• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

رمان سرنوشت خونین|NAEIMEH_S کاربر انجمن نودهشتیا


NAEIMEH_S
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 

Besmellah_rahman_rahim_design_10.jpg

 

نام رمان: سرنوشت خونین

نام نویسنده: نعیمه سلیمانی

ژانر: تخیلی، معمایی، عاشقانه

هدف: علاقه به نویسندگی

ساعت پارت گذاری: نامعلوم

خلاصه رمان: 
 تکرار سرنوشت! این بار سرنوشت با قلمی خونین و با بی‌رحمی می‌نویسد از جنگ، از پایان آرامش برای دختری که در دنیای بی‌خبری و صورتی خود غرق خوشبختی است. 
و سرگذشت مادر برای دختر تکرار می‌شود اما با تفاوتی چشم‌گیر، حالا تغییر مسیر این راه دردناک در دستان بی‌تجربه دخترک قصه ماست!
(این رمان جلد دوم دنیای وارونه می‌باشد)

 

مقدمه:
مست بودم، مست عشق و مست ناز
مردی آمد قلب سنگم را ربود
بسکه رنجم داد و لذت دادمش
ترک او کردم، چه می‌دانم که بود
مستیم از سر پرید، ای همنفس
بار دیگر پر کن این پیمانه را
خون بده، خون دل آن خود پرست
تا بپایان آرم این افسانه را

فروغ فرخزاد

سخنی با خواننده های عزیز رمان:
تلفیق تخیل با چاشنی واقعیت شد، رمان سرنوشت خونین!
نوشته‌هایی با طعم گس و بوی منزجرکننده خون که منتهی می‌شود به جنونی از عشق و قدرت!
برای درک بهتر رمان پیشنهاد می‌کنم جلد اول این  رمان رو بخونین.

دانلود رمان دنیای وارونه

ناظر: @ Paradise☆ویژه☆

ویرایش شده توسط Paradise
☆ویراستاری paradise☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 9 ماه بعد...

 

#پارت1 
 

مثل همیشه بابا سراغ مامان رفت. تا به روش‌های مخصوص خودش مامان رو سرگرم کنه! منم از فرصت استفاده کردم  و از پنجره اتاقم بیرون پریدم.
هنوز زیاد دور نشده بودم که بابا خودش رو بهم رسوند و هم‌زمان صدای فریاد عصبی مامان به گوشم رسید و ناخداگاه شونه‌هام بالا  پریدن!
بابا از واکنشم تک‌خنده جذابی کرد و گفت:
- هیچ وقت برات عادی نمیشه.
شونه‌هام رو با بی‌قیدی بالا انداختم و با شیطنت جواب دادم.
- مگه مامان بنیتا به این کارهای ما عادت می‌کنه؟!
بقیه مسیر تا رسیدن به مکان تمرین بینمون حرفی رد و بدل نشد.
 دوست داشتم سکوت بینمون رو بشکنم و از چیزهایی بپرسم که بابا ازشون خبر داره و دلیل مخالفت مامانه، اما مثل تموم این سال‌ها سکوت کردم.
این حجم از عصبانیت و مخالفتش برام قابل هضم نیست و هر بار از هوشش استفاده می‌کنه و می‌خواد مانع بشه و عرصه فرار رو برای ما تنگ‌تر می‌کنه؛ اما هربار ما مجبوریم از راه و روش جدیدی برای رسیدن به تمرین استفاده کنیم.
اوایل بخاطر هیجان این کار با بابا همراه می‌شدم اما از یه جایی به بعد هرچی گذشت و من بزرگتر شدم  برای ثابت کردن خودم به مامان انجامش دادم.
اما حالا با گذشت چندین سال نه من به نتیجه دلخواهم رسیدم نه مامان دست از لجبازی و مخالفت برمی‌داره.
نفسم رو آه مانند بیرون دادم و سعی کردم مثل همیشه به جای جنگیدن با سوال‌های ذهنم که جوابی براشون نداشتم خودم رو سرگرم منظره قشنگ روبه‌روم کنم.
درخت‌های چند میوه رنگارنگ، پرنده‌های مینایتوری خوش‌صدا که سمفونی دل‌انگیزی با باد راه انداخته بودند همه و همه باعث شدن به مامان و دلیل‌هاش فکر نکنم.
بعد رد کردن چشمه حقیقت و درخت‌های چند میوه رسیدیم به جنگل سیاه!
جایی که مدت‌ها بود من و بابا دور از چشم بقیه  باهم تمرین‌های رزمی می‌کردیم.
این جنگل مربوط به ارواح و اشباح و موجودات بد ذات سرزمین رویا بود که به این جا تبعید شده بودند که قدرتشون رو با طلسم ازشون گرفته بودند.
بیشتر مردم سرزمین رویا این جنگل رو نفرین شده می‌دونن و معتقدند که وجود افراد خبیث و بد ذات باعث شده این جنگل مثل ذات و روح ساکنینش سیاه بشه؛ اما من و بابا و تعداد کمی از افرادی که به این جا رفت و آمد داریم می‌دونیم که این جنگل ورای باور مردم زیبا و دلنشینه. طبیعت بکر و دست نخورده‌اش چیزی نیست که با تعریف و تمجید بشه توصیف کرد. شاید از بیرون که بهش نگاه می‌کنی واقعا خوف‌پناک به نظر برسه؛ اما وقتی واردش که میشی چشم‌هات از زیباییش به لکنت می افته!
وقتی رسیدیم دینه و پدرش برای اولین بار زودتر از ما اون جا بودند. مثل آهویی چابک به سمت دینه دویدم و محکم بغلش کردم. بهترین و تنها دوست من بود. اینم یکی از درخواست‌های عجیب و رو عصاب مامان بود که نمی‌ذاشت دوست صمیمی داشته باشم و باهاشون در ارتباط باشم و البته دوستی من و دینه هم برمی‌گشت به نسبت مامان با پدر دینه که برادرش بود.
با صدای دینه به خودم اومدم که داشت با بابا احوال پرسی می‌کرد و درمورد نقشه فرار امروز ازش می‌پرسید.
- امروز چطوری با آناشید، عمه رو پیچوندین؟!
و بابا با خنده براش تعریف می‌کرد.
امروز از اون روزهایی بود که به شدت دلم مبارزه می‌خواست و به هیچ عنوان راضی به تمرین و تکرار حرکات رزمی نبودم!
پس بهترین گزینه دایی سیامند، پدر دینه بود. چند قدم بینمون رو پر کردم و مشتی  به بازوش زدم گفتم:
- هی دایی، با یه مبارزه تن به تن موافقی؟!
دایی سیا، که مثل همیشه آماده کلکل با من بود؛ دست به سینه با لبخند کجی گفت:
- برو کنار بچه میزنم ناقص میشی راست راه رفتن یادت میره!
_حلال‌زاده به دایش میره جیگر، فکر کردی کم میارم؟!
بعد این حرف با سرعت و قدرت بهش حمله کردم!‌ جنگیدن با یک خون‌آشام چند صدساله بدون قدرت ماورایی راحت نیست؛ اما برای منی که زیر دست خودش تعلیم دیدم فرق داره.
می‌دونستم اگه دایی همه‌ی قدرتش رو به کار ببره  تیم تشخیص هویت ملکه مادر  هم قادر نیستند که اعضا و جوارح لهه شده‌ام رو شناسایی کنند. اما بچه پررو بودم و همیشه از مبارزه باهاش لذت می‌بردم!
وقتی از نفس افتادم عقب کشیدم. دایی با یه لبخند یه وری گفت:
- جوجه رنگی با این که قدرت ماورایی نداری اما هر روز بیشتر از قبل ضربه‌هات محکم میشه‌. به کبودی روی بازوی راستش که در حال ترمیم بود اشاره کرد.
لبخند وسیعی زدم و گفتم:
- از رُفقات تقلب گرفتم  چه جوری بزنمت که دردت بیاد.
زیر لب فحشی به دامون داد که به خنده افتادم. می‌دونست هیچ کس اندازه اون از جرات همچین آموزش‌هایی به من نداره اونم با مخالفت‌های شدید مامان!

___________
آناشید: مایه دلگرمی و روشنایی مادر
دینه: انتقام یافته

@ Paradise☆ویژه☆

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Paradise
☆ویراستاری paradise☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت2 
 

نزدیک غروب بود که به خونه برگشتیم؛ دلم یه استراحت حسابی می‌خواست اما با دیدن مامان فهمیدم حالا حالا ها باید قید استراحت رو بزنم. قدم‌های عصبی که برمی‌داشت و دست‌هاش که مدام در حال کشتی گرفتن باهم بودند نشون از استرس عمیق و اعصاب نا‌آرومش می‌داد.
نگاهی به بابا کردم، برعکس من خیلی آروم بود و دست‌هاش رو تو جیبش کرده بود و با لبخند به مامان نگاه می‌کرد و آروم سمتش قدم برمی‌داشت.
خیلی مامان رو دوست داشت و این رو می‌شد از تک تک رفتارهاش  فهمید؛ اما معتقد بود مامان زیادی روی بعضی مسائل حساسیت به خرج میده و سعی می‌کرد اول متقاعدش کنه اما وقتی  می‌دید بی‌فاید‌ه است کار خودش رو می‌کرد و این چیزی نبود که مامان ازش راضی باشه و متاسفانه تنها چیزی که مامان فعلا مخالفش بود تمرین من بود و بس!
آهی کشیدم و به قدم ‌هام سرعت بخشیدم؛ دلم می‌خواست بنشینم و منطقی و درست با مامان حرف بزنم و ببینم چی باعث شده این همه از من ناامید بشه!
البته حق هم داشت همه بچه‌های که تو این سرزمین متولد می‌شدند به خودی خود نیرو و نژاد خاصی داشتند؛ حتی دینه هم یک سالی بود تبدیل شده بود.
اما من با وجود این که مادرم ملکه قدرت بود و پدرم هم نشان اژدها داشت و بعد مرگ مادر اژدها تو آخرین جنگ لقب مرد شکست ناپذیر دنیای وارونه  رو گرفت ((تو جلد اول گفتیم که اژدها نشان قدرت و  پاکی وپیروزیه! )) اما من با وجود نژاد قدرتمندم فاقد هر نیرو و قدرتی بودم!
حتی معمولی‌ترین الهه‌ها و فرشته‌ها  هم از این قضیه مستثنی نبودند و نیرویی داشتند.
اوایل همین موضوع باعث تمسخر و اذیت کردن بقیه بچه‌های هم سن و سالَم تو هر گروه و نژادی بود و  شاید همین باعث شد مامان اجازه نده دوستی غیر از دینه داشته باشم. 
در واقع وقتی چند سالی از تولدم گذشت و تغییری در من ایجاد نشد همه ملکه‌ها و الهه‌ها از من ناامید شدند و پافشاری کردند برای تولد بچه بعدی!
مامان به زبون نمی آورد اما من این رفتار و این مخالفت‌هاش رو روی این که از معمولی بودنم ناراحته گذاشتم  ولی هیچ وقت هم بخاطر حرف و درخواست بقیه  بچه‌دار هم نشد.
اما بابا همیشه معتقد بود که این قدرت نیست که باید من رو از بقیه متمایز کنه بلکه هدفیه که من دنبال می کنم؛ باید باعث تغییر دید بقیه نسبت  به من بشه. همیشه می‌گفت تموم افرادی که این جا قدرت دارند؛ نیروشون ذاتیه و براش تلاش نکردند؛ اما مهارت‌هایی که من دنبال می‌کنم رو هیچ وقت نمیشه با ذات و نژاد به دست آورد و دائما من رو تشویق می‌کرد که برای هدفم زندگی کنم و بجنگم، این تنها چیزی بود که من رو تو این دنیای ناعادلانه سرپا نگه می‌داشت و صد البته که مامان مخالف صددرصدش بود.
و هر بار در جواب اعتراضم می‌گفت:
- آنا، خوشحال باش که سرنوشت من و پدرت برات تکرار نشد و قرار نیست غرق بشی تو مرداب قدرت! 
و معتقد بود این تمرین‌های رزمی دست آخر باعث تجربه اتفاق‌هایی می‌شند که نباید حتی از کنارشون عبور کنم.
همین گنگ حرف زدنش من رو بیشتر کنجکاو می‌کرد و می‌دونستم تنها راه فهمیدن معمای ترس مامان، فقط و فقط خلاف میلش عمل کردنه.
با فریاد مامان از درگیری فکرم فاصله گرفتم.
- شما دوتا چرا حرف حساب تو کتتون نمیره؟ چرا از این قایم موشک بازی کردن دست برنمی‌دارین؟ من میگم تمرین نرین بدتر وقت بیشتری براش می‌ذارین؟!
خیلی دلم می‌خواست حرف‌های دلم رو بهش بگم و بغض و خواسته‌ام رو بعد یازده سال به زبون بیارم اما بازم سکوت کردم و تو فریادهای مامان دنبال جوابی غیر از معمولی بودن و بی عرضه بودم برای سوال‌هام گشتم؛ اما بابا مثل همیشه با لبخند و ملایمت سمتش رفت و بعد از به آغوش کشیدن شونه های ظریفش گفت:
- بنیتا، چرا سخت می‌گیری عزیزم ما دائم تمرین نمی‌ریم‌که ما فقط برای وقت گذروندن و تفریح گاهی تمرین رزمی می‌کنیم.
اما انگار مامان این بار شمشیرش رو از رو بسته بود چون دست‌های بابا رو کنار زد و با عصبانیت به پیشونیش اشاره زد و گفت:
- این جا نوشته احمق؟! یا شما منو کودن و ساده فرض می‌کنین؟! خسته نشدین از بس هر روز سر این موضوع باهم بحث می‌کنیم؟ 
انگار این جمله مامان کافی بود تا کلمه‌ها و جمله‌هایی که سال ها رو دلم مثل یه غده چرکی دلمه بسته بودند خون ریزی کنند و به حرف بیام.
- مامان من خسته شدم از این که هر روز بیشتر از دیروز تلاش کنم تا بهت ثابت بشه من بی عرضه نیستم تا به چشمت بیام.
با چند قدم بلند رو به روش ایستادم و با حرص و بغض تو سینم کوبیدم و گفتم:
- خسته شدم تو این سال‌ها نفهمیدی اگه آنا با تموم تفاوتش با همه مردم سرزمینش سر پاست فقط بخاطر این تمرین‌هاست که به تو و تموم ساکنین این سرزمین ثابت کنه، بدون قدرت و نژادش چیزی از کسی کم نداره!

 

@ Paradise☆ویژه☆

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Paradise
☆ویراستاری paradise☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

#پارت3
 

با بیچارگی رو زمین می‌شینم و با ته مونده انرژی‌ام میگم:
- من خسته شدم بس که من رو نفهمیدین، بس که به چشم همه‌اتون یک موجود بی‌فایده بودم یک بار نشد به جای سرزنش و دعوا برای تلاشم و پشتکارم تشویقم کنین!
چند بار پشت هم دست‌هام رو به پلک‌های نم دارم کشیدم و ناله کردم:
- می‌دونم مایه خجالتتونم، همه از شما انتظار یه فرزند قدرتمند داشتند برای ادامه نژاد خاصتون ولی من ناامیدتون کردم من...
با گره خوردن تو بغل مامان حرفم تو دهنم موند و به جاش صدای گریه‌ام بلند شد. 
همیشه بغلم می‌کرد و محبتش هیچ وقت نسبت بهم کم نمی‌شد. اما الان و تو این لحظه واقعا نیاز داشتم تو بغلش تموم حس‌های بد تلنبار شده‌ی روحم رو دور بریزم.
چند دقیقه‌ای سکوت کرد و فقط هق‌هق مظلومانه من سکوت بینمون رو می‌شکست.
کمی که آروم‌تر شدم دست‌هاش رو نوازش‌وار پشتم کشید و کمکم کرد از جام بلند بشم و داخل خونه بریم.
دلم هنوزم حرف زدن می‌خواست تا تخلیه بشم و بعد برای چند سال دوباره سکوت کنم. بعد از این که روی صندلی‌های سلطنتی اهدایی ملکه مادر نشستیم.
دست‌هام رو تو دستش گرفت و با لبخندی به چشم‌هام خیره شد و گفت:
- بعد ازدواج با پدرت و جشن بزرگ تو کاخ سلطنتی عالیجناب زامیاد و ملکه افشیده، راهی یک جنگ شدیم که برعکس سری‌های‌قبل پایانش معلوم بود. اما من از جنگ و مبارزه خاطرات خوبی نداشتم. عزیزانی رو از دست دادم که بودنشون جز ارکان مهم زندگیم بود. بعد اون جنگ مقام من باارزش‌تر شد و پدرت هم اولین مردی شد که  یک جورایی جانشین مادر اژدها نام گرفت و لقب مرد شکست ناپذیر رو بهش دادن. ولی ما حس کردیم با وجود این همه مقام منصب زندگیمون یک چیزی کم داره و به نوعی با داشتن همه چیز احساس کمبود می‌کردیم.
لبخندش رو عمیق‌تر می‌کنه و دست‌هام رو فشار کوچکی میده و میگه:
تصمیم گرفتیم بچه‌دار بشیم و وقتی تو رو باردار شدم و ملکه چشمه بهم گفت صاحب دختر شدم انگار اون لحظه صاحب تموم دنیای وارونه بودم.
نمیدونی از حضورت تو زندگیمون چه ذوقی کردیم و من اولین اسمی که به فکرم اومد آناشید بود. چون همین که نوید حضورت رو بهم دادن دلم از بودنت گرم شد. 
دخترم من هیچ وقت بخاطر داشتنت خجالت نکشیدم هیچ وقت ازت ناامید نشدم در واقع برعکس بودنت همیشه مایه غرور و خوشحالی من بوده، اگه تو این سال‌ها مخالف تمرین کردنت بودم فقط فقط بخاطر این بود که تجربه‌های تلخی رو که من بخاطر قدرت و مقامم  رو چشیدم تو تجربه نکنی! چرا که نگران بودم این تمرین‌ها باعث فعال شدن قدرت‌های خفته‌ی تو وجودت بشن. 
مگه میشه دختر اژدها و شاهزاده سرزمین آفتاب باشی و یه نژادت ابر خون‌آشام و ملکه قدرت باشه  و تو ازشون تهی باشی؟!
با تعجب به مامان خیره شدم و گفتم:
- یعنی من  هم قدرت دارم؟!
مامان آهی کشیدو گفت:
- اره دخترم منتها این خواسته ملکه افشیده بود که کسی غیر من و خودش از این موضوع خبر نداشته باشه و قرار بود تو تولد هیجده سالگیت که چند ماه دیگه است  با تکمیل شدن قدرتت همه بفهمند و تو با تمرین‌های سخت رزمی داشتی قدرتت رو زودتر از موعدش فعال می‌کردی و این ممکن بود به قیمت مرگت تموم بشه!‌و من با کمک ملکه افشیده هربار بعد تمرین با معجون یا سحر خاص به سختی قدرت رو کنترل می‌کردیم که آزاد نشه.
حالا که دلیل مخالفت مامان رو فهمیدم تا حدودی آروم گرفتم ولی از طرفی باور این که منم قدرتی دارم و سال‌ها برای چیزی جنگیدم که داشتم سخت بود و در عین خوشحال بودن غمگین بودم.

 

@ Paradise☆ویژه☆ @ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Paradise
☆ویراستاری paradise☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...