رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

اشعار رقیه کدخدا | کاربر نودهشتیا


Roghayeh.k
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

حال که رقص قلمم، بر پهنه‌ی چون برف کاغذ اثری برجای می‌گذارد، که شعرش‌ نام نهاده‌اند.

آن را هویدا می‌سازم،  که آنان که بی‌خبرند از جادوی کلمات، مسحور این طلسم شوند.

 

 

 

 

 

مدتی هست که این درد به جانم مانده

منم و خودخوری  و درد دل وامانده

منم و شعر تری کز لب خشکم ریزد

منم و عاقبت خواندن یک ناخوانده

مانده‌ام کنج  قفس خسته و رنجورم من

کی شود سرد شود داغ دل دلداده

 

 

ویرایش شده توسط Roghayeh.k

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بهاران، عطر لبخند زمین است
هزاران دام عشقم در کمین است

شکوفه، عطر گل، آواز بلبل
تماما نقشه دلبر چنین است

که دامی پهن دارد بر سر راه
و این آغاز عشقی پر طنین است


 

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ای غنچه شکفته با بوسه‌های باران
ای چون نگاه مهتاب، در چشم جویباران

شیرینی نگاهت، پیوند بحر و ساحل
لبخند گاه گاهت، همچون نوای ساران

باز آ که در فراقت، مانند بید مجنون 
سر برنیارم از غم، در پیشگاه یاران

از دوری تو جانا، محزون و سوگوارم
خاموش اشک ریزم، چون ابر در بهاران

اندر غم تو دلبر، شایسته باد حتی
گر سر گذارم از غم، بر دشت و کوهساران

 

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دل را پرِ خون کردی، ماهم به قفس کردی 

حالا که چنین کردی، رو چاره‌ی کارت کن!

گفتم که نمانم من، این جا و مکان توست

گفتی که نباشد رَه، همرَه شو و عادت کن

این حرف پذیرفتم، عادت به جفا کردم

گفتی تو بمان اینجا، تمرین اسارت کن

در بند غم عشقت، مانده دل بیمارم

ای دلبر دردانه، بر خیز طبابت کن!


 

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ما جان به فدای یار زیبا کردیم 
در مکتب عشق مشق فردا کردیم 

گر دلبر ما شهره‌ی شهر شرر است
با اخگر عشق دل مهیا کردیم 

آتش زده‌ایم بر همه هستی خود
در مُلک مَلَک مِلک مهیا کردیم 

مستی ز فراق عشق خود آه کشید
با ناله‌اش عاشانه سودا کردیم

مستیم ز فکر و یاد تو هر دم ما
از بهر رسیدن به تو غوغا کردیم 

سالک شده‌ایم در ره عشق به تو
و اندر ره عشق فتنه بر پا کردیم 

بگذار بگویند به ما هر چه که هست 
چندیست که راز دل هویدا کردیم 

حرص و طمع دهر بود فتنه و ما
با دیدن تو فتنه ز سر وا کردیم

عطر نفست در همه جا پیچیده
سر منشاء عطر را معما کردیم

صد شکر که ما بر این مهم مفتخریم
جان را به فدای پور زهرا کردیم


 

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو گر این خلیج را بخوانی عرب
و گر نان خوری تو ز دستان غرب

به سرخی خون شهیدانمان 
به فرهنگ پر فخر ایرانمان

به کوه دماوند و کوه دنا
به آن پادشاهان زرین لقا

هزاران سیاوش بروید ز خاک
که این خاک باشد بسی تابناک

بجنگند چون شیر و گرد و پلنگ
بسازند آتش، نه آتش که جنگ

بتازند چون کوروش نامدار
بجنگند چون رستم کامکار

به خاکت کشند و ز بینَت برند
 به بندت کشند و ز تو نگذرند

چو این مرز را ارتشی پاک هست
ره دشمنان را بباید که بست 

مبادا بیایند نامحرمان 
که رازیست در قلب این مردمان

من این راز را با تو برگویم و 
تو آن را به فرزند گُردت بگو

در این سرزمین هر که بنهاد پای
رود در پناه و نشیند به جای

شود محرم راز و سر خدا 
که این خاک را باشد او سر پناه

نگه دارد این خاک را ایزدش
من آن را پرستم ز خوب و بدش

 

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خنده‌ام میگیرد
از تماشای گلی بی‌گلبرگ
که به دست خشن رهگذران پژمرده...
و به یادم آید 
آن زمان را که همین گل خشک
غنچه‌ای بود سر شاخه‌ی عشق...
چشم‌ها خیره‌ به او بود و همه
محو زیبایی آن غنچه‌ی نو رسته بدند
همه جا حرف ز زیبایی و پاکی‌اش بود
اندکی بعد در آن باغچه یک غنچه شکفت و گل شد
همه‌ی باغچه‌ را کرد پر از عطر خوشش
همگان مست ز بویش گشتند
و دل غنچه گرفت...
روز و شب‌ها بگذشت
همچنان حرف ز زیبایی گل بود و غنچه تنها
گوشه‌ی باغچه حسرت می‌خورد
با خودش گفت چه شد کین در دولت بستند
و منی را که بُدم سوگلی باغچه‌ی عشق به نسیان دادند
 چه کنم تا که دگربار شوم دلبر و یار؟
همه را خیره کنم، و نباشد روزی که ز من حرف نباشد اینجا 
غنچه با این افکار، فکر یک چاره‌ی صد ساله نمود
اندکی کوشش کرد، و سپس 
پوشش مخملی و سرخ خودش را بدرید و شکفت 
همه حیرت‌زده گشتند ز کارش زیرا
موسم و فصل شکفتن بهر آن غنچه نبود!
و دگر بار همه خیره شدند
به گلی تازه شکفته که دگر غنچه نبود
غنچه‌ی گل شده هم شاد شد و می‌خندید 
و برای همگان در وزش باد سحر می‌رقصید
ولی آن عطر خوشش زود پرید
 و فقط چهره‌ی زیبایش ماند...
روزی یک رهگذر دیو سرشت
با سرِ پنجه‌ی زهرآلودش
غنچه‌ی گل شده را لمس نمود
اندکی بعد برفت
پس از او رهگذری تازه رسید
 و پس او کسی دیگر و گل
اندک اندک پژمرد...
آری این قصه‌ی ما انسان‌هاست!
زندگی‌مان شده فکر دگران
زده‌ایم جوب حراج‌ِ غفلت
 به خود و زندگی و باورمان
غافل از اینکه همه رهگذرند...!

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من سخن می‌کنم از عشق، تو دل می‌شکنی
دل فدای تو کنم یار، دلم می‌شکنی

سخن از عاطفه و مهر کنم، خنده کنی
هر زمان نام تو آورد دلم، می‌شکنی...

 

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قلب دیوانهٔ من، 
از همان لحظه که آتش زدی‌اش،
عاری از احساس است.
منزل و خانهٔ من، 
از همان روز که ترکش کردی،
سرد و منفور شده.
یکی یکدانهٔ من،
گرمی خانهٔ من،
کی شود بازآیی؟
منزل و خانهٔ مطرود مرا
به صفای قدمت،
روشن و گرم کنی؟

 

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خندهٔ گل زیباست
صوت بلبل زیباست
عشق در کل زیباست
تو از آن زیباتر...

 

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

منم و خانه و دلتنگی تکراری و غم

منم و دلهره از شایعۀ رفتن تو

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گر مست و خراب عشق هستی بازآی
گر با دل من تو عهد بستی بازآی
قلبم ز تمنای تو در تاب و تب است
صد بار اگر دلم شکستی بازآی

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مردم شهر خدا گوش کنید!
در حوالی شما
اندکی مانده به آرامش دل
برسر کوچهٔ عشق
دلبری منتظر است...
حرف او حجت و رویش خجل است
از گناهان شما...
منتظر، منجی و مهدی، منتقم
هر چه خواهید بخوانیدش لیک
به دلش دل بدهید
و بگویید که عاشق هستید
نوگل فاطمه را...

 

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روزگاری من و تو 

فارغ از همهمه مردم شهر 

در همان دهکدهٔ سبز پر از خاطرهٔ بودن دوست 

زندگی می‌کردیم 

در کنار هم و سر زنده و شاد 

عاشقی می‌کردیم

زندگی یعنی این 

که تمام عمرت 

یاد او در دل و ذهنت باشد 

هر زمان خسته شدی 

و دلت خواست به بیراهه روی 

یاد حق راهنمای تو شود 

که در این راه پر از دام و تله 

سالم و ایمن و آسوده و شاد

تو به سر منزل مقصود رسی

عاشقی یعنی این 

که ز یادت نرود او اینجاست 

و بدانی که ز یادش نروی یک لحظه...


 

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وارد صحن شدم، مرغ دلم پر زد و رفت
به هوای کرمت، تابه فلک پر زد و رفت

رو سیاه آمده‌ام بهر تمنا آقا!
دل من آمده از بهر شفا پیش شما...

ماه من! کی شود آیا که نگاهم بکنی
من که نه! گوشه چشمی تو به عالم بکنی...

مرد وزن، پیر و جوان، چشم به راهند آقا
کی نمایی رخ خود، اختر تابان ولا؟

ویرایش شده توسط Roghayeh.k

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گفته بودند نگاه تو پر از دام و تله‌ست
من ولی گوش ندادم، به دام افتادم

 

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دل به هوای روی تو راهی دشت گشته و
سر به هوای خنده‌ات، گوش به من نمی‌کند
 

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

درفلق یا که شفق
یا که در باغ هلو...
هرکجا خواهی باش!
دل که تنگت باشد،
می‌کشد جان را همانجایی که منزلگاه توست...

 

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هرگز حضور حاضر غایب شنیده‌ای؟
من درمیان جمع و دلم پیش چشم توست!
 

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روزگاری خوش بود
آسمان، آبی رنگ
دشت، سرسبز و قشنگ
رود، پرجوش و خروش
نهر، پرآب و روان
ناگهان عشق رسید،
گرد غم آمد و بر دشت نشست
رودها خشک شدند
آسمان تیره و تار
نهر چون یک مرداب
ساکن و بی‌حرکت
قصه اینجا که رسید
قلم، از کار نشست...
کاتب، از پا افتاد
چه بگوید ز غمش...
ز بلای نگهش...
ز دو چشمان سیاهش، که شده آفت جان
یا که از روی چو ماهش، که شده قاتل جان؟!
این مروت باشد؟!
سهم عاشق از عشق،
رنج و حسرت باشد؟!
چه کند عاشق بی‌جا و مکان
تا بیابد اثری، زان نگار رخشان...
عقل، گوید که: رهایش کن و دست
بکش از این همه رویای محال...
و دلت می‌گوید: ناامیدی گره هرکاریست!
یاد او، در دل و قلبت جاریست!
چه جدالیست میان دل و عقل!
و در این بین، ندایی آمد
که مکن زاری و شکوِه
که مکن آه و فعان
یار می‌آید از آن سو، که نداری تو نشان
و دگر بار، بهاری آمد
به دِه و جنگل و دشت
آسمان، زیبا شد...
رود، بی‌پروا شد...
عشق، باناز آمد...
و دل عاشق او
فاتح میدان شد

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو همانی که جهانی به تمنای نگاهت
همه دیوانهٔ و سرگشته و حیران شده اند...
 

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو مرا گنج بده، به چه کارم آید؟
دشمنم رنج بده، به چه کارم آید؟

خنده کن بر رخ من، به چه کارم آید؟
مرده دیگر دل من، به چه کارم آید؟

 

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مفتون تو‌ام دلبر عاشق‌کش مغرور
در شهر دلم جز توی دیوانه کسی نیست

مسحور شده هرکه تو را دیده ز نزدیک
دل بردی و دل‌برده ز من جز تو کسی نیست

طاعن شده‌ای بر همه‌ی عالم و آدم 
طاعن شدی و در خور عشق تو کسی نیست...

 

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برادر معنی ایثار و عشق است 
نگاهش چون نشستن در بهشت است

برادر، انتهای معنویت
و چون مژگان برای تخم چشم است 

نباشد، گویی آتش در جهان است
برادر همچو مادر مهربان است 

تمام هستی خواهر، برادر
دلیل خنده خواهر، برادر

نگهبان دل خواهر، برادر 
به قربان وجودش گشته خواهر

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پنجره رازدار خاطره‌هاست
خاطرات من و تصور تو

این اتاقک گواه واهمه‌هاست
واهمه از دل تفکر تو

منم و یاد لمس دستانت
و غم از اتفاق رفتن تو

منم و راز قلب شیدایی
که شکسته‌است بعد رفتن تو

چه بگویم ز ناز و دلبری‌ات
ذهن من مبتلا به باور تو

راز من برهمه شده معلوم
قلب من گشته مرغ گنبد تو

 

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...