رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

سفارش قتل| FAKA کاربر انجمن نودهشتیا


FAKA
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

hattps://sefareshlGhatle.com

اسم رمان: سفارش قتل

نام نویسنده: فاطمه کاظمی(فاکا)

ژانر رمان:  پلیسی؛ عاشقانه

خلاصه داستان:

همه چیز از یک سفارش قتل شروع میشه...!
قاتل بزرگ تهران، کیاراد پارسا که تا الان کسی از زیر خشابش نتونسته نجات پیدا کنه. بازی جدیدی رو به زودی شروع خواهد کرد.
در همین حوالی دختری با موهای فرفری پا در عمارت بزرگ کیاراد پارسا می‌زاره.
وارد خفناک‌ترین عمارت تهران، جایی که هیچ‌کس آرزوی موندن توش رو نداره...
کیاراد پارسا قاتل جانی داستان قرار چه بلای سر دخترک موفرفری بیاره؟ میان این وقایع چه اسرارهای فاش میشه؟

مقـدمه:
تا بحال توی بیداری کابوس دیدی؟ من دیدم! بیشتر کابوس ها توی بیداری رخ میدن، کابوس هایی که برای بیدار شدن هیچ راه جز مقاومت نداری! مقاومت در برابر چی؟ حقیقت یک کابوس...یا...حقیقت یک حقیقت! خوابی یا بیدار؟ اگر خواب باشی پس حقایق داخل خواب واقعی است یا تنها رویا؟
آدمیان واقعی هستن یا ناشناس، خودشان هستن یا شیطان درونشان، نمیدانم! این یک کابوس است یا اتفاق زندگی!؟ این راز دنیاست یا راز یک خواب عمیق!؟
راز ها که آشکار شد پس چرا همه رفتن؟ کو آدم‌های زندگی‌ام؟ چرا به هرطرف که می‌نگرم تو را نمی‌بینم! بگو در این خواب چرا آدم نمی‌بینم؟! چرا بد شدن؟ برای چه بد شدن؟
چهره آدمها واقعی است یا چهره‌ای هست پشت چهره‌ها؟ اینجا کجاست؟ عالم دنیا است یا عالم برزخ... من در برزخ سوال‌ها گم شده‌ام...نجاتم بده!
دستم را بگیر...بگیر...آزادم کن...رهایم کن...مرا را دریاب...پیدایم کن...تو مرا از این دنیای بی دنیا از این خواب یا کابوس...نمیدانم! واقعیت یا تلقین تنها تو...تو نجاتم بده!
دستانت، بوی خون میدهد،‌ اما خوب است چون هنوز آرامش می‌دهد، نجاتم بده، نجاتم می‌دهی؟‌ چرا...چرا...به من آرام و با اطمینان بگو...بگو...بگو و نجاتم بده...قلب خسته‌ام را نجات بده!
برم گردان...دوباره مرا غرق کن در ندانسته ها، بزار هنوز کر و کور باشم...با دست خودت حافظه‌ام را پاک کن از کابوس های ترسناک این دنیا! نجاتم بده ای ناجی شیطان! نجاتم بده ای اه این دل...مرا به دور از آدمهای بد این دنیا، در آغوش خودت که گناهکار ترینی لحظه‌ای...برای آخرین بار دربربگیر...بگذار یادم بماند که تو همان آرامش دهنده‌ای روح منی نه قاتل روح من...!
بگذار‌ برای همیشه در این سلول تو همان بی گناه‌ترین آدم‌ زمین باشی...!

ناظر: @Satiyar

ویرایش شده توسط FAKA
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 2

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#fasl1_Part1

ساعت03:00 بامداد روز چهارشنبه1398/6/20_تهران

‹کیاراد›
پا توی آسانسور شیشه‌‌ای گذاشتم، دکمه‌ی آخرین طبقه رو فشار دادم. بعد چند دقیقه نمایی استخر را از پشت شیشه های آسانسور دیدم. در آسانسور کنار رفت. با قدم های محکم وارد سالن شدم، این طبقه کاملا محرمانه بود و کسی حق ورود به اینجا را نداشت، و تنها صدای قدم های من بود که سکوت سالن رو می‌شکست. به سمت دیوار مخفی جلوی استخر رفتم، آروم فشارش دادم که باز شد و هوای سرد به صورتم برخورد کرد.
آرام و خونسرد وارد راهروی تاریک شدم و کنترلی که توی دستم بود و رو فشار دادم تا سیستم امنیتی راهرو برداشته بشه. با فشار دادن دکمه‌ی دیگه چراغ های راهرو یکی پس از دیگر روشن شد. پوزخندی کنج لبم نشست و آرام به یازده اتاقی که در راهرو بود نگاه کردم، اینجا آرامش من بود. میان اسرار آمیزترین طبقه‌ی این ساختمان اینجا پر بود از راز ها...اینجا بوی خون می‌امد...اینجا صدا داد و فریاد، صدای‌ زجه های دردناک، اما دلنشین می‌امد...صدای گریه ها و فریاد هایی از سر کمک از کسی که وجود ندارد، 'خدا' این آدم‌ها چقدر احمق شده‌اند. خدا...خدایی مگه هست؟ پوزخندی کنج لبم نشست، به آخر راهرو رسیدم،‌ اتاقی که مخصوص من بود. جایی که اینجا من قاضی می‌شدم به جای خدا، و وسیله‌ی مرگ می‌شدم جای عزرائیل...اینجا آخر دنیای هر آدمیه که پاک و بی‌گناهه!
در اتاق را باز کردم و وارد شدم،‌ بوی خون تا اتاق من هم امده بود. آهسته به سمت کمد رفتم و ناگهان بازش کردم، لبخند کوچکی کنج لبم نشست، بین ماسک ها و نقاب ها دنبال بهترین گشتم؛ امروز مهمان ویژه‌ای داشتم. نباید بد جلوش جلوه می‌دادم. نقابی به رنگ مشکی با رگه های قرمز را انتخاب کردم و رو به آینه‌ی قدی اتاق موهایم را کنار زدم و نقاب را به چشمانم بستم، حالا من روح سیاه بود نه کیاراد پارسا، پوزخند کنج لبم پرنگ تر شد. به سمت میز مخصوص کنار اتاق رفتم و پرونده‌ی جدید را برداشتم، مهمان امروز چقدر برام آشنا بود!
خودم رو روی صندلی انداختم که صدای در امد، همان‌طور که چشمم به پرونده بود اجازه‌ی ورود دادم:
- سلام آقا!
دستم را به عنوان نشستن روی صندلی بالا بردم و گفتم:
- کارت رو بگو کمال، حوصله‌ی سلام و احوال پرسی های همیشگی رو ندارم!
سرفه‌ای کرد و دستی به سیبلش کشید و گفت:
- نه نفری که دستور دادین را کشتیم...
نگاهی تیزی بهش انداختم و گفتم:
- نفر دهم؟
- در انتظار شما!
خنده‌ای کردم و گفتم:
- یاد گرفتی کمال،‌ چموش ترینه نه؟
دستی به گونه‌اش کشید و گفت:
- مشخص نیست؟
قهقهه‌ام به هوا رفت، صندلی را عقب کشیدم و گفتم:
- برو بیرون و منتظرم باش!
کمر خم کرد و گفت:
- چشم قربان.
با بیرون رفتن کمال مجسمه‌‌ای که روی میز‌ بود رو کنار زدم و دکمه‌ی‌ زیرش رو فشار دادم، در پشت صندلی کنار رفت و اسلحه‌های مورد علاقه‌ام نمایان شد، نگاهی بهشون انداختم و بر سر عادت دستی به لبم کشیدم و بی حوصله اسلحه‌ی کُلت رو برداشتم و در رو باز کردم. محکم به سمت جلو قدم برمی‌داشتم و کمال پشت سرم می‌امد، در دهم راهرو رو باز کردم. این در مخفی به اتاق ها بود که تنها من و کمال ازش خبر داشتیم، بقیه از درب اصلی وارد اینجا می‌شدن.
با اشاره‌ی دست من همه از اتاق خارج شدن، خیره شدم به پسر جوانی که تقلا می‌کرد تا از دست طناب هایی که دورش پیچیده شده بود نجات پیدا کنه، پوزخندی‌ زدم و صندلی کنار اتاق رو با یه دست برداشتم و گذاشتم. رو به روش نشستم، دستی به اسلحه‌ی که تو دستم جا خوش کرده بود کشیدم و گفتم:
- از آدم‌هایی که برای نفس کشیدن توی این دنیا تقلا می‌کنند خیلی خوشم میاد، معلومه آدم‌هایی هستند که هنوز توی این دنیا خیلی کار دارن، از اون هایی که زود تسلیم سرنوشت و مرگ میشن متنفرم، چرا ساکت شدی؟ نکنه توهم مرگت رو پذیرفتی؟ هی هی ناامیدم کردی...بی مزه شد، قتل امروز خیلی کسل کننده شد...[دست و پاهاشو باز کردم و داد زدم] تقلا کن...برای اینکه نکشمت التماسم کن! زود باش دیگه!
چشمام‌ رو بستم و به صدای التماس ها و خواهش هاش گوش سپردم،‌ چقدر دل‌انگیز بود!
تفنگ رو بالا آوردم و گفتم:
- دوست داشتم...قشنگ التماس می‌کنی، اما حیف که روی من تاثیری نداره...!
ماشه رو کشیدم و تیر به وسط دو ابروش برخورد کرد و روی زمین افتاد، خون از سرش جاری شد و قفسه‌ سینه‌اش بالا رفت و ناگهان لرزید و مرد.
این هم از آخرین نفس تو...

 

@ویراستار

@ناظر

ویرایش شده توسط FAKA
  • لایک 5
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#fasl1_Part2

از جیب کتم پیپ را در آوردم و روشنش کردم،‌ روی جای سیگاری گذاشتمش. بوی پیپ کل اتاق را پر کرده بود. من عاشق این بو بودم.
در اتاق زده شد و منشی وارد شد:
- ببخشید آقای پارسا از دبی تلفن دارین!
مطمئنم معین بود، دلش هوس روزهای ایران را کرده بود، اما گمشده‌ای داشت که باعث می‌شد پا روی دلش بزاره.
- تلفن را وصل کنید و کسی رو به اتاقم راه ندین!
- چشم.
بعد از چند دقیقه تلفن زنگ خورد و با خونسردی‌‌ برش داشتم و گفتم:
- سلام جناب شمس!
خنده‌ی کرد و گفت:
- بی مزه نشو کیاراد، خوبی پسر؟
دستی به موهایی که همیشه روی پیشونی‌ام بود کشیدم و گفتم:
- می‌گذره...کارهای شرکت خیلی کلافه‌ام کرده! رقیب های جدید...آدم‌های جدید...اما خوبه!
- پاشو بیا دبی، هوا عالیه! یکم حال و هوات عوض میشه یه سری هم به رفیقت می‌زنی!
خنده‌ای کردم و گفتم:
- رفیق دلش برگشتن نمی‌خواد؟
سکوت بینمون ایجاد شد که گفت:
- کل شهر رو دنبالش گشتم، همه جا نفوذی گذاشتم! پیدایش کردم کیاراد، اما...
- اما چی معین؟
صداش گرفته شد:
- میون چند تا آدم عرب پیداش کردم، لاغر شده بود، چشماش فروغ همیشگی رو نداشت. وقتی زدم توی گوشش گفتم این همه ماه کجا بودی، خندید! از سر درد خندید...از سر دلتنگی خندید...اما مثل همیشه دوباره بهم پناه نیاورد، آروم گفت که برم، گفت که دیگه من رو نمی‌خواد، تهدیدم کرد که اگر دوباره دنبالش بگردم جسم بی جونش رو پیدا می‌کنم.
حالا باز با همه‌ی این حرف‌ها نمی‌خوای بیای پیش رفیقت؟
از جام بلند شدم و گفتم:
- میام...فقط کار دست خودت نده!
مستانه خندید،‌ خنده هاش درد داشت:
- آدم‌ها عوض میشن کیاراد، مثل خودت که عوض شدی! منم عوض شدم، فراموشش کردم. حالا دوباره اسم و رسمی توی دبی پیدا کردم، معین شمس قاچاقچی دختر های ایرانی! جالبه نه؟ دوست دارم تمام دختر های ایرانی رو بفروشم به این عرب ها، بالاخره شاید اینجا بیشتر بهشون خوش بگذره! [کمی مکث کرد] منتظرم، رسیدی زنگ‌ بزن!
کلافه خداحافظی کردم و تلفن رو قطع کردم؛ معین با خودت چیکار کردی پسر؟ بلند شدم و با برداشتن کتم از شرکت خارج شدم، تلفنم زنگ خورد. کمال بود. این موقع صبح چی کارم داشت؟ در ماشینم رو باز کردم و تلفن رو وصل کردم:
- بگو کمال!
صدای نفس نفسش امد و پشت بندش گفت:
- سلام آقا!
- چی شده کمال چرا نفس نفس میزنی؟
- آقا، آقا کیانوش ایست قلبی کردن، داریم می‌بریمشون بیمارستان!
داد زدم:
- پس اون پرستار عوضی اونجا چیکار می‌کرده؟
- نمی‌دونم آقا...
- برسم حسابش رو رسیدم، کدوم بیمارستان بردنش؟
- بیمارستان...
پام رو روی گاز فشردم و گفتم:
- می‌رسونم خودم رو، فعلا!
گوشی قطع کردم و انداختم صندلی کنارم از کنار ماشین ها لای می‌کشیدم تا زودتر برسم.
در ماشین رو بستم و قفلش رو زدم، زنگ زدم به کمال که با دو آمد طرفم و گفت:
- سلام آقا.
- دکترش چی گفت؟
- خداراشکر خطر رفع شده، الان تو بخش بستری هستند. گفتن تا چند ساعته دیگه به هوش میان!
- خوبه...اتاق چند؟
- اتاق167
همان‌طور که به طرف در بیمارستان حرکت می‌کردم گفتم:
- می‌خوام با بابا تنها باشم، کسی مزاحم نشه!
- اطاعت امر.
چند ساعتی گذشته بود، بوی پیپ توی اتاق می‌پیچد و من رو به پنجره‌ی اتاق خیابون رو نگاه می‌کردم، به آدم‌هایی که هرکدام‌شون دردی تو سینه دارند، خوبه...انسان باید درد بکشه، باید ذره- ذره برای مرگ حاضر بشه! مرگ...شیرین ترین کلمه‌ای که سال‌ها سمفونی وجدان را کشته! چشمام رو با درد بستم، چند سالی می‌شد حتی خواب راحت هم نداشتم!
صداش در اتاق پیچید، خیلی آرام و لرزیده، اما هنوز نیش داشت:
- باید دم 'مرگ' باشم تا به سراغم بیای؟
- از کجا می‌دونی که به سراغت نمیام؟
خنده‌ای کوچیکی کرد، همین خنده ها رو من به ارث برده بودم.
- من رو توی یک اتاق با یه پرستاری که جز اطاعت از من کار دیگری ازش برنمیاد تنها گذاشتی! نه با خودت میگی زنده‌ام یا مرده!
چشمم را از شیشه‌ی پنجره گرفتم و برگشتم سمتش، ابهت سال‌های جوانی رو نداشت، اما هنوز چهرش کاریزماتیک داشت.
- یادت میاد؟ یکم فکر کنی یادت میاد...کیانوش پارسا مگه چیزی هم از یاد میبره؟ بیست سال پیش، سه نفر...تو یک اتاق نمور...پر از حشره و سوسک و موش...تنها...بدونه هیچ کس که تف تو صورتشون بندازه، بیست سال رو طی کردن. یادت میاد؟
- گذشته ها گذشته...
پوزخندی زدم:
- خوب گوش کن، باید زنده بمونی! می‌خوام نبش قبر کنم! می‌خوام گذشته رو...تک-تک دقایق...ثانیه‌هاش رو جلوی چشمات بیارم! باید زنده بمونی! باید حالا-حالا ها تو اون اتاق درد بکشی! جناب کیانوش پارسا...

@ویراستار

@ناظر

ویرایش شده توسط FAKA
  • لایک 6
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#fasl1_Part3

‹پروا›
سرخوش سوت می‌زدم و طول کوچه رو طی می‌کردم. رسیدم دم خونه، محکم به در کوبیدم که صدای مامان توی حیاط پیچید:
- کیه؟
- منم مامان پروا!
- امدم مادر!
چند دقیقه معطل شدم. مامان در رو که باز کرد پریدم بغلش و داد زدم:
- قبول شدم!
خندید و دستش رو روی کمرم کشید و گفت:
- مبارک باشه دخترک موفرفری من! حالا از بغلم بیا پایین تا خفم نکردی!
از بغلش امدم پایین و اخم کردم:
- خدا نکنه مامان!
خندید که خنده روی لب های من هم نشست، سرکی توی حیاط کشیدم و تخمه های توی جیبم رو بیرون آوردم نشستم لب باغچه و همین طور که تخمه می‌شکستم گفتم:
- پویان نعشه کجاست؟
مامان زد توی دستش و با اخم گفت:
- زشته دختر، خجالتم خوب چیزیه!
- مگه چی گفتم؟ معتاده دیگه!
لبخندی زد و دستش رو بالا برد و رو به آسمون زمزمه کرد:
- خدایا شکرت که هنوز آدم‌های خوبی هم تو این دنیا گذاشتی![رو به من ادامه داد] آقا متین امد ببردش سرکار، قول داد ترکش بده!
پوسته‌ای که روی لبم بود رو تف کردم و پوزخند روی لبم پررنگ شد.
- مادر من کجای کاریی این آقا خودش هفت خطه!
مامان دمپایی که توی پاش بود رو درآورد و سمتم نشونه گرفت که سریع جیم شدم، بلند گفت:
- تو متین رو بهتر می‌شناسی یا داداشت؟
بالای پله ها وایسادم و گفتم:
- مادر من سلام گرگ بی طمع نیست! بذر آدم های خوب رو ملخ خورده! شما ظاهر آدم‌ها را می‌بینی من باطنشون رو، این آدم ذاتن خرابه!
دستش‌ رو به کمرش زد و گفت:
- هنوز سر همون قضیه از متین متنفری نه؟
ابرو هام بی اختیار توی هم گره خورد و گفتم:
- نه ربطی نداره!
رومو کردم سمت درب اتاقم که مامان آهسته گفت:
- پروا مادر...اون اتفاق...
عصبی داد زدم:
- بس کن مامان تمومش کن!
نزاشتم دیگه حرفی بزنه و در اتاقم رو محکم به هم کوبیدم و خودم رو انداختم روی تخت، چشمام رو لحظه‌ای بستم و نفس عمیقی کشیدم. دستم رو به سمت پایین تخت سوق دادم و کیفم رو بالا کشیدم و برگه‌ای که امروز با هزار ذوق و شوق چاپش کرده بودم ‌رو بیرون کشیدم:
- پروا امیری، متولد اصفهان، قبولی در رشته‌ی وکالت دانشگاه تهران!
سرم رو چرخوندم که نگاهم به قاب پنج نفرمون خورد، از روی دراور برداشتمش و روی تصویر بابا خط های فرضی کشیدم و گفتم:
- کجایی که ببینی پروات داره وکیل میشه!
ناگهان در اتاق به دیوار خورد و صدای وحشناکی تولید کرد و دقیقه‌ای بعد پریا با دو امد تو اتاق و محکم بغلم کرد و شروع کرد به جیغ جیغ کردن؛ سریع از خودم دورش کردم و گفتم:
- زهرمار بگیری پریا سکتم دادی!
با ذوق گفت:
- مبارک باشه خواهری!
لبخندی به بی‌خیالیش زدم و گفتم:
- ممنون! حالا هم برو بیرون می‌خوام بخوابم، صبح تا حالا بیرون بودم جونی تو تنم نمونده!
دستم رو طبق عادت گذاشتم روی چشمام که تخت کمی پایین رفت و فهمیدم پریا نشسته کنارم، دستم رو از روی چشمام برداشتم و گفتم:
- جانم؟
توی چشم‌هاش اشک حلقه زد و گفت:
- رفتی مارو یادت نرهاا!
خنده‌ای کردم و دستم رو برای در آغوش کشیدنش باز کردم که توی بغلم جا خوش کرد:
- دیونه مگه من می‌تونم تو و مامان و اون پویان نعشه رو ول کنم؟!
خندید و گفت:
- برام مانتو جدید میخری؟ از اونایی که جلوش بازه، چین چینیه؟
لبخند تلخی زدم و خیره شدم به لباسی که پوشیده بود، قبلا من این لباس رو می‌پوشیدم! از وقتی بابا رفته بود همه چی عوض شده بود.
- آره برات یکی از اون خوشگل‌هاش رو هم میخرم!
فشارم داد و گفت:
- ممنونم پروا تو بهترین خواهر دنیایی!
سکوت کردم.‌ برای اینکه جو عوض بشه سریع انداختمش رو تخت شروع کردم به قلقلک دادنش، صدای جیغ و خنده‌هاش توی خونه می‌پیچید!
- پروا...پروااا...ولم..کن!
خنده‌ای کردم و از روش بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه که مامان رو دیدم شونه‌هاش آروم می‌لرزه، از پشت بغلش کردم و گفتم:
- مامان، گریه نکن! بخاطر من...
آب بینیش رو بالا کشید و گفت:
- دلمون تنگ میشه برات.
- قول میدم زود به زود بیام پیشتون!
با آرنج زد توی شکمم و گفت:
- باشه حالا دیگه خودت رو لوس نکن!
خندیدم که صدای زنگ بلند شد، سریع چادری که روی مبل از مامان بود رو برداشتم و رفتم سمت در، ساعت ده شب بود، حتما پویانه!

 

@ناظر

@ویراستار

ویرایش شده توسط FAKA
  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#fasl1_Part4

در رو که باز کردم پویان با اخم در و هل داد و امد نشست دم باغچه، چادر رو از سرم پایین کشیدم و کنارش نشستم و گفتم:
- چی شده باز اخم‌هات توهمه؟
نگاه غمگینی بهم انداخت و گفت:
- شد یه بار بشینی کنارم و تیکه بارم نکنی؟
دلم به درد امد، راست می‌گفت هیچ وقت براش خواهری نکردم، دستم رو گذاشتم روی دستش و گفتم:
- بگو داداش! بگو که خواهرت امروز دلش لک زده واسه حرف‌های خواهر برادری.
کلافه دست‌هاشو زیر موهاش برد و گفت:
- شنیدم داری میری!
لبخندی زدم و گفتم:
- از کی شنیدی؟
خیره تو چشمام گفت:
- آقا رحمان بهم تبریک گفت، گفت که خواهرم داره میره تهران.
از جام بلند شدم و نشستم رو به روش و گفتم:
- داداش من، نمی‌رم که دیگه برنگردم! میرم تا کمک خرج مامان باشم!
- من که کار پیدا کردم‌، قول میدم به مامان کمک کنم!
لبخندی زدم و گفتم:
- چه کاری پیدا کردی؟
- تو یه تعمیرگاه متین دستم رو بند کرد.
با شنیدن اسم متین اخم روی صورتم نشست و سرم رو به حالت فهمیدم تکون دادم که گفت:
- بحث رو عوض نکن پروا، تصمیمت جدیه؟ واقعا می‌خوای بری؟
چشم‌هام رو با اطمينان بستم و گفتم:
- می‌خوام برم، کنارشم کار می‌کنم و خرج و مخارجم رو درمیارم.
لبخند تلخی روی لب هاش نقش بست، خواست بغلم کنه که رفتم عقب و با صدای کش داری گفتم:
- بغلم نکن بوی مواد میدی!
چشماش درشت شد و حمله‌ور شد سمتم که منم جیغ کشیدم و دویدم سمت خونه، صدای جیغ و خنده‌هامون کل خونه رو برداشته بود. شاید خیلی وقت بود تو سر و کله‌ی هم نزده بودیم! اتفاقات تلخ زندگی آدم‌ها را از هم جدا می‌کنه، نشون میدن که کنار هم هستن و هوای هم رو دارن اما انگار هیچ کس حواسش به دیگری نیست!

هندزفری رو از توی گوش‌هام بیرون کشیدم و موهای فرم رو سامون دادم، ساکم رو برداشتم و از میون جمعیت‌ خودم رو به یه جای خلوت رسوندم و دستم رو توی جیبم کردم و پاکت سیگار رو بیرون آوردم، یکیش رو بیرون کشیدم و آتیشش کردم؛ نگاه های خیره‌ی مردم هم حتی باعث نشد سیگارم رو خاموش کنم، نیازش داشتم. نیکوتین خونم تو این هشت ساعتی که تو راه بودم پایین آمده بود. آخرین کام هم کشیدم و سیگار رو زیر کفش کتونم خاموش کردم. برای اولین تاکسی دست تکون دادم و نگاهی به ساعت انداختم، ساعت دوازده ظهر بود. شانس می‌آوردم تو این شلوغی تهران زود به دانشگاه برسم تا بهم همین امروز خوابگاه رو بدن وگرنه باید یه مسافرخونه می‌گرفتم.
بعد از سه ربع ساعت تو گرمای اواخر شهریور ماه به در اصلی دانشگاه تهران رسیدم، از ماشین پیاده شدم و به سمت نگهبانی رفتم ازش راجع به دانشکده وکالت پرسیدم و اون هم راهنماییم کرد.
سریع به سمت دانشکده‌ی وکالت‌ رفتم و کارهای ثبت نامم رو انجام دادم و کلید خوابگاه رو گرفتم. خوابگاهم چهار تخته بود؛ نمی ارزید دوباره پول تاکسی بدم، تو راه یه ساندویچ سرد با نوشابه گرفتم و حرکت کردم سمت خوابگاه، گرمای هوا و ساک توی دستم اعصابم رو خورد کرده بود. به محض رسیدن به خوابگاه در اتاق رو باز کردم و خودم رو انداختم روی مبل و چشم‌هام رو بستم که صدای به هم زدن   بشقاب از آشپزخونه‌ی اتاق امد، هول زده بلند شدم که صدایی از آشپزخونه امد:
- سلام!
- تو کی هستی؟
شیرین خندید و گفت:
- سایه سلطانی!
از روی ترس گفتم:
- تو اینجا چیکار می‌کنی؟
با خنده بیرون امد و گفت:
- ببخشید من هم خوابگاهیتم، خوشوقتم! من بخاطر اینکه شهرم از تهران خیلی دورتره زودتر از همه میام خوابگاه. راستی لهجه‌ی شیرینی داری، باید اصفهانی باشی درسته؟
لبخند مسخر‌ه‌ای زدم و خیره به چشمای آبی رنگش که آدم رو جذب خودش می‌کرد گفتم:
- اهان بله...من یکم خسته‌‌ام میرم بخوابم فعلا!
لبخند مهربونی زد و رفت.
ساکم رو برداشتم و حرکت کردم سمت اتاقی که گوشه‌ی حال بود، درش رو باز کردم یه نگاه گذرایی کردم. بد نبود، برای یه دانشجو خوب بود. یه تخت دو طبقه و کمد و میز. بعد از اینکه ناهارم رو خوردم، روی تخت دراز کشیدم و سریع خوابم برد.
با صدای جیغ یه نفر منم جیغ کشیدم و از جام پریدم، هاج و واج اطراف رو نگاه می‌کردم که دختری رو پایین تخت دیدم، سریع از طبقه دوم تخت پریدم پایین و داد زدم:
- چته چرا جیغ می‌زنی؟ اگر تو خواب سکته کرده بودم، مرده بودم می‌خواستی جواب خانواده‌ام رو چی بدی هان؟
دختره هم خودش دستش روی قلبش بود و تند تند گفت:
- ببخشید من فکر کردم کسی تو اتاق نیست! معذرت می‌خوام!
شالم رو از سرم برداشتم و انداختم روی تخت و گفتم:
- اشکال نداره، ظاهرا من و تو هم اتاقیم! خوشوقتم!
خندید و عینکش رو بالا کشید و دستش رو جلو آورد و گفت:
- هیوا مرادی!
- پروا امیری!
لبخندی زد که بی توجه رفتم روی تخت و با یه شب بخیر بالشت رو بغل کردم و خوابیدم که صدای خنده‌اش بلند شد.

 

@ویراستار

@ناظر

ویرایش شده توسط FAKA
  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#fasl1_Part5

با صدای زنگ گوشیم چشمام‌ رو باز کردم و گوشی که داشت خودش رو می‌کشت رو از زیر بالشت کشیدم بیرون، چشم بسته وصل کردم و گذاشتم روی گوشم که صدای داد مامان کلا خواب رو از سرم پروند و به حالت نشسته روی تخت نشستم:
- معلوم هست کدوم گوری هستی؟
- هان؟
- هان و مرگ...هان و درد...می‌دونی نصف جون شدم دختر! چرا گوشیتو برنمی‌داری؟
با دستم چشم‌هام رو مالوندم و گفتم:
- مامان می‌دونی که خوابم سنگینه، تازه گوشی زیر بالشت بود و هیچی نفهمیدم. ببخشید حالا جانم، چیکارم داشتی؟
- نگران شدم مادر، خب می‌رسیدی تهران یه زنگ به من می‌زدی ساعت نه شبه نگرانت شدم، جا گیر شدی؟
- آره خداراشکر زود رسیدم دانشکده و خوابگاه رو بهم دادن!
- خداراشکر. برو مادر به خوابت برس!
- چشم امری دیگه؟
- نه فقط غذای خوب بخور، تو شهر زیاد ول نگرد و مراقب خودتم باش!
کلافه دستی بین موهام کشیدم و گفتم:
- چشم فعلا خداحافظ!
مامان خداحافظی کرد که از تخت خودم رو پرت کردم پایین و در و باز کردم و داد زدم:
- آهای هم خوابگاهی ها کجایین؟
صداشون از آشپزخونه می‌آمد رفتم تو آشپزخونه که دیدم مشغول پخت و پز هستن بلند پخ کردم که سایه و هیوا شش متر پریدن بالا و منم زدم زیر خنده!
- خیلی مسخره‌ای پروا!
- چاکر هیوا خانم!
خندیدم و در یخچال رو باز کردم و سیبی رو گاز زدم و نشستم کف آشپرخونه:
- خب سریع جلسه‌ی معارفه رو شروع کنید، اول خودم بگم پروا امیری متولد اصفهان نونزده ساله دانشجوی وکالت.
- هیوا مرادی متولد رشت نونزده ساله دانشجوی فلسفه!
- سایه سلطانی متولد کرمان بیست و یک ساله دانشجوی طراحی لباس!
گازی از سیب زدم و گفتم:
- بهت می‌خوره تهرونی باشی اصلا لهجه کرمانی هارا نداری!
هول زده خندید و گفت:
- همه که لهجه ندارن!
مشکوک بهش نگاه کردم و درسته‌ای زیر لب زمزمه کردم. دست هام رو بهم کوبیدم و گفتم:
- خیلی خوشحال شدم از دیدنتون؛ بنده آشپزی و بشور و بساب بلد نیستم، متاسفانه علاقه‌ای هم ندارم، ما اصفهانیا تو کار خرج کردن هم نیستیم، من فقط یکم غذا می‌خورم، با کسی هم کاری ندارم!
سایه و هیوا چپ چپ نگاهم کردن که لبخند مسخره‌ای زدم و گفتم:
- جون؟
بلند خندیدن و هیوا میون خنده هاش گفت:
- خیلی پروی دختر!
سایه دستش رو به حالت تهدید بالا برد و گفت:
- قرار بود چهار نفر باشیم که یه نفر کنسل کرده دیگه قرار نیست کسی بیاد اما تو هفت روز هفته هرکی یه روزش رو غذا میپذه جمعه هاهم میریم بیرون!
بلند شدم و گفتم:
- اوکیه یه روز املت یه روز نیمرو، برنامه هفتگی منه! کسی ناراضیه مشکل خودشه فعلا شب خوش!
از آشپرخونه زدم بیرون که هیوا داد زد:
- هفت، هشت ساعت خواب بودی باز می‌خوای بخوابی؟
- نه شوخی کردم دارم میرم حیاط خوابگاه و بیام، یکم هوا عوض کنم!
گوشی، هندزفری و پاکت سیگارم‌ رو برداشتم و زدم بیرون. باد می‌امد، نشستم گوشه‌ای از حیاط و سیگارم رو روشن کردم و تو خودم جمع شدم و موزیک رو تو گوشم پلی کردم.
ساعت نزدیک های یک بود که بی سر صدا کلید رو زدم تو اتاق و وارد شدم و حرکت کردم سمت اتاقم که صدایی توی گوشم پیچید:
- عاشقی؟
برگشتم سمت تاریکی که چشم‌های آبی سایه توی نور کم حال مشخص بود، پوزخندی زدم و گفتم:
- نه...
- منم وقتی عاشق بودم سیگار می‌کشیدم!
- من عاشق نیستم! سیگار آرومم می‌کنه، فکر نکن شکست عشقی و چمیدونم این چیزا چشیدما نه، سیگار رو وقتی تو دستت می‌گیری، وقتی آتیشش می‌زنی انگار زندگی خودت رو می‌بینی، زندگی ماها اینه! می‌سوزه و تباه میشه چون کسی نیست که برامون مهم باشه! وقتی یه آدم مهم زندگیت رو از دست میدی دنیات رو تو سیگار می‌بینی که می‌سوزه و تموم میشه! قشنگه، با چشم ببینی از بین رفتن زندگیت رو...شب خوش!
خنده‌ای تلخی کرد:
- دنیا چشیده‌ای؛ شب توهم خوش!
به سمت اتاق پا تند کردم و جوری که هیوا بلند نشه از تخت بالا رفتم و خودم رو انداختم رو تخت، دستم رو گذاشتم روی چشمام؛ باید فردا برم دنبال کار، هشت روز تا شروع دانشگاه مونده، باید قبل شروع کلاس ها کاری پیدا کنم.

 

@ویراستار 

@ناظر

ویرایش شده توسط FAKA
  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#fasl1_Part6

خسته از روزنامه‌هایی که دورم چیده بودم و دونه به دونه بهشون زنگ می‌زدم و هیچ‌کس با دیپلم و نداشتن هیچ سابقه‌ی کاری قبولم نمی‌کردند، بلند شدم و راه آشپزخونه رو در پیش گرفتم.
در یخچال رو باز کردم که هیچ چیز برای خوردن پیدا نکردم، در و محکم بستم که سایه تو چهارچوب آشپزخونه ایستاده بود گفت:
- چی شد؟
- هیچ! واسه‌ی من هیچ شغلِ درست و درمونی نیست! من یه کار می‌خوام که یه سری روزها صبح تا شب باشه و گاهی روزها از بعدازظهر تا شب، ولی نیست! کلافه‌ام!
تکیه‌اش رو از ستون برداشت و گفت:
- یه آدرس بهت میدم، چند سال پیش یکی از دوست‌هام اونجا کار می‌کرد‌، راضی بود! فکرکنم بتونی به عنوان تمیزکار مشغول به کارشی!
خنده‌ای کردم و گفتم:
- عالیه، دستت درد نکنه سایه‌! من به همین تمیزکاری هم راضیم!
لبخند تلخی زد و گفت:
- خواهش می‌کنم، حالا برو یکم اتاقت رو تمیز کن بابا بیچاره هیوا تو اون بازار شام چطوری سر می‌کنه!؟
مستانه خندیدم و گفتم:
- به سختی، فعلا بعد یه روز سخت یه خواب می‌چسبه!
خندید و گفت:
- چقدر می‌خوابی تو دختر، بیا تا ظهر مونده برو همین شرکت که میگم بعد بیا برو بخواب!
باشه‌ای گفتم و سریع لباس هام رو عوض کردم و به زور موهام رو مرتب کردم و با یکم رژ صورتم رو از بی روحی درآوردم و پریدم بیرون و سریع یه تاکسی گرفتم و آدرسی که سایه بهم داد‌ رو بهش نشون دادم. مشخص بود بالا شهره! نزدیک بود از دیدن این همه خونه‌ی شیک و ماشین های باکلاس سوتم به هوا بره، اما جلو خودم رو گرفتم.
از تاکسی خارج شدم و نگاهی به شرکت کردم که سردرش نمای جذابی داشت <شرکت داروسازی هایبرا> کوله‌ام رو روی شونم مرتب کردم و رفتم سمت شرکت که نگهبانی گفت:
- کجا خانم؟
- سلام! من امدم برای کار!
از روی صندلیش بلند شد و گفت:
- چه کاری؟
- تمیزکاری
- میتونی بری! طبقه‌ی دهم!
دهن کجی کردم و رفتم سمت آسانسور و دکمه‌ی طبقه‌ی دهم‌ رو با حرص فشار دادم، بعد از چند دقیقه در آسانسور باز شد و سریع ازش خارج شدم که مردی بهم تنه زد و باعث شد شونه‌ام برخورد کنه به دیوار، با غیض برگشتم سمتش و گفتم:
- مرتیکه کور، جلوتو ببین!
چشم غره‌ای بهم رفت که تنم لرزید، اما به روی خودم نیاوردم و با یه تنه‌ای که بهش زدم رفتم سمت درب شیشه‌ای و بازش کردم، به سمت میز منشی رفتم و گفتم:
- سلام خانم!
سرش رو از پرونده ها بالا آورد و گفت:
- سلام عزیزم جانم؟
- من رو یکی از دوستام معرفی کردند اینجا، گفتن تمیزکار استخدام می‌کنید!
نگاهی به صفحه‌ی مانیتورش انداخت و گفت:
- عزیزم شرکت ما نیاز به کسی نداره، ظرفیتش تکمیله.
بادم خوابید و با ناامیدی بلند شدم و خواستم برم سمت در که صدام زد:
- عزیزم!
با شونه‌های خمیده برگشتم سمتش و گفتم:
- بله؟
- اسم و شمارت‌ رو بنویس رو این کاغذ شاید یه کاری تونستم برات بکنم!
با لبخند رفتم سمتش و سریع نوشتم و با یه تشکر از اونجا خارج شدم و حرکت کردم سمت خوابگاه.

روز اول دانشگاه بود، همیشه از بچگی عاشق وکالت بودم. سر هر کلاسی با ذوق به حرف‌های استاد گوش می‌کردم و تند- تند نکته برداری می‌کردم که چیزی از قلم نیافته.
از دانشکده زدم بیرون و به قصد رفتن به شرکتی که تازه آگاهی استخدامش رو دیده بودم حرکت کردم سمت در خروجی که گوشیم زنگ خورد، شماره‌‌‌اش ناشناس بود؛ خواستم جواب ندم که وسوسه شدم و گوشی رو جواب دادم:
- بله بفرمایید؟
- سلام عزیزم از شرکت داروسازی هایبرا زنگ می‌زنم! شما یک هفته پیش برای استخدام امدین، درسته؟
تا اسم شرکتش امد سریع خودم رو به یه جای خلوت رسوندم و با ذوق گفتم:
- بله خودمم!
- عزیزم ما یکی از تمیزکارهامون حامله شدن و رییس شرکت دنبال نیروی جدید می‌گردن،  می‌تونی امروز ساعت پنج عصر بیای شرکت؟
- بله می‌تونم! خیلی ممنون من خیلی به این شغل نیاز داشتم!
- خواهش می‌کنم پس خودت رو برسون، خداحافظ!
خداحافظی کردم و خواستم جیغی بکشم که دیدم وسط حیاط دانشکده جیغ بکشم آبروم میره.
گوشیم رو بی معطلی برداشتم و زنگ زدم به هیوا و سایه و دعوتشون کردم کافه‌ی دانشکده.
 - خب این شیرینیه چیه پروا خانم!
نی تو شیک رو گرفتم و با یه نفس آخر شیک رو کشیدم بالا که مغزم از سرما تیر کشید، از قیافه‌ام هردوشون زدن زیر خنده!
- عرضم به حضورت که سایه جون بعد از تلاش های بسیارم بالاخره کارم جور شد!
هیوا ذوق زده گفت:
- کجا؟ حقوقش چقدره؟
به صندلی تکیه دادم و با غرور گفتم:
- شرکت داروسازی هایبرا، چون من قرار یکی از دانشمند های اونجا بشم و دارو بسازم فکر کنم حول هوش دویست میلیون بهم بدن! آخه حرفیه تو می‌زنی هیوا، تهش دو تومن اونم نهایت می‌ریزن به کارتم، تمیزکاری مگه چقدر حقوقشه آخه!؟

هیوا که فهمیده بود سرکارش گذاشته بودم موهام رو کشید و روش رو اون ور کرد، بی توجه بهش رو سایه گفتم:
- مدیون تو شدم! ممنون!
- این چه حرفیه من فقط پیشنهادش رو دادم!
لبخند گرمی بهش زدم و سیگار رو از پاکت کشیدم بالا که صدای غرغرشون بلند شد.

 

@ویراستار 

@ناظر

ویرایش شده توسط FAKA
  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#fasl1_Part7

خنده‌ای کردم که جفتشون بلند شدن و از کافه بیرون‌ رفتن، سیگار رو آتیش کردم که پسری که تو کافه بود زیرسیگاری رو برام گذاشت و رفت.
نگاه های خیره افرادی که توی کافه بودن حس بدی رو بهم القا می‌کرد، اما برای آروم شدن تنی که از درد می‌خواست از هم بپاشه تنها سیگار همدرد بود.
بعد از اینکه سیگار رو تو جاسیگاری خاموش کردم از جام بلند شدم و زیرنگاه‌های خیره‌ی افراد از کافه زدم بیرون و راه خوابگاه رو در پیش گرفتم؛ هیوا و سایه تا بعدازظهر کلاس داشتن، املتی برای خودم درست کردم و خوابیدم.
تند از تاکسی خارج شدم، هوا ابری بود ممکن بود هر دم بارون بزنه، سریع سوار آسانسور شدم و دکمه‌ی دهم رو فشار دادم، بعد از چند دقیقه آسانسور به طبقه رسید و من سریع به سمت میز منشی رفتم. با خوش‌رویی من رو به اتاق مدیر راهنمایی کرد؛‌ در زد و خودش رفت. با صدای بفرمایید وارد شدم و سرم رو بالا آوردم و خیره شدم بهش، من این رو یه جا دیده بودم، اما کجا؟
- خانم محترم بفرمایید بشیند!
با حرفش سریع به خودم امدم و روی مبل نشستم که رو به روی من نشست و گفت:
- فکر کنم درجریان باشین که چرا گفتیم بیاین اینجا؟
لبخند کوچیکی زدم و گفتم:
- بله در جریان هستم.
دستش رو دراز کرد و برگه‌ای رو از میزش برداشت و با یه خودکار جلوم گذاشت و اشاره کرد بهش و گفت:
- فرم استخدام رو پر کنید، روزهایی که برای نظافت باید بیاین اینجا روز‌های زوج هست، حقوق هر ماهتون هم سه میلیونه؛ مشکلی نیست؟
لبخندم عمیق شد و سری تکون دادم و سریع فرم رو کامل کردم و دادم دستش، نگاه گذرایی بهش انداخت و گفت:
- از فردا کارتون رو شروع کنید. خانم صابری بهتون توضیح میدن کارتون رو فعلا مرخصین!
تشکری کردم از اتاق خارج شدم و نفسم رو بلند از ریه هام خارج کردم و به سمت منشی رفتم:
- ببخشید آقای رییس گفتن که خانم صابری کارم رو بهم توضیح میدن ایشون کجان؟
خنده‌‌ی بانمکی کرد و گفت:
- آقای پارسا نه آقای رییس! خانم صابری هم یکی از تمیزکارهای ما هستند فردا که امدی بهت توضیح میده!
آهانی گفتم و با تشکر از شرکت خارج شدم، بارون نم نمک می‌زد و بوی خاک بارون خورده هوا رو پر کرده بود. سریع تاکسی گرفتم و خیره به شیشه‌ی بارون خورده به یاد روزهایی افتادم که تا بارون می‌زد با بچه‌ها می‌رفتیم چهارباغ و تا آخر بارون پیاده‌روی می‌کردیم و می‌گفتیم و می‌خندیدیم! چه زود تموم شد...
دوتا خیابون مونده به خوابگاه رو پیاده رفتم و مثل موش آبکشیده شدم، اما می‌ارزید زیر بارون راه رفتن حس و حالی عجیبی داشت...

با داد هیوا سریع از جام پریدم و داد زدم:
- چته روانی؟
با غیظ بالشت توی دستش رو تو سرم زد و گفت:
- دیرت شد پاشو برو دیگه!
سریع از تخت خودم رو پرت کردم پایین و دویدم سمت لباس هامو سریع پوشیدم و یه چای خوردم و سریع از خوابگاه زدم بیرون، بدو بدو رفتم سمت ایستگاه اتوبوس، بعد از سه ربع ساعت رسیدم دم شرکت و دویدم سمت آسانسور که داشت درش بسته می‌شد که سریع خودم رو انداختم داخل و دستم خورد به میله‌ی آسانسور و آخم به هوا رفت، چشمام رو باز کردم و به شخصی که کنارم ایستاده بود و با اخم نگاهم می‌کرد خیره شدم، سریع مثل آدم ایستادم و موهام رو مرتب کردم و با تته پته گفتم:
- سلام...آقای پارسا.
- بهتون یاد ندادن آن تایم باشین که این طوری هجوم نیارین به سمت آسانسور؟
لحنش آدم‌ رو می‌ترسوند، تو خودم جمع شدم و گفتم:
- ببخشید دیگه تکرار نمیشه.
امیدوارمی گفت و با خشم و عصبانیت بهم نگاه کرد، مثل موش گوشه‌ی آسانسور کز کرده بودم. حتی نفس کشیدن هم کنار این آدم از یاد رفته می‌شد!

دست‌هام داشت از درد می‌ترکید. امروز این صابری خوب حال من رو گرفت، درس عبرت شد برام دیگه پشت دستم رو داغ کنم هرجا دیر رفتم اینجا آن تایم باشم؛ کل پنجره‌های شرکت رو امروز پاک کردم، حس می‌کنم دست‌هام داره ازجا کنده میشه!
نفسم رو کلافه بیرون دادم و از شرکت زدم بیرون نگاهی به ساعت کردم، دیگه گریه‌ام می‌خواست دربیاد، این تایم نه اتوبوس هست نه تاکسی از اینجا رد میشه. راه پیاده رو در پیش گرفتم که صدای بوق ماشینی کنارم امد، برگشتم که دیدم آقای پارسا است بدونه اینکه بهم نگاه کنه به سردی گفت:
- بیا سوار شو این موقع شب اینجاها خطرناکه!
بی حرف سوار شدم و زیر لب زمزمه کردم خوابگاه دانشگاه تهران.
سکوت ماشین رو آهنگ بی‌کلامی می‌شکست و من از خستگی نزدیک بود خوابم ببره که صداش من رو به خودم آورد:
- از لهجه‌ات مشخصه اصفهانی هستی! دانشجوی چه رشته‌ای؟
تو جام جابه‌جا شدم و گفتم:
- از بچگی عاشق وکالت بودم.
لبخندی کنج لبش نشست و گفت:

- من هم وکالت خیلی دوست داشتم.
با ذوق‌ برگشتم سمتش و گفتم:
- واقعا؟
- آره...
- خب پس چرا به جای وکالت، داروسازی خوندین؟
سکوت کرد و دیگه هیچی نگفت، فهمیدم علاقه‌ای به گفتن نداره، دیگه چیزی نگفتم‌.
رسیدیم دم خوابگاه و با یه تشکر دستم رو به سمت دستگیره‌ی در بردم که گفت:
- وقتی بچه بودم فکر می‌کردم وکیل ها می‌تونند هرکاری بکنند، می‌تونند حق رو از آدم‌ها بگیرن و حکم موندن و سکوت رو صادر کنند، اما یکی بالاتر از وکیل هست، اون قاضیه که با هیچ سند و مدرکی نمی‌شه ازش خواست قانون رو زیرپاهاش بزاره؛ وکیل هرکاری هم بکنه تهش قاضیه که حکم میده!
حرف‌هاش برام خیلی گنگ و پر از ابهام بود. با خداحافظی سریع از ماشین خارج شدم و دستم رو توی جیبم فرو بردم و به فکر فرو رفتم.

@ناظر

@ویراستار 

ویرایش شده توسط FAKA
  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#fsal1_Part8

‹کیاراد›
از آینه‌ی ماشین خیره شدم بهش و گوشیم رو از جیبم خارج کردم و روی شماره‌ی کمال دکمه‌ی تماس رو زدم.
- پروا امیری، یکی از تمیزکارهای شرکته، می‌خوام این یک هفته‌ای که نیستم هرچیزی که تو زندگیش بوده رو برام دربیاری! از خواب و خوراکش گرفته تا محل زندگیش، می‌خوام کامل از فیلتر امنیتی عبور کنه! شیرفهم شد؟
- بله اقا.
- خوبه، ساکم رو فرستادین فرودگاه؟‌
- بله آقا.
- قرارهای یک هفته‌ام رو کنسل کردی؟
- بله هماهنگ شده باهاشون.
با یه دستم فرمون رو چرخوندم و پام رو گذاشتم روی گاز و گفتم:
- یک هفته نیستم، تو این یک هفته می‌خوام تمام کسای که قصد دارن شرکت رو زمین بزنند و برام پیدا کنی و اگر پا از حد و حدودشون فراتر گذاشته به مهمونی ویژه شب پنجشبه دعوتشون کنی!
- حتما جناب پارسا!
- گزارش می‌خوام از تک تک لحظه‌های شرکت، ببین کمال وای به حالت برگردم و کارهایی که گفتم رو درست انجام نداده باشی...
- میدونم قربان، خشابتون رو پر نگه دارین!
پوزخندی زدم و گفتم:
- خوبه!
تلفن رو بی خداحافظی قطع کردم و پام رو بیشتر روی گاز فشار دادم.

پرواز طاقت فرسا بالاخره تموم شد و از فرودگاه خارج شدم که معین از ماشین مدل بالاش خارج شد و به سمتم امد، محکم بغلش کردم که با خنده گفت:
- ببین کی اینجاست! روح سیاه!
از بغلش امد بیرون و گفتم:
- زیادی خوشمزه شدی!
نگاهش رنگ شیطنت گرفت و با ترس ساختگی گفت:
- پسر این طوری تو چشم‌هایی کسی زل نزن، ممکنه اتفاقی براش بیافته!
خنده‌ای به دیونگی‌اش زدم و گفتم:
- خسته‌ام، بامزه بازی هات رو بزار برای بعد!
دستش رو به سمت ماشین دراز کرد و گفت:
- حتما جناب پارسا.
سوار ماشین شدیم که بی پرده گفتم:
- هنوز هم میری ببینیش؟
سریع برگشت سمتم و سکوت کرد.
- از خودت نمی‌تونی فرار کنی!
با غیظ گفت:
- من...از خودم فرار نکردم!
- پس چرا دست رو دست گذاشتی؟
- این بحث رو همین جا خاتمه بده کیاراد! این آخرین حرف منه!
پوزخندم پر رنگ شد و ادامه دادم:
- راجع به فلسفه‌ی عشق شنیدی؟
دستش رو محکم کوبید به فرمون و گفت:
- بس کن! هنوز مثل گذشته‌ای...حرفهات...نگاهت...آدم رو به جنون می‌بره!
- از بچگی همیشه عاشق این بودم که آدم ها را با زبونم آزار روحی بدم!
- بدتر از شکنجه است!
- می‌دونم...
ماشین رو کنار اتوبان پارک کرد و خیره به برج‌های که سر به فلک بودند گفت:
- فرار کرده...
- از دبی خارج شده؟
- اره!
- کجا؟
- ایران!
برگشتم سمتش و گفتم:
- پس تو اینجا چی کار می‌کنی؟
پوزخندی زد و گفت:
- آدم‌ها عوض میشن!
- درسته...[گوشیم رو برداشتم و زنگی به کمال زدم و گذاشتم روی بلند گو و ادامه دادم] سی و یک نیرو از بهترین نیرو های معین شمس تو جای-جای ایران هستند تا به محض دیدن معشوقی فراری، اون رو پیش معین ببرن درسته کمال؟
- بله آقا درسته!
- ممنون که تایید کردی شب خوش!
گوشی قطع کردم و نگاهش کردم که گفت:
- گاهی اوقات ازت می‌ترسم!
- ترس خوبه!
گوشه‌ای لبم بالا رفت و‌ از پنجره به بیرون خیره شدم که معین ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد سمت خونه‌اش.
به محض رسیدن از ماشین خارج شدم و به سمت در ورودی قدم برداشتم که صدای آشنا و آزار دهنده‌ای از پشتم شنیدم:
- به‌به ببین کی اینجاست! کیاراد پارسا!
یکی از دست‌هام رو تو جیب اورکتم کردم و برگشتم سمتش و گفتم:
- معین نگفته بود امشب خیانت‌کار ها هم دعوتن!
خنده روی لبش ماسید که بی توجه بهش راه ورودی رو در پیش گرفتم و رفتم داخل.
روی مبل نشسته بودم و با گوشیم کار می‌کردم که معین و متین وارد شدن، همون طوری که با گوشیم کار می‌کردم گفتم:
- چهار سال پیش، سه پسر، تو همین خونه خال کوبی مثلث قدرت رو روی کتف سمت چپشون حک کردن تا، تا ابد در کنار هم باشن، یکیشون وسط راه خیانت کرد.
متین خواست وسط حرفم بپره که گفتم:
- ششش...سکوت کن! مثل دو سال پیش که سکوت کردی و با یک پوزخند بهم خیره شدی‌! کیاراد پارسا چیزی یادش نمیره. و امشب شما دوتا تدارک دادین تا یک مهمونی برای بازگشت مثلث قدرت برپا کنید درسته؟ هه، مسخره است!
- کیاراد بزار واست توضیح بدم!
- آدم‌ها توضیح میدن تا توجیح کنند! شب خوبی بود، خوش گذشت!
از عمارت زدم بیرون و ماشینی که جلوی در انتظار من رو می‌کشید، من رو به سمت خونه‌ام برد.

@ناظر

@ویراستار

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#fasl1_Part9

عمارت در سکوت کامل بود و بوی پیپ اتاق رو پر کرده بود، گاهی لذت بخش ترین لحظه‌های زندگی تو تنهایی شکل می‌گیره. به سمت کمد اتاق رفتم و گیتارم رو ازش خارج کردم، دستم رو روی سیم‌هاش کشیدم و رو خواستم شروع کنم به زدن که در اتاق زده شد‌، اجازه ورود دادم که عدنان وارد شد و گفت:
- آقا معین امدن، دعوتشون کنم داخل یا نه؟
از جام بلند شدم و گیتار رو گذاشتم تو کمد و گفتم:
- دعوتش کن تو پذیرایی.
- چشم آقا!
از اتاق خارج شد. چند دقیقه بعد منم هم از اتاق خارج شدم و با ابهت از پله ها پایین امدم و به سمت پذیرایی رفتم که معین به احترام از جاش بلند شد که با دستم اشاره کردم بشینه.
- وقت هم رو نگیریم، امدم‌ چهار کلام حرف حساب بزنم و برم.
روی مبل لم دادم و گفتم:
- می‌شنوم!
از توی کیفش پرونده‌ای جلوم گذاشت که برش داشتم و همون‌طور که ورق می‌زدم شروع کرد به توضیح دادن:
- کامران نیاکانی، یه آدم کله‌گنده که شمشیر رو از رو بسته واسمون، همونیه که...
- صورت من رو دیده درسته؟
سکوت کرد و زیر لب بله‌ای گفت، عصبی گفتم:
- خب؟
- متین پشیمونه، خودت بهتر از هرکسی می‌دونی که چقدر شرمنده است، هنوز بخاطر اون اتفاق داره تاوان پس میده! پس خوبه که باهم همکار بشیم و دوباره یکی بشیم، مثل گذشته، بزار دوباره ما سه تا تو راس قدرت باشیم‌.
پوزخند کنج لبم نشست و بلند شدم از جام و گفتم:
- فقط اون صورت روح سیاه رو دیده درسته؟
- هیچ کس نمی‌دونه تو همون روح سیاه هستی اما اون متاسفانه می‌دونه!
دست‌هام مشت شد و برگشتم سمتش و گفتم:
- بهش باج بده!
نفسش رو کلافه بیرون داد و گفت:
- باج نمی‌خواد!
اخم‌هام توهم رفت و سوالی نگاهش کردم که گفت:
- اعتبار و قدرت تو رو می‌خواد.
پورخندم تبدیل به قهقهه های بلند شد، ناگهان سکوت کردم و گفتم:
- چند وقتی بود دلم لک زده بود واسه بازیه قدرت؛ تو خواب ببینه بتونه جای من بایسته! باشه دوباره ما سه تا باهم همکار می‌شیم، اما اگر تو و متین دست و از پا خطا کنید خودتون می‌دونید جاتون کجاست!
لبخندش پررنگ شده و گفت:
- همه چی حله!
- از طرف کامران چیزی شروع شده؟
- نه...فعلا داره اطلاعات جمع می‌کنه تا با آگاهی وارد بازی بشه!
دستی به لب هام کشیدم و گفتم:
- چقدر از آدم های باهوش خوشم میاد. به اندازه کافی استراحت کردم فردا دو تا بلیط رفت گرفتم واسه تهران، فکر کنم خودت بیای بهتر بتونی اونجا دنبالش بگردی، ساعت یازده صبح یادت باشه!
از جاش بلند شد و با تایید حرفم خواست خارج بشه که یه لحظه برگشت و گفت:
- پس برای متین بلیط نگرفتی؟
روی صندلی راکم نشستم و تکیه به صندلی چشم‌هام رو بستم و گفتم:
- برای اون بلیط اصفهان رو گرفتم. هنوزم میره دم خونشون؟
دیگه صدایی نشنیدم جز بسته شدن در ورودی،‌ من تو جای-جای ایران آدم دارم کسی نمی‌تونه از زیر فیلتر من رد بشه و چیزی از من پنهون نمی‌مونه، کسی که حتی یک بار با من حرف زده تا آخر عمرش زیر نظر منه!

- خب نتیجه؟
- آقا دختره سرش تو لاک خودشه به کسی هم کاری نداره!
دستم رو به لب‌هام کشیدم و گفتم:
- ساعت هایی که دانشگاه کلاس داره رو درآوردین؟
- بله آقا.
- خوبه فردا از شرکت ببرش خونه،‌ با بابا آشناش کن و بهش تاکید کن حق نداره سمت آسانسور شیشه‌ای بره!
- حتما آقا.
- آفرین کمال، من فردا برمی‌گردم.
- سفر خوبی داشته باشین!
- خداحافظ!
گوشی رو قطع کردم و با برداشتن کتم از عمارت خارج شدم به سمت ماشینم رفتم و حرکت کردم سمت دریا؛‌ روی صخره ایستادم و به امواج دریا خیره شدم، بازی جدیدی شروع شده بود و این بار یه جورایی بازی بر سر مرگ و زندگی بود...با بردن یک نفر دیگری برای همیشه از صحنه‌ی هستی محو می‌شد و قدرت و اعتبارش به برنده می‌رسید!
کامران رو می‌شناختم، تو یه مهمونی دیدمش و از اون روز از دور حواسم بهش بوده. خیلی زود خودش رو وارد این باند بزرگ خلافکاری کرده بود و رقیب هاش رو کنار زده بود و سد اصلیش برای حکمرانی من بودم! کیاراد پارسا...من آدم شکست نیستم! شکست ها آدم‌ها را قوی می‌کنه و من خیلی ساله که همیشه برنده‌ی بازی ها بودم؛ اما این‌ دفعه فرق نداشت...با همیشه فرق داشت! بازی این بار حتی شکست خورده هم نداره، توی هزارتو فقط یک نفر با جام خارج میشه، بقیه میمیرن!
نفس عمیقی کشیدم و به سمت ماشین رفتم و حرکت کردم سمت خونه‌ام.
ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم که نگهبان دوید سمت و گفت:
- آقا براتون یه نامه امده.
اخم هام رو کشیدم توهم و گفتم:
- نامه کو؟
دستش رو تو جیبش کرد و نامه رو جلوم گرفت و با یه با اجازه رفت، نامه‌ رو باز کردم و یه کاغذ کوچیک توش بود، از نامه بیرونش آوردم که روش نوشته بود:«شطرنج بازی کردی؟ مراقب حرکت های غیر پیش‌بینی شده باش!»
پوزخند روی لبم نقش بست و برگه رو توی دستم فشار دادم و به سمت خونه قدم برداشتم و زیرلب زمزمه کردم:«پس مهره ها را بچین که بازی شروع شد.»

@ناظر

@ویراستار

https://t.me/Sefaresh_Ghatle

کانال تلگرام رمان👆🏻

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#fasl1_Part10

‹پروا›
کش و قوسی به کمرم دادم که خانم صابری زد پشت کمرم رو گفت:
- چقدر تو بدرد نخوری! اگر می‌خوای اخراجت نکنم درست کار کن دختر
عصبی دستمال توی دستم رو پرت کردم زمین و جلوش ایستادم و گفتم:
- اول از اینکه تو منو استخدام نکردی که بخوای اخراجم کنی، دوما توهم مثل همه‌ی ما کارگری بیش نیستی، پس فاز مدیر بودن نزنه به کلت باشه؟
عصبی نگاهی به همه کرد که داشتند با پوزخند بهش نگاه می‌کردند، دادی زد که همه برگشتن سرکارشون و رو به من گفت:
- زبون درآوردی!
- زبون داشتم، تو کور بودی!
پوزخندی زد و با تنه‌ای که بهم زد حرکت کرد سمت ته سالن تا باز به یه نفر دیگه گیر بده.
بعد از زمان کاری سریع لباس هام رو عوض کردم و از شرکت زدم بیرون که ماشین شاسی بلندی جلوم پام زد رو ترمز، با کنجکاوی سعی داشتم از پشت شیشه‌های دودیش چیزی ببینم که شیشه رو کشید پایین؛ کمال، دست راست رییس شرکت توی ماشین نشسته بود با صدای سردی گفتی:
- بشین تو ماشین!
آب دهنم رو قورت دادم و دستم رفت سمت دستیگره‌ی صندلی عقب که گفت بشینم جلو، دیگه کم مونده بود سکته کنم. نشستم تو ماشین که بی هیچ حرفی حرکت کرد. مقصد خوابگاه نبود. هم ترسیده بودم و کنجکاو بودم که داریم کجا میریم؛ بعد از سه ربع ساعت رسیدیم به یه عمارت بزرگ، در توسط نگهبان باز شد و نمای عمارت بیشتر پیدا شد‌. کم مونده بود فکم بخوره کف زمین، اینجا خونه نبود قصر بود! تو خوابم تا حالا همچین خونه‌ای ندیده بودم.
صدای پوزخند کمال کنار گوشم باعث شد به خودم بیام که گفت:
- اگر دید زدنت تموم شد بیا تو عمارت کارت دارم.
خودم رو جمع کردم و پشت سرش مطیع حرکت کردم. در عمارت توسط دوتا مرد باز شد و داخل عمارت تازه صدبرابر از بیرونش قشنگ تر بود‌.
جلوم وایساد و گفت:
- پدر آقای پارسا ویلچرنشین هستند و به آدمی نیاز دارن که باهاشون حرف بزنه و ازشون مراقبت کنه! آقا گفت از این به بعد هر روز میای اینجا! مراقب رفتارت باش، فضولی و کنجکاوی ممنوع، این خونه کاملا به سیستم امنیتی مجهزه پس فکر های مسخره به سرت نزنه، از فردا کارت رو شروع می‌کنی حواست باشه به هیچ وجه نباید سمت آسانسور شیشه‌ی انتهای راهروی اتاق ها بری. هرگونه قدم برداشتن سمت اون آسانسور باعث امضا کردن پای سند مرگته! تو که این رو نمی‌خوای؟
آب دهنم رو پر صدا قورت دادم و سریع سرم رو تکون دادم.
خوبه‌ای زیر لب زمزمه کرد و وارد راهرو شدیم، آسانسور شیشه‌ای از اول راهرو مشخص بود یه جور زنگ خطر واسم محسوب می‌شد. درب سوم رو باز کرد و با دستش اشاره کرد که وارد بشم، اتاق نسبتا کوچیکی بود و یه تخت و کمد داشت.
- اینجا برای استراحته توئه!
- ممنون.
از اتاق خارج شدیم دوتا اتاق اون ور تر را باز کرد و وارد شدیم که یک مرد روی ویلچر به پنجره زل زده بود و با ورود ما برگشت، فکر کردم خیلی پیره اما نسبتا خوب بود.
- آقای کیانوش پارسا پدر آقای پارسا هستند که تو باید ازشون مراقبت کنی! خاتون و طوبی توی آشپزخونه راجع به غذا و داروهاشون بهت توضیح میدن.
سرم رو تکون دادم و سلام آرومی کردم که با خوش‌رویی جوابم رو داد.
- می‌تونی بری، به نگهبان سپردم بزارنت دم خوابگاه! از فردا کارت رو شروع کن.
چشمی گفتم  و خواستم از اتاق خارج بشم که نتونستم و حرفی رو که تو دلم مونده بود رو زدم:
- ببخشید چرا من؟
سوالی نگاهم کرد که گفتم:
- چرا من رو آوردین اینجا؟ کلی دختر دیگه هست تو شرکت که شاید کارشون حتی بهتر از من باشه!
بهم نزدیک شد و زیر گوشم زمزمه کرد:
- خوب گوش کن بچه جون، آقا از کسایی که تو هرکاری سرک می‌کشن متنفره، و تو چون کاری به کاری نداشتی و سرت تو لاک خودت بود آقا گفت بجای اینکه بری شرکت بیای خونشون! حواست باشه که چی بهت گفتم، اینجا هم باید سرت تو کار خودت باشه!
ترسیده بودم برای همین سریع چشمی گفتم و از در خارج شدم و به سمت نگهبانی رفتم که مردی با ماشین سوارم کرد و بی حرف من رو به سمت خوابگاه برد. تمام آدم‌های این عمارت رعب و وحشت به دلم می‌انداختند، کاش هیچ وقت پام به اون عمارت باز نمی‌شد...کاش...

ماهیتابه‌ی تخم مرغ رو با آستینم برداشتم و تند فاصله‌ی آشپزخونه تا حال رو طی کردم و ماهیتابه رو گذاشتم روی دستگیره و دستم رو بهم زدم و گفتم:
- خب بچها بزنید تو رگ که غذا بهتر از این گیرتون نمیاد!
سایه تیز نگاهم کرد و گفت:
- من و هیوا همش غذاهای خوب درست می‌کنیم تو همش جلوی ما تخم مرغ می‌ندازی دیگه نهایت هنرت تخم مرغ گوجه است!
لبخند دندون نمایی زدم و گفتم:
- عزیزم! خونه ننه‌ات که نیستی نازت رو بکشم خواستی بخور نخواستی نخور!
ناگهان نگاهش رنگ غم گرفته و بی هیچ حرفی با تشکر رفت تو اتاقش؛ برگشتم سمت هیوا که دیدم دو لپی داره می‌خوره، زدم پس گردنش و گفتم:

- این چرا اینطوری بود؟
با دهن پر گفت:
- کی؟
- کرم خاکی! سایه رو میگم دیگه!
عینکش رو بالا کشید و گفت:
- دو سه روزه حالش خوب نیست همش تو خودشه، بهتره زیاد اذیتش نکنی!
یه تار از موهای فرم رو گرفتم و کشیدمش و ولش کردم که دوباره پرید بالا، دوباره این کار رو تکرار کردم و گفتم:
- می‌خوای بفرستمش پیش خانواده‌اش؟ آخه تا گفتم ننه‌ات انگار ناراحت شد! حتما پولش رو نداره، هان؟
ته ماهیتابه رو نونی کشید و گفت:
- موافقم!
از جام بلند شدم و حرکت کردم سمت اتاق سایه و رو به هیوا گفتم:
- کارد بخوره تو شکمت همش رو که خوردی حداقل جمع کن ظرف‌هارو و بشور!
خواست حرفی بزنه که سریع در اتاق سایه رو زدم و پریدم داخل، برگشتم که دیدم سایه کنار پنجره ایستاده و داره گریه می‌کنه، سمتش رفتم و دستم رو گذاشتم روی شونه‌اش و گفتم:
- چرا اینقدر تو خودتی؟
با پشت دست اشک هاش رو پاک کرد و سعی کرد لبخندی روی صورت رنگ پریده‌اش بیاره، اما موفق نشد باز بغضش شکست، محکم بغلش کردم و گفتم:
- هرچقدر می‌خوای خودت رو خالی کن! اما بعدش بشو همون سایه‌‌ای که همش بخاطر دستپختم بهم گیر میده و مسخره‌ام میکنه!
صدای هق هق‌هاش بیشتر شد که محکم تر بغلش کردم.

@ناظر

@ویراستار

https://t.me/Sefaresh_Ghatle

لینک کانال تلگرام رمان👆🏻

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#fasl1_Part11

بعد از اینکه سایه توی بغلم خوابش برد حرکت کردم سمت اتاقم و آروم بازش کردم که دیدم هیوا هم خوابش برده، پتو رو روش مرتب کردم و پاکت سیگارم رو برداشتم و پنجره اتاق و کنار کشیدم که باد سردی تو اتاق وزید و باعث شد تو خودم جمع شم، سیگار رو روشن کردم و کام عمیقی کشیدم، به یاد گذشته این‌قدر دود سیگار رو تو ریه‌هام نگه داشتم که در آخر نفس کم آوردم و به سرفه افتادم، از سرفه‌ی زیاد اشک توی چشمام جمع شده بود و تنفس واسم سخت. دستم می‌لرزید، سیگار از دستم افتاد توی حیاط خوابگاه، آرنجم رو محکم گذاشتم دم دهنم که صدای سرفه‌هام هیوا رو بیدار نکنه، سُرخوردم و توی خودم جمع شدم و نفهمیدم چطور همون جا خوابم برد.
با گردن درد شدید از خواب بلند شدم و نگاهی به ساعت انداختم که هشت صبح بود، سریع از جام بلند شدم و لباس هام رو پوشیدم و از خوابگاه زدم بیرون و یکی زدم توی سر خودم! قرار بود هشت اونجا باشم. با این شلوغی تهران کم کمش نُه اونجا بودم! معده درد هم به اعصاب داغونم اضافه شده بود و با چنگ زدن به معده‌ام سعی در آروم کردنش داشتم. بالاخره بعد از سه ربع ساعت از اتوبوس بیرون زدم و از سوپری که نزدیک عمارت بود بیسکویتی خریدم و تا دم عمارت خوردم و با زدن زنگ، در باز شد و سریع به سمت عمارت حرکت کردم که دیدم آقای پارسا روی صندلی راکش نشسته و چشم‌هاش رو بسته؛ پس بالاخره از سفر برگشته بود. آروم-آروم از پله ها بالا رفتم که گفت:
- یک ساعت و پنج دقیقه تاخیر! اگر به همین منوال ادامه بدی، تنبیه های بدی انتظارت رو می‌کشه!
دندون‌هام رو روی هم ساییدم و خواستم وارد عمارت بشم که گفت:
- نشنیدم!
عصبی برگشتم سمتش و گفتم:
- چی رو؟
- چشم گفتنت رو!
با حرص عقده‌ای زیر لب زمزمه کردم به زور چشمی گفتم و وارد عمارت شدم، وارد راهرو که شدم چند دقیقه‌ای به آسانسور شیشه‌ای خیره شدم و یاد حرف‌های کمال که افتادم؛ سریع وارد اتاقم شدم. سویشرت و کیفم رو گذاشتم و وارد آشپرخونه شدم که دوتا خانم تقریبا مسن داشتن پخت و پز می‌کردند، به جز خودم و این دوتا خانم، زن دیگه‌ای تو این عمارت نبود! حتی تمام نوکر ها  مرد بودن! عجیب بود!
- سلام!
دوتاشون برگشتن سمتم و با خوش رویی جوابم رو دادن که گفتم:
- راستش من درست نمی‌دونم باید چیکار کنم! کی باید دارو های کیانوش خان رو بدم کی باید غذا ببرم براشون...
یکیشون که یکم فربه بود نزدیکم شد و دستم رو گرفت و گفت:
- اسم من خاتونه! نترس عزیزم یاد می‌گیری، الان باید صبحانه‌شون رو ببری و قرص هاشون رو؛ تا ساعت یک که موقعی ناهار خوردنشونه باید کنارشون باشی! عصر کمی می‌خوابند که می‌تونی خودت هم استراحت کنی.
همه چیز رو برام توضیح داد و ظرف غذا رو داد دستم، با استرس وارد اتاق شدم که ویلچر رو برگردوند و پشت میز مخصوصش رفت، منم صبحانه رو روی میز گذاشتم. یکم سخت بود برام، تاحالا برای کسی لقمه درست نکرده بودم و بزارم دهنش، اما مجبور بودم. هیچ کاری هم برای منی که دانشجو بودم نیست.
بعد از صرف‌ صبحانه تشکر کوتاهی کرد و دوباره به سمت پنجره‌ی اتاقش رفت، بلند شدم و بیخیال ظرف ها شدم و نشستم کف زمین کنارش، دست‌هام رو توی هم جفت کردم و سکوت کردم که گفت:
- از تو قفسه‌ی کتاب ها، کتاب گریه‌های امپراطور فاضل نظری رو بیار و بخون!
بلند شدم و از قفسه‌ای که از پایین تا سقف بود به دنبال کتاب فاضل گشتم، با چشمم به دنبالش بودم که بالاخره پیداش کردم و دوباره نشستم کف زمین که گفت:
- شعر غریب در پیراهن رو برام بخون!
از تو فهرست کتاب پیداش کردم و شروع کردم به خوندن:
- هر روز، جهان است و فرازی و نشیبی
این نیز نگاهی است به افتادن سیبی

درغلغله‌‌ی جمعی و «تنها» شده‌ای باز
آن قدر که در پیرهنت نیز غریبی

آخر چه امیدی به شب و روز جهان است؟
باید همه‌ی عمر، خودت را بفریبی

چون قصه‌ی آن صخره که از صحبت دریا
جز سیلی امواج نبرده‌ست نصیبی

آیینه‌ی تاریخ تو را درد شکسته‌ست
اما تو نه تاریخ شناسی نه طبیبی!

کتاب رو بستم که سکوتی بینمون ایجاد شد، آروم گفتم:
- دلیلتون چی بود؟
خنده‌ای کوتاهی کرد و گفت:
- برای آشنایت بیشتر!
خیره تو چشماش سوالی نگاه کردم که روش‌رو برگردوند.

@ناظر

@ویراستار

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#fasl1_Part12

به قطرات بارون اوایل مهر ماه خیره بود و هیچ حرفی نمی‌زد، از زیر پنجره و در اتاق سوز سرما تن هر آدمی رو می‌لرزوند. به سمت کمد اتاق رفتم و پتویی کشیدم بیرون و روی پاهاش انداختم. خودم نشستم کنارش روی زمین، پاکت سیگار رو از توی جیبم خارج کردم و خواستم روشنش کنم که گفت:
- سیگار برای چی می‌کشی؟
سیگار روی لبم رو برداشتم و برگردوندم توی جایش و از جام بلند شدم و به سمت در حرکت کردم و گفتم:
- وقت داروهاتونه! برم بیارمشون!
خنده‌‌ی بلندش کل اتاق رو پر کرد.
- دخترجون خیلی خوب بلدی از جواب دادن طفره بری!
- شما هم از جواب دادن طفره رفتین!
- اگر جوابت رو بدم توهم جواب من رو میدی؟
برگشتم و رو‌به‌روش ایستادم و گفتم:
- چرا باید برات جذاب باشه که سیگار می‌کشم؟
لبخند مرموزی زد و گفت:
- به همون دلیلی که تو می‌خوای از من راجع به اون شعر بدونی!
پوف کلافه‌ای کشیدم و گفتم:
- باشه. اول شما بگین!
- کنارم بشین!
پاهام رو به صورت عصبی تکون دادم و گفتم:
- راحتم!
- گفتم بشین!
لحنش دستوری بود، لحنی که ازش ترسیدم و باعث شد مثل یک حیوون رام شده کنارش بشینم.
- چیه اون شعر برات جذاب بود؟
- مفهمومش! چه ربطی به شما داره؟
لبخند خیلی کوچکی بین چین و چورک کنار لبش نشست و گفت:
- ببین دختر جون هر روز دنیا پر از فراز و نشیبه، گاهی آدم‌ها اینقدر خودشون رو خوب یا بد جلوه میدن که گاهی حتی برای خود اصلیشون یه غریبن! کل امیدشون به این زندگی فقط حرکت شبانه روزه، نمی‌دونند که همه چی این دنیا نیست، یک روزی به خودشون میان که درد ها و بدی ها روی تمام بدنشون رخنه کرده، اما نه طبیبی میشه اون زخم ها را درمان کرد و نه کسی بوده که بهشون بگه قرار آخر داستان به اینجا برسن!
- و منظور شما از آخر داستان، ویلچرنشینی تونه؟
سری تکون داد و گفت:
- معمای شعر رو نفهمیدی!
کلافه گفتم:
- معما؟ من معمای نمی‌بینم!
- بگو!
عصبی پر حرص گفتم:
- چی رو؟
- چرا سیگار می‌کشی؟
- ولی من هنوز مفهموم شعر رو نفهمیدم! چه معمایی؟
کنترل ویلچر و تابی داد که رخ به رخ من شد و گفت:
- باید دنیا چشیده بشی!
خیره بهش موندم که ادامه داد:
- حالا تو بگو!
پاکت سیگار رو از تو جیب مانتوم بیرون کشیدم و گفتم:
- سیگار آرومم می‌کنه![پوزخندی زدم] راستش  رو بخوای یه جورایی مرحم واسه دردی که درمانش نیست!
- بگذر! گاهی باید گذشت از خاطرات...خنده‌ها...آغوش‌ها...فقط باید دل‌کند، دل بکن!
اشکی که سعی می‌کرد راهش رو باز کنه سریع جلوگیری کردم و گفتم:
- وقت دارو هاتون دیر شد. با اجازه!
بدون اینکه بزارم دیگه چیزی بگه اتاق رو ترک کردم که همزمان با من آقای پارسا هم از در اتاقش با اخم خارج شد و وقتی نگاه خیره‌ی من رو دید فریاد زد:
- به چی زل زدی؟
سریع سرم رو پایین انداختم و با یه ببخشید به سمت آشپرخونه پا تند کردم و برگشتم برم سمت اتاق کیانوش خان که صدایی تو راهرو پیچید:
- کیاراد گوش کن! تو چیکار کردی؟ باهاش درنیافت!
پس اسمش کیاراد بود، مردی که از صد قدمیش تنم می‌لرزید اسمش کیاراد بود، در اتاق رو زدم و وارد شدم که کیاراد سریع از جاش بلند شد و گفت:
- معمای بچگیم رو حل کردم کیانوش خان، من کیاراد پارسام، کسی نمی‌تونه از من فراتر باشه!
- کیاراد...کیاراد!
با تنه‌ای که به من زد از اتاق خارج شد و به داد های پدرش گوش نکرد! چقدر کله‌شق بود!
توی سکوت لیوان آب و قرص ها روی میز گذاشتم که گفت:
- کله‌شق نه؟ ریسک پذیری رو از خودم یاد گرفته! اما من هیچ وقت بر سر مرگم ریسک نکردم!
با تعجب بهش نگاه کردم، اما حرفی نزدم و قرص ها رو بهش دادم. ازم خواست که تنهاش بزارم.
از اتاق خارج شدم و رفتم سمت آشپزخونه تا کمک دست خاتون و طوبی خانم باشم.
بشقاب ها رو روی میز چیدم که کیاراد وارد پذیرایی شد و داد زد:
- تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟ پول مفت بهت دادم که بابام رو ول کردی؟
چرا این آدم حرف زدن بلد نبود؟ همش داد! مثل خودش داد زدم:
- چیه صدات رو بردی بالا فکر کردی خبریه؟ چرا هی رم می‌کنی تو؟
تنها همین جمله کافی بود تا خونش به جوش بیاد، به سمتم خیز برداشت که سریع دویدم سمت در حیاط، به پشت سرم نگاه نمی‌کردم، اما صدای قدم‌های بلندش به گوشم می‌رسید، ناگهان موهام رو از پشت شالم کشید که جیغم به هوا رفت و با ضرب منو پرت کرد زمین که آخم به هوا رفت. این دفعه آروم اما پر حرص و عصبانیت گفت:
- ببین دختری دهاتی، دفعه دیگه از دهنت فقط یک کلام خارج شد و به من بی احترامی کردی کاری می‌کنم روزی هزار بار آرزوی مرگ کنی! قول شرف میدم! پس بهتره دم پر من نشی!
از جام بلند شدم و موهای فرفریم رو از صورتم کنار زدم با پوزخند آشکاری روی لبم بهش خیره شدم و گفتم:
- بکن ببینم می‌خوای چیکار کنی![دستم رو به حالت تهدید بردم بالا]‌ دفعه‌ی آخرت باشه به من میگی دهاتی،  تو و امثال تو یه  ذره شرف ندارن که...

@ناظر

@ویراستار

https://t.me/Sefaresh_Ghatle

کانال تلگرام رمان!  رمان من رو حمایت کنید🤗

ویرایش شده توسط FAKA
  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


#fasl1_Part13

ناگهان دستم اسیر دست های قدرتمندش شد و مچم از درد رو به کبودی بود که نزدیک گوشم زمزمه کنان گفت:
- همین الان می‌تونم مچ دستت رو بشکنم،‌ پس یادت باشه دفعه‌ی دیگه خواستی به من چیزی نسبت بدی، مرگ خودت هم ترسیم کنی!
ترسیدم اما کم نیاوردم، عصبی خندیدم و گفتم:
- فکر کردی کشتن آدم‌ها الکیه؟ مگه شهر هرته که فکر کردی می‌تونی من رو تهدید به مرگ کنی!؟
فشار دستش رو بیشتر کرد که ناخداگاه اشک به چشمام هجوم آورد و اولین قطره لجوجانه از گوشه‌ی چشمم خارج شد، اون یکی دستش رو بالا آورد و با پوزخند مسخره‌ای کنج لبش اشکم رو پاک کرد و آروم و مرموز گفت:
- شهر هرت اینجاست، عمارت من، تاریخ انتخاب کن تا آخرین روز مرگت رو دور تقویم خط بکشم![موهام رو تو شالم فرو برد] دوست داری چه شکلی بمیری؟
نگاهم رنگ ترس گرفت، بدنم شروع کرد به لرزیدن و با تته پته گفتم:
- شو...شوخی...می‌کنید...دیگه؟
قهقهه‌ی بلندی کرد و گفت:
- ترس تو نگاهت رو دوست دارم.
<ترس تو نگاهت رو دوست دارم> همین یک جمله تو گوشم اکو می‌شد، می‌خواستم جیغ بکشم اما نمی‌تونستم! تنها همین یه جمله باعث شد توبه کار بشم از پا گذاشتن تو اون شرکت کذایی و عمارتی که وحشت رو به تک تک سلول های بدنم می‌انداخت؛ دستم رو از دستش آزاد کردم و سمت اتاق دویدم. سویشرت و کوله‌ام رو چنگ زدم و دویدم سمت در اصلی، با تاکسی رسیدم دم خوابگاه و پله‌ها رو دوتا یکی طی می‌کردم، در اتاق رو باز کردم و رفتم داخل و بلند صداش زدم:
- سایه...سایه!!
از اتاقش امد بیرون و گفت:
- چته چرا داد میزنی؟
دست خودم نبود، بعد چند سال دوباره لرزش بدن و درد عصبی معده بهم هجوم آورده بود، یقه‌اش رو بین دست‌هام گرفتم و گفتم:
- چرا؟ چرا اونجا رو بهم معرفی کردی؟ اونا کین؟ چین؟
با تعجب دستم رو از یقه‌اش جدا کرد و گفت:
- چته پروا؟ چرا این طوری شدی؟
شالی که روی سرم بود و انداختم کف زمین و موهام رو دو دستی کشیدم و گفتم:
- اهل اون عمارت، حالم رو بد می‌کنند!
امد کنارم نشست و گفت:
- آروم باش! کیاراد از همه زهرچشم می‌گیره، اما باور کن این‌قدر ها هم خطرناک نیست!
با وحشت از جام بلند شدم و گفتم:
- می‌شناسیش! تو اون عوضی رو می‌شناسی!
دستش رو بالا برد و گفت:
- آروم باش پروا، خب دوستم واسش کار می‌کرد. برای من هم گفته بود این ها رو!
بی هیچ حرفی کیفم رو چنگ زدم و از خوابگاه زدم بیرون و تو خیابون پرسه می‌زدم!
سیگار مارولوم رو از جیب مانتوم خارج کردم و روشنش کردم، خیره به دست‌هام که می‌لرزید پوزخندی زدم و راه می‌رفتم، یه نخ، سه نخ، پنج نخ...حسابش از دستم در رفته بود! شهر تاریک شد و پاکت پر سیگارم هم خالی...برای خودم عجیب بود که چطور چند کلمه من رو پرت کرد به شش سال پیش...اون شب...اون جمله‌...صدای شلیک تفنگ...صدای داد مامان...فریاد های گوش خراش پویان...صدای زنگ دستگاه...پارچه سفید و قبر سرد...
نای راه رفتن نداشتم، کف پاهام درد می‌کرد، از جام‌ بلند شدم و واسه اولین تاکسی دست تکون دادم! دلم می‌خواست بخوابم، خوابی که با کابوس نباشه!
رسیدم به خوابگاه و تک تک پله‌ها رو می‌شمردم، شده بودم مثل کسی که واسه‌ پرت کردن حواسش به هر دری می‌زنه! چهل و هفت پله رو طی کردم و رسیدم به اتاق، در و زدم که چهره‌ی نگران هیوا جلوی چشم‌هام نقش بست! با داد خبر رسیدن من رو به سایه هم داد. دیگه نتونستم تحمل کنم به سمت دستشویی هجوم بردم و همه محتوای معده‌ام رو بالا آوردم! گلوم می‌سوخت‌، نفسم تنگ شده بود، سیگار کار خودش رو کرده بود. هیوا با چشم‌های اشکی من رو به اتاق راهنمایی کرد و سایه با یه مسکن قوی من رو به دست خواب سپرد.

- مامان...مامان؟
چشمش رو از پنجره گرفت و گفت:
- جانم؟
- اینا کین؟‌ با بابا چیکار دارن؟
اشک هاش رو پاک کرد و گفت:
- نمی‌دونم دخترک موفرفری من!
- داداش پویان کجاست؟
- نمی‌دونم مادر، تو برو تو اتاقت درم ببند تا من برم دم در!
- چشم!
دویدم سمت اتاقم و در لحظه‌ی آخر مامان چادر گل‌دار سفیدش رو روی سرش انداخت و‌ رفت بیرون، تو اتاقم یه پنجره بود که رو به کوچه بود، سریع صندلی رو کشیدم‌ سمت پنجره و ایستادم روش و آروم پنجره رو باز کردم که دیدم یه ماشین خوشگل و چندتا مرد با کت و شلوار ازش خارج شدن، صداشون رو نمی‌شنیدم اما معلوم بود چقدر عصبین، بابا داشت باهاشون حرف می‌زد که یکی از اون مردها گفت:
- ترس توی نگاهت رو دوست دارم.
کمی سرم رو جلو بردم اما چیزی نتونستم ببینم، کنجکاو دویدم سمت در خونه که صدای ترسناکی از بیرون امد. دویدم سمت در خونه و چشمم به چادر مامان خورد که حالا خونی بود و ...

چشمام رو و باز کردم تند تند نفس می‌کشیدم، برای ذره اکسیژن انگار جونم داشت گرفته می‌شد، لیوان آب کنار دستم رو سر کشیدم و باز خودم رو انداختم روی تخت، سینزده‌سال بیشتر نداشتم اما اون اتفاق و اون جمله حک شد روی مغزم و چشم‌هام...چشم‌هایی که عکس چادر گلگون مامان و خون کنار لب بابا رو قاب امشب کرده بود.

@ناظر

@ویراستار

  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#fasl1_Part14

- بس کن هیوا!
- این رو من نمی‌گم علم میگه.
عصبی از روی مبل بلند شدم که هیوا گفت:
- داری از چی فرار می‌کنی پروا؟ از یه کابوس مسخره، فکر کردی نفهمیدم دیشب چطوری از خواب پریدی؟
پوف کلافه‌ای کشیدم و خودم رو انداختم‌ روی مبل و تو صورت جفتشون نگاه کردم و شمرده-شمرده گفتم:
- من حالم خوبه![چشم‌هام رو روی هم فشار دادم] گاهی وقتا حالم خراب میشه، مهم الان که شدم همون پروای همیشگی! پس لطفا تمومش کنید! با جفتتون هستم.
از جام بلند شدم و وارد اتاق مشترک خودم و هیوا شدم. لباس هام رو عوض کردم، کیفم رو چنگ زدم و حرکت کردم سمت در که صدای سایه تو گوشم پیچید:
- پروا...من و هیوا نگرانتیم، دیشب...دیشب اصلا حالت خوب نبود! چیزی اذیتت می‌کنه بگو! می‌خوای یه کار جدید واست پیدا کنم؟
- ممنون از نگرانیتون‌.‌ فعلا.
دستیگره رو پایین کشیدم و از حقیقت دور شدم، رسیدم به سر خط، اون جمله‌ای که دیشب شنیدم اتفاقی نبود! یه چیز این بین هست! یه چیزی مجهول که به اون عمارت و آدم‌هاش مربوطه...! شاید من هم زیادی حساس شدم، اما صداش...تن صداش باعث شد، طنین صدایی که شش سال پیش شنیده بودم دوباره تو گوشم اکو بشه!
سرکلاس قانون اساسی بودم، حس می‌کردم رقبتی به گوش دادن درس هم ندارم از بس که فکرم درگیر بود. با صدای استاد به خودم امدم:
- خانم امیری، اصل نود و دو قانون اساسی رو بهمون میگین؟
شرمنده سرم رو پایین انداختم و متاسفمی گفتم که استاد هم عذرم رو خواست و با ادب من رو از کلاس پرت کرد بیرون.
وقتم رو با تو خوابگاه موندن تلف نکردم به سمت عمارت پارسا رفتم.
در اتاق کیانوش خان رو باز کردم که گفت:
- زود امدی!
- از کلاس پرتم کرد بیرون.
خنده‌ی ریزی کرد و گفت:
- حالت خوبه؟
- می‌گذره.
- به سادگی از کنار اتفاق های تلخ و شیرین زندگی نگذر، نگو می‌گذره چون عمرته! حسرت تلخی ها گاهی این قدر به دلت می‌مونه که وقتی به تهش می‌رسی با خودت میگی چقدر می‌تونست شیرین باشه!
پوزخندی زدم و گفتم:
- عجیبه! با نونزده سال سن دارم نصیحت می‌شنوم!
سرش رو به طرفین تکون داد و گفت:
- تو مخاطب این نصیحت نیستی...آدم‌ها خودشون رو تو گذشته نصیحت می‌کنند![آهی کشید] میدونی حقیقت همیشه تلخ بوده...یه روزی به حرف من می‌رسی، منم یه روزی بهش رسیدم که کار از کار گذشته بود.
- بعضی از تلخی ها فراموشی نیست، حک میشه روی روح و روانت، میشه کابوس بیداریت...ولت نمی‌کنه!
خنده‌‌ی تلخی کرد و گفت:
- می‌دونم چی میگی!
ناخداگاه جمله‌‌ای که توی ناخداگاهم ثبت شده بود رو به زبون آوردم:
- ترس توی نگاهت رو دوست دارم!
با تعجب نگاهم کرد و ویلچرش رو به سمتم چرخوند و گفت:
- چی گفتی؟
- ترس تو نگاهت رو دوست دارم،‌ شش سال پیش جمله‌ای که حک شد توی مغزم و فراموش نشد. جمله‌ای که کیاراد خان دیروز تو باغ بهم گفت دوباره من رو پرت کرد به شش سال پیش!
با چشمانی خونسرد گفت:
- جمله‌ی‌ بی معنیه!
خنده‌ای کردم و گفتم:
- درسته! نمی‌دونم چرا یهو به زبون آوردم.
- نیاز به هوا خوری دارم.
از جام بلند شدم و ویلچر رو تکون دادم و به سمت حیاط بردم، کیاراد روی ایوان ایستاده بود و داشت با بادیگارد هاش صحبت می‌کرد، تعداد بادیگارد ها بیشتر شده بود، دلیلش‌‌ رو نمی‌دونستم شاید بخاطر جر و بحث اون روز!‌به من ربطی نداشت پس خودم رو درگیر نکردم و ویلچر رو روی زمین سنگی ایوان به حرکت درآوردم که متوجهمون شد؛ نگاهی بهم انداخت و پوزخندش پر رنگ شد، با نفرت بهش نگاه کردم و سرم رو انداختم پایین که بهمون نزدیک شد و گفت:
- بابام رو ببر تو اتاقش!
- اما...
- همین الان می‌بریش تو اتاقش و دیگه بیرونش نمیاری!
صدای خش دار کیانوش خان بلند شد:
- من رو نمی‌تونی تو اون اتاق حبس کنی!
نشست روی دوتا زانوشو گفت:
- می‌تونم، خیلی راحت می‌تونم؛ یادت که نرفته؟
حرصی گفت:
- کیاراد برو کنار...
- بابا رو ببرین داخل.
غرش کیانوش خان دیوار عمارت رو لرزوند باعث شد از ترس توی خودم جمع بشم:
- یادت نره کی بودی و به کجا رسیدی کیاراد!
کیاراد بی تفاوت بلند شد و رفت. خواستم ویلچر رو به سمت حیاط ببرم که گفت:
- من رو ببر تو اتاقم!
- اما...
- همین که گفتم.
مطیع برگشتیم تو اتاق که از طرف کیاراد احضار شدم.
به سمت اتاقش قدم برداشتم، بدنم لرزش نامحسوسی گرفته بود. در اتاق رو زدم که صدای جدیش که گفت بفرمایید تو گوشم پیچید و دستگیره رو پایین کشیدم و وارد راهروی کوچیکی شدم. اتاق با‌ رنگ مشکی و قرمز آمیخته شده بود،‌ زیبا و در عین حال رعب انگیز و جذاب بود؛ کیاراد روی صندلی جا خوش کرده بود و با پوزخند مسخره‌ای من رو نگاه می‌کرد، سریع به خودم امدم و روی صندلی رو به روش نشستم و منتظر به دهانش چشم دوختم.

@ناظر

@ویراستار

  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#fasl1_Part15

‹کیاراد›
پرونده‌ی روبه‌روم رو باز کردم، کامران نیاکانی متولد1372/4/8 تهران؛‌ تنها کسی که روح سیاه رو دیده و ادعا به برد داره. پوزخندی کنج لبم نشست و با برداشتن پرونده به سمت اتاق بابا رفتم؛ بدونه در زدن وارد شدم که گفت:
- پروا راستی...
- چه زود باهاش انس گرفتی!
با تعجب ویلچرش رو تکون داد و به من خیره شد و گفت:
- یادی از من کردی!
قدم برداشتم سمت تخت و روش نشستم، خیره بهم نگاه می‌کرد که پرونده‌ رو باز کردم و عکس کامران رو کشیدم بیرون و بهش نشون دادم، نگاهش قفل شد روی عکس و گفت:
- خب؟
- دارم بازی جدیدی رو شروع می‌کنم!
- خیلی ساله باهام مشورت نکرده بودی.
- الان هم مشورت نمی‌کنم!
گنگ نگاهم کرد که ادامه دادم:
- اطلاعات می‌خوام!
خنده‌ای کرد و گفت:
- نگو که هیچ اطلاعاتی راجع بهش نداری که باور نمیشه...
- دارم...این‌قدر اطلاعات دارم که بتونم از ورود به بازی منصرفش کنم اما...
- اما چی؟
- این‌ دفعه بازی مرگ و زندگیه، بنظرت تفکر بیشتر نمی‌خواد؟
بهم نزدیک شد و گفت:
- درست حرف بزن کیاراد!
- معمای بچگیم رو حل کردم. می‌خوام به شیوه‌ی خودم بازی کنم! می‌خوام از درون و بیرون بشکنمش!
شمرده شمرده گفت:
- تو...این...کار رو...نمی‌کنی!
- فکر کنم این‌ قدر بزرگ شده باشم!
لبخند کم رنگی زد و گفت:
- هنوز بچه‌ای!
دستم رو مشت کردم و زیرلب محکم گفتم:
- یادم نمیاد بچگی کرده باشم که حالا بچه باشم، برگشتن و یادآوری گذشته چیزی از تصمیم من عوض نمی‌کنه!
- گفتی می‌خوای نبشه قبر کنی! یادت نمیاد؟ خودت گفتی می‌خوای تک تک لحظه هایش رو بیاری جلو چشمم! چرا از گذشته آدمها چیزی یاد نمی‌گیری کیاراد؟!
خونسرد بلند شدم و گفتم:
- پدر کامران...کیهان نیاکانی یه زمانی نفوذ بالای داشته در همه جا، کجاست؟ هنوز پشت پرده است؟
- می‌تونم برات پیداش کنم! می‌دونم از طریق کامران و کیهان میخوای به چی برسی، اما این راهش نیست! مرگ خودت رو وسط نزار!
- گفتم که معمایی بچگیم رو حل کردم کیانوش خان، من کیاراد پارسام، کسی نمی‌تونه از من فراتر باشه!
از جام بلند شدم به داد های پی در پی بابا که اسمم رو صدا می‌زد بی توجهی کردم.
تو این چند روز مدام این دختره رو جلوی چشمام می‌دیدم در یک کلام پرو و حاضرجواب و اما در عین حال ترسو! به درد طعمه می‌خورد! باید بیشتر روش تحقیق کنم، این دختر می‌تونه قربانی خوبی واسه جنگی که صدای ناقوسش خیلی وقته به صدا در آمده باشه!

عصبی توی اتاق راه می‌رفتم، دوتا دستم رو پشتم مشت کرده بودم و با انگشت اشاره‌ام روی دستم می‌زدم، در اتاق زد شد و کمال وارد شد، روی صندلی نشستم که برگه‌ای جلوم گذاشت که باعث شد بلند بخندم! مگه بهتر از این هم می‌شد پیش بیاد؟ نگاهی به کمال انداختم و گفتم:
- آخر عمری این قدر خوشحالی نگران کننده نیست؟
نگاهش رنگ غم گرفته و گفت:
- نفرمایید آقا...انشالا سایه شما همیشه بالا سر ما باشه!
سرم رو تکون دادم و گفتم:
- جشنه امشب! چقدر داره همه چیز جذاب میشه.
- همیشه خوشحال باشین اقا!
خیره به برگه نگاه کلی انداختم و زیرلب گفتم:
- اونم به وقتش!خب...مدارک اصلی پرونده کامل شد، وقتشه...
از جام بلند شدم و پشت صندلی میز اصلیم نشستم که کمال بلند شد و با تردید قدم برداشت سمت در که گفتم:
- بگو!
- چی رو آقا؟
- کمال! حرفت رو بگو و برو!
دستی به سر تاسش کشید و گفت:
- آقا...کیانا خانوم دارن برمی‌گردند!
نگاه تیزی بهش انداختم و گفتم:
- پاش به عمارت رسید قلم پای همتون رو خرد می‌کنم!
- اما آقا...
داد زدم:
- همین که گفتم!
عصبی تکیه‌ام‌ رو دادم به صندلی و زیرلب زمزمه کردم:«الان چه وقت امدنه اخه کیانا!»

@ناظر

@ویراستار

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#fasl1_Part16

<پروا>
زیر نگاه خیره‌اش کلافه شدم و گفتم:
- ببخشید اگر کاری با من ندارین من برم!
جوابی نداد که از جام بلند شدم که با تحکم گفت:
- بشین سرجات!
نفسم رو با صدا از ریه‌هام خارج کردم و روی مبل خودم رو انداختم که گفت:
- همه‌ی کسای که تو این عمارت هستند همشون نفوذی اند! حتی کمال!
چشمام از تعجب گرد شد و گفتم:
- واقعا! شما چطوری اعتماد می‌کنید؟
خنده‌ای کنج لبش نشست و گفت:
- آدم‌ها رو با پول میشه خرید، بالاتر از حقوق من به یه آدم پول داد، خام نمیشه؟ میشه...رام و مطیع میشه، انسان ها به راحتی طمع رو جایگزین وفاداری می‌کنند.
دستم رو توی هم قفل کردم و گفتم:
- شوخی بی‌مزه‌ای بود، این آدم‌ها مثل سگ از شما می‌ترسند. 
دستی به لبش کشید و گفت:
- دلیل منطقی نیست!
پوزخند روی لبم نشست:
- شما به خوبی از آدم‌ها زهرچشم می‌گیرین، فکر نکنم کسی جرئت بکنه!
- درسته، کسی جرئتش رو نمی‌کنه! بخاطر اینکه اگر فقط یک روز کارهای این عمارت رو به کسی بگه، مرگ جذابی در پیش داره.
جسارت به خرج دادم و گفتم:
- ادعای زیادی دارین!
با چهره‌ای بی تفاوت گفت:
- ادعا بر سر چی؟
- به دست داشتن زندگی افراد...
چشماش مشکی سردی بود...تنم رو لرزوند و باعث شد به خودم بیام که کیاراد رییس منه و من تنها خدمتکار پدرش هستم.
- می‌تونم نشونت بدم!
لبم‌ رو تر کردم و گفتم:
- من براچی اینجام؟
به صندلیش تکیه داد و گفت:
- گفتم که آدم‌ها رو میشه با پول خرید، من می‌خوام تو رو بخرم!
عصبی از جام بلند شدم و بی اختیار فریاد زدم:
- فکر کردی همه آدم‌ها رو میشه خرید؟ با خودت چی فکر کردی هان؟ یه دختری پیدا کردی که تو این شهر غریبه می‌خوای ازش سوء‌استفاده کنی؟ واقعا که اصلا ذره‌ای شعور ندارین اقای به ظاهر محترم!
در لحظه‌ای که من خون خونم رو می‌خورد و اگر چیزی در دسترسم بود صورتش رو باهاش سرویس می‌کردم خیلی خونسرد گفت:
- بشین!
دوباره آتیش درونم فوران کرد و گفتم:
- من یه لحظه‌ام دیگه اینجا نمی‌مونم مرتیکه عوضی فکـ...
غرید:
- اگر یه کلمه‌ای دیگه از اون دهن گشادت بیاد بیرون قول نمی‌دم بلای سرت نیارم!
به سمتش رفتم و گفتم:
- هیچ غلطی نمی‌تونی بکنی! فهمیدی؟ 
نگاه تیزی بهم انداخت و دستم رو محکم گرفت و کشوند، از عمارت خارج شدیم. هوا رو به غروب بود و کیاراد من رو کشون-کشون پشت خودش می‌کشید، چند باری به زمین خوردم، اما اصلا براش مهم نبود و با غیظ من رو روی زمین می‌کشید.
به پشت عمارت رسیدیم، جای وحشناکی بود، هیچ کس این قسمت عمارت نبود و به طرز فجیهی لرزش گرفته بودم، رسیدیم به یه در آهنی و کیاراد درش رو باز کرد و من رو محکم هول داد کف زمین، بهم نزدیک شد که سریع از جام بلند شدم و سعی کردم بی توجه به لرزش بدن و صدام قوی باشم:
- من رو برای چی آوردی اینجا؟
مرموز گفت:
- خواستم بهت نشون بدم که چه راحت می‌تونم آدم‌ها رو سر به نیست کنم. بدون اینکه حتی کسی بفهمه!
قهقهه‌ی ترسناکش در و دیوار اتاق رو لرزوند.
- چی می‌خوای از من؟ من که داشتم کار خودم رو می‌کردم.
- چیز زیادی ازت نمی‌خوام، می‌خوام یه زمان کوتاهی کنار من باشی!
تمام ترسی که ازش داشتم دود شد رفت هوا و دوباره وحشی شدم و خیز برداشتم سمتش و محکم به سینه‌ و بدنش می‌کوبیدم و گفتم:
- آشغال عوضی! فکر کردی من تن فروشم؟ تو خواهر و مادر نداری عوضی که چشمت به من بی‌چاره است، هان؟
دوتا مچ دستم رو بین دست‌هاش فشار داد که شدت اشک هام بیشتر شد، من رو بین خودش و دیوار نگه داشت و زیر گوشم زمزمه کرد:
- ترسیدی؟
میون گریه‌هایی که ریزشش دست خودم نبود داد زدم:
- من ازت نمی‌ترسم! برو کنار لعنتی!
- قبول می‌کنی!
- نمی‌خوام...دست از سرم بردار! ازت متنفرم!
محکم زیرگوشم زد که به زمین برخورد کردم و تمام تنم درد گرفت، دستم رو روی گوشه‌ی لبم که خون داشت ازش جریان پیدا می‌کرد گذاشتم که صدای کیاراد تو گوشم پیچید:
- جمع کن خودت و گورت رو گم کن!
ترسیده لرزون گفتم:
- دیگه...دیگه...کاریم نداری؟
پوزخندی زد و گفت:
- لیاقت من رو نداری دختری دهاتی!
اون لحظه حتی کلمه‌ی دهاتیش من رو ناراحت نکرد، لبخند روی لبم پررنگ شد که آخم بخاطر ضربه‌ی سیلی به هوا رفت، سریع از جام بلند شدم، احساس کوفتگی روی بدنم رخنه کرده بود و باید دو سه روزی می‌خوابیدم تا کوفتگی‌اش خوب بشه!
دیگه تو عمارت موندن رو جایز ندونستم و خودم‌ رو به خوابگاه رسوندم.
بی سر و صدا وارد اتاق شدم که دیدم خبری از هیچ کس نیست، بلند صداشون کردم:
- هیوا...سایه...کجایین؟
صدای هیچ کدومشون نیامد؛ به سمت اتاق رفتم و در و که باز کردم...

@ناظر

@ویراستار

ویرایش شده توسط FAKA
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#fasl1_Part17

صدای هیچ کدومشون نیامد. به سمت اتاق رفتم و در و که باز کردم چهر‌ه‌ی برافروخته‌ی جفتشون جلو چشمام نمایان شد و تا خواستم حرفی بزنم بالشت های تو دستشون رو پی در پی به سمتم پرتاب کردن، منم کیفم رو پرت کردم و جفتشون رو زدم، همه‌مون از خستگی افتادیم روی زمین و بلند زدیم زیر خنده که سایه گفت:
- مگه...قرارنبود...زودبیای!
تند-تند نفس کشیدم و گفتم:
- کارم یکم طول کشید.
هیوا بلند شد و نشست و گفت:
- گند زدی پروا! قرار بود امشب بریم رستوران.
نفسی گرفتم و نشستم تا خواستم حرفی بزنم که هیوا پیش دستی کرد و گفت:
- لبت...چرا لبت پاره شده؟
سایه سریع از جاش بلند شد و گفت:
- چی شده پروا؟
از جام بلند شدم و مانتوم رو کندم و پرت کردم رو تخت و گفتم:
- همش تقصیر اون کیاراد وحشیه!
- چی شده مگه؟
دستم‌ رو مشت کردم و پوزخندی از یادآوری حرف‌هاش روی لبم نشست و گفتم:
- مرتیکه عوضی به من میگه یه چند وقت مال من باش، انگار من عروسک خیمه شب بازیشم!  یه درصد شعور نداره این...ااا!
هیوا خنده‌ای کرد و گفت:
- همین طوری هر روز دارم کشف می‌کنم چی میگی! بعد تازه عصبی میشه دُز لهجه‌ات میزنه بالا دیگه هیچی نمی‌فهمم!
به طرفش خیز برداشتم که دوید سمت در اتاق و جیم شد، سایه امد کنارم و گفت:
- باید جوابش رو بدی! نباید بزاری ازت استفاده کنه!
مشکوک نگاهی به سایه انداختم و گفتم:
- تو چیزی می‌دونی؟
- نه...ولی یادمه که دوستم رو بدبخت کرد. دریای آبی چشماش رنگ غم گرفت، اما لبخند مهربونش رو روی لبش نگه داشت، اما چشماش رسوای حالش بود.
پرس و جوی زیادی نکردم و سریع لباس هام رو عوض کردم، سریع از خوابگاه زدیم بیرون و رفتیم سمت یه دکه‌ی فلافل فروشی و فلافل خوردیم. به هزار ترفند و بهونه هم تونستیم از نگهبانی خوابگاه رد بشیم و رسیدیم تو اتاق به ثانیه نکشید خوابمون برد.

با صدای زنگ گوشی که مدام تو گوشم اکو می‌شد بلند شدم و سریع لباس هام رو پوشیدم و حرکت کردم سمت عمارت، نفس-نفس رسیدم دم اتاقم و لباس هام رو گذاشتم و خواستم از اتاق خارج بشم که کیاراد امد داخل و در و محکم بست. ترسیده بودم، اما به روی خودم نیاوردم و نگاه خیره‌ام رو بهش انداختم که گفت:
- امروز کف عمارت رو باید تمیز کنی! جوری که برق بزنه از تمیزی...
پوزخندی زدم و گفتم:
- ببینید کیاراد خان من برای یه کار دیگه اینجا استخدام شدم! پس حد خودتون رو بدونید!
خنده‌ی بلندی کرد و گفت:
- کار تو نوکری کردنه!
دستم رو به حالت تهدید بالا بردم و گفتم:
- من پرستار باباتونم ضمن یادآوری!
بهم نزدیک شد که رفتم عقب و کمرم سردی دیوار رو حس کرد، دستش رو کنار سرم گذاشته که چشمام رو بستم! زیر گوشم غرید:
- حواست رو جمع کن کی استخدامت کرده! همونی که استخدامت کرده می‌تونه اخراجت هم بکنه!
آب دهنم رو قورت دادم و آروم و ضعیف گفتم:
- خواهش می‌کنم برید عقب.
با تعجب ازم فاصله گرفت که نفسم رو بیرون دادم و داد زدم:
- دفعه‌ی آخرتون باشه به من نزدیک میشینا! حد و حدود خودتون رو بدونید کیاراد خان.
با تعجب نگاهم کرد و کم کم نگاهش رنگ خشم گرفت، زیر کَتم رو گرفت و من رو از اتاق بیرون برد، همه‌ی خدمتکارهای مرد عمارت رو بیرون کرد و من رو پرت کرد کف زمین و گفت:
- دختری دهاتی سر من داد می‌زنی؟ خر کی باشی؟ پروا...کف این عمارت باید بدرخشه وگرنه کاری می‌کنم که اسم من به گوشت برسه از اینکه پات رو گذاشتی تهران روزی هزار بار توبه کنی!
چشمام از اشک می‌سوخت و کیاراد رو تار می‌دیدم، سریع باشه‌ای گفتم که به طوبی گفت برام دستمال بیاره.
آروم گفتم:
- پس پدرتون؟
بی تفاوت گفت:
- بابا فکر می‌کنه تو امروز دانشگاه داری پس به نفعته تو اتاقش نری می‌دونی که عاقبتش چیه؟
- می‌دونم.
خوبه‌ای گفت و رفت.

@ناظر

@ویراستار

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#fasl1_Part18

تمام تنم درد می‌کرد، کل عمارت سنگ بود و زمین یخ باعث شده بود کل بدنم سر بشه! خسته بودم و بدنم سست شده بود، عضله‌های دست‌هام از درد به سوزش افتاده بود.
سرم پایین بود و با غیظ کف سالن رو پاک می‌کردم و به کیاراد ناسزا می‌گفتم که کفش های کسی جلوی پام ظاهر شد، سرم رو بالا آوردم که با دوتا چشم مشکی که از عصبانیت سرخ شده بود روبه‌رو شدم، کیاراد با غیض پاش روی دستم گذاشت که دادم به هوا رفت‌، قطره‌های اشک ناخداگاه از چشمام می‌چکید.
- ولم کن! تو را خدا!‌ مگه چیکار کردم؟
دستم رو بیشتر فشرد و گفت:
- بازم بگو! داشتم گوش می‌دادم که به من فحش و ناسزا می‌گی!
از درد نفسم بالا نمی‌آمد، به زور گفتم:
- ببخشید...
بیشتر فشرد و داد زد:
- نشنیدم! بلندتر بگو!
با تمام وجودم داد زدم:
- ببخشید!
پاش رو از روی دستم برداشت و نگاهم به دستم افتاد که کبود شده بود و از درد حتی توان اینکه بلندش کنم نداشتم، با صدای کیاراد به خودم امدم:
- تن لشت رو جمع کن، مهمون دارم. وقتی مهمون امد باید ازمون پذیرایی کنی.
از جام بلند شدم و محکم اشک های روی گونه‌هام رو پاک کردم و گفتم:
- این خونه نوکر نداره؟ همه کارش رو من باید بکنم؟
قدمی به سمتم برداشت که یه قدم رفتم عقب، پوزخندی زد و گفت:
- نه نداره! همشون رو مرخص کردم!
نگاه عصبیم رو بهش انداختم که بیخیال‌ روی مبل نشست و پاش رو گذاشت روی اون پاش، با حرص دستمال و سطل رو برداشتم و حرکت کردم سمت آشپزخونه که خاتون و طوبی با نگرانی بهم نگاه کردند؛ وقتی من داشتم داد و فریاد می‌زدم کسی نبود که برای نجات من پادرمیونی کنه! کسی تو این عمارت حق نداشت تو کارهای کیاراد دخالت کنه...
لبخندی به چهر‌ه‌های نگرانشون زدم و نشستم روی صندلی و روی دست کبودم خط های فرضی می‌کشیدم و سعی می‌کردم بغضی که به گلوم چنگ می‌انداخت و قورت بدم.
 خاتون با جعبه کمک های اولیه نشست کنارم و با ناراحتی به دستم خیره شد، بی صدا دستم روی با باند بست و من قطره قطره اشک ریختم.
زندگی سختی داشتم اما تا حالا نزاشته بودم کسی بهم زور بگه و این طوری خوار و خفیفم کنه، همیشه جلوی تمام کسایی که بهم زور می‌گفتند و می‌خواستن چیزی رو بهم تحمیل کنند می‌ایستادم.
تو همین چند هفته تو این عمارت همه چیز رو به جون خریدم، نگاه‌های تحقیرآمیز کیاراد، زورگویی‌هاش و هزار و یک توهینی که هر روز توی گوشم می‌خوند، اما با خودم عهد کرده بودم برای رسیدن به خوشبختی خانواده‌ام هرکاری بکنم حتی نوکری کردن برای کسی که بوی از انسانیت نبرده بود.

قهوه‌ها را توی سینی گذاشتم و به سمت پذیرایی حرکت کردم، مهمون کیاراد امد و من مجبور بودم جلوش خم و راست بشم! انگار نه انگار که من پرستار پدرش بودم، چقدر خوشحال بودم که با رد کردن پیشنهاد احمقانه‌اش باعث شده بودم که حرصش دربیاد.
این مرد زیادی از خود راضی بود.
خم شدم و قهوه رو گذاشتم کنار میز مهمون و به سمت خودش رفتم و قهوه رو گذاشتم روی میز که مرخصم کرد.
نفسم رو از سینه‌ام خارج کردم و برگشتم که برم که صدای شکستن فنجون قهوه تو خونه پیچید.
- چرا وایسادی اونجا بیا جمع کن اینها رو!
بغض چنگ انداخت به گلوم، لبم رو گاز گرفتم و سریع به سمت آشپزخونه رفتم و با دستمال برگشتم. نگاه خیره‌اش رو روی خودم حس می‌کردم؛ نگاه جفتشون بوی حقارت می‌داد. بعد از جمع کردن قطعه‌های شکسته و قهوه‌ی ریخته شده رفتم سمت آشپزخونه که صدای تو حال باعث شد واسه چندمین بار بشکنم:
- چرا باهاش اون طوری رفتار کردی؟
- یه خدمتکار دهاتیه! لازم نیست باهاش مثل ملکه ها رفتار کنم‌.
دست‌هام ناخداگاه مشت شد، به سمت اتاق پا تند کردم، پنجره رو باز کردم و سیگار رو از پاکت خارج کردم. سیگار رو روشن کردم و به اشک‌هام اجازه‌ی باریدن دادم، بزار امشب یادش باشه این چشم‌ها و اشک ها که چه ها دیده و شنیده...بزار یادش باشه...امشب اشک شدم واسه دریای بی‌کسیم...از سیگارم کام عمیقی گرفتم و تو سینم نگه داشتم، عادت داشتم، می‌خواستم به خودم ثابت کنم حتی با سیگار کشیدن هم نمیشه آروم شد.
با سرفه دود رو از ریه‌هام خارج کردم و روی موکت سرد اتاق خودم رو رها کردم.

@ناظر

@ویراستار

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#fasl1_Part19

<کیاراد>
مشغول حساب و کتاب‌های شرکت بودم که گوشیم زنگ خورد، معین بود. تلفن رو وصل کردم و گذاشتم روی بلندگو که صداش توی اتاق پیچید:
- سلام کیاراد!
- بگو معین چی‌کارم داری؟
دقیقه‌ای سکوت کرد و گفت:
- وقت داری؟
گوشی رو از روی میز برداشتم و از حالت بلندگو خارج کردم و گفتم:
- چی شده؟
نفسش رو بیرون و داد و گفت:
- می‌خوام باهات حرف بزنم.
لحنش مشخص بود چقدر کلافه‌ است!
- باشه بیا وقتم آزاده.
- ممنون.خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم و از زیر حساب و کتاب‌ها اسامی کسایی که قصد داشتند شرکت رو زمین بزنند کشیدم بیرون، هشت نفر از رقیب‌های که فکر می‌کردند می‌تونند شرکت هایبرا را زمین بزنند، شماره کمال رو گرفتم و فقط با گفتن بیا اتاقم مکالمه رو تموم کردم.
 درب اتاق زده شد و کمال وارد شد، نشست روی صندلی که برگه رو گرفتم جلوش و اون از دستم گرفت و نگاهی بهش انداخت که گفتم:
- این هشت نفر رو بیارین عمارت!
- چشم قربان کی؟
- یه روز مناسب.
نگاهی بهم انداخت و با تردید گفت:
- آقا...همشون قرار بمیرن؟
دست‌هام رو توی هم چفت کردم و گفتم:
- نه یه گوشمالی ساده است.
نفسش رو بیرون داد و از اتاق خارج شد.
از توی لبتابم وارد دوربین مداربسته‌ی کل خونه شدم و نگاهم به دخترک موفرفری انداختم که با حرص کف سالن رو پاک می‌کرد و زیر لب چیزهایی می گفت، دلم هوس کرد کمی اذیتش کنم‌. از جام بلند شدم و از اتاق خارج شدم.
وقتی پام رو فشردم روی دستش اشک به چشم‌های مشکیش هجوم آورد و باعث شد سریع پام رو بردارم، اما دادی زدم که به خودش امد و رفت سمت آشپزخونه، باید تاوان حرفی که به من زده بود رو حالا-حالا پس می‌داد.
خونسرد نشستم روی مبل که نگهبان اطلاع داد معین امده، چهره‌اش آشفته بود.
دستم رو گرم فشرد و گفت:
- سلام کیاراد!
- سلام معین...چرا آشفته‌ای؟
نشست و دستش رو توی موهاش کشید و گفت:
- راستش اتفاق بدی افتاده! کامران...
اخم‌هام تو هم کشیده شدن و دستم دسته‌ای مبل رو محکم فشرد. خواستم حرفی بزنم که پروا وارد شد و دوتامون سکوت کردیم.
حرص و عصبانیتم رو سر پروا خالی کردم.
بعد از رفتن پروا معین ادامه‌ی حرفش رو گفت:
- کامران یه سری مدرک به دست آورده، بلوف یا غیر بلوفش مشخص نیست! اما یه مهمونی بزرگ ترتیب داده به مناسبت برتری خودش نسبت به همه!
قهقهه‌ای بلندی کردم و گفتم:
- انگار یادش رفته که هنوز من در راس همه چی هستم!
دستی به موهای لختش کشید و گفت:
- نمی‌دونم! اما همه رو دعوت کرده.
لبخند کجی زدم و گفتم:
- پس واجب شد که برم!
- نه کیاراد...این کار رو نکن! ممکنه نقشه‌ای برات کشیده باشه.
برگشتم سمتش و گفتم:
- یادت نره که من کیم معین!
- یادم نرفته اما توهم نباید حریفت رو دست کم بگیری کیاراد!
دستی به لبم کشیدم و گفتم:
- حواسم هست...چه خبر از متین؟
شونه‌ای بالا انداخت و گفت:
- چرا می‌پرسی، وقتی بهتر از من می‌دونی؟
خنده‌ای کردم و گفتم:
- همین طوری...صحبتی واسه گفت و گو داشته باشیم.
بلند خندید و گفت:
- گفت و گو من و تو زیاد طولانی نمیشه! چون تو همه چی رو می‌دونی!
خنده‌ای کردم و گفتم:
- از خودت خبری ندارم!
لبخندش محو شد و گفت:
- خبری نیست. به قول کیانوش خان عمر می‌گذره!
درسته‌ای گفتم که از جاش بلند شد و به سمت درب خروجی رفت و قبل از اون گفت:
- کیاراد...
- بله؟
- دلت واسه سکوت تنگ نشده؟ واسه دوران بیست سالگی که بی دغدغه بودیم؟
سرم رو پایین انداختم و گفتم:
- این آخرین بازیه...مرگ فاصله‌ی زیادی با قاتل جانی این داستان نداره...
سرش رو پایین انداخت و سریع از عمارت خارج شد، نفسم رو بیرون دادم و رفتم داخل حیاط و روی صندلی راکم نشستم و چشم‌هام رو بستم.

@ناظر

@ویراستار

منتظر نظراتتون هستم...

  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#fasl1_Part20

با حس کردن فردی کنارم چشمام رو باز کردم و خیره شدم به پروای که چشم‌هاش و نوک بینیش‌از شدت گریه سرخ شده بود.
- کارت رو بگو!
دست‌هاش و مشت کرد و گفت:
- خیلی عوضی، چطور می‌تونی این طوری با آدم‌ها رفتاری کنی؟ چطور این قدر شکستن آدم‌ها برات کار آسونیه؟ فکر کردی کی هستی؟
صداش پر بغض بود و چهره‌ی من بی‌تفاوت، لب زدم:
- دروغ گفتم؟ تو مگه خدمتکار نیستی؟
بینی‌اش رو بالا کشید و گفت:
- آره خدمتکارم، اما خدمتکاری شرف داره به کار تو!
پوزخندی زدم و از جام بلند شدم:
- زیادی داری حرف می‌زنی دختری دهاتی!
با تموم شدن جمله‌ام دستش بالا رفت که بزنه تو گوشم که وسط راه دستش رو گرفتم و محکم فشار دادم که شدت گریه‌هاش بیشتر شد، بلند غریدم:
- دفعه دیگه قول نمی‌دم دستت رو قطع نکنم!
چهره‌اش درهم رفت و داد زد:
- ولم کن! دستت رو به من نزن.
دستش رو ول کردم که محکم قطره‌های اشک رو از روی گونه‌اش پاک کرد و با غیظ گفت:
- یاد گرفتم از بچگی روی پای خودم وایسم، اما نزاشتم آدم‌های تازه به دوران رسیده‌ای مثل شما برچسب  دهاتی بهم بزنند! جناب آقای کیاراد پارسا من ازت نمی‌ترسم، تهدید می‌کنی...منم تهدید کردن بلدم!‌ پس حواست رو جمع کن.
خنده‌ام گرفت. زیادی چموش و پر دل و جرئت بود، اما باید یاد می‌گرفت جلوی من از این حرف‌ها نزنه.
قدمی به سمتش رفتم و بلند براش دست زدم، متعجب بهم نگاه کرد که گفتم:
- بی پروا حرف می‌زنی، مواظب باش سرت رو به باد ندی!
پوزخندی زد و محکم روی قفسه سینه‌اش زد و گفت:
- اگر دل و جرئت نداشتم که تو اون خراب شده بودم نه اینجا...من بلدم گلیم خودم رو از آب بکشم بیرون، شما دایه‌ی عزیزتر از مادر نشین لطفا.
لبخند عصبی زدم و سرم رو زیر گوشش بردم و گفتم:
- من نیازی به تهدید ندارم، پا برسه زندگیت رو جهنم می‌کنم.
خنده‌ی عصبی کرد و گفت:
- کور خوندی!
لبخندی زدم و گفتم:
- بشین و تماشا کن!
از سرحرص لبش رو گازی گرفت و گفت:
- بچرخ تا بچرخیم‌!
نایستاد جوابش رو بگیره و بره، سریع راه عمارت و در پیش گرفت، برای یک تفریح خیلی خوب بود. می‌شد باهاش سرگرم شد و به موقع مثل یک آهوی گمشده‌ رامش کرد.
نفسم رو بیرون دادم و دوتا دستم رو بین موهام بردم و پخششون کردم، به سمت اتاقم رفتم و در و قفل کردم، نیاز به سکوت داشتم؛ باید فکر می‌کردم. اتفاق ها خیلی سریع داره رخ میده و باید روی همه چی کنترل داشته باشم.
مدارکی که از کامران و پدرش کیهان داشتم و به ترتیب کنار هم چیدم: کامران نیکانی سه تا محموله‌ی قاچاق هیروئین انجام داده...صادرات و واردات لوازم خودرو داره...رابطه‌های قوی داره و جاسوس های خوبی داره!
این‌ها اصل تمام مدارک بود، قاچاق موادش مهم نبود، ماژیک قرمزم رو روش کشیدم! باید تو شرکتش نفوذی می‌زاشتم، هرچقدر اون رابطه داره منم دارم...میرسه به جاسوس! باید سریعتر جاسوس هاش رو پیدا کنم، مطمئنم تا الان باید چند جاسوسی بین نگهبان ها داشته باشه، باید با کمال هماهنگ کنم.
بهش خبردادم که خودش رو رسوند به اتاقم و پاکت دعوت نامه‌ی مهمونی کامران نیاکانی هم واسم آورد، اسم رمز و ساعت و روز رو به خاطر سپردم و دعوت نامه رو تو سطل آشغال اتاق نداختم!
سردرد عجیبی داشتم اما با این وجود رو به کمال گفتم:
- چند هفته می‌خوام شدید آدم‌های کل این عمارت و زیرنظر بگیری! از کسی که سی و خورده‌ای سالِ اینجا کار می‌کنه تا کسی که تازه وارد شده! فهمیدی؟
- بله آقا!
دست‌هام رو محکم روی شقیقه هام فشار دادم و گفتم:
- خوبه برو بیرون و بگو قرص آرام‌بخش من رو بیارن!
از جاش بلند شد و با گفتن چشم از اتاق خارج شد؛ خودم رو تخت انداختم و دستم رو چشمام گذاشتم که در زده شده و...

@ناظر

@ویراستار

منتظر نظراتتون هستم...

ویرایش شده توسط FAKA
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#fasl1_Part21

لای چشمام رو باز کردم که دیدم پروا با اخم وارد اتاق شد و قرص و آب رو به طرفم گرفت، بی حرف خوردم و دوباره دراز کشیدم که گفت:
- می‌تونم برم؟
- برو به همه هم بگو کسی وارد اتاق من نشه!
- چشم.
در اتاق بسته شد و نفهمیدم چطوری خوابم برد.

<پروا>
بعد از بستن در اتاق اداشو درآوردم و آروم به سمت اتاق کیانوش خان رفتم، در و زدم و وارد شدم که با تعجب گفت:
- تو مگه امروز دانشگاه نداشتی؟
خیلی دلم می‌خواست حال کیاراد رو بگیرم، اما نمی‌خواستم جلوی پدرش دروغ‌گو باشه برای همین گفتم:
- زود تموم شد، برای همین امدم اینجا!
خنده‌ای کرد و گفت:
- پرستار های قبلی از من فراری بودند تو چرا می‌خوای کنار من باشی؟
چشمکی زدم و گفتم:
- دلم براتون می‌سوزه!
بلند قهقهه زد و گفت:
- شوخیه بامزه‌ای بود. همه از دست من فرارین!
طبق عادت نشستم کف زمین و زانوهام رو بغل گرفتم و گفتم:
- چون شما عجیبین مثل کیاراد، الحق که در رفتار مو نمی‌زنید!
سرش رو پایین انداخت و گفت:
- من که خیلی مظلومم، اما کیاراد رو فکر نکنم!
تره‌ای از موهام رو گرفتم و گفتم:
- توصیف خوبی نبود! شما خیلی مرموزید، کیاراد هم خیلی مرموزه، انگار از همه چی خبر داره! وقتی تو چشماش نگاه می‌کنی خلع سلاح می‌شی یه جورایی رام می‌شی،‌ رام شدن از سر اجبار؛ اما منم پروام، به همین راحتی ها مطیع کسی نمی‌شم!
خندید و سری تکون داد و گفت:
- پس قرار کلی سر به سر پسرم بزاری آره؟
لبخند دندون‌نمایی زدم و سرم رو تکون دادم، خیلی آروم گفت:
- مراقبشم باش، بهم قول میدی؟
بلند خندیدم و گفتم:
- کیاراد نیازی به مراقبت نداره کیانوش خان! این همه آدم دوربرش هستند که منتظر فرمانشن.
- ادمی که زیاد دوربرش شلوغ باشه بیشتر تنهاست.
- شما چرا کنارش نیستید؟
سرش و انداخت پایین و تلخ خنده‌ای کرد و گفت:
- وقتی به کسی ظلمی بکنی و برای جبرانش هرکاری بکنی، شاید بتونی اعتمادش رو جلب کنی، اما زخمی که رو دلش هست رو نمیتونی تسکین بدی!
سکوت کردم و خیره شدم بهش، چهره‌ای پر از چین و چورک، پر درد و سختی روزگار شاید مملو از رازهای پنهان...
از جام بلند شدم و رفتم بیرون، به سمت اتاقم رفتم و سیگارم و سویشرتم و برداشتم و رفتم سمت حیاط.
هوا ابری و سرد بود، تو خودم جمع شدم و سیگارم رو روشن کردم، برای آزاد شدن از افکار درهمم به سیگار پناه بردم! گاهی خیلی می‌ترسم حتی بیشتر از یک بچه‌ای که نمی‌دونه باید میون گریه‌هاش به کی پناه ببره‌، حس بدی بود. بین یه سری آدمی که هر جمله‌‌شون بین لفافس است سخت بود اعتماد کردن. سعی کردم ذهنم رو رها کنم، اما سوال‌های بی جوابی که اطراف سرم بود نمی‌زاشت راحت باشم.
سیگارم رو زیر پام خاموش کردم و به سمت عمارت حرکت کردم، صدای پچ-پچ طوبی و خاتون می‌امد، رفتم داخل آشپزخونه و گفتم:
- خاتون چیزی شده؟
نگاهم کرد و گفت:
- آقا امشب مهمونی دعوتن همه رو زود مرخص کردن‌، توهم برو من و طوبی هم داریم می‌ریم!
خوشحال به سمت اتاقم حرکت کردم که کیاراد رو دیدم که به سمت آسانسور شیشه‌‌ای می‌رفت، سریع خودم رو پشت ستون پنهان کردم و منتظر موندم که سوار آسانسور شه، آسانسور به سمت پایین رفت و منم سریع وارد اتاق شدم و کوله‌ام رو گذاشتم‌ روی شونه‌ام و به سمت اتاق کیانوش خان رفتم که دیدم خوابیده، با خیال راحت خواستم برم خونه که نگاهم رو آسانسور شیشه‌ای آخر راهرو موند.
یه حس کنجکاوی و فضولی کل وجودم رو گرفته بود، سرم رو به طرفین تکون دادم و پا تند کردم سمت ورودی عمارت تا مانع حس کنجکاویم بشم.
دستم توانی واسه‌ی باز کردن در عمارت نداشت، کلافه پام رو تند-تند روی زمین تکون دادم و از پشت پنجره نگاهی به حیاط عمارت کردم، نگهبان های زیادی بودن، ‌اما هیچ کس توی عمارت نبود! به سمت آسانسور شیشه‌ای رفتم و با ترس دکمه‌اش رو فشار دادم.
درها کنار رفت و من تو آسانسور ایستادم، تنها دو تا دکمه‌ بود، دکمه اضطراری و دکمه‌ای که سیاه بود و چیزی روش نبود! با استرس دکمه‌ی مشکی رو فشردم. آسانسور به سمت پایین حرکت کرد. بعد از چند دقیقه نمای استخر پیدا شد، در آسانسور کنار رفت و آروم پا در پایین ترین طبقه‌ی ساختمان گذاشتم. سکوت محض بود و تنها صدای آبی که در استخر جریان داشت می‌امد، نگاه کلی به اطراف انداختم. پوزخندم پر رنگ شد و گفتم:
- بخاطر‌ یه استخر پوکیده من رو منع کرد بیام اینجا...فکر کردم حالا اینجا چی هست، بیشعور!
عصبی کوله‌ام رو روی شونه‌ام مرتب کردم و برگشتم سمت آسانسور و با حرص دکمه‌ی سیاه رو فشردم.
از عمارت خارج شدم و به سمت خوابگاه رفتم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#fasl1_Part22

<کیاراد>
دکمه‌ی کت تکم رو بستم و محکم قد برداشتم، عمارت شلوغ بود و پر از آدم.
 به ظاهر هیچ بادیگاردی دنبال من نبود،‌ اما من هم اینجا آدم‌های خودم رو داشتم.
کامران با لبخند بهم نزدیک شد و گفت:
- به‌به کیارادخان! منور کردین مجلسه مارو!
پوزخندی زدم و گفتم:
- امدم که بدونی هنوز نفر دومی!
از کنارش رد شدم و روی صندلی نشستم و کل سالن رو زیرنظر گرفتم؛ همه‌ی عمارت رو بادیگارد های کامران زیرنظر داشتن، خیلی سرجونش حساس بود!
گوشی تو جیبم لرزید، کمال بود. سریع وصل کردم و گفتم:
- بگو کمال!
- آقا پروا رفت تو آسانسور و رفت طبقه‌ی پایین.
- خب بعدش؟
- متوجه چیزی نشد و برگشت.
دستی‌به لبم کشیدم و گفتم:
- کاری بهش نداشته باشید. به وقتش تقاص پس میده! از دور حواست بهش باشه.
- چشم آقا.
- فعلا.
گوشی رو قطع کردم و خیره شدم به کامران که با لبخند مضحکی به سمتم می‌امد. ‌از جام بلند نشدم و بی تفاوت بهش نگاه کردم که کنارم نشست و گفت:
- نمی‌ترسی؟
قهقهه‌ی بلندی سر دادم که سرهای زیادی به سمتم چرخید، به چشم‌های کامران خیره شدم و گفتم:
- ترس؟ بهتر خودت جواب این سوال رو بدی‌![دستی به لبم کشیدم]ببین کامران یا هنوز بچه‌ای که نمی‌دونی با کی طرفی یا فکر می‌کنی من با مرگ مشکلی دارم! چندتا آدم کشتی که برای کشتن من اینقدر تعلل می‌کنی؟
اخم‌هاش حسابی توهم بود، مسخره‌اش کرده بودم و باعث شده بود عصبانیتش فوران بشه، پوزخندی زد و گفت:
- خیلی از خود راضی!
لبخند حرص دربیاری زدم و گفتم:
- مگه دارم دروغ میگم؟
به سمتم خیز برداشت و گفت:
- جوری به زمینت می‌زنم که خودت هم نفهمی از کجا خوردی!
دوباره صدای خنده‌هام بالا رفت و با رگ‌هایی از خنده رو به چهره‌اش که از غیظ سرخ شده بود گفتم:
- کامران تو بیشتر من رو می‌خندونی تا من رو بترسونی!
تو چشمام خیره شد که پوزخندی زدم، سریع از جاش بلند شد و رفت.
گوشیم رو برداشتم و به سمت حیاط رفتم، شماره‌ی کمال رو گرفتم و گفتم:
- کمال چه‌ خبر؟
- آقا کل خونه زیر نظر ماست، کامران به تمام بادیگاردهاش دستور داده مراقبتون باشن!
لبخند کنج لبم نشست، زمزمه کردم:
- پس الان اونه که ترسیده!
- درسته!
- خوبه همین رو می‌خواستم. من دارم برمیگردم بچه‌ها را آماده کن!
- چشم.
گوشی قطع کردم و نگاهی به اطراف انداختم، به سمت خدمتکار رفتم و پالتوم رو پوشیدم و به سمت ماشینم رفتم و ویراژ دادم سمت خونه!

در اتاق ممنوعه‌ام رو باز کردم که کمال هم پشتم وارد اتاق شد، به سمت مانیتور رفتم و فیلم دوربین‌های مداربسته رو چک کردم، پروا با ترس و لرز وارد آسانسور شیشه‌ای شد و به قسمت پایین که رسید زیرلب چیزی گفت و دوباره سوار آسانسور شد و رفت.
دستم رو مشت کردم و با عصبانیت گفتم:
- این دختر یه گوشمالی حسابی می‌خواد!
کمال گفت:
- آقا چیزی که متوجه نشده، اگر گوشمالی بدیم بهش متوجه میشه واقعا یه چیزی هست!
تکیه به صندلی گفتم:
- روز اول بهش اخطار داده بودم پاش برسه به آسانسور شیشه‌ای قلم پاشو می‌شکنم!
- آقا یه هشدار بدین بهش کافیه!
نگاهی به کمال انداختم و گفتم:
- دلت برای این آدم‌ها نسوزه! این آدم‌ها همشون بی‌لیاقتن! تو کار ما اعتماد و دلسوزی نیست کمال، یادت باشه!
- چشم آقا!
- می‌تونی بری!
کمال از اتاق خارج شد، نگاهی به صفحه‌ی مانیتور انداختم و زیرلب گفتم:
- داری زیادی بی‌پروا میشی!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#fasl1_Part23

<پروا>
پاهام رو از روی تخت آویزون کردم و تند تند تکونشون می‌دادم که هیوا گفت:
- پروا تمومش کن!
- فکرم درگیره این‌طوری می‌تونم فکر کنم!
- جمع کن این پای بی‌صاحبتو بابا! پاشو برو یه جا دیگه فکر کن دارم درس می‌خونم!
از تخت پریدم پایین و گفتم:
- هیوا چرا اعصاب نداری؟ چیزی شده؟
- آره!
نشستم کنارش و گفتم:
- چی؟
- بخاطر اینکه با این کارات اعصابم رو ریختی به هم پاشو برو بیرون پروا حوصلتو ندارم!
از جام بلند شدم و دستم رو به حالت تسلیم بالا بردم و گفتم:
- باشه...باشه...آروم‌باش چقدر تو عصبی هستی!
از اتاق خارج شدم و رفتم تو آشپزخونه‌ی کوچیکی که کنج حال بود، رو به سایه گفتم:
- سایه!
همون‌طوری که زیر کتری رو روشن می‌کرد گفت:
- بله؟
- تو چرا نمی‌ری به خانوادت سری بزنی؟ می‌بینم چقدر ناراحتی، خب برو بهشون سر بزن!
به چشمام خیره شد و هیچی نگفت، کلی حرف بود تو چشمای دریایش ولی نمی‌خواست چیزی بگه، کلافه پوفی کشیدم و به سمت مبل رفتم و روش دراز کشیدم، انتظار داشتم حرفی بزنه، ولی هیچ چیزی نمی‌گفت!
از جام بلند شدم و خواستم حرفی بزنم که در اتاق رو محکم کوبیدن، متعجب به سمت در رفتم که خانم مالکی مسئول خوابگاه دم در بود، متعجب سلامی کردم که گفت:
- سلام دخترم به هیوا بگو بیاد دم در خوابگاه!
سری تکون دادم و رفتم سمت اتاقمون که سایه گفت:
- چی شده؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
- نمیدونم!
در اتاق رو باز‌ کردم، هیوا رو به پنجره به بیرون خیره بود، صداش کردم که برگشت و نگا‌هم‌ به صورتش خورد که غرق اشک بود.
- چی شده هیوا! چرا گریه می‌کنی؟
خنده‌ای کرد و اشک‌هاش رو پاک کرد و گفت:
- چیزی نیست!
- مالکی دم در باهات کار داره!
باشه‌ای گفت و از کنارم رد شد، به سمت در رفت. من و سایه هم فضول ایستاده بودیم دم در تا بفهمیم چی شده، بعد از چند دقیقه دیگه صدایی نیامد و منم و سایه هم هرچی تلاش می‌کردیم چیزی متوجه نمی‌شدیم!
بیخیال به سمت اتاق رفتم که صدای داد و فریاد رو شنیدم! برگشتم سمت سایه که اونم متعجب بود.
سریع به سمت پایین رفتیم که صدای جیغ و فریاد‌های هیوا میامد:
- ولم کن عوضی، تو پدر من نیستی‌! ازت منتفرم ولم کن!
سرعت قدم‌هامون رو بیشتر کردیم و رسیدیم راهروی خوابگاه، همه‌ی بچه‌ها جمع شده بودن و تماشا می‌کردند.
جمعیت رو کنار زدم و رو به مردی که دست هیوا گرفته بود گفتم:
- هو چته؟
برگشت سمتم و گفت:
- تو چی میگی این وسط؟
- من رفیق هیوام! ولش کن!
- من باباشم! تو مسائل ما دخالت نکن.
پوزخندی زدم و گفتم:
- دخالت نکنم؟ شما که صدات رو انداختی رو سرت همه فهمیدن، اگر مشکلی هست با حرف حلش کنید نه با داد و فریاد!
هیوا رو ول کرد که هیوا سریع پشت من ایستاد، تمام بدنش می‌لرزید و چشماش کاسه‌ی خون شده بود، زیرلب زمزمه کردم:
- آروم باش هیوا چیزی نیست!
رو به پدرش گفتم:
- آقای محترم حالا آروم بگین چی شده؟
- آمدم دخترم رو ببرم!
هیوا جیغ زد:
- دروغ میگه، می‌خواد من رو به زور عقد کنه!
سایه هیوا رو بغل کرد و زیر گوشش نجوا می‌کرد که آروم باشه، با حرص رفتم سمت باباش و گفتم:
- چطور دلتون میاد دخترتون رو به زور شوهر بدین؟
عصبی غرید:
- ببین دخترجون تو خانواده‌ی ما رسم داریم پسر و دختر از همون اول نشون هم میشن، باید عقد پسرعمش بشه!
هیوا فریاد زد:
- تو و مامان هم نشون هم بودین! چی شد؟ تهش من موندم بین دو نفر بی‌احساس که فقط زندگی خودشون براشون مهم بود؛ نه دختری که این وسط قربانی این رابطه بود! بابا تو که نمی‌خوای این بلای که سر من آوردین سر نوه‌تون هم بیاد؟
باباش فریاد زد:
- مجبورم می‌فهمی؟
هیوا خواست حرفی بزنه که نگهبان های مرد بابای هیوا رو از خوابگاه بردن بیرون، هیوا از بغل سایه خارج شد و تکیه به ستون نشست کف زمین و بلند- بلند گریه می‌کرد.
نشستم کنارش و خواستم بغلش کنم که سریع بلند شد و رفت سمت اتاقمون!
مالکی نگران نگاهش کرد که آروم گفتم:
- من درستش میکنم!

@ناظر

@ویراستار

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...