رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

رمان روشن‌ترین سفید|ماهین00 کاربر انجمن نودهشتیا


پست های پیشنهاد شده

اسم رمان:روشن‌ترین سفید

نویسنده:ماهین

ژانر : عاشقانه زندگی مجدد برای دوشخص و خانوادشون رو به

تصویر می کشه که از استانبول شروع میشه آشنایی ‌شون

هدف :زندگی گاهی تصمیم میگیره چیزایی که ازت گرفت رو پس بده،به‌همین خاطرِ که معجزه ها بوجود اومدن.

ویرایش شده توسط Sety2007
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 1


- Nerdesin abla? 

 (کجایی آبجی؟) 

-aysu'ya kursunu biraktim geliyorum, ne oldu ki?
( آیسو رو رسوندم کلاسش،دارم میام
چیشده؟) 
- acil hazirlanmamiz gerekiour, hani hazalin calisti sirket var ya, katering ariyor bugun deneme var, yemekleri test yapiourlar sonra birini sececekler. 

(فورا باید آماده بشیم، شرکتی که هازال توش کار میکنه هستشا،دنبال کیترینگ میگرده، امروز آزمونشه غذا هارو تست میکنن بعد یکیو انتخاب میکنن)
- cok guzel bir habermis ki bu.
Zatan mekanida bizi de cok yakin,yemeklerimizi de guveniyouruz, ,niye bu kadar gerginsin sen?bu arada, bunlarin mutfagi yok muydu?
(این که خبر خیلی خوبیه، مکانشونم که به ما خیلی نزدیکه، به غذاهامونم که اطمینان داریم، چرا انقدر مضطربی تو؟ راستی اینا خودشون مگه آشپزخونه نداشتن؟)
- sen niye hic gerrimiyosun acaba?
Evet vardi, hazalin dedigi gore sirketin departmanlerini artioyrlarmis bu yuzden motfagi kaldermisler,katering daha faydaliymis sanki.
(تو چرا هیچ مضطرب نمیشی خب؟
آره داشتن، اما طبق چیزی که هازال گفت دارن بخش‌های شرکتو اضافه میکنن. آشپزخونه رو برداشتن،انگار کیترینگ بیشتر سود داره براشون)
- anladim,tamam canimz daha oryayim, rahat ol, yetisicaz,gorosuruz.
(فهمیدم! باشه عزیزم یکم دیگه اونجام، ریلکس باش می‌رسونیم. میبینمت)
- tamam abla,dikkat et, gorosuruz.
(باشه آبجی، مواظب باش. میبینمت)

پ.ن:اینطور نوشته شدن پارت اول بخاطر این هست که نشون داده بشه شروع داستان در استانبول هست و به زبان ترکی مکالمات انجام میشه.
هرجایی که مکالمات به زبان دیگه شروع بشه دیالوگ اول  به اون زبان گذاشته میشه.

@Healer2000

ویرایش شده توسط Sety2007
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

 

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇

https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇

https://forum.98ia2.ir/forum/77-آموزش-نویسندگی

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@Tara.S

@parisa.f

ویراستار: @Sety2007

ناظر: @Ghazal123

به نکات زیر توجه کنید:👇

1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.

2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.

3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.

4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.

5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.

@ماهین00

*درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.*

اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.

🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹

"تیم مدیریت نودهشتیا"

ویرایش شده توسط parisa.f
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...

#پارت 2


با قطع کردن تماس به ساعت نگاه کرد.
هشت و سی دقیقه بود. اگر آزمون رو ساعت یک هم در نظر می گرفت هنوز وقت داشتن.

 یاد قولی که به آیسو داده بود افتاد، امروزم نمی تونست خودش بره دنبالش‌ که باهم برن تور کشتی و ناهار بخورن.
کلافه شده دستی به موهاش کشید و به خودش قول داد که همین امروز حتی اگه شده دیرتر تلافی کنه بد قولیشو.
ماشین رو پارک کرد و به سمت در پشتی محل کارش راه افتاد.

ساختمون دو طبقه با یه نیم طبقه بهار خواب محل کارشون بود، یه کافه کیترینگ. 
طبقه اول از در پشتی آشپزخونه بود و از در جلویی یه کافه که به هم اصلا راه نداشتن.
از کنار کافه پله می خورد و بالا می رفت‌؛اتاق حسابداری، مدیریت، سالن و تراس دیزاین شده که برای صرف غذا در نظر گرفته شده دیده میشد و دری که  آشپزخونه رو به طبقه بالا وصل می کرد.

همیشه رفت و آمد همشون از در عقبی بود و در جلویی رو نزدیک ناهار باز می کردن.
ساعت کاری بین هشت تا نه شروع میشد بچه ها کم-کم داشتن میومدن.

-صبح بخیر دوستان.
+صبح بخیر
+صبح بخیر آبجی
+صبح بخیر سورین
به خواست خودش هیچکس خانوم صداش نمی کرد؛ کوچیک ‌تر از خودش آبجی، بزرگتر از خودش به ‌اسم صداش می کردن.

با دیدن مینه که طول آشپزخونه رو قدم رو می رفت خندش گرفت.
انقدر استرس داشت و تو خودش بود حتی متوجه اومدنش هم نشد.

دست روی شونه اش گذاشت که ازجا پرید.
-صبح بخیر، این چه حالیه مینه؟
+صبح بخیر، هیچی فکرم درگیر آزمون امروزه
+خب پس بیا بریم بالا تو دفتر، ببینیم چطورن تا نه بشه. بچه‌ها که تکمیل شدن ببینیم چکار کنیم.

@Healer2000

ویرایش شده توسط Sety2007
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 3


- خب،تعریف کن ببینم
+ چیو؟ 
چشمکی زد و با خنده گفت:
-من که می دونم تو همین یه ساعت پدر هازال و اینترنت رو باهم در آوردی تا ته شرکت و صاحب شرکت رو در نیاوردی هم ول نکردی، بگو ببینم چیا دستگیرت شد؟

مینه هم خندش گرفت:
+ اول که هازال رو بخاطر مرخصی رفتن بی موقعش کوبیدم، اگه نمی رفت ما از سه روز پیش خبر داشتیم نه امروز صبح، بعدم تشکر کردم که امروز مارو تو لیست جا داد.

- تو پررویی تو اوجی. خب؟
+ 9تا سهام دارن.از سه تا کشورن و توهر سه تا کشور سه شعبه دارن. سه تا سه تا چرخشی جاهاشون عوض میشه معمولا،اگه گفتی کدوم کشورا؟

براش جالب شد. دست زیر چونش گذاشت و جواب داد:
- چقد سه-سه گفتی، یکیش که ترکیه‌ است، مشخص شد. بقیش؟
+ گرجستان و ایران، از هر کشور هم 3تا سهامدار، یه جورایی خانوادگی اداره میشه.
- جدا؟ چه جذاب. تو بخش الکترونیک و فناوری و این چیزان نه؟
+ آره. همیشه‌ام تابستونا سهامدار اصلی ایرانیه اینجاست. حالا تعریف می کنم همشو شب برات.
چی می خوایم ببریم براشون؟
- منوی امروز چیه؟همونو

مینه تقریبا جیغ کشید:
+ یعنی‌ چی؟دارم میگم ایرانیه هست. باید توجه ‌شو جلب کنیم، پاشو یه غذای خوش آب ‌و‌ رنگ درست کن کیف کنه.
- مگه می خواد عقدم کنه که کیف کنه؟ مینه تو مطمئنی حاصل ازدواج فامیلی نیستی؟
+ چه ربطی داشت الان؟
- خب همه مثل ما در آوردن اطلاعاتو، میرن غذای ملی‌ یارو رو درست می کنن دیگه. باید راحت رفتار کنیم. کلیشه ای نشو لطفا
گرفتی چیشد کوه هوش؟
+ باشه تسلیم بریم.

سیستم رو روشن کرد و به مینه گفت تا رزومه و برنامه کلی شون رو پرینت می گیره بره‌ و به همکارا بگه که هیچ تغییری نیست‌؛ مثل همیشه دسر رو خودش درست می کنه فقط.
**

@Healer2000

ویرایش شده توسط Sety2007
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#p4


ساعت 12 بود و ساعت 1 وقت ملاقاتشون بود.
از قرارمعلوم از ساعت 10 شروع کرده بودن تست رو.
منوی امروز غذاهای هند و فرانسه بود؛از لذت غذاهاشون مطمئن بود.
دسر منوی هفتگی کرم بروله بود ولی معمولا برای اینطور ملاقات‌ها اگه روز فرانسه بود سوفله شکلاتی درست میکرد.

شرمین و علی برای سرو غذاها همراهش میرفتن.
بهشون گفت آماده بشن که نیم ساعت زودتر اونجا باشن.
رفت بالا تا آماده بشه؛
از دفتر مدیریت پله میخورد و به بهارخواب راه داشت،اونجا رو یه سوئیت کوچیک درست کرده بود،پر بود از وسایل و لباس برای خودش و آی‌سو.
لباسش رو با یه کت و شلوار راحت و کتونی عوض کرد.
موهاش همیشه تو آشپزخونه جمع شده زیر کلاه یا روسری بود.باز کرد و بالای سرش همه رو جمع کرد.
یکم رنگ داد به صورتش و رفت پایین.
بعد ازشنیدن آرزوهای‌خوب همکاراش با ماشین حمل به شرکت رفتن.

فقط دو خیابون فاصله داشتن برای همین زیاد معطل نشدن.
به بچه ها تذکر داد که انگلیسی حرف زدن رو اونجا یادشون نره و هیچ حرفی از ملیتش به زبون نیارن.
پاکت های و چرخ رو گرفتن و بالا رفتن‌؛
از اونجایی که هازال اطلاعات داده بود باید طبقه 2 و سالن کنفرانس کوچیک میرفتن.

میدونست که از لحظه ورود دیده میشن توسط دوربین‌های مدار بسته،روال کارشون همین بود.
وقتی که منشی گفت بعدی شمایید، توی اتاق آمادگی رفتن تا بچه ها لباس مخصوص رو بپوشن و غذاها رو گارنیش کنن برای اجرا.
خودش بخاطر اینکه مدیر بود توی همچین ملاقات هایی کچلباس مخصوص نمیپوشید،فقط اومده بود شرایط کار رو توضیح بده.

از وقتی اومده بودن بقیه تیمارو دیده بود که چقدر اغراق کردن تو تنوع غذایی‌شون. 
هر سمتی که نگاه میکرد تو  همه‌چرخ‌غذاها حداقل یه غذای ایرانی دیده میشد.
خندش گرفت؛ریلکس ترین و خجسته‌ترین خودشون بودن انگاری،یاد مامانش افتاد که بهش میگفت علی‌بی‌غم.
توی دلش واسه موفقیتشون دعا کرد.
علی در زد و داخل رفتن.

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#p5


+Hello,good afternoon,we are eager to get to know you and taste your food.

(سلام، ظهربخیر، مشتاقیم که شما را بشناسیم و از غذاهاتون بچشیم.) 

اطراف میز 5 نفر حضورداشتن که سه مرد و دو زن بودن.این رو اولین مرد از سمت چپ گفت.

سورین با اعتماد به نفس همیشگیش درحالی که برنامه و بروشور به دست جلو میرفت شروع به حرف زدن کرد و به شرمین اشاره کرد که پیش غذاها رو سرو کنه:

-Hello ,not be tired and have a good day. We are at your service from Agate Catering and we hope you like it.

(سلام به شما،خسته نباشید و روزتون بخیر. ما از کترینگ آگات در خدمتتون هستیم و امیدواریم که بپسندین.) 

با نگاهی که اعضایی که اونجا نشسته بودن و جوابش رو با تشکر دادن ادامه داد:

-As friends do the catering, you can see the general plan, resume of the employees, companies and offices we worked with in these papers, as well as the lunch menu separately in the brochure.

(همینطور که دوستان پذیرایی انجام میدن،شما میتونین برنامه کلی،رزومه کارمندان،شرکت ها و دفاتری که باهاشون  همکاری میکنیم را در این اوراق وهمچنین منوی ناهار را بصورت جداگانه در بروشور مشاهده کنین.)

مکثی کرد:
-I will not disturb your enjoyment of the unique flavors of our food. Enjoy your meal.

(مزاحم لذت بردنتون از طعم های بی نظیر غذاهامون نمیشم.
نوش جان) 

و بعد از قرار دادن پرونده مختص برای هرکس عقب رفت.

اسم و مشخصات هر غذا همراه ظرف اصلی جلوشون قرار میگرفت،یکی از ترجیحات خود سورین تو سکوت غذا خوردن بود.بنظرش اینطوری طعم غذا رو بهتر میشد متوجه شد.

بعداز جمع شدن پیش غذا،غذای اصلی رو سرو کردن که یکی از خانوم‌ها درهمین حین پرسید:
+قبل از اومدنتون در مورد شرکت ما تحقیق هم انجام دادین؟

سورین نگاهی به مرد وسطی که معلوم بود بقول مینه،همون آقای اصلی هست انداخت و جواب داد:
-مسلما بله،لازمه ی هر همکاری همینه خانم.

مردی که اول هم صحبت کرده بود ادامه داد:
+پس با این حساب که میدونستین رؤسا از کشور دیگه هستن،بازهم منوی روز رو اجرا کردین؟

-بله،اگر قرار بر همکاری باشه ترجیح و برنامه هفتگی این‌هست و اصولا بی‌برنامگی و بهم‌زدن نظم همیشگی جواب برعکس میده.

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#p6


تا اتمام دسر دیگه حرفی زده نشد تا بالاخره آقای اصلی به حرف اومد.
خودش از این نسبتی که تو ذهنش به این مرد داده بود خندش گرفت.

+شما در منوی کلی‌تون غذاهای ملل مختلف رو دارید،چه تضمینی هست که کارمندان ما علاقه به همچین چیزی داشته باشن؟

خیلی راحت جواب داد:
-شما مجبور به استفاده از این برنامه نیستین.این برنامه کلی ماست.ما در هر شرکتی بعد از امضای قرارداد اول پرسشنامه پخش میکنیم و طبق ذائقه اکثریت تصمیم میگیریم؛که خب تا الان همه با همین برنامه سازگار بودن.

مرد نگاه دقیقی بهش کرد:
+غذای ایرانی بوده تو پروگرام یا اینکه تازه اضافه شده؟
-غذاهای ایرانی از 6 سال پیش که این موسسه تأسیس شده تو منو بوده.دراصل اسامی طرف های همکاری‌مون رو برای همین تو رزومه گذاشتیم تا شما با خیال راحت تصمیم بگیرید.

زن دیگه پرسید:
+برای افراد برتر چه امکاناتی دارید؟
 
-طبق درخواست خودتون عوض میشه که هم اینجا و هم در مکان ما میتونین از امکانات برخوردار بشین.

+ممنون از پذیرایی و توضیحاتتون،منشی به شما اطلاعات تکمیلی رو میده

با لبخند رو به همشون گفت:
-ممنون روزتون بخیر.
**
با نگاه به صورت آی‌سو متوجه شد خوابش برده،خم شد پیشونی‌ش رو بوسید و از روی تختش بلند شد.
یواش کتاب داستان رو توی قفسه گذاشت و از اتاق بیرون رفت.
روزش خسته کننده بود؛

 منشی‌ شرکت گفت 6 کترینگ بهتر انتخاب میشن و در طول هفته هرکدام یک روز بهشون اختصاص داده میشه و همچنین بطور سرزده به مکانتون میان تا تصمیم گیری نهایی طبق اینا اتفاق بیافته.

با آی‌سو طبق قولش پیش رفت و بعد با هم به دفتربرگشتن، تا ساعت 9 که برگردن خونه.
با یه لیوان دوغ به اتاقش رفت تا واسه پرکاری فردا انرژی داشته باشه.

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#p7


صبح طبق روتین هرروزش بعداز صبحونه و رسوندن آی‌سو به محل کارش رفت.

واسه سه‌شنبه‌ها جون میداد.
مخصوصا امروز که فسنجون هم داشتن تو منو.خودش برعکس بقیه روزا،کل تایمو تو آشپزخونه میگذروند.

ظهربعد از بسته بندی و فرستادن غذا ها بالا رفت تا لباساشو عوض کنه؛بعضی مدیرا و افراد برتر طرف قرارداداشون برای صرف غذا اونجا میومدن و سورین هم عادت داشت منظم و دقیقا مثل یه مدیر دیده شه.

سمت اتاقش میرفت که صدای جیغ مانندی از اتاق حسابداری شنید،درو باز کرد مینه رو تنها تو اتاق دید که داشت با تلفن حرف میزد.
مینه با دیدن سورین موبایل رو روی بلندگو گذاشت و به شخص پشت خط گفت که حرفشو دوباره تکرار کنه.

سورین منتظر بود بفهمه چه خبره که صدای هازال رو شنید:
+کر شدی مگه مینه؟یکی یکی داره عیبات رو میشه ها.گفتم دیگه،کترینگ شما جزو 6 تای اول شده که انتخاب کردن.احتمالا غروب بهتون خبر میدن که کی نوبت اجرای آخر میشه.

سورین با لبخند داشت گوش میداد.
لبخندش با شنیدن انتخاب شدنشون پهن‌تر شد:
-تو شوهر میخواستی نه؟نمیشه خودم بیام بگیرمت بس که انقدر خوش‌خبری؟قول میدم کم نذارم برات پرنده خوش‌خبرم
هازال بلند خندید:
+اووووف،زودتر بیا پس،اکی‌ام من.
تبریک خانم مدیر،ولی خارج از شوخی منتظرغافلگیری باشین از سمت هیئت مدیره مخصوصا آقای عارف.
-اون کیه دیگه؟
+رئیس بزرگه دیگه،احتمالا خودش تنها بره سرزده همه جا
-آهان،مرسی که گفتی هازال جان.
+بچه ها ارباب رجوع اومده، باید قطع کنم، بابای
بدون اینکه منتظر خداحافظی باشه تماس رو قطع کرد.

مینه سمت سورین برگشت:
+چی میگی؟
-هیچ نظری ندارم،برم لباسامو عوض کنم،یکم دیگه سرویس آی‌سوام میرسه.
تا اومدن مشتری ها بشینم یکم کارامو هم انجام بدم نزدیک تراس،هوا امروز خیلی خوبه، فعلا.
+راحت باشه برات،بای

@Sety2007

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#p8


~~~~
با وارد شدن به کافه به گوشش صدای ملودی خورد.
دو باریستای آقاوخانم وایساده بودن پشت بار.

+merhaba,iyi gunler,buyrun
(سلام روزتون بخیر،بفرمایید) 

-merhaba,kolay gelsin.oğlen yemeği için geldim.
(سلام، خسته نباشید، برای نهار اومدم.)

+از طرف قراردادهای کترینگ هستین؟

به اطراف نگاه کرد و جواب داد:
-بله.
پسرجوان به پله های سمت راست اشاره کرد:
+سالن پذیرایی طبقه بالاست،بفرمایید رسیدگی میکنن بهتون.

طبقه بالا رفت.
با دقت به سالن نگاه کرد،جالب بود؛
به اندازه ی خود سالن،تراس هم وجود داشت؛
یکی درمیون درو پنجره بود خروجی سالن به تراس و زیر هر پنجره هم میز بود.با هوای خوبی که بود هردو باز بودن. 
به تراس رفت تا رو میزای بیرون بشینه؛ 
چون میدونست تو همین ساعتا این مکان شلوغ میشه به سمت انتها رفت.

به آخرین پنجره که رسید زنی رو دید که سمت چپ صورتش با دستش پوشونده شده بود روی میزش پر کاغذ و وسیله بود،با ملودی زمزمه میکرد و لیوان دمنوششو لب میزد. 
بی‌توجه‌بهش به آخرین‌میز رسید و نشست.

فکر نمیکرد کسی زودتر از خودش رسیده باشه و بودن این زن اینجا نشون میداد مشتری های آن‌تایم زیادی دارن.

گوشیش‌رو درآورد تا عکس‌هایی که از رزومه‌ی مراجعه کننده‌ها گرفته رو بار دیگه ببینه،پوشه آگات رو باز کرد.
از بین 6کترینگی که انتخاب کرده بودن فقط 2 کترینگ غذای ایرانی سرو نکرده بودن.
یکی آگات و یکی گونش.

کترینگ گونش اصلا توی منوش نداشتن ولی آگات توی منوش بطور متنوعی   غذاهای ایرانی بود.
واسه همین امروز اومده بود تا ببینه واقعا چطوره کیفیت و طعم غذاهاشون.

اولین سی‌وی برای مدیریت بود‌:
سورین ماردن
33ساله
فوق لیسانس گاسترونومی
14 ساله که مشغوله،
10 ساله که حرفه ای کار میکنه
و در ادامه ورک‌شاپ‌ها و گواهینامه‌هاش نوشته‌شده‌بود.
همین
به اسم و فامیلش میخورد ترک باشه. 

گارسون اومد و بعداز خوش‌آمدگویی سفارششو پرسید‌،سفارشش‌ هر دونوع غذای روز بود.
بارفتن گارسون به ‌سی‌وی بقیه رو هم نگاه انداخت،همشون ترک بودن ظاهرا؛
شایدم فقط علاقه داشتن به غذاهای ایرانی.

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#p9


با پخش شدن آهنگ بعدی اون شاید رو از ذهنش پاک کرد:
ما به‌هم محتاجیم
مثل دیوونه به خواب 
مثل گندم به زمین
مثل شوره‌زار به آب... 

بی‌حرکت موند.
این آهنگ دیگه نمیتونست فقط از علاقه باشه.میتونست؟ 

بخاطر نزدیک بودن‌به پنجره و خلوت بودن محیط صدای دو زن رو شنید:
+آبجی،چکار میکنی؟
-سفارش کیک رو دارم طراحی میکنم برای آخر هفته،اومدن مشتری‌ها؟
+حسن گفت فقط یه‌نفر اومده،میان کم‌کم.نهار نمیخوری؟
-نه‌الان،باید پاشم خوشآمد بگم اول،بعدم منتظر آی‌سو میمونم؛میدونی که‌،خانوم قهر میکنه بدون اون بخورم.
+باشه،پس من میرم پایین پیش بچه ها،فعلا
-برو عزیزم.

باشنیدن صوای دوم متوجه شد این زن نشسته همون مدیر اینجاست،سورین.
دیروز هم رفتارمعقول و بدون‌استرسش و تیپ مناسبش، امروزم این راحتی‌رفتارش بنظرش براش پوئن مثبت حساب میشد.

زیاد طول نکشید تا غذا اومد،
اول فسنجون رو کشید،با خوردن اولین قاشق حس کرد برگشته و آخر‌هفته خونه ‌ی مامانش داره ناهار میخوره.
تا تموم کردن کل سفارشاش حواسش فقط به‌خوردن بود.
بعداز تموم کردن غذا یادش اومد نفس بکشه.
بعد از غذاهای مثلا ایرانی ناامیدکننده دیروز این انگار جون داد بهش.
توی همین دوهفته فوق‌العاده دلتنگ شده بودواسه اینجور غذاهای خونگی.
دیگه مطمئن شد این فقط علاقه به ایران نیست،بلکه یه ایرانی اینجا هست.

فکر کرد که بدنباشه برای خونه‌هم بگیره.
 بلند شد و به سمت داخل رفت تا اونجا منتظر سفارشاش باشه.

با دیدن سورین به سمتش رفت واینبار ترکی  مخاطب قرارش داد:
-kolay gelsin hanimefendi.
(خسته نباشید سرکارخانم)
سورین بالبخند برگشت و بادیدن مرد مقابلش مات شد،بعدازچندلحظه تونست خودش‌روجمع کنه:
-ah,pardon,merheba,teşekkurler. hoş geldiniz,
(آه،ببخشید،سلام،ممنون،خوش اومدین)
-ممنونم،مکان قشنگی دارید.
-لطف شماست،بفرمایید بشینید تا رسیدگی کنن
-تشکر اما من تموم شدم،خیلی لذیذ بود
سورین متواضعانه جواب داد:
خوش‌بهش‌حال ما که باعث لذت بردن ‌ما شدیم.
همون موقع گارسون اومد و سفارش‌هاش رو آورد.
از سورین پرسید:
-خب،کجا باید حساب کنم؟
-این سری رو مهمان ما باشید جناب،بدون تعارف. 
با تحکم جواب داد:
ترجیح میدم که حساب بشه خصوصا که سفارش بردن هم دادم.
عادت به اصرار نداشت برای همین گفت:
-بسیارخب،این سمت حسابداری و صندوق هست بفرمایین اونجا
برای احترام یکم سر خم کرد:
-بااجازه،ممنون از پذیرایی‌تون.روزتون‌بخیرخانم
-همچنین‌آقا؛خدانگهدار.

@Sety2007

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#p10


به‌خاطر نزدیکی شرکت پیاده اومده بود
شماره نیوشارو گرفت،سریع جواب داد:
+سلام عرفان جونم

-سلام عزیزم،روتلفن خوابیده بودی؟

قهقهَ‌ی نیوشا لبخندشو پهن‌تر کرد:
+نه بدجنس‌خان،منتظرم ببینم کی والاحضرت میرسن زنگ بزنم واسه غذا
معدم داره گریه میکنه دیگه

باخنده گفت
-بمیرم واسه معدت،اون بدبخت غصه‌ش گرفته که دوباره میخوای با چرت‌وپرت پرش کنی،واسه همین فغان میکنه

نیوشا با جیغ و خنده کشیده صداش زد. 

-جانم؟خب نخور منو.میخواستم بگم 
غذا میفرستم براتون،سفارش ندین.

+آخ قلبم،جنتلمن کی بودی تو؟مسئولیت پذیرترین کی بودی تو؟ 
چی گرفتی تو؟ 

خندید و طعنه زد:
-لااقل بیا ناهارتونو از دستم بگیر وقتی میخوای هندونه هارو جاساز کنی،میفرستم بیارن براتون،باشه؟من رسیدم شرکت دیگه.

+باشه جونم،مواظب خودت باش میبوسمت
صدای بوس‌های پشت هم توی گوشش می‌پیچید و عشق می‌کرد. 
-منم عزیزم،فعلا.
**
بعداز اتمام کارای شرکت و هماهنگی‌های لازم با منشی برای روزبعد،به پارکینگ رفت تا بره خونه.

تو مپ دنبال یه قنّادی خوب میگشت تا شیرینی‌ای کاپ‌کیکی چیزی بگیره؛
یاد آگات افتاد،امروز تو ویترین کافه‌ش دیده بود کیک و کاپ‌کیک.
ماشین‌و به حرکت درآورد؛جلوی آگات ایستاد.
بعداز یکم منتظرشدن سفارش یکم ماکارون و چیزکیک داد.
بوی خوبی داشتن،امیدواربود مثل غذاهاشون اینام خوشمزه باشن.
بعداز گرفتن بسته و حساب‌کردنش به سمت خونه حرکت کرد.

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#p11


با بازکردن در خونه صدای نیوشا رو شنید:
+سلام ددی ،خوش اومدی

بعدش‌هم خودش با نیش باز از آشپزخونه اومد بیرون
-سلام دختری،قربونت برم.صد دفعه گفتم نگو ددی،حس این باباهای جلف‌رو بهم میده

خودشو به عرفان رسوند و بغلش کرد:
+آخه خوشم میاد حرص میخوری،بعدشم شما با این جذبه کی جرأت داره بهت بگه جلف؟خوبی؟

با عشق نیوشارو به خودش فشار داد:
-خوب نبودمم الٱن شدم،بفرما خانوم؛ ماکارون گرفتم برات،نیما کوش؟

نیوشا با دیدن ماکارون‌ها چشماش قلبی شد و همون‌لحظه از دستش بسته‌ها رو قاپید و بازشون کرد :
+بهت گفتم عاشقتم؟

خندید وسمت اتاق‌ها رفت:
-هزاربار،دختری باشمام،نیما کجاست؟ 

نیوشا با دهن پر جواب داد:
+رفته دوش بگیره،میاد الآنا.

-باشه،منم میرم دوش بگیرم،واسه نیما هم کنار بزار نیوشا،همه‌شو نخور؛باز دلدرد میشی.


با بستن درِاتاق دیگه جواب نیوشا رو نشنید.
خسته بود؛حوصله وان نداشت،زیر دوش رفت.
بعد یه حموم کوتاه نمازش رو خوند و بیرون رفت.
نیماو نیوشا رو ولو شده روی کاناپه جلوی تلویزیون دید.
جلوشون بسته شیرینی ها و دست هرکدومشون یه پاکت بزرگ شیر بود.
بخاطر اینکه متوجه حضورش بشن صداشو بالابرد یکم:
علیک‌سلام،خوبم ممنون.درمونده نباشین،
نه باباجان بلند نشین،بشینین به کیفتون برسین.
نیما با خنده پاشد:
سلام بابا ببخشید،حواسمون پرت soul بود.خسته نباشی،شیرینی رو کانترگذاشتم برات.

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#p12


لبخندش دندون نما شد،توی خونه‌شون برخلاف بقیه خونه‌ها،نیما بود که حواسش بهش بود؛نه نیوشا.
دراصل نیوشا خودش یکی‌رو میخواست که حواسش بهش باشه.

از نیما تشکر کردو حینی که چای میریخت گفت:
فکر کنم تو این خونه به اندازه کافی لیوان و ماگ هست که درطول روز  استفاده کنین وحتی نشُسته ول کنین برین،پاکت اندازه قدتون دستتونه،اون میمونه،دیگه نمیخورین حیف میشه.

نیوشا حاضرجوابی کرد:
الگومون خودت بودی دیگه،آب بطری شیربطری‌؛غر نداره که.

اومد نشست پیششون با چای و چیزکیک و غرزدنش‌رو ادامه داد:
-خودم کردم که لعنت بر خودم باد.
بفرما تحویل بگیر عرفان خان،بچه نعمته؛آره،خیلی.داره میخورتت درسته.

هردو میخندیدن؛جون دوباره میگرفت وقتی سرزنده میدیدشون.
نشست باهاشون انیمیشن‌رو دید.
مثل همه‌ی این 10سال بعد از 8سالگی‌شون،بعد از ساعت کاری بقیه روزش متعلق به اونابود.

بعداز تموم شدنش ازشون در مورد روزشون پرسید.
از اینکه کارت ورودی آزمون‌هاشون رو گرفتن،مؤسسه زبان رفتن و با وکیل مهاجرت حرف زدن گفتن.

به‌روی بچه‌ها نمی‌آورد اما هرچی بیشتر تعریف میکردن بیشتر غصه‌ش میگرفت.
چه زود 18سالشون شده بود و وقت مستقل شدنشون رسیده بود.

اگه به‌دل خودش بود دوست داشت تو همون 8 9 سالگی میموندن‌و همه جا دنبالش میبودن،حیف که نمیشد؛
نباید محدودشون میکرد تا بتونن راه خودشون‌رو انتخاب کنن.

@Sety2007

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#p13


میدونست هردو فقط محض دلخوشی‌ِاون کنکورسراسری شرکت کردن؛
اما بین چندتا کشوری که اقدام کردن برای گرفتن پذیرششون،خودشون هم ترکیه رو ترجیح میدادن،نمیخواستن خیلی دور شن ازش.
همونطور که اونا برای عرفان همه‌چیز بودن،عرفان هم برای اونا همه‌چیز بود و عرفان تو دنیا فقط به همین یه مورد مطمئن بود.
تو فکر بود که با صدای نیما به‌خودش اومد:
+راستی بابا ناهار امروز رو از کجا گرفتی؟

-خوشت اومد؟ 
+خوشم اومد؟عاشقش شدم، لامصبببب عجب سمی بود،دلم تنگ شده بود واسه برای خونگی. 

نیوشا هم تأیید کرد:
+اعتراف میکنم منم همینطور.
ازرستورانای ایرانی گرفتی؟
مجرد نبود سرآشپزشون؟دومادسرخونه نمیخوای بابا؟
نیما هم اضافه کرد:
+اگه خانومم بود من حاضرم فداکاری کنم،تو که زن نمیگیری،من عروس بیارم با نوه‌هات سرگرم شی حداقل.

چپ‌چپ نگاه‌شون کرد:
-اجازه میدین حرف بزنم منم؟ 
هردو یهو ساکت شدن.
-شوخی‌شم قشنگ نیست این،مخصوصا شما نیوشاخانوم؛بخاطر تو آخر قاتل میشم من اگه یکی بخواد بیاد ببرتت.

بچه‌ها عادت داشتن به اینکه فقط اونا رو واسه خودش بخواد،واسه همین ساکت موندن تا فروکش کنه؛

بعد از چند ثانیه مکث گفت:
-از کترینگاییه که قراره یکی‌شون انتخاب بشه،امروز رفتم ببینم چطوره کیفیت‌شون،خودشون مکان دارن دراصل یه کافه کترینگه؛دیدم خوشمزست گفتم واسه شمام سفارش بدم.اون شیرینی هارو هم از اونجا گرفتم.

با نگاه معناداری ادامه طعنه زد:
سرآشپزشونم نمیشناسم،کلا فک نمیکنم بچه‌‌پسندم با‌شن.

@Sety2007

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#p14


نیوشا بحث‌رو عوض کرد:
چرا با همین‌جا قرارداد نمیبندین؟
ما که پسندیدیم.واسه ماهم بگو هرروز بیارن.

همونطور که دوباره واسه خودش چای میریخت برنامه‌ای که کترینگ داشت و توضیح داد براشون.
+چه جالب،تنوع هم دارن،واسه ماام سفارش بده هرروز
نیما ادامه داد:یا اگه باهاشون کار نمیکنین آدرس بده خودمون اشتراگ بگیریم.

سز تکون داد به نشونه‌ی نه:
جزء کار نمیکنن که،اگه طرف قرارداد باشی میتونی بری ناهاربگیری،برای بقیه اونجا فقط کافه‌ست؛من نظرم روشون مثبته،
اگه باهاشون کار کردیم شمارو هم درنظرمیگیرم،ولی بنظرم بجای خونه آوردن غذا خودتون بیاین همونجا واسه خوردن بهتره.

نیما با خنده گفت:
+خب نظرِآقا مثبت،نظرِ آقازاده‌ها مثبت،تموم دیگه.
راستی منم موافقم باهات واسه اونجا اومدن،مافقط جاهایی که لازمه‌رو میریم و دراون حد تو جامعه‌ایم،اگه بخوایم موندگارشیم اجتماعی شدنو بایدشروع کنیم دیگه.

عاشق منطقِ نیما بود.
-آره باباجان،واسه اولین قدمم هرجا که باهاشون قرارداد بستیم،شما یا اونجا تشریف میارین،اگه هم سالن نداشتنم میاین شرکت واسه غذا.
خب شام چی بذارم؟
**
بعداز چند روز و تمام شدن تست گروه های مختلف،جلسه گذاشته بودن تا تصمیم نهایی رو بگیرن.
عادت داشت اول نظرو فکرای بقیه رو بشنوه،بعد نظر خودشو بگه؛
اول مدیربخش تبلیغات،ناره،شروع کرد:
+alti seçeneğimiz var.bance ilk olumsuzlar'da anlaşalim.hepsi'dan once redolan katering bance manav gorupdur.eksikleri fazlalarindan daha fazla.
(شش انتخاب داریم،بنظرم اول تو نشدنی ها به توافق برسیم،کترینگی که زودتر از همه رد میشه،از نظرمن گروه‌ِ ماناوه.
جنبه های منفی‌ش از مثبتش خیلی بیشتره.موافقید؟)
به همین شکل چهار تیم کنار گذاشته شد.
دو تیم مونده بنظر خودشم بهتر از بقیه بودن.ولی آگات پوئن مثبتش فاصله‌ش با شرکت بود.
هرچند خودش از محیط اونجا خیلی خوشش اومده بود،یه اترژی مثبت تپل میگرفت وقتی اونجا یادش میافتاد.
معاونش غیر از حس‌قلبیش دقیقا نظر اونو به زبون آورد.
چهار به یک آگات انتخاب شد،اون رأی منفی‌ام میدونست بخاطر آشنایی همکارش با صاحب کترینگ رقیب بوده.

تاظهر به کاراش رسیدگی کرد.
ساعت 12 بود،کش و قوسی به خودش داد و به منشی اطلاع داد که از پایین براش غذا نیارن امروز.
تلفن‌رو برداشت و شماره گرفت.

@Sety2007

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 1 month later...

#p15


** 
تووی این یک ربعی که رسیده‌بودن نیوشا و نیما تمام سالن و تراس مکان رو با چشماشون شخم زده بودن.
وقتی باهاشون تماس گرفت که دنبالشون بره،هر دو ممانعت کردن و گفتن خودشون میان.
از کافه‌ی طبقه پایین به‌زور بالا آورده بودشون.یاد چشمای قلنبه‌شدنشون که میافتاد خندش میگرفت،آنچنان محو پایین شده بودن راه پله رو با تُپُق بالا اومدن.
با اومدن ویتر،تلفنش زنگ خورد؛میخواست قطع کنه که اسم منشی رو دید.
همزمان با بلندشدنش به بچه‌ها گفت که سفارش بدن ادامه داذ:
-میدونم سختتونه یهویی ولی برای شروع ترک حرف زدنو از همینجا شروع کنین.اگه به نتیجه نرسیدین انگلیسی شروع کنین.
ویتر رو هم توجیه کرد که با خوش‌رویی گفت مشکلی نیست.
از میز دور شد ولی حواسش به دوقلوها بود.داشتن با منو سروکله میزدن.بعد از انتخاب‌شون دست‌وپا شکسته شروع به حرف زدن کردن؛یادش به وقتایی افتاد که تازه حرف زدن رو شروع کرذه بودن،الانم مثل همون موقع،وقتی موفق نمیشدن با لب‌ولوچه برگشته به هم نگاه میکرذن.

رفت یکم کمکشون کنه تا راحت شه کارشون که یه صدای ریزوخوشگل دیگه قبل اون به کمکشون رسیذ:
+kaan abi,bir margarita pizza hanimefeni için,bir pors lazania beyefendi için,babalari için de kobos ve ceti.iki tane sezar salatada istiyorlar,tatliya'da sonra karar verirlar.
Açler؛ne zeman hazirlanir diye de soyle.kendilerini oldurduler ya. 
(داداش کان،یه پیتزا مارگاریتا برای خانم،یه پرس لازانیا برای آقا،برای باباشون هم کبس و چتی.دوتا سالاد سزار هم میخوان.دسر رو هم بعدا تصمیم میگیرن.گشنه‌ن.بگو که کی حاضر میشه؛خودشونو کشتن دیگه.)

+Peki kucukhanim
(با‌شه خانوم کوچولو) 

سر هرسه‌شون باهم به سمت صدا چرخید.اصلا متوجه‌ نشده بودن که یه دخترکوچولو دوتا میز عقب تر پشت بهشون نشسته.
دختر تا نگاهشون رو روی خودش دید بلندشد و جلو اومد و مکالمه رد به فارسی شروع کرد:
-سلام،ببخشید پریدم رو حرفتون،دیدم خیلی سختتونه؛

با اون لحجه‌ی بامزه وتیپ جالب و  صورت گردش خیلی خوردنی به‌‌نظر میرسیذ.
نیوشا زودتر از بقیه عکس‌العمل نشون داد:
+سلام پرنسس،ممنون که کمکمون کردی،چقده دلبری شما آخه،میتونم اسمتونو بپرسم؟

با لبخند دستشو جلو برد:
-آی‌سو هستم،از دیدن شما خوشوقتم.
اینطور حرف زدنش باعث شد هرسه با  حظ نگاهش کنن، باادب بودن و لهجه‌ی خاص حرف زدن  بچه‌ای که بهش میومد 6 تا 7 سالش باشه،واسشون جالب بود.

@Sety2007

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#p16


نیوشا بهش دست داد:
+آخ قلبم با اون زبونت
منم نیوشاام،برادر دوقلوم نیما،این آقای خوش‌تیپ هم پدرم عرفان.

به دوتا مرد مقابلش هم دست داد بعد با کنجکاوی به نیوشا و نیما نگاه کرد:
+واقعنی دوقلواین؟ 
+آره واقعنی.

قبل اینکه آی‌سو سوال دیگه‌ای بپرسه همون ویتر صداش کرد که بره برای ناهار.
سریع خداحافظی کرد و با برداشتن وسایلش رفت داخل.

با رفتن دخترک شیرین‌زبون،تا اومدن غذاها حرف زدن بچه‌ها حول اون میچرخید.

دختروپسرش مثل خودش خوش‌خوراک بودن؛بقول مادرش بنده‌ی شکمشون بودن همش.
غذارو با به‌به و ‌چه‌چه هاشون خوردن و تصمیم گرفت تا دسر میاد یه سر به سورین بزنه و بابت همکاریشون تبریک بگه.
میدونست که تاحالا خبردادن بهش و حتما وقت برای قرارداد رو هم تنظیم کردن.

بلند شد و روبه بچه‌ها کرد:
من یه‌سر تا داخل میرم بامدیرمجموعه صحبت کنم،تا دسر بیاد برمیگردم.
داخل سالن رفت و دید سورین مثل همون روز نزدیک پله‌ها ایستاده و خوش‌آمد میگه به مشتری‌هاش.
تا صداش کرد برگشت:
+kolay gelsin.nasilsiniz?
(خسته نباشید،چطورید؟)
با لبخند مؤقری جوابش رو داد:
-سلام ممنونم،همچنین،شماچطورین؟

+ممنونم،حتما بهتون اطلاع داده شده برای قرارداد،تبریک میگم.امیدوارم همکاری‌های خوبی داشته باشیم.

سورین دستی به موهاش کشید و جواب داد:
-ممنونم.امیدوارم همکاری‌مون به خیر هردو طرف باشه. 

یادش اومد هنوز قضیه اومدن بچه‌ها رو نگفته واسه همین بعداز کمی این‌پا اون‌پا کردن گفت:
+راستی موضوعی رو میخواستم بگم،بچه‌های من روزها منو اینجا همراهی میکنن برای ناهار،مشکلی نیست که؟ 

سورین با اینکه تعجب کرده بود:
-نه مشکلی نیست،هستن الان؟مشتاقم آشناشم باهاشون.
لبخندی زد و با دستش اشاره کرد:
+بفرمایید بریم آشناتون کنم.

@Sety2007

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#p17


~~~~
با عرفان عارف همراه شد تا با بچه‌هاش آشناشه.
با دیدن دختروپسری که نشونش داد یکه خورد،بهش نمیومد بچه‌های این‌قدی داشته باشه.
خودشو یکم جور کرد تا رسیدن به میز و مراسم معرفه رو انجام دادن.
براش دوقلوبودنشون درعین اینکه شباهتی نداشتن جالب بود.
درمورد نبودن مادرشون کنجکاو شد ولی چیزی به روی خودش نیاورد.
بعداز اظهار خوشوقتی دوباره داخل رفت.

آی‌سو منتظرش بود تا باهم ناهاربخورن.
بعداز خوردن ناهار آی‌سو رو به بهارخواب برد تا چرت بعدازظهرشو بزنه.

 بدرقه مشتری‌ها که تموم شد همه رو تو آشپزخونه جمع کرد تا مژده همکاری جدید رو بده.

همیشه دستمزد اولین ماه رو که میگرفتن همه خونه‌ی سورین جمع میشدن تاجشن بگیرن.
بعد از ابراز خوشحالی و گرفتن قول برای مهمونی سرماه هرکس سرکار خودش برگشت.

**
-buda sorumu allahaşkina?
tabi ki yapabilirsin.seni görmekten harij banada kağri var. ne zaman geliceksin istanbula? 

(اینم سواله توروخدا؟البته که میتونی انجام بدی،غیراز دیدن تو برای منم سود داره.کی میای استانبول؟)

توی دوران مجردیش ورک‌شاپ‌هایی که می‌رفت باعث شد دوستای زیادی پیدا کنه.
آلپ یکی از اون‌ها بود که توی دوره‌ی قنادی توی ازمیر باهم آشناشده بودن و دوستی‌شون ادامه داشت.

الان آلپ یه‌باریستای فوق‌العاده بود که سالانه به کلی کشور برای برگزاری ورک‌شاپ و تجربه های جدید می‌رفت.

این‌وسط بخاطر دوستیش باسورین،یکی از ورک‌شاپ‌های استانبول همیشه تو کافه‌ی سورین برگزار میشد.
البته بیشتر دلیلش دیدار بود تا سودش.
الان‌هم مشغول تعارفات هرساله بودن تا بالأخره زمان رو مشخص کنن.
با گفتن اینکه یک‌هفته دیگه استانبوله مکالمه‌شون رو تموم کردن.

پشت میزش نشست و بزنامه نوشت.
مینه دنبال مجوز میرفت و نهایت تا فردا آخروقت باید جورش میکرد.
بعدش باید تبلیغات انجام میدادن.
آلپ مثل همیشه فقط یه گروه 15‌نفره رو برای آموزش قبول میکرد.

با مشورت با مینه خیالش نسبتا راحت شد. دوست نداشت پیش دوستش شرمنده بشه.

با خداحافظی از همه از محل‌کارش زدبیرون.
باید آی‌سو رو از کلاس باله میگرفت.

@Sety2007

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#p18


توی سالن منتظر بود آی‌سو کلاسش تموم شه که صدای پیام گوشیش اومد،
با دیدن اسم (هماخانوم)ابروهاش بالاپرید و پیام رو باز کرد:

(سلام سورین جان،چطوری؟آی‌سوم خوبه؟من و سلمان دلمون برای نوه‌مون خیلی تنگ شده لطفا باهامون تماس تصویری برقرار کن)

با خودش غر زد:
تورو درک میکنم هماخانوم،ولی شوهرت که سال تا سال یاد‌بچه‌م نمیافتاد،چی شده باز که یادش اومد یه نوه پسری دیگه‌ام داره؟

با این پیام یاد حسام افتاد و پرت شد تو گذشته.
گذشته‌ای که بخاطر آی‌سو دست از عزاداری براش کشیده بود و غصه‌شو نمیخورد تا دخترش بیشترازاین صدمه نبینه و حس بی‌مادری رو هم به دردونش نده در کنار نداشتن پدر و محبتش.

با تمام تلاش‌هاش،هردفعه که با خانواده‌ی حسام حرف میزد بازهم به گذشته و به‌خصوص اون شب نحس برمی‌گشت.

با صدای(مارین) گفتن آی‌سو ازفکر دراومد و به سمت دخترکش رفت.
بعداز صحبت کوتاهی با مربیش خداحافظی کردن و به سمت خونه راه افتادن.

موقع درست کردن شام یاد پیام هماخانوم افتاد و آی‌سو رو که داشت انیمشین میدید صدا کرد:
-آی‌سو،مامان؟
+بله مارین؟
-مامان‌هما میخواد با شما صحبت کنه.دلش تنگ شده،با گوشی من تماس میگیری باهاش؟

آیَسو با شنیدن اسم مامان‌بزرگش لبخند زد و بادو به سمت گوشی رفت و برداشتش و به آشپزخونه رفت.
سورین روی کانتر نشوندش و دوباره مشغول شد.

از واتس‌آپ به هماخانوم زنگ زد و با لبحند منتظر بود جواب بده که با پخش شدن صدای دیگه ای بغیراز صدای هماخانوم اخم‌های آی‌سو و سورین هم‌زمان توی هم رفت.

همونطور که خودش توی این 5سال از سلمان دلخوشی‌ای نداشت،آی‌سو هم خاطره قشنگی از پدربزرگش نداشت.

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#p19

+سلام،صدا میاد؟آی‌سو باباجون،خوبی دخترم؟مامان‌جون خوبه؟

آی‌سو با تعجب نگاه میکرد که با اشاره سورین به حرف اومد:
+سلام بابابزرگ،ممنون خوبم،بله مارین هم خوبه.

+مارین چیه باباجون؟بزرگ شدی شما دیگه،یه خانوم دیگه اینطور صحبت نمیکنه.

اخمای سورین توی هم رفت،به چه حقی دخالت میکرد؟
دخترش بلد بود جواب بده:
+مارین اینطوری صداکردنمو دوست داره.مامان هما کجاست؟

صدای قربون صدقه‌ی هما قبل از تصویرش اومد:
+قربون شکل ماهت برم عزیزدل من.خوبین مامان جان؟

لبخند آی‌سو برگشت:
+سلام مامان هما،خوبیم. تو خوبی ؟

+خوبم عزیزکم،چه‌خبر؟

صدای ریز سلمان که به هما خط میداد که بپرسه(کی میان ایران)رو به وضوح میشنید.
مثلا میخواست از زیر زبون آی‌سو حرف بکشن.
فکر نمیکردن که سورین همون‌جا پیش‌ آی‌سو باشه،بالاخره بعداز چند‌دقیقه پرسیدن:
+حالا کی میاین ایران ببینیمت مامانی؟خیلی دلمون تنگ شده برات.

آی‌سو قبلاً در این مورد توجیه شده بود:
+امسال کلاس باله ثبت‌نام کردم،مارین هم کاراش بیشتر شده،شاید نیایم.

انگار پنچر شدن که حتی سراغ سورین رو هم نگرفتن و با خداحافظی سرسری قطع کردن.

اینطور پرسیدن از طرف هماخانوم نرمال بود،حتی وقت‌هایی که مدت طولانی ایران نمیرفتن خودش برای دیدنشون میومد،ولی سلمان هیچوقت از اینکارا نمیکرد؛ 
چون سورین و به دنبالش آی‌سو رو برای اتفاقاتی که واسه حسام پیش اومده بود مقصر میدونست؛هرچند که آی‌سو از خون خودشم بود.

برای همین حس خوبی نگرفت از این پیگیری؛ولی خودشو درگیرش نکرد تا مثل خوره به جونش نیافته.

مینه پیام داده بود که مجوز برای 1هفته گرفته شده؛ 
بعداز خوابیدن آی‌سوخودش رو با طرح زدن لوگو برای تبلیغ ورک‌شاپ و مشورت با آلپ سرگرم کرد تا به چیزای دیگه فکر نکنه.

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#p20


**
بعداز اومدن پرستار آی‌سو به سمت محل‌کارش حرکت کرد.
به همه خبررسیده بود که هفته‌ی بعد ورک‌شاپ برگزار میشه.
به دفترش رفت تا بنرهای تبلیغ رو چاپ کنه و دست حسن بده تا پخشش کنه
دوتای بزرگ‌تر رو هم بیرون کافه نصب کنه.
برای مینه هم فرستاد تا توی پیج کافه و کترینگ بزاره.
بعد از انجام نسبی کاراش به آشپزخونه رفت تا دسرهارو درست کنه طبق معمول.
چهارشنبه بود و از منو آشپزخونه‌ی ایتالیا و عرب غذا سرو میشد.
دسر و پیش غذا برای افراد معمولی شرکت معمولا سرو نمیشد و نسبت به نهار،تعداد سفارش برای اونا کمتربود.
دسرهای امروزم از منوی ایتالیایی انتخاب شده بود.
به لیست نگاه کرد،تیرامیسو انتخاب همه بود،کارش راحت شد بخاطر تنوع نداشتن انتخاب‌ها.
با تموم شدن کارش و گذاشتن تیرامیسوها داخل یخچال تا3ساعت بعد،دیگه کاری نداشت برای همین به کمک بقیه رفت.
لازانیاها بخاطرپرسی بودنشون زمان‌بر بودن و افرادهرچی بیشتر باعث سریعتر تکمیل شدن بسته‌ی شرکت‌ها میشد.
بعداز آماده کردن اولیه،به کافه رفت تا ببینه اونجا تو چه وضعیتیه و چیزی برای هفته‌ی بعد کم‌وکسر نباشه.

امید و دفنه کارکنای کافه بودن.
امید یه دانشجوی ایرانی بود که از دانشجوی ارشدبود و دوسال پیش که استانبول اومده بود توی دوره‌های آلپ شرکت کرده بود و بعدش همینجا مشغول به کارشد،ولی دفنه از کافه‌ی قبلی همراهش اینجااومده بود،حدودا 7سال همکاری و دوستی داشتن باهم.

دفنه هنوز نیومده بود.
امید رو دید که پشت میز نشسته و تو فکره.
صداش کرد نشنید،دست روی شونه‌ش گذاشت که پرید:
-ببخشید نمیخواستم بترسونمت،خوبی؟

لبخندی زد که مصنوعی یودنش معلوم بود:
+آره خوبم،خسته نباشی،چیزی میخوری بیارم؟
سرشو به معنی نه تکون داد و کنارش نشست:
-نه،نمیخواد؛اومدم ببینم برای هفته‌ی بعد چیزی کم‌وکسر هست یا نه،ولی قیافه‌ی آویزونتو دیدم همه‌چی یادم رفت.
تعریف کن ببینم

امید یکم این‌دست اون ‌دست کرد و بالاخره به حرف اومد:
+میدونی که ترم آخرم بود و تموم شد.

سورین دستشو تکیه‌گاه چونه‌ش کرد و جواب داد:
-هوم،آره؛جلسه‌دفاعتم که بودیم،خب؟

سرشو بالاآورد:
خب که،میدونی سپتامبر میرم هامبورگ،مامانم اینا گیردادن که این 2،3ماه رو بیا ایران بمون.معلوم نیست کی برگردی باز.

-راست میگه مامانت دیگه،چرا مخالفی؟

دستاشو تو هم قلاب کرد و جواب داد:
+مخالف نیستم،ولی اگه برم اینجاچی میشه؟تابستونه،مشتریا خیلی بیشتر از وقت عادی‌ان،نمیخوام ضررکنی با رفتن من.

بامحبت دستشو روی دستای امید گذاشت:
-واسه‌ی این ناراحتی؟میدونستیم که یه‌روزی میرسه که بری،به‌فکراینا نباش.
هفته بعد آلپ اینجا ورک‌شاپ داره،یکی‌رو انتخاب می‌کنم که اینجامشغول شه.تو نگران نباش.

صورت امیدباز شد:
+جدی میگی؟یعنی ناراحت نشدی؟

خندید و ضربه‌ای به دستای امید زد:

-معلومه که ناراحت نشدم،شروع کن به جمع‌وجور کردن که زودتربری،مامانت اینام حق دارن،این چندوقتم تا یکی‌رو پیداکنم خودم میمونم جای تو، فردا رو ظهر نیا برو دنبال کارای دیگت ،فردا غروب بیا وسایل اینجاتو جمع کن.اینجوری کاراتم جلو میافته.

 

@Sety2007

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در هم اکنون، ماهین00 گفته است :

گوگوش

پارت 8

[URL=https://uupload.ir/view/02_shabe_shishey_x34y.mp3/][IMG]https://s4.uupload.ir/css/images/udl6.png[/IMG][/URL]

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...