رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

رمان تیر | n.a25 کاربر انجمن نودهشتیا


 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: A

ارسال های توصیه شده

نام رمان: #تیر

نویسنده: نسترن اکبریان(n.a25)

ژانر: عاشقانه _ اجتماعی _ جنایی

پارت گذاری:  ده پارت در هفته

خلاصه:

هوس پروانه شدن، پیله تنگ آسایش را شکافت و بال های رنگ گرفته به دست دروغ عزم صعود کرد. صعودی که در اوج، منجر به سقوطی اسفناک در چاله واقعیت شد و ستیز، در وانفس های زندگی رنگ خشمش را به رخ سختی ندیده او کشید. 
فشار پشت فشار به روحیه لطیفش خراش می داد و وجدان، عرصه را برای حرکت تنگ تر و ذهنش را به سمت فرار سوق می‌داد.
فرار از باتلاقی که خود، خود را در عمقش رها کرده و حال برای نجات، دست و پا می زد.

مقدمه:

سقوط موجی سرکش به حضورت، در شبانه‌های تاریکم مانند بود.
همچون آواری از غیب بر سرم نازل شدی و دستانت پیچی در گناهم زد.
دستانی که شاید سیاهی‌اش مشهود بود اما نگذاشت خاکستری دستانم به خودش مانند شود.
در آن زمان نمی‌دانستم که حمایتت چیست؛ تنها طمعی تلخ به دهانم شیرین آمده بود و مزه‌اش زندگی را ورق زد.
زندگی که به ناگهان بسته شده بود خود را میان دفتر سرنوشتمان جای داد و چشمانم را در تمنای خوابی همیشگی رها کرد...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_اول
دستانم عکس آفتابی که مستقیم بر صورتم تابیده می‌شد، یخِ یخ بود! چشمانم لحظه‌ای رنگ پشیمانی به خود گرفت اما خوب می‌دانستم دیگر بازگشتی ندارم. کودکم را به سینه فشردم. با توقف آن جیپ جنگی، راننده‌ای که ریش‌هایش بسیار بلند و ژولیده بود، سرش را به سمتم چرخاند و با لحجه ای غلیظ، شروع به فارسی سخن گفتن کرد:

- خواهرم، از این‌جا به بعد رو باید پیاده برید. 

با دستش اشاره‌ای به تپه‌ی پشت آن بیابان خشک کرد. صدای گرفته‌اش که ناشی از فریادهای متعددی بود که در طول روز می‌کشید، باز هم در گوش‌هایم پیچید:

- از تپه رد بشو. یه مدرسه هست، یه گروهی از ما اون‌جا اتراق کرده. به اولین نگهبان که رسیدی بگو چی می‌خوای خودشون می‌برنت داخل!

بزاق انباشته شده‌ی دهانم را صدا دار فرو دادم. پسرم را باری دیگر به سینه چسباندم بلکه کمی از تپش‌های کوبنده‌ی قلبم، آرام گیرد. صدای نفس زدن‌های آرامش که مسببش گرما بود به گلویم می‌خورد. 

موهایم که بلندی‌اش تا سر شانه‌ها بود را به عقب راندم و دستگیره جیپ را کشیدم. نیم نگاهی به چشمانِ درشت آن مرد که درشتی اش کمی ترسناک می‌ماند، انداختم پاسخش را دادم:

- باشه حتما. ممنون که من رو تا این‌جا همراهی کردید. در پناه حق!

بی‌ کلام دیگر از جیپ پایین پریدم و کوله‌ام را به شانه انداختم. قدمی از جیپ فاصله گرفته و با چشم مسیر رفتنش را دنبال کردم. 

نق زدن‌های آریا شروع شده بود؛ طفلکم حق داشت؛ در این هوای سوزان با آن لباس‌های کلفت و منی که مادام به سین می‌فشردمش، حق داشت احساس خفگی کند و بهانه گیرد. دستانِ کوچک و ظریفش را به کناره‌های لبم کشید که بوسه‌ای به دستانش زدم.

از خودخواهی‌ام قلبم فشرده شد. اطلاع دقیقی از برخورد آنان با کودکم نداشتم اما به یقین نمی‌ذاشتم از من جدا شود. قدم دیگری در آن بیابانِ داغ برداشتم و با پایم خاک را لگد کردم. یعنی تا الآن دیوید متوجه نبودِ همسر و کودکش شده بود؟ نامه‌ام چه؟ حتما اگر فهمیده بود نیستیم، تا کنون آن را خوانده بود!

از تپه بالا رفتم و نگاهم را به مدرسه‌ای که ابراهیم اشاره کرده بود، انداختم. بزرگ به نظر می‌آمد. خواستم قدمی دیگر پیش بروم اما در جایم میخ شده بودم. همه چیز در نظرم معلق بود! اگر آنان مرا قبول نمی‌کردند، خدا می‌دانست چه بلایی سر من و آریا می‌آوردند...

لحظه ای تردید همانند رعشه ای به جانم افتاد. راهی که پیش رو داشتم شاید منتهی به مرگ بود اما راه بازگشت هم دست کمی از آن نداشت! بازگشت مجدد پیش آن مرد منفور، بعد از دزدیدن پسرش به دست من، برخورد مسالمت آمیزش را به همراه نمی‌داشت!

بند کوله را با دست آزادم روی شانه‌ام ثابت کرده و موهای طلایی رنگم را به پشت گوش هدایت کردم. برای تردید دیر شده بود؛ تا این‌جا آمده بودم پس باید پیش می‌رفتم. باری دیگر آب دهانم را فرو دادم و سعی کردم حصار دستانم را به دور آریا، باز تر کنم. ابروان کشیده‌ام زیر آن آفتابِ سوزان در هم گره خورده و سایه‌ای بر چشمان مشکی‌ام انداخته بود.

از سراشیبی با احتیاط پایین رفتم و حال، مسیری صاف تا مدرسه را در پیش داشتم. نگاهم به پنجره‌های مشکی رنگ مدرسه افتاد. آن پوششی که غیر از شیشه، بر پنجره‌ها بود‌ در نظرم جالب آمد. درِ حیاط مدرسه باز بود و از این فاصله هم آن ماشین‌های خاکی که بی‌نظم هر طرفی پارک شده بودند، به چشم می‌خورد.

با بیرون آمدن آن سرباز با لباس‌های تکه تکه و اسحله به دست، دستم را بالا برده و نجوای دوستی سر دادم.

- من دوست هستم! من اومدم تا به شما ملحق بشم! 

با نشانه رفتن اسلحه‌اش به سمتم، به آنی متوقف شدم و آریا را به سینه چسباندم. با نگاه خشمگینش سر تا پایم را وارسی کرد؛ می‌دانستم دنبال ردی از دینم می‌گردد؛ اما من پیش ترها این دوره را گذانده بودم. دو سالی بود توسط آن زن ایزدی خط به خط دین آن‌ها را به خاطر سپرده و حال برای کمک به آن‌ها، قدم پیش گذاشته بودم. اسلحه را به سمت آریا نشانه رفت و قدمی جلو آمد.

- بچه رو بذار زمین باید بگردمت. زود! 

آریایی که حال از صدای فریادهای آن مرد عرب، نوایش به آسمان برخاسته بود را بی‌توجه به گریه‌هایش زمین گذاشتم. دستانم را بالا برده و نگاهش کردم.

- کیفت رو پرت کن اون‌طرف، بیا جلو!

کوله را به کمی آن‌طرف تر پرت کردم و گامی به سمتش رفتم. تارهای مزاحم را پشت گوشم راندم و دستانم را روی سر گذاشتم. بی آن‌که اسلحه را کنار بگذارد، برای اطمینان از همراه نداشتن سلاح، شروع به دست کشیدن به تمام بدنم کرد و من تنها چشم بستم.

صدایِ گریه‌های آریا بدجور اعصابم را بهم زده و گویا این سربازِ داعشی قصد کشیدن دستش را نداشت! خود پیش قدم شدم و گامی به عقب بازگشتم. صدایم را کمی جدی کرده و با ابروان در هم به او نگریستم. با زبان عربی که شاید بیشتر از زبان مادری بر او وافق و دوستش داشتم، لب زدم:

- من آموزش دیده هستم. دینم سلفی‌ هست، لطفا من رو پیش امیر ببرید! برای کمک اومدم. من رو ابراهیم الخالدی تا این‌جا آوردن.

نگاه دیگری سر تا پایم انداخت و با اسلحه‌اش به آریا اشاره زد.

- این چیه؟!

از آن‌چه می‌ترسیدم داشت به سرم می‌آمد. زبانم قفل کرده بود. آریا نقطه ضعف من بود؛ نقطه ضعفی که در این‌جا هیچ کس نباید می‌دانست! سعی کردم به خود مسلط شوم و با آرامش پاسخ بدهم.

- شیرخوار هست. نتونستم ولش کنم! لطفا من رو پیش امیرتون ببرید.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_دوم
***

راوی: محمد
از شدت گرما، قطره های عرق از پیشانی ام راه گرفته بود. صدای شلیک گلوله هر لحظه بیشتر در گوش هایم می‌پیچید و فریاد «یا زینب» من را از عقب نشینی و ترس وا می‌داشت.
روی خاک داغ سینه خیز کمی جلو رفتم و از شیب کوتاه تپه به سرباز های داعشی که با بی‌رحمی به نیرو های ما شلیک می‌کردند نگاهی انداختم. یا علی گویان اسلحه را بالا بردم و بی‌توقف، چشم بر هدف نشانده و ماشه را کشیدم.
خشاب که تمام شد به سرعت خود را پشت تپه شنی کشاندم و با نگاه به دنبال رضا، رفیق چند ماهه ام در خط مقدم گشتم. ندیندش در وحله اول ترس را به دلم انداخت اما با دیدن جسم دراز کش و اسلحه به دستش در تپه کناری نفسی آسوده کشیدم.
با فریاد نامش را صدا زدم اما بی هیچ واکنشی، همچنان اسلحه به شانه گذاشته و در کمین بود.
با آستین خاکی لباس نظامی عرق های راه گرفته از پیشانی ام را پاک کردم و با افزوده شدن به تعداد داعشی ها، هر لحظه از خدا می‌خواستم فرمانده دستور عقب گرد دهد.
ادامه این نبرد تنها جان سربازان بیشتری را می‌گرفت؛ ما آمادگی لازم برای مقابله با این تعداد را نداشتیم اما وقتی برای گشت زنی به این محله متروکه و کویر مانند آمده بودیم، با حجوم سربازان داعشی مواجه شده و راهی غیر از مقابله با آنها برایمان نمانده بود.
خشاب اسلحه را پر کردم و باری دیگر انها را زیر رگبار بی امان اسلحه گرفتم. 
پوکه های خالی از تیر مکان را پر کرده و اجساد بی‌شماری بر خاکِ داغ دیده‌ی سوریه نشسته بود. گرما، مستقیم در دیدم تابیده شد و یک آن سوزش وحشتناکی در کتف راستم مرا به خاک نشاند.
اسلحه از دستم افتاد و برخورد کمرم با خاک‌، ناشی از شتاب تیری بود که به کتفم خورده بود.  شاید در همین لحظه به سرانجام رسیده بودم که چشمانم سیاهی رفت و...
چند ثانیه ای تا درک موقعیت گذشت و با گشودن چشمانم، رضا را در همان حالت قبلی به چشم دیدم. دستم را به محل اثابت تیر گذاشتم و فریاد خفه ای سر دادم.
با چشم دنبال شخصی بودم تا از او تقاضای کمک کنم اما انگار با گذشت چند ثانیه ای که چشم بسته بودم، میدان خالی از حضور ایرانیان شده بود. نا امید از حضور شخص دیگری، سینه خیز و به سختی خود را به سمت رضا کشاندم. 
آفتاب همچنان بر سر و صورتم می‌تابید و سرخی خون، نیمی از پیراهنم را رنگ زده بود. به رضا که رسیدم آسوده دستی به شانه اش کشیدم اما سقوط ناگهانی اش روی دستم، نگاه شوکه مرا به پیشانی غرق در خونش کشاند!
نفس در سینه ام حبس شد و درد شانه ام از یاد رفت، چیزی که به چشم می‌دیدم، غیر از یک خواب مضهک چیز دیگری نمی‌توانست باشد؛ تکان محکمی به شانه اش دادم:
- رضا؟ رضا حالت خوب...
صدای قدم های محکمی که از همین نزدیکی می آمد، کلامم بند اورد. با قرار گرفتن چکمه های بلندی روی دست بی‌جان رضا، نگاه تار و سر گیجم را بالا بردم.
دیدن لبخند کریه سرباز داعشی و چشمان سرخش به حتم آخرین چیزی بود که می‌دیدم! زیر لب شروع به خواندن تشهد کردم؛ هر آن امکان شلیک از اسلحه ای که به سمتم نشانه رفته بود را می‌دادم که موهایم به طرز وحشیانه ای اسیر مشتش شد. 
با تمام دردی که در تنم پیچیده بود خم به ابرو نیاوردم و همچنان با نفرت خیره به چشمان در خون نشسته اش شدم.  به تندی موهایم را کشید و سرم را مقابل پایش خم کرد، این چیزی نبود که به هنگام شهادت می‌خواستم... بر خلاف سوزش شانه و گیجی سرم، تمام توانم را جمع و گردنم را راست کردم.
انگار همین حرکت به قدری آزارش داده بود که نُک پوتین های خاکی اش را بر محل اثابت گلوله قرار داد و فشاری کوتاه روی زخم کافی بود تا کمرم را به خاک بنشاند!
می‌دانستم تَه این جدال مساوی با مرگ است اما باز هم دلم رضای خم کردن سرم مقابل دشمن را نمی‌داد! فشار پایش که بر کتفم شدت گرفت، با مشت کردن خاک در دستم با سقوط مقابله کردم و همچنان با سری بالا خیره اش بودم.
چیز هایی به زبان عربی می‌گفت که در آن لحظه، چیزی جز درد در گوش هایم نمی‌پیچید و کلامش را نمی‌فهمیدم. گویا طاقتش سر آمد که با لگدی محکم بر جای زخم، بی رحمانه من را بر پیکر بی جان رضا نشاند و قه‌قه ای مستانه سر داد!
با تمام ناتوانی ام پوزخندی به لب نشاندم و سعی در نشستن مجدد کردم. دیدن این تلاش برای اویی که بویی از انسانیت نبرده بود بسیار سخت امد که اینبار به جای چکمه، سر اسلحه را به محل برخورد گلوله قبلی فشرد و صدای شلیک گلوله درست درجای قبلی، نفسم را از درد گرفت.
چندی نگذشت که چهره منفور آن سرباز از دیدم تار شد و سیاهی، منظر دیده ام را نقش زد...
***
همهمه عجیبی در سرم پیچیده بود، تاریکی چشمانم هر لحظه کمتر می‌شد و گرما، عطش را به جانم می‌انداخت. 
چند دقیقه ای گذشت تا هوشیاری ام را به دست آوردم اما مکانی که می‌دیدم، هیچ تشابهی به دنیای پس از مرگ نداشت؛ بلکه اتاقی بود خالی، با پنجره هایی که با پلاستیک های سیاه پوشانده شده و گرمای اتاق، انجا را به یک جهنم زمینی بدل کرده بود.
تکانی به بدنم دادم که درد، نگاهم را به خونریزی شانه ام کشید، این درد تنها یک نشانه داشت، اسارت چیزی بود که در آن لحظه گریبانم را گرفته بود...
با باز شدن در چوبی اتاق و پرت شدن یک جسم نحیف به داخل، توجهم به آن دخترک غلتیده درخون جلب شد. لباس های خاکی و صورتی که با خون پوشیده شده بود، اولین چیزی بود که در نظرم آمد؛ چنان نفس-نفس می‌زد که گویا درحال مرگ است و در دنیایی سپری می‌کرد که حتی متوجه حضور من در آن اتاق نشد.


با عجز خودش را روی زمین خاک گرفته سر داد و به در رساند، درحینی که انگشت های بی جانش را به در می‌کوبید، با صدایی تحلیل رفته شروع به نفرین آن اشخاص به اصطلاح با خدا کرد!
سرم به قدری سنگینی می‌کرد که هر چند ثانیه احتمال بسته شدن چشمانم را می‌دادم. انگار دخترک تازه نگاهش به من افتاده بود که به سختی خودش را بالا کشید و در حالی که شال پاره و خاکی‌اش را روی موهای آشفته اش می‌کشید، به در تکیه زد.
- هی تو! ایرانی هستی؟
متعجب از لحن خشن و گارد تهاجمی صدایش، بیشتر لای چشمم را باز کردم و در پاسخش، تنها سری تکان دادم.
- از... لباس هات مشخصه، مطمعنم هیچ وقت، فکرش رو نمی‌کردی کارت به اینجا برسه... مثل من!
سرش را به در چسباند و نفس عمیقی کشید. تلاش بسیاری برای تحمل درد و بسته نشدن چشمانم داشتم اما از شدت خون ریزی شانه ام،‌ خواب که سهل بود، هر آن احتمال مرگ می‌دادم؛ آن هم در آن شرایط اسفبار!
- هی! نخواب، اگه الان بخوابی مرگت حتمیه!
صدای کلفت و دورگه اش نشان از جیغ و داد بسیار می‌داد، پوزخندی به لب نشاندم؛ مرگ... همان لحظه هم برایم حتمی بود!
زیر چشمی نگاهش کردم، همانطور که سرش را به در تکیه داده بود چشمانش را بسته و نفس های عمیق می‌کشید. انگار به نوعی سعی در آرام کردن خودش داشت. 
نزدیک به پنج دقیقه گذشته بود و تنها چیزی که شنیده می‌شد، صدای نفس های پر درد من و آن دخترک عرب زبان بود. تکانی به تنم دادم که درد، نفسم را برید؛ به هر جان کندنی بود نیم خیز شدم و کمرم را به دیوار پشت سر تکیه دادم.
- هی! گلوله خوردی؟
«هی» را آنقدر با خشم و تاکیدی می‌گفت که بی اختیار، چشمانم را به خود می‌کشید. مجدد در پاسخ حرفش سری تکان دادم. انگار کمی آرام شده بود که سرش را پایین اورد و دقیق در صورتم ریز شد.
- چیه؟ چرا حرف نمی‌زنی؟ زبونت رو بریدن یا داغ کردن؟ 
پوزخند صدا داری زد و آرام‌تر ادامه داد:
- هرچند از اون عوضی ها بعید نیست...
گلوی خشک شده ام را صاف کردم و بریده بریده شروع به حرف زدن به زبان عربی کردم:
- تو... کی هستی؟
قبل از آنکه پاسخ سوالم را دهد، آب دهانم را فرو کردم و دوباره به صورت مقطع، خطاب گرفتمش:
- اینجا، اینجا... چیکار می‌کنی؟
حرف زدن در آن شرایط که به زور بیدار مانده بودم بسیار دشوار بود و همان دو جمله به نفس زدن انداخته بودم.
- چه فرقی می‌کنه کیَم و چرا اینجام. وقتی تَهش قراره جفتمون سلاخی بشیم، تکرار دلیلش یه عذاب روی مرگه. توهم نمی‌خواد حرف بزنی، قبل از اومدن اون ها، دیدی همینجا تلف شدی.
شوکه و متعجب به اویی که چندی پیش با لحجه ضعیف، فارسی صحبت کرده بود خیره شدم. تکان دیگری به زبانم دادم و در عین ناباوری پرسیدم:
- تو... تو ایرانی هستی؟!
با سرش ضربه آرامی به در کوبید و بی آنکه نگاهم کند، گوشه ریش شده مانتو بلندش را روی پایش انداخت و لب زد:
 - نه!
می‌خواستم بپرسم از کجا فارسی را یاد گرفته است که کلمه اول از زبانم خارج نشده، زبانم سنگین شد و پرده ای تاریک مقابل دیدم آمد. در حینی که کل حواس هایم یکی یکی از کار می‌افتاد، صدای ترسیده دخترک در گوشم پی‌چید:
- هی... پسرجون! رفتی اون دنیا؟ منو ببین.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

راه گرفتن عرق سرد را در تیره کمر و پیشانی ام به وضوح حس می‌کردم اما توان باز کردن چشم هایم را نداشتم. هر چند دقیقه تصویر گنگی از نزدیک آمدن دخترک می‌دیدم و صدایش در سرم اکو می‌شد.
- هی! نخواب! با توام... داره همین‌جور ازت خون می‌ره که...
دستش را به زخم شانه ام فشار داد که درد، با حجوم گسترده ای در تنم پخش شد. اما فاجعه کار آنجایی بود که حتی زبانم یاری نمی‌کرد بگویم دستش را بردارد. گویی که جسمم بیهوش اما تمام حواس از جمله لامسه، همچنان ادامه به کار می‌دادند.
- گلوله هنوز تو زخمه، اگه خارج نشه از عفونت می‌میری، اگه خارج بشه هم ممکنه از خونریزی بمیری!
کمی آرامتر ادامه داد:
- هرچند، کاری نکنی هم قراره بمیری!
ضربه محکمی به صورتم کوبید؛ ضرب دستش، برغ از سرم پراند اما همچنان نمی‌توانستم مانع ضرباتی که به صورتم کوبیده می‌شد، شوم.
- هوی، بهوش بیا، باید گلوله رو از زخمت بکشم بیرون، اگه صدامو می‌شنوی و موافقی سرتو تکون بده.
هرچه سعی کردم تکانی به سرم دهم موفق نشدم. یک مرتبه صدای بلند کوبیده شدن در پشت بندش صدای فریاد سربازان داعشی در اتاق آمد.
چندی نگشته بود که جیغ و داد دخترک بالا گرفت اما من، حتی قادر به دیدن بلایی که سرش می آمد هم نبودم.
نمی‌دانم چندی گذشته بود، نیم ساعتی بود که دخترک یک ریز فریاد می‌زد و صدای خنده چند مرد در اتاق به راه بود. در این شرایط حدس بالایی که به سرش می‌آوردند، چندان هم دور از تصور نبود... با صدای نزدیک شدن قدم هایی به سمتم، ترس در دلم لانه کرد.
- این عوضی هنوز زندست؟ داره نفس می‌کشه انگار!
یک آن درد، تمام تنم را داغ کرد و در اثر برخورد لگد آن سرباز با شانه زخمی ام، با شدت به زمین کوبیده شدم و این‌بار، تمام حواس هایم در سیاهی فرو رفت...
***
با حس طمع آب در دهانم، به سختی لای چشمم را باز و سعی در کشف موقعیت کردم. دیدن یک جفت چشم مشکی، آن هم درست مقابل چشمانم چیزی بود که موجب شد به خودم بیایم و به دخترک که با دستش، از کاسه فلزی پر آب، قطره قطره آب در دهانم می‌چاکند خیره شوم.
- پس هنوز زنده ای. زیاد خوشحال نباش دیر یا زود میان سراغت!
کمی عقب رفت و با فشاری کاسه آب را بیشتر به سمتم حُل داد:
- بیا حالا که بیدار شدی خودت بخور، بعید می‌دونم تا چند روز دیگه آبی بهت بدن. اگه نخوری هم گرما تبخیرش می‌کنه.
نیم تکانی به خودم دادم که گوشه چشمم از سوز شانه ام جمع شد. مردد نگاهش کردم که با سر به کاسه آب اشاره زد.
- زودباش! 
دست سالمم را برای برداشتن کاسه آب بردم اما از شدت ضعف، هر آن احتمال افتادنش را می‌دادم. تمام آب کاسه را یک نفس سر کشیدم و بی آنکه زحمتی برای پایین بردن دستم دهم، کاسه را در هوا ول کردم. صدای برخورد کاسه فلزی با زمین صدای پر خشم دخترک را همراه شد.
- هی! چه غلطی میکنی میخوای دوباره بکشونیشون اینجا؟!
نفس عمیقی کشیدم و بی آنکه نگاهش کنم به سختی لب زدم:
- چه... فرقی ‌می‌کنه؟ خودت، گفتی تهش قراره بمیریم...
- تو رو نمی‌دونم ولی من نمی‌خوام امروز بمیرم! ممکنه...
حرفش را خورد و اشاره ای به شانه ام زد:
- تیر هنوز تو کتفته، اگه خارج نشه عفونت میکنه و قبل از اینکه اونا برای کشتنت بیان، همینجا جون می‌‌دی.
سرش را برگردادند و خودش را به سمت دیوار مجاور کشید. وجود خون روی شلوار خاکی اش آن هم در قسمت زانو که پاره شده بود، نشان از زخمی بودنش می‌داد؛ با این حال پایش را جمع کرد و مجدد مرا خطاب گرفت:
- چیه چرا حرف نمی‌زنی دیگه؟ از من می‌ترسی؟ 
در دل بی اختیار به سخره گرفتمش، آخر از چه چیز او باید می‌ترسیدم؟! به بازو ام اشاره زدم و به فارسی گفتم:
- می‌تونی، تیر رو از کتفم... در بیاری؟
نگاه جزئی به شانه ام انداخت و مردد لب زد:
- آره ولی قول زنده موندتو نمی‌دم.
گرما، تا حد بسیاری کاهش یافته بود و این نشان از غروب آفتاب می‌داد. نگاهم را سرتاسر اتاق چرخاندم، تاریکی هر لحظه بیشتر می‌شد و نبود چراغ، قوزی بالای قوز گرما شده بود.
با سر به دخترک اشاره زدم نزدیک تر بیاید و سپس با زمزمه ای بی جان خواستم گلوله را خارج کند. بالاتر از سیاهی که در آن لحظه چیزی نبود؛ از صد نود درصد احتمال مرگ می‌دادم و ده درصد شانس برای فرار از دست آنها. 
با احساس فرو رفتن چیزی در کتفم، بی اختیار فریادم بالا گرفت. دستی روی دهانم نشست که طاقت تحمل درد را برایم طاق کرد. در حینی که دو انگشتش را در زخم فرو کرده و به دنبال گلوله در گوشتم چرخ می‌داد، با صدای عصبی ای غرید:
- داد نزن ممکنه بیان! اگه خیلی درد داره دستمو گاز بگیر... پیداش کردم!
درد و سوزش، چیزی فراتر از تصوارتم بود و بالاخره با خروج انگشتان دخترک از تنم که حال آغشته به خون بودند، سرم را از شدت درد به دیوار پشت سر کوبیدم.

قبل از آنکه به خودش فرصت دوری دهد، مچ دستش را گرفتم و از میان دندان های کلید شده از شدت درد، نالیدم:
- صبر کن، یه گلوله دیگه هم هست!
متعجب دستش را پس کشید و نگاهی به زخم پر شده از خون انداخت و زیر لب «لعنتی» ای زمزمه کرد. با قرار گرفتن مجدد دستش روی دهانم، به ثانیه نکشید که درد ناشی از فرو رفتن آن دستش در زخم جانم را مقابل چشمانم آورد.
تکان انگشتش درون زخم به شدت عصب ها را تحریک می‌کرد و مرا به مرز بی‌هوشی پیش می‌برد!
صدای برخورد شیء فلرزی با کاسه، نفس کشیدن را به یادم آورد اما ذره ای از درد پخش شده در تنم کاسته نشد. زیر چشمی نگاهی به چشمان ترسان و دست های جسورش انداختم و نا مفهوم از او تشکر کردم.
- اینجوری نمیشه! باید جلوی خون‌ریزی رو بگیرم.
به اتاق خالی از اشیاء نگاهی انداختم که صدای پاره شدن پارچه، چشمم را به سمت دخترک کشید. در حینی که پایین ترین گوشه مانتو پاره و خاکی اش را به دندان گرفته بود، دستش را درون چاکِ ریز پارچه کرده و پاره اش می‌کرد.
هنگامی که موفق به جدا کردن یک تیکه بلند از مانتو اش شد، دستش را به سمت دکمه های لباس نظامی ام آورد. متعجب کمی خود را عقب کشیدم.
- چیکار می‌کنی؟!
محکم تر از بار قلب دستش را روی دکمه فشرد و خشمش را درون زمزمه هایش ریخت.
- از روی لباس نمیشه زخم رو بست! تکون نخور، دارم برای نجاتت سر جونِ خودم ریسک می‌کنم، صدات در نیاد زود تموم کنم کار رو تا نرسیدن سر وقتمون!
اولین دکمه را که باز کرد سرش را کمی عقب کشید.
- چه بوی عرقی هم میدن!
متعجب خیره اش شدم، مرا می‌گفت؟! منی که نظافت برایم شرطِ اول هر کاری بود، چگونه می‌توانست چنین ایرادی بر لباس هایم بگذارد؟! دست سالمم را بالا آورده و بدون لمس پوست دستش، از قسمت مچ گرفتمش و از دکمه هایم کَندم. خود مشغول باز کردن دکمه ها شدم. کار که تمام شد دست کشیدم و خیره اش شدم.
با نگاهم متوجه شد باید کار را از سر گیرد، پشت پارچه را روی زخم کشید که تجدیدی بر سوزشش شد. این دختر انگار بویی از رحم نبرده بود که این چنین وحشیانه به جان زخم افتاده بود!
- ایرانی نیستی... پس، فاسی رو...
قبل از آن‌که کلامم تمام شود، صدای تحلیل رفته ام را در گلو خفه و به فارسی شروع به پاسخ دادن شد:
- ایرانی نیستم ولی چند سالی رو ایران بودم. دوست های ایرانی زیادی دارم.
می‌خواستم علت حضورش در اینجا را بدانم اما ضعف مجالم را تنگ کرده و نفسم را بریده بود.
- یکم بکش جلو خودت رو پارچه رو پشتت گره بزنم.
به حرفش عمل کردم و بالاخره با دست های سرشار از خون عقب‌کشید. 
- با اینهمه خونی که از دست دادی بعید می‌دونم مدت زیادی زنده بمونی ولی فعلا جلوی خونریزی گرفته شده!
صحبت مداومش از مرگ، بی اختیار استرس بیشتری تحمیلِ جانم می‌کرد اما گویی او، کاملا نا امید از زندگی کردن بود که اینگونه نطق می‌کرد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

برای تسکین اعصاب مشوش شده ام چشمانم را بسته و به دیوار تکیه دادم. یک آن یادِ پیکر بی جان رضا غمِ عالم را به جانم آویخت و قلبم را به درد آورد. همین چند روز پیش بود می‌گفت دلش تنگِ دست های چروک خورده مادرش است و حال...
فکرم همانند جبهه ای شده بود پر از سربازانِ بی سلاحی که بی هیچ رحمی بر سر دیگری آوار می‌شدند! نمی‌دانم چند ساعت در سکوت و جدال ذهنی ام سپری شد که خواب چشمم را گرم کرد.
***
گرمای فضا تعریق را در تنم به راه انداخته و برخورد قطره های عرق راه گرفته از پشانی ام، با زخم های ریز و درشت صورتم سوزششان را تجدید و مرا به عالم خواب و بیداری کشانده بود.  صدای نفس ها تند و هق های آرام که از نزدیکی می‌آمد نیز نمکی بر زخم شده و مانع به خواب رفتنم می‌شد.
لای چشمم را گشودم، فضا همچنان تاریک بود و جز سایه ای مات از دخترک چیزی دیده نمی‌شد. بر زمان همانند ماری چمپاته زده و در خود می‌پیچید؛ هر دم ناله ای سر می‌داد و بیشتر خودش را جمع می‌کرد. قادر به تکان خوردن نبودم و او، گویی در سیر عظیم کابوس ها درحال دست و پا زدن بود. پایم را کمی دراز کرده و خواستم زربه ای به پایش بزنم تا بیدار شود، اما دیدن پاهای برهنه پر زخمش در آن تاریکی، مانع شد ضربه سخت پوتین را به آنها بکوبم.
- خانم؟ حالت خوبه؟!
تنها پاسخ هق هق های گرفته اش بود، کمی خود را روی زمین سُر داده و نزدیکش کردم. هر چه نبود او سعیش را برای کمک به من کرده و تماشای این حال بدش به دور از انسانیت کی‌آمد! تکانی به مچ پایش دادم اما همچنان هذیون می‌گفت و زیر لب ناله سر می‌داد. انگار خاطرات گذشت امروز برایم در حاله ای مات شکل گرفته بود که تازه، به یاد بلایی که سرش آوردند افتادم. 
غیر از تأسف در آن لحظه نمی‌دانستم براش چه کاری انجام داهم؛ تکان مجکم تری به مچ پایش دادم که با فریادی بلند بر جایش نیم خیز شد. تا آمدم بیدار شدنش را در ذهن هلاجی کنم ضرب سنگین دست هایش به قفسه سینه ام مرا به زمین نشاند و درد آرام شده شانه ام را بیدار کرد.
نفس- نفس زدن های ترسیده اش در آه پر درد من حل شد و تا حدی مرا یه خود آورد. به سختی دستم را تکیه گاه قرار دادم و سعی در نشستن کردم. او نیز همچنان نشسته بود و به من خیره بود، برقِ خشم چشمانش در آن‌ تاریکی هم دیده می‌شد.
- داشتی چه غلطی می‌کردی؟! بالای سر من چیکار می‌کنی!
آن چنان با حرص سخن می‌گفت که هر آن امکان برخورد ضربه دوم را می‌دادم. قبل از آن‌که دست به کار شود، لحن دوستانه ای پیش گرفتن تا بیش از این دچار سوءزن نشود:
- آروم باش... کابوس می‌دیدی، خواستم بیدارت کنم!
تردید به برق چشمانش اضافه شد و شال عقب رفته اش را به تندی جلو کشید. بی آنکه حرف دیگری میانمان رد و بدل شود، به جای قبل بازگشتم. چشم روی هم گذاشتم بلکه مجدد خوابم بگیرد اما با ضربه کوبیده شده به پوتین هایم، لای چشم های بسته شده ام را گشودم.
- هی! هنوز زنده ای؟! خواب بودی، فکر کردم مُردی!
نگاه عمیقی به او انداختم، زانو هایش را در اغوش کشیده و گوشه ای در خود کِز کرده بود. انرژی زیادی برای تکلم نمانده بود پس با پاسخی کوتاه قاعله را ختم کردم.
- زنده‌ام.
سکوت آن اتاق، گرمایش، جریان نداشتن اکسیژن و از همه بدتر، وجود دو چشم که مرا می‌پایید، فضا را به شدت سنگین و وزنه اش را به شانه ام آویخته بود. دلم می‌خواست چنگی به پلاستیک های پنجره بکشم و نفس عمیقی از هوا بگیرم اما در آن لحظه، جز هوای نمور آن اتاق خالی، چیزی نصیبم نمی‌شد.
صدای باز شدن ناگهانی در، نگاهم را به آن سمت کشید، نور وارد شده از بیرون چشمم را زد و موجب شد چشم بدزدم. سربازِ بلند قد داعشی، با ریش های بلند و نا مرتبش به سمت دخترک حجوم برد و با گرفتن زیر بازویش، به زور او را همراه خود کرد. تنها چیزی که در آن لحظه نظرم را به خود کشید، خون های راه گرفته از پا های برهنه اش بود که برای خلاصی از دستِ آن موجود کثیف، مدام تقلا می‌کرد و علاوه بر باز کردن زخم ها، خونش را کفِ خاکی اتاق پخش‌می‌کرد.


بی آنکه نیم نگاهی بی من بیاندازد، دخترک را از اتاق بیرون کشید و در را با شدت بهم کوبید. صدای جیغ های گوش خراش دخترک که در راهروی پیش رو اکو می‌شد، دلم را به حالش می‌سوزاند اما در آن موقعیت، شاید آخرین نفری بودم که می‌توانست کمکش کند... نمی‌دانستم قرار است چه بلایی سرش بیاورند اما یقینا این چنین با خشم جای خوبی نمی‌کِشیدنش!
در سرم مجدد تلاطم به پا شده و عصبانیت همانند خوره به جانم افتاده بود، باز شدن مجدد آن در کذایی نگاهم را به شخص درشت اندامی که وارد شد کشاند. نور جلوی دیدم را گرفته بود اما احساس سایه اش، آن هم درست بالای سرم، دیدن چهره کریه‌اش را به چشمانم تحمیل کرد. خم شد کاسه آب و تکه نان دستش را با بی قیدی از جهت ریختن آب، روی زمین رها کرد و با نک پایش کاسه را به سمتم هل داد. لبخندی چندشناکی به لب نشاند، کفشِ گلی اش را روی نان گذاشت و بی هیچ حرفی اتاق را ترک کرد. صدای کوبیده محکم در مرا به خود آورد. در دل ناسزایی بارش کردم و با دست آزاد نان را از زمین برداشتم. 

معده ام شورِ گرسنگی می‌داد اما از شدت خشم نمی‌دانستم چه کنم، به طور طبع کاری از دستم بر نمی‌آمد و همین امر، تا حد بسیاری آزارم می‌داد.
***
ساعت ها گذشته بود و گرمای کوره مانند اتاق‌، نشان از ظهر شدن می‌داد. عصبانیت لحظه ای خفت گلویم را رها نمی‌کرد و کلافگی، به همراهی اش نشسته بود! سکوتِ خفقان آوری فضا را اشغال کرده بود و درد شانه ام از سوی دیگر، قصد از پا در آوردنم را داشت. 
با چشم تمامِ ترک های اتاق را گز کرده بودم و نا امیدِ راه نجاتی از آن دخمه پلاستیک پیچ شده، تنها به در خیره بودم شاید مهلت مرگم فرا رسد! صدای کوبش‌قدم های محکمی به این سمت، موجب ‌ شد کمی در خود جمع شوم و آنی بعد، تکرار صحنه های دیرور، دلم را برای دخترک به درد آورد.
سرباز ها درحینی که به نوعی به دنبال خود می‌کشیدنش، جسم نمیه جانش را کف اتاق رها کرده و همان مردِ مو آشفته صبح، پس از زدن لگدی هرچند محکم به پهلوی دختر، اتاق را ترک کرد. همانند بار قبل، در جایش نیم خیز شد و مشت هایش را حواله در بسته اتاق کرد. نفرین هایش که تمام شد، به کنار دیوار خزید بی آنکه نگاهی به من کند، سرش را روی زانوانش گذاشت. گریه هایش تمامی نداشت و ساعتی را بی وقفه گریست. 
برای لحظه ای، شنیدن صدای گریه هایی جز او، نگاهم را به سمت در بسته کشاند. منشأ صدا نزدیک تر می‌شد و دخترک نیز متوجهش شده بود که گریه را تمام کرده و نفس های بلندی می‌کشید. 
آن صدای گریه بی شک مطعلق به کودکی خردسال بود که این چنین بی پروا فریادش را به آسمان برده بود. در اتاق که باز شد، با بهت به دستان بی رحم آن مرد خیره شدم. با پرت کردن جسم پوشانده شده به سمت دخترک، جیغ ترسیده او به گریه های نوزاد افزود و نگاه هراسان من در پی فرود آمدن کودک آن چرخید.
با صدای برخورد محکمش بر سطح زمین، برای ثانیه ای نفسم بند آمد، گریه های کودک که شدت گرفت، دخترک با آن حالِ خرابش به سمتش حجوم برد و با کنار زدن پارچه از چهره نوزاد، نگاهی به او انداخت. چهره معصومش از شدت گریه سرخ شده بود؛ صدای برخورد جسم دیگر و صدای بلند سرباز داعشی، چشمانمان را به آن سمت کشید. ساکِ خونی و خاکی را کنار پای دخترک پرتاب کرده بود.
- سیرش کن صداش بِبُره!
آن نوزاد اما بی قرار تر ضبحه سر می‌داد دست های کوچکش را در هوا تکان می‌داد. در که بسته شد بی اختیار سمت کودک رفتم و نگاهی به چشمان ترسیده و  مات شده دخترک انداختم. از شدت جیغ هایی که آن نوزاد می‌کشید هر آن امکان شکافته شدن گلویش را می‌دادم. دست های در هوا مانده و بی حرکت دخترک را از دور قنداق کودک، کنار زدم و شروع به وارسی اش کردم. با آن ضربی که سرباز کودک را به زمین پرتاب کرده بود، سالم ماندنش به نوعی یک مجعزه به شمار می‌رفت. خواستم از زمین بلندش کنم که صدای لرزان دختر مانعم شد.
- چرا ساکت نمیشه؟ بلایی سرش‌اومده؟ 
کمی که شانه ام را تکان دادم درد مانع در آغوش کشیدن کودک شد، به دست های سالم دخترک اشاره زدم و گفتم:
- بلندش کن از زمین قشنگ ببین صدمه ندیده باشه... 
چشمان سرخ شده از گریه اش میان من و کودک بی قرار در نوسان بود. دستش را جلو کشید اما بلافاصله پشیمان شد و گفت:
- اگه ضربه به سرش خورده باشه چی؟!
گره‌ی خفت شده قنداق نوزاد را باز کردم، طفلی داشت هلاک می‌شد از شدت گریه... 
- اون ساک رو بیار ببین چیزی توشه بدی بخوره؟
کمی خودش را به سمت کیف کشید که نگاهم به پاهایش افتاد، به طرز فجیهی ناحیه کف پایش دچار زخم های عمیق بود و تکه های سنگ و شن میان زخم ها دیده می‌شد! ساک را جلو آورد و با نگاه ترسیده ای به کودک نگاه کرد. تمام ساک را بیرون ریخت و در نهایت جعبه شیر خشک را از میان لباس ها خارج کرد. ضربه های آرامی به سینه کودک می‌زدم بلکه آرام شود اما تنها واکنشش فریاد های بلند تر بود.
***
زیر چشمی به اویی که با تکان دادن کودک در آغوشش سعی در خواب کردنش بود نگاه می‌کردم.
- خوابید؟
سرش را به نشان مثبت تکان داد، نفس راحتی کشیدم و درحالی که یک پایم را دراز می‌کردم خطاب گرفتمش:
- تو چرا اینجایی؟ اسیر شدی؟!
سوالم مسخره به نظر می‌آمد چرا که اگر اسیر نبود، اکنون در این اتاقک خفه، همراه با من غذاب نمی‌کشید؛ اما تحمل آن فضای سنگین بسیار دشوار می آمد و شاید مکالمه با وی ساعتِ خوابیده روز را می‌گذراند.
- چه فرقی می‌کنه! اینجام دیگه.
بی توجه به جواب نداده اش، مجدد خطاب سوالم گرفتمش:
- چند تا سرباز این دور و اطراف هست؟ می‌دونی دقیقا کجاییم؟!
خوردن آن نان خشک تا حدی ته معده ام را گرفته و ذهنم را کمی به کار انداخته بود. نگاه بی تفاوتی به وضعم انداخت و چهره اش را به سمت در چرخاند.
- اونقدری زیاد هست که تا زمان مرگت نتونی از اینجا یه قدمم اونظرف تر بری! 
سری تکان دادم و بذاقم را فرو دادم. گرما عرق به تنم نشانده بود و هیچ مجرایی برای ورود هوای تازه به آن دخمه وجود نداشت. داشتم خود را به سکوت اتاق وفق می‌دادم صدای نزدیک شدن چند جفت کفش به اتاق، سکوت حاکم بر اتاق را درهم شکست و نگاه جفتمان را به سکت در کشید. فضای تاریک و نم ناک اتاق، با آن پنجره های سیاه و حال صدای قدم های افراد ناشناس در آن موقعیت شبیه به کابوسی ترسناک می‌آمد که هر لحظه احتمال بیدار شدن می‌دادم...
در که باز شد، همانند هر زمان دیگری نور تابیده شده، چشمم را زد و چندی بند چند مردِ سیاه پوش پوتین هایشان را داخل نهادند. به آن دختر و کودک در آغوشش نگاهی کردم و سپس به سیاهپوشانی که با گذر از آنها، به سمت من آمدند. بالای سرم که ایستادند، مغرور تر از هر زمانی شر بلند کرده و با نفرت خیره چشمانشان شدم. 
سه سرباز درشت اندام بودند و سیاهپوش پارچه هایی که بر سر شانه هایش علامت «الله» هک شده بود... دو نفرشان به سمتم خم شدند و هر یک زیر یک شانه ام را گرفت، فشار وحشیانه دست سرباز بر محل زخم گلوله ها فرباد مردانه ام را در فضا پخش کرد که دیگری با زدن ضربه ای در شکمم از دو شخص دیگر خواست مرا به دنبالشان ببرند! ‌بالاخره زمانش رسیده بود...  حاضر نبودم در این لحظه ها ضعف نشان دهم و با سری زیر دنبالشان کنم! در جنگِ من هیچ گاه جایگاه برنده به آنها داده نمی‌شد.
با بی حالی روی دو پا ایستاده و همراهِ دستشان شدم. تا لحظه خروج از اتاقک نگاه ترسیده دخترک و گریه های به هوا رفته آن نوزاد بر جسمم سنگینی می‌کرد. 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم
ده قدم طی کرده بودیم صدای گریه زنانه‌ی جمعیت بسیاری نگاهم را به در بسته دیگر اتاق مدرسه کشاند. یکی از سربازان دستش را از شانه‌ام کشید و با کوبیدن چند مشت به در، به آنی صداها را خفه کرد! بار دیگر زیر شانه‌ی زخمی‌ام را گرفت، با گزیدن لب، فریاد ناشی از دردم را در گلو حبس کردم و با شدت گرفتن سرعتشان، گام‌های بلندتری برداشتم؛ هرچند که لغزش در زانوانم هویدا بود اما ضعف در مقابل آن کافران، خارج از دید من حساب می‌آمد!
با خروج از آن مدرسه که با وجود ماشین و سربازان اسلحه به دست متعددی در حیاطش شبیه به یک مخروبه می‌آمد، نور مستقیم آفتاب در دیدم زد. تکانی به تنم دادند و با ضربه‌ی ناگهانی‌شان به پشت زانوانم روی زمین افتادم. دست‌هایم به طرز وحشیانه‌ای به عقب کشیده شد که باز شدن زخم را به وضوح در تنم احساس کردم!
دست‌هایم را که بستند، کیسه‌ای بر سرم کشیدند و یک باره جلوی نور آفتاب را هاله‌ای سیاه احاطه کرد؛ سپس مجدد بلندم کردند و پس چند قدمی، روی سطحی سفت و فلزی هُل داده شدم. با توجه به دیده‌های قبلی‌ام، اکنون مرا بر محل بارِ یکی از ماشین ها انداخته و چندی بعد صدای برخورد جسمی با فلز و ناله مردانه‌ای، مرا متوجه شخص دیگری کرد.
نمی‌دانم چندی گذشته بود و چند نفر در کنار من انداخته بودند که از شدت ازدحام، نای تکان خوردن میان آن حجم انسانی را نداشتم. تنفس با وجود پارچه‌ی کشیده شده بر سرم و دو جسم تنگاتنگ کنارم، سخت‌تر از هر زمانی شده بود. فشار جسمی روی شانه‌ام بیش از هر چیز تحملم را به چالش کشیده و بوی تن آن اشخاص که به حتم از دیگر اسیران بودن، داشت طاقتم را طاق می‌کرد!
کمی که گذشت، بوی خاک بلند شده از ویراژ لاسیک‌ها، به من فهماند این آخر کار است و مکان پیش رو، صحنه‌ی شهادت بود! صدای قهقهه‌ی سربازها و صحبت‌های نامفهومشان بیش از هر چیز دلم را به درد می‌آورد، نه به خاطر خودم، لااقل برای خانواده‌ی افرادی که امروز به دستشان کشته می‌شدند!
با توقف ماشین، صدای فریادی در سرم پیچید:
- پیاده‌اشون کنید! سریع به صف بکشدیشون!
در مرحله‌ی اول با چشم به دنبال دیگر اسیرها گشتم، با دیدن صفی که حداقلش بیست نفر را شامل بود، آه از نهادم برخاست. یکی از سربازها با پشت اسلحه در کمرم کوبید و کشان- کشان، مرا همراه با صف کرد! از زانو زدن در مقابلشان بیزار بودم اما با آن دست‌های بسته و مجروحیت شانه‌ام، شانس مقابله با آنها برایم قریب به صفر بود! 
شخصی فرمان شروع داد و کمی بعد، صدای بلند سرباز پشت سرمان بلند شد، با گرفتن رد نگاهش به دو سربازی رسیدم که با دوربین، درحال فیلم برداری از ما بودند.
- بسم الله! خداوند زندگی داده یا مرگ داده توی میدون جنگ مشخص میشه برادرانم! همه اون‌هایی که حمل کننده شرک، نفاق و کفر هستند توان مقابله با الله را ندارند و در مقابل خشم ما یکسانند؛ نجاتی نیست که نیست!
با صدای شکلیک اولین گلوله، همهمه بالا گرفت و بعضی‌ها دست به التماس برداشتند، بعضی‌ها هم مثل من، سکوت اختیار کرده و در دل تشهد می‌خوانند. صدای موج اسلحه در بیابان خشک اِکو می‌شد و برقی به چشمان آن کافرانِ به اصطلاح مسلمان می‌افزود.
از میان همه‌شان، با نفرت عمیقی خیره به آنی شدم که دست به سینه، با لبخند به قتل عام مردم بی‌گناه می‌نگریست. وجود دو سرباز در اطرافش نشان می‌داد رتبه بالاتری نسبت به سایر دارد. سرم را به سمت مردانی که حال می‌گریستند و از خدا طلب کمک می‌کردند چرخاندم. موهای ژولیده و لباس‌های کهنه که بر تنشان تکه- تکه شده بود، حاکی بود از شکنجه‌هایی که بر سرشان نازل کرده بودند. سرباز اسلحه به دست، چهره‌اش را زیرِ پارچه‌ای پنهان و تنها برقِ چشمانِ بی‌رحمش در نور آفتاب به چشم می‌آمد.
صحنه‌ی منزجر کننده‌ای می‌آمد، قطع ناگهانی شیون شخصی و پاچیده شدن سرش به ضرب اسلحه، دلِ هر انسانی را به درد می‌آورد اما... تقریبا پنج نفر به همین منوال مغزشان شکافته و شهید دستِ آنها شده بود. تنها چیزی که در آن لحظه از مقابل دیدم می‌گذشت، تصویر مادری بود که همراه با سینی قرآن و آب، اشک‌هایش را یواشکی با گوشه چادرش پاک می‌کرد...
توان دیدن این چنین مظلومانه جان دادن مردم نبودم پس با بستن چشم‌هایم، منتظر شدم تا نوبتم برسد! صدای اسلحه هربار بیش از قبل به گوشم نزدیک می‌شد که صدای فریادی بلند در آن هیاهو، موجب شد چشم بگشایم. 
- هرچی ایرانی مونده رو بریزید توی ماشین برگردونید! دستور امیره!
متعجب به شخصی که امیر نامیده شده و حال به سمتِ ماشین مشکی رنگش می‌رفت خیره شدم. امیر به سردسته گروه گفته می‌شد که نفوذ بالایی در میان دیگر سربازان داشت و تیم را رهبری می‌کرد. 
با کشیده شدن موهایم توسط شخص داعشی، به چهره‌ی پوشیده شده‌اش و اسلحه‌ای که به سمتم نشانه رفته بود چشم دوختم...
موهایم را کمی عقب کشید و سپس به ضرب رها کرد. 
- سوارش کنید!
***
نمی‌دانم بعد از چه مدت بود چشم به دنیا می‌گشودم که سرگیجه، دنیا را به چشمم تار کرده بود. از آخرین باری که نور این چنین دیدم را میزد به یقین ساعت‌ها گذشته بود و شاید روزها! به دنبال کشف نشانِ آشنایی از مکان، چشم هایم را در اتاق عریض پیش رو چرخاندم اما آن، چیزی نبود که قبلاً به چشم دیده باشم!
گوشه چشمم را از بابِ ‌یاد آوری گذشته چین دادم که یک آن، تصویر سرباز داعشی با اسلحه نشانه رفته به سمتم، شصتم را خبردار کرد...  دستم را تکان دادم و وجود مانعی جهت حرکت، نگاهم را به سمت زنجیرهای آویز شده به آنها که یک سرش به تخت متصل بود کشید.
تکان بیشتری به خود دادم که درد شدید در ناحیه‌ی شانه، مرا به یادِ زخم و گلوله انداخت. کمی خود را روی تخت بالا کشیدم و اکنون، سرم وصل شده به دست و باندپیچی بیشتر به چشم آمد. انگار که در یک گودِ زمانی غرق شده و کم- کم برگ خاطرات برایم رو می‌شد.
باری دیگر به کنکاش اتاق پرداختم اما جز یک اتاق بسیار بزرگ با نمای سفید رنگِ خالی از اساس، چیزی به چشم نمی‌آمد. دقیق نمی‌دانستم آنجا کجاست و چند روز به خواب سر می‌کنم اما همانقدرش که هنوز گیرِ داعش بودم، خودش تا حدی ابهامات را رفع می‌کرد.
آب در دهانم خشک شده بود و تَر کردن گلوی خشک شده‌ام امری بسیار دشوار می‌آمد. با ورود کسی از درِ باز اتاق که پرده‌ای با مکان بیرون جدایش کرده بود، نگاهم را به سرباز اسلحه به دست کشید. چهره پوشناده شده‌اش دید را برایم مشکل می‌کرد اما صدای بلندش به یک باره سکوت اتاق را درهم شکست.
- بیدار شدی شورشی؟! کم- کم می‌خواستیم خودمون به جهنم بفرستیمت! حوصله امیر رو به شدت سر بردی!
وقتی نگاه گنگ مرا دید، کمی جلو آمد و سر اسلحه‌اش را به شانه ام کوبید، درد به یک باره دهانم را برای کشیدن فریاد گشود و فریاد پر دردم میان طعنه آن سرباز گم شد.
- درمانت خیلی هزینه برای امیر داشت اما عملیات پیش روت، جبران همشه؛ اگر از این به بعد چشم بستی، جهنم رفتنت رو تضمین می‌کنم.
آمدم کلامی پاسخ دهم که سر اسلحه را روی لب‌هایم فشرد و با‌ چشمانِ به خون نشسته‌اش تهدید وار لب زد:
- هیس؛ الان نیاز نیست یه کلمه هم حرف بزنی، به زودی امیر میاد اینجا، جمع و جور کن خودت رو با اون بتونی خوب صحبت کنی!
آب دهانم را به سختی تکان دادم و سرم را به سمت راست متمایل کرده بلکه از مزه گس اسلحه که بر اثر فشار زیاد به دهانم فرو رفته بود خلاص شوم. فاصله گرفتنش را احساس کردم و کمی بعد، صداس خش- خش بی‌سیم، گوش‌هایم را تیزِ حرفهایش کرد:
- بگید بفرستنش بالای سرش، بهوش اومده. به امیر هم اطلاع بدید!
صدای خنده مضحکش به گوشم آمد و چندی بعد، با قدم‌های بلند از اتاق خارج شد. ترسِ آن عملیات نامبرده، ناخداگاه در دلم نشسته بود و سکوتِ آن اتاق بزرگ، حس خفقان را به جانم می‌انداخت.
می‌خواستم طبق عدت همیشگی، عصباب مشوشم را با گرفتن موهایم در مشت آرام کنم اما وجود آن زنجیرهای کذایی به دست و پایم مانع هرگونه هرکی می‌شد!
سرم را به تاج تختِ تک نفره اتاق تکیه دادم و سعی کردم عاقبتی برای آخر کارم اندیشه کنم اما رشته‌های خالی فکر، امیدم را بیش از پیش نا امید می‌ساخت. حداقلش می‌دانستم زنده ماندنم در میان آن جمع حیوان خو، بی‌سبب نبود و علتش به زودی دامانم را می‌گرفت!
صدای آشنای شیون نوزادی، با حیرت نگاهم را به سمت پرده کنار رفته کشید. آن صدا را مطمعناً قبلاً شنیده بودم! با کمی کنکاش در عمق صدایش، تصاویر محوی از یک اتاقِ سر بسته و کودک قنداق پیچ شده‌ای که به کف اتاق پرت شده بود در مقابلم دیدم آمد و آن زن مسلحی که کودک را در آغوش داشت، ذهنم را بیشتر به تکاپو انداخت.
چهره پوشیده شده زن با روبنده‌های مخصوصی که بر قسمت پیشانی اش «الله اکبر» ذکر شده بود، نمی‌توانست ذهنم را به تصور درستی از وی بستاند اما صدای آن نوزاد، گواه ماجرا بود.
- هی مرتد! سرت رو زیر بنداز کودکم رو ترسوندی!
لحجه ضعیف عربی و صدای نازکش، نمی‌توانست برای آن دخترکِ اسیر شده در بندم باشد. با دقت در چشمانِ روشنش به دنبال رد آشنایی گشتم اما فریاد دیگری که از بابت غلاف کردن نگاهم داد، موجب شد سرم را به سوی دیگر بر‌گردانم. آن نوزاد، همان بود اما دختری که در آغوش کشیده بودش...
سنگینی نگاه خیره‌اش کم- کم داشت تعادل اعصابم را برهم میزد و ندانستن آینده پیش رو پتکی در سرم شده بود. بالا رفتن مجدد صدای گریه‌های کودک، موجب شد به سمتش سر بر‌گردانم. با یک زبان خارجی که نمی‌فهمیدمش، در گوش کودک نجوا می‌کرد و گویا قصد آرام کردنش را داشت. آن موقعیت جدید و وضعیتی که اسیرش بودم زبانم را به حرف آورد.
- اینجا کجاست؟! تو کی هستی؟!
کودک را روی دست‌هایش بالا و پایین می‌کرد و بالأخره آن نوزاد سرخ شده آرام گرفت.
- من راهنمای تو هستم!
متعجب از لفظ «راهنما» سوالی نگاهش کردم و منتظر پاسخی بیشتر شدم اما بی‌هیچ حرف دیگری رویش را گرفت و خودش را مشغول کودک نشان داد. دستی که به تخت زنجیر شده بود را تکان دادم و پس از به صدا در آمدنشان، با نگاه به زنجیرها آن زن را خطاب گرفتم:
- چرا من رو زنده نگه داشتید؟! 
- قراره کاری با ارزش تر از مرگت انجام بدی! 
کلافه از جواب‌های بی‌جوابش، اخم چهره‌ام را پوشاند.
- و اون کار چه کاریه؟!
قبل از پاسخ دادن او، صدای کلفت مردی، نگاه جفتمان را به سمتِ پرده کنار رفته از در کشید.
- بیدار شدی برادر
درحال کنکاش چهره پوشیده شده‌اش بودم که با همان لباس‌های نظامی و اسلحه در دستش جلو آمد. دستش که بر سر شانه‌ام نشست، درد موجب شد چشم برهم بفشارم.
- انگار پذیرایی خوبی ازت نشده بود که اینطور هفته‌ای ما رو منتظر گذاشتی.
نمی‌دانستم چه در پاسخ بگویم که آن زن بر من پیش روی کرد و آن داعشی را به حرف گرفت:
- خوش اومدید! انگار هوشیاری کامل داره و به نظر من آمادست.
صدای خنده‌ی آن مرد سکوت اتاق را شکست، دو ضربه به سرشانه‌ام کوبید و پاسخ سوال آن دختر که برای من گنگ می‌ماند را داد.
- اول یه آب و غذایی بدین بخوره بعد به اتاق بقیه اسیرها منتقل بشه. عملیاتِ تو از همین لحظه شروع و در برابر این ایرانی و بقیه اسیرها مسئولی. یادت نره این مسئولیت بزرگی هست که از جانب خداوند به تو واگذار شده و هر سهل انگاری توی این مورد تو رو یک قدم از بهشت خدا دور می‌کنه.
چقدر مضهک به نظر می‌آمد. بهشتِ توصیفشان دقیقا همان جهنمی بود که برای دیگر قربانیانِ خشمشان در نظر داشتند. قبل از پاسخ آن زن، با کلام قاطعم میدان را به دست و نگاه آن مرد را به سمت خود کشیدم.
- من قراره چه کاری انجام بدم؟! چرا به جای اون همین الان من رو نمی‌کشید تا بلیت ورود به بهشت نصیبتون بشه؟!
با افزایش فشار دستش بر شانه‌ام، چشم‌های مشکی رنگِ بی‌فروغش را به چشمانم دوخت و لب زد.
- دعوت خارج شدگان از دین کلام خداست؛ ما قراره به تو فرصتی بدیم تا گناه‌های گذشتت رو پاک کنی و بعد از دنیا بری.
پوزخند ناخداگاه به لب‌هایم نشست و شانه‌ام را با وجود درد بسیارش از زیر دستش کنار کشیدم.
- کسی که از دین خارج شده شما هستید! بهتره قبل از هرچیز من رو بکشید چون قرار نیست همکاری با شما در هیچ عملیاتی داشته باشم. شهادت رو ترجیح میدم.
خنده‌ای که در جواب گرفتم، چیزی عکسِ خشمی که احتمالش را می‌دادم بود. به سمت زن رفت و دستش را به سمت نوزاد پیش کشید. زن بی هیچ حرفی کودک را به آغوش آن مردی که احتمالا امیر آنجا بود داد. خواستم کلامی دیگر بگویم بلکه خشمشان بیدار شود اما صدای آن مرد، پیش از من دخترک پوشیده شده در چادر و روبنده را خطاب گرفت.
- از الان دست توعه. من دخالتی نمی‌کنم فقط نتیجه خوبی ازت می‌خوام.
- چشم! پشیمونتون نمی‌کنم که منو برای این کارِ مهم انتخاب کردید.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم


آن مرد با دست به پشت کودک می‌کوبید و درحالی که سر تکان می‌‌داد، از اتاق خارج شد. 
***
خوردن آن غذای بی رنگ، زیر نگاه های سنگین آن زن از زهر هم تلخ تر به مزاجم آمد اما گرسنگی چیزی نبود که می‌توانستم مانعش شوم... غذا که تمام شد، بی حرف جلو آمد و سینیِ مسی رنگ را برداشت. انتظار داشتم از اتاق خارج شود اما سینی را گوشه ای رها کرد و نزدیک آمد. به یک قدمی تخت که رسید، نگاه پرسشگرانه ام را خیره اش کردم. باز هم جلو تر آمد و حال، درست در فاصله بیست سانتی متری من ایستاده و نگاهم می‌کرد.
سرش را به سمت پایین خم کرد که متعجب، کمی خود را کنار کشیدم. 
- داری چیکار می‌کنی؟
قبل از آنکه کلامم تمام شود، سوزش در بازو‌یم پیچید و متحیر، به سرمِ کشیده شده در دستانش چشم دوختم. بلافاصله عقب رفت و با ضرب آن را به زمین پرتاب کرد. در شوک کارش بودم که تخت را دور زد و خیره به زنجیر های آویز از تخت، دست زیر چادرش برد؛ کلید درشتی در دست گرفت و در قفل آویز به زنجیر ها چرخ داد. بالاخره در چشم هایم خیره شد و جدی، لب زد:
- بلند شو! به حد کافی استراحت کردی.
در جایم نیم خیز شدم و درد پخش شده در کفتم موجب شد چشم بر هم بفشارم. از زمانی که چشم گشوده بودم با توجه به دردِ عمیق کتفم حتی نتوانسته بودم تکانی به انگشت های دست راستم دهم. گوشه ای از لباسم که کشیده شد، مجدد به آن زن داعشی چشم دوختم، لباسم را کشید و ادامه داد:
- سریع باش فرصت وقت تلف کردن نداریم!
 نگاهم را از چهره پوشیده شده زیر روبنده اش گرفتم و با تکانی سطحی لباسم را از مشتش خارج کردم. لباس هایی که جدید می‌آمدند و دیگر خبری از لباس نظامی در تنم نبود. بی میل پا هایم را از تخت پایین انداخته و زانوانم را بر موکت نازکت پهن شده کف اتاق‌، صاف کزدم. 
سر گیجه به سراقم آمد و دنیا را لحظه ای چرخاند اما پس از زدن چند پلک، به حالت نرمال برگشتم و آن زن، جلوتر از من به سمت خروجی راه گرفت.
- دنبالم بیا!
گوشه لبم به نشان پوزخند بالا پرید و با دست آزادم، با چنگی به آشفتگی موهایم افزودم، با قدم های سست شده به دنبالش راه گرفتم و در پس هر تکان درد شانه ام موجب آزار می‌شد. در حینی که پارچه طوری را با دست به بالا گرفته بود، فریاد نسبتا بلندی سر داد:
- سریع باش!
کمی به سرعت قدم هایم اضافه کردم و پس از خروج از آن اتاق عریض، به راهروری مجلل رو به رو چشم دوختم. این مکان به حتم نمی‌توانست آن مدرسه‌ی زوار در رفته‌ ای که در گذشته اسیرش بودم باشد. در حالی که به دنبالش عرض راهرو را می‌پیمودم، با چشم دیوار های پوشیده با کاغذ دیواری و سقف گچ‌بری شده را دنبال کرده و در ذهن دنبال چیستی آن مکان می‌گشتم.
از راهررو که خارج شدیم، زن داعشی در مقابل یکِ در فلزی توقف کرد و با بردن دستش به زیر چادر، خیره به قفل های آویز شده از در، دسته کلیدی خارج کرد. پنج قفل آویز به در را یک باره گشود و در با صدای بلندی باز شد. زیر چشمی حرکاتش را زیر نظر داشتم که با گرفتن دستِ مصدومم، مرا به سمت آن اتاق کشید. در شدت درد حاکی از کشیده شدنِ دستم فریادِ بی اختیاری سر دادم و قبل از آنکه بفهمم دارد چه می‌کند، مرا وسطِ آن اتاق کشیده بود.
با اخم های در هم رفته نگاهش کردم اما او‌، بی نگاه به چهره ام دستم را رها و با زدن ضربه ای به پشت کمرم، مرا تا حدی به جلو پرتاب کرد. متعجب از ضربِ دستش سر به سمتش بر گرداندم و او، دست اشاره اش را به گوشه اتاقی که حال واردش شده بودم کشید.
- شما چهار نفر از امروز شاگرد های من هستید. فقط حق ملاقات و صحبت با من رو دارید؛ این وضعیت تا زمانی که شما آماده عملیات بشید ادامه داره. شما مهمون هستید و پذیرایی ازتون واجب؛ اما یادتون باشه همونطور که از یک قدمی مرگ برگشتید، در صورت ادامه به اعمال گناهتون در برابر خشم من یکسانید!
بالافاصله برای دیدن آن سه شخص نامبرده دیگر رد اشاره اش را دنبال کردم؛ دیدن آن کودکِ نوجوان و چهره‌ی آشنا همراه با مردی که لباس های تنش نشان از ایرانی بودنش داشت، با حیرت به سمتِ زن نقاب دار سر چرخاندم.

منتظر توضیح دیگری از او بودم که با دست به سینه ام کوبید و با جدیت لب زد:
- برو کنار اون ها، ربع ساعت دیگه برای برگذاری اولین جلسه برمی‌گردم.
از اتاق خارج شد و صدای برخورد قفل با در، نشانِ قفل شدنش را داد. با بهت به سمت آن یه نفر سر چرخاندم و گفتم:
- اینجا چه خبره؟
آن مرد ایرانی با موهای گندمی که مشخص بود در میان سالی به سر می‌برد، در پاسخم گفت:
- ما هم هنوز چیزی از جزییات نمی‌دونیم. قراره قرابانی یه عملیات حیوانی بشیم!
آن پسر نوجوان که مریض حال به نظر می‌آمد، کمر خود را جمع کرد و بی توجه به ما، سر روی زانو گذاشت. در آخر نگاهم روی آن شخص آشنا ثابت ماند؛ آن دختری که به اصطلاح جانم را نجات داده بود، حال با همان حال آشفته، نگاهم می‌کرد. کمی جلو رفتم و بر آن موکت نازک، کنار آن مرد میان سال نشستم. نمی‌دانستم چه بگویم که برای شکستن سگوت، پیش قدم شد:
- اسمت چیه جوون؟ چه مدته اسیری؟
با دست سالمم روی شانه باند پیچی شده ام را کمی ماساژ دادم و در پاسخش گفتم:
- اسمم محمده حاجی؛ والا دقیق نمی‌دونم ولی یکی دو هفته ای باید باشه! شما چطور؟
رد دستم را پیش گرفته و به شانه ام نگاه می‌کرد.
- زخمی شدی، من ماه هاست اینجام پسرجان! 
سری تکان دادم، سوالات بیشتری در ذهن داشتم؛ مثلا از چه گروهی بود؟ چطور اسیر گرفته بودنش و چرا تا به حال زنده بود؟ اژ همه مهم تر می‌خواستم بدانم برای چه کاری قرار بر آموزش دیدنمان گذاشته بودند... نگاهی اجمالی به اتاقی که درونش ساکن بودیم انداختم. دیوار های سفید رنگ و فضای خالی از وصایل چیدمان، تمام توجه ها را به تخته واتبرد انتهای اتاق جلب می‌کرد. به سقف چشم دوختم و دوربین مدار بسته نصب شده بر سقف، دومین چیزی بود که در نظر می‌آمد و در آخر باز هم به آن مرد چشم دوختم. 
- می‌دونید اینجا کجاست؟ 
- یکی از محوطه های داعشه برای مخفی کردن پول، اسلحه و هرچیزی که فکرشو بکنی! خدا لعنتشون بکنه انشالله که مردم بی گناه رو بدبخت کردن!
سری به نشان تفهیم تکان دادم. در یک چشم به هم زدن ربع ساعت سپری شد و صدای قفل ها، توجه همه را به سمت در کشید. همان زنِ پوشیده در پارچه سیاه با قدم های محکم وارد شد. به میانه اتاق که رسید، چشم های روشنش را یک دور بین جمع چرخاند و‌ شروع به صحبت کرد:
- به اسم الله! اول از همه بهتون تبریک میگم که شما، برای پاک کردن خودتون از گناهان گذشتتون انتخاب شدید؛ یک بار گذشته پر گناه هرکدوم رو برای آخرین بار توی همین اتاق باز میکنم که به خواست خدا، پروندش همینجا بسته بشه!
با دستش به سمت آن نوجوان اشاره کرد و در حینی که عرض اتاق را قدم می‌زد، گفت:
- امید خیلی ها رو نا امید کردی؛ تو از کودکی توی این جمع بزرگ شدی و موقع انجام وظیفه از بار مسعولیت شونه خالی کردی؛ اگر همون روز به اون مرد مسیحیِ کثیف شلیک کرده بودی الان به جای اسارت، مورد عنایت خداوند قرار گرفته بودی!
پسرک سرش را زیر انداخت و کلامی لب نزد. درحال کنکاش چهره آفتاب سوخته و هیکل لاغر پسرک بودم که صدای آن زن داعشی، باز هم توجهم را به خود جلب کرد.
- تو؛ زهرا اسمت بود درسته؟ یا نازنین؟ دورگه سوری- ایرانی که تعریفت رو توی این چند وقت زیاد شنیدم، حرف شجاعتت برای اون سخنرانی... حماقتت که باعث شد به این روز بیوفتی! اگه اونروز بین سخنرانی امیر شورش نکرده بودی و با حرف هات مهر گناهکاری به پیشونیت نمی‌زدی، الان با این بر و رویی که داشتی به عقد یکی از سرباز ها در اومده بودی و بهترین زندگی رو داشتی اما...
حرفش را خورد و قدم- قدم نزدیک دخترک آمد. خم شد و با گرفتن چانه اش در دست، واردش کرد سرش را بلند کند؛ درحینی که خیره به چشمانش بود لب زد:
- اما الان باید مجازات کارِت رو ببینی! هرچند... 
کلامش راخورد و با ضرب، صورت دخترک را به سمت راست رها کرد. با دیدن او که گوشه لباسش را در مشت می‌فشرد و چانه اش لرزش گرفته بود، دلم به حالش سوخت گویا من، جمله بعد از آن «هرچند» را می‌دانستم! آنها برای حرف حقی که آن دختر به لب آورده بود، روح و جسمش را به تاراج برده و حال، بازهم پیش قدم مجازاتش کرده بودند! 
- تلکیف شما دو شیعه نجِس هم مشخصه! حتی بعد عملیات هم پاک نخواهید شد! 

همانطور که به ما نگاه می‌کرد، عقب عقب‌رفت تا به تخته رسید، چادرش را در دست جمع و روی موکت های خشک اتاق نشست. به سمت پسرک دست کشید و گفت:
- عملیات تو زودتر از همه‌ست، پس با دقت به حرف هایی که میزنم گوش بده.
نگاهی به دخترک که سرش را زیر انداخته بود کردم. صدای رسای آن زن داعشی تمام نگاه ها را به خود کشید. نمیدانم چند ساعت گذشته بود که همه، مسخ حرف های باطلش از دین شده بودند و کسی کلامی سخن نمی‌گفت.
پوزخند لحظه ای لبم را رها نمی‌کرد چرا که اسلام، آنگونه که او می‌گفت نبود و حرف هایش به نظر مضهک می‌آمد! صخبت های پوچش از اسلام که به سر آمد، ماژیک آبی رنگِ کنار تخته را برداشت و با کشیدن یک دایره بزرگ، سر ماژیک را به سمت آن پسر نوجوان اشاره برد.
- دقت کنید! اینجا ما هستیم.
یک نقطه روی دایره و مشخص کرد و سپس با زدن ضربدری در نزدیکی، باز هم به سمت پسرک بازشگت.
- اینجا محدوده عملیات تو هست! 
کمی آنطرف ترش یک ضربدر دیگر زد و با اشاره به مرد ایرانی لب زد:
- اینجا هم قراره تو پاکسازی کنی!
و در اخر به انتهای داریزه اشاره کرد و با زدن ضربدری بزرگ تر، به من نگاه کرد.
- این ناحیه دست ایرانی ها افتاده! وظیفه خارج کردنش به عهده شما دو نفر هست!
با تعجب به جمعی که بسته بود خیره شدم. آن منتطقه بزرگ را چگونه دو نفر باید فتح می‌کردند و چرا با خود گمان می‌کرد من، حاضر به خیانت کشورم می‌شوم؟! خشم، بیش از آن نمی‌توانست اختیارم را به دست بگیرد!
- اونوقت چرا با خودتون فکردید من، به کشورم خیانت میکنم، به مردمم، به حق مردم بیگناه خیانت می‌کنم و نقشه شما حیوون ها رو اجرا می‌کنم؟!
پایم که فشرده شد، به دست مرد ایرانی نگاه کردم و سپس به نگاهی که سعی در آرام کردنم داشت. قبل از آنکه زن داعشی پاسخی دهد، صدایِ آشنای آن دخترک در اتاق پخش شد.
- من انجامش می‌دم! به شرطی که بعد از عملیات آزادم کنید!
با حیرت به سمتش سر چرخاندم و آن زن بی توجه به دخترک فریاد کشید:
- اینجا حق انتخاب به شما داده نشده! ما جون شما رو بخشیدیم که در راه خدا و اسلام خرج بشه؛ آزادی شما، آزادی روحتون هست و جسمتون در اختیارِ دین قرار داره! 
نفس عمیقی کشید و مجددا آن نوجوان را خطاب گرفت.
- تو! عملیاتت سه روز آینده هست، خودت رو برای جشن آماده کن.
سپس به جای قبلش بازگشت و در حالی که با چادرش تخته را پاک می‌کرد، ادامه داد:
- هرچند شما دو نفر برای انجام عملیات لازمه زنده باشید!
 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم
***
سه روز بعد:
با تمام شدن یک ساعت چرندیات آن زن داعشی سرم را در حسار انگشت هایم گرفته و به آن پسر نوجوان چشم دوختم. طبق صحبت های قبلی امروز، روز قربانی شدن او بود و لبخند زدنش در آن موقعیت عجیب می آمد! 
آن زن داعشی که خودش را جولیا معرف شده و از ما خواسته بود فاطمه صدایش بزنیم، تخته مقابلش را پاک کرد و خطاب به پسرک گفت:
- تو امروز همراه من میای! بقیه هم امروز به طور استسنا از اتاق خارج و توسط بقیه  جشن این پسر رو تماشا می کنید.
از شدت فشار، سرم به سنگینی طومار بود و زبانم در مقابل آن زن کوتاه... عقل فرمان سکوت می داد و دل نوای مخالفت! مخالفت با آن اعمال حیوانی که به نام اسلام تمامش می کردند و دین به ظاهر خدا پرستانه ای که از خشم شیطان زبانه می گرفت!
به مرد ایرانی که به نظر محسور دین دروغین آنها شده بود نگاهی انداختم زیر لب زمزمه کردم:
- حاج آقا راهی نیست بتونیم اون پسر رو نجات بدیم؟
تک خنده مصلحتی ای کرد و به ریش های بلندش دستی کشید. متفکر به نظر می سید و در همان حین پاسخ داد:
- تو اون پسر رو نجات بدی فکر کردی میتونی بیست-سی نفری که قراره توی این  عملیات کشته بشن رو نجات بدی؟
- نه ولی خدا رو خوش نمیاد با این حال مریضش رهاش کنیم، نگاه کنید جون به بدن نداره طفلی.
به پسرک نگاهی انداخت و سپس دستش را به پایم کوبید.
- کاری غیر از سکوت از دستت بر نمیاد پسرجان.
با صدای آکنده به خشم آن زن داعشی سر به سمتش چرخاندم و نگاهش کردم.
- صحبت با زبان غیر از عربی توی این اتاق ممنوعه بار ها تکرار کردم و این تذکر آخره!
با بیخیالی از او چشم گرفتم و به سمت نازنین، دختر آشنایی که در طی این سه روز یک کلام هم سخن نگفته بود چشم دوختم. گوشه ریش شده شالش را در دست گرفته و آن را بیشتر میشکافت. حتی در طی این سه روز غذای کاملی هم نخورده و مدام به گوشه اتاق کز می کرد، سر روی زانو می گذاشت و تا آمدن مجدد آن زن داعشی به کسی کاری نداشت.
صدای ترسیده پسرک، همه نگاه ها را به او کشید.
- میشه قبل از شروع عملیات مادرم رو ببینم و ازش حلالیت بخوام؟ 
صدای عاری از احساس زن داعشی، چیزی نبود که در مقابل لحن ملتمس گونه پسرک انتظار م رفت!
- مادرت به عقد یکی از سرباز ها در اومده و الان زندگی راحتی داره. با دیدن اون تنها باعث بهم زدن آرامشش میشی، بلند شو. میریم!
دستش را به سمت ما کشید و ادامه داد:
- هر کدوم از شما میخواد توی جشن حضور داشته باشه همین الان همراهم بشه.
با ایستادن مرد ایرانی، متعجب نگاهش کردم که با دیدن نگاه حیرانم لب زد:
- ماه هاست نور آفتاب رو به خودم ندیدم. تو نمیای؟
اخم هایم به آنی در هم رفت و بی آنکه نگاهش کنم زیر لب زمزمه کردم:
- اسارت رو ترجیح میدم به دیدن قربانی شدن یه انسان!
بالافاصله سمت دخترک که مجددا سر به زانو برده بود سر چرخاندم تا مطلع از تصمیمش شوم و در انتها، پسرکی که با رنگ پریده و لب های سفید شده از ترس، روی پا ایستاده بود نگاهی کردم. صدای فریاد مانند زن، نگاهم را مهمان چهره پوشیده شده اش کرد.
- شما دو نفر، مطمعن هستید؟ تا زمان اموزش های نظامی حق خروج از این اتاق دیگه نصیبتون نمیشه.
پوزخند بی اختیاری به لب نشاندم و ناسزایی زمزمه کردم که از دید آن زن دور نماند و اخم هایش را درهم کشید.  نفس عمیقی از باب کم کردن خشمم کشیدم و صدای قدم های محکمی که نزدیکم میشد، نشان از عصبیانیت آن زن می داد. با افتادن سایه اش بالای سرم، بی اعتنا نگاهی به چشمانِ پر خشمش انادختم.
- فکر کردی اینجا مهمونی اومدی یا بازیه که اینقدر راحتی؟ هنوز متوجه نشدی؟ این یه جنگه! یه جنگ که توش جای هیچ نافرمانی ای نیست.
کمی خود را بالا کشیدم و با ریختن تمام خشمم  در نگاهم، خیره اش شدم و با صدایی که قصد آرام کردنش را داشتم از زیر دندان های کلید شده غریدم:
- جنگی که داره جون آدم های ی گناه رو می گیره گناهه نه جنگ! تویی که داری آدم ها رو قربانی خشمت میکنی یه حیوانی نه فرمانده!
آتش درون چشم هایش لانه کرد و با گذاشتن دستش به شانه زخمی ام، فاصله اش با صورتم به حداقل رسید. با فشار دستش روی شانه زخمی ای که به لطفش همچنان توانایی حرکت دستم را نداشتم، صدای پر خشمش در صورتم کوبیده شد.
- یادت نره چرا و برای چی زنده ای!
عقلم فرمان میداد هر چه زودتر این نبرد زبانی را به اتمام برسانم اما دستم، علی رغم جو متشنج بالا آمد و روی روبنده آن زن داعشی نشست. طی یک حرکت آنی رو بنده را پایین کشیدم.
طی یک حرکت آنی رو بنده را پایین کشیدم و حال، خیره به زنی که چهره‌اش واضح و جاخورده بود لب زدم.
- اونقدر که ادعا دارید هم شجاع نیستید! 
بالافاصله از من دور شد و بلفور پارچه را مجدد به صورتش کشید. انگشست اشاره‌اش را به سمتم کشید و اینبار با فریادی اشکار مرا خطاب گرفت.
- چطور جر‌‌أت می‌کنی دست کثیفت رو به من بزنی مرتد؟!
با دست دیگرش سعی در بستن مجدد پارچه به چهره‌اش داشت و با حجومش به سمت پسرک، خشم ظاهری‌اش را با کشیدن و هل دادن او به سمت در خالی کرد. 
مجدد به طرف پسر رفت و با گرفتن موهایش در مشت، او را به نوعی از اتاق بیرون انداخت. مرد ایرانی هاج و واج آن وسط مانده و پس از نیم نگاهی به من، برای بلند کردن آن پسرک رنجور پیش قدم شد. به زن داعشی که دیگر کلامی نگفت و از اتاق خارج شد، خیره ماندم. چشمان روشن و لبان نازک صورتی رنگش علاوه بر آن کک و مک های نشسته بر گونه برجسته و دماغ استخوانی اش، از او یک چهره غربی رغم می‌زد و ظرافت چهره اش اصلا به رفتار های حیوانی اش نمی نشست!
با بسته شدن در اتاق و صدای چِفت شدن قفل ها، لحجه ای ضعیف فارسی، مرا مخاطب گرفت:
- هی تو! پسر جون منو ببین؛ بهتره تا وقتی پامون رو از اینجا بیرون نذاشتیم دردسر درست نکنی! این تنها شانس نجات منه.
با حیرت به سمتش سر چرخاندم. آنقدر در این چند روز سکوت کرده بود که کم کم رنگِ خش گرفته صدایش را داشتم فراموش می‌کردم. تکیه ام را به دیوار پشت سر دادم و مشغول تمرین با دست مصدومم که احتمال فلج شدنش را می‌دادم شدم. 
- فکر کردی اونا ما رو زنده می‌ذارن؟
سوال بی مقدمه ام اخم هایش را در هم کشید و نگاه خیره ام او را ایجاب کرد، گوشه شالش را به روی زانو های مجع شده اش بیاندازد. به تخته‌ی آن زن داعشی اشاره ای زد و درحالی که با آستین مانتو، دور دهانش می‌کشید پاسخ داد:
- برای پیش رفتن کارشون مجبورن زنده بذارن وگرنه مطمعن باش تا حالا هزار بار سَرِت رو بریده بودن!
پوزخندی گوشه لب نشاندم و به سختی، یکی از انگشت های دستم را خم کردم. نگاهی اجمالی به چهره‌اش ضدِ آن زن داعشی بود انداختم. پوست گندم گون و چشمان تیره‌ی مشکی رنگش که در حضور لبان حجیم و سفید شده اش بیشتر به چشم می آمد، چهره‌ ای جدی برای او رقم زده بود. یک پایم را بر موکت های نازک آن اتاق دراز کردم و در حالی که چشم از چهره اش می‌گرفتم، لب زدم:
- وقتی قرار نیست عملیاتی انجام بشه پس اون روز اونقدر هم دور نیست. من روزی که پا به این جنگ گذاشتم هدفم مشخص بود؛ تیرِ من فقط یه جهت رو نشونه می‌ره حتی که اگه اون جهت خودم ایستاده باشم.
صدای خنده هیستیرکش تمام اتاق را احاطه کرد و سپس با صدای عصبی ای، مرا خطابِ لحن تندش گرفت:
- ببین منو، تو هنوز نفهمیدی اینجا کجاست؟ حتی همین الان که داری چرت و پرت میگی صدات داره شنود میشه، اونجا رو خوب ببین.
 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

با دستش به گوشه ترین قسمت سقف و درست در کنار لامپِ بزرگ درون اتاق اشاره کرد. با دیدن دوربینِ مدار بسته جمع و جور، متعجب به سمتش برگشتم.
- کل این جلسات، این حرفا، همش داره ظبط میشه؛ واقعا فکر میکنی اگه نخوای انجام نمیدی؟ فکر کردی احمق بودن خرجت کنن زنده بمونی بشینی اینجا تا بگی نمی‌خوام و نمیکنم؟! 
با کشیدن نفس عمیقی تن صدایش را کاهش داد و چشم هایش را در ماسه چرخاند.
- تو دیگه اختیارت دست خودت نیست هرچی میگن باید انجام بدی! تو رو نمی‌دونم اما من باید از اینجا زنده بیرون برم! نهایت یک هفته می‌تونم دووم بیارم اما بعد اون حتی به قمیت اینکه خودم از شرِ تو خلاص بشم هم باید از این جهنم برم بیرون.
تک خنده معنا داری کرد و سرش را با شدن نچندان محکمی به دیوار کوبید. تکانی خوردم و در جا صاق نشستم، به احتمال آنکه سخنرانیِ تندش تمام شده، خواستم لب به سخن باز کنم که باز هم با صدای بلند و گرفته اش دهان باز شده ام را بست.
- ازت نمی‌خوام کمکم کنی چون مجبوری این کار رو انجام بدی پس فقط دردسر درست نکن و بذار کاری که می‌خوان انجام بشه. بهای سر پیچی من یا تو می‌تونه خیلی گند های بزرگ تری به بار بیاره پس اینقدر سنگِ غرور و وفاداریت رو به سینه نزن!
اخم هایم در هم رفته بود. کلامش که تمام شد، خشم اعتدال کلام را از من ربود و با تندی به حالت بی خیالش برگشتم:
- کاری که میخوان قتل عام چندین نفر آدمه! آدم هایی که مثل تو جون دارن، آدمایی که همون اندازه که برای تو جونت ارزش داره، اونا هم امید زندگی دارن. این غرور و وفاداری نیست، اسمش انسانیته! چیزی که توی این گروه وجود نداره.
خواستم ادامه دهم که مجادله را بی نتیجه دانستم و با اخم های در هم گره خورده رویم را از او گرافتم. نیم نگاهی به دوربین مداربسته اتاق انداختم و با درد سعی در تکان دادن دست مصدومم کردم. به احتمال بسیارفلج شده بود که این چنین از باب حرکت جانم را می گرفت. بی حس بودن انگشت اشاره و شستم که بر خلاف سایر نقاط دستم بد، بیشتر مرا نگران می کرد. نفس های عصبی ام را با چند نفس عمیق آرام کردم و پای چپم را بر موکت ها دراز کردم. یعنی اکنون در پادگان چه خبر بود؟ خانواده ام چه... خبر شهادت مرا به گوششان رسانده بودند یا اسارت؟ اصلا کسی از وضعیت من آگاه شده بود یا... کلافه سری تکان دادم که یک آن، در میان اغتشاشات ذهنی ام یاد رضا مرا مغموم کرد. 
رضا کسی بود که بیش از هر کسی آرزوی شهادت داشت و برعکس، امید زندگی درونش موج میزد. کاش میشد اسیر نبودمو طبق قراری که با او گذاشته بودیم، خبر شهادتش را من اعلام حضور خانواده اش کنم. نفسم را کلافه بیرون دادم و یاد آن روز که رضا درحال تدارک ضیافت برای سربازان تازه وارد بودیم، در خاطرم زنده شد.
درحالی که سیخ کباب را روی منقل دست سازِ اجری اش می گرداند، منی که داشتم گوجه ها را به سیخ می کشیدم را خطاب گرفت:
- محمد؟
سرم را به سمتش چرخاندم و درحالی که آبِ گوجه ها که به دستم نشسته بود را با شلوارم تمیز میکردم، پاسخش را دادم:
- بله؟
- دلم میخواد اگه خدا نصیب کرد و بهم افتخار شهادت داد، اونی که به ننم خبر میده تو باشی. نمیخوام شهادت من  اشکِ چشمش رو در بیاره. میدونم فقط تویی که می تونی این کارو انجام بدی...
خنده تلخی کردم و سیخ گوجه ها را به سمتش کشدم. از جا بلند شدم و با نزدیک  شدن به منقل، بر زمینِ پر خاک حیاط پادگان نشستم. به رضا که منتظر مرا می نگریست نگاهی انداختم و بی هوا، یک تکه کباب از سر یکی از سیخ ها کشیدم و همانطور داغ و داغ در دهان گذاشتم. در حینی که دهانم را از داغی اش باز و بسته می کردم، با خنده پاسخش را دادم.
- خوشمزه شده ها... حالا فکر اونجاش رو نکن انشالله که هرچی خیره پیش میاد.
- ناخونک نزن!
خندیدم و با کشیدن بال، مرغ از سیخ میانه اش که می دانستم مخصوص خودش است، گاز محکمی به آن زدم و با خنده جواب نگا پر حرصش را دادم:
- کباب به پای منقل خوردنشه دیگه! اونم کباب بال رضا که حسابی می چسبه.
***
صدای گرفتۀ دخترک مرا از یاد رضا دور و گوش هایم را مشغول خود ساخت.
- من خودم اگه تنها بودم امیدی نداشتم برای زندگی! باید برم از اینجا چون اگه نرم زندگی دوتا آدم بی گناه از بین میره...
دستم را در موهای شلخته ام کشیدم و با انگشتانم گره بینشان را گشدم. با بی خیالی ضاهری ای به سمت دخترک سر چرخاندم و با بی رحم ترین لحنی که از خود میر شناختم، جوابش را دادم:
- چه فرقی می کنه؟ بیرون رفتنت هم جون چند آدم بی گناه رو میگیره.
بی توجه به جواب کنایه آمیزم، لب هایش را با زبان تر کرد و کمی در خود جمع شد. باز داشت ظهر می شد و گرما به آن اتاق چپاول میزد. نگاه خیره مشکی رنگش را به چشمانم دوخت و آرام تر از قبل لب زد:
- تو که اینقدر به خودت مطمعنی می خوای چیکار کنی؟
بی حوصله تر ار آنی بودم که بنشینم و به پاسخ سوالی که خودمم نمی دانستمش فکر کنم.  چنگ دیگری در موهایم زدم و نگاهم را از او گرفتم. چن د ثانیه ای در سکوت سپری شد و باز هم قصد پاسخگویی به او را نداشتم. البته پاسخی نبود که بخواهم با او به اشتراک بگذارم!
انگار که بی خیالِ جواب من شده باشید، باز هم شروع به سر دادن جملات ناامیدانه اش کرد.
- وقتی اونا خودشون تو رو زنده گه داشتن محاله بذارن حتی با مردن از اینجا خلاص بشی.
پر چانگی اش از بابت مرگ و نا امیدی  اعصابم را بهم می ریخت و او، هر بار به ادامه می نشست.
- ما باید این عملیات رو انجام بدیم. نمیدونم چیه ولی مطمعنم چیزیه که به خاطرش تونستن از یکی از قوانینشون بگذرن!
باز هم پاسخی ندادم و با گرداندن چشمانم در کاسه، سعی در بی توجهی به او و حرف هایش کردم بلکه خودش بفهمد و دیگر ادامه ندهد؛ اما او بیش از آنکه تصورش را می کردم در کور کردن امید ها مهارت داشت.
- اگه مهم نبود نجاتت نمیدادن و حتی سرِ جنازت هم می بریدن! قصد نداری چیزی بگی؟ انسانیتی که ازش حرف میزنی رو قراره چطور اینجا انجام بدی؟
بی حوصله چنگی دیگر در موهایم کشیدم و بی آنکه بگویم (نمیدانم!) با چشمان خسته ام خیره به چشمان مشکی رنگش که کدر تر از هر زمانی به نظر می آمد شدم. خیره خیره مرا نظاره می کرد و منتظر پاسخ بود. 
- میشه چیزایی که جفتمون میدونیم رو توی دلت نگه داری و اینقدر با حرفات بیشتر از این شرایط رو سخت نکنی؟
خنده ی بی هوایش موجب شد اخم هایم سخت تر دیگری را به آغوش بکشند و نگاهم به سمت آ« دوربین بچرخد. خنده اش چند ثانیه ای طول نکشیده بود که پشت بندش با صدایی جدی، مرا حطاب گرفت. جدیتش در عین بی خیالی ای که وانمودش را داشت، بیش از هر چیز آرامشم را می گرفت.
- هی! سعی کن خوب بفهمی چیزایی که جفتمون میدونیم رو چون تو نمی تونی اینجا جون کسیو نجات بدی! شرایط رو سخت نکنم؟ شرایط سخت نیست داغونه هنوز نفهمیدی؟ یه نگاه به خودت بنداز از لب مرگ برگشتی! من چی؟ فکر کردی وضعم خیلی بهتر از توعه؟ من همین الان هم آرزوم مرگه! اون پسز بدبخت رو تونستی نجات بدی که فکر بدتر شدن شرایط رو میکنی؟ الان شرایط از داغون هم گذشته! الان دیگه عملا برده اوناییم پس  فاضلاب رو بیشتر از این هم نزن چون دیگه فایده ای نداره. چون همین الان هم دارن حرفای ما رو میشنون و نشونشون رو سر اون بدبختایی هست که حتی بدون وجود من و تو هم جون می،دن!

متجعب از بغض صدایش سرم را به سمت مخالف چرخاندم. شاید راست می گفت ومن، نمی خواستم این راست گفتن را باور کنم! شاید همچنان این وضعیت را خوابی می پنداشتم که به زودی بیدار می شدم اما هضمشان سخت می آمد. هضم آنکه اسیری شده بودم که مرگ آرزویش بود و مرگ را نیز برایش حرام کرده بودند... آن روزی که پا به جبهه گذاشته بودیم فکر همه چیز را کرده بودم... فکر شهادت، فکر اسارت و مرگ،  پیروزی و شکست و فکر مصدوم شدن؛ اما هیچ گاه در خاطرم نمی گنجید که به اجبار، باید دست به خیانت میزدم! آن هم خیانت به جبهه ای که ارزشش از جانم هم بالاتر بود!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم
متجعب از بغض صدایش سرم را به سمت مخالف چرخاندم. شاید راست می گفت ومن، نمی خواستم این راست گفتن را باور کنم! شاید همچنان این وضعیت را خوابی می پنداشتم که به زودی بیدار می شدم اما هضمشان سخت می آمد. هضم آنکه اسیری شده بودم که مرگ آرزویش بود و مرگ را نیز برایش حرام کرده بودند... آن روزی که پا به جبهه گذاشته بودیم فکر همه چیز را کرده بودم... فکر شهادت، فکر اسارت و مرگ،  پیروزی و شکست و فکر مصدوم شدن؛ اما هیچ گاه در خاطرم نمی گنجید که به اجبار، باید دست به خیانت میزدم! آن هم خیانت به جبهه ای که ارزشش از جانم هم بالاتر بود!
کلافه تر سری تکان دادم. آنقدر در سرم بلوا به پا بود که هیچ از موقعیت اطراف نمی فهمیدم. تنها می خواستم سرم را زمین بگذارم و زمان متوقف شود. چند دقیقه ای به سکوت گذشت و فضا، به قدری سنگین شده بود که ناچارا به سمت او سر چرخاندم. با چهره ای مغموم در خود فرو رفته و گره ای تنگ میان ابروانش افتاده بود. دهانم را برای گفتن کلامی گشودم ما او، باز هم میان حرفم آمد. عصبی از آنکه نمی گذاشت من نیز کلامی پاسخش را دهم، چشمانم را در کاسه چرخی دادم و چشمان بی روحم را خیره اش کردم.
- فکر میکردم مردن! فکر میکردم اونا رو کشتن... اما کاش کشته شده بودن.... فکر اینکه چند روز گشنه و تشنه خیره به اون در کوفتی منتظر من هستن داره دیوونم میکنه! اگه ذره ای وجدان داری بذار از اینجا خلاص بشم!
گنگ به چشمان پر اشکش خیره شدم. آن حجم از مردانگی حاکم در وجودش، در مقابل آن بغض از بین رفته و اشک های جاری شده از نگاه مشکی اش، موجب شد سرم را به سمت دیگری بچرخانم. دیدن ضعف یک آدم، آن هم ضعفی که از قِبَل من پیش آمده بود، اعصابم را خط می انداخت.
نفس عمیقی کشیدم و با دست، ته ریش های بلند شده ام را چنگی انذاختم. پایم را کمی جمع کردم و خیره به موکت های نازک اتاق، توجهم به سمت جوراب پاره شدۀ پای سمت راستم چلب شد و با تکان دادن انگشست بیرون آمده، سعی کردم بی اهمیت به گریه های دخترک، در فکر فرو روم.
هر آن که موضوعی برای اندیشیدن پیش می آمد، هق هق آرامش در صفحه منسجم شده ذهنم خط می انداخت و تمام تار های بافته شده هم را می رشت.  خواستم با فکر به خانواده ای که چشم به راه، منتظر بودند تا پس از بازگشتم مرا به سفره عقد بنشانند و محفل شادی به پا کنند، گوش هایم را از شنیدن ضبحه های آرام اش منع کنند اما او، هربار با قوای بیشتری خودکارِ ضعفش را بر برگه مچاله شده ذهنم می فشرد.
در انتها بی طاقت، گره میان ابروانم را تنگ کرده و به سمتش چرخیدم. زیر چشمی به دوربین کار شده در اتاق نگاه کردم و مجددا چهره تندش را از نظر گذراندم. موهای مشکی رنگش از لا به لای شال پیچیده شده دور سرش مشخص بود و پس از آن رنگ گندمگون صورتش به چشم می آمد؛ ابرو های کشیده و در عین حال مشکی رنگش، همخوانی جالبی با چشمان درشت مشکی اش به وجود آورده بود. 
دماغش در مقایسه ا لب های درشتش دید چندانی نداشت اما نمیشد کوچک خطابش کرد و لفظ طبیعی، برازنده اش می آمد.

کلافه از وضع پیش آمده و جو سنگین حاکم بر فضا، دست سالمم را مشت کرده و با کوبیدن مشت های آرام بر زمین، خواستم صدای ایجاد شده نگاهش را واردار به چرخش کند اما او، مغوم تر به کارش ادامه می داد.  در آن موقعیت نمی توانستم خود را مقصر در آمدن اشکش بدانم یا حتی به همدردی با او بپردازم چرا که خواسته اش، بیش از یک درخواست طبیعی بر شانه ام سنکینی می کرد! در کنکاش چهره اش بودم و او، بی نگاه به من با کشیدن گوشه شال به چشمانش سعی در کنترل اشک هایش داشت و یک آن صدای مهیبی موجب شد ترسیده به سمت در برگردم.
به حتم صدایی که زنگ خطری چشمان دخترک را نیز فعال کرده و صدایش را در گلو خفه کرده بودف صدای گلوله می آمد و منبعش بسیار نزدیک تر از چیزی بود که به خود فرصت فکر کردن دهیم. هنوز در بهت صدای گلوله به سر می بردیم که شلیک بعدی، جیغ هرچند خفه دخترک را به همراه داشت و سوتِ صدایش در چهار چوب بسته آن خانه، بسیار آزار دهنده بود.
چشم های پرسشگرانه ام را به سمت او سوق دادم. با دین حالت ترسیده اش که دست بر گوش می فشرد و چشمان سرخش خیره به  آن در به اصطلاح قفل و زنجیر شده بود، زبانش را به حرکت وا داشت:
- چه خبره؟
قبل از آنکه پاسخی رای سوالش در ذهن بچینم، صدای گلوله دیگری بالا گرفت و جیغ هراسان دخترک نگاهم را به درِ سوراخ شده کشاند. به سرعت خود را به گوشه اتاق کشیدم و تنها کلامی که از دهانم خارج شد یک جمله بود:
- بخواب ر.ی زمین!
گریه هایش رنگ ترس به خود گرفته بود و این، از هق هق های لرزان و سخنی که قبل از خروج از گلویش خفه میشد آشکار بود. افزایش ناگهانی صدای تیراندازی و تکه پاره شدن در اتاق در این جنجال، مرتبه ای بود که در ذهنم آن سوال را خط می زد که واقعا، در این راستا داشت چه می شد؟!
همانطور نیم خیز شده سرم را به سمت او چرخاندم. با صدای هر شلیک جیغ خفه ای سر می داد و سرش را در دست می فشرد.هرسان به سمت دری که حال در رد گلوله دیگر نیز بر پیکرش افتاده بود چرخیدم و زمزمه وار نام خدا را زمزمه کردم. چند دقیقه ای به همین منوال سپری شد و یک باره با اوج گرفتن صدای تیر اندازی، فریاد «الله اکبر» که توسط جمع عظیمی به صدا در آمده بود باز هم نگاهم را در نوسان در و دخترک ترسیده انداخت. 
آهسته از کجا بلند شدم که نهیب دخترک سرم را به سمتش چرخاند.
- هی، داری چیکار میکنی؟ بخواب روی زمین!
دستم را به نشانه سکوت روی بینی گذاشتم و با نزدیک شدن به در، زمزمه وار گفتم:
- میخوام ببینم چه خبره!
آهسته آهسته به در نزدیک شدم و با ترس چشمم را پای یکی از سوراخ ها گذاشتم. با دیدن جمعیت عظیم سیاه پوش داعشی که با بالابردن اسلحه هایشان  فریاد الله و اکبر سر می دادند، خشم درونم جوانه زد. در ادامه جسم متلاشی شده مرد ایرانی که پای در به طرز فجیهی غرق در خون افتاده بود، نفس گرفته ام در سینه حبص کردم و همان جا پای در سر خوردم. چنگی محکم در موهای آشفته ام انداختم تا خشم به غلیان در آمده در سرم فرمان عقل را به دست نگیرد. جسم تکه پاره شده اش لحظه ای از دید کنار نمی رفت. زانو هایم را در سینه جمع کرده و با فرو دادن نفس حبص شده ام، به سمت دخترک که همچنان روی زمین دراز کش افتاده و با چشمان پرسشگرانه اش مرا می نگریست، سر چرخاندم.
- چه خبره؟

در آن لحظه آنچنان سرم داغ کرده بود که حتی توان شرح ماجرا را نیز نداشتم. آن چیزی که گریبانم را گرفته بود، ترس نبود. بلکه غمزده ی آن لحظه ای بودم که جسمم را آن هم اگر جسمی باقی بگذارند، تحویل مادر می دهند و وای به آن لحظه... 
با نزدیک شدن جسم دخترک سرم را به سمت مخالف چرخاندم تا حدالامکان، نم نشسته در چشمانم از دیدش دور بماند. فریادِ شادی ان که تمام شد، انگار متفرقه شدند که حتی صدای نفس کشیدنشان هم به گو نمی آمد. دخترک با ترس به پا د و با نزدیکی به من، به در اشاره ای زد.
- اون بیرون چه خبر بود؟ پاشو از پای در.
بی آنکه اهمیتی به حرفش دهم مشتم را گره کرده و با ضرباتی نچندان محکم، شروع به مشت کردن زمین کردم. سرم را بالا بردم و خیره در چشمانی که انگار کنجکاویشان قصد خاموشی نداشت، لب زدم:
- کشتنش...
با تن صدایی که می لرزید لب زد:
- چی؟ کیو؟
با حال گرفته ای خود را از پای در کنار کشاندم و به او اجازه دادم خودش شاهد رخداد اخیر شود. با تردید یک نگاه به من نگاهی به در انداخت و سپس با گذاشتن چشمش بر رد گلوله سوراخ شده در، شاهد آن صحنه مغموم د. چند ثانبه ای نگذشته بود که با کشیدن «هین» کش داری، از در فاصله گرفت و در حالی که دست بر دهان گذاشته بود به من خیره شد. در جوابش تنها شدت مشت هایی که بر زمین می کوبیدم را افزایش دادم و به حتم، از خشم مضاعف چهره ام به سرخی گراییده بود. 
مرگ یک هموطن آن هم این چنین غریبانه در این جمع شیطان سفت، حالم را از خویش که  نمی توانستم کاری از پیش ببرم بهم میزد و بی چارگی ام در آن لحظه غوغا می کرد. 
- چرا کشتنش؟ مگه نگفتن یه عملیات مهم داره؟
در جواب صدای غمزده اش تنها نگاهی اجمالی به او انداختم و زبانی که به پاسخ نمی چرخید را وادار به حرکت کردم:
- از شیطان انتظار بخشندگی نباید داشت!
صدایم آن چنان خش گرفته بود که خود، متعجب زبان به دهان گرفتم و پس از ایستادن در جایم، در حینی که به سمت انتهای دیوار قدم تند می کردم زمزمه کردم:
- کسی که خدا رو به بازی گرفته به بنده خدا رحم میکنه مگه...
گوشه اتاق چمپاته زدم و با گذاشتن سر به روی زانو، دستم را به گوشه جوراب رسانده و به آرامی پلاک و زنجیر یادگارِ مادرم را از آنجا بیرون کشیدم. یقسنا اگر به گردن بود تا به حال به یغما برده بودنش و حضورش در آن لحظه که در مشت می فشردمش، قوت قلبی ناچیز به ذهن آشفته ام می خوراند.
با صدای باز شدن قفل و زنجیر ها دخترک بلفور عقب کشیدم و با شستن بر زمین، زانو بغل گرفته و با ترس بسیار و اشکی که همچنان چشمانش را تر کرده بود، به در خیره شد. دلم میخواست هر آنکس که وارد اتاق می شد را زیر بار مشت ببندم تا لاعقل بخشی از خشم درونی ام آرام شود اما با ورود آن زن داعشی، تنها با چشمانی آتشین از سوی خشم، خیره اش شدم. 
- بلند شید! سریع!
از فریاد ناگهانی اش دخترک که همچنان آثار ترس درونش هویدا بود جیغ در گلویی کشید و با گذاشتن دست هایش بر روی گوش، هق هقش را رها کرد. دیدن دختری که داشت از ترس به خود میلرزید در مقایسه با آن دخترِ گستاخ چندی پیش نامعقول می آمد اما آن  وحشی ها به قدری پنجه محکم در فساد انداخته بودند که ترس، بی اختیار در وجود هرشخص ایجاد می شد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

گردنبند را بی آنکه جلب توجهی در چشمانش کنم، به جای سابق بازگرداندم و پیش قدم، چه برای مرگ و چه شکنجه سرپا شدم. نگاهم میان دو زن آن اتاق می چرخید که زن داعشی، با راه گرفتن به سمت نازنین که همچنان دست بر گوش گذاشته و می گریست، شالش را از سر کشید.
- سریع باش وقت نیست!
چشمانم را بر حرکت وحشیانه اش بستم و بی نگاه به آبشار آشفته ی موهای نازنین، سرم را به سوی دیگری چرخاندم. دست به کتف دردناکم کشیدم و سپس، به جنازه مرد آشنایی که تا چندی پیش درحال نفس کشیدن بود نگاهی انداختم. در آن لحظه آنچنان غوغایی درونم شور گرفته بود که حتی نمی دانستم که در عمل باید چه کنم یا به جبهه مقابل چه پاسخی دهم! مشت در هم گره کرده و منتظر برای عاقبتی که می دانستم بیش از مرگ در انتهایش نیست، چشم بر هم فشردم. مشاجره لفظی میان آن دو زن که یکی مظلوم و دیگری جلاد می ماند، خط های عمیق تری بر ذهن مشوشم می انداخت و چاره، تنها سکوت در مقابل آینده پیش رو بود.
با افتادن سایه چادرِ زن داعشی بر زمینی که خیره اش بودم، نگاهی سریع به نازنینی که با دست هایی لرزان شال را بر سرش ساف می کرد و ایستاده بود انداختم. با نفرت خیره به چشمان کریه آن زن شدم. حتی دلم نمی خواست بدانم کجا می رویم و آن چنان خشم چیره بر ذهنم گشته بود که در آن لحظه اگر سلاحی دم دستم می آمد، تمامشان قتل عام می کردم.
زن داعشی به سمت خروجی راه گرفت و با اشاره اش، از اتاق خارج شدیم. قبل از گذر از جسمِ در خون غلتیده مرد ایرانی، مکثی زدم و بی توجه به سر چرخیده و نگاه مشمولِ خشم آن زن، بر دو زانو نشستم. بی اهمیت به صدای بلند آن زن، که ندای «راه بیوفت» سر می داد،  بر چشمان باز مرد دستی کشیدم و با بستنشان، بغض نشسته در گلویم را فرو دادم. 
سر بلند کردم و با دیدنِ رد ترحم در چشمان آن زن داعشیِ پوزخندی بی اختیار گوشه لبم جا خوش کرد. بلند شدم و رد خون انگشتانم را با کشیدن بر پیراهنی که بر تن داشتم و از آن آنها بود پاک کردم. زن داعشی نگاهش را از جسم مفلوک و غرق در خون مرد گرفت و با طی کردنِ راهروی طویل خانه، ما را همراه خویش کرد. با گذر از یک سالن عریض که نشان میداد در کاخی نچندان مجلل حضور داریم، مقابل یک در بزرگ که به احتمال در خروجی بود مکث کرد. دستش را به زیر چادر برد و با خارج کردن اسلحه اش دستگیره کشید و پس از باز شدن لای در، جایش را به پشت سر ما تعویض داد. با احساس سرمای اسلحه بر کمرم صدایش در گوشم طنین انداخت.
- راه برید.
در آن لحظه حتی ترس هم نمیتوانست مانع از پیش روی ام شود. پیشوری برای خلاصی از شکنجه های این چند روز که زجرِ شنیدن آن چرندیات در قالب دین اسلام، از تمام شکنجه های بدنی سنگین تر در ذهنم می آمد. با خروج از آن دخمه، آسمانی که رو به غروب می زد، نگاهم را به سمت دخترک کشاند. با کشیدن نفس های عمیق سعی میکرد خودش را آرام کند اما لرزش پر شور دستانش عکس ماجرا را نشان می داد.
با فشار اسلحه بر کمرم قدم های سستم را به حرکت انداخته و با خروج از خانه، نگاهی به بیابانِ خشک اطرافم که تنها چند خانه ی مخروبه و بی سکنه درش حضور داشت انداختم و به قدم های وا رفته ام سرعت دادم. چند قدمی از آنها پیشی گرفتم و منتظر به آسمان خیره شدم. آسمانی که در این مدت عجیب دلتنگش بودم.  پر کردن نفسی عمیق از آن هوای نا صاف اما آزاد کمی حال ذهنم را روال داد که با نزدیک شدن ماشین سواری از دور، به سمت زن داعشی بازگشتم. 
نازنین با ترس به ماشین خیره شد و با لحنی سرشار از بریدگی لب زد:
-ما رو، کجا، می برن؟
زن داعشی بی آنکه پاسخی به او دهد، اسلحه اش را به سمت من اشاره زد و ادامه داد:
- اینو معلوم نیست کجا ببرن اما تو رو میفرستن برای اموزش نظامی!
خسته از استرس های وارد در این هفته، پوزخندِ نچندان تلخی به لب نشاندم و خیره در چشمان زن داعشی لب زدم:
- بترس از روزی که قراره تاوان پس بدی! کشتن آدم های بی گناه...
قبل از آنکه حرفم را تکمیل کنم نزدیک شد و با قرار دادن اسلحه اش بر دهانم، خشمگین لب زد:
- صدات رو ببر و فقط کاری که میگم رو انجام بده! 
با فشار اسلحه اش بر دهانم قدمی عقب رفتم و با آمدن صدای راننده ی آن ماشین، سرم را به سمت راست متمایل کرده تا مزه تلخ اسلحه اش از دهانم پاک شود. با دور شدن از من، به سمت آن مرد قدم زد و با اشاره به من، شروع به سخن چینی کرد:
- این مرد رو به محل تایین شده ببرید. این دختر هم به زودی همراه من میاد.
با کشیده شدن بازوی زخمی ام توسط آن مرد چشمانم را بر هم فشردم که صدای تاکید وار زن داعشی، خطاب به آن مرد روانه ی میدان شد:
- زخمیه! درمانش هزینه ی زیادی برای شیخ داشته مراقب باشید!


فشار دستش از بازویم کاسته شد و با گفتن «چشم» خطاب به آن زن، مرا مورد صحبت قرار داد:
- دنبالم بیا.
حرفی نزدم و چند قدمی عقب- عقب و به دنبال آن مرد عرب رفتم. نگاهم بین نازنین و زن داعشی در نوسان بود و ترس در چشمان نازنین هیهات می کرد. چشم از آنها گرفتم و سوارِ آن ماشین درب و داغون شدم. با استارت و راه افتادن ماشین، از شیشه ی عقب نگاهی به آنها انداختم. هر قدر که دور تر می شد استرس بیش تر در دلم ریشه می دواند و در آخر بی طاقت آن مردِ میانسال با موهای جو گندمی را خطاب گرفتم:
- کجا میریم؟
از آینه جلوی ماشین نگاهی به چشمانم انداخت و بدون دادن پاسخی دنده را عوض کرد. کلافه نفسم را بیرون داده و با نزدیک شدن به پنجره خواستم بیرون را نظاره کنم. صدای زدن قفل های مرکزی، باعث شد نگاه دیگری به آن مرد بیاندازم. خدا می دانست که در آن لحظه چه فکر هایی که از سرم نمی گذشت. دیدن جنازه ی مرد ایرانی، امکان آنکه هر لحظه ممکن بود ماشین منفجر ود را به من می داد و همین امر باعث می شد در دل تشهدم را بخوانم.
با توقف ماشین، نگاهم که در پی حرکت دادن انگشتان دست آسیب دیده ام بود را به بیرون انداختم. با دیدن درِ یک خانه معمولی در محلی که به نظر مسکونی می آمد، به سمت راننده چرخیدم.
- اینجا کجاست؟
باز هم در جواب سکوت کرد و با باز کردن قفل در ها، از ماشین پیاده شد. درِ سمت مرا گشود و با صدایی محکم لب زد:
- پیاده شو!
نگاهی به او و نگاهی دیگر به درِ خانه پیش رو که از جنس فلز و رنگِ زنگ زده ی قرمز بود انداختم و مردد یک پایم را بیرون گذاشتم. محله خلوت بود و هیچ صدایی به گوش نمی رسید. در خانه را چند با با مشت کوبید و با سرش به من اشاره کرد کامل از ماشین پیاده شوم. پایم را از ماشین بیرون گذاشته بودم که درِ زنگ زده یخانه گشوده شد و یک زن با روبنده ی مشکی در آستانه ی در حاضر شد. از صورت و حتی چشم هایش در زیر آن روبنده چیزی مشهود نبود اما دست پاچه شدنش از حضور آن مرد را میشد از صدای پر استرسش تشخیص داد.
- ابومجید خونه نیست. بفرما برادر؟
دست مرد به یک باره به شانه ام نشست و با لحن تندی به زن پاسخ داد:
- از سر راه برو کنار خواهرم این قضیه مربوط به شما نیست. با ابو مجید هماهنگ شده این مرد مدتی توی این خونه می مونه!
سپس به دنباله ی حرفش حرکت کرد به سمت داخل و آن زن را مجبور به عقب نشینی کرد. نگاهی به اطراف انداختم که توسط دستم به داخل خانه کشیده شدم. دستم را از میان انگشتان آن مرد کشیدم و یک قدم پیش گذاشتم. مرد یالله گویان وارد حریم خانه شد و به اجبار مرا همراه خویش ساخن. فضای قدیمی و نمور خانه با آن اسباب و اساسیه کم نشان از زندگیِ سخت و مشقت وار اهل آن خانه می داد. مردِ عرب در حینی که پردی اتاق های خانه را یکی پس از دیگری کنار می زد، زن که ترسیده، گوشه از خانه با ما می نگریست را مورد خطاب گرفت:
- نگران نباش با این مرد تنها نمی مونی ابومجید ماموریت داره شخصا از اون مراقبت کنه. به زودی یه دختر هم به این خونه می فرستیم.
زن که انگار حرف مرد را جور دیگری تعبیر کرده بود با صدایی که بغض درونش آشکار بود با التماس لب زد:
- برادر لطفا زندگی ما رو خراب نکنید... من با ابومجید همه جوره می سازم، با کارش و هرچیزی که شما بگید مشکلی ندارم اما آوردن یه دختر...
مرد عرب بی آنکه اجاز دهد حرفش تمام شود، میان حرفش آمد و با لحن تاکید واری صدای زن را در گلو خفه کرد.
- بعدا با ابومجید صحبت میکنی! این مرد اسیرِ این خونست. من باید برم حواست به اسیر باشه وگرنه تاوانش رو با جون خودت و بچه هات پس خواهی داد.
بی آنکه منتظر برای پاسخ دیگری شود با خروجش در را بهم کوبید و مرا با آن زن در خانه تنها گذاشت. با تردید قدمی جلو رفتم و به سرتاسر آن خانه که سر جمع  پنجاه متر بیشتر نمیشد نگاهی انداختم. با گره خوردن نگاهم در نگاهِ زن صاحبخانه، ترس در چشمانش لانه زد و با اشاره به پرده ی یکی از اتاق ها، لب زد:
- لطفا به اون اتاق برید!
انسانیت حکم می کرد بیش از این موجبِ رنجش او نشوم پس با تکان دادن سرم، به سمت اتاق نامبرده اش راهی شدم. به نظر اتاق برای کودکی خردسال می آمد که این چنین شلخته و درهم بود. گوه ای از اتاق جایی که در راس دید آن زن نبام نشستم و سرم را در دست گرفتم. داشتند چه می کردند و از همه مهم تر، من داشتم چه میکردم؟ با چه امید و رقبتی تن به خواسته هایشان میدادم و آنها مرا همانند یک اسباب از این مکان به مکان دیگر می کشیدند؟! اصل ماجرا آنجا بود که اصلا چرا با آن اوصاف همچنان زنده بودم؟! برای انجام چه کاری آماده ام میکردند که خو، بی خبر از آن مهره ی شطرنجِ کثیقشان شده بودم؟!
 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم
ارتعاش صدایم را به حداقل رساندم و زمزمه وار لب زدم:
- الو حمزه، منم محمد! گوش کن وضعیت...
قبل از آنکه بخواهم حرفم را کامل کنم صدای فریاد حمزه کلام را از یادم برد. با شوق نام فرمانده را صدا می زد و می خواست تماس مرا به او اگاه شود اما نمی دانست که اگر گوش به حرفم ندهد، شاید موقعیت دیگری برای برقراری تماس با او پیدا نکنم!
- حمزه... حمزه به من گوش کن... الو!
با قطع شدن ناگهانی صدای شورِ آنها با خشم به صفحه خاموش شده گوشی چشم دوختم. خدا می دانست که در آن وضعیت دلم می خواست آنقدر با شتاب به دیوار بکوبمش که به هزار تکه ی مساوی تقسیم شود. در حالی که نگاه  کلافه ام را در اتاق می چرخاندم متوجه نگاه های آن زن از لای پرده ی اتاق شدم و باری دیگر شانسم را در دل لعنت فرستادم. 
قبل از آنکه فرصتی از باب حرکت انجام دهم، پرده را کنار زد و با نزدیک شدنش، دستش را برای گرفتن تلفن پیش کشید. مردد نگاهی به چهره اش که تنها یک جفت چشم از آن دیده می شد انداختم و بی میل تلفن را کف دستش گذاشتم. استرس لحظه ای دست از جانم بر نمی داشت و ترسِ مشخص شدن مکان آنها از بابت تماس تلفنی من، حالم را دگرگون ساخته بود. 
- میخوای جون منو بچه هام رو بگیری؟ دلت برای اون بچه های معصوم نمی سوزه؟
لحنش سرشار از بغض و درماندگی بود اما در آن وحله چاره چه بود؟ مگر کاری از دست من بر می آمد و دریغش می کرد؟! خم شد و سینی غذا را برداشت و هنگام ایستادن، به عمد تلفن را در ظرف سوپ انداخت. شاید در آن لحظه حرکتش برای رهایی خود و نجات کودکانش به نظر  می آمد اما باری سنگین را نیز از شانه ی من برداشت. با خروجش از اتاق با صدایی گریان لب زد:
-  خواهش میکنم تا اومدن ابومجید کاری نکن...
چیزی نگفتم و تنها سرم را زیر انداختم. حداقلِ کاری که آن تماس انجام داد زنده بودنم را به آنها رساند اما حیف اگر تنها چند دقیه دیگر مجال سخن چینی داشتم.. 
دوساعتی بود با چشم ترک های دیوارِ اتاق آن کودک را گز می کردم و خبر دیگری از آن زن نبود. نه صدای صحبتی، نه صدای قدم هایی نه حتی صدای نفس کشیدنی از جانبش نمی آمد.
 در آن دوساعت به هرچیز که میشد فکر کرده بودم و دست آخر سرخورده تر از گذشته سر به دیوار کوبیده بودم. با صدای خوردن مشت هایی به در خانه، با تعجب به پرده ی اتاق چشم دوختم. ده باری این ضربه ها ادامه داشت که با تردید، در جا نیم خیز شدم و خواستم به سمت پرده بروم که بسیار سریع توسط آن زن روبنده پوش کنار زده شد و با صدایی آرام که ناشی از خشم بود گفت:
- بشین سرجات!
بی توجه به حرفش کمی به پرده نزدیک شدم و او با رها کردن پرده، به سمت در خانه شتافت. از لایِ پرده به درِ باز شده چشم دوختم تا حرکات آنها را زیر نظر بگذارم. مردی با ریش های بلند آن زن را به طرز فجیهی کنار زد و در خانه را بهم کوبید. زن که از بابتِ ضربه ی شدید آن مرد بر زمین افتاده بود، روبنده اش را بالا زد و به مرد خیره شد. چهره ی پر چروکش نشان می داد اواخر میانسانی اش را می گذراند و اما آن مردِ به دیده وحشی، با کوبیدن یک لگد به پای زن لب زد:
- جمع کن خودتو، کجاست؟
قبل از آنکه مرا از لای پرده ببیند، به گوشه ای رفتم و انگارِ که صدای نشنیده باشم، خود را مشغولِ بازی با دست مصدومم نشان دادم. مدام مشتم را به سختی می بستم و باز می کردم که با کنار رفتن تند پرده، ظاهری به اصتلاح متعجب به خود گرفتم و به آن سمت سر چرخاندم.


همانجا کنار دیوار بر زمین نشستم. پرده را به تندی کنار زد و نگاهی به سراسر اتاق انداخت؛ با نشستن نگاهش به روی من مکثی کرد، چشمانِ آبی رنگش را دزدید و پرده را انداخت. چشمان ریز آبی رنگش در آن حجم از ریش و پوست تیره صلا جلوه ی خوبی به او نداده بود. کمی که گذشت صدای مشاجره بین آن زن و مرد که به نظر شوهرش می آمد بالا گرفت. نمی خواستم دخالت کنم اما کار به خشونت که کشید، بی اختیار از جا برخواستم و پرده را کنار زدم.
قصد انجام کاری را نداشتم اما نگاه آن مرد به  سمت من که کشیده شد، دست بالا رفته اش را پایین آورد و چادر زن را بر سرش پرتاب کرد. آن زن میانسال بر زمین افتاده و چادر پرت شده بر سرش، تقریبا تمام چهره اش را پوشانده بود.
***
تقریبا سه روزی از حضورم در آن خانه می گذشت و در این مدت تنها لطفی که آن خانواده در حقم کرده بودند حمامی بود که در اختیارم گذاشتند تا خود را بشویم و پانسمان دستم را باز کنم. رد گلوله تقریبا بسته شده و تنها اثری که از آن مانده بود حرکت نکردن دو انگشت شست و اشاره ام بود. در آن مدت غیر از اضافه شدن دو کودک آن خانواده کسی به خانه ورود و خروج نداشت و حتی آن مرد چشم آبی ،در خانه را قفل زده و کلید را با خود حمل میکرد.
از صبح حرکاتِ آن مرد به نظر مشتاق تر می آمد و خشمی که مادام بر سر زن وفرزندانش تخلیه میکرد کمتر شده بود.  در همان اتاق کودکی که خودِ آن کودک از ورود به آنجا منع شده بود نشسته بودم و لقمه ی نان و پنیری که به عنوان ناهار برایم حاضر کرده بودند را می خوردم. در این چند روز که در خلوت خود نشسته بودم کمی امید از دست رفته ام بازگشته بود تا انتهای این ماجرا مشخص شود.  حداقل کاری که در آن روز ها می توانستم انجام دهم فکرِ به آینده ی تیره ای بود که احتمال داشت به روشی بچرخد. 
با صدای کوبیده شدن در خانه برای اولین بار در آن سه روز، لقمه را در بشقابِ بدون طرح  انداخته و به آرامی در جا نیم خیز شدم. گرما در آن خانه بیداد میکرد و همین امر موجب شده بود پرده ی اتاقی که من درونش ساکن بودم را نیاندازند چرا که پنجره ی اتاق، هوای آزاد را وارد خانه میکرد.
سرم را از کنار در پیش بردم تا موقعیت را بسنجم. مردِ عرب  به تندی کلید را از جیب در آورد و با قدم های تند به سمت در خانه رفت. با تشر به کودکانش غرید:
- برید توی اتاق توی دست و پا نباشید!
آن پسرموفرفری نیم سانتی، دست خواهر کوچک ترش که با موهای آشفته به سختی بر پا ایستاده بود را گرفت و به سمت مادر خود راهی شدند. مردِ عرب کلید را در قفل چرخاند و اندکی بعد در حال خوش و بش با همان راننده ی آشنایی بود که مرا به اینجا آورد.
- چطوری ابومجید؟ امیر پاداش خوبی رو برات در نظر گرفته منتظر باش. 
ابو مجید خنده ای مستانه سر داد و از لای در به بیرون سرک کشید:
- پس چرا داخل نمیان؟ بیا برادر، بیا داخل.
سپس از جلوی در کنار کشید با دست آن مرد را به داخل دعوت داد. قبل از آنکه توجهشان به سمت من کشیده شود خود را کنار دیوار کشیدم تا در دیدشان ظاهر نشوم. چند ثانیه ای گذر کرده بود و با نک انگشت پایم بر فرش کهنه ی اتاق خط های رضی می کشیدم که صدایی آشنا باعث شد با حیرت به سمتِ در باز خانه سر بچرخانم.

به دو زن سیاه پوش مقابلم که طبق پوشش زنان داعشی چهره شان را پوشانده بودند نگاه کردم. صدایش همان بود! همان زن داعشی بود که به همراه شخص دیگری وارد شده بود. با چرخیدن سرش به سمت من چشم در چشم شدیم. آنقدر چشمان تیزش سرعت داشت که مجال مخفی شدن را از من ربود. با عقب رفتنم تماس چشمی مان را قطع کردم و قبل از آنکه باقی افراد متوجهِ فالگوش ایستادن من شوند به جای قبلی بازگشتم و روی زمین نشستم.
آن دخترِ سیاه پوش دومی به احتمال نازنین بود یا؟ خیره به در باز اتاق منتظر بودم کسی وارد شود و از هویت آن دخترِ دوم مطلع شوم. گوشه ناخنم را با دندان کشیدم و پوست جدا شده را کلافه بر زمین تف کردم؛ صدای خوش و بششان می آمد، اما ذهنم باز هم خیال پرواز به سرش زده بود. پرواز برای فهم آنچه قرار بود به سرم بیاید.
سایه ی شخصی باعث شد سرم را بلند کنم و باز هم چشم در چشم آن زن داعشی شوم. با سرش به نشان سلام سر تکان داد و متعجب از رفتار ِ موادبانه اش سری تکان دادم. در چشمان روشن برقی‌ عجیب وجود داشت که به حتم این روشنی ختم به سیاهی عظیم میشد! به اتاق وارد نشده بود  و پس از چند ثانیه نگاه کردن به سرتاسر اتاق، دیوار های کهنه و پنجره ی حصار دار کوچک و در آخر فرش های رنگ و رو رفته را از نظر گذراند، سپس رویش را چرخاند و به سمت و پذیرایی خانه از درگاه در خارج شد. صدای بلندش در آن خانه کوچک به راحتی شنیده میشد که خطاب به کسی گفت:
- منو تو توی اون اتاق می‌مونیم. ابو مجید تو پیش اون پسر میمونی و تا قبل صبح جزییاتِ عملیات رو میگی بهش.
احتمالا آن شخص دوم دختر سیاه پوش دوم بود که در ذهن احتمال میدادم نازنین باشد؛ غیر از او چه کسی می‌توانست همراه آن زن بیاید؟! به نظر آن زن نفوذ بالایی در میان داعشیان داشت و «چشم» گفتن آن مردِ سن بالای چشم آبی در مقابل او تصدیقش بود.
پنج دقیقه ای گذر کرد و هر لحظه منتظر به در خیره بودم تا کسی ماجرا را برای من نیز توضیح دهد و در همین حین با ناخن بر فرش کهنه ی خانه خط می‌کشیدم. حرکات دستانم تنها برای مشغول کردن فکرم پیش می‌رفت و با این حال باز هم در سرم هزار سودا فریاد می‌کشید.
مجددا صدای بلند زن داعشی در خانه طنین انداخت و سکوتِ ذهنم را برهم زد:
- ابومجید خونه خیلی گرمه بسپر فردا پس فردا وسیله ای چیزی‌ بیارن؛ با این اوضاع نمیشه این تعداد آدم توی این خونه کوچیک و گرم بمونیم.
صدای پج پج وار ابو مجید آنچنان واضح شنیده نمیشد و در دل با خود می‌گفتم او همانی بود که در این چند روز بانگِ فریاد هایش بر سر آن دو طفل معصوم دیوار های خانه را می‌شکافت؟!
خسته و کلافه از وضع پیش‌ آمده پایم را دراز کردم و با دیدنِ زنجیر بیرون آمده از کناره های جورابم،‌ با یک نگاه به در موقعیت را چک کردم و آن را بیرون کشیدم. 
هر بار که نگاهش میکردم چهره ی آسمانی مادر مقابلم می آمد و با خود می پنداشتم آیا دیدار دوباره ای با او خواهم داشت؟!
با احتیاط آن را به خوبی‌ زیر جوراب پنهان کردم و ورود یک باره ی ابو مجید به اتاق، باعث شد از بابِ حرکت سریعم نفسی آسوده بکشم.
پایم را جمع کردم و به او که حین ورود سرش را به اطراف می‌چرخاند خیره شدم. بی هیچ حرفی مقابل پایم نشست و تلفنش را از جیب خارج کرد. قبل از آنکه فرصتی برای کنکاش حرکاتش به من دهد صحفه گوشی را به سمتم کشید و یک آن از صحنه ای که پیش رو میدیدم، نفسم در سینه حبص شد! چطور ممکن بود؟!
 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پازرت دوازدهم


تلفن را از دستش قاپیدم و با ناباوری خیره به عکس شدم، آنهایی که این چنین مظلومانه با دست هایی بسته به صف شده بودند نمی‌توانستند دوستان من باشند! دستش را برای گرفتن گوشی پیش آورد که در جا نیم خیز شدم و چشم از صفحه برنداشتم. درحالی که بر دو راند ایستاده بودم گوشی را از دست او دور کردم اما با لجاجت دست های تیره رنگش را جلو آورد و صدای بشاشش در گوشم زنگ زد:
- صبر کن!
نگاهم را میان او و تلفن چرخاندم که با انگشت اشاره اش عکس را عوض کرد و با زدن یک ضربه به روی صفحه فیلمی را پلی کرد. فیلمی که از هنگام شروعش آوای الله اکبر سر داد و در ادامه نام الله را با خون ِ فریاد کشیدند! فریادی که به اختیارِ فریادِ مرا نیز بالا برد! فریادی برای سر نگرفتن چیزی که مقابلم در جریان بود اما... مغزم خالی از هر چیز بود و تنها دستوری که به تنم صادر می‌کرد متوقف کردن آن عمل وحشیانه بود! دستوری که هرچه تلاش کردم نتوانستم از آن گوشی محوش کنم و با تمامِ امید های من بحر نجات آنها ادامه ی آن فیلم داشت پخش می شد.
آنچه به چشم میدیم را باور نداشتم، آشنا بودند، همه‌شان هم که نه، اکثرشان را می‌شناختم؛ آشنا ترینشان حمزه ای بود که چند روز قبل صدای پر شوقش گوش هایم را کر کرده بود و حال... فیلم که تمام شد مجددا گزینه پلی را زدم، صحنه های که به چشم میدیدم را به هیچ عنوان باور نداشتم؛ یعنی نمی‌خواستم که باورشان کنم! چگونه میشد؟! چطور توانسته بودند تمام آنها را در یک بند به سلابه ی خون بکشند؟! 
تمامشان را در بیابانی که حتی نشانی نداشت به صف کرده بودند و درحالی که روی زانو نشانده بودنشان، به اجبار آب به دهانشان می‌ریختند! مگر آنطور ساده داشتند حیوان قربانی می‌کردند؟!
آن آدم های که یه راحتی آبِ خوردن سرِ انسان ها را می بریدند مگر در منطقِ پوچشان بویی از رحم نبرده بودند؟!
تیغ چاقو ها که بر گردنشان نشست، ترسِ چشمان حمزه ای که خیره به دوربین ضبط کننده ی ماجرا اشهدش را می‌خواند منطق مرا نیز به نابودی کشاند!
در آن لحظه کارد می‌زدند خونم نمی‌جوشید و رگ گردن و پیشانی ام از شدت خشم برجسته شده بود. آن مرد قصد ِ مرگ به سرش زده بود که این فیلم را به دست من داده بود. خدا می‌دانست که از جانش سیر شده بود! با چشمان به خون نشسته نگاه به لبخند کریه اش انداختم و بی اختیار، خشم، زورِ دست هایم را به چنگ گرفت. تلفن را یک آن رها کردم و گردن ِ آن مرد را در مشت گرفتم. چشمانِ منفورش همچنان می‌خندید و همین باعث شده بود فشار بیشتری به گردنش وارد کنم، صدای فریاد هایش بالا گرفته و از زورِ تقلا، بر زمین دراز شده بود و من، روی سینه اش چمپاته زده و گردنش را می‌فشردم‌. 
آنچنان فشاری بر سینه ام احساس میکردم که حتی لحظه ای برای قتل عام آن آدم کثیف تردید نداشتم. دست و پا زدنش بیجان شده بود که یک آن نگاهم به درِ اتاق و حرکتِ تند آن دخترک تازه راه گرفته به سمتِ من تلاقی کرد. در حینی که می‌دوید بر زمین افتاد و پشت سرش آن پسرک مو فرفری به تندی به داخل دوید و در ثانیه ای دست های کوچکش اسیر بازوانم بود.
صدای جیغ هایشان در آهنگِ الله و اکبر درحال پخش از گوشی مرد عرب آمیخته بود و باعث می‌شد لحظه ای به خود بیایم.
 نگاهم را به دستانم انداختم؛ دستانی که با رگ هایی برجسته شده داشت با تمام قوا گردنِ آن مرد را می‌فشرد و سپس آن دست های کودکانه کوچک که با تمام بی جانی اش داشت دست های مرا چنگ می انداخت... پسرکِ آنچنان سرعتی برای نجاتِ پدر حیوان صفتش پیش گرفته بود که یک قدم را ده قدم گز کرده و حال درست کنار من سعی داشت دست های مرا از گردن پدرش جدا کند.
 

یک آن نفهمیدم چه شد اما تصویرِ خون گرفته ی حمزه و سر بریده ی دوستانم از نظرم کنار رفت و صدای فریاد های وقیحانه آن حیوان هایی که گلوی دوستانم را می‌بریدند، جایش را به گریه ی پر ترس آن کودکان داد. دخترک درحالی که سعی میکرد از جا بلند  شود از فریاد های پدرش خوف کرده و جیغ های ترسیده سر می‌داد و آن پسر با چنگ انداختن به دستانم زخم های هرچند سطحی بر پوست دستم ایجاد میکرد.
به تندی دست از گلوی آن مرد کشیدم و با سر دادن خود بر فرش اتاق چند قدمی از او فاصله گرفتم و حال دو کودک آن مردِ، اطراف اویی که سرفه کنان در جایش نیم خیز شده بود را گرفتند.
 ثانیه ای بعد همسر مرد درحالی که به صورت خود می‌کوبید و هراسان جیغ می‌کشید به اتاق جهید و پشت بندش آن زن داعشی حراسان یه اتاق حمله ور شد. انگار که خلأ اطرافم را گرفته بود و با پشیمانی به دستانی که چندی قبل نزدیک بود جان کسی را بگیرند چشم دوختم. سرم را در مشت گرفته و با فشار دادن چشمانم سعی کردم ترسِ نگاه حمزه را از یاد ببرم اما ترسِ چشمان آن کودکان، لحظه ای دست از سرم بر نمی‌داشت! سر بلند کردم تا از موقعیت آن مرد مکروه آگاه شوم که با برخورد نگاهم در چشمان ِ مشکی رنگ آشنایی، با بهت نگاهش کردم.
نفس هایم آنقدر تند شده بود که سینه ام را می‌سوزاند اما آن دخترک چشمِ مشکی قصد نداشت نگاهش را از حال آشفته ام غلاف کند‌. صدای فریاد بلند آن زن داعشی موجب شد از خلأ بی صدایی که اسیرش شده بودم خارج شوم و آن چشم بدوزم. خطاب صحبتش با ابو مجید و همسری بود که بر سینه ی شوهر ظالم خود افتاده و بیشتر موجب می‌شد نفس او بگیرد.
- سلما؛ سلما ابومجید رو از اتاق بیرون ببر! سریع بچه ها رو از دست و پا ببر حتی از خونه دور کن!
موهایم را بهم ریختم و کمی دیگر خود را بر زمین سُر دادم، طوری که پشتم به دیوار برخورد کرد و در آخر به سمت نازنینی که از پیشتر احتمال حضورش را داده بودم چرخیدم. صدای آهسته اش با آن لحجه ی ضعیف ایرانی به سختی در میان همهمه ی گریه های آن کودکان شنیده شد.
- چیکار کردی؟!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم


نگاهم را از او دزدیدم و برای کشیدن نفسی عمیق، سر به بالا بردم. صدایِ آهنگ آن فیلم کذایی همچنان به گوش می‌رسید و همین امر موجب شده بود نتوانم لحظه ای آرام شوم.
با اندک خشمی که قالب وجودم شده بود بی اختیار تلفن گران قیمت آن مرد کریه را از زمین برداشته و با ضرب به دیوار مقابل  کوبیدم. صدای جیغ خفه‌ی نازنین باز هم نگاهم را به سمت خود کشید. دست بر دهان گذاشته بود و یک قدم عقب گرد داشت. درحالی که با یک دست مقابل چادرش را گرفته بود و دست دیگر به نشان ترس بر دهانش نشسته بود، با چشمانی که درونشان ترس موج میزد لحظه ای نگاهش را از چشمانم نمی دزدید.
در پی گرفتن نگاهم از او به زن داعشی که با چشمان خشمگین خیره به حرکات من بود، چشم دادم. انتظار می رفت همان لحظه بی هیچ تردید و درنگی یک تیر در سرم خالی کنند و در آن شرایط هیچ باکی از مرگ نداشتم. انگار که تازه موقعیت را برای خود هلاجی کرده بود که فریادش به یکباره تنِ دیوار های کهنه‌ی اتاق را لرزاند:
- داری چه غلطی میکنی؟! 
گوشه ی چادرش را در دست گرفت و با چشم غره ای به چشم ترسناک، نگاهش را از روی من برداشت، سپس به سمت تلفن آن مرد جهید و با برداشتنش به سرعت از اتاق خارج شد. نمی دانستم مقصدش کجاست یا قصدِ انجام چه کاری را دارد اما واقعا در آن حال حتی نمی‌خواستم به ثانیه پیش رو تامل کنم.
سایه‌ی نازنین همچنان بر زمین افتاده بود و صدایِ دورگه اش با آن نیمچه زبان فارسی که بلد بود در اتاق طنین انداز شد:
- مگه از جونت سیر شدی؟! هیچ می‌دونی اونی که داشتی خفه میکردی پسر عموی امیره؟! تو رو بابت این کار نمی بخشند! تاونش رو ازت میگیرن.
پوزخند تلخی لب هایم را کش آورد. از چه تاوانی سخن می‌گفت، اصلا با کدام خوی حیوانی می‌توانستند دپس از قتل عام جوانان بی گناه حرف از تاوان هم بزنند! خود آنها تاوانی بودند که چشمِ ترسیده ی کودکان  و آهِ زنان داغدار هیچباره فراموششان نمی کرد! هیچ اعصاب مصاحبت نداشتم اما به آرامی سر بلند کردم و خیره در چشمانِ پر خشمش زمزمه کردم:
- تاوانش چیه؟ سر منم قراره بریده بشه یا مثل اون بدبختی که همبندت بود به تیر بسته بشم؟!
سرم را تکانی دادم و با کوبیدن دستم بر زمین، گرد های آن فرش کهنه را بلند کردم. بی آنکه نگاهش کنم مشت دیگری به فرش کوبیدم و خطاب به او لب زدم:
- یا قراره بعد اینا با تو بازم توی عملیات شرکت کنم؟! کدوم تاوانه؟
- عقلت سرجاش نیست تو...
صدای آهسته اش در هیاهوی مشاجره میان ابومجید و فریاد های زن داعشی خفه شد و هر دو با تعجب خیره به در شدیم‌. آنطور که گمان می رفت در آن جمع خطاکار من بودم اما آن فریاد های بالا گرفته بر سر ابومجید نشان از چیز دیگری داشت...
 نازنین نگاهش را به من و سپس به سمت در سوق داد؛ سپس بی آنکه ادامه ی حرفش را تمام کند از اتاق خارج شد و از اندک نمایی که از این فاصله  در دید بود، به یاری آن زن داعشی شتافت و با زمزمه کردن سخنانی در گوشش  به نظر قصد آرام کردنش را داشت. اما در آن وحله سوال پیش آمد که آن دو، در چه زمانی این مقدار باهم صمیمی شده بودند که اسیر، جلادش را آرام میکرد!
چند ساعتی گذشته و تمام صدا ها آرام شده بود. آسمان روبه غروب رفته و با وجود پایین آمدن آفتاب، آن اتاق نمور همچنان گرم بود در حدی که گرمایش در خشم نشسته و عرق، قطره قطره از پیشانی ام می‌چکید.
آنقدر آن جنجال به یک باره آرام شده بود که حتی صدای نفس کشیدن کسی هم به گوش نمی‌رسید. سرم را به دیوار تکیه دادم و مدام با خود تکرار میکردم آنها، به خاطر تماس من اسیر داعش نشده بودند...
هر بار که چشم میبستم چهره ی مظلوم حمزه در نگاهم نقش می‌بست و خود را بابتِ نگاه ترسیده اش سرزنش می کردم. هر بار دردی که از سر جدا شده اش تجربه می‌کرد را تصور می‌کردم سر به دیوار میکوبیدم و هزاران بار ای کاش میگفتم که مرا به جای آنها سلاخی می‌کردند! منی که به دست خود بهترین دوست هایم را تسلیم آن وحشی ها کرده بودم!
بغض در گلویم می‌نشست اما غرور به آن اجازه ی شکست نمی‌داد چرا که من، نباید در آن شرایط ضعفی از خود بروز میدادم! مدام تکرار میکردم که مرگِ آنها ربطی به زنگی که من به او زده بودم ندارد اما...
 کلامش دلگرمی ای پوچ میداد اما ذره ای از بار گناهی که بر گردن خود حس می‌کردم کم نمی‌کرد.
مشتم را انقدر بر زمین کوبیده بودم که احساس درد از بین رفته بود و انگشتانم سِر شده بود. با شنیدن صدای قفل و بار شدنِ در خانه، تنها به پرده ی افتاده ی اتاق چشم دوختم و حتی بدون ذره ای کنجکاوی مجددا مشتم را به کار انداختم. آنقدر با سرعت به زمین مشت می کوبیدم که پرز های برجسته ی فرش خوابیده و سفت شده بود.
با کنار رفتن پرده ی اتاق، تک چراق کم نور که در طول روز خاموش بود زده شد و نور باعث شد چشمانم به سوزش بیوفتد. 
با دست چپ چشمانم را پوشاندم و پس از چند بار پلک زدن، زیر چشمی به نازنین که روبنده ی چادرش را بالا برده و در چهارچوب در مرا می‌نگریست چشم دوختم. حضورش در آن لحظه به شدت خشمم را بیدار کرده و بی آنکه خود متوجه شوم شدت ضربه هایم به فرش افزایش یافته بود. سوالی نگاهش کردم تا هر کلامی دارد سریع بزند و مرا در آن اتاق تنها بگذارد.
- بابت دوست هات متأسفم.
چند دور حرفش را در ذهن تکرار کردم، سپس پوزخندی به لب نشاندم و چشم از او گرفتم. کلامش در ذهن چقدر وقیحانه و در گفتار مظلومانه می آمد! چقدر در نظرشان گرفتن جان انسان ها بچه بازی می آمد که حال بابتش تأسف هم می‌خورد.
انتظار داشتم از اتاق خارج شود اما داخل آمد و پرده را پشت سرش انداخت. پوزخند همچنان لب هایم را ترک نگفته و دلم میخواست هر چه سریعتر نورِ آن لامپ را خاموش کند. مجددا برای فهم قصدی که داشت به او چشم دوختم و زبانم بی اختیار نیش زد:
- کشتن منو به تو سپردن؟!
سری به نشان منفی تکان داد و با جمع کردن چادرش در دست، رو به روی من بر زمین نشست. اندکی تامل کرد و نگاهش را سر تا سر اتاق چرخاند و با چشم دستم را زیر نظر گرفت.
متعجب از رفتارش پای درازم را جمع کردم و دستی که همچنان مشت به زمین میکوبید را متوقف نمودم. نگاهش همچنان دستم نشسته بود و خیره به سرخی انگشتانم در پاسخ گفت:
- اگه می‌خواستم همون روز اول میذاشتم بمیری، امیر از کشته شدن دوست هات خبر نداشت، یعنی دستورش رو اون نداده، ابومجید سرخود وارد عمل شده وگرنه گروه فعلا قصد کشتن ایرانی ها رو نداره.
بی اختیار تک خنده ای عصبی کردم و صاف در چشمانِ مشکی رنگش خیره شدم. از نگاهش نمیشد فهمید ناراحت است یا دارد وانمود به ناراحتی میکند اما حاله ای عجیب دورِ نگاهش را گرفته بود؛ چیزی مثل ترس یا پشیمانی... اکنون آمده بود که چه چیز را برای من ثابت کند! قصد توجیح داشت یا واقعا ناراحت بود؟! اصلا به او چه مربوط که برای من احساس تأسف کند، آنقدر ضعیف و متأصل به نظر آمده بودم که آنِ دخترِ غریبه برایم دل بسوزاند یا قصد دیگری داشت؟! همچنان خیره در نگاهش بودم، ته ریشم را با دست خاراندم و با لحن تندی همراه با پوزخند پاسخش را دادم:
- فعلا! یعنی قراره به زودی به لطف تو قصدشو داشته باشن! یعنی قراره تو، اونا رو به هدفشون برسونی.
با چشم به دستم اشاره ای زد و باعث شد من نیز به دست سرخ شده ام چشم بدوزم. با همان لحن همیشه جدی اش مرا باز هم خطاب گرفت: 
- تو حتی اگه یه تیر توی سر خودت خالی کنی فکر کردی برای کسی اهمیت داره؟ تو کارشون رو راه نندازی سراغ یه بدبخت دیگه میرن و مثل من مجبورش میکنن به انجام دادن کارشون. 
پوزخند صدا داری زد و به سقف چشم دوخت، بی آنکه در چشمانم نگاه کند ادامه ی حرفش را پیش گرفت:
- فکر کردی من چرا اینجا رو به روی تو نشستم! چون مجبورم، مجبورم که...
حرفش را خورد و مجددا به چشمانم خیره شد. باز هم پوزخند لب هایم را کش آورد، در آن لحظه واقعا خسته بودم، کلافه بودم از آن صحبت های تکراری و حتی از چهره ی دخترِ مقابلم کلافه شده بودم. با یادآوری صحنه ای که زن داعشی را تسلی میداد اشاره ای بر پرده ی افتاده ی اتاق زدم و با طعنه گفتم:
- راهنمات تو رو به خاطر صحبت با من توبیخ می‌کنه، بهتره از اینجا بری بیرون چون منم دیگه حوصله تو و هیچ کدومتون رو ندارم. باور کن اگه همین الان یه تیر به من بزنی در حقم لطف کردی.
- زهرا و ابو مجید برای کاری از خونه بیرون رفتن، اون زن هم با بچه هاش توی آشپزخونه نشسته.
می‌خواستم بدانم برای چه از خانه خارج شده بودند اما با جمله ای که از زبان نازنین شنیدم، کلام را از یاد بردم بی اختیار و بلفور چشم به او دوختم.
- بیا از اینجا فرار کنیم!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم


با حیرت نگاهی به او و سپس به پرده‌ی اتاق انداختم. انگشتم را متعجب به ته ریش هایم کشیدم و به نشان نفهمیدن چشم گشاد کردم. می‌خواستم منظورش را بپرسم که همانند هربار قبل از آنکه به من فرصت باز کردن دهانم را دهد به تندی سخن گفت و دهان مرا باز نشده بست:
- ببین وقتی از این خونه بیرون رفتیم یا عاقبت مرگه یا انجام دستورات اون ها که باز هم تهش مرگه! اگه واقعا نمی‌خوای با اونا همکاری کنی باید قبل از شروع عملیات فرار کنیم و فرار از این خونه خیلی راحت تر از فرار از دست یه مکان مخصوص داعشی ها هست. اینجا منقطه اشغال شده‌ست، همه ی اهالی خانواده داعشی ها هستن ولی چون مسکونیه تعداد محافظ ها کمتره. نمی‌دونم کار درستیه بهت اعتماد کردم یا نه اما بعید می‌دونم تو بخوای با اون ها همکاری کنی! منم نمیخوام، منم مثل تو اسیر گرفته شدم! خودت دیدی اون حیونا چه بلایی سرم آوردن... هرکی جای من بود هزار باره خودشو کشته بود که یه بار دیگه دست اون حیونا بهش نخوره اما من نمیخوام بمیرم! هرکس ندیده باشه تو بدبختی منو بین اون عوضیا دیدی! مجبورم کار های که میخوان رو انجام بدم چون پدربزرگ و مادربزرگ مریضم دست اون هاست، چون مادرم هنوز توی بازار برده ها داره فروخته میشه! می‌دونم شاید فکر کنی دارم دوروغ میگم یا هرچیز دیگه اما من مجبورم وانمود کنم طرف اونا هستم. مجبورم که کاری کنم بهم اعتماد کنن! 
پوست لبش را با دندان کند و خونِ اندک نشسته بر لبش را با زبان پاک کرد با این حرکت بی اختیار نگاه مرا به لب های پهنش کشید اما سریع چشم از او گرفتم و خواستم پاسخی دهم اما آنقدر تند و پشت سر هم حرف میزد که باز هم قبل از آنکه فرصت هلاجی حرف هایش بدهد، پیش از آنکه  کلمات را در ذهنم بچینم نگاه تندی به پرده ی در انداخت و با لحن آهسته تری ادامه داد:
- مجبورم چون باید پول جور کنم و قبل از اینکه دست اون داعشی های کثیف به مامانم برسه اونو بخرم... بابام رو کشتن! همون روزی که ما رو اسیر گرفتن جلوی چشمم اونو به تیر بستن... اونو، عموم رو! کل آشنا هام رو توی اون روستای لعنتی به رگبار بستن! شما نمی‌دونید داره چی میشه، کسی اینجا از روستا های کوچیک حفاظت نمی‌کنه یا اگر بشه تعداد نیرو های محافظتی در برابر داعشی های که به روستا ها حمله می‌کنن خیلی کمتره. اونا زن و بچه ها رو با خودشون می‌برن و مرد ها رو میکشن! زن و دختر ها به عنوان برده به سرباز های داعشی فروخته میشه یا حتی به بعضیا به عنوان هدیه پیشکش می‌کنن.
پوزخندی زد و صدایی که حالِ لرزش بغض به خود گرفته بود را باز هم به کار انداخت:
- یا مثل من بین خودشون دست به دست میکنن... بچه ها رو برای آموزش می‌برن. با اینکه می‌دونم بعد از فرار حتما پدربزرگ مادربزرگم رو می‌کشن اما همین الان هم مطعن از زنده بودنشون نیستم! میفهمی چی میگم؟ نمی‌دونم گفتن بدبختیم به تو کار درستی بوده یا نه اما...
ادامه ی حرفش را خورد و با استرس مشغول پیچ دادن دست هایش به همدیگر شد. خیلی خوب می‌فهمیدم تصورِ آن خاطرات چقدر می‌توانست برایش سخت باشد. وضعیت روستا ها را هرکس نمی‌دانست منی که شش ماه تمام خطِ مقدم جنگ با داعش بودم خیلی خوب می‌دانستم که آنجا چه خبر است و چه بلایی سرِ مردم بی گناه می آوردند.
واقعا در آن لحظه نمی‌دانستم چطور پاسخش را دهم. نه زبانم به کلام می آمد و نه ذهنم به فکر؛ طبیعتاً میان مرگ و همکاری با آن حیوان ها مرگ را می پذیرفتم اما حال که راهِ سومی مقابلم بود تمامِ بافته هایم از  آینده رشته شده بود.
با کنار رفتن ناگهانی پرده هر جفتمان با نگاهی هول کرده به زنی که پرده را بالا زده بود چشم دوختیم. استرس و نگرانی در دلم ریشه زد که نکند حرف هایشان را شنیده بود؟! نگاهش را شکاک میان من و نازنین چرخاند و سپس با نشانه رفتن انگاشتش میان من و او لب زد:
- چرا خلوت کردین؟ ابومجید شما رو دست من سپرد. نباید مدت زیادی توی یه اتاق تنها بمونید!
در دل به ذهن مریضش خندیم چرا که نمیدانست پیش از تر از این اتفاقات من و نازنین در یک اتاق اسیر بوده و حتی او برای خروج گلوله از تنم پیراهنم را نیز در آورده بود! اکنون برای خود در ذهن پوشالی اش تن به دین ضدِ اسلامیِ اسلام نام داده و طبق شرایط آنها فکر میکرد  یک زن و مرد نباید در یک اتاق تنها می بودند!
نازنین به وضوح چشم غزه ای به او رفت و اخم هایش را سخت در هم کشید، تن صدایش را بلند کرد:
- لطفاً از اتاق خارج بشید ابومجید و زهرا اطلاع دارند؛ وسط یه جلسه ی مهم هستیم!
زن باز هم نگاه پر شکش را میان من و او چرخاند و در انتها با تردید قدمی عقب گرد کرد و ده ثانیه ای پرده را با دستش بالا گرفته و نگاهمان می کرد. آخر سر  پرده را انداخت و به نظر از اتاق دور شد.
صدای زمزمه وار نازنین با آن فضای نمور و کم نور اتاق، همخوانی جالبی در نظرم ایجاد کرده و مرا مجاب میکرد در حین سخن گفتنش به او چشم بدوزم.
- خب؟ نظرت چیه؟
نگاهم را به چشمان پر استرشش دوختم. مشخص بود جوابم تایید سخنانش است اما در آن مرحله شَک آنکه نکند او به همدستی با داعشیان نشسته است در دلم افتاده و با تردید زمزمه کردم:
- چطوری باید...؟
دستش به یکباره بر دهانم نششت. از لمسِ سردی دستانش بی اختیار شوک به تنم وارد شد چرا که او، بر خلاف گرمای اتاق دستانش به سرمای یخ می ماند.
 


آنقدر سریع دستش را بر لبانم نشانده بود که از بی پروایی اش حیرت کردم. چشم هایم را پر از علامت سوال کرده و دستم را روی دستش گذاشتم تا جدا کنمش. قبل از جدا کردن دستش از دهانم آهسته و زیرلبی گفت:
- یواش، اون زنه... فقط با نه و آره جوابمو بده.
دستش را به تندی از دهانم جدا کردم و او نیز پس از حرکت من دست کشید. دست هایش را استرس وار به فرش کشید و سرمای دستانش علی رغم گرمای هوا نشان از استرس بسیارش داشت. حقیقتا نمی‌دانستم چه در جوابش بگویم، اگر آخر کار مرگ بود ترجیح میدادم حداقلش شانسم را برای زندگی امتحان کنم. چنگی به موهایم زدم و با بهم ریختنشان خیره به او شدم:
- هستم! فقط...
باز هم میان کلامم آمد، انگار که این دختر نمی توانست لحظه ای سکوت کند و به حرف دیگری گوش کند؛ با صدای آهسته شده اش صدایم را قطع کرد:
- اما و فقط نیار؛ یه ریسک بزرگه تنها فقط این وسط اینه که من باید پول جور کنم.
با صدای باز شدن در خانه نازنین به سرعت از جا برخواست و روبنده ‌ی چادرش را بر چهره انداخت. نگاهش را به سمت پرده انداخت و خیره به من شد. ترس در چشمانش لانه زده و دست هایش را استرس وار بهم پیچ میداد. قبل از آنکه به سمت خروجی راه گیرد زمزمه کرد:
- بهت اعتماد کردم؛ میگن ایرانی ها زیر حرفشون نمیزنن پس امیدوارم منو به اونا نفروشی!
از چه سخن می گفت؛ منی که در خط مقدمِ مبارزه با آنها ایستاده بودم چگونه می‌توانستم کسی را به آنها فروشم؛ حتی اگر دشمنم در مقابل آنها پناه بر من می آورد آنقدر پست نبودم که در چنگ حیوان اسیرش کنم! منتظر نشد کلامش را پاسخ دهم و به تندی از اتاق خارج شد. پس از خروجش سرم را در مشت گرفتم و کلافه موهای بلندم را به هم ریختم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پونزدهم

تمام شب را چشم بر هم نگذاشتم؛ آنقدر ذهنم مشغول بود که خواب به چشمم نمی‌آمد و حرف های نازنین را با خود مرور می‌کردم، اگر قصد فرار داشت، نباید امروز و فردا می‌کردیم چرا که در لحظه هرچیزی از آنها ممکن بود!
تقریبا آفتاب داشت طلوع می‌کرد که با کنار رفتن پرده ی اتاق، ناخداگاه در جا نیم خیز شدم و با شَک به دختری که پرده را کنار زده بود چشم دوختم. بیشتر در چهره اش زوم شدم متوجه شدم که نازنین، با لباس راحتی و شالی که آزادانه بر سرش رها کرده بود در چهار چوب در ایستاده و مرا نگاه می‌کرد. متعجب از حضورش در این موقع شب با صدایی آهسته زمزمه کردم:
- چیزی شده؟
صدای مرا که شنید پرده را انداخت و داخل شد؛ در جا نشستم و متعجب به او چشم دوختم که درست مقابلم چهارزانو زد. در این ساعت می‌توانست چه کاری داشته باشد که منتظر صبح نمانده و شبانه به اتاق آمده بود؟! سوالی نگاهش کردم تا کارش را بگوید، چند ثانیه ای مکث کرد و سپس به آرامی لب زد:
- ابومجید هرشب کلید ها رو همراه خودش نگه می‌داره! باید یه جوری گیرش بیاریم.‌‌.. 
آخر یکی نبود به او بگوید این موقع شب جای این صحبت ها بود؟! بی توجه به حرفش نگاهی به پرده انداختم و لب زدم:
- چرا نخوابیدی؟
حرف از دهانم خارج نشده به پاسخ نشست، انگار در صحبت کردن بسیار عجول بود و لحظه ای صبر نداشت.
- منم مثل خودت؛ خوابم نبرد! در طول روز نمی‌تونیم راحت راجع بهش حرف بزنیم حداقل الان که خوابن می‌خوام فکر های توام بشنوم.
گلویم را صاف کردم و باز هم نگاهی به دخترک و سپس پرده انداختم. اگر ابو مجید یا آن زن داعشی سر می‌رسید، دخترک خود را در بد دردسری می انداخت!
- این موقع شب اگه بیان اینجا چی؟! 
- نترس همه خوابن، اسمت محمد بود؟ 
سری به نشان تایید تکان دادم و این‌بار در چشمانش نگاه کردم تا حرفش را بزند، کمی مِن و مِن کرد و دست آخر، لب هایش را با زبان تر کرد. صدای پچ پچ وارش حواسم را معطوف به خود ساخت:
- محمد تا پس فردا بیشتر وقت نداریم، پس فردا می‌فرستنمون جای دیگه! باید فردا حتما از اینجا بیرون بزنیم، مشکل جدا از ابومجید اینه که من هنوز پول جور نکردم و بعد از فرار جایی برای موندن نداریم! 
انگار که کلافه شده باشد موهای مشکی رنگ بیرون آمده از شالش را با حرص به داخل هدایت کرد و سپس درحالی که تُن صدایش کمی بلند شده بود لب زد:
- هی پسر! چرا چیزی نمیگی؟ اصلا قصد خلاص شدن از این جهنمو داری؟ یا من دارم با دیوار حرف میزنم؟
پول؛ او از کجا می توانست پول برای خرید مادرش پیدا کند؟ اصلا پول که گیرش آمد چطور می‌خواست این عمل را انجام دهد! کمی جمع تر نشستم و خیره در چشمانِ کلافه و نگرانش آهسته گفتم:
- از کجا پول می خوای پیدا کنی؟
- نمی دونم، اگه مجبور بشم باید جیب کسیو بزنم یا چیزی بدزدم!
در ادامه ی کلامش نگاهی به سر تا سر اتاق انداخت و در حالی که نگاهش روی پرده ثابت مانده بود زمزمه کرد:
- نگران نباش توی دزدی رو دست ندارم!
با حیرت نگاهش کردم، دزدی! در این خانه ی کوچک که اهالی اش به نظر نان خوردن را به زور داشتند، می‌خواست جیب کدام بنده خدایی را بزند؟! سوال دیگری پرسیدم و نگاهش را به سمت خود کشیدم:
- بعد که پول جور کردی چطور میخوای مادرت رو بخری؟ یعنی از کجا! وقتی فراری بشی فکر می‌کنی دنبالت نیستن؟
چند ثانیه ای به تفکر حرفم فرو رفت و سپس سرش را به معنای دانستن تکان داد. درحالی که از پرده چشم می گرفت، شالش را جلو آورد و موهای سرکشی که مشخص بود داشتند اذیتش می کردند را به تندی داخل داد. متقابل از گرفتن نگاهش از پرده خیره در چشمانم حرفش را به زبان نشاند:
- خودم که نمی‌تونم اینکار رو کنم. پول رو دستِ یکی  از آشناهام میدم اون انجام میده!
تندی کلامش نشان از هماهنگی پیش از قرار می‌داد. یعنی به نظر فکر همه جا را کرده بود اما همچنان ناباوری به او در دلم موج میزد. امری مانع می‌شد که او را مورد اعتماد بخوانم و بی پرده با او سخن بگویم؛ شاید دلیلش می توانست لحن تند و حرکاتِ مغرورانه اش باشد، نمی‌دانستم!
می خواستم بپرسم مگر در این جهنم آشنایی نیز دارد که خودش با جمله ی بعدی اش مجال پرسش را از من گرفت. از دیگر خصوصیاتی که مرا از او زَده می کرد همان سخنگویی اش بود که لحظه ای به شخص مقابل فرصت سخن چینی نمی‌داد. به طور کل شاید دلیل اصلی غیر قابل اعتماد آمدنش آن بود که از او، خوشم نمی آمد و رفتارش به دل نمی نشست. شاید در آن موقعیت کنکاش افراد را باید به زمان دیگری موکول می کردم اما به واقع این امر عملی شخصی نبود. چشم از بحث اعتماد بستم و با دقت به کلامش گوش سپردم:
- یکی دوتا از سرباز های این محله آشنام هستن. یعنی قبل از حمله ی داعشی ها توی روستای ما بودن بعدم که مجبور به موندن توی گروه اون خا شدن... ولی خب بازم مرام معرفتی گفتن، می‌دونم برام انجام میدن. قبل از اینکه بیایم اینجا تلفنی صحبت کردم پول خواستن.
همانطور که از پیش حدس زده بودم عملیات برای او از پیش تعیین شده و داشت یک مسیر مشخص را برای طی کردن پیش راهم می گذاشت و به راستی آن سوال در ذهنم شکل گرفته بود که او، برای فرار چه نیازی به من داشت؟
پول! هرچه فکر می کردم ذهنم به جایی قد نمی داد که یک آن، با به یاد آوری زنجیر طلای مادر، با تردید نگاهش کردم. با دقت در چهره اش به دنبال موردی می گشتم که متینِ اعتماد قرارش دهم؛ حالت چهره و حرف هایش به نظر دروغ نمی آمد اما خب... باز هم نمی شد تا پای عمل به میان نمی آمد به او اعتماد کرد. هرچقدر هم چهره ی مظلوم و زیبایی داشت، به نظر می توانست سادگی را نقاب بر چهره اش کند.  هرچند فریب من در آن وحله نمی توانست سودی برای او داشته باشد... گلویم را با جدیت صاف کردم و کمی اخم بر چهره نشاندم:
- ابومجید و زهرا چرا بیرون رفته بودن؟ چه روزی قراره انجامش بدیم؟ کاری که من قراره انجام بدم رو بهم بگو.


با تیکه بر جدیت کلام من او نیز کمرش را صاف کرد و این‌بار به تندی موهای لختش را به زیر شال راند. انتظار داشتم دلیل بیرون رفتن زن داعشی را بداند یا حداقل از او پرسیده باشد. با دقت زیر ذره بین گرفته بودمش تا به حداقل شناخت جزئی از او برسم.
- زهرا در اون حد هم به من اعتماد نداره که بگه چیکار کرده اما روز های آخری که توی عمارت امیر بودیم متوجه شدم بچه‌ش رو ازش گرفتن... نمیدونم ولی خب احساس میکنم اونم آدم خوبیه! اینقدر توی اون خونه اذیتم کردن که زهرا در برابرشون برام فرشته بود!
انگار که با کلامش خاطرات تلخ در سرش زنده شده بود گویا سرش را زیر انداخت و دست هایش پارچه ی لباسش را در مشت فشرد. چند ثانیه ای مکث کرد و سپس با بالا آوردن سرش خواست که بگوید چیزی نشده و ادامه داد:
- فکر می‌کنم ظهر امیر اونا رو صدا زده بود... نمی‌دونم دقیق! ولی حتما کاری که کردی به گوش امیر رسیده. اون ها هرچقدر هم به تو محتاج باشن زندت نمی ذارن. منم بدون تو از این خونه راه خروج ندارم. یعنی... نمی‌تونم تنهایی انجامش بدم باید کمکم کنی.
با هر کلامش بیشتر اخم هایم در هم فرو می رفت و جدا از خشم، داشتم می‌گماشتم راه های خروج از این خانه چطور می‌توانست باشد؟ اصلا علی رغم سادگی ظاهری که برای فرار در فکر داشتیم واقعا راه خروجی بود یا با اقدام به فرار حکم مرگمان را امضا می زدیم؟! کلید ها قدم اول بودند و به دست آوردن کلید خانه از چنگال آن مرد ِ کثیف چشم آبی به حتم نمی‌توانست کار راحتی باشد.
خواب یا مرگ... غیر از این دو مورد در فکرم راهی برای دستیابی به کلید های آن خانه نمی آمد. یا باید جانش را برای برداشتن کلید می گرفتیم یا آنچنان خوابش می‌کردیم که متوجه برداشتن کلید نشود.
هر دو راه به اندازه‌ی عظیم غیر قابل انجام می آمدند اما در واقع هیچ راه دیگری پیش رو نبود! نه در روز روشن می شد کلید را برداشت و نه در قدم دوم می‌شد از آن زن تیزِ داعشی گذر کرد. تنها راه پیش رو خواب کردنِ تمامی اهل آن خانه بود که آن هم به نظر غیر ممکن می آمد!
 داروی خواب آور برای آن جمع شاید کارساز بود اما تهیه و خوراندن به آن آدم های زهاک، نیازمند عبور از هفت خوان رستم داشت. 
مهم ترین چیز در آن لحظه نازنینی بود که به نظر مرا مجبور به انجامِ کمک به خود می‌دید و در مرام من، اگر همکاری شکل می گرفت باید هر دو طرف به یک میزان از حق بر خوردار می شدند.
در ابتدای کلام باید آن دخترک می فهمید نمی توانست مرا مجبور به کاری یا زیر دستور های خود بکشد پس درحالی که به چشمان مشکی رنگش خیره بودم با تحکم لب زدم:
- اول از همه بایدی درکار نیست! بخوام کمک می‌کنم نخوام نمی‌کنم؛ قرار نست از اینجا تو رو فراری بدم پس یادت باشه اگه قراره کار و کمکی انجام بشه متقابله! من کمک می‌کنم اما به شرطِ سالم موندن خودم وگرنه برای من مهم نیست که تو بعد از رفتن از این خونه چیکار می‌خوای انجام بدی، فقط طبق انسانیت تو رو برای نجات جفتمون همراهی می‌کنم. قضیه ی دزدی  پول رو بیخیال شو من حلش می‌کنم؛ تو باید کار دیگه ای انجام بدی.
انگار که از کلام تند و پیوسته من جا خورده بود چرا که اینبار نتوانست میان کلامم بیاید و حرف را قطع کند. 
متعجب از لحن جدی من کمی اخم به چهره نشاند، پس از تمام شدن کلامم دستش را اشاره وار به هیکل من از بالا تا پایین اشاره رفت و آرام لب زد:
- آخه تو که لباس های تنت هم از خودت نیست چطور می‌خوای پول جور کنی؟
 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شونزدهم


اخم هایم از تحقیرش در هم رفت؛ انگار که یاد نگرفته بود وقتی به کسی نیاز دارد باید چگونه با او سخن بگوید! 
 پیش از هر چیز باید می فهمید چگونه با شخص مقابل رفتار کند و اگر نیاز بود همکاری ای بین من و او شکل گیرد، به هیچ عنوان اجازه ی توهین را به او نمی دادم! در اصل من محتاج به او نبودم و او نیز محتاج به من نمی آمد اما تمام کار ها باید طبق احترام متقابل انجام می شد؛ اگر بی احترامی ای شکل می گرفت، به شدت نظم مرا در هم  میزد. به واقع در آن موقعیتی که اسیرش بودم آنچنان اعصابم دچار خرده شیشه شده بود که اصلا حوصله‌ی نیش یا کنایه ی کسی را نداشتم. به قدری در آن چند روز دچار تشویش اعصاب شده بودم که با کوچک ترین کلامی اختیارِ حرکات و حرف هایم را به دست خشم می‌دادم، نمونه اش خفه کردن آن مرد داعشی بود که به راستی چشمانم در مقابل تقلا هایش کور شده و داشتم قتل عامش می کردم!
قبل از آنکه بیش از این پیشروی کند دستم را به سمت در کشیدم و همانند خودش زمزمه وار گفتم:
- بفرما خودت پیدا کن.
دستی به موهایم کشیدم و کلافه و با چشمانی که حال خمارِ خواب شده بود نگاهش کردم و در ادامه با لحنی آهسته گفتم:
- دخترجون، نازنین بود اسمت، نمی دونم. ببین الان نه من، نه تو شرایط مناسبی نداریم؛ پس باید باهم کنار بیایم اگه دیدی نمی‌شه، بفرما من نیستم. درکل دیگه امید زیادی به زندگی ندارم پس حرف های نا امید کننده توی سر من نزن.
حرفم که تمام شد نفس عمیقی کشیدم و از او روی گرفتم. در حیرت و مسکوت به من می‌نگریست. حق هم داشت؛ لابد بی حوصلگی ام از بابت حرف نزدن را پای بی زبانی گذاشته بود که این چنین بی پروا برای خودش زبان بازی کرده بود!
شاید زیاده روی کرده بودم اما تنها چیزی که در آن لحظه می‌دانستم آن بود که به شدت دچار ضعف اعصاب شده بودم. اعصابی که برای انفجار تنها دنبال یک بهانه ی جزعی می‌گشت. صدای نرم و آرام دخترک خلاف انتظار و اعصابِ خورد شده ام شدت نیازمندی اش را به زبانِ تلخم اثبات کرد:
- بگو باید چیکار کنم. گوش میدم!
نفسم را کلافه وار بیرون فرستادم و چنگی به موهایم زدم. آفتاب در حال طلوع بود و گرگ و میش آسمان داشت کنار می رفت. فضای اتاق که در تاریکی شب خنک شده بود با نزدیک شدن به صبح به گرما می تاخت و آن احتمال یک روز گرم و حوصله سر بر دیگر را به من می‌داد. 
دیر یا زود آن قشر به ظاهر خدا پرست از خواب  بر می‌خواستند تا قامت نماز ببندند پس باید تا قبل از طلوع حرف ها را تمام می کردیم یا ادامه‌شان به زمان دیگری موکول می شدند. به پرده نگاه شکاکی انداختم و سپس با نگاه به دخترک گفتم:
- خواب آور. فردا باید جورش کنی به خوردشون بدی. ساده ترین کار برای در آوردن کلیدا همینه. نمی‌دونم توی غذا یا چای قاطی کن.

خود نیز به شدنِ آنچه می گفتم باور نداشتم. یعنی کار شدنی نبود و اگر می شد هم بسیار سخت بود. در تمام لحظه ای که حرف می‌زدم حالت چهره اش را زیر نظر گرفته بودم که هر لحظه بیشتر درهم می رفت و انگار نمی‌توانست لحن محکم مرا بشکند!
شاید به کلام آسان می آمد اما خوب می‌دانستم تهیه ی این دارو آن هم در منطقه ای که در اشغال داعش بود، بسیار دشوار می آمد. دشوار که هیچ، وقتی به آن فکر میکردم که یک اسیر باید دارو را تهیه می کرد احتمال را بر صفر می‌گذاشتم اما کاری بود که باید انجام می‌شد. یعنی در فکر ِ من تنها کاری بود که می‌توانستیم انجام دهیم.
کلام ترسیده و تند دخترک نیز در اثبات حرفم نشست و مرا به فکر راه چاره ای وا داشت:
- فکر نکردی چطور از خونه خارج بشم یا چطور دارو رو بیارم خونه؟ مگه فیلمه به همین راحتی بشه خوابشون کرد؟!
با انگشت شست به لب هایم کشیدم و اندکی ریش هایم را خاراندم. اگر راهش به دارو خانه باز می شد تهیه ی دارو آسان می آمد اما دلیل خروج او از خانه چه می توانست باشد؟! به حتم اگر شخصی در آن خانه مریض می شد ابو مجید اجازه ی خروج به کسی را نمی داد و خود برای تهیه ی دارو اقدام میکرد اقدام می کرد؛  اصرار در این مورد هم نیز شک های زیادی را بر می انگیخت و درکل این احتمال باید کنار می‌رفت. کلام نازنین میان افکارم آمد و باعث شد متفکر به او نگاه کنم:
- با زهرا می‌تونم از خونه بیرون برم ولی دلیل می‌خوام. خرید دارو یا هر کوفت دیگه پول می‌خواد که من ندارم.
فکرم باز هم سمت پلاک الله رفت... شاید تنها پولی که در آن موقعیت می‌توانست به ما کمک کند همان بود اما...
ناچار به اعتماد بودم وگرنه اندک امید آزادی از چنگال آن حیوان ها هم به هیچ می رفت. دلم را با خود صاف کردم و در دل گفتم یقینا اگر آن گردنبند جان یک مادر  و دو اسیر را نجات دهد ارزشش بالا تر از آن خواهد بود که کنار جورابم آب بخورد.
با تردید دست در کنار جوراب فرو بردم و زنجیرِ گردنبند را در دست گرفتم. درحالی که گردنبند را بیرون می کشیدم خیره در نگاه حیران و کلافه اش لب زدم:
- می تونی برای آب کردن طلا بیرون بری؟! یه تیر دونشون می‌زنی! هم پولی که برای نجات مادرت نیاز داری جور می‌کنی هم می‌تونی به بهونه ی این، کاری که میخوایم رو انجام بدی.
چشمانش با دیدن زنجیر طلا برقی زد و کمی در جای خود این پا و آن پا کرد؛ خواست دهان به سخن بگشاید که با صدای افتادن چیزی، هراسان به پا ایستاد. در مقابل جُنبش ناگهانی اش دستش را به معنای سکوت بر لب گذاشت و خود را انتهای اتاق و گوشه ترین قسمت در دید، کشاند.
من نیز همانند او استرس به جانم افتاده و مردد به پرده‌ی اتاق چشم دوخته بودم. صدای قدم های کسی نزدیک اتاق شد و در دل هر آن احتمال ورد زن داعشی یا ابو مجید را می‌دادم که با کنار رفتن پرده، نگاهم از چهار چوب دری که کسی درونش جای نگرفته بود به پایین کشیده شد‌.
با دیدن پسرک مو فرفری کوتاه قد که با یک دست پرده را بالا گرفته و با چشمان خواب‌آلود مرا زیر نظر گرفته بود نفس حبص شده ام را بیرون دادم.
هر لحظه منتظر واکنش عجیبی از آن کودک که این موقع از شب، بیدار شده بود، بودم که با پایین انداختن پرده، داخل آمد‌.
با حیرت به قدم های نامیزانش که از خواب نشأت می‌گرفت نگاه می‌کردم و قبل از آنکه دهان برای پرسش حضورش باز کنم، با ایستادن در یک قدمی ام خم شد و بالش طرح کودکانه ای که این چند روز سر بر آن می گذاشتم را در دست گرفت‌.
تنها داشتم نگاه می‌کردم که چه می‌کند و هر چند ثانیه نگاه ریزی به نازنین که با کشاندن خود در تاریک ترین قسمت اتاق سعی داشت به چشم نیاید، می انداختم.
منتظر بودم پس از برداشتن بالش اتاق را ترک کند اما با ضربه ناگهانی ای که با لگد به پایم کوبید، درحالی که از تعجب تکانی خورده بودم به اخم های در همش چشم دوختم.
- از خونمون برو بیرون!
با یادآور شدن صحنه های ظهر و ترسی که به آن کودک متحمل شده بودم، کمی پایم را جمع کردم و در پاسخ حرفی نزدم؛ علت جواب ندادم آن بود که هرچه سریع‌تر از اتاق خارج شود و توجه کسی را جلب نکند اما گویا او خشمگین تر از آنی می آمد که با یک لگد آهسته، آرام شود! مجدد کف پای کوچک و بی جانش را به زانو ام کوبید و این‌بار با صدای بلند تری زمزمه کرد:
- ازت بدم میاد! از اینجا برو!
در دل با خود گفتم آن کودک خردسال چه گناهی داشت که اسیر دست چنین خانواده ای شده بود؟! زمزمه وار برای آنکه هرچه سریعتر بحث را خاتمه دهد و از اتاق خارج شود لب زدم:
- میرم عموجان! برو بخواب.
انگار که از لحن آرام من بیشتر شاکی شده بود؛ چرا که یک‌باره بالش را رها کرد و با حجوم به سمت من، درحالی که خودش را در آغوشم انداخته بود به تلافی صحنه ای که ظهر شاهدش شده بود گردنم را در دست های نحیفش گرفت و به آرامی شروع به فشردن کرد‌.
صدا های بلندی که به نشان زور زدن از دهانش در می آورد  تنها چیزی بود که در آن لحظه نگرانم کرده بود چرا که فشار دستانش به قدری قوی نبود که مانع تنفسم شود. 
نازنین انگار که فرصت را غنیمت دانسته بود آرام آرام به سمت پرده راه گرفت و بی آنکه نظر کودک را به خود جلب کند به تندی از اتاق خارج شد. ثانیه ای از خروجش نگذشته بود که مجدد وارد اتاق شد و پشت سرش زن داعشی نیز به اتاق آمد. جدا از درد ناخن هایی که آن پسرک بر گردنم فرو می‌کرد، دیدن زن داعشی در کنار نازنین و درست گرفتن مچش برای خروج اتاق، نفسم را بند آورد.
 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم


با دیدن او به خودم آمدم و به تندی دست های کودک را از گردنم جدا کردم. اما آن پسر بچه موفرفری با آن هیکل نحیف و قد کوتاهش، مُسرانه به سمتم هجوم می آورد تا خشمش را تخلیه کند‌. صدای بلند زن داعشی موجب شد پسرک دست از تقلا بردارد و با اندک ترسی که در چشمانش هویدا گشته بود به سمت او برگردد.
- اینجا چه خبره؟
تن صدایش که در اتاق رعشه انداخت، بی اختیار به نازنین خیره شدم. دست هایش را بهم می پیچاند و این امر نشان از ترس داشت. پیش از آن که پسرک دهان به توضیح بگشاید، نازنین با صدایی که به طور آشکار می لرزید در پاسخ او گفت:
- چیزه... من، من برای نماز بیدار شده بودم، سلما، سلما اومد تو این اتاق منم دیدم بچه تو این وضعه داشتم می‌رفتم مادرشو بیدار کنم که.‌..
لرزش صدایش زن داعشی را که هیچ، مرا هم به شک می انداخت که به حتم کار اشتباهی مرتکب شده است! حرفش را خورد و با دست به ما اشاره زد که به طور مثال باقی ماجرا را خودتان شاهد باشید.
 زن داعشی دستش را به نشانه سکوت بالا برد و این‌بار خطابش را به پسرک مو فرفری که حال در آستانه ی شکستن بغضش پیش می رفت قرار داد:
- سلما، بیا اینجا ببینم این چه کاریه؟
پسرک به تندی به سمت زن دوید و با کوبیدن بالشی که در دست داشت به سینه زن داعشی، بلفور اتاق را ترک کرد. در پی کُنش کودک زن داعشی نیز به دنبالش خیز برداشت اما قبل از خروج از پرده، در حینی که با دست بالا برده بودش به سمت نازنین برگشت و با اشاره رفتن انگاشتش به سمت من لب زد:
- تو همینجا بمون با شما دو نفر کار دارم‌.
نازنین با فرو دادن آب دهانش چشمی گفت. علاوه بر او من نیز از رفتار مشکوکانه زن  داعشی استرس به جانم افتاده بود، ترسی درکار‌ نبود اما آن لحظه جدا از لو رفتن جریان فرار، ترس از آن داشتم که نکند حضور شبانه ی نازنین در اتاق مرا جور دیگر تعبیر کنند و این مورد دخترک ترسیده را به درسر بی اندازد!
پس از خروج زن داعشی نازنین با ترس به من نگاه کرد و زمزمه وار گفت:
- فهمید دروغ میگم؟ چیکار کنیم... چی بگم بهش؟
بی توجه به صدای ترسیده اش دستم را تکیه گاه قرار دادم و روی  پا ایستادم. در همان تاریکی که کم کم داشت به روشنی میزد به سمتش راه گرفتم و در یک قدمی اش ایستادم؛ با حیرت مرا می پایید و منتظر بود علت نزدیکی ناگهانی ام را بداند و من، پس از انداختن نگاهی به پرده، قبل از آنکه کسی وارد شود و جلب توجه کنم دستش را بالا آوردم و با گذاشتن زنجیر طلا در دستش سعی کردم تا حدی نگرانی اش را کاهش دهم:
- تنها کاری که امروز باید بکنی فروش اینه.
با حرکت پرده سریع دستش را رها کردم و قدمی عقب رفتم. با نگاه به زن داعشی، فورا به حرکت دستان نازنین که گردنبند را در مشت گرفت خیره شدم‌. دستش آرام آرام به سمت جیب مانتو پیش رفت و برای آنکه جلب توجه نکنم چشمانم را به سمت زن داعشی که مشکوت میان من و نازنین چشم می گرداند، چرخاندم‌‌. تاریکی اتاق و گرگ و میش آسمان مانع از آن میشد که حرکت دست نازنین به چشم بیاید. قدم دیگری عقب رفتم و منتظر به زن داعشی چشم دادم.
دستش را به سمت کلید برق کم نور اتاق پیش برد و پس از روشن کردن فضای اتاق، انگشت اشاره اش  را به سمت دیوار زیر پنجره برد و گفت:
- بشنید، می‌خوام عملیاتتون رو توضیح بدم.
به نظر کلافه و عصبی می آمد گویا چشمانش در جایی ثابت نمی ماند و جدا از آنکه در تمام اتاق چشم می چرخاند، اخم در هم گره کرده و طلبکار هر دم به من خیره میشد.
دستی به شلوارِ ابو مجید که به پا کرده بودم کشیدم و بی حرف گوشه اتاق، اتراق کردم. نازنین نیز با فاصله کنارم جا خوش کرد، زن داعشی هم بی میل جلو آمد و با بالا زدن چادری که تازه به سر کرده بود مقابل ما نشست‌. 
خبری از آن کودک مو فرفری نبود و حتما او را به مادرش تحویل داده بودند.
پیش از آنکه به نازنین نگاهی کند، یک راست خیره به چشمان من شد و نیش کلامش را به تندی وارد کرد:
- قبل از هر اعتراضی بهتره بدونی بردارت دست ماست؛ مادرت زیر نظر نیرو هایی هست که توی ایرانن. طبق آخرین اطلاعات پدرت راهی سوریه شده. دست از پا خطا کنی اول خودت بعد اونها جونشون رو از دست میدن پس باید تابع چیزی که ما می‌گیم باشی؛ به حد کافی هرکار که دلت می‌خواست کردی اما از این به بعد کار ها جدی تر پیش می‌ره.

انگار با کلامش برق سه فاز به سرم وصل کرده بود که خواب از چشمانم پرید و ترس در دلم چمپاته زد. 
به چیزی که می شنیدم باور نداشتم. چگونه می‌شد حسینی که به تازگی از دبیرستان فارغ تحصیل شده بود دست آن ها باشد؟! تکانی خوردم و بی اختیار خنده ای از سر خشم سر دادم. تصورش همانند یک شوخی یا کابوس مسخره در خاطرم می ماند. خیره ی چشمان خشمگین و کلافه اش که به خنده من نگاه می کرد شدم و با لحن خونسردی لب زدم:
- انتظار داری باور کنم؟
او نیز بیشتر از من حوصله اش از این جدال کلامی سر رفته بود که چند ثانیه ای سکوت کرد و سپس از واکنش تمسخر آمیزم چشم بست؛ در جواب سوال ناباورانه ام با لحنی مطمعن گفت:
- می‌تونی امتحان کنی!
در آن لحظه انتظار هر پاسخی را داشتم غیر از آن حرفی که یکجور هم معنای تایید داشت و هم ردِ صورت سوال! در ادامه حرف به سمت نازنین که حال با حراص مرا می پایید بازگشت و خطابش گرفت:
- دو روز آینده شروع عملیات شماست؛ تا تکمیل عملیات تنها یک هفته فرصت دارید و بعد از اون هر دو باید با دست پر برگردید. در غیر این صورت گروگان های هر دو نفر راهی جهنم می‌شن. پدربزگت این اواخر خیلی بی تابی می‌کنه نازنین؛ در جریانی خودت که چقدر این عملیات برای تو یه نفر حیاتیه!
به لحظه نکشید که چشمان نازنین لبالب اشک شد و آن زن بی رحم تر از آنچه بر چشمان معصومش روت بود، با فرو دادن آب دهانش باز هم خیره به من شد. در ذهنم هزار و یک سوال و فریاد جولان می‌داد اما پیش از من، او لحن جدی شروع به گفتن خواسته اش کرد:
- نقشه های محل حضور ارتش ایران رو تا یک هفته باید به من تحویل بدید! 
شک زده جفت ابروهایم را بالا انداختم و با حیرت نگاهش کردم. با خود چه در مورد من پنداشته بود که چنین خواسته ای را از یک سرباز میکرد؟! اگر بر فرض محال خیال بر آن می‌ذاشتیم که من با آنها همکاری می کردم، یک لحظه با خود گمان نمی‌کردند چنین لیستی را حتی فرماندهان گروه ها به طور کامل در دسترس ندارند، منِ سربار چگونه برای آنها فراهم کنم؟!
آنقدر متعجب شده بودم که نمی‌توانستم در پاسخ کلمه ای به زبان بیاورم...
صدای نازنین موجب شد نگاه حیرت زده ام را این‌بار به سمت او بچرخانم:
- چطور باید به پایگاه ایران راه پیدا کنیم؟!
در سر چه می پروراند که به جای سکوت در مقابل چنین خواسته احمقانه ای راه های دست یابی اش را سوال می پرسید؟! 
در پاسخ سوال مضهک نازنین، زن داعشی با دست به من اشاره زد و با خونسردی کامل لب زد:
- ایشون بلیط ورود رو به شما میدن.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

چیزی که بیشتر از همه تعجب مرا بر می‌انگیخت، اطمینان کلام او بود که بی هیچ تردیدی با قاطعیت تصمیم می گرفت.
آنها مرا چه تصور کرده بودند؟! فرمانده یا یک نیروی ویژه که بخواهم آنها را به خواسته‌شان برسانم! انگار فراموش کرده بودند با یک سرباز طرف هستند و چنین درخواستی امکان تحقق‌اش یک در هزار بود!
دستم را مشت کردم تا مبادا قرار فرار را در هم شکنم و همین امشب حکم مرگم را امضا بزنم. نیاز بود چند دقیقه ای تنها با نازنین سخن میگفتم تا از صحت اسارات برادرم مطمعن شوم، به واقع ترسِ واقعیت بودن این امر ته دلم را خالی کرده بود! ترس نمی‌شد اسمش را گذاشت، به طور کل تنها نیاز به رد شدن فرضیه‌ی واقعیت داشتن این حرف داشتم. در ذهن داشتم با خود مجادله می کردم که باز هم صدای کلافه زن داعشی سکوت اتاق را شکست:
- پس فردا با ماشین شما رو به نزدیکی یکی از نقشه های شناسانی شده می‌برن و از اون به بعدش رو شما باید انجام بدین. فقط یک هفته! بیشتر از اون بشه جونِ عزیز هاتون رو شخصاً می‌گیرم!
دندان به هم ساییدم تا نکند فریادِ خسته ام بر سرش آوار شود! داشت سر بچه را شیره می مالید یا عقلش را از دست داده بود؟! 
«چشم» گفتن نازنین باز هم حواسم را به سمت او کشید و مجدد خود را برای ندادن آتو دستشان آرام کردم. آن دو زن دست به دست هم داده بودند که خشابِ عصاب مرا بکشند! نفسم را به تندی بیرون دادم و نگاه از آنها گرفتم. مجدد با بلند شدن صدای زن داعشی به او که چادرش را برای بلند شدن  در دست جمع کرده بود چشم دوختم.
- خوبه، نازنین با من بیا.
سپس بی آنکه منتظر پاسخی از جانب من شوند، به نوبت اتاق را ترک گفتند. در لحظه آخر خروج نازنین به سمتم برگشت و با فشار دادن پلک هایش به روی هم مثلا خواست دلگرمی به من دهد. در دل به بی خیالی اش ناسزا گفتم و از مبادای صِحت حرف های آن زن فکرم مشغول شد. 
هفته ها خوردنِ ذهن ما با آن آموزش های مزخرفاش و حرف زدن از عملیات بزرگشان تنها همین چند کلمه حرف برای توضیحش کافی بود؟! هرچند که با همان دو جمله غیر ممکن بودنش را به اثبات نشانده بود اما...
 چگونه می‌شد برادر من راهش به اینجا باز شود که بخواهند او را اسیر کنند؟! مادرم... داعش هنوز آنقدر ها هم جرئت به دست نیاورده بود که به خاک ایران قدم گذارد اما چگونه می‌شد اگر حرف های او درست از آب در بیاید؟!
نقشه فرار، نمی‌دانم با چه نفوذی در مقابلم سخن چیده بود که حتی در نقشه ی فرار با نازنین نیز دچار تردید شده بودم! 

تمام فاصله طلوع آفتاب تا ظهر، ظهر تا بعد از ظهر و حال که آفتاب داشت به غروب می رفت، خواب به چشمم نیامد و عرض تنگ اتاق را نزدیک به هزار بار طی کرده و در فکر به مجادله با خود پرداخته بودم.
به لب پنجره تکیه داده  و با پایم بر زمین استرس وار ضرب گرفته بودم. آسمان داشت غروب میشد و خبری از نازنین نبود! از صبح با زهرا، زن داعشی از خانه خارج شده بودند و ساعتی پیش بازگشته بودند اما او حتی برای دادنِ خبر فروش رفتن طلا هم به اتاق نیامده بود! آدم چقدر می توانست بی خیال باشد که پس از آن حرف های که دم صبح بارمان کرده بودند لحظه ای به این اتاق سر نزدند تا فکر هایمان رو بر هم بگذاریم! البته شاید ذهنیتم با حضور ابومجید و زهرا در آن خانه نا معقول می آمد اما تا حد بسیاری از فکر کردن خسته بودم.
باز هم به پرده نگاه کردم و پایم را تکان دادم. داشتم فکر خروج از اتاق را در سرم می پروراندم و دست آخر، بی طاقت به سمت پرده راه گرفتم. 
قبل از آنکه من به پرده برسم، پرده بالا رفت و با چشمان مشکی نازنین چشم در چشم شدیم. چند ثانیه در همان حالت نگاهش کردم، او نیز از دیدن من در فاصله نزدیک متعجب شده بود که حرکتی نمی‌کرد؛ سر آخر با صاف کردن گلویم از پرده فاصله گرفتم و او با رها کردن پرده قدمی پیش آمد.
نگاهم به سمت ظرف حاوی بستنی در دستش کشیده شد و متعجب و پرسشتگر خیره اش شدم. کاسه بستنی را به سمتم کشید و پچ زد:
- نخورش! انجام شد.
فکرش هوشمندانه بود؛ خوردن بستنی در این هوای گرم نمی‌توانست کسی را مشکوک یا از خوردنش منع سازد اما اکنون مشکل بزرگ تری از خواب کردن آنها داشتیم؛ آنقدر در ذهن دو دوتا چهارتا کرده بودم که نیاز داشتم با او راجع عملی شدن فرار سخن بگویم؛ اصلا می‌توانستم با احتمال اسارت برادرم انجامش دهم یا خیر! این سوالی بود که لحظه ای دست از سرم بر نمی داشت!
کاسه را در دستم گذاشت و خواست از اتاق خارج شود که سریع مچ دستش را گرفتم و او را به سمت خود چرخاندم.
- صبر کن!
 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم

انگار که از گرفتن ناگهانی دستش شوکه شده بود که کمی دستش را تکان داد تا از دستم آزاد شود. با دیدن حالتش برای جلوگیری از هر صحبت دیگر که موجب اتلاف وقت می شد، خود سریع دستش را رها کردم و مجدد لب زدم:
- باید حرف بزنیم!
کلافه نگاهش میکردم و منتظر فرصتی بودم تا کاسه مطلاتم ذهنم را به روی دایره بریزم. پیش از آنکه پاسخی به حرفم دهد به سمت پرده چرخید و با لحجه ضعیف فارسی اش در همان حالت که به پرده نگاه می کرد لب زد:
- الان نمی‌شه، شک می‌کنن! شب صحبت می‌کنیم.
حتی برای نگاه کردن به سمتم بازنگشت و دستش را به سمت پرده برد که از این حرکتش اعصاب خرابم مشوش تر شد؛ دادن دو دقیقه وقت برای فراری که خودش برنامه اش را چیده بود مگر قرار بود جانش را بگیرد که حتی چشم در چشم حرفش را نمی‌زد! 
مجدد خواست برود که باز هم ناچار مچ دستش را در دست فشردم. نگاهش را از پرده گرفت و به دست من که مچش را اسیر کرده بود چرخاند. آن‌قدر از سر صبح خود خوری کرده بودم و اعصابم بهم ریخته بودم که لمس نامحرم برایم معنایی نداشت. خیره به چشمان مشکی هراسانش شدم و از خشم چشم هایم را در کاسه چرخانده و نفسم را پر شتاب روانه ی هوای نم گرفته اتاق کردم. پیش از آنکه زبان به اعتراض بگشاید همانند خودش پچ پچ وار لب زدم:
- به درک! قضیه برادرم چیه؟! در این مورد با من حرفی نزدی!
دستش را خواست از دستم بکشد که محکم تر مچش را گرفتم و برای گرفتن پاسخ به چشمان ترسیده اش خیره شدم. اینبار ملتمس در چشمانم خیره شد و با لحنی همانند نگاهش زمزمه کرد:
- محمد ول کن میاد الان یکی! شب حرف می‌زنیم الان داری لومون میدی با این کارت! توروخدا...
انگار که به خود آمده باشم سریع مچش را رها کردم و او با مالیدن مچ دستش نشان داد حرصِ خشمم را بر سر مچ دست او تخلیه کرده بودم... حرف دیگری نزد و سریع از پرده خارج شد. به نشان اعتراض و خشم پایم را به دیوار مقابل پرده کوبیدم و برای بیرون ریختن بستنی به سمت نرده های پنجره که اندکی هوای نمور اتاق را خنک می کرد پیش رفتم.
انگار که از گرفتن ناگهانی دستش شوکه شده بود که کمی دستش را تکان داد تا از دستم آزاد شود. با دیدن حالتش برای جلوگیری از هر صحبت دیگر که موجب اتلاف وقت می شد، خود سریع دستش را رها کردم و مجدد لب زدم:
- باید حرف بزنیم!
کلافه نگاهش میکردم و منتظر فرصتی بودم تا کاسه مطلاتم ذهنم را به روی دایره بریزم. پیش از آنکه پاسخی به حرفم دهد به سمت پرده چرخید و با لحجه ضعیف فارسی اش در همان حالت که به پرده نگاه می کرد لب زد:
- الان نمی‌شه، شک می‌کنن! شب صحبت می‌کنیم.
حتی برای نگاه کردن به سمتم بازنگشت و دستش را به سمت پرده برد که از این حرکتش اعصاب خرابم مشوش تر شد؛ دادن دو دقیقه وقت برای فراری که خودش برنامه اش را چیده بود مگر قرار بود جانش را بگیرد که حتی چشم در چشم حرفش را نمی‌زد! 
مجدد خواست برود که باز هم ناچار مچ دستش را در دست فشردم. نگاهش را از پرده گرفت و به دست من که مچش را اسیر کرده بود چرخاند. آن‌قدر از سر صبح خود خوری کرده بودم و اعصابم بهم ریخته بودم که لمس نامحرم برایم معنایی نداشت. خیره به چشمان مشکی هراسانش شدم و از خشم چشم هایم را در کاسه چرخانده و نفسم را پر شتاب روانه ی هوای نم گرفته اتاق کردم. پیش از آنکه زبان به اعتراض بگشاید همانند خودش پچ پچ وار لب زدم:
- به درک! قضیه برادرم چیه؟! در این مورد با من حرفی نزدی!
دستش را خواست از دستم بکشد که محکم تر مچش را گرفتم و برای گرفتن پاسخ به چشمان ترسیده اش خیره شدم. اینبار ملتمس در چشمانم خیره شد و با لحنی همانند نگاهش زمزمه کرد:
- محمد ول کن میاد الان یکی! شب حرف می‌زنیم الان داری لومون میدی با این کارت! توروخدا...
انگار که به خود آمده باشم سریع مچش را رها کردم و او با مالیدن مچ دستش نشان داد حرصِ خشمم را بر سر مچ دست او تخلیه کرده بودم... حرف دیگری نزد و سریع از پرده خارج شد. به نشان اعتراض و خشم پایم را به دیوار مقابل پرده کوبیدم و برای بیرون ریختن بستنی به سمت نرده های پنجره که اندکی هوای نمور اتاق را خنک می کرد پیش رفتم.
کمی دیگر نزدیک شدم و در تاریکی اتاق، آن دو کودک که هر یک بر گوشه ای خواب رفته بودند توجهم را جلب کردند، مصرف خواب آور برای آن کودکان ضرری که نداشت؟! بی خیالِ وجدان شدم چون در آن حال تنها کسی که نیاز به دلسوزی داشت وضعیت خودم بود. هرچند، فرار من از آن خانه دلخوشی ای سطحی به آن کودکان که آرامششان مختل شده بود می‌داد.
به ابومجید رسیده بودم؛ از بالا به او و همسرش نگاه می‌کردم و با چشم به دنبال درزی می‌گشتم تا از طریقش دستم را به جیب او برسانم. دست آخر ناچار با فشار کمی زن را به سمت مقابل کشیدم تا از روی ابومجید کنار برود.
نفسم را با استرس بیرون دادم و اندکی صبر کردم که اگر  خوابشان بهم خورده بود مجدد سنگین شود. به آرامی دست داراز کردم و با وردو دستم به جیب شلوار ابومجید خدا خدا میکردم که کلید همانجا باشد. با برخورد انگشتانم به سرمای کلید، آسوده خاطر نفسم را بیرون دادم و دسته کلید را از جیبش بیرون کشیدم.
قبل از آنکه خوابشان سبک شود به روی پنجه از اتاق خارج شدم و با انداختن پرده، با خشم به نازنین که در خواب هفتم سیر میکرد خیره شدم. حال باید با او چه می‌کردم؟! واقعا بی فکر بود؛ واقعا کنجکاو بودم روی چه منظوری خودش از آن خواب آورد ها مصرف کرده بود... مگر یک انسان تا چه اندازه می توانست حواس پرت باشد! اگر بیدار نمی‌شد جفتمان به دردسر می افتادیم.
کمی نزدیکش رفتم و با تکان دادن مجدد دستش پچ پچ وار گفتم:
- نازنین؟! بیدار شو!
یک نگاه به زهرا انداختم که مبادا او از خواب بیدار شود و با تکان دادن محکم دستش بار دیگری شانسم را امتحان کردم، با صدای بلندی که از خود در آورد خیلی سریع دست روی دهانش گذاشتم تا ساکت شود:
- ولم کن! پنج دقیقه دیگه بیدار میشم خودم.
این دختر عقلش را از دست داده بود که در آن وضعیت برای پنج دقیقه خواب با من چانه میزد؟! در حالی که دستم را به دهانش می‌فشردم آهسته گفتم:
- نگو که خودتم از اون بستنی خوردی؟ عقلتو از دست دادی؟! بلند شو الان بیدار می‌شن بقیه!
لای پلک هایش را به سختی باز کرد و با نگاهی خمار شده مرا نگاه کرد و سپس باز هم چشم بست! چشم های مشکی اش در حاله ای عمیق از خواب فرو رفته بود و این یعنی پایان کار! می‌خواست مرا دیوانه کند یا واقعا در این حد خواب بود؟
وقتی برای تلف کردن نبود، باید هرچه سریعتر آن خانه را ترک می‌کردیم وگرنه دیگر فرصتی نبود... 
دستم را از دهانش برداشتم و به سمت در راه گرفتم، کلید را در قفل به آرامی چرخاندم و پس از بارکردن در، با تردید به سمت او برگشتم.
رها کردن او در دست آنها با وجود آنکه نقشه ی فرار از او بود اوج بی معرفتی بود اما...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم

کمی این پا و آن پا کردم و دست آخر نگاه مرددی به نازنین که باز هم خوابش عمیق شده بود انداختم. با شَک کوچه خالی را از زیر نظر گذراندم و ناچار به سمت نازنین قدم برداشتم.
هرچه با خود فکر می‌کردم رها کردن او در موقعیتی که ممکن بود جانش را از دست دهد به هیچ وجه کار درستی نبود. مخصوصا که او جان مرا نجات داده و موقعیت فرار را او جور کرد بود.
نفسم را بیرون دادم و از بالا نگاهش کردم، به آرامی دست زیر شانه اش انداختم و سعی کردم روی دو پایش بلند کنم اما انگار که بیهوش از خواب شده بود!
نفس عمیقی کشیدم و با کشیدن دستم دوباره او روی صندلی رها شد. به چهره معصومش در قاب چادر روبنده داری که به سر کرده بود نگاهی کردم و دست آخر، کمی خم شدم؛ دست زیر زانو هایش انداختم و با انداختن سنگینی اش بر بازو هایم کمی بلندش کردم.
به آرامی او را به آغوش کشیدم و به علت بلند کردنش، شانه ام ندای درد سر داد اما تنها چاره در آن موقعیت همان بود؛ یا باید او را به هر نحوی خارج می‌کردم یا شاهد مرگش می‌شدم و یا می ماندیم و فردا عازم آن معموریت کذایی می‌شدیم!
کمی در سینه ام خودش را جا به جا کرد و با باز کردن برای چشم هایش، نگاه خماری به منی که در تردید و استرس به سر می بردم انداخت. دوباره پلک هایش روی هم سر خورد و چشم بست. درحالی که زیر لب غر میزدم به سمت در خروجی راهی شدم:
- واقعا برام سواله چرا از اون زهرمار خودت هم خوردی! الله اکبر؛ خدایا خودت صبر بده!
قدم قدم فاصله ام تا در را طی می‌کردم و او، انگار خواب هفت پادشاه را می دید که حتی تکانی نمی خورد! لنگه‌ی در را با پا کنار زدم و با برگشت به سمت زن داعشی که کنار اپن سر خورده بود، استرس به جانم حمله ور شد.
زهرا درحالی که لای چشم هایش باز بود با حالت گنگی به من خیره شده و انگار هنوز نتوانسته بود ماجرا را درک کند، با افتادن پلک هایش به روی هم خدا را شکر گفتم. کفش های ابومجید را دمِ پایم انداختم و سریع از خانه خارج شدم.
آنقدر سریع که حتی در را نبستم و فرصت نشد کفش های نازنین را بردارم. کوچه تاریک بود و برق خانه ها خاموش، نمی‌دانستم کجا باید بروم و تنها عرض کوچه را به تندی می پیمودم.

تقریبا کوچه به اتمام رسیده بود که نازنین تکان سختی در آغوشم خورد و چشمانش را باز کرد. با دیدن من در آن تاریکی و انگار که جا خورده باشد با صدای خواب آلودی گفت:
- اینجا... اینجا چه خبره؟
مشخص بود به زور چشم هایش را باز نگه داشته است، مدام پلک هایش روی هم می افتاد اما به سختی باز نگاهشان می‌داشت. 
قبل از آنکه به خواب برود، در حینی که نفس نفس می زدم پرسیدم:
- کجا، کجا باید بریم؟! 
کاش پیش‌تر از این ها پرسیده بودم قرار است بعد از فرار کجا برویم؛ حداقل کاش کوچه یا پارکی بود که بتوانیم در آن کمی نفس بگیریم و شب را به صبح برسانیم. هرچند آنقدر موقعیت سنگین بود که اصلا فرصتی برای صحبت پیدا نکرده بودیم. کمی نگاهم کرد و به نظر می رسید تازه داشت موقعیت را در ذهن خواب آلودش هلاجی می کرد. با فرو دادن آب دهانش کمی خودش را در دست هایم جا به جا کرد و بی توجه به سوال من پرسید:
- من... من چم شده؟! منو... بذار پایین.
الحق که زمان شناس خوبی نبود، در لحظه ای که چندی از فرار نگذشته و مکانی برای پنهان شدن نداشتیم چگونه می توانست از من بلایی که سر خودش آورده بود را جویا شود؟
نگاهی به پشت سرم انداختم و آهسته پاهایش را بر زمین گذاشتم. نداشتن تعادل موجب شد به طور غیر قابل پیش‌بینی در آغوشم پرت شود و سرش بر سینه ام قرار گیرد. درحالی که سعی می‌کرد تعادلش را حفظ کند دست هایم را بالا گرفتم تا خودش را از سینه ام جدا کند.
دستی به سرش کشید و زیر لب زمزمه کرد:
- چقدر سرم گیج می‌ره...
می‌خواستم پیشنهاد دهم مجدد در آغوش بکشمش اما حقیقتش هم نفسم در آن لحظه گرفته بود و هم شانه ام دردش شدید شده بود.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یک

کمی فاصله گرفت و با گذاشتن دستش به شانه ام تعادلش را حفظ کرد. دستی به دور دهانش کشید و با چشم های نیمه باز نگاهم کرد.
- لعنتی مجبور شدم خودمم از اون بستنی بخورم شک کرده بودن، چطور از خونه اومدیم بیرون؟
هر لحظه سرش می رفت و و کم مانده بود وسط خیابان به خواب برود، قدمی جلو رفتم و هم ترازش ایستادم، آرام لب زدم:
- تکیه بده به من، فقط بگو کجا باید بریم؟
آرام و قدم زنان به انتهای کوچه رسیدیم و باز هم برای چک کردن موقعیت به عقب سرک کشیدم. مجددا انگار به خواب رفته بود و از سر اجبار، قدم هایش را بر زمین می‌کشید. 
یک لحظه با دیدن رقص چادری در باد و زنی که تلو تلو خوران دستش را به سمت ما کشیده بود و جلو می آمد، نفس در سینه ام حبص شد. با انداختن دست به دور شانه نازنین لب زدم:
- بدو! زود باش...
در حالی که نازنین را به دنبال خود می‌کشیدم به سمت زهرا که انگار در خواب راه گرفته بود و از شدت گیجی بر زمین افتاد، برگشتم. 
نباید وقت را تلف می‌کردیم، بی اجازه دست زیر زانوی نازنین انداختم و به تندی در آغوشش گرفتم. او نیز انگار موقعیت را درک کرده بود که تنها سرش را از شانه ام بالا کشید تا زهرا را شاهد شود و من، با حالت دو خیابان عریض بعد از کوچه را رد کردم.
گرم بود و سنگینی جسم نازنین باعث شده بود قطره های عرق از پیشانی ام راه بگیرند. زخم شانه ام با اینکه مدت زیادی از درمانش می‌گذشت اما احساس میکردم هر لحظه سوزن درونش فرو می‌کنند و از سوی دیگر استرس، لحظه ای رهایم نمی‌کرد.
خیابان به شدت خلوت بود و تاریکی کوچه و خانه ها باعث می‌شد با سرعت تند تری از زهرایی که با به دست گرفتن چادرش دنبالمان افتاده و هر دم با صدایی که به زور در می آمد دستور ایست می‌داد، گذر کنیم. آنقدر سریع راه می‌رفتم که جسم نازنین روی دستم بالا و پایین می‌شد و در لحظه گفتم کاش حداقل قد کوتاهی داشت که حملش آسان تر شود؛ از شانس من بود یا چه نمیدانم که چرا آن جسم نحیف و لاغر چرا آنقدر سنگین وزن دیده حس می‌شد!
بدون بازگشت به عقب خواستم اولین کوچه مقابلم را داخل بروم که صدای جیغ تند ترمز و پس آن برخورد جسمی سخت با ماشین، موجب شد دست هایم به دور نازنین شل شود و با حیرت به عقب برگردم. آسمان تاریک بود و تنها نورِ چراغ های یک ماشین و جسم دراز بر زمینی که زیر چراغ افتاده بود در وسط خیابان دیده می‌شد.


نازنین به تندی خودش را از آغوشم پایین کشید و با کوبیدن بر گونه اش با فریاد نسبتا آرامی گفت:
- یا ابلفضل! زهرا!
خواست به سمت آن ماشین و زن داعشی بدود که سریع مچش را در دست گرفتم، سعی کردم موقعیت را در ذهن حل کنم و گفتم:
- داری چیکار می‌کنی؟! بریم.
نفس حبص شده ام را صدا دار بیرون دادم و به سختی چشم از او و راننده ای که برای تشخیص موقعیت بالا سر زهرا آمده بود گرفتم. دست نازنین را به سمت مقابل کشیدم که انگار خواب از سرش پریده باشد با قوا ممانعت کرد و با بهت پرسید:
- کجا بریم؟ زنه به خاطر ما رفت زیر ماشین!
مجددا خواست به سمتش برود که دستش را رها نکردم و با خشمی که در آن لحظه در وجودم نشسته بود با صدای خفه شده ای غریدم:
- میگی چیکار کنیم الان؟ بریم بالا سرش خودمونو تحویل بدیم فردا سر جفتمون رو ببرن؟ 
در پی سخنان خشمگینم دستش را به تندی رها کردم به طوری که یک قدم به عقب پرت شد و مجدد با کشیدم دستم به سمت مردی که حال تلفن از پای نازنین به سمت در باز ماشین می‌کشید، گفتم:
- برو! برو خودتو تحویل بده من راه خودمو میرم.
بلفور پشت به او کردم اما عذاب وجدان نشسته در دلم موجب شد توقت کنم. نفسم را با حرص بیرون دادم و با مشت کردن دستم به سمت نازنین که بی صدا اشک می ریخت بازگشتم. اتفاق چند دقیقه پیش هنوز در ذهنم توجیه نشده و هیچ نمی‌دانستم دارم چه می کنم! اگر مرده بود چه؟! چشم از نازنین گرفتم و با نگاه به مردی که زهرا را این‌بار در آغوش کشیده و سوار صندلی عقب می‌کرد، با خود پرسیدم با او قرار است چه کند؟ با خطاب گرفتن نازنین، حرفی که خود باور چندانی به آن نداشتم را برایش گفتم تا ماجرا را ختم کند و سریع آن محل شوم را ترک کنیم:
- ببین داره می‌بردش بیمارستان، سریع باش بریم تا دیده نشدیم.
مشخص بود از گریه ای که صدایش را خفه کرده بود نفسش گرفته بود، در حالی که نفس نفس می‌زد دهانش را برای زدن حرفی باز کرد اما انگار که پشیمان شده باشد دهانش را بست و با زدن تنه ی محکمی به من راهی کوچه پیش رو شد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دو


نگاهی به آسمان و سپس به ماشینی که داشت حرکت می گرفت انداختم و با بی میلی به دنبال نازنین راه گرفتم. یک چیزی هم بدهکار شده بودن که آنقدر سریع و عصبی راه می رفت که انگار اثر آن قرص های خواب آور را دفع کرده بود. 
من نیز دست کمی از او نداشتم و فکرم مدام در پی تصادف چند دقیقه قبل می چرخید. آنقدر همه چیز سریع رخ داده بود که حتی فرصتی برای فکر کردن وجود نداشت.
کلافه از قدم های تندی با صدای خشمگینی خطابش گرفتم:
- داری کجا میری؟! آروم تر!
دستی به نشان برو بابا در هوا برایم تکان داد و همین کافی بود تا کاسه صبرم لبریز شود. بی توجه به او که به تندی از مسیر کوچه را داشت به انتها می رساند، ایستادم و با تکیه دادن به دیوار یکی از خانه های اطراف، سرم را در مشت گرفتم. داشتم چه می کردم من؟ خودم نیز نمی‌دانستم به کجا و چرا قدم می گذاشتم اما تنها کاری که باید انجام می دادم، فرار بود.
فرار نه برای آنکه جان خودم را نجات دهم، برای عملی نشدن آن عملیات مضهک که جان صدها نفر را می گرفت و در وحله دوم کمک به آن دختری که سرش را زیر انداخته و به تندی از من دور می شد.
سرم را از چنگ هایم جدا کردم و با کشیدن چند نفس عمیق به او که حال ایستاده و با گوشه چادر بر رد اشک هایش می کشید خیره شدم. از دور به من نگاه می‌کرد، دستش را بالا برد و گفت:
- منتظر چی هستی؟ راه بیوفت دیگه!
پوزخندی گوشه لبم نشست، با خودش چه فکر کرده که این چنین به من دستور می داد! ناراحت بود، عصبی بود، کلافه و خسته بود، حق داشت اما من نیز دست کمی از او نداشتم و به هیچ وجه نمی توانست چنین برخوردی کند؛ آن هم با این وجود که او را یک کوچه و خیابان در آغوشم حمل کرده بودم! 
با قدم های که بر زمین می‌کشید نزدیک شد و من نگاه از او گرفتم. نیاز داشتم چند دقیقه ای فکر کنم تا باتلاقی که درونش افتاده بودم را هضم کنم و بیش از این در گل فرو نروم!
مقابلم ایستاد و من ناچار نگاهش کردم، باز هم چادر را محکم بر چشم هایش کشید و درحالی که آب بینی اش را بالا می‌کشید بریده بریده خطاب به من گفت:
- دوتا کوچه بالاتر می‌ریم خونه آشنای من.
شاید نمی‌دانستم چه می‌کنم شاید هم آنقدر خسته بودم که برای جلوگیری از جنجال احتمالی جدید دستم را به سمت انتهای کوچه کشیدم و با لحن کلافه ای گفتم:
- بفرما برو. همینجا راهمون رو جدا می‌کنیم. شکر خدا هر دو سالم از اون خونه خارج شدیم توام فردا مادرت رو می‌گیری و از اینجا میری، منم راه خودمو میرم. خدا به همراهت.

یک نگاه ناباور به من انداخت و با آرام کردن لحنش در پاسخ من گفت:
- یعنی وسط راه جا میزنی؟ خوبه؛ می گفتن ایرانی ها رفیق نیمه راه نیستن اما خب... 
از کنایه هایش اخمی به چهره نشاندم. در حالت نرمال ول کردن او در مرام من جایی نداشت اما طرز برخوردی که پیش گرفته بود، یعنی حضور من دیگر لازمش نبود. پاسخی ندادم و تنها سری به نشان تاسف تکان دادم که اینبار با لحن مستأصلی گفت:
- خیلی خب! زهرا آدم خوبیه فکر اینکه به خاطر من جونش رو از دست بده حالم رو از خودم بهم میزنه! رفتارم تند بود؛ قبول، اما تو باید باهام بیای. نیای دوباره گیر اون حیوون ها میوفتی.
حوصله ام نمی‌کشید با او بحث کنم پست بی توجه به او به سمت انتهای کوچه راه گرفتم و او نیز دنبالم قدم تند کرد.
***
نازنین با تردید دستش را بر دکمه آیفون فشرد و در حالی که با پایش سنگ ریزه های روی زمین را لگد می کرد، به من نگاه کرد. 
دست به سینه به دیوار کنار تکیه داده بودم و منتظر بودم تا در آن ساختمان دو طبقه‌ی کثیف باز شود. صدای خواب آلودی از آیفون قدیمی ساختمان به گوش رسید:
- کیه؟
نازنین صدایش را صاف کرد و با جمع کردن چادرش خطاب به شخص پای آیفون گفت:
- منم عمران، نازنین! در رو بزن.
درِ کهنه ی ساختمان با صدای تیک باز شد و نازنین در را با پایش باز کرد. با دست به من اشاره زد پیش از او وارد شوم و من که اعصاب مشاجره ای جدید را نداشتم، تکیه ام را از دیوار گرفتم و با شبهه وارد خانه شدم. نازنین نیز پشت سر من وارد شد و در را بهم کوبید، تاریکی فضای پارکینگ خانه باعث شد به سمت نازنین بگردم که همان آن، فردی با یک چراغ شارژی در دست، از پله ها پایین آمد.
داشتم در چهره اش ریز میشدم که نازنین مرا کنار رفت و مقابل او ایستاد، حال که نور چراغ فضا رو روشن کرده بود، چهره ی یک پسر جوان با ریش های بلند و یک چفیه به دور گردنش در دیدم ظاهر شده بود. آشنایی که قرار بود به نازنین کمک کند این پسر بود؟!

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و سه


پس از سلام دادنشان پسر، نور چراغش را سمت من کشید و گفت:
- اونی که بهت کمک کرده اینه؟
نازنین سری به نشان تایید تکان داد و با جمع کردن گوشه چادرش در دست گفت:
- محمد، کمک کرد از دست اونها خلاص بشم و پولِ زیادی بهم داد.
با کشیدن دستش به سمت آن پسرک ریش دار گفت:
- عمران، کسی که بهمون کمک می‌کنه از اینجا بیرون بریم.
حرفش که تمام شد عمران از کنار او گذشت و با کشیدن دستش به سمت من گفت:
- ممنونم بردار!
مردد نگاهم را میان دستش و نازنین چرخاندم. از همان دیدار اول به نظر مورد اعتماد نمی رسید و موهای پرشیان، چشمان قهوه ای و لبخندی که در حجم ریش هایش اسیر شده بود حس بدی را به من القا میکرد. دست در دستش گذاشتم و او پس از فشردن دستم، به سمت نازنین بازگشت؛ نورش را به سمت پله ها کشید و گفت:
- از این طرف؛ دنبالم بیاید.
نازنین راه افتاد، من نیز با تردید دنبالشان کردم. از این خانه تاریک و پسرک مرموز خوشم نیامده بود و درکل خس ناخوشایندی از ماندن در خانه اش داشتم. در دل با خود می‌گفتم کاش نازنین را همان موقع رها کرده بودم و حال به جای سربار شدن، راه خود را پیش می گرفتم.
خانه اش کوچک بود، کوچک تر از آن چیزی که در نمای ساختمان دیده میشد. داشتم چای به نظر کهنه ای که مهمانمان کرده بود را مزه مزه می‌کردم که با زنگ خوردن تلفن همراهش نگاه من و نازنین به سمت او کشیده شد.
دستش را به نشانه سکوت دست بر دهان گذاشت و تلفن را پاسخ داد. پریدگی رنگش به وضوح دیده شد و پس از گفتن چند «چشم و حتما» تلفن را قطع کرد.
نازنین که از حالت مضطرب او به نظر نگران شده بود فوری خطابش گرفت:
- چیشده عمران؟ چرا رنگت پریده؟
عمران با فرو دادن آب دهانش، طفره نرفت و حرفش را بی پرده بیان کرد:
- نازنین امشب نمی‌تونید اینجا بمونید. باید برید.
ترس در چشمان نازنین لانه کرد و با صدایی که مشخص بود متحیر و شوکه است گفت:
- چی؟ یعنی چی باید بریم؟ کجا بریم؟! چیزی شده؟
اما عمران بی توجه به لحن ترسیده ی نازنین، از جا برخواست و رفتن به سمت در، اخم های مرا در هم کرد. در را گشود و در پاسخ نازنینی که کم مانده بود زیر گریه بزند گفت:
- امشب رو روی پشت بوم بمونید. فردا از اینجا برید، تا سه روز این وَر ها نیاید؛ اگه بعد از اون باز هم به کمک من احتیاج داشتید می‌تونی روم حساب کنی؛ ولی الان واقعا نمی‌شه، چند تا از دوست هام قراره به اینجا بیان. شما رو اینجا ببینن و بشناسن توی بد دردسری میوفتم...

نگاه نازنین در حین برخواستن، همچنان رنگ ناباوری به خود داشت. با گنگی او را خطاب گرفت:
- عمران... عمران مادرم چی؟ قرار فردا چی؟ من چیکار کنم الان؟
عمران کلافه پشت چشمی نازک کرد و با کشیدن دستش به سمت نازنین گفت:
- پول رو بده من حل می‌کنم اون رو.
در لحظه چشمان نازنین برقی زد و من، بی توجه به بحث میان آنها با انداختن نیم نگاهی به نازنین راه خروج خانه را پیش گرفتم. از خانه خارج شدم و بی نگاه به عمرانی که در چهارچوب در ایستاده بود، از پله ها به سمت پایین راه گرفتم.
در اواسط راه پله، منتظر برای نازنین ایستادم تا خودش را برساند و این انتظار که به ده دقیقه کشید، اعصابم را ضعیف کرد. 
در آخر داشتم منصرف از منتظر ایستادنش میشدم که صدای قدم های سریعش در راه پله توجه مرا به سمت او که در حاله ای مبهم از تاریکی فرو رفته بود کشاند. در چند پله بالایی من توقف کرد و با شنیدن کلامش چشم هایم رنگ تعجب به خود گرفت:
- محمد چرا اینجا ایستادی؟ بریم پشت بوم دیگه!
لبم بی اختیار به پوزخندی باز شد و با کشیدن دستم به سمت راه پله آرام زمزمه کردم:
- با وجود اینکه بیرون انداخت ما رو میخوای بری بالای سرش؟
حالت چهره اش در تاریکی دیده نمی‌شد اما صدای همیشه خشنش خوب به گوش هایم می رسید.
- دیدی که بهش زنگ زدن؛ برای اینکه ما دوباره گیر اون ها نیوفتیم این‌طور گفت. الان چیزی به صبح نمونده جایی رو نداریم که بریم، دنبالم بیا!
چه تعبیر منصافه ای از رفتار زشت آن پسر برداشت کرده بود. می‌دانستم که این موقع شب اگر به پشت بام آن خانه نرویم شب را باید در کوچه به صبح برسانیم و این امر به نظر دشوار می آمد. بی هیچ پاسخی پشت سر نازنین پله ها را بالا رفتم و راهی پشت بام آن ساختمان زهوار در رفته شدیم.
خستگی، دیگر داشت از پا می انداختم و با حساب آن شب، دومین شبی بود که بدون پلک زدن تاریکی را به سحر رسانده بودم.
چند دقیقه ای از وردمان به پشت بام می‌گذشت که آن پسر با دو بالش و لحاف نازک بالا آمد. اساس را به دست نازنین سپرد و خود، با تکان دادن سرش برای من، پایین رفت.
انگار که تازه سوالات در ذهنم جرقه زده شده بودند، بی مقدمه نازنینی که داشت لحاف بر زمین پهن می‌کرد را با لحن تندی خطاب گرفتم:
- بردارم! واقعا اسیر اونهاست؟
انتظار داشتم آن لحظه با قاطعیت این احتمال را رد کند و خیلی مطمعن بگوید چنین چیزی نیست؛ اما کلام متاسفش انگار که یک سطل آب یخ بر سرم خالی کرد!
- بردارت رو پدرت فرستاده. می‌خواستن دنبال تو بیان، به شرط دادن تو از خانواده اخازی شده و به همین بهونه برادرت رو گرفتن.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و چهار


عرض پشت بام را به تندی طی کردم و از زیر دندان های کلید شده غریدم:
- چرا همون اول بهم نگفتی؟! چطور ممکنه...
زیر لب داشتم برای خود تکرار می‌کردم چنین چیزی ممکن نیست که لحاف را رها کرد و با آمدن به سمتم، سعی کرد مرا تسلی دهد:
- خواستم بگم، رفتارت با ابومجید رو دیدم ترسیدم بگم... اصلا می‌گفتم؛ برای جون برادرت اون عملیات رو انجام می‌دادی مگه؟ خودت بودی، دیدی اون ها کسی که اسیر بگیرن رو رها نمیکنن پس راه حلی نداشت!
سیبک گلویم به حرکت افتاده و خشم و نگرانی عقلم را از کار انداخته بود‌‌. کم مانده بود در پس آن خشم ناگهانی و خوابی که مغزم را از کار انداخته بود، خون نگاهم را کور کند و نتوانم حرکاتم را کنترل کنم!
سعی کردم فریادم را در گلو خفه کنم و با صدای پچ پچ واری فریاد کشیدم:
- یه راهی پیدا می‌کردم، من یه راهی پیدا می‌کردم اگه می‌گفتی! نمی‌داشتم برادرم دست اون ها بمونه... نمی‌ذاشتم اون عوضی...
حرفم را از شدت خشم فرو دادم و با کوبیدن مشت بر کف دستم ساکت شدم. به حتم که اگر مرا از ماجرا آگاه میکرد جانم را برای نجات برادرم می‌دادم؛ همانطور که او را فراری داده بودم چاره ای برای بیچارگی خود نیز میافتم اما... اما او با سکوتش از من به عنوان وسیله ای برای فرار استفاده کرده و حتی مرا در جریان اسارت برادرم نگذاشته بود! در ذهن داشتم دنبال تعبیری می‌گشتم تا کمی آرام شوم اما تمامی در ها بسته بود. حتی اگر همین الان هم به آن خانه به عنوان اسیر باز می‌گشتم عاقبتی برای ماجرا نبود چرا که زهرا، تصادف کرده و تاکنون ابومجید متوجه فرار ما شده بود. خدا می دانست که اگر درصدی احتمال آزادی برادرم را میدادم، با قاطعیت به آن خانه با می‌گشتم و در مقابل گلوله شان جان میدادم.
با دست نازنینی که راهم را صد کرده بود، به تندی هل دادم و با راه گرفتن به سمت راه پله، خطاب به او که دنبالم راه گرفته بود، دستم را به نشانه ایست بالا بردم و غریدم:
- دنبالم نیا!
در جایش استاد و مردد گفت:
- اما...
نگذاشتم حرفش را کامل کند و چند پله را پایین رفتم. روی یکی از پله ها سر خوردم و با گرفتن سرم در مشت، چنگی به موهایم زدم. چطور ممکن بود...

چه داشت بر سرم می آمد؟ چه داشتم بر سر خانواده ام می آوردم؟! نفسم را کلافه بیرون دادم. خستگی داشت از پا می انداختم اما فکر بردار کوچکم، خواب را به چشمانم حرام می ساخت!
ده دقیقه ای در همان حالت بی هیچ حرکت  نشسته بودم و حتی پلک نمیزدم  که حس گرمای دستی مرا به خود آورد. نگاه خسته ام را به دستان زنانه ای که بر دست و شانه ام گذاشته شده بود کشاندم و در پی دنبال کردن دست ها، نگاهم در نگاه نازنین گره خورد. دلخور و عصبی از او چشم گرفتم و با کشیدن دستم، بازو ام را از حصار انگشت هایش رها کردم. خواست حرفی بزند که قبل از او پیش دستی کردم و گفتم:
- مگه نگفتم نیا؟
بی توجه به لحن سرد و کوبنده ی من کنارم روی پله نشست و با صدایی که به نظر ناراحت می رسید گفت:
- نگفتم... ترسیدم بخوای تصمیمت رو عوض کنی! من فقط...
نمی خواستم به حرف هایش گوش دهم، ذهنم به حد کافی خسته بود و او هم با صدای دورگه اش بر صفحه ی ذهنم خش می انداخت! احساس میکردم در آن لحظه او مرا برای رسیدن به خواسته خود فریب داده بود؛ هرچند که دست کمی از این ماجرا دیده نمی‌شد! کمی از او فاصله گرفتم آهسته گفتم:
- خستم، نمی‌خوام بشنوم.
انتظار داشتم به غرورش بر بخورد و فوری تنهاییم بگذارد اما صدای آرام گریه هایش، نگاه خشمگین مرا به سمت خودش کشید. می خواستم در ابتدا بی توجه به او در فکر خود غرق شوم اما آنقدر گریه اش ادامه دار شد که کاسه صبرم را لبریز کرد. منتظر بودم حرفی بزند و او را به تندی از خود برانم اما سکوت طولانی او، باعث شد خود به حرف بیایم:
- میشه تنهام بذاری؟!
به جای رفتن، سرش را به بازویم چسباند و من از حرکت ناگهانی اش کمی جا به جا شدم تا رهایم کند؛ اما او محکم تر بازویم را چنگ انداخت و درحالی که سرش روی بازو ام بود، با صدای خش داری شروع به نطق کرد:
- فکر می‌کنی فردا-پس فردا مادرم حاضره توی صورت من نگاه کنه که پدربزرگ و مادربزرگم رو با فرار قربانی کردم؟ تو خونت مشخصه، خانوادت مشخصه اما خونه من اِشغال شده، پدری نیست، برادری نیست. مادرم من رو طرد می‌کنه! من با تموم این ها حاضر شدم از دست اون‌ها فرار کنم، با اینکه می‌دونستم آواره میشم فرار کردم که تنم حراج دست اون ها نشه... تو چرا این‌قدر خودخواهی؟ مگه من چیکار کردم که من رو مقصر اسارت برادرت می‌دونی؟!

می‌خواستم بازو ام را از دست او جدا کنم که گره ی دستانش را محکم تر و با صدای آرامی شروع به هق زدن کرد. مظلوم نمایی ناگهانی اش اعصابم را مشوش تر کرده و هر آن ممکن بود با رفتار ناشایستی او را از خود پس بزنم. نتظار داشت در این وضعیت برای آرام کردن او هم پیش قدم می‌شدم؟ آن هم درحالی که مرا بازیچه نجات جان خودش کرده بود!
 کمی خود را تکان دادم بلکه به خودش بیاید و دستم را رها کند اما انگار در دنیای دیگری سیر میکرد که تنها به هق هق هایش ادامه داد. در نهایت کلافه از گریه های آزار دهنده اش علی رغم خشمی که نسبت به او داشتم، برای آنکه مرا رها کند لب زدم:
- خیلی خب! متوجه شدم.
همانند بمب درحال انفجاری بود که انگار صدای من، به باروتش کبریت زد و آتش کلامش بر سرم فروران گشت:
- چیو متوجه هستی؟ اگه یه نفر این وسط بدبخت شده باشه منم. با فرار زندگی رو انتخاب کردم که روزی صد هزار بار بعد از این باید بگم کاشکی مرده بودم... اون پسری که از خونش منو بیرون کرد دیدی؟
به نظر در ذهنش یک ماجرای قدیمی جان گرفته بود که با شل کردن گره ی دستش بر بازو ام، با صدای آرام و پشیمانی شروع به صحبت کرد:
- عمران! همیشه دنبالم بود... از بچگی آرزوش بود یه نگاه بهش کنم؛ از همون دبیرستان منو زن خودش می‌دونست، می‌گفت... وقتی کسی اذیتم می‌کرد می‌گفت نازنین، نازنین ناموس منه! 
در میان گریه خنده ی تلخی کرد و با کشیدن دستش بر چشمانش ادامه داد:
- برای من خنده دار بود... الان که دیگه... اما من چی؟ من اونقدر رویا داشتم، اونقدر توی خواب زندگی می‌کردم که...
نفسی تازه کرد و باز هم دستی به چشمانش کشید. تا به حال او را آنچنان آرام ندیده بودم و اگر راستش را می‌گفتم، دلم به حالش سوخته بود. به قدری آرام و با ناله سخن می‌گفت که لحظه ای گمان میکردم به جای من، با خودش درحال مصاحبت است... با همان لحن آرام که به گوش شبیه به پچ پچ می آمد ادامه داد:
- اونقدر خواب بودم که وقتی گفتن جنگ شده به خنده گرفتم، وقتی عمران منو از پدرم خواست رد کردم؛ اونقدر قاطع که حتی بهش فکر نکردم... می‌دونی چرا؟
باز هم تلخ خندید و آن خنده هایش بیش از هق هقش دل می سوزاند. درحالی که همچنان سرش تکیه بر بازو ام بود، با دست هایش در هوا دایره ی بزرگ فرضی کشید و گفت:
- چون اونقدر خودم رو بزرگ می‌دیدم که می‌گفتم حد من از روستا نیست. توی خیالم می‌دیدم رفتم شهر، خنده دار به نظر میاد اما حتی خارج از سوریه رفته بودم... وقتی گفتن به روستا حمله کردن هم بیدار نشدم! حتی وقتی... حتی وقتی جلوی چشمم سر بابام رو بریدن هم بیدار نشدم! دیدم جلوی چشمم، دیدم وقتی چاقو رو به گردنش کشیدن چطور خونش بیرون پاشید حتی... حتی من جون کندنش رو به چشم دیدم و فکر کردم کابوسه، باورم نشد. گفتم بابام مگه وقتی هنوز منو خارج از روستا نفرستاده تنهام می‌ذاره؟ بازم خودخواه بودم... نه به خاطر اینکه دوستش نداشتم؛ فکر میکردم شوخیه، خوابه! فقط دارن منو می‌ترسونن، وگرنه مگه میشد بابام به اون راحتی جون بده؟ بازم باورم نشد تا اسیر شدم...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...