رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان چشم هایت را می بینم|Black._.diamond کاربر انجمن نودهشتیا


Black._.diamond
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: چشم هایت را می بینم

نام نویسنده: فاطمه ثریا

ژانر: عاشقانه، طنز

ساعت پارت گذاری: پنجشنبه و جمعه ها

خلاصه:

در پس آن خنده های زیبایش، غم هایی نهفته است که هرگز در لابه لای خاطرات گم نمی شوند؛ بلکه هر روز و هر شب آن فریاد ها و گریه ها برایش تکرار می شود، سیزده سال از آن اتفاق که باعث جدایی شان شد می گذرد. افراد عوض شده اند! چهره ها تغییر کرده اند! اما خاطرات... هنوز هم پابرجا هستن!

مقدمه:

بچه بودم، بچه بودی، بچه بودی...

پسر و دختری، دوست بچگی بودی...

 بودم و بودی و بودیم! دوست‌های عاشقانه بودیم...

افسوس باز هم سرنوشت... از نو نوشت...

بودم و نبودی و باهم نموندیم...

اکنون کجایی ای رفیق بچگی؟

ای رفیق عاشقانه‌های زندگی!

چشمانت را هنوز داری و دارم!

فرقش آن است که تو در خود داری و من... در یادم!

جاذبه‌ی چشمانت از جاذبه‌ی زمین خوش‌تر است...

ای کاش که باز به زمینم، به قلبم برگردد...

قلب بی‌جاذبه، همچون ماهی بی دریاست...

پس زود برگرد تا در این کویر خشک سرگردان نمانم...

@N.a25

ناظر: @Satiyar

ویرایش شده توسط Black._.diamond
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

با صدای قدم های محکمی، بدن کوفته شده ام رو از روی زمین یخ زده بلند کردم. به سختی نشستم و به دیوار تکیه دادم. نگاهم رو به در دوختم؛ تا بعد از مدت ها، عامل این بد بختی هایم رو ببینم! می خوام ببینم اون کیه که تا این حد ماهرانه به زندگی رویاییم گند زده! صدا، آرام آرام نزدیک تر میشد؛ بعد از چند ثانیه، فردی در چارچوب در نمایان شد. اتاق تاریک بود و راه رو یی که او در آن بود، با نور کمی روشن شده بود. چهره اش رو نمی دیدم؛ با بی حالی از جام بلند شدم. اما همچنان خیره بهش نگاه می کردم؛ چند قدمی جلو رفتم، با هر قدمی که بر می داشتم، صدای کشیده شدن زنجیر ها سکوت اتاق را می شکست، ولی هنوز هم نمی تونستم چهره اش رو ببینم. باصدایی که گویی، از چاه بیرون می اومد؛ نالیدم:

- می خوام ببینمت!

با کمی مکث، به طرفم قدم بر داشت. هر چه نزدیک تر می شد، بیشتر از قبل خورد می شدم! درست مثل گویی شیشه ای که از حجم زیادی از آب، هرلحظه ممکن است منفجر شود! هنگامی که رو به روم ایستاد، از شک زیاد، فقط به چشمانش خیره شدم و به دنبال پاسخ سوال های ذهنم بودم. اشک هایم از چشم هایم جاری شدن. الان تنها یک سوال در ذهنم جولان می دهد! چرا؟! فریاد می زنم:

-چرااا؟!

***

وای چقدر ترافیکه! من رو باش فکر می‌کردم اینجا میایم از دست ترافیک راحت می‌شیم، نگو راحت که نشدیم هیچ، تازه بدبخت تر هم شدیم چون این طور که به نظر میاد ترافیک‌های اینجا سنگین تر از تهرانه...

نچ، نچ، نچ! تو رو خدا ببین! چهار سال نبودیم‌ها. چقدر اینجا تغییر کرده، تازه علاوه بر تغییر کردنش به طور شگفت انگیزی جمعیت هم بیشتر شده. آخه کسی نبوده بهشون بگه مجبور بودین انقدر تولید مثل کنید که عین خر تو ترافیک گیر کنید؟!

وایی خدا؟ دیگه دارم جون میدم، دیشب که عین خر مش رحمت خدا بیامرز کار کردم تا صبح، صبح هم که از هیجان برگشتن به کره زیاد نتونستم بخوابم، تو هواپیما هم که داشتم وصیت نامه ام رو می‌نوشتم و تمام داراییم و که شامل وسایل اتاقم میشه رو بین خانواده ام تقسیم می‌کردم. خدا رو چه دیدی، شاید از ترس ارتفاع زنده نمی‌رسیدم که باز هم وقت نکردم بخوابم؛ الان هم که عمرا اگه بشه یک ثانیه هم چشم روی هم گذاشت، میگی چرا؟! به این دلیل که مادر بسیار عزیزم، تاکید می‌کنم بسیار عزیزم،یه آهنگ دوف دوفی خیلی شیک داخل ضبط ماشین قرار داده، داره باهاش قر میده.

آره دیگه، من هم بودم بعد از چهار سال دوری از خانواده می‌تونستم اون‌ها رو ببینم اینجوری قر می‌دادم، والا!

ساعت شش عصر رسیدیم بوسان و الان هم یه دو ساعتی هست که از فرودگاه بیرون اومدیم و سوار بر ماشینی که پدربزرگ برامون فرستاده، داریم به سمت عمارت بابا بزرگم می‌ریم ولی فکر نکنم تا فردا صبح هم برسیم به دو دلیل، اولا ترافیکه، دوما این راننده بیشعور، انقدر آروم می‌رونه که آدم فکر می‌کنه سوار خر شده، نه ماشین! البته بلا نسبت خر. به جون خودم نه به جون این راننده هه، اگه خودم پیاده برم زود تر می‌رسم، والا!

نگاهی به مامان و بابا کردم مامان که همچنان در حال قر دادن بود و بابا هم داشت با لبخند و عشق به او نگاه می‌کرد. خخ! بابام دیگه به این خل بازی‌های مامانم عادت کرده، البته خودش که میگه بخاطر همین خل بازی‌های مامانم عاشقش شده.

خاک رس تو اون سرم! کسی درباره مادرش اینجوری صحبت کرده؟! رسما مادرم رو خل و دیوونه توصیف کردم! سری از تاسف برای خودم تکون دادم.

سرم رو به پنجره‌ی ماشین تکیه دادم و نگاهم رو به خیابون‌های کشور مادریم دوختم با دیدن هر تکه ای از شهر بیاد خاطرات خوب و بد گذشته می‌افتم، با گذشتن از کنار محله قدیمیمون که قبلا خونمون اونجا بود به یادش افتادم. هر چه بیشتر خاطرات گذشته رو مرور می‌کردم بیشتر به این پی می بردم که دل تنگم، دل تنگ انسانی که در همان دوران کودکی با همه فرق داشت رفتارش، اخلاقش... دل تنگ اون بازی‌های هیجانی و کودکانه... دل تنگ اون ملاقات‌های یواشکی نصف شبی... دل تنگ اون خنده‌هاش... دل تنگ اون مهربونی‌هاش! با به یاد آوردن اون خاطرات بغض راه گلوم و بست، هر چی بیشتر اون‌ها رو مرور می‌کردم، بغضم سنگین تر میشد اما نه... سعی کردم بغضم رو قورت بدم. نباید این طوری بشه... من... من حتما اون و پیدا می‌کنم! آره، درسته، چهره اش رو به یاد ندارم یا حتی خاطرات اون دوران رو به صورت تکه‌های کوچک و پراکنده ای از یه فیلم که به صورت در هم ریخته پشت سرم هم قرار گرفتن و از گوشه‌ای به گوشه‌ی دیگر می‌پرن در ذهنم باقی مانده ولی از تمام توانم استفاده می‌کنم تا پیداش کنم... آره، من حتما پیدات می‌کنم، فقط باید تمام تلاشم رو بکنم... آره، باید قوی باشم!

تا حدودی توی افکارم غرق بودم، نه بهتر بگم، داشتم شنا می‌کردم که با صدای فریاد مانند کسی یک متر زیرم خالی و سرم به سقف ماشین کوبیده شد که از درد زیاد جیغ بنفشی کشیدم. دستم رو، روی سرم گذاشتم و برگشتم تا به کسی که باعث شده بود، درد بکشم، هر چی فحش که تا حالا یاد گرفتم رو بارش کنم که با دیدن سان ایون (دختر خاله ام) که تا کمر تو ماشین بود و با نیش باز داشت نگام می‌کرد یه لحظه مغزم هنگید. این اینجا چیکار می‌کنه؟! اصلا ما کجاییم؟ نکنه خوابم و دارم خواب می‌بینم. برای این که ببینم خواب هستم یا بیدار، با سرعت از ماشین خارج شدم، رفتم سمتش و جلوش ایستادم. یه خرده نگاش کردم. نه اینجوری نمیشه، هنوز نمی‌تونم درک کنم. جلو تر رفتم و یک پس گردنی جانانه حواله سان ایون کردم. با جیغی که کشید، فهمیدم که خواب نیستم. این جیگر آشغال عوضی واقعا برگشته! اوخ... منظورم اینه که ما برگشتیم. ببخشید، اشتباه لپی بود. وایی! پریدم و محکم بغلش کردم بدبخت که نزدیک بود دل و رودش بپاشه بیرون، یه جیغ بلند کشید که نزدیک بود سمک لازم بشم. با قدرت شوتم کرد که محکم به در ماشین کوبیده شدم، با صدای جیغ جیغیش شروع کرد رگبار بستن به من...

سان ایون: بیشعور! نزدیک بود با گوجه له شده کف کفش یکی بشم که، آشغال بی‌خود نیست ترشی شدی کسی جرعت نمی‌کنه که بیاد بگیرتت، الهی ریزش مو بگیری، الاغ، میمون، گاومیش، گوری...

جلو رفتم و با دستم جلوی دهنش رو گرفتم. اگه ولش می‌کردم تا صبح برام فحش و نفرین ردیف می‌کرد.لبخند شیطونی رو لبام نشوندم و چشم هام رو به صورت سرخ شدش که ناشی از تند تند حرف زدنش بود دادم.

-سلام عشقم! من هم خوبم، ممنون. دل منم برات تنگ شده بود گوریل، آخه شاسکول! این جوری جیغ می‌زنی، نمیگی خدایی نکرده چشم دشمن از کاسه بزنه بیرون، زبونم لال، فرشته ای که تو ماشین نشسته، سکته مغزی و قلبی با هم می‌کنه و میره سینه قبرستون هوم؟! اصلا ببینم تو فکر هم می‌کنی بزغاله؟! فکر نکنم چون مغزت از سوراخ جوراب مورچه هم کوچیک تره. تازه از این‌ها هم بگذریم، چطور دلت اومد دختر به این خوشگلی رو اینجوری داغون کنی؟! ببین چقدر جیگر و مامانیم، نه واقعا دلت اومد؟ هوم؟

با عصبانیت بهم زل زده بود و هی تکون می‌خورد.

طلبکارانه گفتم:

- چیه عین بز زل زدی به من، خوشگل ندیدی؟ به سلامتی لال هم که شدی، می‌خوای ی...

با لگد محکمی که به پام زد خفه شدم و با دو دستم پام رو گرفتم. از درد اخمام تو هم رفت بلافاصله جیغ زدم.

- چلغوز! چیه عین خر لگد می‌زنی!

حق به جانب دستش رو به کمرش زد.

سان ایون: حقت بود. زیادی داشتی فک می‌زدی؛ آخه عقل کل چطور حرف بزنم وقتی دستت جلو دهنمه! هان؟ تازه من حداقل به قول خودت اندازه سوراخ جوراب مورچه عقل دارم تو که همین رو هم نداری! اعتماد به نفست هم تو حلقم.

در حالی که پام رو میمالیدم تا شاید کمی دردش کمتر بشه جواب دادم.

- خوب مگه دروغ میگم؟ فرشته به این نازی، از خداتم باشه.

سان ایون: آره، قبول دارم. فرشته هستی ولی از نوع فرشته های مرگ هه.

اینو گفت و زبونش رو برام بیرون آورد و پا به فرار گذاشت. من هم با پای ناقسم، لنگ لنگان دنبالش افتادم. همین طور که دنبالش می‌کردم، جد و آبادش رو مورد عنایت قرار میدادم که یک دفعه ایستاد؛ من هم که سرعتم رو بالا برده بودم تا بهش برسم نتونستم ترمز بکشم برای همین با شدت خوردم بهش و دوتایی مثل توپ فوتبال افتادیم توی استخر وسط عمارت. جاتون خالی مثل اینکه چند روزیه هم هست که آبشو عوض نکردن چون هم حسابی کثیفه، هم بوی لجن میده.

@Satiyar

@Tiam_roman @LMK @saghi @.Abi.AR @Melika. @نیکتوفیلیا @masoo @Elaha @JGR.LARA @Sanaz87 @M.gh @سوسن @NAEIMEH_S @آلفای نقره ای @آوای سکوت @آفتابگردون @khakestr @Sepidar @Mhi.nevis @Asra_p @Masi.fardi @Maria @._.Fati._.

ویرایش شده توسط Black._.diamond
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

با هزار بدبختی و با به کار گرفتن چند تا از حرکت‌های شنا، خودم و به لبه استخر رسوندم، یکی از دست‌هام و به لبه استخر گرفتم تا دوباره زیر آب نرم و با دست دیگم موهام و از روی صورتم کنار زدم.

وقتی به این نتیجه رسیدم که دیدم کاملا واضحه و چیزی مانع دیدم نیست به اطراف نگاه کردم تا این سان ایون گور به گور شده رو پیدا کنم و تخریب شخصیتیش کنم. با دیدنش که حدود دو متر اون طرف تر دست به لبه استخر گرفته بود؛ زدم زیر خنده، روی سرش پر از برگ‌های پوسیده درخت‌های باغ بود، برگ‌ها مثل چسب به موها و صورتش چسبیده بودن. یه خرده از این برگ‌ها هم توی دهنش و قسمت‌هایی از اون‌ها از دهنش آویزون بودن. مثل این که قبل از پرت شدنمون تو آب دهنش و برای اعلام خطر باز کرده بوده ولی متاسفانه برای بستن دهنش دور اقدام کرده و این اتفاق براش افتاده. خخخ! ولی خدایی خیلی بامزه شده. همین جوری داشتم هر هر به قیافش می‌خندیدم.

سان ایون با حرص گفت:

- کوفت! درد! حناق!

با صدای به شدت عصبانیش، نیش بازم رو جمع کردم و زیر لب آروم گفتم:

- اوه، اوه! اژدها عصبانی می‌شود.

و دوباره شروع کردم به آروم-آروم خندیدن که با اخطار دومش دیگه کامل نیشم رو بستم. والا اعصاب مصاب درست حسابی نداره، یهو میاد می‌زنه شل و پلمون می‌کنه.

خودم و به زور از استخر بیرون کشیدم و به سمت سان ایون رفتم. دست اون رو هم گرفتم و از آب بیرون کشیدمش. هر دومون مثل موش آب کشیده شده بودیم.

سان ایون با انزجار به خودش نگاه می‌کرد و زیر لبی به خودش و من فحش می‌داد. آخه به شدت از این که لباسهاش خیس بشه یا با لباس بره تو آب بدش میاد و حالا علاوه بر لباس‌های خیسش، یه عالمه آشغال هم بهش‌ چسبیده بود!

یه خرده ایستادم و نگاهش کردم تا به خودش بیاد و یه تکونی به خودش بده ولی بعد پنج دقیقه دیدم نه، اگه ولش کنم تا صبح این جا می‌ایسته و کل خاندانمون رو آباد می‌کنه.

با لحن ملایمی گفتم:

- کم تر غر بزن سانی، اتفاقی که افتاده. کاریش نمیشه کرد؛ هر چند اگه انتر بازی در نمی‌آوردی، این اتفاق نمی‌افتاد! حالا هم زود بیا بریم دوش بگیریم تا از این بوی گند نمردیم.

معترضانه سرش رو بالا آورد.

سان ایون: من میمون بازی در آوردم؟! من؟! لازمه به عرضتون برسونم که اول تو شروع کردی، شتر مرغ.

یه پشت گردنی نثارش کردم. دست راستش رو گرفتم و پشت سرم به طرف در عمارت کشوندمش.

- زر مفت نزن الاغ، بیا بریم تا مامی ما رو ندیده که اگه ببینتمون، باید خودمون رو مرده فرض کنیم.

تا خود در ورودی عمارت هم دیگر رو ترور شخصیتی کردیم. با رسیدن به در عمارت دو تایی زیپ دهن‌هامون رو کشیدیم. خیلی آروم در باز کردم. اول سر و گوشی آب دادم تا کسی تو سالن اصلی نباشه، سرم رو یک دور صد و هشتاد درجه چرخوندم ولی کسی رو ندیدم.

- هویی! سانی! همه جا امن و امانه، بیا بریم.

دو تایی مثل میگ میگ به طرف پله‌هایی که به طبقه دوم می‌رسید، دویدیم.

به بالای پله‌ها که رسیدم، خم شدم و نفس‌های عمیق کشیدم. سانی هم رو زمین ولو شده بود و نفس-نفس میزد.

- وای... از نفس افتادم... وای... وای... چرا این جا... انقدر بزرگه؟! احساس می‌کردم... روی تردمیل دارم می‌دوم... لاکردار! هر چی می‌دویدم به مقصد(پله ها) نمی‌رسیدم!

در بین نفس نفس زدناش خندید.

سان ایون: خخخ در این... یک مورد... باهات موافقم. تا حالا تو عمرم... انقدر ندویده بودم.

یه چند ثانیه ای تو همون حالت موندیم تا نفسمون بالا بیاد. سانی همین طور که از زمین بلند میشد گفت:

سانی: زود باش برو به اتاقت و زود دوش بگیر که پدر بزرگ منتظرته.

در حالی که صاف می‌ایستادم؛ با شیطنت بهش نگاه کردم.

 

@Satiyar

@Beretta @Ahgase_2oo3 @جانان بانو @Mahdieh @black1_roze6 @Z.A.D @Ahgase @سلنوفیل @Esteghlalabi @Akva @twilight_.  @Qazal @QEGISA @Ghazal @نیکتوفیلیا @نیایش پولادزاده @ملیکا ملازاده @محدثه مقدم @یگانه جان @Masoome @azamshahpori @Omaay @Atlas _sa @Hasti_hr @Atefeh L @MMMahdis @Sanaz87 @melika_sh @ToloAm @ساتوری @عاطفه ها ش  @Masi.fardi

 

ویرایش شده توسط Black._.diamond
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...