رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان از من تا ما| عسل الماسی کاربر انجمن نودهشتیا


Asal7048
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام:از من تا ما

ژانر:عاشقانه

نویسنده:عسل الماسی(A.A70)

مقدمه:قَسَم خوردَن فَقَط اونجا که بابا طاهِر میگه:

بِه وَالله که جانانَم تویی تو

به سُلطان عرَب جانم تویی تو

نِمیدانم که چونم یا که چَندَم

همی دانم که جانانم تویی   تو

خلاصه:

داستان زندگی من...

شاید کلیشه ای بنظر برسه، شاید با خوندنش حس کنین که تابحال این داستان رو خوندید!

شاید این به دلیل وجود صمیمت توی داستان منه!

از زمانی که نهال زندگیم کاشته شد و به وجود اومدم؛ تصمیم گرفتن که اسمم رو عسل بزارن!

اما الان پس از مدت ها، پس از گذشت سال های متمادی و مرگ پدر و مادرم، من عسل؛ زندگی تازه ای رو شروع کردم.

اما این شروع تازه ترکیب شد از کلی اتفاقات هیجان انگیز و هولناک.

شاید با خوندن داستان من گریه کنید؛ شاید بخندید و حتی شاید به یاد داستان گذشتتون

بیفتید.‌

اما فقط این رو بدننید که من، عسل تازه متولد شده، در اون روز و در اون اتاق تاریک چیزی را دیدم، که باعث شد بزرگترین حقیقت زندگی من فاش بشه.

ویراستار: @M.gh

ناظر: @M.f

ویرایش شده توسط Asal7048
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از من تا ما

(پارت‌ اول)

(نهال)

استاد داشت درس میداد و من خیره پنجره بودم و بیرون و که لباس سفید تنش کرده بود نگاه میکردم و تو فکر بودم.  قدیما چقدر خوشبخت بودم،همه چیز داشتم.عشق، محبت،خوشبختی.تا اون کذایی.حیف که دیگه گذشته ها برنمیگردن،تو سن ۱۸سالگی دنبال کار گشتم،تا تو یه باشگاهی مربی رقص شدم.خسته بودم؛از همه چی از همه کس‌.با خسته نباشید استاد ،به خودم اومدم.جزوه و کتابارو جمع   کردم و   کولم و برداشتم و بدون خداحافظی از ملیکا  رفتم خونه.وقتی وارد خونه شدم موجی از سردی و بی روحی به صورتم خورد.خونه ای  که قبلا پر از شادی و خنده بود  ولی الان...خونه ما یه خونه دو طبقه بود که طبقه اول یه پیرزن و شوهرشن طبقه دومم من زندگی میکنم.یه خونه دو خواب که وقتی وارد میشی  اول به آشپزخونه نسبتا بزرگی  میبینی  و بعد دو متر کنار تر دو تا پله پایین  میرسه به سالنش.کنار اشپزخونم یه راه رو  داره  که به دوتا اتاقا  و سرویس میرسه.وارد اتاقم شدم.یه اتاق بزرگ که گوشه تخت بنفشم و گذاشته بودم و کنارش پاتختی؛ که روش یه اباژور خوشگل بود. کنارشم رو به روی تختم یه میز تحریر بود که روش لب‌تاپم بود. باید یه میز نقشه کشیم سفارش میدادم.کنارشم یه کتابخونه دیواری که کتابام توش بود چه درسی چه رمان‌. کنارشم کمد دیواریم بود. میز ارایشمم کنارش قرار داشت.که به درش اینه قدی نصب بود.لباسامو دراوردم و رفتم جلو ایینه وایستادم.دختری که تو ایینه بودو نشناختم.یه دختره نوزده ساله، که چهرش هیچ درخشش و شور و نشاطی نداشت. رفتم ببینم چی داریم بخورم که با خالی بودن یخچال مواجه شدم. از وقتی تنها شدم اصلا حوصله خرید و ندارم. بیخیالش شدم و برگشتم تو اتاق و رو تخت دراز کشیدم و بشمار سه خوابم برد.

صبح با صدای زنگ گوشی بیدار شدم.ملیکا بود. دوست صمیمیم.

 _ ها؟

 _ ها و زهرمار دختره چشم سفید گمشو بیا کلاس   دیگه.

 فقط بیست دقیقه به شروع کلاس مونده   بود.عین جت بلند شدم و یه تیپ ساده زدم و   بدون خوردن چیزی،زدم بیرون.سوار اتوبوس شدم،که ملیکا زنگ زد.ریجکت کردم و جوابشوندادم.این کلاس چهارمین جلسه بود،ولی من به خاطر حالم مرخصی گرفته بودم و این جلسه اولم بود.اتوبوس که وایستاد زود خودموانداختم بیرون و با سرعت به سمت کلاس  دوییدم.پنج مین بود که کلاس شروع شده بود.  در زدم و نفس عمیق کشیدم.

  _ بفرمایین

  _ سلام استاد.

  _ سلام.

  _ میتونم بیام تو؟

  به قیافش نگاه کردم.حدودا ۳۰،۳۵سالش بود.  چشمایی به رنگ قهوه.و موهای لخت مشکیش صورتشو قاب گرفته بود.هیکلی ورزیده ای داشت.درکل میشد گفت خوشتیپ و جز آدم های جذاب ها حساب میشد.با صداش   به خودم اومدم.

_ من جلسه اول هم گفتم کسی  که بعد از  من بیاد حق ورود به کلاس رو نداره.

  _ ولی استاد من اولین جلسمه.

_ دلیل نمیشه شما که دیگه ترم اولی نیستین.

  کم نیاوردم و گفتم.

  _ همه استادا درک و   شعور دارن‌که شاگردشونو که اولین جلسشه   راه بدن.

  سکوت همه کلاس رو فرا گرفت.

ویرایش شده توسط Asal7048
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

(پارت دوم)

استادم که حرصش گرفته بود از بین دندون های بهم چفت شدش گفت:

_ دیگه تکرار نشه. 

نیشخندی زدم و گفتم:

_ چشم.

یه نگاهی دور تا دور کلاس انداختم و دیدم که  فقط کنار یه پسر خالیه.ملیکا بیشعور چرا برام  جا نگرفت؟با بی میلی رفتم کنارش نشستم.  کلاس که تموم شد ملیکا اومد سمتم.  

_ نهال؟

 _ هوم؟ 

_ چرا با استاد اون طوری حرف زدی؟  

_ حقشه بابا.یکم شعور نداره خب لعنتی من  جلسه اولمه.حیف درسش مهمه وگرنه  دکور صورتشو میاوردم پایین.

یهو یکی گفت:  

_ همینکارم کردی.

با صدای اون پسره که اسمش عرشیا بود،  برگشتیم سمتش.

 _ به شما ربطی نداره.  

یهو بلند شد.

  _ چه زری زدی؟

 منم بلند شدم.

 _ زر و که تو میزنی.

 این پسره جز خرپولای تهران بود، البته به لطف  باباش.تو دانشگاه شاخ بود هیجکی جرئت    نداشت بهش بگه بالای چشمش ابروِ.موهای  قهوه ای روشن داشت با چشمای عسلی.  پوست سفید و هیکلی ورزیده.با عصبانیت،  بازومو گرفت که منم با حرص بازومو کشیدم.

_ ولم کن عوضی.  

_ ولت نکنم چیکار میکنی جوجه؟

 همه وایستاده بودن و نگاه میکردند هیچکس   جرئت نداشت بیاد جلو.

 

ویرایش شده توسط Asal7048
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت‌ سوم)

یهو دستشو برد بالا بزنه تو صورتم که دستشو گرفتم.

_ هنوز اونقدر بی کس و کار نشدم که تو بزنی تو صورتم.

دستشو با حرص پس کشید و گفت:

_ منتظر تلافی باش خانومی.

بعدم رفت.برگشتم سمت ملیکا و گفتم:

_ میرسونی من و یا خودم برم؟

_ میرسونمت.

لبخند ملیحی زدم و با برداشتن کولم سمت در راه افتادیم.ملیکا یه سال از من بزرگتر بود.یه دختر قد بلند با چشای درشت مشکی و موهای مشکی رنگی که تا شونشه.از دوران دبیرستان باهم دوست بودیم منم چون یه سال جهشی خونده بودم تو یه کلاس بودیم.هردومونم‌رشته مهندسی عمران قبول شدیم.

_امروز این پسره اعصابمو بهم ریخت.

_ ولی خیلی خوشگله.

_ خوشگلیش بخوره تو سرش.وقتی اخلاقش سگه.

_ بپر پایین رسیدیم.

_ دستت طلا.

در خونه رو باز کردم و رفتم تو.مستقیم رفتم حموم و زیر دوش اب سرد.برخورد اب سرد با تنم همیشه ارامش خاصی بهم میداد.وقتی اومدم بیرون با همون حوله خودم و انداختم رو تخت و از فرط خستگی خوابم برد.صبح با گلودرد وحشتناکی بیدار شدم.بله،سرما خورده بودم.به زور بلند شدم و یه تیپ ساده مشکی زدم و زنگ زدم ملیکا.

_ جانم؟

_ ملیکا میای دنبالم؟

_ اره عزیزم بیا پایین.

همینکه پامو از در بیرون گذاشتم ماشین 206 جلو پام ترمز کرد.سوار شدم  که  ملیکا با دیدنم مات شده نگاهم کرد و گفت:

_ وای دختر چت شده؟

_ سرما خوردم.

_ ای بابا میخوایم بریم دکتر؟

_ نه بابا یه سرماخوردگیه سادست.

_ عجب.

دیگه تا برسیم کسی چیزی نگفت.

_ خوشگل خانم رسیدیم.

بی حرف پیاده شدم که ملیکا دستم و کشید و گفت:

_ نهال، هنوز نیم ساعت مونده بیا بریم  کافه یه چیزی بخوریم.

_ بریم.

یه کافه با دکور مشکی و نورای زرد.موزیک ملایم و بدون کلامی که توش پخش میشد ادم و به ارامش دعوت میکرد و چون نزدیک دانشگاه بود پاتوق دختر مسرای دانشگاهم بود.

وقتی وارد شدیم با دیدن کسی که دیدم کلافه به ملیکا گفتم:

_ ملیکا بیا برگردیم.

با تعجب گفت:

_ چرا؟

_ این پسره عرشیام اینجاست.

_ وای نهال توروخدا شر درست نکن.

سری تکون دادم و بی اهمیت سمت میز دونفره ای رفتم و نشستم.ملیکا رفت سفارش بده و منم سرم رو میز گذاشتم که حضور کسی و حس کردم.سرم و بلند کردم که دیدم عرشیاست.

_ فرمایش؟

به کیکی اشاره کرد و گفت:

_ اینو برای تو اوردم تا اشتی کنیم.

ابرویی بالا انداختم و دستامو بغل کردم و به صندلی تکیه دادم و گفتم:

_ جالبه، چیشده که جناب عرشیا خان کیانی برای دشمن خونیش کیک میاره؟

پوزخندی زد و گفت:

_ نترس توش مرگ موش نریختم.

_ یعنی انقدر بدبختی که بخوای با مرگ موش بکشیم؟

بشقاب و کشیدم سمت خودم و اولین چنگالو که زدم.

ویرایش شده توسط Asal7048
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 (پارت چهارم)

‌    دوتا شاخک دراز تو کیک بود که داشتن تکون 

   میخوردن.به سرعت بلند شدم و جیغ‌فرابنفشی

  کشیدم.همه داشتن نگاهم میکردن و خندشون

  رو هوا بود.خواستم یدونه بخوابونم تو گوشش

  که دستمو گرفت و پیچوند.

  _ آخ.

  _ گفته بودم منتظر تلافی باش.

  دستمو با حرص پس کشیدم که یه‌تراول‌پنجاهی‌

  از کیفش بیرون کشید و گذاشت رو میز بعدم‌با

  اون پوزخند مزخرفش رفت.با حرص کولمو 

  برداشتم و رفتم بیرون که دیدم ملیکا داره

  با تلفن حدف میزنه منتظر شدم قطع کنه.قطع  

  که کرد گفتم:

  _ چرا نیومدی پس؟

  _ والا من دیدم عرشیا اومد سمتت گفتم شاید

  یه عروسی بیفتیم.

  _ وای ملیکا خفه شو.

  کل جریانو براش تعریف کردم که پقی زد زیر 

  خنده.از کلاس که بیرون اومدیم،ملیکا گفت:

  _ نهال، مامان زنگ زد گفت شام بیای خونمون.

  _ مرسی ولی تنها باشم بهتره.

  _ زهرمار تورو نبرم مامانم میکشتم.

  _ باشه.

سوار ماشین شدیم  و من سر راه یه جمعه شیرینیم خریدم...ملیکا در و با کلید باز کرد و گفت:

  _ مامان، مهمونتون اومد.

  _ خوش اومد.

  _ سلام خاله جون.

  _ سلام عزیزم، خوبی؟

  _ مرسی خوبم ببخشید مزاحمتون شدم.

  _ دیگه نشنوم از این حرفا بزنیا تو مثل ملیکایی

  برامون.

_ بفرمایین.

 _ این کارا چیه اخه نهال.صد دفعه گفتم از اینکارا نکن.

_ یه شیرینیه دیگه خاله جان.

  ملیکا دستم و گرفت و برد تو اتاقش. با ملیکا داشتم حرف میزدم ‌که یهو در باز شد و

  ماکان داداش بزرگتر ملیکا وارد شد.ملیکا با

  حرص گفت:

  _ به تو یاد ندادن عین گاو سرتو نندازی پایین

  بیای تو؟

 _ هه، ببین کی از این حرفا میزنه.

  _ سلام، خوبی؟

  _ سلام آبجی کوچیکه.

  ماکان عین داداشم بود رو من و ملیکا خیلی 

  غیرت داشت.حدودا دوماه بود که نامزد کرده 

  بود.سه نفری گرم صحبت بودیم که صدای خاله

  شادی اومد.

  _ بیاین شام‌.

  _ سلام عمو

  _ به به نهال خانوم.دستور میدادین یه گاوی‌

  گوسفندی چیزی جلو پاتون قربونی میکردیم.

  _ ای بابا عمو من که همیشه چطرام اینجا بازه.

  _ شوخی میکنم عموجان.قدمت رو چشمای منه.  منکه میگم بیا پیش ما زندگی کن.والا میترسم روح اون خدابیامرزم تو عذاب باشه.

  _ نه ممنون عموجون.

مادر پدرم و تو یه تصادف از دست داده بودم

تو جاده که بودیم بابام خسته شده بود ولی به روی خودش نمیاورد همینکه خمیازه کشید   بابام  کنترل ماشین و از دست داد و رفتیم ته دره مامان بابام همون موقع تموم کردن.من بعد یه هفته از کما دراومدم.حتی نتونستم برای اخرین بار ببینمشون.برخلاف اسرار خالم پیششون نموندم و به خونه خودمون رفتم.

  _ چی بگم دیگه من هرچی میگم تو حرف‌خودتو

  میزنی‌. 

  _ نهال، حامد بیاین دیگه غذا سرد شد.

  _ اومدیم خانمم.

  شام و با خنده و شوخیای ملیکا و ماکان

  خوردیم.

 

 

ویرایش شده توسط Asal7048
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 (پارت پنجم)

 _ خب من دیگه برم.

  _ کجا؟مگه من میزارم بری؟

  _ نه دیگه خیلی زحمت دادم ممنون.

  _ یعنی انقدر باهات غریبه ایم؟

 _ این چه حرفیه خاله جون شما مثل مامان بابای  منین.ولی خب ملیکا میدونه فردا کلاس داریم.

  نگاه همه به سمت ملیکا کشیده شد.ملیکا گازی  به سیبش زد و گفت:

  _ مامان داره چرت و پرت میگه‌کدوم‌پلشتی‌

  جمعه میره دانشگاه؟

  _ خب پس حرفی نمیمونه.

  _ اما...

  _ بسه دیگه برید بخوابید.

  مجبوری رفتم تو اتاق مهمان.بعد از چند دقیقه،ملیکا با یه دست لباس راحتی وارد شد.

  _ بیشعور این چه حرفی بود که تو زدی؟

  _ حالا یه شب بمونی اینجا میمیری؟

  _ توکه میدونی من تنهایی راحت ترم.

  _ انقدر حرف نزن.بیا این لباسو بپوش.

  بعد از گفتن شب بخیری در و بست و رفت.

  لباسا رو پوشیدم و رفتم دستشویی نگاهی به خودم تو ایینه کردم.  پوست سفید و موهای بور تا تا پایین کمر.مژه های بلند و فرم چشملی طوسیم و قاب گرفته بود‌. بینی قلمی از صدقه سری مامانم که ۲۴ ساعت من و میفرستاد باشگاه اندامم عالی بود. خوشگل بودم.ولی خوشگل بودن چه فایده ای داشت؟حاضر بودم زشت ترین دختر عالم بودم ولی پدر و مادر داشتم خزیدم زیره پتو و نفهمیدم کی خوابم برد.صبح با صدا زدنای ملیکا به زور  بلند شدم.

  _ پاشو دیگه چقدر میخوابی.

  _ چشم نداری خواب من و ببینی؟

  _ نه. پاشو بریم صبحانه بخوریم.

  بعد از صبحانه ماکان من و رسوند خونه و رفت  یه تیپ سرتاپا مشکی زدم و اژانس گرفتم؛ رفتم بهش زهرا.برنامه هر جمعه ام بود میومدم سر   خاک مامان بابام.به سمت قطعه بیست و  هشت رفتم.

 _ سلام مامان،سلام بابا حالتون خوبه؟من و

  نمیبینین خوشین؟جاتون راحته؟شما که خوبین فقط من و تنها گذاشتین و رفتین.

  از ته دلم گریه کردم.بعد از دوساعت از اونجا

  دل کندم و رفتم خونه.امروز باید میرفتم 

  باشگاه.من تو یکی از بهترین باشگاه های تهران  مربی‌رقص‌بودم.حقوق‌خیلی‌خوبیم‌میگرفتم      از اونجایی که حقوق بازنشستگی باباهم بوداز نظر مالی هیچ مشکلی نداشتم.حتی به پول  باشگاهم نیازی نداشتم ولی برای روحیه خودممیرفتم.من از بچگی عاشق رقص بودم.مامانممعلاقه امو دید من و فرستاد کلاس.مدرک مربی  گریمم که گرفتم رفتم سرکار.ساک باشگامو‌  اوردم تو گروه وات ساپمون گفته بودم تم امروز  سفید صورتیه.یه شومیز استین کوتاه سفید با      یه دامن بالای زانو صورتی برداشتم با یه کفش    عروسکی صورتی اکلیلی.موهامم ک لخت بودیه تل سفید گذاشتم رو سرم.پوستم صاف بود  نیاز به کرم و پنکیک نبود فقط یکم مرطوبکننده زدم.یه خط چشم کلفت با ماتیک صورتی   غلیظ.یکمم سایه صورتی زدم.مژه های بلندم خیلی قشنگ چشمای طوسیم و بغل کرده بود.یه شلوار تنگ لی ابی با مانتو کتی مشکیشال سورمه ایمم تنم کردم و ونس سفیدمم پام کردم.موهامم از پست گذاشتم بیرون چطریاممبه یه ور حالت دادم.اسنپ گرفتم و رفتم‌باشگاه‌.  تنها جایی که من شاد بودم باشگاه و دانشگاه‌  بود.با ورودم اول به ازاده مدیر باشگاه و البته   مربی زومبا سلام دادم بعد منشی و دراخر بقیه مربیا.لباسامو عوض کردم و رفتم سرجام‌  و هم جارو زیر نظر گرفتم.از در که وارد میشدی منشی و میدی و سمت راستش رختکن  مخصوص شاگردا بود که توش با کلی کمد کوچیک تزئین شده بود. اما سمت چپ رختکن مخصوص مربیا بود.وارد  سالن که میشدی یه قسمت مخصوص TRXبود که ازش بندای مخصوصش اویزون بود.یه قسمتم دوچرخه داشت برا حرکات پا. یه قسمتم برای رقص که رو به روی شاگردا دیواری داشت که روش تماما ایینه داشت.یه سکوام رو به روی شاگردا بود که من باید وایمیستادم ولی  وقتی رقصو یاد میدادم خودمم میرفتم بین شاگردام.یه قسمتم مخصوص زومبا بود البته تایم اونا بعد ما بود تا اهنگا قاطی نشه.  عادتم بود با همه شاگردام دست بدمهمینجوری به همه دست میدادم که یه خانمی رو دیدم که چهرش خیلی به دلم نشست.

ویرایش شده توسط Asal7048
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت ششم)

  یه دختر با موهای نسکافه ای رنگ شده و چشم  های درشت کهربایی.بینی کوچیک و هیکل رو  فرم قد بلندتر از من.

  _ شاگرد جدید هستی خانومی؟

  _ بله.تعریف کلاس رقص این باشگاه و البته 

  خود شمارو خیلی شنیدم و اینکه فکر نمیکردم  

  مربیش خانم جذاب و دلربایی مثل شما باشه 

  سنتونم مشخصه خیلی کمه.

  _ ممنون شما لطف دارین.من نهالم.

  _ منم سارام.

  لبخندی زدم و گفتم:

  _ خب خانوما همه سرجاتون وایستین.

  رفتم سمت ضبط و اهنگو پلی کردم و شروع 

  کردم...

  با خستگی لباسامو عوض کردم و به خانم یزدانی(منشی)گفتم زنگ بزنه اژانس که  مدیر باشگاه گفت خودم میرسونمت. به خونه که رسیدم،مستقیم رفتم حموم و یه دوش گرفتم.از حموم که اومدم،یه دست تاپ شلوارک پوشیدم و موهام و حسش نبود سشوار بکشم گوجه ای بستمش. و با یکم کرم مرطوب کننده کارم و تموم کردم.خیلی خسته بودم یکم از غذای دیشب گرم کردم و خوردم و با برداشتن پتو و بالشتم رو کاناپه کنترل و گوشی به دست  دراز کشیدم و سرگرم دیدن فیلم ترسناک شدم... صبح با الارم گوشی بلند شدم و سمت سرویسرفتم و بعد از انجام کارای مربوطه بیرون‌اومدم یه بارونی سورمه ای با شلوار مشکی.موهامو جم کردم و چطریامم ریختم یه خط چشم نازکبا ماتیک کالباسی.مقنعمو سرم کردم و ساعتمو  بستم.کتونیای مشکیمو پام کردم و کولم و  برداشتم.زنگ زدم اژانس و رفتم پایین.با ورودم به کلاس ملیکا رو دیدم که سرش عین چی تو گوشیشه اروم رفتم سمتشو یدونه  زدم پشت گردنش که جیغش دراومد.

   _ چته وحشی؟

  _ چی تو اون گوشیت داری؟

  _ نهال جون من برسون.

  _ تو ادم نمیشی نه؟

  _ ادم شم که تو تنها شی؟

  _ اگه بهت رسوندم.

  _ نه نه غلط کردم.

  _ باز چرا درس نخوندی؟

  _ بابا دیشب داشتیم با ماکان فیلم نگاه‌میکردیم‌.

  _ خب حالا استاد اومد.

  _ خب بچه ها امتحان امروز خیلی مهمه.افرادی  که این امتحانو خراب کنن به شدت‌توبیخ‌میشن.

  با اسودگی از کلاس بیرون اومدم.مثل همیشه

  امتحانو عالی دادم.عاشق درس خوندن بودم.

  ملیکام که از صدقه سری من عالی داده بود.

  (دو روز بعد)

  _ عرشیا کیانی.

  بازم به اسم من نرسید.

  _ نهال پژوهش

  رفتم برگم و گرفتم مثل همیشه ۲۰.

 _ تو این کلاس فقط خانم پژوهش ۲۰ گرفتن.

  خانم پژوهش تبریک میگم اینده درخشانی در

  انتظارتونه.

  _ ممنونم استاد.

  تو این شرایط قیافه برزخی عرشیا بهم انرژی

  مثبت میداد.

 

ویرایش شده توسط Asal7048
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت هفتم)

 یه چشمک خوجل بهش زدم و رفتم نشستم،که استاد گفت:

_ خب کسایی که اسمشون و میخونم یا باید یه  پروژه ای که بهشون میگم و انجام بدن.یا این درس و حذف کنن.

بعد شروع کرد اسماشونو خوندن،اما هرچی میخوند به عرشیا نمیرسید‌.

_ وا پس چرا اسم این پسره رو نخوند؟

_ دارم براش وایسا.

بعد دستم و بلند کردم و گفتم:

_ ببخشید استاد.

_ بفرمایین خانم پژوهش.

_ فکر کنم اسم اقای کیانی رو یادتون رفت بخونین. _ اوه بله ممنون از یاداوریتون.

یه نیشخندی به عرشیا که از چشاش خون میزد بیرون زدم و گفتم:

_‌ خواهش میکنم.احتمالا اقای کیانی با پول باباشون تا اینجا اومدن.

همه سکوت کردن،حرفم خیلی سنگین بود‌. یهو عرشیا یورش اورد سمتم که دوستش جلوشو گرفت.استاد داد زد:

_ کیانی بشین سرجات،خانم شمام دعوا راه ننداز. کلاس که تموم شد واینستادم ملیکا بیاد.کولمو برداشتم و زدم بیرون.تو راه خونه بودم که یه ماشین اشنا دیدم.یه بنز مشکی.خدایا این ماشین کیه؟رفتم جلوتر که دیدم یه پسره‌یه دختر رو خفت کرده و داره میبو*ستش.پسره که برگشت دیدم عرشیاست.سریع چند تا عکس گرفتم و به سرعت دور شد. منتظر من باش اقا  عرشیا. ‌‌ از هیجان کاری که میخواستم انجام بدم سر راه به یه هایپرمارکت رفتم و وسیله پیتزا رو خریدم.با خستگی اشپزخونه رو جمع کردم و باز زدم مسواک خودم و رو تخت انداختم که بشمار سه خوابم برد... وارد کلاس شدم از شانس خوبم جز من‌عرشیا کسی نبود.رو صندلی کنارش نشستم که متعجب چشم از گوشیش گرفت و من و نگاه کرد‌‌.بدون هیچ حرفی گوشیشو سمتش گرفتم و عکسش و نشونش دادم.خواست حرفی بزنه که سریعتر گفتم:

_ کافیه این عکسو بین دو سه تا از بچه ها پخش کنم تا تو کل دانشگاه پخش شه و شرفت بره زیر پات‌.

_ چی میخوای لعنتی؟

بعد دست کرد تد کیفشو چکشو دراورد و گفت: _ _ _ چقدر؟

_ هه،پولتو بزار دم کوزه ابشو بخور بچه خوشگل.یه وقت پولای ددی جونت تموم نشه. دم پر من نشو تا کل دودمانتو به باد ندم.

بعدم رفتم و نشستم سرجام.اونم با ورود چند تا از بچه ها نگاه عصبانیشو ازم گرفت و ساکت‌شد‌... هزار بار خودم و لعنت کردم که چرا نزاشتم‌ملیکا برسونتم.خیابون خیلی خلوت بود و پرنده نمیزد.همینجوری سرم پایین بود که یه موتوری پیچید جلو که خوردم زمین.سرمو بلند کردم که دیدم یه موتور تمام مشکی از این خفنا.یه پسر که کلا کاسکت مشکی رو سرش بود و یه کت اسپرت چرم مشکی با شلوار و کفش مشکی پاش بود که اصلا حس خوبی بهم نمیداد.پیاده شد و اومد  سمتم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

(پارت  هشتم)

  کلاه کاسکتش و برداشت یه دستمال طرح اسکلت و دور دهنش بسته بود.

  _ چیه جوجه؟عین بید به خودت میلرزی؟

  صداش فوق العاده برام اشنا بود.بهم نزدیکتر شد که با گریه گفتم:

  _ توروخدا بهم کاری نداشته باش.هرکاری 

   بگی میکنم.

  اول متعجب نگاهم کرد و بعد کولمو گرفت و 

  گوشیم و از توش برداشت.رو یه زانو نشست

  و گفت:

  _ بازش کن.

  بدون هیچ حرفی بازش کردم که بعد پنج مین 

  پرتش کرد جلوم که با دست گرفتمش.بدون 

  حرف اضافه ای سوار شد و رفت...مطمئن بودم

  که اون پسره عرشیا عوضی بود چون عکسارو

  پاک کرده بود.تو عمرم به‌این‌اندازه‌نترسیده‌بودم.

  با صدای زنگ گوشی از فکر بیرون اومدم.ملیکا

  بود.

 _ جانم؟

 _ سلام خوبی؟

 _ مرسی، چیشده؟

 _ این پسره عرشیا بهم پیام داده.

  با شنیدن اسمش اخمام شدید تو هم رفت.

  _ خب؟

  _ گفت که اگه میشه یه مدت باهم باشیم من 

  ازت خوشم اومده.

  _ تو چی گفتی؟

  _ هیچی دیگه قبول کردم.

  _ تو خیلی بیجا کردی قبول کردی.

  _ وا نهال چته؟

  اتفاق امروز و کامل بهش توضیح دادم‌که گفت:

 ‌‌_ حالا اشکال نداره.بعدم فقط یه دوستی دیگه.

  _ بیخود،همین الان بهم میزنی.

  _ وا نهال چته؟چون به توپیشنهادنداده‌ناراحتی؟

  خیلی اروم گفتم:

  _ چی؟

  _ نهال...من معذرت میخوام.

  گوشی و قطع کردم.فکر نمیکردم همچی‌شناختی

  از من داشته باشه.این عرشیا عوضی بهترین  

  دوستم و ازم گرفت‌...

  با صدای الارم گوشی بلند شدم.نمیخواستم فکر

  کنن ضعیفم و ترسیدم.یه لقمه نون پنیر خوردم

  زدم بیرون.جلوی در دانشگاه، عرشیا رو دیدم که

  به ماشینش تکیه داده.رفتم سمتشو گفتم:

 _ دور دوست من و خط بکش.

 _ خودش که راضیه.

  _ اون احساساتیه نباید وارد اینجور رابطه ها 

  بشه.جنبشو نداره.کشش نداره.عقلش نمیرسه.

  _ اها اونوقت تو که یه سال ازش کوچیکتری

  میفهممی؟

 _ اره چون من میشناسمت.میدونم چه مارمولکی 

  هستی.ولش کن وگرنه من میدونم و تو.هنوز

  کار دیشبتو یادم نرفته.

  _ دیشب؟

  _ توروخدا نگو تو نبودی که فقط خودتو سیا 

  کردی.

  دیگه واینستادم جواب بده و راه کلاس و در پیش گرفتم.ملیکا رو دیدم که جلوی در کلاس    منتظروایستاده بود.دستم و به کولم گرفتم و بی‌توجه ازش خاستم رد بشم که بازوم و گرفت...

ویرایش شده توسط Asal7048
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت  نهم)

‌‌ _ باید باهات حرف بزنم.

_ من با کسی که اینطوری من و شناخته کاری ندارم. یه ثانیه نشد که چشماش پر اشک شد و گفت:

_ بهش گفتم دیگه نمیخوام باهاش حرف بزنم. نمیخوام باهاش دوست باشم چون نمیخوام تو رو از دست بدم. بعد هم تو بغلم گریه کرد.بغلش کردم و گفتم:

_ به ارواح خاک مامان بابام قسم.اون پسر لیاقت تورو نداره تو پاکی ولی اون یه کثافته.من به خاطر خودت میگم.حالا اشکاتو پاک کن بیا بریم سرکلاس. مشکوک به عرشیا که سوار ماشین شد نگاه‌کردم برگشتم سمت ملیکا که داشت ساندویچشو میخورد نگاه کردم و گفتم:

_ سوییچ.

سوییچ و پرت کرد که تو هوا گرفتمش.سوار شو باید بریم جایی. عرشیا رو تعقیب کردیم که یه دختر که مشخص بود از این دخترای خرابه رو سوار کرد و باهم رفتن یه ویلا تو خارج از شهر.از ماشین پیاده شدیم که ملیکا گفت:

_ نهال بیا برگردیم.

_ قلاب بگیر برم بالا.

از دیوار که پریدم در و باز کردم ودستش وکشیدم و رفتیم تو.یه ویلای دوبلکس بزرگ و مجلل بود رفتیم طبقه بالا از تو یکی از اتاقا صدای بدی میومد.

_ دیدی دیدی بهت گفتم اون لیاقت تو رو نداره؟

با گریه گفت:

_ اره توروخدا بیا بریم.

منم که دیدم حالش خوب نیست از ویلا بیرون اومدیم و رفتیم خونه من.اون شب ملیکا پیشم موند و تا صبح باهم فیلم ترسناک دیدیم و کلی تنقلات خوردیم.شامم مهمون ملیکا بودیم و پیتزا زدیم تو رگ.ملیکارو بردم پیش خودم که کمتر بره تو فکر.چون میدونستم چقدر روحیه حساسی داره.

سر کلاس مشغول یاد دادن یه مبحث به یکی

  از بچه ها بودم که ملیکا اومد و بعد از سلام

  و احوال پرسی گفت: 

  _ راستی نهال فردا یه مهمونی گرفتم.

  _ به سلامتی.

  _ توام دعوتی.

  _ ولی.

  _ نترس بابا پارتی نیست فقط بچه های کلاس

  دعوتن.

  _ حالا ببینم چی میشه.

  _ گوه نخور.

  اهنگ شادی پلی کردم و رفتم برای خودم لازانیا

  درست کنم.

  وقتی کارم تموم شد یه مشت دیگه پنیر پیتزا

  ریختم روش و گذاشتمش تو فر.وقتی حس 

  کردم درحال منفجر شدنم کشیدم کناراشپزخونه

  رو تمیز کردم و رفتم خوابیدم...

  یه شلوار لی و کفش اسپرت سفید با بارونی 

  مشکی پوشیدم موهامم کلا جمع کردم وچطریام

  و ریختم رو پیشونیم.یه خط چشم کلفت‌ماتیک

  کالباسی کیف یه وریمم انداختم و با برداشتن

  گوشی و کارت و کلید رفتم بیرون.سرگرم دیدن 

  مغازه ها بودم که یه لباس شیک چشمم وگرفت.

  یه شومیز کالباسی با یه شلوار تنگ مشکی.

  رفتم تو مغازه که فروشندش گفت:

  _ خیلی خوش اومدین بفرمایین.

  _ سلام اون شومیز و شلوار پشت ویترین و

  میخواستم.

  لباس تو تنم نشسته بود و هیکل رو فرمم و به 

  خوبی نشون میداد.یه شومیز سفید استین

  س‌رب‌که‌سر استیناش دوتا بند داشت که باید 

  خودت پاپیون ببندیش. کنار یقشم یه پاپیون

  داشت. بود والبته شیک.یه‌کفش‌پاشنه‌بلندمشکی

  انتخاب کردم و اومدم بیرون.رفتم برای خرید

  کادو.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت دهم)

دقیق نمیدونستم چی‌بایدبراش‌بخرم.همینجوری بی هدف مغازه ها رو نگاه میکردم که یهو یه دستبند خوشگل چشممو گرفت.رفتم تو وخریدمش.یه ساندویچ فلافلم خریدم و تو راه خوردمش.با خستگی خودم و رو تخت انداختم و بشمار سه خوابم برد.از حموم که اومدم‌، موهام و شونه کردم و روغن زدم.با اینکه لخت بودن ولی بازم اتو کشیدمشون.چطوریام و ریختم و یه تل سفید که روش پاپیون داشت رو رو سرم گذاشتم یکم مرطوب کننده و یه خط‌چشم‌کلفت با ماتیک کالباسی.لاک کالباسیمم به ناخنای بلند و کشیدم زدم و لباسمو پوشیدم و کفشمو پام کردم.یه مانتو سفید و شال طوسی ازادانه رو موهام انداختم.کیف دستی کوچیک کالباسیم و هم برداشتم و زنگ زدم اژانس. سرگرم میوه خوردن بودم که دیدم عرشیا رفت دستشویی اروم بدون اینکه کسی متوجه نشه رفتم بالا و در و روش قفل کردم و گفتم:

_ انقدر بمون اونجا تا بپوسی.

محکم زد به در و گفت:

_ وا کن این درو.

_ No.

_ من از اینجا بیام بیرون تا بت میگم.

_ اگه اومدی حتما.

_ وا کن این لامصبو.

_ ملیکا صدام میکنه باید برم.بای.

ریز ریز خندیدم و دیگه به بقیه حرفا وتهدیداش گوش نکردم و اومدم پایین.اصلا به بودن تو جمع عادت نداشتم.رفتم پیش ملیکا و گفتم:

_ ملیکا من میرم.

_ چی داری میگی؟هنوز ۱۲ ام نشده.

_ میرم اصلا حوصله جمع و ندارم.اینم کادوت.

کادو رو باز کرد که به وضوح درخشش چشماش و دیدم.بغلم کرد و گفت:

_ وای دستت درد نکنه.ولی بازم نمیزارم بری.

با عجز گفتم:

_ ملیکا لطفا.

با ناراحتی گفت:

_ باشه بزار بگم ماکان برسونتت.

لباسامو عوض کردم؛ خزیدم زیر پتو و اخیش بلندی گفتم و با لذت بالشو بغل کردم و خوابیدم.

_ دختر تو چیکار کردی؟

خندیدم و گفتم:

_ خدایی حال کردی چه انتقام سختی ازش گرفتم؟ _ وقتی همه رفتن خواستم برم دستشویی که دیدم قفله.

با هیجان گفتم:

_ خب، بعدش؟

_ همینکه در و باز کردم عرشیا اومد بیرون و گفت:دارم براش.بعدم رفت.

پقی زدم زیر خنده.

_ خوب کردم.

_ امروز باشگاهی؟

_ اوم فردام میخوام برم بهشت زهرا.

_ اوم اینو میدونم برنامه هر جمعته.

با اومدن استاد دیگه چیزی نگفتیم و به درس گوش دادیم.

صبح که بلند شدم سریع یه چایی خوردم و یه تیپ سرتاپا مشکی زدم و اژانس گرفتم و رفتم بهشت زهرا.مثل همیشه کلی دردودل کردم‌ و اشک ریختم.یهو صدای گریه سوزناک اشنایی توجه امو جلب کرد.دنبال صدای گریه گشتم که به یه مردی رسیدم که داشت گریه میکرد. از پشت خیلی برام اشنا بود.یکم رفتم نزدیک تر که،وای خدای من عرشیا بود.رفتم پیشش نشستم.هنوز متوجه اومدن من نشده بود.

_ نمیدونستم اینجور چیزام حالیت میشه.

با این حرفم سریع اشکاشو پاک کردم بهم نگاه کرد‌.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت یازدهم)

تو چشماش یه غم خاصی بود نمیدونم چرا تا حالا متوجهش نشده بودم.یه غم که انگار نمیتونست با کسی راجبش حرف بزنه.

_ میدونی انگار یه چیزی هست که خیلی اذیتت میکنه و نمیتونی راجبش حرف بزنی.میتونی گذشته رو فراموش کنی و راجبش با من حرف بزنی.

بعد لبخند جذاب و مهربونی زدم و دستم و رو شونش گذاشتم.

_ از کجا فهمیدی؟

_ چشمات بهم گفت.گفت که نیاز داری یکی‌ حرفاتو بشنوه.

_ از کجا بدونم بعدا تو دانشگاه برام شر درست نمیکنی؟

_ من ادم سواستفاده‌گری نیستم اقا کیانی. میتونی نگی.

خواستم بلند شم که شروع کرد به حرف زدن.

_ من تو یه خانواده پولدار و البته خیلی اصیل به دنیا اومدم.بابام چند تا شرکت بین المللی داره و مامانمم دکتر زنانه.یه برادر و یه خواهر داشتم.

_ داشتی؟

به اینجا که رسید چشم هاش دوباره پره اشک شد. _ اره داشتم.اسمشم عسل بود.به شیرینی اسمش بود.اما درست وقتی که ۹ سالش بود،فوت کرد.با اینکه اون نه سالش بود و من دوازده ولی به شدت روش غیرتی بودم از ته دلم دوستش داشتم.بهم خیلی وابسته بودیم.گاهی انقدر روش غیرتی میشدم که خودش کفری میشد. عسل محبوب همه بود کل فامیل دوستش داشتن.گاهی وقتا دختر پسرای فامیل بهش حسودی میکردن.اون تک دختر و ته تغاری خانواده ما بود.اخرین نوه هر دو طرف بود و مامان بزرگا و پدربزرگام به جور دیگه دوستش داشتن. به اینجا که رسید چشماش شروع به باریدن‌کرد:

_ بعد از مرگش من داغون شدم دیگع درس‌خون نبودم میدونی وقتی عسل بود من عاشق درس بودم.ولی وقتی رف همه علایقم از بین رفت. عرفان داداش بزرگم اینجوری نبود هممون با رفتن عسل مردیم.عرفان نمیخواست غرور مردونش خورد شه به خاطر همین به روی‌ خودش نمیاورد وگرنه هنوز ک هنوزه با اینکه ۲۷سالشه ولی گاهی وقتا عکس عسل و نگاه میکنه و گریه میکنه.مامانمم که دیگه نگم.تنها کسی که ارامش خودشو حفظ کرد،بابام بود. مامانم تو حسرت بافتن موهای عسل سوخت. منم هر جمعه میام سر خاکش‌.

_ سبک شدی؟

_ اره واقعا ازت ممنونم.

به سنگ قبر نگاه کردم...

عسل کیانی...

ویرایش شده توسط Asal7048
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت دوازدهم)

براش فاتحه خوندم و گفتم:

_ خدا رحمتش کنه.خب دیگه من باید برم.

_ وایسا برسونمت.

_ نه ممنون اژانس میگیرم.

_ منتظرم.

و بدون هیچ حرف اضافه دیگه ای رفت.سوار ماشین شدم که گوشیم زنگ خورد.ملیکا بود. طبق عادت همیشگیم گوشی و گذاشتم رو اسپیکر‌.

_ بله؟

_ نهال کی میمیری من از دست تو راحت شم؟ اگه به من رسونده بودی من این نمره کوفتی رو نمیگرفتم.معلوم نبود اون روز کدوم الاغی رو اعصاب تو یورتمه رفته بود که تو باز سگ شده بودی عین چی پاچه میگرفتی.بزار اون عرشیا ذلیل شده رو ببینم...

_ ملیکا خفه شو گوشی رو اسپیکره.

_ خب باشه.

عرشیا دیگه نتونست خودش و نگه داره و زد زیر خنده.

_ اون کیه داره تو رو ارشاد میکنه؟

_ همونی که بهش نسبتای خوب خوب دادی.

_ هه حنات دیگه پیش من رنگی نداره.کی بود میگف...

_ وای ملیکا ببر صداتو بخدا راست میگم.

به عرشیا اشاره کردم حرف بزنه.

_ سلام خانم دادفر.

_ ایوای سلام خوب هستین؟

_ ممنون.

_ حالا دیدی؟

_ گمشو.

بعد هم قطع کرد.

_ ببخشید حواسش نبود.

_ ایرادی نداره ولی مشخصه دل پری از من‌داریا. خندیدم و چیزی نگفتم.

_ همینجاست.بیا بریم یه چایی بخوریم.

_ نه مزاحم نمیشم.

_ مزاحم چی؟نترس بلایی سرت نمیارم.

_ باشه تو برو من ماشین و پارک میکنم میام

. دیگه چیزی نگفتم و از ماشین پیاده شدم.

_ تو اینجا تنها زندگی میکنی؟

_ اره‌پدر و مادرمو پارسال از دست دادم.

_ متاسفم.خرجت و چجوری درمیاری؟

_ من تو باشگاه مربی ام.

_ اها بابت چایی ممنون.

بعد از اینکه رفت، ملیکا زنگ زد.

_ خاک تو سرت.

_ چرا خاک تو سر من؟

_ تو نباید یه نوایی به من بدی؟

_نوا دادم آی کیوت پایین بود نفهمیدی گیج.

بعد از اینکه قطع کردم، واسه خودم ماکارونی درست کردم و گرفتم خوابیدم فردا ساعت ۳ کلاس داشتم. صبح بلند که شدم، نشستم رو مبل.یهو دلم هوای مامان بابام و کرد.به خاطر همین بلند شدم و رفتم از بالای کمد البوم خانوادگیمون و بیارم.صندلی و گذاشتم و رفتم روش وایستادم بازم دستم نرسید به زور دستم و خم کردم که انگشتام البوم و لمس کرد، خواستم برش دارم که یه صندوق افتاد پایین و از توش یه تیکه کاغذ تا شده و یه شناسنامه بود‌.از صندلی اومدم پایین و شناسنامه رو برداشتم و بازش کردم.با دیدم اسم صاحب شناسنامه چشمام ۴ تا شد.

ویرایش شده توسط Asal7048
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت سیزدهم)

عسل ‌کیانی،شناسنامه خواهر عرشیا تو خونه ما چیکار میکنه؟با صدای زنگ گوشی به خودم‌ اومدم. _ ها؟

_ وای نهال کجایی؟

_ برای چی؟

_ برای چی؟ده دقیقه دیگه کلاس شروع میشه‌.

_ وای اومدم اومدم.

شناسنامه و کاغذو و لای جزوم گذاشته سری اماده شدم.مطمئنا این کلاسم میپرید چون امکان نداشت به موقع برسم. تو حیاط منتظر ملیکا بودم تا کلاسش تموم شه من که نتونستم برسم و راساش حوصله کلاسم نداشتم.عرشیا داشت میومد سمتم. 

_ ببخشید نهال خانم.

تعجب کردم و گفتم:

_ بله؟

_ میشه جزوه کلاس استاد صادقی رو بهم‌بدین؟

مشکوک نگاهش کردم و بعد جزوم و از کیفم دراوردم و گفتم:

_ بفرمایین اینم جزوه.

خواست بگیره که دستم و کشیدم و گفتم:

_ ولی حواست باشه یه عالمه دوست دارم که میتونن در عرض نیم ساعت بهم جزوه برسونن. فکر خراب کردن جزومو از سرت بنداز بیرون.

بعدم با دیدن ملیکا که داره دنبال من میگرده از از کنارش رد شدم.کل جریانات شناسنامه رو براش تعریف کردم.خیلی تعجب کرد و گفت به عرشیا فعلا چیزی نگم.خلاصه،بعد یه کلاس خسته کننده دیگه؛ملیکا من و رسوند و رفت. اما من تازه به گندی که زده بودم  پی بردم.پاهام سست شد.سری زنگ زدم ملیکا.

_ سگ بگیرتت ایشالله چی میگی؟

_ ملی شماره عرشیا رو داری؟

_ اره برا چی؟

_ وای ملیکا شناسنامه لای جزوه بود.

_ یادداشت کن.

شماره مشترک مورد نظر خاموش میباشد.برای صدمین باره که صدای نحس این زن و میشنوم. سعی کردم بهش فکر نکنم و راحت بخوابم.ولی مگه میشد؟کل شب و بیدار بودم...

(یک هفته بعد) الان یه هفته است که خبری از عرشیا نیست.از دوستاشم که خبر گرفتم اونام خبری نداشتن. داشتم پیاده میرفتم سمت خونه،که یهو بارون شدید شد.اهمیت ندادم. تقریبا خیس خالی شده بودم که رفتم زیر سایبون، که یه ماشین جلوم ترمز کرد‌ میدونستم رانندش کیه به خاطر همین بالا رو نگاه نکردم.از ماشین پیاد شد که منم رفتم سمتش.درست رو به روی هم بودیم و هر دومون خیس.

_ باید باهم حرف بزنیم.

_ من حرفی با تو ندارم.

و جهت مخالف و در پیش گرفتم که با حرف بعدیش شک زده سمتش برگشتم.

_ ولی تو خواهر منی.

ویرایش شده توسط Asal7048
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت چهاردهم)

_ من برادری ندارم.

  _ من برادرتم.

  _ من تک فرزندم.مامان بابام هم مردن.

  _ اره عسل تو خواهر منی.

  _ ساکت شو عوضی.من نهالم، نهال پژوهش‌.

  _ نخیر حالا دیگه اسم تو عسله.عسل کیانی.تک 

  دختر خانواده نیما کیانی.فهمیدی؟

  _ من دختر علی پژوهشم.

  _ ساکت شو عسل بیا بریم خونه‌.

  _ من با تو هیچ جا نمیام.

  _ باشه حداقل بیا بریم خونه خودت.

  بدون اینکه بهش محل بدم، دستم و برای

  تاکسی که داشت میومد بالا بردم و سوار شدم.

  عرشیا همینطوری خیلی عادی داشت نگاهم

  میکرد. رسیدم خونه و سری به ملیکا زنگ زدم.

  _ جانم؟

  _ ملیکا یه ماه برا من مرخصی بگیر خدافس.

  بدون اینکه اجازه بدم حرفی بزنه قطع کردم و 

  گوشیمم خاموش کردم. دو هفته تمام کارم شده

  بود گریه.چرا مامان بابام بهم دروغ گفتن؟حتی

  اگه عرشیا راست بگه هم بازم شما خانواده‌

  منین.با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم.

  شماره ناشناس بود.

  _ الو؟

  _ الو عسل؟

  _ من نهالم.اشتباه تماس گرفتین اقا.

  _ باشه باشه نهال قطع نکن.

  _ چی میخوای؟

  _ از وقتی به مامان بابا گفتم میخوان هرچه زود

  تر ببیننت.حداقل بیا بریم ازمایش بدیم.

  _ کی؟ کجا؟

  _ فردا صبح ساعت ۷.

  چیزی نگفتم و قطع کردم.

  صبح ساعت ۷ رسیدم ازمایشگاه که همزمان با

  من،عرشیا هم رسید.همراه عرشیا یه اقا و یه 

  خانم میانسال هم بود.من و که دیدن خشکشون

  زد.خانومه اومد سمتم و گونم و نوازش کرد و

  گفت:

  _ تو...تو عسل منی.تو دختر منی.

  خودم و کشیدم عقب و گفتم:

  _ نخیر خانم محترم من اسمم نهاله.پدرومادرم

  رو هم از دست دادم.

  به شدت تعجب کردن.انگار انتظار چنین رفتاری

  رو از من نداشتن.اون اقاهم که انگار پدر عرشیا

  بود، گفت:

  _ بهتر بریم.

  چیزی که باعث تعجب من میشد، شباهت بسیار

  زیاد من با اون اقا بود.انگار یه سیب بودیم که

  از وسط نصف شده بودیم.ازمایش و که دادیم

  گفتن جوابش ۲۰ روز دیگه اماده میشه.اما با

  پولایی که عرشیا بهشون داد.گفتن پس فردا

  حاضره.منم بدون حرفی زدم بیرون که یکی 

  دستم و گرفت.برگشتم دیدم پدر عرشیاست.

  با تعجب نگاهش کردم گه گفت:

  _ بیا بریم باهم ناهار بخوریم.

  دستم و کشیدم و گفتم:

  _ دلیلی نداره ‌که با ادمای غریبه ناهار بخورم.

  ساکت شد و چیزی نگفت.زنش اومد سمتم و 

  گفت:

  _ بیا حداقل برسونیمت.

  _ ممنون، اژانس گرفتم.

  بعدم بدون هیچ حرفی رفتم سوار شدم و رفتم

  خونه.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت پانزدهم)

داشتم درس میخوندم که یکی زنگ در خونه رو

  زد.تعجب کردم چون کسی در خونه من رو 

  نمیزد.مگه اینکه همسایه باشه که اونام رفتن 

  شهرستان پیش بچه هاشون.ملیکام که بخواد

  بیاد زنگ میزنه.بلند شدم و از تو چشمی،دیدم

  که عرشیا و خانوادشن.نفس عمیقی از حرص

  کشیدم و چادرم و سر کردم و در و باز کردم.

  _ سلام.

  مرده با مهربونی و عرشیا با خوشحالی سلام

  دادن.

  بی میل تعارفشون کردم که بیان تو.

  _ ببخشید یکم بهم ریختس نمیدونستم قراره

  برام مهمون ناخونده بیاد.

  خوب بهشون تیکه انداختم.خواستم برم‌براشون

  چایی بیارم که عرشیا گفت:

  _ بشین لطفا ما چیزی نمیخوریم.

  نشستم که پدرعرشیا گفت:

  _ دخترم جواب ازمایش اومد.

  بعد به من نگاه کرد.با استرس نگاهش کردم که

  گفت:

  _ جواب ازمایش ها بهم میخورد.

  اب دهنمو قورت دادم و به سختی گفتم:

  _ ولی من نمیخوام بیام با شما زندگی کنم.

  عرشیا تند بلند شد و با عصبانیت گفت:

  _ مجبوری.تو وصیتنامه پدر دزدتم نوشته بود

  که بعد مرگش تو بیای و مارو پیدا کنی.

  انگار عرشیام دیگه طاقتش طاق شده بود.

  دیگه نتونستم تحمل کنم.رفتم طرفشو یه سیلی

  خوابوندم تو گوشش و گفتم.

_ خفه شو‌.دزد خودتی و هفت جد و ابادت.بابای

  من عارش میاد توی لجن اسمشو بیاری‌.فکر 

  کردی همه مثل خودتن؟با بابای من درست

  صحبت کن.

  بابای عرشیا اومد من و جدا کرد و گفت:

  _ بسه دخترم.برو وسایلتو جمع کن.

  _ من نمیخوام با شما زندگی کنم.

  جدی شد و گفت:

  _ مجبوری فهمیدی؟تو دختر منی و باید پیش

  خانوادت زندگی کنی.عرشیا خواهرتو ببر تو 

  ماشین‌.

  عرشیا اومد سمتمو دستامو گرفت.

  _ ولم کن.ولم کن کثافت به من دست نزن.

  _ ساکت شو عسل.ساکت شو.

  به زور سوار ماشینم کردن حتی نزاشتن وسایل

  مو جمع کنم.وقتی به خودم اومدم که دیدم تو

  پولدار ترین مناطق تهرانیم.رو به روی یه عمارت

  ماشین و نگه داشت و بوق زد و یه مرد که کت 

  و شلوار تنش بود در و باز کرد.وارد خونه شدیم

  حیاط فوق العاده قشنگی داشت.پر از گلای 

  رنگارنگ و خوشگل.پامو که تو حیاط گذاشتم

  یکی بغلم کرد و تو حیاط چرخوندتم.یه جیغ

  فرا بنفش کشیدم که یکی گفت:

  _ عرفان داری چیکار میکنی؟

  پس این پسره خل و چل عرفان بود.من و 

  گذاشت رو زمین و گفت:

  _ هنوزم مثل قدیما از ارتفاع میترسی.

  سرد نگاهش کردم و چیزی نگفتم.رو به پدر

  عرشیا گفتم:

   _ اتاق من کجاست؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت شانزدهم)

اما اون بر خلاف من با مهربونی گفت:

  _ سارا، میشه اتاقشو نشونش بدی؟

  برگشتم رو به دختری که بهش میگفتن سارا.

  با برگشتنم هنگ کردم‌.همزمان باهم گفتیم:

  _ تو؟

  عرفان گفت:

  _ شما هم و میشناسید؟

  _ مربی رقصمه.

  سرد گفتم:

  _ میشه اتاق مو نشونم بدی؟

  با لبخند جذاب همیشگیش دستم و گرفت و

  گفت:

  _ بیا نشونت بدم.

  _ بیا عزیزم اینجا اتاق شماست.

  _ ممنون.

  رفتم تو و درم بستم.نگاهی به اتاق انداختم،

 یه اتاق تقریبا ۱۰ متری،که وسط اتاق یه تخت

  دو نفره سفید با رو تختی طوسی پررنگ و

  کمرنگ که یه عالمه بالشت و کوسن روش بود.

  دو طرفشم عسلی های ستش که روشون اباژور   

  های طوسی فانتزی بود.رو به روی تختم یه میز

  ارایش ست تخت بود به رنگ سفید که یه‌

  صندلی پارچه ای با پایه های چوبی طوسی 

  داشت.روی میز یه استند لوازم ارایش بود،که

  روش پر از لوازم ارایش بود.کنارشم انواع عطر 

  و ادکلن و اسپری.گوشه اتاقم میز تحریر ست

  تخت بود کلا سرویس چوبش ست بودن. بازم

  از همون صندلیا داشت. روشم یه لبتاب مشکی 

  و بلندگو داشت.

تو اتاقم دو تا در بود یکیش سرویس بهداشتی 

  و یکی ام یه اتاقک کوجیک که توش پر ازلباسای

  رنگاوارنگ بود.مانتو،شلوار.یه قفسه هایی ام‌بود

  که انواع ‌کفش توش بود. یه پنجره بزرگ تو 

  اتاق بود که به کل حیاط دید داشت.پرده های

  راه راه طوسی کمرنگ،پررنگ و کشیدم. و در 

  تراس و باز کردم.جقدر بزرگ بود یه صندلی 

  حصیری و یه میز توش بود.یه صندلیم از اینا

  که از ی چیزی اویزون بودن هم تو اتاق بود 

  کنار کتابخونه که پنج طبقه کوجیک بود و

  وصل دیوار بود هم بود به رنگ طوسی و 

  سفید. این اتاق رو خیلی دوست داشتم.

  رنگ خنثی طوسیش بهم ارامش میداد.رو تخت

  دراز کشیدم و به اینده نامعلومی که پیش رو

  داشتم فکر کردم که نفهمیدم چطور خوابم برد.

  با احساس اینکه یکی داره موهام و نوازش 

  میکنه بیدار شدم مامان عرشیا،میترا بود.

  همینطوری نگاهش کردم که گفت:

  _ میدونی چقدر تو حسرت نوازش این موها  

  سوختم؟

  از رو تخت بلند شدم.

  _ من میخوام برم خونمون.

  _ ولی دخترم خونه تو اینجاست.

  _ نه خونه من اینجا نیست.

  _ نمیشه.نه من نه بابات و نه داداشات چنین 

  اجازه ای بهت نمیدن.

  پوزخندی زدم و گفتم:

  _ اجازه؟ شما که بدون من راحت زندگیتونو

  میکردین.یه بارم دنبال من نگشتین.حالا اجازه؟

  _ کی میگه من دنبال تو نگشتم؟

  _ من علاقه ای به شنیدن چرندیات و دروغای

  شما رو ندارم خانم کیانی.بعد از شام میرم‌

  وسایلم و بیارم.

  با بغض و چشمای اشکی گفت:

  _ هرچی بخوای اینجا هست.اگه چیزی کم داری 

  بگو برات تهییه کنم.

  _ همه چی و نمیشه با پول خرید خانم کیانی.

  _ باشه باشه.بیا بریم شام بخور.

  _ ممنون من میل ندارم.

  _ عسل.

  _ من نهالم.

  _ باشه.

  و رفت بیرون.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت هفدهم)

چند دقیقه بعد سارا وارد اتاق شد.

  _ نهال، چرا نمیای شام بخوری؟

  تعجب کردم ولی به روی خودم نیاوردم.

  _ ممنون میل ندارم.

  _ خیلی خوشحالم که زنده ای.

  چیزی نگفتم که گفت:

  _ میدونی این خانواده خیلی دوست دارن.بعد

  از مرگ خیالیت همه داغون شدن.

  _ تو از کجا میدونی؟تو که نبودی اون موقع.

  _ به هر حال؛ میدیدم که مامان میترا چقدر با 

  عکست حرف میزد و گریه میکرد.عرفان تو 

  خونه خیلی از تو برام گفته.بین خودمون بمونه

  گاهی وقتی واقعا حسودیم میشد.

  لبخندی زدم و چیزی نگفتم که گفت:

  _ توام یکم کوتاه بیا.

  _ نمیتونم.نمیدونم چرا همه ازمن توقع دارن.

  اصلا چیشد که من پیش خانواده واقعیم بزرگ 

  نشد؟

  نفس عمیقی کشید و گفت:

  _ همونطور که میدونی بابات یه ادم پولدار کله

  گندس که دشمن زیاد داره.بابات چند تا شرکت

  بین المللی صادرات و واردات انحصاری داره.

  یه روز مامان میترا تو رو میبره پارک.تو پارک

  داشتی بازی میکردی.وقتی تصمیم میگیرین

  برگردین تو راه که خلوتم بود.یه موتوری که 

  از ادمای دشمن بابات بوده کلی مامانتو کتک 

  میزنه و تو رو میبره.میدونی بابات یه نقطه

  ضعف داشت؛ اونم خانوادش مخصوصا تو 

  بودی.

  _ اها حتما میخوای بگی اون دشمن این اقا

  بابای من بوده؟!

_ نه ولی اون اقا یه شرکت داشته و اقای

  پژوهش مدیر مالی شرکتش بوده.و مثل اینکه

  بچه دار نمیشدن‌.تو رو دادن به اونا.بابا نیما

  وقتی فهمید که پلیش اون دشمنشو گرفته بود

  و و اونم برای اینکه بابا رو عصبی کنه همه اینا

  رو براش تعریف کرد.

  باورم نمیشد.

  _ ببین میدونم باورش سخته ولی توام باید کنار

  بیای.

  حتی اگه همه اینا راست باشن، بازم بابای من 

  بابا علیه.

  _ خب حالا بعد اینکه من رفتم بلدش چیشد؟

  _ چند روز بعدش،خبر مرگت اومد.البته من

  اون موقع نبودم و عرفان اینارو بهم گفته.

  تا چند ماه هیچکی باور نمیکرد تا اینکه یه روز،

  یه نامه اومده بود و نوشته بود که برین بهشت

  زهرا قطعه هشت تا عسل خانمتون و ببینین.با

  دیدن قبرت همه باورشون شد.چند سال بعد

  یعنی همین دو هفته پیش؛ عرشیا شناسنامه و

  اون وصیت نامه رو نشونمون داد و فهمیدیم تو

  زنده ای.انگار همه تازه متولد شدن.هیجوقت     

  برق تو چشمای مامان بابا رو یادم نمیره‌.

  خوشحالی عرشیا و عرفان و یادم نمیره.بقیشم 

  که خودت میدونی.

  _ نمیدونم چی بگم.

  _ چیزی نمیخواد بگی.بیا بریم شام بخوریم.گذر

  زمان خودش همه چی و حل میکنه.

  بعد دستشو به طرف دراز کرد که دستشو گرفتم

  و رفتیم پایین.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

(پارت هجدهم)

همه سر میز منتظر من بودن.

_ به به دختر بابا.

با نگاه سردم ازش استقبال کردم ولی اون بازم لبخند مهربون و گرمشو مهمون چشمام کرد.همه خیلی خوشحال بودن.سارا رفت پیش عرفان نشست.بشقاب منم کنار میترا(مامانش)بود. محبوری پیشش نشستم.

_ دیدین باباجون بالاخره اوردمش.

_ ممنون دخترم.

میترا از همه چی برای من میکشید.منم که از خدا خواسته همه شو میخوردم. مشغول بودیم که میترا رو به عرفان گفت:

_ پسرم بعد از شام خواهرتو ببر خونه خودش وسایلشو بیاره.

_ چشم

. انقدر فکرم مشغول بود،که اصلا حواسم به‌اینکه عسل صدام میکردن نبود. با کلید در و باز کردم که عرفانم اومد تو.رفتم تو اتاق.چمدونم و برداشتم و هرچی لباس داشتم گذاشتم توش.قاب عکس سه نفریمونم گذاشتم.دیگه نیازی به لوازم ارایش و اینا نبود چون اونجا انواع و اقصامش بود.کارت بانکیمم برداشتم و رفتم بیرون.یه دور همه جا رو از نظر گذروندم.خاطره ها یکی پشت سر دیگری به ذهنم هجوم میاوردن.چشمه اشکم جوشید.عرفان اومد بغلم کنه که خودم و کشیدم اونور و با صدایی که به زور از گلوم خارج میشد،گفتم:

_ بهتره دیگه بریم.

میخواستم طبق عادتِ هرشبم موهام و قبل خواب شونه کنم، که در زده شد.

_ بفرمایین.

میترا بود.اومد تو و در و بست.

_ میشه...میشه موهات و شونه کنم؟

واقعا شونه کردنشون سختم بود.چون خیلی بلند و پرپشت بودن.به خاطر همین، بدون هیچ حرفی شونه رو بهش دادم.پشتم نشست و شونه رو بین موهام به رقص دراورد.

_ همیشه قبل از اینکه بخوابی، شونه رو‌میاوردی و من موهات و شونه میکردم.تا برات لالایی نمیبرد... گریه اجازه حرف بیشتر و بهش نداد.خواست بره بیرون که برگشت و گفت:

_ بابات میخواد یه مهمونی بگیره و تو رو به همه معرفی کنه و بگه که زنده ای.اماده باش فردا برین خرید.

بعد هم رفت.یه دست لباس از تو چمدون برداشتم و پوشیدم.دوست نداشتم از لباسایی که اونا خریدن استفاده کنم نمیدونم چرا. مسواک زدم و زنگ زدم ملیکا و همه چیو براش تعریف کردم.اصلا باورش نمیشد البته حقم‌داشت منم هنوز باورم نشده.تو یه روز زندگیم زیر و رو شد.تا لنگه ظهر خوابیدم، وقتی بیدار شدم میترا گفت:

_ سلام دخترم برو اماده شو که راننده برسونتت ارایشگاه.

_ارایشگاه برای چی؟

_ وا دخترم امروز مهمونیه.

_ من دختر شما نیستم.امروزم فقط برای این تو این مهمونی حاضر میشم چون نمیخوام شان مامان بابام بیاد پایین.چون اونا من و درست بار اوردن. بعد هم رفتم و اول یه دوش گرفتم و لباسم و که سارا برام خریده بود و برداشتم و رفتم و راننده در و برام باز کرد که من تو کف موندم و مثل خر ذوق کردم.تو خونه خیلی شلوغ بود پر از خدمه بود که داشتن کارای جشن و تمیز کاری انجام میدادن. واقعا خیلی خوب شد که از عمارت اومدم بیرون.راننده در و برام باز کرد و گفت:

_ من همین جا میمونم تا کارتون تموم شه.

نگاهش کردم مثل تمام نگهبانا و راننده های دیگه.هیکلی بود و کت شلوار شیک و اتو کشیده تنش بود.و عینک دودی به چشم داشت.

_ باشه ممنون.

_ خواهش میکنم خانم.

وارد ارایشگاه شدم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

(پارت نوزدهم)

 وارد ارایشگاه شدم.یه سالن بزرگ و شیک که یه

  اهنگ ملایم هم در حال پخش بود.خیلی شلوغ

  بود و این نشون از کار خوبشون بود.یکی که

  پشت میز نشسته بود گفت:

  _ خانمی وقت داشتی؟

  _ بله وقت داشتم.

  _ فامیلیتون؟

  _ پژوهش.

  دفترش و گشت و گفت:

  _ متاسفانه پژوهش نداریم.

  یکم فکر کردم و سریع گفتم:

  _ کیانی چی؟

  _ عسل؟

  _ بله.

  یهو از جاش بلند شد و اومد بغلم کرد.

  _خیلی خوش اومدی عزیزم.مادرت سفارشت و

  کرد که خوب بهت برسیم.

  داشتم شاخ در میاوردم.

  _ مادرم؟

  _ مادرت صاحب این سالن زیباییه،مگه 

  نمیدونستی؟

  باورم نمیشد،این سالن تو کل شهر خیلی معروف

  بود و حالا فهمیدم که صاحبش زنی بود که انگار

  مادرم بود.چیزی نگفتم که گفت:

  _ کار تو رو رستا انجام میده.اون کارش از همه 

  بهتره.لباساتو عوض کن برو تو سالن شماره ۶.

  مانتو و وسایلمو گذاشتم تو بخش لباسا و رفتم

  سالن شش.حالا من از کجا بدونم رستا

  کدومشونه؟

  _ ببخشید!

  _ جانم؟

  _ رستا جون کدوم هستن؟

  _ رستا منم خانمی.

  _ به من گفتن بیام پیش شما.

  _ عه عسل خانم شمایی؟

  لبخندی زدم و گفتم:

  _ بله.

 _ بیا عزیزم بیا بریم اول ایپلاسیون.

  رستا موهای بلوند رنگ شده داشت با پوست 

  سفید.چشمای درشت عسلی و بینی عملی و

  لبای قلوه ای.در کل خوشگل بود.یک ساعت

  تمام زیر دستشون جون کندم.خیلی درد داشت

  صورتمم تمیز کردن و رستا گفت بشینم تا

  میکاپ صورتم و  انجام بده.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

(پارت بیستم)

  دیگه میخواستم جیغ بکشم که گفت:

  _ عسل جون کارت تموم شد.ولی بزار موهاتم

  درست کنم بعد خودت و تو آیینه ببین.

  _ باشه ممنون.

  خواهش میکنمی گفت و شروع کرد.

  بعد حدودا سه ساعت، گفت:

  _ پاشو لباست و بپوش بعد بیا.

  بدون اینکه خودم و ببینم، رفتم تو سالن تعویض 

  لباس.لباسم و از تو کاور دراوردم و با کمک یه

  خانمه ای که رستا برا کمکم فرستاده بودتش،

  لباسم و عوض کردم.یه پیراهن جذب تا بالای 

  زانو،آستین بلند آبی.دامنش جذب بود و یه 

  کمربند مشکی ام داشت.سر آستیناشم مچی

  داشت.یقشم حالت شل وایمیستاد.لباس ساده    

  بود و خودم گفتم باید ساده و پوشیده باشه.

  کفش مشکی براقمم پاک کردم.و رفتم جلو آیینه

  با دیدن خودم هنگ کردم‌.خیلی تغییرکرده بودم.

  آرایش چشمام،چشمام و از همیشه وحشی تر 

  کرده بود.خط چشم کلفت،سایه مشکی_آبی،

  ماتیک قرمز مات.یه نگین کوچولوام زیر خط

  چشم هام گذاشته بود.و قشنگ تر از همه موهام

  بود. موهای مشکی بلند و شلاقی لخت کرده بود

  و چطریاشو به صورت شلوغی به یه ور صورتم

  ریخته بود.دو تا از دسته موهامم انداخته بود 

  جلوم.چهرم وحشی وحشی شده بود و خیلی

  دوستش داشتم.چون لباسم پوشیده بود چیزی

  ننداختم دستم.به ناخنای بلندم نگاه کردم.که به

  صورت زیبایی مرتب شده بودن و لاک ابی رنگ

  روش و پوشونده بود.با صدای رستا به خودم

  اومدم.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت بیست و یکم)

  _ به به عسل خانم.نشناختمت.

  _ ممنون رستا جون.

  _ خواهش میکنم گلم.خودت خوشگل بودی،ما

  فقط یکم دست کشیدیم.

  _ لطف داری شما.

  _ راستی عسل جون،مامانت زنگ زد گفت سریع

  بری.مثل اینکه خیلی دیر شده.

  ساعت و نگاه کردم، مهمونی ساعت ۷ شروع 

  میشد و الان ۸ بود.چون پاهام لخت بود شلوار 

  و مانتوم و پوشیدم و شالم و سرم کردم.و بعد

  از خداحافظی رفتم و سوار ماشین شدم.

  ماشین های مدل بالا جلوی عمارت و شلوغ کرده

  بودن.با ورودمون به عمارت راننده در و برام باز

  کرد.قبل از اینکه برم تو جلوی در لباسامو عوض 

  کردم و دادمش به خدمتکار.موهام تا دو وجب 

  بالای زانوم بود و لخت؛ عاشق موهام بودم.

  مرتبشون کردم و با بسم الله وارد شدم.با ورودم

  همه نگاه ها به سمتم چرخید و سالن تو سکوتی

  وحشتناک فرو رفت.سالن پر از رقص نور بود و

  یه دیجی هم بالای سالن بود.همه‌مردا،خوشتیپ

  و کت و شلوار به تن کرده،زن هام که انگار من 

  بینشون چادر سرم کرده باشم.بعضیاشون خوب

  لباس پوشیده بودن، ولی بعضیاشون افتضاح

  افتضاح.این همه نگاه معذبم میکرد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت بیست و دوم)

  کسی که مثلا بابام بود،اومد سمتم و دستم و 

  گرفت و برد وسط سالن.نفس عمیقی کشید و 

  شروع کرد حرف زدن:

  _ خب،راستش خیلیاتون پرسیدین که این 

  مهمانی رو برای چی ترتیب دادیم.مناسبتش

  این دختر خانم هست.

  بعد به من اشاره کرد.همهمه ها بلند شد که ادامه

  داد:

  _ این دخترخانم، عسل منه.دختر من و میترا.

  همونی که سال ها پیش از ما گرفتنش.

  سالن تو سکوت عجیبی فرو رفت.جو خیلی بدی

  بود.

  میترا اضافه کرد و گفت:

  _ ما ازش تست هم گرفتیم،هر چند نیازی به 

  تست هم نبود.از شباهتش به نیما(شوهرش)

  هم میتونیم بفهمیم.

  بعد نیما گفت:

  _ بیا بریم بقیه رو بهت معرفی کنم.

  ناچار لبخند مصنوعی زدم و باهاش رفتم.

  من و برد سمت یه مرد و یه زن.موهای قهوه ای

   که توش تک و توک سفید بود و کت و شلوار   

  به تن داشت.زنه هم کت و دامن فاخری به تن 

  کرده بود و موهاش و هم مدل زیبایی بسته بود.

  _ ایشون عمه‌ت هستن.عمه نرگس و ایشونم 

  همسرشون،مهراد.

  عمه بغلم کرد و محکم من و به خودش فشرد و 

  گفت:

  _ عمه فدات بشه.چقدر بزرگ شدی عسل.چقدر خانم شدی.

  لبخندی زدم و چیزی نگفتم.شوهرشم اضهار

  خوشحالی کرد و رفتیم سمت یه دختر و پسر.

 

ویرایش شده توسط Asal7048
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(پارت بیست و سوم)

 _ این دختر خانم و اقا پسر هم،بچه های عمه نرگس هستند.مانلی و مانی.

تیپ مانلی به شدت زننده بود.موهای بلند بلوند و چشمای سبز که به نظر لنز میومدن.پوست برنزه و بینی عملی‌.یه میکاپ غلیظم رو صورتش انجام داده بود و موهاشم لخت رها کرده بود.یه لباس دکلته کوتاه نقره ای که برقش آدم و کور میکرد.با یه نیم بوت مشکی.مانی ام موهای لخت و پرپشت قهوه ای با چشمای مشکی و پوست سفید.یه کت تک مشکی با تیشرت سفید زیرش و شلوار لی و کفش لژدار سفید.مانی دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:

_ خوشبختم بانوی جوان.

دستم و تو دستش و گذاشتم و گفتم:

_منم همینطور.

مانلی ام با نازی که داشت، گفت:

_ خوش بختم بیبی.

عق.

_ ممنون عزیزم.

از کنارشون گذشتیم.اه اصلا ازشون خوشم‌نیومد رفتیم سمت یه زن و مرد دیگه.یه مرد جدی و چشم ابرو مشکی موهای مشکی که خیلی کم سفید بینشون بود وپوست سفید چهارشونه. خیلی جنتلمن بود واقعا.زنشم یه خانم که صورت فوق مهربونی داشت.چشمای عسلی و موهای رنگ شده کنفی. 

_ ایشون هم عموی بزرگتر و برادر بزرگ تر من سینا هستند و ایشون هم خانمشون، نیاز خانم.

عمو سینا برخلاف ظاهری جدیش مهربانانه آغشوشش رو برام باز کرد.انقدر حس خوبی ازش گرفته بودم که، بدون تعلل آغشوش رو پذیرفتم.گرم فشارم داد و بعد از چند ثانیه با همون قیافه جدیش گفت:

_ خوش حالم که برگشتی، بعد از سال ها دوباره تو چشمای خانواده برادرم نور و شادی دیدم.

لبخند گرمی بهش زدم و گفتم:

_ از اشناییتون خوشحال شدم عمو جان‌.

یهو تو بغل نیاز فرو رفتم و گفت:

_ بسه سینا، یکمم برای من بزار.

خندیدم که سر تا پا براندازم کرد و گفت:

_ ماشالله دختر.چشمم کف پات.

_ خواهش میکنم.

نیما رو کرد به سینا و گفت:

_ پس بچه ها کجان؟

_ اوناهاشن.

_ دخترم بیا بریم اونارم معرفی کنم.

خسته از این همه اینور اونور شدن باهاش رفتم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...