رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

رمان برای من باش | آتنا شکاری کاربر انجمن نودهشتیا


پست های پیشنهاد شده

پارت۲۴

«آرتان»

 

_هیچ کم و کسری که وجود نداره؟

_نه قربان همه چی اونطور که میخواستید حاضر شده.

_خوبه... میتونی بری.

_با اجازه آرتان خان.

مهمونی شروع شده بود و همه اومده بودن. توی اتاقم منتظر بودم که زیبا با پدرش بیاد...هه

فکر می‌کنه واقعا عاشقشم ولی نمیدونه که نقشه ها براش دارم،دختره ی عوضی.

دارم به هدفم نزدیک میشم بالاخره همه میبینن آرتان آریامنش کیه و چه کارایی میتونه بکنه.

همینطوری داشتم با خودم فکر میکردم که صدای چیزی رواز بیرون شنیدم به طرف پنجره رفتم و تا خواستم پرده رو بکشم،یک دفعه کسی تقه ای به اتاق زد و صدای ناصر اومد که برای وارد شدن اجازه می خواست:

_میتونی بیای تو 

داخل اتاق شد و دست به سینه به طرفم اومد:

_آرتان خان مهمونتون اومد.

پوزخندی زدمو رو به ناصر گفتم:

_خوبه بگو ازشون به خوبی پذیرایی بشه.

_چشم.بااجازه

بعد از رفتن ناصر لباس ما با یک تیشرت جذب مشکی،شلوار جذب کتان مشکی و کفش ها و ساعت مشکی عوض کردم رنگ مشکی را دوست داشتم جَذَبمو بیشتر می کرد.

حاضر که شدم از اتاقم خارج شدم و به طرف پله ها راه افتادم صدای موزیک میومد از پله ها آروم و محکم حرکت می‌کردم پایین پله ها که رسیدم با کمی اخم و اطرافمو دید میزدم که بازوم توسط کسی کشیده شد.

وقتی به طرف اون شخص برگشتم زیبا رو دیدم که با یه لبخند داره بهم نگاه میکنه.

کمی بهش خیره شدم لباسش خیلی کوتاه بود و یک آرایش فوق العاده غلیظ کرده بود.

_خوش اومدین

_ممنونم عزیزم.ددی اونجا نشسته میای بریم اونجا؟

با دستش به قسمتی که مسعود نامی نشسته بود اشاره کرد.

_باشه بریم 

با ذوق دستشو روی بازوم محکم کرد چیزی بهش نگفتم قطعا اگه هدفم مهم نبود الان دستش شکسته بود...

روبروی مسعود نامی ایستادم... دلم می خواست با یک گلوله مغزشو بترکونم

ولی نه آرتان...الان کمی هم صبر کن بالاخره وقتش میرسه.

با کمی مکث صدامو صاف کردم و گفتم:

_خوش اومدین.از دیدنتون خوشحال شدم

_ممنون آرتان جان باعث افتخاره پسر.

داشتم به سوال های مسخره زیبا جواب می دادم که دیدم ناصر از پله ها اومد پایین حتماً یه خبری شده بود وگرنه ناصر بدون دلیل نمیومد وسط مهمونی...

به طرف خدمتکار برگشتمو گفتم:

_از خانم و آقای نامی به خوبی پذیرایی کن مهمونای مهمی برام هستن.

_بله قربان.چشم.

به طرف زیبا چرخیدمو گفتم:

_من تا چند دقیقه برمیگردم.

_باشه عزیزم زود بیا فقط.

دختر ایکبیری انگار داره به پسرش میگه... وقتی کارم تموم شد میتونم باهاش چیکار کنم...

به طرف ناصر رفتمو با اخم گفتم:

_چی شده ناصر؟اتفاقی افتاده؟

_چیزه...قربان...اون...اون دختره...

_اون دختره چی بگو دیگه

_قربان فرار کرده.

از عصبانیت از چشمام گرد شد و خشم تمام وجودمو گرفت به چه جرأتی فرار کرده چطور از دست این همه نگهبان فرار کرده آخه؟

این حرفو با صدای بلند از ناصر پرسیدم:

_یعنی چی مگه اون همه نگهبان اونجا چه غلطی می کردند؟چطور از دسته نگهبانا فرار کرده؟ از در ورودی چطور رد شده آخه؟

_قربان یکیشون رفته بوده دست به آب یکیشونم...یکیشونم انگار...باچیزی به سرش زدن...سرش ترک برداشته.

با عصبانیت رو به ناصر گفتم:

_من اون دخترو سالم می خوام شنیدی؟ سالم می خوامش.

چشم قربان همین الان بچه ها رو میفرستم دنبالش...نباید زیاد دور شده باشه.

_تو همینجا بمون بعد از مهمونی آردا و آرام رو ببر فرودگاه خودم برای پیدا کردن اون دختر چموش میرم.

_هرچی شما بگین آرتان خان.

 

@زری بانو

ویرایش شده توسط آتنا شکاری
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲۵

«نواز»

 

خسته شده بودمو شدت درد پام بیش از اندازه بود و دیگه نمی تونستم راه زیادی برم.تا چشم کار می‌کرد درختای قلمی رو می دیدم. همه جا سرسبز بود.

نمی‌دونستم آخه مگه دیوونست که خونش وسط جنگله؟

اَه درد پامم نفسمو برید.

به یک درخت تکیه دادمو آروم روی زمین نشستم باید استراحت می‌کردم تا کمی انرژی بگیرم. تشنم بود و لبام از تشنگی خشک شده بودن. باید نگاهی به پا مینداختم

 کفشمو آروم و بادرد در آوردم و شلوارم رو بالا کشیدم

وااای... خدای من!..این چرا اینطور شده؟

انگار هم در رفته بود همم شکسته بود چون که سیاه شده بود و نمی‌تونستم تکونش بدم ولی وقت نداشتم که جابندازمش باید عجله می‌کردم.

حدود ده دقیقه گذشته بود و هوا نیمه تاریک بود.

خواستم بلند شم که صدای چیزی از لابه لای درختا توجهمو جلب کرد،یک لحظه ترسیدم و با کمک درخت بلند شدم با درد کمی راه افتادم صدای دارکوبی که به درخت می کوبید کمی از ترسم رو کم می کرد.

کمی از راه رفته بودم که از پشت صدای نفس های کسی رو حس کردم با ترس برگشتم که یک لحظه از ترس کپ کردم

یک گرگ سیاه بزرگ جلوم وایساده بود و نفس های عصبانی می کشید و از خودش صداهایی در می آورد عقب رفتم که دیدم پاهاشو کج کرد و بطرفم نزدیک شد. کمی عقب تر رفتم و از زمین دنبال چیزی گشتم که چشمم به چوب نسبتاً کلفتی افتاد.

آروم و با درد خم شدمو چوب رو برداشتم گرگ هم که انگار متوجه شده بود می خوام چیکار کنم به طرفم نزدیک تر شد و غرشی کرد.

یک قدم به گرگ نزدیک شدم ویکدفعه ضربه‌ای به سرش زدم؛چون دستام از ترس میلرزیدن نمیتونستم محکم بزنمش ولی باعث شد کمی گیج بشه.

منم وقتو هدر ندادم و با درد زیادی که توی پام پیچیده بود شروع کردم به دویدن. با وضع پام نمیتونستم سریعتر بدوأم سرعتم کم شده بود.

پشت سرمو نگاه نمی کردم ولی با صدایی که شنیدم وحشت کردم و به پشت سرم چرخیدم گرگ درست پشت سرم بود

نگاهم به پشت سرم بود و جلوم می دیدم که یکدفعه پام به سنگی گیر کرد و با مخ افتادم زمین

دستام داشتم میسوختن و درد پام اشکمو در آورده بود.گرگه درست نزدیک پام بودومن از ترس بدنم می لرزید و نمی دونستم چیکار باید بکنم...

با درد فجیعی که درست به همان پای ضرب دیدم پیچیده شد دیگه نتونستم صدامو کنترل کنم و فریاد خیلی بلندی کشیدم.

گرگ پامو بین دندوناش گرفته بود و فشارش میداد منم با هر فشاری که به پام می آورد فریادم هر لحظه بیشتر و بلندتر از قبل می شد.

خون زیادی از دست داده بودم و دیگه رمقی برام نمونده بود و هر لحظه فریادم آروم تر و ضعیف تر میشد. 

گرگ فشار آرواره هاشو روی پام بیشتر کرد منم با آخرین توانم فریاد کشیدم

_کمک!..

یک لحظه انگار همه‌ی صداها قطع شد حتی صدای دارکوبی که به درخت می کوبید هم اون لحظه قطع شده بود.

صداهای اطراف هم برام گنگ شده بود و چیزی نمی شنیدم فقط دردی رو حس می کردم که توی پام می‌پیچید

آخرین لحظه قبل از اینکه از حال برم،صدای انفجار چیزی را شنیدم و بعدش همه جا سیاه شد...

«آرتان»

 

_مهرداد همه آماده شدن؟

_اره.آماده شدن ولی آرتان هنوز بهم نگفتی موضوع از چه قراره ها...

_بعدا بهت میگم...فعلا بریم.

با بچه ها به طرف جنگل رفتیم و قرار گذاشتیم که همه متفرق شیم و دنبال اون دختر چموش بگردیم.

شاید سنگدل شده باشم شاید بی رحم باشم ولی مظلومیت و شجاعت اون دختر منو متعجب کرده بود برای همین کمی نگرانش بودم ولی بروزش نمی‌دادم.

حدود نیم ساعت بود که بچه ها مشغول گشتن بودند ولی هنوز پیداش نکرده بودیم.

من مطمئن بودم که اون اینجاست.

توی همین فکرا بودم که صدای فریاد ریزی توجهمو جلب کرد.

_مهرداد تو هم صدا رو شنیدی؟

_نه آرتان من چیزی نشنیدم.

به دنبال حرف مهرداد دوباره اون صدا اومد.

_الان چی؟ الان شنیدی؟..

_آره_آره الان شنیدم.

_صدا از این طرف میاد دنبالم بیاید.

خودم جلوتر از همه به دنبال صدا می‌رفتم و هر قدم که نزدیکتر میشدم صداها بلند تر و واضح تر می شد‌.

یک دفعه صدا قطع شد و دیگه هیچ صدایی نیومد.

مهرداد_خوب از اینجا به بعد باید جدا...

مهرداد هنوز حرفش و تموم نکرده بود که صدای بلند و واضح اومد

_کمک!..

مطمئن بودم یه چیزی شده،با قدم های بلند به طرف صدا رفتم و...

 

@K.Mobina

ویرایش شده توسط آتنا شکاری
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲۶

وقتی نزدیک صدا شدم کلتموآماده کردم و با یک حرکت جلوتر رفتم ولی با چیزی که دیدم از تعجب چشمام گرد شد...

باورم نمیشد...

دختر نیمه بیهوش افتاده بود و یک گرگ سیاه بزرگ کنارش بود و پاشو ببین دندوناش گرفته بود و با هر فشاری که به پاش می آورد دختر ناله ریزی می کرد.

اگه کمی هم دیر میکردم پاش توسط گرگ قطع می شد. سریع دست به کار شدم و اسلحمو سمت گرگ گرفتم و یک تیر درست توی شکمش زدم.

گرگ زوزه بلندی کشید و روی زمین افتاد مهرداد که کنارم ایستاده بود شوکه به صحنه‌ی روبروش نگاه می کرد...حقم داشت که شوکه بشه اگه به کسی که تازه از یک سفر برگشته بگی بیا باهام دنبال یک نفر بگردیم و اونو توی جنگل از بین دندان‌های گرگی نجات بدیم منم بودم شوکه میشدم...

سریع به طرف دختر رفتمو نبضشو گرفتم نبضش میزد ولی کند... روبه مهرداد گفتم:

_مهرداد سریع برگرد ویلا یکی از ماشینا رو بردار و با دو تا نگهبان برین این چیزایی که میگم تهیه کنید سریع...

_باشه...باشه فقط آرتان زنده میمونه؟

_ باید زنده بمونه

مهرداد سری تکون داد و سریع با دو تا نگهبان به طرف ویلا رفت. به پاش نگاهی انداختم وضعش خیلی خراب بود،جای دندونای گرگ زخم عمیقی شده بودن و پاش کبود شده بودو خونریزی زیادی داشت زود کراواتمو درآوردم و دور پای زخمش محکم بستم که ناله ریزی کرد به طرفش خم شدم و گفتم:

_آروم باش حالت خوب میشه فهمیدی؟باید خوب بشه...

چشماشو نیمه باز کرد و هق ریزی کرد رنگش حسابی پریده بود،معلوم بود که خیلی ترسیده بدنش خیلی میلرزید...

سریع و بغلش کردم و به طرف ویلا حرکت کردم.

«نواز»

 

صداهای اطرافم رو ضعیف می‌شنیدم پام میسوخت و نمیتونستم تکونش بدم...

به سختی چشمامو نیمه باز کردم... تار می دیدم... یک نفر بالا سرم بود و داشت یه چیزایی میگفت ولی نمی شنیدم بدنم میلرزید نمی تونستم چشمامو باز نگه دارم اذیت می شدم برای همین خواستم ببندم؛یک لحظه نفهمیدم چی شد که بدنم گرم شد و بوی عطر تلخی توی بینیم پیچید.

چشم باز کردم که دیدم توی بغل همون مردم مردی که خودش میخواست بکشتم ولی جونمو امروز نجات داد.

خودمو بهش نزدیک تر کردمو سرمو روی سینش گذاشتم،بوی عطرش خیلی خوب بود باید می ترسیدم باید ازش فاصله می گرفتم ولی نمی دونم چرا اون لحظه ازش نترسیدم...

«آرتان»

 

به خونه رسیدم و سریع به طرف اتاقم رفتم دخترو روی تخت گذاشتم و به طبقه پایین برگشتم به پایین که رسیدم مهرداد جلوی در بود.

_چی شد اون چیزایی که بهت گفتم رو خریدی؟

_آره همه چی تو این هست.

_خوبه.شاید به کمکت نیاز داشته باشم صدات میکنم.

منتظر جوابش نموندم و بسته رو ازش گرفتم و به اتاق برگشتم.

 از درد داشت ناله میکرد پیشونیش عرق کرده بود و این نشون میداد که درد زیادی داره تحمل میکنه... سریع از بسته سرمی درآوردمو به سختی به دستش وصل کردم

قیچی رو از کمد بیرون آوردم و بعد به طرف پاش رفتم کراواتمو که باهاش پاشو بسته بودم با قیچی بریدم و توی سطل زباله انداختم.

بهش نگاه کردم و دیدم که چشماش باز شده و با گیجی داره به اطرافش نگاه می کنه. نزدیکش رفتم،وقتی منو دید از ترس خواست بلندشه که نذاشتم و سرجاش خوابوندم ولی چموش تر و لجباز تر از این بود.

دستاشو گذاشته بود رو سینم و هولم میداد. نگاهی به پاش انداختم دوباره خونریزی کرده بود...

نه... این دختر آدم بشو نیست... 

با دادی که زدم دست از تقلا برداشت و با ترس به چشمام نگاه کرد...

 

@K.Mobina

ویرایش شده توسط آتنا شکاری
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲۷

_یه دو دقیقه آروم بگیر و وحشی بازی در نیار بازم پات خونریزی کرد...اَه

یه دستمال مخصوص برداشتم و محکم رو پاش فشار دادم که دادش در اومد

_وقتی بهت میگم خفه شو و سلیطه بازی در نیار برای همین میگم.

با ترس سرشو تکون داد.پاشو که توی دستم گرفتم بغضش ترکید و لبشو گاز گرفت. 

مچ پاش در اومده بود و استخوان ساق پاش هم شکسته بود گازگرفتگی گرگ هم که یه مسئله دیگه بود 

باید اول پاشو جا مینداختم بعدش بقیه کارارو می کردم. 

به طرفش رفتمو کنارش نشستم

_ببین درسته الان از دستت عصبانیم و دلم می خواد دندوناتو توی دهنت خورد کنم ولی نگه میدارم به وقتش الان باید کمکم کنی تا پاتو درمان‌کنم باشه؟...

با صدایی که از گریه بچگونه شده بود گفت:

_مگه دکتری؟...

_تو به این چیزا کاریت نباشه کاری که گفتم بکن...

بلند شدمو به طرف پاش رفتم...با ترس بهم خیره شده بود و همه کارامو زیر نظر داشت.

دستمال خونی رو کمی جلو کشیدم تا راحت تر مچ پاشو تو دستم بیگیرم. 

همینطور که داشتم پاشو برانداز میکردم صدای زمزمشو شنیدم و با تعجب بهش زل زدم چشماشو محکم بسته بود و داشت ذکر می گفت و از خدا کمک میخواست

نگاهمو ازش گرفتم و به پاش دوختم. 

سعی کردم آروم مچ پاشو توی دستم بگیرم ولی خب بازم دردش گرفت و صداش در اومد:

_آخخ... چه خبرته؟... یکم یواش تر اگه می خوای تلافی کنی روی پام تلافی نکن به حد کافی درد می کشم...خوشحال باش... اخخ

پاشو فشار محکمی دادم و بین دندونای جفت شده غریدم:

_بهتره دهنتو ببندی و حرف اضافه نزنی کاری نکن که اون یکی پاتم من ناقص کنم...

«نواز»

 

از تهدیدی که کرد راستش خیلی ترسیدم... میدونستم اینکارو میکنه... چهره اش هم نشون می‌داد بلوف نمیزنه پس تصمیم گرفتم حرف نزنم تا بدتر اذیتم نکنه

پامو که توی دستش بود کمی ماساژ داد... دردش تا مغز استخونم رفت ولی برای اینکه صدام بیش از حد درنیاد لبمو گاز گرفتم که مزه خونو تو دهنم حس کردم...

توی یه لحظه پامو روی تخت گذاشت و از اتاق بیرون رفت

 دو دیقه نگذشته بود که دوباره برگشت ولی پشت سرش هم یه نفر وارد اتاق شد و به طرفم اومد

مهرداد_سلام دختر خانوم...خوبی؟

_به نظرت من الان تو این وضع می تونم خوب باشم؟

مهرداد_ماشالله زبون درازم که تشریف داری!..

_شما مشکلی داری؟

مهرداد_من که نه ولی نمی دونم آرتان چرا تا حالا نتونسته زبونتو کوتاه کنه؟!

_شاید به خاطر اینه که من اصلا از آرتان خانتون نمیترسم...

پسری که فهمیدم اسمش مهرداده دستاشو به حالت تسلیم برد بالا و گفت:

_خیلی خب...من تسلیم...شما نزن مارو.

جوابشو ندادم... حال نداشتم جوابشو بدم ضعف داشتم. 

آرتان با یه دستمال به طرفم اومد و بهم گفت:

_دهنتو باز کن.

به حرفش گوش کردم و دهنمو کمی باز کردم،اونم دستمال رو بین دندونام گذاشت و گفت:

_به جای اینکه لب تو گاز بگیری و زخم کنی دستمالو گاز بگیر...

مظلوم سرم رو تکون دادم و جوری بهش نگاه کردم که دل خودم به حال خودم سوخت ولی می دونستم این سنگه دلش نمی سوزه...

مهرداد کنارم نشست و گفت:

_شرمنده دختر خانم ولی مجبورم برای چند دقیقه بغلت کنم.

و قبل از اینکه چیزی بگم محکم بغلم کرد جوری که دستام به بدنم قفل شد و حرکتی نتونستم بکنم...

 تا به خودم بیام درد وحشتناکی تو پام پیچید... از درد دستمالو که بین دندونام بود رو محکم فشار دادم و از ته دل جیغ زدم...

 

@K.Mobina

ویرایش شده توسط آتنا شکاری
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...

پارت۲۸

توی یه لحظه پامو روی تخت گذاشت و از اتاق بیرون رفت

 دو دیقه نگذشته بود که دوباره برگشت ولی پشت سرش هم یه نفر وارد اتاق شد و به طرفم اومد

مهرداد_سلام دختر خانوم...خوبی؟

_به نظرت من الان تو این وضع می تونم خوب باشم؟

مهرداد_ماشالله زبون درازم که تشریف داری!..

_شما مشکلی داری؟

مهرداد_من که نه ولی نمی دونم آرتان چرا تا حالا نتونسته زبونتو کوتاه کنه؟!

_شاید به خاطر اینه که من اصلا از آرتان خانتون نمیترسم...

پسری که فهمیدم اسمش مهرداده دستاشو به حالت تسلیم برد بالا و گفت:

_خیلی خب...من تسلیم...شما نزن مارو.

جوابشو ندادم... حال نداشتم جوابشو بدم ضعف داشتم. 

آرتان با یه دستمال به طرفم اومد و بهم گفت:

_دهنتو باز کن.

به حرفش گوش کردم و دهنمو کمی باز کردم،اونم دستمال رو بین دندونام گذاشت و گفت:

_به جای اینکه لب تو گاز بگیری و زخم کنی دستمالو گاز بگیر...

مظلوم سرم رو تکون دادم و جوری بهش نگاه کردم که دل خودم به حال خودم سوخت ولی می دونستم این سنگه دلش نمی سوزه...

مهرداد کنارم نشست و گفت:

_شرمنده دختر خانم ولی مجبورم برای چند دقیقه بغلت کنم.

و قبل از اینکه چیزی بگم محکم بغلم کرد جوری که دستام به بدنم قفل شد و حرکتی نتونستم بکنم...

 تا به خودم بیام درد وحشتناکی تو پام پیچید... از درد دستمالو که بین دندونام بود رو محکم فشار دادم و از ته دل جیغ زدم...

پسر بیشعور پامو جا انداخته بود‌...

حداقل قبل از اینکه میخواست جا بندازه یه ندایی میداد.

از شدت ضعف بدنم سست شده بود و چشمام بسته شده بودن.

میتونستم صداها رو بشنوم ولی نمی تونستم عکس العملی از خودم نشون بدم... 

بوی عطر تلخی توی بینیم پیچید و بعدش یه چیز شیرینی توی دهنم ریخته شد.

چند بار که تکرارش کرد حالم جا اومد و تونستم چشمامو باز کنم به طرفم خم شده بود و چنان اخم کرده بود که یه لحظه گرخیدم.

با اخم به چشمام نگاه کرد و گفت:

_پاتو جا انداختم الان باید زخمتو بخیه بزنم

نمی خواستم بخیه بزنه... زخم،عمیق بود ولی خب دوست نداشتم...اگه میخواستم بازم فرار کنم نمیتونستم با وجود بخیه پام بدوام برای همین چشمام رو مظلوم کردم و گفتم:

_نمیشه چسب کیتو استریپ(چسب مخصوص بخیه) بزنی؟

با صدای خشنش گفت:

_نخیر نمیشه زخم عمیقه تا بخیه نشه خوب نمیشه. 

بعدش بلند شد و از توی کمد چیزیی در آورد و به طرفم برگشت وقتی کنارم نشست وسایل بخیه رو دیدم... با چشمای لرزون بهش نگاه کردم که صداشو شنیدم:

_دستتو بیار جلو.

_ها؟!

_میگم دستتو بیار جلو...

_برای چی؟!

_میخوام بهت آمپول بزنم.

از ترس چشمام گرد شد و بغض کردم... از بچگی از آمپول وحشت داشتم به این سن رسیده بودم ولی نذاشته بودم که کسی بهم آمپول بزنه فقط یک بار زده بودم اونم تو بیمارستان.

_من امپول نمیزنم.

یک دفعه بلند شد و با صدای خشن و عصبانی گفت:

_آخه تو چقدر بی‌ملاحظه ای؟..الان وقت لجبازی و زبون درازی نیست بفهم.

_من لجبازی نمیکنم فقط نمیخوام آمپول بزنم.

به سختی جلوی خودمو گرفته بودم که نزنم زیر گریه.

مجبور بودم از راه با ادبی و مهربونی پیش برم باید غرورمو زیر پا میذاشتم.

_لطفاً بهم آمپول نزن...

 

@K.Mobina

ویرایش شده توسط آتنا شکاری
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲۹

«آرتان»

 

با لحنی که از شدت گریه تو دماغی شده بود ازم خواهش کرد که بهش آمپول نزنم 

راستش خیلی تعجب کردم... خب جای تعجب هم داره که یه دختر لجباز چموش بخواد خواهش کنه 

دلیلش چی میتونه باشه که نمیخواد آمپول بزنه؟ شاید میترسه... نه بابا آرتان چه ترسی ناسلامتی خودشم دکتره.

_ببین دختر جون صبر منم حدی داره... صبرمو امتحان نکن که اگه پر بشه برای خودت بد میشه... اعصابمو خورد نکن و بچه بازی هم در نیار...برگرد ببینم.

یک دفعه بغضش ترکید و مثل بچه ها شروع کرد به گریه کردن

پووف...

هق هق کنان سرشو بلند کرد و گفت:

_توروخدا...من...من... آمپول...نمی‌خوام...

باورم نمی شد که یک دکتر رزیدنت از یک آمپول اونقدری بترسه که به خاطرش اینطوری گریه کنه...اولین باری بود که چنین چیزی رو میدیدم

آرام هم از آمپول می ترسید ولی خب نه تا این حد... این دختر کلا همه چیزش متفاوت بود...

_ببین آروم میزنم خب؟حالا بخواب بزار کارمو بکنم...

با چشمهای تیله رنگش که قرمز شده بود بهم نگاه کرد و گفت:

نمیشه نزنی؟...

_نه نمیشه چون زخم عمیقه و احتمال عفونت داره برای همین باید این چرک خشک کن رو بزنم.

سرشو تکون داد و فین فین کنان خواست برگرده که بهش کمک کردم

شلوارشو کمی پایین کشیدم که آمپول رو بزنم...

یکدفعه برگشت... بهش نگاه کردم رنگش پریده بود و بدنش لرزش نامحسوسی داشت 

_برگرد و خودتو شل کن...خودتو سفت نگیر 

با ترس سرشو تکون داد و دوباره برگشت 

پنبه رو آغشته به الکل کردم و روی پوستش مالیدم برای محض احتیاط هم پامو آروم روی اون یکی پاش گذاشتم که تکون نخوره و آمپول به پوستش فرو کردم که صدای گریشو شنیدم...

«نواز» 

 

بعد از چند لحظه که برای من چند سال طول کشید آمپولو زد و تموم شد 

 با کمکش برگشتم... به طرف پام رفت و بعد از تمیز کردنِ زخم شروع به بخیه زدن کرد معلوم بود تو کارش حرفه ایه 

وقتی داشت بخیه میزد یک اخم کوچولویی کرده بود البته اون همیشه اخموعه

دردی رو حس نمی کردم ولی میدونستم بعد از اینکه بی حسی لیدوکائین(داروی بی حسی) بره دردم شروع میشه.

بخیه زدنش که تموم شد بلند شد تا دستاشو بشوره. 

نگاهش کردم انصافا اگه بخوام راستشو بگم قیافش جذاب بود و اندام خوبی داشت ولی زیادی وحشی بود

نواز خانوم شاید وحشی باشه ولی اون امروز جونتو نجات داد باید ازش تشکر کنی

نه بابا بیام تشکر کنم مرسی که منو دزدیدی و این بلارو سرم آوردی؟

خیلی خب حق با توعه ولی جونتو نجات داد

می خواست نده... مگه من گفتم که بیا نجاتم بده؟ اصلا چرا منو دزدید که الان نجاتم بده؟ حالا که اینطوره وظیفشه چشمش کور دندش نرم...

خیلی خب تو الان عصبانی هستی بعدا حرف میزنیم...

آره برو چون اعصابمو بدتر به هم میریزی

هووف...

مشغول حرف زدن با وجدانم بودم که صداشو شنیدم:

_اگه میخوای کمی استراحت کن اگه هم نمی خوای استراحت کنی جواب سوالای منو بده...

_نه خستم نمیخوام جواب سوالتو بدم به حد کافی امروز اذیت شدم می خوام استراحت کنم.

باشه ای گفت و اومد درست کنارم خوابید.

با چشمای پر از تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:

_چیکار داری می کنی؟

_کار خاصی نمیکنم فقط می خوام بعد از یک روز خسته کننده که به خاطر جنابعالی داشتم کمی استراحت کنم.

 

@K.Mobina

ویرایش شده توسط آتنا شکاری
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۳۰

_مگه دست و پاتو گرفتم و میگم استراحت نکن؟

 خب برو استراحت کن هر چقدر هم دلت میخواد بخواب ولی کنار من نمیخوام بخوابی

_محض اطلاعت جوجه اینجا اتاق منه و تو الان رو تخت منی

_خب من زخیم

لبش کش اومد ولی سریع جمعش کرد و گفت:

_چه ربطی داره؟ من با زخمی بودن تو چی کار دارم من می خوام بخوابم.

_باشه پس من میرم

بعد خواستم پاشم که مچ دستمو گرفت و محکم کشید جوری که نتونستم خودمو کنترل کنم و پرت شدم تو بغلش

سعی کردم از بغلش بیام بیرون ولی زورش بیشتر از من بود از یک طرف هم میترسم پامو تکون بدم

_ولم کن

_ولت کنم که باز فرار کنی؟

_احیانا اون‌چشمای قورباغه ایت نمیبینه پامو؟ایوای ببخشید یادم رفت...

اخماش رو تو هم کرد و گفت

_چی رو؟

_که تو چشمات به یه عینک ته استکانی نیاز داره

عصبانی شد و منو محکم به خودش چسبوند و گفت:

_ببین جوجه مراعات حالتو می کنم و چیزی بهت نمیگم... میخوای بری؟ باشه برو...

 ولی تضمین نمی کنم که وقتی از این در بیرون رفتی سالم بمونی میدونی چرا؟

 برای اینکه وقتی فرار کردی همه ی نگهبانایی که اونجا بودن رو تنبیه کردم الان همشون تو رو مقصر میدونن... 

 پس عوض این که اینطور بلبل زبونی کنی بهتره دختر خوبی باشی و همینجا بخوابی... بعدش پوزخندی زد و ادامه داد: 

نترس هیولا نیستم که بخورمت از تو بهتر و خوشگل تراشو دیدم و باهاشون بودم...

بعد از گفتن حرفش پشتشو کرد به من و چشماشو بست

ازحرفاش هم ترسیده بودم همم حرص میخوردم پسره ی بیشعور میگه من زشتم... پسرا آرزوشونه من بهشون یه نگاه کنم اونوقت این بهم میگه زشت...

 تلافیشو سرت میارم آرتان خان.‌.

 بی حسی پام داشت از بین می رفت برای اینکه دردشو نفهمم سعی کردم بخوابم که موفق شدم و چشمام بسته شد و به خواب رفتم...

«آرتان»

 

به طرفش برگشتم غرق خواب بود و آروم نفس میکشید.

از جام نیم خیز شدم و دستمو روی پیشونیش گذاشتم... کمی تب داشت

از جام بلند شدم و به طرف آشپزخونه رفتم یک حوله تمیزی برداشتم و دوباره به اتاق برگشتم.

 از روشویی کمی نَمِش کردم و روی پیشونیش گذاشتم پتویی که روش انداخته بودم نسبتا کلفت بود برای همین اون رو برداشتم و پتوی نازک تری روش انداختم بعد هم از اتاق بیرون رفتم.

از پله ها که پایین رفتم،مهردادو دیدم که روی مبل نشسته و داره تلویزیون تماشا میکنه

جلوتر که رفتم متوجه من شد و تلویزیون رو خاموش کرد

_خب... حالش چطوره؟

_بد نیست کمی تب داره فقط

_آرتان این دختر کیه؟اصلاچرا اینجاست؟!

_موضوعش مفصله...

_خب... میشنوم بگو...

 به مهرداد نگاه کردم،دوست صمیمیم بود از همه چیزم خبر داشت اخلاقش مثل من نبود اون... خیلی بهتر از من بود شاید اگه اون نبود من الان اینجا نبودم اون بود که تو روزای سختم مثل برادر کنارم بود و کمکم کرد بهش مدیون بودم.

_خب ببین...

شروع کردم به گفتن اتفاقاتی که توی این مدت افتاده بود...

وقتی همه چیز بهش گفتم و تموم شد با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:

_باورم نمیشه... یعنی فقط به خاطر این موضوع دختر بیچاره رو دزدیدی؟!..

_چیز ساده ای نیست مهرداد داشتن آردا رو می‌کشتن.

_این چه ربطی به این دختر داره آخه؟

 

@K.Mobina

ویرایش شده توسط آتنا شکاری
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۳۱

_ربطش اینه که این دختر با کسی که دستور داده بود اون بلا رو سر آردا بیارن یه رابطه ای داره و یک ربط دیگه داره که فعلا نمیتونم بهت چیزی بگم اول باید مطمئن باشم... 

_ خیلی خب باشه ولی آرتان تو که خودت میگی فقط دیدی با هم بودن خب... خب... شاید...شاید اصلا باهم دوستن شاید همکلاسیشه تو چرا بدون اینکه تحقیق کنی این کارو کردی؟

_ تو اون لحظه نمی دونستم باید چیکار کنم در ضمن من بازم بهش شک دارم تازشم گفتم که اول باید از چیزی مطمئن باشم بعد...

_خب حالا... اینارو ولش اسمش چیه؟

_نواز...نواز توکلی

_نواز توکلی...همم... به نظرم آشنا میاد... وایسا ببینم نکنه... نکنه...

_آره حدست درسته ولی مطمئن نیستم اول باید مطمئن باشم...

_آرتان مگه... مگه یه زمانی دکتر راستین با بابای تو دوست نبود؟

سرمو انداختم پایین و دستامو مشت کردم، گفتم:

_چرا دوستش بود اونم... اونم دوست بیست سالش.

_باید برش گردونی. فهمیدی آرتان؟ باید نواز رو به خانوادش برگردونی.

_همین فکر رو دارم ولی تا مطمئنم نشدم نه

_ هوفف. باشه ولی هرکاری میخوای بکنی سریع انجامش بده ممکنه دردسر بشه.

  _باشه. 

✦✦✦✦

 مهرداد رفته بود و منم داشتم به آراد و آرام فکر میکردم احتمالاً الان باید رسیده باشن انگلیس. به نظرم فرستادن اونا کار خوبی بود،اونجا براشون امن تره.

صدای گوشی منو از فکر خارج کرد

زیبا بود... هووف... دختره ی نچسپ 

حیف که مجبورم نگهش دارم...حیف 

_ بله زیبا.

_سلام عزیزم. خوبی آرتان؟

_خوبم. چی شده؟

_زنگ زده بودم بگم چرا دیشب رفتی و منو تنها گذاشتی؟

_کار واجبی پیش اومد مجبور شدم برم 

_حیف ددی میخواست باهات حرف بزنه

_درمورد؟!

_من چیز زیادی نمی‌دونم. بهتره خودت باهاش حرف بزنی.

_باشه. یه قراری میذاریم و حرف می زنیم.

_خیلی خب. پس من دیگه برم میبوسمت هانی فعلاً بابای...

حالم از این دختر به هم میخوره. 

این نامی حتما نقشه ای داره مردک عوضی دارم براش... همه چیز به نوبت...

امیدوارم که این دختر اون آدمی نباشه که دنبالشم در غیر این صورت چیزایی خوبی در انتظارش نیست.

بلند شدم تا کمی استراحت کنم و فکرم آزاد باشه... به طرف اتاقم رفتم

در رو که باز کردم چشمم بهش خورد 

آروم نفس میکشید. نمی‌خواستم بیدار شه و هی اعصابمو بهم بریزه ولی باید باهاش حرف میزدم 

نزدیکش شدم و تبشو چک کردم...تبش اومده بود پایین.

آروم بادستم تکونش دادم و صداش زدم 

_هی...دختر... بلند شو...

تکون ریزی خورد و ولی بیدار نشد.خوابش سنگینه...

صدامو کمی بلند کردم 

_با توام میگم بلند شو...هی 

_هی تو کلت...

چشماشو با اخم باز کردو گفت:

_چیه هی تکونم میدی؟.. درضمن من اسم دارم خوشت میاد منم به جای اسمت گاو صدات کنم؟...

از جسارتش خوشم میومد ولی زیادی زبون دراز بود...

اخمامو تو هم کردم و گفتم:

_ زیادی حرف میزنی...بلند شو باید حرف بزنیم...

_چه حرفی؟.. من حرفی ندارم که باهات بزنم.

_نمیخوای بری پیش خانوادت؟

«نواز»

 

با حرفی که زد از تعجب چشمام گرد شد یعنی میذاشت برم پیش خانوادم؟

_جوابمو ندادی..؟نمیخوای بری؟

_مگه میذاری که برم؟

_نمیذارم...

حرصم گرفت مسخرم می‌کنه،خواستم یه چیزی بگم که با ادامه حرفش ساکت شدم

 

@K.Mobina

ویرایش شده توسط آتنا شکاری
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۳۲

 

_ولی... اگه اعتمادمو جلب کنی میذارم بری.

_مگه من میخوام پیشت کار کنم که باید اعتمادتو جلب کنم؟

_پیشم کار نمیکنی ولی تا اعتمادمو جلب نکنی نمیذارم بری...

_اگه...اگه نگران این هستی که به همه بگم...لازم نیست نگران باشی چون...چون من چیزی به کسی نمیگم.

_از کجا مطمئن بشم که نمیگی؟

_نمیگم قسم می‌خورم...قسم میخورم قول میدم 

_ببین منو خودت که فکر میکنم تا حالا شناخته باشیم نمیدونی که چیکارا از دستم بر میاد پس سعی نکن واسه خودت دردسر درست کنی تا اون روی سگمو بالا بیاری. فهمیدی؟

_ب...باشه

_خوبه فردا از این جا میری ولی اینو بدون که حواسم بهت هست...

 

   ✦✦✦✦

 

امروز قراره برم پیش خانوادم...

خیلی هیجان دارم و استرس اینو دارم که اگه پرسیدن کجا بودی چی بگم ؟

بهتر بود اول به سارا زنگ بزنم ولی من که گوشی ندارم...

باید ازش بگیرم..‌. مجبورم

آروم بلند شدم و لی لی کنان از اتاق بیرون رفتم 

به پله ها که رسیدم با کمک نرده ها و پک پا خواستم پایین برم که صداشو از پشت شنیدم:

_چیکار میکنی؟

از نزدیک بودن صداش ترسیدم و هول کردم 

خواستم برگردم که پام پیچ خورد و...

از ترسم چشمامو بسته بودم و منتظر بودم کله پا بشم که دستی محکم کمرمو گرفت. 

آروم لای چشمامو باز کردم که دیدم آرتان خم شده و با اخم نگام می‌کنه

با دستش به حالت اول برم گردوند و گفت:

_حتما باید قبل رفتن یه بلایی سر خودت بیاری؟

_چیز... نمی‌خواستم اینطور بشه..‌. وقتی صداتو شنیدم ترسیدم.

_معلومه که باید بترسی... همه باید از من بترسن.

_هووف. اگه میشه الان این اعتماد به نفستو بذار کنار... من یک گوشی می‌خوام.

پوزخندی زد و گفت:

_امردیگه؟ میخواین واستون لپتاپو کامپیوترم بیارم که حوصلتون سر نره؟

_هه هه خندیدم. به خاطر این میگم یه گوشی می‌خوام که به دوستم زنگ بزنم ببینم برگشتن تهران یا نه... نمی‌خوام اگه اونا نرفتن من تنهایی برم.

بهم کمی نگاه کرد و بعدش پوف کلافه ای کشید و گفت:

_باشه.

بعدش گوشیشو داد دستم و گفت:

_بیا... ولی جلوی خودم زنگ میزنی.

_خیلی خب. میتونم برم پایین بشینم؟

با اخم نگام کرد و گفت:

_میتونی.

سرمو تکون دادم و آروم خواستم از پله ها بیام پایین که یکدفعه خودمو بین زمین و هوا دیدم 

از ترسم جیغ آرومی زدمو دستامو محکم پشت گردنش انداختم...

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۳۳

 

_چیکار میکنی؟بذارم زمین خودم میتونم بیام

اخماشو کرد تو هم و گفت: 

_ تا تو بخوای بیای دو ساعت طول می‌کشه درضمن نباید به پات فشار بیاری بخیه هات تازست 

چیزی نگفتم.از پله ها که پایین رفت منو روی کاناپه گذاشت و گوشیشو داد دستم و خودشم روبه روم نشست.

شماره ی سارا رو گرفتم و منتظر جوابش شدم 

دو تا بوق خورده بود که صدای گرفته سارا رو شنیدم:

_بله بفرمایید.

_الو سارا؟

صداش قطع شد و چیزی نگفت:

_الو سارا هستی؟

یکدفعه صدای لرزون و پر بغشو شنیدم:

_ن...نواز خود...خودتی؟

_خودمم سارا جان.

یکدفعه بغضش ترکید و شروع کرد به گریه کردن

_نواز...نواز تو...تو این همه وقت کجا بودی؟ میدونی چقدر نگرانت بودم؟ کجا گذاشتی رفتی؟ 

گریه نذاشت ادامه بده

_سارا جان لطفا آروم باش و به حرفم گوش بده.

فین فین کنان گفت:

_ب...باشه

_شما الان شمالین؟

_اره. شمالیم.نتونستیم برگردیم اگه برمی‌گشتیم چی به خونوادت می‌گفتیم؟

_خیلی خب خوبه. امروز میام اونجا راستی اشکان هنوز اونجاست؟

_نه همون روزی که باهات حرف زد برگشت تهران.

_خوبه...

با بغض گفت:

_نواز...منتظرتما.

_باشه عزیزم میام مواظب خودت باش.

_تو هم همینطور عزیزم...فعلا.

وقتی گوشی رو قطع کردم نفس راحتی کشیدم.

آرتان که داشت با چشم های ریز شده منو نگاه میکرد وقتی دید گوشی قطع شد از جاش بلند شد و اومد و درست کنارم نشست و خم شد و از دستم گوشی رو گرفت.

پسره ی بیشعور انگار که من گوشی ندیدم... خداروشکر که دارم میرم...

_دوستام برنگشتن تهران و الان شمالن می‌خوام منو ببری پیش دوستام نمیخوام تنها برگردم تهران.

اخمی کرد و سرشو تکون داد.

چند دقیقه گذشته بود که یکدفعه بلند شد و به طرفم اومد و روم خم شد اولش تعجب کردم ولی تعجبم زمانی بیشتر شد که منو مثل بچه کوچولوها بغلش گرفت.

_چیکار داری می‌کنی؟... بذارم زمین.مگه باتو نیستم؟ هی...

منو به خودش فشرد و زیر لب کنار گوشم غرید:

_اول باید پانسمان پات رو عوض کنم و معاینش کنم در غیر این صورت نمیذارم بری.درضمن بهتره ساکت باشی و اعصابمو خورد نکنی...

ترجیح دادم چیزی نگم تا کارشو انجام بده.از پله ها بالا رفت و وقتی به اتاقش نزدیک شد از من خواست که در رو باز کنم منم مثل بچه ی حرف گوش کن در رو باز کردم.

منو روی تختش گذاشت و خودش هم به طرف کمدش رفت و کیفش رو در آورد.

به طرفم اومد و جلوی پام نشست...با قیچی پانسمانش رو برید و گچی که زیرش گذاشته بود رو در آورد. بعد از این که معاینش کرد و دید مشکلی وجود نداره، پنبه رو آغشته به بتادین کرد و مشغول پانسمان پام شد.

پام سوخت ولی نالم رو توی دهنم نگه داشتم و صدامو در نیاوردم ولی به جاش لب پایینم رو گاز گرفتم و چشمامو محکم به هم فشار دادم...

 

@K.Mobina

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۳۴

 

بعد از این که پانسمان تموم شد بلند شد تا دستاشو بشوره...

چند لحظه بعد دوباره برگشت و با جدیت بهم گفت:

_یک ساعت دیگه از اینجا میری حاضر شو...

بعد هم نذاشت چیزی بگم و از اتاق رفت بیرون...

 

✦✦✦✦

 

تو راه ویلا بودیم...

وقتی خواستم بیام آرتان رو ندیدم ولی دوستش مهرداد بهم کمک کرد و سوار ماشینم کرد خودش هم برای همراهی باهام اومد.

مهرداد مثل آرتان نبود...

آرتان خشن بود، وحشی بود و همیشه اخمو بود ولی مهرداد اصلا خشن نبود، پسر شوخ طبع و مهربونی بود حتی چند بار هم تو ماشین منو خندوند.

وقتی نزدیک ویلا شدیم به مهرداد گفتم که نگه داره بقیه ی راه رو خودم میرم ولی مهرداد باجدیت کامل برگشت و بهم گفت که آرتان بهشون اولتیماتوم داده که حتما تا ویلا منو ببرن...

پسره ی پررو اینجا هم دست از رئیس بازی برنمیداشت ...

از یک طرف حرص میخوردم ولی از طرف دیگه هم خوش حال بودم چون با پام نمیتونستم زیاد راه برم.

 ماشین که جلوی ویلا رسید، یه تک بوقی زد و سرایدارش در رو باز کرد، احتمالا فکر میکرد از بچه های خودمون هستن وگرنه باز نمیکرد 

ماشین تا جلوی در رفت و نگه داشت.

مهرداد زودتر از من پیاده شد و کمک کرد تا منم پیاده بشم...

ازش تشکر کردم و گفتم:

_ بابت اون روز که کمک کردین ازتون ممنونم آقا مهرداد.

_ خواهش میکنم کاری نکردم نواز خانوم 

_شما از اون دوست بداخلاق و اخموتون خیلی خوش اخلاق ترین بهتره که اخلاقشو درست کنه.

مهرداد خنده کوتاهی کرد و گفت:

_ نواز خانوم اگه بلاهایی که سر آرتان اومده سر شما هم بیاد مطمئن باشین که تا الان تو تیمارستان بودید 

_به هر حال من گفتم اگه اینطوری پیش بره بهش زن نمی‌دن...

مهرداد کمی خندید که باعث شد منم بخندم...

بعد از چند لحظه که خندیدم به طرف در ویلا رفتم و زنگش رو زدم...

دو دقیقه نگذشته بود که یکدفعه در باز شد و یه نفر خودشو انداخت بغلم...

به سختی تونستم تعادلمو حفظ کنم...وقتی که ازم جدا شد سارا رو دیدم.

اولش بهش با تعجب نگاه کردم ولی بعدش نتونستم خندمو کنترل کنم و زدم زیر خنده چشماش پف کرده بود و بینیش قرمز شده بود اما چون نخواستم که ناراحت بشه روم رو برگردوندم تا از مهرداد تشکر کنم که دیدم محو سارا شده...انکار تو این دنیا نبود البته باید هم محوش می شد. سارا دختر خیلی خوشگلی بود الان هم که قیافش اونطوری بود چیزی از خوشگلیش کم نشده بود بلکه بامزه هم شده بود.

دوبار مهرداد رو صدازدم ولی سومین بار باصدای بلند جوری صدا زدم که بدبخت ترسید

_ببخشید حواسم نبود.

_بله دیدم بهتره دیگه برین.خداحافظ

بعدش دست سارا رو گرفتم و با خودم داخل ویلا بردمش.

وقتی که در رو بستم، برگشتم تا کفشم رو دربیارم که صدای هین سارا منو ترسوند

_چته دختر؟..میخوای سکتم بدی؟

بابغضی که هر لحظه ممکن بود بترکه گفت:

_نواز...پات...پات چیشده؟ تصادف کردی؟افتادی؟یا‌...

_یه لحظه امون بده ببین چی دارم میگم...

همه چیز رو تعریف میکنم ولی اول بذار بقیه ی بچه ها رو ببینم بعد...

تند_تند اشک چشماش رو پاک کرد و گفت:

_باشه. پس بیا کمکت کنم. اونا تو نشیمن هستن بیا بریم...

با کمکش آروم به طرف نشیمن حرکت کردیم...

 

@K.Mobina

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۳۵

 

وقتی نزدیک نشیمن رسیدیم، بچه هارو دیدم...

نگار و مهدیس پیش شوهراشون بودن و روبه رو نشسته بودن و گریه میکردن

پریسا و نفیسه هم کنار هم نشسته بودن ولی صورتاشونو نمی‌دیدم 

همین طور مشغول نگاه کردن به بچه ها بودم با صدای بلند نگار بهش نگاه کردم:

_نوااز...

با این حرفِ نگار همه به طرفم برگشتن و در عرض دو ثانیه به سمتم هجوم آوردن.

از چشماشون نگرانی می‌بارید و وقتی پام رو دیدن وضع بدتر شد.

یکی کمک میکرد بشینم

یکی پشتم بالشت میذاشت

یکی زیر پام بالشت میذاشت 

اصلا یه وضعی بود...

رسما کلافه شده بودم برای همین با صدای بلندی گفتم:

_عههه... بسه دیگه.الان که چیزی نشده با کارهای شما ها راهی بیمارستان میشم.

وقتی این حرف رو گفتم آروم شدن و کنارم نشستن.

پام به خاطر زیاد سرپا موندن درد گرفته بود برای همین رو به نفیسه گفتم:

_نفیسه واسم یک مسکن بیار دیگه. 

چشمای همشون پر از نگرانی شد و نفیسه گفت:

_نواز جونم درد داری؟

_نه زیاد ولی اگه الان قرص نخورم بخیه های پام تیر میکشن.

وقتی این حرف رو گفتم،صدای هین نگار و سارا و شنیدم 

ارسلان با نگرانی گفت:

_نواز جان مگه پات چت شده که بخیه داره؟ 

_خب... چیز خاصی نیست 

مهدیس_دروغ نگو نواز اصلا باز کن ببینم پات رو...

تا بخوام مخالفت کنم، مهدیس جلوی پام نشست و مشغول باز کردن پانسمان شد...

وقتی مهدیس باند پانسمان و باندگچی رو از پام جدا کرد کمی دردم گرفت و ناله ی ریزی کردم ...

نگاه بچه ها روی پام مخیکوب شده بود و با ترس داشتن بهش نگاه میکردن

حقم داشتن منم اولش وقتی پام رو دیدم ترسیدم...

پایین پام به خاطر دررفتگی کبود بود و قسمت بالایی هم به خاطر شکستگی سیاه. بخیه هایی هم که زده شده بود تصویر جالبی درست نکرده بود.

کامران نگاه پر از نگرانی پرسید:

_نواز پات چرا اینطوری شده؟این بخیه ها برای چیه؟

_خب...من...چیزه...

مهدیس_ده جون به لبمون کردی بگو چی شده؟...

_خب...وقتی صحبتم با اشکان تموم شد،صدای از پشت سرم اومد و وقتی برگشتم یه گرگ بزرگ و سیاهی رو دیدم...

صدای هین دخترا بلند شد...کنارم نشستن و بغلم کردن

ارسلان پرسید:

_خب بعدش چی شد؟

_خب وقتی اونو جلوم دیدم یه چوبی برداشتم و زدم تو سرش ولی خب اونقدری ترسیده بودم که از ترس دستام میلرزید برای همین ضربم محکم نشد.

وقتی دیدم گیج شده منم فرار کردم ولی اونم دست بردار نبود برگشتم پشت سرمو ببینم که پام به چیزی گیر کرد و افتادم زمین گرگ هم نزدیکم شد و پام رو گاز گرفت بعدش... بعدش هم چیزی نفهمیدم و وقتی چشمامو باز کردم دیدم تو یک روستایی هستم گویا از اهالی اون جا داشتن رد میشدن که منو دیدن که بیهوش افتادم و گرگ قصد داره پام رو بکنه اوناهم جلو میان و گرگ رو میکشن من رو هم با خودشون میبرن.

نفیسه_خب... الان وضعیت پات چطوره؟

_قسمت مچ در رفته قسمت ساق هم شکسته و به خاطر زخم بیست تا بخیه خورده.

نگار_الهی فدات بشم من عزیزم. حتما خیلی درد کشیدی اره؟

_اره ولی خب چه میشه کرد؟اتفاقی یه که افتاده...

 

@K.Mobina

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۳۶ 

 

ارسلان کنارم نشست و روبه نفیسه گفت:

_نفیسه خانوم لطفا باند پانسمان و بتادینو و چسب بیارین تا من پای نواز رو پانسمان کنم.

_باشه آقا ارسلان الان براتون میارم. 

و برای آوردنشون به آشپزخونه رفت.

ارسلان_نواز این دو روز چرا زنگ نزدی بهمون حداقل؟داشتیم از نگرانی میمردیم.

_خب چیکار میکردم؟ هم گوشیم اینجا مونده بود همم یک و نیم روز تمام بیهوش بودم وقتی هم که به هوش اومدم شب بود برای همین صبر کردم تا صبح بشه و بیام.

ارسلان سرشو تکون داد...

نفیسه به همراه باند و بتادینو چسب اومد.

ارسلان ازش تشکری کرد و گرفتشون وقتی به پام بتادین زد پام سوخت و اینبار نتونستم خودمو کنترل کنم و صدام در اومد.

_آییی...

سارا و نگار بغلم کردن و مهدیس هم کنار ارسلان بهش تو بستن پام کمک کرد. 

بعد از این که پانسمان تموم شد دخترا کمکم کردن تا به یکی از اتاق های پایین برم با این وضعیت نمی تونستم پله هارو بالا برم.

دخترا هم برای این که تنها نباشم رفتن وسایلاشونو بیارن این اتاق تا باهم باشیم...

خیلی دوستشون داشتم خیلی بامعرفت بودن

بعد از این که دخترا اومدن و جابه‌جا شدن باهم به آشپزخونه رفتیم تا شام بخوریم...

شام امشب رو کامران و ارسلان درست کرده بودن...

خخخ خدا کنه مسموم نشیم...

وقتی غذاهارو دیدم از تعجب چشمام گرد شد باورم نمیشد که این غذاها رو درست کرده باشن 

دو نوع خورشت و پلو با سالاد شیرازی درست کرده بودن به همراه ماست و دوغ و نوشابه

_به به آفرین بهتون پیشرفت کردین

کامران_نواز تو هم مارو دست کم گرفتیا. وقتی تو کانادا درس میخوندیم خودمون غذا درست میکردیم.

_آفرین بهتون راستی یه چیزی می‌خوام بهتون بگم

دوتاشونم سر پا گوش بهم نگاه کردن 

_میخواستم بگم مامانم قراره مهمونی بگیره به آشپز نیاز داره میخواین بگم شما برین؟

با این حرفم دخترا خندیدن و کامران و ارسلان هم برام خط و نشون کشیدن...

بعد از شام دخترا به کمک پسرا رفتن و بهشون کمک کردن بعد از قهوه خوردن هم به اتاق رفتیم...

روی تخت که نشستم سارا گفت:

_خب...میشنویم نواز...

_چیو؟

پریسا_ این چند وقته کجا بودی؟

_گفتم که من...

مهدیس_نواز فکر کردی واقعاً حرفاتو باور میکنیم؟ما اگه نفهمیم تو دروغ میگی که به درد لای جرز دیوار هم نمی‌خوریم.

_ببینین دخترا من نمی‌خوام شما هم تو دردسر بیوفتین...

چشمای همشون پر از نگرانی شد 

نگار _مگه چی شده؟

_راستش...راستش منو دزدیده بودن...

چشمای همشون وحشت زده شد

پریسا_خ...خب بعدش چی شد؟

_خب وقتی رفتم با...

همه چیزو براشون تعریف کردم...

چشمای همشون هر لحظه گرد تر میشد...وقتی تموم ماجرا رو گفتم و تموم شد...

سارا_خب...چطور...چطور گذاشتن که بیای؟

_نمیدونم پسره گفت میذارم بری به شرطی که به کسی چیزی نگی وگرنه اِل می‌کنه بِل می‌کنه...

مهدیس_اصلا باورم نمیشه... چطور میشه اخه؟..

_منم باورم نمیشد ولی خب اتفاقیه که افتاده

سارا_نواز پس دکتر بود؟

_وقتی پرسیدم چیزی نگفت ولی از کارهاش معلوم بود که دکتره...

درضمن دخترا مبادا به کسی چیزی بگین ها...خب؟

همشون سرشونو تکون دادن.

_حالا فردا صبح برمیگردیم تهران؟

نگار_اره. به خاطر تو مونده بودیم الان دیگه میتونیم بریم.

_باشه. پس بیاین بخوابیم که صبح بتونیم بیدار بشیم.

سراشونو تکون دادن...خواستیم بخوابیم که دیدم جاهاشونو روی زمین انداختن

_دختراا...چیکار دارین میکنین؟

نفیسه_راستش نواز نخواستیم پیشت بخوابیم که تو خواب یه دفعه به پات نزنیم...

_بیاین پیشم بابا نترسین هیچی نمیشه...شما نیاین منم میام پایین

به ناچار سراشونو تکون دادن و کنارم دراز کشیدن ولی هر تکونی که میخوردن میترسیدم که مبادا به پام بخورن.

منم یه مسکن خوردم و خوابیدم تا بتونم صبح بیدارشم و راهی تهران بشیم...

 

@K.Mobina

 

 

 

 

 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۳۷

 

صبح زود دخترا با کلی کتک زدن و نیشگون گرفتن بیدارم کردن و بعد از خوردن صبحانه سوار ماشین ها شدیم با این تفاوت که نفیسه با ماشین مهدیس اینا قرار شد بیاد چون اشکان زودتر برگشته بود و توی ماشین ما هم باید پام رو دراز میکردم و اون موقع جا نمیشد. 

تو راه تهران بودیم که به دخترا گفتم:

_بچه ها به نظرتون اشکان چیکار کرده که دنبالشن؟

پریسا که داشت رانندگی میکرد گفت:

_نمیدونم ولی نواز حق با تو بود تو ظاهر پسر خوبی به نظر میاد ولی نگو تو باطنش یک شیطان مخفی شده.

سارا_اره نواز پریسا راست میگه ازش دوری کنیم بهتره

_ولی خب ما ماجرای اصلی رو که نمی‌دونیم چیه.باید ببینیم چی به چیه...

پریسا_نواز رگ کارآگاهیت باد کرده ها...

سارا_خطرناکه نواز ولش کن.

_فعلا که مصدومم ولی من تا ته و توی این ماجرارو در نیارم اسمم نواز نیست.

سارا با شیطنت نگاهم کرد و گفت:

_پس اسمتو چی میذاری؟

_نمیدونم ولی یه چیزی پیدا میکنم

سارا_ولی من یه اسمی سراغ دارم...

_خب چی؟

_اگه ته و توی این ماجرا رو نتونستی دربیاری باید اسمتو بذاری نوشابه خانوم 

جیغ زدم:

_من کجام شبیه نوشابست بیشوورر....؟ من کجام سیاهه؟...

سارا با خنده‌ای که سعی داشت کنترلش کنه گفت:

_خب درسته پوستت مثل نوشابه سیاه نیست ولی خب ما ظاهرتو دیدیم از باطنت که خبر نداریم...

بعدش هم شروع کرد به خندیدن

هم خندم گرفته بود همم از حرص داشتم میترکیدم... دختره ی بی حیا...

لبخند مرموزی زدمو با خباثت بهش گفتم:

_قبوله. ولی اگه من همه چیز رو فهمیدم باید اسمتو بذاری مفتول خانوم...

لب هاش که از خنده کش اومده بود با این حرفم جمع شد و اخم کرد. حالا نوبت من بود که بهش بخندم

_اسم بهتر از این پیدا نکردی؟مفتول...این دیگه چه اسمیه؟

_اینو دیگه من نمی‌دونم باید قبول کنی...

با قیافه ی درهم گفت:

_قبوله.

دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر خنده...

سارا و پریسا هم با خنده ی من شروع کردن به خندیدن.

سارا خم شد و سیستم ماشین رو روشن کرد...

تا رسیدن به تهران دیوونه بازی درآوردیم و خندیدیم...

قرار شد بچه ها اول من رو برسونن بعد...نمیخواستن تنهام بذارن. شب شده بود که به تهران رسیدیم.

وقتی پریسا جلوی خونه نگه داشت سارا و بقیه بچه ها از ماشینا پیاده شدن و به طرفم اومدن.

با کمک سارا و پریسا از ماشین پیاده شدم و به طرف خونه رفتم...

نزدیک در که رسیدم کامران زنگ خونه رو زد.

بعد از چند لحظه صدای مامان از پشت گوشی شنیده شد:

_نواز؟!.. دخترم تویی؟

_منم مامان جان در رو باز میکنی؟

_ببخشید دخترم بیا تو.

در با صدای تیریقی باز شد و رفتیم تو.

 مامان رو بالکن وایساده بود نگاهمون میکرد وقتی بقیه ی بچه هارو هم کنارم دید تعجب کرد ولی گفت:

_خوش اومدین بفرمایید تو...بفرمایید

بعدش هم رفت داخل. 

وقتی که می‌خواستیم از حیاط رد بشیم مامان پام رو ندیده بود یعنی هیکل ارسلان و کامران نمی‌ذاشت که متوجه پام بشه...

از حیاط که رد شدیم در خونه توسط پسته خانوم باز شد.

پسته خانوم مستخدم ما بود همسرش هم عمو رستم بود که به حیاطمون رسیدگی میکرد یک پسر هم داشتن که همسن خودم بود و باهم رفیق بودیم اسمش هم جهان بود اونا جزوی از خانوادمون بودن ازوقتی که پنج سالم بود تا الان کنار ما بودن...

همه با پسته خانوم سلام و احوال پرسی کردن...پسته خانوم هم دخترا رو بغل میکرد و بهشون خوش آمد می‌گفت.

نوبت من که رسید کمی جلوتر رفتم تا بغلش کنم که چشمش به پام افتاد...

زد تو صورتش و با نگرانی و بغض پیشم اومد و گفت:

_الهی فدات بشم مادر پات چی شده؟

تصادف کردی مادر آره؟‌...

بعدش شروع کرد با خودش حرف زدن:

_من میدونستم... از وقتی که میخواستی بری من دلم شور میزد...

ای خدا چرا اینطور شد الهی فدات بشم من 

_پسته جونم آروم باش. چرا اینطوری میکنی؟ من که چیزیم نیست فقط شکسته چیز خاصی نیست. آروم باش عزیزم واست خوب نیست.

پسته خانوم که کمی آروم شد روبه همه کرد و گفت:

_ای وای ببخشید توروخدا شمارو هم سر پا نگه داشتم. بفرمایید تو بفرمایید

خواستیم بریم تو که صدای مامان که از پله ها پایین میومد اومد و....

 

@K.Mobina

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳۸

 

مامان از پله ها پایین اومد یه بلوز شلوار سفید با شال آبی پوشیده بود 

جلو تر که اومد دخترارو بغل کرد وبا پسرا هم سلام و احوالپرسی کرد و بهشون خوش آمد گفت

وقتی نزدیکم شد تازه چشمش به پام افتاد...

رنگ‌ از رخش پرید و گفت:

_نواااز...پات...پات چی شده؟

_مامان آروم باش و نگران نباش چیزی نیست 

_مگه میشه نگران نباشم؟... بیاین بشینین بگین ببینم چی شده؟

با کمک دخترا به طرف مبل رفتم و نشستم مهدیس خم شد و زیر پام بالشتکی گذاشت 

ازش تشکر کردم و روبه مامان گفتم:

_ببین مامان جان آروم باش چیزی خاصی نیست خب؟ فقط یه کوچولو شکسته همین 

مامان با چشمای نگران گفت:

_همین؟!... نواز تو به این میگی همین؟... چرا شکسته؟ تصادف کردی؟

_نه...یک حیوون بهم حمله کرده.

صدای هین مامان و پسته خانوم اومد

دخترا بعد چند دقیقه دوتاشونم با حرفاشون آروم کردن و کمی که نشستن بلند شدن که برن ولی قبل رفتن گفتن که بازم به دیدنم میان.

با کمک مامان و پسته خانوم به اتاقم که طبقه بالا قرار داشت رفتم. لباسام رو عوض کردم و مامان کیسه ای به پام بست و با کمکش به حموم رفتم...

از حموم که بیرون اومدم روی تختم دراز کشیدم و بعد از خوردن مسکن تصمیم گرفتم کمی استراحت کنم....

آروم خوابیده بودم که حس کردم یک نفر داره موهام رو نوازش می‌کنه.

اصلا دلم نمی‌خواست از خواب دست بکشم ولی خب باید بیدار میشدم.

آروم آروم چشمام رو باز کردم و بابارو دیدم که با چشمای نگران و لبخند کوچولویی داره نوازشم می‌کنه.

نتونستم خودم رو نگه دارم و کمی بلند شدم و محکم بغلش کردم، بابا هم منو مثل یک شیء ارزشمند به خودش فشرد و سرمو بوسید.

بابا با صدایی که توش نگرانی موج میزد گفت:

_خوشگل بابا چه بلایی سر خودت آوردی؟

_چیزی نیست بابا جون مامان شلوغش کرده.

مامان با عصبانیت روبه من کرد و گفت:

_اصلاهم شلوغش نمیکنم اگه چیزی نیست چرا پر از بخیه ست و توی گچه؟

_مامان جان بابا اتفاقیه که افتاده دیگه پشیمونم نکن از این که نشونت دادم. بخیه ها جای دندونای گرگست گچه هم به خاطر شکستگی هست.

مامان دیگه چیزی نگفت و روش رو به حالت قهر برگردوند. بابا درحالی که داشت منو بلند میکرد گفت:

_خیلی خب دریا جان مهم اینه که الان حالش خوبه و کنار ماست.

الان هم نواز خانوم بلند میشه و میره دست و روش رو می‌شوره تا حالش جا بیاد بعد هم باهم میریم طبقه پایین تا یک ساعت دیگه ارنواز میاد همینطوریش هم کلی میترسه،اگه تورو روی تخت و این شکلی ببینه که دیگه سکته رو میزنه...

از حرف بابا خندم گرفت، راست می‌گفت ارنواز خیلی به من وابسته بود و اگه زخم کوچولویی هم برمیداشتم مثل بچه ها گریه میکرد من نمی‌دونم اون با چه امیدی دندون پزشکی خونده...

با کمک بابا به طرف سرویس بهداشتی رفتم و دست و صورتم رو شستم...

 

@K.Mobina

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۳۹

 

بعد از شستن دست و صورتم تو آینه به خودم نگاه کردم... 

رنگم پریده بود... پوستم سفید بود و با رنگ پریدگی ام سفید تر میشد و شبیه میت شده بودم...

با حوله صورتم رو خشک کردم و رفتم بیرون وبا کمک مامان و بابا از پله ها پایین رفتم...

تو پله ها همه‌ی وزنمو رو بابا انداخته بودم؛مامان تا میخواست چیزی بگه بابا اجازه نمی‌داد و می‌گفت:

_خودم می‌خوام دختر کوچولوم رو بیارم تو لازم نیست کمک کنی.

و چندتا چیزه دیگه می‌گفت و مامان لپ هاش گل می‌انداخت.

با کمک بابا روی مبل نشستم و پام رو دراز کردم.

یک ساعتی بود که با مامان و بابا نشسته بودیم و گپ می‌زدیم که زنگ خونه به صدا در اومد.

پسته خانوم رفت که در رو باز کنه، بعد از چند دقیقه، صدای ارنواز و هیراد اومد که داشتن با پسته خانوم سلام و احوالپرسی میکردن.

وقتی به سالن رسیدند، نگاه ارنواز و هیراد به من افتاد و همون طوری مات موندند یک آن رنگ ارنواز پرید و جوری به طرفم هجوم آورد که گفتم الان کَله پا میشه.

بهم که نزدیک شد با صدای پر بغضی گفت:

_الهی فدات بشم من خواهری چت شده؟

_چیزی نیست عزیزم فقط یه شکستگی.

_قربونت برم من...چرا...چرا اینجوری شدی؟ خیلی درد داری؟

_نه عزیزم.وقتی هم درد می‌کنه مسکن که میخورم خوب میشه.

خم شدم و صورتشو بوسیدم و ادامه دادم:

_تازشم اگه گریه کنی ناراحت میشما...

سریع با دستش چشماش رو پاک کرد و گفت:

_نه دیگه اشک نمی ریزم.

هیراد که تموم مدت عقب وایساده بود،جلو اومد و گفت:

_خوبی نواز جان؟

_مرسی هیراد خوبم.

_امیدوارم زود خوب بشی زلزله.

_هیرااد.

_چیه خب راست میگم دیگه...

_حالا وایسا خوب بشم اونوقت بهت نشون میدم زلزله کیه...

چند روزی از اون روز میگذره و من به خاطر پام از بیمارستان مرخصی گرفتم تا کمی استراحت کنم...

 وضع پام رو به بهبودی بود و تا دو هفته دیگه قرار بود بخیه هارو بکشم.

دو سه روز دیگه قراره برگردم بیمارستان، این چند روز رو هم به اصرار ارنواز موندم خونه وگرنه منو چه به خونه موندن!

استاد تهرانی هنوز برنگشته و سارا جونم داره جورم رو می‌کشه... همه کارا افتاده گردن اون.

حالا خداروشکر که استاد نیست و گرنه باید بیشتر از این کار میکرد.

تو این مدتی که خونم دوبار سارا اومده و یک بار هم مهدیس اینا اومدن عیادتم.

 ارنواز هم که بیست و چهار ساعت کنارمه و نمی‌ذاره کاری کنم،فقط کم مونده باهام تو دسشوییم بیاد که البته این اتفاق هم میخواست بیوفته ولی با مخالفت من مواجه شد و کلا این فکر رو از سرش بیرون کرد.

امروز هم مامان و بابا رفته بودن سر کار و پسته خانوم هم رفته خرید ارنواز هم رفته حموم منم حوصلم سر رفته بود برای همین رو گوشیم دوتا گیم نصب کردم و شروع کردم به بازی...

وسطای بازی بودم که گوشیم زنگ خورد، نگاه که کردم دیدم ساراست سریع جواب دادم:

_بله سارا جونم...

_سلام نواز خوبی عزیزم؟

_فداتم خوبم تو چطوری، خوبی؟ 

_مرسی.زنگ زدم یه چیزی بهت بگم.

_مگه چی شده؟

_استاد تهرانی فردا برمیگرده.

_وااا. چرا انقدر زود؟ اونا که قراربود سه روز بعد بیان.

_آره... ولی خب گویا برگشتشون جلو افتاده.

_پس در این صورت عمل هم جلو میوفته.

_اره همینطوره ولی خب باید منتظر بمونیم ببینیم استاد چی میگه.

_خیلی خب. مرسی که خبر دادی.

_خواهش میکنم عزیزم. نواز قطع می‌کنم بعدا حرف میزنیم.

_باشه عزیزم...فعلا.

 

@K.Mobina

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...