رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان رویای عشق | کاربر انجمن نودهشتیا


Bahar khani
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: رویای عشق

نام نویسنده: Bahar khani

ژانر: عاشقانه،پلیسی،طنز،پایان خوش

خلاصه:

داستان عشق سرگرد جدی و دور از عاشقانه های دنیای اطراف به بانوی مافیا بانویی دور از مهر و محبت.

رمان رویای عشق خیالی نیست ولی واقعیت هم نداره نوشته دست من و شکل گرفته در ذهن منه داستان زندگی بانوی مافیا با سرگرد جدی که برای کنار هم بودن و رسیدن بهم باید از خیلی چیزها بگذرن رمان قشنگیه و خوندنش خالی از لطف نیست.

مقدمه:

اما عشق در اعماق شکاف های قلب تو نیز نفوذ خواهد کرد...آنقدر آرام که نمیفهمی...آنقدر شیرین یا شاید تلخ که وجودت به یک باره تغییر خواهد کرد...آنقدر شیرین که خط های موازی نرسیدن را به رسیدن ختم میکنی..و..آنقدر تلخ که نه میتوانی بمانی نه میتوانی بروی...

#پارت1:

«به نام خدا»

با دو خودمو به ماشینم رسوندم از اداره بهم خبر دادن که چند نفر از افراد باند قاچاق هروئین و کوکائین رو درحال جاساز مواد توی یه ویلایه لواسون گرفتن،باید برای بازجویی و بررسی پرونده خودمو به اداره می رسوندم.با سرعت سرسام آوری رانندگی میکردم،باید این بازجویی رو خودم انجام میدادم سرگرد این پرونده منم...جلوی اداره ترمز کردم با عجله مدارک و از روی صندلی بغل دسته راننده برداشتم و پیاده شدم،سربازی که دمه در اداره نگهبانی میداد احترام گذاشت،با حرکت سرم بهش فهموندم که آزاده،با قدمهای بلند خودمو به طبقه ی سوم رسوندم،یه راست به دفتر کارم رفتم و از توی کشوی میز پرونده ی مورد نظر رو برداشتم و از اتاق خارج شدم،به طرف اتاق بازجویی رفتم و به سرباز گفتم:جلالی برو متهم مکثی کردمو پرونده رو باز کردم و نگاهی بهش کردم و دوباره گفتم برو متهم امیر علی موحدی رو بیار اتاق بازجویی.جلالی احترام گذاشت و گفت:بله قربان.ورفت داخل اتاق شدم و پرونده رو روی میز آهنی گذاشتم ،صندلی رو عقب کشیدم و به حالت کج نشتم و پای راستم رو روی پای چپم انداختم،دستم رو زیر چونم زدم و منتظر شدم متهم رو بیارن. بعد از چند دقیقه ای،در اتاق باز شد و پسری رو دست بسته داخل اتاق آوردن با انگشت اشارم به جلالی فهموندم که روی صندلی بنشوندش،جلالی پسر رو روی صندلی نشوند و گفت:امری نیست قربان.همونطور که نگاهم به پسر روبه روم بود گفتم: میتونی بری. جلالی احترام گذاشت و رفت.پرونده رو به طرف خودم کشیدم و بازش کردم یه نگاه به پسر کردم و شروع کردم :امیر علی موحدی 25 ساله اصالتا عرب دانشجوی رشته ی برق کمی مکث کردم ...دیگه بقیش و نمیگم خودت بهتر ازمن خودت رو میشناسی،تو بگو!تو این فاصله به چهرش خیره شدم پوست سبزه چشم ابرو مشکی حالات ترس رو میشد از چهرش فهمید برای همین هم گفتم:اگه اعتراف کنی از جرمت کم میشه.پسر من منی کردو گفت:چی بگم؟من فقط بارها رو جاساز میکردم.با همون اخم و جدیتی که به چهرم نشونده بودم گفتم:ادامه بده.پسر نگاهی بهم کرد و آب دهنش رو قورت داد و گفت:چی بگم؟پنج ثانیه ای نگاهش کردم و بعد دستم رو از زیر چونم برداشتم به جلو خم شدم و گفتم:هرچی که میدونی.

رئیس باند کیه؟محموله ی بعدی قراره به کجا فرستاده بشه؟پسر همونطور که به دستهای دست بند زده شدش نگاه میکرد گفت:من نقش کمرنگی رو تو باند داشتم،فقط وقتایی که میخواستن محموله ای رو جاساز کنند هر بار با شماره های مختلف باهام تماس میگرفتن و آدرس رو بهم میگفتن،

منم خودمو میرسوندم و محموله رو با یه تعداد نفره دیگه جاساز میکردیم و شب دیر وقت هم برمی گشتیم تا حالا رئیس باند رو ندیدم من فقط ،

محموله هارو جاساز میکردم.از اینکه چیزی دستگیرم نشده بود اخم غلیظی رو پیشونیم نشست با جدیت گفتم:مطمئنی؟فقط همین؟پسر

سری تکون داد و گفت:بخدا من فقط در همین حد تو این باند نقش داشتم.چیزی نمیدونم.همونطور که با یه اخم غلیظ نگاهش میکردم صدا زدم:جلالی؟سریع در اتاق باز شد و جلالی احترام گذاشت گفت:بله قربان...ببرش.

با تمام متهمایی که دستگیر شده بودن و مربوط به پرونده بودن بازجویی کردم یا طفره میرفتن و یا اصن تو باغ نبودن،ساعت 10:30وتازه از اتاق بازجویی دارم میزنم بیرون.دستگیره در رو کشیدم و از اتاق خارج شدم سردرد بدی به جونم افتاده بود و چشمهام از سردردم و خستگیم قرمز شده بود

به طرف اتاقم رفتم و داخل شدم،پرونده و مدارک هارو روی میز پرت کردم و زیر لب غریدم:بی نتیجه.در اتاق زده شد و داریوش پشت بندش وارد شد نگاهی بهم انداخت و گفت:سلام خسته...دستمو روی دسته ی صندلیم گذاشتم و سرم رو بهش تکیه دادم وگفتم:حوصله ندارم داریوش.

داریوش با قدم های کوتاه خودش رو به مبلهای روبه روی میزم رسوند و روی نزدیکترین نشست کمی نگاهم کرد و گفت:پاشو...پاشو بریم خونه 

داری میمیری،من نمیدونم تو که میگرِن داری چرا به خودت زور میاری بَشر،خودت رو خسته کردی امروز از صبح خروس خون اینجایی تا الان که ساعت ۱۱ بلند شو بریم خونه.سرم رو بلند کردم و گفتم:داریوش به نتیجه ای نرسیدم،همین اعصابمو خورد میکنه.داریوش لبخندی زد و گفت:

یکم وقت بده به خودت بزار فکرت آزاد شه بعد دست به کار شو بخدا تازه سه روزه پرونده رو دست گرفتی ای بابا هنوز وقت داری.خم شدم و آرنج دستهام رو روی میز گذاشتم و گفتم:اصن بیخیالش رو مخمه.داریوش تک خنده ای کرد و گفت:جمع کن خودتو یه پروندستا اینم مثه همون پروندها

بلند شو وسایلتو جمع کن بریم خونه.با این حرف داریوش بلند شدم و بعد برداشتن کلید دفتر و سوئیچ ماشین از اداره زدیم بیرون.

به طرف ماشینم رفتیم سوار شدم و داریوش هم همینطور استارت زدم و راه افتادم...کمی بعد داریوش سرش رو به پشتیه صندلی تکیه داد و گفت:

آرش...میدونی خانم بزرگ چند وقت پیش چی می‌گفت؟ با تعجب گفتم:چیزی به من نگفت چی می‌گفت مگه؟داریوش تک خنده ای کرد و گفت:

هیچی خیال کردن واسه منو تو آستین بالا بزنن خخخ.با تعجب و خنده نگاهی به داریوش انداختم و گفتم:هربار از این پشتکار خانم بزرگ تعجب میکنم با اینکه دفعه اولش نیست.داریوش خندید و گفت:منم مثه تو.داریوش دوباره به حرف اومد و گفت:آرش بعد این که این پرونده رو حل و فسخ کردیم یه شمال تو برناممون میزاریم خداوکیلی خیلی وقته سرمون با کار گرمه نظرت چیه؟با نظر داریوش موافق بودم واقن خستگی کار خیلی کلافم کرده گفتم:گل گفتی ایندفعه نظرت وپسندیدم.داریوش به یه خنده بسنده کرد.بعد از نیم ساعت رسیدیم خونه ی ویلایی من.

داریوش خمیازه ای کشید:آرش نخوای چلغوز بازی دربیاری بشینی پایه پرونده و اینا وا،من خوابم میاد،همین الان گفته باشم... تک خنده ای کردم و دستمو گذاشتم رو شونش و گفتم:گمشو داریوش نخاله بازی در نیار،من خودم از تو بیشتر خوابم میاد.داریوش خندید و گفت:باشه باشه،دارم بی هوش میشم...کلید و توی قفل در ویلا چرخوندم و بازش کردم خواستم داخل شم که داریوش هلم داد و گفت:گمشو اونور من دارم بی هوش میشم.و رفت داخل ویلا خنده ای کردم و تعادلم و حفظ کردم تا نیفتم،منم داخل شدم و در رو بستم به طرف کاناپه رفتم و خودمو روش ولو کردم،داریوش داشت از یخچال آب میخورد گفتم:توام شدی پسرعمو ای خدا.داریوش همینطور که لیوان آب توی سینک میذاشت گفت:ببین باز چلغوز شدی،چمه من؟پسر به این نازی،گلی.ابروهامو بالا دادم و با تعجب و خنده گفتم:تو که راست میگی،بلندشو بریم بخوابیم دارم پس میوفتم.اینو گفتم و از جام بلند شدم و به طرف پله ها رفتم،داریوش خودش رو بهم رسوند از پله ها بالا رفتیم به سمت اتاق رفتم و در رو با گیجی باز کردم و رفتیم داخل داریوش با همون لباس های فرم خودش رو انداخت روی تخت دو نفره مشکی خاکستری.داریوش؟...داریوش؟_مرررض.

پاشو لباساتو عوض کن._ولم کن خستم.دیگه چیزی نگفتم ،لباس هامو عوض کردم با یه شلوارک اسپرت مشکی عادت ندارم موقع خواب حتی تک پوش بپوشم خودمو کنار داریوش رو تخت ولو کردم به سه نرسیده خوابم برد.

ساعت پارت گذاری:21:00 و 22:00

ناظر: @m.azimi

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...