رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

دلنوشته یک روز پاییزی / MCH کاربر انجمن نودوهشتیا


MCH
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

زری گل
post توسط زری گل🌻 بررسی شد!

"تبریک! دلنوشته شما در فرخوان آبان ماه سوم شده و شما 300 امتیاز از این مسابقه دریافت کردید🦋"

MCH امتیاز 300 اهدا شد.

 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%

نام دلنوشته: یک روز پاییزی

نویسنده: MCH

ژانر: تراژدی

هدف: بیان احساسات در یک روز عادی پاییزی

***

خلاصه:

سخنی نیست، جز درد و دل یک آدم ساده،

یک مشت حرف اضافه، از جنس پاییز.

***

مقدمه :

بسمک تعالی.

حرف تازه‌ای نیست؛
منم و یک کتاب از مولانا،
زیر یک پتو،
کنار شوفاژ.
در دست،
یک‌ فنجان چایی.
نه کلیشه خاصی،
نه حرف اضافه‌ای.
منتظر یک ندا از سمت دوستان،
شاید اس ام اسی، زنگی، پیام‌تلگرامی.
یا حداقل تماشای باران،
در این روز از آبان.
فقط منم تنها،
یک گوشه از این اتاق.

ویراستار:  @ Asali _mA

@ همکار ویراستار♥️

تکمیل شده

 

ویرایش شده توسط Asali _mA
ویراستار

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

در این ظلمات طولانی ، گل رزیست به دنبال روشنایی !

و این است عاشقانه ای بین یک گل رز و خورشید زندگی اش !

همراه با چاشنی اضافه از شش برادر تعصبی 😂

هفت شکوفه درخت جاودانگی

دلنوشته: یک روز پاییزی(اتمام یافته)

داستان: بلیط یک طرفه(درحال تایپ)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول: «بوی‌ِ کتاب»
 

می‌گویند از بویِ عشق!
عاشق چیزی باشی،
عاشق بویش می‌شوی.
عاشق سرگشته‌ی کوی بی‌رویش می‌شوی.

 این چیست که مرا مجنون و دیوانه‌ی خود می‌کند!؟
عاشق شعرها و نغمه‌های دل‌انگیز خود می‌کند!

عشق در آن دیده و جای دگر ندیده‌ام.
جز کتاب،
یاری شیرین زبان‌تر،
نه دیده‌ام!
نه راجبش شنیده‌ام!

مست بوی صفحه‌هایش شدم.
بوییدم و بوییدم و بوییدم.
اما...
از عطرش یک آن،
نبریده‌ام.

در این‌روز از آبان، چیست مرا به زِ عطر   کتاب؟!

ویراستار: @ Asali _mA

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Asali _mA
ویراستار

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

در این ظلمات طولانی ، گل رزیست به دنبال روشنایی !

و این است عاشقانه ای بین یک گل رز و خورشید زندگی اش !

همراه با چاشنی اضافه از شش برادر تعصبی 😂

هفت شکوفه درخت جاودانگی

دلنوشته: یک روز پاییزی(اتمام یافته)

داستان: بلیط یک طرفه(درحال تایپ)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم: «باران»

هوا سرد است؛
فقط همین.

نه خبر از بارانی،
نه برف زودهنگامی.
به قول دوستی،
آسمان انگار قهرش گرفته.
نازکش می‌خواهد.

و من این‌جا،
در سرما،
زیر یک پتو،
در یک روز پاییزی،
ماه آبان،
منتظر یک چکه باران،
بوی‌باران روی‌خاک،
شر- شرش درناودان.

ویراستار: @ Asali _mA

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Asali _mA
ویراستار

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

در این ظلمات طولانی ، گل رزیست به دنبال روشنایی !

و این است عاشقانه ای بین یک گل رز و خورشید زندگی اش !

همراه با چاشنی اضافه از شش برادر تعصبی 😂

هفت شکوفه درخت جاودانگی

دلنوشته: یک روز پاییزی(اتمام یافته)

داستان: بلیط یک طرفه(درحال تایپ)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم: «یک فنجان چای‌گرم»

شد شامگاه و هنوز،
منم و یک کتاب از مولانا.
منتظر باران که شب‌‌‌‌شد اما
هنوز نیامد و نکرد،
دل منتظر مرا روشن به دیده‌ی زیبا.

در این سرمای شبیه زمستان،
در دست یک فنجان چای،
که شد نمی‌‌سرد،
از بس که کشیدم انتظار.
و یک پتوی نرم صورتی پر ز گل‌ریحان،
چسبیده به شوفاژ گرم و سوزان.

گرم- گرم شد بدنم؛
انگار که تابستان است، نه پاییز و وسط آبان.

تا شدش سرد،
خود را بیشتر به آن چسباندم.
از گرمیش یک دم هم نیازردم.

دلم اما هنوز گرم نمی‌شد.
یک‌دم از فکر باران دور نمی‌شد.
خوب بود تا پیش از این.
تا که شد یاد باران و گشت،
فراموش بوی‌کتاب و گرمی‌چای.

در دلم بودش فقط یک آرزو؛
کاش می‌آمد باران!
کاش بیاید باران!

ویراستار: @ Asali _mA

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Asali _mA
ویراستار

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

در این ظلمات طولانی ، گل رزیست به دنبال روشنایی !

و این است عاشقانه ای بین یک گل رز و خورشید زندگی اش !

همراه با چاشنی اضافه از شش برادر تعصبی 😂

هفت شکوفه درخت جاودانگی

دلنوشته: یک روز پاییزی(اتمام یافته)

داستان: بلیط یک طرفه(درحال تایپ)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم: «تماس»

آه...
مانده‌ام تنها،
در این اتاق.
مرا نیست حتی یک پیام از دوستان.

زیر پتوی‌گرم،
فنجان‌چای نهاده بر‌زمین،
درحال جستجوی بحر و زمین،
در صفحه‌ی کوچک تبلت عزیز.

باز نیست برای من پیام.
جز چند جوک مسخره و اخبار از سرتاسر جهان!
و همین برد مرا، چندساعتی در فکر و خیال.
تا تمام گشت باتری آن بی‌صاحاب.

بازشد، درد‌دلم آشکار،
از تنهایی و نبود باران.
زدمش به شارژ؛
تا بکند دور مرا از درد نبود باران.

اما آنچه شد عیان،
نرود به همین زودی،
از دل آشفته‌ی رنجان.

ویراستار: @ Asali _mA

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Asali _mA
ویراستار

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

در این ظلمات طولانی ، گل رزیست به دنبال روشنایی !

و این است عاشقانه ای بین یک گل رز و خورشید زندگی اش !

همراه با چاشنی اضافه از شش برادر تعصبی 😂

هفت شکوفه درخت جاودانگی

دلنوشته: یک روز پاییزی(اتمام یافته)

داستان: بلیط یک طرفه(درحال تایپ)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم: «زندگی‌ساده و تکرار بی‌امان»

حوصله‌ام بدجور سر‌رفته.
نه هیجانی!
نه تفریحی!
هنوز زیر این پتوی صورتی،
کنار شوفاژ.
در کنارم یک‌فنجان چای‌سرد،
منتظر یک‌اتفاق جدید و پرهیجان!
شاید باران.

ای‌وای که چقدر گفتم باران!
نشد اما خبر کزین بی‌وجدان!

حوصله هم ندارم بزنم زنگی به این و آن
و کنم جویای حال.
و نه به دوستی که نه تماس می‌گیرد و می‌فرستد پیام.

چه کنم که حوصله‌ام سر‌‌رفته؟
هی روزگار...
حداقل کاش ببارد باران.

ویراستار: @ Asali _mA

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Asali _mA
ویراستار

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

در این ظلمات طولانی ، گل رزیست به دنبال روشنایی !

و این است عاشقانه ای بین یک گل رز و خورشید زندگی اش !

همراه با چاشنی اضافه از شش برادر تعصبی 😂

هفت شکوفه درخت جاودانگی

دلنوشته: یک روز پاییزی(اتمام یافته)

داستان: بلیط یک طرفه(درحال تایپ)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم: «پاییز»

بلند شدم از جا.
نگاهی کردم به بیرون از پنجره،
فقط برای یک آن.

امسال پاییز تنبل شده انگار.
انگار زورش کرده‌اند که بیاید و پهن کند بقچه‌ی کارش‌را.
به زور رنگی‌زده بر برگ‌ها،
پراکنده چندی بر روی پشت‌بام خانه‌ها.
میوزد باد و می‌برد چند برگ را از اینجا به آنجا؛
اما کو نشان از باران؟

نه ابر سیاهی!
نه نم-نم ریزی!
فقط و فقط باد و سوز و سرما!

بنشینم سرجا و بشود آنچه بود امروز تکرار،
به از آنکه ببینم از پنجره،
پاییز و دلم باز بتپد برای باران!

ویراستار: @ Asali _mA

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Asali _mA
ویراستار

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

در این ظلمات طولانی ، گل رزیست به دنبال روشنایی !

و این است عاشقانه ای بین یک گل رز و خورشید زندگی اش !

همراه با چاشنی اضافه از شش برادر تعصبی 😂

هفت شکوفه درخت جاودانگی

دلنوشته: یک روز پاییزی(اتمام یافته)

داستان: بلیط یک طرفه(درحال تایپ)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم: «زمان»

دلم گرفت آنقدر کردم باران، باران.
بیش‌تر میرود رومخم،
تیک-تیک ساعت با گذر زمان.

می‌گویند:

- بی کار باشی،
می‌شود تند و می‌گذرد عقربه‌ها،
چو یوزی که کرده دنبال شکار!»
پس چرا عقربه ی ساعت‌من،
شده مثل یک لاک‌پشت تنبل لرزان؟!
چرا این روز تکراری، نمی‌شود تمام؟!

روزی که در آن نیست باران،
چه نیازی است که باشد این همه طول و دراز؟
تمام‌شو که ندارم حوصله‌ات را!

شاید فردا باشد روز دگر و،
بکند باران بسیار.

ویراستار: @ Asali _mA

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Asali _mA
ویراستار

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

در این ظلمات طولانی ، گل رزیست به دنبال روشنایی !

و این است عاشقانه ای بین یک گل رز و خورشید زندگی اش !

همراه با چاشنی اضافه از شش برادر تعصبی 😂

هفت شکوفه درخت جاودانگی

دلنوشته: یک روز پاییزی(اتمام یافته)

داستان: بلیط یک طرفه(درحال تایپ)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم: «اتاق»

از همه بدتر که مانده‌ام، در این اتاق!
کوچک، فقط با یک پنجره و پرده‌ی گل‌دار!
یک تابلوی‌کوچک نچندان گران.
نه تختی، نه فرش دست‌باف تبریزی تبار!
شش در شش؛
گویی که باشد قبری تنگ و ارزان.

این چهاردیواری نه چندان زیبا،
بودش مرا تنها پناه از این دنیا؛
اما اکنون شده‌بود، یک درد دیگر بر جان.

چه شد که شد، حال‌من این همه زار؟
من که بودم خوشحال، فقط به عطر یک کتاب؟!
یک آرزوی من در دل و خیال،
چه کرد با ذهن و جانم، امان!

باز اما هست فکرم سمت او.
در دلم بودش فقط یک آرزو.
کاش ببارد باران.
کاش ببارد باران.

ویراستار: @ Asali _mA

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Asali _mA
ویراستار

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

در این ظلمات طولانی ، گل رزیست به دنبال روشنایی !

و این است عاشقانه ای بین یک گل رز و خورشید زندگی اش !

همراه با چاشنی اضافه از شش برادر تعصبی 😂

هفت شکوفه درخت جاودانگی

دلنوشته: یک روز پاییزی(اتمام یافته)

داستان: بلیط یک طرفه(درحال تایپ)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم: «سخن‌پایانی۱»

و من در این افکار،
تقی شنیدم از پنجره‌ی اتاق.

باران گرفته‌بود.
و من درخوشی بسیار
که تماسی گرفت، رفیق نامهربان.

خودش نبود!
فقط بود یک‌خبر ناگوار.
غافل شدم و دیگر نبود او در میان.
افسوس بسیار
که کاش زنگ می‌زدم و به او می‌کردم،  حداقل حرفی بر‌زبان.

کجایی رفیقم که باریده باران!
نیستی و ببینی چه زیبا می‌زند بر پنجره‌ی اتاق!
اتاق،
دلگیرتر شده از بس زدم زجه‌ی بسیار!

آمد صدای غرش ابرها.
تندترشد بارش باران،
رفت برق و من ماندم در تاریکی، هراسان!

ویراستار: @ Asali _mA

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Asali _mA
ویراستار

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

در این ظلمات طولانی ، گل رزیست به دنبال روشنایی !

و این است عاشقانه ای بین یک گل رز و خورشید زندگی اش !

همراه با چاشنی اضافه از شش برادر تعصبی 😂

هفت شکوفه درخت جاودانگی

دلنوشته: یک روز پاییزی(اتمام یافته)

داستان: بلیط یک طرفه(درحال تایپ)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم:  «سخن‌پایانی۲»
 

حرف تازه‌ای نیست!
منم و یک کتاب از مولانا.
نشسته در اتاق تاریک،
در کنارم، یک فنجان چای.
سرد-سرد؛
همچون شوفاژ این اتاق.
رفت برق و خاموش‌ شد شوفاژ.
کرد اتاقم را سرد یخ‌بندان.

در غم از دست رفتن دوست مرحومم؛ گریان،
درحال تماشای باران،
در این روز از آبان.

باران‌من،
آنقدر که فکر می‌کردم زیبا نبود.
تند و وحشی بود اما زیبا نبود.
شاید از اول این آرزو، زیبا نبود.

رسیدم به آنچه در دل بود آرزویی.
ولی نشد در دل یک‌دم فروغی.
نهانم نگشت آرام از این باران زیبا.
چون نبودش باران و داشتم همه چیز را.

باران آمد و شست و همه برد.
بر دیده‌ام، اشک‌ها بیفزود.
دگر نیست سودی؛ از این افسوس بسیار،
ساعتی همی گذشت از نیمه شب و
تمام شد این روز از پاییز،
ماه آبان.

ویراستار: @ Asali _mA

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Asali _mA
ویراستار

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

در این ظلمات طولانی ، گل رزیست به دنبال روشنایی !

و این است عاشقانه ای بین یک گل رز و خورشید زندگی اش !

همراه با چاشنی اضافه از شش برادر تعصبی 😂

هفت شکوفه درخت جاودانگی

دلنوشته: یک روز پاییزی(اتمام یافته)

داستان: بلیط یک طرفه(درحال تایپ)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

غافل از ارزش های واقعی زندگیتان به‌ خاطر آرزوها و چیزهای پوچ، نَنِشینید!

«پایان»

 

 

ویراستار: @ Asali _mA

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Asali _mA
ویراستار

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

در این ظلمات طولانی ، گل رزیست به دنبال روشنایی !

و این است عاشقانه ای بین یک گل رز و خورشید زندگی اش !

همراه با چاشنی اضافه از شش برادر تعصبی 😂

هفت شکوفه درخت جاودانگی

دلنوشته: یک روز پاییزی(اتمام یافته)

داستان: بلیط یک طرفه(درحال تایپ)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...