رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان قناد باشی | apadipa کاربر انجمن نودهشتیا


 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • سانسورچی

نام اثر: قناد باشی

نویسنده: apadipa  (الیف)  کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: تراژدی، عاشقانه

زمان پارت گزاری: نامعلوم

هدف: تقویت قلم

نثر: محاوره

خلاصه:

رمان؛  درباره لیندا دختری ۲۳ ساله هست که بخاطر مخارج زیاد زندگی در قنادی نسبتا بزرگی کار می‌کنه.  اما بعد از افتادن اتفاقات پی در پی،  اون وارد یک هزار تو میشه که برای بیرون اومدنش راه فرا سختی در پیش داره.

 

صفحه نقد:

نقد و بررسی قناد باشی =) ♡

 

ناظر: @_Zeynab

ویرایش شده توسط Amoo_sati
  • لایک 5

spacer.png

آسیه!=)

______________________________________________

بدترين درد وقتيه كه لبخند ميزنى تا جلوى ريختن اشكات رو بگیری...!🖤🥀

____

دودی کہ از سیگار بالا میره همون اشڪایی کہ قرار بود پایین بیوفتہ:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

مقدمه: 

دوستت دارم! 

به اندازه تک، تک نفس هایت.

  به اندازه روزها و ساعت های زندگی ات.

یا هم به اندازه خوش مزگی شیرینی هایت که حرف ندارد. قناد باشی من!

  • لایک 4

spacer.png

آسیه!=)

______________________________________________

بدترين درد وقتيه كه لبخند ميزنى تا جلوى ريختن اشكات رو بگیری...!🖤🥀

____

دودی کہ از سیگار بالا میره همون اشڪایی کہ قرار بود پایین بیوفتہ:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

پارت_1 

طبق روز مره؛  با شنیدن صدای زنگ پیشبند و دستکشم رو در آوردم و با همون صورت آردی،  به سمت اتاق مدیریت رفتم.

بعد از در زدن و کسب اجازه،  وارد اتاق شدم. 

- من می‌تونم برم؟

  مدیر،  سرش را از لب تاب روبرویش بلند می‌کنه و با گفتن:  می‌تونی بری، خداحافظ. 

حکم رفتنم رو امضا  می‌کنه.  در اتاق رو می‌بندم و به کمک لوله ی توی راهرو صورتم رو می‌شورم. حجابم رو مرتب و کیفم رو بر‌می‌دارم. از مغازه که خارج میشم،  بی هدف به خیابون روبروم و آدم هاش زل می‌زنم.   قدم که از قدم برمی‌دارم، حس های عجیبی به سمتم روونه میشه.  شاید ترس،  اضطراب  و یا هم رضایتمندی!

نفس عمیقی می‌کشم و هوای نسبتا خوب شیراز رو به بدنم هدیه می‌کنم. ماشین ها،  با سرعت از کنارم عبور می‌کنن.

  کیفم رو سفت میچسبم و روی دیوارک خیالی ذهنم قدم می‌زنم.  نزدیک سه سال بود که توی اون قنادی یا میشه بهش گفت کافی شاپ کار می‌کردم. تنها نبودم ولی امروز دوقلو ها نتونستن بیان و...

با دیدن تاکسی زرد رنگ به افکارم اجازه پیش روی ندادم و دست بلند کردم شاید فرجی شد و تاکسی ایستاد. 

- بپر بالا آبجی‌!

در عقب رو باز کردم و داخل تاکسی شدم.

  حمیرا داشت می‌خوند و این برای منی ک اهنگ های قدیمی رو اصلا دوست نداشتم عذاب آور بود. 

بیخیال!  بعد از پیاده شدن؛  به آپارتمان ساده روبروم چشم دوختم. 

پدرم معلم باز نشسته بود و بیماری کلیوی داشت و همین کافی بود که حقوق بازنشستگیش کفاف خرج خونه رو نده.  کلید رو از توی کیفم برداشتم و در رو باز کردم. 

پله ها رو یکی دو،  تا طی کردم تا به خونه سادمون رسیدم. 

چرا دروغ؛ خونمون اصلا با صفا نبود!  مخصوصا با... خیلی دوست دارم خاطره اون کلا از ذهنم پاک بشه. 

- مامان؟  بابا؟ 

صدای چرخ خیاطی  که به گوشم خورد،  هم زمان با درآوردن شالم به سمت اتاق خواب پدر و مادرم رفتم.

مادرم با عینک ته استکانی مشغول گلدوزی  بود. 

به در تکیه دادم و گفتم:  سلام! 

سرش رو برای لحظه ای بلند کردو با گفتن سلام دخترم دوباره پا روی پدال چرخ گزاشت.  

- بابا کجاست؟ 

کمی مکث کرد و گفت:  مثل همیشه بیمارستان! 

و پشت بندش آه عمیقی کشید.   خسته و دلگیر از امروز،  به اتاقم پناه بردم.

موهای مشکیم رو مرتب کردم و با عوض کردن لباسم،  به تشکم پناه بردم.   

ا***‌ا

موهام روشونه زدم وبا کش محکم بستم. شال مشکی رو روی سرم انداختم و کوله مشکی رو هم روی دوشم. 

در رو بستم و از اتاق بیرون اومدم.  گشنه نبودم، پس ترجیح دادم صبحونه نخورم.  راهم رو به سمت در ورودی کج کردم و با قفل کردنش، پله ها رو یکی دوتا طی کردم تا به پایین رسیدم.  هوا خنک بود پس تاکسی هم نیازی نبود. این جوری هم برای خودم بهتر بود هم جیبم!

بندهای کتونی اسپورتم رو سفت کردم و شروع به قدم زدن کردم.

یادش بخیر؛ مدرسه که بودم، همیشه بتد کفشم باز بود و دبیر ورزش هم کلافه میشد و ازم خواهش می‌کرد که دیگه کفش بند دار نخرم. ولی کو گوش شنوا؟ 

به قنادی که ‌رسیدم، اتوماتیک وار کوله ام رو پیش کیف بچه ها گزاشتم و راه آشپزخونه رو در پیش گرفتم. 

أشپزخونه ساکت بود و این برای منی که همیشه آشپزخونه ای که بچه ها توش بودن رو پر از سر و صدا می‌دیدم، بسیار تعجب آور بود.

  • لایک 5

spacer.png

آسیه!=)

______________________________________________

بدترين درد وقتيه كه لبخند ميزنى تا جلوى ريختن اشكات رو بگیری...!🖤🥀

____

دودی کہ از سیگار بالا میره همون اشڪایی کہ قرار بود پایین بیوفتہ:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 2

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • سانسورچی

@_Zeynab

پارت2

- سلام بچه ها. 

ساکت سری تکون دادند و دوباره مشغول کارهاشون شدند. 

پیشبند سفید و صورتی رو برداشتم و دست کش مخصوص رو دست کردم.  به داخل فر نگاهی انداختم.

کروسان های سرخ شده بدجور چشمک می‌زدند.

در فر رو باز کردم و بیرونشون آوردم.  نگاهی به اون دو تا انداختم. بیش از اندازه ساکت بودن؛ پس بلاخره دل به دریا زدم و پرسیدم: چیزی شده؟ چرا انقدر ساکتید؟

نگاهی به هم انداختند و بلاخره نازلی گله مند لب باز کرد:  دیشب باز مامان بساط نصیحت داشته. میدونی که!

به زور جلوی خندم رو گرفتم و گفتم: خواستگار هم اومده باز؟ 

نیلا: دیروز فقط مامان خواستگار اومده بود. 

نازلی گله مند ادامه داد: تازه، میگفت هر دو دخترانتون بسیار زیبا هستن و من هر دوتاشون رو دوست دارم عروسم بشن. 

با چشم های گشاد شده گفتم:  یعنی دو زنه؟ شما بشید هوو؟ 

نازلی شونه‌ای بالا انداخت.

  نازلی: مثل این که! 

نیلا: فکر کردی من هووی تو میشم؟ 

نازلی به طرفش براق شد و گفت: مگه من هووی تو میشم؟

  برای این که جر و بحثشون بالا نگیره با حرکت دست ساکتشون کردم و خودم هم به بحثشون پیوستم.  - حالا نظر مامانت چی بود؟

نازلی با قیافه ای زار: میگه خیلی گزینه خوبیه. 

نیلا: ما حتی عکسشم ندیدیم. 

بهت زده ایستادم. یعنی واقعا مامانشون به این عمل راضی بود؟ جل الخالق. 

میخواستم دوباره حرف بزنم که با دیدن هاکان توی چهار چوب در، هول شده سینی از دستم افتاد و نقش بر زمین شد.

سریع خم شدم و در حال جمع کردن سینی با تته پته گفتم: س.. سلام آقای ف.. فرجام. حالتون چطوره؟ خانوم بچه ها خو... 

گفته نگفته دستم رو روی دهنم زدم. آخه دختر این زن و بچش کجا بود؟ سینی رو روی کمد گذاشتم و شرمنده و مثل دختر ها سر به زیر ایستادم. 

هاکان با لحن جدی که رگه های ‌خنده در اون هویدا بود گفت: ‌ممنونم، اما انگار دختر ها خیلی گله دارن! لطفا حواستون به کارتون باشه چوت وقت برای چیزی که زیاده حرف. لطفا این سفارش ها هم تا پایان تایم کاری آماده باشه. روز خوش! 

و سفارش ها رو روی میز گذاشت و رفت. خوبه ضایع شدیم؟ 

سه نفری به هم نگاهی انداختیم و بدون هیچ حرفی، دوباره مشغول کارمون شدیم.

***

‌طبق معمول، دوقلو ها زود تر از من رفته بودن.

خداروشکر حداقل اینجا رو تمیز کردند وگرنه فعلا فعلا ها مهمون اینجا می‌بودم.  شالم رو جلوی آینه مرتب کردم و با برداشتن کیفم، راه اتاق خوبه رو در پیش گرفتم. 

بعد از اجازه ورود داخل شدم و روبه مرد منتظر روبروم گفتم: اگر اجازه بدید من برم. 

چند ثانیه خیره نگاهم کرد و با گفتن جمله لذت بخش "مواظب خودت باش" دوباره به لب تابش چشم دوخت. 

زیر لب خداحافظی گفتم و از اتاق بیرون زدم. 

راهروی سفید و بامزه رو پشت سر گذاشتم و از در ورودی قنادی، خارج شدم. 

باز هم روزی از نو بدون هیچ اتفاق خاصی. امیدوارم همین طور هم تموم شه! 

با پاهایی خسته، خیابون ها رو طی می‌کردم تا به خونه برسم. بعد از اون همه کار، پیاده رفتن واقعا عذاب آور بود؛ ولی چه کنیم که تنها خط در دسترس، خط "یازده" بود.

ویرایش شده توسط Amoo_sati
  • لایک 3
  • تشکر 1

spacer.png

آسیه!=)

______________________________________________

بدترين درد وقتيه كه لبخند ميزنى تا جلوى ريختن اشكات رو بگیری...!🖤🥀

____

دودی کہ از سیگار بالا میره همون اشڪایی کہ قرار بود پایین بیوفتہ:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

ناظر: @_Zeynab

پارت 3 

سرم رو پایین انداختم و بدون فکر کردن به این که توی خیابون هستم، قدم های بلندی برداشتم که سریع تر عرض خیابون رو طی کنم و به اون طرف برسم که یک هو... 

ماشینی با سرعت بسیار زیاد پیچید و بنگ!

صدای افتادن من و فریاد راننده ماشین در هم گم شده بود و من در اون لحظه کوتاه دنبال راه حلی برام کم کردن دردم می‌گشتم. 

***

پاهام، گچ گرفته شده بود ولی دست هام خدا روشکر فقط یک باند پیچی ساده بود که داشت انجام میشد.  ظاهرم و صورتم اصلا مهم نبود، تنها دغدغه‌ام این بود که چجوری قراره کار کنم؟ 

- تموم شد خانم! 

زیر لبی از پرستار تشکر کردم و به سختی، ایستادم. 

مونده بودم چجوری با این پای سنگین قدم بردارم تا از این سر اتاق، به اون طرف برم و کیفم رو دریابم. 

شالم رو درست کردم و بسم الله‌ای گفتم. 

قدم اول رو برداشتم و چشم هام رو بستم. وقتی هیچ اتفاقی نیفتاد، آروم، آروم چشم هام رو باز کردم. 

از چیزی که تصور می‌کردم آسون تر بود! 

قدم های بعد رو برداشتم تا با سرعتی لاکپشتی به اون طرف اتاق رسیدم. کیفم رو از روی صندلی برداشتم و لنگا لنگ، از اتاق بیرون رفتم. 

خدا رو شکر، پولش رو راننده ماشین داده بود وگرنه الان باید تا حساب داری هم می‌رفتم. 

همین که از بیمارستان خارج شدم، نصف عمیقی کشیدم و خیره به جاده، منتظر تاکسی موندم.  دقایقی که گذشت، بلاخره یک تاکسی پیدا شد که رانندش، مرد میانسالی بود.

- آقا مستقیم میرید؟

نگاهی کوتاه ولی پراز دقتی انداخت و گفت: بیا بالا آبجی.

  بار دیگه خودم رو جمع و جور کردم وبا قدم هایی که همانند پنگوئن بود، به سختی خودم رو درماشین جا دادم.

بعداز دقایقی کوتاه و طاقت فرسا، به سر خیابون خونه‌امون رسید. 

- پنج تومن. 

نگاه کلافه‌ای به کوچه‌ی طولانی انداختم و گفتم: حاجی نمیشه بری داخل؟ 

"نچ"‌ای گفت و سرش رو از شیشه ماشین بیرون برد.

با لب و لوچه‌ی آویزون، پولش رو دادم و حرصم رو سر در ماشین خالی کردم. 

صدای دادش تو گوشم پیچید: خانم در حیاطتون که نیست!

دستم رو توی هوا تکون دادم و کیفم رو روی دوشم ول کردم.  با همون پاهای گچ گرفته و سنگین، هن-هن کنان بلاخره به دم ساختمون رسیدم. 

دستم رو به کمرم گرفتم و سرم رو پایین انداختم تا نفسی تازه کنم.  با صدای مینو خانم که یجورایی همسایمون میشد سرم رو بالا گرفتم. چشم هاش پر از فضولی بود! 

مینو: خدا بد نده لیندا جون! چیشده؟ 

موهای مشکیم رو از جلوی چشم های قهوه‌ای تیرم کنار زدم و مینو که گوشه چادر گل، گلیش رو گرفته بود نگاه کردم.

- سلام مینو خانوم، تصادف کردم. 

توی صورتش زد و قیافه آدم های نگران روگرفت. 

مینو: الان خوبی؟ کمک نمی‌خوای؟ 

پشه‌ای که روی دستم بود رو فراری دادم و زمزنه کردم: ممنون، خودم میرم.

  چادرش رو ول کر و به طرفم اومد و زیر بغلم رو گرفت و به خیال اینکه من دارم تعارف می‌کنم گفت: بیا دختر بیا، بیا کمکت می‌کنم بری خونه‌اتون. 

و من هم ناچار همراهش شدم. 

***

قاشق دیگه‌ای سوپ رو توی دهنم گذاشتم و با خودم فکر کردم که مگه برای تصادف هم سوپ لازمه؟!

با سوختن زبونم، به سختی سوپ رو قورت دادم و شروع کردم به هم زدن سوپ.

ویرایش شده توسط Amoo_sati
  • لایک 2
  • تشکر 1

spacer.png

آسیه!=)

______________________________________________

بدترين درد وقتيه كه لبخند ميزنى تا جلوى ريختن اشكات رو بگیری...!🖤🥀

____

دودی کہ از سیگار بالا میره همون اشڪایی کہ قرار بود پایین بیوفتہ:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • سانسورچی

...

ویرایش شده توسط Satiyar

spacer.png

آسیه!=)

______________________________________________

بدترين درد وقتيه كه لبخند ميزنى تا جلوى ريختن اشكات رو بگیری...!🖤🥀

____

دودی کہ از سیگار بالا میره همون اشڪایی کہ قرار بود پایین بیوفتہ:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...