رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

اشعار سهراب سپهری🌱


.Atanaz.
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

روزی

خواهم آمد، و پیامی خواهم آورد.

در رگ‌ها، نور خواهم ریخت.

و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب! سیب

آوردم، سیب سرخ خورشید.خواهم آمد، گل یاسی به گدا خواهم داد.

زن زیبای جذامی را، گوشواره ای دیگر خواهم بخشید.

کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ!

دوره گردی خواهم شد، کوچه‌ها را خواهم گشت.

جار خواهم زد: ای شبنم، شبنم، شبنم.

رهگذاری خواهد گفت : راستی را، شب تاریکی است،

کهکشانی خواهم دادش.

روی پل دخترکی بی پاست، دب آکبر را بر گردن او خواهم آویخت.هر چه دشنام، از لب‌ها خواهم بر چید.

هر چه دیوار، از جا خواهم برکند.

رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند!

ابر را، پاره خواهم کرد.

من گره خواهم زد، چشمان را با خورشید، دل‌ها را با عشق، سایه‌ها را با آب، شاخه‌ها را با باد.

و بهم خواهم پیوست، خواب کودک را با زمزمه زنجره‌ها.بادبادک‌ها، به هوا خواهم برد.

گلدان‌ها، آب خواهم داد.خواهم آمد، پیش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش

خواهم ریخت.

مادیانی تشنه، سطل شبنم را خواهد آورد.

خر فرتوتی در راه، من مگس‌هایش را خواهم زد.خواهم آمد سر هر دیواری، میخکی خواهم کاشت.

پای هر پنجره‌ای، شعری خواهم خواند.

هر کلاغی را، کاجی خواهم داد.

مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک !

آشتی خواهم داد.

آشنا خواهم کرد.

راه خواهم رفت.

نور خواهم خورد.

دوست خواهم داشت.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زندگی رسم خوشایندی است‌.

 

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ‌،

پرشی دارد اندازه عشق‌.

زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو

برود.

زندگی جذبه دستی است که می‌چیند.

زندگی نوبر انجیر سیاه، که در دهان گس تابستان است‌.

زندگی، بعد درخت است به چشم حشره‌.

زندگی تجربه شب پره در تاریکی است‌.

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می‌پیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست‌.

خبر رفتن موشک به فضا،

لمس تنهایی «ماه»، فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.

 

زندگی شستن یک بشقاب است‌.

 

زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است‌.

 

زندگی «مجذور» آینه است‌.

زندگی گل به «توان» ابدیت‌،

زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ما،

زندگی « هندسه» ساده و یکسان نفسهاست‌.

 

هر کجا هستم، باشم‌،

آسمان مال من است‌.

پنجره‌، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است‌.

چه اهمیت دارد

گاه اگر می‌رویند

قارچ‌های غربت؟.

 

 

 

ویرایش شده توسط .Atanaz.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پنج وارونه چه معنا دارد ؟

 

خواهرم کوچک این را پرسید!

 

من به او خندیدم.

 

کمی آزرده و حیرت زده گفت :

 

روی دیوار و درختان دیدم

 

باز هم خندیدم !

 

گفت دیروز خودم دیدم

 

پسر همسایه پنچ وارونه به مینو می داد

 

آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید

 

بغلش کردم و بوسیدمش و با خود گفتم

 

بعدها وقتی غم ،

 

سقف کوتاه دلت را خم کرد

 

بی گمان می فهمی

 

پنج وارونه چه معنا دارد

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نیست رنگی که بگوید با من

 

اندکی صبر ، سحر نزدیک است

 

هر دم این بانگ برآرم از دل

 

وای، این شب چقدر تاریک است!

 

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

 

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

 

صخره ای کو که بدان آویزم؟

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گاهگاهی که دلم می‌گیرد به خودم می‌گویم...

در دیاری که پر از دیوار است 

به کجا باید رفت؟

به که باید پیوست؟

به که باید دل بست؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نه تو می‌مانی و نه اندوه

و نه هیچ یک از مردم این آبادی...

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم می‌گذرد، 

آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحضه ها عریان اند

به تن لحضه خود جامه اندوه مپوشان هرگز!

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من نمیدانم 

که چرا می‌‌گویند

اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست.

و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟.

چشم‌ها را باید شست‌،  جور دیگر باید دید.

 

واژه‌ها را باید شست.

واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.

 

چترها را باید بست‌.

زیر باران باید رفت‌.

فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.

با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت‌.

دوست را، زیر باران باید دید.

عشق را، زیر باران باید جست‌…

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دریا کنار از صدف های تهی 
پوشیده است!
جویندگان مروارید
به کرانه های دیگر رفته اند.
پوچی جست و جو 
بر ماسه ها نقش است.
صدا نیست،
دریا ،پریان مدهوشند!
آب از نفس افتاده است...


 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شب ایستاده است!

خیره‌ی نگاه‌ او

بر چهارچوب پنجره‌ی من.

سر تا به پای پرسش، اما

اندیشناک مانده و خاموش:

شاید

از هیچ سو جواب نیاید...

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

تو مرا آزردی

که خودم کوچ کنم از شهرت

تو خیالت راحت

میروم از قلبت

میشوم دورترین خاطره در شبهایت

تو به من میخندی

و به خود میگویی: باز می آید و میسوزد از این عشق ولی

برنمی گردم ، نه

میروم آنجا که دلی بهر دلی تب دارد

عشق زیباست و حرمت دارد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...