رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

ارسال های توصیه شده

نام رمان: برزخ عشق

نویسنده: کیانا محمدی (kiana_090)

ژانر: عاشقانه_اجتماعی

خلاصه:عشق چیست؟  دوست داشتن چیست!؟ چه کسی دوستار حقیقی است؟! دختری که در میان آتش عشق ذره ذره میسوزد و خاکستر میشود!

مقدمه:چشمانت راز آتش بود.

در التهاب قلب ویران شده ام

و لبانت چون دشنه ای سوزان که مرهم تمام زخم های قبل از تو با من بود !

و آنقدر با آتش دوست داشتن و عطر تنت زندگی کرده ام

که همه چیز را از یاد برده ام جز تو و حالا دیگر هراسی ندارم

از این همه سوختن از این همه زخم و خاکسترِ خاطراتی

که از من و تو به جای خواهد ماند.

ناظر: @Satiyar

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...
در ۱۴۰۰/۸/۱۳ در 00:39، Kiana_090 گفته است:

نام رمان: برزخ عشق

نویسنده: کیانا محمدی (kiana_090)

ژانر: عاشقانه_اجتماعی

خلاصه:عشق چیست؟  دوست داشتن چیست!؟ چه کسی دوستار حقیقی است؟! دختری که در میان آتش عشق ذره ذره میسوزد و خاکستر میشود!

مقدمه:چشمانت راز آتش بود.

در التهاب قلب ویران شده ام

و لبانت چون دشنه ای سوزان که مرهم تمام زخم های قبل از تو با من بود !

و آنقدر با آتش دوست داشتن و عطر تنت زندگی کرده ام

که همه چیز را از یاد برده ام جز تو و حالا دیگر هراسی ندارم

از این همه سوختن از این همه زخم و خاکسترِ خاطراتی

که از من و تو به جای خواهد ماند.

ناظر: @Satiyar

       🌱بسم الله الرحمن الرحیم 🌱  

#پارت_1

خسته خودم و روی تخت  پرت کردم.

اوف چقدر خستم!

روز شلوغی بود.

نیم نگاهی به دکور اتاق کردم. میز ارایش! تابلو های قیمتی! میز مطالعه! یه کتابخونه کوچیک! 

مامان خوب کسیو هدف گرفته بود.

به حرف خودم خندیدم و از روی تخت بلند شدم.

رفتم سمت سرویس بهداشتی تا یه حالی به بدنم بدم با این وان و آب گرم.

در سرویس باز کردم و شیر آب باز کردم که وان پر آب گرم شد. چند تا شامپو و لوسیون برداشتم و ریختم توی وان .

لباسام و دراوردم و خودم سپردم به آب گرم...

بعد از ۲۰ دقیقه که چشمامو بسته بودم و داشتم به اینده روشنم و فردای جدیدم فکر میکردم. از توی وان خارج شدم و رفتم زیر دوش.

حوله دور خودم پیچیدم و از سرویس خارج شدم.

رفتم سمت کمدم که یه صدایی از تَراس اومد.

برگشتم سمت صدا. عه این در که بسته بود ! 

با همون حوله کوتاه که پیچیده بودم دور بدن برهنه ام رفتم سمت در تراس که صدای بسته شدن در اتاق اومد.

سریع برگشتم سمت در که...

  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

   

       🌱بسم الله الرحمن الرحیم 🌱 

#پارت_2

سریع برگشتم سمت در که با دیدن فرد مقابلم جا خوردم!

با من من گفتم.

_رادین؟

لبخندی زد که چال روی گونش مشخص شد.

_تو اینجا چیکار میکنی؟

یه قدم به سمتم اومد. که حوله و دور خودم بیشتر پیچیدم.

_عشقم داری منو میترسونی!

هیچی نمیگفت و فقط سر جاش وایساده بود و خیره به من بود. یه قدم دیگه جلو اومد.

که منم یه قدم عقب تر رفتم! ترسیده بودم! و اماده ی فریاد زدن و کمک خواستن!

با زمزمه ی آرومی که کرد سرمو بالا اوردم.

_عشق من چطوره؟!

لبخند زوری زدم با صدای لرزونی گفتم

_خوبم 

_دلم برات تنگ شده بود عشقم!

_منم همینطور عزیز‌م.

_گیسوام.

_بله!

_میدونی من از چی متنفرم؟

از اینطوری مشکوک حرف زدنش میترسیدم.

_نه عشقم از چی؟

_از خیانت!

با شنیدن جملش مو به تنم سیخ شد!

نه امکان نداره! آب دهنمو قورت دادم و سعی کردم با آرامش و بدون استرس حرف بزنم.

_خیانت! چی داری میگی عشقم! اصلا این وقت شب اینجا! تو! چیکار میکنی؟

لبخند زد که همین آرامشش منو میترسوند!

_میدونی!

بهش خیره شدم که صورتشو نزدیک صورتم کرد و گفت.

_خیلی دوست دارم!

با چشمام بهش چشم دوختم که دستشو روی لبام کشید  سریع یه قدم عقب رفتم که به یکی از پشت خوردم.

تعادلمو و از دست دادم و خواستم بیفتم که خودمو کنترل کردم!

با استرس سریع برگشتم به پشت که با دیدن رادوین رنگم پرید.

آب دهنمو با صدا قورت دادم و با صدای لرزونی گفتم.

_شما چطوری اینجایید؟

سریع برگشتم سمت رادین! همیشه از خشم اون خیلی میترسیدم.

از استرس بقیه حرفمو نتونستم تکمیل کنم. که رادین دسم و گرفت و یهو سمت خودش کشید.

با تمام توان جیغ کشیدم..

 

 

ویرایش شده توسط Kiana_090
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت_3
با تمام توان جیغ کشیدم...
_کمک کمک
رادین منو چسبوند به خودش و زل زد توی چشمام!
_میدونی خیلی دل رحمم نه؟! اما قراره تقاص کاراتو پس بدی!
با صدای لرزونی لب زدم
_م‌من توضیح میدم.
ارم لب زد.
_تنبیهت خیلی شیرینه نترس!
با تموم شدن جملش لبخندی زد که حوله از تنم با شدت کشیده شد.
با تمام توان جیغ زدم...
_فلش بک_                                       Flash Back
با صدای موبایلم چشمامو باز کردم.
هیف این کی بود .
با چشمای خواب آلود دستمو این ور و اون ور تشک مینداختم بلکه گوشیم بیاد دستم!.
با یه چشم نیمه باز یه نگای کردم.
آه رادین بود.
خواستم ریجکت کنم ولی با فکر کردن به عصبانیت بعدش پشیمون شدم و جواب دادم.
با صدای خواب الودم گفتم.
_الو
_خانوم شما هنوز خوابی؟
_اوم.
_پاشو برو حاضر شو نیم ساعت دیگه میام دنبالت.
_کجا؟
_بیرون! ۲ روزه نمیبینمتا! اصلا معلوم هست کجایی؟
صدامو صاف کردم و با ناز اسمشو صدا کردم که سوال پرسش و تموم کنه!
_رادینم!
_نیم ساعت دیگه اونجام.
_چشم.
تلفن و قطع کردم و کش و قوسی به خودم دادم. نگاهمو به ساعت دوختم ساعت ۱۰ بود.
هیف روز جمعه کی ساعت ۱۰ بیدار میشه!
کلافه از جام بلند شدم و رفتم سمت سرویس.
_سلام صبح بخیر مامی.
با صدای من مامان از توی آشپزخونه سر دراورد و گفت
_سلام صبح خودتم بخیر. آفتاب از کدوم طرف درومده امروز زود پاشدی؟؟
تک خنده ای کردم و اروم لب زدم.
_از سمت رادین خان.
_چی؟
_هیچی عشقم! یکم کار داشتم بیرون باید زود پا میشدم.
دیگه چیزی نگفتم و رفتم سمت حیاط و سرویس.
سر میز صبحانه نشستم که مامان چایی ریخت.
_اوه ترانه خانوم چه لباسی! تو کی میری بازار کی خرید میکنی ها؟
لبخندی زد و گفت
_تو کی میری بازار و با کی خرید میکنی؟ اونم لباس مارک! فک کردی مامانت خره؟
قهقه زدم و از سر میز بلند شدم.
_یک یک به نفع تو.
بعد دوباره خندیدم و با سرعت رفتم سمت اتاقم که آماده بشم.
شالمو سرم کردم و رژمو پر رنگ تر کردم که گوشیم زنگ خورد.
رادین بود!
سریع کیفمو برداشتم و رادین و ریجکت کردم و رفتم سمت در خروجی!
در حیاط باز کردم که رادین و اونور خیابون توی ماشین دیدم.

 

 

ویرایش شده توسط Kiana_090
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 ماه بعد...

#پارت_4

در ماشین و باز کردم و با لبخند نشستم. با انرژی  سلامی دادم که رادین لبخند کوتاهی زد و با لبخندش چال گونش مشخص شد که سریع خم شدم و بوسیدمش.
خواستم عقب بکشم که لبامو به دندون گرفت.
کوتاه بوسید و عقب کشید. و سرشو جلوی آیینه ماشین گرفت و داشت جای رژ پاک‌میکرد که لب زد
_صبح گیسو خانومم بخیر.
لبخندی زدم که صدای آلارم گوشیم اومد.
چشامو از رادین به گوشیم دوختم.
لعنتی اخه الان!!! گوشی و قفل کردم و انداختم داخل کیفم رادین همونطوری که چشمش تو ایینه بود لب زد:
_کی بود؟
_همراه همیشگی رایتل.
بعدم خنده مصنوعی زدم که لبخندی زد و ماشین روشن کرد  بدون هیچ حرفی حرکت کردیم.
_رادینم
_جان
_کجا میریم؟
_کجا میریم؟ نمیدونم! کجا دوست داری بریم؟
_ تو من و کشوندی بیرون حالا نمیدونی  کجا بریم؟ 

_خرید چطوره ؟

نیشم و تا بنا گوش باز کردم و گفتم 

_عاشقشم!

میدونم کوتاهی زیر لب گفت که مشتم به بازوش زدم و کوفتی نثارش کردم. ماشین و پارک کرد و وارد پاساز شدیم حتی اگر کل شبانه روز هم خرید کنم بازم ازش خسته نمیشم! هیچ وقت. تک تک مغازه ها رو گشتیم و کلی خرید کردیم همیشه با رادین خیلی خوش میگذشت چون هیچ وقت روی حرفام نه نمیاورد و هر جا  اراده میکردم و هر چیزی نیاز داشتم برام بدون هیچ سوالی مهیا میکرد!

با صدای رادین برگشتم سمتش:

_تموم نشد خانم زند!

_زند فامیلی شماست رادین خان من خانم عبدی هستم.

_چه فرقی داره فامیلی آیندته!

لبخندی به حرفش زدم و یهو غم روی صورتمو پوشوند! این وضعیت نباید ادامه پیدا کنه ! باید هرچه زودتر تمومش کنم!

داشتیم میرفتیم سمت خروجی که صدای زنگ موبایلم بلند شد. لعنتی! نیم نگاهی به رادین کردم که با سرعت داشت میرفت سمت ماشین سریعد موبایل و دراوردم و جواب دادم 

_الو

_گیسو کجایی میدونی چند تا مسیج بهت دادم!

_عذر میخام عزیزم خواب بودم سایلنت بود گوشیم!

_باشه  امروز کجایی  خونه؟

_عم نه عصر خلوتم

_میام دنبالت.

_باشه اما..

پرید وسط حرفم و گفت _ ساعت 7 میبینمت فعلا.

کلافه گوشی قطع کردم و   پرت کردم تو کیفم هیف!! 

برگشتم که برم سمت ماشین که رادین و پشت سرم دیدم و از فرط ترس هین کشیدم و با  ترس و صدای که میلرزید گفتم

_رادین اینجا بودی؟

 

 

ویرایش شده توسط Kiana_090
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

#پارت5

_منتظر کسی هستید خانوم؟
با لبخند برگشتم سمتش و گفتم:
_فکر کردم رفتی!
_چرا همچین فکری کردی؟
_هوف چقدر بزرگش کردی گفتم لابد کاری پیش اومده یهو رفتی!

نزدیکم شد و دستامو گرفت و گفت:

_کاری هم پیش بیاد تنها اینجا ولت نمیکنم.
لبخندز زدم و محکم دستشو چسبیدم و با هم سمت خروجی رفتیم. کل راه به شوخی بازی گذشت و بعد از خوردن ناهار با کلی بهونه و کل کل با رادین بالاخره تونستم راضیش کنم برسونتم خونه!
جلوی خونه نگه داشت که برگشتم سمتش وگفتم :
_رادینم!
جوابی نداد که اروم به بازوش زدم
_هی با توام چرا اینطوری میکنی؟
بازم جوابی نداد
_باشه پس نمیرم اصلا...
دستامو روی سینم گذاشتم و سرمو چرخوندم به  بیرون خیره شدم که صدای باز شدن در ماشین اومد 
با ترس برگشتم سمتش  که ببینم کجا میره که  خریدارو از صندوق دراورد و اومد سمت من و در و باز کرد و گفت:
_پیاده شو.
_نمیخام.
_گیسو!
_نمیام عه خودت این همه ادا دراوردی نرم ،  حالا که نمیرم به زور میخوای پیادم کنی!
_گفتم پیاده شو!!!
جملشو اینقدر با تحکم گفت که سریع از ماشین پیاده شدم در ماشین و بهم کوبید و زیر لب قرقر میکرد.
لبخند پیروزمندانه ای زدم و دنبالش راه افتادم که خریدارو گذاشت جلوی در و رو کرد سمت من و گفت...
_میخام داداشتو ببینم.
با شنیدن جملش یه لحظه مرگ و با چشمای خودم دیدم.
_چی؟
_چیز نامفهومی گفتم! میخام داداشتو ببینم!
_دیوونه شدی!؟؟؟
_نه فقط میخام ببینمش!
_اون اگه بفهمه غوغا به پا میکنه!
_باهاش حرف میزنم
_اون حرف حالیش نمیشه!
دهن وا کرد چیزی بگه که با صدای مامان  صحبتمون قطع شد..

خیلی جدی روبه خومه وایساد که با تته پته گفتم 

_توروخدا رادین توروجون من!!  الان نه ! امروز نه!خواهش میکنم برو تا در باز نشده رادین لطفا!!!

دیگه داشت اشکم درمیومد که دهن باز کرد چیزی بگه ولی نفس عمیقی کشید و گفت:
_بهت زنگ میزنم.
بدون هیچ حرفی رفت سمت ماشینش!

نفس حبس شدمو بیرون دادم که در باز شد
عصبی و کلافه رفتم داخل که مامان باز شروع کرد
_گیسو کجا بودی دخترم؟ اینا چیه؟ کی خریده باز! دخترم سر خودتو به باد ندی عزیزکم.
با صدای عاجزی از حرفای تکراری گفتم
_مامان!!!
_زهر مار! من نباید بفهمم کدوم گوری بودی کدوم پدرسگی اینارو در قبال چی برای تو خریده؟؟
عصبی برگشتم سمتش و گفتم
_چی داری میگی؟؟؟ کسی در قبال هیچ چیزی برای من چیزی نخریده!!!! فکر کردی من اونقدر خرابم برای دو تیکه لباس خودمو حراج کنم! 
بعدم هجوم بردم سمت خریدا و همشونو پرت کردم سمت حیاط و شیشه های ادکلن و شکسم!
_بیا اینا همین قدر برام بی ارزشن!
بدون هیچ حرف دیگه ای رفتم سمت اتاقم و در بهم کوبیدم!
خیلی کلافه بودم! اصلا اینطوری نمیشد! هوف خدایا حالا چجوری رادین و قانع کنم که داداش ندارم! وای وای وای .
کلافه گوشیمو برداشتم و زنگ زدم به دلارام.
دو بوق نخورده جواب داد.
_چه عجب گیسو خانوم سرش خلوت شد.
_زهر مار!
_چخبر از دوست پسرای پولدارت
_دلاراااام
تک خنده ای کرد و گفت
_باشه باشه حالا خوبی
_نه
_چرا؟
_هوف بدبخت شدم دلا
_ وای چرا خدانکنه!!! وایی نگو همه چیو فهمیدن!!!
_نه هنوز نه!
_خداروشکر، منظورت از هموز چیه؟
_دلا رادین گیر داده میخام داداشتو ببینم.
_چی؟؟وای میخوای چجور قانعش کنی؟
_نمیدونم !
_گیسو
_بله
_تا کی میخوای این بازی ادامه بدی؟باور کن اصلا درست نیست! 
_نمیتونم دلارام
_چرا؟؟
_چون جفتشونو دوست دارم!


 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...