رفتن به مطلب

معرفی و نقد رمان عشق پنهان | m.gh کاربر انجمن نودهشتیا


M.gh
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام  آنکه سه حرف عشق را آفرید 

 

نام رمان عشق پنهان

ژانر: عاشقانه، اجتماعی، درام

نویسنده: m.gh

هدف: علاقه به نویسندگی 

زمان پارتگذاری: نامعلوم

 

مقدمه: گاهی در زندگی همه چیز باب میل ما پیش نمیرود، این همان تقدیر ماست که از اول رقم خورده و ما فقط بازیگران این دنیاییم و بس. پس باید با تمامی این مشکلات بجنگیم، کسی چه میداند شاید برنده میدان تقدیر ما بودیم و سیمرغ بلورین بهترین بازیگر سریال °قسمت° به ما رسید.

 

خلاصه:  این داستان درباره‌ی زندگی آوینِ، دختری که خانواده اش هنوز طرز فکر قدیمی دارند، در این بین اتفاقات تلخ و شیرین زیادی برای آوین ما میافته که زیاد قابل حدس نیست و باید دید که تقدیر برای دختر ما چه خوابی دیده.

هدف: علاقه به نویسندگی 

زمان پارتگذاری: نامعلوم

 

مقدمه: گاهی در زندگی همه چیز باب میل ما پیش نمیرود، این همان تقدیر ماست که از اول رقم خورده و ما فقط بازیگران این دنیاییم و بس. پس باید با تمامی این مشکلات بجنگیم، کسی چه میداند شاید برنده میدان تقدیر ما بودیم و سیمرغ بلورین بهترین بازیگر سریال °قسمت° به ما رسید.

 

خلاصه:  این داستان درباره‌ی زندگی آوینِ، دختری که خانواده اش هنوز طرز فکر قدیمی دارند، در این بین اتفاقات تلخ و شیرین زیادی برای آوین ما میافته که زیاد قابل حدس نیست و باید دید که تقدیر برای دختر ما چه خوابی دیده.

ویرایش شده توسط مدیر منتقد
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آوین°

 

امروز ۱۲ آبانِ حدود یک ماه از بازشدن مدرسه ها میگذره منم امسال کنکور دارم به عبارتی سال آخر حساب میشم و رشتم هم علوم انسانیه.

 

قراره زودتر تعطیل بشیم چون معلم نداشتیم، با بچه ها نشسته بودیم و داشتیم در مورد امتحان فردا حرف می‌زدیم که ناظم مون خانم توکلی اومد و گفت : بچه ها الان زنگ میزنید به اولیا و می‌گید بیان دنبالتون.

 

_: خانم توکلی ببخشید من پدر و مادرم کاری براشون پیش اومده رفتن شهرستان میشه خودم برم

 

+: باشه آوین جان مشکلی نیست 

 

بعد از اینکه ناظم مون رفت من هم با بچه ها خداحافظی کردم و راه خونه رو در پیش گرفتم.

 

تو افکارم غرق بودم که با صدای خاله زهرا از فکر خارج شدم  

 

_ سلام دخترم خوبی چطور الان اومدی؟

 

+ سلام خاله شما خوبی ، معلم نداشتیم تعطیلمون کردن

 

_ آهان، مادرت نیست بیا خونه ما عزیزم

 

+ ممنون، مزاحم نمیشم

 

خاله با اخم غلیظی گفت: مزاحم چیه آخه نشنوم دیگه 

 

+ چشم،لباس عوض کنم میام خدمتتون

 

_ آفرین گل دختر ؛حالا هم بیا برو تو خوبیت نداره زیاد بیرون باشی.

 

+ چشم خداحافظ

 

کلید انداختم و، وارد خونه مون شدم ،

کل خونه ما سر جمع شاید ۸۰ متر باشه 

خانواده نمیگم پولدار،ولی در حد متوسط هستیم .

به جز خودم یه خواهر کوچیک تر به اسم دنیا و یه برادر بزرگ که اونم اسمش دانیاله.

 

بعد از عوض کردن لباس هام و شستن دست و صورتم ، گوشی و کلید رو برداشتم و رفتم خونه خاله.

 

خاله زهرا دوتا پسر به اسم های رادین و رادمان و یه دختر به اسم رها داره که از من بزرگترن.

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط M.gh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عشق پنهان
پارت ۲

بعد از اینکه ناهار خوردیم با اصرارهای من خاله راضی شد که من ظرف ها رو بشورم.
درحال ظرف شستن بودم که دستی روی چشمهایم قرارگرفت.

رها: به به آوین بانو پارسال دوست امسال سرخپوست

+سلام رها جون خوبی

_ ممنون خودت چطوری

+شکر

_تو که باز فاز مسکوت بودن برداشتی

هیچ خوبه از دل بی قرار آوین خبر نداشت. جز خودش و تنها دلیل این ساکت بودن ها فقط یک نفر بود.

_آوین آوین

+ بله

_ کجایی تو رفتی تو هپروت باز

+ نه اینجام

_ آره جون خودت، بیخیال حالا کارت تموم شد بیا اتاقم کارت دارم

+باشه

بعد از رفتن رها، آوین کارهایش را تمام کرد و عزم رفتن کرد، که در همین حین در باز شد و رادین وارد خانه شد.

و باز هم این دل بیقرار آوین بود که در قصد بی آبرویی آوین را داشت.

_ سلام آقا رادین

+ سلام

کار همیشگی اش بود بی محلی به این زیباروی مسکوت.
خودش هم خوب خبر داشت که دل و دین به این دختر باخته است اما برای اینکه دستش رو نشود مجبور به تند اخلاقی بود.

آوین هم بعد از سلام دادن رادین به اتاق رها رفت‌.
در زد و با بفرماییدی که رها گفت وارد شد

+ آوین بدو بیا تا برات بگم چیشده

_ چیشده ؟

+پیچ پیچی شده بیا دیگه

آوین همیشه به این شادی رها غبطه میخورد.

_ اومدم بگو
 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رها با هزار جان کندن شروع کرد به حرف زدن؛

خب ببین آوین من همون اوایل تو دانشگاه یه پسره خیلی بهم گیر میداد و منم محل نمیزاشتم، ولی دوباره اومد گفت میخوام باهات حرف بزنم منم قبول کردم بهم گفت که ازتون خوشم اومده میخوام یه مدت باهم آشنا بشیم تا بعد اگر خدا خواست با خانواده مزاحم بشیم کارتش هم داد بهم که بهش زنگ بزنم 

بنظرت زنگ بزنم؟

+خودت میدونی

-اخه ضایع نیست الان زنگ بزنم

تا خواستم جواب رها رو بدم در اتاق به ضرب باز شد و قامت رادمان مشخص شد که قیافه اش از عصبانیت به سرخی میزد.

تو از کی سرخود شدی که  زنگ بزنی به پسر غریبه ها

ها، را طوری گفت که ستون های خانه کوچکشان به لرزه در آمد. رها که از ترس قالب تهی کرده بود با لکنت شروع به حرف زدن کرد ولی خدا میداند که من یه کلمه هم نفهمیدم. از همون بچگی که پدرم با یکی از شریک هایش دعوا راه انداخت و بدون اینکه حواسش باشد که من در پشت او هستم و در حین اینکه دست هایش را تکان میداد با آرنج به شکمم کوبید و من هم از شدت ضربه پخش زمین شدم و سرم با زمین برخورد کرد و تا دوروز در بیمارستان بودم. از همان روز از دعوا هراس داشتم و دارم.و الان هم مثل همان روز مثل بید به خودم میلرزیدم و تمام قدرت های بینایی و شنوایی ام به کل مختل  شده بود، بعد از دقایقی که نمیشد حدس زد چقدر بود با سیلی ای که خوردم به خودم آمدم و راه نفس تنگ شده‌ام باز شد.

 

°رادین° 

تو اتاقم بودم که با صدای ,ها, بلند رادمان سر بلند کردم و رفتم بیرون و فهمیدم منبع این صداهای بلند از اتاق رهاست  وقتی وارد شدم رادمان درحال دادزدن و رها درحال گریه کردن بودند. نگاهم به کنج اتاق افتاد که آوینم را دیدم که مثل ابر بهار گریه میکرد و میلرزید. اون دوتا رو ول کردم و با سرعت رفتم به سمت آوین هرچقدر صدایش میزدم جواب نمیداد آخر مجبور شدم سیلی ای به صورت ماهش بزنم، وقتی سیلی را زدم خدا شاهد است که قلب خودم هم درد گرفت. 

سخته عاشق باشی و ببینی عشقت جلوی چشمت پرپر بزنه واقعا سخته. 

خداروشکر راه نفسش باز شد و سخاوتمندانه هوا به داخل ریه هاش شد و بالاخره نفسش بالا آمد و هق هق گریه جایش را به سکسه های مکرر داد. وقتی مطمئن شدم حالش خوبه سریع از اتاق خارج شدم و دوباره در همون جلد مغرور و سردم فرو رفتم.

 

من؛ 

حکایت همان مردی هستم 

که

با همه مهربان بود 

الی عشقش 

من درست همان

 مرد مهربان بقیه

و مرد  ظالم،

تک شاهنشین قلبم بود. 

 

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط M.gh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

•آوین•

ضربه ای که به صورتم خورد با اینکه میدانستم برای نجات من است اما بازهم درد داشت. 

 این ترس جامانده از کودکی هایم است.

(فلش بک)

امروز تولد ۱۲ سالگی ام است روزی که هر کسی منتظر رسیدنش است، اما من... نه منتظرش نبودم و نیستم. 

مادرجون (مادر پدرم) کیک کوچکی پخته بود که عطر وانیلش همه را مست میکرد و من در آن باغ بزرگ بر روی تابی که باباجون بسته بود تاب میخوردم و  عمو علی برایم شعر دختر شاه پریون میخواند. 

شاد بودم.   

                                   میخندیدم

با هربار بالا رفتن تاب قصد داشتم دستم را به دست خدا برسانم 

اما با صدای در آهنی بزرگ باغ که به هم خورد همه ی این خوشی ها هم به هم خورد. 

پدرم آن روز خسته از باغ برگشته بود و در راه با یکی از همسایه دعوا گرفته بود و وقتی صدای بلند خنده ی من را شنید با کمربندش سیاهم کرد و در آخر به انباری کنار حیاط انداخت و گفت:  تقاص آدم های بیخود همینه.

و من در عین کوچکی ام زار زدم به درد هایم به جرم کار نکرده تاوان داده بودم و خودم هم نمیدانستم گناهم چیست؟

تا صبح با خودم فکر کردم که گناهم شاد بودن است  ؟ یا اینکه....

خودم هم نفهمیدم چرا کتک خوردم 

چرا بیخود شدم 

و هزار چرا که نه نداشت و نداشت 

و از  روز بعد تبدیل شدم به آوین مسکوت که هرکس میدیدش  یا خود میگفت لال است 

اما خدا میداند که لال نبود، لالش کردند 

سر هیچ و پوچ خوراکش کتک و بود و بس.

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با صدا زدن های  رادمان دست از گذشته تلخم برداشتم و به حال برگشتم اگرچه الان هم دیگه مثل قبل خوشحال نیستم ولی باز هم خوبه.

-آوین، آوین خوبی؟

_ب...بله 

-میگم خوبی 

_آره 

- پس چرا حرف نمیزنی

خیلی وقت است زبانم را لال، چشمانم را کور و گوش هایم را کر کرده اند. 

درست همان روزی که من را داخل همان انباری سرد و نمور انداختند، همانجا آوین شاد و خندان را کشتند به جرم اینکه فقط خندید. 

کجای دنیا خندیدن جرم است که من اینگونه بابتش نابود شوم.

مگر گناه کبیره کرده بودم که خندیدم. 

خدا خودش شاهد است که من از آن روز به بعد دیگر آوین سابق نشدم و نخواهم شد.

-آوین باز که ساکت شدی تو

_من خوبم ببخشید 

صدایم آنقدر ضعیف بود که شم داشتم بشنود اما شنید.

-چیو ببخشم آخه تو که کاری نکردی

سرم را به زیر انداختم و هیچ نگفتم و رادمان هم رفت، من ماندم و رهایی که بی صدا اشک میریخت.

کنارش رفتم و گفتم

_رها منو نگاه کن 

-چیه

_آجی گریه نکن توروخدا

-چیو گریه نکنم، رادمان دیگه نمیزاره بیان خواستگاری

_خدابزرگه ناراحت نباش 

-خدا بزرگه ولی من طاقت ندارم بدون عشقم زندگی کنم.

پس من چرا توانستم، پس من چرا هنوز زنده ام و زندگی میکنم.‌ 

_ نگو اینجوری داداش هم راضی میشه.

-آوین

_جانم

-اگه نشه چی؟

 

اگر نشود، اگر من هم به رادین نرسم چه

-میشه بد به دلت راه نده

رها ساکت شد و من با صدای زنگ خانه سکته کردم پشت  در فقط دونفر می‌توانست باشد آن هم 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت۵

پدرومادرم، پدری که  از پدری فقط یدکش اسمش است.

و مادری که حقا باید بهشت زیر پایش باشد.

خاله  زهرا درِ خانه را باز کرد و با تعارفات بسیار پدرو مادرم را راهی داخل کرد.

بابا: دست شما دردنکنه زهرا خانم مزاحم نمیشیم

مامان: آره زهرا جان اومدیم آوین رو ببریم نمیمونیم ایشالله یه وقت دیگه

خاله زهرا: مزاحم چیه بفرمایید تو تا آوین جان آماده بشه طول می‌کشه.

ای کاش دعوتشان نمیکردی خاله ی از همه جا بیخبر من، ای کاش....

خاله که نمیداند آمدنشان مساوی است با تَشر زدن به من، مساوی است با شماتت کردن من، منی که سالهاست اینگونه به جرم کار ناکرده مجازات میشوم.

-سلام 

مامان: سلام دخترم خوبی مادر جان

بابا هم که طبق معمول من را نمیبیند، شاید میبیند اما به روی خودش نمی آورد که منی هم هست. آوینی هم هست که در این بین سهمی دارد.

-اره، مامان شما خوبین؟

مامان: آره دردت تو سرم 

تیکه کلامش بود! وقتی که میگفت دردت تو سرم انگار این کلمه قدرت این را داشت که تمام مشکلات را یک تنه بر روی سر مادرم بگذارد. و من همیشه با خدانکنه آرامی پاسخگو میشوم تا مبادا اخمش را ببینم.

سلام آقا مسعود، سلام خاله 

صدای خودش است، بجز صدای تو آوای چه کسی اینطور دل من را به لرزه وا میدارد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۶

مامان: سلام خاله جان 

بابا: بَه سلام  آقا رادین حال شما

رادین: زیر سایه تونم 

نمیداند با هربار حرف زدنش آتش بر جانِ بی جانم میزند، نمیداند چه انقلابی درونم بر پا میکند، کاش میدانست و اینگونه به آتشم نمیکشید. 

بابا: پاشو، نشسته منو نگاه میکنه بدو برو جول و پلاسِ تو  جمع کن بریم.

من برای این پدر همچون سگ گله ام که اینگونه من را خطاب میکند؟ شاید هستم کسی چه میداند.

بابا: کَری  میگمت پاشو 

تور را به همان خدایی که هر شب برای رضایش سر سجده می نَهی، قسم اینگونه جلویش خوردم نکن.

رها: آوین پاشو دیگه چرا نشستی

پاهایم یاری نمیکرد بلند شوم، سراسر وجودم را ضعف برداشته است، سال هاست اینگونه از این مردِ پدر نام وحشت دارم

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت-۷

به کمک  رها بلند شدم تا اندک وسیله هایم که همه اش خلاصه میشد در کیف دستی کوچکِ ملیله دوزی شده ی سیاهرنگم که کلید خانه در آن بود و چادر سیاهرنگم. 

شال و چادرم را مرتب کردم و از راهروی کوچک عبور کردم تا به هال  مربع شکل برسم. 

با صدایی که سعی داشتم نرمال باشد گفتم: من آماده ام

بابام برگشت و: الله و اکبر خجالت هم نمیکشه.

حرف روزهایش بود،  هرگاه مرا میدید باید میگفت و من روحم هم خبر نداشت از اینکه باید از چه خجالت بکشم به همان الله که هم رحمان است هم رحیم قسم که من خطا نکرده ام اما در نظر این پدر من همیشه خطا کرده ای بیش نیستم درست در همان روز وسط باغ.  درست در همان روزِ تولد دوازده سالگی، به همان گناه ناکرده و نانوشته محکوم شدم به مرگ تدریجی ای که شکنجه گرش پدرم بود.  بگذریم خیالش دردی از دردم دوا نمیکند. 

از آنطرف صدایم مادرم بود که مرا از دست آن گذشته ظالم پس گرفت و به بدست حال سپرد.

مامان: نگو مرد  زشته 

بابا: چرا نگم‌ زن مگه نمیبینی الکی چادر سر کرده

خاله زهرا:  آقا مسعود نگید اینجوری این دختر از برگ گل هم پاک تره 

بابا: شما چرا زهرا خانوم  نگاه به اون قیافه ی موش م‍ُرده اش نکنید این زیر این نگاه یه آدم قایم کرده که شماها خبر ندارین. 

 

خدا هم شاهد است که کاری نکرده بودم تا به این سن پا کج نگذاشته بودم اما اینگونه یک طرفه به قاضی میرفتند و حکم صادر می‌کردند.

در همان لحظه دیدم که رادین بلند شد و با یک معذرت خواهی کوتاه به سوی اتاقش شتافت، تا آرامی از سر و رویش میبارید. 

دختر چشم دریده ای نبودم اما وقتی عاشق باشی بند بند وجودت چشم میشود برای دیدن یارت، باید مجنون باشی که بدانی. 

 

 

ویرایش شده توسط M.gh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام  عزیزم، وقت بخیر.

«تاپیک معرفی و نقد» جهت این هست که خوانندگان وقتی رمان شما رو در «تاپیک رمان »  مطالعه می کنند؛ نظراتشون و نقدهاشون رو در این صفحه ارائه بدند. 

شما باید پارت های رمانتون رو در «تاپیک رمان» در تالار «تایپ رمان» قرار بدید.

ممنونم.

@M.gh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 9/21/2021 در 2:50 AM، مدیر منتقد گفته است:

سلام  عزیزم، وقت بخیر.

«تاپیک معرفی و نقد» جهت این هست که خوانندگان وقتی رمان شما رو در «تاپیک رمان »  مطالعه می کنند؛ نظراتشون و نقدهاشون رو در این صفحه ارائه بدند. 

شما باید پارت های رمانتون رو در «تاپیک رمان» در تالار «تایپ رمان» قرار بدید.

ممنونم.

@M.gh

سلام گلم، وقت شما هم بخیر

بله، من صفحه اصلی رمانم نیست، گم شده یعنی. 

@مدیر منتقد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...