رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان عشق نابودگر| ز.س کاربر انجمن نودهشتیا


عشق نابودگر
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: عشق نابودگر

نویسنده: ز.س

ژانر: عاشقانه، جنایی

خلاصه: در فلسفه‌ی زندگی‌اش غرورش بود و تکبرش، لحنش، هم‌ چون نیش‌ماری می‌سوزاند و نابود می‌کرد، گویی به نیش‌مار شهورت داشت. از طرفی با آن دوگانگی‌اش زندگیش را تباه کرده بود و در تاریکی و سیاهی کوبانده بود و هیچ راه گذشتی نداشت‌، اما در لابه‌لای تاریکیِ سیاه سوزش نور امیدی سرچشمه گرفت...

ویراستار: @m.azimi

ناظر: @Fateme Cha

 
ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

مقدمه

در آتشی می‌سوختم که گویی پایانی نداشت، دقایق‌ می‌گذشت و لحظه‌ها تاریک‌تر! درونم درد بود و رنج.
بی‌آن‌ که کسی بفهمد برای خودم زندگی ساخته بودم که سرتاسرش را تاریکی فرا می‌گرفت و بس! من بود که نیش‌مارش در آن دنیا حکم فرما بود. من بودم آرجون ویرا!
پسری از جنس ماری تیزبین و نیشی کشنده.
در کلبه‌ی تنهاییم کنارِ پسر بچه‌ای به سر می‌بردم که گویای این رو می‌داد که برادرم هست، لحظه‌هایمان میان گرگ‌هایی بیابانی هم‌چون درنده سپری می‌شد و بس!
برای گرسنه نماندن طفلی که مادرش آن را لحظه‌ای آخر در دامنم انداخته بود و می‌گفت: «برادرت هست» تن به بیابان تاریکی زده بودم که برگشتی نداشت. من بودم وانیل اُسکار،
دختری از جنس فولاد که برای برادر کوچیکش تا پای دار رفت ولی بالای دار نرفت!

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شنیده‌اید که مرگ خود به خود و بی درنگ به سراغ آدم‌ها میاد؟ یا شنیده‌اید که بی درنگ انسان‌های بی‌گناهی مجازتِ خواسته‌های مردمی می‌شوند که گویی گناه‌کار بودند؟ چهره‌ی کیست که در آن تاریکی نقش بسته؟ آیا ستاره‌ی صبحگاهیست؟ آن‌هم در تاریکی شب و در بالای کو‌ه‌ها؟! یا عاشقانه‌ایست در حال آغاز است و به نام من ثبت خواهد شد؟ او کیست که آهسته گام بر می‌دارد؟ کیست که صدای گام‌هایش این‌گونه زرین است؟ چهره‌‌ی کیست که در این تاریکی نقش بسته؟ گاه نسیم بهانه می‌شو‌د برای صحبت کردنِ دو غریبه، آن‌هم در دو ظاهر متفاوت، آن کیست؟ یا این‌طور بگم که داستان را از زبان پرندگان خواهیم شنید، پرندگان همیشه در حال پروازند، همان کولی‌های بی‌خانمان مثال عابر روان، درد یا عشق؟ دوستی دیرینه‌ است، همراهش یک عالمه خاطره دارد؛ بعضی‌هایشان شیرین و بعضی‌هایشان تلخ، بنابراین من با آن همه خاطرات حاضران یک مهولیم. آن‌قدر ملاقات با تو را دوست می‌دارم و برایم شیرین است که اطلب به دیدار تو می‌آیم،  نه می‌شناختمت و نه ملاقاتی داشتیم! اما از اول تو برای من یک حس خاص بودی.

با آن نگاه معصومیت، به من گفتی که با دنیا بجنگم و من به همین راحتی گیر افتادم، نه خبر داشتی و نه خودم می‌دونستم، اما بعد از این‌که گیر کردم، تازه فهمیدم. دلم به تپش افتاد مثل ماهی که پشت ابرها بی‌قراره.

تو سرنوشت من یک خانم کوچولو  نوشته شده؛ میدونم در راهی که می‌رویم سرعتمان کم است اما،  ما نباید جا بزنیم، باید پای عشقمون بمونیم!

مثل اولین باری که تو با مهربانیت دلم را به بازی گرفتی؛ تو این‌جا ایستاده‌ای و من زانو زده‌ام و با تمام عشقی که به تو دارم میگم، آیا تو کنارم می‌مانی؟ آیا با بدی‌هایی که از من دیده‌ای باز کنارم می‌مانی؟ آیا فهمیده‌ای که قلبم مثل لاله تو را می‌پرستد و بدون تو را یک لحظه نمی‌خواهد؟ یا حس کرده‌ای دلم برایت عاشقانه‌هایت را که نمی‌طلبد آیا با وجود سنگ‌ریزه‌های اطرافمان باز همانند پرستویی به دورِ من می‌گردی؟ آیا به من فرصتی خواهی داد تا که تنهاییت را با حاضران بی مهاب سپری کنم؟ آیا دلت را به نامم ثبت می‌کنی و عاشقانه‌هایت را به قلبم سرازیر می‌کنی؟ آیا می‌گذاری گام‌هایم را به سمتت بردارم و تاریکی لحظه‌هایمان را روشن کنم؟
آیا می‌گذاری عاشقت باشم و هر چه در میان‌مان هست را نابود کنم؟ فقط تو باشی و من، فقط من باشم و تو! آیا این فرصت را به من میدهی؟

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول 

 

به نام خدا

《وانیل》

 

درکی از جایی که بودم نداشتم  و چیزی به یاد نداشتم.  مغزم خالی از هر گونه سوال و جوابی بود، می‌خواستم از جای تنگی که من رو در بر گرفته بود خارج بشم ولی نه تنها نتونستم بلند بشم، بلکه سفت‌تر گرفتم. کلافه شده  خواستم  جیغ‌ و داد راه بندازم ولی نتونستم و که یکهو تمام اون چیزی که باید به یادم می‌اومد، اومد سست شدم. دوست نداشتم این‌جا یک واقعیت باشه و من هم یه فنجون سوخته،  دوست داشتم کابوس محض باشه و بس! اما  نه این بوی تعفن خون و این درد قفسه‌ی سینه‌ام  نشان از چیز دیگری می‌داد و گواهی بدی رو می‌‌رسوند؟.  دستم رو از پشت به چیزی بسته  بودند و چشم‌هام و دهنم رو با پارچه   بسته بودند. تنها کلمه‌ای که بر زبونم اومد همین بود:

- ویلیام، وای!

از چیزی که ترسیده بودم بر سرم اومده بود؛ وای، وای حالا ویلیام کجاست؟!  نکنه اون رو هم  طعمه‌ی خواسته‌هاشون قرار داده بودند؟ اون کوچیک بود،  به مولا کوچیک بود و ناتوان، نمیتونه این‌جا باشه! اون به من قول داد. 

دوباره تلاشم رو کردم ولی نمی‌شد، بدجور گیر  کرده بودم، انگار که میان دو شی تیز  باشم و  توانایی بلند شدن رو ازم گرفته باشن.

  با صدای قدم‌های گروهی که آروم آروم به این سمت می‌اومدن، بی‌رغم  به  زمین افتادم. مرگ داشت می‌اومد، به  خدا که من بی‌گناه بودم و  طعمه‌ی اون دیو شده بودم! با خودم عهد کرده بودم مرگش فقط و فقط به دستم خودم رقم می‌خوره و بس.

@همکار ویراستار

ویرایش توضیحات و مقدمه رمان و پارت اول

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

راست بود که مرگ خود به خود  به سمت آدمی میاد ولی من انگار نمی‌خواستم که این مرگ  رو قبول کنم. با صدای در از   جا پریدم و خودم رو به عقب پرت کردم که باعث شد با یک چیز  تیز مانندی برخورد داشته باشم و جیغ خفه‌م بالا بره. خیسی  رو به وضوح در نزدیکی کمرم حس می‌کردم ، خبر این رو می‌داد که بدجور زخمی شده! قطره‌های اشک رو زیر پارچه حس می‌کردم، شاید دلم نمی‌خواست مرگم این‌جوری باشه و یا زندگیم رو هوا.

نمی‌دونم کی بودن یا حتی چند نفر بودن، ولی این حس ندونم‌ هم دو دقیقه‌ای طول نکشید که دست کسی بر شونه‌ام و سپس صدای کلفت و رعب انگیزش.

- پاشو ببینم نفله!

بعد صدای  خنده‌ی بلند سه یا چهار نفر بود که با سکوت این‌جا  هماهنگ شد.

به وضوح لرزیدن پاهام رو حس می‌‌کردم و ترسیده بودم؛ حتی جونی برام نمونده بود که بخوام مقاومتی در برابرشون  داشته باشم یا حتی اگر داشته بودم، ترسی که تو دلم لونه کرده بود، نمی‌ذاشت که در برابرشون قوی باشم. دستم رو کشید و با خودش من رو همراه کرد حضور دو و سه نفری رو از پشت و سمت راستم حس می‌کردم.

فقط امیدوار بودم که ویلیام سالم باشه.

 با ایستادنشون از فکر و خیال  بیرون اومدم.

  از‌ این‌که دستش بر شونه‌ام بود، چندشم می‌شد و دوست داشتم تا میتونم عق بزنم ولی زمان و مکان این اجازه رو بهم نمی‌داد.

بعد حدوداً پنج دقیقه‌ای ایستادن سپس دوباره راه افتادن.

سعی می‌کردم خودم رو  کنترل کنم ولی درد داشت؛ یک چیزی داشت قفسه‌ی سینه‌ام رو می‌سوزوند. اگر زنده می‌بودم،  حتماً،  حتماً تقاص این‌کارش    رو می‌گرفتم! ولی انگار داشتم به ته خط می‌رسیدم. بار‌ها سعی کردم از دستش فرار کنم ولی انگار نشدنی بود.

مگه می‌شد که برای یک زمین دویست متری دارَم بزنن؟ یا برای این زمین حتی با جون برادرم  تحدیدم کنن، اما من کسی نبودم که زمینی که از اجدادم برام باقی مونده بود به اون دیو بدم.

هرچند که داخل بازی  بدی گیر افتاده بودم و نجات یافتن ازش ناممکن بود، به‌خاطر همین‌که نگران ویلیامم؛ نکنه بلایی به سرش آورده باشند؟ 

 

 

ویرایش پارت دوم.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...