• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

رمان بیمار اتاق۷ | سحر تقی‌زاده


خاکستر
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 نام اثر:  بیمار اتاق۷!

نام‌نویسنده:  سحر تقی‌زاده 

ژانر: تخیلی|ترسناک

هدف: قوی‌تر شدن

ویراستار: @ VampirE☆ویژه☆

@ N.ia

این رمان‌نیاز به ناظر ندارد.

هشدار! به سنین پایین تر از ۱۳ توصیه نمی‌شود!

ویرایش شده توسط _khakestar_
  • لایک 31
  • تشکر 1
  • غمگین 2

جایـــــــے از میان نت هاے دیوانگـــــــــــے گیــــتار!

✞︎𝑩𝑰𝑴𝑨𝑹 𝑶𝑻𝑨𝑮7✞︎

♕︎𝑴𝑶𝑯𝑹 𝑪𝑼𝑻♕︎

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 6 ماه بعد...

مقدمه:

 

تیمارستانی در سر دارم... 

هشت اتاق دارد... 

هرکدام یکی بدتر از دیگری...

هر کدام زجرآور تر از دیگری...

اتاق اول پریشانی است...

اتاق دوم جیغ‌های بلند... 

اتاق سوم آرزوهای مرده‌... 

اتاق چهارم ‌ روحی هزارساله... 

اتاق پنجم کالبدی زخمی...

اتاق ششم اعصابی داغون... 

اتاق هفتم دستانی لرزان... 

اما اتاق هشتم... امان از اتاق هشتم که هر شب صدایم می‌زند...

با صدای گرفته و ترسناکش... برایم لالایی مرگ می‌گوید.. 

تیمارستانم... عجب داغون و دور افتاده است...

و منی که عجیب دوست دارم این تیمارستان را... 

نویسنده دلنوشته: سحر تقی‌زاده 

@ .Aytak. ...

@ همکار ویراستار♥️

@ N.ia

ویرایش شده توسط sahar_tagizadeh
ویراستاری VampirE

جایـــــــے از میان نت هاے دیوانگـــــــــــے گیــــتار!

✞︎𝑩𝑰𝑴𝑨𝑹 𝑶𝑻𝑨𝑮7✞︎

♕︎𝑴𝑶𝑯𝑹 𝑪𝑼𝑻♕︎

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...

خلاصه:

✞︎جیــره ی سیگارم را بدهیـد و تـنهایـم بگذاریـد در مـن… تیـمارستانی قصـد شورش دارد … !✞︎

『در من تیمارستانیست..

با هزار تخت برای نخوابیدن

و صداهایی موهوم که شریان حیات را میفشارند

دختری که گیسوان سیاهش را تا پشت لب های سرخش می‌کشاند.. 

و مردانه میگوید دوستم دارد…』

ویراستار: @ Aytak☆ویژه☆

ویرایش شده توسط sahar_tagizadeh
ویراستاری Aytak

جایـــــــے از میان نت هاے دیوانگـــــــــــے گیــــتار!

✞︎𝑩𝑰𝑴𝑨𝑹 𝑶𝑻𝑨𝑮7✞︎

♕︎𝑴𝑶𝑯𝑹 𝑪𝑼𝑻♕︎

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

سخنی از نویسنده:  تمامی مکان‌ها ها ..‌نام ها.. شخص و شخصیت های رمان  کاملا زاده تفکر  نویسنده بوده است...

لوکیشن:کانادا | تورنتو

ویرایش شده توسط sahar_tagizadeh

جایـــــــے از میان نت هاے دیوانگـــــــــــے گیــــتار!

✞︎𝑩𝑰𝑴𝑨𝑹 𝑶𝑻𝑨𝑮7✞︎

♕︎𝑴𝑶𝑯𝑹 𝑪𝑼𝑻♕︎

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

سکانس اول ! ترس های قشنگی را برای شما آرزو مندیم!

ترس!ترس!ترس!

تنها کلمه ای است که در این روزها میان طاقچه های ذهنش سنجاق شده بود !

بوی بد مرگ؛ ساختمان ترسناک را برداشته!

یک... دو...سه...

شاهرگی که زده شد! نفس هایی که در سینه حبس شد و صدای فریاد دلخراش پرستاران دوباره برخواست..

همان اتفاق تکراری! اینبار نیز بیمار اتاق هفت به شکل فجیعی کشته شد!

همه چیز از کشته شدن لونا شروع شد... یا نه کمی سکانس را برگردانیم عقب ! همه چیز از آن تسخیر و نفرین هزار و هشتصد ساله شروع شد آری! زمان اندکی نبود !

سال‌ها بود که در اتاق هفت جسد هایی با بدترین شیوه قتل ممکن پیدا می‌شد! 

هتل، آواتِرویا آری همانند  اسمش؛ خودش نیز عجیب بود! یک هتل با قدمت بسیار زیادی ولی تفاوتی که آن را از بقیه هتل ها متمایز می‌ساخت .

بیماران تیمارستانی آن هتل بود! بله درست شنیدید هتلی با وجود صد تیمارستانی وخیم و ماورائی!

افسوس که اینبار نیز نوبت مرگ بود... مرگ پشت مرگ تا بازی  رو شود و نفرین شکسته شود؛ اما! بسیار سخت است!

بگذریم؛ برگردیم به زمان حال که مریض جدید اتاق هفت در حال آمدن است.

 و باز طبق روال عادی، هیاهویی سالن شماره دو را فرا گرفته بود.

بعد از گذشت دو هفته که توماس به شکل فجیعی در اتاق هفت با چشم هایی که از کاسه بیرون زده بود و پوست چشم‌هایش به یک دیگر با نخ عجیبی دوخته شده بود !

بند انگشت هایش بریده شده بودند و داخل دهانش قرار داشتند ؛ از همه ترسناک تر! از ناف شکم  تا قلب توماس یک شکاف بزرگی بود که دل و روده توماس را به نمایش گذاشته بود! هر کسی که او را به قتل رسانده ،

بی شک یک موجود بی رحم بود! شاید انسان شاید یک موجود ماورائی!

ولی حال که دو هفته از قتل توماس‌ می‌گذشت؛ یک بیمار جدید قرار بود به این اتاق هفت پا بگذارد؛ البته نصف هیاهوی آن طبقه توسط دختر های پرستار مطعلق داشت .

که به آن ها اطلاع رسانی شده بود یک دکتر مرد بسیار جذاب نیز همراه دخترک به آن هتل مخوف پا خواهد گذاشت.

زمانی که با تیک-تاک گویان می‌گذشت یا شاید به عقب باز می‌گشت! دقت که نکرده بودید مگر نه؟! چرا ساعت به جای آنکه به سمت چپ‌ حرکت کند به سمت راست و گذشته حرکت می‌کرد؟!

یعنی در واقعه این؛ ما آینده گذشته بودیم! نمی‌دانم هر چه که بود بسیار ترسناک بود.

 با صدای زنگ موبایل بی سیم؛ رو میزی سکوت طبقه دوم شکست!  پرستار با برداشتن تلفن مطلع شد که بیمار و یا شاید بهتر است بگویم مقتول جدید همراه با دکتر پا به نفرین خانه گذاشتند!

اما در تاریکی طبقه کسی با چشم هایی سرخ رنگ و عبای مشکی همانند روزگار های  بیماران اتاق هفت؛ ایستاده بود، که ابهتش را بیشتر کرده بود ؛ همراه با نیشخندی که قطره های خون قرمز رنگ‌ حتی در آن تاریکی هم  معلوم بود قهقهه‌ای وحشتناک زد.

 با  ولوم ‌صدای اکو دار و ترسناکش زیر لب خوش امدی به سبک خودش خواند. 

_ به بازی با مرگ تدریجی خوش اومدی!

راستی عجیب خوش آمد قشنگی بود ولی ترسناک!

 

 

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط _khakestar_

جایـــــــے از میان نت هاے دیوانگـــــــــــے گیــــتار!

✞︎𝑩𝑰𝑴𝑨𝑹 𝑶𝑻𝑨𝑮7✞︎

♕︎𝑴𝑶𝑯𝑹 𝑪𝑼𝑻♕︎

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سکانس دوم!

 

افسوس که  دوباره کسی قاتل را  نیافت .دختری با گیسوانی مشکی پریشان که تا زیر زانو‌اش می‌رسید؛ همراه با لباس مخصوص تیمارستان که دستانش را بسته بودند با رنگ و رویی پریده و لبانی ترک خورده بر روی ویلچر پا به طبقه دوم‌گذاشت.

جسیکا  لحظه ای از گوشه چشمش نور قرمز رنگی را تشخیص داد؛ تا خواست نگاه خسته اش  را به آن سمت سوق دهد؛پرستار ویلچر را بر مقابل درب متوقف کرد.

 با فرو کردن بزاق دهانش ؛ دستان لرزانش را بلند کرد‌و درب اتاق هفت را گشود! چشم هایش را از ترس بست ؛ قلب کوچک‌اش از شدت آدرنالین بالا خودش را به استخوان های سفید رنگ سینه‌اش کوباند!

 با احساس کردن اینکه چیز غیر عادی وجود ندارد؛ چشم هایش را گشود. با دیدن همان اتاق بیست متری؛ یک تخت فلزی که گوشه و کنار های آن زنگ زده بود و کمد فلزی که جز یک لحاف چیز دیگری در داخل‌اش نداشت؛دیزاین آن اتاق تشکیل داده بود! دو عدد پنجره کاملا حفاظت شده که بالای سر تخت بیمار که یکی سمت چپ و یکی سمت راست تخت قرار داشت!

کاغذ دیواری های پوسیده و رنگ و رو رفته لجنی ؛ عجیب ترکیب مزخرفی با پارکت های کرم رنگ بود،چراغی که صدای جیز-جیز از خودش تولید می‌کرد.

با قدم های نامتعارف ویلچر را به حرکت در آورد و دخترک بی‌چاره را همان جا رها کرد؛ پا تند کرد و خودش را از اتاق که حتی هوایش سنگینی می‌کرد بیرون راند.

دست لرزانش را بر روی روپوش سفید رنگ پرستاری اش گذاشت؛ و زیر لب گفت:

_ خدا را هزاران مرتبه شکر حداقل اینبار اتفاقی عجیب نیافتاده بود.

سپس سرش را به سمت چپ و راست تکان داده و به سمت آسانسور پا تند کرد تا به طبقه اول برود.

دخترک داخل اتاق چشم هایش را به سمت دیوار دوخته بود؛ حسی نداشت در واقعه بهتر بود بگویم او حتی خودش را نیز نمی‌شناخت!

 از خود رانده شده بود؛ ولی اولین بازی با مهمان تازه رسیده چه کیفی خواهد داشت؟ بس قاتلمان  شروع کرد!

آرام از میان در بسته گذر کرده و پشت سر دخترک ایستاد.

 هر چند دختر دیوانه بود ولی این جو سنگین را حس می‌کرد؛ اینبار با نگاه کردن به دیوار چشم هایش داخل کاسه گشاد شد! نفس های او  کش دار و تند-تند شد. 

با هر ثانیه ای که گذر می‌کرد تن نحیف دخترک داخل آن پارچه که مبحوس شده بود شدت لرزشش بیشتر می‌شد و داخل کاسه چشمانش از ترس زیاد پر اشک می‌شد! کم-کم‌  نفس کم‌می‌آورد که..

 جیخ گوش خراشی کشید. پنجرهای اتاق  لرزید و طولی نکشید آقای دکتر و دانشجو های تازه واردش داخل اتاق آمدند دکتر؛با تعجب اخمی کرد! 

هیچ چیز غیر عادی داخل اتاق وجود نداشت ولی آن ها که نمی‌دانستند که آن دختر هنوز هم بر روی دیوار سفید رنگ خودش را می‌بیند که سرش از تنش جدا شده بود! 

چشم هایش بر کف دستانش دوخته شده بود؛ حلق آویز از کمد اتاق بچگی اش آویزان شده و تکان های محوی می‌خورد! 

زجر آور بود خودش را با این تصویر در کنار عروسک های محبوب بچگی اش و صد البته صورتی رنگش می‌دید! 

 

ویرایش شده توسط _khakestar_

جایـــــــے از میان نت هاے دیوانگـــــــــــے گیــــتار!

✞︎𝑩𝑰𝑴𝑨𝑹 𝑶𝑻𝑨𝑮7✞︎

♕︎𝑴𝑶𝑯𝑹 𝑪𝑼𝑻♕︎

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سکانس سوم!

سال هزار و دویست و نود لوکیشن:کانادا| تورنتو
با عجله ای که گویی حتم داشت تا چند ثانیه ای دیگر وارد خانه اش نشود همان کسانی که دنبالش بودند پیدایش می‌کنند؛ کلید را از جیب کت چرمش بیرون راند.
تا خواست وارد قفل در بکند کلید از دست های لرزانش افتاد! نفسش را که به بیرون هدایت کرد در آن سرمای زمستان چیزی جز بخار از دهانش خارج نشد.
بر روی یک زانو اش نشست تا کلید را از زمین بردارد؛ کلید را دوباره از زمین برداشت و وارد در کرد.  در که با صدای تیکی باز شد ؛ قبل از ورودش به خانه نگاهی به آن کوچه تاریک و طویل انداخت که فقط کمی‌جلوتر‌ از پله خانه اش را آن هم توسط تیر چراغ برق توانست ببیند؛ چشم های لرزانش را که داخل کاسه‌اشان دو-دو می‌زدند از خیابان گرفته و وارد خانه شد.
همین که وارد خانه شد دستش را دراز کرد که کلید پریز برق را بزند دستش به مایعی لزجی خورد! 
صدای هو-هوی باد  داخل خانه پیچیده بود ولی پنجره یا دری باز نگذاشته بود. سعی کرد نفس عمیقی بکشد که در توانش نیز نبود ؛ تکه-تکه نفس می‌کشید. 
دقت که کرد تازه صدای مخلوط لالایی ترسناک دختر بچه ای همراه با صدای راه رفتن چندین نفر را شنید.
 قلب بی قرارش که از آدرنالین خودش را داخل سینه اش می‌کوباند. 
مصمم کلید برق را که زد همه جارا نور فرا گرفت! چون تا آن لحطه در تاریکی محضی ایستاده بود؛ با روشن شدن ناگهانی اطراف ؛ چشم هایش را محکم بر روی یک دیگر فشار داد.
تا خواست چشم هایش را باز کند نفس گرمی را‌ کنار گونه‌اش حس‌کرد،و تا خواست واکنشی نشان دهد سوزشش شدیدی پشت گردنش را فرا گرفت.
_ آخ!
 چشم هایش را که باز کرد اینه رو به رویی یک‌موجود محو سیاه پوشی را دید! ناگهان لب هایش لرزید و تنها صدایی که داخل خانه اکو شد صدای جیغش بود!

هتل آواتِرویا 


تیک- تاک ؛ تیک_تاک ؛ تیک_تاک
آقای دکتر خوشتیپ یا بهتر بود بگویم شاهد رامتین! دکتر ایرانی و نخبه این سالها با قدم های استوار که صدای کفش های واکس خورده مشکی رنگش فضای گرفته سالن را در بر‌گرفته بود نزدیگ منشی شد.
منشی تا آقای دکتر را دید دست و پاچه از جایش برخواست و سلامی‌کرد!آقای دکتر جواب سلامش را که داد پرونده بیمار اتاق هفت را از او تقاضا کرد،  ولی پرستار جوان محو زیبایی دکتر و رویاهای صورتی دخترانه اش شده بود.
دکتر اخم وحشتناکی کرد و هر دو دستش را محکم بر روی میز کوباند که پرستار بی‌چاره در جای خود بالا پرید.
_ خانوم‌محترم نگفتم من رو تماشا کن! پرونده!
آن قدر کلمه پرونده را با تحکم‌گفت که حرفی برای پرستار باقی نگذاشت.
از ترسش تند پرونده را بین پرونده های بایگانی پیدا کرده و به دست آقای  دکتر داد و سپس به دور شدن او‌خیره ماند.بگذریم از آقای دکتر جذاب و برویم سراغ بیمارمان!
دو روز بود که دست هایش را باز می‌گذاشتند؛ دیگر آن لباس منفور را تنش نمی‌کرد! خودش را از تخت برعکس آویزان‌کرده بود و لالایی همیشه‌گی اش را می‌خواند! 
ناگهان تندی بلند شد و خودش را از تخت پایین انداخت؛ چرا تعجب‌می‌کنید دیوانه بود دیگر، این چیز ها عادی بود البته نه برای شما برای او دگر عادی شده بود.
قهقهه‌ای مخلوطی از خشم و غم زد که صدایش اتاق را فرا گرفت قل خورد و تا خواست بلند شود چیزی زیر تخت توجه اش را جلب کرد. خودش را با زور و زحمت زیر تخت راند و آن جعبه کوچک و چوبی رنگ پوسیده را از زیر تخت بیرون‌کشید.
در جعله را به آرامی و راحتی باز کرد؛ یک جمله به خط زبان‌مادری اش بود! زبان پارسی.
_ ای آنکه تو این متن را می‌خوانی! بدان من دختر ایساتوس تو را نیز وارد نفرین کردم! نباید پایت را به اتاق نفرین شده می‌گذاشتی! زیر کمد یک جعبه دیگر است ؛ آن را پیدا کن و کاری که گفته شده است را انجام بده.
با تعجب و اندکی ترس ابرو اش را بالا راند؛ به سمت کمد فلزی رنگ چرخیده و بر روی دو زانو به سمت کمد رفت! خم شد و زیر کمد را نگاه کرد با نیافتن چیزی اخمی کرد ولی دستش را که به کف پاینی کمد زد جعبه خود به خود به زمین افتاد..

@ سادات.۸۲

@ masoo


 

ویرایش شده توسط khakestar

جایـــــــے از میان نت هاے دیوانگـــــــــــے گیــــتار!

✞︎𝑩𝑰𝑴𝑨𝑹 𝑶𝑻𝑨𝑮7✞︎

♕︎𝑴𝑶𝑯𝑹 𝑪𝑼𝑻♕︎

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سکانس چهارم!تکرار قتل.

جعبه را از روی زمین برداشته و بر روی دو زانو مقابل کمد نشست؛ نگاه متعجبی به جعبه گردویی رنگ البته کنی بزرگتر از قبلی رود انداخت.
ولی اینبار باید کلیدی را برای باز کردن جعبه پیدا می‌کرد. به اطرافش نگاه کرد؛ بلند شد و جای-جای اتاق را گشت.

ولی افسوس که جیزی دستگیری نشد خسته خودش را که بر روی تخت انداخت ناگهان چشمش به برآمدگی فلز بالای در افتاد !
بلد شد و دستش را بر روی فلز کشید؛ با حس کردن جیز زبر و برجسته ای لبخندی زد که دندان های سفیدش نمایان شد؛ کلید زنگ زده را بر قفل جعبه وارد کرد و چرخواند.
جعبه با صدای چخ-چخی باز شد ؛ اینبار نیز نامه ای دیگر بود!
_ درود! حال که توانستی قفل این جعبه دوم را پیدا کنی! یت تیغ بردار و شاهرگ گردنت را بزن! نترس زنده میمانی!

- ولی اگر این کارا انجام ندهی به بدترین کل ممکن کشته خواهی شد!
با خواند هر متنی از کاغذ چشم هایش گشاد تر و نفس هایش سنگین تر می‌شد! اخمی‌کرد و از جایش برخواست!
- برو گمشو بابا! هه نکنه جن یا روحی میخواد بیاد منو بکشه؛طف تو روت انقد خستم‌کردی! 
تا خواست به سمت تختش قدم بردارد همان موجود  عبای مشکی پوش را دید!
پاهاش شروع به لرزش کرر و عرق های ریزی از پشت کمر و پیشانی از شروع به خودنمایی و ریزش کرد.
_ ت...تو....تو!
همین! مگر ازه چند ثانیه ای پیش در حال مضاح گویی نبود؛ دهانش را باز کرد و شروع کرد پشت سر هم جیغ های هیستریکی کشیدن!
از جایش بلند‌شد و کم_کم‌نزدیک موجود ضعیف و لرزان رو به رویش شد!

آلیسیا به او تذکر داد که کاری که گفته شده بود را انجام دهد ولی!

قهقهه‌ای شیطانی زد و ناگهان تبر بزرگ و تیزی را به سمت گردن دختر بی‌چاره با بی رحمی‌تمام کوباند!
خون دخترک بر روی صورتش و در  و دیوار اتاق پاچید .
 با لذت زبانش را دور تا دور لبش کشید و خونه تازه را وارد دهانش کرد.
خم شد و سر جدا شده دخترک را از موهایش بر سقف آویزان کرد، این کار را دوست داشت! زیرا وقتی که در لین دنیای جهنم شده بود روزگار سختی را متحمل شده بود.
خنجری را از زیر عبای همیشگی‌اش در آورد  و بدن دخترک را شروع کرد به تیکه-تیکه کردن! 
همین‌که در باز شد و دوباره صدای جیغ پرستار بلند شد.

خودش که معلوم‌نبود ولی با جعبه و همه جیز ناگهان ناپدید شد؛ گویی انگار از اول وارد اتاق نشده بود.

دوباره هیاهوی بدی سالن را فرا گرفته بود؛ دوباره نیز قتل به شکل فجیعی رخ داده بود؛ شاهد با دو خودش را به سمت اتاق هفت رساند و با دیدن صحنه معده اش شروع کرد به ترشح کردن!

عق زنان خودش را از جسد تیکه تیکه-تیکه شده دخترک که چندیدن مگس بالا سرش ویز_ویز می‌کردند دور کرده و به سرویس بهداشتی اتاق خود رساند.

کارش که تمام شد ؛ صورتش را چندین بار آب زد و تا چشمش به آینه افتاد خشکش زد! با خون تازه ای بر روی آینه نوشته شده بود:

_ هنوز این اولاشه دکتر ! منتظر باش.

اخمی‌کرد‌و جشم هایش را بار دیگر باز و بسته کرر‌ولی اینبار خبری از متن نبود! نفس لرزانش را کم-کم بیرون راند و از اتاقش خارج شد.

به این یقین رسید که واقعا این هتل نفرین شده بود.

ویرایش شده توسط khakestar

جایـــــــے از میان نت هاے دیوانگـــــــــــے گیــــتار!

✞︎𝑩𝑰𝑴𝑨𝑹 𝑶𝑻𝑨𝑮7✞︎

♕︎𝑴𝑶𝑯𝑹 𝑪𝑼𝑻♕︎

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سکانس پنجم! 

آن کسی را که در مقابلش می‌دید را باور نداشت؛ دست هایش لرزید کتاب نفرین شده به زمین افتاد.آری او آلیسیا بود؛ جنی زیبا و فریبدهنده که نفرین کتاب توسط او ایجاد شد؛ قاتلی زیبا رو که هر هفته یک بار داخل اتاق هفت هتل آواترویا  یکی را به قتل می‌انداخت.

چند قدم از ترسش به عقب برداشت تا اینکه دوباره به در برخورد کرر؛ آلیسیا قهقه زنان نزدیکش شد.

آنقدر نزدیک شد که نفس های سرد او به تن نحیف دخترک می‌خورد. بر صورت دخترک خم شد و گفت:

_ قلم  لوی‌ویسا کجاس؟!

دخترک سری به چپ و راست ره عنوان ندانستن تکان دادو با صدای لرزان که گویی تار های صوتی اش دست به بازی انداخته بودند گفت:

_ ن...نمیدونم؛ من...من فقط کتاب رو از زیر قبر  پژوا پیدا کردم!

بازگشت به هتل *

دکتر وارد اتاقش شد؛ با دیدن آن صحنه های دلخراش ، و بالا آوردنش انرژی اش تحلیل یافته بود! عمويش به او در باره لین هتلی که پر از اتفاقات نا ملعوم‌بود تذکر داده بود ولی او هیجانش بیشتر از آن بود که بترسد و پا پس بکشد.

نگاهی به اتاق  چهار متری اش انداخت شیشه های پشت صندلی اش تمام دیوار پشت سرش را در بر گرفته بود  و آسمان سیاه شب را به نمایش انداخه بود.

یک میز بزرگ کرم رنگ مربع شکل و صندلی چرخ دار  مشکی رنگش و همراه با یک گلدان با گلی رز سفید! چیدمان اتاقش چیزی فراتر از سادگی و کلیشه بود.

پشت صندلی اش جای گرفت و با کمک دسته های صندلی بر رویش نشست! توانی در  پاهایش باقی‌نمانده بود.

ناگهان بادی سردی وزدی! اخم کرد و به پشت سرش برگشت تا پنجره را ببندد ولی پنجره ای باز نبود؛ اخمی کرد و با چشم های لرزان به مقابلش برگشت و سرش را میان دست هایش زندانی کرد.

 به اتفاقات اخیر فکر‌کرد؛ به این تیمارستان به زندگی شخصی اش؛  رنج های بسیار سختی را گذرانده بود ولی او آدم کم آوردن نبود.

سری به تاسف تکان داد و سرش را همان گونه  که تکان می‌داد به پشت صندلی تکیه داد و چشم هایش را بست.

تقریبا نیم ساعت از خواب دکتر گذشته بود که پرده ها خود به خود شروع کردند به تکان خوردن؛ دفتری که بر روی میز بود .

 گویی شخص خاصی‌آن را ورق می‌زد ، به اواسط دفتر‌که رسید با چیز لزجی که معلوم بود خون است با قلمی که  معلوم‌نبود نوشت!

_ همیشه‌مرگ اولین دروغین می‌شه با کمک یه کسی که قراره بیاد معما رو حل کن! دومسن‌مرگ رو انجام بده!

همین ، بعد انگار نه انگار‌که اتفاقی افتاده باشد همه چیز به روال عادی اش برگشت که همان لحطه موبایل گران قیمت دکتر شروع به زنگ‌خوردن کرد.

دکتر‌ که در خواب عمیقی بود یکه ای خوره ؛ از جایش پرید. نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت.

با زنگ خوردن دوباره موبایلش متوجه قضیه شد و تماس عمويش که بیست سال بود رئیس این نفرین خانه بود را پاسخ داد.

_ جانم عمو!

_ سلام آقا شاهد؛ اصلا یه وت خبری از عموی پیر و بی چاره‌ت نگیری به وقت ها!

لبخندی به غر زدن های همیشگی عمويش زد؛ بعد از مرگ پدرش تنها او بود که همدم و همراز خودش و خواهر کوچکش شد.

_ ببخشید عمو! درگیر اینجاها بودم حتی از آنیل هم خبری ندارم!

ویرایش شده توسط سہر

جایـــــــے از میان نت هاے دیوانگـــــــــــے گیــــتار!

✞︎𝑩𝑰𝑴𝑨𝑹 𝑶𝑻𝑨𝑮7✞︎

♕︎𝑴𝑶𝑯𝑹 𝑪𝑼𝑻♕︎

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

سکانس ششم:

مکث‌کردن‌ عمو‌اش را همان لحظه حس کرد! با اخمی‌که ابرو های مردانه‌آنش را به هم دیگر پیوند زده بود؛ تا خواست لی های شرا از یک دیگر جدا کند و سخن بگویید، عمو‌اش ادامه داد.

_‌‌ شاهد!چیز.... اونجا که اتفاقی برای تو نیوفتاده؟!

پفی‌کشید و دست آزادش را بلند کرد ؛ محکم بر روی چشم هایش فشرد؛ سپس خودکار آبی رنگ را از روی میز برداشت و با دیدن کافذ نوشته شده زیر خودکار یکه‌ بدی خورد!

با چند کلام دیگر ؛ خداحافظی سر_سری را با عموی‌اش کرد‌ و متن کاغذ را خواند.

"_  همیشه‌مرگ اولین دروغین می‌شه با کمک یه کسی که قراره بیاد معما رو حل کن! دومین‌ مرگ رو انجام بده!"

چندین بار پشت سر هم متن را خواند و تکرار کرد؛ یعنی چه مرگ اولین دروغین می‌شود؟! اعصابش که خورد تر از هر زمان دیگه ای شد؛ لیوان سفید رنگ براق‌اش را  از روی میز برداشته و به سمت نه‌ی قدیمی اتاق پرت‌کرد.

انتظاری جز شکسته شدن آینه اتاق نداشتید مگر نه؟! ولی اینه که نشکست هیچ ؛ لیوان داخل آینه رفت و محو شد.

با شک؛ چند بار لب هایش را باز و بسته کرد تا سخنی بگویید؛ ولی افسوس که حرفی از میان لب های پوسته شده‌اش بیرون‌نیامد.

کمی صندلی را به عقب هدایت کرد؛ از جایش که بلند شد صندلی گویی قصد سکته دادنش را آن لحطه داشت؛ از خودش صدای عجیب و عجیبی را بروز داد.

بی توجه به صدای صندلی ؛ به سمت آینه رفت؛ سرش را که بلند کرد ناگهان همان موجود عبای سیاه موش را پشت‌اش دید! ریتم ضربان قلب اش از آدرنالین هیجان و ترس ؛کم‌_کم بالا رفت.

قفسه سینه اش تند _تند در آن اتاق  که هوایش گرقته بود بالا و پایین میشد؛ لرز ش نامحسوسی در پاهایش و از همه محمتر دلش ایجاد شده بود.

آلیسیا بدون اینکه پاهایش نمایان شود نزدیک او شد و از او گذر کرد! بله درست شندید  از داخل وجو اورهان‌گذر کرد! 

به سمت آینه رفت و داخل آینه شد؛ شاهد که گویی  او را طلسم‌کرده باشند؛ بی مکث بدون اینکه وقتی را تلف کند داخل آینه شد.

چشم هایش از شدت نور سفید رنگ بسته شد؛ ولی وجودش گویی خمیر بود که داخل هوای شناور بود و شکی های عجیب و عجیبی را به خود میگرفت؛ گویی استخوان داخل بدن شاهد وجود نداشت.

با حس کردن درد زیاد داخل قفسه سینه‌اش چشم هایش را گشود؛ هوا در آن تابستان عجیب سرد و یخ زده بود! با لرزش وجودش بیدار شد و بر روی پاهایش برخواست!

هر لحظه که می‌گذشت با دیدت اطرافش چشم های میشی رنگ‌اش داخل کاسه‌اشان گشاد تر می‌شدند.

بی شوخی! او به کجا و کدام  دیار آمده بود؟! گویی سرزمین مردگان بود. زمین و زمان به رنگ خاکستری بود؛ گویی همه افراد اینجا خودشان و آرزوهایشان را از دم سوزانده بودند. 

خودش را جمع و جور کرد؛ ولی واقعا مغزی خواستار بود که  منفجر نشود از این همه اتفاق. لبخندی زدم و به سمتش حرکت کردم.

_ جای تعجب نداره! اینجا همه بوی مرگ میدن!

با شنیدن طنین صدایم سرش را ناگهان بلند کرد؛ دنبال منبع صدا که من بودم‌می‌گشت ولی نمی‌توانست ببیند!

دوباره کمی‌نزدیکترش شدم؛ فوت محکی داخل گوشش کردم که از جایش پرید و دور خودش چند دور گشت.

_ میدونی! کس یکه تورو انتخواب  کرد برای این بازی  ذکاوت فوق‌العاده‌ای داشته!

دوباره و دوباره  دور خودش گشت! گویی نمی‌توانست باور کند با کسی در حال صحبت  کردن است که  جز انسان های زنده حساب نمی‌شود.

@ Naran

@ سادات.۸۲

ویرایش شده توسط .𝒔𝒂𝒉𝒂𝒓.

جایـــــــے از میان نت هاے دیوانگـــــــــــے گیــــتار!

✞︎𝑩𝑰𝑴𝑨𝑹 𝑶𝑻𝑨𝑮7✞︎

♕︎𝑴𝑶𝑯𝑹 𝑪𝑼𝑻♕︎

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...