رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

خواب مومیایی|dony_aaaaf کاربر انجمن نودهشتیا


پست های پیشنهاد شده

نام رمان: خواب مومیایی

نویسنده: dony_aaaaf، کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: عاشقانه، تخیلی، باستانی

ساعات پارت‌گذاری: نامعلوم.

هدف: می‌خواهم به تو نشان دهم حتی اگر هزاران بار بمیری و زنده شوی، فقط همان دفعه‌ی اول را زندگی می‌کنی. می‌خواهم از آن یه بار زندگی کردنت لذت ببری!

نکته: داستان اصلی پس از خلاصه گویی راوی در پارت اول شروع میشه.

خلاصه: روح او در دنیای مردگان به بند کشیده شده است و جسمش در یک تابوت پر از نقش و نگار هنوز اثرات زندگی دارد. او برمی ‌گردد، تنها به یک امید که باری دیگر با عشق هزاران سال خفته‌اش زندگی کند و تنها یک سوال ذهن من و تو را درگیر می‌کند؛ «او زنده می‌شود اما آیا او زندگی هم می‌کند؟»

https://forum.98ia2.ir/topic/27395-معرفی-و-نقد-رمان-خواب-مومیاییdony_aaaafکاربر-انجمن-نودهشتیا/

@Healer2000

ناظر: @Zeynab_

 ویراستار: @نرگس نظریت

ویرایش شده توسط Tara.S
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول:

"راوی"

او الهه‌ی معبد بود. او برای خدایان ساخته شده از طلای ناب، لباس‌های رنگین می‌پوشید؛ آواز و سرور سر می‌داد و با مشعل آتش می‌رقصید. شاید زیباترین بانویی بود که از پنج هزار سال پیش تا الان مصر به خودش دیده بود! شاید زندگی خوبی بود؛ آخر او همیشه بهترین‌ها را داشت.

روزگارانی هزاران زن آرزو می‌کردند تا جایگاه او را داشته باشند، غافل از یک چیز؛ او هر چه بود، چه بهترین و چه بدترین حق عاشقی نداشت، حق نداشت کسی را با تمام وجودش بخواهد و به او برسد. روزهایش به همین منوال می‌گذشت و او از ایجاد شادی برای خدایان دروغین خسته شده بود!

ندای درونش به او می‌گفت که وقت تغییر است؛ اما چگونه؟ چگونه تغییری ایجاد کند؟! هنگامی که به این زندگی روی یک پله‌ی روزگار محکوم است؟ آن روز قرار بود کاهنان جدیدی وارد معبد شود! شور ذوق عجیبی داشت! قلبش به او می‌گفت «اتفاق جدیدی در راه است‌‌‌!»

کاهن بزرگ، تازه واردها را دانه به دانه معرفی می‌کرد اما آناجیسا «الهه‌ی معبد»، اصلا متوجه حرف‌های کاهن بزرگ نبود، زیرا با تمام وجودش غرق در چهره‌ی پسر جوانی بود که چشم‌های آبی رنگ نافذش هر بیننده‌ای را به سمت خودش می‌کشاند.

نامش منسابو بود. او جوا‌ن‌ترین کاهنی بود که معبد تاکنون داشته بود. قلب آناجیسا به شدت می‌کوبید و او مضطرب بود که نکند صدای قلبش او را لو بدهد! اعتراف می‌کرد که اکنون به عشق در یک نگاه بیشتر از خدایان بزرگ مصریان اعتقاد دارد.

آن روز هم گذشت‌. روزها پی در پی می‌گذشتند و عشق در وجود هر دوی آنان به صورت ممنوعه بیشتر شعله‌ور می‌شد!

در هر خلوتی که می‌شد با هم پچ- پچ می‌کردند از عشق می‌گفتند. ترسی در وجودشان بود که نکند شخصی آن‌ها را ببیند، اما این عشق به آن‌ها جرعت مقابله با ترس را می‌داد. چهار ماه از شروع یک عشق آتشین در معبدی که در آن عشق حرام است می‌گذشت؛ امروز روز ستایش خدای آب‌ها بود.

تمام مردم شهر به بیرون از شهر، کنار رود نیل می‌رفتند تا مشغول ستایش شوند. آناجیسا در معبد می‌ماند و منسابو هم آن روز به بهانه‌ی خالی نماندن معبد از رفتن به کنار رود نیل سر باز زد.

حال یک معبد بود، دو عاشق به تلافی تمام این روزها. آن‌ها دستان هم را گرفتند، نجوای عاشقانه کردند و از شدت خنده قهقهه سر دادند! پیش روی خدایان طلایی زانو زدند و به یک دیگر قول دادند که اگر روزی دوباره زنده شوند، باز هم یک دیگر را برای عشق و احساس انتخاب کنند! آناجیسا یک ضربدر فرضی روی قفسه‌ی سینه‌اش کشید و بلند گفت:

- قول می‌دهم تا زمانی نبض این دنیا می‌تپد عاشقت باشم!

صدای کوبیده شدن درهای معبد می‌آمد. مردم از رابطه‌ی آناجیسا و منسابو بو برده بودند و برای ریختن خون آن‌ها آمده بودند. منسابو دستان آناجیسا را گرفت، گفت:

- من و تو بار دیگر زندگی می‌کنیم.

از میان پارچه‌ی لباسش، یک گوی طلایی به آناجیسا داد و گفت:

- من را بکش و روحم را در این گوی حبس کن؛ خودت می‌توانی از دنیای مردگان برگردی و به هر دویمان زندگی تازه ببخشی.

درها داشت باز میشد؛ آناجیسا باید عجله می‌کرد. با اشک‌هایی که از چشمانش جاری میشد، خنجر را در قلب منسابو فرو کرد! روحش از جسمش جدا و در گوی جای گرفت. در داشت باز می‌شد. جسد منسابو خاکستر شد و غیب زد؛ گویی در دستان آناجیسا بود که درها باز شدند. آناجیسا گوی را داخل چاه آبی که در معبد بود انداخت. ایستاد و برای یک مرگ وحشتناک تا زنده به گور شدن آماده شد.

@Healer2000

ویرایش شده توسط Healer2000
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

"برایان"

«بعد از پنج هزار سال»

نور چراغ قوه را به اطراف می‌گرفتم. در میان تمام کشفیات عمرم این قدیمی‌ترین و عجیب‌ترینشان بود. دستی روی شانه‌ام نشست؛ به سرعت برگشتم.

- هی پسر؟! منم، نترس!

- مارتین خدا لعنتت کنه، ترسیدم!

مارتین قهقهه‌ای سر داد و من از این همه بی‌خیالی او موقع کار حرص می‌خوردم! مشتی به شانه‌اش زدم و گفتم:

- نیشت رو ببند! راه بیوفت. برای کر- کر و هر- هر اینجا نیومدیم.

سری تکان داد و حرکت کرد. اطراف را با دقت بررسی می‌کردم؛ از موارد لازم عکس می‌گرفتم. همه جا به ظریف‌ترین و بهترین حد ممکن ساخته شده بود. برایم عجیب بود با کمترین امکانات چطور این‌جا را ساخته‌اند؟!

صدای مارتین باعث شد سرم را به طرف مارتین برگردانم.

- هی برایان؟! این‌جا رو ببین! شبیه یه دره مخفیه.

- صبر کن ببینم.

انگار همچین بی‌راه هم نمی‌گفت. دیوار صاف دارای برجستگی‌هایی بود. نور چراغ‌قوه را روی دیوار گرفتم؛ آن برجستگی‌ها بیشتر شبیه دو چشم بزرگ بود.

خواستم در را باز کنم که مارتین مانع من شد.

- هی- هی- هی، دست نزن! ما حق نداریم بی‌اجازه به جایی دست بزنیم یا کاری کنیم.

- چته؟ می‌خوای همین‌جوری فقط به اینجا خیره بشیم؟!

- بهتره استاد رو خبر کنیم؛ اون باید بگه چی‌کار کنیم.

تلفنم را از جیبم در آوردم. مارتین یک پس گردنی جانانه نثار من کرد.

- دیوونه اینجا آنتن داره آخه؟!

- پس چی‌کار کنیم؟

- من میرم بیارمش، همین‌جا باش تا بیام!

- باشه.

- مواظب باش دچار نفرین خدایان نشوی ای فرزند من!

لگدی به پایش زدم. بلند خندید و راه آمده را پیش گرفت تا برگردد. با خودم فکر می‌کردم چطور راضی به همکاری با یک ناقص‌العقل شدم؟! از فکر خودم لبخندی رو لب‌هایم آمد.

سری تکان دادم. حس کنجکاوی شدیدم مانع صبر من می‌شد، پس شروع به باز کردن آن در مخفی کردم. قرنیه‌های آن چشم‌ها را برخلاف عقربه‌های ساعت چرخاندم که دیوار کنار رفت.

از چیزی که می‌دیدم، قدرت تکملم را از دست داده بودم! هزاران تابوت ساخته شده از طلا. دانه به دانه تابوت‌ها را نگاه می‌کردم. تمامی این تابوت‌ها گویی کسانی بودند که جرمی مرتکب شده‌اند و زنده- زنده مومیایی شده‌اند.

در پیشانیم از این مرگ وحشتناک گره‌ایی افتاد! یکی از تابوت‌ها با تمام تابوت‌ها فرق داشت؛ نقش یک زن روی تابوت بود، گویی باید تابوت یک زن باشد. روی تابوت به زبان مصر باستان نوشته بود «الهه‌ی خیانتکار».

حس کنجکاوی داشت مرا خفه می‌کرد! تابوت را باز کردم؛ همه چیز اینجا عجیب بود، عجیب‌تر آن‌که مومیایی به گونه‌ای بود که انگار همین دیروز باند پیچی شده است!

باندهای صورت مومیایی را کنار زدم، انگار که اصلا نمرده بود و تنها به خواب رفته بود. چهره‌اش چنان زیبا و دلنشین بود که به قول همان مصریان باستان انگار یک الهه است.

روی دیواره‌ی تابوت یک نوشته‌ی باستانی بود.

«روزها شب شوند و شب‌ها روز. آسمان‌ها فرو بریزند و زمین ذوب شود و مرده‌ای که در حسرت زندگیست، دوباره زنده شود.»

حس عجیبی به متن داشتم!

نگاهم را به سمت صورت مومیایی بازگرداندم که ناگهان چشم‌هایش را باز کرد.

@Healer2000

ویرایش شده توسط Healer2000
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • مدير ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇

https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇

https://forum.98ia2.ir/forum/77-آموزش-نویسندگی

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@Tara.S

@parisa.f

@مدیرراهنما

به نکات زیر توجه کنید:👇

1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.

2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.

3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.

4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.

5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.

@dony_aaaaf

*درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.*

اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.

🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹

"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

"آناجیسا"

چشمانم را باز کردم. حس می‌کردم مدت‌هاست که خوابیده‌ام و تمام بدنم مانند هیزم‌های انبار معبد خشک شده بود. پسر جوانی مشغول خواندن متون داخل تابوت بود. نگاهش را سمت من گرداند و با چشمان باز من رو به رو شد. همانند موری که لانه‌اش را لگدهای اسب‌ها خراب کرده باشد با چشمان گشاد شده‌اش من را خیره- خیره نگاه می‌کرد؛ ناگهان فریادی ناپیدا سر داد! من را وقتی زنده- زنده مومیایی می‌کردند این همه داد و بی‌داد راه نیانداخته بودم!

- لطفا من رو نخور، کمک!

- چه می‌گویی؟! مگر من آدم‌خوار هستم که تو را بخورم؟

وقتی صدایم را شنید بیشتر فریاد کشید!

- اون واقعا زنده است، حرف هم می‌زنه؛ نه! مارتین؟! خدا لعنتت کنه، کجایی؟!

نمی‌توانستم خودم را کنترل کنم! او واقعا جنون داشت! ‌گویی یک دیوانه مرا بیدار کرده بود! لبخندی زدم و با لحنی که خنده در آن موج می‌زد، گفتم:

- آهای افسار گسیخته! چرا فریاد می‌کشی؟ من هم مانند تو انسان هستم، حرف زدن یک انسان مگر چیز عجیبی است؟!

- ت...  تو... تو زنده‌ای واقعا؟

- خود تو مرا بیدار کردی، سپس از من می‌پرسی زنده هستم؟

- من غلط بکنم تو رو از خواب نازت بیدار کنم! بگیر بخواب! فقط... فقط کاری به من نداشته باش!

- تو گویی مجنونی! من زندگی‌ام را مدیون تو هستم، ‌چگونه می‌توانم به تو آسیبی برسانم؟!

نگاهم به درب باز شده افتاد. اگر کسی جز این پسر جوان به اینجا بیاید کارمان زار است! می‌خواستم از آن تابوت بیرون بیایم اما پارچه‌های کتان داشتند باز می‌شدند. به او اشاره کردم که روی زمین نشسته بود.

- می توانم جامه‌ات را داشته باشم؟

- چی- چی؟

- آن چیز بلندی که پوشیدی را!

- آهان پالتوم رو میگی؟ آره، آره.

پالتو را گرفتم و پوشیدم. تا ساق پاهایم می‌رسید؛ مناسب بود. آرام به سمت در رفتم و آهسته در را بستم؛ داد زد:

- چرا درو بستی؟! ولم کن بزار برم!

- تو مرا بیداری کردی، پس باید تا انتهای مسیر همسفر من باشی.

- چه مسیری؟ چه کشکی؟ ولم کن تو رو خدا!

صدای قدم می‌شنیدم؛ باید از اینجا خارج می‌شدیم.

- کاشانه‌ات کجاست؟!

- چی؟!

او گیج‌تر از این حرف‌ها بود! دستم را روی پیشانی‌اش گذاشتم؛ خانه‌اش، پیدا کردم. ورد را خواندم.

زمانی فکر می‌کردم عجیب‌ترین مکان دنیا معبد است، اما اکنون به این نتیجه رسیده‌ام که خانه‌ی این مرد عجیب‌تر از معبد است!

چشمانش را باز کرد. مرا نگاه کرد؛ اطراف را نگاه کرد. به سرعت پلک می زد و صورتش را لمس می‌کرد. چند قدمی از من دور شد؛ جلوتر از من تعادلش را از دست داد و زمین خورد. به سرعت خودم را به او رساندم ولی گویی او در دنیا بدون هوشیاری به سر می‌برد!

@Healer2000

ویرایش شده توسط Healer2000
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

"برایان"

چشمانم را باز کردم. کور سوی نور خورشید در چشمانم افتاد و باعث شد سریع چشمانم را ببندم؛ چند باری پلک زدم. روی کاناپه‌ دراز کشید‌ه بودم. یاد اتفاق دیشب افتادم! خدا را شکر انگار خواب بود.

تمام تنم درد می‌کرد؛ انگار که زیر لگدها‌‌ی یک دیو لِه شده باشم! نشستم؛ دستم را لای موهای بلندم بردم و به همشان زدم. سرم را به سمت آشپزخانه که برگردانم گویی آسمان با ابرهایش و زمین با خاک‌هایش روی سرم ریخت و من دفن شدم!

همان‌ دختر دیشب با پالتوی بلند من در تنش نزدیک آشپزخانه روی زمین خوابش برده بود.

- نه! خدایا این کابوس رو تموم کن!

حس عجیبی داشتم، اگر بخواهم صادق تر باشم می‌ترسیدم! آرام- آرام به سمت او قدم بر می‌داشتم. نزدیکی او روی زمین نشستم و به صورتش خیره شدم.

- خدا چقدر می‌تونه یه نفر رو زیبا خلق کنه؟!

- منظورت کدامین یک از خدایان است؟

ترسیدم و خودم را به عقب پرت کردم!

- نمی‌خواستم تو را بترسانم، پوزش می‌خواهم!

- نه نه مسئله‌ای نیست.

- من حتی نام تو را هم نمی‌دانم!

- من؟ من برایان هستم و تو؟

- آناجیسا؛ تو می‌توانی هر طور که راحت هستی مرا صدا بزنی!

- می‌تونم بهت بگم آنا؟

- آری، خوب است.

لبخندی زد! چالی روی گونه‌اش افتاد؛ زیبایی‌اش دو چندان شد! نمی‌دانم چرا چهره‌اش این‌قدر آرامش داشت، گویی مدت‌هاست که می‌شناسمش. دیگر نمی‌ترسیدم. بلند شد‌ و نشست.

- نگفتی! ‌منظورت از خدا کدامین خداست؟

- ما فقط یه دونه خدا داریم. همون یه دونه خدا کسی هستش که تموم چیزهایی که می‌بینی و صداهایی که می‌شنوی و چیزهایی که با وجودت لمسشون می‌کنی رو آفریده! تموم آب‌ها، خشکی‌ها، ستاره‌ها، خورشید، بارون، حیوانات و انسان‌ها، همشون فقط یه بخش کوچیکی از آفریده‌های خدای یکتاست!

- خدای تو دختری را مجبور نمی‌کند که تا واپسین لحظات عمرش در بندش باشد؟

- نه، خدای من مهربان است!

- خدای تو در معابداش به کاهنان‌اش دستور نمی‌دهد که مردم را زجر دهند و تمام داراییشان را بگیرند؟

- نه، خدای من دلسوز بندگانش است!

- خدای تو کسانی را که عاشق می‌شوند را نمی‌کشد؟

- نه، خدای من آمرزنده است و خودش عاشق بنده‌هاش هستش!

- تو خدای خودت را دوست داری؟

- بیشتر از جونم!

- پس من هم دوستش دارم!

@Healer2000

@نرگس نظریت

ویرایش شده توسط نرگس نظریت
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنج

"برایان"

- هی تو گرسنه‌ات نیست؟

انسان اگر پنج هزار سال نخورد و نیاشامد، آیا بنیان‌های بدنش حق ندارند که شروع به بلعیدن هم دیگر بکنند؟

قهقه‌ای سر دادم! آنا سرش را خم کرد و با کنجکاوی پرسید:

- آیا می‌توانم بپرسم که به چه چیز می‌خندی؟

- به حرف تو! لهجه‌ات و نوع گفتنت خیلی باحال هستش!

- باحال دیگر یعنی چه؟

این‌بار با شدت بیشتر خندیدم! اخم‌هایش را در هم کشید و گفت:

- ابتدا به دیوانه بودنت شک داشتم، حال یقین دارم که تو یک دیوانه‌ی به تمام عیار هستی! چرا می‌خندی؟

- باشه اگه اذیتت می‌کنه سعی می‌کنم کمتر بخندم.

صدای تلفن خانه، گفت و گوی من و آنا را قطع کرد؛ شماره‌ی مارتین بود. وای حالا چگونه دیشب را به او توضیح دهم؟!

- الو؟

- زهرمار الو! دیشب کدوم گوری بودی هر چقدر زنگ زدم گوشیت خاموش بود؟ کم مونده بود هممون از ترس سکته کنیم!

- اوم... راستش بعد رفتنت من هم ترسیدم؛ بیرون اومدم اما تو تاریکی راه رو گم کردم. بعد یه ساعت پیاده‌روی یه مرد با ماشینش من رو به خونه رسوند.

- مگه چراق قوه نداشتی؟ اصلا مگه گیج بودی راه رو گم کردی؟

- چراق قوه نمی‌دونم چش شده بود خاموش شد، دیگه کار نکرد؛ گوشیم هم شارژ تموم کرده بود!

- از دست تو برایان، آخرش من رو دیونه می‌کنی! نیم ساعت دیگه اون‌جام.

و قطع کرد. وای خدا نه! الان آنا را چی‌کار کنم؟ کجا مخفی‌اش کنم؟ بگم چی کارم هستش؟ اصلا با این نوع حرف زدنش که زود خودش را لو می‌دهد!

- هی-هی آنا؟! دوست من داره به اینجا میاد؛ اون اگه بفهمه تو مال گذشته‌ای و این حرف‌ها تو درد سر بزرگی می‌افتی!

- حال چه کنیم؟

- ببین تو دوست منی و این‌که نمی تونی صحبت کنی؛ متوجه شدی؟

- آری.

- حالا بیا یکی از تیشرت‌های من رو با شلوارکش بپوش، چون این پالتو ضایعست!

با دستم او را به داخل اتاق پرت کردم. تیشرت و شلوارکی را دستش دادم و از اتاق بیرون آمدم. چراق قوه را برداشتم و پنهانش کردم و گوشی خاموشم را روی میز عسلی گذاشتم.

اطراف را جمع کردم. صدای باز شدن در اتاق باعث شد سرم را به سمت در بر گردانم؛ آنا با تیشرت مشکی رنگ من که تقریبا برایش مثل یک پیرهن آستین دار بود و شلوارک من که برایش شلوار بود بیرون آمد. موهای بلند مشکی رنگش را آزاد رها کرده بود. او اولین دختری بود که بدون هیچ آرایش و لباس خاصی انقدر در نگاه من زیبا بود!

- نگاه کردنت‌هایت به پایان رسید؟

به خودم آمدم و کج‌خندی زدم!

- اوه ببخشید، هواسم پرت شد! بیا تا مارتین نیومده یه چیزی بخوریم.

@Healer2000

@نرگس نظریت

ویرایش شده توسط نرگس نظریت
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شش

"آناجیسا"

- اوه ببخشید، هواسم پرت شد! بیا تا مارتین نیومده یه چیزی بخوریم.

- باشد.

سری تکان داد و به سمت آن قسمت عجیب که پر از لوازم عجیب‌تر بود رفت؛ من هم به دنبال او.

این مکان مرا یاد خانه‌ی جادوگر امپراطور می‌انداخت ؛آخر آن‌جا هم پر از شگفتی بود! نگاهم روی لوازمی افتاد که برق می‌زدند. کنجکاوی مانع آبروداری من شد؛ با صدای بلند و پر از شوق انگشتم را روی یکی از وسایل‌ها گذاشتم!

- این چیست؟

خنده‌ای کرد و گفت:

- نگاهش کن! مثل بچه‌هاست، چه دادی هم می‌زنه! اون توستر هستش.

- توستر؟ توستر دیگر چیست؟

- نون رو برشته می‌کنه؛ اوم... یه همچین چیزی!

با این‌که کاملا نفهمیدم چه می‌گوید اما سری تکان دادم و سکوت کردم. می‌خواستم باز هم بپرسم که این چیست؟ آن چیست؟ اما شرم داشتم! نگاهم همه جا را کاوش می‌کرد و من داشتم از انبوه سوالاتم لبریز می‌شدم!

- چشم‌هاش رو نگاه کن تو رو خدا! می‌دونم توام عین خودم نقطه‌ی کنجکاویت ماشالا فعاله! خودت رو خفه نکن، هر چی می‌خوای بپرس!

و من بی‌اختیار دروازه ی دهانم را باز کردم و هزاران سوال از او پرسیدم و او همان‌طور که مشغول آماده کردن غذا بود با صبر و حوصله، بدون آن‌که لحظه‌ای اخم کند یا خسته شود به سوالات من جواب می‌داد.

مشغول خوردن غذای عجیبی بودم که پیش روی من بود. حس عجیبی داشتم! فکر می‌کردم معبد و کاهنان نامهربانش کجا و این مرد و خانه‌ی عجیبش و مهربانی‌هایش کجا!

- به چی فکر می‌کنی؟

- به این‌که من مطلق به کدام زمان هستم؟ یا این‌که من واقعا چه کسی هستم؟

- نمی‌فهمم اما کمکت می‌کنم که هر دومون این مسئله رو بفهمیم.

لبخندی زدم وگفتم:

- به راستی تو با کاهنان معبد بسیار متفاوتی!

- هی! نکنه انتظار داشتی من هم یه عصای چوبی به دستم بگیرم، موهای سرم رو بتراشم، یه لباس عجیب هم بپوشم، تو رو هم زندانی کنم، بعد صدام رو تو سرم بندازم و بگم اینک قدرت خدایان را می‌بینید؟!

حرکات او مرا به خنده وا داشت! با صدای بلند می‌خندیدم و او تنها مرا نگاه می‌کرد. صدای خنده‌ام که قطع شد پرسیدم:

- به چه چیز خیره شده‌ای؟

- خندیدنت خیلی خاص هستش!

سکوت بینمان حاکم شد. در چشمان همدیگر خیره شده بودیم که صدایی، این سد نگاه‌ها را شکست.

@Healer2000

@نرگس نظریت

@-Nayereh-

@helia.z

ویرایش شده توسط نرگس نظریت
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفت

"برایان"

- خندیدنت خیلی خاص هستش!

به چشم‌های یکدیگر خیره بودیم. حس می کردم در گرمای نگاهش ذوب می‌شوم! صدای زنگ در باعث شد به خودمان بیاییم. در را باز کردم؛ مارتین به سمتم هجوم آورد. سرم را بین بازوان بزرگش فشار می‌داد.

- احمق! دیشب کجا غیبت زد؟ استاد داشت درجا می‌زد می‌گفت «حالا به بابای برایان چی بگیم؟»، من هم گفتم بگو مومیایی‌ها خوردنش!

مارتین قهقهه‌ای سر داد و سرم را بیشتر فشرد!

- آخ ولم کن! لندهور خان مهمون دارم ها!

مارتین یک‌آن سرم را ول کرد، دو دستی به سرش کوبید و آرام گفت:

- ننه بابات اینجان؟

- نه دوستم هستش.

آنا از آشپزخانه با قدم‌هایی آهسته بیرون آمد. مارتین منجمد شده بود و خیره خیره نگاه‌ش می‌کرد. حس خوبی به نگاه‌های مارتین نداشتم و حس عجیبی در رگ‌های گردنم وول می‌خورد!

- اِهم- اِهم! مارتین این دوست من، آنا هستش؛ آنا این هم دوست من مارتین هستش.

مارتین به خودش آمد. آرام گفت:

- از آشنایی باهات خوشبختم!

زیر لب گفتم:

- مارتین اون می‌شنوه ولی نمی‌تونه حرف بزنه.

مارتین لب‌هایش را گزید و آرام گفت:

- متاسفم!

آن‌ها را به سمت حال پذیرایی هدایت کردم و خودم به سمت آشپز خانه رفتم تا قهوه بی‌آورم. اصلا دوست نداشتم آنا را با مارتین، حتی برای یک لحظه تنها بگذارم! خودم را درک نمی کردم. نفس عصبی کشیدم و زیر لب گفتم:

- لعنت بهت مارتین! الان وقت اومدن بود آخه؟!

سه فنجان قهوه را در سینی گذاشتم و به سمت حال پذیرایی رفتم. مارتین داشت چیزی تعریف می‌کرد و آنا تنها گوش می‌داد و لبخند می‌زد.

- خب- خب! می‌بینم که بحثتون گرم گرفته! چی می‌گفتید؟ بگید من هم بدونم!

- داشتم روز آشناییم با تو رو براش معرفی می‌کردم.

 سینی را روی میز گذاشتم. کنار آنا نشستم؛ سرم را به سمتش چرخاندم و گفتم:

- اوه آره! اون روز توی شهربازی قهوه‌ی من روی لباس مارتین ریخت و کلی فحش به هم دادیم! عصر که اومدم تو تیم فهمیدم مارتین همکار جدیدم هستش. خلاصه تا دو هفته سایه‌ی هم رو با تیر می‌زدیم!

مارتین خندید و گفت:

- یادته برای تلافی توی چکمه‌هات رو با سیمان پر کردم و کنار آتیش گذاشتم تا صبح سفت شه؟

بلند خندیدم! یادش بخیر، عجب روزهایی بود! آنا با گنگی که گویی سر از حرف‌هایمان در نمی‌آورد با چشم‌های گشاد شده گوش می‌داد!

- هی برایان؟! تو راجب آنا چیزی بهم نگفته بودی! کجا باهاش آشنا شدی؟

- اوم... راستش خانواده‌ی آنا و خانواده‌ی من دوست بودن و رفت و آمد داشتن ؛آنا برای گردش به اینجا اومده از اون‌جایی که جایی برای موندن نداشت، باباش اون رو به من سپرد تا پیش من باشه.

مارتین به آنا نگاه کرد؛ آنا لبخندی زد و سرش را به معنای موافقت تکان داد. مارتین «آهان» کشداری گفت و فنجان قهوه‌اش را برداشت و یک نفس قهوه را داغ- داغ سر کشید.

دهانش سوخ و زبانش را بیرون آورد و تکان می‌داد.

آنا بی‌صدا می‌خندید و من سرم را به معنای همان جمله‌ی «خاک عالم» تکان دادم!

مارتین بالاخره بعد از کلی شیطنت و چشم و ابرو آمدن برای من قصد رفتن کرد. بدرقه‌اش کردم و در را بستم. نفسم را محکم بیرون دادم.

- آخیش، بالاخره رفت!

- فکر می‌کردم تو بسیار حرف می‌زنی اما گویی مارتین از تو پرحرف‌تر است! اگر می‌شد حرف زد حتما به او می‌گفتم که کمتر حرف بزند، در غیر این صورت هیچ بانویی حاضر به ازدواج با او نخواهد شد!

و اخم‌هایش را در هم کشید! با صدای بلند خندید و روی زانوام کوبیدم!

- من هم همین نظر رو دارم.

@Healer2000

@نرگس نظریت

@-Nayereh-

@helia.z

 

 

ویرایش شده توسط نرگس نظریت
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشت

"برایان"

هوا داشت تاریک می‌شد. آنا لب پنجره نشسته بود و به رفت و آمد مردم در پیاده‌روها نگاه می‌کرد.

- به چی نگاه می‌کنی؟

آنا «هین» بلندی کشید! دستانش را جلوی دهانش گذاشت و آهسته گفت:

- ترسیدم!

لبخندی زدم و زیر لب گفتم:

- ببخشید!

کنارش نشستم. سکوت کرده بود و سخنی نمی‌گفت. قلبم می‌خواست حرف بزند، از خودش بگوید، از گذشته بگوید.

-دنبال چی هستی؟ تو این زمان؟

- به دنبال کسی که مرا با تمام وجودش بخواهد، کسی که در میان اخم‌های هزاران نفر به رویم لبخند بزند!

- نمی‌فهمم، واضح‌تر بگو!

- او با همه متفاوت بود؛ تنها کسی بود که شادمانی من برایش مهم بود، تنها کسی بود که مرا به زندگی امیدوار می‌کرد، اما بودن من و او در کنار هم جرم بود. من در میان مردمی زندگی می‌کردم که عشق حرامشان است! برای منی که رنگ و رخسار عشق ندیده بودم، توجه‌های منسابو یک معجزه بود!

- چی شد پس؟ منسابو کجا رفت؟

- من او را کشتم و روحش را حبس کردم تا اگر روزی از دنیای مردگان رها شدم بازگردم و او را هم بیدار کنم تا باری دیگر عاشقانه زندگی کنیم!

- یعنی من از دنیای مرده‌ها آزادت کردم؟

- آری. نزدیک به پنج هزار سال است که در شهر مردگان اسیر دستان آبدوس، فرمانروای ارواح هستم تا آن زمانی که تو ورد را خواندی و مرا آزاد کردی.

آناجیسا داستانی را تعریف می‌کرد که اگر انسان‌های عادی می‌شنیدند باور نمی‌کردند، اما برای من دیگر مرزهای خیال و باور شکسته بود! باور می‌کردم چون خودم دیدم آناجیسا زنده شد. شاید عجیب بود ولی واقعی!

- الان می‌خوای منسابو رو دوباره زنده کنی؟

- پنج هزار سال تمام خواسته‌ی من زنده بودن منسابو بود اما اینک تردیدی دارم که مانعم می‌شود!

دیگر حرفی نزد. بلند شد و به سمت اتاقی که برای او آماده کرده بودم رفت؛ من هم به دنبال او روانه شدم. روی تخت خواب دراز کشید و پاهایش را مانند یک جنین در شکمش جمع کرد و چشمانش را بست.

پتویی را رویش انداختم و چراغ را خاموش کردم. هر کسی جای او بود گیج و سردرگم می‌شد! او حق داشت مدتی تنها باشد.

بیرون آمدم. غذایی آماده کردم و خوردم. آنا برای شام هم نیامد؛ من هم بیدارش نکردم. ذهنم خسته بود! من هم به اندازه‌ی آنا به یک عمیق احتیاج داشتم!

@Healer2000 

@نرگس نظریت

@-Nayereh-

@helia.z

ویرایش شده توسط نرگس نظریت
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشت

"آناجیسا"

سقف اتاق را تماشا می‌کردم. هزاران سوال در سر می‌پروراندم، بدون هیچ جوابی! چشمان آبی رنگ و نافد منسابو را تجسم می‌کردم اما ناگهان چشمان قهوه‌ای رنگ برایان تصوراتم را درهم می‌کوبید.

گیج بودم و سر‌درگم! چهره‌ی برایان لحظه‌ای رهایم نمی‌کرد و من وجدانم درد می‌گرفت، زیرا من همان بانویی هستم که قسم خورد اگر باری دیگر زنده شود باز عاشق منسابو باشد، حال چگونه می‌توانم چهره‌ی برایان را تجسم کنم؟!

مضطرب بودم‌ و خواب بر چشمانم خیمه نمی‌زد! آرام از تخت پایین آمدم. برایان می‌گفت با فشار دادن این اهرم‌ها به سمت پایین، چراغ‌ها روشن می‌شود. چراغ‌ها را روشن کردم. به سمت آیینه رفتم؛ تصویر خود را در آینه نگاه می‌کردم.

آن زمان همه چیز داشتم و خالی بودم از همه چیز؛ الان چیزی ندارم و لبالب پر از همه چیزم!

خودم هم نمی‌فهمیدم منظورم از این جمله چیست، فقط می‌دانم واقعا قلبم پر شده و سنگین احساس می‌کنم! موهای بلند و مشکی رنگم پریشان شده بودند، چشمان درشت و سیاهم برق می‌زدند، رنگ سفید پوستم رنگ پریده‌تر شده بود و لب‌های سرخم سفید و بی‌رنگ!

انگار دیگر آن آناجیسای سابق نبودم، چیزی در درونم در حال تغییر و من از آن تغییر بی‌خبر!

"برایان"

گلویم از بی‌آبی خشک شده بود. بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم؛ یک لیوان آب خوردم

- آخیش، داشتم می‌مردم ها!

چراغ اتاق آنا روشن بود؛ نکند اتفاقی افتاده؟! آرام به سمت اتاقش رفتم و در زدم.

- آنا بیداری؟ چیزی شده؟

- آری، یعنی نه!

-این یعنی یه چیزی شده دیگه!

در را باز کردم و داخل شدم. آنا مقابل آیینه ایستاده بود؛ تا مرا دید، اشکان جاری شده از چشمانش پاک کردم. وقتی اشکش را دیدم حس شعمی را پیدا کردم که داشت ذوب می‌شد!

- هی آنا چرا گریه می‌کنی؟

- به اندازه‌ی پنج هزاره سال قلبم پر از زخم است!

جمله‌اش قلبم را به آتش می‌کشید!

@Healer2000

@نرگس نظریت

@-Nayereh-

@helia.z

 

 

ویرایش شده توسط نرگس نظریت
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

"برایان"

- به انداز‌ه‌ی پنج هزاره سال قلبم پر از زخم است!

جمله‌اش قلبم را به آتش می‌کشید! آن‌قد عجز و سردرگمی در صدایش بود که هر کس دیگری جای من بود همین قدر ناراحت می‌شد!

آرام به سمت تخت‌خواب رفتم و نشستم.

- آنا بیا بشین یکم حرف بزنیم!

آنا با قدم‌هایی آهسته و سری خم شده آمد و کنار من نشست. رد اشک‌هایی روی صورتش بود؛ دلم می‌خواست اشک‌هایش را پاک کنم اما غرور مردانه‌ام مانع می‌شد!

- تو توی یه شهر با آدم‌های ظالم و کسایی که احمقانه عقلشون رو به کاهنا می‌دادن زندگی کردی، درسته؟

آنا آهسته سرش را تکان داد:

- آری.

- تو توی یه معبد با یه سری کاهن نامرد که چیزی از احساس سرشون نمی‌شد زندگی کردی، درسته؟

آنا در چشمانم زل زد و سرش را به معنای موافقت تکان داد. نمی‌دانم چرا چشمانش هواسم را پرت می‌کرد!

- اوم... خب تو شجاعانه عاشق شدی، جایی که عشق یه جرم بوده؟!

آنا سکوت کرد!

- آنا تو سخت‌ترین شرایط رو تحمل کردی، چون تو یه دختر قوی، خودساخته و باهوشی! نباید خودت رو ببازی! اگه به خودت ایمان داشته باشی می‌تونی دست نیافتنی‌ترین قله‌ها رو فتح کنی!

آنا لبخندی زد؛ لبخند متقابلی زدم!

- خب دیگه من برم؛ توام بخواب دیر وقته!

آنا روی تخت دراز کشید. این بار هم پتویش را رویش کشیدم. چراغ را خاموش کردم. دستم را روی دستگیره گذاشتم تا بیرون بروم که...

- برایان؟

- بله؟

- سپاس!

- برای چی؟

- برای وجودت.

زود خودم را بیرون انداختم. قلبم داشت تند- تند می‌زد! چرا این دختر با کوچیک‌ترین حرکاتش من را تحت‌‌تاثیر قرار می‌داد؟ شاید چون برایم عجیب بود این‌قدر تحت‌تاثیرش قرار می‌گرفتم!

سرم را تکان دادم از فکر و خیال بیرون آمدم. به سمت اتاقم رفتم؛ در را بستم و روی تختم دراز کشیدم. پتو را تا گردنم بالا کشیدم و سیاهی.

@Healer2000

@نرگس نظریت

@-Nayereh-

@helia.z

ویرایش شده توسط نرگس نظریت
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ده

"برایان"

دستم را دراز کردم تا یکی از شیرینی‌ها را بردارم؛ ناگهان کسی دستش را روی شانه‌ام گذاشت و تکانم داد.

- برایان؟! برایان؟! خواب بس است، بیدار شو!

- مامان یکم دیگه بیدارم کن؛ هنوز خوابم میاد.

صدای خنده‌های ظریفی را می‌شنیدم؛ صبر کن ببینم! مادر من که این‌‌گونه نمی‌خندد. زود بلند شدم و نشستم. سرم را به طرف صدا برگرداندم.

- هی-هی تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟ برای چی می‌خندی؟

- خفته بودی، من هم خسته شدم از بس منتظر ماندم بیدار شوی! آمدم بیدارت کنم، تو به من مادر گفتی!

و ریز خندید!

- آها، باشه. بیرون برو بزار لباس عوض کنم و بیام.

سری تکان داد و با قدم‌های آهسته بیرون رفت و در را بست.

- بهش مامان گفتم؛ عجب سوتی دادم ها!

سری تکان دادم و بلند شدم به سمت سرویس بهداشتی رفتم. خودم را در آینه که نگاه کردم...

- خاک تو سرم! اون من رو این‌جوری دیده؟

با یک شلوارک چهارخانه‌ی قرمز و سبز و یک تیشرت خیلی- خیلی گشاد! موهای ژولیده و چشمان قرمز شده، انگار که از جنگ فرار کرده بودم!

با این وجود باز هم زیبا بودم! موهای قهوه‌ای تیره که بلند بودند و من معمولا آن را با کش می‌بستم‌. چشمان قهوه‌ای روشن، دماغ و لب‌های متناسب. به لطف باشگاه رفتن اندام خوبی داشتم.

فیگوری برای خودم گرفتم.

- چقد، من خوشگلم، مبارک صاحبم باشم!

لبخندی زدم. سر و وضعم را مرتب کردم و بیرون رفتم.

آنا به تنگ زل زده بود. مثل دختربچه‌های کنجکاو دستش را داخل آب تنگ می‌برد تا ماهی را بگیرد! تمام لباسش خیس شده بود و از بالای تنگ آب می‌ریخت.

- چی‌کار می‌کنی؟

ناگهان دستش را کشید و تنگ روی زمین افتاد و شکست. دستان آنا خونی شده بود. به سمتش رفتم.

- چت شد؟ خوبی؟ دستت رو ببینم؟

آنا بی‌توجه به حرف‌های من، دو ماهی کوچک تنگ را که در حال جان دادن بودند را برداشت؛ زود به سمت آشپز خانه رفت و ماهی را در پارچ آب روی میز انداخت.

وقتی دید ماهی‌ها شنا می‌کنند و زنده‌اند لبخندی زد! تازه متوجه زخم دستش شد و اخم‌هایش را در هم کشید!

دستش را پانسمان می‌کردم و او لب‌هایش را از درد گاز می‌گرفت!

- آها! خب تموم شد. ببین به خاطر دو تا ماهی خودت رو به چه روزی انداختی؟!

- آن‌ها هم حق زندگی دارن، حتی اگر ماهی باشند!

داشتیم صبحانه می‌خوردیم و من تمام هواسم پرت مهربانی‌ها و اعتقادات عجیب آناجیسا بود؛ شاید بیهوده نبود که به او الهه می‌گفتند!

@زری بانو

@Healer2000

@نرگس نظریت

@helia.z

@-Nayereh-

 

 

ویرایش شده توسط نرگس نظریت
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازده

"آناجیسا"

نهارمان را خورده بودیم. همراه برایان مشغول تماشا کردند جعبه‌ای بودیم که در آن هزاران آدم و موجود زنده حرکت می‌کردند. برایان به آن «Tv» می‌گفت؛ برای من یک دنیای کوچک بود.

دو روز بود که در خانه‌ی برایان بودم، اما من برای استراحت و تفریح از دنیای مردگان باز نگشته بودم؛ من آمده بودم تا منسابو را بیدار کنم؛ باید با برایان حرف می‌زدم!

- برایان؟!

- بله؟

- سخنی باید بگویم!

- می‌شنوم.

- برایان من برای این بیدار شدم که منسابو را زنده کنم، نه آن‌که انقدر در خوشی غرق شوم که او را فراموش کنم!

- آنا تو باید یه سری چیزها رو بهم توضیح بدی!

- باشد.

- آنا اگه منسابو بیدار بشه، شما مثل مردم عادی زندگی می‌کنید؟ بعدش از دنیا می‌رید؟

- خیر؛ اگر منسابو زنده شود زنجیره‌ی دنیای ارواح کامل می‌شود و او و من عمر حقیقی پیدا خواهیم کرد.

- از کجا می‌دونی همه‌ی اینا یه نقشه نیست؟ از کجا می‌دونی اون قرار نیست از تو فقط به عنوان جاودانه موندن خودش استفاده کنه؟

- تنها این نیست...

- تموم چیزهایی که این وسط فکر می‌کنی باید من بدونم رو بهم بگو!

- در میان دو مجسمه‌ی طلایی رنگ معبد، جوی کوچکی می‌گذرد که آب آن جوی تیره رنگ است. هر جاودانه‌ای که بتواند یکی از هزارن الهه‌ی خاندان جیسا را به قتل برساند و با خونش ابتدای جوی را غسل دهد، می‌تواند قدرت تمام ارواح آن خاندان را نسیب خودش کند.

مشخص بود که برایان گیج شده بود! این حرف‌ها برایش غریبه بودند و او یک انسان معمولی. همین که او زنده شدن من را دید و قلبش از تپش نیوفتاد جای شکر دارد!

- آن روز من تو را با نیرویم از اهرام به خانه‌ات آوردم؛ ارواح نیروهای خاصی  دارند که نیرویشان بستگی به خاندانشان دارند. خاندان من قوی‌ترین خاندان هستند که ارواحشان نیروهای قدرتمندی دارند.

- آخه... تو که دیگه روح نیستی! پس چطور اون قدرت رو داری؟

- هیچ روحی از دنیای مردگان از دستان آبدوس خلاص نمی‌شود، مگر این‌که کسی از این دنیا او را فرا بخواند. اگر روحی زنده شود تا چهل طلوع خورشید نیروهایش از بین نمی‌رود، برای همین هنوز نیروهایی که در دنیای مردگان داشتم را دارم.

- پس چرا از نیروی خودت استفاده نکردی تا از دست آبدوس فرار کنی؟

- شاید می‌توانستم در دنیای مردگان از یک مکان به مکان دیگر بروم اما تا کسی از این دنیا مرا فرا نمی‌خواند نمی‌توانستم از دنیای مردگان رها شوم.

برایان سکوت کرد؛ ناگهان از روی صندلی پرید.

- هی-هی؟! دیدی گفتم مشکوک هستش؟

- چطور؟

@زری بانو

@helia.z

@نرگس نظریت

@-Nayereh-

 

 

 

 

ویرایش شده توسط نرگس نظریت
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازده

"آناجیسا"

-‌ چطور؟

- مگه تو یکی از الهههای خاندان جیسا نیستی؟

- هستم!

- آنا خوب فکر کن! منسابو می تونه با کمک تو جاودانه بشه و بعدش با به قتل رسوندنت به قدرت خانوادگیتون دست پیدا کنه!

- نه-نه! منسابو هرگز این کار را نمی کند؛ او مرا دوست دارد

- آنا تو تنها کسی نبودی که می تونستی منسابو رو دوباره زنده کنی؛ اولین الهه هم نبودی هزار تا معبد دیگه هم وجود داشته.

- یعنی چه؟

- این یعنی اون عمدا سراغ تو اومده؛ چطور بگم اون می خواسته با یه تیر دو نشون بزنه! هم جاودانه بشه هم قدرتمند چون نسل تو قدرت مند ترین ها بودن!

امکان نداشت! یعنی تمام آن لحظه ها، نجوا‌های عاشقانه، یک نقشه بود؟

امّا...

- آنا سعی نکن خودتو گول بزنی! این یه حقیقته تلخه، می دونم برات سخته که قبول کنی کسی که دوسش داشتی تو رو فقط برای اهدافش می خواسته.

- چگونه این همه به گفته‌های خودت ایمان داری؟

- آنا من نمی خوام عشق تو و منسابو رو خراب کنم چون هیچ سود و زیانی برای من نداره؛ اگه الان دارم اینارو میگم برای اینکه منسابو اگه اونجوری که من گفتم باشه زمین و قانونش به هم میریزه! چطور بگم شاید با قدرتاش دست به کار خلاف بزنه و جون آدما به خطر بیوفته!

- نه تا زمانی که نتوانم ثابت کنم منسابو یک خیانتکار است هرگز نسبت به او بدبین نمیشوم.

برایان با لحنی که کنایه آمیخته بود گفت:

- چطوری می‌خوای ثابت کنی خانم مهندس عاشق پیشه؟؟؟

- فانوس زرین!

@نرگس نظریت

@زری بانو

@helia.z

@-Nayereh-

 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزده

"برایان"

تا خواستم دهنم را باز کنم و بگویم:چی؟!

تلفن زنگ خورد، کلافه دستم را لای موهایم کشیدم و جواب دادم

- سلام! چطوری کله پوک؟

- مارتین حوصله ندارم میشه بیخیال شی؟

- چیشده؟! نکنه هاپو گازت گرفته؟

- مزه پرونی نکن! حرفتو بگو!

- باشه بابا! چرا میزنی؟! امشب هممون مهمون استادیم.

- خب که چی من خودم مهمون دارم نمی تونم بیام.

- آنا رو میگی؟ خب اونم بیار، نیای میکشمت بای.

قطع کرد. گاهی مارتین جوری رفتار میکرد که انگار یک پسر بچه پنج ساله است، آن هم از نوع تخس‌‌اش.

- آنا ما می تونیم بعدا راجب منسابو حرف بزنیم،  مارتین یه جایی دعوتمون کرده تو ام که اینجوری نمی تونی بیای، باید بریم خرید.

اینو گفتم و به اتاقم رفتم. کلافه بودم نمی توانستم حواسم را جمع کنم؛ در کمد را باز کردم شلوار لی و یک تیشرت مشکی بیرون کشیدم، لباس هایم را پوشیدم موهایم را شانه زدم و با کش شل بستم ، عطر زدم و ساعتم را بستم؛ بیرون رفتم آنا همان طوری مانده بود بدونه آنکه حداقل موهایش را مرتب کند

- تو چرا نشستی؟ مگه نگفتم میریم خرید؟

- خب من چه کنم؟

راست میگفت چیکار می توانست بکند؟! 

- بیا اتاقم.

آنا به دنبال من وارد اتاق شد، با هزار بدبختی موهایش را شانه کرد و دماسبی بست. حالا کمی شبیه دختران امروزی شده بود، گیر کرده بودم حالا چی بپوشد؟

کمد را باز کردم یک تیشرت قرمز، که حتی برای خودم هم گشاد و بلند و بزرگ بود را بیرون کشیدم آنا رفت داخل رختکن آن را پوشید تقریبا تا زانوهایش می رسید و شلوارکی که قبلا پوشیده بود تا دو وجبی پایین تر زانوانش بود.

خوب بود تقریبا میشد گفت همه جایش را پوشانده بود. لبخندی زدم:

-کاچی به از هیچی، بریم.

سری تکان داد از پله های پایین آمدیم ماشین را از پارکینگ بیرون آوردم آنا با ترس و اکراه سوار شد کمربند را برایش بستم .همین که پایم را روی پدال گاز فشار دادم و ماشین کمی حرکت کرد آنا جیغی کشید و محکم بازوی مرا چنگ انداخت

-هیس-هیس! چیزی نیست نترس دختر، چه جوری بگم اینم یه جوری مثل اسب و شتره ترس نداره که...

وقتی آرام شد برگشت و به چشمانم خیرع شد

- سپاس

- برای چی هی میگی سپاس؟

آنا سکوت کرد و چیزی نگفت، حسی به من میگفت پشت این سکوت حرف هاست؛ آرام ماشین را به حرکت در اوردم و از خانه دور شدم

@نرگس نظریت

@زری بانو

@helia.z

@-Nayereh-

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارده

"برایان"

در خیابان ها می گشتیم و آنا با حیرت مردم را نگاه می‌کرد، اگر هر از گاهی متلک و خیره شدنه چند پسر به آنا و اکراه آنا برای پوشیدن لباس های امروزی را فاکتور بگیریم؛ روز خوبی بود!

به خانه برگشتیم آنا لباسی را که برای مهمانی خریده بودیم را پوشید لباس در حین پوشیده بودن کاملش بسیار زیبا بود.

آنا بدون هیچ آرایشی با آن لباس زیبا تبدیل به یک ملکه ی با شکوه شده بود...*

وارد ویلا شدیم، این مهمانی شبیه یک مهمانی کاملا رسمی بود تنها دختر بی آرایش و در عین حال زیبای جمع مهمانی آنا بود.

همین باعث میشد نگاه های بی شماری به سمتش بیوفتد، اذیت می شدم و نمیشد کاری کرد!

با استاد کمی خوش و بش کردیم و در دور ترین صندلی های ممکن نشستیم

-برایان!

بی اختیار لب هایم به جانم باز شد:

-جانم؟

آنا که انگار چیز عجیبی نشنیدع باشد آرام گفت:

- این دیگر چه نوع مجلسیست؟

- این یه نوع مراسم شادمانیه برای موفقیت کارمون!

-اگر منسابو زنده شود ما هم برای کامل کردن زنجیره‌ی ارواح مراسمی برگزار کنیم تا جاودانه بشویم.

آنا یا واقعا بسیار ساده بود، یا به صورت حرفه ای فریب خورده بود. که من با هر دوی این ها موافقم. سوالی در ذهنم جرقه خورد:

- آنا یه نفر تنهایی هم می تونه زنجیره‌ی ارواح رو کامل کنه؟

-آری! اگر آن شخص به قدرت یک خاندان از ارواح مسلط باشد به تنهایی هم می تواند زنجیره را کامل کند!

دیگر ماجرا خیلی ساده بود یک کودک خنگ هم میتواست بفهمد که منسابو چه نقشه‌ای در سر دارد تا اینجا که من فهمیدم آنا خاندان قوی دارد منسابو خواسته توسطه آنا زنده شود تا بعد او رابه قتل برساند و قدرتشرا تصاحب کند، بعد با قدرتی که دارن به تنهایی جاودانه شود؛ با یک تیر دو نشان!!!!

حتی از فکر به قتل رسیدن آنا هم قلبم به درد می آمد، حال این ها را چگونه به آنا توضیح بدهم؟

مارتین پیش آمد پذیرایی کرد و مسخره بازی در آورد و کمی مارا خنداند، مهمانی داشت تمام میشد و وقت رفتن بود.

ذهنم عجیب درگیر پازلی بود که داشت قطعه قطعه کامل میشد....

@زری بانو

@نرگس نظریت

@helia.z

@-Nayereh-

 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...