رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

عاشقانه رمان سی و هشت روز | somayeh.m کاربر نودهشتیا نودهشتیا


پست های پیشنهاد شده

  • 2 weeks later...

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين نودهشتیا مطالعه فرماييد.👇
https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/77-آموزش-نویسندگی

نودهشتیا نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@Tara.S

@parisa.ff

@مدیرراهنما

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


*درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.*
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هفتم#

 

"پریسا"

 

 وقتى كه دكتر اخوان بيرون آمد ديگر حال خودم را نمى‌فهميدم سريع به­‌سمت دكتر رفتم:

- دكتر چى‌شد؟ حال بيمار چطوره؟ عمل چطور بود؟

دکتر با خنده نگاهم كرد:

- عمل خيلى خوبى بود تونستيم جلوى خونريزى رو بگيريم، فعلاً نمى‌تونم بگم حالش چطوره. بايد به­هوش بياد بعد، البته اضافه کنم به­‌نظر دكتر آزاد دارويى كه بيمار قبل از عمل خورده بود و تو آزمايش‌اش بود نوعى داروی آرام‌­بخش بوده كه مقدار كمى هم مخدر داره، اميدوارم خطرناك نباشه.

- خيلى ممنون

دكتر آرام به­‌سمت اتاقش رفت، من هم برگشتم و به­‌سمت بخش رفتم... 

دو روز از عمل گذشته بود؛ ولى هنوز بيمار به­‌هوش نیامده بود. علایم حياتى به­ وسيله­‌ی دستگاهها كنترل می‌شد و نشان از حيات بيمار مى‌داد. اگر همين­طور ادامه پيدا مى­‌كرد بيمار را مرگ مغزى اعلام مى‌كردند؛ هنوز كسى او را شناسايى نكرده‌ بود و همين كار را سخت‌تر مى‌کرد. بالاى سر بيمار نشسته بودم كه ناگهان چشم‌ام به كيف بيمار افتاد، احساس كردم باید دوباره كيف را نگاه كنم؛ در كيف را باز كردم و نگاهى به داخل كيف انداختم. همه همان بود كه قبلاً ديده بودم، خواستم كيف را سرجاى اولش بگذارم كه كيف از دستم به زمين افتاد و يكى از دفترهاى داخل كيف زير تخت افتاد. خم شدم و دفتر را به زحمت از زير تخت بيرون آوردم. چشم‌ام به يك صفحه‌­ی دفتر افتاد به سرعت ورق زدم و ديدم كه درست حدس زده بودم. اين دفتر خاطرات بيمار است. از كنجكاوى بود یا شايدم دلم مى‌خواست در­مورد بيمار چيزى پيدا كنم كه من را به پرى‌ناز خودم برساند، نمی‌دانستم؛ اما به جاى اينكه دفتر را سر جايش بگذارم آن را به دست گرفتم و دوباره در كيف را باز كردم، دفتر ديگر را نيز برداشتم دفتر را باز كردم و نگاهى كردم و متوجه شدم دفتر دوم نيز دفتر خاطرات است؛ با اين تفاوت كه قدمت دفتر دوم بيشتر است و به­‌نظرم رسيد كه مجدداً آن دفتر صحافى شده با كنجكاوى هر دو دفتر را برداشتم و سعی کردم مخفی‌اش کنم، با عجله به سمت اتاق استراحت رفتم. اگر كسى من را در آن حالت مى‌­ديد از رنگ پريده‌ام و ترسى كه در چشمانم بود به رفتار غيرعادى‌ام شك مى‌كرد، خوشبختانه كسى در كريدور نبود و سريع خودم را به اتاق استراحت رساندم لرزش دست‌هام به‌حدی زیاد بود که با سختی قفل در کمدم را باز کردم. دو دفتر را داخل كيفم گذاشتم تا بعداً در خانه راحت آن دو را مطالعه كنم شايد از اين دفترها در مورد او چيزى ارزنده پيدا مى‌كردم.

شب كه به خانه رسيدم خيلى خسته بودم، صبحانه همان­طور روی ميز بود. نان‌ها خشك شده بودند. به ياد آوردم كه صبح به‌حدی عجله داشتم كه حتى نتوانسته بودم ميز را جمع كنم. سريع ميز را جمع كردم. كترى را آب كردم و گذاشتم سر گاز، ظرف‌ها را شستم و بعد از دم ­كردن چاى سر ميز نشستم كه يك‌دفعه به­ ياد دفترهاى خاطرات افتادم. با وجود اینکه احساس گرسنگى مى‌كردم ولى چند تا بيسكويت برداشتم به­‌همراه چاى كه حالا آماده شده ‌بود به‌­سمت اتاق خواب رفتم. دفترها را از كيف‌ام بيرون آوردم. نمى‌دانستم ابتدا كدام را بخوانم براى همين كمى فكر كردم. بهتر ديدم ابتدا دفتر جديد را مطالعه كنم شايد چيزى كه دنبال آن مى‌گشتم در همين دفتر بود براى همين مشغول خواندن شد:

"امروز خواستم من هم مثل مامانم خاطراتم را بنويسم تا شايد براى ديگران يا حتى خودم جالب باشد، من درست ديروز به سن بيست‌و‌نه سالگى رسيدم، چه جشن تولد ساكتى! غير از خودم و عكسى از عزيزانم كسى نبود. بهتر است از اول شروع كنم، ديروز كه پس از يك سال سراغ چمدانم رفتم تا باز هم عكس‌ها را بردارم و نگاهى به آن­ها بيندازم چشمم به دفتر مامان افتاد نمى‌دانم براى چندمين­ بار است كه آن را برداشتم و خوندم هر­بار كه چشم‌ام به دفتر مى‌افتد از خود بيخود مى‌شوم احساس مى‌كنم هر­چه در دفتر است فقط قصه‌اى است كه نمى‌توان آن را باور كرد حقيقتى تلخ و شيرين...

باز هم مانند قديسه‌اى دفتر را برداشتم و بوسه‌اى بر آن زدم، از بوى خاك كتاب احساس كردم دارم بر خاكى ارزشمند سجده مى‌كنم، آن را بر قلبم گذاشتم و با نياكانم صحبت كردم. نمی‌‌دانم خودم دفترم را مى‌خوانم يا مثل اين دفتر دست به دست مى‌چرخد و به نوادگانم مى‌رسد، يا شايدم فرد بيگانه‌اى آن را مى‌خواند از فكر نوه خندم گرفت چون آرزویى محال است مانند نامم "آرزو" چه هماهنگ، آرزو... حتماً كسانى كه اين اسم را براى من گذاشتند سرنوشتم را نيز نوشتند؛ اما خوب نمى‌دانم چرا حسم به من مى‌گويد يك غريبه دفترم را مى‌خواند؛ پس قبل از هر چيز از او خواهش می‌كنم ابتدا اين دفتر ارزشمند را بخواند بعد ادامه بدهد. نمى‌دانم دفترم تمام مى‌شود يا عمر من...

ولى مثل اينكه حرف آن زن رمال كه آن روز به اصرار مريم كنارش ايستاد فالش را بگيرد اما به­ جایش به من گفت:

- تو در جوانى می‌ميرى.

در من اثر كرده، درست است كه هر دو از جاي­مان بلند شديم و مريم به او حتى پولش را هم نداد و در جواب اينكه حاجتم را بده، گفت:

- برو تو اگه بيل زنى باغ خودتو بيل بزن آرزو جان راست ميگى اين‌ها براى سركيسه كردن مردم هرچه بتونن می‌گن اصلاً باور نكن.

 من با خنده از كنار آن گذشتم؛ ولى نمى‌دانم چرا آن زن حرف خودم رو به من زد، من خوب مى‌دانم كه واژه­‌ی مرگ چيه با او خو گرفتم و كاملاً آن را از برم. خب بگذریم با اين حرف­ها هم خودم را خسته مى‌كنم و هم .... ولى بهتر است از ابتدا بنويسم."

قبل از اينكه بخواهم بقيه­‌ی صفحه را بخوانم به فكر فرو رفتم "پس اونم واژه­ی مرگ را مثل من می‌شناسه و خوب مى‌دونه مرگ چیه، پس دليل اينكه تمايلى به به­‌هوش اومدن نداره همين واژه است" سريع کاغذی برداشتم و كلمه­‌ی مرگ را روى آن نوشتم بعد از آن نام آرزو را نوشت. چه نامى دارد!... دوست داشتم ادامه بدهم؛ ولى حس‌ام به من گفت كه از دفتر قديمى آغاز كنم.

پس دفتر را بستم و آن يكى را باز كردم.....

 

@Ghazaleh85     @Madi   @Najm...     @Azin18  @Special  @amatis5909 @مهسا۲۳    @Armita.M   

 

   @parisa.f     @مدیرراهنما     @خل و چل

ویرایش شده توسط somayeh59
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هشتم#

 

 

 

فصل دوم

 

شهریورماه سال هزار‌و‌سیصد‌و‌پنجاه‌و‌پنج

 

غريبه‌اى وارد ده شد و پرسيد:

- اينجا چه خبره پيرمرد؟ از وقتى وارد ده شدم كسى اينجا نيست نكنه همه..

پيرمرد نگذاشت حرف مرد دوره‌گرد تمام شود و آرام گفت:

- آخه مردم همه رفتند خانه­‌ی خان را تماشا كنن

- خانه­‌ی خان؟ اونجا چه خبره؟

-ا مشب دامادی خان‌زاده­‌س.

- مگه كسى مي‌تونه عروسى خان‌زاده رو نگاه ‌كنه؟

پيرمرد از حرف مرد دوره‌گرد خنده‌­اش گرفت و بلند شد.

- اين ده و چند تاى ديگه همه متعلق به خان‌زاده است اون هم با مهربونى همه‌ی مردم رو دعوت كرده. پسر با خدايیه. ايشالا خوشبخت بشه.

پيرمرد همان­طور‌كه حرف مي­زد به راه خود ادامه مى‌داد. خانه­‌ی باشکوه خان چراغانى بود. صدها زن و مرد و بچه به اين جشن دعوت شده بودند. اتاق‌های تو در تو و بزرگ و زیبا مملو از جمعیت بود.خدمه همه مشغول پذیرایی از مهمان‌ها بودند.افراد سرشناس حکومتی در داخل عمارت روی مبل‌ها نشسته بودند و مردم روستا هم روی تخت‌ها به پشتی‌ها و بالشت‌ها تیکه داده و نشسته بودند و عده‌ای هم که روی تخت‌ها جا برای نشستن نداشتن دور تا دور باغ روی دیوارها نشسته بودند. محافظین هم هر کاری می‌کردند نمی‌توانستند جمعیت را کنترل کنند. و تمام حواس‌اشان را روی امنیت جشن گذاشته بودند. مردم كه تا آن روز فقط براى دادن سهم خانى و يا براى اينكه خان بخواهد آن­ها را توبيخ كند با ترس به آنجا رفته بودند، امروز براى جشن .دعوت شده بودند. مهربانی و خوش‌اخلاقی خان‌زاده پیش همه زبان‌زد بود. تا به آن روز كسى نديده بود كه خان‌زاده با كسى بد صحبت‌ كند يا بخواهد به مردم فخر بفروشد، وقتی که نوبت برداشت محصول می‌شد پسر ‌خان هم مثل همه­‌ی اهالى شروع به كار مى‌كرد. اگر كسى اولاد نداشت به كمك او مى‌رفت و تا آنجايى كه در توان داشت براى آن خانواده كار مى‌كرد. با وجودى كه آن خانواده احساس شرم مى‌‌کردند و با­وجود دعواى خان با خان‌زاده ولى او همچنان كار خودش را انجام مى‌داد. ابتدا مردم ناراحت مى‌شدند و با خودشان فكر مى‌‌کردند كه بعد از اتمام كار، خان آن‌ها را اذيت می‌کند؛ ولى بعداً مى‌فهميدند كه نه از توبيخ خان خبرى بود و نه كسى جرأت مى‌كرد به محصول‌شان نگاه كند.

 حالا كه جشن ازدواج خان‌زاده بود با­وجود مخالفت خان ولى او همه را دعوت کرده ‌بود. خان شش دختر داشت و فقط همين يك پسر را داشت و آن را هم با نذر و نياز بسيار از خدا گرفته ‌بود؛ براى همين دلش نمى‌خواست روى حرف او حرف بزند. خان تمام سعيش را براى تربيت عليرضا كرده ‌بود و او با ­وجود تحصيل در انگليس هم‌چنان پسر بخشنده‌ای بود؛ تمام اهل آبادى او را دوست داشتند و كسى نه در آن آبادى و نه در آبادي‌هاى اطراف پيدا نمى‌شد كه براى او دعای خوشبختی نکند. حالا امشب شب دامادى خان‌زاده، مردم خوشحال و راضى بودند؛ چون خان از شادى زياد اعلام كرده ‌بود از قدم عروس خانم، امسال خان سهم كمترى برمى‌دارد و باقى مال خود اهالى است و اين حرف خان باعث خوشحالى بيشتر مردم شده‌ بود. آنجا روستای زمين زراعى بود و سهم خان هم از آن‌ها زياد، اما امسال به جاى اينكه كدخدا سهم خان را بردارد، خان سهم‌اش را به اهالى داده بود و سفارش زياد كرده بود كه اگر باد به گوشش برساند كه كسى سهم مردم را برداشته آن وقت سرو‌كارش با خود خان است؛ براى همين مردم خوشحال بودند؛ چون فهميده بودند امسال كدخدا نمى‌تواند از آن­‌ها دزدى كند.

همه مردم روستا با وجود ترس و وحشت از خان و زیر دستان‌اش ولی برای خان احترام و ارزش قایل بودند و دلیل این احترام هم خان‌زاده تحصیل‌کرده و با فهم و شعور بود. هیچ کس در آن روستا و روستاهای اطراف نبود که از علیرضا بدر به بدی یاد کند همه جا وقتی اسم او می‌آمد به نیکوی و حسن اخلاق و مهربانی او صحبت می‌شد.

 

سال هزارو سیصد‌ و چهل و هشت

مرد جوان خوش‌پوش با قدى بلند و هيكلى ورزيده، چشم‌ها و ابروهاى مشكى كه بيننده در نگاه اول ابتدا از او می‌ترسيد. بينى خوش‌تراشى داشت و در كل صورت او خيلى به خان شباهت داشت، این شباهت به عليرضا ابهت خاصى مى‌داد، حالا این مرد خوش‌پوش و پول‌دار با تحصیلات عالیه به زادگاه خود برگشته بود. او با چند سال پيش‌اش كه عازم غربت شده ‌بود خيلى فرق كرده ‌بود. دیگر آن شور و شوق نوجوانی در او وجود نداشت و یک جوان موقر و سنگین بود. اگر دخترى او را براى اولين­ بار مى‌ديد سخت به او دل مى‌سپرد. واى به حال آن­هايى كه از قبل او را مى‌شناختند و مهر او را سال­ها در دل داشتند.

یک‌سال پس از مراجعت علیرضا خانم‌بزرگ، همسر خان، در تكاپوى ازدواج او افتاد، از دختران خوب فاميل خود شروع كرد؛ با مخالفت خان به­ سمت فاميل شوهرش رفت و آن­‌هايى كه بهتر بودند را كانديد مى‌كرد؛ ولى باز هم خان مخالفت مى‌کرد و چه بسا كه خان مى‌پسنديد، عليرضا نمى‌پسنديد. ازدواج عليرضا براى فاميل توليد دردسر كرد و همه براى اينكه نظر خان و خانم‌بزرگ را جلب كند تا از او دختر بگيرند، پيش‌قدم می‌شدند تا اينكه عليرضا به ستوه آمد و اعلام كرد «من تا دو سال ديگه ازدواج نمى‌كنم.» حرف او باعث عقب­ نشينى كه نشد هیچ، تازه رقابت طايفه‌ها را بيشتر كرد و همگان متوجه شدند كه تازه آغاز رقابت است؛ زیرا اگر عليرضا با طايفه‌ای وصلت مى‌کرد و از آن طايفه صاحب اولاد مى‌شد، مثل اين بود كه آن طايفه صاحب كرامت‌هاى بى‌پايان خان شده و از دادن ماليات و خيلى چيزهاى ديگر رها مى‌شدند، همچنین صاحب برترى نسبت به طايفه‌هاى ديگر می‌شدند.

خان از رقابت آن­ها به وجد آمده بود؛ زیرا براى او كلى منفعت داشت، آن دو سال نسبت به سال‌هاى ديگر سهم خان بيشتر شد و همه می‌گفتند از قدم خان‌زاده بارندگى بيشتر بوده براى همين محصول بيشتری به کدخدا داده و سهم خان بيشتر از سال‌هاى قبل شده بود؛ در حالی كه خان خود آگاه بود نزول باران آن سال هم مثل سال‌هاى ديگر بوده و امسال به‌خاطر وصلت با خان‌زاده همه دزدى­ای كه سال‌هاى قبل مى‌كردند را كنار گذاشته و براى جلب توجه خان سهم خان را تمام و كمال پرداخت كردند. در عمارت نيز خانم‌بزرگ دخترانى كه عمرى حسرت وصلت با آن‌ها را داشت به خانه دعوت مى‌کرد و يا آن­ها او را به منازل خود دعوت می‌کردند و مهمانى مى‌دادند. تمام دختران آرزو داشتند كه عروس خان بشوند و مهم‌­تر از همه شخصیت و زیبایی خود عليرضا بود كه هر دخترى در آرزويش بود. او مثل همان شاهزاده با اسب سفيدی بود که آن­ها از کودکی انتظارش را می‌کشیدند؛ هم جوان و تحصيل­‌كرده و هم زيبا و با عنوان خان‌زادگى كه عنوان كمى نبود.

 

@Madi   @شوکولات  @Najm...  @Azin18  @amatis5909  @مهسا۲۳   @elifac @Zari   @masoo 

 @Sapeeid  @ملیملازاده @mO_oj   @مدیرراهنما     @parisa.f   @Armita.M       @خل و چل

ویرایش شده توسط somayeh59
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت نهم#

 

قبل از آمدن عليرضا

در آخرين شب پاييز برف سختى باريد، اهل آبادی تا به­ حال شبیه آن را نديده بودند. آن شب خان به­ شدت مريض شد. حتی طبيب  آبادی هم نتوانست براى خان كارى انجام دهد و حال خان بدتر شد. با توصيه‌ی طبيب، او را به شهر نزد يكى از دكترهاى حاذق بردند، پس از چند روز بسترى­ شدن خان در بيمارستان حالش رو به بهبودى رفت و چندی بعد به عمارت خود بازگشت؛ ولى اين پيشامد سر­آمد دوستى خان با دكتر شد و هر وقت به شهر مى‌رفت به او نيز سر­مى‌زد؛ او بعداً متوجه شد كه دكتر سال‌ها قبل نماينده‌­ی مجلس نيز بوده ولى چون به مردم علاقه­‌ی زيادى داشته ‌به كار اصلى خود كه هيچ­‌وقت آن ‌را ترك نكرده برگشته است و همين امر موجب دوستى بيشتر خان با دكتر شد. خان احساس كرد دوستانى كه در دستگاه دولتى دارد به اين پايه از معرفت و شعور نيستند؛ پس دوستى خود را محکم‌تر كرد. يك­‌بار كه خان به شهر رفته بود مهمان منزل خانه­‌ی دكتر شد و از سادگى زندگى او تعجب كرد. او دكتر را تنها ديد، وقتى در­مورد همسر و اولاد از دكتر سؤال كرد دكتر در جواب سؤال خان خنديد و گفت:

- من و خانمم سال‌هاس كه از هم جدا شديم و اون دوباره ازدواج كرده.

خان با تعجب گفت:

- مگه مى‌شه مرد بدون همسر بمونه؟

دکتر از حرف خان به خنده افتاد و گفت:

- ببينم، در طايفه­‌ی شما که رسم بر داشتن چند زن است؛ پس چرا خود تو فقط يك همسر دارى؟

خان از حرف دكتر خنديد و دو دستش را بلند كرد و گفت:

- تسليم... تو درست میگی در مرام من نيست كه چند تا زن بگيرم و اين كار رو خيلى زشت مى‌دونم.

من هم میگم اگر به امتحان كردن بود يك‌­بار امتحان كردم و اصلاً خوشم نيامد، اين­طوری راحت‌ترم.

ولی خان در چشمان دکتر آتش عشقی را دید که هنوز خاموش نشده، برای همین ادامه دادن بحث را دیگر جایز ندانست. بعد از آن روز دوستى آن‌ها قوی‌تر شد، تا اينكه عليرضا به ايران برگشت و در اولين ديداری كه به همراه خان به شهر آمده بود پيش دكتر رفتند و آغاز دوستى دكتر و عليرضا رقم خورد، درست بود كه آن دو با هم اختلاف سنى داشتند؛ ولى اين امر باعث نشد تا دوستى آن‌ها جان نگيرد، بلكه برعكس پایدارتر شد. عليرضا بنا به خواسته‌­ی دكتر او را كيانوش مى‌خواند. كيانوش كه هميشه آرزو داشت پسر داشته باشد، حال، عليرضا را پسر نداشته‌­ی خود می‌دانست، عليرضا به­‌خاطر تعالیمی که دیده بود از لحاظ سطح فهم و شعور در­حد دكتر بود و آن دو به‌­راحتى با هم بحث مى‌كردند و از اين كار لذت مى‌بردند. افكار هر دوى آن‌ها مثل هم بود و اين بود كه آن دو را به‌هم پيوند مى‌داد. حس دلسوزى­ای كه نسبت به مردم داشتند. باعث دوستى بيشتر آن‌ها مى‌شد. صمیمیت رابطه‌­ی آن‌ها خان را کاملاً کنار زده بود، آن دو تمام اوقات فراغت خود را با هم مى‌گذراندند.

 

 

تیر هزار‌و ‌سیصد‌و‌ پنجاه و یک

من مثل هرسال از فصل گرما خسته بودم و زودتر از موعد اسباب و وسايلم را جمع كردم، با عزيز خداحافظى كردم و راهى شدم. در طول راه سعى مى‌کردم بيدار باشم و از مناظر اطرافم لذت ببرم؛ ولى با وجود شب­زنده­دارى چند شب گذشته و تمام كردن تابلويم احساس كسالت مى‌كردم و حركت اتوبوس برایم مثل تكان­ خوردن در ننو بود؛ از این رو خيلى آرام خوابم برد. وقتى با تكان دست شاگرد راننده چشم باز كردم ابتدا ترسيدم؛ ولى بعد از اينكه به موقعيت خودم پى بردم فهميدم كه رسيدم.

مرد وقتى ديد مرا ترسانده از من عذر خواست و گفت: آبجى هر­چى شما را صدا زدم که بگم رسیدیم و همه پیاده شدن شما بيدار نشدي، من هم ترسيدم گفتم نكنه زبونم لال فوت كردى چون از اول حرکت من ندیدم که شما از جات تکون بخوری، حتی برای صبحانه هم پیاده نشدی براى همين ترسيدم...

از شاگرد راننده که پسر جوانی بود تشكر كردم، آرام پیاده شدم و وسایلم را برداشتم و از ترمینال بیرون رفتم، چقدر دلم برای شهرم تنگ شده بود. تاکسی برایم بوق زد، سریع آدرس‌ام را گفتم و خوشبختانه مسیرم باهاش یکی بود. وقتى وارد كوچه شدم درختان سرسبز بودند و زيبايى كوچه را چند برابر کرده بود. منزل ما در يكى از بهترين محله‌هاى شيراز بود اطراف خانه­‌ی ما فقط باغ بود و در انتهاى باغی بزرگ، ويلاي ما خودنمایى مى‌کرد. آنجا ساكنان كمى داشت، تاکسی درست جلوى در خانه نگه ‌داشت و من از راننده تشكر كردم، او هم وسايل مرا جلوى در خانه گذاشت؛ من هم بيشتر از قرارمان به او پول دادم. وقتى زنگ خانه را زدم كسى در را باز نكرد. به‌ناچار مجبور شدم از كليد خودم استفاده كنم. هيچ‌­‌وقت دوست نداشتم بابا را اذيت كنم، با­وجودى كه ده سال از جدايی‌­اش با مامان مى‌گذشت، ولى همچنان جورى رفتار مى­‌كرد كه انگار مامان به سفر رفته و من اصلاً حق نداشتم در­مورد مامان حرف بد بزنم.

وقتی جدا شدند من فقط دوازده سال داشتم و خوب مى‌فهميدم بابا سعى دارد جلوی رفتن مامان را بگیرد؛ اما مامان بالاخره يك روز صبح بعد از اينكه بابا از خانه خارج شد لوازمش را برداشت و به من هم يه چيزايى در مورد اينكه من و بابات از اول نبايد ازدواج مى‌کرديم و ازدواج‌مان از ابتدا غلط بود، گفت و بعد هم بوسه‌اى سرد بر صورتم نواخت و رفت. من محبت مادر را درك نمى‌كردم؛ چون هميشه او را جز در حال آماده ­شدن برای رفتن به مهمانى نمى‌ديدم. يا اگر شب بيدار بودم مى‌ديدم كه بابا او را مست بغل كرده و دارد به­‌سوى اتاقش مى‌برد. تازه هر وقت هم كه مامان خانه بود آنقدر عصبانى بود كه نمى‌شد پيش‌اش رفت. دلیلش همیشه یک چیز بود "شب قبل دربازی باخته بود" مامان معتاد بازی و شرط بندی بود.

نگاه مامان هميشه با تكبر و غرور بود. هميشه با من طورى رفتار مى‌کرد انگار من بچه­‌ی او نيستم و يا اينكه اصلاً من وجود خارجى در آن خانه ندارم. بعد از رفتن مامان تازه خوشحال هم شدم؛ چون او ديگر بابا را اذيت نمى‌کرد، سرش فرياد نمى‌زد و پول‌هاى بابا را كه با زحمت در مى‌آورد خرج بازی و مهمانی‌هاى آن­چنانى نمى‌کرد؛ من از مامان هيچ­‌وقت محبت نديده بودم. اولين دعواى شديد مامان و بابا از فرداى آن روز بود كه مامان در خانه‌­ی‌مان مهمانى داده بود. خنده‌هاى مستانه­‌ی آن‌ها و نگاه‌هاى يكى از مردهايى كه همراه مامان بود باعث شد من از ترس به اتاقم بروم و دو دستم را روی گوش‌هایم فشار دهم. وقتى بابا وارد خانه می‌شود و می‌بیند كه مش‌صفر ناراحت گوشه‌اى از حياط نشسته، علت را جویا می‌شود؛ اما او حرف نمی‌زند. بابا وارد سالن مى‌شود؛ اما از شدت دود زياد نمی‌تواند جایی را ببيند. فقط صداى خندهاى مستانه­‌ی آن­ها را مى‌شنود. به­‌سرعت از پله‌ها بالا مى‌رود و به­‌سمت اتاق يگانه فرزندش مى‌آید؛ اما هر­چه در مى‌زند كسى در را براى او باز نمى‌کند، با ترس سراغ مش‌صفر مى‌رود. من از ترس در اتاق را از داخل قفل كرده بودم و ميز تحريرم را پشتش گذاشته بودم و دو دستم را هم مدام روی گوشم فشار می‌دادم.

بابا به كمك عمو‌صفر در اتاق را شكستند و ديدند من مشغول گريه هستم؛ وقتى در اتاق شكسته شد من شروع كردم به جيغ زدن و وقتى سايه‌اى وارد اتاق شد به گمانم همان مرد است از ترس زياد از هوش رفتم و ديگر چيزى نفهميدم. وقتى به هوش آمدم، خانه را ساكت ديدم عمو‌صفر در حال جمع­ كردن چوب‌هاى شكسته شده بود و بابا با ترس مرا نگاه مى‌کرد. با لبخند به من گفت: نترس همه چيز تموم شده رضوان جان‌، عزيزم همه‌شون رو بيرون كردم

- پس مامان چى؟

- نترس دخترم اون فردا صبح میاد.

بابا از جايش بلند شد و به‌­سمت من آمد و موهایم را نوازش كرد و بعد هم بوسه‌اى گرم بر پيشانی‌­ام نواخت و آرام از اتاق من خارج شد. من درست مثل بابا بودم دوست نداشتم زیاد سؤال کنم؛ براى همين هميشه در اتاقم خلوت مى‌كردم.

 

@Madi   @Najm...  @Azin18    @amatis5909   @masoo  @Sapeeid  @mO_oj  @پردیس820 @Latifeh

@شوکولات  @مهسا۲۳  @ملیملازاده   @Hengameh.b  @مدیرراهنما   @Armita.M    @parisa.f    

@خل و چل

ویرایش شده توسط somayeh59
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...

#پارت یازدهم#

 

سريع‌­تر از پله‌هاى سالن بالا رفتم تا به اتاق خودم برسم. بالا هم همه چيز مثل قبل بود. وقتى وارد اتاق خودم شدم بلند سلام كردم. انگار كه در و ديوار اتاق صداى مرا مى‌شنوند. اتاقم خیلی دنج و ساده بود. یک تخت ساده کنار اتاق و یک کتابخانه و کمد لباس‌هایم گوشه‌­ی دیگر اتاق را پر کرده بودند. پرده‌های اتاقم هم‌رنگ با روتختی و سوغات عزیز از هند بود. تنها تابلویی که روی دیوار بود تصویر بابا و خودم بود که پارسال عید کشیده بودم. لباس­‌هایم را عوض كردم. وسايلم را روی زمین پخش كردم و شروع كردم به طراحی کردن. من اگر از تمام كارهای روی زمین هم که خسته شوم از اين يك كار خسته نمى‌شوم و حتى اگر خسته هم باشم با انجام اين كار خستگى كارهاى ديگر از تنم بيرون مى‌آيد، از این موضوع مطمئنم، سريع مشغول شدم. نمى‌دانم چرا اما چشمانش را با حالتی خشمگين كشيدم.

هنوز كارم تمام نشده بود كه صداى عمو‌صفر را از پايين شنيدم كه طبق عادت هميشگى‌اش در حال غر­زدن بود. بلند شدم و از اتاق بيرون رفتم به نرده‌ها تکیه زدم و گفتم:

- سلام عمو باز چى شده كه اين­قدر ناراحتى؟

عمو‌صفر كه فكر نمى‌کرد كسى در خانه باشد يك‌دفعه فريادى از ترس زد، من هم از فرياد او ناخوداگاه ترسيدم و جيغ زدم. عمو‌صفر با جيغ من به خودش آمد و سرش را به­‌سمت بالا گرفت و گفت:

- بچه جون تو مثل جن میای و میری، آخه اين چه طرز روبه­‌رو شدن با پيرمردِ؟

 من كه اصلاً انتظار اين حرف را از او نداشتم ناراحت شدم؛ اما با به­‌ياد آوردن اينكه او راست مى‌گويد و اگر من هم جاى او بودم الان غش كرده ‌بودم، سريع به خودم آمدم و گفتم:

- ببخشيد اصلاً فكر نمى‌كردم بترسونم‌تون حالا بشينيد برم آب بيارم.

عمو‌صفر از جاش بلند شد و با لحنى كه خوب مى­‌شد حس كرد هنوز ناراحت است، گفت:

- لازم نكرده... خدا بايد به تو يه عقل درست و حسابى بده...

و با خارج ­شدنش از سالن ادامه‌­ی حرفش برایم نامفهوم شد. با ناراحتى از دست عمو‌صفر به اتاقم رفتم. "بيا اين هم از اينجا كه اين همه دلت پر مى‌زد؛ بفرماييد تو را مجنون هم مى‌خوانند." روى تخت افتادم و چشمانم را بستم. خستگی سفر و شب­ بیداری شب‌های قبل كار خودش را كرد و من به خوابى عميق فرو­رفتم.

مگسى روى صورتم در حال پرواز بود هر چقدر آن را با دستم رد می‌کردم فايده نداشت آخر با عصبانيت از جايم بلند شدم و ديدم بابا با پرى كه در دست دارد، مشغول غلغلک ­دادن صورتم است. بابا عادت داشت هميشه من را اين­‌گونه از خواب بيدار كند. در­واقع یک جورایى مى‌خواست با من شوخى كند. با خوشحالى بلند شدم و بابا را بغل كردم. چقدر دلم براى اين آغوش گرم تنگ شده بود. چقدر اين نفس­‌ها برايم آرامش‌بخش بود. كسى عزيزتر از بابا در عمرم نداشتم. موهاى سرش كمى گندمى شده بود؛ ولى همچنان زيبا بود و از زيبایی‌­اش چيزى كم نشده بود. تازه خوشگل­‌تر از قبل هم شده بود. درست بود قد بابا كمى كوتاه بود؛ ولى اين مسئله آنقدرها هم مهم نبود و البته آغوش گرم او كه هميشه برايم پر از مهر و صفا بود.

- بابا‌جون خيلى دلم برات تنگ شده بود، كجا بودي؟ چقدر دير میای خونه.

- سلام رضوانم تو چرا بی‌خبر اومدى؟

- ببخشید سلام، امسال امتحاناتم زودتر تمام شد؛ براى همين احساس كردم ديگه كارى ندارم كه اونجا بمونم و در­ضمن دلم خيلى هواى شما و اين خونه رو كرده بود.

بابا با خنده گفت:

- بله شنيدم كه دسته گل به آب دادى. بيچاره مش‌صفر وقتى من اومدم خونه سرآسيمه دويد و گفت" آقا نترسيد رضوان خانم آمده." از حالش معلوم بود خيلى ترسيده.

با دلخورى گفتم:

- انگار عمو‌صفر خوب بلده چقلى كنه. من كه ازش معذرت‌خواهی كردم؛ ولى مثل اينكه راست ميگن هرچى آدم پيرتر میشه...

بابا نگذاشت حرفم را تمام كنم با تندی گفت:

- آفرين رضوان خانم خيلى تغيير كردی، رضوانى كه من مى‌شناختم اين نبود.

 سريع از اتاق خارج شد. ناخواسته تنها فردى كه برايم حكم خدا را دارد، معبود دل و قلبم را ناراحت كرده بودم. اصلاً من دختر احمقی شدم، انگار عادت كردم همه را ناراحت كنم آن از شاگرد راننده، آن از مرد جوان دم در و بعد مش‌صفر و حالا هم بابا من چم شده مگر من رضوانى نيستم كه طاقت نداشت يك مورچه را اذيت كند و هميشه می‌رفتم نزدیک سوراخ مورچه‌ها برايشان غذا می‌ریختم كه آن­ها بدون دردسر غذا پيدا كنند و حالا دارم عزيزترين‌هاى زندگي­‌ام را ناراحت مى‌كنم. سريع بلند شدم و هديه‌­اى كه براى بابا خريده بودم همراه با آخرين تصويرى كه كشيده بودم را برداشتم.

برای پايان كارم از چهره­‌ی عمو استفاده كرده بودم، در آن تصویر عمو‌ صفر در حال جارو كردن حياط خانه بود كه تمام بچه‌ها و به­ خصوص استاد را شگفت‌­زده کرده بود و وقتی آن را در نمايشگاه اختتاميه در معرض ديد بازدیدکنندگان گذاشته بودند، یک نفر حاضر شد آن را به قيمت خوبى از من بخرد؛ ولى من تمايلى به فروش تابلو نداشتم و هرچقدر آن مرد اصرار كرد من در جواب خواهش او جواب منفى دادم و گفتم:

- من اين رو براى صاحب تصوير كشيدم و الان ديگه وقت ندارم تا دوباره بکشمش.

از اتاق خارج شدم و تابلو را گوشه‌اى از سالن گذاشتم. خوب مى‌دانستم چه­‌طورى بايد از دل بابا و عمو در­بياورم. بابا پشت ميز در حال گوش ­كردن به تپاس (گرامافون)، صفحه­‌اى قديمى كه هميشه گوش مى‌داد بود. روبه ­رويش رفتم روى زمين نشستم و گفتم:

- ببخشيد اصلاً دوست نداشتم شما رو اذيت كنم، خواب‌­آلود بودم و متوجه نبودم كه چى دارم ميگم.

بابا با لبخندى كه بر لب آورد نشان داد مرا بخشيده. هديه اى كه براى پيدا­كردنش مغازه‌ها را زير پا گذاشته بودم به بابا دادم. بابا با تعجب مرا نگاه كرد و گفت:

- مناسبتش چیه؟

با نگاهى مرموز بلند شدم و سراغ عمو‌صفر رفتم و بلند او را صدا زدم:

- عمو‌صفر بيا اينجا كارت دارم. عمو با قيافه­‌ی اخم‌آلود گفت:

- بله خانم كار داشتيد؟

 

@Madi  @Najm...      @Azin18    @amatis5909   @masoo    @Sapeeid    @mO_oj     @شوکولات   @مهسا۲۳   @ملیملازاده  @خل و چل   

 

ویرایش شده توسط somayeh59
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت دوازهم#

 

 

هر وقت از دست من ناراحت می‌شد مرا این­گونه خطاب می‌کرد. می‌خواست به من بفهماند كه "هنوز از دستت ناراحتم" با خنده و با صدای بلند نامه‌ را خواندم:

 

"سركار خانم رضوان مظاهرى با كمال مسرت به شما اعلام مى‌­دارم كه شما با موفقيت دوران تحصيل خود را در دانشگاه تهران به پايان رسانديد و در تمام مراحل تحصيل دانشجويى نمونه بوده­‌ايد و با معدل خوب فارغ شديد؛ بدین منظور معرفی‌نامه­‌اى در كنار اين نامه به شما داده مى‌­شود تا شما برای ادامه­‌ی تحصیل به كنسولگرى پاريس مراجعه كنيد.

با تشكر رئيس دانشگاه تهران

دكتر احمدی"

عمو‌صفر كه از اين نامه چيزى متوجه نشده بود عكس­‌العملى از خود نشان نداد؛ ولى بابا بهت­‌زده مرا نگاه مى‌كرد. نمى‌شد گفت كه خوشحال است يا ناراحت؛ اما با دیدن نگاه منتظر من بلند شد و با خنديدن خود به عمو فهماند كه خبر خوشحال­‌كننده‌اى دادم. آرام شروع كرد به دست زدن:

- آفرين رضوان جان مى‌دانستم كه بالاخره موفق مى‌شوى و اين همه زحمت بيهوده نبوده صفر دختر من ليسانس گرفته و حالا با اين معرفى‌نامه مى‌تواند براى ادامه تحصيل بره پاريس مهد نقاشى و هنر.

عمو‌صفر با همان حالت گفت:

- مگه نقاشى­ كردن اينجا و آنجا داره آقا­جان. از اول گفتم شما اشتباه مى‌كنيد، بذاريد دختره زودتر بره شوهر كنه. الان همسن و سال‌هاى رضوان دارن بچه‌هاى دوم‌شون رو بزرگ می­كنن؛ اما شما گوش نداديد بفرمايید، اين هم آخرش، دختر حسن­ آقا قصاب از رضوان هم كوچك­تره و ديروز بچه دومش رو به دنيا آورد. نمى‌دونی حسن ­آقا امروز چقدر خوشحال بود.

من كه توقع اين عكس­‌العمل را نداشتم گوشه‌اى روى زمين نشستم، بغضم تركيد و شروع كردم به گريه ­کردن، مثل بچه‌‌ها اشك مى‌ريختم، سرم را روى پاهام گذاشته بودم و درست مثل بچه ­ها گريه مى‌كردم. بابا ناراحت شد و به­ سمت من آمد و شروع كرد من را نوازش كردن و با تندى به عمو گفت:

- مش‌صفر اين چه طرز برخورده؟ اين دختر كلى زحمت كشيده، به جاى اينكه... اصلاً چرا اينجا ايستادى؟ برو سر كارت.

 مش‌صفر كه فكر نمى‌­كرد اينطور شود از حرف خودش ناراحت شد. خوب می‌دانستم من برايش جاى دختر نداشته‌اش هستم. هميشه حواسش به من بود و دوست نداشت كسى من را اذيت كند. حتى بارها من را حمايت كرده بود؛ اما حالا او خود مسبب گريه­‌ی من شده بود. با وجود خشم بابا اصلاً ناراحت نشد و آرام به­‌سمت من آمد.

- خب رضوان­ جان چيزى كه عوض داره گله نداره. تو با من شوخى كردى. من هم خواستم تلافى كنم. جان عمو ديگه گريه نكن وقتى تو اينطورى اشك می‌ريزى انگار دنیا سرم خراب شده گريه نكن.

آرام سرم را بلند كرد. قيافه­‌ی عمو‌صفر جورى بود كه گريه­‌ی من به خنده تبديل شد. بابا و عمو هر­ دو درد مرا خوب می‌دانستند. بابا با نگاهش به من گفت "خوب مى‌دونم براى چى داری گريه مى‌كنی" من از اين­كه الان در اين لحظه بايد مامان پيشم باشد و به من لبخند بزند گريه مى‌كردم. هر­وقت باهاش كار داشتم نبود. اين واژه برايم قابل درك نبود "مادر" يعنى چه؟ گذشت؟ كدام گذشت... فداكارى...

آن شب وقتى سرم را بالا آوردم متوجه اشك‌هاى بابا شدم. بارها فهميده بودم كه بابا دارد یواشکی گريه مى‌كند؛ اما هيچ‌­وقت جرأت نداشتم نزدیک بروم و او نيز فكر مى‌كرد كه من متوجه شب­ بيداري‌هایش نشده‌ام و صبح ماسك هميشگى‌اش را به چهره مى‌زد و اجازه نمى‌داد كه كسى به حريم شب­ زنده­‌داريش وارد شود؛ اما من آن روز بدون هيچ مانعى اشك‌هاى بابا را ديدم كه به­ روى صورتش مى‌ريخت. من كه طاقت اشك بابا را نداشتم به اتاقم پناه بردم و تا توانستم گريه كردم. امروز خيلى به مامان نياز داشتم هر دخترى در چند مرحله از زندگي­‌اش به مادر نياز دارد. ابتدا در بلوغ و بعد در زمان رفتن به دانشگاه و بعد زمانى كه تحصيل‌اش تمام مى‌شود، در جشن پايان تحصيل و بعد در شب عروسى ولى مامان من در هيچ­‌كدام از اين مراحل با من نبود... وقتى احساس سبكی کردم، آبی به دست و صورتم زدم و به سالن بازگشتم. ديدم جو سالن عوض شده بابا صفحه‌­ی سى‌و‌سه‌ده (صفحه گرامافون) جديدى كه من برايش خريده بودم را گوش مى‌دهد و عمو صفر نيز به آرامى مشغول تعريف یکی از همان اتفاق­‌های بی‌­اهمیت روز بود.

- آقا جان امروز بعد از ظهر كه داشتم برمى‌گشتم ديدم عليرضا­خان داره میره، اون­قدر تو خودش بود كه نگو حتى متوجه سلام من نشد و جوابم رو نداد.

بابا در جواب عمو گفت:

- حتماً بازم تو فشاره.

عمو در حالى كه داشت به­‌سمت آشپزخانه مى‌رفت گفت:

- آقا­جون با اون ديگه چيكار دارن؟ مردم هم بيكارن، تا آدم نداره يه جور حرفه وقتى داره يه جور ديگه، طفلكى يه جورى تو خودش بود كه آدم دلش براش می‌سوخت.

آرام وارد سالن شدم تابلو را برداشتم و به­‌سمت عمو رفتم. قبل از اينكه از سالن خارج شود تابلو را به سمتش گرفتم و گفتم:

- عموجان ناقابله. پايان كارمِ، تحفه‌ی درويش قابل شما رو نداره.

عمو با تعجب مرا نگاه مى‌کرد. مانده‌ بود چیكار كند كه بابا به دادش رسید:

- صفر جان بگير ببين رضوان برات چى آورده؟ 

وقتى عمو تابلوی پیچیده­ شده در کاغذ کادو را از من گرفت، سریع و با کنجکاوی آن را باز كرد و از ديدن تصوير خودش ذوق كودكانه‌­اى كرد. با شعف و خوشحالى به بابا نشان داد و با خنده گفت:

 

@Madi    @Najm...    @Azin18     @amatis5909    @masoo    @Sapeeid    @mO_oj 

@مهسا۲۳ @ملیملازاده    @خل و چل    @شوکولات    

ویرایش شده توسط somayeh59
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سیزدهم#

 

- بيا ببين دستان رضوانم چى كار كرده! به اين میگن نقاشى ببين چقدر خوشگلم. رضوان‌جان هميشه می‌دونستم كه تو هنرمند لايقی مى‌شى، ببين چيكار كردى! ماشاالله عمو‌جون دستت درد نكنه برم برات اسفند دود كنم بعدم برم اين قاب را بذارم روى ديوار.

با اين حرف از اتاق خارج شد. با خروج عمو از سالن صداى خنده­‌ی بابا بلند شد و من هم به خنده افتادم.

- بيا رضوان‌جان پيشم بشين، تو هم خوب بلدى چه جورى دلش رو به دست بيارى، برام تعريف كن حالا فقط صفر رو مى‌كشى پس ما چی؟

روى نزديك­ترين صندلى به بابا نشستم و گفتم:

- بابا­جون تصوير شما رو، روى قلبم كشيدم هيچ وقت پاك نمی‌شه.

سرم را روى پاى بابا گذاشتم. كسى كه جاى همه را برايم پركرده بود. هم پدر بود، هم مادر. هم خواهر بود، هم برادر. هم رفيق و دوستم. رابطه‌­ی ما براى همه جاى تعجب داشت.

من در­مورد تمام مسائل خصوصی‌ام با بابا صحبت مى‌کردم. يك‌­بار كه براى بابا نامه نوشته بودم سورى فكر كرد كه من براى پسرى نامه نوشتم. ازم خواست كه نامه را برايش بخوانم.

- درسته اين نامه براى كيانوشه اما چون تو دوست دارى برات مى‌خونم.

نامه را براش خواندم او كم مانده ‌بود كه پس بیفتد. اصلاً باور نمى‌كرد. كه من اين­قدر راحت همه جزئیات را برای بابام تعریف می‌کنم. حتی در­مورد پسرى كه از عشق با من صحبت كرده بود هم نوشته بودم، سورى با تعجب نگاه مى‌كرد و باورش نمی‌شد که من این موضوع را براى بابا نوشتم و حتى براى اينكه باور کند با هم به اداره­‌ی پست رفتیم.

 - خوش ‌به­ حالت كه بابات ان­قدر فهميده است و می‌تونی راحت باهاش حرف بزنى؛ اما من جرأت ندارم جلوى بابام آفتابی بشم.

من حسرت و افسوس را از کلماش احساس می‌کردم. اين حرفش کاملاً درست بود. خوب يادم است اولين روزى كه به عمارت رفتم عزيز براى اتاق‌های ضلع جنوبی عمارت کسی را آورده بود. عمارت او اتاق‌­هاى زيادی داشت. بابا در آن خانه به دنيا آمده و بزرگ شده بود و تا پايان تحصيلاتش در آنجا سكونت داشت؛ اما بعد از فارغ­التحصيلى براى گذراندن دوره‌­ى كارآموزى به بيمارستانى در شيراز منتقل شد و رفته‌رفته عاشق زيبايى شهر شد. براى همين آنجا ماند. بعد از اينكه مامان را براى اولين­‌بار ديد، عاشقش شد و به خواستگارى او رفت و برای همیشه در آن شهر ‌ماندگار شد.

عزيز با وجود میانسالی، زن مقتدر و قاطعی است و هنوز ابهت قاجاری خود را حفظ کرده در عین حال از تنهايى به ستوه آمده و این خانواده را به عمارت خود آورده بود. البته عزيز از لحاظ درآمد وضع خوبى داشت. پدر عزيز و همسر جوانش براى او ارث زيادى به­‌جا گذاشته بودند. در­واقع او پيرزن پولدارى بود.

وقتى براى اولين‌­بار آن­ها را در عمارت ديدم هيچ واكنشى نشان ندادم؛ اما بعد از چند روز كه از اقامت من در آن عمارت گذشت متوجه رفتار پدر سورى شدم كه برایم خيلى عجیب بود؛ قبل از ورود او به عمارت انگار قرار است زلزله بياید آن‌چنان اهالى در تكاپو بودند كه نگو و بعد از اينكه او وارد خانه می‌شد، انگار همه‌­ی ساکنان آنجا فوت كردند و صدايى از هيچ‌كس در­نمى‌آمد و آن مرد مستبد آرام به­‌سمت اتاق خود مى‌رفت و بعد از كمى غر­زدن به زن بدبخت خود در­مورد شام، چراغ اتاق خاموش مى‌شد. چون اتاق آن­ها به اتاق من نزديك بود تمام حرف­ها و صحبت‌­هاى آن­ها را مى‌شنيدم. ابتدا به سورى برای داشتن خانواده­‌ی پر­جمعيت حسادت مى‌كردم؛ اما چند وقت بعد فهميدم كه حاضر نيستم حتى براى يك ساعت به­‌جاى او زندگى كنم و در برخورد‌هايى كه با پدر سورى داشتم بيشتر متوجه سخت‌گيرى پدرش شدم.

با ورود به دانشگاه از اين پدرها زياد ديدم و فهميدم كه باباى من به­ راستى با ديگران فرق دارد. بعد از ورود به تهران و رسيدن اولين نامه از بابا به دستم عزيز پرسيد:

- از طرف كيه؟

- از طرف كيانوش.

 وقتى نامه‌اى كه در جوابش نوشته بودم، به اصرار عزيز خواندم تعجب عزيز بيشتر شد و گفت:

- خوب نيست دختر از اين حرف‌ها به باباش بزنه ما كه جرأت نداشتيم پيش بابامون پامونو دراز كنيم.

من در حالی که در دل به نصیحت‌های عزیز می‌خندیدم به یاد حرف‌هايى كه با پدرم در میان گذاشته بودم افتادم.

تا قبل از اينكه بروم تهران پیش عزیز بابا را كيانوش صدا مى‌زدم؛ ولى بعد از اينكه عزيز شنيد ناراحت شد و مرا قسم داد كه بابا را با اسم صدا نزنم و بگویم بابا. كلى برام حرف زد و خلاصه من هم قول دادم كه ديگر نگویم كيانوش. در خانواده­‌ی ما خيلى از مسائل برعكس خانواده‌های دیگر بود؛ مثل رابطه­‌ی ما با مش‌صفر. هركس او را در خانه­‌ی ما مى‌ديد فکر می‌­کرد عموی واقعی من است. من با او مثل عمو رفتار مى‌كردم و او هم مرا خيلى دوست داشت. تا آن روز اصلاً پيش نيامده بود كه او با من با تندی رفتار كند. براى بابا هم به خاطر سنش حكم برادر بزرگ­تر یا حتی پدر را داشت؛ براى همين هميشه ما برايش احترام قایل بوديم و او را از خودمان مى‌دانستيم. بدون او غذا نمى‌خورديم و او هم احترام خاصى براى ما قایل بود. آن شب سر شام به بابا گفتم: راستى امروز يه كار بد ديگه‌ای هم كردم؟ اگه گفتى چى بابا؟  

 

@Armita.M   @parisa.f    @Akva    @مدیرراهنما

@Madi   @Azin18      @.Ghazaleh.   @Najm...     @amatis5909   @masoo    @Sapeeid   @mO_oj 

 @Hengameh.b    @مهسا۲۳  @ملیملازاده  @خل و چل   @شوالیه ماه   @parand.y  @zar-zari

 

ویرایش شده توسط somayeh59
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهاردهم#

 

 

بابا با خنده گفت:

- بگو دسته­ گل ديگه­‌ت چى بود؟

من جريان شاگرد راننده‌­ی بدبخت را برايش تعريف كردم. هنوز شام ما تمام نشده بود كه صداى زنگ در آمد. بابا خيلى راحت به خوردن غذايش ادامه داد. حدس زدم بازم حال كسى خراب شده و آمده‌­اند سراغ بابا كه با صداى عمو فهميدم آن فرد غريبه نيست و مردى وارد شد و بلند شروع كرد به صحبت كردن. من كه در گوشه‌ای از ميز نشسته بودم نمی‌توانستم او را راحت ببینم؛ ولى از طرز صحبت او مشخص بود كه غريبه نبوده و با اهالى خانه آشناست كه حتى اسم بابا را راحت بر زبان مى‌­آورد.

- كيانوش امروز ظهر كه اومده بودم اینجا خانمى در رو برام باز كرد. فكر كنم از اقوام مش‌صفر بود. نمی‌دونى چه قيافه­‌ی خنده­دارى داش...

حرف آخر در دهانش ماسيد؛ چون تا آن لحظه مرا نديده بود و وقتى مرا ديد دیگر خيلى دير شده بود. با عصبانيت از جايم بلند شدم و گفتم:

- فكر مى‌كنم بهتره که اول آداب ورود رو یاد بگیرید بعد به قيافه­‌ی مردم بخنديد.

با اين كلام سريع از پله‌هاى سالن بالا رفتم و محكم در اتاق را به هم كوبيدم. اصلاً از اين مهمان ناخوانده خوشم نيامد. چطور به خودش اجازه داده بود اين­طور با من برخورد كند. قيافه­‌ی خودش كه خنده‌­دارتر از من است. اصلاً چرا انقدر با بابا خودمانی است!

در همين افكار بودم كه صداى خنده­‌ی بابا را از سالن شنيدم. از بابا اصلاً توقع نداشتم كه با كسى كه مرا مسخره مى‌كند اينطور مستانه بخندد. بعد از گذشت يك ساعت همچنان توقع داشتم بابا بياید و بگويد آن مردك را از خانه بيرون كردم؛ ولى خبرى نشد و بعد صداى زيبايى از داخل سالن به گوشم رسيد و آن صدای سه تار بود. صدا خيلى آرام بود براى همين مجبور شدم گوشم را به در اتاق بچسبانم تا بهتر بشنوم. واقعاً كه آن جوان خيلى زيبا می‌زد. با يك حساب سر‌انگشتى پى بردم كه او معلم سه تار باباست؛ پس به خاطر همين عمو­صفر اجازه داد كه او داخل شود؛ با اين حال او حق نداشت با من اينطور رفتار كند و از آن بدتر بابا كه از كار او حمايت كرده بود. خيلى عصبانى بودم؛ براى همين بهترين كار را در اين ديدم كه خودم را مشغول كنم. سراغ وسايلم رفتم تا تصوير ديگرى بكشم كه آه از نهادم بلند شد. فهمیدم عصر كه آن­ها را برای نشان­ دادن به بابا بیرون بردم به اتاق برنگرداندم؛ پس همه همان­‌جا روى ميز بود. با خودم فكر كردم "كى دوست داره بره بیرون و اونا رو برداره و اون قيافه رو دوباره ببينه"، براى همين از اين كار دست برداشتم. "خوب حالا چي­كار كنم؟؟"

با خودم فكر كردم بهترين كار چيه؟ ناگهان چشمم به وسايلم كه روى زمين ولو شده بودند افتاد. بلند شدم تا وسايلم را سرجای­شان بگذارم. نوبت به كتاب و دفترهايم رسيد تا آن­ها را در كتابخانه جا بدهم كه چشمم به دفتر خاطراتى كه سورى به يادگار به من داده بود خورد. وقتی برای اولین­‌بار دفتر را دیدم به فكرم افتاد تا خاطراتم را بنويسم. خوشحال شدم آن را كنارى گذاشتم تا بعد از تمام­ شدن كارهايم نوشتن را شروع کنم.

چند صفحه­‌ی اول را خالى گذاشتم تا سر فرصت به نوشتن خاطرات دانشگاه بپردازم؛ پس از همين امروز صبح شروع كردم. تا وقتى كه صداى سه تار مى‌آمد من هم نوشتم. تمام ­شدن كار من مقارن با پايان صدا از بيرون بود. حدس زدم كه كارشان تمام شده. خوب گوش دادم، ديدم ديگر هيچ صدايى از بيرون نمى‌­آيد. من هم چراغ اتاقم را خاموش كردم تا بخوابم؛ اما نتوانستم. تازه يادم آمد من شامم را نخورده­‌ام و در­واقع بعد از نهار دیروز كه عزيز به من داد ديگر چیزی نخورده بودم؛ براى همين دلم ضعف مى‌رفت. خواستم بى­‌تفاوت باشم. بلند شدم كتابى برداشتم تا هم گرسنگى را فراموش كنم و هم خوابم ببرد؛ ولى گرسنگى امانم را بريده بود. کتاب را روى ميز گذاشتم و آرام از جايم بلند شدم. گوشم را دوباره به در چسباندم ببينم صدا مى‌آيد يا نه كه متوجه شدم خانه در خاموشى فرو‌رفته و بابا خوابيده و معلمش نيز رفته است.

دوست نداشتم با بابا روبه­‌رو شوم. هم خجالت مى‌كشيدم و هم از دستش عصبانى بودم. چرا در­مورد طرز برخورد آن معلم چيزى به او نگفته بود و اجازه داده بود كه او مرا مسخره كند؛ براى همين وقتى از اتاقم بيرون آمدم پاورچين پاورچين از پله‌ها پايين آمدم. با­وجودى كه سعى مى‌کردم خيلى آهسته راه بروم، ولى پاهایم در تاريكى به صندلى اصابت كرد و باعث واژگونى آن روى زمين شد. آرام صندلى را سر جايش گذاشتم و كمى صبر كردم؛ ولى مثل اينكه بابا بيدار نشده بود. خوشحال شدم. اتاق عمو در بيرون از خانه در گوشه­‌ی حياط كنار درب ورودى بود. به­‌سمت آشپزخانه رفتم. حتى چراغ آشپزخانه را از ترس روشن نكردم. در يخچال را باز كردم و قابلمه‌ى غذا را برداشتم شروع به خوردن غذا كردم. با وجودى كه سرد بود؛ ولى جواب شكم گرسنه‌ى مرا مى‌داد. هنوز قاشق دوم را قورت نداده بودم كه .....

 

@Madi      @Azin18     @.Ghazaleh.     @Najm...    @amatis5909      @masoo     @Sapeeid     @mO_oj

@ملیملازاده  @مهسا۲۳    @parand.y    @zar-zari    @مدیرراهنما   @Armita.M   @parisa.f   @خل و چل

ویرایش شده توسط somayeh59
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پانزدهم#

 

 

 صدايى از پشت سرم خيلى آرام گفت:

- شما عادت داريد نصف شب غذای سرد بخوريد پرنسس...

از ترس قاشق از دستم افتاد و غذا در گلویم گير كرد. شروع به سرفه كردم. نزديك بود خفه شوم. كه چراغ آشپزخانه روشن شد و همان مرد يك ليوان آب به من داد. از دست خودم و او عصبانى بودم؛ اما نمى‌دانستم او اينجا چی‌كار مى‌كند؟ بعد از اينكه حالم جا آمد برگشتم سمتش

- نمى‌دونستم كه تو خونه­‌ی خودم هم بايد مواظب باشم تا مبادا شبهى در تاريكى نشسته باشه.

 آرام لبخند تمسخر­آميزى به چهره آورد و روى يكى از صندلي‌ها نشست و گفت:

- من قصد نداشتم دختر صاحب­‌خونه رو غافل‌گيركنم. وقتى صدايى از داخل سالن شنيدم به گمانم كه دزد است از جا بلند شدم و وقتى ديدم صدا از آشپزخونه‌­س گفتم "حتماً موش اومده" و...

ادامه نداد و فقط با همان لبخند مسخره مرا نگاه مى‌كرد. من كه خيلى دوست داشتم حالش را مثل بقيه­‌ی پسرهاى كلاس­‌مان بگيرم و مثل هميشه كه بچه‌ها به من مى‌گفتند "رضوان زبان تو از نيش عقرب هم سمى‌تره" خواستم جوابى به او بدهم. پس معطل نكردم.

- من نمی‌دونم شما تو اين خونه چي­كار مى‌كنيد؛ ولى بهتره به شما يادآور بشم خيلى خوب بود شما جاى اينكه مى‌رفتيد و ساز ياد مى‌گرفتيد ابتدا به مدرسه مى‌رفتيد و سواد ياد مى‌گرفتيد و اونجا حتماً به شما آداب معاشرت با يك خانم متشخص رو آموزش می‌دادن.

حرف من باعث خنده­ی كوتاه‌اش شد. نگاهى به صورت من انداخت و گفت:

- تحصيل كرده!

من از نگاهش معذب شده بودم و با اين حرفش مثل لبو قرمز شدم؛ اما خودم را از تكاپو انداختم:

- با هركسى نبايد صحبت كرد.

بعد از گفتن اين كلام من كه از سنگينى نگاهش خجالت كشيده بودم قابلمه­‌ی غذا را داخل یخچال گذاشتم و از آشپزخانه بيرون رفتم. ديگر ايستادن را جايز ندانستم؛ چون ممكن بود حرفى بزنم كه بعداً پشيمان شوم. "پسره خودش را با من هم‌­رديف می‌دونه."

وقتى به اتاقم رسيدم سريع به رختخواب رفتم. مى‌ترسيدم نكند بياید اينجا و جوابم را بدهد بچه پررو، خیلی عصبانى بودم. ديگر گرسنگى را فراموش كردم. مدتى بعد خوابم برد. صبح ديرتر از هميشه از خواب بيدار شدم. كمى در رختخواب ماندم. گوش دادم. ديدم صدايى نمى‌آيد؛ پس رفتم بیرون و فهمیدم كسى در خانه نيست. خوشحال شدم و با آرامش به­‌سمت آشپزخانه رفتم. میز صبحانه چیده شده بود! بعد از خوردن صبحانه‌­ی مفصل مشغول كارهایم شدم.

ظهر عمو‌صفر براى نهار صدایم زد؛ اما در­مورد اتفاق ديشب اصلاً حرفى نزد. خوشحال شدم و راحت غذايم را خوردم. غروب که عمو‌صفر گفت "بابا خبر داده امشب خونه نمیاد و بايد تو بيمارستان بمونه" كسل شدم. حوصله‌ام سر رفته بود. پس لباس پوشيدم و قبل خارج ­شدن به عمو اطلاع دادم کجا می­روم تا نگران نشود؛ شهر از پارسال چقدر تغيير كرده بود. ماشين گرفتم. وقتی به حافظيه رسيدم که هوا تاريك شده بود؛ جز دو سه نفر كسى آنجا نبود. روی تنها صندلى خالى نشستم، چقدر عاشق اينجا بودم. چه تصاوير زيبايى مى­‌شد از اينجا كشيد. قبلاً چند­بار تصوير آرامگاه را كشيده بودم؛ ولى امروز مناظر به نظرم زيباتر می‌آمد...

بعد از يك ساعت بلند شدم و ترجیح دادم تا خانه کمی پیاده‌­روی کنم. وقتى رسیدم خانه عمو­صفر که بيرون ايستاده بود تا من را ديد با عصبانيت گفت:

- دختر تو كجا بودى؟ من رو نصف عمر كردى بچه، تو اين تاريكى گفتم حتماً بلايى سرت آمده.

تازه متوجه ساعت شدم، با خجالت سرم را پايين انداختم.

- ببخشيد عمو اصلاً متوجه زمان نشدم، بريم تو که از گشنگى روده كوچكه روده بزرگه رو خورد.  بعد از شام راحت خوابيدم.

دو روز بود كه بابا به خانه نيامده بود. سابق نيز پيش مى­‌آمد كه بابا چند روز به‌­خاطر كارش به خانه نمى‌­آمد. شب روز سوم بابا در خانه بود. يك هفته از آمدن من به خانه مى­‌گذشت. برنامه­‌ی من مثل سابق بود. يك روز هوس كردم بروم بازار و خريد كنم. آن روز از صبح تا عصر بيرون بودم و وسايلى را كه لازم داشتم خريدم. عصر وقتى به خانه رسيدم ديدم كسى در خانه نیست. پيش خود گفتم حتماً عمو­صفر رفته خريد و بابا هم هنوز نيامده. وسايل كارم را به حياط آوردم تا تصويرى از درختان بهار­نارنج بكشم. مشغول كار بودم كه صداى زنگ در را شنيدم. به خيال اينكه عمو­صفره در را باز كردم. از ديدن شخصى كه پشت در بود تعجب كردم؛ معلم بابا... نمى‌­دانستم چی‌كار كنم. او كه توقع نداشت من در را باز كنم هول شد؛ ولى زودتر از من به خودش مسلط شد و سريع گفت: حتماً باز هم مى­خوای در رو روم ببندی؟

به خودم مسلط شدم و محكم گفتم:

- نخير... بفرمایيد داخل تا جناب آقاى مظاهرى برسن!

 از عمد نام بابا را كامل خطاب كردم تا بفهمد كه بايد بابا را اين­گونه خطاب كند. با تمسخر گفت:

- شما هميشه وقتى كسى رو مى­بينی سلام نمى­كنی؟

احساس كردم تمام بدنم گر گرفت و داغ شد.

- اصولاً اين آقايون هستن كه اول سلام مى‌كنن و در­ضمن اين بى­‌ادبى خودتونه. وقتى كسى وارد خونه میشه سلام می‌کنه.

 

  @Madi       @Mahdiyeh.P      @Azin18    @.Ghazaleh. @مهسا۲۳  @خل و چل

 @aryana14    @masoo    @Najm...     @amatis5909  @mO_oj   @Sapeeid  

 

ویرایش شده توسط somayeh59
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت شانزدهم#

 

او در جواب حرف من سكوت كرد. وقتى وارد حياط شديم او وسايل كار من را ديد و آهسته به­ سمت تخت رفت و روى آن نشست. آرام گفت:

- مزاحم كه نيستم؟ مى‌خوام اينجا بشينم.

خب از طرز صحبتش معلوم بود چه شخصيتى دارد؛ من مانده بودم كه بابا با همچين آدم پرويى چطور كنار آمده. من بايد بهش ادب را ياد مى‌دادم، پس با كمى خنده گفتم:

- اگه مزاحم هم باشی باز هم می‌شینی پس من دیگه چى بگم؟

 او خودش را به نشنيدن زد و خيلى راحت روى تخت نشست.

- آه شما نقاشى مى‌كنی، چه جالب... من چند وقته دوست دارم كسى تصويرى از من بكشه البته اگه شما بتونی؟

با پوزخند گفتم: 

- بله من ليسانس طراحى دارم؛ ولى فكر نكنم چهره­‌ی شما به درد نقاشى بخوره.

- اتفاقاً همه از چهره­‌ی من تعريف مى‌كنن، اين مثل رو شنيدی كه ميگن "عروس نمى‌تونه برقصه مي­گه زمين كجه" در مورد شما گفتن.

بعد از اين حرف پوزخندى به لب آورد. من با همان لحن مسخره‌­ی خودش گفتم:

- اتفاقاً من اين رو هم شنيدم كه "بچه سوسك از ديوار بالا مى‌رفت مادرش مى‌گفت قربون دست و پاى بلوريت برم."

بعد رويم را برگرداندم تا قيافه‌اش را درست و حسابى ببينم؛ اما بعد از شنيدن اين حرف من فقط خنديد.

- خوب چه اشكالى داره قيافه­‌ی اين بچه سوسك رو بكشی؟ البته نه ولش كن. ميگن دم حافظيه يه آقاهه نشسته كه براى پنج‌زار چه نقاشی‌ای مى‌كشه.

- خب اون براى پنج‌زار نقاشی مى‌کنه؛ ولى اگه من بخوام نقاشی کنم از ته ‌دلم از اعماق قلبم می‌کشم نه برای پول.

حالم خيلى خراب شد و خيلى دوست داشتم جواب دندان‌شكنى به او بدهم. بلند شدم و به ادامه‌­ی كارم پرداختم، سعى كردم كه اعصابم را آرام کنم، بودن او را انكار كنم و به كارم مشغول بشوم كه خوشبختانه موفق شدم و كاملاً حواسم پرت شد و در كارم غرق شدم. او هم بعد از اينكه ديد من ساكت شدم و دارم كارم را انجام مى­‌دهم و به او توجهی ندارم، نمى‌دانم از چى ناراحت شد که ناگهان بلند شد و گفت:

- مثل اینکه پدرتون قصد نداره بياد.

من كه موقعيت را خوب ديدم گفتم:

- براى پدرم و تمام شاگردان شما متأسفم و يادم باشه به جناب آقاى مظاهرى بگم كه اين همه ساز و اين همه صفحه چرا بايد وقت و پولش رو حروم كنه در صورتى كه خيلى‌ها حاضرن براى همون پنج‌زارى صد تا ساز ياد آدم بدن و اين­قدر هم بى‌تابى نمى‌كنن و منتظر مى‌شن تا شاگردشون از راه برسه.

- البته من هم از اعماق دلم ساز می‌زنم و ياد می­دم نه براى پول؛ در­ضمن سركار خانم، همه­‌ی بچه‌ها پدر و مادرشون رو به نام كامل خطاب می‌كنن يا فقط شما این­طوری هستی؟ البته قصد فضولى نداشتم؛ ولى از وقتى كه وارد شدم شما همش می­گین جناب آقاى مظاهرى... جناب آقاى مظاهرى!  

با حرص از جایم بلند شدم.

- از وقتى كه مربى شاگردش را به نام صدا مى‌كنه! آقاى...

- عليرضا هستم.

بالجبازی و سرتقی گفتم:

بخشيد آقاى؟

- مثل اينكه شنوايی­تون هم مشكل داره. عرض كردم عليرضا.

- نخير شنواييم هيچ ايرادى نداره بلكه منظورم فاميلي­تون بود. فكر نمى‌كنم درست باشه يك خانم، آقايى رو به نام صدا کنه.

همان‌طوری که رو تخت نشسته بود آرام پاهاش را روی هم انداخت و کاغذی که تا الان در دست‌اش نگه‌داشته بود را روی تخت گذاشت و با لبخند مسخره‌ای به‌من نگاه کرد و گفت:

- آهان! خب از اول مى‌گفتی خودتون رو معرفى كنيد، دیگه اين همه صغرى كبرى چيدن نداشت.

از نوع نگاه کردن مسخره‌اش به خودم آتیش گرفتم و دلم می‌خواست تخته شاسی‌ام را روی سرش می‌کوبیدم با حرص گفتم:

- نخير من اصلاً نيازى ندارم كه شما خودتون رو معرفى كنيد.

در همين زمان صداى در آمد و بابا وارد حياط شد. با ديدن عليرضا خوشحال شد و گفت:

- عليرضا جان چطورى؟

عليرضا از جایش بلند شد و با لحنى كه من متوجه بشوم گفت:

- سلام كيانوش جان.

- سلام كى آمدى؟

بابا اصلاً من را نديده بود، از كارش ناراحت شده بودم. جلو رفتم رو كردم به بابا و گفتم:

- سلام باباجون چطورى؟

 

 

@Madi   @Mahdiyeh.P       @Azin18    @.Ghazaleh.    @aryana14     @masoo      @Najm...

   @amatis5909     @mO_oj    @Sapeeid   @خل و چل @مهسا۲۳       @ملیملازاده

ویرایش شده توسط somayeh59
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هفدهم#

 

 

- اِى‌واى... تو هم توى حياط بودى من نديدمت؟ ببخشيد، سلام رضوانم. چرا عليرضا رو دعوت نکردی داخل؟

عليرضا بلند خندید و گفت:

- دكتر جان آخه ايشون می‌خواستن پرتری منو بكشن براى همين اينجا بوديم. چشمان بابا از خوشحالی برقی زد كه از چشمم پنهان نماند.

- آفرين رضوانم. چهره­‌ی عليرضا رو قشنگ بكش تا نرفته با خودش ببره.

بعد از گفتن اين حرف با عليرضا داخل خانه شدند. من كه در مقابل عمل انجام ­شده قرار گرفته بودم نمى‌دانستم چیكار كنم، با خودم گفتم "میرم میگم من كى قول دادم پرتره‌ات رو بکشم مردک از خود راضی!" اما پشيمان شدم به ياد خوشحالى بابا افتادم و نخواستم او را ناراحت كنم. شروع كردم تصوير سوسكى زيبا بكشم. لبخند پيروزى بر لب آوردم و بلند شدم تا ابتدا كارم را تمام كنم و بعد چهره­‌ی سوسك را بكشم؛ اما طاقت نياوردم. سريع وسايلم را جمع كردم و داخل سالن رفتم. خوشبختانه بابا نبود. من هم به عليرضا محل نگذاشتم و با عجله از پله­‌ها بالا رفتم. وقتى در اتاق را بستم، لبخند خبیثانه‌ای بر لب آوردم و سريع دست به كار شدم و شروع كردم به كشيدن.

وقت شام هرچى عمو‌صفر اصرار كرد بيرون نرفتم و پيغام دادم كه من در­حال كشيدن تصوير مهمان بابا هستم. براى همين نمى‌توانم از اتاق خارج بشوم. بعد از شام صداى ساز به گوشم رسيد و من در اتاق را باز گذاشتم تا راحت بشنوم. از حق نگذريم خيلى خوب می‌نواخت. كارم تمام شد، به آن نگاه كردم. واقعاً سوسك قشنگى در حال بالا رفتن از ديوار کشیده بودم. آن را داخل پاكتى گذاشتم و بعد راحت نشستم و گوش دادم؛ بعد از اينكه صدا قطع شد از ترس اينكه مچم را نگيرد، سريع در اتاق را بستم. با وجود گرسنگى از اتاق بيرون نيامدم؛ چون نمى‌خواستم مثل هفته‌­ی پيش مچم را بگيرد؛ براى همين تقريباً تا صبح بيدار بودم. هر كارى مى‌كردم خوابم نمى‌برد. صبح با صداى پرنده­‌ی مينايى كه روى درخت­مان نشسته بود و مى‌خواند بلند شدم. پنجره را باز كردم. هوا خيلى خوب بود. از اتاق بيرون رفتم. چاى صبحانه را درست كردم و مشغول خوردن شدم تقريباً صبحانه‌ام تمام شده بود كه او وارد آشپزخانه شد.

- به‌به چه بوى عطر چایى مياد. بايد به مش‌صفر بگيم كه واقعاً شما تو اين كار استعداد داری و اجازه بده هر روز صبح شما صبحانه را آماده كنيد.

اولين متلك از طرف او جرقه‌­ی شروع را زده بود. من خيلى بى­‌تفاوت به خوردن صبحانه ادامه دادم. او روى صندلى جلوى من نشست و گفت:

- خب از مهمان­تان پذيرايى كنيد!

 من كه توقع نداشتم به روى خودم نياوردم و با خنده به او نگاه كردم. با تمسخر گفتم:

- مگه شما مهمان منی كه ازت پذيرايى كنم؟ يادتون باشه شما مهمون كيانوش جان هستی.

 سعى كردم نام بابا را با تحكم بگم كه متوجه مسخره‌كردنش بشود.

- اِ ... مگه خونه‌­ی شما نيست؟ پس مهمون كيانوش جان همون مهمون شماست.

نه او پرروتر از اونى بود كه به ياد داشتم. من كه صبحانه‌ام تمام شده بود از جایم بلند شدم و در كمال آرامش گفتم:

- مهمونى که شب خونمون بخوابه ديگه مهمون نيست! در­ضمن فكر كنم شما دوست داريد خودتون چاى دم كنيد و يا منتظر باشيد تا عمو‌صفر براتون چاى دم كنه.

 در حين گفتن اين جمله قورى چاى را داخل ظرفشویى خالی کردم و خيلى راحت از آشپزخانه بيرون آمدم. صداى شليك خنده‌اش تمام سالن را پر كرد.بلند گفت:

- ممنونم من اصلا چایی دوست ندارم و فقط قهوه می‌خورم.

عصبانى‌تر شدم با خود گفتم "بيا اين هم از جمعه. حتماً تمام روز می‌خواد با بابا باشه" سريع به اتاق رفتم و لباسم را عوض كردم. وقتی برگشتم دیدم خیلی راحت وسط سالن روی مبل نشسته و مشغول خوردن قهوه‌ است. عطر قهوه جوری بود که من هم هوس خوردن آن را کردم. بابا كه حالا بيدار شده بود از اتاق بيرون آمد تا من را آماده ديد گفت: سلام صبح بخير، شال و كلاه كردی خانم خانما كجا؟

- سلام صبح شما هم بخير، مى‌خوام برم حافظيه.

- اين وقت صبح؟

- بله یک قرار دارم كه بايد زود بهش برسم.

بابا به خيال خود فكر كرد كه من هنوز با داريوش ارتباط دارم. پس خيلى راحت گفت:

- با داريوش؟

من يك لحظه ناراحت شدم مى‌خواستم بگم "نه داريوش بعد از جواب منفى من درمورد خواستگارى رفت و حالا طبق آخرین خبری كه ازش دارم ازدواج كرده" اما قبل اینکه صدایی از گلویم خارج شود عليرضا از روى صندلى زمين افتاد؛ بابا سريع به سمتش دويد و همان­طور كه به او كمك مى­‌كرد تا بلند بشود گفت:

- چى شد عليرضا حالت خوب نيست؟ نسوختی که؟چرا افتادى؟

علیرضا همان­طور که با کمک بابا بلند می‌شد لباس‌ها‌یش که حالا فنجان قهوه رویش ریخته بود را تکان می‌داد.گفت:

- نه چيزى نيست، خيلى ممنون مى‌تونم بشينم... فقط يك‌­دفعه صندلى از زيرم سر خورد.

- باشه بشين تا برم برات آب بيارم.

 نگاهی به فنجان شکسته روی زمین انداخت و ادامه داد:

- دست هم به اینا نزن شکسته میره تو دستت صفر میاد جمع می‌کنه.

با اين حرف سريع از سالن خارج شد. کل خانه بوی عطر قهوه را گرفته بود. من که بهترين موقعيت را برای تلافى ديدم با لحن تمسخر گفتم:

- ببخشيد كه زمين خونه­‌ی ما كجه، نه شايد هم صندلی هاى ما پا دارن و راه میرن!

 

 

@Madi    @Mahdiyeh.P    @parisa.f   @Armita.M     @Azin18       @.Ghazaleh.      @Najm...       @aryana14

@masoo     @amatis5909      @mO_oj      @Sapeeid      @مهسا۲۳    @ملیملازاده    @خل و چل

 

ویرایش شده توسط somayeh59
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت هیجدهم#

 

- منم رضوان خانم باز كنيد.

عليرضا پشت در بود. با دیدنش هم ترسيده بودم و هم خوشحال شدم.

- ببخشيد مثل اينكه مهمانى شما رو به هم زدم.

 با چشم‌هایش به چراغ‌هاى روشن خانه اشاره کرد. به خودم مسلط شدم و گفتم:

- بفرمایيد كارى داشتيد؟

- متأسفانه براى پدرتون كارى پيش آمد كه سريع بايد مى‌رفتن تهران، فكر مى‌كردن تا شب برمی‌گردن ولى كارشون كمى طول می‌كشه براى همين به­ واسطه‌­ی دوستى به من پيغام دادن كه شما امشب تنها هستين و خواستن به شما اطلاع بدم. چون مى‌دونستن كه مش‌صفر نيست از من خواستن كه امشب مراقب خونه‌شون باشم كه...

كمى صبر كرد و بعد ادامه داد:

- انگار شما تنها نيستيد؛ پس من مزاحم نمیشم، شب بخير...

با گفتن این حرف قصد رفتن کرد من هم خواستم برگردم داخل خانه كه پرش گربه‌اى از روى درخت مرا به جيغ انداخت. مثل بيد مى‌لرزيدم و جيغ مى‌زدم. عليرضا سريع برگشت:

- چى شده اتفاقى افتاده؟

من كه چشمانم را بسته بودم به­‌سمت كوچه اشاره كردم.

- گربه بود نترس، برگرد تو خونه.

 من از ترس نتوانستم حركت كنم. عليرضا متوجه ترس من شد. گفت:

- من اينجا ايستادم تا شما داخل بريد.

برگشتم و به­‌سمت خانه رفتم. هنوز دو قدم نرفته بودم كه چشمم به خانه­‌ی خالی افتاد و با وجودى كه از او دل خوشی نداشتم اما از تنهایی بهتر بود؛ پس به‌­سمتش برگشتم. با خجالت سرم را پايين انداختم و گفتم:

- ميشه خواهش كنم امشب شما اينجا بمونيد؟

عليرضا با تعجب گفت:

- اينجا دم در براى چى؟

- نه منظورم دم در نيست، منظورم تو خونه‌­س.

نگاه مردد عليرضا را به خودم احساس مى‌كردم گفت:

- آخه ممكنه دوستانتون از بودن من ناراحت بشن.

- كى ناراحت بشه؟

كمى صبر کرد انگار از گفتن جمله‌اى كه مى‌خواست بگويد راضى نبود.

- خب آقا داريوش رو ميگم.

من با تعجب گفتم:

- كى؟ اما من تنهام و كسى خونه نيست، البته اگه مزاحمته نمى‌خواد... مرسى شب بخير.

آمدم در را ببندم كه عليرضا آن را نگه‌داشت.

- پدرتون منو براى اينكه شما تنها هستين اينجا فرستاد؛ ولى من فکر كردم شما تنها نيستين براى همين نخواستم مزاحم بشم.

بعد وارد حياط شد. به آرامى داخل خانه شديم از رفتارش معلوم بود هنوز شك دارد وقتى وارد سالن شد چشمش كه سالن را خالى ديد با تعجب گفت:

- چرا اين همه چراغ روشن كردين؟

انگار خودش جواب سؤالش را پيدا كرد. آرام چراغ‌هاى اضافى را خاموش كرد بعد روى مبلى نشست. من كه حالم بهتر شده بود به‌­سمت آشپزخانه رفتم. نمى‌دانستم حالا با بودن او در خانه چكار كنم. هزار فكر به ذهنم هجوم آورد. احساس كردم تنهايى بهتر بود تا اينكه... بعد خودم را با اين فكر آرام کردم كه بابا هر­چه باشد آدم ­شناس است و خوب مى­‌داند كه عليرضا چه جور آدمى است، بعد هم عليرضا خوب مى‌داند بابا چكاره است. اگر كوچك­ترين حركتى از او مى­‌ديد هيچ وقت براى مراقبت از من نمى­‌فرستاد. با سينى چاى از آشپزخانه خارج شدم، با ديدن چاى بلند خنديد:

- يعنى آتش‌بس...

من كه تازه منظورش را فهميده بودم خيلى جدى گفتم:

- نه‌­خير، به این دليل كه شما نگهبان بابامید، تا صبح بيدارید و حق خوابيدن ندارید.

با صداى بلند شروع به خنده كرد:

- خوشم میاد حتى در وضعيتى كه بهم نياز داری بازم باهام مى­‌جنگی. 

 

    @Madi     @Azin18     @.Ghazaleh.    @amatis5909     @mO_oj    @Sapeeid   @مهسا۲۳        @خل و چل

ویرایش شده توسط somayeh59
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت نوزدهم #

 

 من حالا اعصابم آرام‌تر شده بود:

- كى به شما نياز داره؟ 

برگشت بهم نگاه معناداری كرد. داشتم زير سنگینی نگاهش آب می‌شدم. سريع متوجه حالم شد و رويش را برگرداند و با لحن تمسخرآميزى گفت:

- ميگن خانم‌ها حافظه‌­ی خوبى دارن؛ ولى مثل اينكه در­مورد شما صدق نمى‌كنه. همين ده دقيقه­‌ی پيش دم در از من خواهش كردی كه نرم و تنهاتون نذارم.

- اون مال ده دقيقه­‌ی پيش بود نه حالا...

سريع از جايش بلند شد و سمت در رفت.

- پس من میرم خداحافظ.

با گفتن این جمله سريع از سالن خارج شد. خواستم بى­‌تفاوت باشم؛ ولى ناگهان همان ترس به دلم افتاد. به­‌سمتش دويدم.

- خيلى خب شما برنده. اما برنده­‌ی واقعی كسیه كه وقتى كسى نياز به كمك داره كمك كنه و منت نذاره در­ضمن به قول خودش پاى‌بند باشه.

سرش را چند­بار تکان داد به­‌سمت سالن برگشت. روی اولین صندلی نشست با آرامش گفت:

- كى پای‌بند نيست؟ لازمه به سركار خانم چيزى بگم؛ اولاً الان نمى‌خواستم برم، دوماً اگه حتى تو خونه نمی‌اومدم مطمئن باشين به‌­خاطر قولى كه به پدرتون دادم تا صبح دم در مى‌ايستادم و مواظب بودم. اصلاً من اتفاق امشب رو فراموش می‌كنم. اينطوری بهتره. پس شما با خيال راحت برین بخوابین، در­ضمن اين رو بدونين كه من رسم مردانگى رو خوب بلدم، پس راحت باشيد.

بلند شدم شب‌بخيرى گفتم و خواستم از پله­‌ها بالا برم كه سؤال او من را برگرداند و گفت:

- راستى رضوان خانم يه سؤال خصوصى، امروز صبح بهتون خوش گذشت؟

اول ماندم چه بگویم؛ اما با به ياد آوردن اينكه صبح خيلى خوبى داشتم با لبخند گفتم:

- بله عالى بود، چطور مگه؟

او بى‌تفاوت شانه‌هايش را بالا انداخت و گفت:

- هيچى همين­طورى پرسيدم.

فکرم درگیر بود که چرا این سؤال را پرسید؟ چرا فكر مى‌كرد من امشب مهمان دارم؟ آهان او فكر مى‌كند كه من... بلند خنديدم كه يك­‌دفعه صداى عليرضا از پشت در آمد.

- رضوان خانم اتفاقى افتاده؟

در اتاق را باز كردم. نگاه او وحشت­ زده بود  

- نه به سوسكه خنديدم.

با تعجب من را نگاه مى­‌كرد. من هم در اتاقم را بستم و آرام قفلش كردم. صندلى را براى محكم­ كارى پشت در گذاشتم. بالأخره عقل هم حكم مى‌كرد كه خودم هم مواظب خودم باشم. تازه آن وقت بود كه احساس گرسنگى كردم؛ ولى براى اينكه دوباره با او رو­دررو نشوم بيرون نرفتم. از كار خودم خنده­ام گرفته بود. من از او خواهش كرده بودم بیاید تو آن وقت ازش مى‌ترسيدم. گرسنگى امانم را بريده بود. يك­‌دفعه ياد بيسكويتى كه صبح خريده بودم افتادم. سريع سراغ كيفم رفتم و بيسكويت را برداشتم و شروع به خوردن كردم. بيسكويت كوچكى بود؛ اما تقريباً سير شدم. با­وجودى كه شب وحشتناكى بود ولى من خيلى راحت خوابيدم. صبح با صداهايى كه از آشپزخانه به گوشم می­‌ر‌سيد از خواب بيدار شدم. به­‌سمت آشپزخانه رفتم. او را در­حال خوردن صبحانه ديدم. ناگهان ياد ديروز افتادم و خنده‌­ام گرفت؛ اما سعى كردم به خودم مسلط بشوم.

- سلام صبح‌بخير.

-  سلام ظهر‌بخير.

با تعجب گفتم:

- مگه ساعت چنده؟

با خنده گفت:

- يازده

با تعجب نگاهش کردم

- واى من اينقدر خوابيدم!

قيافه‌­ی جدى به خودش گرفت و فنجانش را روى ميز گذاشت و گفت:

- بله... و اگه ديگه با من كارى ندارين من بايد برم كه خيلى ديرم شده.

- نه بابت ديشب هم خيلى ممنون واقعاً لطف كردين. من نمى‌دونم چه جورى ازتون تشكر كنم.

- خواهش می‌كنم با یه نقاشی مى‌تونين جبران كنين.

 

@Madi   @Azin18    @.Ghazaleh.   @Najm...    @aryana14    @masoo 

@sevilam  @amatis5909    @mO_oj   @Sapeeid    @مهسا۲۳     @ملی ملازاد    @خل و چل

ویرایش شده توسط somayeh59
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیستم#

 

 با خنده گفتم:

- مگه نمى‌خواستين بدین به اون آقاهه تو حافظيه بكشه؟

بلند خنديد:

- خيلى خوشم مياد كه شما سريع چهره‌تون عوض مى‌شه... اِى كاش ديروز كسى بود عكس شما رو مى‌گرفت. صورتتون از ترس سفيد شده بود... اِى كاش كسى بود و مى‌ديد كه...

- اون ديشب بود و من خوب به ياد دارم كه خودتون گفتين فعلاً آتش‌بس.

- پس چند لحظه پيش كى بود كه تشكر مى‌­كرد؟ كه لطف كرديد و خيلى ممنون و...

با تعجب گفتم:

- واقعاً ازم نقاشی میخواین؟

- بله و مطمئنم كه كشيديد؛ ولى هنوز به دست من نرسيده.

ناگهان يادم افتاد و با خنده گفتم:

- شما مطمئنید من كشيدم؟

- بله مطمئنم كه كشيديد.

- باشه... پس هرچى من كشيدم رو بهتون میدم؛ ولى نبايد ناراحت بشين؛ چون خودتون خواستین. صبر كنيد الان ميارم.

سريع به­‌سمت اتاقم رفتم و عكسى كه كشيده بودم و داخل پاكت بود را برداشتم و بيرون آمدم. وسط سالن روبه پنجره ايستاده بود و بيرون را نگاه مى‌كرد.

- بفرماييد، قابل شما رو نداره.

پاكت را به‌­سمتش نگه ‌داشتم از من گرفت و آرام در آن را باز كرد. با ديدن عكس داخل آن ابتدا اخم كرد؛ اما به يك­باره بلند شروع به خنده كرد و گفت:

- اين نشون میده آتش‌بس تمام شده، و دوباره جنگ آغاز شده.

- خودتون خواستيد،‌گفتيد مطمئنید كه تصويرى كشيدم، منم عكس همون سوسك با دستای بلورى رو كشيدم.

او با خنده به­‌سمت درب سالن رفت. آرام چيزى گفت كه من شنيدم؛ ولى خودم را به نشنيدن زدم.

- چى‌گفتيد؟ ببخشيد من نشنيدم.

برگشت و به من نگاه كرد. مى­‌خواست چيزى بگويد؛ ولى حرفش را نزد و با صداى بلند گفت:

- گفتم... حتماً بريد سراغ دكتر گوش تا شنوايی­تون رو امتحان كنه؛ چون حیفه جوانید، درضمن آدم هر حرفى رو يك­بار بيشتر نمى­زنه، خداحافظ به كيانوش جون هم سلام برسونيد.

نام كيانوش را از روى عمد به زبان آورد تا من را عصبانى كند؛ اما من اصلاً عصبانى نشدم. خوب جمله‌­اش را شنيده بودم، آرام گفته بود ولی من شنیدم "حتى سوسك رو هم قشنگ کشیدی" شنیدن تعريف و تشویق دیگران برایم عادی بود؛ ولى تشويق او تمام بدنم را گرم کرد. به‌­سمت وسايلم رفتم تا عصر روى چهره‌اش كار كردم. تازه موقع كشيدن بود که به زيبایی‌اش پى ‌بردم. عصر وقتى كارم تمام شد. احساس ضعف كردم به آشپزخانه رفتم، شروع به خوردن غذاى مانده و سردى كه داخل يخچال بود كردم و يك­دفعه ياد مچ‌گيرى آن شبش افتادم.

شب شده بود؛ اما نه از عمو‌صفر خبری بود و نه از بابا، دلم ‌شور مى‌زد. نمى‌دانستم چكار كنم. ساعت ده شب شده بود. با خودم گفتم: "حتماً حال سلطان خانم خيلى خراب است که عمو نیامده، اما بابا كجاست؟ چرا نمیاد؟" با خودم بلند‌بلند صحبت مى‌کردم: "بابا هرجا باشه ديگه يواش‌يواش پيداش میشه. دختر‌ گنده ترس نداره."

ساعت دوازده شب را نشان مى‌داد؛ ولى هیچ خبرى نبود. حالا منتظر آمدن عليرضا بودم. به­‌سمت آشپزخانه رفتم و چاقويى برداشتم و آن را با خودم بيرون آوردم كه اگر اتفاقى افتاد بتوانم لااقل از خودم دفاع كنم. ساعت سه‌و‌نيم بود و من همچنان بيدار بودم؛ يواش‌يواش نفهمیدم چطور شد که خوابم برد. با درد گردن از خواب بيدار شدم. با دیدن روشن­ بودن هوا خوشحال شدم. من تمام شب روى صندلى خوابيده بودم. گردن­ درد بدى داشتم.

سريع آماده شدم و به­‌سمت بيمارستان بابا رفتم. آنجا متوجه شدم كه در تهران كنفرانسى براى پزشكان متخصص برگزار شده و اكثر پزشكان به آنجا رفته­‌اند و برگشت‌شان معلوم نيست. با نا امیدی تمام به­‌سمت خانه رفتم. سر خیابان یک‌دفعه فکری به ذهنم افتاد. در جا تاکسی گرفتم و به­‌سمت ترمینال رفتم. در دل خدا­خدا می‌کردم تا بتوانم محمد آقای راننده را ببینم و ازش درمورد عمو سؤال کنم. بعد از یک ساعت پرس­‌وجو کردن از کلی راننده و شوفر اتوبوس فهمیدم محمد آقا به بندرعباس رفته. با ناامیدی به­‌سمت خانه برگشتم.تا آنجايى كه من عمو را مى‌شناختم اصلاً بعيد بود كه او اینطوری برود. اصولاً يك­‌روزه مى‌رفت و برمی‌گشت. حتماً حال خواهرش بدتر از آن چيزى بوده كه محمد آقا گفته براى همين عمو نتوانسته بود سلطان‌خانم را تنها بگذارد. عمو تازه ده‌سالی بود که خواهرش را پیدا کرده بود. اميدوار به آمدن عمو‌‌صفر نبودم.

 

 

@Madi     @Azin18    @.Ghazaleh.   @Najm...  @aryana14   @masoo    @amatis5909   

@mO_oj  @Sapeeid   @sevilam       @خل و چل    @مهسا۲۳    @ملی ملازاد   @زری بانو

ویرایش شده توسط somayeh59
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و یکم#

 

مى‌دانستم كه امشب نيز تنها هستم. با خودم فکر کردم که من هم کارهایم را بکنم و بروم تهران و چند روزی پیش عزیز باشم. وقتى به خانه برگشتم هنوز داخل حیاط بودم که صداى زنگ خانه آمد. خوشحال شدم. يا عمو بود يا عليرضا؛ ولى هيچ­‌كدام نبودند. پستچى بود كه تلگرافى از تهران برایم آورده بود. تلگراف از طرف بابا بود.

"رضوان جان سلام. نقطه. من بايد تهران بمانم. نقطه. برگشتم معلوم نيست. نقطه. تهران نيا چون كسى خانه­‌ی عزيز نيست. نقطه. همگى رفتند شمال. نقطه. من هم نمى‌­توانم تو را بیاورم پیش خودم. نقطه. مواظب خودت باش. نقطه. به مش‌صفر سلام برسان"

با خواندن تلگراف فهميدم كه كسى در تهران منتظرم نيست، فكر رفتن به تهران منتفی شد.

سريع براى خريد بيرون رفتم. هرچى كه احساس مى‌كردم لازم دارم را خريدم. جا­دادن خریدهایم و درست­ كردن غذا کلی وقتم را پر کرد. لوازم طراحی را به همراه يك بالشت و پتو به سالن آوردم. تمام پنجره‌­ها را چك كردم، بسته بودند. اتاق‌های بالا را هم قفل كردم. درب حياط را قفل كردم. حیاط ما بزرگ و ساختمان درست وسط حیاط بود. تا دور ساختمان با درایت بابا و پشت‌کار عمو پر از درختان زیبایی بود. درخت‌ها بحدی زیاد بودند که اسم باغ براندازه‌تر بود تا حیاط همان‌طور که زیبا بود همان‌طور هم در تنهایی و شب ترسناک بود. چراغ‌های سر در حياط را روشن كردم. و سریع به داخل ساختمان برگشتم. و در ورودی ساختمان را قفل كردم ولی باز هم می‌ترسیدم برای محکم‌کاری یکی از مبل‌ها را هم پشت در گذاشتم.

شامم را داخل سالن آوردم، ولی از طعم و مزه آن چیزی متوجه نشدم. یکی ازسی ده (صفحه گرمافون) را داخل تپاس گذاشتم. صدای خواننده باعث شد تا خانه از سکوت بیرون بیاید. سعی کردم حواسم خودم را پرت کنم برای همین شروع به طراحى كردم. چند­بار مجبور شدم بلند ‌شوم تا صفحه را عوض کنم. کارم که تمام شد ساعت دو و‌ نيم شب بود. كمى در سالن راه رفتم. اين‌بار بالشتم را روى زمين گذاشتم. چاقویی زيرش گذاشتم و خوابيدم؛ اما از ترس تا چند ساعتى بيدار بودم و سپس از فرط خستگى خوابم برد.

وقتى بيدار شدم كه ساعت چهار بعد ‌از‌ ظهر بود. آن شب نيز مثل شب قبل گذشت. اين‌بار كمى آرام‌تر شده بودم؛ ولى باز هم مى‌ترسيدم. شب سوم ساعت ده شب كسى زنگ خانه­‌ی‌مان را به صدا در­آورد؛ با ترس وارد حیاط شدم و خودم را به پشت در رساندم اما هر چقدر پرسیدم "کیه " کسی جواب نداد. همين اتفاق باعث شد كه از ترس تا صبح بيدار بمانم و وقتى خوابم برد كه آسمان کاملا روشن شده بود؛ براى همين تا عصر خواب بودم.

 

 

فصل سوم

 

شب چهارم بود. در­ واقع چهار شب تنها بودم. خوابم نمى‌آمد و كارى نداشتم انجام بدهم در اين مدت چند تا تابلو كشيده بودم. رنگ‌هایم تمام شده بود. تقریباً خسته و کلافه شده بودم. باد امشب خیلی زیاد بود و همین صدای باد و حرکت درخت‌ها ترس را در من بیشتر کرده بود. جریان باد به حدی بود که باعث شد چند تا از لامپ‌های حیاط اتصالی کند و خاموش شود و من هم از شدت ترس جرات نداشتم به داخل حیاط بروم. باد که به شیشه‌های ساختمان می‌خورد صدای بدی می‌داد.ساعت، يازده ‌شب را نشان می­‌داد که صداى زنگ آمد. از شنیدن صدای زنگ یکدفعه ترسیدم و جیغ زدم. نمی‌دانم چرا بدنم شروع به لرزش کرد. هر کاری کردم از شدت ترس نتوانستم بروم درب را باز کنم. نمى­‌دانستم چیكار بايد بكنم. حس و حال خوبی نداشتم. سرم هم بدجوری گیج می‌رفتو تعادل درست و حسابی نداشتم. که آن از گرسنگی بود.از صبح چیز زیادی نخورده بودم.

با ترس روی مبل نشستم و ناخوادآگاه شروع به جویدن ناخن‌های دستم کردم. بقول بابا این عادت زشت از بچگی با من بود هر وقت می‌ترسیدم ناخن می‌جویدم و بارها سعی کرده بودم تا ترک کنم ولی موفق نشده بودم. البته الان خیلی وقت بود دیگر این‌کار را نمی‌کردم. نیم‌ساعت بعد احساس كردم كسى داخل حیاط است و حالا کاملا مطمئن بودم پشت درب سالن هستند و داشتند با قفل در کلنجار می‌رفتند تا بازش کنند. تا بیهوش شدنم و سکته کردنم اصلا فاصله نداشتم.

صدای پچ پچ‌شان را کاملا می‌شنیدم. صدای دو نفر غریبه که نامفهوم با هم­دیگر صحبت می‌کردند . خوب گوش دادم شاید صدای عمو باشد.  ولی نه صدا غریبه بود. چند دقيقه­‌ی ديگر در باز مى‌شد و آن­ها وارد ساختمان مى‌شدند. از فكر ­كردن به اين موضوع رنگم بیشتر پريده  و دست‌هایم  بیشتر مى‌لرزيد. ناخن‌ای برام نمانده بود تا بجوم، ناخود‌آگاه از استرس و فشار اين چند وقت، تعادلم را از دست دادم و بلند فرياد زدم.

- كيه؟؟ 

اين‌بار بلندتر گفتم:

- بله عموجان...

نمى‌دانم چرا اين حرف را زدم. كسى كه پشت در بود قفل را ول كرد. اگر كمى بيشتر ور رفته بود، راحت در باز مى‌شد. سريع رفتم پشت پنجره و سايه­‌ی دو مرد كه در­حال فرار بودند را ديدم. ديگر طاقت نداشتم. اگر برمى‌گشتند من چیكار مى‌كردم. شروع كردم بلند­بلند با خودم حرف‌­زدن و شعر­خواندن... .

يك ‌ساعت نگذشته بود كه دوباره صداى در آمد. کم مانده بود از ترس بیهوش شوم واقعا تا فهميدم اگر جواب ندهم باز هم از روى ديوار وارد مى‌شوند. براى همين با­وجودى كه ترسيده بودم چاقو را برداشتم و در سالن را باز كردم و به­‌سمت در حياط رفتم. مثل بيد مى‌لرزيدم. اگر آن­ها در حياط قايم شده بودند چه؟ اشتباه كردم كه وارد حياط شدم، مى‌خواستم به داخل برگردم؛ اما صداى زنگ به من اين اجازه را نداد. وقتى پشت در حياط رسيدم قلبم از شدت هیجان داشت از سينه بيرون مى‌آمد. از فكر اينكه الان دزدى پشت در ايستاده حالم بدتر شد؛ اما تمام توانم را جمع كردم.

 

@Madi   @Armita.M    @Azin18    @.Ghazaleh.     @Najm...    @aryana14     @masoo    @mO_oj

@amatis5909       @Sapeeid    @sevilam   @خل و چل   @مهسا۲۳    @ملیملازاده    @زری بانو

ویرایش شده توسط somayeh59
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و دوم#

 

بلند گفتم:

- بله؟ كيه؟

كم مانده بود كه هم‌ان­جا غش كنم. اصلاً نمى‌توانم حال آن شبم را بگويم. اين‌بار صدايى كه شنيدم نورى بود كه در دلم تابيد. باورش برايم خيلى مشكل بود. انگار من ته چاهى باشم و شخصى بالاى چاه ايستاده و صداى كمك من را شنيده باشد.

- باز كنيد رضوان خانم منم عليرضا.

سريع در را باز كردم. اگر خجالت نمى‌كشيدم بغلش مى‌كردم. نمى‌توانم بگویم چه حالى داشتم. مثل بره‌اى که تا چند لحظه­‌ی پيش گرگى مى‌خواسته به آن حمله كند و ناگهان چوپان رسيده، آنطور خوشحال شده بودم. وقتى عليرضا من را ديد تعجب كرد و گفت:

- كسى خونه نيست؟

من با خجالت سعى كردم كه به خودم مسلط شوم. از جلوى در كنار رفتم.

- بفرمایید داخل براتون تعريف مى‌كنم.

تمام راه حياط تا سالن خودم را كشيدم. وارد سالن که شد از اوضاع بهم ریخته و غیر­عادی متوجه تنهایی من شد. نمی‌دانم چرا یکدفعه چشمانم سياهى رفت و هيچی نفهميدم. يك‌­باره احساس كردم آبى به صورتم ريخته شد و من ناگهان پريدم و بعد صداى عليرضا را شنيدم كه مرا صدا مى‌زند.

- رضوان خانم... حالتون خوبه... صداى منو می‌شنويد...

سعى كردم كه جوابش را بدهم، براى همين با تمام توانم گفتم:

- من خوبم، نگران نباشيد...

اما حالم آنقدر بد بود كه صدایم به زور در می‌آمد حتی توان نداشتم چشمم را باز كنم چه برسد به اينكه كلامى با او صحبت كنم. او ليوان آبى را به­‌سمت من گرفت و گفت:

- آروم اينو بخورید حالتون بهتر میشه.

خواستم قبول نكنم؛ ولى او خيلى محكم‌تر از قبل گفت:

- بخوريد... لطفاً.

با چشمان بسته ليوان را ازش گرفتم. وقتى كه چشم­‌هایم را باز كردم تازه نگاهم به چهره‌­اش افتاد. رنگ او نيز پريده بود و با وحشت من را نگاه مى‌كرد. سعى كردم به خودم مسلط بشوم تا او را از اين بیشتر ناراحت نكنم. یه قلپ دیگه از شربت قند خوردم. یه کمی صدام باز شد.

- ببخشيد که ترسوندم‌تون دست خودم نبود.

سريع بالشتم را از روى زمین برداشت و به‌­سمت من گرفت تا من كمى بخوابم.

- سعى كن كمى استراحت کنی.

 هم‌زمان پتویی رویم انداخت. چشم­‌هایم را بستم؛ ولى از خواب خبری نبود. هم ترس و هم معده گرسنه اجازه خوابیدن به من نمی‌داد. سعی کردم به معده گرسنه‌ام توجه‌ای نکنم و همان‌طور که دراز کشیده بودم آرام گفتم:

-من اصلاً قصد نداشتم شما رو بترسونم ولى از شدت ضعف اعصاب حالم بد شد منو ببخشيد.

با ناراحتی گفت:

- رضوان خانم من درست فهميدم؟ دكتر و مش‌صفر هنوز نيومدن؟

اصلاً توان حرف­ زدن نداشتم. خیلی سیستم عصبی‌ام بهم ریخته بود. با سر نشان دادم كه درست حدس زده است. با دست روی میز را نشان دادم. خودش تلگراف بابا را دید سریع آن را برداشت و خواند. بعد از خواندن به من نگاه كرد و گفت:

- يعنى شما تمام مدت تنها بودين؟

می­‌خواستم بگویم نه با ارواح و دزدها بودم؛ ولی توان حرف‌­زدن نداشتم. آهسته سرم را تكان دادم. شروع به راه‌­رفتن كرد. از نوع راه‌­رفتنش مشخص بود که عصبانى است.

- پس لااقل به آقا داريوش مى‌گفتى بياد اينجا؟

- آقا داريوش كيه!؟

عصبی‌تر از قبل گفت:

- همون دوست­تون رو میگم؟

- كدوم دوستم!؟

- من چه می­‌دونم چند تا دوست داری؟ همون كه جمعه حافظيه باهاش بودی.

 

@Madi   @sevilam    @Armita.M    @Azin18    @.Ghazaleh.      @Najm...    @aryana14    @masoo    @mO_oj    

@amatis5909      @Sapeeid    @خل و چل   @مهسا۲۳     @ملیملازاده  @زری بانو 

ویرایش شده توسط somayeh59
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...