رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

اجبار تلخ ، saghi،کاربر انجمن نودهشتیا


saghi
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

اسم نویسنده :اسماء رضایی 

اسم رمان :اجبار تلخ 

هدف :اثبات ثمر بخش بودن صبر 

ژانر :غمگین ،تراژدی 

خلاصه

تنهایی ،تلخی ،اجبار...

تنها کلماتی بودند که مرتب در ذهنم اکو میشدند

کاش میتوانستم لحظه ای به موضوع دیگری فکر کنم ...ولی  افسوس بغضی که در گلو داشتم اجازه رهایی از این افکار را به من نمیداد .

چشمانم بی هوا به چند سال پیش افتاد .

زمانی که آزاد بودم ...!

زمانی که به جای ضجه های گوشخراشم ،فریادهای کودکانه ام فضای باغ را پرمیکرد.

مقدمه :

ترسیدن ما چون که هم از بیم بلا بود 

اکنون  زه چه ترسیم که در عین بلاییم 

تو این دنیا کمتر کسی پیدا میشه که از زندگیش واقعا راضی باشه ؛هر کس یه شکایتی داره 

حالا من این رمان رو مینویسم 

یه رمان واقعی از روی یه داستان واقعی 

بدون اغراق و مبالغه 

حقیقت رو مینویسم تا متوجه بشن تنهایی و تلخی زندگی اونها در برابر زندگی این دختر هیچه ...

ساعت پارت گذاری:نا معلوم 

پارت اول :

زودتر از آنچه انتظار داشتم از خواب برخواستم .

اهمیتی نداشت .هوای این موقع صبح را خیلی دوست دارم .

صدای گنجشکان به همراه جوی آبی که از کوچه رد میشد  خود به تنهایی نشاط آور بود ...چه برسد به آنکه فضای سرسبز پشت پنجره نیز  به  آن اضافه شود .

میخواستم داد بزنم و از خدا برای اینهمه زیبایی تشکر کنم .

همینکه دهانم را باز کردم که فریاد  بکشم یادم آمد بقیه هنوز خوابند 

با دو دست دهانم را پوشاندم و زیر لب زمزمه کردم :

دختره  خل .نزدیک بود ها.از یه دعوای حسابی جون سالم به در بردی .

با یاد آوری اینکه امروز باید به مکتب میرفتم پکر شدم ...

لین داستان هم مفصل است .

اکثر هم سن و سال های من (از جمله خودم)علاقه زیادی به مکتب و درس و سواد دارند .

من هم به مکتب خانه علاقه داشتم 

ولی به مکتب دار نه .

مکتب دار  ما کوکب بود 

بد اخلاق و زورگو و از دماغ فیل افتاده

همیشه هم با من سر جنگ داشت .

جنگی که در انتها به ضرر من پایان یافت 

صفحه نقد

ناظر: @m.azimi

ویراستار: @یگانه جان

ویرایش شده توسط مدیر منتقد
زیبایی و کاهش خطا در یافتن رمان
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام 

ممنونم بابت زحمات شما و البته همه دست اندر کاران 

امیدوارگ بتونم با این رمان خیلی ها رو سرگرم کنم 😊👊

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم 

بلاخره پس از کلی کلنجار رفتن دل از رخت خوابم کندم و بلند شدم، پتو و تشک‌ام را جمع کردم و سر جایش گذاشتم.
نگاهی به آینه انداختم.
دختری با چشمان قهوه ای تیره و ابرو های هشتی به من زل زده بود، ابروی راستش چاک داشت و چهره اش را کمی پسرانه کرده بود؛ دماغی معمولی و لب هایی متناسب و زیبا داشت.
چتری هایی که حالا بلند شده بود و به جای اینکه روی پیشانی ریخته شود به سمت چپ متمایل شده بود و چشم و ابروی چپ را پوشانده بود .
موهای خرمایی بلند که برای اینکه همیشه میبافتمشان حالا تلاطم زیبایی داشت .
دختر زیبایی بودم 
این را همه میدانستند 
ولی همیشه دوست داشتم که چشمانم آبی باشد 
حیف ..!
آه عمیقی کشیدم .
موهایم را شانه کردم و ساده بافتم 
به سمت حیاط رفتم و شیلنگ آب را به صورتم گرفتم .
خنکای آب روح و جسمم را نوازش میکرد .
بوسه های آب بر پوستم هویدا بود .
اغلب صورتم را خشک نمیکردم 
به دو دلیل 
اول اینکه نیازی نیست ،خودش خشک میشود 
و دلیل اصلی اش این است که همیشه نسیم صبح بر صورت خیسم سرمایی لذت بخش بود .

به خانه رفتم برای صرف صبحانه .
پدر و مادرم در حال خوردن چای بودند .
چایی که عطرش را از  دور هم میشد حس کرد .
-به به مادر خودم ،ایران بانو .خوش میگذره صبحا بدون من؟ و سلام عرض میکنم خدمت پدر گرام ،بابا محمد رضا 

مادرم زیر لب جوابم را داد و با لبخندی کنج لب های زیبایش چایی داغ و دلپذیر برایم ریخت.
آقای پدر هم آغوشش را به رویم گشود ‌.خب...
چه بهتر از این ..؟
با رغبت به آغوش گرمش پناه بردم .تنها خدا میدانست که چقدر به این آغوش عاشق بودم .
ای کاش میدانستم عشق من به این آغوش آخر سرنوشتم را باب میل کابوس هایم رقم خواهد زد

ویرایش شده توسط یگانه جان
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم :

هفت ساله که بودم ،عروسکی داشتم که شاید او را بیش از خویش دوست میداشتم !

تا حدی که اگر بگویم آن عروسک را میپرستیدم ،مبالغه نکرده ام!

عروسک زیبایی بود .

حتی بعد از چهار سال ،هنوز هم تا به حال عروسکی به زیبایی آن ندیده ام.

بقیه هم سن و سال های من،با سنگ ،کلوخ،سیخ و پارچه های کهنه و نخ نما بازی میکردند ؛ولی من بازیچه ای داشتم که دست هرکسی پیدا نمیشد .

عروسکی با موهای طلایی مواج،چند دست لباس در رنگ ها و طرح های مختلف و چشمهای آبی .

هر نوع آبی هم نه!

آبی تیره !

شاید از همان زمان از  چشم آبی خوشم آمد .

از زیبایی آن عروسک و اینکه برای آن ،چقدر عزت و احترام بین دختران روستا پیدا کرده بودم ،هرچه بگویم کم گفته ام !

من آن زمان به مکتب میرفتم .(معادل مدارس کنونی)

مکتب دار یا معلم ما شهربان بود .

به دلایلی زیاد از او خوشم نمی آمد  و به طبع او نیز از من !.

دقیق و واضح یادم هست .

یک روز زمستانی بود .در یکی از اتاق های مکتب  و به شعله های بخاری که وسط کلاس بود ،زل زده بودم .غرق در فکر و طبق معمول ،فکر عروسکم.

به حدی حواسم پرت بود که متوجه آمدن شهربان نشدم ؛عذر خواهی کردم که پاپیچم نشود .

به طرز عجیبی بیخیال شد و فقط اشاره کرد که پیشش بروم !

جلوی میزش که رسیدم گفت :

-شنیدم که یه عروسک خوشکل داری !

تعجب نکردم که خبر دارد !پاسخ دادم :

-بله.درست شنیدین .

نیم نگاهی کرد و در حالی که سرش را به برگه های روی میز گرم می کرد  گفت:

-باور نمیکنم !

اینبار تعجب کردم !با کمی عصبانیت گفتم:

-از هرکی دلتون میخواد بپرسین !همه میدونن که عروسک من خوشکل ترین عروسک دنیاست !

پوزخندی زد و با تاکید بیشتری گفت :

-باور نمیکنم !

اخم هایم را در هم کشیدم .باید قبول میکرد که عروسک من بهترین است !

همین سادگی و بچگی ام باعث شد صدای درونم را نشنوم .

صدایی که فریاد میزد :

-سالم ماندن عروسکت مهم تر از باور های شهربان است.

... 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم:

از شهربان اجازه خواستم که به خانه بروم و عروسکم را بیاورم و به او نشان دهم .

بدون هیچ سوال یا مخالفتی و بدون برو و برگرد گفت :

-برو!

و من دوان دوان به سمت خانه رفتم .در راه به این فکر میکردم که مادرم بارها به من گوشزد کرده بود که عروسک را به دوستانم ندهم ،یا اینکه آن را به مکتب نبرم .

لجاجت باعث شد به دلیل حرف های مادرم فکر نکنم.

عروسک را با همه وسایلش برداشتم و به مکتب رفتم .وارد کلاس شدم و از همان  جلوی در داد زدم:

-ببین شهربان!اینم عروسک من!حالا دیدی که خیلی خیلی خوشکله؟

 

من باید این جمله را از  زبان شهربان میشنیدم .اگرنه آرام نمیشدم!

ولی او فقط گفت :

-بده به من تا ببینم واقعا قشنگ هست یا نه؟

عروسک را با او دادم و به چشمانش خیره شدم .

با خود فکر کردم:

الان است که بگوید عروسکت زیبا ترین عروسک دنیاست و آنوقت من به همه فخر خواهم فروخت .

شهربان هنوز ساکت  بود .

ناگهان بدون هیچ مقدمه ای گفت:

-آره عروسک قشنگی بود !

و بی معطلی عروسک را به داخل بخاری انداخت  .

من هیچ کاری نکردم!

هیچ حرفی نزدم.

فقط با چشمانی تهی  از امید ایستادم و سوختن عروسک نازنینم را تماشا کردم .

اشک هایم ناخودآگاه پایین میریخت.

بغض ناخودآگاه گلویم را می فشرد و چشم هایم ناخود آگاه به لبخند پیروزمندانه شهربان می افتاد .

 

 

دنیا ناخودآگاه این اتفاق تلخ را همچون قطره در دریای غمم محو کرد ...

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط saghi
تصحیح
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...