رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

رمان ابتهاج و اندوه |مائده زارعی کاربر انجمن نودهشتیا


پست های پیشنهاد شده

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇

https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇

https://forum.98ia2.ir/forum/77-آموزش-نویسندگی

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@Tara.S

@parisa.f

ویراستار: @aryana14

ناظر: @Q.S.GALA

به نکات زیر توجه کنید:👇

1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.

2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.

3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.

4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.

5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.

@M.z.popion

*درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.*

اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.

🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹

"تیم مدیریت نودهشتیا"

ویرایش شده توسط parisa.f
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...
  • 3 weeks later...
  • 2 weeks later...
  • 2 weeks later...
  • 3 weeks later...

((به نام خالق عشق))

#پارت_یازدهم

((ویلیام))

 

هفته ای از اولین دیدارمان می گذشت و من هرزوز از طلوع خورشید تا غروب خورشید به باغچه ایالات غم می رفتم و رز می را می دیدم. رز با وجود آنکه رفتارهایش چندان تغییر نکرده بود و همان بیخیالی در چهره اش هویدا بود ولی با تمام وجود می دانستم و حس می کردم که به شدت به من وابسته شده است به طوری که اگر روزی یک دقیقه دیر می کردم او بسیار نگران می شد و با تندی مرا از خود می راند ولی دلش طاقت نمیاورد و به من دستور می داد که روی صندلی بنشینم و او سرش را به شانه ام تکیه می داد و چشمانش را می بست و لبخند دگرگون کننده اش بر روی چهره زیبایش نقش می بست. این مجازات شیرین من بود، در چنین لحظاتی ضربان قلبم چندان محکم به سینه ام می تپید که احساس می کردم صدایش حتی به گوش آسمان هم می رسد.می دانستم که رز هم چنین است، بعد از آن روز رابطه ی من و رز بسیار عمیق تر شده بود ،من برای شادی او هر کاری می کردم و احساسات مختلف را به او یاد می دادم و او هم برای رهاییم از غم تمام تلاش خود را به کار می برد البته با وجود چهره ی خونسردش آدم بسیار خونگرم و مهربانی بود و برخلاف اولین دیدارمان همیشه او سرصحبت را باز می کرد بودنش در کنارم بسیار دلگرم کنده بود هنگامی که دستانش را می گرفتم و در باغچه قدم می زدیم دیگر چیزی نمی خواستم.
رز هیچگاه درباره رفتار و زندگی من سوالی نمی پرسید و  من خدا را بابت این شکر می کنم. به خود می آیم و برای عرضه ادب کردن و  صبحانه نزد پدرم می روم تا بتوانم هر چه زورتر خود را به رز برسانم هنگامی که به پدرم می رسم ، سلام می کنم و روی صندلی که در باغ است می نشینم بعد از چند دقیقه پدر دست از خوردن می کشد و می گوید:پسرم فکر نکنم امروز بتوانی درس بخوانی چون باید در جلسه ی بین الملی ایالات شرکت کنی همه ی پادشاه های شش کشور قرار است امروز به این جلسه تشریف بیاورند.
با شنیدن حرفش مبهوت ماندم دیگر چیزی از دنیا نمی فهمیدم تمام تنم یخ بسته بود یعنی امروز دیگر نمی توانستم نزد رز بروم و این را هم می دانم دخترک به شدت نگران می شد و بدتر از آن جلسه بین الملی بود که قرار بود برگزار شود چنین جلساتی تنها برای جنگ و متحد شدن با کشور دیگری یا انتخاب پادشاه و یا برکناری پادشاه و البته ترسناک ترین ماجرا که همان مشخص کردن آینده ی من برای امپراطور شدن و ازدواج کردن بود. هیچکدام از شاید هایم نمی توانستند مغزم را درگیر نمایند جز احتمال آخری ولی باز هم خدا خدا می کردم که چنین چیزی هیچگاه به وجود نیاید.

@-Aryana- @Q.S.GALA

ویرایش شده توسط M.z.popion
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((به نام خالق عشق))

#پارت_دوازدهم

((ویلیام))

 

در جلسه حضور می یابم.همه ی وزیران و پادشهان کشور های دیگر در برابرمان خم می شوند و بر ما درود می فرستند . من و پدرم در جایگاهمان می نشینم و پدرم با تکان دادن دست آنان را وادار به ایستادن می کند. حرف های اولیه شان با آرزوی سلامتی و ریا بازی های خطرناکشان به سر برده می شود. همانطور که انتظار داشتم یک هدف داشتند و به همین دلیل فرسخها راه را طی کرده بودند. یکی از وزیران تعظیم می کند کمی به جایگاه پدرم نزدیک می شود و سرآغاز حرف را به دست می گیرد.
_پادشاها عظمتتان را شکر می کنم، امیدوارم همیشه در کنار ما باشید، پادشاه قصد جسارت ندارم ولی ولیعهد جوان خیلی با دروات و باهوش شده اند به نظر من ایشان آمدگی لازم را برای جانشینی شما دارند باید ایشان را برای جانشینی شما آماده کنیم و البته ازدواجشان ، ایشان کاملا برای خود مردی قدرتمندی شده اند و نیاز به همدمی برای خود دارند که در هنگام مشکلات ایشان را تسکین دهد و ایشان را آرام کند و با حرف های وزیر گستاخ همه شروع به نظر دادن می کنند پدرم در تمام اوقاتی که آنان داشتند حرف می زدند در فکر بود هنگامی که حرف هایشان به پایان رسید قبل از آنکه پدرم حرفی بزند برخاستم و به سمت امپراطور تعظیم کردم و سپس لب را به سخن گفتن گشودم: اینها محبت شما را می رساند که به من لطف دارید و مرا فردی شایسته برای امپراطوری می دانید و من از همه ی لطف های شما آگاهم ولی من نیاز به فکر کردن دارم زیرا همانطور که گفتید فرد باهوشی هستم و در همه ی کارهایم سنجیده عمل می کنم .
تمام حرف هایی که زده بودند را با طعنه ای به خودشان برگرداندم هنگامی که نشستم پدرم هم با تحسین و هم با تفکر به من نگریست و بعد برخاست به اعضای این جلسه اعلام کرد:پسرم همه ی حرف های شما را شنید و من و پسرم باهمدیگر درباره اش فکر می کنیم و پاسخمان را اعلام می کنیم.
همه در تعجب بودند که چرا من درخواستشان را قبول نکردم ؟و چرا پدرم از من حمایت کرده است ؟ ولی من جواب هم خود وهم پدرم را می دانستم. پدرم از قدرت گرفتنم واهمه داشت او هیچگاه تا لحظه مرگش نمی گذاشت من پادشاه این سرزمین شوم چون من همانند او نبودم و او این را به خوبی می دانست.
همه ی افراد سالن را ترک کردند و فقط من پدرم مانده بودیم.
پدرم تا خواست علت مرا بداند و ازمن حرف بکشد سریع گفتم:خواهشا درباره این موضوع هیچگونه صحبتی نمی خواهم بکنم می خواهم درباره اش بیندیشم.ببخشید از حضورتان مرخص می شوم می خواهم به خارج از شهر بروم تا در آرامش تامل کنم لطفا هیچکس را برای مراقبت از من، دنبالم نفرستید چون متوجه می شوم و از این کار آزرده خاطر خواهم شد.
پدرم کمی با تعجب و خشم نگاهم می کند و می گوید:من هر کاری که انجام می دهم برای مراقبت از توست.باشد من هیچکاری نمی کنم ولی می خواهم ببنیم آخر این راه را به کجا خواهی رساند.
اوهم با زبانش بدتر از من شمشیرش را بر قلبم می کشد و من برای تنفر بیشتر از او و نشکستن غرورم فورا از نزدش می روم.

@-Aryana- @Q.S.GALA

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((به نام خالق عشق))

#پارت_چهاردهم

((ویلیام))

 

دیگر مثل قبل نمی‌توانستم هر روز رز را ببینم و این را هم به خودش گفته بودم ولی نمی‌دانم چرا؟! با نگاهش مرا بدرقه کرد، با نگاهش تمام نگرانی را در چشمانش لبریز کرد، نمی‌دانم چرا غم عالم آن لحظه رز را فرا گرفت احساس می کردم که رز چیزهایی درباره‌ی من می‌داند ولی با نگرانیش آن را پنهان می‌کند تا نفهمم. می‌ترسم، می‌ترسم از روزی که رز راز مرا بفهمد و دیگر باورم نکند! می‌ترسم از روزی که دیگر عشق و وابستگی را در چشمانش نبینم. می‌ترسم از روزی که رز را نداشته باشم، دیگر نگرانیش را نداشته باشم. به همین دلیل تصمیم قاطع خود را گرفته بودم تا خود و رز را از این مهلکه نجات دهم تا او را برای همیشه داشته باشم.
با فکری پریشان نزد پدرم رفتم و تعظیم کردم و بر روی صندلی نشستم و آرام- آرام شروع به خوردن صبحانه‌ام کردم.
هنگامی که صبحانه‌ام تمام شد. منتظر ماندم تا صبحانه پدرم تمام شود. پدرم هیچ عجله یا خشونتی یا ترسی در رفتارش دیده نمی‌شد و با آرامش مشغول به خوردن بود.
پدرم بلند شد و قد راست کرد. خواست عظمت خود را به منی که هیچ اُبایی در برابرش نداشتم به نمایش بگذارد ولی به جای تحسین، ابهت من را دید! دیگر از پادشاه محکم بیست سال پیش چیزی باقی نمونده بود و حال من اوج عظمت خود رسیده بودم. حال دوران حکومت من بود. حال من ترس را در عمق چشمان او دیدم.
پدرم با لبخندش و دزدیدن چشمانش ترسی که در نی- نی وجودش بود را پنهان کرد.
- به به شاه پسر! قدم رنجه فرمودی و از خلوت خود جدا شدی و احوالی از پدر پیر خود گرفتی. حالا بگو چه‌طوری؟ خوبی؟!
- بله پدرجان به مرحمت شما خوب هستم آن‌قدری که آماده باشم برای به دست آوردن حکومت.
دیگر اجازه‌ای به پنهان کردن خشمش نداد و من را با خنجر زهرآگینش بیشتر درهم شکست و بیشتر تخم کینه را در دلم کاشت.
- می‌دانی چیست پسر؟ تو هیچ وقت به مادرت نرفتی او زنی بی لیاقت و مریض و درهم شکسته بود و جنم آن را نداشت که در برابر ترسش در برابر دشمنش بایستد ولی تو، تو خود من هستی. تو منی هستی با وجود تمام ناراحتی هایم با وجود کینه‌ام با وجود ترسم هنوز مقاومم مانند ستون هنوز شادم و من از این بابت بسیار خوشحالم‌.
در چهره پدرم براق شدم و به او نزدیک شدم و گفتم:
- پدر من هم بسیار خوشحالم مثل شما بزرگ شدم. مثل شما هستم ولی پدر به نصیحتم خوب گوش کن. انسان ها از همزاد و هم شکل خود می‌خورند. درست است تو بزرگم کردی ولی روزی آرزو داری کاش همانند مادرم بودم فرا رسیدن آن‌روز دیر نیست پدر عزیزم.
پدرم مشکل بزرگی داشت که می‌توانست هم نقطه ضعف و هم نقظه قوت او باشد. این‌که پدرم همیشه از پشت خنجر می‌زد هیچ‌گاه در جنگ خود را به نمایش نمی‌گذاشت ولی حالا من این را نقطه قوت خودم می‌دانم با وجود تمام سختی به روش خودم برنده می‌شوم.
پدرم هنوز در بهت بود که گفتم:
- لطفا وزیران و پادشاهان سرزمینان دیگر را فرا بخوانید تا نتیجه‌ام را اعلام کنم.
و ضربه آخر را به پدرم زدم. حال دیگر من بودم دستور می‌دادم.
و دیگر برای نیش و کنایه پدرم منتظر نماندم. می‌دانستم پدرم با بدترین روش ممکن من را ضربه فنی می‌کند ولی باید برای هر حرکت و هر لحظه از زندگیم مواظب خود و رز قشنگم می بودم.

@oti

@-Aryana- @Q.S.GALA

ویرایش شده توسط -Aryana-
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • M.z.popion changed the title to رمان ابتهاج و اندوه |مائده زارعی کاربر انجمن نودهشتیا

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...