رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان (شیطون کوچولوی من) آلفای نقره‌ای، کاربر انجمن 98ia


آلفای نقره ای
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: C

نظر تون درمورد رمان چیه؟   

7 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. نظر تون درمورد رمان چیه؟

    • عالیه.
    • خوبه.
    • بدِ.
      0


ارسال های توصیه شده

spacer.png

                                    بِسم‌ِاللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم

                           نام رمان: شیطون کوچولوی من 

                              ژانر: #طنز#پلیسی #عاشقانه 

                                نام نویسنده: آلفای نقره‌ای

                                           هدف: سرگرمی

                              ساعت پارت گذاری: نامعلوم 

 

      خلاصه:

                         زندگی! 

                   سخت نیست، غم سختش می‌کنه.... 

               دلها تنگ نیست، انتظار تنگش می‌کنه....

                  عشق زیباست، دروغ زشتش می‌کنه...... 

                             دل  هیچ کس از سنگ نیست، 

                                   "روزگار سنگش می‌کنه"

 

روایت میشه از دختری،  که رازهای زیادی در زندگی‌ش وجود دارد. دختر سرسخت قصه‌ی  ما با چه چیزهای  روبه رو میشه و نمیشه. یک روز از روز ها..... 

 

مقدمه:

تا نفس هست

 باید جنگید 

من می‌جنگم

تا حقم را 

از ناحقان

بگیرم

حتی اگر 

باعث شود

نابود شوم

نابود می‌کنم.

زندگی کن، چون کسی از یک، ساعت بعد خبر نداره، تو چه بخندی، چه گریه کنی، این دنیا می‌گذره ، پس سعی کن تا میتونی بخند، بجنگ و خودت رو ثابت کن، که وقتی، برمی‌گردی پشت سرت رو نگاه می‌کنی به خودت افتخار کنی به خاطر این که، از کلی موانع سخت گذشتی. 

https://forum.98ia2.ir/topic/2677-رمان-شیطون-کوچولوی-من-آلفای-نقره‌ای،-کاربر-انجمن-98ia/

https://forum.98ia2.ir/topic/5580-معرفی-و-نقد-رمان-شیطون-کوچولوی-من-آلفای-نقره‌ای-کاربر-انجمن-98ia/

https://forum.98ia2.ir/topic/3536-عکس-شخصیت-های-رمان-شیطون-کوچولوی-من-آلفای-نقره‌ای-کاربر-انجمن-98ia/

 

ویراستار: @m.azimi

ویراستار: @m.azimi (از پارت ۶۰ به بعد)

ناظر: @ violet

ویرایش شده توسط آلفای نقره ای

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 62
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر ارشد

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#شیطون کوچولوی من 

#پارت1

#تخیلی 

 هدفونِ بادیگاردی رو لمس کردم  که صدای فرمانده تو گوشم پیچید. 

- آماده‌ای؟ 

بندِ پوتین هام رو محکم کردم  و گفتم:

- آماده. 

- با شمارش من حرکت کن! یک...دو. ..سه...

هرچی توان و قدرت داشتم رو در پاهام ریختم و با تمام سرعت شروع به دویدن کردم، به مانع اول که رسیدم پاهام رو از هم باز کردم و از روش پریدم یه نگاه دقیقی به اطراف کردم و دوباره  شروع کردم به دویدن  به مانع دوم که رسیدم سریع بین جعبه‌های که اونجا بود رو گشتم و بالاخره یه کلت کمری برتاm9 پیدا کردم زود خشاب رو جا زدم و پشت کمرم گذاشتم، مانع رو دور زدم و شروع کردم به راه رفتن باید موفق می‌شدم  این خیلی برام مهم بود، پشت دیوار پناه گرفتم  به این‌طرف و اون طرف نگاهی انداختم نفس، عمیقی کشیدم و خم شدم و آروم شروع به راه رفتن کردم، تا جای که می‌تونستم خم شده بودم  که یک‌دفعه صدای شلیک گلوله اومد، گوش‌هام رو تیز کردم و سریع پشت بشکه آبی رنگ اون جا پناه گرفتم کلت رو از پشت کمرم بیرون کشیدم و شروع کردم به تیر اندازی که صدای فرمانده تو گوش‌م پیچید:

-حرکت کن زود باش! 

سریع از پشت بشکه بیرون اومدم و حرکت کردم به سمت دریچه، به محض اینکه به دریچه رسیدم درِش رو بازکردم و خودم رو کشیدم داخل دریچه و در رو بستم، یه  نفس عمیق کشیدم که نفسم سر جاش بیاد مواد منفجره رو از تو کوله‌م  بیرون کشیدم  و شروع به گذاشتن دینامیت ها کردم. با احتیاطِ تمام سیم‌ها رو وصل کردم، بعد از تموم شدن چاشنی رو تو دستم گرفتم و تو جیب شلوارم مخفی کردم. خشاب کلتم رو در آوردم و نگاهی بهش کردم  (اَه لعنتی  خالیه) کلت رو محکم کوبیدم روی زمین از تو کوله لوازم استتار رو بیرون کشیدم و روی دینامیت های که گذاشته بودم  رو پوشوندم آروم  در دریچه رو باز کردم  فقط یکم دیگه مونده بود خواستم برم که صدای فرمانده تو گوشم پیچید و من رو متوقّف کرد. 

فرمانده:  هنوز نرو بیرون وقتش نیست. 

هدفون رو لمس کردم و گفتم:

- نمی‌تونم باید برم  مهمات ندارم. 

فرمانده غرید نرو ولی بی‌توجه به حرف فرمانده در دریچه  رو باز کردم و رفتم بیرون پشت بشکه پناه گرفتم، که  یکی از سربازها من رو  دید، خواست به سمتم حرکت کنه که زود رفتم سمتش و دستش رو پیچوندم، پاهام رو روی زمین ضرب گرفتم و با یه حرکت انداختمش روی زمین و ضربه محکمی با دست به نقطه‌ی حساس گردنش زدم که از هوش رفت. اسلحه‌اش رو برداشتم و ضامن کردم پر نبود ولی می‌شد یه کاریش کرد. آروم راه افتادم و خودم رو رسوندم به دیوار و  پشتش  مخفی شدم.   یه نگاه به این‌ور و اون‌ور کردم، دوباره هدفون رو لمس کردم و گفتم:

- من کارم تموم شده تو ضلع شرقی  هستم خودتون رو برسونید. تمام! 

 بعد شروع به حرکت کردم سربازهای چندانی نمونده بودن  سریع بین ماشین‌ها مخفی شدم و اسلحه‌ای که برداشته بودم رو تنظیم کردم و شروع  به شلیک کردن کردم، زمان از دستم در رفته بود  سَرم رو برگردوندم که متوجه شدم  یک نفر به سمتم داره میاد  اسلحه رو چرخوندم سمتش خواستم شلیک کنم ولی اسلحه خالی بود. با حرص غریدم:

- اَه گندش بزنن الان چه وقتِ خالی شدن بود. 

 بدون توقف اسلحه رو انداختم رو زمین و شروع کردم به دویدن، اون‌ها هم همین‌طوری داشتن  شلیک می‌کردن که صدای بالگرد رو بالای سرم شنیدیم انگار جون تازه بهم بخشیده باشن از خوشحالی نمی‌دونستم چیکار کنم  دیگه   فرصت اين‌رو نداشتم که بالای سرم رو نگاه کنم، تمام قدرتم رو ریختم تو پاهام و شروع کردم به فرار کردن.  همون‌طوری که داشتم مثل سوسکِ پرنده  می‌دویدم  متوجه شدم که دو نفر از داخل بالگرد  دارن شلیک می‌کنن به سربازهای پشت سرم، به اندازه کافی ازشون دور شده بودم دم این بچه‌ها گرم اگه  پوشش نمی‌دادن الان حتماً به دیدن خدابیامرز عمه اَختر رفته بودم. 

از تو هدفون داخل گوشم یه صدای اومد ولی متوجه نمی‌شدم چه میگه  نویز می‌نداخت هدفون بادیگاردی رو لمس کردم و بلند داد زدم:

-چی!  صدا نمیاد. 

صدای بالگرد با شلیک گلوله قاطی شده بود، خوب من از کجا باید بدونم که چی میگی آخه فرمانده آخه الان وقت حرف زدنِ. 

 دوباره شروع کردم به دویدن تا از اون جا دور بشم، همین طوری که می‌دویدم روی زمین یه اسلحه پیدا کردم سریع بَرِش داشتم که متوجه شدم  اینم خالیِ. شده یه بار من شانس بیارم. 

انداختمش روی زمین  به اندازه کافی دور بودم که صدای فرمانده  باز اومد اومد:

- کارت عالیه، الان وقتش هست. 

بدون حرف چاشنی رو از تو جیبم کشیدم بیرون و دکمه قرمز رو لمس کردم یه نفس عمیق کشیدم و دوباره شروع کردم به دویدن که صدای انفجار از پشت سرم اومد. 

به بالای تپه که  رسیدم... 

 

به قلم آلفای نقره‌ای

@khakestr

@m.azimi

 

ویرایش شده توسط آلفای نقره ای

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شیطون کوچولوی من

#پارت2

برگشتم و به پشت سرم خیره شدم آره! این کار من بود، موفق  شدم، سرم رو به سمت آسمون بلند کردم و به بالای سرم خیره شدم بالگرد درست بالای سرم بود، ازش یه طناب  انداختن پایین گرفتمش و ازش بالا رفتم. با کمک سحر خودم رو انداختم کف بالگرد، بی حال به سحر تکیه دادم که فرمانده با افتخار نگاهی بهم کرد و گفت:

- کارت حرف نداشت تبریک میگم. 

بی‌حال سر تکون دادم اِن‌قدر  خسته بودم که  احساس می‌کردم یه هیجده چرخ از روم رد شده سحر آروم کنار گوشم پچ  زد:

- آفرین! کارت عالی بود نگفتی بمیری من از دستت راحت شم؟ 

بی‌حال خندیدم و گفتم:

-  اصلاً نگران نباش من تا تو رو نکُشم خودم نمی‌میرم. 

خندید و سرتکون داد که متوجه شدم رسیدیم سِتاد با کمک سحر از پرنده پیاده شدم و رفتیم تو اتاق استراحت. یکی دو ساعت  استرحت کردیم که یک نفر اومد و گفت:

- آماده شید باید بریم بقیه منتظرتون هستن. 

سرتکون دادم و با حالت گیجی گفتم:

- سحر! یه دست لباس فرم به من بده. 

با کمک سحر فرمم رو پوشیدم   از   اتاق استراحت بیرون زدیم و با همراهی  چند تا از  سرباز ها رفتیم و وارد سالن شدیم. 

یه عالمه مأمور های بلند پایه دور هم جمع بودن از خوشحالی تو پوست خودم نمی‌گنجیدم. 

با اشاره فرمانده روی جاهای خودمون نشستیم که بعد از سخنرانی طولانی، فرمانده به افتخار اسمم رو صدا زد، از روی صندلی بلند شدم و با استقامت  به سمت فرمانده قدم برداشتم وقتی رسیدم سرم رو بالا گرفتم و  احترام نظامی گذاشتم ایشون و چند نفر که  بر روی سکو بودن هم متقابلاً   احترام نظامی گذاشتن، با افتخار کنار فرمانده ایستادم که  گفت:

- همون طور، که همه خبر دارن تو جزو یکی از بهترین مأمورهای ما هستی البته با این که دانشجوی ولی باز هم کاری رو انجام دادی که خیلی ها نمی‌تونستن انجام بدن، تو باعث افتخار ما هستی. 

لبخندی زدم و گفتم:

- مچکرم! من فقط  وظيفه‌ام رو عنوان یک مأمور انجام دادم. 

سرتکون داد و لوح به دست اومد جلو. 

احترام نظامی گذاشتم که متقابل ایشون هم احترام گذاشت و لوح تقدیر رو دادن دستم، یک نشان افتخاری روی فرمم زدن. بعد از کمی سخنرانی و حرف زدن، به سمت فرمانده رفتم که گفت:

- کارهای دانشگاه‌ت انجام شده نگران نباش. 

لبخندی زدم و گفتم:

- مرسی قربان فقط اومده بودم بگم من خیلی خسته‌ام اگه اجازه بدید من برم تا استراحت کنم. 

سرتکون داد و گفت:

- البته برو! تو الان جزو افسرهای دانشجوی  برتر   شدی برو  و استراحت کن. 

سرتکون دادم و با یه ببخشید از جمع دور شدم. 

که سحر هم به خوشحالی دوشا دوش من راه افتاد و گفت:

- مبارک باشه آبجی جونم! 

لبخندی زدم و گفتم:

- مرسی. 

 پوفی کرد و گفت:

- الان  رفتی تو یه دانشگاه دیگه من چیکار کنم؟!

متفکر بهش نگاه کردم و گفتم:

- هیچی بشین زلزله بپا کن. 

سرخوش خندیدیم و یه تاکسی گرفتیم و مستقیم سمت خونه راه افتادیم. 

وقتی رسیدیم  سحر پول رو حساب کرد و کلید انداخت رو در، رفتیم تو که مهتاب از گردنم آویزون شد و گفت:

- هی! خوش اومدی، تو هنوز نمُردی؟ 

همون‌طور که داشتم از خودم دورش می‌کردم گفتم:

- ایش دختره آویزون برو اون‌ور  ببینم، نه من قصد دارم اول تو رو بکُشم بعد بمیرم. 

خندید و خواست دهن باز کنه که گفتم:

- به خدا خیلی خسته‌ام  هر سوالی داری بشین با سحر قشنگ  عر هاتون رو بزنین. 

و مستقیم  بدون این‌که منتظر بمونم  جواب بده رفتم تو اتاق لباس عوض کردم و به سه نکشید که خوابم برد. 

با تابیدن نور خورشید چشم هام  رو باز کردم سه چهار تا فش آبدارم دادم که چرا زود من رو بیدار، می‌کنه داشتم هفت جد نمی‌دونم، کی رو  فش می‌دادم که یه چیز سرد رو سرم خالی شد، تازه ویندوزم بالا  اومد با صورت از خشم قرمز شده به چهره خندون سحر نگاه کردم، با مهتاب که  یه لیوان دستش بود داشتن به من می‌خندیدن مثل جت هجوم بردم سمت دنپای هام و پرت کردم طرفشون، که هر دو زود زدن به چاک و جای خالی دادن یه فش  درست حسابی دادم و یه کوفت نثارشون کردم و بلند شدم برم سرویس که مهتاب گفت:

- دخترها بیاد صبحونه دیرمون میشه ها. 

رفتم تو سرویس و یه شورع کردم به خوندن که مهتاب باز داد زد و گفت:

- از گور بر گشته،   بیا صبحونه، داری چه کار می‌کنی؟ 

تک خنده‌ای کردم و گفتم:

- باش شنبلیله استرالیایی اومدم. 

صبحونه رو که خوردیم آماده شدیم تا هرکس بره دانشگاه خودش. اوخی امروز دارم میرم دانشگاه جدیدم یوهاها.   خب _ خب با بچه ها راه افتادیم سمت دانشگاه. وارد کلاس شدم، به همه سلام کردم و سر  یه جای  خالی نشستم آخه امروز قرار بود با استاد جدیدم   آشنا بشم.   بی‌حوصله جزوه‌م رو از کیفم در آوردم و پرت کردم رو میز از روی صندلی بلند شدم و  اِهم اِهم بعد هم شروع کردم به کرم ریختن رفتم جلو رو به همه محکم داد زدم:

-  یک دقیقه خفه شید بابا! 

یکی از دوستان دانشگاه:   جانم، می‌خوای چیکار کنی؟ 

لبخند دندون نمایی زدم و گفتم:

  - کرم هام فعالن چیکار کنم؟ 

 

به قلم آلفای نقره‌ای

@khakestar

@m.azimi

ویرایش شده توسط آلفای نقره ای

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شیطون کوچولوی من

#پارت3

دیدم همه تغییر کردن چی شد؟! یکهو  صدای بمی از پشت سرم اومد که گفت:

- اِهم اِهم! 

هنگ کردم و هول شده برگشتم که نتونستم تعادلم رو حفظ کنم و فرود اومدم تو   یه جای گرم کمی نفس کشیدم که بوی عطر فوق‌العاده‌ای اومد نفس عمیقی کشیدم و چشم‌هام رو آروم باز کردم و با یک نفر چشم تو چشم شدم  ناخودا گاه گفتم:

-  تو دیگه کی هستی؟ 

 انگار اون هم  تو شوک بود که با حرف من به خودش اومد و گفت:

- من عزرائیلم اومدم جونت رو بگیرم! 

تند - تند  پلک زدم و گفتم:

- وای خدا چه عزرائیل جیگری دمت گرم. 

يک دفعه ، صدای ( هیی) گفتن بلند شد فهمیدم که بلند این حرف رو زدم  و گند زدم به همه چیز. 

 ولم کرد و با اخم از، من دور شد من هم کم  نیوردم و  خودم رو رسوندم به صندلی.    با اَخم از روی صندلی که استادها روی اون می‌نشستند بلند شد و گفت:

- من استادِ شماهستم، امیدوارم سال خوبی را باهم داشته باشیم اسم من آرتانِ بزرگمهر هست،   من به شدت روی درس حساسم فکر مسخر بازی...

یه نگاه به من انداخت و دوباره  ادامه داد:

- مسخره بازی و درس نخوندن رو از سرتون بندازین بیرون چون من به هر کسی نمره، نمیدم هر جلسه که با من درس، دارین یک نفر باید بیاد و کنفرانسِ جلسه قبل رو بده تا من بتونم تدریس کنم.

بعد تمام  شدن وراجی هاش شروع کرد به خوندن اسامی به اسم من که رسید خوند:

- روناک آرتا!

دستم رو بلند کردم و گفتم:

- حاضر!

یه نیمه نگاهی به من کرد  و بقیه اسامی رو خوند، هوف! امروز دانشگاه چه شود.

 

به قلم آلفای نقره‌ای.

@khakestr

@m.azimi

 

ویرایش شده توسط آلفای نقره ای

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شیطون کوچولوی من

#پارت4

(آرتان) 

در ماشين رو با ضرب بستم، راننده چمدونم رو می‌آورد  از این مأموریت دیگه خسته شدم پنج سال هست که هیچی همش شکست بازم هم به، خاطر مأموریت رفتم پاریس ولی اَه گندش، بزنن من آرتان بزرگمهر یکی از  بهترین پلیس ها چطور نمی‌تونم از پس این مأموریت بربیام آخه؟! 

 واسه سرگرمی یه شرکت پوشاک  دارم مامان، بابام با آبجیم، ترلان پاریس زندگی می‌کنن تا بگی پول هام دارن از پارو بالا، میرن ولی چه فایده این مأموریت اعصاب  نذاشته برام مثل هر دفعه طَلعَت خانم با اون دوتا خدمه دمِ در منتظر رسیدن، من بودن کار دیگه داشت به گند کشیده می‌شد کُتم رو دادم دست طلعت خانم و جواب سلام شون رو دادم. 

می‌خواستم برم که...  بله، بر خرمگس معرکه لعنت!

آخه من با این خستگی ، که سه روز تمام رو نخوابیدم این رو کجای دلم بزارم؟ مسیح پسر خاله‌م بود آرسام برادرش، شوهر خواهرم بود، باهم مثل داداش می‌مونم، امیر هم هست پسر عموی بنده من یه خواهرزاده شیرین دارم به اسم دلوین که با دنیا عوضش نمی‌کنم. 

مسیح شیک و مرتب از ماشين پیاده شد و سرخوش عینک رو از روی چشم هاش برداشت و گفت:

- بَه ببین کی اینجاست؟ آرتان خان بزرگ! 

دست به سینه اخم کردم و گفتم:

- کوفت این جا چه غلطی می‌کنی ! درضمن مگه نگفتم تو عمارت من با ماشین لایی نکش پاشم تبدیلت کنم  به اسکاچ و تایرهای ماشین رو باهات بشورم. 

دست‌هاش رو به صورت تسلیم بالا آورد و گفت:

- داداش آروم، چه خبره باز داری مثل هاپو، پاچه می‌گیری حالا یه مأموریت شکست خورده باز، ناراحتی داره امیر که یه هکر حرفیه هست، رو چرا با خودت نمی‌بریش تا بهت کمک کنه منم که به کارهای دیگه‌ت می‌رسم. 

با انگشتم پیشونیم رو فشار دادم و گفتم:

- عر نزن خیلی خسته‌م. 

سرتکون داد و گفت:

- می‌دونم داداش می‌دونم، میگم ماشالله  این آدم‌هات، ازت چقدر حساب می‌برن ها خوشم اومد! 

کفری به سمتش غریدم و گفتم:

- هوف! مسیح، میرم یه دوش بگیرم، سه روز می‌شه که نخوابیدم میرم بخوابم، دیگه همه چیز، دست خودت کنترل کن ها! 

دستی به یقه پیراهنش کشید و گفت:

- اوکی داداش، نگران نباش، آها راستی عموت زنگ زد گفت، که باهاش صحبت کنی تازه خیالت بابت محموله هامون راحت همش حله تازه جلسه بین اون نماینده های که در نبودت همه چیز رو هدایت می کنن هم   برگزار کردم همش عالی پیش رفت نماینده ها از آلمان، پاریس، ترکیه، فرانسه، عربستان و... .

سرتکون دادم و گفتم:

- اوکی ادامه نده بای.

منتظر نه ایستادم، که ادامه بده  مستقیم  راه  اتاق رو درپیش گرفتم، وارد  اتاق که شدم  شماره عمو رو گرفتم بعد سه بوق جواب داد. 

عمو:   سلام آرتان ، جان! چطوری پسرم چه خبر؟! 

با صدای که ازش کلافگی می‌بارید گفتم:

- مرسی عمو شما چطور هستید! خوب هستید زن عمو چطورن، خوبن، والا عمو درگیرم دیگه می‌دونید که! 

- بله پسرم می‌خواستم بهت بگم تو دانشگاهِ من یکی از استاد، هاش باز نشسته شده ازت می‌خوام که بیای و بشی استاد. 

- مرسی عمو جون میام تا باهم هماهنگ کنیم! 

- آرتان جان تو الان ایرانی هستی؟ 

- بله عمو! 

- پس شب بیا خونه واسه شام؟ 

- باشه به همه سلام برسونید. 

- سلامت باشی خدا حافظ! 

- خداحافظ. 

سریع لباس هام رو از تنم کندم و رفتم تو حموم خیلی بهش نیاز داشتم وان رو پر آب کردم  و رفتم توش انقدر خسته بودم که نگو، دوش یک ساعته، گرفتم و با حوله خودم رو خشک کردم و اومدم بیرون، رفتم سر کمدم یه نگاه کلی به اتاق کردم طراحیش کار خودم بود، از رنگ های سیاه و سفید  استفاده کرده بودم یه پنجره سر تا سری یه تخت بزرگ سفید و چند تا کوسن سیاه و کمد بزرگم که پر از لباس های مارک دار بود و بقیه دکُر یه اتاق، این عمارت و یه چند تا از ویلا های دیگه‌م رو که تو چند شهر، مختلف ایران وخارج بود، خودم طراحی کرده بودم فوقالعاده بودن، همه شون یکی از یکی بهتر، از تو کمد یه شلوارک پوشیدم و خودم رو پرت کردم تو تخت نرمم به سه نکشید که  خوابم برد.

 

به قلم آلفای نقره‌ای

@khakestr

@m.azimi

 

ویرایش شده توسط آلفای نقره ای

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شیطون کوچولوی من

#پارت5

حسابی خوابیده بودم، چشم‌ هام، رو که باز کردم دیدم، ساعت نه شب رو نشون میده دهنم باز موند وای!

چه‌قدر خوابیدم من! با یادآوری، عمو سریع عین برق گرفته ها بلند شدم، یه پیرهن و شلوار جذب سیاه، پوشیدم و یه کت نوک مدادی برداشتم موهام رو با چسب مو حالت دادم و سویچ نازی رو برداشتم نازی اسم ماشینمِ یه لامبورگینی.   آخرين مدل، درکل من از لامبورگینی بگیر تا فراری، پورشه، مرسدس، بوگاتی همه نوع از این ماشین خفن ها دارم ولی نازی با همه‌شون ، فرق می‌کرد.

رفتم پایین و بدون این‌که به کسی چیزی بگم از خونه زدم بیرون ریموت رو زدم و نازیم رو دیدم تو این چند روز دلم واسشون، تنگ شده بود تو حیات، به این بزرگی عمارت که میشه چند تا خونه ساخت یه پارکینگ اختصاصی فقط برای ماشین‌های من بود، بیشتر از ده نوع ماشین خفن تو پارکینگ بود اون طرف هم که موتور، خفنم و یه تعمیرگاه تکمیل، سوار نازی شدم و روشنش کردم یه گاز دادم که صداش اومد، جون ناز نفست با یه لایی از عمارت زدم بیرون به سمت خونه عمو روندم، هوف! باز دوباره باید دختر عموی نچسبم رو تحمل کنم.  بعد چند مین رسیدم  با  همشون خوش و بش کردم و گرم گرفتم این دختره انگار کل لباس‌هاش، تو دوتا، تیکه بیشتر خلاصه نمی‌شد، با عمو قشنگ صحبت کردیم، که زن عمو برای شام صدامون کرد بعد از شام حدود ساعت دوازده بود، که امیر زنگ زد با یه ببخشید از خونه اومدم بیرون و وارد حیات شدم تلفن رو وصل کردم. 

امیر:    بَه -بَه، خان بزرگ حال شما خوبی داداش؟ 

- مرسی بد نیستم چه خبر؟ 

- هیچی زنگ زدم گفتم هفته بعد جمع رو پایه ای؟ 

- چطور مگه چه خبره؟ 

- داداش کورس داریم گفتم، بهت بگم تا نازی رو بیاری هوا خوری و به این بچه مچه ها نشون بدی کی هستن؟

-  اوکی کاری نداری؟ فعلا. 

-  نوچ به سلامت! 

تلفن رو قطع کردم و برگشتم از همه خداحافظی کردم. 

به سمت خونه رفتم تا باز به خوابم که موفق هم شدم. 

صبح پاشدم آماده شدم ، یه تیپ رسمی که نه اسپرت چون همشون جوجه پلیس های آینده بودن دیگه نمی‌دونم چه ربطی داشت ولی راه افتادم،   بعد از دیدن عمو و آشنا شدن با اَساتید، عمو یه اتاق مخصوص بهم داد تا راحت باشم بعد لیست رو داد به من. بعدِ، رفتن عمو رو صندلیم لم دادم و اسامی رو خوندم تا به اسم یه دختر روناک آرتا، یه دفعه از دهنم پرید روناکِ آرتان، به دور برم نگاه کردم با یه تک سرفه بلند شدم و  رفتم سمت  کلاس، که یه دختر داشت اون وسط حرف می‌زد. 

دختره:   کرم هام فعالن چی کار کنم؟ 

من یه، اِهمی کردم که تفلک بد جور جا خورد تا خواست بره... بله، دیگه خوب شد گرفتمش، یه نگاه بهش کردم که کپ کردم چقد خوشکلِ. 

وجدان:

- بله نَمُردم شاهد خاک برسری تو هم شدم خوبِ دیگه؟ 

یه کوفتی نثار وجدانم کردم، من تا حالا همچین حسی نداشتم نفسم قطع شد بوی عطرش انگار داشت آرومم می‌کرد، دختره پُررو با صداش به خودم اومدم که گفت:

- تو دیگه کی هستی؟

منم که کرم هام  فعال شد؛ به قول خودش گفتم:

- عزرائیلم اومدم جونت رو بگیرم! 

یکم جاخورد ولی بعد با صدای ضعیفی گفت:

- جون چه عزرائیل جیگری خدایا دمت گرم.

با صدا هیی دانشجوها به خودمون اومدیم من هم  ولش کردم، خلاصه شروع کردم به توضیح درمورد خودم و نحوه‌یِ تدریسم. 

بعد اسامی رو خوندم به اسمش که رسید روناک آرتا، بدون مکس خوندمش و یه نیمه نگاهی بهش کردم هوف گل بود، به سبزه نیز آراسته شد چه شود.

 

به قلم آلفای نقره‌ای

@khakestr

@m.azimi

 

ویرایش شده توسط آلفای نقره ای

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شیطون کوچولوی من

#پارت6

(روناک) 

هوف این استادِ هم تکلیفش با خودش معلوم نیست چند - چنده‌ها از وقتی که اومده یه بند داره، حرف میزنه.

اوخ _ اوخ یه فکر خوشکل به سرم، زد مسعود یکی از پسرهای شلوغ دانشگاه بود  باهاش تازه دوست شده بودم، می‌دونستم که تو کیفش سوسک داره یه نگاه بهش کردم، دیدم این استاد از بس زر زد اون هم کلافه شده، آروم از کیف گوشیم رو در آوردم و شماره‌اش رو از بغل دستیم گرفتم و بهش یه پیام دادم. 

- مسعود یه سوسک داری بهم بدی؟ 

به گوشیش نگاهی کرد و تند - تند تایپ کرد:

- یس! باز تو کرماهات خدا رو شکر داره فعال میشه ، مُردیم از بس فک زد، بهت میدم راحتمون کن! 

نوشتم:

- الهی قربونم شی بده زود. 

مسعود پوکر نگاهی به من کرد. 

 بعد آروم با بچه‌ها  سوسک رو دست به دست کردن تا به، دست من رسید از جعبه در آوردم گذاشتم رو زمین ماشالله سوسک که، نیست جتِ _  جت یکی از دخترهای کلاس تا سوسک رو دید یه جیغ زد، که کر شدم  کلاس کلاً رفت رو هوا مسعود، هم برای صحنه سازی الکی صدای دخترها رو درآورد و گفت:

- وای عجیجم یه کاری بکنید، سوکس؟ 

یعنی من داشتم از خنده زمین رو گاز می‌زدم. 

استاد داشت با اخم به من نگاه کرد بعد دست هاش رو مشت کرد و بلند فریاد زد:

- قراره بشین پلیس؟ بعد از سوسک می‌ترسین؟ گمشید بیرون.

همه از کلاس زدن بیرون منم کوله‌م رو برداشتم زدم بیرون. اوه  چقدر درس خوندیم ها! اصلاً ازش هیچی نفهمیدم. 

مستقیم رفتم سمت سلف از اونجا یه چیزی گرفتم که بخورم از گشنگی مُردم. 

که مسعود اومد ومثل مگس ها وز زد و گفت:

- میگم دختر تو این دل و جرعت رو از کجا میاری ها سوسک رو گرفتی دستت، کلاً میونت با جک و جونورها خوبه از این استاد نترسیدی؟ 

سری از روی تأسف تکون دادم و گفتم:

- آخ مسعود ما که قراره بشیم پلیس از سوسک به ترسیم والا استاد هم اگه میومد جلو عصا رو از پهنا می‌کردم تو حلقش. 

تک خنده‌ای کرد و گفت:

- همین‌جوری هم نیست ها آبجی برو درموردش یه تحقیقی بکن ببین کیه حالا که زنده موندی با صلوات نذر کنی. 

یه (برو بابای) بهش گفتم.   که   دیدم چند تا دختر دارن رد میشن داشتن از استاد،  حرف می‌زدن؟! 

بگیرم... استغفرالله

رد که شدن بهشون گفتم:

جون چه پشگلایی!

دختره برگشت سمتم و گفت:

- چی گفتی؟

- عه ساقه طلایی تویی؟! 

دختره با قیافه‌ای قرمز به سمت من هجوم آورد که دستش رو گرفتنم پیچوندم و گفتم:

- بچه جون این‌جا، جای آلودگی صوتی و تصویری نیست برو یه جای دیگه اگه...

-آخ _ آخ وحشی، دستم رو ول کن! 

داشتم ول می‌کردم که حراست اومد. وای، یا حضرت اَگور پگور! همین اول کاری دارم کار دست خودم میدم ها. 

خودم رو مرتب کردم سریع یادم افتاد وقتی می‌خواستم ، خیر سرم آشپزی بکنم دستم زخم شده بود چسب، رو ازش کندم قیافه‌م رو ناراحت کردم که  حراست از راه رسید. 

حراست:  اینجا چه خبره خانم ها؟ 

دختره با صدای تو دماغیش گفت:

- جناب ایشون دست من رو پیچوند بهم تهمت زد و می‌خواست منو بزنه! 

منم عین مظلوم ها با ناز گفتم:

- ببخشید آقای فرجی، ببینید دستم رو چطور زخم کرده دختره زده دستم رو داغون کرده. 

بعد چشم هام رو عین گربه شرک کردم. 

طرف هم  وقتی  قیافم رو  دید یه لبخند تحویلم داد خدایا اینو بی‌نوبت شفا بده. 

بعد رو، کرد به دخترِ و گفت:

- شما بیاید دفتر من تا رسیدگی بشه و رو کرد به من و گفت:

- خانم! 

سریع گفتم:

- آرتا هستم! 

سرتکون داد و گفت:

- آرتا شما می‌تونید برید! 

من یه لبخند خوشگل، تحویلش دادم که طفلک ذوق مرگ شد و یه لبخند شیطانی هم تحویل دختره دادم که رفتن. 

مسعود باخنده گفت:

- ایول! دختر تو دیگی کی هستی؟ من رفتم، فعلاً! 

دستی تو هوا تکون دادم و گفتم:

- گم شو ان شاء الله بری برنگردی هاچ زنبور عسل. 

مسعود راه افتاده و رفتم.  پوف، منم که دیگه کلاس نداشتم راه افتادم به سمت خونه باید یه فکری می‌کردم و دنبال یه کاری می‌بودم، تا از شر اون خونه و صاحبش خلاص بشم. 

 

به قلم آلفای نقره‌ای

@m.azimi

 

ویرایش شده توسط آلفای نقره ای

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شیطون کوچولوی من

#پارت7

همین‌طوری، داشتم فکر می‌کردم، که به سرکوچه رسیدم دیدم، این دو تا اوسکل، با یه پسر بور دارن بحث، می‌کنن، دیگه از کوره در رفتم هجوم بردم سمت شون. 

(سحر) 

وقتی دانشگاه تموم شد برگشتم خونه تو راه مهتاب هم به من ملحق شد، باهم راه افتادیم به سمت خونه وقتی به خونه رسیدیم یه پسره با موهای بور، به تیر برق تکیه داده بود، به محض اینکه مارو دید اومد جلو و گفت:

- سلام خانم ها؟ 

به شدت اخم هام رو درهم پیچیدم و گفتم:

- گیریم علیک، فرمایش؟ 

ابروی بالا انداخت و گفت:

- اوه چه بد اخلاق! خانم خوشگله می‌تونم شمارت رو داشته باشم تا باهام رل بزنیم.  قصدم کاملاً جدیِ - جدی. 

یک‌دفعه رنگم پرید پسره رو نگاه ها.  رو بهش توپیدم:

- برو با عمت رل بزن بیشور! 

یک‌دفعه مهتاب، دستم رو گرفت فکر کردم از ترس هست  ولی نگو روناک رو دیده روناک با چهره برزخی، داشت میومد سمت ما بزارید راحت باشم یعنی من رسما قهوه‌ای کردم، بدبخت شدیم، پسره که گورش کنده و آماده است، ولی ما داشتیم  سگ لرز می‌شدیم که روناک رسید نه پرسید چی شده نه پرسید چی نشده برگشت با یه حرکت دست پسره رو پیچوند که آخش رفت هوا و با داد گفت:

- ولکن وحشی تا نشونت بدم آخ دستم! 

روناک با اخم های درهم  غرید:

- هیچ غلطی نمیتونی بکنی، گورت رو از اینجاگم کن تا زنده  _ زنده چالت نکردم دیگه اینجا که سهلِ صد کیلو متری این دخترها ببینمت مرده خودت رو حساب کن حالا هم شرت کم. 

پسره رنگ، به رو نداشت مهتاب دستم رو محکم گرفته بود، داشت فشار می‌داد.   روناک دست پسره رو ول کرد و یه مشت کوبید تو دهنش که کنار لبش پاره شد بلند داد زد:

- شرت کم! 

پسره با ترس از رو زمین بلند شد و زد به چاک روناک با چهره برزخی برگشت سمت ما و فقط یه کلمه گفت:

- خونه! 

(مهتاب) 

دستم تو دست سحر، بود باهم رفتیم سمت خونه که صاحب، خونه رو دیدیم وای اینو دیگه کجای دلم بزارم. 

روناک با دیدنش اخم هاش به شدت رفت تو هم! 

صاحب خونه:  بَه ببین کی اینجاست خوش..

روناک یه، کشیده‌ای زد تو صورتش و یقش رو گرفت و کوبید به دیوار با داد گفت:

- مردیکه حرف دهنت رو بفهم حتماً باید گلِش بگیرم تا زر _ زر نکنی، گفتم که پولت رو حاضر می‌کنم ، پس چرا زر زر می‌کنی واسم حالا گورت رو گم کن که اعصاب ندارم اینجا کار دستت میدم ها! 

صاحب خونه همون‌طوری که سعی می‌کرد یقه‌ش رو از تو دست روناک بکشه بیرون گفت:

- اوکی ول کن اومدم بگم به شما که، از اینجا برید بیرون چون خونه رو فروختم! 

با ابهت داشتیم بهش نگاه می‌کردم این چی گفت؟ 

روناک یقه‌ش رو ول کرد و ابروی بالا انداخت و گفت:

- به جهنم الان شنبه است من دوشنبه اینجا نیستم دیگه حالا گمشو! 

وای بدبخت شدیم رفتن مون، کم بود.   بعد رفتیم تو خونه منو سحر سر مون رو انداختیم پایین که روناک از تو اتاقش اومد بیرون. 

- مگه من به شما نگفتم که تو خیابون که میرین، درست درمون تا، کسی فکر نکنه دارین چراغ سبز میدین هانن؟؟

سحر  زود پیش دستی کرد و قضیه رو واسه روناک توضیح داد.

 

به قلم آلفای نقره‌ای

@همکار ویراستار

@khakestr

@m.azimi

 

ویرایش شده توسط آلفای نقره ای

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شیطون کوچولوی من

#پارت8

روناک یه نفس عمیق کشید و اومد بغلمون کرد و گفت:

- آبجی‌‌هام ببخشید! که سرتون داد  زدم اگه یه تارمو ازتون کم بشه من زمین و زمان رو به هم می‌ریزم.

سر برای تأکید سر تکون داد و گفت:

-   می‌دونیم آبجی جون! 

ول مون کرد و دسته به سینه شد و گفت:

-  خوب حالا گمشید  تو آشپزخونه، هلو گندیده ها یه چیزی، درست کنید که مُردیم از گشنگی! 

خندیدیم و رفتیم سمت آشپزخونه یه چیزی درست کنیم. 

(سحر) 

روناک خیلی تو فکر بود، دلم خیلی واسش می‌سوخت، سختی‌هاش بس نبود اینم روش رفتم سمتش و  دستم رو گذاشتم رو شونش که برگشت طرفم محکم بغلش کردم اونم بی صدا منو بغل کرد که گفتم:

- روناک، حالا چی میشه؟ 

 پشتم رو نوازش کرد و گفت: 

- هیچی عزیز دلم چرا ناراحتی آخه میرم دنبال کار و خونه می‌گردم، درضمن مگه من نگفتم که همیشه باید بخندین ها؟ 

یه لبخند تلخ زدم که گفت:

- بیاین  می‌خوام از دانشگاه براتون بگم! 

کم کم غذا خوردیم و روناک گفت:

- من فردا میرم دنبال کار تا کار پیدا کنم بعد هم میرم دنبال خونه. 

این دو روز رو دانشگاه نمیرم، تا بتونم کارها  رو ردیف کنم شما دو تا یه لطفی بکنید و از بچه ها واسم جزوه بگیرید. 

ما دوتا هم زمان گفتیم:

- ماهم میایم! 

ولی  روناک یه اخم تندکرد و گفت:

- همین که گفتم! 

مهتاب با قهر گفت:

- پس هر کاری که پیدا کنی با هم کار می‌کنیم به این شرط باهات نمیایم! 

روناک، اخم هاش  رو باز کرد و گفت:

- خیلی خب، جوجه رنگی حالا واسه من شرط میزاری، بعد لوپ جفتمون رو کشید. 

(روناک) 

همین رو کم داشتم هوف، عین خر تو گل گیر کردم سحر از تو اتاق. واسه سه تا مون رخت پهن، کرد مال من رو وسط،  مال خودشون رو هم کنار من. خسته بودم از طرفی هم فردا کارم، سخت بود زود پریدم تو رخت ها که هر دو تا شون هم  پریدن تو رخت.   واسه اینکه حال و هواشون عوض بشه بالشت رو برداشتم زدم، تو کلشون که جنگ بالشی شروع شد، بعد از کلی تو سروکله هم زدن  و خندیدن  رخت ها رو مرتبط کردیم  و  به  سه نکشید که خواب مون برد. 

صبح با صدای، مزخرف گوشیم بلند شدم ولی زود قط کردم تا، این دوتا بیدار نشن یه نگاه به ساعت کردم دیدم پنج رو نشون می‌داد  رفتم سرویس بعد از انجام کارهای مربوطه‌ اومدم بیرون مثل همیشه، یه تیپ اسپورت زدم بوت هام رو پام کردم و رفتم بیرون. 

- خدایا به امید تو. 

هوف یه نگاه به ساعت مچی کردم ساعت دوازده ظهر رو نشون می‌داد، ولی من هنوز هیچ کاری نکرده بودم داشتم رد می‌شدم که، یه آگهی به چشم‌هام خورد. سریع قاپیدمش درست دو ساعت تمام گشتم تا آدرس رو پیدا کردم با دیدن چیزی که جلوم بود. دهنم اندازه غار علی‌صدر که چه عرض کنم باز موند. 

وجدان:

- خوب دیگه ندید پدید! 

اوه فضول مونم اومد. 

- وجی جونم این مدت کجا بودی تو؟ 

وجی:

- داشتم قبرت رو می‌کندم دختره گور به گور شده. 

 - عه اگه من گور به گور شم که تو هم با منم میایی! 

 - راست میگی ها خوب حالا بیا بریم دیگه منتظر چی هستی.

یه صلوات گفتم و رفتم در زدم یه مرد میان سال در رو باز کرد و با خوش رویی سلام داد منم سلام دادم و گفتم:

- به خاطر آگهی تون مزاحم شدم! 

بعد بهش اگهی رو نشون دادم. 

اون هم گفت:

- خوش اومدی دخترم اسم من مش رحمت هست بیا تو.

رفتم تو دهنم دیگه رسماً شکست بابا بیرونش یه طور این داخل یه طور دیگه خدایا اینجا بهشته وای چقدر هم محافظ داشت هر گوشه یکی بود.

داشتن، من رو نگاه می‌کردند که اخم کردم و پشت سر مش رحمت راه افتادم رفتیم تو خونه اولالا دیگه خود بهشته عالی بود، یه خانم با چهره نمکی اومد جلو لبخند مهربون زد و گفت:

- سلام دخترم اسم من طلعت خانم هست من اینجا سر خدمه هستم چه کمکی می‌تونم بهت بکنم؟ 

- اِهم _ اِهم طلعت خانم من برای کار اومدم میشه به  من کار بدی؟ 

بعد چشمام رو مثل گربه شرک کردم اونم گفت:

- ورپریده چشم هات  رو اونجوری نکن ها خیلی ناز میشه یکی اینجا می‌گیره می دزدتت ها، بیا کار دارم برات! 

 با خوشحالی گفتم:

- طلعت جون من دوتا خواهر دیگه هم دارم اونا هم می‌تونن ، بیان اینجا کار کنن؟ 

 خندید و گفت:

- چرا که نه ما اینجا دوتا خدومه داریم مریم و مهسا!  تو و خواهرهات  هم بیاین! 

من یه بوس گند از لپش زدم که  گفت:

- لوس نکن خودت رو دختر، آها راستی این‌جا می‌مونید یا خونه دارین؟ 

سریع و با تعجب گفتم:

- مگه میشه اینجا بمونیم؟ 

سرتکون داد و گفت:

-  بله که میشه یه خونه سرایداری تو حیات هست بیا باهم بریم اونجا رفتیم یه حال داشت یه آشپزخونه و سه، تا اتاق عالی بود بهتر از این نمی‌شد. 

با طلعت همه چیز رو هماهنگ کردم و تا بهم همه چیز رو گفت، همه چیز رو نشون داد، به زبان ساده تا سه ساعت فک زدیم. 

ساعت شد شش! هوف باز زیر نگاه های این محافظ ها رد شدم از مش رحمت خدا حافظی کردم زدم، بیرون حالا این خبر خوب رو باید به دختر ها بدم رفتم تاکسی گرفتم بعد، رفتم خونه حتی نتونسته بودم صبحانه و ناهار بخورم خیلی گشنم بود با کلید در رو باز کردم رفتم تو خونه دیدم، این دو تا رو کلی کتاب خوابشون برده بیدار شون نکردم سریع رفتم حموم و یه دوش آب گرم گرفتم و رفتم یه، شلوارک و یه تاب پوشیدم که صدای شکمم بلند شد.

 

به قلم آلفای نقره‌ای

 @همکار ویراستار

@khakestr

@m.azimi

 

ویرایش شده توسط آلفای نقره ای

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شیطون کوچولوی من

#پارت9

هوف، رفتم تو آشپزخونه؛ دیدم دخترها ماکارونی درست کردن، گرمش کردم یکم ریختم واسه خودم یه دل سیر خوردم. خیلی خسته بودم، واسه همین بعد از اینکه خوردم، گرفتم کپیدم.

(سحر) 

با مهتاب، از خواب بلند شدیم دیشب خیلی درس خونده، بودیم روناک رو بیدار نکردم می‌دونستم، که خیلی خسته شده ولی داشتم از دل شوره می‌مُردم که چی شد؛ کار و خونه پیدا کرد یا نه امروز دوشنبه بود و هیچ کدوم مون کلاس نداشت البته روناک ی دونه داشت اون هم  الان نبود. 

صبحونه رو آماده کردم همه‌چيز اوکی شد. مهتاب از، حموم اومد بیرون منم رفتم حموم یه دوش سریع گرفتم اومدم موهام رو خشک کردم و رفتم سر سفره مهتاب چای ریخت که روناک یه غلطی خورد که صداش زدم تا باهم صبحونه بخوریم. 

- روناک، روناک بیدارشو! دیره، روناک خانم؟ 

مهتاب:  نه این طوری نمیشه! این ویندوزش حالا _ حالا  بالا نمیاد. 

می‌خواست یه  لیوان آب بیاره که... 

روناک گفت:

-   مهتاب تا تیکه _ تیکه‌ات  نکردم بزار سرجاش ورپریده! خدا به شوهر بیچارت که نمیدونم کدوم بخت برگشته‌ایه رحم کنه. 

هرسه تا مون خندیدیم  که مهتاب گفت:

- هو! یکم هم دلش بخواد من یا، تو؟ کی جرعت داره بیاد تو رو بگیره، بدبخت  بهت، بگه عزیزم می‌شه بغلت کنم تو با یه کیوتو می‌زنی طرف رو دو شقه می‌کنی. 

روناک با اخم و خواب آلودگی گفت:

- هر _ هر دختره پلشت من تا شما تو تا گور به گور شده رو شوهر ندم تا خونه اونیای که میان شما رو بگیره، رو خراب نکنم خودم هیچ جا نمیرم. 

سرتکون دادم و گفتم:

- بله _ بله خوب این ها رو ولش دیروز چی شد؟ 

دستی دور دهنش کشید و گفت:

- هیچی هم کار، پیدا کردم هم خونه! 

متعجب  و با دهن باز گفتم:

- واقعاً!    مگه میشه اِنقدر زود؟ 

روناک:   چرا نشه خوب امروز چیکار می‌کنید چون رأس ساعت نه شب دیگه ما تو این خونه نیستیم. 

مهتاب:

- خب ما دیروز وقت آرایشگاه گرفتیم و... 

سرتکون داد و یک نگاهی به ساعت کرد  و گفت:

- خیلی خب شما رو می‌برم آرایشگاه خودم میام خونه بعد که، کارتون تموم شد بهم یه تک بدید! 

- مگه تو نمیای؟ 

- نوچ کار دارم. 

- باشه. 

(روناک) 

بعد از صبحونه، دخترها رو بردم آرایشگاه! 

امروز باید می‌بردمشون خرید واسه این اینکه ذهنم آروم بشه، برگشتم خونه دستکش های بُکس رو دستم کردم تا خواستم اولین ضربه رو بزنم صدای در اومد. 

- بر خر مگس معرکه لعنت این دیگه کیه؟ 

رفتم درو باز کردم دیدم عجل ملق هست.  اخم هام رو توهم کشیدم و گفتم:

- گفتم که امروز ساعت نه دیگه ما رو اینجا نمی‌بینی تازه پولت رو هم یه ساعت قبل ریختم به حسابت حالا شرت کم. 

در رو محکم، کوبیدم به هم هوف اومد گند زد تو اعصابم، رفتم سراغ کیسه بُکس اون‌قدر ضربه زدم که دیگه کمری واسم نموند اوه، بد درد می‌کرد. 

 بادیدن  صحفه گوشیم که روشن شد، فهمیدم که دختر ها کارشون تموم شده لباس هام رو عوض کردم و راه افتادم. 

 وقتی رسیدم  دم آرایشگاه در زدم تا بیان بیرون. که مهتاب اومد بیرون و گفت:

- خوشگل شدیم؟ 

دهن کجی کردم و گفتم:

- وای چه پشکلای شماره بدم؟ 

سحر:   بی مزه! 

 اخم کردم و گفتم:

- خوب راه بیوفتید که بریم خرید. 

سحر:  واقعا؟ 

- بله! 

 

به قلم آلفای نقره‌ای

 @همکار ویراستار

@khakestr

@m.azimi

 

ویرایش شده توسط آلفای نقره ای

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شیطون کوچولوی من

#پارت10

(مهتاب) 

بعد از آرایشگاه، روناک ما رو برد خرید  کردیم و اومدیم خونه. 

روناک:    خوب گندیده ها! اول یه چیزی درست کنید بخوریم، بعد باهاتون حرف دارم. 

من و سحر، همیشه با هم آشپزی می‌کردم ولی روناک این کار رو نمی‌کرد.  بعد از عوض کردن لباس   باز با هم اومدیم تو آشپزخونه، که روناک یه شلوار چسبان با یه تاب، پوشید و شروع کرد به تمرین کلاً این بشر، عاشق جنگ و دعوا بود. یه چند مین بعد که غذا درست کردن تموم شد، روناک خانم نفس زنان اومد تو آشپزخونه و یه لیوان آب هورتی کشید بالا! 

با چشم های گنده گفتم:

- خفه نشی یه وقت. 

نفس عمیقی کشید و لیوان رو گذاشت  تو سینک ظرفشویی و لب هاش رو پاک کردم و گفت:

- من تا تورو خفه نکنم خفه نمیشم! 

سحر :  کم زر بزنین، بیاین غذا بخوریم! 

 سفره رو آماده کردم و غذا که خوردیم  با کمک سحر  جمع کردیم   که روناک گفت:

- خب ببینید اون‌جایی که، قراره بریم یه عمارت بزرگ هست که توش به عنوان خدمه کار می‌کنیم؛ اونجا پر از محافظ هست، ببینم از عمارت پاتون رو گذاشتین تو حیات تکه - تیکه خودتون رو حساب کنید! 

ما دوتا با تبعیت سر تکون دادیم که ادامه داد:

- خونه‌ای که قرار توش باشیم کنار آشپزخونه عمارت هست،   خونه سه تا اتاق خواب داره که هر کدوم یه دونه رو برمی‌دارید، اون جا یه سر خدمه داره به اسم طلعت خانم   به حرفش گوش می‌دید.    ببینم به خاطر کار تو درس تون مشکلی پیش اومده بد می بینید.   درضمن اونا خودشون دوتا خدمه دیگه هم دارن به اسم مریم و مهسا!   پس زیاد خودتون رو خسته نکنید خوب الان پاشید جمع کنید، که راه بیوفتیم. 

(روناک) 

همه وسایل هاشون، رو جمع کردن یه تاکسی گرفتم و راه افتادیم به‌سمت عمارت رسیدیم و من پول رو حساب کردم، دخترها داشتن با دهن باز نگاه می‌کردند خخ  زدم تو ذوق شون و گفتم:

- جمع کنید خودتون، رو ببندین مگس نره! 

 بعد رفتم سمت در و  تق تق در زدم که مش رحمت در رو باز کرد که گفتم:

- سلام مش رحمت؟ 

لبخندی زد و گفت:

- سلام دخترم خوش اومدی؟ بیا داخل که طلعت خانم از دیروز منتظر شماست. 

رفتیم داخل دخترها، داشتن ذوق مرگ می‌شدن و خوشحال بودن.   باز این محافظ ها دارن چپ نگاه می‌کنن ها. برگشتم سمت شون و گفتم:

- چیه؟ به چی نگاه می‌کنی مردک؟ 

دهن کجی کرده و گفت:

-  برو بابا. 

اخم هام رو کشیدم تو هم و گفتم:

- بد می‌بینی! 

راه افتادیم سمت عمارت  طلعت، خانم دم در بود تا منو دید اومد نزدیک مون باهم خوش و بش کردیم رفتیم تو، خونه‌ای که قرار بود توش زندگی کنیم، طلعت خانم حسابی تمیزش کرده بود و از اول   رنگ شده بود.  پذیرایی نه بزرگ بود نه کوچک یه فرش داشت یه دست مبل با یه میز اون وسط بود،   آشپزخونه هم که  تر و تمیز بود،   رفتیم  تو اتاق ها همشون رنگ سفید خورده بودن با رو تختی، های صورتی کم رنگ تخت های یک نفره خلاصه، دخترها کلی خوششون اومد، آخه از خونه قبلی خیلی بهتر بود.   همه چیز رو مرتب گذاشتیم تو اتاق ها و رفتیم  بیرون، ساعت نُه شب بود. طلعت همه چیز رو از سیر تا پیاز بهمون گفته بود  خیلی خسته بودیم اومدیم خونه و رو مبل‌ها ولو شدیم. که سحر رو کرد به من و گفت:

- خوب به نظرتون این آقا زاده‌ی، که این همه چیز پیز داره کیه؟ 

شونه ای بالا انداختم و گفتم:

- نمی‌دونم ولی خیلی مراقب باشید! دست از پا خطا کنید من می‌دونم و شما! 

دخترها سر تکون داد و بلند شدیم و ر فتیم تو اتاق هامون،  که بخوابیم.   قرار بود تا سه روز دیگه اون کسی که اینجا رو داره، ببینیم نمی‌دونستم کیه  ولی... 

 

به قلم آلفای نقره‌ای 

@همکار ویراستار

@khakestr

@m.azimi

 

ویرایش شده توسط آلفای نقره ای

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شیطون کوچولوی من

#پارت11

سه روز گذشته  بود و از وقتی که اومده بودیم اینجا خداروشکر همه چیز اوکی بود تو این سه روز من حتی در کتاب، رو هم باز نکردم چون آروم نبودم  و این آروم نبودنم به خاطر این بود که تمرین نکردم تو این سه‌ روز حسابِ همه چیز دستم اومده بود فهمیدم که اینجا یه باشگاه داره خب باید هم داشته باشه تو خونه‌ای به این بزرگی جای تعجب نداره که! 

سریع رفتم تو اتاقم، از وقتی اومده بودم اینجا در ساک مخصوص تمرین و هنر های رزمی رو باز نکرده بودم. 

رفتم یه شلوار جذب مشکی که یه طرف رون پام سمت چپش، به صورت عمودی انگلیسی یه چیزی نوشته بود، بعد یه تاپ جذب مشکی ساده پوشیدم.   موهام رو محکم دم اسبی بالای سرم بستم بلندی شون حسابی تو چشم بود مثل همیشه یه خط چشم و یه ریمل زدم و تمام، دوتا بانداژ داشتم که همیشه موقع تمرین می‌بستم به دستم اون رو هم  بستم، و بدون روسری یا چیزی راه افتادم. در باشگاه‌ رو باز کردم اولا لا، یه عالمه وسیله ورزشی و یه سیستم، سیستم رو روشن کردم درست آهنگ های  که می‌خواستم بود.

تردمیل  رو روشن کردم، و یکم دویدم نفس‌ _ نفس می‌زدم اومدم پایین و یکم آب خوردم شروع کردم حرکت های رزمی رو می‌زدم بعد رفتم، سراغ دوتا وزنه کوچک و برداشتم و شروع کردم به وزنه زدن تو آینه قدی  بزرگی که اونجا بود، به خودم نگاه کردم جون به لطف ورزش چه هیکلی داشتم. خندیدم و گفتم:

- جون خوشگله یه لقمه چپت کنم! 

سرم رو بر گردوندم که چشمم خورد به کیسه بُکس مشکی که اون جا آویزون بود. 

سریع یکی از دستکش هاش رو برداشتم و شروع کردم به ضربه زدن. 

(آرتان) 

 این سه روزی، که با مسیح و امیر رفتم شمال حسابی، حالم سر جاش اومد. برگشتم عمارت که مثل همیشه طلعت خانم و خدمه که دوتا جدید، هم بودن به استقبال مون اومدن دلم یه ورزش حسابی می‌خواست، سلام دادم و رفتم تو که بوی زرشک پلو با مرغ همه جا پیچ خورده بود. 

مسیح دست هاش رو به هم کوبید و گفت:

- به _ به چه بویی من که میرم یه دوش بگیرم، که الان پس میوفتم. 

امیر  زد به کتف مسیح و گفت:

- خودم کفنت می‌کنم نگران نباش! 

مسیح چپ - چپ بهش نگاه کرد و گفت:

- کوفت انتظار داری، من ناکام از این دنیا برم؟ 

بعد مثل دخترها به صورتش زد و گفت:

- اِوا خاک عالم! 

 رو کردم به بهشون  و با ترش رویی  گفتم:

- هر دو  تا تون یه بار شده، زر زر نکنین  شانس آوردم که دختر نیستین وگرنه رو دست من مونده بودین کسی نمیومد شما رو بگیره که. 

امیر  آهسته سری تکون داد و دستی لای موهاش کشید و گفت:

-  داداش خوب کل کشور دارن واسه ما سر و دست می‌شکُنن ها بعد تو بیا این رو بگو هعی. 

مسیح  هم برای تأیید حرف امیر دست هاش رو به هم گره زد و گفت:

- وای اَجیجم، آرتان ژونم تو زن نمی‌خوای؟

بعد می‌خواست، ناز کنه که مثل دخترها اومد آویزون من شد.  رو ازش گرفتم و همون طوری که سعی داشتم از خودم جداش کنم گفتم:

- نه فعلاً دم به تله نمیدم برو سراغ   امیر سعی کن مخش رو بزنی شاید بهت چراغ سبز نشون داد!  

 با دست  تو صورتش کوبید و دستش رو  روی صورتش گذاشت و رو به امیر گفت:

- اِوا خاک به سرم، می‌شنوی چی میگه امیر ژونم! 

و هر هر هر خندیدن. 

منم یه کوفتی نثارشون کردم و اومدم تو اتاقم لباس هام رو در آوردم  و یه شلوارک پوشیدم رفتم بیرون که از باشگاه ورزشی، صدای آهنگ میومد.!   رفتم آروم لایه در رو باز کردم که دیدم.   یه دختر  داره  ورزش می‌کنه. همین طوری داشتم بهش نگاه می‌کردم  که با چیزی که شنیدم شاخ در آوردم. تو آینه به خودش خیره شد و گفت:

-  جون خوشگله یه لقمه چپت کنم؟

بعد ریز ریز خندید، که با خندش خنده منم گرفت  همه رد دادن‌ها. 

ولی از حق نگذریم حق داشت یه همچین چیزی بگه. 

وجدان:   بَه _ بَه باریکلا دیگه  چی، حرف های جدید می‌شنوم چقدر تو  گاو  شدی! 

بهش گوش ندادم. دیدم رفت سراغ کیسه بکس و ضربه زد منم رفتم تو در رو بستم.  امم نه آفرین  کارش خوب بود، ولی قدرت لازم رو نداشت باید بیشتر تمرین می‌کرد. 

 

به قلم آلفای نقره‌ای

@khakestr

@m.azimi

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط آلفای نقره ای

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شیطون کوچولوی من

#پارت12

 با فکر این‌که  جاسوس هست، اخم‌هام  رو تو هم کشیدم. حتماً جاسوسِ که از طرف شمرودی اومده تا جاسوسی بکنه  سریع رفتم سمتش و از پشت دست‌هاش رو پیچوندم که...  

- آی روانی تو دیگه‌ کی هستی؟ ولم کن _ ولم کن تا حسابت رو برسم. 

سرچرخوندم سمت در که دیدم مسیح و امیر هم جلوی در ظاهر شدن. یه ضربه به پاش زدم که افتاد رو زمین، دستش رو ول کردم مطمعنم خیلی دردش اومده با اخم دست به سینه شدم و گفتم: 

- زود بگو کی هستی؟ و اینجا تو باشگاه‌  من چه غلطی می‌کنی ؟! 

دخترِ همین جوری که پشتش به من بود و داشت بلند می‌شد با غر- غر گفت:

- اولاً، به تو چه که من کی هستم؟ دوماً آدم تو باشگاه چیکار می‌کنه؟ سوماً غلط رو، عمت کرده مردیکه پلشت! 

 بعد از تموم شدن حرفش  همین که برگشت سمتم، چشم هام از حدقه زد بیرون،   روناک آرتا این همون دانشجوی من نیست. 

یک دفعه با هم گفتیم:

- تو! 

مسیح و امیر با ته مایعِی از  خنده  که بخاطر  حرف های  روناک بود، به ما  نگاه کردن و گفتن:

- مگه شما هم دیگر رو  می‌شناسید؟ 

من و روناک باهم باهم سرتکون دادیم و گفتیم:

- آره! اون دانشجویِ، منه و اون استادِ منه! 

مسیح که داشت با خنده نگاه مون می‌کرد به چهارچوب در تکیه داد و گفت‌:

- بَه _ بَه چشمم روشن دیگه چی؟ 

امیر هم همون طور که  سعی داشت خنده‌اش رو کنترل کنه گفت:

- چشمم روشن! 

 یه نگاه به روناک کردم، همین که دیدم حواسش نیست از فرست استفاده کردم و حرکت دست روناک رو گرفتم و خواستم به پیچونم که... 

(روناک) 

خواست دست من رو به پیچونه که زود فهمیدم و محکم زدم وسط باهاش! 

که آخش رفت رو هوا. 

(آرتان) 

 صورتم از درد جمع شد و آخ فریاد زدم، مسیح و امیر  وق زده داشتن نگاه می‌کردن. 

که روناک با حرص گفت:

- ببین دفعه بعد به من دست بزنی کاری می‌کنم بجای اصغر بهت بگن صغرا خانم ها! 

بعد یه پشتک زد و از  رفت بیرون.  صورتم رو جمع کردم و با درد  نالیدم:

- مَسیح یه کاری بکن دارم از درد میمیرم! 

امیر دست پاچه یه نگاه به این‌ور  و اون‌ور کرد و رو به مسیح غرید:

- مَسیح زنگ بزن به کرامت تا بیاد! 

 وقتی دیدم از این دوتا آبی گرم نمی‌شه، خودم رو کشون - کشون رسوندم به اتاق که میسح هم اومد و گفت:

- آخ داداش،  خیلی درد داری؟! 

روتختی رو تو  دستم جمع کردم و گفتم:

- خاک تو سرت  کنن با این سوال پرسیدنت! 

چند مین بعد امیر با کرامت اومد تو که کرامت باخنده رو به من گفت:

-   خدا بد نده داداش! 

نفسم رو حرصی بیرون فرستادم و گفتم:

- کوفت و خدا بد نده. 

 

به قلم آلفای نقره‌ای

@khakestr

@m.azimi

ویرایش شده توسط آلفای نقره ای

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شیطون کوچولوی من

#پارت13

کرامت  با خنده  سرتکون داد و گفت:

- خیلی خب!  پاچه  نگیر بزار ببینم چیکار باید بکنم. 

 بعد از تو کیفِ تو دستش یه سرم تقویتی در آورد و برام زد  و مسکن  انداخت تو حلقم. اَه دختره دیونه مگه این‌که دستم بهت برسه بدجور زد. 

کرامت همون طور که داشت وسایلش رو جمع می‌کرد سرش رو بلند کرد و گفت:

- داداش میرم تو آشپزخونه واست یه معجون درست کنم که تقویت شی. 

با ترش روی نچی کردم و گفتم:

-  نچ از اون کوفت و زهرماری هات نمی‌خوام  حاضرم درد بکشم ولی از اون نخورم. 

ابروی بالا انداخت و گفت:

- محکومی به خورد چاره‌ِ ديگه‌ای هم نداری الان که  ناقص هم که شده دیگه بهتر من و امیر و مسیح سه نفریم تو یه نفر شده به‌زور  به خوردت می‌دیم. 

نگاه بدی بهش کردم که خندید و رفت بیرون. 

 

(روناک) 

آخیش راحت شدم، بیشور با من در میوفته.   راه  افتادم   به سمت آشپزخونه     که  دیدم یکی تا کمر تو کابینت هست.   یا خدا این دیگه کیه سگ درصد، دزد هست خودم کارش رو  تموم می‌کنم. 

یه ماهیتابه آروم، برداشتم نزدیکش شدم همین که بلند شد زدم تو سرش که گفت آخ و... به دیار سوسک ها شتافت! 

(مسیح) 

داشتیم به آرتان، رسیدگی می‌کردیم که  صدای آخ اومد. 

امیر سریع  سرش رو بلند کرد و رو کرد به من و گفت:

- بدو مسیح این دختره الان، زد باز یکی رو ناقص کرد. 

من و امیر باهم رفتیم که دیدیم روناک، ماهیتایه به دست رو سر کرامت وایستاده! 

با چشم های از حدقه بیرون زده زمزمه کردم:

- وای یا خدا! 

روناک یه لبخند دندون نما زد و گفت:

- فکنم این دزد بودها زدمش! 

و نیش هاش تا بناگوش باز شد. 

با بی‌حالی بهش نگاه کردم و گفتم:

- وای تو چیکار کردی با کرامت؟ 

امیر از رو تأسف سری تکون داد و گفت:

- مَسیح بدو ماشین رو حاضر کن! 

سرتکون دادم و رفتم بیرون و ماشین رو آوردم نزدیک در وردی،   کرامت رو زود رسوندیم. بیمارستان  که  بستریش کردن دوباره با امیر اومدیم پیش  آرتان تا باهم برگردیم باز.  آرتان   سرمش تموم شده بود همون طوری که داشت در می‌آورد رو به من گفت:

- چی شد؟ 

دستم هام رو تو هم پیچوندم و گفتم:

- اَمم خوب چیزه؟ 

سرم رو روی میز پرت کرد و گفت:

- درد بنال ببینم؟ 

امیر کتش رو از تنش در آورد و رو تخت پرت کرد  و گفت:

- روناک فکر کرده کرامت دزده با ماهیتابه زده تو سرش الان بیمارستان بستری هست.  آرتان اول کمی مکث کرد و بعد با تعجب گفت:

-  الان حالش چطوره؟ 

امیر خونسرد  گوشیش رو از تو جيبش در آورد و گفت:

- خوب طوری زده بود که کرامت بیهوش شده! 

(آرتان) 

هوف این دیگه کیه.  با. بچه‌ها رفتیم و به کرامت سر زدیم خداروشکر به هوش اومده بود و داشت آه و ناله می‌کرد. 

- وای سرم! وای این دیگه چه بلایی بود آخه؟ 

خندیدم و  رفتم تو پاکت آبمیوه رو  گذاشتم رو میز و گفتم:

- به من داشتی می‌خندیدی که؟ 

کرامت نگاه چپی حواله من کرد و گفت:

- من به گور خودم بخندم به تو نخندم! 

مسیح برای تاکید سر تکون داد و گفت:

- صحیح خدا نسیب گرگ بیابون نکنه! 

امیر   یکی از لیوان ها رو در آورد و پر آبمیوه کرد و داد دست کرامت و گفت:

- این رو بخور مشکلی نیس داداش همین که دو شقت نکرده برو نذری بده. 

 بعد نشستیم و کلی با هم گپ زدیم، به امیر گفتم که در مورد این دختره یه تحقیقی بکنه که بفهمیم این بلا چیه سرمون نازل شده.  بعدِ بیمارستان  دیگه کاری نداشتیم برای همین راه افتادیم سمت خونه. 

(روناک) 

طلعت خانم واسه این سه تا دالتون قهوه آماده کرده بود  که من براشون به برم سینی رو  جلوی من گرفت و گفت:

- بیا دخترم این ها رو ببر براشون و انقدر هم شیطونی نکن هی داری جان باز میدی.

 

به قلم آلفای نقره‌ای

@khakestr

@m.azimi

 

ویرایش شده توسط آلفای نقره ای

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شیطون کوچولوی من

ارت14

- خوب چیکار کنم؟ 

 طلعت خانم بدون حرف از آشپزخونه  رفت بیرون که یه فکر کاملاً عاقلانه، به سرم زد.   رفتم در کابینت رو باز کردم و   واسه هر کدوم یکی یه دونه قرص...ریختم خب   ببینم چیکار می‌خوان بکنن؟!   بعد خودم رو مرتب کردم   سینی به دست با ناز   واسشون قهوه رو بردم مسیح و امیر با شک و چشم های ریز شده  قهوه رو برداشتن. دهن کجی کردم و گفتم:

- نترسین بابا زهر نریختم توش! 

امیر چپ نگاهی بهم کردم و گفت:

- این کار ازتو بعید نیست. 

 ایشی کردم  و خواستم برم سمت آرتان که سرش تو گوشی بود گفت:

- من قهوه نمی‌خوام واسم چای بیار! 

تا نصف راه رفتم که گفت:

- منصرف شدم بیار! 

 دوباره رفتم نزدیک که گفت:

- نه برو آب بیار تشنمه. 

 از حرص داشتم خون خودم رو می‌خوردم، قهوه رو محکم کوبیدم رو میز و رو بهش با حرص گفتم:

-  کوفت می‌کنی، کوفت کن، نمی‌کنی هم نکن، شلغم بی‌خاصیت اگر آب یا هر کوفت و زهر مار دیگه می‌خوای گمشو خودت بردار کدو حلوای. 

 داشتم همین جوری فک می‌زدم که مسیح و امیر پقی خندشون رفت بالا.   آرتان با قیافه‌ی میر غضبی داشت نگاهم می‌کرد.  نفسی گرفتم  و رو کردم  اون دوتا  کوالا گفتم:

- مرگ رو آب بخندین بدترکیب های زشت! 

 با حرص قدم بر داشتم و از عمارت بعد اومدم بیرون تا برم به دخترها سر بزنم. 

(آرتان) 

رو کردم به امیر و مسیح و گفتم:

- این چی گفت؟ 

امیر یه قلوپ از قهوه‌ش رو خورد و گفت:

- هیچی قهوه‌ات، رو بخور شلغم بی خاصیت! 

مسیح همون‌طوری که داشت قهقهه میزد گفت:

- آره تا از دهن نیافتاده، کوفت کن کدو حلوایی. 

 و جفت شون هر هر شروع کردن به خندیدن، اخم کردم و  کوسن های دم دستم رو برداشتم پرت کردم   سمت شون  که تو کلشون خورد.  هر دو شون از خنده  رو به مرگ بودن با حرص  بهشون توپیدم:

- پاشین جمع کنین خودتون رو که بریم شرکت بی لیاقت های چرت. 

(روناک) 

ها ها ها خوب این سه تا دالتون که رفتن بیرون اوخی الهی قوربون من بشن خوب ببینم با اون شاهکار من قراره چیکار بکنن!  لبخندی زدم و پرده سفیده پنجره رو  دوباره کشید و به. دخترها که مشغول درس خوندن بودن نگاه کردم خوشحال بودم که به حرفم گوش می‌کردن،   من هم کتابم رو برداشت شروع کردم به خوندن. 

***

هوا دیگه تاریک شده بود باید برای شام اقدام، می‌کردیم آخه این سه تا الدنگ می‌اومدن  مثل مار فلج وز - وز  می‌کردن،. دخترها تو کار آشپزی خوب به طلعت خانم کمک می‌کردن خوشبختانه   من هم   که کلاً بیکار، نشستم که بله...اون سه تا بز کوهی اومدن یا خدا  وقتی از ماشين پیاده  شدن، بادیدن هر سه تا شون رسماً قهوه‌ای کردم بااخم  در سالن رو باز کردن که... 

مسیح دستش رو تو هوا تکون داد و با صورت قرمز شده گفت:

-دستم بهت برسه می‌کشمت؟ 

امیر هم که هر لحظه من رو می‌گرفت مشخص بود می‌خواد تیکه - تیکه ام کنه گفت:

- اون موهات رو دون دون می‌کنم وایستا! 

دخترها داشتن با دهن باز نگاه مون  می‌کردن که  آرتان به سمت من حمله کرد اما زود رفتم پشت مبل، با حرص دندون هاش رو روی هم ساید و گفت:

- کاریت ندارم بیا اینجا! 

آب دهنم رو قورت دادم و سری یه طرفین تکون دادم و گفتم:

- عمراً! 

آرتان لب هاش رو تر کرد و سر تکون داد و تو یه حرکت پرید رو مبل که من هول شدم پام پیچ خورد و افتادم  با درد نالیدم:

- آخ _ آخ پام، الهی سَقط شید! 

آرتان اومد سمتم و بازوم رو محکم گرفت که دردم اومد و گفتم:

- هی یابو کندی بازوم رو آخ! 

 کنار گوشم پچ زد:

- حالا واسه من کرم می‌ریزی نه؟ 

من  هم مظلوم چشم هام رو  شبیه گربه شرک کردم چون درد داشتم چشم هام پر شد، به آرتان نگاه کردم  که بهم نزدیک شد و    تو یه حرکت دست انداخت زیر پاهام و بلندم کرد آروم گذاشتم رو مبل  و گفت:

- خیلی درد می‌کنه؟ 

من هم  ملوس گفتم:

- آره! 

سرتکون داد نفس رو فوت کرد بیرون و گفت:

- کرامت رو که زدی ناقص کردی،. پس باید بریم بیمارستان! 

باز هم، بی توجه به اون همه چشم که داشتن با تعجب نگاه مون می‌کردن منو بغل کرد و حرکت کرد سمت ماشین! 

صدای پر تعجب مسیح، به گوشم خورد که داشت با امیر حرف می‌زد و گفت:

- میگم امیر من اشتباه دیدم یا این آرتان بود؟ 

امیر هم گیج و منگ زمزمه کرد:

- همم! 

(آرتان) 

اَه! من چم شده این دختره رو انقدر دارم تحویل می‌گیرم، منی که به هیچ دختری حتی یه نگاه هم نمی‌ندازم الان یکی‌شون رو بغلم گرفتم،. صدای مسیح هم که دیگه  بدتر انگار سوهان روح و روانم بود. 

 

به قلم آلفای نقره‌ای 

@khakestr

@m.azimi

 

ویرایش شده توسط آلفای نقره ای

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شیطون کوچولوی من

#پارت15

 خودم هم نمی‌دونم کارهام  دست خودم نبود، داشتم نزدیک نازی می‌شدم که حس کردم لباسم خیس، شده برگشتم دیدم روناک داره گریه می‌کنه  چقد ناز می‌شد وقتی گریه می‌کرد، جان! این دیگه کجام بود!   در نازی رو باز کردم و گذاشتمش رو صندلی داشت آروم آروم گریه می‌کرد، انگار یه چیزی تو درونم بهم تشر زد و گفت: که این کار تو بوده ببین دست گُلت رو! 

نمی‌دونم چی شده که بی هوا بغلش کردم آروم کمرش رو نوازش کردم. دست کشیدم تو موهاش کوچولو بود ولی در عین حال شیطون، آروم روی موهاش رو بوسیدم و در گوشش پچ زدم و گفتم:

- هی خانم کوچولوی شیطون، آروم باش الان می‌برمت بیمارستان خوب میشی گریه نکن خوب آفرین! 

یه نفس عمیق از موهاش گرفتم جای اون بیشتر خودم آروم می‌شدم.   انگار نه انگار این جوجه کوچولو همونی هست که با قرص های که ریخت تو، قهوه هامون برامون آبرو نذاشت.   روی موهاش رو بوسیدم  و   از بغلم آوردمش بیرون، سوار شدم تا راه بیوفتیم خب دیگه اینم جایزم بود چون پسر خوبی بودم، دارم کمک می‌کنم. 

(روناک) 

پام به شدت درد می‌کرد آروم - آروم بغضم شکست نمی‌دونم چرا؟! سرم رو سینه آرتان بود پیرهنش خیس شده بود وقتی به ماشین رسیدیم من رو گذاشت رو صندلی و بعد بغلم کرد، نفسم آنی از ثانیه قط شد، انگار نه انگار که درد دارم حس کردم موهام رو نفس کشید آروم تو گوشم یه چیزهای زمزمه کرد، سرم رو تو سینش مخفی کردم بوی عطرش خیلی آرومم می‌کرد یه حس خاصی، بود منی که با مذکر ها حتی درست درمون رفتار نمی‌کنم چم بود؟  وقتی  رسیدیم بیمارستان باز من رو بغل کرد تا دم در رسیدم که کادر درمانی انگار که می‌شناختنش سریع کمک کردن رفتیم داخل اتاق دکتر. دکتر  یه مرد جون بود که با دیدن آرتان بلند شد و گفت:

- خوش اومدین آقای بزرگمهر؟ 

آرتان سر تکون داد و گفت:

- مرسی  جناب دکتر یه نگاهی به پای این خانم کوچولو بنداز! 

دکتر سر تکون داد و  به من گفت:

- خوب خانم کوچولو پاچه شلوارت رو بده با..

 حرفش قطع شد به آرتان نگاه کردم که دیدم  بشدت اخم هاش رفت تو هم وا این چش شد؟ 

رو به دکتر غرید:

- خانم کوچولو چیه درست صحبت کنید ببینم برای، این کار  مگه دکتر خانم نیست  تو این خراب شده. 

دکتر سیبک گولش بالا پایین شد و گفت:

- چرا هست از این طرف لطفاً آقای بزرگهمر. 

 هن؟! این نبود به من گفت خانم کوچولو بعد پاچه دکتر رو می‌گیره.   هوف باز با هم راه افتادیم و داخل اتاقی شدیم بعد چند مین یه خانمی اومد و پام رو برسی کرد و گفت:

- خوب خوشگلم پات خدا رو شکر نشکسته و در رفتگی داره طبق عکس برداری یه ترک خیلی جزئ هم داره که اگه خوب از خودت مراقبت کنی زود خوب میشه، حالا هم می‌خوام پات رو جا بندازم یکم درد داره ولی قول میدم زود تموم شه خوب؟ 

 لب هام رو جمع کردم و گفتم:

- نه! 

آرتان اومد نزدیک و رو به دکترِ گفت:

- بهش گوش ندین، کارتون رو  انجام بدین! 

دکتر هم سرتکون داد و گفت:

- خیلی خب آقای بزرگمهر فقط باید بگم که از خانم تون خوب باید مراقبت کنید اگه مراقبت نکنید احتمال داره ترک بیشتر بشه. 

آرتان  سری تکون داد و گفت:

- هواسم بهش هست! 

منم که دیگه برگ چغندر بودم.   ببینم مگه من روناک آرتا نیستم پس چرا این بزرگمهر رو به من نسبت داد؟! داشتم همین طوری فکر می‌کردم که دستی دور پام پیچید و با فشاری که به پام وارد شد. آخم رفت رو هوا با صورت از درد جمع شده  محکم یه جای رو گرفتم و فشار دادم و گفتم:

- آخ _ آخ، بسه _ بسه دیگه نمی‌خواد خوب شدم تموم کنید. 

این دکتره عین خر ( البته ببخشید ها توهین نشه بلا نسبت) داشت همین‌طوری پام رو فشار می‌داد.  که حس کردم یک نفر پشت سرم ایستاده،  آروم  تو گوشم پچ زد و گفت:

- آروم جوجه الان تموم می‌شه راستی زورت اصلاً زیاد نیست باید بیشتر تمرین کنی. 

هعی تازه فهمیدم جای، که داشتم فشار، می‌دادم دست این الدنگ بوده  لبم رو کشیدم داخل دهنم و گفتم:

- نه می‌ترسم دستت بشکنه واسه همین زیاد فشار نمیدم.   خوب مرتیکه، بوزینه خودت اندازه یه گوریلی بعد به من میگی زورت کمه؟ 

دکتر که کارش تموم شد با ته مایه خنده که به خاطر حرف ها مون بود  گفت:

- خوب دیگه خانم خوشکله تموم شد. 

بعد می‌خواست سرُم بزنه که گفتم:

- نه! 

 

به قلم آلفای نقره‌ای

@khakestr

@m.azimi

 

ویرایش شده توسط آلفای نقره ای

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شیطون کوچولوی من

#پارت16

هر کاری کردن، باز گفتم نه که نه. خلاصه بعد تموم شدن راه افتادیم به سمت خونه تو ماشين یه آهنگ آروم و لایت پخش می‌شد که باعث شد  آروم -   آروم چشم هام  گرم بشه و...

(آرتان) 

هوف! این دختره، هم  لج بازه! آخرش سِرُم نزد، برگشتم سمتش و  می‌خواستم  به پُرسم در چه حالی؟ که دیدم آروم خوابش برده دیگه نزدیک خونه بودیم یه نفس عمیق کشیدم و نفسم رو بیرون فرستادم، بوی عطرش تو کل فظای ماشین پیچیده بود،  ازش چشم گرفتم و به جاده نگاه کردم، رسیدم دم در یه بوق زدم که مش رحمت در رو باز کرد و با نگرانی گفت:

- سلام آقا حالش چطوره خوبِ؟ 

نگرانی تو چشم‌هاش موج می‌زد!  خسته   سرتکون دادم و گفتم:

- خدارو شکر! مش رحمت خوبه نگران نباش! 

سرتکون داد و رفت کنار  داخل حیاط عمارت که شدم،   نازی رو سر جای مخصوصش پارک کردم و در رو باز کردم آروم بغلش کردم  که طلعت در رو باز کرد و هراسون به سمت مون اومد.  قبل از این‌که حرفی بزنه پیش دستی کردم و گفتم:

- طلعت خوبه، جای نگرانی نیس فقط باید استرحت کنه همین یه در رفتگی بود خیالت راحت. 

نفس عمیقی کشید و گفت:

- خدا رو شکر! 

 نگاهی به دخترها  انداختم انگار اون دخترها، هم خیلی نگرانش بودن حرف های من رو که شنیدن یکم آروم شدن. 

نگاهم به مسیح و امیر افتاد، داشتن این دوتا دختر رو رسماً قورت می‌دادن.

اخم کردم و یه چشم غره رفتم که هر دو حساب کار دستشون اومد. 

روناک رو روی مبل گذاشتم و رفتم لباس عوض کردم اومدم پایین که دیدم میز شام آماده است خیلی گشنم بود، با  یاد حرف دکتر افتادم  که گفت: باید  بلند شه غذا بخوره واسه همین خودم رفتم تا بیدارش کنم.   همه  با تعجب به من نگاه می‌کردن، با احتیاط تکونش دادم و گفتم:

- روناک، روناک، بیدار شو یه چیزی بخور دکتر گفته روناک؟ 

روناک، باصدای که به خاطر خواب دو رگه شده بود گفت:

- روناک و درد، روناک و مرض، روناک و کوفت، چرا منو از خواب نازنینم بیدار می‌کنید گور به گور ها پامیشم  انقدر میزنم تون که صدای یک چهار پای محترم رو بدین ها! 

 چشم هام گرد شد رسماً همه داشتیم زمین رو گاز می‌زدیم از خنده.   وای این دیگه کیه، یکی از دخترها که اسمش سحر بود گفت:

- این هنوز ویندوزش بالا نیومده  وایستین! 

با یه لیوان آب اومد سمت مون و آب رو ریخت تو دستش بعد ریخت تو صورت روناک که   روناک پرید هوا  و با تعجب  به ما نگاه کرد و گفت:

- ها چی شده؟ کیه؟ دزد اومده؟ کسی چیزیش شده؟ من کجام؟ نکنه اینجا بهشته؟ شما هاهم حوری چیزی هستین؟ وای خدا!  

از بس خندیده بودیم دل درد گرفتیم،. من و مسیح که رو زمین داشتیم از خنده می‌مُردیم امیر که رو صندلی رسماً عین ژله ولو شده بود سحر و مهتاب هم داشتن رسماً زمین رو گاز می‌زدن. 

طلعت هم داشت با مریم و مهسا می‌خندید   وای خدا. 

با حرص بلند داد زد و گفت:

- کوفت، درد، زهر خر، زهره مار، رو آب بخندین، الهی بمیرین خودم کفنتون کنم، الهی بمیرین بیام من قبرتون رو با فاظلاب بشورم، الهی بمیرین من بیام سر قبرتون به عربی برقصم. 

خندمون که تموم، نفس _ نفس، زنان رفتیم سر میز از بس خندیده بودیم، مگه میلی هم به غذا داشتیم. 

طلعت رو کرد به روناک کرد و گفت:

- وای دختر از وقتی تو اومدی انگار عمارت رنگ جدیدی گرفته؟ 

 سر تکون دادم، راست می‌گفت، کلاً تغییر داده بود عمارت رو! 

مریم و مهسا که کلاً اخم داشتن هه اینا رو انگار کاری که کردن یادشون رفته برن خدا رو شکر کنن زنده نگه شون داشتم  روناک و خواهراش انگار بد جور داشت اینارو حرص می‌داد. 

 

به قلم آلفای نقره‌ای

@khakestr

@m.azimi

 

ویرایش شده توسط آلفای نقره ای

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شیطون کوچولوی من

#پارت17

خلاصه شام، رو خوردیم و رفتیم واسه خواب. 

(امیر) 

از وقتی که این، دخترها به عمارت اومدن عمارت یه جور خاص شده بود، کارهام دیگه تموم شده بود در تراس، اتاق رو باز کردم، که دیدم یکی رو تاب نشسته، خوب که دقت کردم مهتاب بود.

از روز اولی که دیدمش دلم یه جوری شد یه حس خاصی بهش داشتم با اینکه هربار می‌رفتم سمتش از دستم در می‌رفت ولی بازهم به خودم جرعت دادم و در تراس رو بستم  دِ برو به سمت حیاط.

***

یه پتوی مسافرتی برداشتم و نزدیکش شدم تو خودش جمع شده بود آروم پتو رو انداختم روش که وحشت زده برگشت سمتم خندیدم    و گفتم:

- آروم باش منم.

نفس راحتی کشید و گفت:

- ترسونیدم.

روی تاب نشستم و گفتم:

- ببخشید.   واسه چی اینجا نشستی هوا سرده سرما می‌خوری ها؟ 

پتو رو دور خودش پیچید و گفت:

- همین جوری دلم هوای تازه می‌خواست اومدم اینجا. 

 سرتکون دادم و آروم گفتم:

 -  چرا ناراحتی؟ اتفاقی افتاده یا به خاطر روناک هست؟ 

شونه‌ی بالا انداخت و گفت:

- هیچی! 

دست هام رو به هم گره زدم و گفتم:

- هیچی که نمیشه اگه به خاطر روناک باشه که اون آتیش ، پاره نمی‌دونی چه کارها که نکرده؟ 

چشم هاش گرد شد و  با تعجب گفت:

- مگه روناک چیکار کرده؟ 

منم از اول، تا آخر رو واسش توضیح دادم اونم داشت ریز ریز می‌خندید ای جان وقتی می‌خندید خیلی شیرین میشه.

دمی گرفت و گفت:

- وای باورم نمیشه! 

سرتکون دادم و ادامه دادم:

- آره بابا موندم این دختره این دل و جرعت رو از کجا میاره مریم و مهسا از ترس آرتان جرعت ندارن جلو چشمش برن بیان بعد این رفته آرتان رو زده هیچ کلی کار دیگه هم کرده! 

برگشت سمتم و گفت:

- آها پس بگو چرا مریم و مهسا وقتی آقا آرتان میاد گم و گور می‌شن! 

- آره ببین خودمون بمونه ولی مثل سگ پاچه می‌گیره. 

با خجالت خندید که گفتم:

- راستی چی می‌خونی؟ 

خودش رو جمع و جور کرد و گفت:

- روانشناسی. 

- اوه خوبه، خانم روانشناس وقت کردی این دوتا رو ویزیت کن که خیلی لازم هست،   به والدین وَل احسان!

 متعجب نگاهم کرد و گفت:

- دیونه ای ها! 

- خوب دیگه همینه که هست! 

از روی تاب بلند شد و پتو رو به سمتم گرفت و گفت:

- بریم به خوابیم دیگه تا روناک نیومده دو شقمون نکرده. 

من هم بلند شدم و پتو رو جمع کردم و گفتم:

- فکر خیلی خوبیه چون اصلاً دوست ندارم بلای که سر آرتان اومده سر منم بیاد. 

سر تکون داد و گفت:

- شب بخیر. 

- شب توهم بخیر! 

لبخندی  زدم و به  رفتنش خیره شدم،     بعد اومدم تو اتاقم سریع لپ‌تاپم رو روشن کردم شمارش رو که پیدا کردم، توی گوشیم سیو کردم  (خوشگلم) 

سریع رفتم دیدم تو واتساپ آن هست یه پی دادم. 

- سلام. 

- شما؟ 

- اوه، اوه، روناک  رو بیدار نکنی یه وقت منم امیر! 

- تو، شماره من رو  از کجا آوردی؟ 

- خوب دیگه! 

با نوشتن شبت بخیر  اینترنت رو قط کردم و رفتم تو تخت که بخوابم. 

(سحر) 

داشتم شیر کیک می‌خوردم که یه دفعه کیکی که گاز زده، بودم از دستم قاپیده شده برگشتم دیدم مسیح، با خنده داره کیک من رو  می‌خوره و با دهن پر رو به من گفت:

- بَه‌ _ بَه! 

آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:

- اون دهنی بودها؟ 

 با بی خیالی شونه ای بالا انداخت و گفت:

- که چی؟ 

بعد لیوان شیری که  تا نصف خورده بودم رو بر داشت و سر کشید داشتم، با دهن باز نگاهش می‌کردم. 

که سَری به نشونه چیه تکون داد و گفت:

- چیه چرا این طوری نگاه می‌کنی خوشکل ندیدی؟  چشم هات  رو  درویش کن خانم، وای خدا خودت شاهدی ها، الان نجابتم تو خطره. 

یه نچ - نچ کردم و گفتم:

- خداروشکر، بالاخونه اجاره دادی؟ چی میگی دیونه، خوشگل که نیستی!   ولی چرا کیک و شیر من رو  خورده؟ 

دستی دور دهنش کشید و گفت:

-  آخی ملوسَک خودم واست می‌خرم گریه نکن! 

 اخم کردم و گفتم:

- آخه من کی گریه می‌کنم ها؟ 

دست هاش رو به نشونه تسلیم بالا آورد و گفت:

- خیله خوب نزن من رو دلت میاد آخه؟ 

- آره! 

- زورت نمی‌رسه! 

دست به سینه گفتم:

- امتحانش ضرری نداره ها  ولی میرم روناک رو صدا می‌کنم. 

- وای نه بابا اونو صدا نکن که همین آرتان بس نبود اینم اضافه شد، پدر اَزمون در آورده. 

متعجب زمزمه کردم:

- مگه چیکار کرده؟ 

مسیح تمام ماجرا رو برای من تعریف کرد، متحير گفتم:

- وای باورم نمی‌شه روناک این کارها رو کرده باشه. 

 شونه‌ی بالا انداخت و گفت:

- پس چی فکر کردی! 

یه هوم گفتم و آروم گفتم:

- خوب دیگه من برم به خوابم! 

مسیح سر تکون داد و گفت:

- خیلی خب بچه پرو! برو بخواب که از وقت خوابت گذشته.

تند برگشتم سمتش و  بهش توپیدم:

- بچه عمته! 

به میز تکیه داد و  دست به سینه  شد و گفت:

- به عمم فش نده‌ها آرتان بفهمه بد می‌شه! 

چهره‌ام رو تو هم کشیدم و گفتم:

- چه ربطی به اون داره؟ 

- آخه من پسر عموی آرتانم ولی امیر پسرخاله، آرتان هست داداش امیر، یعنی آرسام هم شوهر ترلان آبجی آرتان دختر عموی منه. 

گیج بهش نگاه کردم و گفتم:

- هوف توضیح دادنت از پهنا  تو پیچ لوزالمعده ات هنگیدم! 

خندید و گفت:

- راستی می‌تونم شمارت رو داشته باشم؟ 

سَری به نشونه منفی تکون دادم و گفتم:

- نوچ بای! 

 بدون این‌که منتظر جواب دادنش باشم مستقم راه اتاقم رو در پیش گرفتم تا بخوابم. 

سریع بعد از رفتنش رفتم، سر لپ تاپم و با یه کم گشت و گذار پیدا کردم شمارش رو، به من نمیدی شمارت رو جوجه فنچ؟ هه!

چیز های که نوشته بود رو خوندم. 

اوه اوه خانم پلیس آینده! 

پس این خوشکله می‌خواد پلیسی بشه واسه خودش! 

هوم نمی‌فهمم این پلیسی چی داره‌ها؟! 

لپ‌تاپ رو بستم و گذاشتم رو میز و از رو صندلی بلند شدم. رفتم یه دست لباس راحتی مشکی قرمز پوشیدم و بعد از زدن مسواک. پریدم تو تخت. 

 نمی‌دونم آرتان چطور می‌خواد قضیه شمرودی رو حل کنه خیلی نگران بودم.  اوضاع بدجور پیچ در پیچ شده. 

 

به قلم آلفای نقره‌ای 

@khakestr

@m.azimi

 

ویرایش شده توسط آلفای نقره ای

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شیطون کوچولوی من

#پارت18

((چند هفته بعد))

(روناک)

 دیگه خسته شده بودم  از بس تو خونه موندم خوردم، خوابیدم و مثل خر خوندم دیگه مخم نمی‌کشه هوف!

 صدام رو انداختم  رو سَرَم و داد زدم:

- کجای گور به گور شده بیا کمکم کن! 

مهتاب همون طور که دستش رو خشک می‌کرد با عجله اومد و گفت:

- اومدم _ اومدم. 

 با کمک مهتاب درست مرتب نشستم سر جام  که در زده شد، بله دیگه باز این دوتا اوسکل بودن   تو این مدت مسیح و امیر خیلی بهمون کمک کردن هم تو درس و هم تو کارهای دیگه باهاشون، خوب جور شده بودیم کلی شوخی می‌کردیم و می‌خندیدیم گاهی آرتان عبوس هم به جمع مون اضافه می‌شد.

وقتی وارد شدن  رو کردم بهشون و با خنده گفتم:

- سلام بر انگلان جامعه! 

مسیح میرغضب نگاهم کرد و گفت:

-  کوفت! انگل خودتی که گرفتی کپیدی! 

 امیر همین‌طور که داشت رو مبل لم می‌داد رو کرد به من و گفت:

-  اگه ما انگلیم تو هم کرموی. 

 خواستم یه چیزی بگم که دخترها کلافه گفتن:

کم کل کل کنید عه. 

 چشم تو حدقه چرخوندم و رو به پسرها گفتم:

- هوف از بس تو خونه موندم دیگه کچل شدم. 

امیر هین ور رفتن با گوشیش گفت:

- امروز آرتان گفت قراره  دکتر کرامت بیاد یه نگاه به پات بندازه از فردا باز پاشو زلزله راه بنداز. 

سرتکون دادم و گفتم:

- بله - بله مدت زیادی می‌شه که بنده شیطونی نکردم. 

امیر چشم از صحفه گوشی گرفت و رو به من گفت:

- بله _ بله صحیح! 

***

((دوماه بعد)) 

 وای خدا چه امتحان سختی بود،  بالاخره اینم تموم شد، توی این دوماه که عمارت هستیم  خیلی بهمون، خوش می‌گذشت، باز راه افتادم برم عمارت وای این آرتان خر امتحانش، بدجور سخته وایسا دارم برات. وقتی رسیدم به عمارت دیگه واسه خودم یه کسی شده بودم همه من رو می‌شناختن رفتم تو خونه عجیب بود  که کسی خونه نبود.    چون خسته بود یه دوش گرفتم    و لباس پوشیدم و به سمت عمارت رفتم. 

در رو که  باز کردم همه داشتند  کار می‌کردن و هر کسی مشغول به یه کاری بود، بلند داد زدم:

- سلام بر اهل منزل من اومدم ترو خدا بلند نشین! 

مسیح برگشت سمتم و گفت:

- علیک سلام زلزله! 

یه لبخند ناز زدم و گفتم:

- میسی عیسی مسیح. 

سری از روی تأسف تکون داد و گفت:

- وا لیاقت نداری! 

دهن کج کردم و گفتم:

- تو خوبی. 

بعد  رو کردم به بقیه و گفتم:

- خب - خب می‌شه منم در جریان بزارید که چه خبر نکنه آرتان مرده داریم واسش مجلس ختم می‌گیریم  یا    نکنه قرار این مسیح رو  ختنه کنیم،   یا نکنه امیر داره قربون من میشه چیزی شده؟ 

 

به قلم آلفای نقره‌ای 

@khakestr

@m.azimi

 

ویرایش شده توسط آلفای نقره ای

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شیطون کوچولوی من

ارت19

طلعت با خنده طی رو گذاشت اون‌ور و گفت:

- نمیری دختر! این حرف ها رو تو از کجات، درمیاری! 

دخترها هم داشتن به مسیح و امیر که با قیافه پوکر فیس، نگاه می‌کردن می‌خندیدن که امیر با ترش رویی گفت:

- کوفت خودت قربون من بشی. 

 بعد اون مسیح هم روش رو برگردوند اون طرف و گفت:

- مرگ! حالا چرا من رو تو این سن  ختنه می‌گیرین! 

یه دفعه صدا بم و مردونه آرتان اومد که گفت:

- دلتون میاد من رو  بکشید؟ پسر به این جیگری و خوشکلی، تازه تو اوج جونی هم هست، هی مادر  کجای که بچت از دست رفت بعد تو یه حرکت من رو انداخت رو کولش و گفت:

- زود بگو غلط کردم؟ 

ایشی کردم و با حرص گفتم:

- خیلی خب، بیا غلط کردی این رو  روی  زمین هم می‌تونستم بگم! 

 همین که حرفم تموم شد آرتان شروع کرد به بالا و پایین پریدن، دیگه داشت دل و رودم می‌اومد تو حلقم که از حرکت ایستاد و گفت:

- زود بگو تا از پله ها آویزونت نکردنم؟ 

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- باش _ باش مسیح غلط کرده امیر هم گوه خورده شد جون مامانت بزار پایین که الان خراب کاری می‌شه! 

مسیح و امیر تو یه حرکت حمله کردن سمت من که  آرتان من رو  گذاشت زمین  و رفت کنار، مسیح حمله ور شد سمتم و  می‌خواست من رو  بگیره که چشمم به آرتان خورد با یه   لبخند شیطانی  داشت بهمون نگاه می‌کرد. 

سریع خودم رو رسوندم سمتش و گفتم:

- آرتان جون هر کی دوست داری من رو از دست این دوتا اورانگوتان نجات بده.    بعد چشم‌هام  رو گربه ای کردم. 

یه دونه زد  رو بینیم و رو به پسرها گفت:

- بیاید جلو بد می‌بینید ها  کاری به جوجه کوچولوی من نداشته باشد. 

مسیح اخم کرد و گفت:

- ببین داره چی میگه آخه! 

امیر هم با تابعیت سر تکون داد و گفت:

- راست میگه خو چرا از اون طرفداری می‌کنی؟ 

آرتان نگاهی به من کرد و بعد رو  به پسرها گفت:

- خودم واسش یه تنبیه خوشگل دارم مسیح، امیر کاری که من می‌کنم رو شماهم بکنید. بعد  پشت بندش رو به من یه چشمک زد. 

گیج بهش نگاه کردم و گفتم:

- می‌خوای چیکار کنی؟ 

آرتان به سمتم قدم برداشت و گفت:

- خودت میفهمی وروجک! 

تو یه حرکت منو انداخت رو کولش. 

امیر هم دوید سمت مهتاب و اون‌رو انداخت رو کولش، سحر  که دید اوضاع خرابه می‌خواست در بره که... 

 بله عیسی مسیح از پشت گرفتش اونم انداخت رو کولش  آرتان بلند گفت:

- پیش به سوی استخر! 

 و راه افتاد به پشتش مشت زدم و گفتم:

- نه آرتان! نه دلت میاد من رو بندازی تو آب ببین چقد کوچولوام آخه ببین. 

خندید و گفت:

- شیطونی می‌کنی باید تنبیه بشی کوچولو! 

مهتاب  ملوس گفت:

- خوب من چه گناهی کردم آخه؟! 

امیر نفسش رو بیرون فرستاد و گفت:

- هیچی چون خوشم اومد تو رو هم تنبیه می‌کنم! 

شروع کردم به فش دادن که سحر با جیغ گفت:

- مسیح بزارم پایین تا موهات رو دون دون نکندم؟ 

مسیح صداش رو نازک کرد و گفت:

- وای ترسیدم! 

بعد هر سه به ردیف  وایستادن و گفتن:

- 3،2،1،شاپالاق 

هر سه تامون رو انداخت تو آب. 

***

داشت آب می‌رفت تو دهنم دست و پا زدم و بلند گفتم:

-  ان شاء الله برین زیر ده چرخ ما شنا بلد نیستیم کمک! 

آرتان سر خوش خندید و گفت:

- شوخی می‌کنی دیگه؟ 

آب دهنم رو دادم بیرون و گفتم:

_ آره نیست خیلی ازت خوشم میاد دارم شوخی می‌کنم  گاو انسان نما،  ما شنا بلد نیستیم. 

 

به قلم آلفای نقره‌ای

@khakestr

@m.azimi

 

ویرایش شده توسط آلفای نقره ای

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شیطون کوچولوی من

#پارت20

مسیح با دست کوبید تو سرش و بلند داد زد:

- آرتان دخترها! 

آرتان، تو یه حرکت پرید تو آب و مهتاب رو کشید بالا داد دست امیر و بعد سحر رو گرفت، که سحر   به کمک  مسیح  بالا رفت، آرتان شنا کرد و خودش رو به من رسوند و کمرم رو گرفت، منم سریع خودم رو کشیدم بالا و  دستم رو دور گردنش حلقه کردم که  آروم و مردونه تو گلو خندید و تو گوشم پچ زد:

- آروم جوجه کوچولو من اینجام دیگه! 

بعد آروم روی موهام که الان کلاً خیس آب بود رو بوسید، سریع به خودم اومدم محکم بازوش رو گاز گرفتم که گفت:

- آخ چیکار می‌کنی ول کن خاله ریزه! 

چشم های خیسم رو به هم مالوندم و گفتم:

- آخیش راحت شدم حالا خوبت شد خوب درد کشیدی؟ 

قهقهه زد و گفت:

- ولت کنم تا باز غرق بشی؟ 

محکم بهش چسبیدم و گفتم:

- وای نه جون هرچی دوس داری من رو  ول نکن! 

متفکر نگام کرد و گفت:

- نگرفتمت که ولت کنم. 

با حرص به سینه‌ش  کوبیدم و گفتم:

- آرتان خیلی گاوی! 

- حرص نخور فندوق پیرمیشی ها! 

- آرتان، اصلاً قهرم! 

خندید و تو یه حرکت ناگهانی از آب اومد بیرون. 

لبام رو غنچه کردم و گفتم:

- ولم کن؟ 

آرتان هم من رو یوهو ول کرد که تعادل نداشتم داشتم   می‌افتادم که سریع دست انداخت دور کمرم با لبخند گفت:

- خوبی؟ 

حرصی بهش توپیدم و گفتم:

- آره گاو ولم کن.

شونه‌ی بالا انداخت و گفت:

- خوبی نیومده که! 

مسیح شاکی رو بهمون گفت:

- بسه دیگه اَه بیاید برین لباس عوض کنید الان می‌رسن ها! 

با گیجی بهش گفتم:

- دقیقاً کی قراره برسه؟ 

کسی جواب نداد. 

***

با دخترها، رفتیم لباس عوض کردیم که دخترها، واسم همه چیز رو توضیح دادن. 

پس ننه بابا این بوزینه داره میاد هوف رفتیم بیرون دیدم  خانم خوشگل یه   کت دامن مرتب تنشِ و داره با مسیح خوش و بش می‌کنه منم سریع رفتم  انقدر خوشگل بود که ذوق زده شدم  با خوش روی رفتم سمتش و گفتم: 

- وای! سلام خوشگل خانم من روناکم! 

خانمِ خندید و گفت:

- سلام  خوشگلم  منم عاطفه‌م  تو چقد خوشگلی بیا بغلم ببینم. 

و من رو کشید تو بغلش محکم فشارم داد. 

آرتان شاکی گفت:

- مامان پسرت رو ول کردی داری این دختره رو بغل می‌کنی؟ 

عاطفه جون من رو از بغلش آورد بیرون و یه بوس رو لپم زد و گفت:

- وای آرتان این رو از کجا آوردی که اِن‌قدر شیرینه؟ 

آرتان حرصی گفت:

- مامان؟! 

بعد خم شد و دست مامانش رو بوسید،   خیلی عالی هم دیگر رو بغل کردن و بوسیدن. 

وای چقد دل منم واسه مامانم تنگ شد تو افکارم غرق شدم، چقد دلم براشون تنگ بود، آیا اون هاهم به من فکر می‌کردن، یه آه از سر درد کشیدم وقتی از طرفشون ترد شدم، هوف ولش.... 

یه دختر جون با یه پسر جون که یه بچه دستش بود اومدن، یه آقای میان سالی هم بود.   واو! 

عاطفه جون هم با دخترها داشت خوش‌وبش می‌کرد وای چقدر اینا مهربونن. 

دختره با جیغ _ جیغ گفت:

- داداشی! 

پرید بغل آرتان و محکم بغلش کرد، آرتان هم گونش رو بوسید که اون پسره، دست دختره رو گرفت و گفت:

 - وای دختر بیا بیرون این پسره خطرناکِ ها مجردِ می‌دزدتت من بی زن میشم ها؟ 

همه خندیدیم که آرتان یه دونه زد پس کلش و گفت:

- چطوری آرسام! 

آرسام کلش رو یه دست کشید و گفت:

- خوب شکر خدا. 

روبه ما کرد و گفت:

- وای این دخترهای خوشکل کی‌اَن اومد منو بغل کرد بعد دخترها رو و گفت:

- وای چقد شما نازین. 

آرتان یه ابرو بالا انداخت و گفت:

- به ظاهر گرچه زیبایی در باطن مارِ کبرایی! 

این رو به من گفت. 

من بدون توجه به بقیه گفتم:

- مرگ! ترشیده باز خوبه من ظاهرم خوبه تو حتی اونم نداری  والا من موندم تو این حجم از اعتماد به نفس رو از کجا میاری، سقف که سر جاشه من نگرانم که آسمون ریزش کنه! 

همه زدن زیر خنده که منم لبخند خنجولی زدم یه  دفعه یه صدای ضعیفی اومدکه گفت:

- بابایی لشیدیم، دلم واشه دایی تَند شده؟ 

آرسام خندید و گفت:

-   بَه _ بَه پرنسس بیدار شدی؟ 

آرتان دست هاش رو باز کرد و گفت:

- بیا بغلم ببینم توله دایی! 

 دختر کوچولو با دست هاش رو از هم باز کرد و پرید بغل آرتان و با اون لب های کوچیکش لپ آرتان رو بوسید و گفت:

- دایی جونم حوبی من حوبم. 

آرتان محکم لوپش رو گاز گرفت که بچه گریه کرد. یه نچ کردم و گفتم:

- خاک تو سر نکبتت کنم آدم با بچه این طوری رفتار می‌کنه بیا بغلم خوجکل خانم! 

بچه کوچولو که حالا فهمیدم اسمش دلوین هست   رو به مامانش که ترلان بود  گفت:

- مامانی  ژن دایی هشت؟ 

و به من با اون انگشت کوچولوش اشاره کرد. 

ترلان با شیطنت گفت:

- والا نمی‌دونم که باید توضیح بدن که اینجا چه خبره! 

سالار خان پدر آرتان گفت:

- خوب برید تو دیگه بابا من خسته‌ام! 

آرتان سریع پرید  و دستش رو بوسید که امیر رو مسیح هم همین کار رو کردن بعد رفتیم داخل. 

من و دخترها پذیرایی می‌کردیم که این ها هم گل می‌گفتند و می‌خندیدن. 

مسیح و امیر هم حرکات دخترها رو زیر نظر داشتن من که می‌دونم چی تو دلتون داره می‌گذره وایسین! 

طلعت خانم و مهسا و مریم هم غذا شام رو آماده می‌کردن. 

***

دو هفته از اومدن شون می‌گذره، چون عاطفه جون مخالف جشن بود، کسی جشن واسه اومد نشون نگرفته بود. منم هی شیطونی می‌کردم که ترلان، عاطفه جون هم پشتم بودن باورم نمیشه از یه همچین خانواده‌ای یه همچین پسره بوزینه ای هوف ولش امروز بدجور دلم قر  می‌خواست واسه، همین گفتم بریم قر. رفتم و سیستم رو روشن کردم و بلند داد زدم:

- عاطفه جونم! 

ترلان جونم! 

سحر  جونم! 

مهتاب جونم! 

بیاین وسط.

اومدن داشتن با دهن باز من رو نگاه می‌کردن با خنده رو کردم بهشون و گفتم:

چیه خوشکل ندیدین چشم هاتون رو   درویش کنید بابا، بیاین وسط. 

 دست عاطفه جون رو گرفتم که ترلان دست دخترها رو گرفت و اومد وسط دِ  برو، مثل وحشی‌ها داشتیم قر می‌دادیم که آهنگ تموم شد درست یک ساعت و نیم بود که داشتیم قر می‌دادیم که صدای شلیک خنده بلند شد و پشت بندش صدای سالار خان اومد که گفت:

- خانم داشتی  رو نمی‌کردی؟ 

عاطفه جون با ناز خندید و  گفت:

خوب دخترها گفتن بیا وسط منم دلم نیومد، دلشون رو بشکنم دیگه. 

بعد اشاره کرد به من و گفت:

- همش تقصیر این ورپریده بود. 

 

به قلم آلفای نقره‌ای 

@khakestr

@m.azimi

ویرایش شده توسط آلفای نقره ای

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شیطون کوچولوی من 

#پارت21

با چشم های از حدقه بیرون زده گفتم:

- من؟! پس اون عمم بود داشت بهمون چند نوع رقص نشون می‌داد؟! 

عاطفه جون با چشم هاش داشت واسم خط و نشون می‌کشید که سالار خان بغلش کرد. 

آرسام تیز پرید و چشم های   ترلان رو بست و گفت:

-  نگاه نکن صحنه های مثبت هیجده هست ها!  

بعد رو کرد به سالار خان و گفت:

-   بابا مراعات کنید دیگه یه لشکر مجرد اینجا نشسته ها. 

آرتان زد پس گردنش و گفت:

- شنبلیله تو که ازدواج کردی یه دختر داری؟ 

آرسام گیج نگاه هش کرد که مسیح رو به جمع گفت:

- آفرین بابا کلاس رقص همین‌جا، بود ما خبر نداشتیم. 

امیر سر تکون داد و رفت وسط و گفت:

- بیا وسط قرش بده ها! 

بعد دست آرتان رو گرفت و گفت:

- آرتان ژونم بیا ما برقصیم چشم این گیس بریده ها در بیاد! 

آرتان پسش زد و گفت:

- برو با عطار سر کوچه برقص   ها شاید  بهت یه عطر جایزه بده. 

 پسرها مشغول بگو مگو بودن که عاطفه جون رو کرد به من و  گفت:

 -  روناک خوشگلم تو از کی با خواهرهات اومدین عمارت باور کن من اصلاً نمی‌خواستم بیام اینجا الان که اومدم دلم نمی خواد، برم پاریس باز. 

ترلان زود عین نخود نپخته پرید وسط و گفت:

- آره _ آره. 

آرتان نفسش رو فوت کرد و  روبه همه گفت:

- یه خبر دارم برای همه قراره جمعه راه بیوفتیم بریم شمال واسه دخترها هم من مرخصی گرفتم.  با حرف آرتان   دهنم باز موند  ماهم می‌رفتیم وایی جونم. 

گوشیش رو خاموش کرد و گفت:

- واسه همین، فردا خانم ها برن خرید که حاظر شن می‌دونین که آقایون،خانم ها که برن خرید زمان و ساعت و مکان براشون هیچ اهمیتی نداره! 

مسیح سرتکون داد و گفت:

- عالیه. 

امیر:  اوکی داداش! 

آرسام:    ام خوب، خوب چیزه اوک! 

ترلان یکی زد پس گردنش و گفت:

- کوفت! واسه خودت گمشو تو اتاق ببین دلوین بیدار شده یا نه؟ 

هوف! هر کسی مشغول یه چیزی بود منم که تو این مدت کلاً ورزش و تمرین رو گذاشته بودم کنار رفتم یه دوش گرفتم و آماده شدم، مثل اون روز یه شلوار جذب مشکی و یه تاپ مشکی پوشیدم، موهام رو بالا بستم و بانداژ هام رو به دستم بستم. یه خط چشم  گربه‌ای و یه ریمل زدم و با یه رژ زرشکی کار رو تموم کردم جونم چه جیگری شدم، و راه افتادم سمت باشگاه. 

در رو باز کردم که دیدیم آرتان، یه شلوارک  پوشیده بدون پیرهن داره ورزش می‌کنه جونم بدن! اوه شکم شیش تیک دلم می‌خواست برم با مشت بزنم تو شکمش  بازو های عضلانی و تو پر،   شونه های پهن، وای من کلاً قش! 

با صدای آرتان که گفت:

-   اِهم - اِهم تموم شدم! 

 به خودم اومدم و با حالت گیجی گفتم:

- ها چی؟ 

 به در اشاره زد و گفت:

- بیا تو در رو  هم به بند. 

کامل اومدم تو در رو بستم، حالا اون بود که به هیکلم داشت نگاه می‌کرد، ولی زود خودش  رو جمع کرد. 

منم شروع کردم کلی ورزش کردم که چشمم خورد به آینه دیدم  اون دست به سینه تکیه داده بود به دیوار  و با یه اخم خاصی بین ابروهاش داشت من رو نگاه می‌کرد، موهای خوش حالتش روی پیشونیش ریخته بود و حسابی جذاب شده بود. 

 

به قلم آلفای نقره‌ای 

@khakestr

@m.azimi

ویرایش شده توسط آلفای نقره ای

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شیطون کوچولوی من 

#پارت22

وزنه ها رو کنار گذاشتم و لبم رو خیس کردم و گفتم:

- چیه خوشگل ندیدی؟ چشمات رو درویش کن آقای محترم!

خندید و  جلو اومد. 

با به بیاد آوردن امتحان سریع اخم کردم و  بهش گفتم:

- چرا امتحانِ سختی گرفتی؟

- عجب!

- کوفت و عجب خیلی سخت بود لامصب انگار داشتم از پل صراط عبور می‌کردم، بابا یه امتحان ساده می‌گرفتی تموم می‌‌شد می‌رفت‌ها.

متفکر نگاهی بهم کرد و گفت:

- خنگ هم هستی.

گردنم رو کج کردم و گفتم:

- چی داری میگی؟

- هیچی! دارم میگم زشت و دست پا چلوفتی بودی خنگ هم بهش اضافه شد.

داشتم  دیونه می‌شدم باحرص گفتم:

- آرتان بز! عمو جغد شاخ دار روباه مکار گربه نره، می‌کشمت. 

بی خیال شونه ای بالا انداخت و گفت:

- ترسیدیم!

(آرتان) 

خب   _ خب بهونه عالی بود، تا باهاش مبارزه کنم قدرتم رو به رخش بکشم؛ میل زیاد به این داشتم که خودم رو به این دختره ثابت کنم نمی‌دونم چرا!

(روناک) 

حمله کردم کلی باهم درگیر شدیم و نفس‌ _ نفس می‌زدم ولی اون به روی خودش هم نمی‌آورد. نفسی گرفتم و گفتم:

- هوففف توی گودزیلا خسته نمیشی؟

دستی بین موهای خوشحالتش کشید و گفت:

- نوچ خوشگله،   زورت کمه نظرت چیه من به عنوان مربی بهت آموزش بدم!

منم که از خدام بود آخ جون. 

وجی:

- آخ جون، کوفت با یه پسر تمرین کنی آره دیگه، امروز فرداس که بیاد به بچشون هم، راه رفتن هم یاد بدن.

- کوفت خفه کدو حلوایی!

من رو به آرتان  گفتم:

- عالیه راستی - راستی؟ 

سرتکون داد و گفت:

- خوب معلومه جوجه، تازه در کنار این ها می‌خوام بهت چهار نوع زبان یاد بدم. 

بادهن باز  گفتم:

- چهار نوع چه خبره؟!

- هیچی چهار نوع تازه می‌تونم تو درس ها هم کمکت کنم البته اگه بخوای!

منم بدون فکر کردن گفتم:

- آره عالیه. 

و نیشم باز شد. 

به قیافه خر ذوق من نگاهی کرد و خندید و گفت:

- خیلی خب  از حالا گفته باشم من به شدت سخت می‌گیرم ها.

- مشکلی نی مَشتی. 

آرتان یه ابرو بالا انداخت و گفت:

- از کی تا حالا رفتی تو فاز لاتی؟ 

یه لبخند گشاد زدم و گفتم:

- ولش بابا!

سر تکون داد و گفت:

- خوب حالا صبح که کلاً تمرین می‌کنیم، بعد از اون زبان های خارجی رو بهت یاد میدم! بعد از اون هم هر مشکلی تو درس بود در خدمتم بانو.

و یه چشمک زد. سرتکون دادم و گفتم:

- اوهم، خوبه ولی مگه تو چند تا زبان بلدی که می خوای به من چهار تا زبان یاد بدی!

حوله رو دور گردنش انداخت و گفت:

-   هفت نوع البته اون یکی ها رَم بلدم ولی نه کاملاً  انگلیسی، آلمانی، فرانسوی، ترکی استانبولی، عربی، روسی و اسپانیای. 

با دهن  باز و چشم های که انداز شون الان اندازه فلفل دلمه‌ای شده گفتم:

- امکان نداره.

- چرا داره. 

- خوب حالا کدوم ها رو می‌خوای به من یاد بدی!

- انگلیسی، فرانسوی،  استانبولی، عربی. 

- هوف! نه مگه مجبورم؟

- بله حالا هم بیا بریم که حسابی ورزش کردیم.

 سرتکون دادم، از سالن اومدیم بیرون و رفتیم تو اتاق هامون که دوش بگیریم. 

یه دوش گرفتم اومدم بیرون موهام رو خشک کردم و از بالا دم اسبی بستم یه کرم زدم بعد ریمل و یه خط چشم  که عالی می‌شد. رفتم از تو کمد یه تاپ و شلوار سیاه در آوردم و پوشیدم یه مانتوی توسی نازک که از آستینش، نخ های صورتی آویزون بود هم پوشیدم و یه شال مشکی نازک هم رو سرم انداختم بعد عطر زدم یه کفش هفت سانت، توسی هم پوشیدم. خوب حالا رژ چی بزنم تصمیم گرفتم، صورتی مات بزنم اونم زدم و تیر خلاص رو زدم، جون! آرتان قربونم بره چه دافی ام برای خودم ها!

اوه کیف رو چیکار کنم آها یه کیف توسی هم گرفتم گوشی رو کردم توش با کارت. 

دِ برو بریم! من و دخترها هم زمان از اتاق هامون بیرون اومدیم.

مهتاب و سحر که مثل من تاپ و شلوار شال مشکی ولی مهتاب مانتوش صورتی پاستیلی بود و سحر هم آبی پاستیلی کفش و کیف هم مثل من با مانتو ست کرده بودن. 

با ترش روی نگاهی بهشون کردم و گفتم:

- یه روز شده نرینینن به هیکل من؟ 

مهتاب یه ایشی کرد و گفت:

- خفه! خب چیکار کنیم؟ 

سحر  رو برگردوند و گفت:

- آخه نیست خیلی هیکل خوبی هم داری! 

دهن کج کردم و گفتم:

- برین بمیرین ها. 

@khakestr

@m.azimi

ویرایش شده توسط آلفای نقره ای

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شیطون کوچولوی من 

#پارت23

(آرتان) 

همه، آماده بودن که برن خرید و برای شمال رفتن آماده، می‌شدن. 

رفتم پایین که با روناک چشم تو چشم شدم   باز همون احساس، مزخرف اومد سراغم. این شمرودی بدجور اعصابم رو به هم ریخته بود. 

دلم می‌خواست برم و محکم سرش رو بکوبم به دیوار تا همه دنیا، رو از دستش راحت  کنم. 

مسیح اومد سمتم، می‌دونستم که یه چیزی حس کرده با نگاه نگرانی گفت:

_ داداش خوبی! قضیه شمال  چی بود؟! 

یه نفس گرفتم و گفتم:

_ نپرس داداش، نپرس  اوضاع خراب تر از اونی هست که فکر می‌کردیم. 

سرش رو انداخت پایین و گفت:

_ که این‌طور!

روی مبل سلطنتی نشستم و پاهام رو روی هم، انداختم و رو به همه گفتم:

_ راننده شما رو می‌بره من و پسرها هم یه کاری داریم بعد به جمع تون ملحق می‌شیم. 

ترس و نگرانی رو تو چشمای امیر و مسیح  حس می‌کردم. 

حتی بابا هم  با چشماش به من خیره شد، ولی چیزی نگفت.

آرسام خوب می‌دونست ما چمونه واسه همین گفت:

- داداش خیالت راحت من باهاشون میرم.

سرتکون دادم که همه عازم رفتن شدن. 

سرم رو  به  پشت  مبل تکیه دادم، که  مسیح گفت:

- چی شده؟ آرتان بگو جون به لب مون کردی پسر!

همون طور سرم رو به پشتی مبل تکیه  داده بودم گفتم:

- چی بگم مسیح شمرودی بیخ گوش مونِ دخترها و خانواده تو خطراً. 

متعجب گفت:

- چی؟! یعنی چی که در خطراً! 

تکیه‌ام رو گرفتم و بهش گفتم:

- شمرودی تحت نظرمون گرفته! 

امیر اومد جلو دست هاش رو برد تو جیب شلوارش و گفت:

- چطور؟ از کجا فهمیدی! 

دستی به ته ریشم کشیدم و با کمی مکث، گفتم:

- مدتی هست که برای دخترها  به پا گذاشتم  تا زیر نظرشون بگیرم  بهم گفتن که چند نفر مشکوک دنبالشونن.

مسیح می‌خواست چیزی بگه که  صدا شلیک، گلوله اومد با وحشت از جام، بلند شدم یا خدا. 

رو به پسرها گفتم:

-  یا خودِ خدا  چی بود؟! 

سریع سه تا مون به سمت در حمله ور شدیم بازش کردیم و رفتیم بیرون. 

دیدم محافظ ها دور هم جمع شدن سریع رفتم  سمت شون و غریدم:

- برید کنار ببینم چه خبره اینجا؟ 

سریع رفتن کنار دیدم که  یعقوب ( یکی از محافظ ها) بی جون کف زمین افتاده. 

خیز برداشتم سمتش و نبضش رو چک کردم خدا رو شکر زنده بود. 

رو کردم به بقیه و غریدم:

- عین چی وایستادین نگاه می‌کنین، زنگ بزنین به آمبولانس. 

سریع مسیح شماره رو گرفت بعد از اومدن آمبولانس،   امیر همراه آمبولانس رفت بیمارستان تا کارها رو انجام بده  مسیح هم داشت از محافظ ها می‌پرسید، که چطوری یک همچین اتفاقی افتاده؟! 

داشتم پاهام رو محکم به زمین می‌کوبیدم که، یه پیام برای گوشیم اومد سریع گوشی رو، چنگ زدم و پیام رو باز کردم  از ناشناس بود. 

نوشته بود:

- دیدی آرتان خان بزرگ مهر!  سعی کن پات رو از گلیمت، دراز تر نکنی که بد میبینی!

دلت که نمی‌خواد  یکی - یکی از افراد خانواده‌ات رو بفرستم گوشه قبرستون؟من با کسی شوخی ندارم!

 با عصبانیت گوشیم رو محکم کوبیدم به میز که پودر شد، مسیح هراسون اومد تو. 

 

به قلم آلفای نقره‌ای 

@m.azimi

@khakestr

ویرایش شده توسط آلفای نقره ای

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...