رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان همسایگی محرمانه | روژینا مرادی کاربر انجمن نودهشتیا


-Ario-
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • ناظر رمان

نام رمان:همسایگی محرمانه

نویسنده:روژینا مرادی

ژانر:عاشقانه، طنز

خلاصه:  سه تا دختر! مختصر و مفید درباره‌ی این سه تا دختر بگم که شیطان و آموزش میدن!

بعد از قبولی توی دانشگاه و پیدا نکردن اتاق خالی در خابگاه، بعد از کلی دوندگی یه واحد توی یه آپارتمان هفت طبقه پیدا می کنن! اما خب... داستان ما از همین ساختمان مرموز و هفتمین طبقه‌ش شروع میشه!

ساختمانی با مردمان عجیب و بامزه!

هفت تا دردسر! یکی از یکی مرموزتر و مبهم‌تر!

به نظرتون پشت این اتفاقات چه کسایی هستن؟! سه تا مزاحم؟ شاید!

باید خوند تا فهمید این سه‌تا غربیه و هفت تا دردسر عظیم از کجا نازل میشن!

مقدمه:   بیشتر ما انسان ها فکر می‌کنیم همیشه بدشانسیم و بقیه خوش شانس!

که البته خودمم تا قبل از اینکه اون اتفاقات بیوفته به این جمله به شدت اعتقاد داشتم!

یک‌بار هم این شانس عزیز یادش افتاد که بله! یه آدم بدشانس که تا حالا در خونه‌شو تق-تق به صدا در نیاورده داره زیر مشت و لگد سرنوشت خدابیامرز میشه و یه چند باری هم در حین بازی‌های سرنوشت عزرائیل رو تبر به دست ملاقات کرده! بالاخره شانس گلگلی ما تصمیم گرفت یه سری هم به خونه‌ی منِ بی‌نوا بزنه اما این شانس عزیز با لگد وارد خونه‌ی من میشه و مثلِ اینکه هنوز یاد نگرفته وقتی میره جایی در بزنه!

این شد که تقدیر فرمون زندگیم رو به دست گرفت و من دانشگاه قبول شدم..!

وقتی که یک‌بار دیگه منتظر یه اتفاق معجزه آسا بودم شانس عزیز مجدد تصمیم گرفت از ناکجا آباد پیدا بشه و فرمون زندگیِ من و بچرخونه و مسیرش و تغییر بده و اینبار که فهمید در قفله از پنجره پرید داخل و جایی که نباید ظاهر شد و یه ساختمان و آدمایی رو سرِ راه من قرار داد که خودِ واژه‌ی توهم بودن!

صفحه نقد رمان همسایگی محرمانه🙂💕

گالری شخصیت های رمان🤍

ویراستار: @ Ayda rashid☆ویژه☆

 

ناظر: @ Psycho.VA

ویرایش شده توسط Ario
ویراستاری ayda rashid
  • لایک 16
  • هاها 2
  • سردرگم 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

به نامش، به یادش و در پناهش می کنیم آغاز..♡

#پارت اول

با هیجان چشمام رو گرد کردم و گفتم:

- خدایا معجزه کن که من قبول شم به جون خودم قول میدم به هیچکس نگم و بین خودمون بمونه تو فقط یه اجی مجی کن اصلا صدتا صلوات نذر می‌کنم...

اومدم ادامه‌ی حرفم رو بگم که وجدان عزیز زد پس کله‌ام و دویست میلیون سفته گذاشت جلوم و گفت اول اینارو امضا کن بعد به درخواستت رسیدگی میشه.

افق قدیمی شده من میرم هسته ی زمین کسی میاد؟

تو همین فکرا بودم که با جیغ آوین چسبیدم به سقف:

- اینه!

بعد از روی صندلی پرید پایین و شروع کرد قر دادن و آواز خوندن حالا معلوم نبود چی می‌خونه:

- آوین چقدر قشنگه ایشاالله مبارکش باد شهرو بهم می‌زنه رتبه‌ی کنکورت آره دیدم که میگم قر تو کمرم فراوونه!

من و آروشا با دهن باز به این دیوونه‌ی زنجیری نگاه می‌کردیم که آروشا از جا پرید و به سمت کامپیوتر هجوم برد و همینطور که داشت تند تند تایپ می‌کرد زیر لب با خودش حرف میزد. چند دقیقه‌ی بعد یک دیوونه‌ی زنجیری دیگه آژیر کشون به اون یکی اضافه شد انقد جیغ و داد می‌کرد حرف‌هاشو نمی‌شنیدم ولی از بین حرف‌هاش جمله‌ی:

- قبول شدم!

رو تشخیص دادم؛ کم کم از شوک کار‌های اون دوتا دیوونه در اومدم و بازم حرکات آروشا و آوین با دو به سمت کامپیوتر رفتم تند-تند کد رو وارد کردم و تا صفحه باز شه مردم و زنده شدم با دیدن رتبه‌ی کنکورم نیشم شل شد و به اون دوتا دیوونه که حالا با استرس به من زل زده بودن نگاه کردم و به هر ضرب و زوری بود دو قطره اشک ریختم و با بغض گفتم:

- چه دنیای نامردیه!

اون دوتا یهو بادشون خالی شد و وا رفتن آروشا گفت:

- قبول نشدی؟ آخه چرا؟!

بعدم رو زمین نشست و سرش رو با دستاش گرفت ری‌اکشن آوین خشن تر بود با عصبانیت پاشو کوبوند رو زمین و گفت:

- یعنی چی تو که گفتی عالی زدی؟

بعدم با حرص پاشو به تخت کوبید که فکر کنم پاش نصف شد. از شدت خنده سرخ شده بودم هر لحظه ممکن بود منفجر بشم و نقشم لو بره، با بدبختی خودم و کنترل کردم و با بغض ساختگی گفتم:

- بزارین ادامه ی حرفم رو بگم

آروشا با غم بهم نگاه کرد و گفت:

- بگو!

یه نگاه به آوین که منتظر به بهم نگاه می‌کرد کردم و گفتم:

- چه دنیای نامردیه که بازم منو با دوتا دیوونه همراه کرده!

بعد از این حرف دیگه طاقت نیاوردم و از خنده منفجر شدم، آوین و آروشا اول هردو گیج و با تعجب بهم نگاه کردن بعد متوجه حرفم شدن و با جیغ به سمتم دویدن آروشا پهن شد رو من و آوین هم پاش گیرکرد به لنگای دراز آروشا اونم پهن شد رو آروشا این اتفاقا کمتر از یک دقیقه اتفاق افتاد. یه چند لحظه‌ای هر سه سکوت کردیم و یهو از خنده پوکیدیم بریده بریده گفتم:

- ب..بلند شین..از..از..رو..م..م..من

به خودشون اومدن و از روی من بلند شدن.

آروشا با جیغ گفت:

- داشتم از غصه دق می‌کردم مرض مردم‌آزاری داری بی شعور؟!

آوین نذاشت من جواب بدم و گفت:

- نگاه کن چجوری نیششم بازه جانور ناشناخته!

گفتم:

- آخه نمی‌دونین چه حالی داره اذیت کردن شما میمون‌ها

آروشا زیر لب گفت:

- سادیسمی!

بعد یهو انگار تازه قبولی من و یادش اومده بود که با هیجان رو به من گفت:

- قبول شدی؟!

با خنده گفتم:

- آره!

جواب تایید من شروع بزن و برقص دوباره اون دوتا بود البته این بار منم بودم!

داشتیم می‌رقصیدیم و جیغ و داد می‌کردیم که یهو در اتاق باز شد و آراد وارد اتاق شد و با اون چشای گرد سبز-عسلی‌اش به ما سه تا که رو حالت های باحال استپ کرده بودیم نگاه کرد بعد دهنشو باز کرد و گفت:

- چرا خونه رو گذاشتین رو سرتون بی ادبا؟!

ویراستار: @ Ayda rashid☆ویژه☆

 

ویرایش شده توسط Ario
ویراستاری ayda rashid
  • لایک 13
  • تشکر 1
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 6
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#پارت دوم

یکم بروبر به این موجود پرو زل زدم و در آخر وقتی دیدم خیر! این بشر از رو نمیره صاف مثل آدم سر جام ایستادم اون دوتام سریع صاف ایستادن نیشم رو باز کردم و تند تند گفتم:

- داداشی قبول شدم باورت میشه؟!

آراد خنثی بهم نگاه کرد و گفت:

_ نه والا از تو بعیده خب خداروشکر می‌ری از دستت راحت می‌شیم!

بعدم بی توجه به چشمای گشاد و دهن باز من زرتی درو کوبید بهم و رفت بیرون.

خـب قهوه ای هم رنگ قشنگیه!

زیر لب آروم گفتم:

_ مهرت نشست به دلم برادر!

اما مثل اینکه زیادم آروم نگفتم که بعد این حرف اون دوتا مثل بمب منفجر شدن با حرص گفتم:

_ زهرمار!

همون موقع یه بار دیگه در باز شد و این بار مامانم وارد شد با دو به سمتش رفتم و خواستم بغلش کنم که دستشو به نشونه‌ی ایست جلوم گرفت و داد کشید:

_ از جات تکون نخور!

یا خودِ خدا! بلند گفتم:

_ چیشده مامان؟!

مامانم یه نیم نگاه به اونا کرد و گفت:

_ از جیغ و دادتون معلومه قبول شدین که خونه رو گذاشتین رو سرتون.

بعدم در صدم ثانیه چهرش تغییر کرد و یه لبخند مهربون زد و گفت:

_ الهی شکر که دارین می‌رین!نه یعنی چیزه الهی شکر که قبول شدین.

یه نگاه به قیافه های متعجب ما کرد و گفت:

_ خب حالا قیافه هاتون رو واسه من اونجوری نکنید بیاید بیاید بریم پایین به بقیه هم بگیم دِ زود باشین دیگه.

سریع خودمون رو جمع و جور کردیم چون اگه چند ثانیه دیگه همینجوری مثل احمقا به مامانم نگاه می‌کردیم قطعا به چند قسمت نامساوی تقسیم می‌شدیم!!

از پله ها پایین رفتیم برعکس بقیه من هیچ علاقه ای به سر خوردن روی نرده ها نداشتم چون یه بار که خواستم همچین کاری بکنم چنان زمین خوردم که نشیمن‌گاهم نیست و نابود شد.

به پایین پله ها که رسیدیم دیدم به به جمعشون‌هم که جمعِ! بابا و عمو محمد(بابای آوین)و عمو سیاوش(بابای آروشا)مثل همیشه داشتن درباره ی کار حرف می‌زدن خاله لیلا(مامان آوین)و خاله مهشید(مامان آروشا)درباره ی طلا و لباس فلانی و شام چی خوردین و یارو چقد قیافش سه در چهار بود حرف میزدن.

آراد و دو قلوها(آرِن و پادینا) و امیر علی (داداش آوین)اون ور داشتن بازی می کردن.

یعنی من کشته مرده‌ی همین استقبال گرمشون بودم اصلا بود و نبودمون  مهم نبود.

تو همین فکرا بودم که آروشا چنین دادی زد یعنی چنین دادی زد؛ که همسایه بقلیمون هیچی کل خیابون شنیدن:

_ مررسی از استقبال گرمتون به خدا راضی به زحمت نبودیم بشینین تو رو خدا مدیونید اگه بلندشین

الان فکر می‌کنین عکس العمل خانواده ها در برابر آروشا که حلق خودشو پاره کرد چی بود؟! هیچی! می‌فهمی هیچی!

همینجور خنثی انگار نه انگار ...

این سکوت با حرف عمو محمد شکسته شد و کمر ما بیشتر خم شد از زور شرمندگی و خجالت(بمیرم من واسه خودم از بچگی مظلوم بودم خدا حفظم کنه واسه خانوادم)

عمو محمد بسیار بسیار خونسرد انگار داره با سه تا هویج می‌حرفه گفت:

_ خواهش می‌کنم!

بعد بازم مشغول حرف زدنشون شدن برگشتم به سمت اون دوتا با دیدنشون خندم گرفت؛ آروشا که دهنش غار علی صدر چشم‌هاش اندازه بادمجون(گردو دیگه قدیمی شده)آوین هم همونطور 

با خنده گفتم:

_جمله‌اش کمر شکن بود!

@همکار ویراستار

ناظر:@Hasti.m

ویراستار:@یگانه جان

ویرایش شده توسط Ario
نیم فاصله وکلماتی که نیازبه ویرایش داشتند
  • لایک 11
  • تشکر 1
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#پارت سوم


آوین گفت:
- اصلا کمرم نابود شد!
با خنده گفتم:
- بی خیال بابا خودمون که می‌تونیم دلِ خودمون رو شاد کنیم.
آوین زد پس کله ی آروشا و گفت:
- راست می‌گه دیگه! جمع کن خودتو
بعد برگشت سمت من و با خنده گفت:
- ولی خدایی با خاک یکسانمون کرد.
هردومون خندیدیم ولی آروشای بیچاره هنوز تو شک بود. یهو یه چیزی به ذهنم رسید سریع با هیجان رو به اون دوتا گفتم:
- بریم یک دوری بزنیم؟!
آروشا هم که حالا با واقعیت رو به رو شده بود گفت:

- آره دیگه بریم دور دور مگه خودمون یه کاری کنیم.
بعد یکم مکث کرد و گفت:
- ولی ماشین چی؟!
یه لبخند خبیث زدم و با چشمایی که میدونستم الان صد در صد برق میزنه گفتم:
- اونش با من!
آوین با چشمای ریز شده گفت:
- چه فکری تو کلته؟!
یه بشکن زدم و گفتم:
- تو فقط وایسا سر پا و تماشا کن!
راه افتادم سمت مبلی که بابام روش نشسته بود، تو راه نیوشا خواهر کوچیکه‌ی آروشا رو دیدم که داشت با گوشیش ور می‌رفت و نیشش تا اون سر دنیا باز بود، ای ناکس! بزار برگردم به حسابت می‌رسم، معلوم نیست داره با کی چت می‌کنه بزِ ماده! نیوشا پوستش سفید بود و چشاش مشکی با موها و ابروهای قهوه ای تیره لب های غنچه و کوچولو و بینی میشه گفت خوش فرم،خوشگل بود.
تو فکر قیافه‌ی نیوشا بودم که به بابای گرامی رسیدم کم مونده بود نیشم واسه‌ی نقشه‌ی خبیثانم باز شه که سریع جلوش رو گرفتم.
بابا یک نیم نگاه بهم کرد و گفت:
- چیزی می خوای بابا؟!
گفتم:
- بابا میشه سوئیچ ماشینت رو بدی با بچه ها بریم یکم دور بزنیم؟
بابام کامل برگشت سمتم و ابروهاش روداد بالا و گفت:
- نه نمیشه!
خب بریم سراغ نقشه ی دوم!

با هیجان گفتم:

- دیدی چی شد؟!

بابا با تعجب گفت:

- نه چیشد؟!
آروم خم شدم و تو گوشش گفتم:
- اگه مامان بفهمه کی با کفش روی فرش راه رفت و کل خونه رو واسه مدارکش زیر و رو کرد..

لبم رو گاز گرفتم و گفتم:

نسل اون کسی و که این کارو کرده منقرض می کنه تو که نمی خوای همچین اتفاقی بیفته،می‌خوای؟!
بعدم با یه نگاه مثلا مهربون بهش زل زدم حالا تو دلم داشتم هر هر می خندیدم
بابام یک نگاه مظلوم بهم کرد که دلم واسش کباب شد اما امکان نداشت دست خالی برگردم حتما باید سوئیچ رو می گرفتم
بابام با ترس گفت:
- نه دختر خوشگلم من و تو که این حرفارو نداریم
بعدم دست کرد تو جیبش و سوئیچ رو در آورد و داد دستم و گفت:
- اصلا ماشین من واسه تو برو حالشو ببر!
بعدم با یه نگاه که زیر نویسش این بود:
حالا هم برو از جلوی چشمام گم شو تا چپ و راستت نکردم
گفت:
- برو بابا جون فقط مامانت...
پریدم وسط حرفش و با نیش گشاد که نشونه ی موفقیتم بود گفتن:
- خیالت تخت دو نفره بین خودمون می مونه
 بعدم فلنگ رو بستم و دِ برو که رفتیم!
جلوی اون دو تا خنگول وایسادم و سوئیچ رو جلوشون تکان دادم و گفتم:
- اینم سوئیچ بزنین بریم بروبچ
آوین با هیجان گفت:
- ایول بابا دمت جیز!
یکم خم شدم و گفتم:
- چاکر شوما!
آروشا گفت:
- بزن بریم
با خنده گفتم:
- کجا بابا هنوز یک کار مونده!
آروشا و آوین همزمان گفتن:
- چه کاری؟!
با یک نگاه خبیث گفتم:
- باید برم آماده شم!
یهو هردو ولو شدن رو زمین و آروشا با بی‌حالی گفت:
- جون جدت زود آماده شو نری سه ساعت دیگه بیای!
گفتم:
- نه بابا الان زودی بر می گردم
سریع رفتم تو اتاقم که تو طبقه ی بالا بود و یه مانتوی سفید که یه کمربند طلایی خوشگلم داشت و یه شلوار تنگ سفید با شال سفید که حاشیه های  طلایی داشت رو پوشیدم
آرایشم سریع یه رژ صورتی کمرنگ و یکم از ریملی که کلی پولشو داده بودم و خدا شاهده شکست عشقی که سهله کسی بمیره هم گریه نمی کنم رو زدم!
سریع رفتم پایین آروشا با دیدن من سوتی زد و گفت:
_جووون خانم شماره بدم پاره کنی؟!
خندیدم و گفتم:
_نه آقا!برین لطفا مزاحم نشین
آروشا گفت:
_ولی موقعیت خوبی بودا!من خونه دارم،ماشین دارم،موتور دارم
آوین پرید وسط حرفش و دستشو گرفت و گفت:
_آقا من با کله قبول می کنم! خیلیم جذابی
منم برگشتم و یه ایش گفتم.

ای خدا چقد من از این کلمه بدم  میاد.

همه خندیدیم و بعد از خداحافظی از اون قوم خونسرد رفتیم سوار ماشین شدیم و پیش به سوی کرم ریزی!
تو راه شیشه هارو پایین دادم و آوین فلشش رو به ضبط وصل کرد و آهنگ لکنت از دانوش رو گذاشت و صداش و تا زیاد کرد.
گفتم:
- خب حالا کجا بریم؟
آوین گفت:
- بریم بستنی بخوریم بعد بریم تو پاساژ بگردیم و بعدم بریم پارک
گفتم:
عالیه!

ویراستار: @ Ayda rashid☆ویژه☆

ویرایش شده توسط Ario
ویراستاری *@یگانه‌جان*
  • لایک 10
  • هاها 1
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#پارت چهارم

به سمت کافه ی همیشگی حرکت کردم.

تو راه کلی دیوونه بازی درآوردیم آوین و آروشا از شیشه آویزون شده بودن و به هرکی می رسیدن سلام می کردن، کلی خندیدیم.

وقتی رسیدیم یه جای خالی پیدا کردم و ماشین و پارک کردم و به اون دوتا گفتم:

- بپرین پایین

پیاده شدیم و من دزدگیر رو زدم.

وارد کافه شدیم و به سمت یکی از میز و صندلی ها که یه گوشه ی دنج بود راه افتادیم و نشستیم، کافه ی خیلی قشنگی بود.

همینجوری نشسته بودیم و بهم نگاه می کردیم که یهو قبولیمون رو یادم اومدو مشغول راز و نیاز با خدا شدم:

- خدایا خیلی چاکریم! همیشه از این تقلبا برسون به جون خودم منم آدم درستی میشم و به راه راست هدایت میشم!

داشتم تو دلم همینجوری از خدا تشکر می کردم که با صدای بلند آروشا به خودم اومدم و بهش نگاه کردم:

آروشا- پروا!

- ها؟ چته؟ چرا صداتو انداختی رو سرت؟ اینجا خونه ننه بابات نیستا مثل بچه ی آدم حرف بزن.

بعدم گردم رو چرخوندم ولی یهو وسط راه گردنم خشک شد.

اوپس!

به گارسون که سعی می کرد خندشو کنترل کنه و صورتی پررنگ شده بود نگاه کردم!

یهو باز از دهنم پرید و گفتم:

- بخند بابا راحت باش خونه خودتونه!

هیچی دیگه! من برم بمیرم! اسم من و باید می ذاشتن پروا سوتی زاده!

از بس که من سوتی میدم ای خِدا ابروی داشته و نداشتم به باد رفت!

صدای خنده ی پسر که بلند شدم اومدم مثلا با خجالت سرمو بندازم پایین که یهو سرم وسط رفتن و نرفتن وایساد!

ها پروا و خجالت؟!چقدر عجیب! عمرا! خجالت چندسالی میشه که دیگه در خونه ی من و نزده دقیقا مثل شانسم!

پس سریع سرم رو آوردم بالا و با پرویی کامل انگار نه انگار اتفاقی افتاده گفتم:

می دونین الان چقدر به عمرتون اضافه شد؟!پس به خاطر این کار باید به هر کدوممون یه بستنی شکلاتی مجانی بدین!

آوین با پا محکم کوبوند رو پای بیچاره و بخت برگشته ی من!

- آخ

گارسون با خنده گفت:

- چیشد خانم؟

یه نگاه به چشمای مشکی خندونش انداختم و گفتم:

هیچی هیچی! فدات بشه همسایمون آخ!

دستمو سمت جایی که آوین نیشگون گرفته بود گذاشتم و برگشتم سمتش و گفتم:

- چیه؟پامو له کردی!دستم که واسم نذاشتی

بعد بی توجه به نگاه پر خشم آوین به پسرِ گفتم:

- بله؟ امرتون؟

آروشا با صورتی سرخ شده که نشان از خنده ی کنترل شده ش میداد گفت:

- پروا خانم چی می خوری هرچی صدات کردم جواب ندادی.

و زیر لب جوری که فقط خودم بشنوم ادامه داد:

- بعدم که مارو به رگبار بستی!

یه آها گفتم و به پسره ی بیچاره که هنوز وایساده بود و منتظر سفارش من بود گفتم:

- بستنی شکلاتی

سری تکون داد و یه چشم گفت و رفت.

با رفتن پسره هر لحظه منتظر منفجر شدن آوین و اثابت ترکش هاش به خودم و آروشا بودن که زیاد منتظرم نذاشت!

با عصبانیت گفت:

پروا الهی که هرچی جن و روح خفتت کنن و یه دل سیر کتکت بزنن دختره ی بی شعور! آخه این چه کاریه ولی...

به ثانیه نکشید که قیافی عصبانیش جاشو به یه قیافه ی هیجان زده داد و گفت:

ولی حاجی دمت گرم! حال کردم بزن قدش..!

بی توجه به چشای گشاد آروشا با نیشی که تا پشت سرم باز بود دستم و محکم زدم به دست آوین.

آوینم مثل خودم بود پایه! آروشا هم بودا ولی گاهی وقتا بسی زیاد غر می زد و سرم و می خورد!

آروشا با خنده گفت:

بسه بابا کم بخندین آلودگی صوتی ایجاد نکنین فرزندانم!

همینطور داشتیم می خندیدیم و شوخی می کردیم که بستنی هامون رو آوردن اون دوتام مثل خودم عاشق بستنی شکلاتی بودن.

بعد خوردن بستنی بلند شدیم و بعد اینکه طبق معمول من حساب کردم رفتیم و سوار ماشین شدیم و به سمت یکی از پاساژ ها راه افتادیم.

ماشین و تو پارکینگ پاساژ پارک کردم و پیش به سوی پاساژ گردی!

با دیدن پله برقی چشمای هر سه تامون برق زد!

عاشق این بودیم بریم سوار پله برقی بشیم و قبل اینکه برسیم از روی پله می پریدیم!اصلا یک حالی میداد که نگو:)

 

کلی تو پاساژ گشتیم و چندتا هم مانتو و شلوار و...خریدیم.

چیه انتظار داشتین کل پاساژ رو جارو کنیم؟ نه بابا مگه بابام رو گنج نشسته؟یا رییس بانک ملیِ؟!

والا به خدا

وقتی پاهامون خسته شد از بس بالا و پایین کردیم رفتیم و سوال ماشین شدیم و دِ برو که...نرفتیم!

نرفتیم چون حوصله ی رانندگی نداشتم آوین گفت اون رانندگی می کنه منم شاگرد نشستم و آروشا رو با خریدا فرستادیم عقب.

سرم و به شیشه تکیه داده بودم و نگاهم بین مردم می چرخید و هرلحظه ممکن بود از شدت بی حوصلگی جیغ بکشم.

با صدای آوین من و آروشا هردو بهش نگاه کردیم:

آوین- خوبه حالا! واسه من دپرس شدن پروا یه آهنگی چیزی بذار یکم سرحال بیایم بابا.

با خنده سری تکون دادم و چندتا آهنگ عقب جلو کردم تا به آهنگ مورد نظر رسیدم.

ناظر: @Hasti.m

ویراستار: @یگانه جان

ویرایش شده توسط _rozhina_
  • لایک 7
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#پارت پنجم

یه الماسِ تو چشمای قشنگت

دلم واسه تو میشه هی که تنگت

جلو چشمام بشین منو نگاه کن

که من دوست دارم و هی بگم بت

شبیه نور خودم ماه شباتم

غم ببینی خنده ی روی لباتم

آوین با شنیدن آهنگ نیشش شل شد. آخه یه مدت من و آوین زده بودیم تو فاز این آهنگ، روزی بیست بار اینو گوش میدادیم دیگه از بس گوش کرده بودیم حالمون بهم می‌خورد حتی یادمه یه بار که آتیش سوزونده بودم و بابام داشت نصیحتم می کرد یهو آهنگِ تو ذهنم پلی شد حالا منم کلا موقعیت رو از یاد بردم و زیر لب آهنگ رو زمزمه می کردم بعدم با صدای بلندِ بابام که داشت اسمم و صدا میزد به خودم اومدم؛بابام یه نگاه با تاسف بهم انداخت و گفت:

- تو آدم بشو نیستی پاشو برو واسه من یک چایی بیار!

هیچی دیگه منم که دیدم هوا پسِه دوتا پا داشتم ده دوازده تا دیگه از در و دیوار قرض گرفتم و میگ میگ مرحوم رو گذاشتم تو جیبم.

خندم گرفت با شنیدن اوج آهنگ به خودم اومدم:

از زمانی که واسم خودم شدی گلم

من روانی چشای خوشگلت شدم

تو همه جوره به دل میشینی جذابی

با تو صد سالم می تونم عاشقی کنم

آوین ماشین پارک کرد و اشاره کرد پیاده بشیم. پارک کوچیک ولی باصفایی بود. از ماشین پیاده شدیم و رفتیم روی چمن ها نشستیم. آروشا یه نگاه به قیافه های بی حوصله ی ما کرد و گفت:

- ولی عجب روزِخوبی بودا! کلی حال کردیم.

پَهن شدم رو چمن ها و یه اهوم گفتم آوین هم کنار من دراز کشید اونجایی که ما نشسته بودیم فقط چندتا دختر و پسر و یک خانواده نشسته بودن که زیاد به ما نزدیک نبودن.

آوین انگشت اشاره ش رو گذاشت کنار لبش و گفت:

- به نظرتون عجیب نیست خانواده ها یک زنگ هم نزدن دوستان؟!

دستام و تو هم گره کردم و گذاشتم رو شکمم و گفتم:

- سوال خوبی بود!

آروشا همون‌طور که چمن هارو می کند گفت:

- از عجایب هشت گانه ست که هیچکدومشون یه زنگم نزدن.

یک چشم غره بهش رفتم و گفتم:

- تو باز بُز درونت فعال شد؟!

یه پوف کشید و اون هم کنار ما دراز کشید همونطور که به آسمون نگاه می کردم گفتم: 

- بچه ها کدوم ستاره ی شماست؟

آروشا سریع گفت:

- اونی که از همشون پررنگ تره مال منه.

آوینم دستشو به سمت یه ستاره دراز کرد و گفت:

- اون یکیم مال منه.

نفهمیدم کدوم رو میگه ولی الکی یه آها گفتم

آروشا گفت:

- ستاره ی تو کدومِ؟

به یه ستاره کمرنگ که از همون اول که به آسمون نگاه کرده بودم به دلم نشسته بود، اشاره کردم و گفتم:

- اونی که کمرنگِ مال منه؛مال آروشا چون پررنگِ همه دوسش دارن آوینم شاید چند نفر دیگه اونو دوست داشته باشن ولی مال من چون کمرنگِ و زیاد تو دید نیست کسی نگاش سمتش نمیره و مال خودِ خودمه.

یکم سکوت شد که با حرف آروشا زدیم زیر خنده:

- خیلی تاثیر گذار بود!

آوین با خنده گفت:

- و خیلیم تکان دهنده!

با خنده گفتم:

- خیله خب بابا نمیشه با شما دو دیقه جدی بود.

آوین گفت:

- حالا ستاره و ماه و خورشید رو بی خیال..

بعد با صدای بلندتری گفت:

- من گشنمه..!

با بی حال گفتم:

- گشنگی به شدت فشار آورده بریم یه چی کوفت کنیم.

آروشا گفت:

- وقتی داشتیم میومدیم یه فلافلی همین نزدیکیا دیدم بریم یه فلافل بزنیم بر بدن

با شنیدن اسم فلافل سریع نشستم و گفتم:

- وای ننه فلافل!

آوین با خنده گفت:

- این باز با شنیدن فلافل راداراش فعال شد.

آروشا هم بلند شد و گفت:

- عشق فلافل دیگه!

آوینم بلند شد و همگی به سمت فلافلی که آروشا می گفت راه افتادیم.

ناظر: @Hasti.m

ویراستار: @یگانه جان

ویرایش شده توسط _rozhina_
ویراستاری *@یگانه‌جان*
  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • ناظر رمان

#پارت ششم

 با خستگی درو باز کردم و با تاریکی مطلق خونه رو به رو شدم.

آوین درو بست و با خستگی زیاد انگار کوه کنده به در تکیه داد!

آروشا هم که بعدِ من وارد شده بود بعد از کلی تجسس بالاخره کلید برق رو پیدا کرد و تق!

و روشن شدن برق همانا و بلند شدن جیغ اون همه آدم همانا؛

یه پنج شیش تا سکته ی ریز و درشت زدم و با دهن کج شده که نشان از سکته های پشت سر همم میداد به جمع مقابلم نگاه کردم.

الان جا داشت برم بزنم رو شونه ی تک تکشون و بگم مرسی استقبال!

کم کم به خودمون اومدیم و نیشمون تا بناگوش که چه عرض کنم تا فرق سرمون کش اومد.

با ذوق مشغول سلام و احوال پرسی با کل فامیل عزیزمون شدیم. ماشالا چقدم زیاد بودن!

بعداز سلام و احوال پرسی که دهنم کف کرد کفش(کشف) جدیدی کردیم!

خانواده های گرامی به خاطر ما کل فامیل رو دعوت کرده بودن.

وقتی که خسته و کوفته از فلافلی اومدیم بیرون، قرار بود بچه ها رو برسونم خونشون ولی همون موقع مامانم زنگ زد و گفت پدر و مادر آوین و آروشا هنوز اونجان و بریم خونه‌ی ما هیچی دیگه ماهم راه افتادیم به سمت خونه و وقتیم که رسیدیم با همچین صحنه‌ای مواجه شدیم.

 سریع رفتیم بالا تو اتاق من و هرکدوم یه دست لباس پوشیدیم و آرایشمون رو که ماسیده بود رو صورتمون تمدید کردیم.

البته نه زیاد فقط یه خط چشم و رژ،من که ریمل نزدم ولی اون دوتا خودشون و خفه کردن سریع پریدیم پایین و قاطی جمع شدیم.

خب خب نوبتی هم که باشه نوبت معرفی اقوام عزیزمونِ

من شش تا دایی و سه تا خاله دارم قربونشون برم انقد زیادن که نگووو!

حالا خودشون زیادن هیچ یکی چندتا بچه آوردن دیگه نور علی نور شده!

خدا نکنه همه یه جا جمع بشیم که میهن خویش رو آباد می کنیم!

بله! اولین داییم دایی میلاده، که سه تا بچه داره به اسم های:سانان، ساسان و سایناز

دومین داییم دایی سهرابه که اونم سه تا دختر به اسم های؛ نیلوفر، نیلی و نیکان داره

سومین داییم دایی فرهاده، این بزرگوارم چهارتا بچه به اسم های، مَزدَک، مارتا، مایسا و مانا داره.

چهارمین داییم هم دایی مهردادِ که دوتا بچه به نام های رامتین و رامیار داره.

پنجمین داییم دایی علی هست که دوتا دختر به نام های شادِن و شادلین داره.

در آخر می‌رسیم به ته تغاری و عشق همه یعنی دایی دانیال که من دانی صداش می‌زنم و کلی حرص می خوره ایشون هم یک پسر بچه ی پنج ساله به اسم رهام داره که همه عاشقشن و به شدت شیطونه و تا حالا هیچوقت مظلوم ندیدمش، حتی گریه کردنش هم خرکیه!

یکی دیگم تو راه دارن که قراره اسمشو رُمیسا بزارن.

حالا می‌رسیم به خاله های گرام اولین خالم خاله مهلاس که سه‌تا بچه به نام های پرهام، پرند وپایا داره.

دومین خالم خاله مینوهست که دوتا میمون، عه یعنی دوتا شاه پسر به نام های هیراد و هیربد  داره.

یه دخترم به اسم هلسا داره که یه دو سه سالی از من کوچیک تره.

من و هلسا و نیکان سر دسته‌ی همه ی شلوغ های فامیلیم و پشت صحنه ی کل شیطنت‌ها و گند کاری‌ها ما نشستیم و هرهر می‌خندیم!

بعد از هر گندی که به بار میاریم همه می‌دونن ماییم و بلافاصله انگشت اتهام به سمت ما سه نفرِ!

فرقی هم نداره چه ما اون کار رو انجام داده باشیم چه نداده باشیم مقصر ماییم!

تنها کسی که یدونه بچه داره آخرین خالم خاله مهتابه که یدونه پسر به اسم ژیار داره و پنج سالشه و این خیلی تعجب برانگیزِ!

هووف خانواده ی مامانم تموم شد حالا خانواده ی پدری!

پنج تا عمو و یدونه عمه دارم عمو مهدی اولین عمومِ که دوتا پسر به نام های آروین و آریو داره.

پدر بنده هم دومین پسرِ و سومین عموم هم عمو میثمه که یدونه دختر به نام شاینا داره

چهارمین عموم عمو بهرامه که بچه نداره یعنی بچه دار نمی‌شن و آخرین عموم و عشق بنده آقا کامیار هستن که یه دختر و یه پسر به نام های بنیامین و بنیتا داره.

آخیش تموم شد!

 به سمت اکیپ جوونا که یه گوشه از سالن نشسته بودن رفتیم.

ناظر: @Hasti.m

ویراستار: @یگانه جان

ویرایش شده توسط _rozhina_
نیم فاصله وکلماتی که نیازبه ویرایش داشتند
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#پارت هفتم
به جمع که رسیدیم محکم زدم پس کله‌ی نیکان که از خنده ی زیاد قرمز شده بود و دستشو به شکمش گرفته بود.

یه آخ گفت و برگشت تا کسی رو که این‌کار و کرده به رگبار فحش های مثبت هجده ببنده که با دیدن من چشماشو با عصبانیت گشاد کرد و گفت:
- کثافتِ وحشی مرض داری؟
با خونسردی وسط هلسا و نیکان نشستم و گفتم:
- آره چند کیلو میخوای؟
یه تای ابروشو شوت کرد بالا و گفت:
- عه اینجوریاس؟
صاف زل زدم تو چشماش و گفتم:
- آره فرزندم اینجوریاس!
دست راستشو آورد بالا و گفت:
- اینو میبینی؟
گیج بهش نگاه کردم و گفتم:
-آره می بینم که چی؟
دستشو آورد نزدیکتر و گفت:
- الان چی؟
گیج تر و متعجب تر از قبل گفتم:
-آره واسه چی می پرسی؟
دستشو آورد پشت گردنم و گفت:
- الان چی میبینی؟
چشمامو با کلافگی چرخوندم و گفتم:
- نه نمی بینم،هدفت از این مسخره بازیا چیه؟
با یه لبخند مهربون گفت:
- اینه!
و بعد   شترق!
- آخ ننه جان!
جمع که تا اون موقع داشت با کنجکاوی حرفا و حرکتهای ما رو دنبال می کرد با حرکت نیکان و حرف من ترکید!
هرکدومشون یه طرف افتاده بودن و مثل اسب شیهه می کشیدن!
- گوسفند میمون خر الاغ بی شعور گوریل زشت خر
هلسا با خنده گفت:
- خر و دو بار گفتی!
با خشم برگشتم سمتش و گفتم:
-حیوان!
آروین با خنده گفت:
- بپر بغل کیوان!
یهو صدای شادلین از پشت سرم اومد و نفسم با شنیدن جمله‌ش‌ رفت:
- کی بپره بغل کیوان؟اگه به بابام نگفتم جیزتون کنه!
بعدم با ذوق شروع به دویدن کرد و رفت تا خبرچینی کنه!
با بدبختی و درموندگی گفتم:
- بدبخت شدم! حالا بیا و درستش کن،  از این به بعد هر کاری کنم مامانم بر می‌گرده میگه تو برو بپر بغل کیوان جون!
با هر کلمه‌ای که می گفتم خنده‌ی اونا شدت می گرفت.
با بی چارگی برگشتم سمتشون و گفتم:
- آره بایدم بخندین منم جای شما بودم هر هر می خندیدم.
هیراد گوشه ی ابروشو خاروند و گفت:
- حالا چیزی نشده که...
اومدم جفت پا بپرم وسط حرفش که دستشو به نشونه ی سکوت بالا گرفت و ادامه داد:
- من خودم میرم به دایی علی میگم تو نمی‌خواستی بپری بغل کیوان!
جمع که حالا آروم شده بود با شنیدن آخرین حرف های هیراد یه خنده ی ریز کردن و منم این وَر داشتم از شدت حرص پس می افتادم!
با تهدید گفتم:
- می‌ری ها!
- باشه بابا،گفتم که میرم.
بعد از اینکه مطمئن شدم خطری از جانب مامانم منو تهدید نمی‌کنه با خیال راحت مشغول شوخی و خنده با اونا شدم.
داشتم با آراد سروکله می زدم و راضیش‌می‌کردم گوشیمو بدم بهش اونم بشینه واسه خودش بازی کنه و دنبال ما نیاد تو اتاقم که با شنیدن داد مامانم خون جلوی چشمامو گرفت!
- پروا گم شو بیا چایی رو ببر!
با عصبانیت برگشتم سمت آراد و بهش توپیدم!
- بیا راضی شدی؟ نمیشد مثل کنه به ما نمی چسپیدی و می شِستی اینجا بازیتو می کردی؟ حالا منم مجبور نبودم برم حمالی!
به سرعت توی چشماش اشک جمع شد و گفت:
- خب حالا مگه چیکارت کردم یه چایی می‌بری ها نمی خوای بالون هوا کنی!
با دهن باز داشتم به این موجود عجیب و غریب نگاه می کردم و فکر می کردم آدم از این پررو و بی شعور تر هست آیا؟
یهو وجدان عزیز و گرامی بنده با یه چماق اومد بالای سرم و گفت:
- آره تو!
- حرفی نمی‌مونه!
جلوش زانو زدم و جسم کوچیکشو تو بغلم گرفتم.

ناظر: @Hasti.m

ویراستار: @یگانه جان

ویرایش شده توسط _rozhina_
نیم فاصله وکلماتی که شدیدانیازبه ویرایش داشتند
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#پارت هشتم

با مهربونی دستی به موهای روشنش کشیدم و گفتم:

- قربونت برم من! باشه داداشی بشین همین‌جا بازیت رو بکن منم میرم چای میبرم.

سرشو از روی شونم برداشت و با تعحب گفت:

- راست می‌گی؟

لپای خوشگلش رو کشیدم و گفتم:

- آره بیا.

بعدم گوشیم رو دادم دستش. با ذوق کنار شادلین و بنیامین و بقیه ی بچه ها نشست.

بلند شدم و رو به اون تا که شاهد لحظه های ناب خواهر و برادری(اوهو!) بودن گفتم:

- بریم کمک کنیم، بعد یک راه فرار پیدا می کنیم!

با کمر هایی شکسته و دل هایی پر از غم رفتیم حمالی!

ولی...

به من میگن پروا آرمین مهر ! فرزند امیرِ آرمین مهر، نوه ی رضا خان بزرگ، نوه ی نوه ی...

- دِ زهرمار کارتو انجام بده انقد وز وز نکن.

به ندای درون گوش دادم و به سمت آراد برگشتم و گفتم:

- ولی حق نداری بازی نصب کنی!

بعدم تو دلم یه خنده ی شیطانی کردم یوهاها!

تا تو باشی نچسپی به من داداش کوچیکه!

بی توجه به گریه ی الکی آراد و کوبیدن خودش به در و دیوار، رفتیم سمت آشپزخونه تا دستورات مامانا رو اجرا کنیم.

***

- هاییی خدایا شکرت تموم شد!

هلسا با خستگی خودشو پرت کرد روی تخت و با لحن حرصی گفت:

- همه‌ی ظرف‌هارو دادن ما بشوریم،آخه این انصافه؟ نه می خوام بدونم این انصافه؟

همونجا روی زمین دراز کشیدم و یکی کوبیدم روی پیشونیم و گفتم:

- نگووو!یادش که می افتم می خوام خودمو حلق آویز کنم!

آوین سرشو از روی لنگای نیکان برداشت و با هیجان یه بشکن زد و گفت:

- یه فکر عالی دارم،بگین خب؟

همه یکصدا گفتیم:

- خب؟

- میریم رو پشت بوم، بگین خب؟

- خب؟

با یه لبخند هیجان زده که سی و دوتا دندونشو می انداخت بیرون گفت:

- معمولا ما میریم رو پشت بوم چیکار می کنیم؟!

کل حس و حالم پرید و پوکر بهش خیره شدم و بی حوصله گفتم:

- یه آهنگ میذاریم و مثل عاشقای دل خسته به آسمون نگاه می....

با رسیدن به آخر جمله‌م چشمام گرد شد و از جا پریدم؛ با صدای بلندی که نشان از هیجان زیادم بود گفتم:

- اینه!

دویدم سمت آوینی که داشت با خنده بهم نگاه می کرد و گونشو یه ماچ محکم کردم و با خوشحالی گفتم:

- ایول داری بابا!

اومد نیشش رو باز کنه که بلند شدم و یکی کوبوندم به ساق پاش و گفتم:

- حالا جوگیر نشو همچین کار شاخیم نکردی! نیشت رو ببند!

آوین با بهت دستشو گذاشت رو صورتش و گفت:

- بزار دهنمو باز کنم بعد بگو نیشتو ببند زنیکه وحشی!

نیکان با خنده گفت:

- عجب بابا عجب!

آروشا با استرس به در نگاه کرد و گفت:

- جمع کنید بریم الان بچه ها انتحاری می زنن!

هلسا که تا اون موقع آرنجشو به تخت تکیه داده بود و داشت با بیخیالی به حرف های ما گوش می کرد با شنیدن جمله ی آروشا با هول بلند شد و گفت:

- یا ایزد منان! راست میگه بلند شین سریع جیم بزنیم که الاناس سر و کلشون پیدا شه. بقیه هم سریع بلند شدن و تا اومدیم اولین قدم رو واسه نجات از خطر احتمالی بر داریم در آروم باز شد!

ناظر: @Hasti.m

ویراستار: @یگانه جان

ویرایش شده توسط _rozhina_
نیم فاصله وکلماتی که شدیداً نیازبه ویرایش داشتند
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#پارت نهم

آژیر خطر ذهنم به صدا در اومد و اخطار میداد سریع برم قایم شم!

این‌بار تا خواستیم اولین قدم رو واسه نجات از خطر حتمی برداریم در کامل باز شد و چهره ی کنجکاو بچه ها معلوم شد!

خدایا؟ آخه این بنده ی بدشانس رو واسه چی آفریدی؟ به جون خودم راه های دیگه‌ای هم واسه نشون دادن قدرتت بود!

تو همین فکر های چرت و پرت بودم که با صدای شادن به خودم اومدم:

- جایی می‌خواستین برین؟

دیوار کو؟ الان به شدت به یه دیوار محکم نیازمندم که سرم رو بهش بکوبم و مغزم متلاشی بشه!

دستپاچه سعی کردم کل مهربونی نداشتم رو نسبت به این قوم مغول تو چشمام بریزم و با لحنی که می تونستی رگه هایی از حرص رو توش تشخیص بدی گفتم:

- کجا می‌خوایم بریم عزیزم؟ بلند شدیم بریم دستشویی!

و با چشمایی که داد می‌زدن خر شو بهش خیره شدم!

که با شنیدن جمله ی کوبنده ی شادن نفسم رفت:

- همتون می‌خواین برین دستشویی؟با هم؟

بهونه از این چرت تر داریم؟ بمولا که نداریم!

خنده ی بی صدای بچه هارو وقتی فهمیدم که سرم رو بالا آوردم تا گندَم رو جمع کنم ولی با دیدن شونه های لرزونشون و لب هایی که روی هم فشار می دادن بیشتر از دست خودم عصبی شدم.

عصبی بهشون خیره شدم تا برن روی سایلنت که من بتونم گندَم رو یه جوری جمع کنم!

نفس عمیقی کشیدم و این سکوت طولانی رو شکستم که ای کاش لال می موندم!

- نه بابا فقط من می خواستم برم دستشویی بعد بریم تو حیاط وسطی بازی کنیم!

بازی کردن توی اون تاریکی با وجود نور کمی که فقط محوطه کوچیکی از حیاط رو روشن می کنه بازم وحشتناک به نظر میاد و کافیه توپ به یکی از گلدون های نازنین مامانم بخوره تا مامانم قاتل بشه و ما مقتول!

قطعا با وجود این دوتا نکته ی مرگبار حرف احمقانه ای بود!

اما اینا که آدم نبودن که بلافاصله با شنیدن حرفم،منم منم هاشون بالا رفت.

هی خدایا منو گاو کن!

این دفعه بچه ها نتونستن تحمل کنن و صدای خندشون توی صدای منم منم های بلند بچه ها گم شد.

تا اومدم خودم رو سرزنش کنم یه فکر بکر تو سرم جرقه زد!

آخ من قربون این مغز متفکرم برم که همیشه در شرایط سخت هوامو داره!

با صدای بلندی رو به اون قوم مغول گفتم:

- ساکت!می خوام یه چیزی بهتون بگم!

هلسا با تعحب دستشو به نشونه‌ی چیکار می کنی تکون داد.

آروم پلکامو روی هم گذاشتم تا بهش اطمینان بدم نمی خوام نقشمون رو لو بدم.

به قیافه ی بچه ها که حالا ساکت شده بودن و با کنجکاوی فراوان بهم خیره شده بودن نگاه کردم و گفتم:

- بیاین بشینین تا بهتون بگم

اول خودم نشستم و اونا هم آروم اومدن و کنارم نشستن؛ دخترا هم که حالا کنجکاو شده بودن اومدن و پشت بچه ها نشستن.

با دیدن قیافه های کنجکاوشون خندم گرفت.

سعی کردم لحنم رو به وحشناکترین و مرموزترین حالت ممکن در بیارم:

- بچه ها ولی همین الان کنار ما یه جن نشسته و منتظرِ بریم بیرون تا دخلمون رو بیاره! شاید کنار من باشه شاید کنار شادن شایدم کنار شادلین!

و انگشت اشارم رو به سمت شادلین کشیدم  و شنیدن جیغش من رو برای  اجرای نقشم مصمم تر کرد!

ناظر: @Hasti.m

ویراستار: @یگانه جان

ویرایش شده توسط _rozhina_
  • لایک 5
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#پارت دهم

بچه ها که حالا متوجه ی نقشه ی شرارت‌بار من شده بودند تند تند با چشماشون به سمتم قلب پرت می کردن!

نیکان حرفم رو ادامه داد:

- با چشمای قرمز و موهای بلند!

هلسا هم با ترسِ الکی گفت:

- یه شب که فقط من و پروا خونه بودیم اومد سراغمون، وحشتناک بود!

بعدم با وحشت چشماشو گشاد کرد.

چیزی نیست! زیاد تو نقشش فرو رفته. سعی کردم خندم رو کنترل کنم و نگاهم رو به کنار دست بنیامین دوختم و با وحشت گفتم:

- کنارت نشست بنیامین! داره با لبخند نگات می کنه.

آروشا هم نگاهش رو آروم آروم که انگار داره چیزی رو دنبال می کنه به سمت کنار دست بچه ها می کشوند و هربار که به کنار یکی از بچه ها می رسید چشماشو گرد می کرد و چند ثانیه ثابت به اونجا نگاه می کرد!

در مرز منفجر شدن بودم! ماشاالله همه یه پا الناز شاکر دوست!

آوین تیر آخرو زد:

- داره نزدیک می‌شه، فرار کنید!

فرار کنید آخرشو جوری بلند گفت که شونه های منم پرید چه برسه به اون بیچاره ها!

و فقط یک ثانیه کافی بود تا با وحشت و جیغ و داد به سمت در هجوم ببرن و تامام! سکوت چه زیباست!

وقتی هیچکدوم از اون بزغاله ها تو اتاق نیستن و می تونیم با خیال راحت به کار اصلیمون برسیم.

شمارش معکوس!

1

2

3

آغاز عملیات منفجر شدن!

بله! بعد از اتمام شمارش معکوس به معنای واقعی کلمه منفجر شدیم. هر کدوم یه جا ولو شده بودیم و از شدت خنده نمی تونستیم نفس بکشیم! بالاخره دست از خندیدن کشیدیم و همون موقع صدای نیکان با رگه هایی از خنده بلند شد:

- جون بابا! نقشت حرف نداشت خیلی مخلصیم!

- چاکریم دادا و به نشونه تعظیم یکم خم شدم.

هلسا سریع بلند شد و گفت:

- بلند شین بریم تا یکی دیگه نیومده سریع بلند شدیم و یکی یکی از اتاق خارج شدیم. آروم آروم از پله ها بالا رفتیم؛آروشا بی سر و صدا درو باز کرد و اشاره کرد سریع بریم داخل.

- راحت شدیم!

سرم و به نشونه ی تایید حرف آوین تکون دادم. زیرانداز رو پهن کردم و سریع دراز کشیدم اونام اومدن و کنارم کنارم دراز کشیدن.

گوشیمو از جیبم بیرون آوردم و گشتم تا یه آهنگ خوب پیدا کنم. من که همیشه مهراب گوش میدم ولی از هر نوع آهنگ و خواننده ای تو گوشی من یافت میشه. نه عاشق شدم نه شکست عشقی خوردم ولی عاشق آهنگاشم،جدیدا انقد مهراب گوش دادم احساس می کنم یکی ولم کرده و رفته حالا کیه خدا داند!

با دیدن آهنگ جا زده از پویا سالکی بلند گفتم:

- آهان یافتم!

- چته روانی؟ یکم آدم باش انقد صداتو بلند نکن گوش واسم نذاشتی!

لبخندِ ملیح! تنها چیزی که در برابر حرف آوین داشتم لبخند ملیح بود.

آهنگو پلی کردم و صداشو تا ته زیاد کردم: چشم من گریه کن

گریه کن برای من،برای من که هیچکسی نداشت

قلب من تو بزن، تو بزن برای من نه اونکه ارزشی نداشت

ای دلم دل نده، دل نده به هیچکسی که حال و روز من این روزا بده

باورش سخته که، سخته که باور کنم اونی که من و می خواست جا زده

دیدی اونم نموند قلب و سوزوند رفت با یکی دیگه

میگی اون بیشتر از من عاشقه عشقم بهم میگه

به به! یاد بدبختیام افتادم!

ناظر: @Hasti.m

ویراستار: @یگانه جان

ویرایش شده توسط _rozhina_
ویراستاری *@یگانه‌جان*
  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#پارت یازدهم

"دایان"

توی کافه تک و تنها منتظر اون دوتا بزغاله نشسته بودم و به درو دیوار نگاه می کردم. گارسون قهوه و کیک شکلاتی رو روی میز گذاشت و رفت.

دستمو بردم نزدیک تا قهوه رو بردارم که یهو صدایی از کنار دستم گفت:

- ببخشید آقا شما تنهایید؟

برگشتم سمت صدا، به به از تنهایی در اومدم! عجب دختری! عجب رنگ و بویی! جون!

سریع یه فیگور گرفتم و مثلا با غم گفتم:

- خیلی وقته تنهام....

با شادی بهم نگاه کرد و منتظر شنیدن جمله‌ش شدم ولی قطعا اون چیزی نبود که من می خواستم

: - پس ببخشید ما یه صندلی کم داریم اینو می برم!

بعدم صندلی و برداشت با خودش برد!

دیگه به درد نمی خوره این دنیا!

این نشد یکی دیگه،چیزی که زیاده دختر! داشتم از خدا بابت آفریدن دختر تشکر می کردم که با صدای کشیدن صندلی ها به خودم اومدم و به اون دوتا که با نیش باز نگام می کردن خیره شدم.

- می خواستین الانم نیاین!

- به جون همین راشا کار داشتم.

راشا سریع برگشت سمت آیراد و گفت:

- به من چیکار داری؟ می خوای بگم...

بی توجه به راشا و بدون اینکه نگاش کنم،حرفش و قطع کردم و مشکوک رو به آیراد گفتم:

- باز چیکار کردی؟!

خیره به چشمای عسلی شیطونش که خبر از گندی که زده بود میداد منتظر موندم زبون و بچرخونه!

لبش و تر کرد و با چشمایی که داشت داد میزد دارم زر میزنم گفت:

- چیزی نی سلطان...

خونسرد انگار نه انگار داره حرف میزنه پریدم وسط حرفش و گفتم:

- بگو!

آیراد ناچار زبون باز کرد:

- آیلار(خواهرش) داشت لایو می گرفت

به اینجا که رسید راشا لبش و گاز گرفت و سرشو انداخت پایین.

بیچاره آیلار!

آیراد یه چشم غره به راشا رفت و ادامه داد:

- منم ندونستم داره لایو می گیره مدیونی اگه فکر کنی از رو عمد گفتم!

به اینجا که رسید ابروهاش و بالا داد و منتظر موند من حرفش و تایید کنم!

با چشمای ریز شده گفتم:

- آره آره می دونم ادامش!

- هیچی دیگه رفتم تو اتاقش و بلند گفتم بلند شو درستو بخون گوساله!

یک مکث کوتاه کرد که بفهمه همه جا امن و امانه یا نه!

خندم گرفته بود شدید!

دستمو زیر بینیم کشیدم تا خندم معلوم نشه و بتونم کنترلش کنم.

با بدبختی اخم کردم و موضع خودم و حفظ کردم!

- مگه کرم داری؟!

بعدم با تاسف سرم و تکون دادم و گفتم:

- دلم واسه اون آیلار بیچاره می سوزه، چی می کشه از دست تو کره خر!

بلافاصله با گفتن حرفم با دوتا واکنش مختلف رو به رو شدم! چشمای آیراد گرد شد و با دهن باز نگام کرد، راشا هم سرش و گذاشت رو میز و شروع کرد به خندیدن!

آیراد کم کم از بهت در اومد و با تلخی گفت:

- تو نگران آیلار نباش.

بعدم با درد دستش و رو سرش گذاشت و صورتش مچاله شد و ادامه داد:

- مو رو سرم نذاشت! از بس محکم کشیده هنوزم درد می کنه!

راشا که تازه خنده‌ش تموم شده بود اینبار تک خنده ای کرد و گفت:

- حقته!

با شنیدن بلایی که آیلار سر آیراد آورده بود دیگه نتونستم خودم و کنترل کنم و صدای خندم بالا رفت!

@آیلار مومنی @rana.82  @shahrzad.rh ستایش@Nava0_o

ناظر:@Hasti.m

ویراستار:  @یگانه جان

ویرایش شده توسط _rozhina_
  • لایک 5
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#پارت دوازدهم

بعد از تموم شدن خندم گفتم:

- دمش گرم بابا! ایول داره

راشا هم با خنده سرش و تکون داد.

آیراد یه نیشخند زد و گفت:

- اصلا دلم گرم شد یه همچین رفیقی دارم! دمت گرم مشتی!

بی توجه به حرفش صندلی و عقب کشیدم و بلند شدم و رو به جفتشون با خونسردی گفتم:

- یکیتون حساب کنه منم بیرون منتظرتونم!

و بی توجه به چهره ی درهمشون سریع به سمت در خروجی پا تند کردم تا خندم رو نبینن.

از کافه که خارج شدم یه لبخند کج نشست گوشه لبم و به سمت ماشین راه افتادم.

به هیچ وجه بحث پولش نبود، می دونستم الان دارن دعوا می کنن که نه من چرا بدم و به من چه و از این حرف ها بعد یهو هردوتاشون کانال عوض می کنن و میگن الا و بلا باید من حساب کنم خلاصه هروقت میریم یه جایی پدر مارو در میارم از بس سر این موضوع کل کل می کنن آخرشم من پولو پرداخت می کنم!

این فقط یه تلافی بود به خاطر اینکه یک ساعت من و اینجا کاشتن.

به ماشین تکیه دادم و گوشیمو از جیبم بیرون آوردم و دست چپم و تا نصفه تو جیبم فرو بردم.

داشتم تو پیام شما به علت تخطی از قوانین برای مدیریت ارسال شد!(N.a25) می چرخیدم که صدای بلند راشا از کنار دستم بلند شد:

- جون! حاجی مریض استایلت‌ام!

با اخم سرم و بلند کردم و روبه راشا که این حرف رو زده بود گفتم:

- کم زر بزن بشین بریم!

بعدم ماشین و دور زدم و در سمت راننده رو باز کردم و نشستم و ماشین و روشن کردم.

راشا هم با خنده سری تکون داد و چیزی رو به آیراد گفت که نشنیدم.

آیراد هم با خنده یه نیم نگاه به من انداخت و به نشونه ی تایید حرف راشا سرشو تکون داد.

اومدم پیاده بشم و برم یکی دو مشت بخوابونم تو صورتشون که سریع فهمیدن و بدو بدو به سمت ماشین رفتن.

هوف! شانس آوردن!

در و که تا نیمه باز کرده بودم رو بستم و به سمت خونه مجردیمون حرکت کردم.

ویراستار: @یگانه جان

ناظر: @Mobina_sh

ویرایش شده توسط _rozhina_
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • ناظر رمان

#پارت سیزدهم

"پروا"

چند هفته ای از اون دورهمی گذشته بود، سه تاییمون انتخاب رشته کردیم، دندون پزشکی!

من علاقه ی زیادی به شعر و ادبیات داشتم اما در کنار اون عاشق دندون پزشکی هم بودم، کلا هربار با عشق به سمت یه رشته میرفتم!

من و آوین و آروشا از کلاس ششم با همیم و از زیر و بم زندگی هم باخبریم.

بعد از یه مدت جواب انتخاب رشته ها اومد قبول شده بودیم، دانشگاه تهران!

یعنی اگه شب و روز ماکارونی داشتیم من انقد خوشحال نمیشدم!

واسه داشتن همچین رتبه ای و قبول شدن در دانشگاه تهران که آرزوی هر سه تامون بود کلی جون کندیم.

روی تختم دراز کشیده بودم و داشتم با بچه ها توی گروه خودمون چت می کردم که یهو هوس لواشک کردم!

سریع گوشی و خاموش کردم و رو تخت نشستم و مشکوک چشمام رو ریز کردم و با دقت فراوان نگاهم رو دور تا دور اتاق چرخوندم تا از نبود کسی مطمئن بشم! چنان با دقت نگاهی می کردم که جورابی و که هفته پیش گم کرده بودم رو پشت در اتاقم پیدا کردم!

وقتی از نبود هیچ موجود دوپایی مطمئن شدم از رو تخت بلند شدم و پاورچین پاورچین به سمت کمد لباس هام حرکت کردم. وقتی به کمد رسیدم دوباره یه نگاهی به دور و ورم کردم اصلا تو اون موقعیت تیک گرفته بودم!

آروم آروم در کمد رو بدون هیچ سروصدایی باز کردم و با کوه لباس های کثیف و غیر کثیف مواجه شدم!

الان اگر هرکسی جای من بود، آه می‌کشید و با غم به این کوه لباس نگاه می کرد، اما من با نیش باز به اون همه لباس تلنبار شده نگاه کردم!

قطعا مامانم و آراد و دوقلو ها هرگز به این کمد نزدیک نمی شدن و خب این میشد یک هیچ به نفع من!

دستام رو بالا آوردم و آروم آروم به اون همه لباس نزدیک کردم و با یه حرکتِ سریع نصف لباسا رو کنار زدم و به اون نصف دیگش خیره شدم!

بالاخره این شلخته بودنم یه جایی به درد خورد!

یکم چشمامو روی اون همه لباس چرخوندم و با یافتن چیزی که می خواستم جیغ خفه‌ای کشیدم ولی سریع جفت دستامو روی دهنم گذاشتم!

با عجله کَلمو و از تو کمد بیرون کشیدم و درشو بستم و بهش تکیه دادم!

سینم از زور هیجان بالا و پایین میشد و عرق سردی روی پیشونیم نشسته بود.

بعداز اینکه هیچ خبری از مامانم نشد نفسم رو به سختی بیرون دادم و دستم رو بلند کردم و با لباسم عرق روی پیشونیم رو پاک کردم.

این‌بار سریع تر عمل کردم و بعداز باز کردن در کمد اون نصف دیگه رو هم تند تند یکی پس از دیگری کنار زدم.

وقتی نگاهم به کوله ی نازنین قرمزم افتاد چشمام رو با خوشحالی درشت کردم و لب هام رو روی هم فشار دادم تا یه وقت جیغم بلند نشه و اینبار دیگه واقعا بدبخت شم! سریع کوله رو که گوشه ی کمد افتاده بود و حسابی باد کرده بود رو برداشتم. می تونم بگم این سِری ترین چیزیه که تو اتاقم دارم! کوله رو روی تخت انداختم و رفتم در اتاق رو کلید کردم اونم نه یک بار بلکه دو سه بار!

وقتی مطمئن شدم همه جا امن و امانه با یه لبخند ملیح برگشتم و دستم رو مشت کردم و تو هوا تکون دادم و با یه صدایی که بیرون نره گفتم:

- اینه!

بعد از جشن گرفتن موفقیتم سریع به سمت تخت پا تند کردم و خودم و روش انداختم که فک کنم یه جای سالم تو تخت نموند! صورتم رو از صدای تخت درهم کردم و سریع ولی با احتیاط در کوله رو باز کردم و به اون همه خوردنی خوشمزه و جیگر نگاه کردم!

آب از لب و لوچه‌م آویزون شده بود، هر هفته هرچی پول تو دست و بالم بود رو میدادم خوراکی و تو این کوله قایم می کردم و البته با کلی بدبختی خوراکی هارو سالم به اتاقم می رسوندم!

اما این مدت انقدر درگیر بودم نتونستم سراغش برم و گوشه ی کمد زیر اون همه لباسی که خودم با اونا کوله رو پوشونده بودم دفن شده بود.

سریع هرچی آلوچه و ترشک توی کوله بود رو ریختم رو تخت و رفتم تو کارشون!

یکی یکی انگشتام رو تو دهنم کردم و با حس ترشی ای که از لواشک و آلوچه ها روی دستم باقی مونده بود چشمام رو با لذت بستم، فقط خداکنه دل درد نگیرم!

@همکار ویراستار

ناظر: @Mobina_sh

ویراستار: @یگانه جان

@آیلار مومنی @rana.82 @Nava0_o @shahrzad.rh ستایش

ویرایش شده توسط _rozhina_
ویراستاری *@یگانه‌جان*
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#پارت چهاردهم

با خستگی رو مبل ولو شدم و همونطور که دستم و برای برداشتن شربت آلبالویی که مامانم جلوم گرفته بود بلند می کردم روبه آروشا و آوین که مثل خودم هرکدوم رو یه مبل ولو شده بودن گفتم:

- ای تف به این شانس! این همه راه و بکوب برو تهران دنبال خابگاه، آخرش که چی؟ اتاق خالی ندارن!

مامانم سینی رو روی اپن گذاشت و اومد روی مبل تک نفره ای که کنار من بود نشست و گفت:

- خب حالا می‌خواین چیکار کنین؟!

آروشا با خستگی سرشو از روی دسته ی مبل برداشت و با چشمای نیمه باز گفت:

- هیچی! باید بگردیم دنبال خونه.

سرم رو به نشونه‌ی تایید حرف آروشا تکون دادم و به تقریبا دوماهی که پشت سر گذاشته بودیم فکر کردم.

بعد از اینکه جواب قبولیمون اومد و یه هفته ای استراحت کردیم افتادیم دنبال کارای دانشگاه.

بعد از اینکه ثبت نام و انتخاب واحد و این کارا درست شد افتادیم دنبال خابگاه ولی از شانس قشنگ و گلگلی ما خابگاه ها پر بود و هیچ اتاق خالی ای موجود نبود!

مامانم با شنیدن حرف آروشا یه نمه اخماشو کشید توهم و گفت:

- باید به بقیه هم بگیم!

***

خسته کفش‌های اسپرتم رو از پام در آوردم و بدون توجه به بچه ها که پشت سرم بودن رفتم داخل خونه و صدام و بلند کردم:

- نیلی جون نیلی جو....

ولی با بوی قرمه سبزی ای که توی کل خونه پیچیده بود خفه شدم!

صبحانه نخورده بودم و کلی توی بنگاه ها به دنبال خونه چرخیده بودم الانم که به دلیل خراب بودن آسانسور پنج طبقه رو پیاده اومده بودم پس حق داشتم خسته و گشنه و تشنه باشم!

نیلی جون ملاقه به دست توی چارچوب آشپزخونه نمایان شد و گفت:

- علیک سلام دخترم!

نیشم رو شل کردم و همونطور که بند کوله‌م رو از روی شونم بر می داشتم گفتم:

- سلام به عشق خودم! وای نیلی جون چه بویی راه انداختی...

بعدم یه نفس عمیش کشیدم و ادامه دادم:

- به به! چه کردی سفید برفی! بابا من قلبم ضعیفه نکن اینکارو با من!

چشمام و بسته بودم و همینطوری داشتم دری وری می گفتم که یهو مورد حمله ی آروشا قرار گرفتم!

- دو دیقه اون لامصب و ببند!

مبهوت دستم و گذاشتم رو گردنم و با چشمای گشاد برگشتم سمت اون آمازونی!

یکم نگاش کردم بلکه از رو بره! 

ولی بهتر نشد که هیچ، طلبکار دستش و زد به کمرش و گفت:

- چیه؟ چرا اینجوری نگاه می کنی؟!

نچ اینجوری نمیشه!

متفکر نگاهم و دور تا دور خونه چرخوندم گلدان، مبل، تابلو، آینه...

کلافه نگاهم و به پاهام دوختم؛ اینارو که نمیشه کوبید تو سر این شاسکول!

می‌مونه یه راه! دارم برات آروشا خانوم به وقتش!

لبهام کم کم کش اومد و با یه نگاه موذی به آروشا که حالا با تعجب داشت به لبخندم نگاه می کرد گفتم:

- باشه بابا چرا می‌زنی؟ اصلا من دیگه حرف نمی‌زنم!

بعدم بی توجه به آروشا که اون وسط خشک شده بود و آوین که با خنده نگاهم می کرد پریدم تو آشپزخونه پیش نیلی جون که بی توجه به ما باز رفته بود تو آشپزخونه و تو یخچال دنبال چیزی می‌گشت.

صندلی و کشیدم عقب و روش نشستم  و دستم و زدم زیر چونم و گفتم:

- سفیدبرفی بردار این غذارو بیار گشنمه!

نیلی جون کلافه در یخچال و بست و رو به من که با التماس نگاش می کردم و گفت:

- پاشو! پاشو تا تو دست و صورتتو بشوری و لباساتو عوض کنی منم میزو می چینم؛ چشاتم اینجوری نکن راه نداره!

با حرص سرم و کوبیدم رو میز گفتم:

- ای خِدا! چه گیری کردیما

از رو صندلی بلند شدم و همونطور که سرم و می خاروندم از آشپزخانه بیرون رفتم و غر زدم:

- نمیشد غذارو بدی من کوفت کنم مغزم باز شه یه ذره فکر کنم ببینم چه خاکی تو سرمون کنیم، ای بابا

نیلی جون از تو آشپزخونه داد زد:

- برو بچه کم غر بزن الان این دوتا میان چیزی واست نمی مونه ها

چشمام گرد شد و با شنیدن حرف نیلی جون سریع دویدم سمت اتاق تا لباسامو عوض کنم تا قرمه سبزی عزیزم به دست اون دوتا کشته نشده!

@همکار ویراستار

ناظر: @Mobina_sh

ویراستار: @یگانه جان

ویرایش شده توسط _rozhina_
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • ناظر رمان

#پارت پانزدهم

تند تند داشتم غذارو میجویدم و تا اومدم قاشق بعدی و بذارم دهنم با حرف نیلی جون دستم رو هوا خشک شد:

- چیشد دخترا؟ خونه پیدا کردین؟

کلافه قاشق و پایین آوردم و بهش خیره شدم، اصن اشتهام کور شد!

بعد از اینکه موضوع و به خانواده ها گفتیم، تصمیم گرفتن بابای من و بابای آروشا بیان و یه خونه واسه ما گیر بیارن.

ماهم دنبالشون راه افتادیم و پا به پاشون دنبال خونه گشتیم.

روز اول و که باهم دیگه نزدیک دانشگاه رو گشتیم تا یه خونه همون اطراف پیدا کنیم؛ دو روز که همینطوری گذشت، تصمیم گرفتیم ما سه‌تا بریم و جاهای دیگه رو بگردیم و دنبال اونا راه نیوفتیم ولی هر روز هر دو گروه خسته تر از دیروز و بدون هیچ نتیجه ای بر می گشتیم!

قرار شد چند روزی و که اینجا هستیم خونه ی نیلی جون که عمه ی بابام میشد و من و بچه ها خیلی دوسش داشتیم بمونیم ولی چند روز ما شد یه هفته و هنوز خونه‌ ای پیدا نکردیم!

با شنیدن صدای آوین از فکر خارج شدم و نگاهمو از قاشق گرفتمو به آوین خیره شدم:

- هیچی! نه اینکه خونه نباشه ها، هست! ولی یا به درد ما نمی خورد یا خونه رو به سه‌تا دختر مجرد نمی‌دادند یا صاحب خونه هاشونم...

به اینجای حرفش که رسید کلافه دستشو رو صورتش کشید.

یکم که گذشت و هیچکس هیچ حرفی نزد رو به نیلی جون پرسیدم:

- بابام اینا زنگ نزدن؟ خبری نشد؟

نیلی جون سری تکون داد و گفت:

- چرا اتفاقا! قبل از اینکه تو بیای زنگ زد.

بعدم به اون دوتا که مثله من با هیجان و خوشحالی به نیلی جون خیره شده بودن اشاره کرد و گفت:

- به ایناهم چیزی نگفتم، گذاشتم توام بیای بعد بگم امیر چی گفت.

با هیجان از رو صندلی بلند شدم و خودم رو به سمت جلو کشیدم و امیدوار گفتم:

- خب چی گفت؟ خونه پیدا کردن؟

نیلی جون سری به نشونه ی تایید تکون داد و گفت:

- آره مثله اینکه یه جایی پیدا کردن

با تموم شدن حرفش خیالم راحت شد و بی‌خیال رو صندلی ولو شدم و این حرکتم همزمان شد با بلند شدن آروشا

با هیجان و صورتی که نشون میداد تو یه جاییش عروسیه رو به آوین گفت:

- دِ بلند شو دیگه!

بعدم برگشت سمت من و ادامه داد:

- تو چرا نشستی؟

بدون اینکه بذارم آوین حرفی بزنه با خونسردی قاشق و برداشتم و همونطور که اونو با محتویاتش به دهنم نزدیک می کردم گفتم:

- خب! حل شد دیگه...بشینین غذامونو بخوریم!

 آوین سرش و چرخوند سمتم و با تعجب گفت:

- بلند شو بریم بابا برگشتیم غذاتو کوفت می کنی.

با خونسردی ابروهامو بالا دادم و همونطور که قاشق و پراز برنج می کردم یه نوچ کشیده گفتم که اینبار صدای نیلو جون بلند شد:

- بلند شو بچه لج نکن، برین ببینین خونه چجوریه که هم از این بلاتکلیفی در بیاین و هم خیالتون بابت این یه موردم راحت بشه.

با نیش باز سرمو بلند کردم و بی خیال لجبازی رو به نیلی جون گفتم:

- چشم فقط بخاطر روی ماهه گله شما میرم گفته باشما.

بعدم سرخوش بلند شدم و بعد از تشکر از نیلی جون راه افتادم سمته اتاقی که وسایلامون رو اونجا گذاشته بودیم تا آماده بشم.

ناظر: @Mobina_sh

ویراستار: @یگانه جان

ویرایش شده توسط _rozhina_
☆ویراستاری| @یگانه‌جان
  • لایک 5
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
  • ناظر رمان

#پارت شانزدهم

همون طور که زور میزدم کفش اسپرت مشکی مو پام کنم داد زدم:

- اروشاا گم شو بیا دیرمون شد

بلافاصله بعد از تموم شدن حرفم در اتاق باز شد و اروشا پرید بیرون و گفت:

- اومدم اومدم

با دیدنش تو همون حالت خمیده خشکم زد و با چشای گرد شده زل زدم بهش، صدای آروم و مبهوت آوین از کنارم بلند شد :

- این می خواد بره عروسی؟!

سریع صاف وایسادم و رو به آروشا که انصافا خیلیم خوشگل شده بود گفتم :

- به به! قیافه ی ژذابت تو حلقم آروش خانوم، شماره بدم خدمتتون!؟

آوین پقی زد زیر خنده اما آروشا با عشوه پشت چشمی نازک کرد و گفت:

-اگه دعوامون بشه منو با چی میزنی؟

نیشم و شل کردم و دستامو آوردم بالا و جلوی صورتش گرفتم و گفتم:

- به این دستای کوچولو میاد تورو بزنه؟

آوین بند کولشو روی شونش صاف کرد و بعد از یه نگاه گذرا و سریع به دستای من یکی از همون خنده های اعصاب خردکنش رو تحویلم داد و گفت:

- نه اصلا. فقط هنوز کمرم از دو هفته پیش درد می کنه!

حق به جانب برگشتم سمتش و گفتم:

- می خواستی به وسایل من دست نزنی، با اینکه میدونستی من حساسم اما بازم فضولی کردی.

آوین خونسرد دستش رو تو هوا تکون میده و میگه:

- خب حالا! انگار قلادشو برداشتیم که اینجوری پاچه می گیره.

آوین:

با دیدن عکس العمل پروا از گفته ی خودم پشیمون شدم!

رگ شقیقه اش ورم می کنه و حس می کنم یه گاو آماده ی حمله جلوم ایستاده...

الان وقت خونسرد بودن نیست..!

الان فقط باید فرار کنم و جون خودمو نجات بدم، تا قبل از اینکه به دست پروا خورده بشم!

بدون معطلی به عقب بر می گردم و با گرفتن بند کولم به سمت در فرار می کنم.

صدای قدمای تندش رو پشتم می شنوم. سرعت قدم هامو بیشتر می کنم و با دیدن در که هر لحظه دارم بهش نزدیک و نزیک تر میشم چشمام برق میزنه.

به در که رسیدم با یه حرکت، سریع بازش می کنم و خودمو به بیرون پرت می کنم و درو می بندم.

محکم با دستم دستگیره رو می گیرم تا یه وقت خفتم نکنه!

با نفس نفس صدامو بلند می کنم تا به گوش گاو عصبانی پشت در برسه:

- من که در رفتم ولی به نیلی جون بگو برات تشت آب بیاره! پیشنهاد می کنم پمادم بزنی هم زود خوب میشه هم جاش نمی مونه.

بعدم سریع دستگیره رو ول کردم و به سمت راه پله رفتم و تند تند از پله ها پایین رفتم.

خوب شد از آسانسور استفاده نکردم وگرنه تا قبل از اینکه آسانسور به طبقه ی پنجم برسه پروا سر رسیده بود و با شکنجه های دردناک منو به قتل می رسوند و میشدم مقتولی که به دست صمیمی ترین دوستش کشته شد!

سرم و تکون دادم تا این فکرای چرت و پرت بریزه بیرون، بعدم بیخیال روش کشته شدنم باقی پله هارو آروم آروم پایین رفتم.

ناظر: @ Mobina_sh

ویراستار: @ یگانه جان

@ Witch Girl  @ ماهی  @ MOBINA.MN  @ Mobi 87   @ Dark fire

ویرایش شده توسط _rozhina_
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...
  • ناظر رمان

#پارت هفدهم

***

در پارکینگ رو باز کردم و قبل از اینکه خارج بشم به آسانسور که رو به روم قرار داشت نگاه کردم تا شاید نشونی از اون دوتا باشه، ولی نوچ! هنوز نیونده بودن پایین. نکنه واقعا دارن نقشه ی قتلم رو می کشن؟!

پوف کلافه و کشداری کشیدم و اومدم بیرون و درو محکم بهم کوبیدم که صدای خیلی بدی داد.

مزاحم همیشگی- مگه خونه باباته که اینجوری می کوبیش بهم؟ زدی ترکوندیش.

کلافه و عصبی دستم و بلند کردمو کوبیدم رو پیشونیم و اینبار به جای اینکه تو دلم با وجدان عزیز به گفت و گو بپردازم با صدای تقریبا بلندی گفتم:

- لطفا این یه بارو خفه شو که اصلا حال و حوصله ندارم.

در حین خود درگیری های من و وجدان خروسم چشمم به دختر بچه ای حدودا پنج ساله افتاد که سوار بر دوچرخه‌ش وسط خیابون خشکش زده بود و با چشمای گرد شده به من خیره شده بود!

دِ بیا...فقط مونده بود این فکر کنه من دیوونمو قاطی دارم. با یه لبخند فرا ژکوند صحنه ی جرم و ترک کردم تا بیشتر از این مخ این بچه ی بیچاره رو درگیر خود درگیری های خودم و دیگری که وجدانم باشه نکردم!

گوشیمو از جیب مانتوم خارج کردم تا بکم بازی کنم و سرگرم بشم تا اون دوتا میان ولی با روشن شدن صفحه ی گوشیم و دیدن ساعت برق از کلم پرید‌، یا حضرت فیل! دیر شد. الان عمو امیر اینا اونجا منتظرن اونوقت هنوز آژانسم نیومده.

گفتم آژانس! ببینم، نکنه نیلی جون یادش رفته باشه زنگ بزنه ماشین بیاد و ما باید یه ساعت دیگه اینحا علاف شیم!

کلافه و عصبی تر از قبل اومدم هجوم ببرم سمت در و حرص خودمو روی زنگ خالی کنم که در باز شد و قیافه ی شاد و شنگول پروا و آروشا نمایان شد.

با حرص بدون توجه به اینکه پروا به خونم تشنه ست به سمتشون رفتم و تا اومدم بتوپم بهشون صدای ترمز ماشینیو کتارم شنیدم.

بیخیال فحش دادن به اونا به ماشین نگاه کردم و گذاشتم تو شوک حرکتم بمونن.

با دیدم ماشین که آرم آژانس روش بود خیالم تا حدودی راحت و نفس آسوده ای کشیدم.

هرسه تامون به سمت ماشین حرکت کردیم و سوار شدیم؛ پروا جلو نشست منو آروشا هم عقب.

رانندش یه مرد میانسال بود که وقتی سلام کردیم با مهربونی جوابمونو داد و بابت تاخیرش عذر خواست و گفت تو ترافیک گیر کرده.

یه آهنگ سنتی درحال پخش بود.

با کم شدن صدای ضبط و سوال ناگهانی راننده به خودمون اومدیم و باعث شد من و آروشا با تعحب بهم نگاه کنیم:

- کجا برم دخترم؟

من و آروشا گیج بهم نگاه کردیم و شونه ای بالا انداختیم و به پروا خیره شدیم.

اما مثل اینکه پروا آدرس رو داشت که بلافاصله آدرس رو به مرد گفت.

فکر کنم عمو امیر آدرس رو براش فرستاده باشه، انگار امروز زمین و زمان و کائنات دست به دست هم داده بودند تا ما علاف نشیم و چه پدیده ی غیر قابل درکی!

ناظر: @ Mobina_sh

ویراستار: @ یگانه جان

ویرایش شده توسط _rozhina_
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • ناظر رمان

#پارت هجدهم

"پروا"

سرم و به شیشه تکیه دادم و به بیرون خیره شدم و به فکر فرو رفتم.

کاش این یکی دیگه اوکی بشه تا ماهم یه نفس راحت بکشیم چون کم کم داره کلاسا شروع میشه و وقت کمی داریم.

در همین حین گوشیم زنگ خورد و باعث شد نفهمم چه مسیریو داریم میریم.

با دیدن اسم خربزه لبخندی زدم و با دلتنگی جواب دادم:

- به به نیکان خانم بی معرفت، آفتاب از کجا غروب کرده که شما به ما زنگ زدی؟

صدای غش غش خندیدن نیکان از اونور گوشی بلند شد.

یکم خندید و بعد با صدای آرومی گفت:

- دیوونه! چطور مطوری گوسفند؟ خیلی دلم برات تنگ شده پروا.

با طعنه گفتم:

- بله! خوبم، از احوال پرسی های مکرر شما

صداش با کمی مکث بلند شد و با شنیدن بغض پنهان صداش اخمام توهم رفت:

- ممد شرمنده درگیرم به خدا پری! کاش نمی رفتی خیلی تنها شدم.

با نگرانی گفتم:

- دیوونه تنها چرا؟ مگه هلسا نیست؟! منم میام، نیومدم که واسه همیشه بمونم.

هرچند زیاد از چیزی که گفتم مطمئن نبودم!

آوین زد رو شونم برگشتم که اشاره زد چیشده، گوشیو از گوشم فاصله دادم و لب زدم بعدا میگم.

صدای نفس عمیقشو شنیدم، بعد از چند ثانیه که نه اون حرف زد و نه من، نیکان این سکوتو شکست:

- بیخیال.. چرا اتفاقا قراره بیاد اینجا باهم بریم بیرون.

لبخندی زدم و سعی کردم از اون حال و هوا درش بیارم:

- خب دیگه برو مراحم نشم، سلام منم به دایی و زن دایی برسون اون دوتام که آدم نیستن!

بی جون خندید و گفت:

- مرسی و درضمن گزارش میشه!

منم خندیدم و گفتم:

- اوه اوه بدبخت شدم. خب برو دیگه فقط آرزو می کنم روزهای مرگت نزدیک باشه که عجیب هوس خرما کردم. حالا یاعلی!

و زرتی قطع کردم و فحش های قشنگشو به جون خریدم.

همون موقع ماشین ایستاد و فهمیدم که باید پیاده بشیم.

من و آوین کنار کشیدیم و گذاشتیم آروشا جان فدایی کنه و کرایه رو حساب کنه.

آروشا با گوشیش با عمو سیاوش(پدر آروشا) تماس گرفت و گفت ما رسیدیم و اونا کجا هستن.

گوشیو که قطع کرد بلافاصله صدای باز شدن دری از سمت راستمون بلند شد و سرمون خودکار به اون سمت چرخید!

با دیدن عمو سیاوش که از در یه آپارتمان هفت طبقه خارج شد ابروهام شوت شد بالا.

عمو سیاوش که بلافاصله بعداز باز کردن در نگاهش رو ما ثابت مونده بود و همون دقیقه ی اول اخماش توهم رفته بود، به سمتمون اومد.

آقا حداقل یه برگه بدید من وصیت ناممو بنویسم!

سریع لبخند پت و پهنی زدم و سعی کردم از در دوستی و محبت وارد عمل بشم.!

- سلام بر عمو سیاوش خودم! حالتون خوبه؟ بله ماهم خوبیم شکرخدا. خب دیگه بریم بیشتر از این معطل نشین!

و تا اومدم قدم اول رو بردارم با شنیدن صداش میخکوب شدم رو زمین:

- چرا دیر کردین؟

قضیه بیخ پیدا کرد! اینجوری که عمو سیا داره با حرص و عصبانیت حرف میزنه قطعا کلمونو می کنن و با پوستمون پالتو درست می کنن!

آروشا با مهربونی که از ترس تبدیل شدن به آبگوشت بود دست عمو سیاوش و کشید و با خودش به سمت همون در برد و گفت:

- شما بیاین من براتون توضیح میدم‌.

هوف! خطر از بیخ گلومون گذشت! ماهم به دنبال پدر و دختر به سمت اون آپارتمان رفتیم و این شروع ماجرا بود!

ناظر: @ Mobina_sh

ویراستار: @ یگانه جان

@ Torkan dori  @ Ayda rashid  @ khakestar  @ VampirE   @ ماهی  @ Dark fire  @ Witch Girl  @ آیلار مومنی  @ atosa.85  @ A s R ᴀ  @ MOBINA.MN  @ Z.A.D  @ Z.mim @ ...Kimia...  @ RaHa  @ Niayesh1389  @ Nilay07  @ ژولیت  @ Mobi 87  @ rana.82  @ ستایش گودرزی  @ bahareh.s  @ Nava.  @ ملیکا ملازاده  @ masoo

@ Rozhin. m  @ Ghazal  @ دخترخورشید   @ Parya   @ منیع  @ شکوفه کی  @ Hony.m  @ Holocaust_.   @ نارسیس بانو.arabzade  @ hosna  @ Shadow.rh  @ Heart  @ آلفای نقره ای  @ متین  @ ستاره-Ensiyeh.gh  @ mahdiyeh  @ ELFLokee  @ Najm..   @ Sanaz87  @ Psycho.K

جیق رمانمو دنبال کنید و زیر رمان خودتونم تگم کنید همه رو می خونم یا تو نمایم بفرستین😍💋

پایین صفحه بزنید رو دنبال کردن😉💕

ویرایش شده توسط _rozhina_
  • لایک 12
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#پارت نوزدهم

بعداز عمو سیاوش و آروشا من سومین نفری بودم که وارد شدم و آوینم بعداز من

داشتیم به سمت آسانسور می رفتیم که نمی دونم چه فعل و انفعالاتی تو مغزم رخ داد که برگشتم و به سمت راستم نگاه کردم.

دوتا دختر تقریبا همسن و سال ما شایدم چندسال کوچیکتر کنار یه ماشین وایساده بودن و تو گوش هم پچ پچ می کردن و مارو با دست بهم نشون می دادن.

اخمام از این کارشون توهم رفت.

چون فاصله ی زیادی با من داشتن و ازشون دور بودم نمی تونستم بفهمم دارن چه زری میزنن!

نگاه دقیق تری بهشون انداختم که همون موقع دختر اولیه نگاهش به من افتاد و با آرنج به پهلوی دختر دیگه کوبید و مانع ادامه دادن حرفش شد و با چشم و آبرو به من اشاره کرد. دختر اولیه که اتفاقا زیادم زر میزد تازه متوجه من شد! یه نگاه به سرتاپام انداخت و یچی گفت که با لب خونی فقط تونستم اینو بفهمم:

- اینا همونان!

اینا همونان؟ یعنی چی؟!

گیج سرجام وایساده بودم و داشتم بهشون نگاه می کردم، منظورشون از این کارا و حرفا چی بود؟

یه نگاه به خودم انداختم شاید تیپم مشکل داشت که اینجوری نگاه می کردن!

یه شلوار جین آبی، مانتوی کتی سرمه ای، شال مشکی با کفش آل استار مشکی. نه همه چی اوکی بود!

همون موقع آروشا داد زد و نذاشت بیشتر از این فسفر بسوزونم:

- پروا؟ چرا وایسادی؟! بیا دیگه‌.

یه تکون خوردم و به خودم اومدم.

پووف! روانین اینا بابا!

آروم آروم به سمتشون قدم برداشتم و خطاب به آروشا گفتم:

- خیله خب...اومدم.

آوین یکی تو پهلوم کوبید و گفت:

- هی چرا اونجا وایساده بودی؟

سرمو تکون دادم و آروم گفتم:

- هیچی!

آوین بیخیال شونه ای بالا انداخت و هیچی نگفت.

بدجوری ذهنمو درگیر کرده بودن.

جلوی آسانسور که رسیدم آروشا دکمه ی آسانسور رو فشرد، ولی طبقه ی چهارم بود و باید صبر می کردیم.

و من فرصت می کنم به عقب برگردم تا ببینم اون دوتا هنوز اونجان یا نه که با جای خالیشون رو به رو میشم!

عه، کجا رفتن پس؟ یکم دور و ور رو نگاه کردم تا شاید اثری ازشون پیدا کنم ولی انگار نه انگار همین چند دقیقه پیش دوتا موجود زنده اونجا بودن!

انگار ذوب شده بودن و تو زمین فرو رفته بودن!

برگشتم و با یه نگاه متفکر به آسانسور زل زدم که همون موقع درش باز شد.

مثله اینکه باید سوار می شدم و این موضوع رو تا قبل از اینکه سوار بشم و به خونه ی جدید پا بزارم باید از یاد می بردم.

یکی یکی سوار شدیم و من وقتی فهمیدم طبقه ی چندمیم که عمو سیاوش دکمه ی 7 رو فشرد.

به به! اینجوری که دهنمون صاف و صوفه!

به خودم خیره شدم. خدا میدونه قراره چه اتفاقایی توی این آپارتمان برامون بیوفته و یکیش همین چند دقیقه پیش رخ داده بود!

آپارتمانی که...

تا رسیدن به طبقه ی هفتم هیچکس هیچ حرفی نزد و همه توی افکار خودشون غرق بودن.

 با شنیدن صدای زنی که اعلام می کرد به طبقه ی هفتم رسیدیم از فکر خارج شدم و با کشیدن یه نفس عمیق از آسانسور بیرون رفتم.

توی اون طبقه دو در به چشم می خورد که ما به سمت دری که دقیقا رو به روی آسانسور بود حرکت کردیم.

ناظر: @ Mobina_sh

ویراستار: @ یگانه جان

@ Ayda rashid  @ Witch Girl  @ Torkan dori  @ khakestar  @ ماهی  @ منیع  @ Hony.m  @ گربه مشکی  @ ژولیت  @ MOBINA.MN  @ ستاره-Ensiyeh.gh  @ Farinaz  @ Z.mim  @ M.M☆ویژه☆   @ Paradise  @ Parya @ Masi.fardi

رمانم رو دنبال کنید لاوام!😍💋

زیر رمان خودتونم تگم کنید یا بفرستین نمایه حتما می خونم:)!

پایین صفحه بزنید رو دنبال کردن.🌸

ویرایش شده توسط _rozhina_
  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
  • ناظر رمان

#پارت بیستم

عمو سیاوش زنگ رو فشار داد که کمی بعد در باز شد و چهره‌ی خوشحال پدر گرامی نمایان شد!

مشکوک به بابام خیره شدم. این حجم از خوشحال بودن و به نمایش گذاشتن سی و دو دندونش اصلا عادی نیست و نشونه‌ی خوبی نداره!

بابام بدون اینکه چیزی درباره‌ی دیر کردنمون بگه درو باز کرد و با مهربونی جواب سلاممونو داد(با مهربونی جواب سلام عمو سیاوشم داد!) ولی من هر لحظه منتظر بودم بابام مثله این جادوگرا بزنه زیر خنده و بگه:

- هاهاها! بالاخره گیرتون آوردم!

از ترس افکاری که تو ذهنم جهش زده بود یک قدم به عقب برداشتم‌.

یاخمینی! این اصلا عادی نیست.. امشب به دست پدر عزیزم نرم اون دنیا صلوات!

خنگولانه محو روبه‌روم بودم که دست یکی شترق! خورد تو ملاجم..

جیغ کشیدن و به عقب برگشتم که آروشا رو با چشمای گرد شده پشت سرم دیدم. انگشت اشاره‌شو روی بینیش گذاشت و با صدای آرومی گفت:

- هیس! چه خبرته؟ الان مردم فکر می‌کنن من اعمال منافی عفت انجام میدم!

 یا موسی بن جعفر رضا! این الان چی گفت؟! استپ استپ.. اینی که الان من گفتم چی بود؟ اصلا کدوم یکی از اماما بود؟ به احتمال زیاد امام سیزدهم بود! خل شدم رفت! هعی اگر بار گران بودیم رفتیم اگر خوشگل و ناناز بودیم رفتیم... چرت و پرت میگم ولم کنین!

این‌بار نوبت من بود که با چشمای گرد شده به اروشا زل بزنم، خدایا یه صبری بهم عطا فرما نزنم دهن اینو سرویس کنم، بلند بگو آمین!

چند لحظه همونجوری نگاش کردم و یهو گفتم:

- خیلی بیشعوری!

آقا تا ما اینو گفتیم آروشا پهن شد رو زمین و مثل قناری چهچه زد، وایسا ببینم مگه قناریم چهچه میزنه؟! به احتمال صد درصد از نود و نه درصد اون بلبلِ که چهچه میزنه! خب اگه اینجوریه پس قناری چی میزنه؟ یهو وجدان بی‌تربیتم از راه رسید و گفت:

- حاجی تو خودت چی میزنی که اینجوری شعر میگی؟

دیدم خیلی حق میگه دهنم و بستم و گذاشتم زر بزنه! ولی راست میگه ها! من اینجا در خونه‌ی مردم وایسادم دارم درباره‌ی نوع خوندن قناری و بلبل نظریه میدم؟! بازگشت همه به سوی اوست! ربطی نداشت گفتم بدونین غلط اضافه نکنید.

کنار آروشا که رسما غش کرده بود زانو زدم و متاثر گفتم:

- حالا نمی‌خواد از شدت طنز بودن خودتو خفه کنی

آروشا که دید شیهه کشیدن جواب نمیده زد تو کار تراکتور! همونطور که داشت سرفه می‌کرد بریده بریده گفت:

- یه س..ساعته مثلِ وزغ به م..من زل زدی آ..اخرش میگی خ.. خیلی بیشعوری؟ اخ.. وای.. خ..خدا

دهن کجی کردم و گفتم:

- هنوزم دیر نشده، می‌خوای تا از فحش‌های قشنگم استفاده کنم؟! 

بعدم با حرص بلند شدم و یه لگد به پاش زدم و ادامه دادم:

- گمشو بریم تو ببینم این‌بار چه خوابی برامون دیدن

چند قدم راه رفتم وقتی دیدم هیچ صدایی از پشت سرم نمیاد با خشم برگشتم و با صدای کنترل شده‌ای رو به آروشای بیخیال و همچنان پهن شده جیغ زدم:

- مگه با تو نیستم!؟

آروشا بیخیال انگار نه انگار تو راهروی خونه‌ی مردم دراز به دراز افتاده و هر آن امکان داره یکی بیاد و ببینه، دستاشو زد زیر سرش و با نهایت خونسردی گفت:

- عه با من بودی؟

همین یک کلمه کافی بود تا مثلِ ببر زخمی بهش حمله کنم و تا به خودش بجنبه رو شکمش نشستم و با صورتی که سرخ شده بود گفتم:

- مگه من دارم با دیوار حرف میزنم خرِ نفهم؟ اخ آروشا بزار برگردیم یه داداشی از تو در بیارم من

آروشا که تا اون موقع خودش و ترسیده نشون میداد سریع نگاش شیطون شد و گفت:

- چیه؟ به داداشم چیکار داری؟ دوسش داری!؟ می‌دونستم! می‌دونستم عاشقشی!

سعدیا! حافظا کجایین برای بدبختی من شعر بسرایین؟

ویراستار: @ Ayda rashid☆ویژه☆

@ VampirE  @ Artemis.T  @ _parya_  @ _Maedeh_  @ منیع  @ Apollo.S  @ آیلار مومنی  @ M.M☆ویژه☆  @ جانان بانو  @ ستاره-Ensiyeh.gh @ Niayesh1389

 

@ مدیر اسپم

ویرایش شده توسط Ario
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...