رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان عمق دریای چشمانت@Zahra_g کاربرانجمن نودهشتیا


Zahra_g
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: C

ارسال های توصیه شده

نام رمان: عمق دریای چشمانت

نام نویسنده: زهرا گلی

ژانر: #عاشقانه #معمایی

خلاصه: یاس فرهمند دختری که دغدغش فقط رسیدن به آرزوهاشه و به هیچ چیزی جز درس فکر نمی‌کنه، با اومدن آریو به عمارتشون ناخواسته برای اولین بار عاشق میشه اما با پیدا شدن پرهام پزشک مرموزی، زندگیشون دچار تغییراتی میشه که...

مقدمه: شَـب بِـه مَهتـــابَـش، تــو بِـه چِشمـــانَـت، و مَــنِ دیـــوانـه بِـه تــو مَعــروفــم

ویراستار: @Aryana

ناظر: @Asma,N

ویرایش شده توسط زری گل
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 123
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

دستم رو زیر چونم قرار دادم و با لذت به تدریس استادم گوش و نت برداری می‌کردم.

- یاس واقعا حوصله داری‌!

- از صبح تا حالا چقدر غر می‌زنی! تو چی می‌دونی که من چقدر عاشق رشتمم؟ پس بزار به درسم گوش بدم.

- خیلی، درحدی که مثل دیوونه‌ها بی‌خوابی بکشی و تا صبح بخش‌های عقب مونده رو بخونی، البته اگه چیزی هم مونده باشه.

موهای بیرون ریخته از مقنعه ام رو درست کردم و گفتم:

- عاشق نیستی که بفهمی من چی می‌کشم، من رویاهای خیلی بزرگی دارم و برای رسیدن بهشون هر سختی رو با جون و دل قبول می‌کنم.

لب‌هاش رو کج کرد و ادامه داد:

- آخه کی عاشق رشتش می‌شه؟!

یه دستی تو سرش زدم:

- هرکی که به رویاهاش اهمیت بده، در ضمن رز خانم یه چیزی بهت می‌گم ناراحت نشی، ولی تو نباید به این رشته می‌اومدی.

- خب به اجبار خانوادم بود، چی کار می‌کردم؟

- ببینم مثلا اگه خانوادت به زور بگن با یکی ازدواج کن ازدواج می‌کنی؟

- عمراً، مگه دیوونم.

- خب برای رشتت هم باید همین‌کار رو می‌کردی، باید درسی رو انتخاب می‌کردی که واقعا عاشقش باشی.

- اهوم، ولی حالا که تا اینجا اومدم ادامه می‌دم.

- پس این همه غر نزن، خوب گوش بده تا یه چیزهایی بفهمی.

سرش رو تکون داد و منم مشغول نت برداریم شدم.

- دانشجویان گرامی، تدریسمون برای امروز کافیه، جلسه بعد عملیش رو تو بیمارستان براتون توضیح می‌دم.

با خوشحال نگاهی به رز انداختم و گفتم:

- شنیدی چی گفت؟

- نه چی گفت؟

اخم ساختگی کردم:

- یعنی تو این دنیا نیستی‌!

- خب چی کار کنم؟ خستم.

پوفی کردم و گفتم:

- نوچ، اینجوری نمی‌شه، من می‌دونم با تو چی کار کنم.

- وای جون هر کی دوست داری ولم کن، من نخوام کسی یادم بده باید کی رو ببینم.

- من رو، حالا بلند شو خیلی گرسنمه.

از جام بلند شدم که با صدای یکی از دانشجوها به سمتش چرخیدم.

- خانم فرهمند؟

- بله؟

- می‌شه عکس جزوتون رو توی گروه بفرستین

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_یک

دستم رو زیر چونم قرار دادم و با لذت به تدریس استادم گوش و نت برداری می‌کردم.

- یاس واقعا حوصله داری‌!

- از صبح تا حالا چقدر غر می‌زنی! تو چی می‌دونی که من چقدر عاشق رشتمم؟ پس بزار به درسم گوش بدم.

- خیلی، درحدی که مثل دیوونه‌ها بی‌خوابی بکشی و تا صبح بخش‌های عقب مونده رو بخونی، البته اگه چیزی هم مونده باشه.

موهای بیرون ریخته از مقنعه ام رو درست کردم و گفتم:

- عاشق نیستی که بفهمی من چی می‌کشم، من رویاهای خیلی بزرگی دارم و برای رسیدن بهشون هر سختی رو با جون و دل قبول می‌کنم.

لب‌هاش رو کج کرد و ادامه داد:

- آخه کی عاشق رشتش می‌شه؟!

یه دستی تو سرش زدم:

- هرکی که به رویاهاش اهمیت بده، در ضمن رز خانم یه چیزی بهت می‌گم ناراحت نشی، ولی تو نباید به این رشته می‌اومدی.

- خب به اجبار خانوادم بود، چی کار می‌کردم؟

- ببینم مثلا اگه خانوادت به زور بگن با یکی ازدواج کن ازدواج می‌کنی؟

- عمراً، مگه دیوونم.

- خب برای رشتت هم باید همین‌کار رو می‌کردی، باید درسی رو انتخاب می‌کردی که واقعا عاشقش باشی.

- اهوم، ولی حالا که تا اینجا اومدم ادامه می‌دم.

- پس این همه غر نزن، خوب گوش بده تا یه چیزهایی بفهمی.

سرش رو تکون داد و منم مشغول نت برداریم شدم.

- دانشجویان گرامی، تدریسمون برای امروز کافیه، جلسه بعد عملیش رو تو بیمارستان براتون توضیح می‌دم.

با خوشحال نگاهی به رز انداختم و گفتم:

- شنیدی چی گفت؟

- نه چی گفت؟

اخم ساختگی کردم:

- یعنی تو این دنیا نیستی‌!

- خب چی کار کنم؟ خستم.

پوفی کردم و گفتم:

- نوچ، اینجوری نمی‌شه، من می‌دونم با تو چی کار کنم.

- وای جون هر کی دوست داری ولم کن، من نخوام کسی یادم بده باید کی رو ببینم.

- من رو، حالا بلند شو خیلی گرسنمه.

از جام بلند شدم که با صدای یکی از دانشجوها به سمتش چرخیدم.

- خانم فرهمند؟

- بله؟

- می‌شه عکس جزوتون رو توی گروه بفرستین

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_دو

صدای چند نفر دیگه از دانشجوها هم بلند شد.

- آره، اگه زحمتی نیست برامون بفرست، آخه جزوه شما خیلی مفید و کامل تره.

- چشم، حتما.

ابرویی برای رز بالا انداختم که لب‌هاش رو کج کرد و گفت:

- قیافش رو نگاه کن، چه ذوقی می کنه!

-  من رفتم بوفه، خواستی بیا.

کیفم رو برداشتم و از کلاس بیرون زدم، گوشیم رو چک کردم، یک تماس بی پاسخ از مامان داشتم، شمارش رو گرفتم که بعد از چندین بوق جواب داد:

- سلام دخترم، خوبی؟

- آره مامان جان،  حالت خوبه؟

- آره گلم.

- ببخشید کلاس بودم نتونستم جواب بدم، کاری داشتی زنگ زدی؟ 

- اشکال نداره عزیزم، می‌خواستم بگم اومدی، داروهای بابات رو بگیری.

- چشم، چیزه دیگه‌ای نمی‌خواین؟

- چشمت بی بلا، نه دخترم خداحافظ.

- قربونت، خداحافظ.

- ببینم با کی حرف می‌زدی تا رسیدم قطع کردی؟

- دوست پسرم.

- چه اعتماد به نفسی، حالا کی میاد تو رو به عنوان دوست دخترش قبول کنه؟

خندیدم و گفتم:

- چرا قبول نکنه؟ از خداش هم باشه!

- با این اخلاقی که تو داری، نمی‌دونم چطور خودم تحملت کردم!

تو سرش زدم :

- خیلیم اخلاقم خوبه، فقط از آدم‌های سمج و پرو خوشم نمیاد و به هر کسی رو نمی‌دم.

- پس من شانس آوردم.

چشمکی زدم و گفتم:

- پس چی.

پشت چشمی نازک کرد و به سمت بوفه رفتیم و خوراکی خریدم و باهم شروع به خوردن کردیم؛ هوا هم ابری بود و نسیم خنکی می‌وزید و موهای بیرون رفته از مقنعم رو تکون می‌داد، با صدای یکی از دانشجوها به خودم اومدم.

- کلاس استاد ماندگاری کنسل شده.

رز ذوق زده گفت:

- خوب دیگه بریم خونه که از بی‌خواب دارم می‌میرم.

- خونه،  نداریم، من می‌خوام کتاب‌خونه برم چند تایی کتاب بخرم، بعدشم داروخونه.

پوکر فیس بهم خیره شد:

- مُردی از بس کتاب خریدی، دیگه داروخونت برای چیه؟

- بابا این جزوه‌های استاد کامل نیستش، می‌رم کتاب کاملش رو بخرم تا یه چیزی حالیم بشه، داروخونه هم مامان زنگ زد و گفت داروهای بابا رو بخرم.

ویرایش شده توسط Zahra_g
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_سوم

از دانشگاه بیرون زدیم و کنار خیابون ایستادیم، یک تاکسی کرایه کردم، اول داروخونه برای داروی بابا رفتیم و در آخر راهی کتاب‌خونه شدیم.

از کنار قفسه‌ ها رد شدم و دنبال کتاب مورد نظرم می‌گشتم که بی حواس به شخصی برخورد کردم که همه کتاب‌ هاش ریختن.

- وای شرمنده حواسم نبود!

پسره لبخند مهربونی زد گفت:

- اشکال نداره.

کتاب‌ها رو کمکش جمع کردم که چشمم به کتاب مربوط به پزشکی خورد.

- زحمت نکشید خودم جمعشون می کنم.

- شما پزشکی می‌خونید؟

- بله چطور؟

- آخه کتابش آشناست، منم خوندم.

با تعجب بهم خير شد و ادامه داد:

- جدی؟ شما هم رشتتون پزشکیه؟

- پرستاری می‌خونم.

- آها، می تونم بپرسم کدوم دانشگاه درس می‌خونید؟

- دانشگاه علوم پزشکی گیلان.

- چه جالب! منم همین‌جا درس می‌خونم.

- موفق باشید، مزاحمتون نمی‌شم.

دستی لای موهای فرش کشید:

- مراحمید، می‌تونم اسمتون رو بپرسم؟

- فرهمند هستم، یاس فرهمند.

- خوشبختم، منم پرهام طهماسبی.

با صدای غر زدن رز به سمتش چرخیدم.

- وای یاس من خوابم میاد، هنوز کتاب‌هات رو انتخاب نکردی؟

با دیدن پرهام نگاهی به من انداخت و گفت:

- اتفاقی افتاده؟

پرهام زودتر از من جواب داد:

- نه، راستش هم دانشگاهی بودیم که اینجا همدیگه رو شناختیم.

رز اهومی کرد و حرصی گفت:

- یاس جان کارت تموم نشده؟

- چرا بریم.

پرهام سریع به سمتمون اومد و گفت:

- هوا بارونیه، اگه بخواین من می‌رسونمتون.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_چهار

با جدیت گفتم:

- نه خیلی ممنون، مزاحمتون نمی‌شیم.

راه کج کردم برم که باز ادامه داد.

- چه مزاحمتی؟

لبخند زورکی زدم و گفتم:

- ممنون، قراره یکی دنبالمون بیاد.

دوباره دستی به موهای فرش کشید:

- آهان، باشه خدانگهدار.

سرسری خداحافظی کردم و دست رز رو به سمت بیرون کشوندم، با دیدن اولین تاکسی دستی تکون دادم و سریع سوار ماشین شدم.

رز با تعجب بهم خیره شد و گفت:

- چرا این همه هولی؟ کتاب هم نخریدی که؟

لب‌هام رو بازبون تر کردم و گفتم:

- یه روز دیگه می‌خرم، نمی‌خواستم برسونتم خونه.

- آها.

تاکسی روبه‌روی عمارت ایستاد، نگاهی به رز انداختم و گفتم:

- دختر، بشین درس‌هات رو بخون این همه لجبازی نکن، با لجبازی فقط خودت از همه چی عقب می افتی.

- خب حالا یه کاریش می‌کنم.

- من رفتم، مشکلی برات پیش اومد بهم زنگ بزنم.

زیر لب زمزمه کرد:

- مگه دیوونم؟

چشم‌ هام رو ریز کردم و از تاکسی پیاده شدم که حرکت کرد؛ نفس عمیقی کشیدم و به عمارت روبه‌روم خیره شدم.

عمارتی که بیست و سه سال توش زندگی کردم، عمارتی که مادرم آشپز بود و پدرم سریدار و در آخر باهم ازدواج کردن و حاصل عشقشون من شدم.

نزدیک‌تر شدم، تا دستم به سمت زنگ در رفت در باز شد و چهره خسته بابا نمایان شد.

- سلام دخترم.

بوسه‌ای به پیشونیش زدم و گفتم:

- سلام بابای عزیزم، خسته نباشی.

- سلامت باشی بابا جان.

چشم‌ هام و ریز کردم و گفتم:

- از کجا فهمیدی من پشت درم؟

لبخند مهربونی زد و گفت:

- صدای ماشین رو شنیدم.

- مامان کجاست؟

- داخل عمارته.

سری تکون دادم و گفتم:

- من برم لباس‌هام رو عوض کنم، کمک خواستین بهم بگید.

- چشم دخترم.

- راستی بابا قرص‌هاتون هم خریدم، داخل یخچال می‌زارم.

- باشه، دستت درد نکنه.

لبخندی زدم.

- خواهش می کنم.

بعدم راهم رو به سمت خونه ای که محل زندگیمون بود کج کردم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_پنج

لباسم رو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم، دوست داشتم  که با  صدای درب تو جاهام نیم خیز شدم.

- بفرمایید.

در باز شد و چهره مامانم نمایان شد.

- سلام دخترم.

- سلام مامان جون، چرا رنگت پریده؟

- خوبم دخترم چیزی نیست.

- یعنی چی چیزی نیست؟ خستگی از سر کله‌ات می‌باره؛ بزار الان کمکت میام.

مامان با جدیت گفت:

- بشین سر جات، صدبار بهت گفتم بازم می‌گم، دوست ندارم تو این خونه کار کنی؛ این همه تلاش الکی نکردم تا به اینجا رسوندمت، بعد بیای برای من اینجا کار کنی؟

چشم‌هام رو چرخوندم و گفتم:

- مامان چرا بزرگش می‌کنی؟ گفتم فقط می‌خوام کمکت کنم!

- نمی‌خوام کمک کنی، مهری خانم گفته قرار باز خدمتکار استخدام کنه، اینجوری کارم راحت‌تر می‌شه.

- او،کو تا بخواد استخدام کنه، اینجوری از پا می‌اوفتی.

با تشر اسمم رو صدا زد:

- یاس.

- باشه، باشه.

- چیزی می‌خوری بگم برات بیارن؟

- نه، بیرون خوردم.

- من رفتم، کاری داشتی صدام بزن.

- باشه.

انگشت اشارش رو به سمتم گرفت و ادامه داد:

- یاس، یادت نره چی بهت گفتم.

- وایی چشم مادر.

از اتاق بیرون رفت که حرصی بالش رو به سمت در پرت کردم، عصبی با پاهام پتو رو مچاله کردم؛ تا کی می‌خواست این همه کار کنه؟ چرا نمی‌زاره کمکش کنم؟

گوشیم رو برداشتم و آلارم رو روی ساعت پنج تنظیم کردم و از جام بلند شدم، بالش رو برداشتم و محکم روی تخت پرت کردم، تمام کارهام از روی حرص بود.

دراز کشیدم و چشم‌هام رو محکم روی هم فشار دادم تا عصبانیتم فرو کش کنه؛ خیلی سخته مادر و پدرت رو این‌جوری خسته ببینی ولی نتونی کمکشون کنی.

...

با صدای آلارام گوشیم آروم لای پلک‌هام رو باز کردم و کش و قوسی به خودم دادم و از اتاق بیرون زدم و به سمت روشویی رفتم.

آبی به صورتم زدم و به سمت آشپزخونه کوچیک و دنج خونمون رفتم.

درب یخچال و باز کردم و پارچ آب رو بیرون کشیدم و لیوانی پر کردم و سر کشیدم.

وارد اتاقم شدم و کتابم رو برداشتم و تصمیم گرفتم تو هوای آزاد درس بخونم.

گیلان بیشتر وقت‌ها هوا ابری و بارونی بود و بعضی وقت‌ها واقعا خسته می‌شدم و دلم آفتاب می‌خواست.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_شش

صندلی‌های فلزی توی حیاط همگی خیس شده بودن، مجبور شدم ایستاده شروع به درس خوندن بکنم، یه عادتی دیگه‌ای هم که موقع درس خوندن داشتم حتما باید موزیک ملایم گوش می‌دادم تا تمرکزم بالا بره، یه آهنگ بی‌کلام پلی کردم و هندسفری رو داخل گوش‌هام فرو کردم و قدم زنان شروع به خوندن کردم، جوری می‌خوندم که موقع امتحان صفحات کتاب جلوی چشم‌هام می‌اومدن.

...

بعد از سه ساعت خوندن متوالی با حس گردن درد سرم رو بالا گرفتم که با آرسام روبه‌رو شدم.

نشسته روی صندلی‌های فلزی سفید رنگ درحالی که عینک مطالعه‌اش و زده بود خیره نگاهم می‌کرد!

- یاس آخرش خودت رو نابود می‌کنی !

لبخندی زدم:

- استاد فکر می‌کنم درس خوندن هیچوقت باعث نابودی آدم‌ها نمی‌شه، بلکه اون‌هارو بالا می‌کشه و باعث پیشرفت، موفقیت، موقعیت، شهرت و بلکه خیلی چیزهای فوق العاده‌ای می‌کنه، این حرف خودتون بود، درسته؟

 آرسام که پسربزرگ مهری خانم و استاد دانشگاه خودم بود پسر خیلی مهربون و خاصی بود و  هیچوقت رفتار بدی ناشی از اینکه دختر سرایدار این خونه هستم و شاگردش نکرد و هیچی جلوی بچه‌ها به روم نیاورد و خیلی- خیلی شخصیت والایی داشت.

 آرسام پزشک بیمارستان گیلان و استاد دانشگاه ما، که حدود سی و دو سالش بود، متاسفانه قبلا نامزدش و از دست داده بود و دیگه تا حالا ازدواج نکرده و همچنان مجرده و برام مثل یک برادر مهربونه و همیشه توی درس‌ها یا وقتی مشکلی واسم پیش می‌اومد کمکم می‌کرد.

حتی رز هم که دوست صمیمیمه نفهمیده که استاد دانشگاهمون پسر صاحب این عمارت بود.

البته که مهری خانم دوتا پسر دیگه هم داشت که خارج از کشور بودن و خیلی ساله که حتی خبری ازش نگرفتن و به ایران نیومدن و فقط آرسام بود که در کنار مهری و آقا محمد زندگی می‌کرد.

از فکر بیرون اومدم و با نگاه منتظر آرسام متعجب گفتم:

- چیزی گفتی؟

- یاس حواست پرت شد، گفتم امیدوارم دوستت هم مثل خودت یکم بیشتر به درس خوندن مجذوب بشه، با این اوضاع فکر می‌کنم باید کلا قید درس خوندن و بزنه.

کمی فکر کردم و گفتم:

- استاد می‌شه یک خواهشی داشته باشم؟

اخم کرد و گفت:

- یاس چندبار گفتم فقط تو دانشگاه استاد صدام بزن؟ اینجا فقط دوستتم و مثل یک برادر براتم، پس آرسام صدام بزن، باشه؟

با لبخند زمزمه کردم:

- باشه.

- خب حالا خواهشت رو بگو ببینم چی یاس ما رو وادار به خواهش کرده؟

- خواستم بگم یکم بیشتر به رز گیر بدید و سخت گیری کنید و مجبورش کنید به درس خوندن تا سر عقل بیاد، فکر می‌کنم با حرف‌های شما بیشتر جذب درس بشه، من هرچی گفتم و می‌گم بی فایده‌اس.

آرسام خندید:

- چشم از فردا حسابش و می‌رسم، خوبه خواهری؟

- عالی می‌شه ممنون. 

- خواهش، وقتت رو نمی گیرم برو استراحت.

با اجازه ای به سمت خونمون قدم  برداشتم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_هفت

***

وارد کلاس شدم که با دیدن رز لبخندی زدم و کنارش نشستم و سلامی کردم.

- سلام.

- ببینم برای امتحان آماده‌ایی؟

نوچی کرد که حرصی تو بازوش زدم و گفتم:

- تو چته‌؟ چرا  لجبازی می کنی؟

- ببین من درس بخون نیستم، اولش آروزم این بود که پرستاری قبول بشم، اما مادرم از بس پزشکی رو تو سرم کوبید مجبور شدم برای پزشکی تلاش کنم، اما چی شد وقتی قبول شدم؟ با تمام بی رحمی گفت:

- اگه گیلان قبول شده بودی می‌ذاشتم بخونی، حالا برو همون پرستاری بخون.

دستم و نوازش‌گرانه پشت کمرش کشیدم و گفتم:

- درکت می‌کنم رز، این همه تلاش کنی، بی‌خوابی بکشی، بعد مادرت همچین کاری کنه خب طبیعتا منم بودم لج می‌کردم، ولی وقتی می‌دیدم لج بازیم نتیجه‌ای نداره دیگه بهش ادامه نمی دادم، ولی تو چی؟ الان نزدیکه چهار ترمه که فقط  با کمترین نمره بالا اومدی.

- یاس خواهشا شروع نکن.

با ورود آرسام بحثم رو ادامه ندادم، چون می‌دونم از امروز آرسام درستش می‌کنه.

آرسام یه ژشت مغرورانه به خودش گرفت و گفت:

- برای امتحان آماده بشین.

رز پوفی کرد و رو به من گفت:

- حواست به من باشه.

چشم غره‌ای براش رفتم و با فاصله از هم نشستیم، آرسام هم برگه‌ها رو دست یکی از دانشجو‌ها داد تا پخش کنه.

با دیدن برگه شروع به چک کردن سوال‌ها کردم، خوشبختانه همشون رو بلد بودم، خودکار رو برداشتم و شروع به پاسخ دادن سوال‌ها کردم.

آرسام هم قدم زنان از بین دانشجوها رد می‌شد تا به من و رز رسید.

- خانم راد؟

صدای لرزونش رو شنیدم.

- ب... بله استاد.

- چرا جواب نمی‌دی؟ مگه نخوندی؟

هیچی نگفت که آرسام سری تکون داد وسط کلاس دست به سینه بهمون خیره شد، رز بدجور تو منگه گیر کرده بود و هیچ راه تقلبی نداشت.

آرسام هراز گه گاهی بهم خیره می‌شد و چشمکی می‌زد که براش چشم غره می‌رفتم.

خلاصه تا پایان امتحان آرسام رو به روی رز ایستاده و در آخر برگه‌ها رو تحویلش دادیم، رز با قیافه پوکر بهم خيره شد و گفت:

- خیلی بد شد.

از کیفم بطری آب رو بیرون آوردم یه قلوپ خوردم و گفتم:

- حقته، تا بشینی درس بخونی.

- اوف.

با صدای آرسام بهش خیره شدیم.

- دانشجویان محترم، هرکس نمرش زیر پانزده بشه هر جلسه خلاصه درسی رو که دادم ازش می‌پرسم.

- وای خدا بدبخت شدم.

- ببینم پانزده که می‌شی؟!

لباش رو آویزون کرد و گفت:

- فکر نکنم!

ویرایش شده توسط Zahra_g
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_هشت

- حالا مجبوری هر جلسه بخونی، البته بد هم نشد، حداقل دست از این لجبازی برمی‌داری و یکم درس می‌خونی.

- من ترم بعدی هیچکدوم از درس‌هام رو با این استاد برنمی‌دارم.

- برعکس من، هر چی درسه با همین استاد بر می‌دارم.

- به دیووانه بودن تو که شکی نیست.

اخمی ساختگی کردم.

- رز برای ساعت بعدی برای کارآموزی باید بیمارستان بریم، اونجا خیلی مبحث‌های مهمی داره، جان هرکی دوست داری از خر شیطون پایین بیا، الان خری نمی‌فهمی، چند سال دیگه می‌دونی که چه اشتباهی کردی، از من گفتن بود.

هیچی نگفت که خیره به آرسام شدم، سرش رو از گوشی بیرون آورد و جدی به هممون خیره شد.

- نمرات رو وارد سایت می‌کنم، اونایی که کمترین نمره رو آوردن، جلسه بعد باید از این مبحث جدیدی درس داده بودم کنفرانس بدن، خسته نباشید. می‌تونید از کلاس خارج بشید.

همه خسته نباشیدی گفتن و از کلاس خارج شدن، به جز چند تا دختری که همیشه قربون صدقه‌اش می‌رفتن و من چقدر حرص می‌خوردم!

یکیشون با ناز رو به استاد گفت:

- استاد نمی‌شه این یکی امتحان رو ببخشید، قول می‌دم از جلسات...

آرسام سریع حرفش رو قطع کرد و با قاطعیت گفت:

- اصلا، خانم محترم الان وسط‌های ترم هستیم، کی می‌خواین به خودتون بیان؟ هان؟

حالم جا اومد، تا تو باشی ناز نکنی، آرسام به شدت از این نوع دخترا متنفر بود، به رز خیره شدم که آب دهنش رو قورت داد:

- بیا بریم.

تو دلم خندیدم، آخه کی می‌دونست این استادی که اینجور با اخم ایستاده، چقدر شوخ و مهربونه؟

با صدای رز به خودم اومدم.

- یاس، صدبار صدات زدم، کجایی؟

- یه لحضه تو فکر رفتم، بریم.

خسته نباشیدی به آرسام گفتم که سرش رو تکون داد و هم زمان از کلاس خارج شدیم.

داشتیم به سمت خروجی دانشگاه می‌رفتیم که با صدای شخصی به عقب برگشتم.

- خانم فرهمند؟

با دیدن پرهام لبخندی زدم و سلام کردم.

- سلام خوب هستین؟

- خیلی ممنون.

رو به رز گفت:

- سلام من پرهام طهماسبی هستم.

- سلام منم رز راد هستم.

- خوشبختم، جایی می‌رفتین؟

رز زودتر از من جواب داد:

- آره، برای کارآموزی به بیمارستان می‌ریم.

- کدوم بیمارستان؟

- ولیعصر.

- خوبه، منم همونجا می‌رم، خوشحال می‌شم برسونمتون.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_نه

حوصله تاکسی گرفتن نداشتم، برای همین پیشنهادش رو قبول کردم.

من و رز عقب نشستیم، که حرکت کرد و موزیک ملایمی از ماشینش پخش شد.

از آینه جلو بهم نگاهی انداخت.

- هر دو نفرتون پرستاری می‌خونید؟

سری تکون دادم که خوبه‌ای گفت و میدون رو دور زد.

- اگه یه وقت مشکلی تو درسا پیدا کردین، حتما بهم بگین کمکتون می‌کنم.

لبخند کوتاهی زدم.

- خیلی ممنون.

رز پوزخندی زد.

- فکر نکنم سوالی باشه که یاس بلد نباشه!

پرهام آروم خندید و گفت:

- آره، اون روز تو کتاب خونه وقتی گفت کتاب پزشکی که من برداشته بودم رو خونده خیلی تعجب کردم، آخه این کتاب مخصوص رشته‌های پزشکیه.

بعدم با حالت سوالی از آینه ماشینش نگاهی انداخت و گفت:

- چرا پزشکی نخوندی؟

- پرستاری رو بیشتر دوست دارم.

اهومی کرد و تا خود بیمارستان هیچی نگفت، ماشین رو داخل پارکینگ بیمارستان پارک کرد؛ با هم از ماشین پیاده شدیم و به سمت بخش رفتیم.

چندتایی دانشجو اومده بودن، من و رز وارد اتاقی برای تعویض لباس شدیم؛ مانتوم رو عوض کردم و روپوش سفیدم رو پوشیدم و از اتاق بیرون زدم که یکی از دانشجوهای دختر به سمتم اومد.

- ببینم شما چی کاره پرهامی؟

- چی؟

با عصبانیت زل زد بهم.

- چرا با پرهام اومدین؟

با غرور نگاهی بهش انداختم.

- هم دانشجویی هستیم، مسیرمون یکی بود ما رو هم رسوند.

حرصی دندون‌هاش رو روی هم فشار داد.

- یعنی هیچ رابطه‌ای بینتون نیست؟

ابرویی بالا انداختم.

- اصلا!

نفس راحتی کشید و گفت:

- ببخشید بد صحبت کردم، من خیلی روش حساسم، چند وقته باهم قهریم، فکر کردم سریع برام جایگزین آورده.

لبخند کوتاهی زدم.

- نه، خیالت راحت هیچ رابطه‌ای جز دوتا هم دانشجویی بینمون نیست.

رز رو به دختره گفت:

- آره خیالت راحت باشه، این خانم خانما به هیچکس رو نمی‌ده، و سخت پسنده.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_ده

لبخندی زدم که با صدای آرسام که داشت برای دانشجوهای ترم بالایی کار با دستگاه تنفس رو یاد می‌داد سر جام ایستادم و خیره به توضیحاتش شدم.

- یاس استاد اومد بیا بریم.

دست از تماشا کردن آرسام و توضیحاتش برداشتم و به سمت استاد خودمون رفتم.

....

بعد از دو ساعت آموزش، گردنم رو ماساژ دادم و به سمت آب‌خوری رفتم، چند قلوپ آب خوردم و رو به رز گفتم:

- بریم؟

- آره.

- چیزی یاد گرفتی؟

- تقریبا.

خوبه‌ای گفتم و وارد حیاط شدم که با دیدن پرهام آه از نهادم بلند شد، خدا کنه نگه می‌رسونمتون!

- خسته نباشید، پرستارهای آینده.

لبخند کوتاهی زدم که گفت:

- من کارم تموم شده اگه دوست داشته باشین می‌رسونمتون.

رز زودتر از من جواب داد:

- خیلی ممنون، نامزدم دنبالمون میاد.

دست‌هاش رو لای موهای فِرش فرو کرد.

- باشه، پس من رفتم.

سری تکون دادم که از کنارمون گذشت و رفت.

با خنده نگاهی به رز انداختم.

- نامزد؟

پشت چشمی نازک کرد.

- بابا الکی گفتم، دوست دخترش رو نمی‌بینی از دور برزخی نگاهمون می‌کنه؟ اگه باز سوار بشیم دیگه سرمون رو می‌زنه.

- آره خوب کاری کردی، منم دوست نداشتم کسی آدرس خونم رو بفهمه.

- اوهوم.

نزدیک یک ربع کنار خیابون ایستادیم، دریغ از یک تاکسی که رد بشه، پاهام دیگه بدجور درد می‌کردن؛ دو ساعت ایستاده به درس گوش دادن و حالا هم اینجا علاف.

با صدای بوق ماشین شاسی‌بلندی اخمی کردم و سرم رو انداختم پایین.

رز تنه ‌ای بهم زد:

- چیه؟

- استاده.

با دیدن آرسام لبخندی زدم و زود جمعش کردم که خوش‌بختانه رز حواسش نبود.

- سلام استاد.

اونم جدی سرش رو تکون داد.

- این وقت ظهر کنار خیابون چی کار می کنید؟

رز تته-پته گفت:

- کلاس داشتیم.

از حالات رز خندم گرفته بود، برای همین ادامه حرفش رو خودم ادامه دادم:

- استاد تا الان برای کارآموزی اومده بودیم، الان منتظر تاکسی هستیم.

سری تکون داد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_یازده

-  بشیند، الان ماشین گیرتون نمیاد.

رز دست‌هاش رو توی هم حلقه کرد.

- خیلی ممنون استاد، مزاحم شما نمی...

- زود سوار بشید که بد جایی ایستادم.

نگاهی بهم انداخت که با اشاره گفتم:

- اشکال نداره، بریم سوار بشیم.

سوار ماشین شدیم که بوی عطر تلخ آرسام تو ماشین پیچیده بود، رز آروم کنار گوشم گفت:

- اوف، چه بویی داره.

ولی مثل اینکه آرسام متوجه شد.

- چه بویی داره خانم راد؟

رز آب دهنش رو قورت داد و دست‌هام رو محکم توی دستش فشرد که ناخوناش گوشت دستم رو له کردن، آخ خفيفی گفتم که فشار دستش رو کمتر کرد.

- هوم؟

- چ... چی استاد؟

- می‌گفتی چه بویی داره، منم می‌پرسم ماشینم چه بویی داره؟

وقتی دیدم بدجور هول کرده خنده‌ای کردم.

- استاد منظورش این بود ماشینتون چه بوی خوبی داره.

از آیینه نگاهی بهمون انداخت و اهومی گفت.

- آدرستون کجاست؟

آدرس خونه رز رو دادم که بعد از پنج دقیقه رسیدیم، رز تشکری کرد و از ماشین پیاده شد؛ پا تند کرد بره که با صدای آرسام متوقف شد.

- خانم راد؟

- ب... بله استاد؟

- یک دقیقه به اینجا بیا.

آرسام در داشبورد رو باز کرد و شیشه عطری رو بیرون کشید و روبه‌روش گرفت.

- این چیه استاد؟

- همون عطری که از بوش خوشت اومده.

رز خجالت زده گفت:

- مرسی استاد نیازی نبو...

- بگیرش، ولی به شرطی که تمام نمراتت بالا بیاد وگرنه ازت می‌گیرم.

رز خجالت زده شیشه عطر رو گرفت.

- چشم استاد، خیلی ممنون.

- خواهش می‌کنم، در ضمن تنها درس‌های من نه، باید نمرات همه درس‌هات بالا بیاد؛ من چکشون می‌کنم.

رز لب‌هاش رو گزید و سرش رو تکون داد که ازش خداحافظی کردیم و دور شدیم، به محض اینکه از کوچشون رد شدیم شلیک خندمون بالا رفت.

- وای آرسام خیلی باحالی، بابا دوستم سکته زد، گفتم بهش تذکر بده ولی نصف جونش کردی.

خنده‌ای کرد.

- تو هم با این دوست ترسوت، حالا بدو بیا جلو بشین.

از عقب جلو پریدم و دستم رو نشونش دادم که جای ناخون‌های رز افتاده بود.

نگاهی انداخت و با تعجب گفت:

- چرا اینجوری شده؟

- کار رزه، وقتی حرفش رو شنیدی از استرس دست من رو له کرد؛ ولی خدایی تو دانشگاه خیلی ترسناک می‌شی.

خنده‌ای کرد.

- آره دیگه.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_دوازده

-موافقی نهار رو بیرون بخوریم؟

دست‌هام رو بهم کوبیدم.

- آره-آره، خیلی هوس پیتزا و ساندویچ هات داگ کردم.

- ای شکمو، نکنه هر دوش رو می‌خوای؟

لب‌هام رو جمع کردم.

- پس چی، داداشم بعد از این همه سال داره بیرون می‌برتم!

آرسام با چشم‌های از حدقه بیرون زده بهم خیره شد.

- یاس!

- چیه؟

- من همین یه هفته پیش بردمت و با هم کباب خوردیم!

متفکر فکر کردم.

- اوه، راست می‌گی.

بعدم زیر خنده زدم.

- از بس درس خوندی مغزت از کار افتاده.

با هم خندیدیم.

- من یک زنگ به مامانم بزنم و بگم دیر میام.

- باشه.

شماره مامان رو گرفتم که بعد از چندین بوق جواب داد.

- سلام مامان، خوبی؟

- سلام آره خوشگلم، کجایی؟ دیر کردی!

- بیمارستان بودم، می‌گم مامان من دیر تر میام، با آرسام نهار رو بیرون می‌خوریم.

- یاس، یه وقت آقا آرسام رو اذیت نکنی مادر، زشته.

خندیدم:

- چشم مادر، کاری نداری؟

- نه گلم، خداحافظ.

خداحافظی کردم و گوشی رو قطع کردم؛ آرسام رو بهم کرد:

- مامانت چی گفت؟

- گفت اذیتت نکنم.

- می‌دونه چه شیطونی هستی.

- دختر شیطون نباشه، که دختر نیست.

نگاه غمگینی بهم انداخت و فرمون رو یه دستی چرخوند و روبه‌روی رستوران پارک کرد.

- عسل هم همین‌قدر شیطون بود.

سرم رو پایین انداختم.

- ببخشید خاطراتش رو برات زنده کردم، نمی‌خواست...

- قربون خواهر گلم بشم، یاد اون برام همیشه زندست، تو تک-تک خیابون‌ها، مغازه‌ها، رستوران‌ها و جاهای دیگه باهاش خاطره دارم، محاله حتی یه ثانیه هم فراموشش کنم، فقط امروز خیلی دلم براش تنگ شده.

- اوم نظرت چیه سفارشات غذا رو بگیریم و بریم بهشت زهرا بخوریم.

لپم رو کشید:

- بعد بهش بگم این خانم کیه آوردمش.

- اووم، بگو آجی خوشگلمه.

- چقدر هم تو اعتماد به نفست بالاست.

- بله دیگه به داداشم رفتم.

خندید:

- چه داداشی تو داری.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_سیزده

لبخندی زدم که گفت:

- بشین تو ماشین، سفارشات رو می‌گیرم و میام.

سری تکون دادم که از ماشین پیاده شد، نفس عمیقی کشیدم و به رو به روم خیره شدم، آرسام خیلی سختی کشیده بود و تمام این مدت شاهد عذاب کشیدن و دلتنگی‌هاش بودم، فقط تونسته بودم تا حدی بخشی از این عذاب رو از روی دوشش بردارم.

بعد از بیست دقیقه‌ای آرسام همراه با چند تا پلاستیک و جعبه پیتزا سوار ماشین شد، پلاستیک و جعبه پیتزا رو ازش گرفتم که بوش دیوونم کرد.

- چه بوییی داره.

آرسام خندید.

- بوی ماشین یا خوراکی‌ها؟

خندیدم.

- نه من فقط عاشق بوی غذام.

ماشینش رو روشن کرد.

- از بس شکمویی، تعجبم این همه می‌خوری چرا چاق نمی‌شی.

- یعنی ها، بعد به من میگه از بس درس خوندی مغزت هنگ کرده، خودت باشگاه ورزشی ثبت نامم کردی.

یکی تو پیشونیش زد.

- به خواهرم رفتم دیگه.

بلند خندیدم که گفت:

- خوش خنده مواظب باش نهار امروز رو پخش ماشین نکنی، وگرنه دیگه برات نمی‌گیرم.

آروم سرجام نشستم که سری تکون داد و به سمت بهشت زهرا رفتیم؛ سر راه آرسام یه دست گل رز قرمز خرید و عقب ماشین گذاشت.

....

ماشین رو پارک کرد و با هم پیاده شدیم، خوراکی‌ها رو من برداشتم، آرسام هم دسته گل و بطری آب، از بین قبرها گذر کردیم تا به عشق آرسام، عسل امیری رسیدیم.

آرسام دسته گل رو روی نیمکت گذاشت و بطری آبی رو که از ماشین بیرون آورده بود رو روی قبرش خالی کرد، منم کمکش کردم و گل رو روی قبرش گذاشتم، آرسام لبخند تلخی زد و دستم رو گرفت.

- عسل جونم، عشق زندگیم، اینم خواهریم، کسی که تمام این مدتی که نبودی کنارم بود و نزاشت بلایی سر خودم بیارم، یک وقت حسودی نکنی.

نمی‌دونستم گریه کنم یا بخندم، دلم بدجور برای آرسام گرفت، با بغض داشت حرف می‌زد.

- آبجی شکموم رو آوردم اینجا تا باهم نهار بخوریم، کاش تو هم کنارمون بودی.

لب‌هام رو گزیدم و خودم رو کنترل کردم تا گریه نکنم.

- عسل تا بودی زندگیم شیرین بود، از وقتی رفتی حس می‌کنم دنیا برام جهنم شده، چرا تنهام گذاشتی لعنتی؟

لعنتیش رو جوری با داد گفت که جستی گرفتم، به سمتم چرخید که لب‌هام رو گزیدم و دو قطره اشک از چشم‌هام چکید، نگاهی بهم انداخت و سریع بغلم کرد.

- هیس، گریه نکن خوشگلم، ببخش یهو عصبی شدم و ترسوندمت.

سرم رو تکون دادم که بازوهام رو گرفت.

- بریم بخوریم تا سرد نشده.

آروم خندیدم که گفت:

- قیافش رو نگاه.

چیزی نگفتم و تو سکوت نهارمون رو خوردیم، آخر سر هم آشغال‌ها رو جمع کردم و داخل سطل زباله انداختم و تنهایی سوار ماشین شدم تا آرسام بغضش رو خالی کنه.

بعد از یک ربع با چشم‌های قرمز شده سوار ماشین شد و آهنگی پلی کرد و به سمت خونه حرکت کردیم.

هوا باز بارونی و دلگیر شده بود، قطرات بارون نم-نم روی شیشه ماشین می‌باریدن، دل نگاه کردن به آرسام رو نداشتم، دوست نداشتم اینجوری ببینمش؛ سرم رو آروم به شیشه ماشین تکیه دادم و به جاده و ماشین‌ها خیره شدم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_چهارده

وارد عمارت که شدیم بدون نگاه کردن بهش تشکری کردم و از ماشین پیاده شدم که صدام زد:

- یاس؟

- جانم؟

- ازم دلخوری؟ ببخشید امروز رو برات تلخ کردم.

سریع جبهه گرفتم.

- نه اصلا، فقط نگرانت شدم.

- حس می‌کنم ازم ناراحت شدی، اصلا بهم نگاه هم نمی‌کنی.

آب دهنم رو قورت دادم و چشم تو چشم شدیم، چشم‌هاش کاسه خون شده بود؛ آهی کشیدم.

- طاقت نداشتم اینجوری ببینمت.

- قربونت بشم که این همه نگرانمی.

- خدانکنه.

با صدای مامان به عقب چرخیدم که آرسام گفت:

- برو مامانت صدات می‌زنه.

سری تکون دادم.

- باشه، فقط نبینم بری کنج اتاق قنبرک بزنی، اگه حالت بد شد زنگ بزن یواشکی پیشت میاد.

ابروهاش رو انداخت بالا.

- چرا یواشکی؟!

با تعلل گفتم:

- آخه از مامانت می‌ترسم، ولی قول می‌دم یه جوری بیام نفهمه.

اخم‌هاش درهم شد که آب دهنم رو قورت دادم.

- مامانم چیزی بهت گفته؟

- نه-نه، راستش من چون دختر سرایدارم شاید خوشش نیاد با تو بگردم.

نفس عمیقی از روی عصبانیت کشید.

-  برو بعدا باهم حرف می‌زنیم.

سرم رو تکون دادم که برم، ولی با صداش میخکوب شدم.

- یاس، فقط یک بار دیگه ببینم سطح خودت رو با من مقایسه می‌کنی و خودت رو پایین میاری من می‌دونم و تو.

از ترس سری تکون دادم که گفت:

- حالا برو.

بدون معطلی به سمت خونه پا تند کردم؛ با دیدن مامان و بابا سلامی کردم و وارد اتاقم شدم.

خیلی خسته بودم؛ لباس‌هام رو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم.

برای دومین بار بود که آرسام رو اینجور عصبی دیدم، یک بار که از بی حواسیم نزدیک بود زیر ماشین برم که کلی دعوام کرد، یک بارم الان.

بی‌خیال فکر کردن شدم و چشم‌هام رو روی هم بستم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_پانزده

 

با تکون‌های مامان از خواب بیدار شدم.

- یاس، بیدار شو رز دنبالت اومده.

با یه جهش از خواب بیدار شدم.

- مگه ساعت چنده؟

مامان دست به کمر ایستاد:

- پنج عصر، زود آماده شو باید به باشگاه بری.

سری تکون دادم و یک ربع آماده شدم، کفش‌هام رو تند-تند پوشیدم و از خونه بیرون زدم.

رز تا من رو دید گفت:

-به_به ساعت خواب.

- ببخشید، امروز خیلی خسته بودم.

- اشکال نداره، بدو بریم تاکسی گرفتم، منتظره.

سوار تاکسی شدیم که رو به رز گفتم:

- فردا هم باید بیمارستان بریم؟

رز لب‌هاش رو جمع کرد:

- آره، تازه با استاد تهرانی داریم.

- آرسام؟

ابروهاش رو بالا انداخت:

- حالا خوبه یه روز سوار ماشینش شدی، چه زود پسر خاله شدی.

تو دلم احمقی نثار خودم کردم، نزدیک بود همه چی رو لو بدم.

- بابا دوتا استاد تهرانی داریم، اسمش رو گفتم بفهمم کدوم یکیه.

- وا یاس، پاک خنگ شدی ها، اون تهرانی که برای رشته خودمون نیست.

یه دستی کوبیدم تو سرم:

- امروز یکم خستم، حسابی گیج می‌زنم.

- معلومه، راستی تو راه هیچی نگفت؟ تو آدرس خونتون رو دادی؟

- نه بابا اگه آدرس خونه می‌دادم تعجب می‌کرد، تو دلش می‌گفت این که همچین خونه‌ایی داره، یعنی یه راننده ندارن که دنبالش بیاد!

- آها.

چقدر بدم می‌اومد این همه دروغ می‌گفتم، ولی چاره‌ای ندارم، نمی‌تونستم بهش بگم آرسام صاحب خونست و همه چی رو راجع به من می‌دونه.

....

تو راه‌روی بیمارستان منتظر رز ایستاده بودم که با دیدن آرسام لبخندی زدم که فقط سلام خشک و خالی کرد و از کنارم رد شد، اول فکر کردم به خاطر حضور دانشجوهاست، ولی با دیدن راه‌روی خالی پوکر سر جام نشستم.

باهام قهر کرده بود، آخه مگه من حرف بدی زدم؟ خب اگه مامانش خوشش نیاد چی؟ اصلا اگه بگه با پسرم چیکار داری این همه...

با صدای رز دست از افکارم برداشتم.

- سلام.

- سلام، دیر که نکردم؟

- نه بابا استاد تازه اومده.

- آها، پس خداراشکر.

با پیچیده شدن عطر آرسام لبخندی زدم و گفتم:

- عطر رو زدی؟

رز با تعجب بهم نگاه کرد.

- چه بوش رو خوب می‌شناسی!؟

آب دهنم رو قورت دادم.

- وا، خب امروز بوی جدید می‌دی فهمیدم دیگه، تازه یه روز هم نگذشته، بوی عطرش رو یادمه.

- باشه بابا.

چند تایی دانشجو دیگه هم بهمون اضافه شدن که آرسام صدامون زد؛ هنوز اخم‌هاش تو هم بود.

- خب، امروز به بیمارا سر می‌زنیم و ازتون می‌خوام وضعیت هر مریض رو کامل و با دقت بهم بگین، و اینکه نمره امروزتون روی پایانی تاثیر زیادی داره.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_شانزده

یکی از دخترها با ناز و ادا رو به آرسام گفت:

- استاد شما نگفتین می‌خواین امتحان بگیرید؟ ما آمادگی نداریم!

آرسام با اخم‌های درهم ریخته بهش خیره شد.

- یعنی چی خانم نیازی؟ من هر وقت دلم بخواد ازتون امتحان می‌گیرم و شما پرستاری و معظفی که دلیل حال بد مریضت رو تشخیص بدی، حالا هم اگه حرفی اضافه‌ای نیست راه بیوفتین.

وارد اتاق بيمارها شدیم، آرسام رو به رز کرد و اشاره‌ای به بچه کوچیکی که دراز کشیده بود کرد.

- خانم راد بگین مشکل این بچه چیه؟

رز با کمی استرس نگاهی به دختر کوچولو انداخت و چندتا سوال ازش پرسید و توضیحاتی رو به آرسام داد.

آرسام هم سری تکون داد و چیزایی داخل دفترش یاداشت کرد.

به ترتیب از تک تکمون پرسید، منم تمام چیزایی که بلد بودم رو گفتم؛ بعد از تموم شدن آموزشی و امتحان رو به رز گفتم:

- عالی بودی، تو که هوشت بالاست چرا نمی‌خونی؟

- مرسی، فعلا که از ترس آقای تهرانی هم که شده باید بخونم، ولی امروز خیلی بداخلاق بودا، شانس آوردم خوندم.

- آره.

با دیدن آرسام که نزدیکمون می‌شد اشاره‌ای به رز دادم که کنار بایسته.

- خسته نباشید استاد.

همون لحضه ایستاد و به طرفمون چرخید.

- ممنون، خانم راد امروز کارتون خوب بود، سعی کنید به همین روش ادامه بدین.

رز ذوق زده سرش رو تکون داد، با دلخوری نگاهی به آرسام انداختم و راهم رو کج کردم که رز هم دنبالم دوید.

- یاس موافقی امروز کتاب‌خونه بریم؟

- چی‌شده که هوس کتاب‌خونه کردی؟

- راستش امروز کلی ذوق کردم که تونستم جواب سوال‌ها رو بدم، می‌خواستم برم و چند تا کتاب بخرم تا اصلاعات عمومیم بالاتر بره.

- خوبه بریم.

- ببینم تو امروز حالت خوبه؟

پوکر سرم رو تکون دادم.

- آره، فقط یکم سرم درد.

- اگه می‌خوای نریم؟

- نه خودمم کتاب می‌خوام.

...

تاکسی رو به روی عمارت توقف کرد که پیاده شدم، با دیدم درب که باز بود تعجب کردم، خیلی کم پیش می‌اومد در عمارت این‌جوری باز باشه، وارد که شدم بابا رو دیدم هراسون به سمتم اومد.

با دلهره گفتم:

- بابا چی شده؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_هفده

- د... دخترم مهری خانم ح... حالش بد ‌شده، زنگ زدیم آمبولانس بیاد، ولی حالش به شدت خرابه.

- م... مگه، آرسام نیستش؟

- نه بابا برای یه کاری به خارج از شهر رفته، زنگ زدیم، ولی تا برسه خیلی دیره.

با صدای جیغ از داخل عمارت من و بابا و هول زده دویدیم، وارد سالن شدم که هم-همه بدی به راه افتاده بود، مامان با دیدنم گفت:

- دخترم ت... تو پرستاری، می‌تونی کاری کنی؟

- نمی‌دونم، باید ببینمش.

از پله‌ها سریع بالا رفتم، تا خواستم وارد اتاق بشم چند تا از خدمتکار جلوم رو گرفتن.

- کجا-کجا؟

- می‌خوام برم و خانم رو ببینم.

یکیشون با پوزخند بهم خیره شد.

- مگه تو دکتری؟

چشم غره‌ای رفتم:

- نه، ولی پرستار هستم، شاید بتونم کمکش کنم.

- برو دختر جون، لازم نکرده.

این بار عصبی داد زدم.

- خانم حالش بده، می‌گم شاید بتونم کمکش کنم، برید کنار تا حالش بدتر نشده.

یهو در اتاق باز شد و آقا محمد با عصبانیت غرید.

- این دکتر لعنتی چی شد، زنم از دست رفت، شما دارین اینجا کل-کل می‌کنید؟

از جام بلند شدم با دلهره رو به آقا گفتم:

- آقا محمد م... ن پرستاری خوندم، شاید بتونم کمک کنم.

ابروهاش رو بالا انداخت.

- توقع نداری که زنم رو دست یک پرستار کارآموز بسپرم؟!

-آقا، تا دکترا می‌رسن شاید بتونم کمکی بهتون کنم.

- شاید؟

لب‌هام و حرصی گزیدم و با قاطعیت گفتم:

- نه حتما نجاتش می‌دم.

سری تکون داد و گفت:

- بیا داخل.

مامان و بابام با ترس بهم خیره شده بودن، افکار منفی رو از خودم دور کردم و وارد اتاق شدم.

با دیدن مهری خانم که نفس‌های سختی می‌کشید سریع بهش نزدیک شدم از آرسام شنیده بودم مشکل قلبی و تنفسی داره.

به دستگاه اکسیژن کنارش خیره شدم، رو به خدمتکار شخصیش کردم.

- این چرا خاموشه؟ مگه نباید الان روشن باشه.

- در مواقع ضروری روشن می‌شه، الانم آقا آرسام دستگاه رو عوض کردن من تنضیماتش رو بلد نیستم.

لعنتی منم هنوز به این بخش از درس نرسیده بودم، نفس عمیقی کشیدم که يهو صحنه آموزش آرسام رو تو بیمارستان یادم اومد سعی کردم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_هجده

به سمت دستگاه رفتم و روشنش کردم، تمام صحنه‌هایی که آرسام داشت یاد دانشجوها می‌داد مثل یه فیلم از جلوی چشم‌هام گذر می‌کردن، سریع تمام دکمه‌ها رو روشن کردم و ماسک رو جلوی دهن مهری خانم گذاشتم که بعد از چند دقیقه تونست نفس‌های منظمی بکشه، ولی یهو دست‌هاش رو روی قلبش گذاشت و چشم‌هاش رو محکم روی هم فشار داد.

سریع از جعبه قرص‌هاش دنبال داروی آسپرین گشتم، احتمال حمله قلبی بالایی داشت، قرص رو به سخته وارد دهنش کردم تا از حمله قلبی کمی جلو گیری کنه؛ رو بهش گفتم:

- سعی کنید آروم سرفه کنید.

سرش رو تکون داد، آقا محمد با دلهوره بهمون خیره شده بود.

تا اومدن آورژانس سعی کردم آرومش کنم و خداروشکر حالش چند درصد بهتر شده بود، با اومدن تیم پزشکی از کنار مهری خانم دور شدم تا دکترها کار خودشون رو انجام بدن، یک گوشه ایستاده بودم که هنوز دو دقیقه نگذشته بود که آرسام با شدت وارد اتاق شد و با دیدن دکترها خودش هم بالای سر مادرش رفت.

یکی از دکترها رو به آرسام کرد و گفت:

- آقا آرسام شانس آوردین این خانم جوون مادرتون رو نجات داده، اگه این قرص رو فقط یک دقیقه دیرتر بهش داده بودن دچار حمله قلبی می‌شدن که تو این سن برای مادرتون خیلی خطرناکه.

آرسام سرش رو چرخوند که باهم چشم تو چشم شدیم، هنوز از رفتار صبحش دلخور بودم، سرم رو پایین انداختم که دکتر باز ادامه داد:

- مادرتون امشب باید بستری بشه که اگه خدایی نکرده اتفاقی افتاد ما باشیم.

آرسام سرش رو تکون داد و گفت:

- آره خودمم امشب بیمارستان می‌مونم.

مهری خانم رو با برانکارد از اتاق خارج کردن؛ خواستم از اتاق بیرون برم که آقا محمد رو بهم کرد:

- دخترم تو جون همسرم رو نجات دادی، از این به بعد هر خواسته‌ای داری به خودم بگو.

خجالت زده دست‌هام رو توی هم حلقه کردم:

- خیلی ممنون، ولی من پرستارم و وظیفم نجات دادن جون آدماست و هیچی ازتون نمی‌خوام.

لبخند مهربونی زد:

- اولین باره می‌بینم که کسی در عوض کاری که کرده ازم چیزی نمی‌خواد.

لبخندی کوتاهی زدم و با اجازش وارد حیاط شدم و به سمت خونه حرکت کردم که با صدای آرسام میخکوب شدم؛ مگه بیمارستان نرفته بود؟

- یاس؟

با دلخوری جوابش رو دادم:

- بله؟

- سوار شو تا بیمارستان بریم.

- یه لحظه صبر کن به مامانم خبر بدم.

- نمی‌خواد خودم اجازت رو گرفتم.

هیچی نگفتم و در جلو رو باز کردم و نشستم، خودش هم نشست، تا خواست حرکت کنه صدای آقا محمد بلند شد:

- پسرم صبر کن منم میام.

- نه بابا جان، شما خونه بمونید، من و یاس امشب پیشش می‌مونیم.

- ولی پسرم...

- بابا محیط بیمارستان آلودست، مامان هم خداروشکر حالش بهتره، نمی‌خواد نگرانش باشی.

آقا محمد نگاهی به من انداخت بعدش هم به آرسام.

- اگه یاس نبود معلوم نبود چه اتفاقی برای مادرت می‌افتاد، بهش گفتم چی می‌خوای، ولی چیزی نگفت، ولی با تو راحته هرچی می‌خواد براش تهیه کن.

آرسام چشمی گفت و از عمارت خارج شدیم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_نوزده

هیچکدوممون قصد نداشتیم سکوت رو بهم بزنیم، ولی آرسام معلوم بود خیلی کلافه است.

- ممنونم که مادرم رو نجات دادی.

لب‌هام رو گزیدم.

- خواهش می‌کنم.

- چطوری تونستی نجاتش بدی؟ تو که هنوز کار با دستگاه رو یاد نگرفتی!

- اوم، چند روز پیش که داشتی به بچه‌های ترم بالایی یاد می‌دادی دیدم و همون موقع یاد گرفتم.

خوبه‌ای گفت و میدون رو دور زد.

یهویی از دهنم پرید:

- تو کجا رفته بودی؟ بابا گفت خارج از شهر رفتی، با چه سرعت اومدی که این همه زود رسیدی؟ اگه تو این راه چیزیت می‌شد چی؟

خندید.

- آروم دختر، یکی-یکی بپرس.

بعدش هم چشم‌هاش رو ریز کرد.

- ببینم تو مگه باهام قهر نبودی؟ حالا چطوره این همه نگرانم شدی؟

پشت چشمی نازک کردم و یه مشت تو بازوش زدم.

- اولا من قهر نبودم و تو هی قیافه می‌گرفتی، دوما قهر هم که باشم داداشمی باز نگرانت می‌شم.

- آخ من قربون نگرانیت بشم.

چقدر دلم برای مهربونیش تنگ شده بود.

- خدانکنه.

...

ماشین رو داخل پارکینگ پارک کرد و با هم وارد بیمارستان شدیم؛ پرستارها با دیدنش سلامی کردن که سری تکون داد و وارد اتاقش شد و رو پوش پزشکی‌ رو پوشید و با هم به سمت اتاقی که مهری خانم داخلش بود رفتیم، منم پشت سرش راه افتادم که نزدیک تخت شد و آروم بوسه‌ای به پیشونیش زد.

- مامان تو که من رو نصف جون کردی.

مهری خانم با صدای آرومی گفت:

- ببخشید پسر گلم.

بعدم رو کرد بهم و گفت:

- ممنونم ازت، تو جونم رو نجات دادی.

- خواهش می‌کنم.

با زنگ خوردن گوشی آرسام نگاهی بهش انداختم که رو به مهری خانم کرد.

- آریو زنگ زده.

- چیزی بهش نگی، ناراحت می‌شه.

آرسام ابرویی بالا انداخت.

- خودش می‌دونه.

- از کجا؟

- موقعی که بهم خبر دادن حالت بد شده با آریو و آرتام صحبت می‌کردم.

با اومدن اسم آریو و آرتام غرق به گذشته شدم، دوتا از پسرای مهری خانم که کوچیک‌تر از آرسام بودن، الان نزدیک پانزده سالی می‌شه که ایران زندگی نمی‌کنن، با بشکنی که آرسام جلوی صورتم زد از افکارم بیرون اومدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_بیست

- کجایی؟

پیشونیم رو خاروندنم.

- تو فکر بودم.

چشم‌هاش رو ریز کرد.

- فکر کی؟

- هیچکی.

- مطمعن باشم؟!

- آره داداش، اصلا می‌دونی، به اولین نفری که بگم عاشق شدم خودتی، خوبه؟

آروم روی گونه‌هام زد.

- فعلا زوده برای عاشق شدن، درضمن من تو رو به هرکسی نمی‌دم این رو تو گوش‌هات فرو کن.

- اوه-اوه آرسام غیرتی می‌شود.

بعدم آروم خندیدم.

- بخند یاس خانم که دارم برات.

- اسم داداشت رو آوردی یهو یاد چندین سال پیش افتادم.

- اهوم، راستی روپوشت همراهته؟

- آره.

- بعد از اینکه صحبت مامان تموم شد با هم می‌ریم به بیمارها سر می‌زنیم می‌خوام چند تا چیز دیگه یادت بدم.

- آرسام، برای اولین بار امروز خیلی خستم و خوابم میاد.

- حرف نباشه، درضمن اولین بارت هم نیست.

لب‌هام رو جمع کردم، امروز واقعا خیلی خسته بودم، به مهری خانم خیره شدم که تصویری با پسراش صحبت می‌کرد.

- خب، برو لباست رو عوض کن که منتظرتم.

باشه‌ای گفتم و به سمت اتاق مخصوص پرستاران رفتم، مانتوم رو داخل کمد گذاشتم و روپوشم رو پوشیدم و از اتاق بیرون زدم؛ همین‌طور که دکمه‌های مانتوم رو می‌بستم با شخصی بر خورد کردم که برگه‌هاش روی زمین ریختن، سرم رو بالا گرفتم که با پرهام مواجه شدم.

خجالت زده گفتم:

- سلام آقای طهماسبی، ببخشید باز وسایلتون رو ریختم.

دستی لای موهای فرش کشید.

- اشکال نداره، قسمته همش خودمون بهم برخورد کنیم.

بعدش هم خم شد و وسایلش رو برداشت.

- شما امشب شیفتین اینجا.

نمی‌دونستم چی بگم، که با صدای آرسام به سمتش چرخیدم.

- خانم فرهمند زود آماده شید.

- چشم استاد.

پرهام  یه جور خاصی  به آرسام نگاهی انداخت :

- سلام استاد خوب هستین؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_بیست_یک

آرسام انگار ازش خوشش نیومده باشه جواب داد.

- شکر، شما اینجا چی کار می‌کنید.

- منم امشب شیفتم، داشتم می‌رفتم سر کارم که باز با یاس خانم برخورد کردم.

حالا نمی‌شد یاس نگی؟ زیر چشمی به آرسام خیره شدم که گره ابروهاش تو هم بود، آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:

- من مزاحمتون نمی‌شم برم به کارهام برسم.

هنوز قدم بر نداشته بودم که آرسام صدام زد:

- خانم فرهمند شما به اتاقم برید، کارتون دارم.

فرهمند رو جوری تاکید کرد که لرزه به دلم انداخت.

با دلهوره وارد اتاقش شدم، یه بطری آب از روی میز برداشتم و یه قلوب خوردم که با باز شدن در و همون ابروهای گره خورده آب پرید تو گلوم که پشت سر هم سرفه زدم که در رو محکم بست و بهم نزدیک شد، با دستش چند بار به کمر زد تا حالم جا اومد و نفس راحتی کشیدم.

- مگه لولو خور خورم که این‌جوری ترسیدی!

دست به کمر ایستادم.

-  لولو خورخوره هم این‌جوری می‌دیدتت از ترس سکته می‌زد!

چشماش رو ریز کرد.

- ببینم این پرهام کیه؟ چرا فامیلیت رو صدا نزد؟ اصلا از کجا می‌شناستت؟ منظورش از برخورد دوباره چیه؟

دهنم عین غار باز شد، با تشر گفتم:

- آرسا... م.

- جواب سوال من رو بده.

پشت چشمی نازک کردم.

- خوب حالا، اون اخم‌هات رو جمع کن.

- تا وقتی نفهم قضیه چیه باید تحمل کنی.

- چشم، خب سوال اولت پرهام کیه؟ دانشجویی پزشکیه، سوال دومت چرا فامیلیم رو صدا نزد؟ به خدا نمی‌دونم.

از کجا می‌شناستم؟ کتابخونه هم رو دیدیم و اینکه همون‌جا باهم برخورد داشتیم من حواسم به کتاب‌ها بود که بهش برخورد کردم و هرچی دستش بود ریخت، الانم دکمه مانتوم رو می‌بستم که باز جلو راهم سبز شد.

به میز تکیه داد و دست به سینه بهم خیره شد.

پوکر ادامه دادم.

- آرسام این‌جوری نگاه نکن! تازه خودش نامزد یا دوست دختر داره.

سری تکون داد و گفت:

- من بهت اعتماد دارم فقط می‌خواستم‌ همه چیز رو از زبون خودت بشنوم، درضمن دیگه حق نداره به اسم صدات بزنه، زیاد دور ورش نباش.

- چشم داداشی.

- کمتر مزه بریز، بریم به بیمار برسیم.

با خستگی پشت سرش راه افتادم، به هر مریضی که می‌رسیدیم اول از من می‌خواست بگم چه مشکلی داره بعد خودش توضیحات کامل رو برام می‌داد که چیزایی که بلد نبودم رو یاداشت می‌کردم.

....

آرسام در حال صحبت کردن بود که چشم‌هام کم-کم روی هم می‌رفتن، ولی با بشکنی که جلوم زد خواب از سرم پرید.

کشیده گفتم:

- آرسا... م.

- من دوساعته برات توضیح میدم خانم خوابیده؟

- به خدا خستم، فردا هم دانشگاه دارم.

- گیج خانم، فردا جمعه است.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_بیست_دو

لب‌هام رو جمع کردم.

- اصلا یادم نبود.

- خوابت میاد برو تو اتاق من بخواب، فعلا نمی‌تونم خونه ببرمت.

- اشکال نداره خودم میرم.

اخم‌هاش رو درهم کرد.

- من تا حالا کی گذاشتم ساعت دوازده شب به بعد بیرون باشی و تاکسی بگیری؟

- ايش، باشه بابا من رفتم بخوابم.

به سمت اتاق آرسام قدم برداشتم و گیج خواب بودم که با صدای آشنایی سرم رو چرخوندم.

- یاس؟ خاله جان خودتی؟

نغمه خانم مامان رز بود، لبخندی زدم.

- سلام خاله، اینجا چی کار می‌کنید؟

آهی کشید.

- رز حالش بد شده، بیمارستان آوردمش 

نگران لب زدم:

- چی شده؟!

آروم خندید:

- باز پرخوری کرده مسموم شده!

خندیدم :

- از دست این دختر، الان کجاست؟

به اتاقی اشاره کرد.

- اینجاست، می‌خوام‌ برم داروهاش رو بخرم.

- خب بدین من می‌خرم.

- نه دخترم تو برو پیشش.

باشه‌ای گفتم و سرم رو چرخوندم که با آرسام روبه‌رو شدم.

- چی شده؟ مگه خوابت نمیاد؟

- نه دیگه، پرید.

شیطون گفت:

- کجا؟

آروم تو بازوش زدم.

- تقصیره تو دیگه، همش خواب از سرم می‌پرونی.

با حالت جذابی بهم خیره شد و دوباره شیطون ادامه داد:

- خوشگلی دردسر داره دیگه!

- برو بابا، خودشیفته.

- حالا کجا میری؟

- مامان رز رو دیدم، حالش بد شده، الان داخل اتاقه.

- رز کیه؟

- وا یادت نمیاد؟!

- نه والا، من دختره رو از کجا بشناسم؟

- دوستمه رز! رز راد، دانشجوت.

متفکر بهم خیره شد.

- همون که درس نمی‌خوند، یا بهتره بگم همون که از بوی عطرم خوشش اومد؟

- ای شیطون، تو که خوب یادته.

دستی لای موهاش کشید.

- حالا چش شده؟

- مسموم شده.

- آها، خب بریم ببینیم چشه.

- باشه، فقط یه چیزی!

- چی؟

- نفهمه که من و تو صمیمی هستیم.

- می‌دونم، اول هم تو برو داخل من چند دقیقه دیگه میام.

سری تکون دادم و وارد اتاق شدم که رز رو بی‌حال روی تخت دیدم؛ آروم-آروم سمتش رفتم و پخی کردم که صد متر بالا پرید و دستش رو روی قلبش گذاشت.

- چته دیوونه؟

لبخند گشادی بهش زدم که چشم‌هاش رو ریز کرد.

- ببینم تو اینجا چی کار می‌کنی؟

یکم تعلل کردم، ولی با فکری که به ذهنم رسید گفتم:

- راستش از استاد خواهش کردم امشب اینجا بمونم و یکم بیشتر چیز یاد بگیرم.

لب‌هاش رو کج کرد.

- چه اشتیاقی داری تو، خب از هفته بعد کلا کارمون تو بیمارستانه دیگه، تحمل نداری؟

- می‌خواستم‌ از بقیه جلوتر باشم.

- خیلی زرنگی، حالا صبر کن منم بهت می‌رسم.

- انشاالله.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...