رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

دختری از جنس شب | Heara کاربر انجمن نودهشتیا


Heara
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: A

ارسال های توصیه شده

نام رمان: دختری از جنس شب

نویسنده: Heara (هیرا)

ژانر: تراژدی، عاشقانه، تريلر، سیاسی

خلاصه: این داستان روایت زندگی دختری است به نام رایکا که پس از واقعه‌ای سهمگین در کودکی‌اش، به عنوان قاتلی حرفه‌ای آموزش می‌بیند به امید روزی که بتواند انتقام خوشبختی ربوده شده‌اش را از مسببین آن بگیرد، اما درست لحظه‌ای که به هدفش نزدیک می‌شود، مردی برآمده از همان گذشته سد راهش می‌شود و زمانی که رایکا او را می‌شناسند، به یک‌باره در دوراهی بی‌انتهایی قرار می‌گیرد که یا به پایان دادن این نفرت ختم می‌شود و یا به نابودی تنها عشق و هم‌بازی کودکی‌اش... انتخاب او چه خواهد بود؟

مقدمه: 

وقتی که ما برای نخستین بار یک دیگر را ملاقات کردیم، تصور نمی کردم که سرنوشت ملاقات دیگری را مقدر کرده باشد؛

و حالا که ما در کنار یک دیگر قرار گرفته‌ایم، من محکوم به دنبال کردن اهدافی بلندتر هستم،

اهدافی سیاه تر،

اهدافی تاریک تر،

پس دستانت را رها می‌کنم در حالی که می‌دانم تا ابد به خاطرش خون خواهم گریست؛

آری، من تو را رها می‌کنم تا  به همراه من در لجن‌زار انتقام فرو نروی...

من این‌گونه تو را تنها می‌گذارم، پیش از آن که تو نقابم را کنار بزنی  و شاهد حقیقت زشت پشت آن باشی؛

و تو تنهایم بگذاری...

چرا که من،

دختری از جنس شب هستم.

 

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B3%DB%

 

لینک صفحه نقد:

 

ناظر: @ Saghar 2021

ویرایش شده توسط Heara
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام خدا

«تمامی سازمان ها، شخصیت ها، اسامی و رویدادها در این داستان  غیرواقعی است و ریشه در تخیلات نویسنده دارد. بنابراین هرگونه شباهتی کاملا غیرعمدی و اتفاقی است.»

 

#پارت اول

 

نفس می‌گیرم و مشتم را به کیسه‌ی سنگین قرمز رنگ می‌کوبم.

دوباره و دوباره.

رد قطرات عرق را بر پوست برهنه بازوانم  حس می‌کنم.

با هر مشتی که به کیسه می‌کوبم، به شدت در مقابل گذر تصاویر در پس دیدگانم مقاومت می‌کنم.

پلک می‌زنم،  لبانم می‌لرزند.

مشت بعدی بی‌قاعده در کیسه‌‌بوکس فرو می‌رود و بعد انگار که  جریانی پنهان نیروهای حیات را از تنم خارج کرده باشد، روی زمین می‌افتم.

درد را در تک تک عضلات تنم حس می‌کردم.

کش سیاهی را که خرمن موهای آشفته و مشکی رنگم را به سختی در برگرفته بود، می‌کشم و پوششی از مو مانند پرده‌ای ضخیم، اطراف گردن برهنه‌ام را می‌گیرد. خودم را به طرف دیوار می‌کشم و کمر تب‌دارم را به سرمای سنگ‌های خاکستری رنگش می‌سپارم. سینه‌ام از شدت نفس‌های عمیق و کش‌دار بالا و پایین می‌رفت تا ریه‌های در معرض انفجارم از کمبود اکسیژن، به کار بیفتند. بازوی خسته‌ام را دراز می‌کنم و انگشتان کشیده‌ام را به دور بطری آب معدنی گره می‌کنم. نیمی را روی صورت عرق کرده‌ام می‌ریزم و نیمی دیگر را یک نفس سر می‌کشم. گلوی خشک شده‌ام به سرفه می‌افتد.

صدای زنگ موبایل که در فضای نیمه‌تاریکِ گرفته پخش می‌شود، نگاهم را متوجه صفحه‌ی روشن می‌کند. نامش با عکسی که هفته‌ی قبل بی‌هوا از او گرفته بودم روشن خاموش می‌شد. بی‌میل دستم را دراز می‌کنم و به حالت مسخر‌ه‌ی صورتش در عکس خیره می‌شوم. چقدر جیغ و داد کرده بود و تلاش برای پاک کردن این عکس و من چقدر جوانب احتیاط را رعایت کرده بودم که مبادا دستش به گوشی‌ام برسد. از گذاشتن الگوهای امنیتی پیچیده تا درست کردن پوشه‌های مخفی.

دایره‌ی سبز رنگ را می‌کشم و بی‌مقدمه می‌گویم:« گفته بودم امروز حالش رو ندارم.»

صدای جیغش وادارم می‌کند گوشی را چند سانت از گوشم دورتر نگه دارم.

- تو غلط کردی! اصلا الان راه می‌افتم میام اونجا.

تماس که بی‌مقدمه قطع می‌شود، نفس عمیقی می‌کشم و بلند می‌شوم. می‌دانستم که اگر او چیزی بخواهد عملی می‌شود و امروز من به طرز اعصاب‌ خُرد‌کنی در محدوده‌ی گیر دادن‌هایش بودم.

زیر آب‌های گرم می‌ایستم و چشمانم را می‌بندم. هجوم تصاویر ناخواسته پشت  پلک‌های بسته‌ام، چینی ظریف بین ابروانم می‌اندازد.

کف دستم را به دیوار مرطوب می‌کوبم و چشم باز می‌كنم. از فشار ردیف دندان‌هایم روی هم، فکم درد می‌گیرد. امشب از آن شب‌هایی بود که گذشته در تلاش بود با سیاهی پررنگش بر خوشبختی پوچم سایه بیندازد. زیر لب "لعنتی" می‌گویم و حوله‌ی سفید را دور بدنم می‌پیچم تا مانع از سر خوردن قطرات آب و به گند کشیدن کف سنگی حمام شوم.

 

با دیدن لب‌های قرمزش که می‌خندید سری متأسف برای خودم تکان می‌دهم و مشغول بستن دکمه‌های مانتو می‌شوم.

- هزار بار گفتم این شال خردلی رو با این مانتوی احمقانه و شلوار جیبی پسرونه نپوش. نمی‌تونی تصور کنی چقدر تیپت مسخره شده.

بند کوله‌ی سبز ارتشی‌ را روی شانه‌ام می‌اندازم و با نگاهی مختصر ، سر تا پایش را رصد می‌کنم. شلوار جین سرمه‌ای‌اش را با مانتویی کوتاه و خوش دوخت و شالی مشکی با رگه‌هایی سرمه‌ای همرنگ آن ست کرده بود. کیف مارکش را از نظر گذراندم و لبخندی که می‌دانستم حرصش را در می‌آورد روی لب نشاندم.

- من راحتم. می‌خوای زنگ بزن کتی به جام بیاد.

اخمی می‌کند و دستم را می‌کشد. تصمیم می‌گیرد قائله را ختم به خیر کند.

- من نمی‌دونم چرا تو اینقدر نسبت به خودت بی‌توجهی.

با بی‌تمایلی در کنارش روی صندلی چرم ماشین جای می‌گیرم و کوله‌ام را روی پایم می‌گذارم. موذیانه لبخند می‌زند و من می‌دانم از این لبخند بوی خوبی به مشام نمی‌رسد.

- خب قبل از این که خودم شوکه بشم بگو. قراره بریم کجا؟ خرید لباس؟

سری تکان می‌دهد و لبخندش پررنگ تر می‌شود.

با اکراه می‌پرسم:« آرایشگاه؟»

دوباره سر تکان می‌دهد. نفس عمیقی می‌کشم تا اکسیژن تازه به سلول‌های عصبی‌ام برسانم.

- خب... نمی‌خوام بعدی رو بگم.

دستانش را با ذوق به فرمان می‌کوبد.

- همینه!

در دل فریاد می‌زنم "نه!"

می‌خندد و پایش را بیشتر روی گاز می‌فشارد. مطمئن بودم مسیرمان به رستورانی می‌رسید که او با دوستان دبیرستانش قرار ملاقات داشت. همان دخترهای شیک پوش و خودپسندی که هر سال دور هم جمع می‌شدند تا کیف و کفش مارک یا خانواده‌های سرمایه‌دارشان را به رخ هم بکشند.

پشت چراغ قرمز می‌ایستد و به طرفم می‌چرخد.

- می‌دونی که بدون تو نمی‌تونم تحملشون کنم.

لبانم را روی هم می‌فشارم و نگاه عصبی‌ام را به طرفش می‌دوزم.

- هنوز نمی‌فهمم چه اصراری به شرکت تو این قرارها داری.

شانه‌هایش را بالا می‌اندازد  و لبان سرخش حرکت می‌کنند.

- باید نشونشون بدم که کم نمیارم و اگه لازم بود... چندتاییشون رو سر جای خودشون بنشونم. وگرنه... "گیم اوت" میشم.

پرتاب انگشتانش را  که هم‌زمان  با به زبان آوردن "گیم اوت" می‌بینم، سر می‌چرخانم.   نیم‌نگاهی به ثانیه شمار قرمز می‌اندازم. 7... 6... 5...

کوله‌ام را سفت می‌چسبم و می‌گویم:« امیدوارم قهرت زیاد طول نکشه.»

متعجب نگاهم می‌کند که به سرعت در باز می‌کنم و خودم را به بیرون پرت می‌کنم.

 

ویرایش شده توسط Heara
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت دوم

 

با قدم‌هایی شتابان می‌دوم و بی‌توجه به صدای ممتد بوق‌ها، از خیابان می‌گذرم. می‌دانم که پنج ثانیه‌ی باقی‌مانده مهلت "دنبالم کردن"ام را به او نمی‌دهد.

به پیاده‌رو که می‌رسم نفس عمیقی می‌کشم و لبخند می‌زنم. طولی نمی‌کشد که صدای پیامک گوشی را می‌شنوم.

" خودت رو مرده فرض کن عوضی."

شاید باید به او یادآوری می‌کردم که من سال‌هاست مُرده‌ام.

گوشی را در کیفم می‌اندازم و نگاهم را به فروشگاه‌ها می‌دوزم. ترجیح می‌دادم هر چه سریعتر خودم را از این شلوغی خلاص کنم. به داخل اولین کوچه می‌پیچم و کلاه سوویشرتم را روی سر می‌کشم. هوای پاییزی سوز کمی داشت. دستانم را در جیب سوویشرت فرو می‌برم و با سرعت بیشتری حرکت می‌کنم.

- تو رو خدا!...

صدای جیغ، نگاهم را به طرف سایه‌هایی که بر دیوار کهنه‌ی پر از آگهی‌های تبلیغاتی نقش بسته بود، کشاند. 

به ثانیه نمی‌کشد که جیغ‌های دخترانه در فریاد‌های بمی مخلوط می‌شود:« دهنت رو ببند و گوشیت رو رد کن بیاد!»

قدم‌هایم بی‌اراده به سمتشان کج می‌شود. هیبت پسر جوانی را از پشت دیوار می‌بینم که چاقوی تیزش گلوی دختر وحشت‌زده را هدف گرفته بود.

اخمی بین ابروانم می‌نشیند و وقتی پاشنه‌ی کفش‌هایم روی برگ‌های پاییزی کشیده می‌شود، خش خش آن، توجهشان را به حضورم جلب می‌کند. کورسوی امیدی انگار که در چشمان اشک‌آلود دختر برق می‌زند. و بعد صدای خودم را می شنوم؛ خونسرد و آرام مانند تکه های شناور یخ در دریایی متلاطم.

- ولش کن!

ابروهای پسر با تعجب بالا می‌رود. انگار نمی‌توانست حماقت مرا درک کند که چرا بی‌دلیل خودم را وسط چیزی انداخته بودم که او اطمینان داشت برنده‌اش بود. با صدای پوزخندی که از نزدیکی بلند می‌شود، تازه متوجه می‌شوم تنها نیست و دوستش درحالی که روی ترک موتور نشسته بود، با رضایت نظاره‌گر نمایش چند لحظه پیش دختر بود.

خشمی غیرقابل اجتناب در وجودم موج برمی‌ دارد تا آن تکه‌های یخ را بشوید و با گدازه‌هایی آتیشین جایگزین کند. لبانم را جمع می‌کنم و کوله‌ام را روی زمین می‌اندازم.

- بهت گفتم ولش کن!

پسر موتور سوار که انگار لحن دستوری‌ام برایش گران تمام شده بود، از موتور پایین می‌آید و این بار اضطراب را در نگاه دختر تشخیص می‌دهم.

پسر با قدم‌هایی سریع که تصور می‌کرد برایم ترسناک به نظر برسد، به سمتم می‌آید و ضربه‌ای به شانه‌ام می‌زند تا به عقب پرت شوم و هم زمان می‌گوید:

- به تو چه مربوطه؟

اما منی که تجربه‌ی ضربه‌های قوی‌تری را نیز داشتم، ذره‌ای تلو نمی‌خورم و به سرعت مچ دستش را با حرکتی سریع می‌گیرم و به پشت می‌چرخانم. حیرت جای تکبر را در نگاهش می‌گیرد. با دست دیگرم بازویش را می‌فشارم و به پشت روی زمین پرتش می‌کنم.

پسر دیگر، متعجب دختر را رها می‌کند. دختر برای فرار مردد می‌شود اما وقتی اشاره سرم را می‌بیند وقت را تلف نمی‌کند.

با دو ضربه متوالی به کتف و کمر، پسر دوم هم نقش زمین می‌شود.

گز-گز آشنای بند انگشتانم را نادیده می‌گیرم و پس از این که به سرعت دوباره کلاه سوویشرت را روی سر می‌کشم، بی‌اهمیت به دو نفری که ناله‌هایشان سکوت کوچه‌ی تاریک را می‌شکست به مسیرم ادامه می‌دهم.

با شنیدن صدای یک پیامک دریافتی دیگر مکث می‌کنم.

نامش روی صفحه‌ی گوشی لرز خفیفی به تنم می‌اندازد و بعد کلمات تایپ‌شده مقابل چشمانم نمایان می‌شوند:

- می‌خوام ببینمت.

لحن محکم و سردش در گوشم زنگ می‌زند. نگاهم را به ساعت می‌دوزم. حتما مسئله‌ی مهمی بود که در این لحظه احضار شده بودم.

مسیر آمده را برمی گردم و مقابل اولین تاکسی دست تکان می‌دهم.

ساعدم را قاب پنجره می‌کنم و در حالی که مشغول تماشای خیابان نورانی می‌شوم، قلبم سریع‌تر از هر زمان دیگر، حتی لحظه‌ای که مشت‌هایم را نثار دزدهای ولگرد می‌کردم، به سینه‌ام می‌کوبد.

 

به باغ غرق  در تاریکی که ساختمان بزرگ ویلایی را احاطه کرده بود خیره می‌شوم. پس از پرداخت هزینه‌ی تاکسی، در نیمه‌باز قهوه‌ای را به داخل هول می‌دهم. صدای جیرجیرک‌ها از میان بوته‌های ردیف در مقابل درختان سیب بی‌برگ، سکوت را می‌شکند تا گوش‌هایم را پر کند. از مسیر سنگ‌فرش شده می‌گذرم و وارد ساختمان مزین به سنگ‌های کمیاب کهربایی می‌شوم. برای رسیدن به نشیمن بزرگ، راهروی ورودی را پشت سر می‌گذارم. سپس او را می‌بینم که پا روی پا انداخته، در راحتی چرم قهوه‌ای نشسته بود و روزنامه‌ای ورق می‌زد.

لبانم را روی هم می‌فشارم  و در سکوت نگاهش می‌کنم تا زمانی که تصمیم می‌گیرد به حضورم واکنش نشان دهد و دستور می‌دهد:

- بشین.

با قدم‌هایی بلند به سمتش می‌روم و مقابلش روی راحتی سه نفره چرم می‌نشینم. ساعت بزرگ شوبرت را که در بالای سرش بر دیوار نصب بود از نظر می‌گذرانم. عقربه‌ها ده شب را نشان می‌دادند. چه زمان نامعمولی برای اویی که همیشه حساب همه چیز را داشت.

روزنامه را از مقابل صورتش پایین آورد تا من بتوانم با نگاه سرد و بی‌روحم به ته ریش  و موهای کم پشت سفیدش خیره شوم.

با چشمان سیاه نافذش که ذره‌ای صمیمت در آن‌ها موج نمی‌زد و بدون این که زحمتی برای نشاندن لبخندی روی لب‌های باریکش به خود دهد، نگاهم را پاسخ می‌دهد:

- قهوه؟

در سکوت سری به نشانه‌ی نه تکان می‌دهم.

روزنامه را روی میز کنارش قرار می‌دهد و دستانش را به سینه می‌زند.

- برش دار.

نگاهم از چشمانش به سمت پوشه‌ی روی میز سر می‌خورد. در جا تکانی خفیف می‌خورم و دستانم را برای برداشتن پوشه دراز می‌کنم. نگاه سوالی‌ام را به او می‌دوزم و وقتی پاسخی دریافت نمی‌کنم به انگشتانم زحمت می‌دهم تا ورق‌هایی را که هنوز بوی جوهر تازه می‌دادند بیرون بکشند و ناگهان تمام تنم یخ می‌بندد.

محتویات پوشه میان دستانم خشک می‌شوند و کم-کم انگشتانم مشت می‌شوند تا کاغذهای بدون تاخوردگی را مچاله کنند.

نفرت راه خودش را پیدا کرده بود. نفرتی که با دیدن آن چشمان سیاه که انگار حتی در این سن و سال هم جذابیت خود را حفظ کرده بودند، در عکس پرینت شده ی روی کاغذ، یک باره وجودم را به آتش کشانده بود.

به سرعت نگاهم را به خطوط مشکی می‌دوزم.

«پوریا آریان» که با نام انگلیسی‌اش شناخته می‌شود؛ جوزف اسمیت[1]. 50 ساله. صاحب چندین فروشگاه تجاری در انگلیس، مالزی، یونان، ایران. سهام‌دار بزرگ شرکت جهانی اسکای وارد[2]. متولد تهران. محل سکونت لندن، ناتینگ هیل[3].

کاغذها را روی میز کوبیدم و با نگاه سرد و خشنم به او که منتظر خیره‌ام بود، می‌گویم:« حالا قهوه می‌خوام.»

فنجان آماده‌ای را به طرفم سر داد. از نیشخندش مشخص بود که از قبل می‌دانست. اوی لعنتی همه‌چیز را درباره‌ی من می‌دانست. نقطه‌ضعف‌هایم، افکارم، واکنش‌هایم و لعنت به این همه باز بودن من مانند کتابی که او بارها و بارها خوانده بود و دیگر نمی‌توانست سورپرایزش کند.

 

@Hasti.m

 

[1]. Jozef Smith

[2].:Sky Ward به معنی نگهبان آسمان.

[3].Notting Hill: یکی از مناطق لوکس لندن.

[4] . Adel Blaise

[5]. Dummies: به معنی آدم های ساختگی یا مانکن ها.

[6] .Transylvania: نامی برگرفته از انیمیشن «هتل ترانسیلوانیا»  محصول سال 2012.

ویرایش شده توسط Heara
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سوم

 

مایع داغ را بدون مکث به داخل گلویم فرستادم. سوزشش کمک می‌کند ذهنم از تصویر چگونه کشتن مرد درون عکس منحرف شود. به کافئین نیاز داشتم. باید تمرکز می‌کردم.

- بعد از ده سال... چرا حالا؟

آن نیشخند محو می‌شود و جدیتی مبهم نگاهش را می‌گیرد.

- چون حالا تو آماده‌ای.

لحنم آرام و تهدیدآمیز می‌شود.

- من پونزده ساله که آماده‌ام.

از همان لحظه‌ای که چشمانم آن صحنه را دید؛ صحنه‌ای که تا به امروز منشاء کابوس‌های بی‌شمارم بود.

با ابرو اشاره‌ای به کاغذها می‌کند.

- زیریش رو نگاه کن.

همان‌طور که دستور داده بود، کاغذ دوم را با بی‌تفاوتی بررسی می‌کنم. پسر جوان و قدبلندی که موهای بور روشن و چشمانی طوسی داشت نگاه مجذوب کننده‌اش را به چشمانم دوخته بود.

- اِیدل بلیز[1]، دست راست آریان... تنها چیزی که ازش می‌دونیم. نه گذشته ای... نه حتی اینکه چطور وارد گروه شده. وظیفه ی تو اینه که کشفش کنی. ما می‌دونیم که با گیر افتادنش همه‌ی جنایات آریان هم رو میشه.

کاغذها را روی میز برمی‌ گردانم.

- برنامه اینه... من میرم. اون رو می‌کُشم. بر می‌گردم.

بی‌تفاوت به خشم و نفرت عمیق انباشته در صدایم، به راحتی تکیه می‌دهد و جرعه‌ای دیگر از قهوه‌اش را می‌نوشد.

- برنامه اینه که تو قراره با یک شرکت امنیت-اطلاعات خصوصی به اسم «ساژ» همکاری کنی.

خشکم می‌زند. آوای خونسرد صدایش مانند پتکی بود که بر سرم کوبیده می‌شد و من نمی‌توانستم دردی حس کنم. انگار تمام حواسم از کار افتاده باشد.

- چی؟!

- آدمی که تو عکس دیدی، پوریا آریان، تنها جنایتش به گذشته‌ی تو بر نمی‌گرده...

انگشتانم را دور فنجان سفید و خالی قهوه می‌فشارم. انگار که شکستن دیواره‌های نازک چینی می‌توانست تلاطم درونم را التیام بخشد.

- ریاست یک باند به اسم دامیز[2] به دست اونه.

به جلو خم می‌شود. انگار که هاله‌ای کدر و سیاه اطراف صورتش را پوشانده بود.

- جنایات این باند فقط محدود به ایران نمیشه. میشه گفت یک باند بین المللیه که حتی خلاف‌کارترین‌های دنیا هم ازشون حساب می‌برن. به نوعی تسلط داره به تمام باندهای زیزمینی. چه قاچاق مواد که از سطحی‌ترین فعالیتاشونه... چه فروش غیرقانونی عتیقه جات و حتی اسلحه به دولت‌ها...

دستی به شقیقه‌هایم می‌کشم.  این یعنی به میان کشیده شدن سیاست و گند خوردن به تمام نقشه‌های من.

اخمی بین ابروانش می‌نشیند که به حالت صورتش جدیتی دو برابر می‌بخشد. سپس تردید مرا با صدای بلند بیان می‌کند:

- که بر می‌گرده به سیاست جهانی... و برای همینم تصور ما اینه که این باند حمایت میشن از طرف چند قدرتمند که در رأسش قرار دارن. اون چیزی که حدس میشه زد اینه که آریان به ظاهر رئیسشه... اما... یکی پشت آریان پنهانه که از قدرتمندترین سرمایه‌داران جهانیه.

پوزخند راهش را به لبانم پیدا می‌کند.

- و اینجاست که من باید نقش یک قهرمان رو بازی کنم و باند رو نابود کنم؟

چشمانش را ریز می‌کند و پس از این که شانه‌ای بالا می‌اندازد، می‌گوید:« شاید.»

از جا بلند می‌شوم و پوشه را از روی میز برمی‌دارم.

- پس متاسفم. تو من رو به عنوان یک قاتل آموزش دادی، نه قهرمان. من نقشه‌های خودم رو دنبال می‌کنم.

قبل از آن که قدم‌هایم فرصت رسیدن به در خروجی را بیابند، صدایش متوقفم می‌کند.

- تو بدون حمایت یک سازمان قدرتمند نمی‌تونی موفق بشی. آریان و افرادش از چیزی که تصور می‌کنی خیلی قوی‌ترن.

خشم در وجودم زبانه می‌کشد. تصاویر تمام بدبختی‌ها و سختی‌هایی که در این ده سال کشیده بودم به ذهنم هجوم می‌آورند. با حرکتی سریع به طرفش برمی گردم و مقابلش دستانم را به دو طرف راحتی تک نفره‌اش تکیه می‌دهم. با همان خونسردی ذاتی ، نگاه خاموشش را تحویلم می‌دهد و منتظر می‌ماند.

کلمات با خشونت از دهانم بیرون می‌ریزند.

- منم کسی نیستم که به سادگی شکست بخورم. تو من رو طوری آموزش دادی که حتی یک لحظه تو زندگیم نباشه بتونم احساس آرامش کنم. از وقتی فقط پونزده سال داشتم شروع کردی... و تا به الان... من دیگه اون دختری نیستم که ده سال پیش بودم. تو مسئول این هستی و من... به خاطر کمک به تو یا هرکس دیگه‌ای زندگیم رو نابود نکردم. من به خاطر انتقام این کار رو کردم. انتقامِ تمام لحظه‌هایی از یک زندگی عادی و زیبا که می‌تونستم در کنار خانوادم داشته باشم و نتونستم. انتقام به خاطر نداشتن یک خواب آروم. انتقام برای ضرباتی که به روحم خورد از وقتی که فقط ده سال داشتم. من یک قهرمان نیستم، تو هم این رو خوب می‌دونی.

 نگاهش حتی ذره‌ای تغییر نمی‌کند. نه کوچک ترین ترحمی و نه احساسی برای دختری که یک شبه همه چیزش را از دست داده بود. تنها همان نگاه پوچ و بی‌روح. توقعی غیر از این هم نداشتم. من کسی بودم که او را بهتر از هرکس دیگری می‌شناختم اگرچه گاهی شخصیتش برایم غریبه می‌شد.

از فشار وزنم روی دسته‌های راحتی کم می‌کنم و صاف می‌ایستادم. نگاه زخم‌خورده‌ی چند لحظه پیشم تبدیل به نگاهی سرد و بی‌روح شده بود دقیقا مانند همین پیرمردی که رو به رویم نشسته بود. روباه پیرِ بی رحمی که ده سال روی شخصیتم کار کرد و مرا تبدیل به کسی کرد که دیگر خودم هم نمی‌توانستم خودم را بشناسم.

با بسته شدن در بزرگ قهوه‌ای نگاهم را به ساختمانی که در شب مانند هتل ترانسیلوانیا[3] خودنمایی می‌کرد، می دوزم. شاید اگر از همان ابتدا قدم در راهی که او هدایتم می‌کرد نمی‌گذاشتم، امروز در این وضعیت نبودم.

***

خم می‌شوم تا بند کتانی‌های مشکی رنگ را باز کنم و  دستم را برای فشردن کلید برق روی دیوار حرکت می‌دهم. روشنایی اندکی که مهمان سالن کوچک پذیرایی می‌شود کیفم را روی نزدیک‌ترین مبل می‌اندازم و کلاه سوویشرت را از روی سرم می‌کشم تا شال خردلی رنگِ بی‌استفاده به دور گردنم را باز کنم و بی حوصله به گوشه‌ای بیندازم.

با دیدن نزدیک‌ترین راحتی فیلی رنگ که میان نورهای کم آباژور هیبتی سایه مانند به خود گرفته بود، مغز خسته‌ام دستور می‌دهد و بدن بی‌حالم روی تشک نرم می‌افتد. پلک‌هایم را آرام روی هم می‌گذارم و سرم را به پشتی نرمش تکیه می‌دهم. در تمام این سال‌ها، تک‌ سوالی که تمام ذهنم را به هنگام غرق شدن در این سکوت مطلق به خود مشغول می‌کرد تنها یک چیز بود؛ چرا زنده‌ ماندم؟ چطور زنده‌ام؟ اقبال؟ یا ادبار؟

پوزخند می‌زنم به پاسخ روشنی که ذره‌‌ذره‌ی سلول‌های تنم فریادش می‌زدند؛ ادباری بی‌انتها.

گاهی با خود فکر می‌کردم که شاید تنها دلیل زنده ماندنم نابود کردن آن شیطانیست که نابودم کرد و پاک کردن دنیا از لکه‌ی سیاه یک کثیفی. اما بعد به این نتیجه می‌رسیدم که نه؛ من یک قهرمان نبودم. یک زمانی دختربچه‌ای بودم که شب‌ها بدون در آغوش گرفتن خرس پارچه‌ای کوچکش و بوسه‌های مادرانه روی پیشانی‌اش به خواب نمی‌رفت اما رفته‌رفته از آن معصومیت کودکانه فاصله گرفتم و در هفت سالگی تبدیل به انسان بالغی شدم که برای اولین بار زندگی را همانطور که بود مقابل چشمانش دید؛ غرق در کثافت و تاریکی. زندگی که در آن هیچ قهرمانی پیروز نمی‌شد، هیچ خوبی بر بدی چیره نمی‌گشت. فهمیدم که تنها در افسانه‌ها عدالت اهریمن را به بند می‌کشد و شهر بی‌دفاع را آزاد می‌کند. فهمیدم که در زندگی واقعی باید خون ریخت یا  خون داد. و بعد تبدیل به دختری شدم که سال‌ها مانند یک روح زندگی کرد یا شاید جسدی متحرک. دختری... از... جنس... شب.

نخ نازکی آتش می‌زنم و گوشه‌ی لبم می‌گذارم. نگاه دوخته شده‌ام به سقف در گذر دودهای سفید، تار می‌شود. انگار پوشه‌ی خاکستری روی پاهایم سنگینی می‌کرد و من امشب به قدری احساس عجز می‌کردم که حتی تاب وزن کاه‌وار کاغذهای درون آن را نیز نداشتم. نمی‌دانم چقدر طول می‌کشد که تصویر سقف مقابل چشمانم محو می‌شود و بعد صدای جیغ است که گوش‌هایم را کر می‌کند و آتشی مرتفع که زبانه می‌کشد تا سقف بی‌نقص را با لکه‌های زشت سیاه مُزین کند. پلک‌هایم را با وحشت از هم می‌گشایم. پارچه‌ی مانتو به پوست مرطوب عرق کرده‌ام چسبیده بود و سینه‌ام از شدت کمبود اکسیژن به سوزش افتاده بود. از آخرین باری که اینطور بدنم از شدت حرارت در حال ذوب شدن بود، سال‌ها می‌گذشت. چه کسی تصور می‌کرد با دیدن دوباره‌ی آن چهره‌ی کریه در پس عکس‌های چاپ شده، ترومای کمین کرده در پس ذهن مشوشم راهی به بیرون یابد تا علائم خفته‌ی پی‌تی‌اس‌دی[4] پس از سال‌ها دوباره بروز پیدا کنند؟

 

[1] . Adel Blaise

[2]. Dummies: به معنی آدم های ساختگی یا مانکن ها.

[3] .Transylvania: نامی برگرفته از انیمیشن «هتل ترانسیلوانیا»  محصول سال 2012.

[4]. PTSD یا اختلال فشار پس سانحه‌ای سندرمی است که پس از مشاهده، تجربه مستقیم یا شنیدن یک عامل استرس زا و آسیب زای شدید روی می دهد و می تواند به مرگ واقعی یا تهدید به مرگ یا وقوع یک سانحه جدی منجر شود.

ویرایش شده توسط Heara
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهارم

 

با حس بوی سوختگی، در جایم صاف می‌شوم و متوجه سیگاری می‌شوم که میان گره‌ی انگشتانم، بدنه‌ی پارچه‌ای راحتی را می‌سوزاند. دستی به پیشانی عرق کرده‌ام می‌کشم و با صدای زنگ در، به سرعت بقایای نخ قرمز رنگ را در ظرف شیشه‌ای روی میز خاموش می‌کنم. حدس می‌زدم این وقت شب چه کسی می‌توانست باشد. حداقل این بار قهرش به درازا نکشیده بود.

همان‌طور که دکمه‌های مانتو را باز می‌کردم، به سمت  در می‌روم و دستگیره را می‌کشم. گاهی هم حدسیاتمان آن‌ قدر که فکر می‌کردیم درست نبود. درست مثل حالا...

دستم روی دستگیره شل می‌شود و سر می‌خورد تا بی‌استفاده در کنار بدنم بیفتد.

- سلام.

از حالت صورتش می‌فهمم که کلافه بود. لبانم را حرکت می‌دهم و کلمه‌ای شبیه به سلام در جوابش تحویل می‌دهم.

اخم‌هایش کمی در هم می‌رود. می‌دانم برای چه.

- اگر می‌دونستم میاین... یکم خونه رو مرتب می‌کردم.

وارد می‌شود و من در را پشت سرش می‌بندم.

- شاید بهتره بگی. اگه می‌دونستی میام سیگارت رو بعدا می‌کشیدی.

نفس عمیقی می‌کشم. پاسخی نداشتم.

- بشینین. براتون چایی درست...

- لازم نیست. کارت دارم.

بی‌حرف مقابلش می‌نشینم و تکیه می‌دهم.

به جلو متمایل می‌شود. پوشه‌ی خاکستری را که برای باز کردن در، روی میز رها کرده بودم برمی‌ دارد و نگاه معناداری به سمتم می‌اندازد.

- پس وقتش رسیده.

- قرار بود برسه.

جوابم را دوست ندارد. از نگاه گذرایی که به کاغذها می‌اندازد، می‌فهمم از قبل همه چیز را می‌دانست و وانمود می‌کرد نمی‌داند.

- می‌خوای چیکار کنی؟

نیشخندی کمرنگ روی لبم می‌نشیند. چه کار می‌کردم؟ از اول قرار بود چه کار کنم؟

- کاری رو که این همه سال براش آموزش دیدم.

سری متأسف تکان می‌دهد.

دستانش را در هم گره می‌زند و نگاه صمیمی نگرانش را به سمتم می‌دوزد.

- که چی؟ آخرش چی؟ تو می‌دونی که چقدر دوستت دارم، به اندازه‌ی هلینا. تو دخترمی. نمی‌تونم ببینم اینطوری خودت رو نابود می‌کنی.

لبخندی در جواب احساساتش می‌زنم. لبخندی که مطمئناً مصنوعی بودنش را حتی او حس می‌کرد.

- این راهیه که خودم انتخاب کردم.

- اشتباه انتخاب کردی. اشتباه!

زبانه‌های خشم در چشمانم شعله‌ور می‌شوند. بلند می‌شوم و پوشه‌ی خاکستری را از دستش چنگ می‌زنم. تصویری کاریزماتیک از هیولای کابوس‌هایم میان کاغذها سر می‌خورد و از پوشه بیرون می‌افتد.

- چون خودم انتخاب کردم، مستولیتش رو قبول می‌کنم. عواقبش هر چی که باشه.

با انگشت به پیشانی مرد در عکس ضربه می‌زنم و ادامه می‌دهم:

 این مرد! نابودش می‌کنم...

لحن سرد و تهدیدآمیزم حتی او را شوکه کرده بود.

- این مرد... و تمام کسایی که نقشی تو اون حادثه داشتن. همشون رو نابود می‌کنم. تبدیل به کابوسشون میشم.

سکوتش که طولانی می‌شود عقب می‌کشم. عضلات منقبض شده‌ی صورتم کم‌کم نرم می‌شوند اما می‌دانم که هاله تیره‌ی تهدید همچنان اطراف آن باقی مانده بود. نگاه متحیرش نشان می‌داد که او توقع چنین چیزی را نداشت. دختری که مقابلش بود با دختربچه‌ای که به یاد می‌آورد  کیلومترها فاصله داشت.

سعی می کنم عصبانیتم را کنترل کنم و در حالی که از جا بلند می‌شوم می‌گویم:

-   براتون چای میارم.

- لازم نیست.

صدایش می‌لرزد. در آستانه‌ی آشپزخانه می‌ایستم.

صدای خش-خش بلند شدنش را که می‌شنوم،  برمی گردم و می‌بینم که چطور دل‌آزرده نگاهم می‌کند.

- فکر می‌کردم... هنوز فرصت هست... که برت گردونم. اما... اون پیرمرد تونسته به هدفش برسه. خیلی شبیهش شدی... خیلی. تمام وجودت با نفرت پر شده. حسش می‌کنم.

پلک‌هایم را روی هم می‌فشارم. روباه پیر را می‌گفت. بدون شک او امروز فهمیده بود که چقدر تغییر کرده‌ام.

به طرف در می‌رود، با شانه‌هایی که خم شده‌اند.

نمی‌دانم چرا اما کلمات بی‌اراده از دهانم بیرون می‌ریزند:« پدر...»

متوقف می‌شود. سر می‌چرخاند و من می‌توانم نور کم سویی را ببینم که در چشمانش می‌درخشد.

- می‌دونی چقدر دوست داشتم یک بار این کلمه رو ازت بشنوم؟ از همون لحظه‌ای که اوردمت تو خونم دوست داشتم این نقش رو واست داشته باشم. اما... هیچ‌وقت نشد که حس کنم من رو پدرت به حساب میاری.

قدمی به جلو می‌گذارم.

- شما... هلینا... سایه خانم... همیشه برای من مثل خانواده‌ای بودین که تصور می‌کردم... همون شکلی که یک خانواده باید باشه. اما این یک رویا بیشتر نیست. واقعیت اینه که خانواده‌ی من خیلی وقته مُردن. خیلی وقته... که نیستن... و اگر بودن مطمئنم به خوبی شما من رو حمایت می‌کردن. ممنونم که من رو توی خانوادتون پذیرفتین با اینکه دختر واقیعتون نبودم  و ممنونم به خاطر تمام کمک‌ها و محبت‌هاتون... پدر.

دستش روی دستگیره فشرده می‌شود.

- خیلی مواظب خودت باش! خیلی.

سر تکان می‌دهم.

-   هستم.

در با صدا بسته می‌شود و من دستم را به دیوار می‌گیرم تا روی زمین نیفتم. چراغ را خاموش می‌کنم و وقتی می‌فهمم دیگر پاهایم نمی‌توانند وزنم را تحمل کنند، در جایی نزدیک به دیوار روی زمین می‌نشینم. همان‌طور که حدس می‌زدم خانه ی تاریک و سرد انتظارم را می‌کشید.

...

پرتوهای خورشید زمین پوشیده از سبزه را در برگرفته اند. دخترک دامن سفید لباسش را بالا می‌گیرد. کفش‌هایش را در می‌آورد تا پاهای برهنه‌اش اکسیر حیات در رگ‌های زمین را حس کنند. دستانش را برای گرفتن پروانه‌ی سفید دراز می‌کند. پروانه نزدیک می‌شود و به نرمی روی انگشت اشاره‌اش فرود می‌آید. لبخند روی لب‌های نیمه‌سرخش می‌نشیند.

- رایکا؟

دخترک سر می‌چرخاند. موهای سیاه بلندش موج بر می‌دارند و اطراف گردن ظریفش را می‌پوشانند.

لب می‌زند:« مامان؟»

...

ویرایش شده توسط Heara
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پنجم

 

ساک مشکی را پر می‌کنم و گوشه‌ی دیوار تکیه می‌دهم. به ده تماس از دست رفته‌ام نگاه می‌کنم؛ هلینا...هلینا... هلینا. و به آخرین شماره که می‌رسم مکث می‌کنم. نامش باعث می‌شود اخمی بین ابروانم بنشیند. گوشی را روی تخت پرت می‌کنم و شالی روی سرم می‌اندازم. من کسی بودم که اگر حرفی بزنم عملی‌اش می‌کنم و او می‌دانست. می دانست که تماس گرفته بود.

با صدای باز شدن در خانه، می‌چرخم و از اتاق خارج می‌شوم. مانند همیشه خوش تیپ و زیبا مانند تابلویی نقاشی‌شده در وسط حال پذیرایی‌ام ایستاده بود. لبخندی می‌زنم که اخمش پررنگ تر می‌شود.

- نیشت رو برام باز نکن. هنوز دل‌خورم.

به آشپزخانه می‌روم.

- شیر گرم؟

عاداتش را می‌دانم و مطمئن بودم که او بدون صبحانه آمده است و با عجله. از خط چشم کم رنگ پررنگش و فراموشی‌اش برای بستن ساعت دوست داشتنی‌اش کاملاً مشخص بود و من خیلی دقیق بودم. یاد گرفته بودم که همیشه دقیق باشم و سال‌ها تمرین این را به خصیصه‌ای فراموش نشدنی تبدیل کرده بود.

لیوان سفید را پر می‌کنم و مقابلش می‌گذارم. دستانش را به سینه زده بود و با ژستی قهرآلود به شیر و سبد نان نگاه می‌کرد.

- خامه عسلی؟

به سرعت می‌گوید:

- صبحانه خوردم. فکر کردی اونقدر مهمی که صبحانه نخورده پاشم بیام پیشت؟

لبخندی به سماجتش می‌زنم و لقمه‌ای خامه عسلی مقابلش می‌گیرم.

- قهر نباش... می‌دونم گشنته.

چنگی می‌زند تا لقمه را بگیرد.

- نمی‌بخشمت... قرار بود باهام بیای.

لیوان شیر را به طرفش سر می‌دهم.

- این برای تو هم بهتره... که من رو نبینن.

لبانش را روی هم می‌فشارد.

- منظورت چیه؟

از پشت میز بلند می‌شوم که دستم را چنگ می‌زند.

- صبر کن ببینم. منظورت چیه؟

به چشمانش خیره می‌شوم. نگاهش آزرده است. دستش را لمس می‌کنم و فشار خفیفی می‌دهم.

- من می‌دونم چه حرف‌هایی پشت سرم می‌زنن. چون من باهاشون فرق دارم و این تو رو ناراحت می‌کنه. من دوست دارم کنار اونها خوشحال باشی... نه نگران من.

- هیچ‌کس جرئت نداره پشت سرت حرف بزنه. من اجازه نمیدم. تو بهتر از همه‌ی اون آدمای خودپسند و ظاهربینی.

دستم را بند بازویش می‌کنم.

- هلینا... بحث من بهتر بودن نیست. من رنگم با اون جماعتی که تو باهاشون رابطه داری فرق داره.

- درسته فرق داره... به خاطر همین اونها اسمی دوستمن اما تو خواهرمی.

خواهرش بودم؟ در نگاهش می‌خواندم که این حرف عین حقیقت بود؛ اما او برای من چه بود؟ خواهر؟ در این سال‌ها آن‌قدر غرق در خود و هدف‌هایم بودم که دیگر فرصتی برای نگاه کردن به هلینا به چشم خواهر نداشتم. و حالا... انگار خیلی ناگهانی می‌توانم حجم عظیم محبت‌هایش را حس کنم و من با سنگینی آن بر قلبم ناآشنا بودم.

- شیرت رو بخور. سرد میشه.

به بحث خاتمه می‌دهم و به اتاق برمی‌ گردم. ساک مشکی، گوشه‌ی دیوار خودنمایی می‌کند. نگاهم روی ساعت نصب شده بر دیوار می‌لغزد. پنج ساعت وقت داشتم و هلینا اینجا بود.

کوله‌ی کهنه‌ی همیشگی‌ام را روی شانه می‌اندازم و از اتاق خارج می‌شوم. نگاهش را می‌بینم که به لیوان نیمه‌ی شیر میخ شده بود. موهای بابلیس شده‌ی فرق کجش زیر روسری ساتن یشمی رنگ، ترکیب زیبایی ایجاد کرده بود. در دل آرزو می‌کنم کاش می‌توانستم این صحنه را تا ابد در آلبوم خاطراتم ثبت کنم؛ آلبومی که پر بود از عکس‌های کدر و غبارگرفته‌ی گذشته.

لبخندی کمرنگ می‌زنم و نزدیکش می‌شوم.

- بریم بستنی؟

به سرعت سر می‌چرخاند. حیرت را از نگاهش می‌خوانم. اولین بار بود که به بیرون رفتن و بستنی خوردن با او علاقه نشان می‌دادم.

- بستنی؟

***

نگاهش را به پسر جوان می‌دوزد و با لبخندی توت فرنگی مورد علاقه‌اش را سفارش می‌دهد. دستم دراز می‌شود و روی دستش می‌نشیند. تعجب را در نگاهش می خوانم. حق داشت. او که نمی‌دانست تا پنج ساعت آینده ممکن است دیگر هیچ‌وقت مرا نبیند. ممکن است امروز و این لحظه آخرین دیدار ما باشد و من چقدر دل‌تنگش خواهم شد.

- رایکا؟ خوبی؟

- چطور؟

شانه‌ای بالا می‌اندازد.

- امروز عجیب غریب شدی. حس می کنم نمی‌شناسمت.

- از چه نظر؟

سوال‌هایش را با سوال پاسخ می‌دهم و او می‌فهمد. این روشی بود که او می‌دانست برای پیچاندن استفاده می‌کردم.

- بی‌خیال... خیلی خوشحالم که الان با تو اینجام همین کافیه.

فشار خفیفی به دستم وارد می‌کند. بستنی شکلاتی که مقابلم قرار می‌گیرد لبخند دیگری تحویلش می‌دهم و قاشق کوچک را از ماده‌ی سرد و شیرین پر می‌کنم. تصویر چشمانش را در ذهنم ثبت می‌کنم. چه دیر قدر لحظات با او بودن را فهمیده بودم.

***

دستم را به بند کیف محکم می‌کنم. درحالی که صدای اپراتور پرواز مستقیم به استانبول را اعلام می‌کند، نگاه سردم را به چشمان متصدی جوان می‌دوزم و پاسپورت را مقابلش می‌گذارم.

- رایکا آگنج؟

درحالی که نامم را با تردید می‌پرسد،  با نگاهی دقیق چشمان ریز شده و احتیاط پنهان در آن‌ها را تشخیص می‌دهم. مکث طولانی‌اش آلارام‌های ذهنم را به کار می‌اندازد.

دستم را روی پاسپورتی  که روی پیشخوان همچنان میان گره انگشتانش گیر افتاده بود، قرار می‌دهم و می‌گویم:

- مشکلی پیش اومده؟

به نرمی پاسپورت را از زیر دستم می‌کشد و لبخندی مصنوعی روی لب می‌نشاند.

- نه اما لطفا چند لحظه صبر کنید.

مرد دور می‌شود و فشار انگشتان من به دور بند کیف محکم‌تر. سال‌ها برای تحلیل این موقعیت‌ها آموزش دیده بودم و الان به خوبی می‌دانستم بهترین کار چه بود.

وقتی به سرعت برمی‌ گردم تا به طرف در خروجی بروم، حضور ناگهانی شخصی راهم را سد می‌کند. نگاهم از کفش‌های برق زده‌اش بالا می‌آید و از کت شلوار مشکی اش می‌گذرد. عینک سیاه روی چشمانش حسی در دلم می‌اندازد؛ حسی که انگار بلند فریاد می‌زند "دردسر". هم‌‌‌‌زمان چند نفر دیگر هم اضافه می‌شوند و دو طرفم می‌ایستند.

پلک‌هایم را روی هم می‌فشارم و نفسی عمیق می‌کشم تا آرام شوم.

- لازمه با ما بیاین.

مرد عینکی دستش را دراز می‌کند و کیفم را چنگ می‌زند.

حضور پنج نفر پشت سرم را حس می‌کنم. کسی که آن‌ها را فرستاده بود خوب می‌دانست چگونه مانع از فرارم شود و من هم به خوبی او را می‌شناختم.

اخمی میان ابروانم نشاندم. سعی کردم صلابتم را حفظ کنم؛ تنها کاری که از دستم بر می‌آمد.

- چرا باید باهاتون بیام؟

مرد قدمی جلوتر می‌آید و قاطعانه پاسخ می‌دهد:« می فهمید.»

فهمیده بودم. قبل از آن که حتی آن مردها هم چیزی بگویند من دلیل این اجبار را می‌دانستم. تمامش بر می‌گشت به همان مردی که به خوبی او را می‌شناختم. همانی که مرا نیز به خوبی می شناخت و من به تازگی‌ها بیشتر اوقات به این فکر می‌افتادم که چقدر شبیهش شده‌ام.

 
ویرایش شده توسط Heara
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ششم

 

کیفم را به سینه‌ی یکی از کت و شلوار پوش‌ها می کوبم و به دنبال مرد عینک زده راه می‌افتم.

در ماشین سیاهی برایم باز می‌شود. بدون مقاومت روی صندلی عقب جا می‌گیرم. شیشه های دودی مانع از دیده شدن داخل ماشین می‌شود.

سعی می‌کنم مسیر را به دقت در حافظه‌ی خود بسپارم و فرصتی برای پرت کردن خودم به بیرون پیدا کنم اما لایه‌ی محافظتی آن ها غیرقابل نفوذ بود پس ترجیح دادم تا رسیدن به مقصد انرژی‌ام را هدر ندهم تا بتوانم با شخصی که پشت ماجرا بود سر و کله بزنم.

 ***

مقابلش می‌نشینم. نقاب غیرقابل نفوذ همیشگی را به چهره‌اش زده بود. اما من هم هرکسی نبودم. می‌توانستم بر خلاف همه از چشمان سرمازده‌اش بخوانم که چطور انتظارش را داشت و من چقدر بی‌احتیاط بودم.

- ظاهرا دیگه تو تصمیماتت با من مشورت نمی‌کنی.

لحنش هم یخ زده بود.

مانند خودش جواب دادم:« ظاهرا به مشورت من نیاز ندارین. مثل همیشه دستم رو خوندین.»

پوزخند می‌زند.

- تصور می‌کردی می تونی از آموزش‌های خودم بر علیه خودم استفاده کنی؟

بدون ایجاد تعییری در لحنم پاسخ دادم:« اشتباه کردم. نیاز به احتیاط بیشتری بود.»

سرش را به نرمی تکان داد و فنجان قهوه‌اش را به لبانش نزدیک کرد.

- خوشحالم که تونستم یه درس دیگه بهت بدم...

فنجان را روی میز می‌گذارد و به جلو خم می‌شود.

- هیچ وقت سعی نکن بر علیه کسی که بیشتر از خودت می‌شناسدت از سلاح بی‌فایده‌ای مثل این استفاده کنی. در نهایت خودت می‌بازی.

خشک‌تر از قبل جواب دادم:« یادم می‌مونه.»

با صدای باز شدن در، سر می‌چرخانم. نگاهم مرد جوان خوش‌پوشی را دنبال می‌کند که قدم به داخل اتاق می‌گذارد. چشمانش اتاق را گشت و روی من ثابت ماند. انگار که توقع اش را نداشت. به سرعت حدس زدم که او چه کسی می‌تواند باشد. اصلا این وضعیت را دوست نداشتم.

اتصال چشمی را قطع می‌کنم اما می‌توانم سنگینی نگاه تیز و دقیقش را روی خودم حس کنم.

بی‌توجه به حضورش رو به پیرمرد مقابلم، می‌گویم:« قراره اینجا زندانی باشم؟»

جای پایش را عوض می‌کند و با دست به پسری که تمام تلاشم را برای نادیده گرفتنش می‌کردم اشاره کرد.

- خانم آگنج آقای سمائی از «ساژ» اینجان... برای موضوعی که در جریان هستین.

تیز نگاهش می‌کنم. انگار که می‌گوید دیدی آخرش همانی شد که من می‌خواستم.

به ناچاری سر می‌چرخانم و با خونسردی مرد را از نظر می‌گذرانم:« آدم‌هاتون رو تو فرودگاه ملاقات کردم... جنابِ...»

با پوخند خیره اش می‌شوم. انگار که حافظه‌ام برای به خاطر سپردن نامش زیادی ضعیف بود.

ابداً به روی خودش نیاورد اما لبخندی هم از سر آشنایی نزد. فقط به سردی روی مبل جا گرفت و دوباره خودش را معرفی کرد:« سمائی هستم.»

- البته.

خم می‌شوم و فنجان قهوه‌ام را بر می‌دارم.

- حتما در جریان هستین که من چرا اینجام.

جرعه‌ای می‌نوشم و از لبه‌ی فنجان نگاه منتظرش را از نظر می‌گذرانم. البته که می‌دانستم و برای همین دوست داشتم در اولین فرصت ممکن این اتاق را ترک کنم.

- و کی گفته قراره به پیشنهاد شما جواب مثبت بدم؟

پسر اخم ظریفی بین ابروانش انداخت و نگاهی با روباه پیر رد و بدل کرد.

وقتی دوباره به چشمانم خیره شد می‌توانستم  اعتماد به نفس کاذب را از نگاهش بخوانم.

- کی گفته این یک پیشنهاد بود؟

چشمانم را ریز می‌کنم. دستِ پیش گرفته بود.

- فکر می‌کنم کمی دچار اشتباه شدید. ما گزینه‌ای برای انتخاب کردن مقابلتون قرار ندادیم. شما تقریبا مجبورید همکاری کنید.

فنجان را روی میز می‌گذارم. مستقیم با همان نگاهی که سال‌ها از روباه پیر آموزش دیده بودم به چشمانش خیره می‌شوم. همان نگاه تهدیدآمیز و خطرناکی که تا عمق روح مخاطبم را سوراخ می‌کرد.

پسر درحالی که جا خورده بود خودش را جمع می‌کند و تکیه‌اش را از راحتی می‌گیرد.

زمانی که متوجه شدم نگاهم تاثیر لازم را گذاشته است، جرعه‌ی دیگری از مایع داغ را به گلویم می‌فرستم و به زبانم زحمت می‌دهم.

لحنم سرد و بی روح تا عمق جانش نفوذ می‌کند و انگار با هر کلمه‌ای که می‌گویم هوای مطبوع اتاق ده درجه سردتر می‌شود.

- ظاهرا خیلی به خودتون اطمینان دارین جناب. تا حدی که... جرئت تهدید کردن من رو به خودتون میدین.

مکث می‌کنم تا تاثیر کلمات تهدیدآمیزم را در نگاه بهت زده‌اش بخوانم.

- اما لازمه که بدونین... من کسی ام که چیزی برای از دست دادن نداره و این خطرناکم می‌کنه. می‌دونم که درک می‌کنین منظورم چیه.

او که انگار اصلا انتظار این لحن و کلمات تهدیدآمیز را از یک دختر نداشت اخم‌هایش را در هم کرد و به آرامی از جایش بلند شد.

- خب پس... بهتون فرصت فکر کردن میدم.

به خونسردی و تهدیدآمیزی قبل در چشمانش زل زدم.

- من از شما فرصت فکر کردن نخواستم. جوابم از قبل روشنه...

قبل از آن که فرصت تکمیل حرفم را داشته باشم صدای روباه پیر که تا آن لحظه تنها تماشاچی بود، بلند می‌شود:« ممنون. از این فرصت استفاده می‌کنیم.»

سر می‌چرخانم. برای اولین بار از محض ورودم خشمگین و عصبانی شده بودم. او حق نداشت برای آینده‌ی من تصمیم بگیرد. حق نداشت!

پسر با رضایت سری تکان می‌دهد و قبل از این که کامل از اتاق خارج شود نیم‌نگاهی به طرفم می‌اندازد.

- پس تا زمانی که فرصت برای فکر کردن می‌خواین... فقط محض احتیاط...

مکث کوتاهی می کند.

- شما ممنوع‌ الخروجین.

انتظارش را داشتم. در تمام این سال ها برای پیش‌بینی موقعیت‌ها آموزش دیده بودم و حالا این آموزش‌ها خودش را آشکار می‌کرد. پسر که انتظار شوکه شدن یا داد و فریاد از طرفم داشت وقتی دید با خونسردی ته‌مانده‌ی قهوه‌ام را سر می‌کشم حالتی متفکر به خودش گرفت و با خداحافظی مختصری بیرون رفت.

با بسته شدن در فنجان را روی میز می‌کوبم و به پیرمرد خیره می‌شوم.

- حق نداشتی. حق نداشتی.

- احمق شدی.

به تندی و با خونسردی کلماتش را ادا می‌کرد. انگار که به دختربچه‌ای تربیت یاد می‌داد. من دیگر بچه نبودم. از آن روزها خیلی گذشته و من هیچ‌وقت بچه نبودم. هیچ زمانی بچگی نکردم.

- من قبول نمی‌کنم.

می‌خواهم بلند شوم که صدایش میخکوبم می‌کند.

- می‌خواستی بدون ویزا کجا بری؟

سر می‌چرخانم و دوباره نگاهش می‌کنم.

خونسرد ادامه می دهد:« ترکیه؟ بعدشم قاچاقی رد بشی و به صورت ناشناس وارد خاک انگلستان بشی؟»

سر تکان می‌دهد و کمی دیگر از قهوه‌اش می‌خورد.

- نقشه‌ی خوبی به نظر میاد اگر که بین راه گیر مامورای مرزی نمی‌افتادی یا تو انگلستان می‌تونستی هدفت رو پیدا کنی و ... صبر کن ببینم، نقشه‌ات چی بود؟ بعد از این که رسیدی، می‌دونستی کجا پیداش کنی؟... نه. می‌تونستی بدون مهر انگلیس تو پاسپورتت در هتل اقامت بگیری؟... نه. می‌تونستی گیر پلیس نیفتی؟... نه. اصلا نقشه‌ای داشتی؟... نـــه.

درست بود. تمام کلماتش با وجود بی‌رحم بودن درست بود. اما هنوز هم اگر می‌توانستم از کنار غول‌تشن‌هایی که مطمئناً جلوی در نگهبانی می‌دهند بگذرم، اگر مجبور می‌شدم این بار حتی از مرزهای ایران هم قاچاقی رد می‌شدم.

- اولین درسی که بهت دادم چی بود؟

سکوت می‌کنم و به نگاه منتظر خشمگینش چشم می‌دوزم. مانند همان روزهایی شده بود که وقتی شب‌ها از شدت درد گریه می‌کردم، پذیرای نگاه‌های خطرناکش بودم و کلماتی که بارها و بارها مقابل چشمانم زنده می‌کرد. آن شب کذایی، دود، آتش؛ و بعد محکم مچ‌هایم را می‌گرفت. در چشمان ترسیده‌ام زل می‌زد و می‌گفت:« تو باید قوی باشی. اگرنه... بهتره خودت رو همین الان بکشی.»

و من دیگر فراموش می‌کردم؛ درد تنم را که ناشی از ضربات رزمی بود، درد دستانم را که ناشی از به دست گرفتن اسلحه بود، درد هدف‌گیری مرغ و خروس هایی که از اصابت گلوله‌ها غرق خون می‌شدن و من قاتل جانشان بودم. یک دختر پانزده‌ساله که به جای کتاب، اسلحه دستش بود.

حالا با این کلمات و این لحن دوباره یاد همان دختر پانزده‌ساله می‌افتم و مردی که سرش فریاد می‌زد تا درس‌هایی را که یاد گرفته بود پس دهد.

- نشنیدم... اولین درس چی بود؟

لب می‌زنم. با کراه.

- انگیزه...قدرت...تفکر.

- ادامه بده.

- انگیزه برای خاموش کردن نداهای وجدان و احساس. قدرت برای قوی کردن جسم و تسخیرناپذیری. تفکر برای زنده موندن و نقشه کشیدن. نقشه ی اول، دوم، سوم.

با رضایت سر تکان می‌دهد.

- نقشه ی اولت چی بود؟

لبانم را روی هم می‌فشارم.

سکوتم را که می‌بیند تمسخرآمیز پوزخند می‌زند و خودش پاسخ می‌دهد:« هیچی. هیچ نقشه‌ای نداشتی.»

- انگیزه داری. قدرت داری. اما بدون تفکر، بدون نقشه، اون قدر زنده نمی‌مونی که حتی تو چشمای آریان بتونی نگاه کنی چه برسه به این که نابودش کنی. احساست عقلت رو تسخیر کرده. اگر که من عملکردت رو حدس نمی‌زدم الان تو هواپیما به مقصد ترکیه بودی و بعد جنازت رو پس می‌فرستادن ایران. تازه اگر واقعا می فرستادن. گاهی باید احتیاط کرد و گاهی هم نه. الان... زمان احتیاط توئه.

از جایش بلند می‌شود و پشت به من رو به پنجره بزرگ اتاق می‌ایستد.

- تو به حمایت نیاز داری. می‌تونی از نقشه‌های خودت پیروی کنی اما تنها زمانی که از پل پوسیده‌ی چوبی گذشتی. تا قبل از اون، سعی کن دست حمایتی رو که به طرفت دراز شده پس نزنی. چون بدجور محتاجشی.

صدایم دیگر خونسرد نبود. می‌لرزید، از خشم و نفرت.

- اگر این دست حمایت لعنتی رو قبول کنم باید به جای یک جبهه تو دوتا بجنگم. یکی با خودیها یکی اونوریها. ترجیح میدم خودم باشم و خودم تا اینکه از یکی دیگه دستور بگیرم.

نیم رخش را به طرفم می‌چرخاند. قوس ملایم بینی‌اش در سایه‌ی نور به سیاهی می‌زند.

- تورو جوری آموزش دادم که هم‌زمان تو ده جبهه بجنگی... اگر که شاگرد خوبی بوده باشی.

و من می‌دانستم که بودم." اگر نبودم الان این قدر شبیه تو نمی‌شدم".

از جایم بلند می‌شوم و به طرف در می‌روم.

- عاقلانه فکر کن.

دستم را روی دستگیره می‌گذارم و مکث می‌کنم. عاقلانه؟

دستگیره را پایین می‌کشم دو مرد کت‌شلوارپوش با دیدنم سر خم می‌کنند.

- دستور داریم تا خونه همراهیتون کنیم.

بحث را بی‌فایده می‌دانم. کیفم را روی شانه جابه‌جا می‌کنم و در تلاش برای نادیده گرفتنشان به طرف در می‌روم.  عاقلانه.

 

@Hasti.m

ویرایش شده توسط Heara
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هفتم

 

دستانم را گره زده روی میز می‌گذارم. منتظر به چشمان مشکی‌­اش خیره می‌­شوم. انگار که از نگاه مطمئنم خوشش نمی‌­آید. شاید انتظار کمی ترس را داشت یا ردی از احساس. شاید هم احترام. به تفکراتش پوزخند می‌­زنم. لب‌هایش را با حرص می‌گزد.

پوشه‌ی صورتی رنگی را به طرفم هول می‌دهد.

از رنگش خوشم نمی‌آید. سفید یا سیاه را ترجیح می‌­دادم. به یاد حرف هلینا می‌افتم که همیشه می­‌گفت:« بعضی‌موقع‌ها فکر می‌کنم تو کور رنگی داری. همه چیز رو سفید سیاه می‌­بینی که رنگ وسایل و لباساتم یه جوره.»

از آخرین دیدارمان در کافی‌شاپ از او بی‌خبر بودم. مطمئناً تا سر حد مرگ نگرانش کرده بودم. نه خانه رفته بودم نه تماس‌هایش را جواب داده بودم. به نظر همین مردی که رو‌به‌رویم نشسته بود به نظر می رسید که بهتر بود ارتباطم را قطع می‌کردم، با همه‌ی کسانی که می‌شناختم به جز روباه پیر. چرایش را قرار بود امروز برایم توضیح دهد و برای همین با اکراه ملاقاتش را پذیرفته بودم.

- نگاش نمی‌کنی؟

به نرمی مدارک را از پوشه درمی آورم.

ذهنم تیک می‌زند، هویت جعلی.

زیر لب نام جدیدم را می‌خوانم:« لارا...لارا جانسون[1]

پایین تر می‌روم.

نام مادر: املیا جانسون[2]. پدر: لوئیس جانسون[3].

چیزی به دیواره‌ی قلبم فشار می‌آورد. مادر، پدر. و نگاهم دوباره سخت می‌شود.

- بر اساس این مدارک بیست‌ و سه سالته. تو یک تصادف ماشین پدر و مادرت رو از دست دادی. تا پونزده سالگی تو یک پرورشگاه تو لندن زندگی می‌کردی و بعد فرار کردی و تا الان همیشه آواره بودی.

کاغذها را روی میز می‌گذارم و به چشمانش تیزبینش خیره می‌شوم.

- لارا جانسون مرده؟

- پونزده سال پیش. بر اساس حدسیات تو همون تصادف مرده اما هیچ‌کس جسدش رو پیدا نکرده. برای همین مفقودالاثره.

- چطور تضمین می‌کنین که کسی از جعلی بودن این اسناد با خبر نشه؟

به جلو خم می‌شود و دستانش را دو طرف میز می‌گذارد.

- وظیفه‌ی ما مهیا کردن همه چیزه و مال شما استفاده از اون برای رسیدن به هدف. ما کارمون رو بلدیم. امیدوارم درمورد شما هم همین‌طور باشه.

تمسخرآمیز پوزخند می­‌زنم.

- اگر بهم اطمینان ندارین پس چرا اینجام؟

- اجبار.

کم نمی‌آورد. به صندلی تکیه می­‌دهم و دستانم را روی سینه گره می­‌کنم.

- ادامش رو می­‌شنوم.

به ساعتش خیره می‌شود.

- تا دو ساعت آینده تصادف بدی در جاده‌ی چالوس نزدیکی تهران رخ میده. یه کامیون غول پیکر ماشینی رو زیر می­‌گیره. ماشین منفجر میشه...

مکثی می‌کند و در چشمانم زل می زند. ادامه‌اش را می‌دانم.

- رایکا آگنج خاکستر میشه.

از لحن سرد و بی‌احساسم خوشش می‌آید. انگار می‌فهمد که کارم را بلدم.

- اما قبلش... باید بتونین از امتحانتون با موفقیت رد شین.

چشمانم را ریز می‌­کنم.

- چه امتحانی؟

از جایش بلند می‌­شود

- می‌فهمید.

 

روسری‌اش را صفت دور سرش پیچیده بود. چهارشانه بود و ورزیده. استخوان‌بندی من در مقابلش ظریف‌تر بود. زن اخم‌هایش در هم بود و سوویشرت مشکی به تن داشت.

حضورش را پشت سرم حس می‌کنم و بعد صدایش را می‌شنوم.

- باید بتونین خانم نعیمی رو شکست بدید.

نیم‌رخم را نشانش می‌دهم و پوزخند می‌زنم.

- می‌­ترسین خودتون جلو بیاین؟

از رک گویی‌ام اخمی می‌­کند.

- مراعات شما رو می‌کنم.

شانه بالا می‌اندازم و جوابش را می‌دهم:« من این رو مراعات نمی‌­دونم. تحقیر به حسابش میارم.»

جلو می‌روم و مقابل زن می‌ایستم. حمله را او شروع می­‌کند. مشت‌هایش قدرت دارند و خوب هدف می­‌گیرند اما مال من سریع‌تر است. به پنج دقیقه نمی­‌رسد که هیکل بزرگ زن زیر دستان قوی و ورزیده‌­ام به زمین میخ می‌­شود. نگاهم را به مرد اخمو می‌دوزم و پوزخند تحویلش می‌دهم.

- امتحان ساده‌ای بود.

دستی به گردنش می‌کشد. از زن فاصله می­‌گیرم. به سرعت از روی زمین بلند می‌شود و با اخم نگاهم می­‌کند.

با حالت سرد همیشگی جواب نگاهش را می­‌دهم. کم که می‌آورد با کسب اجازه از مافوقش از اتاق تمرین خارج می­‌شود.

- درست می­‌گین. فکر می­‌کنم تمرین ساده­‌ای بود.

کت مشکی‌­اش را در می‌آورد و مقابلم می‌ایستد. در نگاهش می­ خوانم که دیگر به دید قبل با تمسخر نگاهم نمی‌­کند. نیشخندی می‌­زنم. "مانده تا توانایی­‌هایم را ببینی".

این بار من شروع می‌کنم. ضربات پا و دستم را به سرعت مهار می‌کند. او برعکس نعیمی سریع بود؛ و مرد بود. من هم آموزش دیده بودم که چگونه سه مرد را یک جا شکست بدهم. اما تا به حال به غیر از روباه پیر با هیچ مرد خیلی ماهری رو به رو نشده بودم. دستورعمل‌ها را به سرعت به یاد می‌آوردم.

عقب می‌کشم و اجازه می‌دهم که این بار او حمله کند. مکثی از سر تعجب می‌کند و بعد پوزخند می‌­زند. بگذار فکر کند ترسیده‌ام. جلو می­‌آید و مشتش را تا نزدیکی شانه­‌ام می‌آورد که با یک جاخالی مانع از برخوردش می­‌شوم. سرعت و شیوه‌ی ضرباتش را زیر­ نظر می­‌گیرم. نصف ثانیه سرعت و با قدرت‌تر از قبل. با این مصرف انرژی به زودی سرعتش کندتر می­‌شد و من می‌­توانستم غافلگیرش کنم. شمارش معکوس را شروع کردم. پنج... ضربه‌­ی زانو­اش را که تا نزدیکی شکمم می‌آید دفع می‌کند. چهار... سرم را از زیر ساعدش رد می‌کند. سه... می­‌چرخم تا از ضربه مشتش اجتنباب کنم. دو... با کف دست ضربه‌­ی آرنجش را دفع می‌کند. یک... زانوام را بالا می‌آورم و قبل از آن که متوجه شود در عضلات سفت شکمش فرو می‌کنم. از درد به عقب تلو می‌خورد. انتظار این شدت ضربه و قدرت بدنی را نداشت. اگر که ماهر و قوی نبود با این ضربه روی زمین افتاده بود. این بار با احتیاط بیشتری هجوم می‌آورد. با کف دست دو مشتش را می‌گیرم و همزمان که می­‌چرخم دستش را می‌پیچانم. با آرنج آزادش ضربه‌ای به کمرم می‌کوبد. دستش رها می­‌شود. بازوهایم را می‌گیرد و از پشت به شکمش می‌چسبم. فشار دستانش مچ‌هایم را به درد می­‌آورد. راهی برای آزاد شدن نیست جز یک چیز؛ قانون دوم: اگر که گیر افتادی ناعادلانه جلو برو. نیم‌رخم را به طرفش می‌چرخانم. تکانی به سرم می­‌دهم و می‌گذارم کلاه هودی، از روی موهایم سر بخورد. لبانم زیر چانه‌­اش را لمس می­‌کنند. چشمانش گرد می­‌شود و من شل شدن دستانش را احساس می‌­کنم. به سرعت می­‌چرخم و با دو ضربه­‌ی متوالی زانو تنش را به زمين می‌زنم. روی سینه‌­اش می‌­نشینم و دستانش را رو به بالا با دستانم قفل می­‌کنم. پیروزمندانه به چشمانش خیره می‌شوم و نیشخند می‌­زنم. به راحتی مبارزه با او را برده بودم.

- ناعادلانه...

به سرعت جواب می‌دهم:« اما نتیجه‌­بخش. همین کافیه.»

بلند می­‌شوم. با اخم در جایش می­‌نشیند. نگاه مبهوت پنج کت‌شلوارپوش داخل اتاق را حس می­‌کنم. انگار که او هم از همین موضوع عصبی بود؛ شکست خوردن مقابل زیر دستانش.

- لازمه امتحان دیگه‌ای بدم؟

اخمی می‌کند و به ساعتش خیره می‌­شود.

- تا یک ساعت دیگه باید تصادف اتفاق بیفته. هماهنگ کردم که چندتا از وسایلتون رو به ماشین مورد نظر انتقال بدن تا حادثه طبیعی به نظر بیاد. میشه یه عکس نیمه سوخته از شما و خواهرتون رو کنار ماشین پیدا کرد و تصادف رو طبیعی کرد. پس وقت نداریم.

کلاه هودی را دوباره روی سرم می‌­اندازم و به سمت در خروجی می­‌روم که صدایش متوقفم می­‌کند.

- چطور میشه که یک دختر این قدر قدرت بدنی داشته باشه...

نگاهش روی اندامم می­‌چرخد:« با وجود این استخون بندی ظریف؟»

نگاه سردی به طرفش می‌­اندازم. پاسخ این سوال از آن ممنوعه‌هایی بود که حتی سازمانی امنیتی مثل ساژ هم باید از آن بی‌خبر می­‌ماند.

بی‌حرف دستگیره را پایین می‌کشم و از اتاق خارج می­‌شوم. علی سمائی امروز درس بزرگی گرفته بود؛ هیچ‌وقت نباید حریف را دسته کم بگیری. درسی که من در اوج درد درحالی که تنها پانزده‌سال داشتم یاد گرفته بودم. پوزخند روی لبم می‌نشیند. کلاه را سفت تر می‌کنم و جلوتر از مردهای کت‌شلوارپوشی که دنبالم می‌­کنند راه می‌افتم. تا یک ساعت دیگر لارا جانسون قدم روی زمینی می‌­گذاشت که رایکا آگنج آخرین نفس‌­هایش را در آن کشیده بود.

 

 

[1] . Lara Johnson

[2] . Emilia Johnson

[3] . Louise Johnson

ویرایش شده توسط Heara
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هشتم

...

پایش را به آرامی روی سطح چوبی می‌گذارد. لبان کوچکش را با نوک زبان تر می‌­کند. رایحه‌ی کیک لیمویی تازه پخته شده زیر بینی‌­اش می‌پیچد. با شیطنت نگاهی به اطراف می­‌اندازد و دستش را برای برداشتن توت فرنگی درشت وسوسه‌انگیزی که زینت کیک بود دراز می‌­کند.

- رایکا!!

صدای توبیخ‌گر آمیخته با لایه‌های مهربانی در گوشش می‌­پیچد. قبل از آن که متوجه شود پایش از روی چهارپایه‌ی کوتاه سر می­‌خورد و روی زمین سقوط می­‌کند.

لب برمی‌ چیند. زن جوان نگران به طرفش می‌­دود و سرش را در آغوش می­‌گیرد.

- خوبی؟

دستانش را حریصانه دور گردن زن حلقه می‌کند و مظلومانه هق می‌زند:« مامان...»

...

کمرم را آرام به درخت تکیه می‌دهم. آخر مگر می‌­شود باور کرد که فردی در مراسم خاک‌سپاری خودش حضور داشته باشد؟ گریه و زاری دوست‌دارانش را بشنود و همچنان صامت و خاموش با نگاهی سرد نظاره­‌گر باشد؟

صدایی در ذهنم فریاد می‌­زند: " می‌شود."

پوزخند به نرمی روی لبم می­‌نشیند. شده است که من اینجا حضور دارم. بدون هیچ احساسی نظاره‌­گر اشک­‌های روان سایه‌خانم و هق‌هق‌های بی‌صدا و مظلومانه‌ی هلینا هستم.

کمرم را بیشتر به دیوار می‌­فشارم. حصاری که سال‌هاست به دور تکه گوشت تپنده‌­ی درون سینه‌­ام کشیده‌ام در مقابل هجوم احساسات غیرقابل‌ نفوذ است. امروز هم از این قاعده مستثنی نیست. در تمام دوران زندگی نکبت‌بارم بعد از آن حادثه، یک هدف را دنبال می‌کردم و می­‌دانم که تا زمان رسیدن به این هدف همچنان این حصار غیرقابل نفوذ باقی می‌­ماند.

صدای زجه‌­ای می‌­آید و بعد دختری را می­‌بینم که خودش را روی خاک‌­های قبر کنده شده می‌اندازد. برای یک لحظه پایم بی‌اراده جلو می‌­رود.

هلینا مشتش را پر از خاک می‌کند و جیغ می‌کشد:« رایکا!!»

دستم مشت می‌­شود. اما نقاب خونسردی و بی‌احساسی را همچنان روی صورتم نگه می‌­دارم. من یک آدم معمولی نبودم. سال‌ها آموزش دیدم. سال‌ها رنج کشیدم تا به این چیزی که هستم برسم... و من چه بودم؟ یک ربات متحرک؟ درست است. برای رسیدن به هدف بزرگم تنها راهم تبدیل شدن به ربات متحرک بود و روباه پیر خوب می‌­دانست چطور یک ربات متحرک بسازد.

هلینا سرش را در آغوش مادرش فرو می­‌برد و من حرکت زاری‌وار شانه­‌هایش را می‌­بینم.

سنگینی نگاهی را حس می‌­کنم؛ ترکیبی از تفکر و تحیر در آن موج می‌زد. پوزخند پاک شده‌­ام از دیدن وضعیت هلینا، دوباره روی لبم می‌نشیند و صدای بی‌روح خودم را می‌شنوم.

- تا کی قراره این نمایش رو تماشا کنیم؟

اخم‌هایش در هم است؛ از سردرگمی، از به هم خوردن معادلاتش. می‌­دانستم انتظار چه چیز را داشت. آن مردان غول­‌تشنی هم که پشت سرش ایستاده بودند برای این انتظار نادرست آورده بود. فکر می‌کرد شاید از خود‌بی‌خود شوم و بخواهم به طرف قبر خاکی بروم و تمام برنامه‌­ریزی‌­هایش به هم بخورد. آن دو مرد برای متوقف کردن من بودند. شاید برای یک لحظه حصار قلبم سوراخی ریز برداشته بود و حس به هم خوردن این بازی در وجودم بیدار شده بود اما به سرعت دوباره حصار را ترمیم و محکم‌تر از قبل در جا میخش کردم. این مرد مرا نمی‌شناخت. هیچ­‌کس جز روباه پیر مرا نمی­‌شناخت.

- تو عجیب­‌ترین دختری هستی که تا به حال دیدم.

نگاهم را از هلینایی که با قدم‌هایی لرزان در آغوش سایه‌خانم به سمت ماشین می‌رفت گرفتم و به چشمان علی سمائی خیره شدم.

- چرا؟ تو جایی که شما کار می­‌کنین بدتر از منم باید باشن؟ بی احساس‌تر؟ خشن‌تر؟ بی تفاوت‌تر؟

شانه بالا می‌اندازد.

- اگر هم بوده باشن من تا به حال برخوردی باهاشون نداشتم.

نگاه سردم را برای چند ثانیه در چشمانش می­‌دوزم و بی حرف از کنارش می­‌گذرم. چون آن­‌ها از نوجوانی اسلحه به دستشان نگرفته و درد گلوله را تحمل نکرده بودند.

 ***

صدای اپراتور که در سالن بزرگ پر همهمه می‌­پیچد، از روی صندلی بلند می‌شوم. سمائی نگاهی به ساکم می‌­اندازد و در جواب به مردی که پشت خط بود می‌گوید:« الان پرواز رو اعلام کردن.»

دست به سینه منتظر می‌­مانم تا تایید نهایی را از فرد پشت خط بگیرد و نفسم را عصبی به بیرون می­‌فرستم. از تمام این دستور گرفتن­‌ها متنفر بودم.

- چشم قربان.

گوشی را که از کنار گوشش پایین می‌­آورد، فاصله‌ی بینمان را پر می‌­کند.

- دستورات لازم رو قبلا بهت دادیم. بعد از اینکه از این دیوار شیشه‌ای گذشتی باید رایکا آگنج و هر خاطره‌ای که قبلا داشتی رو رها کنی. تو لارا جانسون می­شی. دختر ولگرد و خلافکاری که وارد باند دامیز می­شه. تا زمانی که نتونستی نفوذ به گروهشون پیدا کنی ارتباطمون قطع می­شه. ممکنه خیلی طول بکشه اما مطمئنم که تو موفق می­شی. بعد از اون...

کاغذی را به سمتم می‌­گیرد.

- با این شماره تماس بگیر. مطمئن شو که حفظش می­‌کنی و بعد نابودش کن. هیچ فرصتی برای شک کردن نباید دستشون بدی وگرنه اول از همه برای خودت بد می­شه.

کاغذ را می‌­گیرم و نگاهی به شماره‌ی عجیب بین‌المللی می‌اندازم. اعداد را به ذهن می‌سپارم و در مقابل حیرت چشمانش کاغذ را در دهانم می‌­گذارم. باید نشانش می­‌دادم که من همیشه فراتر از انتظارات او پیش می‌­روم.

نگاهش را بی جواب می‌گذارم و همراه با پایین فرستادن کاغذ از گلویم دسته‌ی ساک را بین انگشتانم می‌­فشارم.

- چیز دیگه‌­ای هم برای گفتن مونده؟

لحن تمسخر­آمیزم را با اخمی جواب می‌دهد.

- نه، فقط... قبلش یکی هست که باید ببینیش.

روباه پیر؟ بعید به نظر می‌­آمد.

با دیدن مرد مسنی که چشمان مرطوبش از اشک برق می‌­زد انگشتانم به دور دسته­‌ی ساک خشک شدند.

مرد نزدیک شد و با نگاهی عمیق و دلتنگ سر تا پایم را رصد کرد.

دستانش به آرامی بالا آمدند و روی دو بازویم نشستند. گرمای محبتی که از کف دو دستش ساطع می‌­شد تار و پود لباسم را شکافت و روی پوست یخ‌زده‌ام نشست.

صدایش می­‌لرزید:« رایکا... کاش می‌تونستم جلوتو بگیرم.»

مستقیم در چشمانش خیره می‌­شوم.

- می­‌دونین که نمی‌تونین.

لحن سردم با با آغوش پدرانه‌­اش جواب می­‌دهد. انگار که تن یخ زده‌­ام در میان گرمای دل­‌پذیر این آغوش ذوب می‌­شد. تحمل ذوب شدن نداشتم. مگر ملکه‌ی برفی بدون احساسات یخ زده‌­اش می­‌توانست ملکه‌ی برف­‌ها باشد؟

عقب می‌­کشم و از خیره شدن در چشمان نگران و غمگینش اجتناب می­‌کنم.

- روزی به هلینا می­گم که من رو ببخشه... به خاطر زجری که امروز دیدم کشید و دروغ بزرگم.

در مقابل این مرد کلمات بی‌اراده از دهانم بیرون می‌ریزند و حصارم آسیب­‌پذیر­تر از همیشه می­‌شود.

- یه بار دیگه بگو... فقط... به بار دیگه اون کلمه رو بگو؟

فکر می‌کرد که آخرین بار است مرا می‌بیند؟ شاید او هم تصور می‌کرد بعد از این لحظه برای همیشه دختری را که در  خانواده‌­اش بزرگ کرده بود از دست می‌­دهد.

- خداحافظ...

نفس می‌گیرم.

- پدر.

قدمی به عقب می­‌گذارد و روی صندلی می‌افتد. دیدن این حجم از رنج را از جانب سرهنگی که همیشه برایم تکیه­‌گاهی بود که مصرانه از تکیه زدن به او اجتناب می‌کردم دوست نداشتم. پس چرخیدم و قبل از آن­ که گوشی ساده‌ی دکمه‌ای را که دو روز پیش تحویل گرفته بودم به مامور جوان تحویل بدهم، به پیامک و شماره‌ی روی صفحه خیره شدم.

- موفق باشی.

کوتاه و مختصر؛ با همان احساس سرما از میان کلمات. روباه پیر مثل همیشه خساست به خرج داده بود.

نیشخندی کج می­‌زنم و بعد از تحویل گوشی به سمت دیوار شیشه ­ای می‌­روم. برای آخرین بار نگاهم را به سرهنگ خسته روی صندلی و مأمور جوانی که دو غول­‌تشن محاصره‌­اش کرده بودند می‌­دوزم. چیزی در دلم بی‌اجازه موج برداشت. کاش او اینجا بود؛ هلینایی که همیشه بود و الان در غم مرگ من در اتاقش آرام گریه می­‌کرد. لیاقت محبت‌هایش را نداشتم و او باید زودتر می‌فهمید تا دل‌بسته‌ی خواهر ناتنی بی‌رحمی مانند من نشود. ما همه در زندگی اشتباه می‌کنیم و اشتباه هلینا هم این بود.

اما اشتباه من؟

مرد جوان سری تکان داد و من وارد سالن مخصوص شدم.

اشتباه من نکشتن خودم بعد از آن حادثه بود. تنها همین و بس.

 
ویرایش شده توسط Heara
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت نهم

 

یک سال بعد

 

چشمکش را می‌بینم. مانند همیشه بی‌تفاوت لیوان بزرگ حاوی محتویات گازدار طلایی‌ رنگ را مقابلش می‌گذارم. نگاهش از نوک کفش‌های براق پاشنه ده‌ سانتم بالا می‌آید و لباس تنگ مشکی رنگی را که کمر باریکم را قاب گرفته بود، رصد می‌کند.

پوزخندی تحویلش می‌دهم و درحالی که می‌چرخم تا از میز فاصله بگیرم مچم میان انگشتانش اسیر می‌شود. نیم‌نگاهی به لبخند معنادار نقش بسته روی لبان درشتش می‌اندازم و تا ته ذهنش را می‌خوانم.

با ضربی به ظاهر ملایم ولی قوی، دستش را پس می‌زنم و با همان پوزخند به چشمان ریز هوس‌بازش خیره می‌شوم.

- می‌ترسم برات زیادی باشم.

لحن سردم نیشش را می‌بندد. می‌گذارم همان نگاه کارساز همیشگی که مزاحم‌هایم را دک می‌کرد درونش تاثیر لازم را بگذارد و از میز دور می‌شوم.

نزدیک شدن دوباره‌اش را که حس می‌کنم به سرعت می‌چرخم و دستی را که برای زدن به طرفم دراز شده بود می‌پیچانم. صدای ترق‌ترق استخوان‌هایش با فریاد دردناکش مصادف می‌شود. ضربه‌ای بین زانوانش می زنم تا روی زمین بیفتد.

کمرم را خم می‌کنم و در جایی زیر گوشش زمزمه می‌کنم:« بهت هشدار داده بودم دستت رو کوتاه کنی.»

خشم و نفرت را در نگاهش می‌خوانم. بی تفاوت بر می‌گردم و به طرف بار می‌روم.

- دختره ی...

با شنیدن ناسزاهایش، پوزخندی نصیبش می‌کنم و لیوان شیشه‌ای مخصوص را با مایع طلایی رنگ پر می‌کنم. محتویات لیوان را که سر می‌کشم فشاری گرم روی شانه‌ام حس می‌کنم.

تکانی شدید به شانه‌ام می‌دهم و از جایم بلند می‌شوم.

صدای نگرانش را می‌شنوم.

- لارا؟ بذار ببینمت... دستت زخمی شده.

وارد رختکن می‌شوم و مقابل آینه می‌ایستم. انگار تازه می‌توانم سوزش زخم عمیق مچم را حس کنم.

لبانم را روی هم می‌فشارم. قبل از آن که چشمانم مرطوب شوند به موج بلند خشمم اجازه می‌دهم فوران کند و مچ زخمی‌ام روی آینه فرو می‌آید.

پوست سفید و شفاف دستم، از خون قرمز می‌شود.

تقه‌ای شدید به در اتاق می‌خورد و پشت آن فریادهای نگران اسکارلت[1]:« لارا! لارا در رو باز کن. داری چی کار می‌کنی؟... لارا!»

تکه‌ی مثلثی شکلی از میان شکسته‌ها برمی دارم و کف دست می‌گیرم. تمام صحنه‌هایی که در تمام این سال‌های لعنتی کابوس شب‌هایم شده بود از مقابل چشمانم می‌گذرد.

انگشتانم خم می‌شوند و درد در تمام دستم می‌پیچد.

قطره‌ای شور از چشمانم می‌ریزد. به یاد نمی‌آوردم آخرین باری که اشک ریختم چه زمانی بود. تنها می‌دانم خیلی از آن می‌گذشت.

ضربه‌ای محکم تر به در می‌خورد.

تقریبا جیغ می‌کشم:« فقط خفه شو و از اینجا گمشو!»

همهمه‌ها متوقف می‌شوند. می‌دانم که فریادم کارساز بوده است. تا به حال غیر از لحنی سرد و بی‌احساس از من چیزی نشنیده بودند. مطمئناً می‌فهمیدند که اوضاع تا چه حد وخیم است.

تکه‌ی مثلثی را که تیزی‌هایش در گوشتم فرو رفته بود به گوشه‌ای پرت می‌کنم.

تکه‌ای از لباس مشکی را پاره می‌کنم و دور دستم می‌پیچم. آن عددهای لعنتی را شب و روز برای خودم تکرار می‌کردم و حسرتش را می‌خوردم که همچنان پس از گذر یک سال نتوانسته‌ام حتی ذره ای به آریان نزدیک شوم. درحالی که شب‌ها در این کلوب لعنتیِ مختص به گروهش، به معنای واقعی کلمه جان می‌کندم.

دوباره روانم به هم می‌ریزد. به موهای آشفته‌ام چنگ می‌زنم و به تصویر شکست خورده‌ام در آینه چشم می‌دوزم.

موهای رنگ شده‌ی طلایی‌ام را از پوست نمناک صورتم کنار می‌زنم و لبان نیمه‌باز مانده از خشمم را به زیر دندان می‌کشم.

تقه‌ی دیگری به در می‌خورد. می‌توانم حدس بزنم تنها چه کسی به خودش چنین جرئی می‌داد. 

- لارا؟

نامم با احتیاط از بین لبانش بیرون می‌ریزد.

قفل را می‌چرخانم و دستگیره را به شدت می‌کشم. چشمان گرد شده‌اش از وحشت به نگاه سرخم دوخته شد. بی‌اراده قدمی به عقب بر می‌دارد. هیچ کس تا به امروز خشمم را ندیده بود و نه حتی اسکارلت و حالا به او حق می‌دادم که این‌طور بترسد. خودم هم نمی‌دانستم اگر کمی بیشتر مقابل چشمانم بایستد چه اتفاقی می‌افتاد.

- لارا... بیا به اتاقم.

سر می‌چرخانم. لحن حق به جانب رئیس جدیدم، با دیدن حالت خطرناک صورتم مردد می‌شود و کلماتش را اصلاح می‌کند:« خب اگر که وقت داشته باشی...»

گره ی تکه پارچه‌ی دور مچم را محکم می‌کنم و از کنارش می‌گذرم.

زودتر از او وارد اتاقش می‌شوم و کمرم را به دیوار تکیه می‌دهم. نقاب خشک و بی‌احساس را دوباره به صورتم بر می‌گردانم.

نیم‌نگاهی به چشمانم می‌کند و به سرعت سرش را پایین می‌اندازد. پوزخند گوشه‌ی لبم را به بالا کش می‌دهد. همیشه از نگاه مستقیم به چشمانم اجتناب می‌کند و من لذت می‌بردم؛ از دیدن این همه حساب‌بردن‌ها و ترسیدن‌ها. و شاید حالا معنای آن آموزش‌های سخت را بهتر درک می‌کردم، تا به چیزی که هستم تبدیل شوم؛ چرا که تنها یک ببر می‌توانست اینجا بین این گرگ‌های بره نما دوام بیاورد.

- چی کارم داری؟

نگاهش به گردنم خیره می‌شود و تندتند کلمات را بیرون می‌ریزد.

- فردا شب مثل همیشه نیست. رئیس قراره برای انجام کار مهمی به اینجا بیاد. همه چی باید به بهترین شکل ممکن آماده بشه. تو لیدر دخترایی... مسئولیت‌ها رو به تو می‌سپارم.

حتی یک کلمه از حرف‌هایش را نمی‌فهمم. ذهنم تنها بر روی یک کلمه مکث می‌کند... رئیس.

با قدم‌هایی آرام به سمت میزش کشیده می‌شوم.

لحنم آرام است و تهدیدآمیز.

- کدوم رئیس؟

نگاهش بالا می‌آید و به سرعت دوباره به گردنم کشیده می‌شود.

- اسمیت... جوزف اسمیت.

دستانم روی میز مشت می‌شوند. فشار ناخن‌هایم را در گوشت دستم حس می‌کنم و تمام خشم درونم را در چشمانم می‌ریزم.

متحیر به نگاهم خیره می‌شود. به سرعت سر می‌چرخانم و پشت به او به سمت در می‌روم.

- کاری رو که گفتی می‌کنم.

در اتاق را که می‌بندم کمرم را به دیوار سرد تکیه می‌دهم.

آریان. فردا شب بالاخره او را می‌بینم. فردا شب، همه چیز تمام می‌شد. او را خواهم دید و من، پس از سال ها با آرامش به خواب خواهم رفت.

به لک‌های تیره‌ی روی پارچه خیره می‌شوم. موج خشم مانع از احساس سوزش زخم می‌شود.

لبانم را روی هم می‌فشارم. پس از یک سال سرگردانی، آشفتگی و فشار روحی، در نهایت فرداشب من به تمام این کابوس‌ها پایان خواهم داد.

به سمت اتاق مشترکم با اسکارلت می‌روم. موهای روشن قهوه‌ای رنگش که به قرمزی می‌زد روی بالش سفید پخش شده بود و ابروهایش در هم رفته بود.

روی تخت یک نفره دراز می‌کشم و چشم به سقف می‌دوزم.

انگار آن عددهایی که مدت‌ها شب و روز مرورشان می‌کردم روی سفیدی سقف نوشته شده‌اند. پلک‌هایم را روی هم می‌گذارم درحالی که فکر می‌کنم" فردا شب همه چی تمام خواهد شد و نه حتی این عددها هم کمکی نخواهند کرد."

 

[1]. Scarlett

 
ویرایش شده توسط Heara
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت دهم

 

نگاهم کمر باریک و برهنه‌ی میشل[1] تا موهای بور براقش را رصد می‌کند و سری به نشانه‌ی تایید تکان می‌دهم.

تاب کمربند طلایی شورت چرمش را صاف می‌کند و با حرکت دست موهای بلندش را کنار می‌زند. استقبال کننده‌ها را هم از نظر می‌گذرانم و به سمت اسکارلت می‌چرخم. اخم‌های در هم رفته‌ام را که می‌بیند به سرعت سینی لیوان‌ها را پایین می‌گذارد و به طرفم می‌آید.

نگاهش به پانسمان مچم دوخته می‌شود.

- بهتری؟

لحن نگرانش را نادیده می‌گیرم:« همه چی مرتبه؟»

سر تکان می‌دهد و به گروهی از دخترانی که مشغول فراهم کردن مقدمات پذیرایی هستند نیم‌نگاهی می‌اندازد.

- البته... ما تمام روز رو کار کردیم.

لحنش شیطنت آمیز می‌شود و به جایی پشت سرم اشاره می‌کند.

- اوه ببین... حتی جورجینا[2] امشب پر کار شده.

مسیر اشاره‌اش را دنبال می‌کنم. جورجینا در آن لباس قرمز چرمی اش در حالی که موهای طلایی مواجش را دور گردن سفید و باریکش ریخته بود به نینا[3] در انتخاب بهترین نوشیدنی‌ها برای سرو کمک می‌کرد. لبخند فرشته‌گونه‌اش را هم که همگی می‌دانستیم نقابی برای پوشاندن اهریمن درونش هست مانند همیشه روی لب داشت.

سری به تاسف تکان می‌دهم و با دست اسکارلت را کنار می‌زنم. جان پیل[4] با اضطرابی آشکار بالا و پایین سالن بزرگ کلوب را طی می‌کرد تا مبادا چیزی از قلم افتاده باشد.

درحالی که سر یکی از دخترها فریاد می‌زد کنار گوشش می‌گویم:« کارت دارم.»

به سمتم می‌چرخد و چهره‌ی عصبی‌اش محتاط می‌شود.

- چی شده؟

- می‌خوام شخصا مسئولیت پذیرایی رو به عهده بگیرم.

نگاهش متحیر می‌شود.

- دخترهای زیادی برای این کار پیش پا افتاده هستن... چرا تو؟

مجبورش می‌کنم مستقیم به چشمانم خیره شود و آرام می‌گویم:« ظاهرا خیلی نگران اوضاع هستی. به هر حال این اولین‌باره که کلوب تو رو برای این کار انتخاب کردن. نکنه می‌خوای شانست رو از دست بدی. پذیرایی از جوز...»

مکثی می‌کنم تا نفرت خروشان درونم را آرام کنم.

- از رئیس... اون قدر هم پیش پا افتاده نیست.

دستی میان موهایش می‌کشد و سرش را به جلو و عقب حرکت می‌دهد:« هر کاری به نظرت درسته انجام بده.»

مغرورانه سر بالا می‌گیرم و به سمت جورجینا می‌روم، کسی که جان پیل خیلی اصرار داشت دست راستم بشود و زمانی که سرسختی و مخالفتم را دید از دوباره مطرح کردنش اجتناب کرد.

با دیدنم، دست از کمک به نینا می‌کشد. تنها کسی که نگاه‌ها و رفتارهایم تاثیر لازم را در او نداشت جورجینا بود و من می‌دانستم ذاتِ خراب او زمینه ترسیدنش را از یک ذات خراب دیگر فراهم نمی‌کرد.

- امشب پذیرایی رو خودم انجام میدم.

نگاهش برزخی می‌شود. می‌دانم که چه نقشه هایی برای امشب کشیده بود و من از خراب شدن برنامه‌ریزی‌هایش نهایت لذت را می‌بردم.

- چرا تو؟ چرا همین امشب باید دنبال این کار باشی؟ توی لعنتی هم می‌خوای خودت رو تو دل رئیس جا کنی. من به تو و هیچ‌کس دیگه اجازه نمیدم چیزی رو که برای منه ازم بگیره. توی آشغال حتی به فکرت هم نرسه بتونی منو دور بزنی. خودمم امشب پذیرایی رو انجام میدم.

پوزخند می‌زنم. از دیدن واکنش بی‌تفاوتم بعد از آن همه خشم و عصبانیتی که نشان داده بود لبانش روی هم فشرده می‌شوند.

نفرت را به راحتی در طوسی چشمانش تشخیص می‌دادم. احساسی که یک عمر با آن زندگی کرده بودم، نمی‌توانست برایم غریبه باشد؛ حتی در نگاه دیگران.

لحنم حتی سردتر از نگاهم بود. جو متشنج شده بود و همگی به ما چشم دوخته بودند. این دعواها بین دختران اینجا عادی بود اما نه برای منی که همه ازم حساب می‌بردند. البته... به غیر از جورجینا.

- می‌دونی چیه؟ هیچ اهمیتی به اون احساس احمقانه‌ای که درباره ی من به عنوان رُباینده ی موقعیتت داری نمیدم... اما...

قدمی به سمتش می‌گذارم که کمرش به دیوار می‌چسبد.

- فقط کافیه یک بار دیگه صدات رو برام بلند کنی...

تهدید را در نگاهم می‌خواند.

- اون‌وقت کاری می‌کنم که برای بقیه‌ی عمرت پشیمون بشی.

پشتم را به او که حالا به نظر ترسیده به نظر می‌رسید، می‌کنم و قبل از آن که به طرف رختکن بروم، صدایش زمزمه‌وار در فضا می‌پیچد.

- تو... چطور... جرئت می کنی منو تهدید کنی؟

او خیره‌سرتر این بود که کم بیاورد. نیم‌نگاهی خاموش به سمتش می‌اندازم.

- باور کن هروقت تهدیدت کنم می‌فهمی... این فقط... یه هشدار ساده بود.

سرم را بالا می‌گیرم و با قدم‌هایی بلند به سمت رختکن می‌روم. جورجینا به راحتی امشب را فراموش نمی‌کرد. مطمئن بودم.

***

رژ قرمزی روی لب‌هایم می‌کشم و دور چشمانم را سیاه می‌کنم. بر خلاف همیشه لباس پوشیده‌ای انتخاب می کنم؛ شلوار چسب مشکی و تاپ همرنگش. چکمه‌های ساق بلندم را روی شلوار می‌پوشم و تپانچه‌ی کوچکی را که لحظه‌ی ورودم از یک قاچاقچی اسلحه خریده بودم با چاقوی دسته مشکی که هدیه‌ی روباه پیر برای موفقیت در آزمون‌های عملی‌ام بود در ساق چکمه‌ها پنهان می‌کنم.

دستی به موهایم می‌کشم و حالت آشفته‌ای به آن ها می‌دهم.

کت چرمم را که روی تاپ می‌پوشم به تصویر جدیدم در آینه خیره می‌شوم. حرفه‌ای به نظر می‌رسیدم. حرفه‌ای، مطمئن، پر از نفرت. و این درست نبود. نباید حرفه‌ای یا مطمئن می‌بودم. نباید کسی نفرت را در چشمانم می‌دید. امشب تنها نیازم به آن نقاب بی‌احساس و خشک بود و دیگر هیچ. امشب... باید او را می‌دیدم. در چشمانش خیره می‌شدم. از گذر خاطرات جلوگیری می‌کردم و تنها سری به نشانه‌ی خوش‌آمد گویی تکان دادم. روباه پیر یا «ساژ» هیچ اهمیتی نداشتند. همین امشب آریان خواهد مُرد و من به هدف چندین ساله‌ام خواهم رسید.

 


 

[1] . Michelle

[2] . Jorjina

[3] . Nina

[4] . John pill

 
ویرایش شده توسط Heara
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت یازدهم

 

تقه ای به در می خورد و اسکارلت وارد می شود.

- لارا... اونا اینجان.

با حرکت سر، موهایم را عقب می‌زنم. به دنبالش از اتاق خارج می‌شوم. تمام حواسم به کار می‌افتد. تقریبا ده نفر بودند. چهار نفرشان جوانی بلند قد را همراهی می‌کردند و چهار نفر دیگر مردی را که تمام کابوس‌هایم را رقم زده بود. به صورتش خیره شدم. جوان‌تر از سنش به نظر می رسید. انگار که حداکثر چهل‌سال داشت. خوش‌پوش بود و خوش‌اندام. تنها مشکلش قد متوسطش بود وگرنه از نظر جذابیت چیزی دیگر کم نداشت.

بدون این که نگاهی به دختر ها بیندازد پشت یکی از میزهای دو نفره می‌نشیند. جوان قدبلند هم مقابلش قرار می‌گیرد.

به اسکارلت اشاره می‌کنم تا برای گرفتن سفارش‌ها جلو برود. خودم هم برای خاموش کردن آتش درونم لیوان مقابلم را یک‌نفس سر می‌کشم.

گروه‌های چهار نفره جدا پشت دو میز می‌نشینند.

نینا و میشل را نیز برای گرفتن سفارشات آن‌ها می‌فرستم.

جورجینا تمام حرصش را برای نادیده گرفته شدن با کوبیدن لیوان پایه بلند روی میز شیشه‌ای خالی می‌کند.

رقصنده‌ها مشغول می‌شوند و من پرت شدن حواس مردان حاضر در جمع را می‌بینم. پوزخند می‌زنم به تنها نقطه‌ضعفشان. اما آریان بر خلاف همه نگاه هشیارش را در صورت جوان مقابلش دوخته بود. انگار که در تلاش برای خواندن ذهنش بود.

لبانم را روی هم می‌فشارم. صدای اسکارلت کنار گوشم سفارشات آن‌ها را زمزمه می‌کند.

 به جورجینا که پشت کانتر ایستاده بود اشاره می کنم تا مشغول آماده کردن نوشیدنی‌ها شود و خودم با سینی به سمت میزشان می روم.

نگاه از جوان مقابلش می‌گیرد و مستقیم به چشمانم می‌دوزد. چیزی در وجودم به خروش در می آید. پس از سال‌ها وهم و خیال، چقدر امشب به او نزدیک بودم. آن قدری که می‌توانستم دست بیندازم و گلویش را میان انگشتانم بفشارم. شاید پیش از آن که اسیر گلوله‌های محافظینش می‌شدم می‌توانستم به نفس‌های بی‌ارزشش پایان دهم. اما شدنی نبود. باید به نقشه می‌چسبیدم. نگاهش را با همان سرما و بی تفاوتی همیشه پاسخ می‌دهم و با محکم فشردن بدنه‌ی شیشه‌ای لیوان مقابلش، سعی می‌کنم از بروز نفرت جلوگیری کنم.

لیوان دیگر را که  مقابل جوان مو بور می‌گذارم نیشخندش را می‌بینم و قبل از آن که دستش برای لمس کمرم دراز شود نا‌محسوس عقب می‌کشم.

- چیز دیگه‌ای میل ندارین؟

بی‌احساس ترین لحن ممکن را تحویلش می‌دهم و دوباره در چشمان مشکی‌اش خیره می‌شوم. در نگاهش چیزی می‌بینم که نمی‌توانم تفسیر کنم. چیزی غریب که تا به حال در نگاه کسی ندیده بودم.

به جای او محافظش که پشت سرش ایستاده بود، پاسخ می‌دهد:« فعلا نه.»

انگار که سطح رئیسش بالاتر از آن بود که به یک پیشخدمت پاسخی دهد.

از میر فاصله می‌گیرم. دسته‌های سینی با فشرده شدن میان انگشتانم چیزی تا شکستنشان نمانده بود.

او امشب می‌مُرد. من او را می‌کُشتم تا دیگر هیچ‌وقت مجبور نباشم در چشمان لعنتی‌اش خیره شوم. من استخوان‌هایش را خُرد می‌کردم و جسدش را جایی می‌بردم که تا آخرین لحظه‌ی متلاشی شدن گوشت‌های فاسدش را نظاره‌گر باشم. لبه‌ی پیشخوان بار را با انگشت‌هایم می فشارم و شیوه‌ی کشتنش را در خیالم طرح می‌زنم.

می‌بینم که دو ساک چرمی روی میز قرار می‌گیرد. چشم تیز می‌کنم. مطمئناً یکی محموله و دیگری پول هزینه‌ی آن بود.

اما در نگاه جوان قد بلند مو بور چیزی عجیب موج می‌زد که با موقعیت نمی‌خواند. او هیچ اهمیتی به کیف حاوی محموله‌ی آریان نمی‌داد. چیزی در پس ذهنم باور داشت که او نقشه‌ی دیگری در سر دارد. او حتی رئیس آن چهار نفری که با دختران رقاص دوره شده بودند هم به نظر نمی‌رسید. آن‌ها کمترین اهمیت را به او می‌دادند و او هم تقریبا نسبت به آن‌ها بی‌توجه بود. در حالی که افراد آریان تقریبا دخترها را از خود دور کرده بودند و تمام حواسشان به این بود که کوچک ترین اشاره‌ای از او ببینند.

این تفاوت‌ها برای هر کسی آشکار نبود اما من "هرکسی" نبودم.

چیزی نمی‌گذرد که ابروهای آریان در هم می‌رود. دستی به زیر شکمش می‌کشد و چیزی به جوان می‌گوید.

مانند ماری که تمام حواسش را معطوف به طعمه‌اش می کند صاف می‌ایستم. دارویی که در نوشیدنی ریخته بودم اثرش را کرده بود و آریان داشت به سمت دستشویی می‌رفت.

همان محافظ بلندقدش که به جای او پاسخ سوال مرا داده بود و بر خلاف بقیه حتی ذره‌ای لب به چیزی نزده بود از جا بلند شد تا همراهی‌اش کند اما با اشاره آریان بی‌تمایل به صندلی‌اش برمی گردد.

پوزخند می‌زنم. مطمئنا آریان نمی‌خواست ابهتش با یک اسهالی ساده جلوی افرادش خراب شود. و من این را پیش بینی کرده بودم.

محافظ قد بلند آریان مانند عقابی همه‌ی افراد سالن را زیر نظر می‌گیرد تا اگر کوچک‌ترین حرکتی ببیند واکنش نشان دهد. قبل از آن که در تیررس نگاهش قرار بگیرم پشت پیشخوان می‌نشینم و خود را روی زمین می‌کشم.

درحالی که با کمر به دیوار چسبیده و سینه‌ام که از شدت حرکاتم بالا و پایین می‌رفت، آریان را دنبال می‌کنم.

پشت به من مقابل آینه‌ی دستشویی ایستاده بود و عرق پیشانی‌اش را مرطوب کرده بود. دستی به یقه‌ی لباسش کشید تا دکمه‌ی اول را باز کند.

به نرمی خم می‌شوم تا اسلحه را از چکمه‌ی ساق بلند بیرون بکشم که مشاهده‌ی سایه‌ی شخصی منصرفم می‌کند.

خودم را در دستشویی بانوان پرت می‌کنم و از پشت در باز، گذر مردی کت‌شلوارپوش را می‌بینم. چشمانم ریز می‌شود. آن مرد از محافظان آریان نبود.

خود را به بیرون پرت می‌کنم و با دیدن او که اسلحه‌اش را به سمت آریان نشانه گرفته بود، خشم سراسر وجودم را می‌گیرد. آریان مال من بود. من کسی بودم که باید او را می‌کشتم. او باید توسط من تقاص پس می‌داد. این همه سال زجر نکشیده بودم که این فرصت را از دست بدهم. خودم را به سمت مرد پرت می‌کنم و هولش می‌دهم. اسلحه روی زمین می‌افتد و آریان از سر و صدای ما توجهش جلب می‌شود.

مرد روی زمین می‌غلتد و ناله‌ای می‌کند. بازویش که به سمت صورتم می‌آید، سرم را عقب می‌کشم و با زانو به شکمش می‌کوبم.

از درد به خود می‌پیچد و قبل از آن که فرصت زدن ضربه‌ای دیگر را پیدا کند با آرنج به گردنش می‌کوبم؛ جایی که در یک لحظه بیهوشش می‌کند.

نفس می‌زنم و به نرمی کمرم را به دیوار تکیه می‌دهم. موهایم به صورت مرطوبم چسبیده بودند. بلند می‌شوم و مقابلش می‌ایستم. وجودم از خشم می‌لرزید.

نگاه سردش را از مرد دراز شده روی زمین می‌گیرد و به من چشم می‌دوزد.

اسلحه‌ی مرد را که از روی زمین برمی دارم، چشمانش ریز و دقیق می‌شوند. به چشمانش خیره می‌شوم. تمام وجودم خالی کردن گلوله‌های اسلحه را در جای‌به‌جای بدنش می‌خواهد.

ویرایش شده توسط Heara
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت دوازدهم

 

قبل از آن که فرصتی برای نشانه گرفتن اسلحه به سینه‌اش پیدا کنم صدای پاهایی رو می‌شنوم که نزدیک می‌شوند.

محافظ سرسخت آریان با دیدن من و اسلحه‌ی دستم به سرعت مرا هدف می‌گیرد. تمام تارهای عصبی بدنم انگار در هم تنیده می‌شوند. می‌دانم که قبل از پیدا کردن هر فرصتی برای کشتن آریان خودم می‌میرم پس قبل از آن که تصمیم نهایی را برای شلیک کردن بگیرم، با حرکت سریع دست گلوله‌های طلایی را در می‌آوردم و اسلحه‌ی خالی را به سمت آریان می‌گیرم.

به سمتم می‌آید و بدون تلاشی برای گرفتن اسلحه دستی به شانه‌ام می زند. صدایش را می شنوم که بم و گیرا کنار گوشم می‌گوید:« کارت خوب بود.»

تمام اراده‌ام را برای کنار نزدن دستش به کار می‌گیرم و تنها سری به نشانه‌ی احترام پایین می‌اندازم.

- بذارش کنار لوکاس[1]. این دختر جونم رو نجات داد.

مردی که لوکاس خطاب شده بود با اخمی که انگار گره‌ی همیشگی ابروهایش بود به اجبار دست مسلحش را پایین آورد.

درحالی که تمایلی برای نگریستن در صورتش، منشأ نفرت چندین ساله‌ام، حس نمی‌کردم صدایش را آرام و تردیدوار کنار گوشم شنیدم:« اسمت چیه؟»

پلک‌هایم را روی هم می‌فشارم. اعتراف می‌کنم که حتی رد نفس‌های گندزایش هم غیرقابل تحمل است.

- لارا... لارا جانسون.

می‌چرخم و چشم در نگاهش می‌دوزم. در آن مردمک‌های مشکی هر چیزی می بینم جز اعتماد، نه حتی برای کسی که به نظر او جانش را نجات داده بود. به تفکراتم پوزخند می‌زنم. من هم انتظار اعتمادش را نداشتم. آن هم نه این قدر زود و حتی نیازی هم نداشتم. من اهداف خودم را دنبال می‌کردم نه پلیس یا روباه پیر را.

- لوکاس... امشب لارا با ما میاد.

حیرتم را در پس نگاه مسکوتم پنهان می‌کنم. قرار نبود به این سرعت در خانه‌اش پذیرفته شوم.

آریان بدون حرفی دیگر از ما فاصله می‌گیرد.

- وسایلت رو جمع کن.

به او که به دنبال آریان روانه می شود چشم می‌دوزم و دندان‌هایم را روی هم می‌فشارم. آخرین چیزی که می‌خواستم همراه شدن با آن‌ها بود. اگر آن مزاحم لعنتی مانع نمی‌شد همین امشب کار را تمام می کردم.

رعشه در تنم می‌افتد. زبانه‌های خشم را درونم حس می‌کنم. مشت بسته ام را به دیوار می کوبم و پذیرای درد جان سوز استخوان‌هایم می‌شوم. خود آزاری تنها راه کنترل این خشم بود؛ مانعی از به بیرون تراوش کردن آن.

موهایم را با تمام قدرت می‌کشم و درحالی که کمرم را به دیوار چسبانده‌ام روی زمین سر می‌خورم. این بازی احمقانه‌ی چندین ساله امشب به پایان می‌رسید اگر که اون آدم‌کش لعنتی نقشه در سر نمی‌پروراند.

لگدی محکم به جسم بی‌هوشش می‌زنم و درحالی که آرزو می‌کنم کلیه اش از کار افتاده باشد به سمت اتاقم می‌روم.

صدای شلیک‌های پی در پی گلوله را که می‌شنوم پوزخند می‌زنم. آریان انتقامش را گرفته بود. بدون شرط آن موبور احمق الان مرده بود.

ساک کوچکم را از زیر تخت بیرون می‌کشم و تکه‌ای از ملاحفه‌ی سفید را پاره می‌کنم. مچ متورمم را در پارچه می‌پیچم و لب می‌گزم.

صدای جیغ دختران پشت بند شلیک‌ها در گوشم می‌پیچد. با تمسخر چهره‌ی جان پیل را تصور می‌کنم. مطمئنا توقع نداشت این طور تنها فرصتش برای نشان دادن خودش با به گند کشیدن بارش تمام شود.

با باز شدن ناگهانی در، اسکارلت درحالی که ترس در نگاهش موج می‌زد خودش را به داخل اتاق پرت می‌کند.

- لارا...

اخمی می‌کنم و از سر تا پایش را از نظر می‌گذرانم به نظر نمی رسید آسیب دیده باشد.

- کجا بودی تو؟

صدای لرزانش با دیدن ساک دستم متعجب می‌شود و سوالش تغییر می‌کند:« کجا میری؟»

بند خاکستری را روی شانه ام می‌اندازم و در آینه دستی به موهای آشفته ام می‌کشم. سکوتم را که می‌بيند دوباره وحشت بر چهره‌اش سایه می‌اندازد.

- لارا... همه ی سالن غرق خون شده. فرانک[2] و افرادش همه مردن. جان پیل خشکش زده بود. رئیس خیلی خونسرد اسلحش رو گرفت سمت فرانک و یک گلوله تو مغزش فرو کرد. بعدش قبل از اینکه کسی بتونه از جاش حرکت کنه اون محافظ قد بلندش حساب همه ی افراد فرانکو رسید. وحشتناک بود.

چشمانم را ریز می‌کنم و در صورتش خیره می‌شوم. رنگش پریده بود و تنش نامحسوس می‌لرزید.

فاصله‌ی میانمان را با چند قدم پر می‌کنم و کنار گوشش زمزمه می‌کنم.

- وسایلت رو جمع کن و همین امشب از اینجا برو.

چشمانش گرد می‌شوند.

- منظورت چیه؟

شانه‌هایم را بالا می‌اندازم.

- به خودت بستگی داره. مطمئن باش که اونا نمی‌ذارن هیچ شاهدی باقی بمونه.

نفسش بند می‌آید.

لرزشش بیشتر می‌شود. با سرگردانی به سمت کمدش می‌رود و لباس‌های چیده شده را، مچاله در ساک سفیدش می‌چپاند.

دستم را روی دستگیره می‌گذارم و از پشت به او که اشک می ریخت خیره می‌شوم:« سعی کن از در پشتی بری. همونی که فقط کارکنان ازش خبر دارن.»

منتظر جوابی نمی‌مانم و از اتاق خارج می‌شوم. می توانستم بوی خون را حس کنم. چیزی که از کودکی با آن انس گرفته بودم.

لوکاس و سه نفر دیگه داخل سالن بودند و اثری از آریان نبود.

لوکاس با دیدنم اخمی می‌کند:« برو بیرون. رئیس تو ماشین منتظره.»

و آخرین صحنه‌ای که قبل از خروجم دیدم، فندک مشکی و دختران وحشت زده بودند. تنها امیدوار بودم اسکارلت بتواند به موقع آن جا را ترک کند.

دو استیشن مشکی را که در فاصله‌ی دور پارک شده بودند می‌بینم و به سمتشان می‌روم. قبل از این که فرصت انتخاب برای نشستن داشته باشم، در عقب یکی از ماشین‌ها باز می شود.

به آرامی روی صندلی چرمش می‌نشینم و در را می‌بندم. از بوی عطر می‌توانستم حدس بزنم چه کسی کنارم نشسته بود. همان عطری که حتی اگر خوش‌ترین بوی دنیا را هم داشت برای من بوی گندیدگی می‌داد و حالا حس می‌کردم هوا برای تنفس زیادی خفه است.

- چند سالته؟

لحنش سرد بود و به همان اندازه نفرت‌انگیز.

- بیست و چهار...

نگاهش را از پنجره به بیرون می‌دوزد. در سمت راننده که باز می‌شود و لوکاس روی صندلی جا می‌گیرد. صدای انفجار وحشتناکی شنیده می‌شود.

به آرامی سر می‌چرخانم و ساختمانی را که در حال سوختن میان آتش بود از نظر می گذرانم. تصویر تمام دخترانی که در این یک سال همراهشان بودم مقابل چشمانم می‌گذرد. حصار دور قلبم را قبل از آن که فرو بریزد محکم می‌کنم و با همان نقاب بی‌احساس روی صورتم سر می‌چرخانم. مگر این همیشه من نبودم که می‌خواستم روزی از آن بار لعنتی خلاص شوم؟ پس دلیلی برای تاسف خوردن نبود.

نگاه‌های سنگین آریان و حجم تردیدش را حس می‌کردم. شاید هم داشت میزان خطرناک یا مفید بودنم را تخمین می‌زد. شاید اگر کمی باهوش بود می توانست با اطمینان بگوید خطرناک هستم و شاید هم می‌دانست و همچنان این خصوصیتم را نادیده می‌گرفت. شاید که فکر می‌کرد این خطرناک بود برایش به راحتی قابل کنترل بود. در برابر نشستن پوزخند روی لبانم مقاومت می‌کنم. چه خیال خامی.

کمی بعد ماشین وارد باغ بزرگی می‌شود که ساختمان سفید در وسطش خودنمایی می‌کند. در نور ملایم تیرهای چراغ می‌توانستم فواره‌ی بزرگ سفید را در وسط راه سنگی باغ تشخیص دهم. برگ‌های ردیف درختان سبز میان نسیم ملایم اواخر تابستان، حرکت می‌کردند.

با توقف ماشین در‌های عقب باز می‌شود. به دنبال آریان پیاده می‌شوم و به چهره‌ی سخت و خشک لوکاس خیره می‌شوم.

اخمی می‌کند و نگاهش را می‌گیرد. پوزخند می‌زنم. کوچک ترین اهمیتی به بی‌اعتمادی او نمی‌دادم. تقریبا هم حق داشت.

- دنبالم بیا.

همانطور که دستور داده بود، به دنبالش از کنار فواره‌ی سفید و حوض سنگی می‌گذرم. با ورودمان چراغ‌های چشمی روشن می‌شوند و سالن بزرگ و باشکوهی مقابلم نمایان می‌شود. دیوارهای شیشه‌ای در شب تاریک، تصویر لوستر باشکوه آویزان از سقف را در خود منعکس می‌کردند. میز بزرگ دوازده نفره‌ای وسط قرار داشت و در گوشه‌ی سمت راست کتابخانه‌ی بزرگی همراه چندین دست راحتی شکلاتی چیده شده بود. سمت راست تلویزیون بزرگ پنجاه اینچی سفید و استریوی همرنگش دیده می‌شد. پله‌های چوبی که به طبقه‌ی دوم می‌خورد با فرشی کرم پوشیده شده بودند. تصویری کامل یک عمارت انگلیسی مدرن و با شکوه در مقابل چشمانم به وضوح می‌درخشید.

 

[1] . Lucas

[2]. Frank

ویرایش شده توسط Heara
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سیزدهم

 

به دنبال آریان پله‌ها را به بالا طی می‌کنم. حضور بی صدای لوکاس عصبی‌ام می‌کند. شاید اگر او نبود کشتن آریان با اسلحه‌ی پنهان در چکمه‌های ساق بلندم راحت می‌بود.

سالن بالا به بزرگی پایین نبود. با دو دست راحتی سفید چرم و میز عسلی همرنگی تزئین شده بود که انتهای آن به راهروی باریک پر از اتاقی ختم می‌شد. ردیف اتاق‌های در قهوه‌ای دو به دو، روی به روی هم قرار داشتند. ما وارد انتهایی‌ترین اتاق شدیم که مطئناً اتاق کار آریان بود. میزی اداری بیضی شکلی در وسط قرار داشت و میز کوچک‌تری هم در بالای اتاق به دیوار چسبیده بود. پنجره‌های بزرگی که از سقف به کف را پوشانده بودند، توسط پرده‌های حریر سفید محافظت می‌شدند.

آریان به سمت میزش می‌رود و روی صندلی چرخ‌دار می‌نشیند. لوکاس هم در کنارش قرار می‌گیرد. در جایم متوقف می‌شوم رو به روی آن دو می ایستم.

نگاه آریان مستقیم به چشمانم دوخته می‌شود.

- گفتی اسمت لارا جانسونه؟

لحن سردش را مانند خودش پاسخ می‌دهم:« بله.»

- مادر و پدرت کجان؟

- هر دو رو تو تصادف ماشین وقتی شش سالم بود از دست دادم. از اون به بعدم تو پرورشگاه زندگی می‌کردم.

- چطور سر از بار  در اوردی؟

مکث می‌کنم. تنها چیزی که کمک می‌کرد دادن کمی چاشنی  حقیقت به داستان خیالی‌ام  بود. روباه پیر همیشه می‌گفت دروغی کارساز است که مخلوط با واقعیت باشد.

- از پرورشگاه فرار کردم. می‌خواستم انتقام مادر و پدرم رو بگیرم. اونجا کار می‌کردم تا وارد گروه بشم... تا شما رو ببینم.

لوکاس اخم می‌کند. چشمان آریان ریز و دقیق می‌شود.

- چرا انتقام؟

- اونا کشته شدن. ترمز ماشین دست کاری شده بود. دستورش از طرف... لویی روبرت[1] بود.

می‌دانستم با آوردن نام یکی از رقیبان قديمی‌اش توجهش جلب می‌شود. مطمئناً می‌شد جا پایم را محکم‌تر کنم. اگر فرصت دیگری برای تنهایی با او می‌خواستم بهترین کار جلب اعتمادش بود و من این یک سال چیزهای زیادی فهمیده بودم. تمام آن اطلاعات حالا به کارم می‌آمد.

از جایش بلند می شود. پشت به من از پنجره به بیرون خیره می‌شود.

- من به هرکسی فرصت نمیدم...

منتظر ادامه‌ی حرفش می‌مانم و دستانم را پشت سر مشت می‌کنم.

- تو می‌تونی انتقامت رو بگیری... اگر که بتونی وارد گروه بشی.

اخمی می‌کنم.

- امشب به تو مأموریتی محول میشه که اگر بتونی درست انجامش بدی، وارد گروه میشی... اما اونم به معنی آزادی عمل نیست. اول باید اعتماد من رو جلب کنی و اگر تونستی به اونی که من می خوام تبدیل بشی... روزی آزادی لازم رو برای گرفتن انتقامت به دست میاری.

مقابل پوزخند زدن‌هایم مقاومت می‌کنم. نگاهم را در اجتناب از نگاه لوکاس، پایین می‌اندازم و محکم می‌گویم:« بله... هر طوری که شما بخواین.»

صدای قدم‌هایش را می‌شنوم که به طرف میزش کشیده می‌شود.

- می تونی بری. لوکاس همراهیت می‌کنه.

نگاهی به لوکاس می‌اندازد و او سرش را با احترام خم می‌کند.

از اتاق که خارج می‌شوم به دنبال او از پله‌ها پایین می‌روم.

- به این آدرسی که میگم میری. یکی از افرادمون اونجا گیر افتاده. وظیفه ی تو اینه که نجاتش بدی. دنیل[2] بهت یک ماشین میده.

بعد از آن که به یکی از مردان قوی هیکل کت شلوار پوش اشاره می‌کند، اسلحه ای را به سمتم می‌گیرد.

اسلحه را از میان انگشتانش بیرون می‌کشم و سعی می‌کنم زیاد حرفه‌ای به نظر نرسم. به دنبال دنیل از خانه خارج می‌شوم.

سوویچی به سمتم می‌گیرد و به ماشین سفیدی در گوشه‌ی حیاط اشاره می‌کند.

- می‌تونی از اون استفاده کنی.

بدون حرف به سمت ماشین می‌روم و سوار می‌شوم. درهای باغ که باز می‌شود، پایم را روی گاز می‌فشارم و به سرعت خارج می‌شوم. تاریکی احاطه‌ام می‌کند. به سمت آدرسی که لوکاس گفته بود حرکت می‌کنم و چراغ‌های ماشین را روشن می‌کنم.

این ماموریت غیرقابل پیش‌بینی بود و تنها سد من برای رسیدن به هدفم.

ماشین را متوقف می‌کنم و به دیوارهای نسبتا کوتاهی که باغی مخروبه را در بر گرفته بودند خیره می‌شوم.

ماشه‌ی اسلحه را می‌کشم و آماده در دست نگه می‌دارم.

دستانم را به دیوار آویزان می‌کنم و با کمک پاهایم خودم را بالا می‌کشم. روی زمین سخت که فرود می‌آیم متوجه جسم سیاهی در کنار ساختمان می‌شوم. لبانم را روی هم می‌فشارم. اگر فکری برای آن سگ نمی‌کردم حتی نمی‌توانستم قدمی به ساختمان نزدیک شوم.

به دیوار می‌چسبم و چند قدم جلو می‌روم. سگ سیاه که روی زمین دراز کشیده بود گوش‌هایش را تکان می‌دهد و از جایش بلند می‌شود.

لعنتی آرامی زیر لب می‌گویم و اسلحه را به سمتش نشانه می‌گیرم. برای من که از نوجوانی مجبور به هدف گرفتن مرغ و خروس‌های در حال حرکت بودم، کشتن سگی بزرگ آن هم از فاصله‌ی یک متری مشکل نبود.

صدای تیر که در حیاط می‌پیچد در ساختمان به سرعت باز می‌شود. با رضایت از لباس‌های مشکی كه به تن داشتم، به سرعت از پشت بشکه‌های آب رد می‌شوم.

سه نفری که از ساختمان خارج شده بودند را می‌بینم که به سمت سگ خون‌آلود روی زمین می‌روند. صدای فحش‌های انگلیسی یکی از آن‌ها را می‌شنوم و با  رضایت لبخند می‌زنم. خودم را از دیوار به بیرون باغ پرت می‌کنم.

- دیدمش... لعنتی!

به سرعت می‌دوم و این بار به پشت باغ می‌روم تا در فاصله‌ی نزدیک‌تری به ساختمان بایستم و دوباره از روی دیوار به داخل می‌پرم. میان تیرهای ممتدی که به سمتم شلیک می‌شوند، آموزش ها را به یاد می‌آورم و به سرعت حرکت می‌کنم. تنها راهی که امکان اصابت گلوله‌ها را به ده درصد می‌رساند.

دور از چشمشان با آرنج شیشه‌ی پنجره را می‌شکنم و خودم را به داخل ساختمان پرت می‌کنم. پارکت شکسته‌ی چوبی زیر پایم صدا می‌دهد. از پله‌ها بالا می‌روم و کمرم را به دیوار تکیه می‌دهم. صداهایی از یکی از اتاق‌های روشن می‌آید.

به سمت اتاق می‌روم و از گوشه‌ی دیوار به داخل نگاهی می‌اندازم. پسری روی صندلی بسته شده بود و چندین مرد دور او را گرفته بودند. یکی از آن‌ها با عصبانیت مقابل پسر نشسته بود و از حالت صورتش به نظر می‌رسید انگار که داشت در برابر کشتن او مقاومت می‌کرد. اما چیزی که عجیب به نظر می‌رسید حالت‌هایشان بود. مردان ایستاده با نگاهی آمیخته با احترام و تردید به پسر نگاه می‌کردند و او حتی ذره‌ای ترس در حالت چهره‌اش دیده نمی‌شد. انگار از این وضعیت لذت می‌برد.

- توی لعنتی رو با دستای خودم می‌کشم تا بعد از این کسی جرئت تهدید کردن منو به خودش نده.

پسر در جواب مردِ عصبانی، با خونسردی نیشخند می‌زند و سرش را به او نزدیک می‌کند:« خب پس چرا معطلی ادموند[3]؟ من که دستام بسته است...»

ادموند با مشت به زمین می‌کوبد و می‌غرد:« کثافت... »

انگار که آرزو می‌کرد کاش می‌توانست آن مشت را بر صورت  اسیر مقابلش فرو آورد.

 


[1] . Louis Robert

[2] . Daniel

[3] . Edmond

ویرایش شده توسط Heara
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهاردهم

 

پسر شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و با لحنی آرام و عصبی‌کننده نیشخند می‌زند:« مگه تقصیر منه که اون من رو به تو ترجیح داده؟ می‌دونی که... هر چی باشه از نظر ظاهر بهتر از تو‌ام...»

ادموند به سمتش هجوم می‌برد و یقه‌ی تیشرت سفیدش را میان انگشتانش می‌فشارد.

- آشغال! خودم می‌کشمت.

پسر تمسخرآمیز لبخند می‌زند:« اوه فکر نکنم کشتن منم باعث بشه لیزا[1] دوباره پیش تو برگرده...»

با صدای دویدن روی پارکت طبقه‌ی پایین، وادار می‌شوم نگاه از پسر بگیرم و مردی را که از پله‌ها بالا می‌آید هدف قرار بدهم. ماشه را می‌کشم و تیر به جایی نزدیک سینه‌اش می‌خورد. از روی پله‌ها که پایین می‌افتد خودم را به داخل اتاق پرت می‌کنم و تیری به سمت ادموند می‌زنم. خودش را به سرعت عقب می‌کشد و مردان مردد داخل اتاق، دست به سمت اسلحه‌هایشان می‌برند. پسر بسته شده به صندلی اخمی می‌کند و بدون زحمت خودش را از روی صندلی به سمت یکی از مردان مسلح پرت می‌کند.

متعجب از این که توانسته به این سرعت خودش را باز کند لگدی حواله‌ی ادموند می‌کنم و لوله‌ی تفنگ را در جایی نزدیک گردنش می‌گذارم.

افرادش با دیدن حرکت تهدیدآمیزم به سرعت سلاح‌هایشان را پایین می‌آورند.

صدای عصبی پسر را می‌شنوم:« تو دیگه کدوم خری هستی؟»

نگاه سرگردانم از صورت افراد اتاق به او که با دستان آزاد وسط اتاق ایستاده بود خیره می‌شود.

- فعلا که از یک مرگ حتمی نجاتت دادم... راه بیفت...

پسر ابرویش را با تعجب بالا می‌برد:« جوزف تو رو فرستاده؟»

لگدی به کف اتاق می‌کوبد و دستانش را به کمر می‌زند:« خدایا... اون داره شوخی می‌کنه؟»

درحالی که سفت گردن ادموند را گرفته بودم، به او اشاره می‌کنم:« میشه خفه شی و سعی کنی کمی مفید باشی؟»

- لازم نیست نگران باشی. اونا قرار نیست من رو بکشن.

درحالی که ادموند برای رها شدن تلاش می‌کرد ضربه ای به پهلویش می زنم و به خودم را به سمت او می‌کشم:« فقط پشت سر من وایسا.»

پسر با بی‌میلی کاری را که گفتم می‌کند و من درحالی که نگاهم را از مردان آشفته و ترسیده نمی‌گیرم، سفت‌تر از قبل گردن ادموند را می‌فشارم. از پله‌ها که پایین می‌رویم، کنار گوشم زمزمه می‌کند:« بیین جدی میگم. می تونی اون تن لش رو ولش کنی. جرئت ندارن آسیبی بهمون بزنن.»

خشمگین نگاهش می‌کنم و غیرمستقیم می‌گویم دهنش را ببندد.

دستانش را به نشانه‌ی تسلیم بالا می‌آورد و دوباره به عقب رفتن ادامه می‌دهد:« خیلی‌خب طبق نقشه‌ی تو جلو می‌ریم.»

به نزدیکی ماشین که می‌رسیم، اشاره می‌کنم سوار شود. روی صندلی شاگرد که می‌نشیند به شدت ادموند را هول می‌دهم و همزمان با سوار شدنم چندین تیر به سمت ماشین نشانه می‌رود. پایم را روی گاز می‌فشارم و در دل آرزو می‌کنم تیری به لاستیک ها نخورد.

وقتی از تیررس نگاهشان دور می‌شویم نفس عمیقی می کشم و سرعت را کم می‌کنم.

نگاهی به پسر جوان که به سختی مشغول پاک کردن لکه‌ی سایه روی تیشرت سفیدش هست می‌اندازم و اخم می‌کنم.

- چطور دستات رو باز کردی؟

ابرویش را بالا می‌اندازد و به نیم‌رخ جدی‌ام خیره می‌شود:« دستام باز بود. اونا طناب رو زیاد محکم نبسته بودند که رد نندازه.»

مکثی می‌کند و نیشخند می‌زند:« تو بازی رو خیلی جدی گرفته بودی. هیچکس یکی رو به خاطر دزدیدن دوست دخترش نمی‌کشه.»

پوزخند می‌زنم:« کاملا واضح بود قصد کشتنت رو نداشت.»

نگاهی به سر و صورتش می اندازم. موهای مشکی لخت و چشمان عسلی مجذوب کننده‌اش اشتباه آن دختر را برای رها کردن ادموند توجیه می‌کرد.

- به هرحال... اسمت چیه؟

لبانم را روی هم می‌گذارم و پایم را روی گاز می‌فشارم.

دستش را جلوی صورتم تکان می‌دهد:«دارم با تو حرف می‌زنم... اسمت چیه؟»

اخمم پررنگ می‌شود. به سردی در چشمانش خیره می‌شوم.

هر دو دستش به حالت تسلیم بالا می‌آید:« اوکی... بی خیال اسمت میشیم. چند سالته؟»

لبانم را روی هم می‌فشارم و دوباره به رو‌به‌رو خیره می‌شوم.

- سنتم نه؟ اوکی.

چند لحظه سکوت می‌کند و دوباره به حرف می‌آید:« فامیلت چی؟ می‌تونم به فامیل صدات کنم. مثلا... لِیدی کاستر[2]؟»

پوزخندی به لحن احمقانه‌اش می‌زنم و ناگهانی روی ترمز می‌زنم. سرش به شدت به شیشه ی جلو می‌خورد و صدای ناله‌اش بلند می‌شود.

با رضایت ریموت را می‌فشارم تا در باغ باز شود.

- دختر تو یک وحشی واقعی هستی.

غرغرها و ناسزاهایش را نادیده می‌گیرم و ماشین را در جای قبلی پارک می‌کنم.

زود تر از او پیاده می‌شوم. در حالی که سرش را می‌مالد، نفسش را بیرون می‌دهد و قدم‌هایش دنبالم می کند.

 

وقتی نرسیده به در خیلی ناگهانی می‌ایستم باعث می‌شود اویی که در فاصله نزدیکی با من قدم می زد، تعادلش را از دست بدهد.

- واووو... میشه بگی مشکلت چیه دقیقا؟

از کنار لحن شاکی‌اش بی تفاوت می‌گذرم و نگاهی دقیق به سرتا پایش می‌اندازم.

- تو چه موقعیتی داری اینجا؟

ابروهایش به حالت تعجب بالا می‌روند.

- منظورت چیه؟

قدمی به طرفش می‌گذارم که باعث می‌شود به عقب تلنگر بخورد.

- نقشت توی گروه چیه؟

چیزی در نگاهش برق می‌زند. دستانش را در جیب شلوار خاکی‌اش فرو می برد و سر تکان می‌دهد:« من دستیار شخصی جوزف اسمیتم.»

 

[1].    Lisa

[2] . Kuster

 
ویرایش شده توسط Heara
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پانزدهم

 

باورم نمی‌شد برای یک خدمتکار جانم را به خطر انداخته بودم. اخم می‌کنم و این بار با دقت بیشتر لباس‌هایش را از نظر می‌گذارنم. پوششی معمولی بود اما چیزی در رفتارش بود که مانع از این می شد بتوانم حرفش را بپذیرم؛ چیزی مانند شیطنت در نگاهش.

می‌چرخم و وارد ساختمان ویلایی سفید می‌شوم. چند نفر از محافظان دور میز با نوشیدنی از خودشان پذیرایی می‌کردند.

به سرعت دنیل را تشخیص می‌دهم نگاهی به سمت ما می‌اندازد و لیوانش را روی میز می‌گذارد. می خواهد نیم خیز شود که با نگاهی به سمت برایان منصرف می شود و دوباره در جایش می نشنید.

مشکوک نگاهی به برایان که پشت سرم ایستاده بود و نگاهش را به جایی نزدیک سقف دوخته بود می اندازم و رو به دنیل به پله ها اشاره می‌کنم.

- رئیس داخل اتاقن؟

سر که تکان می‌دهد هر دو از پله‌ها بالا می‌رویم. نیم‌نگاهی به او که به نظر آرام می‌رسید می اندازم و تقه‌ای به در اتاق می‌زنم.

- بیا تو.

لبانم را روی هم می‌فشارم. باید به این دیدارها و این صدای نحس عادت می‌کردم که برایم حتی سخت‌تر از مبارزه با ده مرد قوی هیکل بود.

لوکاس با همان اخم همیشگی در فاصله‌ی نزدیکی با آریان ایستاده بود و او مشغول بررسی چند کاغذ روی صندلی چرخ دارش بود. انگار که هیچوقت از او دور نمی شد. "لعنتی" زیر لب می گویم.

نگاه آریان که بالا می‌آید از روی صندلی بلند می‌شود.

- موفق شدی.

لحنش سوالی نبود و من هم دلیلی برای جواب دادن ندیدم. تنها سرم را پایین انداختم و نگاهم را به کفش‌های خاکی‌ام دوختم.

- اوه.... سلام سرورم.

لحن لوده‌ی پسر را با بی تفاوتی جواب می‌دهد:« صدمه که ندیدی برایان[1]؟»

- من واقعا نیازی به نیروی کمکی نداشتم. اون هم یکی به این اندازه بداخلاق.

بی‌توجه به او نگاهم را درچشمان دقیق آریان می‌دوزم.

- دستیارتون سالم هستن. نیازی به نگرانی نیست.

لوکاس به نیم‌رخ جدی آریان چشم می‌دوزد و او به سردی می‌پرسد:« دستیار؟»

اخم‌هایم در هم می‌رود. به برایان چشم می‌دوزم. نیشخندش همه چیز را ثابت می‌کرد. او مرا دست انداخته بود.

- به نظر میاد با دیدن لباسام دچار سوء‌تفاهم شدی عزیزم.

لبانم را روی هم می‌فشارم. چطور نتوانستم دروغش را تشخیص دهم. او به نظر احمقانه‌ترین شخصیت ممکن را داشت. از همان‌هایی که خودشان را در هر موقعیت مربوط و نامربوطی با نمک فرض می‌کردند و زمینه اعصاب‌ خرد کردن سایرین را فراهم می‌کردند.

- برایان برادرزادمه.

نگاهش را مستقیم به او می‌دوزد و ادامه می‌دهد:« به نظر یکی قصد شوخی داشته.»

"متاسفم" آرامی زیر لب می‌گویم و نگاه سردم را به برایان می‌دوزم. نیشخندش پررنگ تر می‌شود و ضربه‌ی ملایمی که به نظر خودش دوستانه می‌آمد به بازویم می‌زند.

- سخت نگیر... منم بار اول که دیدمت فکر کردم فرشته مرگی.

اشاره‌اش را به لباس‌های تمام مشکی‌ام نادیده می‌گیرم و دوباره به سمت آریان می‌چرخم.

- هر جفتتون می تونین برین استراحت کنین. لوکاس اتاقت رو نشون میده.

سری خم می‌کنم و به همراه برایان از اتاق خارج می‌شویم. نگاه تردید وارم را به اویی که جلوتر از من حرکت می‌کرد می‌دوزم. برادرزاده‌ی آریان. تا به حال چیزی از وجودش نشنیده بودم و این معنای یک پنهان کاری بزرگ می‌داد. آریان برادرزاده ای داشت که حتی روباه پیر هم با آن همه افراد پرکنده‌اش در همه جا و تمام آن فروشنده‌های اطلاعاتی[2] که با آنان مراوده داشت نتوانسته وجودش را شناسایی کند. و یا احتمال دوم... آنقدر نقش بی‌اهمیتی را بازی می‌کرد که وجودش به بی‌ارزشی نقطه‌ای سیاه بر دیواری سفید و بی نقص بود. و من می‌دانستم که نقطه‌های محو و بی‌اهمیت هم گاهی خطرناک می‌شوند.

- اینجا اتاقته.

نیم‌نگاهی به لوکاس جدی می‌اندازم. او نمونه ی  بارز یک فرد وفادار بود و از همه نزدیک تر به آریان. البته نه قبل از اِیدل بلیز.

لبانم نامحسوس به بالا کش می‌آیند. اِیدل بلیز و نه لوکاس هیچ اهمیتی ندارند؛ حتی برادرزاده ی آریان. تنها کشتن خود او تمام رویای مرا شکل می‌دهد و من او را خواهم کشت.

دستان مشت شده‌ام را روی دستگیره می‌فشارم. لوکاس به آرامی دور می‌شود اما من حضور شخص دیگری را حس می‌کنم.

لبانم را روی هم می‌فشارم و نگاهی سرد به او می‌اندازم. نگاهی که تا عمق وجودش نفوذ می‌کند و من از ابروان متعجب بالا رفته‌اش می‌فهمم. قدمی به عقب برمی دارد و دستانش بالا می‌آیند.

- اوکی هانی... ببخشید... فقط می خواستم شوخی کنم. تو که ناراحت نیستی؟

لبخندی جذاب تحویلم می‌دهد. لبخندی که می‌دانم در هر دختری تاثیر لازم را می‌گذارد اما من هر دختری نبودم. اگر او لبخندهایش را داشت من نگاه‌هایم را داشتم و می‌دانستم که او هم به زودی می‌فهمید من طعمه‌ی خوبی برای سرگرمی‌اش نیستم.

- شوخی تو برام کمترین اهمیتی نداره.

قدم به داخل اتاق می‌گذارم و در را به روی صورت متحیرش می‌بندم.

با روشن شدن چراغ‌های چشمی، دو تخت یک نفره‌ی مرتب را می بینم که دو طرف اتاق قرار دارند. به سمت پنجره‌ی بزرگی که مقابلم، وسط دیوار قرار داشت می‌روم و به فواره‌ی زیبای سنگی خیره می‌شوم. برای رسیدن به اینجا خیلی چیزها را تحمل کردم؛ سختی کشیدم. شکست خوردم. بلند شدم. کم آوردم. تلاش کردم. پیروز شدم و دوباره کم آوردم. و دوباره گذاشتم نفرت درونم را بگیرد تا بایستم. تا دیگر کم نیاورم. و کم نیاوردم. حالا، به آن رایکای معصومی که کودکی اش به راحتی نابود شد کمک خواهم کرد تا انتقامش را بگیرد. تا پریشانی‌هایش تسکین یابد و دوباره بخندد. لارای انتقام‌جو برای آن رایکای کوچک معصوم جان می‌دهد تا او به آرامش برسد.

...

موهای بلند مشکی رنگش در هوا پخش می‌شود. دخترک جیغی از لذت می‌کشد.

- کیان محکم تر. محــــکم تر.

تاب با سرعت بیشتر به هوا پرت می‌شود. دامن سفید دخترک میان نسیم تابستانی تکان می‌خورد و جیغ بعدی‌اش بلندتر به گوش می‌رسد.

پسرک با دستانش تاب را متوقف می‌کند و موهای آشفته‌ی دخترک را از صورتش کنار می‌زند.

- خوب بود؟

دخترک دستانش را در میان انگشتانش می‌فشارد:« دوباره. خواهش می کنم دوباره.»

صدایی مادرانه و مهربان از دور بلند می‌شود:« رایـــــکا؟»

...

به سرعت در جایم می‌نشینم. صدای نفس‌های نامنظمم سکوت اتاق را می‌شکند. پس از شانزده سال چطوره که او را خواب می‌بینم؟ پس شانزده سال نبودنش چگونه چشمان روشن و زیبایش را به یاد می آورم؟

پاهایم را از تخت آویزان می‌کنم و به نرمی بلند می‌شوم. دستم را داخل ساک فرو می‌کنم و تنها چیزهای باقی مانده از گذشته را بیرون می‌کشم. پلاک قلبی شکلش را میان انگشتانم لمس می‌کنم. لبانم می‌لرزد. کمرم را به تخت تکیه می‌دهم و زنجیر نازک را در مشتم می‌فشارم. سخت بود؛ مقاومت در برابر حصار محکم دور قلبم در شب هایی مثل امشب سخت بود. پلک‌های مرطوبم را روی هم می‌فشارم تا مانع از فرو ریختن قطرات شور گرم شوم.

قسم خورده بودم. قسم خورده بودم که تا زمانی که انتقامشان را نگرفته ام آرام نگیرم. اشک نریزم. لبخند نزنم. انسان نباشم.

گردن‌بند را به سینه‌ام می‌فشارم. من دختر بودم اما هیچ‌وقت احساس دختر بودن نداشتم. از زمانی که فهمیدم چه در اطرافم می‌گذرد غرق در قعر سیاه و بی‌انتهای نفرت شدم و حالا شناگر قهاری در آب‌های سیاهش بودم.

 


[1] . Braian

[2]. فروشندگان اطلاعات کسانی هستند که در قبال فروش اسرار محرمانه ی سیاسی و یا امنیتی کشورها پول دریافت می کنند. این افراد با ارتباطات پیچیده و دستگاه های مخصوص به خود اطلاعات را جمع آوری می کنند.

 
ویرایش شده توسط Heara
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت شانزدهم

 

دستی به پشانی ام می‌کشم و با بی‌تمایلی بین پلک‌هایم را می‌گشایم. نور آفتاب از پس پرده‌ی حریری که پنجره‌ی بزرگ را پوشانده بود به داخل می‌تابید تا خواب را از چشمانم برباید. در تنم احساس کوفتگی می‌کردم. بازویم را در گره انگشتانم می‌فشارم و گوش هایم پر می‌شود از صدای ریزش آب‌های فواره‌ی سنگی. به نرمی در جایم می‌نشینم و نگاهی به اطراف می‌اندازم. حال می‌توانم تصویر دیوارهای کرم و سرویس چوب قهوه‌ای را واضح‌تر از دیشب مقابل چشمانم ببینم.

نیم‌نگاهی به عقربه‌ی کوچکی که روی عدد هفت ایستاده بود می‌اندازم و به سرعت از جایم بلند می‌شوم. تصویر وقایع دیشب کم‌کم ذهنم را پر می‌کند و نفسی از سر عصبانیت می‌کشم. امروز اولین روز حضورم در کنار آریان بود و به شدت امید داشتم که به آخرین روز تبدیلش کنم؛ اگر که موفق به کشتنش می‌شدم.

به سمت در سفیدی که پس از تلاش های دیشبم برای پیدا کردن هر نوع دوربین یا ضبط صدایی که مخفیانه تعبیه شده باشد، کشف کرده بودم حمام دستشویی است، می‌روم. اگر که امروز فرصتش را پیدا می‌کردم، دیگر نیازی به آن شماره‌های لعنتی نبود و من می‌توانستم به هدفم برسم. در مقابل هجوم اعداد به ذهنم مقابله می‌کنم و به حوله‌ی سفیدم در ساکی که زیر تخت افتاده بود چنگ می‌زنم. روباه پیر و علی سمائی می‌تواستند به درک بپیوندند.

 لبه‌های تیشرت واید مشکی‌ را در شلوار جین دودی رنگم، صاف می‌کنم و  به سمت میز صبحانه‌ای که وسط سالن  قرار داشت می‌روم.  صندلی را عقب می‌کشم و به محض نشستن، به سرعت دنیل را که برای ماموریت دیشب ماشینی به من قرض داده بود، در کنارم شناسایی می‌کنم.

- صبح به خیر تازه وارد.

پاسخش را با تکان بی‌تفاوت سر می‌دهم و قاشقم را در رولت تخم مرغ فرو می‌کنم. طعم لذیذش در دهانم برای اولین بار میزان گرسنگی‌ام را یادآور می‌شود. لیوان آب پرتغال را که به لبانم نزدیک می‌کنم، سنگینی نگاهی را احساس می‌کنم که انگار هر حرکتم را رصد می‌کرد. سر می چرخانم و نگاهم که به موهای مشکی حالت داده‌اش به بالا می‌افتد، تصاویر دیشب مقابل چشمانم ظاهر می‌شود. برادرزاده‌ی آریان درحالی که دست به سینه کنار راه پله‌های عمارت غربی ایستاده بود، حتی ثانیه‌ای نگاه خیره‌اش را من نمی‌گرفت. عصبی‌تر از قبل لیوان را به میز می‌کوبم. به نظر می‌رسید در رادار او گیر افتاده بودم درحالی که با توجه به موقعیت فعلی‌ام بهتر بود تا جای ممکن،  در چشم نباشم. اصلا او در عمارت محافظین چه می‌خواست؟ 

اشتهایم را که از دست می‌دهم، زودتر از بقیه میز را ترک می‌کنم و از سالن بزرگ غذاخوری خارج می‌شوم. آسمان همیشه ابری لندن نوید از  بارانی قریب الوقوع می داد؛ مانند باران نفرتی که هر لحظه انتظار باریدنش را در دل داشتم. اما می‌دانستم که باید محتاط باشم. من برای رسیدن به این مرحله سال‌ها تلاش کردم، زجر کشیدم و شکنجه شدم. حالا نمی‌توانستم به خاطر بمب نفرتی که هر لحظه انتظار منفجر شدنش می‌رفت همه چیز را بر باد دهم.

مسیرم را به سمت فواره‌ی سنگی را کج می‌کنم و برای فرو بردن دستم در حوض پرآب و خنکش ترغیب می‌شوم. امروز اگر که فرصتی به دست می‌آوردم باید به سرعت وارد عمل می‌شدم. حالا که به هدف نزدیک تر شده بودم، تحمل باری که بر قلبم سنگینی می‌کرد فراتر از حد ممکن  بود.

- تا حالا ندیده بودمت.

به سرعت سر بلند می‌کنم. نگاهی خاکستری و متعجب در نگاهم دوخته شده بود. موهای روشنش زیر نور آفتاب برق می زد و ذهن من به سرعت جرقه می زند؛ اِیدل بلیز.

از جایم بلند می‌شوم. بدون اینکه قصد گرفتن نگاه مستقیمش را داشته باشد قدمی نزدیک می‌شود.

- تازه وارد گروه شدی؟

به سردی نگاه کنجکاوش را پاسخ می‌دهم و به دقت سر تا پایش را رصد می‌کنم. کت اسپرت خاکستری به رنگ چشمانش بر تن داشت و شلواری خوش دوخت پاهای باریکش را در بر گرفته بود. برای دست راست بودنِ شخص اول دامیز برازنده به نظر می‌رسید.

سری تکان می‌دهم:

- من لارا جانسونم. دیشب وارد گروه شدم.

لبانش حالتی متفکر به خود می‌گیرند و چند ثانیه بعد لبخندی می‌زند:

- منم ایدل بلیزم. از آشناییت خوش‌وقتم لارا.

دستش را بی‌میلی می‌فشارم و زودتر از او وارد ساختمان ویلایی می‌شوم. نمی توانستم بفهمم که تظاهر به متواضع بودن می کرد یا این خصوصیت بخشی از شخصیتش بود؛ چرا که به عنوان دست راست آریان بالاترین مقام را پس از او در گروه داشت. تصویری از چشمانی عسلی در پس ذهنم جرقه می‌زند. البته که اگر از برادرزاده‌ی آریان فاکتور می‌گرفتیم. با این حال  دقت او در شناسایی یک فرد جدید در گروه محافظان نشان‌دهنده‌ی تمرکز و حواس بیش از حدش بود.

لبم را به دندان می‌کشم و کمرم را به دیواره‌ی نرده‌های چوبی تکیه می‌دهم. اگر که احتیاط نمی‌کردم، ایدل بلیز می‌توانست برای هدفم خطرناک‌تر از لوکاسی باشد که همیشه آریان را همراهی می‌کرد.

- هی تازه‌ وارد... امشب آماده باش. باید بریم یه جایی.

می‌چرخم و به دنیل چشم می‌دوزم. اولین ماموریتی که در آن کاری برای آریان می‌کردم. در چه موقعیت تمسخرآمیزی  گرفتار شده بودم. پوزخند را نیامده به لبم پس می‌زنم.

***

سوم شخص

پاهایش را روی هم می‌گذارد و روزنامه را میان انگتشتانش جا به‌ جا می‌کند. برای علی سمائی این حجم از بی‌تفاوتی عجیب بود. کلافه مقابلش می‌نشیند و دستی به پیشانی‌اش می‌کشد.

- هنوز هیچ خبری ازش نیست.

مرد مسن در راحتی چرمش جا به جا می‌شود و به زحمت نگاهش را بالا می‌آورد. پس از کمی مکث لبانش کش می آیند تا چیزی شبیه لبخند به نمایش بگذارند:

- نترس فکر نمی‌کنم اون دختر با اون همه انگیزه واقعا عضو گروه دامیز شده باشه.

به شوخی بی‌مزه‌ی او نمی‌خندد. تنها نمی‌تواند این همه خونسردی را از طرف قیم قانونی دختری درک کند که برای یک ماموریت مخفی به خطرناک‌ترین جا فرستاده شده بود. تصویر رایکا را بار دیگر به یاد می‌آورد. دختری که او را دست کم گرفته بود و درست به موقع خودش را با زیبایی تمام به او شناسانده بود. با این حال نمی‌توانست نگرانی بی اراده‌ای که در دلش حس می‌کرد، درک کند. شاید نباید با فرستادن او موافقت می‌کرد. او از همان ابتدا نیز از سپردن این ماموریت به دست کسی که حتی عضوی از سازمان او نبود تردید داشت. تنها توصیه ی مرد مسن مقابلش بود که وادارشان کرده بود او را بپذیرند و مخالفت با این مرد با توجه به جایگاه سیاسی‌اش چندان آسان نبود اما حالا  این مرد با بی‌خیالی قهوه می‌نوشید و روزنامه ورق می‌زد. دو احتمال در ذهنش پررنگ می‌شوند؛ یا که این مرد زیادی به آن دختر اعتماد داشت و یا جان او برایش بیش از حد بی‌ارزش بود. با این حال باز هم این حجم از خونسردی برایش قابل درک نبود. اصلا قابل درک نبود.

 

***

نورهای رنگی چشمم را می‌زد اما من مُصرتر از همیشه بر دوختن نگاه دقیقم به اطراف پافشاری می‌کردم. خزهای سفید پالتوی کوتاه را دور گردنم محکم می‌کنم و موهای بسته شده‌ام را از زیر خزها آزاد می‌کنم. اسلحه‌ی آماده را که در جایی زیر پالتوی کوتاهم پنهان کرده بودم لمس می‌کنم تا از جایش مطمئن شوم.

اشاره‌ی نامحسوس دنیل را که می‌بینم به نرمی فاصله‌ام را با او کمتر می‌کنم. نگاه دقیقش را در تاریک و روشن دیسکو، به اطراف می‌گرداند. در پست رقص، همه به شدت مشغول بودند و آهنگ کر کننده‌ی حاکم بر فضا، مانع از شنیدن هر صدای دیگری بود.

با اشاره‌ی دست دنیل، به دنبالش مشغول بررسی تک‌تک اتاق‌های VIP می‌شوم و درمقابل سرگردانی افراد داخل اتاق‌ها بی‌تفاوت در را می‌کوبم و سعی می‌کنم تصاویر زننده را فراموش کنم.

صدای دنیل از جایی نزدیک گوشم بلند می شود.

- برو طبقه‌ی بالا.

اخمی ظریف بین ابروانم می‌نشیند. دود سفید، تاریکی و نورهای رنگین سو سو زن، دیدم را تار کرده بود.

ویرایش شده توسط Heara
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هفدهم

 

پله ها را دو تا یکی بالا می‌روم. فضا حتی خفه‌تر از طبقه ی همکف بود و انبوه جمعیت جایی برای تنفس اکسیژن تازه نمی‌گذاشت.

خود را به دیوار می‌چسبانم و دوباره با دقت بیشتر چشم می‌گردانم. مردی که بارانی ارزان خاکستری رنگی پوشیده بود در حالی که سیگاری بر لب داشت بدون این که کمترین تمایلی برای پیوستن به جمعیت وسط پیست رقص داشته باشد گوشه‌ای در خود جمع شده بود.

اسلحه را لمس می‌کنم و به سرعت جمعیت را کنار می‌زنم. چشم می‌گردانم تا دوباره مرد را زیر نظر بگیرم اما جای خالی‌اش متحیرم می‌کند. بدون شک حضورم را فهمیده بود. انگشتانم را مشت می‌کنم و به سمت در شیشه‌ای بالکن می‌روم.

دستانم را بند لبه‌ی فلزی نرده‌ها می‌کنم و به فضای تاریک زیر پایم خیره می‌شوم. مشت محکمم که روی نرده‌ها فرود می‌آید به سرعت خز گران‌قیمت لباس را از دور گردنم باز می‌کنم و از روی نرده‌ها پایین می‌پرم.

سایه‌اش را که به سمت خیابان اصلی می‌دوید، دنبال می‌کنم و لبانم را با فشار روی هم می‌گذارم. پارچه‌ی بلند لباس که زیر پاشنه‌ی ده سانتی کفشم می‌آید، به جلو سکندری می‌خورم. قبل از رسیدن به خیابان اصلی ماشینی بزرگ از مقابلم رد می‌شود و سایه‌ی مرد در کوچه‌ای باریک محو می‌شود.

با عصبانیت پارچه‌ی بلند و ابریشمی دامن را پاره می‌کنم و کفش‌های مجلسی را به گوشه‌ی دیوار پرت می‌کنم؛ چه استتار به درد نخوری.

قبل از این که به سمت خیابان هجوم ببرم، بازویم کشیده می‌شود.

- بهش نمی‌رسی.

اخمی پررنگ بین ابروانم می‌نشیند. به سمتش می‌چرخم و بازویم را به شدت می‌کشم تا گره‌ی کور انگشتانش را باز کنم.

- ترجیح میدم تلاشم رو بکنم.

منتظر جواب دنیل نمی‌مانم و مشغول دویدن می‌شوم. نادیده گرفتن سوزش ناشی از فرو رفتن سنگ‌ریزه‌ها در کف پاهای برهنه‌ام با وجود تمام آموزش‌های سختی که دیده بودم هنوز هم غیرقابل تحمل بود.

وارد کوچه‌ی باریک که می‌شوم، نگاهم را دقیق به اطراف می‌دوزم تا اثری از او ببینم. دسته‌ی اسلحه محکم میان انگشتانم فشرده می‌شود و با قدم‌هایی آرام در طول کوچه جلو می‌روم.

- هریت[1]... خوب گوش کن چی میگم عزیزم...

پاهایم متوقف می‌شوند. کمرم را بیشتر از قبل به دیوار می‌فشارم و گوش به صدای پر بغض مرد می‌سپارم.

- تو دیگه بزرگ شدی مطمئنم درک می‌کنی. بابا یک کاری کرده حالا آدم بدها دنبالشن...

از این که آدم بد خطاب شده بودم پوزخندی روی لبم می‌نشیند.

- حالا بابا باید قایم بشه... یه مدتی رو باید پیش عمه جین[2] باشی...

صدای ترسیده و پُر درد دختربچه چیزی را در وجودم به تلاطم در می‌آورد:

- بابا... دیگه... بر نمی گرده؟ آدم بدا... به بابا... صدمه می‌زنن؟

بی‌اراده سرم را به دیوار می‌فشارم و به روبه‌رو خیره می‌شوم. سینه‌ام از تقلای اکسیژن بالا و پایین می‌رود و خاطره‌ای در پسِ ذهنم، آن گوشه کنارها که مدت‌ها خاک می‌خورد انگار می‌خواست اظهار وجود کند.

- هریت نباید بترسی. بابا بر می‌گرده.

دستان ظریف دختربچه را می‌بینم که پالتوی ارزان مرد را در میان انگشتانش می‌فشارد:

- بابا که... نمی‌خواد بره پیش مامان؟ اگه... اگه تو هم بری پیش اون... من تنها می‌مونم.

اسلحه میان دستانم سست می‌شود. خاطره‌ی مدفون‌شده انگار که پررنگ‌تر می‌شود.

- نه عزیزم... قول میدم برگردم. قول میدم.

زانوانم نامحسوس به لرزه می‌افتند و قبل از آن که متوجه شوم، اسلحه از میان دستانم سر می‌خورد و با صدا روی زمین فرود می‌آید.

توجه مرد که جلب می‌شود به سرعت تن کوچک دخترش را در آغوش می‌کشد. صدای گلوله سکوت کوچه‌ی باریک را می شکند. نگاه لرزانم به دنیلی که خودش را به من رسانده بود، می‌افتد. مرد به سمتش می‌دود و با هم درگیر می‌شوند. با دست لرزانم یقه‌ی لباس را می‌کشم تا شاید به کمکی کند به کارکرد دوباره‌ی ریه‌های ناتوانم.

پیش از آن که بتوانم متوقفش کنم، تصاویر از مقابل چشمانم می‌گذرد و تن لرزانم روی زمین پخش می‌شود.

آتش. دود های سیاه.

صداها در سرم می‌پیچد...

"- دخترم رو نجات بده... نجاتش بده!

- صبر کن! می میری احمق! برنگرد داخل."

هاله‌ای سیاه در پس زمینه‌ی خاکستری خاطراتم قد علم می‌کند.

"- نمی‌تونم. رویا هنوز داخله.

- نه!! صــــــبر کن."

صدای گریه‌ها و جیغ‌ها در سرم غوغا می‌کند. کف دستانم را روی گوش‌هایم می‌فشارم.

- بابا!

دوست داشتم فریاد بکشم " خفه شین! همتون خفه شین!"

وقتی دوباره چشم باز می‌کنم، دنیل را می‌بینم که مرد را بی‌هوش روی زمین می‌اندازد. نگاهش به سمتم برمی گردد و با دیدن لرز تن و رنگ پریده‌ام، متحیر می‌شود.

صدای دختربچه همچنان در گوشم است.

- بابا! بابایی! تورو خدا بیدار شو.

دستی روی شانه‌ام می‌نشیند که از جا می‌پرم. کوبش‌های قلبم دو برابر می‌شوند. به سرعت دستش را پس می‌زنم و به سختی می‌نالم:« گمشو عقب.»

پلک‌هایم را روی هم می‌گذارم و عمیق نفس می‌کشم. الان زمان باختن به گذشته نبود. لرزش‌ها که متوقف می‌شود دست به دیوار می‌گیرم و از جایم بلند می‌شوم. دنیل بدن بیهوش مرد را به کنار دیوار تکیه می‌دهد و اسلحه‌اش را به سمتش نشانه می‌گیرد. دختربچه جیغی می‌کشد و کنار پدرش روی زمین زانو می‌زند.

به سمت دنیل که بی‌رحمی در چشمانش بیداد می‌کند می‌روم و ساعدش را می‌فشارم تا اسلحه را پایین بیاورد.

- رئیس مدارک رو می‌خواد. مرده‌اش به دردمون نمی‌خوره.

اخمی می‌کند به نرمی دستش را عقب می‌کشد. نگاهم در چشمان خیس دختربچه خیره می‌ماند.

صدای دنیل با سردترین لحن ممکن کنار گوشم زمزمه می‌شود:« پس نقشه رو عوض می‌کنیم. این دختره رو می‌بریم.»

دستانم کنار تنم مشت می‌شوند اما نگاهم از نگاه دختر ترسیده گرفته نمی‌شود.

- برای بچش هم که شده این بار با پای خودش پیشمون برمی گرده.

به سمت دخترک قدم می‌گذارد که صدای بی‌اراده‌ام را می‌شنوم:« بهش دست نزن.»

 

[1] . Harriet

[2] . Jean

ویرایش شده توسط Heara
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هجدهم

 

متوقف می‌شود و متعجب به سمتم برمی گردد.

تن دخترک به تن پدرش فشرده می‌شود و نگران و ترسیده به ما می‌نگرد.

ادامه می‌دهم:« خودم میارمش.»

دنیل عقب می‌کشد.

- پس میرم ماشین رو بیارم.

از کوچه که فاصله می‌گیرد، دخترک اشک‌ریزان دست پدرش را میان دستانش می‌فشارد.

- بابا... دیگه بیدار... نمیشه؟

با قدمی مردد نزدیکش می‌شوم. مقابلش که می‌نشینم با ترس کمی عقب می‌رود. تظاهر می کنم متوجه نشده ام و با نگاهی به مرد افتاده روی زمین می گویم:«  بابات بیدار میشه، اگر که... تو به حرف من گوش کنی.»

با چشمان مرطوب درشتش به چشمانم خیره می‌شود.

- باید چیکار کنم تا اون بیدار بشه؟

طره‌ای از موهای بلند طلایی‌اش را که روی صورتش ریخته بود، کنار می‌زنم.

- اگر با من بیای آسیبی به بابات نمی‌رسه.

ترس به نگاهش برمی گردد.

- اما پس... بابا چی؟

- اونم وقتی بفهمه تو پیش منی میاد دنبالت.

- واقعا میاد؟

سر تکان می‌دهم و دستم را با تعلل به سمتش دراز می‌کنم.

نگاهی به چشمان بسته و کبودی زیر چشم پدرش خیره می‌اندازد و با ابروهای کوچکی که از نگرانی بالا رفته بود، دستم را می‌گیرد.

- خانم... شما که با اون آدم بدها نیستین؟

جوابی برایش نداشتم. تنها انگشتانش را می‌فشارم و از جایم بلند می‌شوم. من با آن آدم بدها نبودم اما هیچ دلیلی بر خوب بودنم، وجود نداشت. من حتی می‌توانستم بدتر و خطرناک‌تر از تمام آن "آدم بدها " باشم.

دخترک اشکی می‌ریزد و دستم را می‌فشارد.

- شما مطمئنین بابام بیدار میشه؟

سر تکان می‌دهم و دستش را می‌کشم. مطمئناً بیدار می‌شد اما مطمئن نبودم که بعدها دوباره نخوابد؛ آن هم یک خواب ابدی.

لب می گزم. دریچه‌ی متزلزل قلبم را دوباره زنجیر می‌کنم. ماشین که مقابلم متوقف می‌شود دخترک را سوار می‌کنم و خودم هم کنارش می‌نشینم. هریت از پنجره به بیرون خیره می‌شود و من لرزش دستان کوچکش را می‌بینم. لرزشی که قبلاً بارها تجربه کرده بودم. این بار مقاومت در برابر هجوم خاطرات سخت نیست. چشمانم را روی هم می‌فشارم.

با توقف ماشین در کنار فواره‌ی سنگی، پیاده می‌شوم و به هریت کمک می‌کنم به دنبالم از ماشین پایین بیاید.

- دوتایی رفتین سه‌تایی برگشتین؟

می‌چرخم و برای اولین بار متوجه حضور برادرزاده‌ی آریان می‌شوم. بی‌توجه به لحن معنادارش دست هریت را می‌کشم.

- به هم میاین.

به هریت اشاره می‌کنم وارد ساختمان شود و به دنبالش راه می‌افتم که بازویم کشیده می‌شود.

- می دونی... یکم با این موضوع مشکل دارم که وقتی دارم با یکی حرف می‌زنم خودش رو به کری بزنه.

با نیروی سنگینی بازویم را از میان گره‌ی انگشتانش بیرون می کشم و با نگاهی به سرمای کوه‌های یخی در چشمانش خیره می‌شوم.

حالت شیطنت آمیز صورتش برای اولین بار جدی می‌شود و با شنیدن لحن یخ زده و تهدیدآمیزش، این بار من شوکه می‌شوم.

- این نگاه رو... دیگه هیچ‌وقت... تحویلم نده.

استفهام، نقاب بی‌تفاوت صورتم را کنار می‌زند. انتظار این کلمات بی‌پروا را نداشتم.

او دستانش را به سینه می‌زند و دوباره لبانش کش می آید.

- خب... فکر کنم به توافق رسیدیم.

در تلاش برای نشان ندادن سردرگمی‌ام، به داخل ساختمان عقب‌نشینی و کف یخ زده‌ی دستانم را به یقه‌ی بدون خز پیراهن نیمه‌پاره بند می‌کنم.

صدای تق‌تق پاشنه‌های ده سانتی‌ام سکوت اتاق آریان را می‌شکست.

هریت با دیدنم از دنیل فاصله می‌گیرد و به سرعت نزدیکم می‌شود. کاش او می‌فهمید من آن فرشته‌ی محافظی نیستم که او تصور می‌کرد اما نگاه ترسیده‌اش می‌گفت هر تلاشی برای برگرداندن تصمیمش در مورد اعتماد کردن به من، بی‌نتیجه خواهد ماند.

- دنیل ماجرا رو بهم گفت.

به چشمان جدی و دقیقش که میخ نگاه یخ‌بسته‌ام بود، خیره می‌شوم. کاش می‌شد دستانم را به دور گلوی کلفت لعنتی‌اش گره می‌زدم و ریه‌هایش را تا مرز انفجار از خفگی می‌رساندم.

دنیل سکوت را می شکند.

- ما تصمیم گرفتیم از دخترش برای رسیدن به اون اسناد استفاده کنیم. تنها کاری که لازمه انجام بدیم اینه که منتظر بشیم به هوش بیاد بعد بهش زنگ بزنیم.

سری تکان می‌دهد.

- اون مردیه که خانواده‌اش براش در اولویتن. این نقشه‌ی خوبی به نظر میاد.

سپس مرا مخاطب قرار می‌دهد.

- از تلاشت ممنونم.

نفس می‌گیرم. انگشتان گره‌شده‌ی هریت به دور دامن پاره‌ی لباس، محکم‌تر می‌شوند و جریانی ناخوشایند به درونم سرازیر می‌شود.  شاید او هم با معصومیت کودکانه‌اش حضور شیطان را در این اتاق حس می‌کرد.

- این بچه رو ببر به عمارت غربی و جلوی در اتاقش یک محافظ بذار.

دنیل سری خم می‌کند و دست هریت را می‌کشد. دخترک با چشمانش گریان و اشک‌آلود خیره نگاهم می‌کند. سنگینی طوفان احساسات را حس می‌کنم که انگار می‌خواهد حصار تازه ترمیم شده‌ی اطراف قلبم را از جا بکند. برای جلوگیری از این حس وحشتناک، خود را از دسترسش دور می‌کنم و دستانش به شدت از لباسم کنده می‌شوند.

دنیل موفق می‌شود اویی را که دست و پا می‌زد بلند کند و دقایقی بعد هر دو از اتاق خارج می‌شوند.

سینه‌ام از شدت تقلاهای درونی بالا و پایین می‌رود. نگاهم را به چشمان دقیق و خیره‌ی آریان می دوزم و کمر صاف می‌کنم.

- نگران بودم که ممکنه در تصمیمم برای اوردنت به گروه اشتباه کرده باشم...

حرکات سینه‌ام متوقف می‌شود. احساس سنگینی اسلحه در کمر لباس، موجی از خشم درونم سرازیر می‌کند. چه می شد اگر همین الان درست در همین لحظه، او را هدف می‌گرفتم و با کشیدن ماشه، گلوله‌ای در مغزش فرو می‌کردم؟

آتش انتقام درونم زبانه می‌کشد و دستم به سمت کمر لباس سُر می‌خورد.

- اما تو لیاقتت رو ثابت کردی. حالا... فکر می‌کنم تصمیم خوبی گرفتم.

انگشتانم را یه دور بدنه‌ی اسلحه‌ی پنهان در کمر لباس، محکم می‌کنم.

- می خوام از الان بهت فرصت‌های زیادی بدم برای این که خودت رو ثابت کنی. تو یکی از معدود کسانی هستی که جونم رو از یک خطر جدی نجات دادی...

با تقه‌ای که به در می‌خورد، گره‌ی انگشتانم از دور اسلحه باز می‌شوند.

تصویر ایدل که در چهارچوب در ظاهر می‌شود، خشمی مخلوط با عجز، سراسر وجودم را می‌گیرد.

- رئیس... باید درباره ی چیزی باهاتون حرف بزنم.

نگاه هر دو به من دوخته می‌شود. هر دو دستم را بی استفاده کنار بدنم می‌اندازم و با خم کردن سر، احترام می‌گذارم تا از اتاق خارج شوم.

با بسته شدن در، دستم را به دیوار می‌گیرم و با قدم‌هایی آرام به سمت عمارت غربی می‌روم. شاید باید انتقام سوزاندن تمام این فرصت‌ها را نیز از ایدل و لوکاس می‌گرفتم.

ویرایش شده توسط Heara
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت نوزدهم

 

باد، موهای بلند مشکی‌اش را به بازی گرفته بود. دخترک با صدای بلند می‌خندد و به دویدن در میان چمن‌های خیس ادامه می‌دهد.

پسرک خودش را به او می‌رساند و بازویش را می‌کشد. دخترک به عقب پرت می‌شود و هر دو روی زمین می‌افتند. صدای خنده‌هایشان در میان چمن‌ها و بوته‌های گل می‌پیچد.

- لباسم رو کثیف کردی. مامانم حسابت رو می‌رسه.

پسرک دامن سفید لباس را می‌تکاند و بی‌توجه به تهدید دخترک، لبخند می‌زند.

...

شلوار سفیدی همراه با تاپ همرنگش به تن می‌کنم و مقابل آینه موهایم را پشت سر می‌بندم. اسلحه را در پشت کمر شلوار می‌گذارم و کت بلندی روی تاپ می‌پوشم.

از پله‌ها که پایین می‌روم، دنیل پشت میز غذاخوری دستی برام تکان می‌دهد:« هی تازه وارد... صبحونه‌ی اون دختره هم ببر اتاقش.»

روی صندلی خالی کنارش می‌نشینم و نان تستی برمی دارم.

- خودت از پسش بر میای.

در واقع اصلا نمی‌خواستم با دیدن دوباره‌اش احساسات متزلزل شده‌ام تحریک شوند.

- حوصله‌ی نق زدن‌هاش رو ندارم...

با ضربه‌ای دوستانه به پشتم، ادامه می‌دهد:« پس کار خودته.»

باقی‌مانده‌ی آبمیوه‌اش را با یک ضرب سر می‌کشد و از جایش بلند می‌شود. کلافه نان تست مربا‌مالی‌ شده را روی میز می‌کوبم.

چند جرعه از آبمیوه‌ی پرتغال را که به گلویم می‌فرستم، دو دست از پشت سرم لبه‌ی میز را می‌گیرند و من در حصارشان زندانی می‌شوم. بوی عطر گران‌قیمتش با مربای توت‌فرنگی مخلوط می‌شود و در بینی‌ام می‌پیچد. سرش تا نزدیکی گوشم پایین می‌آید.

- هنوز به منم اسمت رو نگفتی. پس بهت بگم تازه‌وارد؟

هجوم حرارت تنش مخلوط با عطر سرد، عصبی‌ام می‌کند. حصارش را تنگ‌تر می‌کند و سرش پایین‌تر می‌آید.

- به هرحال... آماده باش تازه‌وارد امروز قراره برم جایی و به محافظ احتیاج دارم.

عقب که می‌کشد، می‌توانم اکسیژن تازه را ببلعم.

با بی‌تفاوتی به سمتش برمی گردم و قبل از این که بتوانم چیزی بگویم همان لبخند مخصوص به خودش را تحویلم می دهد.

- آه راستی... اجازه‌ی رئیست رو گرفتم. می‌خواستی همین رو بگی دیگه؟

لبخندش پررنگ‌تر می‌شود و من احساس می‌کنم همان یک ذره تمایلم به خوردن صبحانه هم کاهش یافته است.

سینی را که مقابلش می‌گذارم نگاه خیسش بالا می‌آید.

- بابام... چرا هنوز نیومده دنبالم؟

نگاه سردم را به سینی مقابلش می‌دوزم.

- غذات رو بخور.

- بابا... نمیاد؟

در اجتناب با نگاهش به سمت در می‌چرخم که دستم را میان انگشتان ظریف کوچکش می‌فشارد.

- نکنه... بابا دیگه هیچ‌وقت من رو نخواد؟

دست آزادم را روی دستگیره‌ی در می‌فشارم و صبرم به پایان می‌رسد.

- شاید بهتره آرزو کنی هیچ‌وقت نیاد دنبالت.

دست دیگرم را می‌کشم تا گره‌ی انگشتانش باز شوند. اگر که می‌خواست پدرش را حفظ کند بهترین کار آرزو برای نیامدنش بود و من می‌دانستم که این دختربچه قدرت درک این موضوع را نداشت.

- اما... بابا میاد، نه؟

نفس عمیقی می‌کشم. می‌توانستم این را به او قول بدهم که پدرش مطمئناً می‌آمد و شاید اگر در این منجلاب انتقام و نفرت گیر نیفتاده بودم بهترین کار فراری دادنش بود و تمام کردن این تراژدی که نتیجه‌ی پایانی‌اش آسیب رسیدن به جفتشان بود.

از اتاق که خارج می‌شوم، او را می‌بینم که دست به سینه به دیوار تکیه زده بود و با ابروهایی در هم، خیره نگاهم می‌کرد.

بی‌اراده در اتاق را بیشتر چفت می‌کنم. نمی‌دانستم آریان او را در نقشه‌هایش شرکت می‌داد یا نه و آیا درباره‌ی هریت می‌دانست یا نه، اما نگاه سنگین و جدی‌اش با همیشه فرق داشت.

- جوزف مقامت رو به پرستاری بچه تنزُل داده؟

نگاه بی‌تفاوتم را از او می‌گیرم و قبل از این که بتوانم از مقابلش رد شوم مچ دستم میان انگشتانش اسیر می‌شود.

- می دونی، این بی تفاوتیت باعث میشه بیشتر بخوام اذیتت کنم.

اخم‌هایم در هم می‌رود و با ضربی قوی انگشتانش را دور می‌کنم. مانند همیشه سردترین نگاهم را تحویلش می‌دهم.

- گفته بودین جایی می‌خواین برین...

مکثی می کنم.

- تا پنج دقیقه‌ی دیگه آماده میشم.

از او دور می‌شوم و به اتاقم می‌روم. چیزی درونم بر اساس غریزه‌ای که طی سال‌ها پرورشش داده بودم زنگ‌های هشدار را به صدا درآورده بود. گاهی در زندگی با آدم‌هایی رو به رو می‌شویم که نه تنها قابلیت درکشان را نداریم، بلکه حتی نمی‌توانیم معنای نهفته پشت حرف‌ها و رفتارهایشان را بفهمیم.  برادرزاده‌ی آریان بدون شک یکی از همان آدم‌ها بود؛ همان‌هایی که به هیچ‌وجه حس خوبی نمی‌دادند. چیزی در پس حرف‌ها، رفتارها و نگاه‌هایش بود که درک معنایش حتی برای من دشوار بود و همین او را به آدمی خطرناک تبدیل می‌کرد. آدمی که تا عملی شدن نقشه‌هایم، باید تا می‌توانستم از او دوری می‌کردم.

***

 

انگشتانم برای صاف کردن سرشانه‌های کت بالا می‌آیند که با حس فرو ریختن قطره‌ای پشت دستان بند شده‌ام به یقه‌های چرم، متوقف می‌شوند. سر بلند می‌کنم تا نگاهم را به آسمان ابری که به نرمی می‌بارید بدوزم. به درازا نمی‌کشد که آوای ریزش باران بر برگ‌های خشک پاییزی که مانند فرشی طلایی رنگ، سنگ‌فرش‌های باغ را پوشانده بودند، در قدم‌های سنگینم گم می‌شود. بی تفاوت به منظره‌ی زیبایی که مانند بومی نقاشی مقابل چشمانم رنگ بسته بود،  از کنار فواره می‌گذرم و نگاهم را به سمت اویی می‌لغزانم که کمرش را به بدنه‌ی زردرنگ ماشینش تکیه داده بود.

با دیدنم لبخندی کج به عادت همیشگی گوشه‌ی لبش را بالا می‌دهد. بی‌حرف سوویچ ماشین را  به طرفم پرت می‌کند که با یک دست در هوا می‌گیرم و به سرعت روی صندلی راننده می‌نشینم. بوی چرم تازه‌ی روکش‌ها به محض جای گرفتن او در صندلی عقب، در عطرش مخلوط می‌شود تا رایحه‌ای تلخ به جای بگذارد.

 

ریموت را که می‌زنم درهای باغ باز می‌شود. پایم را روی گاز می‌فشارم و با دست آزادم آینه‌ی جلو را تنظیم می‌کنم. با دیدن بازی ابروهایش از درون آینه، اخمی می‌کنم و پشیمان آینه را به حالت اول برمی‌ گردانم. به نظر می‌رسید قرار بود تحمل امروز از همیشه سخت‌تر باشد.

- آهنگ رو play کن.

دستم را به دور فرمان محکم می‌کنم و با دست دیگر دکمه‌ی پخش را می‌فشارم. صدای خواننده‌ی ایرانی که در ماشین می‌پیچد نفس عمیقی می‌کشم تا بهترین تلاشم را برای تظاهر به نفهمیدن به کار ببرم.

- برو فروشگاه دیاموند[1].

 

[1] . Diamond: به معنی الماس

 
ویرایش شده توسط Heara
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیستم

 

انگشتانم بر روی صفحه GPS حرکت می‌کنند تا نشانی را وارد کنند. دستی میان موهایش می‌کشد و بدون حرفی دیگر تا رسیدن به مقصد مشغول تماشای خیابان‌های خیس و شلوغ لندن از پشت شیشه‌های دودی می‌شود.

مقابل ساختمان ده طبقه مرکز خرید که متوقف می‌شوم زودتر از من پیاده می‌شود. پارک کردن ماشین را به نگهبان آماده‌ی جلوی در می‌سپارم و با قدم‌هایی بلند دنبالش می‌کنم.

به محض گذشتنمان از دیوار شیشه ای و ورود به نزدیک ترین فروشگاه، فروشنده‌ی جوان یونیفرم پوشی به استقبال برایان می‌آید.

- اوه ایزابل[1]... هر روز که می‌بینمت خوشگل‌تر میشی.

دختر جوان دست به گونه‌هایش می‌کشد و با رضایت از تعریف شیرینی نثارش شده بود، لبخند می زند.

با گیجی به او که ماهرانه طره‌ای از موهای پخش شده روی صورت دختر را کنار می‌زند، خیره می‌شوم و در دل از دیدن این همه قابلیت دلبری‌اش متعجب می‌شوم.

- مگه نگفتم موهات رو رنگ نکنی؟ قبلی بیشتر بهت می اومد.

ایزابل با همان لبخند خجولانه سر پایین می‌اندازد.

- عوضشون می‌کنم.

نگاه متأسفم بند انگشتان برایان می‌شود که با نوازشی کوتاه بر کمر دختر، می‌گوید:« حتما این کار رو بکن.»

سپس چشمانش را به اطراف سر می دهد و خیره به لباس ها می پرسد:« ایزابل می‌تونی تو پیدا کردن برندهای جدیدی که این هفته اومده کمکم کنی؟»

- حتما.

با اشاره ی دستش، مجبور می‌شوم به دنبالش حرکت کنم و به سمت رگال‌های نصب شده بر دیوار تزئین شده‌ی گوشه‌ی سالن بود می‌رویم.

- این برندهای مردونه تازه همین...

توضیحات ایزابل را با تکان سر قطع می‌کند.

- نه عزیزم. دنبال برندهای زنونه‌ام.

سپس اشاره‌ای به سر تا پایم می‌کند و ادامه می‌دهد:« یک مدل قشنگ برای تازه وارد می‌خوام.»

از تأکیدش بر کلمه‌ی "تازه وارد" شیطنت می‌بارید. می‌دانستم که انتقام نگفتن اسمم را می‌گرفت.

به سرعت لب باز می کنم:« من به لباس نیازی ندارم.»

با لبخندی تمسخرآمیز که انگار تلاش می‌کرد بگوید درکم می‌کند سری تکان می‌دهد و بی‌توجه به من دوباره به ایزابل اشاره می‌کند.

- اون سفیده رو بیار ببینم.

ایزابل نگاهی به سرتا پایم می‌اندازد و سایزم را از میان قفسه بیرون می‌کشد.

- این از بهترین برندهای امساله. تیارا بنکز[2] یکی از همین رو توی تی وی شوی جدیدش پوشیده بود.

برایان با وسواسی ساختگی لباس را بررسی می‌کند و نگاهی ناامید تحویل ایزابل می‌دهد.

- این به نظر خیلی عالی میاد، اما...

سرش را به گوش او نزدیک می‌کند و با صدای به ظاهر آرامی که تلاش می‌کرد به وضوح به گوشم برسد می‌گوید:« اون که تیارا بنکز نیست. فکر نکنم تو تنش جالب باشه.»

نفس عمیقی می‌کشم و با بی‌تفاوتی دوباره می‌گویم:« من به لباس نیازی ندارم.»

او باز هم توجهی نمی‌کند و دوباره لبخندی جذاب تحویل ایزابل می‌دهد؛ انگار که من شبحی نامرئی بودم که خیلی اتفاقی به دنبال خود تا اینجا کشانده بود.

- این رو بپیچ. من برات می خرمش. به نظرم به تن تو بیشتر از تیارا بکنز میاد عزیزم.

دست و دل بازی‌اش با آن همه پولی که مطمئناً از صدقه‌ی سر عموی قاتلش در حساب داشت، عجیب به نظر نمی‌رسید. درحالی که من انگشتانم را مشت می‌کنم تا از بروز خشم جلوگیری کنم، گونه‌های ایزابل دوباره سرخ می‌شود و با تشکر سری خم می‌کند.

- ممنون.

برایان با لبخند قفسه‌ی لباس‌ها را می‌گردد و این بار پیراهن کوتاه سرمه‌ای رنگی بیرون می‌کشد.

- به نظرم امتحان این یکی می ارزه.

بی‌مقدمه لباس را به سمتم پرت می‌کند که با عکس‌العملی ناخودآگاه آن را در هوا می‌گیرم. همان لبخند کج دوباره روی لبش نقش می‌بندد و رو به ایزابل می‌گوید:« تا اتاق پرو راهنماییش کن.»

تلاشش برای نادیده گرفتنم را با کوبیدن لباس به سینه‌اش باطل می‌کنم و مستقیم به چشمانش خیره می‌شوم.

- خیلی واضح گفتم که احتیاجی به لباس ندارم.

نگاهش دوباره رنگ عوض می کند. از همان جدیت‌هایی که پس از این شیطنت‌های معنادار سردرگمم می‌کرد. مچم را بین انگشتانش می‌فشارد و مجبورم می‌کند گوشه‌ی لباس را بگیرم.

- خیلی واضح بهت میگم که قدرت مخالفت نداری چون وظیفت اجرا کردن دستوراته.

لبانم را روی هم می‌فشارم و با خشم به چشمانش خیره می‌شوم. هر کس دیگری مقابلم بود با این انتخاب کلمات و لحن دستوری، شب را با صورت کبود به خانه باز می‌گشت اما با توجه به موقعیت فعلی‌ام، در مقابل او تنها می‌توانستم احساس عجز کنم و دیگر هیچ.

- ایزابل... راهنماییش کن.

درحالی که دختر به دستور او، به سمت اتاق پرو راهنمایی‌ام می‌کند با خود فکر می‌کنم که اگر طبق نقشه‌های روباه پیر و علی سمائی پیش نمی‌رفتم، اگر که همان روز فرصت رفتن از ایران را پیدا می‌کردم، شاید که الان آریان مرده بود و من هم نیازی نبود برادرزاده‌ی نفرت‌انگیزش را تحمل کنم. شاید هم می‌توانستم هر دو را کنار یک دیگر دفن کنم.

چشمانم با لذت تصور آن صحنه، برق می‌زند.

با خشمی کنترل‌شده، لباس‌هایم را در می‌آورم و پیراهن سرمه‌ای را می‌پوشم. در آینه به کش باز شده‌ی موهایم و خرمن پراکنده‌ی آن اطراف گردن باریکم خیره می‌شوم. آستین‌های گیپوردوزی شده‌ی لباس در تضاد با پوست سفیدم جلوه‌ی زیبایی داشت. کمربند چرم مشکی‌اش باریکی کمرم را به رخ می‌کشید و یقه‌ی بازش تا بالای سینه‌هایم را پوشانده بود.

ایزابل کفش‌های مشکی پاشنه ده‌سانتی را مقابلم می‌گذارد و دامن تنگ لباس را که تا یک وجب بالای زانوام بود مرتب می‌کند.

پرده‌ی سفید را که کنار می زند، تصویر لمیده‌ی برایان را بر راحتی چرم قهوه‌ای می‌بینم. نگاهش گذرا سر تا پایم را براندازد می‌کند و در کسری از ثانیه، سری به نشانه‌ی تایید تکان می‌دهد.

- خوبه. می خرمش.

بدون پرسیدن نظری، کارت اعتباری‌اش را به ایزابل می‌دهد و مجبورم می‌کند با همان لباس به دنبالش راه بیفتم.

سکوت اجباری ام را که می بیند، نگاهش شیطنت‌آمیز به چشمانم خیره می‌شود و لبخندی کج می‌زند تا تحملم را به سقف برساند.

- فکر نکن ازت خوشم اومده. فقط برای بالا بردن موقعیت خودم بود.

در پاسخ پوزخندی تحویلش می‌دهم و بدون این که تمایلی به دانستن منظورش از "بالا بردن موقعیت" داشته باشم داخل ماشین می‌نشینم.

کمربندم را که جا می اندازم، صدایش دوباره بلند می شود:« به این آدرسی که میگم برو.»

پاشنه‌های کفش را به کفپوش‌ها می‌فشارم و پایم را روی پدال گاز می‌گذارم. دیدن نیشخند روی لبش ثابت می‌کرد قرار است بیش از این امروزم را جهنم کند و من آرزو می‌کردم کاش برای محو شدن آن رضایت لعنتی نگاهش، می‌توانستم همین الان ماشین را به نزدیک‌ترین دیوار بکوبم.

ناگهان با عوض شدن آهنگ، تمام صداها محو می‌شوند و گوش‌هایم چیزی جز آوای آغازین گیتار را نمی‌شنود.

شاخه ای تکیده، گل ارکیده

با چشمای خسته، لب‌های بسته

غم توی چشماش، آروم نشسته

شکوفه‌ی شادیش از هم گسسته

 حجم نفس‌هایم در سینه حبس می‌شوند تا ریه‌های شوکه‌ام را به مرز انفجار برساند و ذهنم به عقب پرت می‌شود.

 

[1] . Isabella

[2] . Tiara banks: یکی از مشهورترین مدل های آمریکایی_آفریقایی که عرصه ی مدلینگ را از پانزده سالگی آغاز کرد.

 
ویرایش شده توسط Heara
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و یکم

 

...

- کیان! کیان!!

دختر بچه دامن لباسش را بالا می‌زند و به قدم‌های کوچکش سرعت می‌بخشد.

- کیان! این رو ببین.

پسر متعجب به چهره‌ی گل انداخته‌ی او که حاصل از دویدن بود، خیره می‌شود:

- چی شده؟

دخترک دستانش را می‌گیرد و با شادی کاغذ سفیدی را مقابلش تکان می‌دهد.

- نقش اول رو گرفتم! حالا باید تو نمایش این آهنگ رو بخونم.

پسر لبخندی می‌زند و دستش را با مهربانی روی سرش می‌کشد:« آفرین بهت. حالابخونش ببینم...»

...

آشنای درده، خورشیدش سرده

تو قلب سردش، غم لونه کرده

مهتاب عمرش، در پشت پرده

هر ماه سالش، پاییز سرده

تمام تلاشم را برای بر نداشتن پای بی‌حسم از روی پدال گاز می‌کنم و سرعتم را کاهش می‌دهم. صدای موسیقی آشنا، ضربان های قلبم را به صفر می رساند و من گیر افتاده در ماشین لعنتی برادرزاده ی آریان جای فرار نداشتم. دوباره همان درد آشنا را در قفسه‌ی سینه‌ام احساس می‌کنم؛ دردی که پس از گذر این سال‌ها هنوز نتوانسته بودم به آن خو بگیرم. من تنها نقطه ضعفم را به خوبی می‌دانستم. این خاطرات دورافتاده مانند کوره‌ی آتشینی بود که می‌توانست قلب سنگ شده‌ام را ذوب کند درحالی که این قلب سنگی تنها طلسمی بود که تا به امروز مرا زنده نگه داشته بود.

- عوضش کن.

نگاه لرزانم را از آینه به گره‌ی ابروان در همش می‌دوزم. از معدود دفعاتی بود که چیزی جز  موذی‌گری در صدایش می‌شنیدم و درحالی که دست لرزانم را برای رد کردن آهنگ دراز می‌کنم برای اولین بار ممنونش می‌شوم.

ماشین را متوقف می‌کنم و دستانم را به فرمان می‌فشارم. نفس می‌گیرم و اشک‌هایم را پیش از آن که فرصت خودنمایی یابند، فرو می‌دهم. تصویر آتش، دیواری از دودهای سیاه و سایه‌ای سلاح به دست، از پس درهای بتن ریخته ی ذهنم راه به بیرون می یابند. یخ زدن انگشتان چسبیده ام به فرمان را حس می کنم و پلک هایم را روی هم می فشارم.

- چرا وایستادی؟

صدای گرفته اش انگار که از فرسخ‌ها دورتر در گوشم بانگ می‌زند و من بی‌اراده حمله‌ور شدن به سمتش را خواهان می‌شوم؛ هجوم به سمت اویی که هم‌خون آریان بود. شاید وقتی ناخن‌هایم را در چشمان لعنتی‌اش فرو می‌کردم، جویبار خونی که روی گونه‌های ته‌ریش زده‌اش به راه می‌افتاد می‌توانست که دردهایم را تا حدی تسکین دهد.

از پاسخ دادن به نگاهش در آینه اجتناب می‌کنم و با لحنی سرد و خشک که انگار از جانب مرده‌ای متحرک خطاب شده باشد، لب می‌زنم:« رسیدیم.»

مکث ممتدش را حس می‌کنم و بعد دستی به یقه‌ی لباسش می‌کشد. انگار که از کشتی غرق شده‌ی افکارش رهایی یافته باشد، نگاهش برای نخستین بار متوجه اطراف می‌شود. دستانش کورکورانه بدنه‌ی ماشین را لمس می‌کنند تا با پیدا کردن دستگیره، به سرعت خودش را بیرون بیندازد.

ماشین را به جوان پادویی که مقابل در ایستاده بود می‌سپارم و به تابلوی بزرگ نصب شده بر ساختمان خیره می‌شوم. “Ice Flower Nightclub”[1]

مخفیانه خشاب اسلحه‌ی جا گرفته در کیف‌دستی که همراه لباس خریده شده بود را چک می‌کنم و نیم‌نگاهی به سمت برادرزاده‌ی آریان می‌اندازم. کارتی را به نگهبان مسن جلوی در نشان می‌دهد و در حالی که لبخند می‌زند چیزی زیر گوشش زمزمه می‌کند.

نگهبان تا کمر خم می‌شود و احترام می‌گذارد.

- لطفا بفرمایید داخل.

نگاهم را به او می‌دوزم که بازویش را مقابلم گرفته بود و ابروهایم بالا می‌دوند. با سردترین لحن ممکن می‌گویم:« قراره با بازوتون چیکار کنم؟»

سرش را خم می‌کند و لب‌هایش جایی کنار گوشم زمزمه می‌کنند:« قراره با خوشحالی بگیریش و نقش دختر مورد علاقم رو جلوی دوستام بازی کنی.»

عطر سرد خوش‌بویش که زیر بینی‌ام می‌پیچد برای یک ثانیه احساس گیجی می‌کنم. او شوخی می کرد، نه؟

تکان خفیف بازو و بازی ابروهایش، خط باطلی بر تصورم می‌کشند.

نفس عمیقم را با خشم به بیرون می‌فرستم و ساعدم را مانند پیچک دور بازویش حلقه می‌کنم. اگر که این گلویش بود، به سرعت خفه می‌شد.

لب‌هایش دوباره تا نزدیکی گوشم پایین می‌آیند. انگار از این بازی لعنتی لذت می‌برد.

- خیلی خوب می‌شد اگر که می‌تونستی دستوراتم رو اجرا کنی قبل از این که دو بار اعلامشون کنم.

از لحن نرم و عطر خوش‌بویش که در این مدت ذره‌ای از ماندگاری‌اش کم نشده بود، احساس آزردگی می‌کنم.

پوزخندی روی لبم می‌نشیند.

- خیلی خوب میشه اگر دفعه‌ی بعد کس دیگه‌ای رو با خودتون همراه کنین.

دوباره به همان لحن تمسخرآمیز سابق باز می‌گردد.

- می‌دونی چیه؟ هرچی بیشتر ناراحتیت رو نشون بدی از آزار دادنت بیشتر لذت می‌برم.

برای یک لحظه خاطره‌ای دور بی‌اجازه قدم به ذهنم می‌گذارد. نوجوان مجروح و خاک‌آلودی که میان حصاری از دود گیر افتاده بود و با التماس از مرد قدرتمند رو به رویش دور کردنش را از آن اتاق پر دود می‌خواست. انگار می‌توانستم به وضوح سرازیر شدن اشک‌هایش را ببینم و گرفتگی صدایش را بشنوم که حاصل فریادهای دلخراشش بود. و همچینن صدای مرد را:

- می‌دونی چیه رایکا؟ هر چی بیشتر ترس و ناراحتیت رو نشون بدی آزار دادنت لذت بخش‌تر میشه. یاد بگیر که کنترلش کنی.

لرز خفیفی تنم را می‌گیرد که از نگاه متعجب او دور نمی‌ماند. مانند تمام سال‌هایی که تمرین دیده بودم، برای ثانیه‌ای پلک‌هایم را روی هم می‌فشارم و عمیق نفس می‌کشم. این مردی که این‌گونه بی‌رغبت بازویش را گرفته بودم و حلقه‌ی دستش را به دور کمرم تحمل می‌کردم، نباید نقطه ضعفم را می‌دید. نباید کمترین چیزی از کابوس‌هایم، نقص‌هایم، خاطرات سیاهم و فوبیاهایم می‌فهمید؛ که اگر که می‌فهمید، آن روز آخرین روز زندگی‌ام به حساب می‌آمد.

 

قدم که به داخل سالن تاریک و شلوغ می‌گذاریم، صدای تشویق‌های مخلوط در همهمه‌ بلند می‌شود. سیل خوش‌آمد گویی‌های جمعیت به سمت برایان روانه می‌شود و من سعی می‌کنم مثل همیشه تا حد ممکن طبیعی و بی‌تفاوت رفتار کنم.

پسرها و دختران جوان با خنده فریاد می‌کشند و لیوان‌هایشان را بالا می‌گیرند.

- به افتخار برایان!

می‌بینم که او همان لبخند جذابش را تحویل می‌دهد و دوباره به نرمی کنار گوشم زمزمه می‌کند:« امشب باید یه کاری برام کنی...»

با استفهام از گوشه‌ی چشم نگاهی روانه‌اش می‌کنم.

ادامه می‌دهد:« می‌خوام حال یکی رو بگیرم. برای همین اوردمت.»

اشاره‌ی نامحسوس سرش را به سمت یکی از دخترانی که با نگاهی مشتاقانه خیره‌اش بود می‌بینم.

- اونی که لباس سفید پوشیده... می‌بینیش؟

دستی به موهایم می‌کشم تا تارهای مزاحم را پشت گوش دهم. عادت به موهای آزادی که گردنم را پوشانده بودند، دشوار بود.

آرام مانند خودش می‌گویم:« پس تو ازم می‌خوای ترتیبش رو بدم.»

مشتاقانه سر تکان می‌دهد.

- این چیزیه که می‌خوام.

- خوبه. می‌تونم بکشمش، فلجش کنم یا خشونت کمتری به خرج بدم، مثلا... کتکش بزنم.

ابروهایش حالتی متفکر می‌گیرند و نگاه مرددش، ملامت‌گر می‌شود.

- خب... فقط چون اون زنه، فکر کنم باید نرم‌تر برخورد کرد.

لبانم را جمع می‌کنم و دستانم را مقتدرانه زير سینه گره می‌زنم.

- پس می‌تونم بیهوشش کنم.

با تكان سر پيشنهادم را رد مي‌كند.

- نه دقیقا. به جاش می‌تونی نقش یک رقیب محسورکننده رو براش بازی کنی.

از آنجایی که برایم سخت بود شوخی یا جدی کلماتش را تشخیص دهم، نیم‌نگاهی خشک به سمتش می‌اندازم. اما جز حالت حق به جانب چشمانش، چیز دیگری تشخیص نمی‌دهم.

ردیف دندان‌هایم را روی هم می‌فشارم و کلمات به سرعت بیرون می‌ریزند:« من می‌تونم برات بکشمش. لهش کنم. بیهوشش کنم. اما... اگه می‌خوای نقش رقیب عشقی رو واسش بازی کنم... فکر کنم اشتباه گرفتی.»

قبل از این که بتوانم از او فاصله بگیرم، بازویم میان دستش کشیده می‌شود و تنم محکم به تنش می‌خورد.

- من رئیستم. حتی اگر نمی‌خوای هم نباید یک تلاشی کنی؟

تمسخرآمیز، به نگاه ملتمسش خیره می‌شوم.

- تلاش می‌کنم اما نه برای کاری که در حیطه‌ی توانایی‌هام نیست.

گره‌ی انگشتانش دور بازویم محکم‌تر می‌شود و بیشتر به او فشرده می‌شوم.

- توانایی خاصی لازم نیست. بدن و صورتت کار رو راه می‌بره.

انگشت اشاره و شصتش را متفکرانه دور چانه‌اش حلقه می‌کند و ادامه می‌دهد:« و همین‌طور این لباسی که برات خریدم. به نظر پتانسیلش رو داری. فقط لازمه گاهی چهارتا لبخند تحویلم بدی یا دستی به بازوم بکشی.»

به تصورانش پوزخند می زنم که در پاسخ لبخندی تحویلم می دهد.

- خوبه. همینم برای تو خوبه. فقط یکم...

با شصت و انگشت اشاره دو گوشه‌ی لبم را می‌گیرد و می‌کشد. همان نیمچه کش‌آمدگی لب‌هایم نیز محو و نگاهم مبهوت به تلاشش برای پخش‌تر کردن لبخندم دوخته می‌شود.

- داری چه غلطی می‌کنی؟

فشار انگشتانش کم می‌شود و دستش را دور کمرم حلقه می‌کند.

- دارم بهت لبخند عاشقانه زدن رو یاد میدم.

تکانی به خود می‌دهم تا از حصار دستانش خارج شوم که محکم‌تر از قبل به خودش را نزدیکم می‌کند.

- اگه بتونی امشب رو نرم‌تر رفتار کنی از جوزف برات یک روز مرخصی می‌گیرم.

با رضایت از سخاوت به نظر خودش بی اندازه‌ای که خرجم می‌کرد، لبخندی می‌زند.

 

[1] . کلوپ شبانه گل یخ

 
ویرایش شده توسط Heara
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت بیست و دوم

 

نفسم را با کلافگی به بیرون می‌فرستم. تا به حال هیچ‌وقت در چنین موقعیت احمقانه‌ای قرار نگرفته بودم. با فشاری که به کمرم وارد می‌کند به سمت جمع منتظر دوستانش کشیده می‌شوم. نگاه دختر سفیدپوش کنجکاوانه براندازم می‌کند. به خود زحمت می‌دهم تا با بی‌تفاوتی محض پاسخ خوش‌آمد گویی‌ها را ‌دهم و در آماج سوالات جمع قرار می‌گیرم.

- برایان... این دختر خوشگل کیه؟ دوست دختر جدیدت؟

لبخندی محسورکننده تحویل پسری که سوال را پرسیده بود می‌زند و حلقه‌ی دستش به دور کمرم محکم تر می‌شود.

- این دختر خوشگل ملکه‌ی قلبمه... لارای عزیزم.

پس اسمم را می‌دانست و با "تازه وارد" صدا کردن‌هایش خود را به نفهمی می‌زد. صدای سوت و تشویق که در سالن بار می‌پیچد نگاهی بی‌احساس تحویل دختر سفیدپوش خشمگین که لبان ماتیک‌زده‌ی قرمز رنگش را می جوید، می دهم. نیرویم را به کار می‌گیرم و ضربه‌ای نسبتاً محکم به بازوی حلقه شده‌ی دور کمرم می‌زنم که مجبور به عقب‌نشینی می‌شود.

- میرم دستشویی.

بی‌توجه به حرص کنترل شده‌ی نمایان در پس نگاهش، راهم را به سمت راهرویی می‌کشانم که عکس آدمک دامن پوشش از دور چشمک می زد. واقعا با خودش تصور کرده بود حاضر هستم چنین ابله‌وار نقش دوست دخترش را بازی کنم؟

نگاهم را به دریای منجمد چشمانم در آینه می‌دوزم و دستانم را مشت می‌کنم. واقعا اینجا چه کار می کردم؟ میان یک مشت اراذل بیکار و هم‌قدم با تنها برادرزاه‌ی دشمن خونی‌ام. لبم را میان ردیف دندان‌های بالایی‌ام گیر می‌اندازم و می‌فشارم تا جایی که نواری از خون جاری می‌شود.

با خشم دستمالی از جا دستمالی بیرون می‌کشم و روی لبم در محل زخم می‌فشارم.

- تو دوست دختر برایانی؟

صدای غریبه که سکوت اتاق را می‌شکند، می‌چرخم و سردترین نگاه ممکن را تحویلش می‌دهم. می‌بینم که نامحسوس عقب می‌کشد و نگاه طلبکارش را که حالا دستپاچه بود از چشمانم می‌گیرد.

- چطور...  باهاش... آشنا شدی؟

پوزخند می‌زنم. حتی نمی‌توانست کلمات را به درستی ادا کند و به خودش اجازه می‌داد چنین رئیس‌مآبانه از من پرسش و پاسخ کند. تحمل بازی کردن نقش دوست‌دخترش را نداشتم. پس بهترین کار پیش بردن اوضاع به روش خودم بود.

وزنم را روی دستی می‌اندازم که ستون کانتر کرده بودم و می‌پرسم:« اسمت چیه؟»

دستانش را به سینه حلقه می‌زند و سعی می‌کند از آخرین ذرات جرئتش برای مغرور ماندن استفاده کند.

- چـ...چطور؟

در آینه چشمانم را برایش ریز می‌کنم و او انگار که خطر را از لابه‌لای نگاه هشدارآمیزم بو بکشد، گره‌ی دستانش را باز می‌کند. باید می فهمید این ژست‌های احمقانه‌ی مغروری که به خود می‌گیرد مقابل من یکی کارساز نبود.

آب دهانش را قورت می‌دهد و کلمات بی‌اراده از میان لبانش بیرون می‌ریزند:«کارن شان[1]...»

سری تکان می‌دهم و دستمالم را در سطل آشغال می‌اندازم. سپس قدمی تهدیدآمیز به سمتش بر می‌دارم که بی‌اراده به عقب سکندری می‌خورد. به نظر دیگر آن اعتماد به نفس اولیه را نداشت. ترس و اضطراب از زیر آن همه کرم پودر مالیده شده به صورتش مشخص بود.

- می‌دونی از چه کسایی بیشتر از همه متنفرم؟

می‌گذارم کلمات آمیخته در لحن سوالی‌ام، تاثیر لازم را بگذارند و همان ذره اعتماد به نفس ته‌مانده‌اش را نیز بشویند.

بی آن که متوجه شود تا جایی عقب می‌رود که کمرش به دیوار سرد می‌چسبد و من به او مسلط می‌شوم. خودم پاسخ سوال را می دهم:« از دخترای احمقی مثل تو که به پسرای احمق‌تری مثل اون می‌چسبن.»

یک دستم را به دیوار کنار گوشش تکیه می‌دهم و با دست دیگر چاقوی اهدایی روباه پیر را که در یقه‌ی لباس جاسازی کرده بودم، بیرون می‌آورم.

برق چاقو را که می‌بیند از ترس نفس‌نفس می‌زند.

- داری... چیکار... می‌کنی؟

نوک تیز را روی گونه‌ی نرمش می‌فشارم و آرام و شمرده کنار گوشش زمزمه می‌کنم:« مشخص نیست؟ دارم تهدیدت می‌کنم. اسمت رو خوب به خاطر می‌سپارم. فقط کافیه یک بار دیگه، به اون پسر احمق نزدیک بشی یا براش دردسر درست کنی، هر جای دنیا باشی... »

نوک چاقو را بیشتر می‌فشارم تا قطره اشک مانده در گوشه‌ی چشمش، روی گونه‌اش جاری شود.

- هر کجای دنیا که باشی پیدات می کنم... و ...

پوزخندم پررنگ‌تر می‌ش