رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

زندگی از آن من | MD کاربر انجمن نودهشتیا


mahdiyeh
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: A

ارسال های توصیه شده

spacer.png

 

 نام رمان: زندگی از آن من 

نویسنده : مهدیه داودی (m.d) کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر : عاشقانه ، اجتماعی 

ناظر: @نویسندهیفضابیـے

ویراستار: @ملکه سکوت

خلاصه :درباره زندگی پینار دختری خود ساخته و محکم که برای رد شدن از تمام مشکلات زندگی اش به تنهایی تلاش کرده و حالا بعد از چند سال درست زمانی که فکر میکند زمان شادی فرا رسیده و مشکلات تمام شده با دردسر های جدید روبرو میشود، آیا کافی نیست تمام عمر امتحان پس دادن ، کافی نیست این عذاب بی پایان شاید لازم باشد این بار به جای مقاومت و جنگیدن تن به خواست تقدیر داد ، بدون درنگ ، بدون سوال 

مقدمه : به نام خداوند که مبدا و مقصد هر چیز است و آغاز و پایان هر چیز ، ما انسان ها آنقدر غرق در زندگی هستیم که چندان متوجه خود زندگی نمی‌شویم ، مثل ماهی هایی که همیشه در آب هستند و شاید دیگر آب را حس نمی‌کنند ...

 

ناظر: @Asma,N

 

لینک صفحه نقد رمان: https://forum.98ia2.ir/topic/2848-معرفی-و-نقد-رمان-زندگی-از-آن-من-مهدیه-داودی-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

 

لینک گالری رمان: 

https://forum.98ia2.ir/topic/3157-گالری-رمان-زندگی-از-آن-من-مهدیه-داودی-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

ویرایش شده توسط mahdiyeh
  • لایک 31
  • تشکر 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 55
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر ارشد

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۸/۹ در 22:39، N.a25 گفته است:

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

#پارت_1
«پینار»

چادرم رو روی سرم مرتب کردم و به صورتم نگاه کردم، چشم های عسلی رنگم روشن تر از همیشه بودن، چادر عروس سفیدم دور صورتم رو به زیبایی قاب گرفته بود، رژلب صورتی کم رنگی که به اصرار عزیز جون ازش استفاده کرده بودم از شدت جویدن لب هام از استرس چیز زیادی ازش باقی نمونده بود، چشم از آیینه گرفتم و به دست هام دوختم، ناخن های بلند و کشیدم بدون هیچ لاک و رنگی باز هم زیبا بودن، به صفره عقد نگاه کردم که از ترکیب رنگ سفید و طلایی چیده شده بود و جلوه زیبایی به سالن داده بود ، مبل های راحتی زیبایی به رنگ های سفید و پایه های طلایی دور تا دور سالن چیده شده بودن و میز مشکی عاقد تنها رنگ تیره ای بود که داخل اون فضا به چشم میخورد ، گل هایی که گوشه به گوشه سالن چیده شده بودن و به فضا حس زندگی میدادن، صدای عاقد توی اتاق پیچیدو من رو به زمان حال برگردوند 
_ عروس خانوم برای بار اول میپرسم آیا بنده وکیلم شمارا با مهره معلوم به عقد آقای اردوان کیانفر در بیاورم؟
صدای دختری که بالای سرمون قند می‌سابید و از طرف اردوان اومده بود بلند شد و من به این فکر میکردم که چه نسبتی با هم دارن.
_ عروس خانوم رفته گل بچینه
عاقد دوباره شروع کرد و من فکرم درگیر این بود که چرا توی همچین روزی نباید پدر و مادری کنار من باشن که با دیدنشون دلم گرم به بودنشون باشه
باز هم جناب عاقد رشته افکارم رو پاره کرد.
_ عروس خانوم برای بار دوم می‌پرسم آیا وکیلم؟
منتظر جواب دختر بودم و این‌بار فکر دیگه‌ای تو مغزم بود، چرا پدر و مادر اردوان توی مراسم عقد پسرشون حضور نداشتن؟
_عروس رفته گلاب بیاره.
یعنی مسخره‌ تر از این حرف های کلیشه ای وجود نداشت.
_برای بار سوم و آخر می‌پرسم آیا بنده وکیلم؟
_ عروس زیر لفظی میخواد
با قرار گرفتن جعبه مخمل سرمه‌ای رنگی جلوی روم، دست دراز کردم و جعبه رو از دست اردوان گرفتم و با صدای نسبتاً آرامی لب زدم:
_ با اجازه آقا امام زمان و بزرگ‌تر ها و روح پدر و مادر عزیزم، بله.
صدای دست و سوت حضار بلند شد، سر جمع شاید به بیست نفر هم نمیرسیدیم، عزیز از جا بلند شد و گردنبند طلای مادرم رو به دور گردنم بست و صورتم را بوسید، لبخندی به روش زدم و اون هم آهسته به سمت صندلی رفت و دوباره نشست. با بله گفتن اردوان عاقد مبارک‌ای زمزمه کرد و اشاره کرد تا برای امضا به سمت میز بریم. از جا بلند شدم و چادرم رو از سر برداشتم و دست عزیز جون دادم، به سمت میز حرکت کردم و خودکار و از عاقد گرفتم و شروع کردم به امضا کردن، بیشتر از سی تا امضا زدم که بلاخره عاقد گفت:
_ امضای آخر.
با کلافگی امضاکردم و سر بلند کردم که اردوان هم همزمان با من بلند شد، به هم نگاه کردیم، اولین باری بود که با دقت به چهره‌اش نگاه میکردم، حتی تو مراسم خواستگاری و وقتی که برای صحبت های آخر رفته بودیم هم به چهره‌اش دقیق نشده بودم، برخلاف تمام رمان هایی که خونده بودم نه چشم های آبی داشت و نه موهای  بور، حتی اخمو و مغرور هم نبود، کاملا عادی با چشم و ابروی مشکی و موهای مشکی رنگی که به سادگی به سمت عقب شونه زده بود، اما با تمام این سادگی ها جذاب بود، برای منی که اسم بچه یتیم رو یدک می‌کشیدم سال‌ها بدون سایه پدر و مردی زندگی میکردم همین که شونه های مردانه‌ای را کنارم داشتم کافی بود.
دستم رو توی دستش گرفت و با هم از در محضر خارج شدیم به اطرافم نگاه کردم و از ته دل از خدا خواستم که بعد از این به بعد زندگی روی خوشش رو نصیب همه ما بکنه ،غافل از این که اینجا تازه شروع ماجرا بود.

@M.gh

ویرایش شده توسط mahdiyeh
ویراستاری شده توسط m.gh
  • لایک 34
  • تشکر 1
  • غمگین 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_2

به سمت عزیز جون قدم برداشتم ،صورتم رو بوسید، خم شدم و پشت دست های چروکیده‌اش رو بوسیدم، تمام این هشت سال درست از روزی که پدر و مادرم چشم به روی دنیا بستن عزیز با دل و جون از من نگهداری کرد، از دوازده  سالگی تا به الان. شاید نبود پدر و مادر رو حس کرده بودم اما وجود عزیز هیچ وقت اجازه نداد که حس کنم بی‌کس شدم، بوسیدن دست هاش کم بود در برابر تمام زحمت های این هشت سال.
با ایستادن اردوان کنارم از فکر بیرون آمدم، مگه امروز نباید بیخیال همه‌جا و همه‌کس خوشحالی میکردم، پس چرا بیشتر از سایر روز ها تو افکارم غرق بودم. اردوان هم خم شد و روی موهای عزیز بوسه ای زد، عزیز قرار بود با بقیه اقوام که اومده بودند به روستا برگرده و ما هم به خونه خودمون بریم. مراسم ازدواجی در کار نبود و این باز هم من رو یاد یتیم بودنم  می انداخت. اگه مامان شیرین زنده بود اجازه میداد تک دونه دخترش این‌طور تنها بمونه، یا اگه بابا مسعود زنده بود اجازه می‌داد دخترکش عروس نشده از خونه پدرش بیرون بره، بخدا که دل هیچ کدومشون راضی نمیشد، ولی من تن دادم به رضایت عزیز. بعد از خداحافظی و تشکر از افراد فامیل سوار ماشین مشکی رنگ اردوان که تا به امروز مثلش رو ندیده بودم و اسمش رو هم نمیدونستم شدم و به سمت خونه جدیدم حرکت کردیم. دوستانش هم پشت سر ما بوق زنان همراهیمون میکردن، دل گیر از خدا برای تنهاییم تو این روز بودم اما مدام حرف بابا تو ذهنم تکرار میشد همیشه تو هر اتفاق خوب و بدی معتقد بود  هیچ کار خدا بی حکمت نیست.
این‌بار هم من نبودن عزیزانم رو به پای حکمت خدا گذاشته بودم، هر چه بادا باد.

از ماشین پیاده شدیم، تمام طول مسیر هیچ کدوممون سکوت رو نشکسته بودیم و این برای منی که غرق تو افکارم بودم بهترین اتفاق بود. بعد از ما دو ماشین کنار ماشین اردوان ایستاد و سرنشینانش پیاده شدن، چشمم که به همون دختر که قند میسابید افتاد ناخودآگاه اخمی کردم  و نگاهش کردم و آروم لب زدم:
_ بهتر میشد اگه دوستانت رو بهم معرفی میکردی.
جوابی نداد و من مجبور شدم برای دیدن عکس العملش سر بلند کنم.
هر چهار نفر به سمت ما اومدن و اردوان دیگه جوابی به من نداد و رو به دوستانش گفت:
_ مرسی از همتون، خیلی زحمت کشیدین امروز همه کار ها گردن شما بود.
یکی از پسر های جمع روی شونه اردوان زد و گفت:
_ چاره چیه داداش دست شکسته وبال گردنه.
اردوان لبخند زیبایی زد:
_ بهتره من اول شمارو به همسرم معرفی کنم که پینار خانوم هم از لاک تنهاییش بیرون بیاد.
لبخند کوچکی زدم و نگاهشون کردم که همون پسر از اردوان پیشی گرفت و
_ من حسامم، ایشون هم نامزدم روژین.
و به دختر کنارش اشاره کرد.
بعد به دختری که قند می‌سابید اشاره کرد و ادامه داد:
_ ایشون هم سحر خانوم هستن و همسر آیندشون آقا بردیا.
به تک تکشون نگاه کردم و آروم سر تکون دادم و زمزمه کردم،
_ خوشبختم از آشناییتون.

با هم وارد خونه شدیم، در ورودی به سالن بزرگی باز میشد ، بیشتر رنگی که توی وسیله ها بود مشکی و طوسی بود که من عاشقش بودم ناخداگاه لبخند زدم و به خونه چشم دوختم ، سالن از دو بخش تشکیل شده بود که به وسیله پله کوچیکی از هم جدا میشدن که قسمت پایین مبل های راحتی و بالا مبل های سلطنتی به چشم میخورد، فرش های شش متری خوش رنگی با همون طیف رنگ های باقی وسیله ها روی قسمت هایی از پارکت پهن شده بود، آشپزخونه سمت راست و راهروی اتاق ها سمت چپ سالن پذیرایی بودن  بیخیال باقی خونه شدم و پیش بقیه رفتم 
تا آخر شب بچه‌ها پیش ما بودن و میتونم بگم اولین شبی بود که بعد از رفتن مادر و پدرم از ته دل خندیده بودم با سحر و روژین خیلی زود صمیمی شدیم و هر دو مهربون بودن و شماره هاشون رو بهم دادن تا اگه مشکلی داشتم باهاشون تماس بگیرم، بعد از راهی کردن مهمون ها با خستگی به سمت میز رفتم و شروع کردم به جمع کردن. با برداشتن ظرف های میوه خوری دستی روی دستم نشست و صدای اردوان سکوت خونه رو شکست.
_ بزار برای فردا پینار، الان هردومون خسته ایم. به سمت سالن اتاق ها حرکت کرد و دست من رو همراه خودش کشید. بی حرف پشت سرش حرکت می‌کردم و خجالت می‌کشیدم از مردی که حالا محرم تر از هر محرمی برای من و دلم بود.

@M.gh

ویرایش شده توسط mahdiyeh
ویراستاری شده توسط m.gh
  • لایک 32
  • تشکر 2
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_3

«پینار»

صبح با صدای به هم خوردن ظرف و ظروف بیدار شدم و کش و قوسی به بدنم دادم تا از حالت گرفتگی خارج بشه. آروم از جا بلند شدم و بعد از شستن دست ها و صورتم لباسم و عوض کردم و از اتاق بیرون رفتم. اردوان داخل آشپزخونه بود و کنار اجاق گاز ایستاده بود و چیزی رو تند تند هم میزد، داخل رفتم که به سمتم برگشت.

_ سلام.

_ سلام خانوم تنبل، از الان بگم من امروز رو به خودم مرخصی دادم و شرکت نرفتم از فردا شما خودت باید صبحانه آماده کنی.

لبخند زدم و پشت میز نشستم که سریع مواد داخل قابلمه رو توی ظرفی ریخته و وسط میز گذاشت، همه چیز رو روی میز چیده بود از نون و پنیر و مربا تا ظرفی که الان فهمیدم داخلش حلیم بود با خنده گفتم:

_ انگار جامون برعکس شده واقعا کدبانویی هستی برای خودت به موقع شوهرت دادن.

به وضوح چشم هاش گرد شد و جای خندیدن، آخیش بلند و بالایی گفت:

_فکر می‌کردم همیشه قراره تو لاک خودت بمونی، دیگه داشتم پشیمون میشدم یواش یواش.

پس هنوز من رو نشناخته بود. عزیز جون همیشه می‌گفت پینار آروم و سر به زیره تا زمانی که یخش آب بشه، و خدا نیاره روزی و که یخش آب بشه همه رو دیونه می‌کنه با کارا و حرفاش.

برای اولین بار خدارو شکر کردم که عزیز الان این‌جا نیست که دوباره این حرف و بزنه.

در جواب اردوان پشت چشمی نازک کردم و لقمه نون و پنیر برای خودم گرفتم و گاز نسبتا بزرگی به لقمه زدم، با قورت دادن اولین تیکه از صبحونه تازه متوجه شدم که تا چه حد گرسنمه و مثل قحطی زده های سومالی روی میز خیمه زدم و اصلا هم به دهن باز مونده اردوان توجه نکردم، والا خب پر کردن این خندق بلا واجب تر بود، بعد از این که کامل احساس سیری کردم سرم رو بلند کردم و این‌بار من بودم که بلند گفتم:

_ آخیش، سیر شدما.

بعد هم خیلی شیک دست هام رو بالا بردم و بلند گفتم 

_ خدایا شکرت، همه گرسنه هارو سیر کن.

با صدای خنده ریزی به اردوان نگاه کردم که ماگ قهوه رو به دست گرفته بود و آروم ازش میخورد، این دیگه خیلی با کلاس بود  اگه کولی بازی های من رو میدید حتما سه طلاقم میکرد همون لحظه تصمیم گرفتم از این به بعد برعکس گذشته که با دیدن غذا همه چیز رو فراموش میکردم خانومانه رفتار کنم، پس لبخند ریزی زدم 

_ مدیونی اگه فکر کنی همیشه انقدر ندید و بدید بازی در میارما، الان یکم زیادی گرسنم بود، یکمم خواستم روح تورو شاد کنم.

قهقهه اردوان سکوت خونه رو شکست، از جا بلند شد و به سمتم اومد و روی موهام رو بوسه ای زد و ماگ خالی قهوه رو داخل سینک ظرف شویی گذاشت.

_ من صبحونه آماده کردم دیگه جمع کردن میز دست خودتو می‌بوسه عزیزم.

از آشپزخونه بیرون رفت، راستِ که میگن هیچ گربه‌ای محض رضای خدا موش نمیگیره ها، اینم شکم من و سیر کرد که مثل اسب ازم بیگاری بکشه.

با حرص زبونم رو بیرون آوردم و در همون حالت مثل خودش گفتم:

_ مم صفونه آماده تتدم.

که همون لحظه اردوان دوباره وارد آشپز خونه شد، واقعا صحنه وحشت ناکی بود و خشکیدن اردوان هم این رو ثابت میکرد، سریع مثل آدم نشستم سر جام و زبونم رو بردم داخل که اردوان به خودش اومد: 

_ دقیقا الان داشتی چیکار میکردی.

_ من، کاری نمی‌کردم.

_ چرا دیگه زبونت کم مونده بود برسه به پارکت های آشپزخونه.

پشت چشم نازک کردم، انگار من آفتاب پرستم زبونم اون همه باشه. (اصلا یادم نمیاد مگه زبون آفتاب پرست درازه، یه وقت به بیچاره تهمت نزده باشم)، بی‌خیال افکارم، حواسم و به اردوان دادم که  قدمی سمتم برداشت.

_ نکنه داشتی منو مسخره میکردی. 

ناخودآگاه خندم گرفت، یعنی خودش قبول کرد که حرکات اون لحظه من شبیه بهش بوده، لبخند دندون نمایی زدم که فکر کنم اردوان تا  ته حلقم و دید از خنده من خندش گرفت و گفت:

_ از دست تو دختر، کاش تو همون لاکت میموندی.

بی‌خیال جواب دادن به اردوان مشغول جمع کردن میز شدم و با وجود ماشین ظرف شویی تصمیم گرفتم خودم ظرف هارو بشورم، اردوان موقع خواستگاری گفته بود که خونه‌اش مبله هست و نیازی به جهیزیه نیست اما عزیز قبول نکرد و مبلغی که خودش برام از پول های بابا ماهیانه جمع میکرد رو به حساب شخصیم واریز کرد، خوشحال از حساب پر پول به این فکر میکردم که باید یه خرید درست و حسابی انجام بدم. بعد از تموم کردن ظرف ها دوتا چایی ریختم و همراه با قند و شکلات به سمت پذیرایی رفتم اردوان روی مبل لم داده بود و مشغول تماشای اخبار بود، برنامه‌ای که من تمام عمر ازش بیزار بودم. کنترل و به دست گرفتم و روی مبل کناری اردوان نشستم و شبکه رو عوض کردم که صدای معترض اردوان بلند شد.

ویرایش شده توسط mahdiyeh
ویراستاری شده توسط m.gh
  • لایک 23
  • تشکر 1
  • هاها 9
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_4

 

-عه، داشتم میدیدما.

اخم کردم 

- من اصلا از اخبار خوشم نمیاد، به ما چه توی فلان جای کدوم کشور چه اتفاقی افتاده آخه. 

- این‌ها بخاطره اینه که تو سیاست دست نداری. 

- چه ربطی داره.

- ربط داره عزیز من؛ همون فلان جای فلان کشور وقتی یک اتفاقی بیوفته می‌تونه کلی قیمت‌ها و ارز و هزار کوفت و زهرمار دیگه رو بالا و پایین ببره.

 گیج ناخنم رو روی سرم کشیدم.

- برام مهم نیست من اخبار دوست ندارم.

شبکه هارو جابه‌جا کردم و روی یکی که در حال نشون دادن انیمیشن لوراکس بود نگه‌ داشتم و مشغول دیدن شدم، لیوان بزرگی رو که برای خودم داخلش چایی ریخته بودم به دست گرفتم و چند تا شکلات هم برداشتم و محو تلویزیون بودم که اردوان کنترل رو از کنارم کش رفت‌.

- خب من هم از همون اول از هر چی کارتون وانیمیشن بود بدم میومد پس یه چیز دیگه میبینم.

اخم هام رو تو هم کشیدم

- اه اه حسود 

چیزی نگفت و شبکه رو عوض کرد و روی شبکه ای که در حال پخش فیلم سینمایی خنده داری بود نگه داشت، بی حرف هر دو مشغول تماشای فیلم شدیم.

با پخش شدن تیتراژ پایانی فیلم از جا بلند شدم و به ساعت نگاه کردم، ساعت 12 ظهر رو نشون میداد چشمام گرد تر از این نمیشد. سریع به سمت آشپزخونه رفتم تا برای ناهار چیزی درست کنم که از گرسنگی نََمیریم.وارد آشپزخونه شدم و به اطراف نگاه کردم، دورتادور آشپزخونه پر بود از کابینت های مشکی و طوسی با ذوق به درهای رنگی کابینت ها نگاه کردم و تک به تک بازشون کردم تا وسیله هارو پیدا کنم، بیشتر ظرف و ظروف بود و بعضی جاها خوراکی که این شکمو بودن اردوان رو نشون میداد، از همه نوع خوراکی داشت و منم با ذوق تصمیم گرفتم وقتی اردوان خونه نبود همه رو تنهایی بخورم، قابلمه بزرگی از کابینت بیرون کشیدم و ظرف های که لازم داشتم به همراه آبکش بزرگی برداشتم و پیش به سوی آشپزی 

مشغول آماده کردن مواد ماکارونی شدم همه چیز رو خورد کردم و آماده کنارم گذاشتم، آب رو گذاشتم تا بجوشه و مشغول آماده کردن مایع ماکارونی شدم، بعد از آماده شدن، زیر مایع رو کم کردم تا آروم-آروم بپزه و ماکارونی هارو داخل آب ریختم و منتظر نرم شدنشون بودم که قاشق بزرگی داخل ظرف فرو رفت. به اردوان نگاه کردم که با ذوق تکه نون لواش رو به دست گرفت و چند قاشق از مایع ماکارونی رو داخل نون ریخت، با تعجب نگاهش کردم.

- اینجوری نگاهم نکن، از یک سال بیشتره که غذای خونگی نخوردم و همه وعده هارو از بیرون سفارش میدادم.

- پس این مامان جون تو کجا بود که برای پسرش غذا بپزه.

به وضوح دیدم که اخم هاش رو در هم کشید و همراه با لقمه‌ی بزرگش از آشپزخونه بیرون رفت. 

این هم جنی شده بودا، بی‌خیال من هم لقمه‌ای برای خودم گرفتم و بعد از دم گذاشتن ماکارونی خوشمزه‌ام، ظرف هارو آماده کردم تا آماده شدن غذا میز رو چیدم، با کشیدن غذا داخل ظرف اردوان وارد شد و پشت میز نشست و ظرفش رو پر کرد و شروع کرد به خوردن، به شخصه میتونم بگم از اون دسته آدم هایی بود که حتی اگه سیر هم بودی و جلوت غذا میخورد احساس گرسنگی میکردی، من هم مقداری از غذا برای خودم کشیدم و مشغول شدم، و این شد اولین غذا پختن من تو خونه شوهر.

اردوان کل تایمی که مشغول خوردن بود اخم کرده بود و حرفی نمی‌زد، کلافه از این حالت ها زبون باز کردم:

- مگه من چی گفتم که انقدر ناراحتت کرده،  بسه دیگه باز کن اخم هات و دلم پوسید.

- ببین پینار، دیگه راجب خانوادم چیزی نپرس، تا الان نمی‌دونستی که از این موضوع خوشم نمیاد و بهش اشاره کردی اما حالا میدونی پس چیزی نپرس وگرنه کلاهمون می‌ره تو هم. 

از جا بلند شد و تشکر آرومی کرد و وارد اتاق خواب شد. 

هنوز از حرف هایی که زد تو شوک بودم ، مگه چه اتفاقی افتاده بود که حتی دوست نداشت راجب خانوادش صحبت کنه، تو مراسم خواستگاری هم همراهش نبودن و با چند نفر از افراد قدیمی شرکتش اومده بود و به عزیز گفته بود که خانوادش خارج از کشور هستن، فقط نمی‌فهمیدم چه چیزی انقدر باعث آزار اردوان می‌شد. 

ویرایش شده توسط mahdiyeh
ویراستاری شده توسط m.gh
  • لایک 24
  • تشکر 1
  • هاها 6
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_5

 

«دو روز بعد»

اردوان صبح زود به شرکت رفت و موقع ای که داشتم کتش رو بهش میدادم گفت که روز هایی که می‌ره شرکت ناهارش رو همون جا میخوره ، درحالی که بخاطر تنها موندن اون هم تمام روز هم تو ذوقم خورده بود هم از این که می‌تونستم کلی آتیش بسوزونم خوشحال بودم اردوان رو راهی کردم ، بعد از خوردن صبحونه‌ی مفصل و کامل به سمت اتاق رفتم و از بین لباس هایی که همراه خودم آورده بودم کهنه ترینشون رو انتخاب کردم و پوشیدم ، روسری گل‌گلی سفید و صورتیم رو هم برداشتم و روی سرم مدلی که عزیز جون برای خودش میبست بستم و گره زدم ، به سمت اشپزخونه رفتم و بعد از پیدا کردن دستمال هایی که ته کشو کابینت بود مشغول گرد گیری شدم ، با این که اردوان خونه رو تمیز نگه داشته بود ولی دوست داشتم حالا که من اومدم توی این خونه از نو خودم تمیزش کنم و جای همه چیز رو یاد بگیرم ، چند ساعتی مشغول گردگیری و تمیز کردن آشپزخونه بودم و حتی پارکت های زمین رو به قدری سابیده بودم که دیگه داشتن جیغ میکشیدن ، با خستگی از جا بلند شدم و چای ساز رو به برق زدم تا یکم خستگی در کنم ، دستمال و سطل و هر چیزی که برای تمیز کردن خونه جمع کرده بودم رو به سمت پذیرایی بردم و مشغول شدم ، همه جا پر از خاک بود و این نشون میداد اردوان اصلا گردگیری بلد نیست ، اول از همه کاور های مبل و تلویزیون رو آوردم و روشون رو کشیدم تا کثیف کاری نشه و باز هم کار و کار و کار ، با صدای سوت و جیغی که چای ساز از خودش در میآورد (آخه چای ساز سوت و جیغ میزنه)

بیخیال دستمال رو داخل سطل پر از آب و کف پرت کردم و به سمت آشپزخونه رفتم ، دست هام رو همونجا داخل سینک ظرف شویی شستم (مدیونید اگه فکر کنید بی فرهنگم)، لیوان بزرگی برداشتم و پر از آب جوش کردم و چای کیسه ای رو داخل لیوان انداختم تا رنگ بگیره ، لیوان به دست به سمت پذیرایی رفتم و روی مبل نشستم و مشغول خوردن چای شدم ، و همزمان به این فکر میکردم که اتاق خواب هم هنوز تمیز نشده ، بعد از خوردن چایی از جام بلند شدم ، خسته شده بودم از بس نشستم و بلندشدم و باز نشستم ، شروع کردم به راه رفتن توی پذیرایی تا اگه جایی رو از قلم انداخته باشم دوباره تمیزش کنم که چشمم به راهروی باریکی که از سمت اتاق خواب ها بود افتاد ، چرا توی این چند روز متوجه اینجا نشده بودم ، با تعجب به اون سمت رفتم و وارد راهرو شدم ، تنها یک در آخر راهرو  وجود داشت که رنگش با باقی در های اتاق ها متفاوت بود و اندازه کوچک تری هم داشت ، افکار مسخره ای توی مغزم رژه میرفتن ، 

- نکنه اردوان اون تو آدم می‌کشه ، یا کسی رو اونجا شکنجه می‌کنه ،شاید اگه برم تو با یه اتاق پر از خون و بوی تعفن روبرو بشم

سرم رو تکون دادم و به خودم تشر زدم ،

- انقدر بچه نباش پینار آخه کی توی خونه آپارتمانی آدم شکنجه می‌کنه اگه اینطور بود که تا حالا هزار دفعه اردوان رو دستگیرکرده بودن 

چشم غره ای به خودم رفتم و در رو باز کردم ، به راحتی باز شد و یه اتاق معمولی با یک میز و صندلی و کتابخونه ، چشم هام رو لوچ کردم ، انتظار صحنه ی جنایی تری داشتم اما اینجا خیلی ساده و بی حاشیه بود ، بیخیال حتی داخل اتاق هم نرفتم و در رو همون‌طور باز گذاشتم ، به سمت پذیرایی رفتم و وسایل بشور و بسابم رو برداشتم و اینبار پیش به سوی اتاق خواب ، اونجا کار زیادی نبود و فقط یه گردگیری کوچولو و دستمال کشیدن پارکت ها کارم رو تموم کرد ، تصمیم گرفتم برای فوضولی هم که شده داخل اتاقی که شبیه به کتابخونه بود رو هم تمیز کنم ، باز هم مثل یک موجود زحمت کش همه چیز رو بار خودم کردم و به سمت کتابخونه رفتم در همون طور که ولش کرده بودم چهارطاق باز بود و من راحت با دست های پر داخل رفتم ، وسایل رو روی زمین گذاشتم و به سمت میز رفتم تا برگه های روش رو جمع کنم روی صندلی نشستم و برگه هارو به دست گرفتم و صاف کردم تا داخل کشو بزارم که چیزی از بین برگه ها روی زمین افتاد ، خم شدم که برشدارم ، انگارعکس بود ، ولی چون به پشت افتاده بود ندیدم عکس کیه ، دست دراز کردم و عکس رو بین انگشت هام گرفتم و برگردوندم ، چشم هام گرد تر از این نمیشد ، عکس یه دختر بود ، با موهای بلند تیره  ، چشم های درشت  قهوه ای تیره رنگ  و لب های قلوه ای ، خیلی خوشگل بود به قدری که من نمی‌تونستم از چهره اش چشم بردارم ، ولی موضوع این بود ، این عکس روی میز اردوان چیکار میکرد ، سر بلند کردم و اینبار از گرد شدن چشم هام گذشته بود ، اینبار من مرگ رو به چشم دیدم ، مرگ قلب و احساسم رو ، احساسی که تازه داشت جون میگرفت

ویرایش شده توسط mahdiyeh
  • لایک 22
  • هاها 3
  • سردرگم 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_6

تمام دیوار پر بود از عکس های همون دختر و اردوان ، عکس ها روی دیوار های دو طرف در نصب بودن جوری که تا وقتی وارد اتاق نمیشدی و از این سمت نگاه نمی‌کردی متوجه نمیشدی ، کند شدن ضربان قلبم رو احساس میکردم ، از جا بلند شدم و به سمت در قدم برداشتم ، عکس بزرگی از اردوان و همون دختر که کنارش ایستاده بود و اردوان دستش رو دور شونه هاش پیچیده بود ، عکس ها تو سایز های مختلف بودن و با پونز به دیوار چسبیده بودن ، دست روی قفسه سینه ام گذاشتم و مشغول دیدن عکس ها شدم ، با دیدن هر کدوم از عکس ها دردی که تو قلبم بود بیشتر میشد ، اردوان و اون دختر داخل باغ وحش ، روی تاب ، توی شهر بازی ، کنار دریا، به همه نگاه کردم و چشم هام روی آخرین عکسی که بود قفل شد ، اردوان بود و همون دختر زیبا کنارش پشت میز و سحر و بردیا ، با کیک بزرگی که روش شمع عدد ۲۲ بود و نوشته شده بود ، سحر و ایرن عزیز تولدتون مبارک ، به دختر خندون داخل عکس زل زدم ، لب هاش به خنده باز بود اما لبخندش به چشم هاش نرسیده بودن ، جوری که انگار با چشم هاش حس سرما رو بهم انتقال میداد ، ناخداگاه بدنم لرزید 
چشم بستم به سمت وسایل رفتم و همه رو از اتاق بیرون بردم ، کاغذ ها رو هم همون‌طور که بودن دوباره گذاشتم و عکس رو بینشون مخفی کردم ، نباید اردوان میفهمید وارد این اتاق شدم ، باید می‌فهمیدم این اتاق و این عکس ها چقدر برای اردوان اهمیت دارن ، میخواد از من پنهونشون کنه یا نه ، سریع خودم هم بیرون رفتم و همه وسایل رو سر جای قبلی خودشون گذاشتم ، ساعت از ۱۷:۳۰ گذشته بود و باید یه فکری برای شام میکردم ، ولی اصلا حوصله نداشتم پس به سمت میز تلفن رفتم و بین کارت هایی که روی میز بود یه کارت فست فود پیدا کردم ، روی کارت شماره اشتراک رو هم نوشته بودن ، تماس گرفتم و سفارش دو تا پیتزا  و سیب زمینی دادم و گفتم که برای ساعت هشت برام بیارنشون 
خسته به سمت حموم رفتم و به این فکر کردم که واقعا به یک حموم درست و حسابی  نیاز داشتم ....
بعد از یک ساعت وقت گذروندن تو حموم و مسخره بازی برای پرت کردن حواسم مشغول خشک کردن موهام شدم و همزمان تلفن همراهم رو برداشتم و روی شماره سحر رفتم ، باید باهاش صحبت میکردم  میخواستم کلی ازش سوال بپرسم اما نه جوری که مشکوک بشه و به اردوان خبر بده ، شماره رو گرفتم و هنوز چند تا بوق بیشتر نخورده بود که صدای شاد و خندون سحر داخل گوشم پیچید 
- به به ببین کی زنگ زده ، چطوری پینار جان ، زود تر منتظر تماست بودم بی معرفت 
لب گزیدم ، چرا دیگه نمیتونستم احساس صمیمیت قبل رو با سحر داشته باشم، انگار زود رنج بودنم اینجا هم اثر کرده بود و ناخداگاه از سحر هم ناراحت بودم که کنار ایرن و اردوان داخل عکس بود 
- سلام سحر جان ، ببخشید نتونستم این مدت باهات تماس بگیرم 
- مشکلی نیست ، جانم کاری باهام داشتی 
- راستش اگه مشکلی نباشه میخواستم فردا ببینمت ، اگه بتونی بیای یکم با هم بریم خرید و چند تا از سوال های من رو جواب بدی
چند دقیقه ساکت شد ، وقتی دیدم حرفی نمیزنه گفتم 
- سحر ، هنوز هستی 
- آ.. اره عزیزم ، باشه من فردا وقت آزاد دارم ساعت 4 میام دنبالت 
- ممنونم ، منتظرتم 
- باشه عزیزم می‌بینمت 
مکالمه رو قطع کردم و خوشحال از این که ممکنه فردا به جواب همه سوال هام برسم منتظر اومدن اردوان و رسیدن شام شدم ...

ویرایش شده توسط mahdiyeh
  • لایک 24
  • هاها 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_7

«پینار»

شب تا صبح چشم روی هم نذاشتم و به گیر دادن های اردوان راجب نخوابیدن هم جوابی ندادم ، رفتار سردم اردوان رو مشکوک کرده بود اما حرفی نزدم و سر درد رو بهونه کردم ، اردوان هم بلاخره بعد از یک ساعت بی‌خیالم شد و ساعت 00:00 رفت تا بخوابه ، و من تا خود صبح پتو پیچ روی صندلی داخل تراس نشسته بودم چشم هام از بیخوابی درد گرفته بود و متورم شده بود اما نمیتونستم فکرم رو از ایرن جدا کنم و خواب رو به آغوش بکشم، دیگه صبح شده بود با باز شدن در اتاق به اون سمت نگاه کردم ، اتاق خواب درست روبروی تراس بود و من دید کامل به اردوان داشتم که خمیازه کشان وارد آشپزخونه شد و قهوه ساز رو روشن کرد ، چشم ازش بر نداشتم ، باز هم افکارم از خستگی و بی‌خیالی  جلو زدن ...اگه اردوان و ایرن قبلاً عاشق هم بودم چه اتفاقی باعث جدایی اونا شده ، نکنه اردوان از لج اون با من ازدواج کرده ، با این فکر قلبم فشرده شد و بغض سنگینی به گلوم نشست به آسمون چشم دوختم تا از ریزش اشک هام جلو گیری کنم ، صدای باز شدن در تراس رو شنیدم اما نگاهش نکردم ، حرکت دستش روی موهام ، با فکر به این که شاید روزی با همین دست ها موهای ایرن رو نوازش می‌کرده خواستم دستش رو پس بزنم اما با شنیدن صدای آرومش دستم بین راه خشک شد 

- یک شبی گیسوی مشکین تو دیدم در خواب 

خواب آن یک شبه یک عمر پریشانم کرد 

به سمتش برگشتم ، ناخداگاه بغضم بزرگ تر شد ، من بعد از سال ها داشتم به اردوان تکیه میکردم داشتم به وجود یک مرد‌ تو زندگیم عادت میکردم  و حالا میترسیدم این تکیه گاه رو از دست بدم ، پلک هام لرزید و اشک ها یکی- یکی از چشم هام بیرون ریختن ، انگار برای رسوا کردن من ودلم با هم مسابقه میدادن ، اردوان قدم بلندی به سمتم برداشت و من رو بین بازوهاش گرفت ، به این آغوش نیاز داشتم ، به این احساس امنیت ،  که باور کنم قرار نیست  مرد این روز هام من رو کنار بزاره واقعا نیاز داشتم ..و قشنگ تر از همه این بود که اردوان هیچ سوالی نپرسید ، منتظر نبود که برای حال بدم توضیحی بدم و من چقدر ممنونش بودم .
اردوان رو بعد از دو ساعت تاخیر راضی کردم که به سرکارش بره و بهش قول دادم که اگه حالم مساعد نبود قرار خرید رو کنسل کنم و در عوض اردوان هم قرار بود شب زود تر بیاد تا وقت بیشتری رو با هم باشیم ، تمام امیدم به قراربا سحر بود ، باید هر طور شده می‌فهمیدم چه رابطه ای بین اردوان و ایرن بوده ، هیچ وقت شکاک نبودم اما فکر به این که اردوان از روی لج یا فراموش کردن ایرن به سمت من اومده مثل خوره به جونم افتاده بود 
ماگ اردوان رو برداشتم و پر از قهوه کردم ، فکر نمیکردم حتی بتونم قطره ای از این مایع تلخ رو قورت بدم ، به سمت کاناپه رفتم و TVرو روشن کردم ماگ قهوه رو به سمت لب هام بردم ، نمیدونم دیگه قهوه ها تلخ نبودن یا تلخی های زندگی من انقدر زیاد و شدید بود که دیگه مزه تلخ قهوه عادی به نظر میومد، بعد از تموم شدن قهوه از جا بلند شدم ، بس بود همه این افکار ، همیشه همین بودم انقدر فکر میکردم و فکر میکردم تا بلاخره به خودم بیام، باز هم حرف بابا توی مغزم تکرار شد ، هر بار بلند تر از قبل 
- هیچ کار خدا بی حکمت نیست
و من چقدر معتقد بودم به وجود خدایی که هر لحظه این زندگی ورد زبون بابا بود.

 

ویرایش شده توسط mahdiyeh
  • لایک 22
  • تشکر 1
  • هاها 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت_8

 

«اردوان»

 

رفتار پینار شکه ام کرده بود ، اشک هاش و حرف نزدن هاش دیگه کلافه کننده بود ، هیچ وقت فکر نمیکردم که نتونم درد و ناراحتی اطرافیانم رو درک کنم اما امروز وقتی که حتی حرف مناسبی برای آروم کردن پینار پیدا نمیکردم از خودم و بی‌خیالی هایی که نسبت به پینار تا به الان داشتم عصبی شدم ، شاید پینار خانواده اش رو از دست داده بود اما همیشه از مادر بزرگش و اطرافیانش محبت میدید ، ولی من بیشتر درگیر کار بودم تا تازه عروسم، باید از سحر میخواستم که با پینار صحبت کنه ، اونا هر دو زن بودن و بهتر میتونستن همدیگه رو درک کنن ، برای دور شدن از افکارم منشی رو صدا زدم تا برنامه امروز رو برام توضیح بده و همزمان متن پیامی که میخواستم برای سحر ارسال کنم رو آماده کردم

- سلام سحر جان ، فکر کنم قرار بود امروز با پینار برید خرید ، حالش خیلی مساعد نیست حرفی هم به من نمیزنه ممنون میشم اگه بتونی بفهمی چه مشکلی داره 

متن رو براش ارسال کردم هنوز چند دقیقه نشده بود که صدای زنگ تماس موبایلم بلند شد بدون نگاه کردن به شماره هم میدونستم که سحره ،به منشی اشاره کردم بیرون بره و دکمه سبز رو فشردم

- جانم عزیز..!

- سلام اردوان ، پینار چش شده چرا حالش بده 

- دقیق نمیدونم سحر از دیروز که برگشتم خونه حالش خوب نبود همش تو فکره یا گریه می‌کنه ، کل شب رو بیدار نشسته بود و پلک روی هم نذاشت، من نگرانشم حالا که قراره با تو بیاد بیرون لطفا ازش بپرس ولی نزار بفمه من بهت گفتم.

- باشه ، من تا یک ساعت دیگه میرم دنبالش ، خبرش رو بهت میدم.

- ممنونم عزیزم ، منتظر تماست هستم.

 

«پینار» 

 با تماس سحر سریع از خونه خارج شدم و داخل ماشین نشستم ، سحر با همون لحن مهربون قبلی باهام صحبت میکرد ، انگار اون هم متوجه شده بود که حوصله هیچ چیزی رو ندارم که بعد از چند دقیقه ساکت شد و بعد از حدود بیست دقیقه جلوی مرکز خرید ایستاد ، بدون حرفی از ماشین پیاده شدم و مشغول دیدن مغازه ها و لباس ها بودیم ، بیشتر از این که به وسیله ها نگاه کنم به زمین و کفش هام زل زده بودم و افکار پیچیده توی فکرم میچرخیدن ، خسته چشم روی هم گذاشتم که با صدای سحر به خودم اومدم 

- حالت خوبه پینار 

خوب نبودم، اصلا خوب نبودم 

- اره عزیزم از چیزی خوشت نیومد 

- پینار چشم هات دارن فریاد میزنن که چقدر حالت خوبه ، هردومون میدونیم برای خرید اینجا نیومدیم، میخوای صحبت کنیم، 

سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم ، انگشت های سحر دور دستم پیچید و من رو به سمت کافه ای که کنار ورودی پاساژ بود کشید ، با هم وارد شدیم و پشت میز جای گرفتیم ، نمی‌دونستم از کجا شروع کنم که مشکوک نشه ، نمی‌خواستم راجبم فکر اشتباهی بکنه ، من فقط نگران بودم ، نگران آینده و اردوان ، 

- راستش سحر ، من هیچ شناختی از اردوان ندارم ، از خودش خانوادش ، اطرافیانش 

منو رو کنار گذاشت و بهم نگاه کرد

- چی میخوای بدونی 

- چرا خانوادش کنارش نیستن ، اصلا کجان

- چرا از خودش نمیپرسی 

- هیچ جوابی بهم نمیده ، دوست نداره راجبشون صحبت کنه

- اردوان از سه سال پیش رابطه خوبی با خانواده اش نداره 

- چرا 

- بخاطر به اتفاق خیلی بد که اون ها اردوان رو مقصر کردن ، و اردوان بعد از این که ثابت کرد اون اتفاق هیچ ربطی بهش نداره از خانواده اش دوری کرد ، اون ها خیلی سعی کردن که رابطه‌ای که خراب کرده بودن رو دوباره جوش بدن اما اردوان قبول نکرد ، حالا سوالات راجب خودش رو بپرس 

- خب ... قبلاً با کسی بوده ، یعنی قبل از من کسی بود که اردوان جدی بهش فکر بکنه 

- بهتر نیست این سوال رو خودش جواب بده 

- خواهش میکنم سحر من واقعا در توانم نیست که با خودش راجب این مسائل صحبت کنم 

- نه عزیزم کسی نبود ، البته کسایی بودن که میخواستن با اردوان باشن و باهاش ازدواج کنن اما اردوان هیچ وقت قبول نکرد 

- اون اتفاق بد که گفتی براش پیش اومد چی بود سحر 

- ببین پینار ، بهتر نیست الان بریم خونه و به اردوان بگیم که بیاد ، شما هیچ شناختی از هم ندارید واقعا من نمی‌فهمم تو چطور تن به این ازدواج دادی وقتی هیچ شناختی از کسی که قرار بود همسرت باشه نداشتی ، بهتره تا این کار شما باعث مشکل نشده سریع تر با هم صحبت کنید و به سوال های هم جواب بدید 

- ولی سحر.

- ولی نداره پینار ، تو حتی از کوچک ترین اتفاق های زندگی اردوان بی‌خبری ، و الان دنبال جواب سوال هاتی پس بهتره اردوان خودش به سوال هات جواب بده 

بعد از این حرف بدون این که منتظر جوابی از من بمونه از جا بلند شد و شروع کرد به شماره گرفتن

- سلام ، ما داریم میریم خونه لطفا تو هم وقتت رو خالی کن و زود تر بیا 

-....

- نه چه اتفاقی بیوفته ، بیا تو و پینار باید یکم با هم صحبت کنید 

با حرف هاش متوجه شدم که به اردوان زنگ زده بوده ، استرس سر تا سر وجودم رو در بر گرفته بود و من ناخداگاه دوباره با دندان به جون ناخن هام افتاده بودم ، با رسیدنمون به خونه همزمان ماشین اردوان هم کنارمون ایستاد و خودش سریع از ماشین پیاده شد، به سمتمون اومد 

- خوبی پینار، اتفاقی افتاده 

سحر جای من جواب داد 

- گفتم که اتفاقی نیفتاده ، فقط شما دوتا یکم با هم حرف دارید که البته باید قبل از ازدواج بهش فکر می‌کردید اما الان هم دیر نیست 

قبل از ما به سمت ساختمون حرکت کرد ، خوشحال شدم که قرار بود سحر هم کنارمون بمونه 

با هم وارد خونه شدیم مانتو و شالم رو در آوردم و روی دسته مبل گذاشتم ، وارد آشپزخونه شدم و قهوه ساز رو روشن کردم و منتظر آماده شدنش بودم ، بعد از چند دقیقه با فنجون های قهوه به نشیمن برگشتم و کنار اردوان و سحر روی مبل نشستم  فنجون قهوه ام رو تو دست گرفتم و منتظر به سحر نگاه میکردم تا اون حرف بزنه ، نگران عکس العمل اردوان بودم و میترسیدم اگه دوباره راجب خانواده و بقیه چیز ها ازش سوال کنم ناراحت و عصبی بشه 

@M.gh

 

ویرایش شده توسط mahdiyeh
  • لایک 20
  • هاها 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_9

 

انگار سحر از دست سکوت ما خسته شد که زبون باز کرد 

- نمی‌خواید شروع کنید، اگه بخاطر منه که من برم 

سریع گفتم:

- نه-نه ، بمون لطفا ،من فقط نمیدونم از کجا و چطوری شروع کنم 

سحر سریع به جای من گفت

- اردوان پینار میخواد راجب خانواده و گذشته ات بدونه 

شوکه شدن اردوان رو دیدم ، چشم هاش که درشت شد و بعد به من زل زد 

- راجب گذشتم 

سرم رو زیر انداختم ، من فقط میخواستم مطمئن بشم که اون دختر کی بوده ، چرا اردوان تمام عکس هاش رو نگهداشته 

سرم رو بین دست هام گرفتم پشیمون نبودم اردوان واقعا مرد خوبی بود اما این که هیچ شناختی ازش نداشتم من رو عصبی و کلافه میکرد 

بهش نگاه کردم ، اخم کرده بود ، لب زدم 

- بهم حق بده من هیچ شناختی از تو ندارم و قبول کردم باهات زندگی کنم ، فقط می‌خوام بیشتر و بهتر بشناسمت

اخم هاش از هم باز شد ولی حرفی نزد ، با صدای سحر دست از نگاه کردن به اردوان کشیدم.

- من بهش گفتم که از چند سال قبل با خانواده ات رابطه خوبی نداری 

- دیگه چی گفتی 

- حرفی نزدم 

- چرا؟ تو که خیلی چیزا می‌دونستی چرا بهش نگفتی 

- بس کن اردوان چرا فکر می‌کنی من دشمن تو هستم

- چرا دقیقا روزی که پینار با تو اومد خرید به فکر گذشته و خانواده من افتاد ، چرا الان فهمیده که هیچ شناختی از من نداره

- نکنه فکر می‌کنی من مقصرم که تو با دختری که ده سال از خودت کوچیک تره ازدواج کردی و هیچی راجب زندگی نکبت بارت بهش نگفتی اون هم انقدر ساده بوده که چیزی نپرسیده 

اردوان عصبی از جا پرید ولی قبل از این که هردوشون دوباره بحث رو شروع کنن گفتم 

- بس کنید دیگه ، سحر به من چیزی نگفته اردوان من فقط چیزایی رو دیدم که از نظر تو شاید نباید می‌دیدم 

بعد به سمت سحر برگشتم

- من ساده یا احمق یا هر چیز دیگه ای نبودم و نیستم سحر مشکل من نبود یه تکیه گاه توی زندگیم بود ، من پدر و مادر نداشتم ، مادر بزرگم هم که دیدی مگه تا چند سال دیگه میتونست از من مراقبت کنه ، من چند تا خواستگار داشتم اما دنبال کسی بودم که بتونه من و مشکلاتم رو به دوش بکشه ، بتونه کمکم کنه، پس اردوان بهترین گزینه من بود ، درسته با عشق بهش جواب مثبت ندادم اما الان میتونم با عشق پای انتخابم واستم، هردو بدون حرفی فقط نگاهم میکردن 

- چی دیدی که فکر می‌کنی از نظر من مناسب نیست  

اردوان این حرف رو زد،

- عکس های که روی دیوار اتاق کارته 

چشم های اردوان لرزید، روی مبل نشست و موهاش رو به چنگ گرفت، سحر هم حال بهتری از اردوان نداشت هردوشون انگار به هر چیزی فکر کرده بودن غیر از حرفی که من زدم 

- اون عکس ها چیز مهمی نیستن پینار، یه شخص تو گذشته من که دیگه وجود نداره

- وجود نداره اما انقدر ارزش داشته و داره که هنوز عکس هاش رو نگه داشتی 

- گوش بده پینار، میگم هر چی بوده ماله قبل بوده، میفهمی 

بدون جواب دادن به اردوان به سمت اتاق رفتم، اردوان و سحر هم پشت سرم ، وارد اتاق شدن و به سمت اولین عکس که به چشمم خورد رفتم و دست جلو بردم و از دیوار جداش کردم 

- چیکار می‌کنی 

- کاری که تو باید انجام می‌دادی رو انجام میدم

سحر که تازه وارد اتاق شده بود با دیدن عکس ها دستش رو روی لبهاش گذاشت و زمزمه نامفهومی کرد

 دست بردم سمت عکس دوم و سوم، هر دو رو از دیوار جدا کردم و روی زمین انداختم دستم به سمت عقب کشیده شد و محکم به اردوان خوردم 

- بس کن این مسخره بازی رو، میگم اون دیگه نیست میفهمی 

- نمیفهمم اردوان، اگه دیگه نیست پس درد تو چیه 

- درد من نبودنشه 

خشک شدم، مطمئنم قلبم هم ایستاد ، دست هام بدون حرکت کنارم افتادن، مشکل اردوان نبودن ایرن بود، بغض دوباره روی گلوم سنگینی کرد، چرا همیشه از هر چیزی که میترسیدم سرم میومد، قدمی به عقب برداشتم، چشم هام سیاهی می‌رفت، لبهای اردوان تکون خورد اما من که صدایی نشنیدم ، تنها چیزی که می‌شنیدم صدای اردوان بود که هر بار بلند و بلند تر از قبل فریاد میزد (درد من نبودنشه) قدم دیگه ای عقب رفتم و اینبار تمام دنیا تار شد و من مثل پری بودم که توی هوا معلق بود

 

@M.gh

ویرایش شده توسط mahdiyeh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_10

«اردوان»

از حرفی که به پینار زدم شکه شدم، حال من بد تر از پینار بود، نمی‌فهمیدم چرا این حرف رو زدم ماجرای من و ایرن چندین سال بود که تموم شده بود حتی قبل از کار احمقانه ای که انجام داد اما انگار عقلم کار نمی‌کرد که این حرف رو زدم، شاید هم واقعا هنوز علاقه ای بود، سریع به خودم تشر زدم ، نباید باز هم به اون روز ها برمیگشتم من سر ایرن همه چیز رو باختم، حالا هم پینار رو لعنت به این دختر که فقط دردسر هاش برای من بود و بس، به پینار نگاه کردم، ناباور بهم زل زده بود، هیچی نمی‌گفت و این من رو میترسوند، لب زدم 

- اروم باش پینار بزار راجبش حرف بزنیم 
انگار صدام رو نمیشنید،چشم روی هم گذاشت و خیلی غیر منتظره بیهوش شد سریع گرفتمش و به سمت خودم کشیدمش بدنش یخ زده بود و پوستش به سفیدی میزد ، سحر ترسیده جیغی کشید که من رو به خودم آورد دست زیر زانوهاش بردم و بلندش کردم ، تنها چیزی که روی لب هام بود اسم خدا بود ،  جسم بی‌جون پینار رو روی صندلی ماشین گذاشتم سحر سریع کنارش جا گرفت و سر پینار رو روی زانو هاش گذاشت ،
- تند رفتی اردوان ، خیلی تند رفتی 
حرفی نزدم ، از آیینه به صورت بی روحش چشم دوختم ، مقصرحال بد پینار من بودم و این باعث می‌شد بد تر عصبی بشم، با نهایت سرعتی که می‌تونستم به سمت بیمارستان رفتم، آخه چرا، چرا فراموش کردم در اون اتاق لعنتی رو قفل کنم، من مجبور بودم به تحمل اون عکس ها و خاطرات حد اقل تا روزی که همه اتفاقات گذشته رو حل کنم...


«پینار» 

بیدار بودم اما چشم باز نمیکردم، صدای صحبت آروم سحر و اردوان داخل اتاق می‌پیچید ، از بوی الکل متوجه شدم که توی بیمارستان هستیم ، 
- بهتره زود تر همه چیز و حل کنی اردوان، من نمی‌فهمم چرا اون همه عکس توی اتاق بود، چرا هنوز نگهشون داشتی 
- تو خیلی چیز هارو نمیدونی سحر 
- من برام مهم نیست اردوان ولی برای پینار مهمه، اون الان کسیه که قراره باقی عمر با تو باشه ، تو خوشی و غم شما نباید انقدر از هم دور باشید که حتی از کوچک ترین اتفاق های زندگی هم خبر نداشته باشید چه برسه به موضوع ایرن که موضوع خیلی مهمی به حساب میاد، لطفا اردوان راجب همه چیز به پینار بگو نزار خودش یا از کسی دیگه ای بفهمه 
- بس کن سحر من هنوز هم توضیح دادن این قضیه برای پینار رو مناسب نمیدونم 
باز هم صدای سحر رو شنیدم اما اینبار بلند تر و عصبی تر از قبل 
- میدونی اردوان تو خیلی احمقی دختری که روی اون تخت خوابیده همسرته و تو هنوز تو فکر ایرن عوضی هستی، اگه من جای اون بودم باور کن حتی چند ساعت هم کنارت نمیموندم با این همه پنهون کاری این زندگی آخر و عاقبت خوشی نداره مطمئن باش، فقط یه سوال ازت دارم اردوان، تو پینار رو دوست داری یا نه 

- من به فکر اون دختر نیستم اینو تو گوشت فرو کن راجب پینار هم باید بگم 

ساکت شد،  دیگه تضاهر به خواب کافی بود، نمی‌خواستم جواب اردوان رو بشنوم ، میدونستم که جوابش چیه وقتی توی چشم هام نگاه کرد و گفت مشکل زندگیش نبودن ایرنه معلوم بود که جوابش به این سوال سحر چی بود ، من نمی‌خواستم با شنیدن حرف اردوان بد تر خورد بشم چشم از هم باز کردم، درد بدی تو سرم پیچید و باعث شد آخ آرومی از بین لب هام بیرون بیاد 
صدای قدم های سریعی که به سمتم میومد رو شنیدم ، با فکر این که اردوان از نگرانی سریع به سمتم اومده ضربان قلبم بالا رفت اما با دیدن سحر که نگران دستم رو گرفت همه دلخوشیم دود شد، به اردوان نگاه کردم که دست به جیب به من و سحر زل زده بود، فشاری که از حرف های اردوان روم بود قلبم رو به درد آورده بود، هیچی نگفتم اما این حرف های نگفته اشک هایی شده بودن که پشت پلکم جمع میشدن و یکی بعد از دیگری از چشم هام بیرون میومدن و غرور و قلب شکسته ام رو بیشتر از قبل خورد میکردن، از خودم متنفر شدم، از این همه ضعف که درونم بود، اردوان احساسی که تازه داشت شکل می‌گرفت رو به بدترین شکل ممکن نابود کرده بود 

 

@M.gh

ویرایش شده توسط mahdiyeh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_11

 

با کمک سحر از روی تخت بلند شدم ، از اتاق خارج شدیم و به سمت ماشین رفتیم ، دوست نداشتم به اون خونه برگردم ، حد اقل نه الان ، دست سحر رو محکم تر گرفتم که فشار آرومی به دستم وارد کرد ، روی صندلی عقب جا گرفتم که سحر با عجز نگاهم کرد، به روی خودم نیاوردم و سحر جلو نشست ،اردوان هم پشت فرمون نشست و قبل از حرکت آیینه رو روی صورت من تنظیم کرد ، اخم کردم ، دیگه قرار نبودم غرورم رو خورد کنم ، خسته بودم از ضعیف بودن ، از مسیری که اردوان می‌رفت متوجه شدم که میریم سمت خونه ، بهتر بود فعلا حرفی نزنم و فردا برای چند مدت برم پیش عزیز جون ، خسته بودم از این همه افکار مختلف چشم روی هم گذاشتم تا زمانی که ماشین از حرکت ایستاد ، وارد خونه شدم و بدون این که منتظر سحر یا اردوان بمونم به سمت آسانسور رفتم ، قبل از این که دکمه طبقه رو بزنم در آسانسور باز شد و اردوان وارد شد ، انگار سحر رفته بود ، حق هم داشت تمام روزش رو درگیر کار های ما بود ، به اردوان نگاه نکردم دیگه دلم باهاش صاف نمیشد ، دلم با خدا هم صاف نمیشد هیچ وقت هواسش به من نبود همیشه بدترین ها برای من اتفاق می‌افتاد ، با ایستادن آسانسور از فکر بیرون اومدم ، به سمت در واحد رفتم و بعد از اردوان رفتم داخل بدون هیچ کار و حرفی به سمت اتاق خواب رفتم ، ساک دستی کوچیکم رو از زیر تخت بیرون کشیدم ، میخواستم فردا برم پیش عزیز ، دلم براش تنگ شده بود، الان به عطر گل محمدی تنش نیاز داشتم ، به آرامش خونه ای که هشت سال توش قد کشیدم و بزرگ شدم ، با قلبی پر از درد و چشم هایی که لبالب با اشک پر شده بودن مشغول چیدن چند دست از لباس هام داخل ساک شدم،  

_ چیکار داری می‌کنی 

جوابش رو ندادم ، انقدر تو فکر بودم که متوجه نشده بودم کی وارد اتاق شده ، مانتو زرشکی رنگم رو بیرون کشیدم و تا زدم تا داخل ساک بزارمش که از دستم کشیده شد 

_ مگه با تو حرف نمی‌زنم 

واقعا انتظار داشت من بهش جواب پس بدم 

_ببین پینار برام مهم نیست راجبم چی فکر می‌کنی ولی هر چی بین ما بوده مال قبل از اومدن تو بود 

نتونستم سکوت کنم ، نتونستم پوزخند نزنم 

_ تو بهم گفتی مشکلت نبودن اون دختره ، این حرفت یعنی چیزی تموم نشده 

_ تموم شده پینار باور کن تموم شده.

_ پس چرا اون حرف رو زدی؟

_ نمی‌دونم.

انتظار دیگه ای داشتم ، چیزی غیر از نمیدونم ، حد اقل انتظار داشتم که کارش رو توجیه کنه ، توضیح بده که بفهمم دارم اشتباه میکنم اما اردوان به یک «نمیدونم» بسنده کرد 

مانتو رو از دستش بیرون کشیدم 

_کجا میخوای بری 

_خونه عزیز 

_ برای من هم لباس بردار برای دوروز میریم و بر میگردیم 

واقعا نمی‌فهمید نمی‌خوام ببینمش یا خودش رو به نفهمی میزد 

_ می‌خوام تنها باشم و یکم آرامش داشته باشم 

_ وقتی ازدواج کردی یعنی تصمیم گرفتی تنهایی رو کنار بزاری 

عصبی شدم ، تنهایی برای من امکان نداشت اما اردوان هیچ کدوم از کارهاش رو کنار نذاشته بود 

_ من نمیتونم تنها باشم چون تصمیم گرفتم ازدواج کنم ، اما تو میتونی خیانت کنی ، من نباید تنها برم خونه عزیز جون چون تصمیم گرفتم ازدواج کنم ،اما تو که با من ازدواج کردی نباید اون عکس هارو دور بریزی ، 

هیچی نگفت و نگاهم کرد ، نمیدونم این شجاعت رو از کجا پیدا کرده بودم اما حرف دلم رو بهش گفتم 

_ من آدم عشق دوم بودن نیستم اردوان ، آدم اینکه خسته از راه برسی با یه کوله بار از مقایسه و انتظار استقبال گرم هم داشته باشی نیستم ، من تمام زنانگی هام رو تو صندوقچه مادربزرگ پنهون کردم برای کسی که اولینش باشم ، که اولینم باشه ، من این همه سال با تنهایی نجنگیدم برای نفر دوم شدن.

@M.gh

ویرایش شده توسط mahdiyeh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_12

 

«پینار»

 

  نه من رفتم پیش عزیز و نه اردوان دیگه حرفی زد ، احساس کسالت داشتم و انگار افسرده شده بودم دلم واقعا یکم تفریح میخواست ، دوست نداشتم با اردوان حرفی بزنم ، در حالی که من دو دستی به زندگی نو پامون چنگ میزدم که از هم نپاشه اردوان کاملا بیخیال مشغول کارهای شرکتش بود ، بیشتر از عکس های ایرن که هنوز هم روی دیوار اتاق بودن این بی‌خیالی ها بود که من رو عصبی و کم طاقت میکرد، با این که هنوز چند وقتی از ازدواجمون نمی‌گذشت اما احساس میکردم روز های خوش اول سال ها پیش اتفاق افتاده ، دلم برای از ته دل خندیدن هام تنگ شده بود ، برای مرغ و خروس هایی که تو خونه عزیز جون دنبالشون میکردم  و عزیز همیشه سرم غر میزد که چرا این زبون بسته ها رو اذیت میکنم ، بیشتر از هر وقت دیگه ای دل تنگ بودم ، دلتنگ پدر و مادری که سال ها بود به آغوش خدا پناه برده بودن و من رو فراموش کرده بودن ، با صدای تقه هایی که به در خورد از فکر بیرون اومدم ، باز هم تموم شب بیدار مونده بودم ، و باز هم این اردوان بود که با ورودش من رو از افکار پیچیده و غمناکم بیرون کشیده بود ، بدون این که منتظر اجازه ای از من باشه داخل اومد و به سمت کمد لباس هاش رفت ، شب رو روی کاناپه داخل پذیرایی صبح کرده بود و من واقعا از این اتفاق راضی بودم ، هیچ حرفی نزدم ، دیگه روی تماس گرفتن با سحر رو هم نداشتم ، بعد از بیرون رفتن اردوان از جام بلند شدم ، دلم نقاشی کشیدن میخواست اما نه مدادی داشتم و نه برگه سفید ، قبل از این که اردوان از خونه بیرون بره صداش زدم 

_ اردوان 

انگار اصلا انتظار نداشت که صداش بزنم چون با تعجب نگاهم کرد

_بله پینار 

_میشه قبل از این که بری یک مداد و چند تا برگه سفید بهم بدی 

بدون حرفی به سمت اتاق کارش حرکت کرد ، من هم پشت سرش رفتم و وارد اتاق شدم عکس های که من از دیوار جدا کرده بودم هم به همون ترتیب قبل سر جای خودشون برگشته بودن ، دست هام بدون اختیار من مشت شد ، دوباره دلم سرد شد و چهره اردوان تیره و تار تر شد ، ذهنم رو به روی همه این افکار بستم و تو دلم گفتم 

(تو چه بخوای و چه نخوای اون کار خودش رو می‌کنه پینار ، پس بیخیال دنیا و ادماش)

 

با برگشتن اردوان به سمتم چشم از عکس های روی دیوار برداشتم و برگه و مداد رو از دستش گرفتم ، اردوان هم بدون حرفی از اتاق و بعد هم خونه  بیرون رفت.

 

@M.gh

ویرایش شده توسط mahdiyeh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_13

 

با برگه ها و مدادی که دستم بود به سمت پذیرایی رفتم همه چیز رو روی میز خالی کردم و از داخل کشو ها چند تا مداد رنگی و پاک‌کن و تراش پیدا کردم ، با تعجب به این فکر میکردم که چرا اردوان باید داخل کشو مداد رنگی داشته باشه و آخرش هم به هیچ نتیجه ای نرسیدم و بیخیال دوباره سمت میز و وسیله هام رفتم ، مشغول کارم شدم و چند تا خط خطی عجیب و غریب که هیچ ازشون سر در نمی‌آوردم کشیدم ، با حرص مداد رو روی برگه ها کوبیدم و باز هم از جا بلند شدم به سمت اتاق خواب رفتم و توی وسایلم دنبال چیز سرگرم کننده ای بودم که چشمم به دوربین عکاسی بابا افتاد، با ذوق جعبه دوربین رو از بین وسیله ها بیرون کشیدم و درش رو باز کردم، خیلی وقت بود که عکس ننداخته بودم و الان که حوصلم سر رفته بود بهترین مورد همین کار بود ، پایه رو تنظیم کردم و دوربین رو روش گذاشتم و بعد دنبال لباس مناسبی بودم که چشمم به لباس هام افتاد یه شلوار گشاد مشکی با بلیز آستین بلند راه راه مشکی و سفید ، کلاه لبه دار مشکی که عاشقش بودم رو برداشتم و بعد از باز کردن موهام کلاه رو سرم گذاشتم گردنبند های بلندم رو انداختم و بعد از تنظیم کردن تایمر دوربین سریع نشستم و آرنج دست هام رو روی زانو هام گذاشتم و زانو هام رو کمی از هم فاصله دادم و با دو انگشت از هر طرف لبه های کلاه رو گرفتم و کمی لب هام رو غنچه کردم و به گوشه سمت راست سقف زل زدم ، با فلاش کوچکی که دوربین زد متوجه شدم که عکس رو گرفته ، سریع از جا بلند شدم و دوربین رو به دست گرفتم و روی عکس رفتم ، خیلی جالب شده بود و واقعا از عکس خوشم اومد  و تصمیم گرفتم که حتما عکس رو بزنم روی شاسی  و داخل اتاق خواب نصبش کنم ...

(عکس این پارت رو داخل گالری میزارم ) 

@M.gh

ویرایش شده توسط mahdiyeh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_14

 

تمام مدت دوربین به دست توی خونه قدم میزدم و عکس هایی می‌گرفتم که یکی از یکی عجیب تر و خنده دار تر بودن ، چند تا ژست جدی هم گرفتم و عکس انداختم ، راضی از این همه انرژی مثبت و خوش گذرونی تصمیم گرفتم تا از خونه بیرون برم ، چند دقیقه بعد حاظر و آماده جلوی آیینه قدی ایستاده بودم ، کت و شلوار ست آبی رنگ که کتش تقریبا بلند بود و تا زیر باسنم می‌رسید و شلواری که تا زانو تنگ و از زانو به پایین گشاد تر میشد رو پوشیده بودم به همراه روسری چند رنگی که رگه های آبی درش داشت و تاب مشکی که برای مرتب بودن داخل شلوارم گذاشتم و پوشیدم با کفش های عسلی و کیف دستی عسلی ، کمربند همرنگ کیفم رو هم روی شلوار بستم و دوربین به دست از خونه بیرون رفتم ، با دیدن تاکسی دست بلند کردم که کمی جلو تر ایستاد ، سوار شدم و آدرس مورد نظرم رو گفتم ، راننده که مرد میانسالی بود سری به علامت تأیید تکون داد و حرکت کرد ، بیخیال به اطراف نگاه میکردم که با صدای راننده به خودم اومدم 

_ حواست کجاست دخترم ، رسیدیم نمیخوای پیاده بشی 

با تعجب به اطرافم نگاه کردم ، درست می‌گفت ، بعد از دادن کرایه از ماشین پیاده شدم و به ساختمون بلند روبروم نگاه کردم ، یه ساختمون سه طبقه که تابلو بزرگی بهش نصب کرده بودن و بزرگ نوشته شده بود (شرکت جاوید )

قبلاً کارت شرکت رو توی خونه دیده بودم و میدونستم درست اومدم چند باری اسم رو خوندم ، نمیدونم چرا اردوان اسم خودش رو روی شرکت نزاشته بود ، بیخیال وارد شدم و به سمت نگهبانی رفتم ، با چند بار سوال کردن بلاخره فهمیدم که واحد اداری و ریاست طبقه دوم ساختمون هستن پس وارد آسانسور شدم ، داخل آیینه آسانسور روسریم رو کمی مرتب کردم و صاف ایستادم با صدای زن که می‌گفت (طبقه دوم، خوش آمدید) از آسانسور پیاده شدم ، به اطرافم نگاه کردم یه سالن بزرگ بود و چند در  که روی یکی نوشته شده بود مدیریت ، به سمت همون در رفتم و وارد شدم ، یه سالن کوچک تر از قبلی بود زمین پارکت های قهوه ای داشت و لوستر زیبایی از سقف آویزون شده بود ، میز بزرگ قهوه ای رنگی گوشه ی سالن بود و خانم زیبا و باوقاری پشت میز نشسته بود ، چند گلدون هر طرف سالن چیده شده بود و یک دست مبل راحتی چرم مشکی کمی اینطرف تر از میز منشی چیده شده بودن ، به سمت اون خانوم حرکت کردم که از صدای پام متوجه ورودم شد و سر بلند کرد، لبخند زیبایی زد و عینک روی چشم هاش رو کمی به عقب حل داد

_ سلام بفرمایید کاری داشتید 

ناخداگاه از نگاهش و لبخندش حس خوبی بهم دست داد و من هم لبخند زدم 

_ سلام ، ببخشید میخواستم آقای کیانفر رو ببینم 

_ مهمون دارن اجازه بدید هماهنگ کنم اگه مشکلی نداشت برید داخل 

سریع قبل از اینکه تماس رو وصل کنه گفتم 

_نه لطفا هماهنگ نکنید منتظر میمونم تا جلسشون تموم بشه 

_جلسه نیست عزیزم ، مهمون شخصی دارن 

بی‌فکر سرم رو به نشانه باشه تکون دادم و به سمت مبل تک نفره ای که به میز منشی نزدیک بود رفتم ، از اینجا می‌تونستم در اتاق اردوان رو ببینم ، از بین کتاب هایی که روی میز وسط چیده شده بودن یکی رو انتخاب کردم و برداشتم 

بیشتر درباره دیزاین و طراحی های داخلی ساختمون بود محو کتاب شدم و از دنیای اطرافم دور

(عکس تیپ پینار رو میزارم گالری)

@M.gh

ویرایش شده توسط mahdiyeh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_15

 

کتاب جالبی بود با این که زیاد از بعضی چیز ها سر در نمی آوردم ولی تونسته بود ذهنم رو به خودش مشغول کنه ، با لبخند داشتم بقیه مطالب رو نگاه میکردم که صدای باز شدن در من رو از عالم هپروت بیرون کشید و به دنیای حال آورد ، به اطرافم نگاه کردم و در اتاق اردوان رو نیمه باز دیدم سریع کتاب رو بستم و از جا بلند شدم تا به سمت اتاق برم اما با دیدن فردی که از اتاق اردوان بیرون اومد پاهام خشک شد و خودم رو لعنت کردم که پام رو داخل این شرکت گذاشتم ، میخواستم برگردم و هر چه سریع تر خودم رو از این محیط خفقان  دور کنم ولی پاهام با من یاری نمی‌کردن و محکم سرجاشون ایستاده بودن ، انگار که میخواستن من این حقیقت تلخ رو ببینم و به ذهن بسپارم پس دقیق تر نگاه کردم ، اشک پشت پلکم جوشید و بالا اومد ولی نباید بهش اجازه پیشروی میدادم ، من حق گریه کردن داشتم ولی نه اینجا نه دقیقا زمانی که اون داشت نگاهم میکرد ، نباید له شدن قلب و غرورم رو میدید ، با صدای اردوان به خودم اومدم 

- پینار عزیزم ، نگفته بودی که قراره بیای شرکت 

به چشم هاش نگاه کردم، انگار عمق  نگاهش فریاد میزد چیزی رو که میبینی باور نکن ، برات توضیح میدم ، 

لبخندی که زدم ناخداگاه بود اما انگار همین لبخند به اردوان جون دوباره داد که قدم بلندی به سمتم برداشت و روی موهام بوسه ای زد ، دست پشت کمرم برد و من رو به جلو هدایت کرد 

- عزیزم بزار تورو به دختر خاله عزیزم معرفی کنم

- ایرن ایشون پینار همسر من 

لبخند روی لب های ایرن خشک شد ، از چشم های درشتش نفرت و سرما رو می‌تونستم به راحتی حس کنم ولی این که اردوان کنار من ایستاد و عادی رفتار کرد من رو وادار میکرد که محکم باشم ، دست دراز کردم به سمتش 

- خوشبختم از آشناییتون ، اردوان خیلی از شما برام تعریف کرده 

این حرف کاملا غیر ارادی از دهنم خارج شد اما انگار همین تیری شد به قلب ایرن

- جدی، مگه اردوان اصلا یادش بود که دختر خاله ای هم داره 

لبخندی زدم

- البته باید هم اینطور باشه آخه ما تازه ازدواج کردیم این عادیه که توجه کمتری نسبت به افرادی که در گذشته برامون اهمیت داشتن داشته باشیم 

از این همه حس نفرتی که درونم نسبت به ایرن داشتم ترسیدم ولی به نظرم این حرف براش لازم بود تا متوجه بشه که اون فقط تو گذشته اردوان بوده و الان جایی تو زندگیش نداره ، سفت شدن دست اردوان دور کمرم جرعت بیشتری بهم داد 

- فکر کنم داشتید تشریف میبردید درسته 

سابیدن دندون هاش روی هم رو به وضوح دیدم ، چشم غره ترسناکی رفت و بدون توجه به من رو به اردوان گفت 

- باز هم میام شرکت خیلی وقت بود که اینجا نبودم و از همه چیز دور شدم ، می‌خوام دوباره روند کار ها و قرارداد ها دستم بیاد ، 

بدون این که منتظر جوابی از اردوان باشه قدم تند کرد و بیرون رفت صدای پاشنه های بلند کفشش روی اعصابم خط میکشید 

با دور شدنش نفسم رو محکم بیرون دادم و رو به اردوان کردم 

- چرا هر بار که می‌خوام بیخیال همه چیز بیشتر بشناسمت سر و کله این دختر پیدا میشه 

- چرا هر بار جایی که نباید باشی پیدات میشه پینار 

- اردوان من توضیح می‌خوام 

- باشه پینار میدونم این حق رو داری که توضیح بخوای ولی بهم فرصت بده تا همه چیز رو حل کنم ، اون وقت همه چیز رو بهت میگم ، یادته بهت گفتم مشکلم نبود ایرنه ، الان ایرن اینجاست و من باید مشکلاتی که چند ساله دارم به دوش میکشم رو حل کنم ، لطفا درک کن و بهم زمان بده 

نمیدونم چرا ولی بهش اعتماد کردم و سرم رو به نشونه تأیید تکون دادم که اردوان لبخند زیبایی زد و روی موهام رو بوسید.

@M.gh

@Ghazal @._.لیلیوم._.  @میم.ز

ویرایش شده توسط mahdiyeh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_16

 

با هم به سمت اتاق اردوان رفتیم ، خیلی بهتر از سالن بود اردوان پشت میزش نشست و من هم داشتم تمام اتاق رو زیر و رو میکردم ، کتابخونه بزرگی گوشه اتاقش بود که من عاشقش شده بودم و یک دست مبل راحتی چرم ولی خیلی خوشگل تر از اون هایی که داخل سالن بود روبروی میزش چیده شده بودن و یه نقشه روی کره با پایه بلند طلایی گوشه دیگه اتاق گذاشته بودن و گلدان پر از گل های رز قرمز روی میز به چشم میخورد ، میز بزرگ مشکی رنگ اردوان هم دقیقا راس اتاق قرار داشت چشم از میز برداشتم و به اردوان دوختم که با لبخند بانمکی به من نگاه میکرد به خودم که اومدم متوجه شدم مثل بچه ها تمام مدت داشتم اطراف رو نگاه میکردم و از خجالت سرخ شدم ، سریع به سمت مبل رفتم و روی یکی نشستم که صدای اردوان به گوشم خورد 

_ هر کسی بهت نگاه کنه یه خانوم زیبا و باوقار میبینه که هیچ عیب و نقصی نداره 

سریع جبهه گرفتم 

_ مگه غیر از اینه 

_معلومه که نه ولی من یه چیز دیگه هم میبینم 

با لجبازی گفتم 

_چی میبینی مثلا 

_ یه دختر بچه که با دیدن کتابخونه ذوق می‌کنه و وقتی می‌فهمه من تمام مدت نگاهش میکردم از خجالت گونه هاش رنگ میگیره 

دوباره خجالت کشیدم ، دست خودم نبود این احساس رو نمی‌تونستم کنترل کنم 

_ پینار هیچ وقت اجازه نده کسی این چهره معصوم تورو ببینه ، فقط برای من خجالت بکش ، هر کسی نمی‌تونه این معصومیت تورو درک کنه و خیلی ها می‌تونن با فهمیدن این موضوع بهت آسیب بزنن ، فقط برای من وقتی کنار منی خجالت بکش ، ولی اگه هر کس دیگه ای غیر از من کنارت بود انقدر محکم برخورد کن که به خودش اجازه نده راجب تو حتی فکری بکنه

متوجه حرفش نشدم ، کی قرار بود به من آسیب بزنه که اردوان انقدر نگران بود ، با فکر به این که شاید برای اطمینان بیشتر و این که من بیشتر مراقب خودم باشم این حرف هارو میزنه سرم رو به نشونه باشه و موافقت خم کردم و لبخند بزرگی زدم 

_ خیلی خب قبول حالا من یه چیزی میگم تو باید قبول کنی 

_ خب خب حالا پینار خانوم شرط میزاره تا چی باشه من که نمیتونم همینجوری حرفت و قبول کنم 

_ من گرسنمه پاشو بریم که حد اقل شام رو یه جای خوب بخوریم 

خندید و من شادی رو حتی داخل چشم هاش هم دیدم .

از جا بلند شدم و به سمتش رفتم 

_ میدونی اردوان ، لبخندت رو خیلی دوست دارم ولی وقتی من دلیل خندیدنتم عاشق خنده هات میشم 

_ کم دلبری کن جوجه ، پاشو که زود تر بریم تا روده هات دعوا نکردن 

تموم شب رو با هم تو خیابون ها قدم زدیم و با این که اردوان اصرار داشت به یک رستوران خوب بریم من قبول نکردم و با هزار جور قسم و آیه اردوان رو به یکی از ساندویچی های کنار خیابون بردم و دوتا فلافل بزرگ سفارش دادم ، اردوان با چندش به اطراف نگاه میکرد و هی غر میزد

_جای بهتر پیدا نمیشد پینار ، اینجا رو نگاه کن چقدر کثیفه 

_ ای بابا اردوان ,اصلا مزه فلافل به کثیف بودنه همینجاست دیگه ،من میدونم تو همه رمان ها هم نوشتن، تو بخور قول میدم مزه اش خیلی بهتر از غذاهای رستوران خارجی هایی که تو میری باشه 

حرفی نزد ، وقتی شاگرد مغازه فلافل هامون رو آورد سریع یکی رو برداشتم و پر از سس کردم و گاز بزرگی بهش زدم 

_میدونستی سس چاق می‌کنه 

_ من که چاق نیستم 

_ منم نگفتم چاقی گفتم سس چاق می‌کنه و من متاسفانه یا خوشبختانه زن چاق دوست ندارم 

ایش بلندی گفتم و گاز دیگه ای به ساندویچم زدم که اردوان هم شروع کرد و اولین گاز رو به فلافلش زد 

_ اگه بمیرم می‌کشمت پینار 

_ ای بابا اگه میخوای غر بزنی نخور من اینارو میخورم میریم تو هم جایی که دوست داری غذاتو بخور 

فلافل رو از دستش کشیدم که اخم کرد و دوباره فلافلش رو پس گرفت 

_ باشه حالا قهر نکن بخور که بریم زود تر بوی روغن داره حالم و بد می‌کنه  

@M.gh @Ghazal @Nava0_o @._.لیلیوم._.

ویرایش شده توسط mahdiyeh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_17

از همون ساعتی که برگشتیم خونه هر دومون معده درد و حالت تهوع داشتیم و اردوان مدام داشت روح اون آشپز بیچاره رو مورد لطف و محبت هاش قرار میداد و از اجدادش یاد می‌کرد (کنایه بود) 
در حالی که از به هم پیچیدن معدم حالم واقعا بد بود و به حرف های اردوان می‌خندیدم وارد سرویس بهداشتی شدم و چند دقیقه بعد تمام محتویات معدم رو بالا آوردم ، واقعا وضعیت تاسف‌باری بود و من پشیمون بودم که اردوان رو به غذا خوردن تو اونجا مجبور کرده بودم ، وقتی از سرویس بیرون اومدم صدای اردوان رو شنیدم که از حموم بلند داشت فحش میداد و معلوم نبود این بار من رو مورد عنایت قرار داده یا کس دیگه ای رو ، با رنگ و روی زرد و حال نزار به سمت اتاق رفتم و روی تخت دراز کشیدم ، واقعا حالم بد بود و چشم هام سیاهی می‌رفت ، با صدای در حموم سر بلند کردم که اردوان رو دیدم در حالی که یه دستش روی شکمش بود و دست دیگش رو به دیوار زده بود تا بتونه تعادلش رو حفظ کنه چند قدم به سمتم اومد ولی سریع دستش رو روی شکمش فشار داد و با سرعت به سمت سرویس بهداشتی رفت، با خنده از جا بلند شدم و دنبالش رفتم ، نمی‌دونستم به حال و روزمون بخندم یا گریه کنم ، یک لحظه از درد ناله میکردم و لحظه دیگه از وضعیت پیش اومده به خنده میوفتادم ، جلوی در سرویس روی زمین نشستم و سرم رو به دیوار تکیه دادم  با تکون خوردنم توسط اردوان چشم هام رو باز کردم که گفت 
_بلند شو بریم بیمارستان ، اینجوری پیش بره تا صبح هیچی آزمون باقی نمیمونه با هزار زور و به کمک اردوان از جام بلند شدم و با پوشیدن یک شنل و شال از خونه بیرون رفتیم 
تا رسیدن به بیمارستان چند باری توی راه ایستادیم یکبار حال من بد میشد و دفعه بعد اردوان ، واقعا وضعیت خنده داری بود و اردوان مدام غر غر میکرد بلاخره بعد از چند بار ایستادن بین راه اردوان ماشین رو داخل بیمارستان گوشه ای پارک کرد تا مزاحمت ایجاد نکنه ،راه رفتن واقعا برام سخت شده بود و هیچ جونی برای ادامه راه نداشتم ولی با تکیه به اردوان تا قسمت پذیرش رفتم که پرستار با دیدنمون سریع به سمتمون اومد. و به سمت یه اتاق دیگه راهنماییمون کرد همین که روی تخت دراز کشیدم چشم هام رو بستم ، اردوان هم روی تخت کناری بود و خیالم راحت بود که تنها نیستم
با سوزشی که توی دستم احساس کردم از خواب پریدم ، به پرستاری که بالای سرم ایستاده بود نگاه کردم که لبخند زد 
_استراحت کن عزیزم هردوتون بدجور مسموم شدین دکتر براتون سرم و چند تا داروی دیگه تجویز کرد خداروشکر همسرت بیدار بود و تونست بگه مشکلتون چیه وگرنه شما که بدجور خوابیده بودی 
_ باید امشب و اینجا بمونیم 
_نه عزیزم به محض تموم شدن سرمتون میتونید برید 
تشکر زیر لبی کردم و به اردوان نگاه کردم که چشم هاش رو بسته بود و ساعد دست چپش رو روی چشم هاش گذاشته بود و به دست راستش سرم وصل بود ، همون لحظه برگشت و نگاهم کرد ، ناخداگاه خندیدم ، واقعا هم این حال ما خنده داشت ببین از کجا به کجا رسیده بودیم ، اردوان دندون روی هم سابید
_ اره دیگه بخند عزیزم بخند که حالمون خوب بشه گریه کردنتم میبینم من هی میگم پینار اینجا کثیفه پر از میکروبها ،این فقط بلبل زبونی می‌کنه که خوشمزه بودن فلافل به کثیفیه دیگه ، بیا عزیزم اینم آخر و عاقبت خوردن غذا های خوشمزه 
با لحن بانمکی حرف میزد تمام مدت لب هام رو از داخل گاز گرفته بودم که نخندم ولی دیگه دووم نیاوردم و بلند خندم گرفت که اردوان هم لبخندی زد و سرش رو به نشونه تاسف تکون داد 

@M.gh  @Ghazal @Nava0_o @._.لیلیوم._. @آیلار مومنی @میم.ز

ویرایش شده توسط mahdiyeh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_18

 

بعد از ترخیص از بیمارستان کمی حالمون بهتر شده بود اما به طور کامل نه و این معده درد و دل درد تا سه روز ادامه داشت، من که تمام مدت تو خونه در حال استراحت بودم اما اردوان بیچاره مجبور بود با اون حال نزار بره شرکت و به کار ها رسیدگی کنه ، اما شب که برمیگشت من تا جایی که توانم بود بهش رسیدگی میکردم و دارو و آبمیوه و هزار جور مواد مقوی به خوردش میدادم ، جدا از تمام این اتفاق ها رابطه بینمون خیلی بهتر شده بود و من چقدر از این بابت خوشحال بودم ، اردوان خیلی مهربون بود تمام روز سرکار بود اما شب ها که برمیگشت پر انرژی برخورد می‌کرد و من رو هم به وجد میاور ، هر شب بعد از خوردن شام با ماگ قهوه یا فنجون چای کنار هم میشینیم و مشغول دیدم فیلم یا سریالی که اردوان بهش علاقه داشته باشه میشیم ، تمام مدت اردوان برام از موضوع فیلم توضیح میده و من با جون و دل گوش میدم به موسیقی صداش که حتی از موضوع سریال ها یا بهتر بگم از خودشون هم دلنشین تره ، چند هفته ای روال زندگیمون به حالت عادی برگشته بود ، نه بحث و دعوایی در کار بود و نه اتفاق دیگه ، بعد از اون روز توی شرکت هیچ سوالی راجب ایرن یا حرف هاش از اردوان نپرسیده بودم اما فکر میکردم دیگه امشب زمان مناسبی بود ، بعد از خوردن شام که اردوان معتقد بود بهترین قرمه سبزی بوده که توعمرش خورده همراه فنجون های چایی به سمت پذیرایی رفتم ، TVهنوز خاموش بود ، با تعجب کنار اردوان نشستم که نگاهم کرد

_ اینطور چشم هات رو گرد نکن پینار 

_چرا فیلم رو نزاشتی که ببینیم ، زود باش من منتظرم 

_امشب فیلم نمی‌بینیم پینار 

_ پس چی ،جای حساسش بود من دوست دارم ادامه رو ببینم 

_امشب قراره حرف بزنیم، از وقتی برگشتم خونه تو چشم هات سوال رو میبینم پینار چی انقدر ذهنت رو مشغول کرده که به چشم هات هم رسیده 

سرم رو پایین انداختم ، فکر نمیکردم اردوان بتونه بفهمه که چیزی توی ذهنمه اما انگار اردوان بیشتر از خودم من رو می‌شناخت ، با دست تره ای از موهای بلندم که روی صورتم ریخته بود رو کنار زدم و به چشم های اردوان نگاه کردم 

_راجب ماجرای شرکت می‌خوام ازت سوال کنم اردوان 

_زود تر منتظر بودم که بپرسی 

_نمیخوام اذیتت کنم الان هم اگه دوست نداری بیخیال چیزی نمیپرسم 

_نه پینار، بپرس 

آروم شروع کردم ، نمی‌خواستم از اول سوال هایی رو بپرسم که اعصاب اردوان رو بهم بریزه پس گفتم 

_ اول از همه بگو ببینم اسم منشیت چیه 

_لطفا نگو که باید اخراجش کنم 

از تعجب چشم هام گرد شد 

_چرا باید همچین چیزی بگم اردوان 

_خب مثل این فیلم ایرانی ها از سر حسودی یا شکاکی

خندم گرفت تو ذهن من چی بود و اردوان به چی فکر میکرد ، با هزار زور و زحمت خندم رو جمع کردم 

_نخیرم اتفاقا از نظر من خیلی خانوم باوقاری بود فقط خواستم اسمش رو بدونم 

_اسمش معصومه ایزد مهره 

_چه اسم قشنگی داره ، اسمش و چهره اش واقعا بهم میان 

اردوان حرفم رو با سر تایید کرد و من سوال دوم رو پرسیدم 

_ چرا ایرن با تنفر نگاهم میکرد 

_خب باید هم نگاه کنه بلاخره یه روزی قرار بود جای الان تو باشه ، 

با اخم نگاهش کردم که چشمک ریزی زد و شکلاتی رو همراه فنجون چایش از روی میز برداشت فنجون چایی من رو هم به دستم داد 

_خب خب سوال بعد 

بیخیال جواب مسخره اردوان شدم و سوال بعدی رو پرسیدم

@M.gh @._.لیلیوم._. @Ghazal @میم.ز  @Nava0_o @آیلار مومنی

ویرایش شده توسط mahdiyeh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_19

_چرا ایرن میخواست از کارای شرکت سر در بیاره 
اردوان هوف بلندی گفت که از سوالم پشیمون شدم و سریع گفتم 
_ولش کن اصلا مهم نیست جواب نده 
_ بخاطر سوال تو نبود پینار من از کارای این دختر خسته شدم ، پنج درصد سهام شرکت به اسم ایرنه با همون پنج درصد میخواد خودش رو صاحب اختیار همه چیز کنه 
_باقی شرکت چی سهام دار دیگه ای هم داری 
_ نه نصف سهام شرکت مال من بود و نصف دیگش مال پدرم ، ولی بابا روزی که سهامش رو بهم فروخت گفت که فقط 45درصدش رو به من میده ، منم فکر کردم میخواد با اون پنج درصد شرکت رو زیر نظر داشته باشه تا من کار اشتباهی نکنم پس حرفی نزدم ، اما چند وقت بعد فهمیدم که اون پنج درصد از سهام به اسم ایرن شده و این شد شروع اختلاف بین من و خوانوادم که باز هم مقصر اصلی ایرن بود
به فکر رفتم ، چرا باید پدر اردوان این کار رو بکنه 
_خب چرا پدرت این کار رو کرد ، مطمئنا باید دلیلی برای این کارش داشته باشه 
_ایرن همه جا گفته بود که ما عاشق هم شدیم و می‌خوایم ازدواج کنیم ، فکر کنم دلیل کار پدرم این بود که میخواست مارو بهم بیشتر نزدیک کنه اما همه چیز بهم خورد 
_ مگه ماجرا غیر از این بود ، یعنی عاشق هم نبودید
_ نه ما به هم علاقه داشتیم ولی  تا قبل از زمانی که من متوجه نقشه های ایرن شدم 
_ چه نقشه ای 
_این دیگه برمیگرده به موضوع مبهم گذشته که قراره بعداً برات بگم ،
عصبی نگاهش کردم 
_چشم غره نرو گربه کوچولو که رو من تأثیری نداره، قبلاً هم گفتم پینار بعداً همه چیز رو برات توضیح میدم ، بدون حرفی سرم رو به معنی باشه تکون دادم که اردوان TV رو روشن کرد و داخل فایل ها دنبال ادامه سریالی که چند روزی بود داشتیم می‌دیدیم گشت ، من اما دور بودم از دنیای اطرافم و باز هم افکارم من رو دوره کرده بودن ، یعنی ایرن چه نقشه ای کشیده بود ، خدای من امید وارم زود تر تمام این مسائل حل بشه و من هم بتونم به تمام جواب هام برسم ، با پخش شدن فیلم بیخیال افکارم شدم و چشم به صفحه جعبه جادویی روبروم دوختم ...

اردوان پاهاش رو روی میز انداخته بود و دستش رو روی پشتی کاناپه گذاشته بود و به TV چشم دوخته بود ، چهره جذابی داشت و وقتی که اخم میکرد واقعا جذابیتش بیشتر میشد ، بی حواس به اردوان زل زده بودم و نیشم گوش تا گوش باز بود با حرفی که زد از دنیای گل‌گلی داخل مغزم شوت شدم بیرون ، چون متوجه حرفش نشده بودم پرسیدم 
_چیزی گفتی 
_ پرسیدم چیزی رو صورتمه 
_نه ، چی باشه مثلا 
این دیگه چه سوالی بود.
_ آخه جوری بهم زل زده بودی گفتم شاید شاخی جوشی چیزی در آوردم که انقد خنده دار و جالب شدم که دهنت و مثل اسب آبی باز کردی 
اول متوجه حرفش نشدم وسرم رو گیج تکون دادم 
_ نه چیزی نبود ....
یهو به خودم اومدم 
_ تو الان به من گفتی اسب 
_ نه عزیزم من گفتم اسب آبی 
جیغ بنفشی که کشیدم از روی عصبانیت بود ، شلیک خنده اردوان بلند شد ، سریع به سمتش خیز برداشتم که قبل از این که بتونم بگیرمش فرار کرد و دست من خالی موند

 

@M.gh @ANISO @Nava0_o @Ghazal @آیلار مومنی @._.لیلیوم._.  @16Nian @میم.ز

ویرایش شده توسط mahdiyeh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_20

 

چند ساعتی رو مشغول موش و گربه بازی بودیم و در آخر بدون دیدن فیلم هر دو روی تخت ولو شدیم ، خسته از این همه دویدن با نفس تنگی گفتم 

- میشه من هم فردا باهات بیام شرکت 

اردوان کمی تو فکر رفت این رو از سکوتش فهمیدم 

-برای چی میخوای بیای شرکت، من فردا چند تا جلسه دارم و وقت نمیکنم پیش تو باشم 

- مهم نیست فقط می‌خوام کمی با محیط اونجا آشنا بشم 

حرفی نزد و فقط سرش رو تکون داد که من متوجه نشدم منظورش تایید حرفم بود یا موافقت برای شرکت رفتن من 

بیخیال دنیای اطرافم با ذوق کارها و آتیش هایی که فردا می‌تونستم توی شرکت بسوزونم به خواب رفتم.

صبح قبل از اردوان از خواب بیدار شدم ، هنوز خورشید کامل طلوع نکرده بود و اتاق تقریبا تاریک بود ، از جا بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم بعد از روشن کردن چای ساز به سمت سرویس بهداشتی رفتم و کارهای مربوطه رو انجام دادم وقتی از سرویس بهداشتی بیرون اومدم اردوان با چشم های پوف کرده و چهره خواب‌آلود جلوی در ایستاده بود، سلام آرومی گفتم و از کنارش گذشتم که به همون آرومی هم جوابم رو داد . 

مشغول چیدن میز بودم آفتاب از شیشه تراس داخل خونه رو روشن کرده بود انگار تو همین چند دقیقه خورشید ظاهر شده بود ، خوشحال به سمت تراس رفتم و به شهر زیر پام نگاه کردم درسته که خونه اردوان داخل یه آپارتمان پنج طبقه بود و ما طبقه چهارم زندگی میکردیم ولی باز هم ارتفاع زیاد بود ، باد داخل موهام پیچید و لرز کوچکی به جونم انداخت اما من عاشق این سوز هوا بودم، بافکری که خیلی اتفاقی به ذهنم رسید خوشحال داخل آشپزخونه برگشتم و همه وسیله های روی میز رو داخل سینی بزرگی چیدم و همراه خودم به سمت تراس بردم وسایل صبحانه رو روی میز چیدم و دوباره به دنبال چایی و قهوه داخل رفتم ، همراه فنجون چایی خودم و قهوه اردوان دوباره به تراس برگشتم، از کار های خودم خندم گرفته بود، اردوان هم انگار که متوجه نقشه من شده بود به سمت تراس اومد و با ابروهای بالا رفته از تعجب نگاهم کرد 

- هوم چه ایده نابی ، دلم برای وقت گذروندن اینجا تنگ شده بود 

با چشم به میز اشاره کردم 

- کم حرف بزن بیا تا قهوه ات یخ نکرده 

اردوان هم سریع پشت میز نشست و همراه هم صبحونه رو خوردیم، بعد از این که سیر شدم با شکم باد کرده به زور به صندلی تکیه دادم 

- اخیش ،خدایا شکرت ترکیدم بس که خوردم ، همه گرسنه هارو به حال من دچار کن 

خودم هم متوجه نبودم چی میگم ولی مگه مهم نیّت نیست من هم نیّتم این بود که خدا به همه گرسنه ها غذای کافی برسونه 

با خنده اردوان بهش نگاه کردم 

_یعنی چی پینار یعنی خدا همه گرسنه هارو بترکونه 

با حرف اردوان چایی که تازه شروع به خوردنش کرده بودم به گلوم پرید و من رو به سرفه انداخت ، با چهره ای که مطمئن بودم از شدت سرفه کردن به قرمزی میزنه به اردوان چشم غره رفتم از طرفی خودم هم خندم گرفته بود ، واقعا اگه خدا هم مثل اردوان از حرف من برداشت میکرد چه بلایی سر افراد گرسنه میومد ، برای اولین بار تو زندگیم خداروشکر کردم که همیشه خواسته های من اجابت نمیشن وگرنه ممکن بود چند نفر همین الان داخل خیابون ها و خونه هاشون منفجر بشن،. حتی فکر به این موضوع هم ترسناک بود،  چهره ام رو جمع کردم و با چندش به اردوان نگاه کردم که لبخندش بزرگ تر شد 

-حالا اینجوری نگاهم نکن زودتر آماده شو که بتونم به جلسه ساعت اول برسم 

بدون حرفی از جا بلند شدم و همه وسیله هارو جمع کردم و داخل سینی چیدم و به آشپزخونه بردم و همزمان به این فکر میکردم که (حالا من چی بپوشم )

 

@زری گل @._.لیلیوم._. @Nava0_o @Ghazal @ANISO @16Nian  @آیلار مومنی @میم.ز

ویرایش شده توسط mahdiyeh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_21

 

حاظر و اماده نشسته بودم و منتظر بودم تا اردوان هم آماده بشه ، من یه تیپ ساده مشکی و سفید زده بودم اما انگار این اردوان داشت دوباره داماد میشد ، خسته و بی‌حوصله از جا بلند شدم و با غر-غر به سمت اتاق رفتم و قبل از این که در اتاق رو باز کنم گفتم 

- بسه دیگه اردوان مگه داری میری عروسی که انقدر ... انقدر 

با دیدن اردوان حرف توی دهنم ماسید

- انقدر چی پینار 

تازه به خودم اومدم، اصلا چه معنی میداد که اردوان انقدر خوشتیپ شده باشه، یعنی چی 

- تو چرا انقدر خوش تیپ شدی 

- خوب شدم نه 

- نخیرم ، زود باش لباست رو عوض کن 

اصلا دست خودم نبود فقط دوست نداشتم اردوان با این لباس ها بره شرکت ، همینطوری هم بخاطر مقامش توی شرکت خیلی تو چشم بود و الان اینطوری هم خوش تیپ کرده بود 

- من با همین لباس ها راحتم ، زود باش بریم که دیر شد 

عصبی پا به زمین کوبیدم و پشت سر اردوان به راه افتادم ، تو مسیر تا رسیدن به شرکت چیزی نگفتم اردوان هم حرفی نمیزد با پارک کردن ماشین داخل پارکینگ شرکت همراه اردوان پیاده شدیم و وارد آسانسور شدیم به محض بسته شدن در آسانسور کسی خودش رو به در کوبید که من از ترس جیغ بلندی زدم ، اردوان سریع دکمه پارکینگ رو زد که درب آسانسور دوباره باز بشه با کنار رفتن در چشمم به کسی افتاد که دلم میخواست با ماشین هزار بار از روش رد بشم ، این هم از شروع روز ما 

سریع خودم رو به سمت اردوان کشیدم و آروم گفتم 

- خوبی ایرن جان دماغت که چیزی نشد 

دستش رو آروم به بینیش کشید ، معلوم نبود با چه شتابی خودش رو به درب آسانسور کوبیده بود که صورتش اینطور سرخ شده بود ، سوار آسانسور شد و داخل آیینه آسانسور دستی به بینی عمل کرده اش کشید بعد انگار که تازه مارو دیده باشه گفت 

- عه ببخشید من اصلا حواسم نبود که شما هم اینجایید

- مگه تو غیر از دماغت چیز دیگه ای رو هم میبینی 

این حرف رو اردوان زد ، ناخداگاه خندم گرفت اردوان دستش رو روی لب هاش کشید معلوم بود که خودش هم خنده اش گرفته ، ایرن اخم بزرگی کرد و بعد برای من پشت چشمی نازک کرد همون لحظه آسانسور ایستاد و همراه هم پیاده شدیم ، با رسیدنمون به میز منشی متوجه همون خانوم شدم که با چادر و مقنعه پشت میز نشسته بود و تند-تند چیزی رو تایپ میکرد ، با صدای کفش ما از جا بلند شد و بلند سلام کرد که هم من و هم اردوان جواب سلامش رو دادیم اما ایرن بدون این که جوابش رو بده گفت 

- من تو اتاق مدیریت هستم قبل از جلسه برام یه قهوه و کیک شکلاتی بیارید 

و بعد هم خیلی شیک به سمت اتاق اردوان رفت ، هر سه ما با تعجب بهش نگاه میکردیم ، اردوان از حرص قرمز شده بود، با قدم های محکم و بلند وارد اتاقش شد و در رو محکم به هم کوبید و هنوز چند دقیقه از ورود اردوان نگذشته بود که صدای بلند داد و فریاد هر دوشون کل شرکت رو به لرزش انداخت پا تند کردم و به سمت اتاق رفتم اما پشیمون شدم شاید اگه من میرفتم داخل حرفاشون رو نمیزدن اما از این بیرون می‌تونستم همه چیز رو بشنوم ، شاید به جوابی می‌رسیدم و می‌تونستم بفهمم ایرن چکاری انجام داده که اردوان رو این همه از خودش دور کرده

پشت در ایستادم نه در حدی که خودم رو به در بچسبونم ولی فقط چند قدم تا در فاصله داشتم ، صداشون واضح به گوش می‌رسید ، صدای فریاد های عصبی اردوان و جواب های گاه و بیگاه ایرن، با جمع شدن کارکنان به خودم اومدم و اخم جدی کردم 

- برای چی اینجا ایستادید ، برید سر کارتون 

این حرف رو با صدای بلند گفتم که منشی از جا بلند شد و سریع همه رو به اتاق های خودشون فرستاد ، به سمت در اتاق رفتم و وارد شدم ، اردوان و ایرن هر دو ساکت شدن و به سمتم برگشتن 

 

@زری گل @ANISO @Nava0_o @16Nian @Ghazal @._.لیلیوم._. @M.gh  @آیلار مومنی

ویرایش شده توسط mahdiyeh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_22

 

با اخم نگاهشون کردم و رو به اردوان گفتم 

_ عزیزم بهتر نیست این بحث رو بعداً ادامه بدین ، فکر نمیکنم الان و جلوی کارکنان شرکت جای مناسبی برای این بحث باشه 

اردوان نفس عمیقی کشید و به سمت میزش رفت از داخل کشو میز چیزی رو بیرون کشیدو و خودنویس رو هم از روی میز برداشت ، دست هاش رو روی میز ستون کرد و گفت

- بگو چقدر بنویسم 

طرف صحبت اردوان ایرن بود، پس من بدون حرفی بهشون نگاه میکردم و شنونده بودم 

- یعنی چی که چقدر بنویسی

- حرفم رو واضح گفتم ایرن، برای اون پنج درصدی که سهام داری، چقدر میخوای که از زندگی من گورت و گم کنی بیرون 

چهره ایرن به وضوح قرمز شد و بعد جیغ بلندی زد 

- تو چی فکر کردی، من انقدر پول دارم که محتاج تو نباشم 

- من هم نگفتم که تو محتاج من هستی، گفتم چقدر میخوای که از زندگی من و همسرم بری بیرون، تحمل کردنت دیگه داره غیر ممکنه میشه، میدونی که من آدم صبوری نیستم 

لرزش صدای ایرن رو احساس کردم ، با این که واقعا دل خوشی ازش نداشتم اما با این حال باز هم دلم براش سوخت. اون هر چقدر هم که بد بود یک دختر بود با غرورش 

به سمت اردوان قدم برداشتم و خواستم چیزی بگم که با صدای ایرن باز هم لب بستم

- تو خیلی پستی ، چطور میتونی با من این رفتار رو داشته باشی ، من دختر خاله تو هستم ، روزی نامزدنت بودم، سهام دار این شرکتم چطور به خودت اجازه میدی

احساس کردم برای عصبی کردن من از کلمه نامزد استفاده کرد ، بیشتر اخم کردم اما چیزی نگفتم 

- خانوم سهام دار ، من می‌خوام سهامت رو بخرم قیمت رو بگو 

- من قصد فروش ندارم 

با حرفی که ایرن زد اردوان باز هم عصبی هوفی کشید و دست بین موهاش برد، خوب می‌فهمیدم که چقدر عصبیه، با حرفی که ایرن زد با شوک از فکر بیرون کشیده شدم 

- من چی کم داشتم اردوان 

به اردوان نگاه کردم، انگار اون هم مثل من متوجه منظور ایرن نشده بود 

- منظورت چیه 

- من چیم از این دختر کمتر بود 

اخم کردم نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم 

- محض اطلاع شما این به درخت میگن عزیزم 

و بعد هم ادامه دادم 

- درباره اردوان نمیدونم ولی به نظر من تو شعور و فرهنگ خیلی کم داری، حیف که نمیشه برای کسی فرهنگ و شعور خرید وگرنه من از جیب خودم برات مایع میزاشتم 

صدای جلز و ولز ایرن به راحتی به گوش می‌رسید بعد از من اردوان هم حرف آخر رو زد 

- کاملا حق با پیناره، دیگه این اطراف نبینمت ایرن مگر اینکه بخوای سهامت رو بفروشی 

ایرن دست از پا دراز تر با چهره ای اخمو و قرمز شده از اتاق بیرون رفت و در رو محکم بهم کوبید، خسته از این همه کشمکش خودم رو روی مبل انداختم و نفس عمیقی کشیدم و هوا رو داخل ریه هام نگه داشتم 

- اومده بود که گند بزنه به روز من ، باید بهش تبریک بگم موفق شد 

از جام بلند شدم ، اردوان نباید انقدر واکنش نشون میداد نه جلوی افرادی که پشت اون در منتظر جواب رئیسشون بودن 

به سمتش قدم برداشتم و یقه کت خوش دوختش رو دست کشیدم 

- انقدر به افکارت اجازه پیشروی نده اردوان، مثل همیشه محکم باش ایرن کسی نیست که تو جلوش کم بیاری، لبخندی که روی لبهاش نشست به من جون دوباره داد 

از جلوش کنار رفتم و به در اشاره کردم 

- زود باش که همه منتظر یه دلیل قانع کننده هستن وگرنه از فردا همه شایعه ها شروع میشه 

اردوان نیشخند بانمکی زد و به سمت در اتاق به راه افتاد 

همونطور که انتظار می‌رفت باز همه افراد داخل سالن جمع بودن اردوان دست هاش رو داخل جیب شلوارش گذاشت و کتش رو عقب داد ، با حالت جذابی شروع کرد به صحبت کردن 

- بابت اتفاق پیش اومده معذرت می‌خوام ، باید بگم اتفاق مهمی نبود و مثل همیشه خانوم فرهادی بیش از حد موضوع رو بزرگ کرده بودن اما این رو هم به اطلاعتون برسونم که به زودی سهام ایشون هم خریداری میشه، لطفا به ادامه کارتون برسید 

همه متفرق شدن و اردوان هم به سمت میز منشی رفت 

- خانوم ، مهمان های من نرسیدن 

- تماس گرفتم که یک ساعت دیر تر بیان قربان از اونجایی که اوضاع کمی نابسامان بود 

- لطف کردید ، لطفا به محض این که رسیدن ازشون پذیرایی کنید و به بنده اطلاع بدید 

منشی چشمی گفت و دوباره روی صندلی نشست من و اردوان هم شونه به شونه هم به اتاق مدیریت برگشتیم 

 

@آیلار مومنی

@زری گل @ANISO  @Nava0_o @._.لیلیوم._. @16Nian @M.gh @Ghazal

ویرایش شده توسط mahdiyeh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_23

 

چند دقیقه ای میشد که اردوان برای جلسه به اتاق کنفرانس رفته بود ، من هم به جون کتابخونه بزرگش افتاده بودم و داشتم کتاب هارو درو میکردم ، همه نوع کتابی بود از رمان و داستان های هزار یک شب تا کتاب های دکوراسیون و سیاست و فلسفه، همه قشنگی خودشون رو داشتن ، دو تا رمان و چند تا کتابی که فقط رنگ جلدشون رو پسندیده بودم رو بیرون کشیدم و به سمت میز بردم و روی میز چیدم ، میز رو هم به سمت مبل کشیدم و به مبلی که میخواستم روش بشینم چسیوندمش ، از اتاق بیرون رفتم و رو به منشی گفتم 

- ببخشید میشه بگید برای من یه لیوان بزرگ چایی و کمی خوراکی بیارن 

- بله حتما، الان میگم میارن براتون 

تشکری کردم و دوباره به اتاق برگشتم و در رو بستم ، هنوز چند دقیقه نگذشته بود که منشی به همراه وسایلی که خواسته بودم داخل اومد و همه رو روی میز چید و بعد از جواب به تشکر کردن من از اتاق بیرون رفت 

از جا بلند شدم و مانتو خوش دوختم رو از تنم بیرون آوردم ، اصلا دلم نمی‌خواست که چروک بشه پس آروم تا زدم و روی دسته مبل کناری گذاشتمش و کتاب رمان رو به دست گرفتم و لیوان چایی رو کنارم کشیدم روی مبل نشستم و کفشم رو بیرون آوردم و پاهام رو روی میز گذاشتم ، با هر قلوپ چایی که می‌خوردم چند خط از کتاب رو میخوندم ، نمیدونم چقدر گذشته بود اما من همه خوراکی ها رو خورده بودم و حدود پنجاه صفحه از کتاب رو خونده بودم ، دیگه چشم هام سنگین شده بودن و کتاب هم داخل دستم سنگینی می‌کرد، کتاب رو روی شکمم گذاشتم و چشم بستم و از دنیای اطرافم غافل شدم 

 

با صدای برخورد در به دیوار از جا پریدم و خواب کاملا از سرم پرید ، به در نگاه کردم که اردوان رو دیدم ، انگار داخل اومده بود و وقتی متوجه خواب بودن من شده بود در رو محکم بهم کوبیده بود 

با چشم غره نگاهش کردم و بعد خمیازه بلند و بالایی کشیدم 

- اینجا چه خبره پینار 

- خبری نیست فقط یک نفر من رو از خواب شیرین بیدار کرد

- اطرافت رو نگاه کن ، انگار اینجا بمب ترکیده 

هیچ حرفی نزدم و به دورم نگاه کردم ، راست می‌گفت ، چند تا از کتاب ها روی زمین بود و چند تا دیگه روی نیز ، ظرف های خالی خوراکی ها روی هم چیده شده بودن و گوشه دیگه میز بودن ، مانتو من که همچنان روی دسته مبل بود و کفش هام که هر لنگه ازشون به طرفی پرت شده بود و خودم که به طرز وحشتناکی روی مبل ها خیمه زده بودم ، سریع بلند شدم و درست نشستم قبل از این که حرفی بزنم اردوان گفت 

- من فقط دو ساعت نبودم چطور این کار رو با اتاق کردی 

- ای بابا چرا بزرگش می‌کنی اصلا من میخواستم قبل از این که تو بیای اینجا رو مرتب کنم ولی یهو خوابم برد ، الان سریع جمع میکنم 

- بهتره زود تر این کار رو بکنی چون من مهمون دارم و این جلسه خصوصیه پس تو اتاق خودم برگزار میشه 

سرم رو به علامت باشه تکون دادم و به سمت کفش ها و مانتوم رفتم تا بعد از مرتب کردن وضعیت خودم اتاق اردوان رو تمیز کنم .

 

@زری گل @آیلار مومنی @ANISO @Nava0_o @M.gh @16Nian @khakestr @Ghazal  @._.لیلیوم._.

ویرایش شده توسط mahdiyeh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...