رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

بادبدک بهرام یکم🧞‍♀️ | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا


ملیکا ملازاده
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

بسم الله الرحمن الرحیم

بادبدک بهرام یکم

نویسنده ملیکاملازاده

ژانر:تخیلی، تاریخی، طنز

خلاصه:  بهرام یکم از پادشاهان ساسانی و بزرگ‌ترین پسر شاپور اول بود که از ۲۷۱ تا ۲۷۴ بر تخت پادشاهی ایران نشسته بود. او برای به پادشاهی رسیدن از پشتیبانی کرتیر سود برده بود. بهرام اول، برادر هرمزد اول بوده است، اما فردوسی او را پسر هرمزد اول دانسته.

آرشا شخصیتی هست که در دوران های مختلف تاریخی توانایی   حرکت دارد. پس از چندین دیدار   بهرام علاقه شدیدی به پرواز پیدا می کند. روزی  آرشا از بهرام خواست که افراد مانی رو با ظلم نکشه و بیشترشونرو ببخشه و اعدام رو آسون تر کنه، بهرام قول داد یکبار این کار رو می کنه به شرط اینکه آرشا اون رو برای دیدن پرواز اجسام به دوران خودش ببره. آرشا بخاطر کردم قبول کرد تا برای جشواره بادبدک ها دانشگاه بهرام رو همراه خودش ببره.

مقدمه:

گویند بهرام يكم با حیله

مانی و پیروانش را به نزد خود خواند،

تا همه یارانش را بشناخت،

آنگاه دستور داد تا او را کشتند

و پوست از تنش جدا کردند،

درون پوست را پر از کاه کردند

و به یکی از دروازه‌های جندیشاپور بیاویختند

بهرام 12 هزار نفر از پیروان مانی را بکشت.

@ Mahsa83  @ جانان بانو  @ Paradise  @ هلیا بانو @ Heara

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یک

- این  چوب را چگونه بگذارم؟

- به صورت عمودی بذار!

بابدبدک  کم کم داشت کامل میشد. آرشا گفت:

- حالا که درست شده می شه همین جا بازی کنیم و به دوران من نریم؟

بهرام اخم کرد.

- خیر، نمی شود!

پوفی کشید.

- آخه اگه بیشتر از چهار ساعت داخل دنیا من بمونی نابود می شی!

بهرام درحالی که دوباره حواسش رو به بادبدک  پرت کرد.

-مرا از مرگ هراسی نیست.

اما در اصل داشت اغراق می کرد. بهرام از مرگ می ترسید اما  نمی خواست آرشا متوجه بشه.

- باشه،  تا پنج ساعت دیگه حرکت می کنیم.

تا اون موقع داخل اتاقی که بهرام براش آماده کرده بود  به استراحت مشغول شد و بهرام هم رویاپردازی می کرد. پنج ساعت بعد آرشا بیست و هشت ساله با استرس به سمت اتاق بهرام که از هیجان احساس بیحالی می کرد راه افتاد اما دم در توقف کرد چون موبد موبدان کرتیر همزمان با اون رسید. آرشا که اونجا حکم   محافظ شاه رو داشت  با احترام گفت:

-   من منتظر خواهم ماند.

نفرت صداش مشخص بود. کرتیر داخل رفت و چند دقیقه بعد با چهره خشمگین برگشت.

- سرورمان تو را می خواهند.

آرشا فهمید که بهرام نتونست تحمل کنه و سعی در دک کردن کرتیر داشت. در حالی که  جیگرش حال اومده بود داخل رفت و در رو پشت سرش بست اما نمی دونست کرتیر بهشون مشکوک شده و  دم در منتظره.   آرشا یک پیراهن  سفید و شلوار  آبی تیره به بهرام داد و کمک کرد تنش کنه.

- چه کوتاه است آرشا!

-  اونجا همه اینطور می پوشند.

دستگاه رو روشن کرد و گفت:

- به محظ اینکه شماره سه رو گفتم، هر موجود زنده ای که اینجا باشه؛ حتی گیاه ها و حشرات به دنیا ما میریم.

بهرام که یکم استرس گرفته بود منتظر ایستاد.  آرشا دستش رو گرفت و دکمه رو فشار داد و شروع به شمارش کرد:

- یک، دو، سه!

همزمان که نور کرم رنگی از  دستگاه بلند شد  در باز شد و کرتیر به داخل اومد:

- چه داشتید می گفت...

همه باهم غیب شدند.

توی خیابون رو به روی دانشگاه امام حسین علیه السلام هر سه ظاهر شدند. بهرام زودتر از آرشا متوجه وجود کرتیر شد و از ترس ناخودآگاه که به اون مرد داشت، همچنین می دونست خوشگذرونیش خراب می شه  دست آرشا رو گرفت و شروع به دویدن کرد. آرشا که انتظار همچین حرکتی رو نداشت متعجب پشت سر بهرام کشیده می شد. بهرام که نیروی بدنی خیلی قویی داشت در  عرض یک دقیقه پنجاه متر از کرتیر دور شد. آرشا نفسش گرفته بود و با تعجب به بهرام نگاه می کرد. یک دفعه تاثیر شیمیایی باعث شد سرفه های وحشتناکی بکنه و روی زانو بیفته.  بهرام نگران کنارش نشست. 

- آرشا،  چه شدی؟!  

آرشا چند نفس عمیق کشید و گفت:

- خوبم! چرا دویدی؟

- کرتیر در اینجا بود.

آرشا چند ثانیه خشک شد بعد گفت:

- وای خدای من راست می گی داخل اومد!

بعد نگران تر گفت:

- چرا فرار کردی؟!  اون رو هم باید به دوران خودمون برگردونیم. 

- چه؟! او همراه ما باشد لحظه ای آرامش نخواهیم داشت!

- ای بابا!

آرشا خواست به اون سمت بره که بهرام مچ دستش رو گرفت و با جدیت گفت:

- خیر، نمی گذارم او قولی که به من دادی را نابود سازد.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دو

آرشا چند ثانیه  نگاهش کرد بعد گفت:

- بهت قول می دم اجازه ندم   کاری کنه.

قولش در بهرام اثر گذاشت و هر دو باهم به اونجا رفتن اما کرتیر اونجا نبود.  آرشا کلافه دور و بر رو گشت اما می دونست مراسم به زودی شروع می شه پس گفت:

- تو رو با یکی از دوست هام می فرستم.

بهرام که حواسش به ماشین ها بود بی توجه به حرفش گفت:

- آن ها چیست که چنان می رود؟

- مرکبه.

- چه نوع حیوانیست که مانندش ندیدم؟

آرشا  که تمام نگرانیش کرتیر بود همینطور که به دوستش زنگ می زد گفت:

- جدیده، زمان شما نیست.

اون موقع جلوی دانشگاه چیزی جز ماشین نبود. پیروان دوست آرشا وقتی اومد با دیدن اون ها خندش گرفت.

- دوتا خرس گنده با بادبدک جلوی در دانشگاه امام حسین ایستادید!

بهرام با تعجب نگاهش کرد و آرشا هم که کلافه بود دستی توی موهاش کشید و گفت:

- داداش بهرام خان رو به تو می سپارم.

پیروان دستش رو به سمت بهرام دراز کرد. بهرام گیج به دستش نگاه کرد بعد  اعتراض آمیز گفت:

- مگر تو که هستی که من، شاهنشاه ایران شهر دست تو را ببوسم؟!

پیروان با تعجب نگاهی به پشتش دستش انداخت و آرشا که تازه یادش اومد باید توقع همچین حرکت هایی رو داشته باشه در گوش پیروان گفت:

- یکم کم داره، مراقبش باش!

بعد فاصله گرفت و گفت:

- شاهنشاه ساسانی، بهرام هستند.

به پیروان اشاره کرد.

- دوست من و یک سرباز نظامی هستند.

پیروان احترام گذاشت.

- از آشنایی با شما خرسندم سرورم.

بهرام که خوشش اومده بود گفت:

- اینگونه درست است! ما نیز ای رزمنده جوان!

آرشا ادامه داد:

- برای مراسم بادبدک ها اومدیم.   بیا بادبدک من هم ببر و  شاهنشاه رو مراقب باش من  سعی می کنم یک ساعته برگردم.

از اون طرف کرتیر هراسان توی خیابون ها آباخون، بالاخون بود. از بغل یک آرایشگاه مردانه رد می شد که آرایشگر صداش زد:

- آقا!

وحشت زده به اون سمت برگشت. آرایشگر ادامه داد:

- نمی خوای فکری برای اون ها کنی؟

و اشاره به مو و ریش های بلندش کرد. کرتیر دستی روی ریش هاش کشید و به همون شکل قبلی به مرد خیره شد.  آرایشگر به  یکی از عکس های روی دیوار اشاره زد. 

- می خوان شکل این بشین؟

کرتیر نگاهی به موهای مدل آلمانی و ریش هی مربعی  عکس کرد و یکم از ترس اولیشه رفت.

- می توانی جوان؟

آرایشگر از لحنش خندش گرفت.

- آره، داخل بفرمایید.

کرتیر نگاهی به سرامیک ها کرد و آب دهنش رو قورت داد و داخل رفت. با دهن باز به آینه خیره شده بود.

-  شفافیتی بی همتا! آن که دیده می شود من هستم.

یک لحظه دست آرایشگر از کار افتاد. ترسیده نکنه با یک دیوانه رو به رو باشه اما جرات نکرد حرفی بزنه  و سعی کرد بجاش سریع کار رو تموم کنه.

- بشینید.

کرتیر نشست و زیر لب گفت:

- مانند آرشا سخن می گوید، معلوم نیست  آن خبیث چگونه مرا به  دیار خود آورد.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سه

آرایشگر کارش رو زود اما با ترس از اینکه نکنه مرد راضی نشه و علم شنگه به راه بندازه تموم کرد. پیشبند رو که باز کرد کرتیر به آینه خیره شد و دستی روی ریش هاش کشید.  

-  بسیار زیبا شد! بسیار!

آرایشگر پوفی کشید. کرتیر دست به بین کمربندش برد و کیسه ای در آورد و  هفت سکه نقره ازش در آورد و به سمت آرایشگر گرفت.

- می دانم از آنچه می خواهی بیشتر است اما کارت ارزشش را دارد.

مرد با چشم های گرد شده به سکه ها خیره شد.  

- بگیر دیگر مرد، خسته شدم!

آرایشگر کف دوتا دست هاش رو جلو آورد و کرتیر پول رو به داخلش ریخت. 

- ای مرد، تو آرشا را می شناسی؟

- آرشا کیه؟

- رزمنده هست.

آرایشگر یکم فکر کرد بعد گفت:

- خوب رزمنده چه ارگانی؟

-  چه؟

آرایشگر  یکم مکث کرد بعد گفت:

- لباسش چه رنگی بود؟

و به تنش اشاره کرد. کرتیر معنی واژه لباس رو نفهمید اما از اشاره متوجه شد.  یادش اومد چند لحظه قبل از جابجایی آرشا لباس کارش رو پوشیده بود.

- به رنگ خاک!

- آها سپاهی، دانشگاه امام حسین علیه السلام هست اما با ما فاصله داره.

- راه بسیاری آمدم که در عمارتی مردان مانند وی جامه بر تن کرده بودن.

مرد یکم موند بعد گفت:

- اووو، از دانشگاه امام حسین تا اینجا  پیاده اومدی؟

- چه؟!

آرایشگر یکم فکر کرد بعد گفت:

-  اگه اونجا کسی رو می شناسی لابد قوم و خویش داری.

از سر انسان دوستی گفت:

-  بایست در مغازه رو ببندم خودم می برمت.

کرتیر همینطور ایستاده بود و نگاهش می کرد. آرایشگر قفل رو برداشت و دست کرتیر رو گرفت و با خودش بیرون از مغازه برد. همون موقع یک دست فروش   جلوی مغازه  انواع انگشتر مردانه و زیره می فروخت.  کرتیر جلو رفت و کلش رو روی انگشترها خم کرد. 

- این ها چند سکه ارزش دارند؟

فروشنده با تعجب نگاهش کرد.

- ها؟! دونه ای بیست هزار تومن.

- بیست هزار چه؟ بیست هزار درهم؟!

آرایشگر خودش رو به کرتیر رسوند و در گوشش گفت:

- یک سکه بدی می تونی همش رو بخری.

کرتیر با تعجب نگاهش کرد بعد سریع سکه ای در آورد و سمت مرد گرفت.  فروشنده نگاهی  به سکه انداخت بعد گفت:

- این چیه؟!

آرایشگر که دستی در عتیقه جات داشت گفت:

- این سکه دوره ساسانی، شاید حتی تا صد میلیون ارزش داشته باشه. 

کرتیر گیج و فروشنده هنگ کرده بود. سکه رو گرفت و هرچی داشت و نداشت  داخل دست کرتیر گذاشت.  کرتیر با تعجب گفت:

- گیاه تا را چرا به من داد؟!

آرایشگر خندید و گفت:

- بیان می رسونمتون.

هر دو دنبال هم حرکت کردن تا به پراید آبی آرایشگر رسیدن. آرایشگر در رو براش باز کرد و گفت:

- بفرمائید!

کرتیر آب دهنش رو قورت داد.

- داخل شکمش؟

- چی؟

و با خودش فکر کرد این وضعش خیلی خرابه!

- بشینید چیزی نمی شه.

کرتیر با اکراه نشست و یکم طول کشید تا خودش رو عادت بده. آرایشگر که در رو بست کرتیر ترسید و احساس خفگی کرد.  آرایشگر نشست و ماشین رو در مقابل چشم های از حدقه در زده کرتیر روشن کرد و در حالی که توی دلش به  ترس کرتیر می خندید حرکت کرد. چند دقیقه طول کشید که موبدموبدان به حرکت ماشین عادت کنه.

- نام تو چیست جوان؟

- چمران.

- چم.. ران؟

سر تکون داد.

- بله.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهار

بعد پرسید:

- اسم شما چیه؟!

- کرتیر.

- کرتیر؟! یعنی چی؟!

- نامم است. 

***

بهرام کلافه روی پله ها نشسته بود و پیران هرکاری می کرد نمی تونست به حالش بیاره. 

- خوب بارون که دست ما نبود، میاد دیگه.

- من قرن ها  سفر کردم به آرزو به پرواز در آوردن این پرنده، حال می گویی  دست ما نیست!

پیران نوچی کشید و گفت:

- بیا یک کار دیگه کنیم.

- چه؟

- جایی می برمت که کیف کنی، من که میرم بهم خیلی خوش می گذره!

- کیف چیست؟

بی توجه به حرفش گفت:

- بیا بریم.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهار

- به کجا؟

- بلند شو، متوجه می شی.

بهرام ناخودآگاه بلند شد.  پیران چترش رو باز کرد و هر دو بیرون رفتن.  پیران ماشینش رو آورد. 

- سوار شو.

بهرام چند دقیقه به ماشین خیره شد بعد تلاش کرد بره روی سقف بشینه که پیران نگران پایینش آورد و توی دلش گفت.

خدا لعنتت کنه  آرشا، این که روانیه برای چی سپردیش به من! اگه یک دفعه به یکی حمله کنه چی! وای اگه من رو خفه کنه چی!

در رو باز کرد.

- داخل بشین.

-  پس کجابه ست.

و چون انتظار رویارویی با هرچیزی رو در دنیا آرشا داشت جا نخورد. سوار شد و پیران حرکت کرد.

***

رو به روی دانشگاه رسیدن.  چمران رو به کرتیر گفت:

- گفتید چه کسی؟

- آرشا و شاهنشاه بهرام.

چمران دوباره خندش گرفت.

- باشه، باشه.

رو به روی دانشگاه قرار گرفت اما نمی تونست اجازه داره داخل بره یا نه. یک گروه رو دید که بیرون میان. به سمتشون رفت.

- سلام آقایون.

جوابش رو دادن و منتظر موندن.

- آرشا نامی می شناسید؟ فامیلشون رو نمی دونم.

یکی شون گفت:

- آرشا اسمی نیست که زیاد پیدا بشه،  یک دونه داریم، چیکارش داری؟

- من هیچی اما انگار یک آقایی  از اقوامشون هستن.

و به ماشین اشاره کرد.

- الان که نیست، اما شمارش رو می دم بهش زنگ بزنید.

-  نمی شه این آقا رو اینجا بذارم؟

- نه آقا مگه اینجا هتله؟

یکی شون که انگار دلش برای چمران سوخته بود از دوست هاش پرسید:

- پیران دوستش نیست؟

- نه اون هم تازه رفت.

پسر اولی به پیران نگاه کرد.

- می تونم شمارش رو بهتون بدم.

- ممنون می شم!

شماره رو یاداشت کرد و بعد از تشکر دور شد. چندبار زنگ زد که   بوق اشغال خورد. گیج مونده بود چیکار کنه! وجدانش اجازه نمی داد یک مرد مریض رو  ول کنه! سوار شد. 

- چه شد؟

-  نیستش، رفته.

- دستم بهش برسه  گردنش را می زنم، آن بهرام احمق هم سرجاش می شونم. 

- اصلا شاید دنبال شما اومدن.

- حال چه کنیم؟

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنج

یکم فکر کرد بعد گفت:

- می برمتون خونه خودم تا گوشی رو برداره.

***

پیران بهرام رو به  دریاچه شهدا خلیج فارس برد. بهرام نگاه متعجبشروی فانفار بود اما رضایت داد داخل صف قایق بمونند و سوار قایق  قو بشن. تمام مدت که  پیران پا می زد بهرام با تعجب به جنس قایق ور می رفت.

- از چیست؟!

- پلاستیک.

- چی؟!

-  ای بابا همچین رفتار می کنه انگار خود بهرام یکم.

با تعجب نگاهش کرد.

- درباره چه کسی سخن می گویی؟

 هیچی شما راحت باش.

- این ها در آب غرق نمی شوند؟

- نه.

کنجکاوتر پرسید:

-  بزرگش نیز هست؟ جنگی اش چطور؟

تا وقتی پیاده شدن داشت سوال می پرسید. بارون هم هنوز نم نم می اومد.   به شهربازی رفتن. بهرام به همه چی با تعجب نگاهش می کرد و   از ترس وسایل چرخشی عقب می پرید اما فقط قبول کرد  سوار فانفار بشه که بعد پیران آرزو کرد کاش سوارش نمی کرد چون بهرام  وقتی فانفار به اوج رسید ایستاد و فریاد کشید:

- آری، اینجا آسمان است، مکانی که فقط لایق من شاهنشاه بزرگ جهان است.  آری  من بهرام بر عرش ایستاده ام، مکانی که حتی برترین شاهنشاه هان راه نیافتند. از اینجا معلوم هست که مرا برتری به رومی و ایرانی هست. 

وقتی دور اول چرخش تموم شد مسئول های فانفار نگران بودن که اتفاقی افتاده باشه پس در رو باز کردن که پیران خودش رو بیرون انداخت و گذاشت بهرام تنهایی بچرخه و خودش دور شد   تا کسی نفهمه باهم هستن. بهرام که پیاده شد اول با خوشحالی به شونه مسئول فانفار زد و بعد دنبال پیران گشت. پیداش که کرد گفت:

- حالت بد شد؟ حق داشتی زیرا مانند من پادشاه قوی بنیه نیستی تا پرواز را تجربه کنی.

پیران سعی کرد بخنده. همون موقع گوشیش زنگ زد. آرشا بود.

***

کرتیر با شگفتی به همسر چمران نگاه می کرد. برای خانواده چمران زیاد حجاب معنایی نداشت و حالا با یک شال نصف نیمه  و آرایش غلیط برای کرتیر چای آورد. کرتیر جرات نکرد اون لیوان های شفاف که بخار آب داغ ازش می اومد رو دست بزنه پس فقط میوه برداشت و تمام مدت که چمران دنبال راهی برای   زنگ زدن به آرشا بود نگاهش روی زنش می چرخید.

می دونست که عنوان همچین حرفی مقابل  یک مرد غیرتمند ایرانی خطرناک؛ اما هرکاری می کرد نمی تونست از اون زن چشم بگیره. اون  کرتیر بود و حتی شاه هم نمی تونست اون رو از تصمیمش باز بداره. بالاخره تصمیم خودش رو گرفت.  

آرشا گوشی رو برداشت و بعد از گرفتن خبر با خوشحالی تشکر کرد و گفت  تا  ده دقیقه دیگه اونجاست.   چمران خوشحال برگشت تا به کرتیر خبر رو بده اما با دیدن چیزی که پشت سرش بود زبونش بند اومد. یک کلمه نگفته بود که چاقو میوه خوری توی گردنش فرو رفت. روی زمین افتاد و فقط تونست زمزمه کنه:

- چرا؟

با صدای جیغ کرتیر به سمت طمعه برگشت. زن می خواست فرار کنه که کرتیر خودش رو زودتر بهش رسوند و   در حالی که دستش روی دهن زن بود یکی از بزرگ ترین ظلم های عالم رو انجام داد و بعد زن بیهوش رو کنار دیوار انداخت و به سراغ مرد رفت و پول هاش رو از جیب مرد برداشت.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شیش

صدای زنگ گوشی چمران اومد. کرتیر که با دیدن  نحو جواب دادن فهمیده بود چطوره گوشی رو برداشت و جواب داد. صدای آرشا اومد:

- سلام خوب هستید؟ من دم درم.

کرتیر گوشی رو قطع کرد و آرشا از این اتفاق  متعجب شد.  دست هاش رو شست و پایین رفت. آرشا و بهرام رو سوار ماشین دید. به سمت ماشین رفت و سوار شد و نشست.  آرشا سلام کرد که جواب ندادنش رو از روی عصبانیت دونست. می خواست پیاده بشه که گفت:

- کجا می روی؟

- برم از اون مردی که مراقبتون بود تشکر کنم.

- نمی خواهد، فقط این کالسکه را به حرکت در بیاور.

- اما...

عصبانیت آرشا رو که دید راه افتاد  تا جای امنی اون ها رو به خونه شون برگردونه و دیگه خبری از قاتل نشد.

*** 

- هنوز با من قهر هستید سرورم؟

بهرام با دلخوری سیب رو از آرشا گرفت.

- قرارمان این بود من بتوانم پرنده ام را پرواز دهم تا از دیگر پرندگان بالاتر رود.

آرشا یکم فکر کرد بعد گفت:

- یک راهی هست.

بهرام صاف نشست و نگاهش کرد.

- چرا همین جا یک مسابقه نذاریم؟

- چه؟!

- آره، به مردم یاد  می دیم درست کنند و همه باهم مسابقه می دیم. می تونه باعث صمیمیت اشراف و مردم هم بشه.

بهرام با ذوق گفت:

- آرشا، عالیست!

 

 

يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَأَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ وَإِيَّايَ فَارْهَبُونِ40💮

ای فرزندان اسرائیل! نعمتهایی را که به شما ارزانی داشتم به یاد آورید! و به پیمانی که با من بسته‌اید وفا کنید، تا من نیز به پیمان شما وفا کنم. (و در راه انجام وظیفه، و عمل به پیمانها) تنها از من بترسید.(۴٠)
                                  

تموم می کنم با نام   ام کلثوم دختر پیغمبر بزرگمون 

پایان

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...