رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

رمان برای من باش | آتنا شکاری کاربر انجمن نودهشتیا


پست های پیشنهاد شده

رمان: برای من باش 

نویسنده: آتنا شکاری

ژانر: معمایی، عاشقانه

زمان پارت گذاری: سه روز هغته

خلاصه رمان:

دختری به اسم نواز که داخل بیمارستانی کار می ‌کند و همه چیز بر وفق مرادش هست؛ ولی نمی‌داند که زندگی همینطوری پیش نمی‌رود و داخل بیمارستان، آشنایی با پسری به اسم آرتان که رئیس گروه مافیا است، زندگیش رو عوض می‌کند...

 

 

ویرایش شده توسط آتنا شکاری
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇

https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇

https://forum.98ia2.ir/forum/77-آموزش-نویسندگی

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@آتنا شکاری

به نکات زیر توجه کنید:👇

1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.

2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.

3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.

4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.

5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.

@Tara.S

@parisa.f

ویراستار: @K.Mobina

ناظر: @Q.S.GALA

*درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.*

اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.

🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹

"تیم مدیریت نودهشتیا"

ویرایش شده توسط parisa.f
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

بیا و ببین چه حریصانه در پی خواسته‌هایم هستم...

هر آن، هر لحظه مثل گرگی وحشی به دنبال شکارم...

باید فهمید که گاهی زندگی آن‌طور که می‌خواهیم پیش نمی‌رود...

زندگی چرا اینگونه شد؟... من... آرتان، کسی که معنای اسمش پربرکت است، آیا واقعا پربرکت بودم؟... 

دل های زیادی شکسته ام... آه خیلی ها پشت سرم است؛ ولی من به آن‌ها بهایی نمی‌دهم... هدفی دارم که باید به آن برسم.

شیطانی در دل فرشته... دوست داشتن من گناه است؟ پس گناه می‌کنم...دوست داشتن او بهترین گناه زندگیم است...

پارت۱

«آرتان»

- محموله‌ها به مقصد رسیدن؟

- بله قربان. از مرز گرجستان رد شدن و هیچ مشکلی نداره.

- خوبه، می‌تونی بری.

- بله قربان. فقط ازتون، یک سوال مهم می‌تونم بپرسم؟

اخمام رو تو هم کردم و گفتم: بپرس، فقط زود! 

- قربان، شما چرا وقتی پیشنهاد قاچاق اون دخترها رو بهتون دادن، قبول نکردین؟ البته، ببخشید که می‌پرسم ولی برای من جای سواله!

- تو در مورد من چی فکر کردی؟! قانون های من چی بود ناصر! اولین روزی که می‌خواستی وارد باند بشی، من چی گفته بودم؟!

من شاید رئیس یک باند بزرگ باشم؛ ولی بیشرف و کثافت نیستم که دخترهای مردم رو بدبخت کنم. من مثل بشیر کثافت و عوضی نیستم!

در حالی که داشتم به کارهایی که بشیر کرده، فکر می‌کردم دستام رو مشت کرده بودم و دندان‌هایم رو به هم می‌فشردم که چیزی به ناصر نگم. 

- حالا که جواب سوالت رو گرفتی، می‌تونی بری!

- بله آرتان خان. ببخشید که با حرفم عصبانیتون کردم.

- باشه. مشکلی نیست، فقط برو!

صدای بسته شدن در رو که شنیدم، روی صندلی مخصوصم نشستم. به گذشته فکر می‌کنم؛

گذشته سیاهی که موجب سیاه شدن دلم شده. نمی‌دونم این بازی تا کی می‌خواد ادامه داشته باشه ولی این رو می‌‌دونم که تا خون یکی نریخته این بازی تموم نمیشه.

 

 

 

 

ویرایش شده توسط آتنا شکاری
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲

«نواز»

 

داشتم از درد فریاد می‌زدم و کمک می‌خواستم.

- کمک، کمک! تو رو خدا، یکی کمکم کنه!

هیچ کس به کمکم نمی‌اومد. فقط صدای قهقهه‌ای رو می‌شنیدم؛ صداش من رو می‌ترسوند، انگار که اون صدا رو می‌شناسم.

هر کاری می‌کردم که دستام آزاد بشن. طناب‌هایی که به دستم بسته شده بود، بیشتر توی دستام تنگ‌تر می‌شدن.

در باز شد و یکی داخل اومد. صورتش رو نمی‌دیدم ولی صدای قهقهه همون شخص بود. جلوتر اومد و مشغول در آوردن لباس‌هام شد. داشتم فریاد می‌زدم که ولم کنه ولی انگار نمی‌شنید و می‌‌خندید؛ تا خواستم فریاد دیگه‌ای بزنم دستش رو، روی گردنم گذاشت و مشغول فشار دادن شد. فقط یک صدا از دهنم در اومد، اونم صدای فریاد نه بود!

هم‌زمان با فریادم از خواب پریدم. خدای من این دیگه چه خوابی بود که من دیدم! اصلا باورم نمیشه؛ ولش کن بابا، خوابه دیگه خدا به خیر کنه!

ولی اصلاً با واقعیت مو نمی‌زد.

هوف، خدا به خیر کنه...

پاشم برم بیمارستان. 

تو راه داشتم به خوابم فکر می‌کردم؛ ولی اصلا معنی این خواب رو نمی‌‌دونستم.

وقتی به بیمارستان رسیدم، به طرف ایستگاه پرستاری رفتم. استاد تهرانی به همراه سارا و پریسا ایستاده بودن و داشتن درمورد چیزی حرف می‌زدن. خبری از بهار نبود. حتما اتاق دکتر ارشد رفته تا بهش خبر بده. استاد تهرانی استادمون هست؛ مرد خوبیه، درسته که کمی جدیه ولی خیلی بامسئولیته، خیلی هم خوشتیپ و خوش چهره هست من که شخصاً شیفتش شدم.

ویرایش شده توسط K.Mobina
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۳

 

داخل بخش از همشون کم سن‌تر هستم؛ دلیلش هم این هست که چند سال جهشی خوندم.  دانشگاه رو هم جهشی رد کردم. درسته که خیلی برام سخت بود ولی دوست داشتم که زودتر وارد دانشگاه بشم. چون کم سن‌تر از همه بودم، عزیز کرده‌ی بخش، چه تو بخش جراحی و چه تو بخشهای دیگه بودم.

از فکر اینا بیرون اومدم و نزدیکشون رفتم:

- سلام. روز همگی بخیر.

همه به طرفم برگشتن و سلام کردن.

استاد: نواز جان، برو لباس‌هات رو عوض کن که کار مهمی داریم!

- چشم. خیر باشه استاد، چیزی شده؟

استاد: قراره یک جلسه مهم و اضطراری برگزار بشه.

- بله چشم. تا پنج دقیقه میام!

به طرف رختکن رفتم تا لباس‌هام رو عوض  کنم که پشت سرم سارا و پریسا وارد شدن. 

سارا: چه خبرها دختر؟

- هیچ، سلامتی. شماها چه خبر؟ چه چیزی باعث شده که این جلسه اضطراری مهم برگزار بشه؟

پریسا: طبق گفته‌های استاد تهرانی، یک عمل نادر داریم.

- خب حالا. استاد تهرانی چیزی درمورد این عمل نگفته؟

سارا: نه بابا! فقط گفتن یه عمل نادره.

- خیلی خب، بریم ببینیم جریان این عمل چیه!

مانتوم رو در آوردم و جاش لباس سفید پزشکیم رو پوشیدم و همراه سارا و پریسا بیرون رفتم. از کنار ایستگاه پرستاری که رد می‌شدیم بهار صدامون کرد. 

بهار: دخترها، یک لحظه وایسین.

وایسادیم که ببینیم چی می‌خواد بگه.

- بله بهار جان، چی شده؟

بهار: دخترها، جریان عمل رو وقتی برگشتین به منم بگین ها. باشه؟ 

باحرف بهار شروع به خندیدن کردم.

ویرایش شده توسط K.Mobina
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۴

سارا و پریسا هم خندیدن و سارا گفت:

- الحق که دوست خودمونی. باشه حتما میگیم.

از حرف سارا خندم گرفت. راست می‌‌گفت، همه‌مون یک پا فضولیم.

بعد از کمی خندیدن، به طرف اتاق جلسات حرکت کردیم. به در که نزدیک شدم، آروم در زدم و با صدای بفرمائید استاد آروم درو باز کردم و با جمعی از پزشکان و دانشجوها مواجه شدم.

با یک ببخشید استاد، به طرف یکی از بچه‌ها که برامون جا نگه داشته بود، رفتیم و نشستیم. استاد هم که دید همه هستن شروع به حرف زدن کرد.

استاد: خب، سلام عرض می‌کنم خدمت همه پزشکان و دانشجو های گرامی. امروز اینجا جمع شدیم که یک خبری رو خدمتتون عرض کنیم. خب ما با یک عمل نادر مواجه شدیم؛ در واقع اولین عملی که قراره توی بیمارستانمون اتفاق بیوفته.

قلب یک دختر بیست و سه ساله که توی محوطه کلیوی قرار داره که مادر زادیه و ما قراره با کمک تیم متخصص بخش جراح های قلب، قلب این دختر خانوم رو به جای اصلیش که سینه هست، قرار بدیم. 

با حرف استاد همهمه‌ای شد و همه یک چیزی می‌گفتن.

چیزی نداشتم که بگم! قطعا می‌‌تونستیم موفق بشیم. من این رو باور داشتم با کمک خدا و جراحی خودمون می‌تونیم موفق بشیم.

جلسه که تموم شد، با بچه‌ها به ایستگاه پرستاری رفتیم که پرونده مریض‌ها رو برداریم و برای معاینه بریم.

 

 

ویرایش شده توسط K.Mobina
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت۵

 

بعد از تموم شدن کارمون از بیمارستان، تصمیم گرفتیم که با پریسا، سارا و بهار به کافی‌شاپ بریم و کمی حرف بزنیم. توی کافی‌شاپ وقتی خواستیم سفارش بدیم، باز هم مثل همیشه اول از همه من سفارش‌هام رو دادم. کیک شکلاتی پر از نوتلا و یک فنجون قهوه.

اوم! عاشق شکلاتم. بعد از من هم بقیه سفارش قهوه و چای سبز و کیک دادن.

در حالی که داشتم کیکم رو می‌خوردم، گفتم:

- دخترها به نظرتون عمل قلب اون دختر چطور پیش میره؟

پریسا: والله نمی‌‌دونم ولی اولین باره که توی بیمارستان اتفاق می‌اوفته و عمل خیلی سنگین و مهمی هست.

سارا: آره؛ ولی من فکر می‌کنم که موفق بشیم.

 - بچه ها یک سوال! دقت کردین که ماها تا حالا رئیس اصلی بیمارستان رو ندیدیم؟!

سارا: آره، راست میگی‌ها! میگن هفتاد درصد بیمارستان مال اونه.

پریسا: آره درسته. چند باری اومده بیمارستان ولی هیچکس اون رو ندیده به غیر از پزشک‌های ارشد. ده درصد سهام بیمارستان که به نام دکتر وکیلیه و چون پزشک ارشد بیمارستانه، همه‌ی کار‌هاش رو اون انجام میده.

سارا: به نظرتون جوونه؟

بهار : فکر نکنم زیاد جوون باشه.

- خب جوون هم باشه، کم کمش چهل سال رو باید داشته باشه؛ از این کمتر نمیشه که.

پریسا: آره خب، اگه حساب کنیم چهل، چهل و یک ساله باید باشه.

- پس چون قراره یک عمل مهم انجام بشه، باید حضور داشته باشه‌؛ حالا این عمل کی هست؟

پریسا: آره باید باشه دیگه. چهار هفته بعد‌. 

- وا! چرا انقدر دیر؟ 

سارا: چون قراره استاد تهرانی به همراه چند‌تا پزشک دیگه برای سمینار پزشکان ارشد برن کیش. اون هم به مدت سه هفته. حالا این‌ها رو ولش! تو چرا امروز زیاد سرحال نبودی؟

@oti

ویرایش شده توسط K.Mobina
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت۶

 

- هیچ، همین‌طوری. دلم گرفته بود.

پریسا: نواز بگو دیگه! ما اگه تو رو نشناسیم که به درد لای جرز دیوار هم نمی‌‌خوریم.

از حرفش خنده‌ام گرفت. راست می‌‌گفت من رو خوب می‌شناسند. بالاخره دوست چهار سالشون هستم؛ برای همین شروع کردم به گفتن خوابم. وقتی خوابم رو تعریف کردم:

سارا: خوابت عجیبه ولی امیدوارم که اتفاق بدی نیوفته. توکل کن به خدا انشالله که چیزی نیست.

پریسا: آره بابا چیزی نیست، نگران نباش!

بهار : نگران نباش عزیزم! فقط یک خوابه.

باحرف‌هاشون کمی آروم شدم ولی باز هم ته قلبم یک‌جور دلشوره داشتم. کمی که نشستیم با بچه‌ها خداحافظی کردم و به طرف خونه رفتم. ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم و به سمت خونه قدم برداشتم. در رو که باز کردم، مامان و بابا رو دیدم که کنار هم نشستن و ارنواز هم سرش تو گوشیه. 

نخواستم بی حوصلگیم رو ببینن؛ برای همین هم باصدای بلند گفتم:

- سلام بر اهل خانه. مامان بابای خوشگلم چطورن؟ ارنواز جونم چطوره؟

مامان با لبخند گفت:

سلام عزیزم خسته نباشی. غذات حاضره؛ تا تو دست‌هات رو بشوری و لباس‌هات رو عوض کنی، میز رو آماده می‌کنم.

بابا: سلام عزیز بابا، چطوری عزیزم؟ 

- هی بد نیستم! امروز کمی خسته شدم.

ارنواز خوشگل‌ترین خواهر دنیا چطوره؟ 

- خوبم عزیزم. مهربون ترین خواهر دنیا چطوره؟

ارنواز : خوبم، مگه میشه با نشستن کنار مامان و بابا حال آدم بد باشه؟

بابا: ای شیطون. دوتاتون هم بیاین اینجا ببینم!

دست‌هاش رو از هم باز کرد و من و ارنواز هم باهم بغلش کردیم. وقتی بغلش کردم، تموم خستگی‌هام یک دفعه رفع شد. 

بعد از خوردن شام هم رفتم که کمی بخوابم. وقتی سرم رو روی بالشت گذاشتم، به خانوادم فکر کردم. عاشق خانوادم بودم. 

بابا و مامانم با عشق ازدواج کرده بودن و عاشقانه هم رو می‌پرستیدن. بابام جراح مغزه و مامانم جراح زنان و زایمان هست و ارنواز، خواهر عزیزم که پنج سال ازم بزرگتره، دندان پزشکه و با پسری به اسم هیراد، توی دانشگاه که استادش بود نامزد کرده. با فکر این‌ها کم- کم خوابم برد.

ویرایش شده توسط K.Mobina
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت۷

 

یک هفته از رفتن استاد تهرانی و بقیه پزشک‌ها می‌گذره و من تو این یک هفته به صورت داوطلبانه شیفت شب موندم. شب رو به روز ترجیح میدم. بخش، تو شب خیلی آروم میشه و توی شیفت روز و وقت‌های ملاقات، صدای جیغ و گریه‌ی بچه‌ها اذیتم می‌کنه و شب‌ها سردرد می‌گیرم. سارا هم برای این که تنها نمونم، باهام شیفت می‌موند.

شب، حدود‌های ساعت سه صبح بود و من و سارا داشتیم درمورد عمل یکی از مریض‌ها که یک دختر بچه‌ی هفت ساله بود و عمل معده داشت حرف می‌‌زدیم که یکی از پرستارهای بخش اورژانس رو دیدم که داره با عجله به سمت ما میاد. وقتی نزدیک ما شد، گفتم:

- چی شده مهناز؟

مهناز: نواز، یکیتون سریع به بخش اورژانس بیایید! یک مریض جدید آوردن که تیر خورده!

سارا: دکتر شیفت اورژانس هم اونجاست؟

مهناز: اره ولی یکیتون هم باید باشه.

- خیلی خب. سارا من برم؟ 

سارا: برو! من هم اینجام.

- باشه پس رفتم؛ بریم مهناز!

من و مهناز با عجله به سمت اورژانس رفتیم، وقتی رسیدم چند تا مرد سیاه‌پوش دیدم که مریض رو دور کردن. به طرف مریض رفتم و گفتم:

- لطفا برید کنار. 

بالا سر مریض که رسیدم، یک پسر حدودا بیست و شش، بیست و هفت ساله دیدم که لباسش پر از خون بود. وقتی کمی که نزدیک‌تر شدم تا دنبال منبع خون بگردم، پهلوی خونیش رو دیدم و وقت رو تلف نکردم و به پزشک اورژانس و چند تا بهیار گفتم که کمک کنن تا به اتاق عمل ببریمش. 

خوشبختانه چون سریع رسوندنش و خون زیادی از دست نداده بود، تونستیم نجاتش بدیم.

وقتی خسته و کوفته از اتاق عمل بیرون اومدم، همون مردهای سیاه‌پوش رو دیدم. فقط کمی زیاد شده بودن و معلوم بود همشون آموزش دیده هستن و هر کدومشون ده تای من بودند. اولش ترسیدم و کمی عقب رفتم، ولی بعد از چند لحظه مردها کنار رفتن و یک پسر جوون از بین اون‌ها به طرفم اومد. وقتی نزدیکم شد، مجبورشدم سرم رو بالا بگیرم. ماشاالله یک پا نردبان بود واسه خودش! وقتی سرم رو بالا گرفتم با یک جفت چشم سیاه روبرو شدم. وای خدای من، عجب چشم‌هایی داره! قیافش هم خیلی خوب بود؛ مو و ابرو مشکی، کمی ته ریش، چشم‌های خمار و جذاب مشکی، بینی مناسب صورتش، لب‌هاش، وای لب‌هاش یک چیزِ دیگه بود...

ویرایش شده توسط K.Mobina
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت۸

 

«آرتان»

 

- قربان می‌تونم بیام تو؟

- بیا ناصر! چی شده؟

- اوم... آرتان خان چیزِ...

- چیه، چی شده؟

- یک اتفاقی افتاده آرتان خان!

- خب بگو دیگه! چی شده؟ دارم کم- کم نگران میشم!

- قربان... چیزِ... به آقا آردا وقتی داشتن برمی‌گشتن خونه، تیراندازی شده!

وقتی ناصر این خبر رو بهم داد، یک لحظه احساس کردم که قلبم وایساد. یاد حرف‌های بابا افتادم که دم مرگ، آردا و آرام رو به من سپرد و گفت که مواظبشون باشم.

 از روی صندلی بلند شدم و با عصبانیت گفتم:

- یعنی چی که وقتی داشت برمی‌گشت بهش تیر اندازی شده؟ پس اون بادیگاردهایی که کنارش بودن چه غلطی می‌کردن؟

- آقا سه نفرشون کشته شدن و آقا آردا هم...

- آردا چی؟ آردا چش شده؟

- آرتان خان آقا آردا هم تیر خوردن!

- تیر خورده؟ الان حالش خوبه؟ کجاست؟ کجا بردینش؟

- قربان بچه‌ها رسوندنشون بیمارستان خودتون!

- باشه، خوبه. همین الان میرم؛ اونجا حاضر بشین!

- ولی آخه قربان مگه قرار نبود شما رو نبینن؟ 

- الان دیگه فرق می‌کنه. برادر من داره با مرگ دست و پنجه نرم می‌‌کنه. می‌ریم، همین که گفتم!

- چشم قربان.

وقتی رسیدم بیمارستان گفتن که توی اتاق عمله و بیشتر از این نمی‌تونن اطلاعات بدن‌.

اون لحظه خواستم داد بزنم که احمق‌ها من خودم رئیس بیمارستانم تو به چه حقی نمیگی. جلوی در اتاق داشتم رژه می‌رفتم و هر لحظه اعصابم خورد تر می‌شد و کسی نبود که یک خبری بده و بگه که حداقل مرده یا زندس.

حدود یک ساعت بعد که برای من اندازه یک سال گذشت، در اتاق عمل باز شد و یک نفر از اونجا بیرون اومد.

چون بادیگارد‌ها جلوم بودن من رو نمی‌دید. یک دختر ریزه میزه بود. جلوتر رفتم تا ازش درمورد آردا بپرسم که دختر تازه متوجه هم شد. نزدیک دختر که رسیدم، رنگ چشم‌هاش توجه هم رو جلب کرد؛ رنگش مثل تیله بود؛ خیلی عجیب بود، قیافش‌ هم بد نبود؛ ابروهای کمونی، صورتی صاف و سفید، مژه های بلند، چشم‌های درشت، بینی مناسب صورتش، لب‌های قلوه‌ای به رنگ قرمزش. هوش و حواس هر پسری رو پرت می‌کرد ولی برای من هیچ تاثیری نداشت! من خیلی وقته که احساس‌هام رو کشتم. من عوض شدم، بی رحم شدم، سنگدل شدم، من آرتان قبلی نیستم!

ویرایش شده توسط K.Mobina
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۹

 

«نواز»

 

محو چشم‌هاش شده بودم که صدای عصبانی، من رو به خودم آورد.

- اگه احیاناً دید زدنت تموم شد، میشه به سوالم جواب بدی؟ برادر من حالش چطوره؟ خون ریزیش قطع شده؟ قلبش که صدمه ندیده؟

کمی خجالت کشیدم و سرم رو پایین انداختم؛ ولی با ادامه حرفش باز هم سرم رو بلند کردم‌. همون طوری که داشت می‌‌گفت، فکر می‌کردم که مثل استاد تهرانی داره از من سوال می‌‌پرسه.

- آقای محترم لطفا یکی- یکی سوالتون رو بپرسین. بله، حالشون خوبه! خون ریزی هم قطع شده و درمورد قلبشون هم، خیر صدمه‌ای ندیدن!

صدای نفس عمیقی که کشید رو شنیدم. 

- می‌خوام ببینمش. لطفا یک گان(لباس مخصوص بیمارستان به رنگ آبی وسبز که می‌‌پوشن) به من بدید!

- متاسفانه فعلا نمیشه؛ توی بخش مراقبت‌های ویژه هستن! اجازه بدین که به بخش منتقل بشن بعد.

دیدم که عصبانی شد و خواست چیزی بگه ولی نگفت. هر چی هم می‌‌گفت نمی‌تونستم کاری بکنم و باید صبر می‌کرد، به هر حال اینجا یک بیمارستان خصوصی بود و قانون‌های خاصی داشت، نمی‌شد که هرکس هرچی گفت بگن چشم.

«آرتان»

 

وقتی گفتم که می‌‌خوام ببینمش، گفت نمیشه و باید به بخش منتقل بشه؛ این‌ها رو خودم می‌دونستم؛ به هر حال خودم هم تجربه کرده بودم ولی اصلا نمی‌‌تونستم صبر کنم و این عصبانیم می‌کرد؛ ولی نمی‌تونستم چیزی هم بگم به هر حال قانون بود، فقط یکی دو ساعت صبر می‌کنم.

بعد حدود دو ساعت، گفتن که می‌تونم ببینمش و بهم گان دادن بپوشم.

وقتی وارد اتاق شدم، از سردی اتاق من هم سردم شد؛ آردا روی تخت بی‌حرکت مونده بود؛ ولی ریتم منظم قلبش نشان از خوابیدنش می‌‌داد.

نزدیکش رفتم و دست سردش رو گرفتم. کمی خم شدم و سرش رو بوسیدم. وقتی خواستم بلند بشم، چشم‌های خمارش رو دیدم که باز هستن.

- خوبی؟ درد داری؟ می‌خوای بگم بهت آرام‌بخش بزنن؟

صدای ضعیفش به گوشم رسید.

- خوبم. نه نمی‌‌خواد، آرام‌بخش نمی‌‌خوام. داداش؟

- جونم؟

- کی خواست من رو بکشه؟

- نمی‌دونم آردا؛ ولی قسم می‌خورم که پیداشون کنم و بدتر از کاری که باهات کردن رو بکنم.

کمی که موندم، پرستار اومد و گفت: که وقت ملاقات تموم شده! خم شدم و سرش رو بوسیدم.

- کمی استراحت کن! من همین جام، با دکترت حرف می‌زنم، اگه حالت خوب باشه می‌‌برمت خونه. آرام بی‌قراری تو رو می‌‌کنه.

- باشه. نمی‌خوام نگران من باشه.

 

ویرایش شده توسط K.Mobina
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۰

 

وقتی از اتاق بیرون اومدم، به طرف ناصر رفتم.

- بفرمایید قربان!

- هر طور که شده می‌خوام هرکسی که این بلارو سرش آورده پیداش کنی!

- شما امر بفرمایید آرتان خان.

- پیداش کنید و پیش من بیاریدش! کاری باهاش می‌کنم که درس عبرتی بشه برای بقیه که بفهمن اگه بخوان به خانواده آرتان صدمه بزنن چه اتفاقی براشون می‌اوفته.

«نواز»

 

بعد از تموم شدن ساعت کاریم، به طرف ماشینم رفتم؛ وقتی خواستم سوار بشم گوشیم زنگ خورد و اسم نفیسه یکی از هم دانشگاهی‌هام زنگ زد.

- الو؟ سلام نفیسه خوبی؟

- سلام نواز، مرسی تو خوبی؟

- فدات خوبم، چه خبرها؟ چه عجب زنگ زدی؟ 

- هم خواستم صدات رو بشنوم، هم خواستم یک چیزی بهت بگم.

- بفرما، بگو! چی شده؟

- نواز چند تا از بچه‌های دانشگاه می‌خوان برن شمال، اون هم به مدت یک هفته. می‌خواستم بگم تو هم بیای؛ به سارا و پریسا هم بگو بیان. 

- راستش نمی‌‌دونم؛ این روزها سرمون خیلی شلوغه. 

- ناز نکن دیگه! اشکان هم می‌خواد بیاد، گفته تو هم بیای!

وقتی اسم اشکان رو شنیدم، زیرلب طوری ‌که نشنوه گفتم:

- چیزی گفتی؟!

- نه با خودم بودم پس اجازه بده به اون‌ها هم بگم، به مامان و بابا هم بگم، بهت خبر میدم.

- باشه عزیزم منتظرم، پس فعلا.

- فعلا.

تلفن رو که قطع کردم. به اشکان فکر کردم اه اصلا ازش خوشم نمی‌اومد، یک جوری بود! پسرخاله نفیسه بود و البته یک زمانی خواستگارم، اوف! حالا ولش یک کاریش می‌کنم. به بچه‌ها زنگ بزنم بپرسم ببینم میرن یا نه. 

وقتی به پریسا و سارا زنگ زدم، گفتن که میان. به بهار هم زنگ زدم؛ ولی اون گفت که باید بمونه تهران و نمی‌‌تونه بیاد. دو روز به رفتن بچه‌ها مونده بود.

وقتی به خونه رفتم، موضوع رو به مامان و بابا گفتم؛ اون‌ها هم گفتن برای خودم هم خیلی خوب میشه. خودم هم دلم می‌خواست برم. خیلی وقت بود جایی نرفته بودم؛ پس تصمیم گرفتم که باهاشون برم و به نفیسه پیام دادم که می‌ریم. با پریسا و سارا هم قرار گذاشتیم که با ماشین پریسا بریم؛ ولی کاش نمی‌‌رفتم، کاش پاهام می‌‌شکست و نمی‌رفتم و زندگیم عوض نمی‌شد.

کاش...

@oti

ویرایش شده توسط K.Mobina
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۱

_نواز همه وسایل های مورد نیاز تو برداشتی؟نری اونجا بگی این یادم رفته اون یادم رفته ها!

_نه مامان همه چیز و برداشتم فقط اگه میشه بابا چمدونمو بذاره دم در.

_باشه مامان الان به بابات میگم بذاره دم در تو هم حاضر شو که الان پریسا اینا میان منتظر نباشن زشته عزیزم.

_باشه مامان الان میام.

امروز روز رفتن بود و قرار بود پریسا و سارا بیان دنبالم از ساعت هفت صبح مامان بیدارم کرده بود که حاضر شم قرار بود ساعت نه همه جلوی دانشگاه باشند که از اونجا بتونیم با هم بریم،منم که از صبح بیدار بودم دوش گرفته بودم و همه وسایلمو جمع کرده بودم و الان ساعت هشت و نیم بود. لباسامو که یک: مانتوی مشکی اسپرت با شلوار مشکی ، روسری لمه ، کفشهای چرم مشکی، ساعت مشکی و کیف اسپورت مشکی بودن،پوشیدم و حاضر شدم؛کمی هم که آرایش کردم دیگه کارم تکمیل شد به طرف پله ها که رفتم زنگ خونه به صدا در اومد و این نشون میداد که سارا اینا اومدن بابا رو بغل کردم و خواستم مامان و هم بغل کنم که مامان گفت:

_نواز اونجا هم شیطنت نکنا زشته به خدا دیگه تو خانومی شدی واسه خودت.

_وای مامان تورو خدا بس کن همه دیگه منو میشناسن.

_بله همه میدونن شما چه آتیشایی سوزوندی.

_خخخ. باشه حالا برم دیگه اگه کمی هم گیر کنم پریسا و سارا ترورم می‌کنن.

_باشه عزیزم برو مواظب خودت باش و هر وقتم که زنگ زدم جواب بده نذار نگران بشم پاشم بیام اونجا ها.

_باشه مامان جونم راستی ارنواز کجاست؟

_رفته مطب.

_باشه.پس بهش زنگ میزنم خدافظ مواظب خودتون باشین.

_باشه عزیزم برو تو هم مواظب خودت و دوستات باش سفرتون بی خطر.

وقتی در و باز کردن سارا و پریسا رو دیدم که از ماشین پیاده شدن و منتظرمن وقتی منو دیدن،یه چشم غره بهم رفتنو خواستن سمتم بیان که با یه لبخند عمیق:

_بچه ها الان دیر میشه بریم بعد از تلافیشو سرم در میارین.

سارا_حیف که دیرمون شده برو چمدونتو بزار صندوق عقب یکی طلبت.

سوار ماشین شدیم و به سمت دانشگاه حرکت کردیم.

@ایدا رشید

ویرایش شده توسط آتنا شکاری
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۲

 

وقتی جلوی دانشگاه رسیدیم،چند تا ماشین پارک کرده بود که ماشین اشکان هم از جمله ماشینابود.

_اه. اشکانم که اینجاست.

سارا_چیه خب عاشق سینه چاکته دیگه.

_اه اه چقدرم که ازش خوشم میاد؟! بیشعور اورانگوتان.

پریسا_خخخ. مگه چشه این اشکان خوبه که.

_وای نه بابا اصلاً حس خوبی بهش ندارم حالا اینارو بیخیال بیاین بریم پایین یه سلامی چیزی بکنیم.

وقتی رفتیم پایین با همه بچه ها سلام و احوالپرسی کردیم؛نفیسه که مارو ندیده بود تا صدای ما رو شنید به طرفمون اومد،نفیسه داروسازی میخوند و توی یک داروخونه مشغول به کار بود. وقتی نزدیکمون شد یکی_ یکی بغلم کرد و بوسیدمون،دختر بدی نبود.

_خیلی خوشحالم از دیدنتون دلم واستون تنگ شده بود.

سارا_ما هم همینطور عزیزم.

_سلام خانوما.

با صدای اشکان به طرفش برگشتیم وقتی دیدمش،لبخندمو جمع کردم. سارا و پریسا سلام کردن منم با صدای آرومی سلام کردم اگه دست خودم بودجواب سلامش روهم نمی دادم ولی جلوی بقیه زشت میشد.

_خوبین نواز خانوم؟

_ممنون

دیگه نخواستم باهاش حرف بزنم رفتمو نشستم توی ماشین بعد از چند دقیقه که معلوم شد قراره کجا برن و کجا توقف کنن، پریسا و سارا هم اومدن

پریسا_نواز درسته که منم از این اشکان خوشم نمیاد ولی وقتی که اومدی توی ماشین چشماش فقط به ماشین بود.

_ولش کن بابا انقدر نگاه کنه که چشماش در بیاد.

راه که افتادیم پریسا ضبط ماشین و باز کرد و آهنگ شادی گذاشت و بلندش کرد،منو سارا هم شروع کردیم به ادا و اطوار در آوردن؛میخندیدیمو با بقیه بچه ها کورس می ذاشتیم.توی جاده چالوس ماشینا توقف کردن که صبحانه بخوریم با سارا و پریسا و نفیسه کنار هم نشسته بودیم و صبحانه می خوردیم سنگینیه نگاههای اشکان و روی خودم حس می کردم ولی توجهی بهش نمی کردم زیادی هیزبازی در میاورد.

بعد از صبحانه هم سوار ماشین شدیم و مستقیم به طرف شمال حرکت کردیم قرار بود بریم ویلای بابای نفیسه اینا اصلا دوست نداشتم با اشکان روبرو بشم ای کاش منو سارا و پریسا میرفتیم ویلای ما ولی حیف که نمیشد یه جور توهین به حساب میومد؛ خدا عاقبتمونو با این اشکان به خیر کنه.

@ایدا رشید

ویرایش شده توسط آتنا شکاری
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۳

وقتی به ویلا رسیدیم،سرایدار درو برامون باز کرد و ما داخل رفتیم و از ماشینا که پیاده شدیم، خواستم از صندوق عقب چمدونمو بردارم که دستی دراز شد وقتی برگشتم اشکان و دیدم که با لبخند زشتی داشت بهم نگاه میکرد:

_اجازه بدید واستون بیارمش نواز خانوم.

_نه ممنون میارم خودم.

اینو گفتم و چمدونم رو برداشتمو به طرف در رفتم؛ویلای زیاد بزرگی نبود جمعا چهار تا اتاق داشت که دو تاش بالا و دوتاش پایین بودن قرار شد دخترا بالا بخوابن و پسرا هم پایین اتاقی که دخترا انتخاب کرده بودند روبه دریا بود و خیلی هم پر نور بود اتاق خودمم توی ویلای خودمون رو به دریا بود.وارداتاق که شدم دو تخته دو نفره دیدم که جدا از هم هر کدوم به یک طرف گذاشته شده بود.

_خوب بچه ها حالا که ما شش نفریم بهتره که تختا رو کنار هم بذاریمو بهم بچسبونیمش اون طوری هم واسمون خوب میشه همم جدا نمیخوابیم.

با حرف من بچه‌ها قبول کردن که تختارو کنار هم بذاریم؛چون هممون ریزه میزه بودیم،راحت تو تخت جا می‌شدیم.لباسامونوکه عوض کردیم، به مامان زنگ زدم و خبر رسیدنمو بهش دادم و گفتم که خودش به بابا بگه به ارنواز هم که توی راه زنگ زده بودم.بعداز حرف زدن،با مامان با دخترا تصمیم گرفتیم که برای ناهار ماکارونی درست کنیم هرکدوم سراغ یک کار رفتیم و منم مشغول درست کردن سالاد شدم زیادی بلد نبودم غذا درست کنم ولی غذا درست کردن و دوست داشتم بعد از اینکه ناهارمون رو خوردیم کمی نشستیم و تصمیم گرفتیم که استراحت کنیم تا برای رفتن به گردش و تفریح انرژی داشته باشیم با دخترا راهی اتاق شدیم و به ترتیب(نفیسه،پریسا،من، سارا،نگار و مهدیس)روی تخت دراز کشیدیم و کمی خوابیدیم ساعت شش عصر بود که به زور بیدارم کردن،پایین رفتیم و با پسرا نشستیم و قهوه خوردیم بعد از قهوه حاضر شدیم و به طرف بازار حرکت کردیم بادختر و جلو بودیم و پسرا پشت سرمون داشتن می اومدن

 

@ایدا رشید

ویرایش شده توسط آتنا شکاری
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت۱۴

_بابا خسته شدم دخترا بس کنید یکیشو انتخاب کنین بریم دیگه.

چهل و پنج دقیقه بود که دخترا توی مغازه لوازم بدلیجات فروشی وایساده بودن و برای خودشون بدلیجات انتخاب می‌کردن ولی اونقدر تنوع زیاد بود که نمی دونستن چی بخرن من که همون اول نیم ستی خریدم که اسم اول خودم بود یه دونه هم گردنبند سنگی که مدل فیروزه بود خریدم ولی اینا لفتش میدادن.

پسراهم دیگه صداشون در اومده بود ولی خوب باید صبر می کردن.

 

«آرتان»

 

_قربان یک خبری دستمون رسیده.

_چه خبری زودبگو؟

_قربان بچه ها ردشو تو راه شمال زدن.

_ناصر اونو برام بیار فقط اینو بدون که سالم می خوامش.

_چشم قربان الان راه میوفتیم.

_خوبه وقتی رسیدین اونجا و گیرش آوردین بهم زنگ بزنین.

_اطاعت آرتان خان.

«نواز»

 

هوف.

بالاخره دست از خرید کردن کشیدیم و به خونه برگشتیم شام رو که خوردیم همه به طرف اتاق ها رفتیم و خوابیدیم.

امروز بارون شدیدی می باره برای همین بیرون نرفتیم و قرار شد که فردا بریم جنگل و شب رو اونجا بمونیم.

دیگه اعصابم خورد شده کم مونده از حرص بترکم،اشکان بیشعور هر کجا که من میرم باهام میاد و خودشو لوس میکنه خرس گنده بهش اصلاً اعتماد ندارم و یه جورایی مشکوکم.

خیلی پسر بیشعوریه دیروز که با هم بودیم جلوی همه نفیسه رو مسخره کرد و از همه چیش ایراد گرفت نفیسه هم از حرص برگشت و چنان بهش سیلی زد که توی دلم گفتم دمت گرم قربون دستت حقت بود پسره عوضی انگاری خودش چه تحفه‌ای هست که برای بقیه هم ایراد میزاره کاش یه روزم از همون سیلی من بهش بزنم و کمی دلم خنک شه‌.

 

@ایدا رشید

ویرایش شده توسط آتنا شکاری
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۵

برای شام تصمیم گرفتیم که پیتزا سفارش بدیم،پسراهرکدوم یه طعمی سفارش دادن ولی منو بقیه دخترا پپرونی سفارش دادیم وقتی شام و خوردیم به اتاق رفتیم و فیلم ترسناک گذاشتیم،نفیسه پاپ کورن رو آماده کرده بود و نگار و مهدیس تنقلات خرید بودنوسارا هم تخمه خریده بود.اتاقمون رو قفل کردیم و پای تلویزیون نشستیم؛ هر دقیقه که می گذشت بیشتر احساس ترس میکردم دخترا که همشون جز من و مهدیس سراشونو کرده بودن زیر پتو ولی من و مهدیس انگار که زورمون کرده باشن،هم نگاه می کردیم همم از ترس داشتیم سکته می کردیم.

فیلم که تموم شد نشستیم به حرف زدن و درد و دل کردن،دخترای متاهل توی جمعمون نگار و مهدیسه که با هم دختر خاله هستن،رشته هاشونم رزیدنت زنان زایمانه (شوهراشون ارسلان و کامرانه که باهم توی یک دانشگاه درس میخوننو رزیدنت جراح مغزن.ارسلان داداش کوچیک استاد تهرانیه و با کامران هم سنه و هر دوشون بیست و هشت سالشونه.)پریساهم که با پسرخالش نامزد کرده بود.بیشتر از مهدیس و نگار سوال می پرسیدیم و اونا هم بعضی وقتا با خنده بعضی وقتا هم با خجالت جوابمون رو می‌دادن. 

من زیاد شنونده بودم و حرف نمیزدم تموم فکرو ذکرم به یک کلمه بود «عشق».

 ازش چیز زیادی نمی دونستم ولی با گفته های نگارومهدیسوپریسا:اگه اون کسی که عاشقش باشموببینم، دست و پاهام میلرزه،قلبم تالاپ تولوپ میکنه،ضربان قلبم بیشتر میشه و این حرفا ولی برای من اصلا اتفاق نیفتاده و تجربشو ندارم. دختراگفتن هر وقت که تجربه کردم این اتفاقا میافته ولی من چشمم به این چیزا آب نمیخوره بعد از کمی حرف زدن جامونومرتب کردیم و خوابیدیم که صبح بریم خرید.

وقتی بیدار شدیم بعد از صبحانه به طرف مرکز خرید رفتیموچندتا تنقلات خریدیم. برای ناهارهم کباب سفارش دادیم،چون می‌خواستیم زود به جنگل برسیم،غذاهامونو نگه داشتیم که وقتی رسیدیم بخوریم.

 به جنگل که رسیدیم جایی رو برای نشستن انتخاب کردیم تا وقتی بخوایم شب اونجا بمونیم،جامونو هی عوض نکنیم.

ناهارمون رو که خوردیم کمی نشستیم و بعد از حدود نیم ساعت با دخترا برای چرخ زدن توی جنگل رفتیم ارسلان که با پسرا مشغول فوتبال بازی بود ما رو که دید با صدای بلندی گفت که زیاد دور نشیم و زود برگردیم.

کمی توی جنگل قدم زدیم و وقتی خواستیم برگردیم اشکانودیدم که با عجله به طرف ما میاد وقتی نزدیکمون رسید:

_نواز خانوم میشه چند دقیقه وقتتو بگیرم؟

وقتی این حرفو زد، بچه ها با تعجب به من نگاه کردنوصورت عصبانیموکه دیدن،زیر زیرکی شروع به خندیدن کردن.

_ببخشید آقا اشکان ولی من کار دارم؛باید به کارهام برسم.

_لطفاً نوازخانم فقط دو دقیقه وقتتو میگیرم.

 

@ایدا رشید

ویرایش شده توسط آتنا شکاری
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت۱۶

با خودم گفتم نواز برو ببین چی میخواد بگه باهاش اتمام حجت کن و بهش بگو که دست از سرت برداره. آره بهترین کار همینه برو باهاش حرف بزن.

_خیلی خوب ولی فقط زودتر حرفاتونو بگین چون من وقت زیادی ندارم.

 گفت که کمی دورتر از بچه ها باشیم منم قبول کردم از بچه هادورباشیم که آقا بتونه حرفاشو بزنه اونقدر دور شدیم که دیگه نتونستم بچه‌ها رو ببینم.وقتی ایستادیم:

_خوب چیا میخواستید بهم بگین لطفاً بگین که برم.

یه لحظه عصبانی شدوبا عصبانیت گفت:

_یعنی اینقدر غیرقابل تحملم که نمیتونی برای ده دقیقه تحملم کنی؟

_نه به خاطر اون نیست (آره جون عمم) من عجله دارم باید برم به کارم برسم.

_خیلی خوب پس میرم سراصل مطلب نواز تو چرا بهم محل نمیزاری؟

_ببخشید؟! مگه باید محل میذاشتم؟مگه با هم چه صنمی داریم که باید بهتون محل بزارم؟

_خودتم خوب میدونی که به خاطر تو اومدم به این مسافرت.

_مگه من گفتم که بیای؟! من اصلا دوست ندارم باهات حرف بزنم بهت اعتماد ندارم شنیدی؟ ازت خوشم نمیاد دست از سرم بردار.

_ولی من تورو دوست دارم و اینو بدون که تو برای من میشی.

_عه! نه بابا. کنجکاوم که چطور اینکارو می کنی زمانی که ازت متنفرم؟!

اشکان که عصبانی بود با این حرفم بیشتر عصبانی شد و به طرفم هجوم آورد چونمو تو دستش گرفت؛خواستم ازش فاصله بگیرم که فشار دستشو بیشتر کرد و خودشو بهم چسبوند.

_ببین چی دارم بهت میگم خانوم کوچولو تو مال منی و اینو بدون هر کس که بخواد بهت نزدیک شه زندگی تورو نابود می کنم شنیدی ؟ها؟

جمله آخرش و چنان عربده ای زد که گوشم زنگ خورد؛به خودم که اومد محکم هولش دادم ولی چون هیکلی بود یه کوچولو ازم فاصله گرفت برای همین کمی عقب رفتمو بافریاد گفتم:

_تو کی هستی؟ ها ؟کی هستی که سر من داد میزنی و به من زور میگی؟هه... تو... تو زندگی منو نابود می کنی؟ بپا زندگی خودت نابود نشه. الانم گورتو گم کن که اصلاً نمی خوام صورت نحستو ببینم.

این حرفو که زدم خواست به طرفم حمله بکنه که منصرف شد و برگشت و به طرف بچه ها رفت.

منم کمی اونجا موندم تا حالم خوب شه حدود ده دقیقه که موندم به طرف بچه ها خواستم قدم بردارم ولی هنوز قدم اول رو برنداشته بودم که یک نفر از پشت منو بغلش گرفت و کنار گوشم گفت:

_خوب بخوابی...

بعدش دستمالی جلوی دهنم گرفت. خواستم با پام بزنمش که منو محکم گرفت هر چقدر تلاش کردم نشد و درنتیجه چشمام بسته شد و بیهوش شدم وبعدش سیاهی مطلق...

 

@ایدا رشید

 

ویرایش شده توسط آتنا شکاری
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۷

آروم لای چشمامو باز کردم... همه چیزو تار میدیدم؛چندبار که چشمامو باز و بسته کردم دیدم واضح تر شد

 با ترس به اطرافم خیره شدم... اینجا دیگه کجاست؟!.. اتاق خیلی قشنگی بود ولی یه لحظه که به خودم اومدم فهمیدم که چه خاکی تو سرم شده...

رفتن به جنگل،دعوا کردن با اشکان، رفتن اشکان،صدای اون مرد و در نتیجه بیهوشی من. دیگه چیزی یادم نمیاد تا الان که چشامو باز کردم و میبینم توی اتاق خوب و تمیزیم.

دست و پاهام بسته بودن... وای خدای من منو دزدیدن؟!.. آب دهنمو قورت دادم و خواستم داد بزنم که در باز شد...از ترس داشتم میلرزیدم وقتی نزدیک تر شد و صورتشو دیدم، یه لحظه نشناختمش ولی کمی که به مغزم فشار آوردم چشمام تا آخرین حد گشاد شد هم تعجب کرده بودم همم اصلاً باورم نمیشد آخه یعنی چی... چطور ممکنه؟!

با اخم داشت نگام می‌کرد.

_منوشناختی؟!فکر می‌کردی که دیدارمون اینطوری باشه؟

پوزخندی زد و گفت:

_از این اتاق خوشت میاد؟ فقط مختص تو گفتم آماده کنن.

خدای من این مرد چی داره میگه؟!

 وقتی بهم نگاه می کرد از ترس چهار ستون بدنم میلرزید چشماش به حدی سیاه بود که انگار توش غرق شدی و من از اون چشماوحشت داشتم.

_واسه چی منوآوردین اینجا؟

جوابمو نداد ولی بطرفم اومد از ترس سرم رو انداخته بودم پایین که دیدم داره دستامو باز میکنه تعجب کردم ولی چیزی نگفتم که یکدفعه دیوونه نشه و بازم دستامو نبنده بعد از این که دستامو باز کرد، روبروم ایستاد...از صندلی بلند شدم ولی چون از من قدش خیلی بلند بود،مجبور شدم سرم رو ببرم بالا کاری نمیکرد ولی همون نگاهش کافی بود که زهر ترک بشم.وقتی دید که دارم نگاش می کنم و از رو نمیرم دندوناشو به هم فشار داد و از بینشون غرید:

_بشین رو صندلی

_اول جوابمو...

عربده کشید:

_گفتم بتمرگ سرجات.

با ترس نگاش کردم و بعدش با خودم گفتم بس کن نواز هیچ غلطی نمیتونه بکنه.

_نمیشینم.توکی هستی که بهم می گی بشین؟ با چه حقی منو آوردی اینجا؟ مگه با تو نیستم روانی؟

صورتش مثل لبو سرخِ سرخ شده بود.

 

@ایدا رشید

ویرایش شده توسط آتنا شکاری
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت۱۸

یک دفعه ناغافل هولم داد چون انتظارشو نداشتم شوت شدم روی زمین ولی قبل از این که سرم به زمین بخوره دستمو گذاشتم روی زمین دستام درد گرفتن دیگه کافیه هی هیچی بهش نمیگم منو دزدیده حالا دو قورتونیمشم باقیه؟!

_چه خبرته؟ هار شدی به سلامتی؟

با خشونت و عصبانیت جلوم زانو زد و با دستای مردونه زوریش که مثل هرکولا بودن یقمو گرفت و به طرف خودش کشید.

یه لحظه انگار روح از بدنم خارج شد ولی به روی خودم نیاوردم که فکر نکنه خبریه.

داشتم نگاش میکردم که یک دفعه همچین داد زد که گفتم الان پرده گوشام پاره شد.

_خفه شو دختر. اگه این زبون دراز تو خودم کوتاه نکردم که یاد بگیری دیگه نباید از این غلطا بکنی اسمم آرتان نیست.

با ترس و لرز گفتم:

_ولم کن...همینی که هست... برای چی منو آوردین اینجا؟ انقدر سخته که جواب منو بدین؟

پوزخند مسخره ای زد انگار که فهمید ترسیدم البته انقدر تیز بود که بفهمه وگرنه من اصلاً ترسمو نشون نمیدادم.

سرشو کمی جلو آورد و درست کنار گوشم گفت:می‌دونم چیکارت کنم.

وقتی این حرفو زد بیشتر ترسیدم خدای من اگه بهم دست درازی کنه چی؟ اگه منو بکشه چی؟از ترس دهنم خشک شده بود و چیزی نمی تونستم بگم اونم که دید چیزی نمیگم با حرص یقمو ول کرد بلند شد و ایستاد.

چند دقیقه که گذشت یهو وسط اتاق ایستاد و کاملا خونسرد نگاه سردشو بهم دوخت و با لحن خشکش بهم گفت:

_با اشکان زاهدی چه ارتباطی داری؟

اولش نفهمیدم چی شد برای همین گیج و منگ پرسیدم:هان؟!

عصبانیتش داشت کنترل می‌کرد که نزنه تو دهنم.

_پرسیدم که با اشکان زاهدی چه ارتباطی داری؟ بهتره بهم راستشو بگی وگرنه خودم میفهمم ولی برای تو خیلی بد میشه.

_ولی من نمیفهمم من با اشکان زاهدی هیچ ارتباطی ندارم.اصلا تو به چه حقی...

_خفه شو و حرف اضافه نزن فقط به من بگو که چه ارتباطی باهاش داری؟

_یعنی چی مگه آدم نیستی که زبونمو نمیفهمی؟ میگم هیچ ارتباطی باهاش ندارم.

صبرش سر اومد و با دو قدم خودشو بهم رسوند و جلوم ایستاد و کمی عقب تر رفتم تا بتونم ببینمش لامصب عین درخت چنار بلند بود هیکلشم خیلی چهارشونه و عضلانی بود که خشن‌تر نشونش میداد توی همین فکرا بودم که گلمو چسبید و به دیوار کوبید...

 

@ایدا رشید

ویرایش شده توسط آتنا شکاری
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت۱۹

انگشت اشاره اش رو به سمتم گرفت چشماش سرخ وفکش منقبض شده بود‌.

بلند غرید و عربده کشید:

_پس چرا با اون کثافت عوضی بودی؟! ها؟ فکر کردی من خرم؟

تموم مدت که داشت عربده میکشید چشمامو بسته بودم از تن صداش جذبه ای که داشت تنم می لرزید.

چشمامو روی هم فشار دادم و بلند گفتم:

_خ...خب...آره میشناسمش ولی باهاش هیچ ارتباطی ندارم..‌ بس کن دیگه سر من داد نزن.

با ترس چشمامو باز کردم دیدم که با اخم و عصبانیت و چشمای سرخش داره نگام میکنه دید که دیگه حرف نمیزنم دستاشو از گردنم برداشت و به طرف در رفت تو درگاه که ایستاد در رو جوری محکم به هم کوبید که زهر ترک شدم.

«آرتان»

 

_چشم از این اتاق برنمی‌داری.

_چشم قربان.

_به دوتا از بچه ها هم بگو که زیر پنجره ی اتاق کشیک بدن و هر صدایی حتی صدای پر زدن پرنده روهم بهم گزارش بدن.

_اطاعت قربان... ولی خب قربان اینکه یه دختره نمیتونه که از اینجا با این همه بادیگارد فرار کنه.

نگاه جدیمو که دید ساکت شد و سرش رو انداخت پایین.

به طرف پله ها که رفتم زیبا رو دیدم که روی مبل نشسته. به سالن رفتم؛ پشتش به من بود و داشت قهوه می خورد کمی مکث کردم و با سرفه کوتاهی اونو متوجه خودم کردم،وقتی منو دید با لبخندی جلو آمد و گونمو بوسید.

_سلام عشقم

_سلام. برای چی اومدی؟ مگه نگفتم وقتی میخوای بیای زنگ بزن؟

زیبا لبخندشو خورد.

_مگه داری جایی میری آرتان؟

_یک کار مهمی دارم باید برم.

_ولی من اومده بودم که تورو ببینم.

_خوب که چی؟ مگه الان ندیدی؟ برو خودم بهت زنگ میزنم.

_باشه عزیزم پس الان میرم ولی منتظر زنگت میمونم.

_باشه. فعلا

بعدش به طرف در رفتم قرار بود محموله بزرگی از ترکیه به ایران بیاید و منم باید میرفتم.

✦✦✦✦

_کلثوم خانوم؟

_بله آقا؟

_اونو بیاریدش پیش من.

_چشم آرتان خان همین الان میارمش.

«نواز»

 

توی اتاق نشسته بودم و داشتم به خونوادم فکر می کردم الان فهمیدن که من نیستم؟ چیکار میکنن؟

داشتم همین طوری فکر می کردم که در اتاق باز شد و خدمتکاری اومد تو.

_سلام خانوم ببخشید آقا می خوان شما را ببینن.

_من هیچ حرفی با آقاتون ندارم برو بهش بگو که نمیاد.

_خانم لطفاً اگه نرید آقا منو تنبیه می‌کنن.

دلم واسش سوخت نمی خواستم به خاطر من کسی اذیت بشه.

_هوف.باشه بریم.

با هم به طبقه پایین رفتیم تا سالن منو همراهی کرد ولی وقتی نزدیک سالن رسیدم،از من جدا شد دیدمش که روی مبل سلطنتی نشسته و با اخم به من خیره شده با دستش به مبل رو به روییش اشاره کرد منم چون کنجکاو شده بودم که چی میخواد بگه نشستم.

 

@ایدا رشید

ویرایش شده توسط آتنا شکاری
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت۲۰

 

کمی به طرفم خم شد و با صدای ترسناکش بی مقدمه ازم پرسید:

_در مورد اشکان زاهدی هرچی که میدونی بگو.

یک لحظه تعجب کردم ولی بعدش به خودم اومدمو پرسیدم:

_چی بگم؟

_گفتم هرچی که ازش میدونی بگو.

_چیز زیادی ازش نمیدونم یه آدم فوق العاده هیزیه،پسر تقریباً بیست و پنج_بیست و شش ساله،مهندس الکترونیک... و... آهان رنگ چشما هم خرمایی.

با اخم سرشو تکون داد.

_خب بقیش؟!

بی خبر از همه چی شروع کردم به گفتن:

_خب چون اندام و هیکل خوبی داشت دخترا واسش سر و دست می شکستن.

با صدای عصبانی گفت:

_اینا رو فهمیدم بقیه اش رو بگو.

_خب منم دارم میگم دیگه.

پوف کلافه ای کشید و گفت:

_خیلی خوب ادامه بده 

_هیچی دیگه همین  

یه جوری عصبانی شد و عین فنر از جا بلند شد و داد زد:

_منو مسخره می کنی؟ یه مشت چرت و پرت تحویل من میدی؟

_مگه من چی گفتم همونایی رو که میدونستمو گفتم.

_خیلی خوب. خفه شو برو تو اتاق چون اگه تو دست و پام باشی یه بلایی سرت میارم.

از ترسم سریع پا به فرار گذاشتم و به طرف اتاق رفتم.

«آرتان»

 

به طرف اتاق آردا رفتمو در زدم و وقتی صدای بفرمایید شنیدم و باز کردم آرام رو هم دیدم که کنار آردا نشسته.

 وقتی منو دید به طرفم اومد و بغلم کرد بهترین حس دنیا بود بغلش مهربون بود مثل مادری بود که داره بچشو بغل میکنه.

_چیکار دارین میکنین؟

_هیچی داریم فیلم میبینیم.

_تو خوبی آردا؟

_خیلی خوبم آرتان.

_خوبه.دارم میرم بیرون جایی نرین.

به طرف در که رفتم،آرام صدام زد:

_داداش!

_بله عزیزم؟

_داداش میتونم ازت یک سوال بپرسم؟ کمی اخم کردمو جواب دادم: بپرس عزیزم.

_داداش کسی رو که این بلا رو سر آردا آورده بود پیدا کردی؟

با انگشتم بینیشو کشیدم و گفتم:

_شما دوتا با این چیزا کاری نداشته باشین خب؟ به فکر خودتون باشین.

_داداش نگرانتیم

_میدونم ولی من زمانی حالم خوبه که شما دوتا حالتون خوب باشه خب؟

_باشه داداشی.

 سر هردوشونو بوسیدم و از اتاق بیرون اومدن من باید هر طور که بود همه چیزو می فهمیدم به هر قیمتی که شده حتی اگه بشه با کشتن اون دختر چموش و گستاخ.

ولی باید آرامو آردارو هم دور میکردم نمی‌خواستم صدمه ای ببینن،تصمیم دارم بفرستمشون خارج نمی‌خوام هیچ اتفاقی واسشون بیوفته.اونا تنها یادگاری من از اون اتفاق شوم بودن.

 

@ایدا رشید

ویرایش شده توسط آتنا شکاری
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۱

 

خدایا دو روزه که اینجام... دارم دیوونه میشم این پسره هم انگار که زبون آدمیزاد حالیش نیست هی بهش میگم بابا به خدا من چیزی نمیدونم میگه دروغ میگی ولی خوب راستش من جریان خواستگاری اشکانونگفتم یعنی دلیلی نمیبینم که بگم به اون ربطی نداره. روی تخت چمپاته زده بودمو داشتم به خونوادم فکر می‌کردم دلم براشون تنگ شده بود؛وقتی سارا اینا فهمیدن نیستم چیکار کردن؟ حتماً سارا و پریسا سکته رو زدن.

همش تقصیر اشکانه.پسر بیشعور حتما یه کاری کرده که دنبالشن ولی آخه چه ربطی به من داره؟ منوچرا دزدیدن؟ یه چیزی این وسط درست نیست اصلاً درست نیست.

می خوام از اینجا برم ولی نمیدونم چطوری!.. باید یک راه برای فرار پیداکنم نمیتونم همینطوری دست رو دست بذارم که هر بلایی دوست داشتن سرم بیارن.

صبر کن ببینم!.. آره!..اینه... پیدا کردم که چطور از این خراب شده فرار کنم فهمیدم..

«آرتان»

 

_سلام آرتانم میدونستم زنگ میزنی.

_خوبه که میدونی. به بابات زنگ زدم جواب نداد بهش بگو فردا شب توی خونم مهمونی کوچکی ترتیب دادم اگه بیاین خوشحال میشم.

باخوشحالی پشت تلفن گفت: 

_حتماً عزیزم. مرسی که دعوتمون کردی. 

_پس تا فردا فعلاً‌...

نزاشتم چیزی بگه و قطع کردم حوصله حرف زدنشو نداشتم.

بعد از مهمونی فردا آرام و آردا رو میفرستم انگلیس که یک مدت دور از همه باشن نمیخوام خطری براشون ایجاد بشه بعد از اینکه کارم تموم شد برشون می گردونم پیش خودم... آره این بهترین کاره.

«نواز»

 

بعد از ظهر بود روی تخت نشسته بودمو داشتم با موهام بازی میکردم که صدای باز شدن در رو شنیدم سیخ سر جام نشستم 

کلثوم خانم اومد تو خانم خوب و مهربونی بود. دوسش داشتم...به طرفم اومد و گفت:

_خانوم جان آقا می خوان باهاتون حرف بزنن.

زیر لب طوری که نشنوه گفتم: پسره بیشعور هی دستور میده ولی چاره ای ندارم حیف که ازش میترسم حیف... بلند شدمو به طرف پایین رفتم.

 

@ایدا رشید

ویرایش شده توسط آتنا شکاری
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲۲

پایین پله ها که رسیدم دیدمش... روی صندلی همیشگیش نشسته بود.

به طرفش که رفتم اشاره کرد بشینم.

روبروش نشستم تاخواست حرفی بزنه گفتم:

_اگه میخوای بازم ازم درباره اشکان سوال بپرسی خودتو خسته نکن چون من...

وسط حرفم پرید و با صدای بلندی گفت:

_ساکت شو ببین چی دارم میگم اینجا نیستی که ازت در مورد اشکان بپرسم‌... این جایی که بگم فردا شب توی خونم مهمونی گرفتم... اگه فقط بشنوم که چموش بازی در آوردی،صدات درآمد،بخوای زرنگی کنی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی...

از تهدیدی که کرد خیلی ترسیدم ولی خودمو نباختم و بی پروا توی چشماش نگاه کردم و گفتم:

_نمیتونی منو تا آخر عمر اینجا زندانی کنی من از اینجا میرم به هر قیمتی که شده...

پوزخندی زد و گفت:

_امتحانش ضرر نداره... کلثوم خانوم ببرش تو اتاق.

به طرف اتاق که رفتم،کلثوم خانم در و بست و قفل کرد من هم روی تخت نشستم و مشغول فکر کردن شدم و چیزای توی ذهنم جرقه زد...

✦✦✦✦

امشب،شب مهمونی بود و همه از صبح به تکاپو افتاده بودن اتاقم قفل بود ولی صداهایی از پشت میومد که نشان از حاضر کردن خونه بود.

برنامه ای که داشتم مطمئن نبودم که چطور پیش بره ولی برای رفتن هم باید ریسک میکردم خب...

خدمتکار که غذامو آورد، سریع کمی ازش خوردم تا برای فرار انرژی داشته باشم راه زیادی در پیش داشتم نمیدونستم کجام و فقط وقتی از پنجره بیرونو نگاه میکردم درخت میدیدم برای همین باید قدرت بدنیمو تامین میکردم...

 

@ایدا رشید

ویرایش شده توسط آتنا شکاری
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...

 

پارت۲۳

ساعت هشت رو نشون میداد و مهمونی شروع شده بود من امشب قرار بود از اینجا فرار کنم میترسیدم گیر بیفتم و اون تهدیدی که آرتان کرده بود حساب کار رو دستم آورده بود ولی خوب من نمی تونستم بمونم که هر کاری دلشون میخواد باهام بکنن.

در اتاق قفل بود و نمیتونستم فرار کنم ولی پنجره اتاق خیلی بزرگ بود و می‌شد فرار کرد قبلاً دیده بودمش قفل نبود ولی ارتفاعش خیلی زیاد بود راحت چهار متر می‌شد شاید هم بیشتر،ولی خوب تنها راه فرارم همین بود عوضیا فکر همه جاشو هم کرده بودن.

نمیتونستم همین طوری بپرم به احتمال زیاد اگه نمی مردمم دست و پام حتمامی شکست برای همین از کمد یک دست لباس کلفت پوشیدم و بقیه لباس هاروبه هم گره زدم اندازش بلند شد ولی نه اونقدر که میخواستم. چاره ای نبود به جز یه دونه ملحفه چیزی دیگه ای نبود برای احتیاط زیر تخت گذاشتمشو به طرف پنجره رفتم.

اه... لعنتی...زیر پنجره دوتا نره قول نگهبانی می‌دادن.

حالا من چطوری برم؟وای خدایا خودت کمک کن..‌.

همینطور داشتم توی دلم دعا می کردم که صدای یکی از نگهبانا توجهمو بهشون جلب کرد:

_رئیس الان سرش با مهموناش گرمه میگم بیاین ماهم یه دلی از عزا در بیاریم.

_نه...به نظرم نریم یهویی دیدی رئیس اومد برامون بد میشه.

_نترس بابا یکم جرات داشته باش ناسلامتی یه پنج سالی ازش بزرگتری مثلا... با این هیکلت قدِ خرم چیزی حالیت نیست.

_خفه میشی یا بیام...

_خیلی خوب حالا بیخیال عشق و حالتوبچسب.

کمی سکوت اونجارو حاکم شد انگار داشت فکر می کرد توی دلم داشتم خداخدا میکردم که قبول کنه و انگار خدا هم طرف من بود.

_خیلی خوب بریم ولی باید زود برگردیم و خودت که میشناسیش بفهمه رفتیم سرمونو میبره.

_باشه... بیا بریم دیگه یه دختر این همه مراقبت نمی خواد که.

_خوب لابد رئیس یه چیزی میدونه که روش حساسه.

_خوب حالا...بریم...

✦✦✦✦

صدای قدم هاشونو شنیدم سرمو کردم بیرون. وای خدا رفتن... خدایا فدات بشم من...

دیگه موندنو جایز ندونستم و سریع به طرف تختم رفتم و از زیرش ملحفه رو بیرون کشیدم به تخت گره ی محکمی زدمو پنجره رو کامل باز کردم،وقتی از نبود هیچ کس مطمئن شدم از پنجره انداختمش بیرون.

وای خدایا خودت کمکم کن هیچ نصف ارتفاع رو هم رد نکرده بود.

باید میپریدم لباس کلفتی که پوشیده بودم نسبتاً بلند بود و مشکلی نداشتم شالمو روی سرم محکم کردم...وقتش بود.

چشمامو بستم و بدون نگاه کردن به پایین لب پنجره نشستم با دستایی که از استرس میلرزیدن،ملحفه رو گرفتم تو دستم سفت نگهش داشتم وخودمو از پنجره ول کردم.

وای خدا از هیجان و ترس داشتم سکته میکردم زیر پام خالی شده بود و ترسیده بودم.

چشمامو محکم فشار داده بودم و نفس های عمیقی می کشیدم آروم _آروم خودمو کشیدم پایین خیلی آروم ملحفه رو ول می کردم و سر می خوردم خیلی سخت بود. نمیدونم چقدر از راه رو رفته بودم ولی احساس می‌کردم که دارم به انتهای ملحفه نزدیک میشم باید چشمامو باز می کردم تا ببینم چقدر به زمین موندم به سختی چشمامو باز کردم. 

وای خدا...

فاصله زیادی با زمین داشتم و تقریباً هم به انتهای ملحفه نزدیک شده بودم. کمی هم که پایین تر رفتم بین زمین و آسمان موندم

انتهای ملحفه رو با دستم محکم گرفته بودم و داشتم به زمین نگاه میکردم

نواز چاره ای جز این نداری بپر...دیگه هرچه باداباد.

خب تا سه میشمرم و بعد میپرم.

یک... وای خدایا من میترسم نمیتونم.

دو... باید بتونم نمیخوام اینجا زندانی بمونم دلم برای خانوادم تنگ شده... اره...

من میتونم دستاتو ول کن...حالا

سه...

چشمامو محکم بستم و دستامو ول کردم... 

درد وحشتناکی رو توی پای چپم احساس کردم یه لحظه نفسمو بند آورد برای این که کسی صدامو نشنوه سریع دستمو روی دهنم گذاشتمو توی دلم فریاد خیلی بلند و دردناکی کشیدم اصلا نمیتونستم تکونش بدم ولی باید بلند میشدم باید تا نگهبانا نیومدن فرار می‌کردم وقتی نداشتم که نگاهی به پام بندازم. یک دفعه بلند شدمو دردش تا مغز استخونم رفت... فریادمو تو دهنم خفه کردمو به سمت در ورودی حرکت کردم...

 

@ایدا رشید

ویرایش شده توسط آتنا شکاری
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...