رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

عاشقانه رمان سی و هشت روز | somayeh.m کاربر نودهشتیا نودهشتیا


پست های پیشنهاد شده

#پارت بیست و سوم#

 

روی مبل صاف نشستم و با عصبانیت گفتم:

- اولاً من دوستى ندارم. دوماً داريوش من که با کسی قرار نداشتم.

سرجایش ایستاد و با عصبانیت برگشت به سمت من و با خشم گفت: 

- چرا خودتون موقع رفتن گفتيد قرار داريد؟ و کیانوش گفت "داريوشه" و شما گفتی بله و رفتی... من از خودم حرف نمی‌زنم.

تازه يادم آمد او چه دارد مى‌گويد؛ نفس‌ عمیقی کشیدم و گفتم:

- من الكى گفتم قرار دارم؛ چون دوست نداشتم خونه بمونم. در ثانى حالا يادم اومد وقتى بابا اسم داريوش رو آورد من جواب ندادم چون كه شما زمين افتادين و حواس همه‌­ی ما پرت شد.

او با شك به من نگاه مى­‌كرد. آرام‌تر از قبل شده بود؛ ولی هنوز شک داشت.

- پس داريوش كيه؟

من راحت به او نگاه كردم و بهتر ديدم حقيقت را به او بگویم. اصلاً حوصله­‌ی کل‌کل نداشتم با آرامش گفتم:

- داريوش. من خواستگارى به اين نام داشتم كه با دادن جواب منفى من بهش، رفت و ازدواج كرده ولى نمى‌دونم چرا بابا فكر كرد كه من مى‌خوام اون رو ببينم شايد از ازدواجش بى‌خبره. حالا خيالتون راحت شد كه من كسى رو نداشتم تا بیارم و تمام اين مدت تنها بودم، وگرنه دزدها جرأت نمى‌كردن بياين.

عليرضا كه تازه معلوم بود آرام شده با شنيدن نام دزد از روى صندلى بلند شد و گفت: دزد! درست شنيدم؟

نگاهش كردم و گفتم:

- بله. دزد درست شنيدین.

روبه‌­رويم ايستاد با ترس گفت:

- كى اومدن؟ به شما كه صدمه‌اى نزدن؟ راست بگين؟

ترس در نگاهش به­‌خوبى معلوم بود. دلم برایش سوخت. آرام گفتم:

- راستش ديشب ساعت ده شب یکى زنگ خونه رو زد. وقتى رفتم دم در كسى نبود. امشب دوباره زنگ زدند و من حوصله نداشتم و جواب ندادم. بعد از يك‌ ساعت ديدم دو نفر تو حیاط هستن و دارن با قفل در سالن ور میرن. خیلی ترسيدم. گفتم كيه. جواب ندادن. بلندتر گفتم عمو، همين حرفم باعث شد كه اونا قفل در رو ول كنن برن بعد هم كه شما اومديد.

علیرضا به من نگاه كرد و گفت:

- باقى شربت‌تون رو بخورين براتون خوبه، من الان ميرم بيرون...

از جایم بلند شدم و با ترس فریاد زدم.

- نه خواهش مى‌کنم نرين.

عليرضا به­‌سمت من آمد و من را سر جايم نشاند.

- نمى‌خوام برم. فقط ميرم بيرونو نگاه كنم. برمی‌گردم، از شما هم می‌­خوام باز جرأت قبل رو پيدا كنين و از چيزى نترسين.

با گفتن اين كلام بلند شد و از سالن خارج شد. به خودم خنديدم "اين‌قدر ضعیف شده بودم كه از او کمک می‌خواستم او خودش نيز ترسيده بود. من چه خوش‌خيال بودم كه فكر كردم او مى‌تواند از من حمايت كند." وقتى برگشت او طولانى شد، به خودم قبولاندم كه او نيز ترسيده و رفته و چون خجالت كشيده رويش نشده به من به­‌طور مستقيم بگويد و بعداً كه من را ببيند مي‌­گوید "ببخشيد آن شب برايم كارى پيش آمد كه باعث شد شما را تنها بگذارم" چقدر الان دارد به من مى‌خندد. خوب سوژه‌اى به دستش دادم. از دست خودم خيلى عصبانى بودم و اين افكار هم من را ول نمى‌كرد. جرات اینکه از جایم بلند بشم و درها را قفل کنم نداشتم، بعد از يك‌ربع برگشت؛ اما چهره­‌ی او نشان می‌داد كه خيلى آرام شده براى همين روبه‌­روى من روى مبلى نشست و گفت:

- ديگه لازم نيست بترسى پس راحت باش، تلفن‌تون چى هنوز قطعه؟

از فکرهای که در این مدت در موردش کرده بودم خجالت کشیدم و سرم را پایین انداختم حس می‌کردم اگر سرم را بالا بگیرم او متوجه افکار من می‌شود گفتم:

- بله هنوز قطعه وگرنه بابا با من تماس مى‌گرفت. در ضمن من، اصلاً نترسيدم.

 با خنده  و بدجنسی گفت:

- كاملاً مشخصه... اما بهتره در اين رابطه صحبت نكنيم.

من که هم احساس آرامش مى‌­كردم و هم از فكرهايى كه در­موردش كرده بودم خجالت مى‌كشيدم، سكوت كردم و او بلند شد تپاس را روشن كرد. صداى موزيك خيلى آرام‌بخش بود و به من آرامش بيشترى داد. حالم خيلى بهتر شده بود؛ پس بلند شدم تا وسايلم را از کف سالن جمع كنم.

 

@Madi    @sevilam     @Azin18    @.Ghazaleh.    @-Aryana-     @masoo    @mO_oj

@مهسا۲۳   @زری بانو    @خل و چل      @amatis5909

ویرایش شده توسط somayeh59
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و چهارم#

 

 

- ميشه از شما بخوام نگاهى به كارهاتون بندازم؟

ماندم چه بگویم؛ اما بهتر ديدم كه جواب محبتش را با محبت بدهم.

- بفرمایین...

با دست اشاره كردم او نيز جلو آمد و شروع به ديدن كرد كه يك­دفعه به تصوير خودش رسيد. با دقت نگاه كرد آرام گفت:

- پس بالأخره كشيدين؛ ولى اون كار قبلى‌تون زيباتر بود.

قاطع گفتم:

- نه اتفاقاً اون رو از روى عصبانيت كشيده بودم؛ ولى اين رو...

نتوانستم حرفم را تمام كنم. عليرضا سرش را از روى كارها بالا آورد و گفت:

- خوب ادامه بدين اين را با چه حسى كشيدين؟

يك‌­دفعه از دهنم پريد:

- با ترس...

- ترس!! چرا ترس؟ يعنى واقعاً من اين­قدر ترسناكم؟

به خودم بد و بيراه گفتم "آخه دختره­ی احمق چرا الكى دهن‌تو باز مى‌كنى. بيا حالا دستش يك برگ برنده دادى تا به­راحتى اذيتت كنه. اون از غش كردنت و اين هم از اين حرفات..." كمى فكر كردم به من ميگن رضوان نه برگ چغندر...

- اگه گفتم ترس نه به اين دليل كه شما ترسناك هستيد و يا من اين­قدر ترسو، بلكه براى اين گفتم...

- خب داشتيد مى‌گفتيد...

من نمى‌دانستم چه بايد بگویم. با هر حرفى اوضاع را به ضرر خودم می‌کردم؛ صدای معده‌ام بدجوری در آمده بود. براى همين بهتر ديدم كه بحث را عوض كنم؛ پس بلند شدم و به­‌سمت آشپزخانه رفتم و گفتم:

- شام خوردين؟ اگر نخوردين برم براى شما هم بيارم.

بلند خنديد:

- خيلى زرنگى. شب آتش‌بس میشه و صبح دوباره جنگ آغاز میشه. اگه شما نخوردين من هم مى‌خورم.

با خنده گفتم:

- اون که بله ولی شکم یه چیز دیگه‌است. 

سريع بلند شدم و ميز را چيدم. اولين­ بار بود كه بدون هيچ حرفى شام را خورديم؛ يعنى اصلاً من و او با همديگر سر ميز ننشسته بوديم و اگر هم سر يك ميز بوديم فقط داشتيم همديگر را مسخره مى‌كرديم و يا مشغول ايراد گرفتن از يكديگر بوديم؛ ولى حالا خيلى راحت داشتيم شام مى‌خورديم. با اين فكر لبخندى بر لب آوردم؛ ولى هيچى نگفتم. بعد از اينكه او غذايش تمام شد، خيلى آرام به صندلی‌­اش تكيه داد و گفت:

- واقعاً دست ­پختتون خوبه.

از تعریفش خوشم آمد، با خنده گفتم:

- متأسفانه باید در اين مورد اقرار كنم كه فقط همین یک نوع غذا رو بلدم درست كنم.

عليرضا شروع به خنده كرد و گفت:

- خوبه باز هم جرأت دارين و می‌گین يا شایدم چون در آتش ­بس هستيم اين رو گفتین.         

من شروع به خنده كردم و گفتم:

- اتفاقاً برعكس، اين حرف رو زدم كه بدونين نمى‌تونين از اين به ­عنوان سوژه استفاده كنين؛ چون كه خودم قبول دارم از خانه‌دارى هيچی نمى‌دونم؛ براى همين موندم وقتى برم چيكار بايد بكنم.

اون خيلى راحت گفت:

- شايد بودجه­‌ی همسرتون اون­قدر باشه که برای همه‌­ی کارا مستخدم بگيره.

- من اصلاً منظورم همسرم نبود، بعدش هم اگه اون­قدر بودجه نداشته باشه اصلاً همسرش نمى‌شم؛ من از حالا غصه‌­ی يك ماه ديگه رو دارم می­خورم؟

شروع کرد به خندیدن و آرام گفت:

- چقدر هم عجله دارین!

- چی رو عجله دارم؟

- گفتم که ازدواج کردن.

 

 @Madi    @sevilam   @Azin18    @.Ghazaleh.        @-Aryana-    @masoo     @mO_oj    @خل و چل    @مهسا۲۳  

 

ویرایش شده توسط somayeh59
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت بیست و پنجم#

 

- کی خواست ازدواج کنه! من دارم میرم پاريس؛ نمى‌دونم اونجا چيكار كنم.

مثل كسى كه برق گرفته باشدش سيخ نشست و با تعجب من را نگاه كرد و گفت:

- پاريس؟

تازه فهميدم چرا تعجب كرد و اين حالش براى چيست؛ بيچاره شايد تا حالا حتى از شيراز هم بيرون نرفته حالا برايش مهم است كه دخترى مى‌خواهد تنهایی برود پاريس... دلم برايش سوخت. شايد بضاعت مالی‌اش اين­قدر كم است؛ براى همين لحن صحبتم را عوض كردم و با مهربانى به صورتش نگاه كردم. نوع نگاهش طوری بود كه درکش نمی‌کردم. بعد از كمى مكث­ كردن احساس كردم منتظر جواب من است؛ پس با خونسردی گفتم:

-بله من به­ دليل وضعيت تحصيل و نمرات خوبى كه گرفتم بورسيه شدم كه براى گرفتن مدرك بالاتر برم پاريس و قصد دارم وقتى كه برگشتم تدريس رو شروع کنم.

او بلند شد و در اتاق شروع به راه رفتن كرد، به ­سمت من برگشت و گفت:

- خب نظر دكتر در اين مورد چيه؟

- خب معلومه، اون دوست نداره جلوى پيشرفت منو بگيره.

بعد در حالی که با خودش حرف مى‌زد گوشه­‌ی اتاق نشست. من هم بلند شدم و ميز را جمع كردم. بيچاره چقدر دلش مى‌خواهد الان جاى من مى‌توانست برود. بهتر ديدم بيشتر از اين او را اذيت نكنم. حالا كه قرار است چند­بار ببينمش پس بهتر است دست از اذيت­ كردن بردارم و بيشتر از اين حالش را نگيرم.‌ حالا دیگر می‌دانستم قهوه دوست دارد. بعد از جمع­ كردن ميز به­ همراه قهوه وارد سالن شدم؛ ولى عليرضا همچنان در خودش فرو­رفته بود. بهتر ديدم از آن حال و هوا درش بياورم.

- بفرمایید قهوه‌اتون سرد شد.

تازه متوجه سينى قهوه شد. آرام گفت:

- خيلى ممنون.

كمى سكوت كرد؛ اما مثل اينكه خودش هم از وضع جديد خوشش نيامده بود پس گفت:

- راستى فكر مى‌كنين حال خواهر مش‌صفر خيلى بده كه تا حالا برنگشته؟ شما تا به حال خواهر مش‌صفر رو ديديد؟ 

همانطوری که  روی مبل روبروش می‌نشستم، گفتم:

- بله چند­بار ديدمش، آخرين بار فكر كنم همون زمانى بود كه مى‌خواستم برم تهران، اميدوارم زود حالش خوب بشه چون عمو صفر به­ جز اين خواهر كسى رو نداره. اِى كاش عمو يه جور به ما خبر بده.

دوباره همان سكوت در خانه حكم­ فرما شد. من هرچقدر فكر كردم نتوانستم سوژه‌اى پيدا كنم تا آن سكوت شكسته شود. حرفى براى گفتن نداشتم و احساس معذب­ بودن مى‌كردم، از جایم بلند شدم حالا می‌دانستم او علاقه به قهوه دارد برای خودمان قهوه آمده کردم. كه او شروع به حرف­ زدن كرد.

- شما تو اين مدت فقط خونه بودين... لااقل به يكى از دوستاتون مى‌گفتين بياد اينجا پيشتون يا شما مى‌رفتين پيشش.

- من كه گفتم دوستى ندارم.

با دقت به من نگاه كرد و گفت:

- يعنى واقعاً با هيچ‌كس دوست نيستين؟

- چرا يكى هست و اون هم تهرانِ، ولى اینجا دوستى ندارم.

- آخه چطور ممكنه؟ همه­‌ی دخترايى كه من مى‌شناسم بيشتر از دوجين دوست دارن.

- بله خب اونا با اون شرايط بزرگ شدن؛ ولى من برعكس هميشه تو خونه بودم، البته يه دوست عزيز دارم كه حاضرم جونم رو براش بدم.

يك‌­دفعه بلند به سرفه افتاد از وضعش خوب مى‌­شد حدس زد كه هول شده براى همين خوشم آمد كه دوباره كمى اذيتش كنم پس دوباره شدم رضوان چند روز پيش.

- دوستتون الان كجاست؟

- متأسفانه اينجا نيست؛ ولى اميدوارم زود برگرده.

- ببخشيد خانم هستن ديگه؟

دليل اين همه سؤال را نمى‌فهميدم؛ اما با خودم گفتم بگذار جواب بدهم. پس با آرامش گفتم: خير آقا هستن!

ديگر قيافه‌اش ديدنى بود؛ اما نخواستم بازى را تمام كنم پس ادامه دادم.

- يك مرد واقعى، از لحاظ ظاهرى خيلى زيباست، از لحاظ باطنى كه ديگه حرف نداره...

او با آرامش گفت:

- خب اين آقا اطلاع داره شما تنها هستين؟

 

@Madi   @sevilam    @Azin18   @-Aryana-   @.Ghazaleh.  @amatis5909   @15Bita @مهسا۲۳   @خل و چل 

ویرایش شده توسط somayeh59
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت بیست و ششم#

 

- دوستتون الان كجاست؟

- متأسفانه اينجا نيست؛ ولى اميدوارم زود برگرده.

- ببخشيد خانم هستن ديگه؟

دليل اين همه سؤال را نمى‌فهميدم؛ اما با خودم گفتم بگذار جواب بدهم. پس با آرامش گفتم: خير آقا هستن!

ديگر قيافه‌اش ديدنى بود؛ اما نخواستم بازى را تمام كنم پس ادامه دادم.

- يك مرد واقعى، از لحاظ ظاهرى خيلى زيباست، از لحاظ باطنى كه ديگه حرف نداره...

او با آرامش گفت:

- خب اين آقا اطلاع داره شما تنها هستين؟

- متأسفانه خير وگرنه خودش رو سريع به من مى‌رسوند.

- آهان همون آقايى كه گفتيد ازدواج كرده؟

- نه، من كى گفتم ازداوج كرده، اون الان مجرده.

ديگر تحمل نداشت و عصبانى شد. خيلى سعى مى‌کرد خودش را آرام كند تا من نفهمم و بعد يك‌­دفعه آرام شد؛ مثل اينكه باد بادكنكى را خالى كرده باشى او نيز آرام شد. نگاه خاصى به من كرد و با لحن عجیبی گفت:

- حتماً ايشون نمى‌دونه كه قصد داريد برید پاريس وگرنه اصلاً اجازه نمى‌داد.

- اتفاقاً اولين نفرى كه فهميد ايشون بود و با رضايت خاطر به من خنديد.

- خب پس ايشون با شما ميان؟

- نه چون خيلى گرفتاره نمى‌تونه بياد و من از اينکه با من نیست خيلى ناراحتم.

با لحنى كه معلوم بود دارد من را مسخره مى‌كند گفت:

- متأسفم كه این رو ميگم ولى عجب مرد احمقيه كه مى‌گذاره دخترى به اين زيبايى تنها بره، اگه من بودم اصلاً اجازه نمى‌دادم.

عصبانى شدم و از جايم بلند شدم گفتم:

- لطفاً درست صحبت كنين. هيچ‌كس حق نداره درمورد بابام اين­طور صحبت كنه.

- ولى من پدرتون رو نگفتم منظورم اون آقا..

يك‌­دفعه فهميد؛ مستقيم به من نگاه كرد و گفت:

- تمام مدت منظورتون دكتر بود؟

من با ناراحتى گفتم:

- بله، و شما حق ندارين در­مورد پدرم اينطور صحبت كنين.

بلند شروع به خندیدن كرد و گفت:

- دختر تو واقعاً كه مسخره‌ای، آخه كدوم بچه‌اى با باباش رفيق ميشه... تو هم نصف شبى من رو ساده گير آوردى و هرچی دوست دارى ميگى.

من عصبانى­تر از قبل شدم و روبه­ رویش ايستادم. با لحن جدى گفتم:

- اولاً درست صحبت كنين و بدونين تا وقتى در اين خانه هستين حق ندارين اينطور صحبت كنين. در ثانى من اگر يک معبود داشته باشم اونم بابامه، در تمام رگ و پى ‌قلبمه پس لطفاً در­ مورد چيزى كه نمى‌دونين صحبت نكنين، اگه شما چند وقته كه پدرم رو مى‌شناسين و به خودتون اجازه می­دين اون رو كيانوش خطاب كنين، بدونين من بيست‌و‌دو ساله كه پدرم رو مى‌شناسم و اينو خوب مى‌دونم كه بابام برام بيشتر از يك پدر بوده، اون جاى همه رو برام گرفته؛ مادرى كه هيچ وقت نبود، خواهر و برادرى كه از داشتن‌شون هميشه محروم بودم و حتى دوستى كه هيچ‌وقت نخواستم داشته باشم.

به آشپزخانه رفتم و دوباره قهوه‌ای دم کردم سعی کردم کمی به خودم مسلط شوم و بعد از گذشت یک‌ساعت با سینی قهوه بیرون آمدم  به سمت‌اش رفتم و قهوه را به او تعارف کردم احساس کردم خیلی تو فکره، سعی کردم سکوت بین‌مان را بشکنم. تعارف کردم قهوه‌اش را برداشت و با آرامش مشغول خوردن‌اش شد. از جو پیش آمده اصلا حس و حال خوبی نداشتم. متوجه شدم که او علاقه شدیدی به قهوه داغ داغ دارد.

همان‌طور که قهو‌ه‌اش را مثل یک جلتمن می‌نوشید گفت:

- تا حالا کسی از رابطه شما با پدرتون برداشتی نداشته؟

خودم را روی صندلی جا جابجا کردم دلم می‌خواست باهاش حرف بزنم به سمت‌اش برگشتم و گفتم:

- صادقانه می‌گم چراخیلی زیاد.

یاد خاطره عزیز افتادم و خندم گرفت بدون اینکه او از من سوالی بکند من ادامه دادم.

 

@Madi   @sevilam    @Azin18   @-Aryana-   @.Ghazaleh.   @amatis5909   @15Bita 

@مهسا۲۳   @خل و چل  @-saye-

ویرایش شده توسط somayeh59
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و هفتم#

 

- اگه شما چند سال بيشتر با ما بودين اون وقت متوجه نامه‌هايى که من براى پدرم مى‌نوشتم كه تمام اونا از عشق و جدايى حرف می‌زدم. يك­بار نامه­‌ی من دست عزيزم افتاد و اون رو خوند. نمى‌دونين ‌چيكار کرد... از اون روز به بعد كيانوش برام شد بابا، فقط در گفتار تغییر کرد؛ اما در عمل همون بود. نمى‌دونم چرا اينا رو به شما گفتم. اما حالا از گفتن اين حرفا خوشحال نيستم؛ چون به شما اجازه دادم بيشتر از اون كه بهتون مربوط بشه بدونین؛ اما الانم جاى غصه­ خوردن نيست. ازتون می‌خوام سعی کنین اين مدتى كه من اینجا هستم بدون مشكلى به پايان برسه و شما از رفتار من براى خودتون یا اطرافيان‌تون تعبيری نکنین و اميدوارم من و شما بتونيم دوستای خوبى بشيم، صادقانه بگم من اصلاً علاقه نداشتم با شما هم­ كلام بشم؛ ولى خب به اجبار مجبور شدم؛ اما حسم به من ميگه مى‌تونم به شما اعتماد كنم، همان كارى كه بابا كرد. پس اگه موافقين اين پايان جنگ باشه و این آتش‌بس کامل؟

سپس بلند شدم به سمت‌اش رفتم دستم را به­ سمتش نگه داشتم. او هم بلند شد دستش را جلو آورد و با هم دست داديم. آن شب بعد از حرف‌های من و توافق، حرفى پيش نيامد و من به اتاقم رفتم و با­وجودى كه بهش اعتماد داشتم، ولى در اتاق را از داخل قفل كردم و صندلى را پشتش گذاشتم. صبح كه بلند شدم ديدم رفته، بی‌خيال فکر­کردن بهش شدم؛ تا اینکه شب شد؛ ولى او نيامد. ساعت نه بود كه زنگ در به صدا در­آمد. وقتى ديدم خودش است خوشحال شدم؛ ولى او خیلی ناراحت بود. بهتر ديدم حرفى نزنم؛ پس سريع ميز را چيدم؛ ولى او نيامد و من تنهايى شام خوردم. ميز را جمع كردم و قهوه برايش ريختم كه آن را نيز نخورد. حس كردم از چیزی دلخور است؛ پس مثل هميشه كه وقتی بابا ناراحت بود، من كارى باهاش نداشتم، بلند شدم و شب­‌بخيرى گفتم و به اتاقم رفتم. باز هم مسائل امنيتى را رعايت كردم و خوابيدم.

وقتى بیدار شدم او مى‌خواست برود. صبر كردم تا برود و بعد من هم عازم بيرون شدم. به تلفن­خانه رفتم و با عمارت تماس گرفتم؛ ولى كسى جواب نمى‌داد. از آنجا سراغ اداره­‌ی مخابرات رفتم. شايد كسى را پيدا مى‌كردم و مشكل تلفن را مى‌گفتم تا اینكه بعد از كلى اين طرف و آن طرف رفتن اعلام كردند كه عصر فردى را مى‌فرستند تا تلفن را درست كند. به خانه برگشتم. عصر شخصى آمد و تلفن خانه­‌ی‌مان را درست كرد. خوشحال شدم كه حالا بابا و عمو‌صفر راحت مى‌توانند با خانه تماس بگيرند. آن شب عليرضا دير آمد. خواستم از درست­ شدن تلفن به او چيزى بگويم؛ ولى آن­قدر در خودش بود كه نتوانستم حرفى بزنم.

اتفاق آن شب چند شب پى­ درپى تکرار شد؛ يعنى كوچك­ترين حرفى بين ما رد و بدل نمی‌شد و فقط فنجان قهوه وجه مشترک ما بود. من ديگر خسته شده بودم؛ اما جرأت نداشتم حرفى بزنم. شايد اگر حرفى مى‌زدم او می‌رفت و من تنها مى‌ماندم. نمى‌دانم عمو‌صفر و بابا کجا بودند. هر­چه با عمارت تماس می‌گرفتم، كسى جواب نمى‌داد. آن شب به ­راحتى خوابيدم. نيمه‌هاى شب خواب ديدم "در خانه تنها هستم و هيچ‌كس نيست و همان دزدها به اتفاق مامان آمدند، اين‌بار خيلى راحت به داخل سالن آمده بودند. چهره‌­ی يكى از دزدها را شناختم؛ همان مردى بود كه پيش مامان نشسته بود و من را با نگاهش مى‌ترساند. دوباره با آن نگاه وقيحانه‌اش به من زل زده بود... اين­‌بار خیلی راحت به­ سمتم آمد و من از ترس او فرار كردم؛ اما پاهایم به چيزى گير كرد و زمين افتادم و او بهم نزديك شد. از ترس فقط جيغ می‌زدم و سعى مى‌كردم از دستش فرار كنم؛ ولى موفق نشدم. روى سينه‌ام نشست و مى‌خواست من را خفه كند. دست و پا می‌­زدم و با جيغ­‌زدن كمك مى‌خواستم. هرچقدر فشار او بيشتر مى‌شد، صداى جيغ من كمتر مى‌شد.

صداى شكستن آمد و من احساس کردم بيهوش شدم؛ ولى مثل اينكه او ول نمى­‌كرد و با دو دستش من را تكان مى­‌داد. چشمم را كه بسته بودم و ناى جيغ­‌زدن هم نداشتم. هر كارى مى‌كردم نمى‌توانستم جيغ بزنم كه يك­‌دفعه گرمای شدیدی به همراه درد در ناحیه چپ صورتم و گوشم احساس کردم که تا مغز استخوانم را تكان داد. چشمانم را به ­سختى باز كردم. ديدم عليرضا كنارم روى زمين پايين تخت نشسته و مضطربانه من را نگاه مى‌كند.

- رضوان حالت خوبه؟ چى شده خواب ديدى؟ منو ترسوندى، نترس. مى‌تونى نفس بكشى؟ جاییت درد نمى‌كنه؟ فقط خواب ديدى.

به­ سختى آب دهانم را قورت دادم و با شرمندگی گفتم:

- بله خوبم. فقط خواب بدى ديدم.

كابوسى كه امشب ديدم هميشه به صورت‌­هاى مختلف به سراغم آمده بود؛ ولى امشب اينطورى... بغضم تركيد. قدرت کنترل اشک‌هایم را نداشتم. گریه­‌ی من فقط برای دیدن کابوسم نبود. از بى‌كسى و تنهايى، از مردى كه باعث خراب­شدن زندگى ما شده بود، از تنهایی این یک‌ هفته و استرس این چند شب. عليرضا بلند شد و بيرون رفت. من هم با خیال راحت گریه کردم. با ليوان آبى در دست برگشت. با آرامش کامل لیوان را به ­سمتم گرفت و گفت:

- اين ليوان آب رو بخور تا آروم بشى خانم­ خانما. شما بزرگ شدی بده گريه كنی. ناسلامتى تا چند وقت ديگه مى‌خوای بری پاريس و بايد ياد بگيری تنهايى چه جورى تو غربت زندگی کنی. از حالا بايد به خودت آموزش بدی.

صحبت­‌هاى او آرامش عجیبی برایم بود و حالم را بهتر كرد. اشك‌­هایم را پاك كردم. سرم را پايين انداختم. از ديدن چوب‌هايى كه روى زمين ريخته بود تعجب كردم. خوب به تمام اتاقم نگاه كردم. از وضع اتاقم ناراحت شدم. یادم افتاد هم در را قفل کرده بودم و هم پشت در صندلی گذاشته بودم و او براى وارد­شدن به اتاقم مجبور شده بود در اتاق را بشكند. خجالت کشیدم. حالا با چه رویی بهش نگاه کنم. "حتماً با خودش فكر مى‌كنه که چه دختر احمق و ترسويى‌ام و بدتر از همه فکر می‌کنه که من بهش شك داشتم."

مثل اينكه متوجه شد که من خجالت کشیدم. سریع گفت:

- منو ببخش كه اينجورى وارد اتاقت شدم. فكر كردم كسى اومده و داره شما رو اذیت می‌کنه براى همين در رو شكستم.

با خجالت گفتم:

نه شما ببخشيد كه باعث ترسیدنتون شدم و نذاشتم بخوابید. از اينكه در اتاق رو..

سریع ميان حرفم پريد و گفت:

احتياط شرط عقله. اگه اين كار رو نكرده بودی من تعجب مى‌كردم. الانم برو به اتاق بابات؛ اونجا راحت بخواب؛ مطمئن باش من تا صبح بيدارم، صبح هم یه فکری برای این در می‌کنیم.

 

@Madi    @sevilam    @Azin18     @-Aryana-     @.Ghazaleh.   @masoo    @mO_oj   @amatis5909   

@15Bita    @Hanie    @مهسا۲۳   @خل و چل   

ویرایش شده توسط somayeh59
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و هشتم#

 

بلند شدم و به اتاق بابا رفتم. تا خواستم در اتاق را ببندم ياد مامان افتادم. سريع پریدم بیرون و گفتم:

- نه من با شما ميام تو سالن اينطورى خيلى بهتره.

كاملاً متوجه حال من شده بود. سرش را پايين انداخت و گفت:

- هر جور راحتی.

به سالن رفتیم و روى اولين مبل نشستم. مثل اينكه حضور من او را معذب كرده بود؛ پس بهتر ديدم كه حرف بزنم. شايد هم او راحت شود و هم من فكر و خيال نمی‌كردم.

- ميشه یه سؤالى بپرسم؟

خودش را روى مبل جابه­‌جا كرد و مستقیم بهم نگاه کرد.

- بله خواهش مى‌كنم بفرمایید.

- چه اتفاقى براتون افتاده كه اين­قدر ناراحتید؟ چند روزه حرف نمى‌زنيد؟ اگه دوست داريد جوابم رو بديد.

اصلاً انتظار نداشت من همچين سؤالى ازش بپرسم. برای همین سکوت کرد. بعد از طولانى شدن سكوت آرام گفت:

- راستش چى بگم... خیلی وقت نیست كه من به اين شهر برگشتم كه اى‌كاش اصلاً برنمى‌گشتم. از وقتى برگشتم مشكلى برام پيش اومده كه خودم از حل كردن اون عاجز شدم. ديگه خسته شدم درست يه ساله كه اومدم. اما به ­جاى اينكه مشكلم حل بشه، روز به روز بدتر شده جديداً هم اتفاقى افتاده كه حل اونو سخت‌­تر كرده.

فكر كردم كه بيچاره مشكل مالى دارد؛ براى همين با خنده او را نگاه كردم و گفتم:

- اينكه ناراحتى نداره من قول می­دم كمك‌­تون كنم.

با خوشحالى من را نگاه كرد و گفت:

- جداً حاضری به من كمك كنی؟

 - بله. چرا نه، مگه غير از اينه كه من و شما قول داديم با هم دوست باشيم پس من حاضرم به دوستم كمك كنم.

- ولى پشيمون می­شین.

با خنده گفتم:

- نه مطمئن باشين من پس­‌اندازی دارم که کسی از اون خبر نداره.

بعد از اینکه من این حرف را زدم، ابتدا كمى با تعجب من را نگاه كرد و بعد بلند شروع به خندیدن كرد و گفت:

- پول!!! من كه مشكل مالى ندارم.

با تعجب نگاهش كردم:

- اگه مشكل­تون مالى نيست پس چيه؟

- شما يادتون باشه قول دادين بهم كمك كنين.

- بله من قول دادم و زيرش نمی­زنم. لطفاً مشكل­تون رو بگين تا من بفهمم چطور بايد به شما كمك كنم؟

- راستش من چند سالى اينجا نبودم. البته اجازه بدين از ابتدا بگم. من بعد از شش تا دختر به دنيا اومدم؛ براى همين مادر و پدرم برام خيلى آرزو دارن حالا که برگشتم منو تو فشار ازدواج گذاشتن تا چند وقت پيش گفته بودم كه تا سال آينده من قصد ازدواج ندارم و حالا زمانم تموم شده و مامانم ديگه هيچ بهونه‌ای رو قبول نداره.

اصلاً فكر نمى‌كردم مشكلش اين باشد. پس خيلى راحت نفس آسوده‌اى كشيدم و گفتم:

- خوب مشكل­تون اينه؟ بالأخره می­‌خواين چيكار كنین؟ قصد ندارين كه مجرد باقى بمونين؟

سرش را خم كرد. دو دستش را روى صورتش گذاشت. مدتى سكوت كرد. معلوم بود كه دارد فكر مى‌كند منم بلند شدم به سمت آشپزخانه رفتم و قهوه‌ای درست کردم تا هم جبران کار او را کرده باشم و هم بهش اجازه داده باشم با خودش خلوت کند.

وقتی قهوه را از داخل سینی برمی‌داشت آرام شروع به صحبت کرد:

- ممنونم ، من... تا چند وقت پيش اصلاً قصد ازدواج نداشتم؛ يعنى اصلاً در اين مورد فكر نمی‌كردم، ولى حالا دارم...

با خوشحالى دو دستم را بهم زدم و با هیجان گفتم:

- خب پس مشكلى وجود نداره، چرا اينقدر ناراحتين؟

صاف روى صندلى نشست و گفت:

- اتفاقاً مشكل همين­جاست، يعنى چه جورى بگم كسانى كه اونا پيشنهاد میدن به­ درد من نمى­خورن.

- خب شما خودتون كسى رو مد نظر دارين؟

با خجالت سرش را پايين انداخت و خيلى آرام گفت:

- بله...

من از خجالت كشيدنش خوشم آمد. لبخند زدم و گفتم:

- اين خيلى خوبه اون دختر رو به خانواده­‌تون پيشنهاد بدين.

- اگه می­شد كه مى‌دادم ولى امكان نداره.

- چرا دختره موافق‌ نيست؟ يا شايد... مشكل ماليه؟؟؟!

 عصبانى شد و گفت:

- خانم شما همه چيزو از دريچه‌­ی مالى می‌بینین. اصلاً خود شما تا الان شده به كسى علاقه­‌مند بشين؟

 

@Madi       @sevilam       @Azin18     @-Aryana-     @.Ghazaleh.     @masoo    @mO_oj      @amatis5909     @15Bita

@مهسا۲۳    @خل و چل     @Hanie    @زری بانو

 

ویرایش شده توسط somayeh59
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و نهم#   

 

 

 

من چون در خانواده‌­اى بزرگ شده بودم كه صحبت در اين مورد عيب نبود، كمى فكر كردم. يادم آمد كه سال اولى كه به دانشگاه رفتم از پسرى كه در سال بالاترى بود خوشم آمده بود ولى... پس خيلى راحت گفتم:

- بله شدم.

با تعجب به من نگاه كرد و گفت:

يعنى شما كسى را دوست دارين؟ خواهش می‌كنم كه نگيد پدرتون...

- نه مطمئن باشين كه پدرم و يا عمو­صفر نیست. اولين سالى كه وارد دانشگاه شدم، پسرى بود كه با تمام پسرای اونجا فرق می‌کرد، بهش علاقه­‌مند شدم. يه سال تمام فكر می‌كردم كه دوستش دارم؛ اما بعد فهمیدم که نامزد کرده. براى همين سعى كردم ديگه بهش فكر نكنم. البته پسراى زيادى بودن كه براى دوستى تمايل داشتن؛ ولى من به هيچ كدوم‌شون اهميت ندادم. خب مثل اينكه قرار بود شما صحبت كنین نه من.

- يه سؤال ازتون دارم. هيچ­‌وقت با اون پسره صحبت كرده بودين و از علاقه‌تون بهش گفته بودين؟

خشمگين نگاهش كردم. بلند شدم و با عصبانيت گفتم:

- شما در­مورد من چى فكر كردين؟ هيچ‌­وقت دوست نداشتم كه محبت از كسى گدايى كنم. مثل بعضى از دخترا نيستم كه به­ دنبال پسرى راه میوفتن و از عشق و علاقه حرف می­زنن، دوست ندارم كسى احساسات منو به بازى بگيره. شايد شما به كار من بخندين. من يه سال به اون پسره علاقه داشتم؛ ولى حتى كارى نكردم كه بفهمه که من دوستش دارم.

- متأسفم از اينكه بازم شما رو ناراحت كردم. هنوز هم همون‌طورين، اجازه نمیدين كه كسى از علاقه‌­ی شما مطلع بشه؟

اصلاً انتظار اين حرف را نداشتم؛ اما بعد با خودم فكر كردم وقتى من با او صحبت مى‌كنم پس بايد توقع خيلى از اين حرف‌ها را داشته باشم:

- بعد از اون مورد كه گفتم ديگه از كسى خوشم نيومد. بعدم دوست ندارم وقتى اين احساس در من پيدا شد برم و اون احساس رو جار بزنم بهتره كه در گوشه‌ی قلبم باقى بمونه تا اينكه در دهن ديگرون بچرخه و سوژه‌­ی جديدى بشه.

- برام سؤالى پيش اومده كه دوست دارم خودتون جواب اون رو بهم بديد.

- ميشه بپرسم چه سؤالى؟

سرش را به‌­سمت مخالف من برگرداند و گفت:

- راستش برام سؤال شده كه چرا شما تا الان مجردین؟

خندم گرفت و بلند شروع به خنده كردم. عليرضا با تعجب به­‌سمت من برگشت. بهم نگاه کرد. دستم را به حالت اجازه بدید بالا آوردم و گفتم:

- ببخشيد... مثل اينكه شما مشكل داشتین نه من. اما جاى ما عوض شده!

- خواهش مى‌كنم جواب سؤالم رو بديد. ديگه سؤال نمی‌پرسم.

بلند شدم و به­‌سمت پنجره رفتم، به بيرون نگاه كردم. آسمان خيلى زيبا بود.

- بياين به آسمان نگاه كنين. 

در سالن را باز كردم و بيرون رفتم او نيز دنبال من بيرون آمد. روى اولين پله نشستم حس کردم همان­‌جا جلوى در ايستاد.

- به آسمون نگاه كنین؛ چى مى‌بينین؟

علیرضا سکوت کرده بود و کاملا مشخص بود که اصلا متوجه منظورم نشده، برای همین خودم ادامه دادم. 

- ماه تنها و غمگین. چرا؟ چون بايد براى ديگران فقط بتابه و ما آدم‌­ها فقط استفاده ببريم بدون اينكه خود ما براى ماه استفاده‌اى داشته باشيم. ستاره­‌ها رو نگاه كنين. چقدر قشنگ می‌تابن؛ ولى به پر­نورى ماه نيستن. نور ماه خيلى قوى‌تر و زيباتره. ولى همين كه شب تموم میشه نور بزرگ­ترى جاشو مى‌گيره و همه، نور ماه رو فراموش می‌كنن. اگر فقط یک شب ماه تو آسمان نباشه و یا برای مدت طولانی نتابه چی میشه؟ خب وارد این بحث نمی‌شم و اما درمورد سؤالتون... اگه من مثل تمام دختراى هم­‌سن و سالم بودم شايد هيچ‌وقت جواب­‌تون رو نمى­‌دادم و شايد فكرهاى مختلفى مى‌كردم؛ اما چون من مثل اونا بزرگ نشدم نمى‌تونم مثل اونا باشم؛ پس به شما راحت جواب میدم. خونه‌­ی ما يه ماه داره و اون بابامه كه هميشه مى­تابه تا من و حتى خيلى‌هاى ديگه از وجود اون استفاده ببریم. تو خونه‌­ی ما هيچ‌­وقت نور ماه تموم نمیشه و جاشو به خورشيد نمیده. بابا با ازدواج نكردنش به من نشون داد كه هيچ­‌وقت برام تموم نمیشه. نور خورشيد از همه­‌ی نورها زيادتره ولى من دوستش ندارم. دوست ندارم جای نور ماه نور خورشید تو زندگیم باشه؛ پس مثل اون ستاره كه فقط در كنار ماه مى­تابه، منم سعی می‌کنم وفادار بمونم و بابام رو تنها نذارم.

جلوتر آمد و روی پله‌ای نزدیک من نشست و گفت: 

- خب حالا اگه ماه خونه­‌تون دوست داشته باشه شما رو به دست خورشيد بسپره جواب­تون چيه؟

- نه. يك­‌بار خورشيد رو تو زندگی­مون ديدم و ديگه گول ظاهرشو نمى‌خورم و ماه رو با وجودى كه در شب مى‌تابه بيشتر از خورشيدى كه در روز روشن مى­تابه دوست دارم.

سکوتی بین ما حکم فرما شد که من اصلا این سکوت را  دوست نداشتم برای همین به سمت‌اش برگشتم و گفتم:

- خب مشكل شما براى ازدواج چيه؟ من جواب تموم سؤالای شما رو دوستانه دادم.

همانطور که به آسمان نگاه می‌کرد گفت: 

- مشكل من چندتاس و اولیش اينه دخترى كه من مى‌پسندم حاضر نيست باهام زندگى كنه؛ يعنى سبك زندگی­مون رو نمی‌پسنده.

- باهاش حرف زدين؟ چی میگه؟ اگه مشكل...

نگاه‌اش را به سمتم کرد و به من نگاه کرد و گفت: 

- خواهش می­‌كنم مسائل مالى رو كاملاً كنار بذارين؛ چون فكر مى‌كنم حتى وضعيت خانواده‌­ی من بهتر از اونه. 

با خجالت سرم را پايين انداختم:

- ببخشيد ناخواسته گفتم. باهاش حرف زدين؟

- متأسفانه نه. چون مطمئنم اصلاً تو این وادیا نيست و نگفته جواب خودم رو مى‌دونم. تازه اين يكى از مشكلاته. مادرم مشكل بعديه؟

- چرا؟

- براى اينكه اون دخترى رو مى‌پسنده که مثل خودش و خواهرام باشه نه مثل اون...

با تعجب و کنجکاوی گفتم:

- مگه اون چه جوريه؟ ببخشيد اون عيبى داره! ناقصه؟؟

- نه. نه... اصلاً اون خيلى هم سالمه و از لحاظ ظاهرى زيباس. منظور من اينه... اون خيلى راحت جرو بحث مى‌كنه، ابراز عقيده می‌كنه و حتى راحت جواب نه میده. با مردها خیلی راحت بحث می‌کنه.

تعجب من بيشتر شد گفتم:

- ببخشيد مگه اينا عيبه، خب اينكه موردى نداره. 

با افسوس سرش را تكان داد و گفت:

- چرا، مشكل اصلى همينه تو خانواده­‌ی ما زن حق حرف ­زدن و ابراز عقيده نداره...-

 

@Madi    @Azin18     @-Aryana-     @.Ghazaleh.     @masoo   @15Bita   @sevilam    @amatis5909   @mO_oj

@مهسا۲۳     @خل و چل   @زری بانو   @یکتا.ب

ویرایش شده توسط somayeh59
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی و ام#

 

برگشتم دقيق به صورتش نگاه كردم:

- واى مگه عهده قيانوسه! 

با افسوس سرش را پايين انداخت و گفت:

- متأسفانه فرهنگ طایفه‌­ی ما اين­جوريه و نمی‌شه باهاش جنگيد.

من هنوز نگاهش می‌کردم. برايم جاى تعجب داشت كه عليرضا از خانواده‌اى باشد كه اين­قدر از ما فاصله داشته باشند. از این خانواده‌ها زیاد دیده بودم؛ ولی به او نمی­‌خورد همچین خانواده‌ای داشته باشه.

- اين خيلى بده خود شما چى؟ مثل اونا فكر می‌كنین؟ 

با ناراحتى سرش را بالا آورد و درست در چشم­‌هایم نگاه کرد از نگاهش ناراحتی و غم را می‌توانستم ببینم:

- معلومه كه نه. اگه من مثل اونا فكر مى‌كردم كه از اون دختر خوشم نمی‌اومد.

- خب حالا كه شما خودتون مخالفين مشكل كمى حل­ شدنيه؛ مى‌تونين باهاشون صحبت كنين كه من اينجور مى‌پسندم.

- اين غير­ممكنه. اونا اصلاً قبول نمى‌كنن.

- خب پس دختره رو فراموش كنين و به زندگی‌تون بچسبين.

- اصلاً اینم غير­ممكنه، می‌خوام فراموشش كنم؛ اما نمى‌تونم. تازه متوجه شدم که با تمام وجودم دوستش دارم و نمى‌تونم فراموشش كنم.

- خب، شما كه باهاش حرف نزدین؟ جوابش مثبته؟ شايد ببخشید اونم كس ديگه‌اى رو دوست داشته باشه.

با وجودى كه در حياط بوديم اما مى­‌شد تغییر رنگش را ديد. سريع بهم نگاه كرد و گفت:

- درسته كه دختره نمى‌دونه من دوستش دارم ولى مطمئنم كسى رو دوست نداره. چشماش بهم دروغ نمیگه.

ديگه واقعاً كلافه شده بودم. از حرف­‌هایش سر در نمى‌آوردم. با دختره صحبت نكرده بود و مطمئن بود كه او كسى را دوست ندارد. حس خاصى نسبت به حرف­‌هایش داشتم؛ اما سر در نمى‌آوردم. حتماً عليرضا امشب حالش خوب نيست. از جايم بلند شدم:

- ببخشيد من هرچى فكر مى‌كنم نمى‌دونم چه ­جورى بايد بهتون كمك كنم؛ اما قول میدم هر وقت لازم دونستيد با دختره صحبت كنم و یا هر كمك دیگه‌ای که از دستم بربیاد انجام بدم.

خوشحال شد و گفت:

- خيلى ممنون. اما فعلاً زوده نبايد بى‌خودى فكرش رو خراب كنم. بهتره اول با خانوادم كنار بيام. روى حرف شما هم حساب مى‌کنم. تا يخ نكرديم بهتره بريم داخل.

با اين كلام هر­دو به‌­سمت داخل سالن رفتيم. من سريع به‌سمت آشپزخانه رفتم و قهوه جدیدی آماده كردم. به­ همراه سينى قهوه وارد سالن شدم. سينى را روى ميز گذاشتم و خودم روى صندلى نشستم. سكوتى در سالن حكم­‌فرما شده بود كه من را عصبى مى­‌كرد. او تمايلى به حرف­ زدن نداشت. من قهوه‌ام را برداشتم و گفتم:

- ميشه از شما بخوام برام كمى ساز بزنيد.

- مطمئنيد كه مى‌خواين گوش بدین؟

- البته اگه ايرادى نداره.

سه تارش را برداشت و شروع به نواختن آهنگ غمگين و خيلى زيبایی کرد. وقتى مى‌زد حالى بهم دست داد كه نمى‌توانم توصيف‌ش كنم. چشمانم را بستم و گوش مى­‌دادم. بعد از مدتى يك­‌دفعه صدا قطع شد. چشم باز كردم، ديدم سه­ تار را سر جایش گذاشته و آرام راه مى­رود.

- چرا قطع كردين؟

برگشت و من را نگاه كرد. احساس كردم كه در زمان نواختن گريه كرده، چشمانش مرطوب بود.

- فكر كردم خوابتون برده. نخواستم با صداى سازم مزاحم‌­تون بشم.

- نه اصلاً... شما به­ حدى زيبا مى­زنين كه آدم مبهوت سازتون میشه. ببخشيد خسته‌تون كردم.

- نه... اصلاً.

سازش را برداشت و شروع كرد. انگار سازش حرف مى‌زد. كمی که نواخت، بهم احساس خوبى دست داد. منم ديگر نتوانستم با خودم بجنگم؛ پس خودم را تسليم خواب كردم. با احساس دردى در ناحيه­‌ی گردن چشم باز كردم. از جايم بلند شدم و ديدم او نيز روبه­‌رويم نشسته و خوابش برده. هوا روشن بود. بلند شدم و آرام پتويى را رويش كشيدم. به­‌سمت آشپزخانه رفتم و مشغول درست ­كردن قهوه شدم. يك­‌دفعه ديدم دم در آشپزخانه ايستاده.

- سلام صبح­ بخير. نمى‌خواستم شما رو بيدار كنم.

دهان دره‌هايى كه سر ميز مى‌كرد نشان از اين مى‌داد كه شب درست نخوابيده. آرام گفتم:

- من خيلى ناراحتم كه نذاشتم خوب بخوابین.

- نه اتفاقاً، درسته اصلاً نخوابيدم و تا صبح بيدار بودم، ولی ديشب شب خوبى برام بود.

- چرا؟

- خوابم نمى‌اومد؛ مشغول فكر­كردن بودم تا مشكلم رو راحت حل كنم.

- به نتيجه‌اى هم رسيدين؟

- اِى‌‌بِگى‌نگى... يه فكرايى دارم كه بايد عملی­‌شون کنم.

- من پيشنهاد ديگه‌اى دارم و دوست دارم بهش عمل كنين.

 

 

@Madi    @-Aryana-  @masoo   @sevilam  @15Bita   @.Ghazaleh.   @Azin18   @amatis5909

@مهسا۲۳   @خل و چل    @یکتا.ب

ویرایش شده توسط somayeh59
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی‌ و یکم#   

 

- بفرمایین حتماً عمل مى‌كنم.

- پس همين الان بلند شيد بريد اتاق بابام بخوابين. من ظهر بيدارتون مى‌كنم تا با فكر راحت بتونين نقشه‌تون رو عملى كنین.

مى‌خواست جواب منفى بدهد اما چشمانش چيز ديگری مى‌گفت. براى همين بلند شد و گفت:

- باشه فقط خواهش مى‌كنم نذارين زياد بخوابم. 

بعد از رفتنش كارهايم را كردم. رفتم بيمارستان بابا سری زدم؛ فهميدم كه امروز دیگر بابا پيدایش می­‌شود. خوشحال شدم. خواستم براى عليرضا كه اين همه به من لطف كرده و در اين مدت پيش من مانده بود كارى انجام دهم. اول تصميم گرفتم كه به بابا بگویم مقدارى پول به او بدهد؛ اما بعد به ياد آوردم كه گفته بود وضع مالی‌شان خوب است؛ پس بايد كار ديگرى مى‌كردم. از فكر خودم خنده­ام گرفت. من هميشه وقتی می‌خواستم به کسی کادو بدهم، تابلویی برایش مى‌كشيدم. اين را بابا و عمو خوب مى‌دانستند؛ چون آنقدر تا آن روز از من تابلو گرفته بودند كه شمارش از دست‌شان خارج شده بود. مقداری رنگ و لوازمی که تمام کرده بودم خریدم. تا به خانه رسيدم نهار را درست كردم و به اتاقم رفتم. ابتدا چوب‌­هاى شكسته را آرام و بی‌صدا جمع كردم. همان‌طور كه كار مى‌كردم فكر مى‌كردم بهترين تابلويى كه مى‌توانم بكشم چیست؟ تصوير شب... خودش بود شروع کردم به کشیدن.

چند ساعتى درگير بودم. وقتى كارم تمام شد، بوى سوختگى در کل خانه پيچيده بود. به­‌سرعت به‌­سمت آشپزخانه رفتم. از غذايى كه درست كرده بودم جز قابلمه‌­ی سوخته هيچى نمانده بود. با عصبانيت قابلمه را داخل سطل آشغال انداختم. تمام در و پنجره‌­ها را باز گذاشتم تا بوى سوختگى غذا از خانه بيرون برود. به ساعت نگاه كردم پنج بعد از ظهر بود. گرسنه بودم؛ اما به­‌جز دو تا تخم­‌مرغ و مقدار كمى نان چيز ديگرى در خانه نبود. عصبانى شدم. چرا امروز خريد نكرده بودم و حالا... با به ياد آوردن اينكه عليرضا در اتاق بابا خوابيده و اگر الان از خواب بيدار شود گرسنه است، بيشتر از دست خودم حرص خوردم. سريع تصميم گرفتم بروم بيرون و غذايى بخرم و برگردم اما تا خواستم بروم لباسم را عوض كنم، ديدم عليرضا وسط سالن ايستاده و دارد مى­‌خندد:

- غذات سوخت؟ 

از خجالت سرم را پايين انداختم حالا با خودش فكر مى‌كند "اين دختره‌­ی ترسو هيچ عرضه‌اى نداره جز مزاحمت براى ديگران... "

- خب معلومه. مواد خوراكى كه لازم داشتيم.

- كى خريدين. من اصلاً حواسم نبود. اين همه رو شما تنهایی با خودتون آوردين به من نگفتين!

 - خيلى خب. حالا چيزى نشده. اما اگه از من نگيرين با اينا زمين مى‌افتم. چون ديگه نمى‌تونم بيارم. 

با شرمندگى همه را از من گرفت. هر كارى كردم تا لااقل يكى را به من بدهد نداد. وقتى به خانه رسيديم جفت‌­مان خسته بودیم. من جلوتر رفتم و درب سالن را باز كردم. با خنده گفتم:

- بياين ديگه. رسيديم. دست شما درد نكنه...

- عيب نداره. من هم اون وقت­ها كه تنها بودم ان­قدر غذا مى­‌سوزوندم كه نگو... حالا هرچى دارى بيار با همديگه بخوريم. حتماً نبايد غذاى گرم باشه. 

من هم خجالت كشيدم و هم خنده‌ام گرفته بود گفتم:

- خودتون گفتين. زيرش نزنين؟

- قبول

با هم به‌­سمت آشپزخانه رفتيم و من دو تا تخم­‌مرغ را از يخچال درآوردم و روى ميز گذاشتم:

- بياين يكى مال من، يكى مال شما. فقط همينه.

با تعجب به من نگاه كرد. بعد بلندبلند شروع کرد به خندیدن.

- باشه. حالا سريع درستش كن كه از گرسنگى ممكنه خام­ خام بخورم.

با خنده مشغول درست ­کردن شدم. به‌حدى آن غذا به هر دو نفرمان مزه داد كه بعد از آن هيچ طعمی جایش را براى من پر نكرد. بعد از غذا بلند شد.

- اگه كارى ندارين بياين با هم بريم خريد تا لااقل براى شام چيزى داشته باشيم.

وقتى كه با هم از خانه بيرون آمديم نمى‌توانم بگويم چه حالى داشتم. براى اولين ­بار در زندگي­‌ام با شخص غريبه‌اى هم‌­قدم شده بودم؛ براى همين خجالت مى‌كشيدم سرم را پايين انداختم و بدون كوچك­ترين حرفى دنبالش راه مى‌رفتم. به­‌سمت حافظيه رفت و من هم بدون مخالفت باهاش رفتم. وقتى به حافظيه رسيديم خواستم كه از جوى آب رد شوم كه پايم گير كرد و اگر او دستم را نگرفته بود زمين مى‌خوردم. هر­دو قرمز شديم. تمام بدنم گر گرفته بود. بيشتر خجالت كشيدم. او نيز متوجه حالم شد و حرفى نزد.

آن ‌روز حافظيه را جور ديگری ديدم. به ­نظرم خيلى زيباتر شده بود؛ ولى هر­چه نگاه كردم متوجه نشدم كجاى آن عوض شده. حرفى نزدم و از او در اين مورد سؤالى نكردم. از حافظيه که بيرون آمديم او در خودش بود. هيچ حرفى نزدم. داشتيم به خانه نزديك مى­‌شديم. يادش رفته بود خريد كنيم. تا از تاكسى پياده شديم من به‌­ناچار جلوى اولين مغازه كه رسيديم بهش گفتم:

- يه لحظه صبر كنيد. 

سريع كلى خريد كردم. وقتى بيرون آمدم. او همان‌جا ايستاده بود. بارم زياد و سنگين بود. به­‌حدى در خودش فرورفته بود كه متوجه بار من نشد. مقدارى راه كه آمديم من ديگر خسته شده بودم. نا نداشتم. دستم درد گرفته بود؛ بارها را زمين گذاشتم تا استراحت كنم. او همين‌طور به راه خودش ادامه داد. عصبانى شده بودم. نگاهم بهش افتاد. فهميدم دارد درمورد آن دختر فكر مى‌كند. نخواستم ناراحتش كنم. همين­‌طورى راه مى‌رفت و من آنجا ايستاده بودم. يك‌دفعه نمى‌دانم چه شد برگشت و نگاهى به من که با وضع اسفناکی وسايل را مى‌كشیدم انداخت. سريع به ­سمتم آمد. با تعجب گفت:

-اينا چيه؟

- خب معلومه. مواد خوراكى كه لازم داشتيم.

- كى خريدين. من اصلاً حواسم نبود. اين همه رو شما تنهایی با خودتون آوردين به من نگفتين!

 - خيلى خب. حالا چيزى نشده. اما اگه از من نگيرين با اينا زمين مى‌افتم. چون ديگه نمى‌تونم بيارم.

با شرمندگى همه را از من گرفت. هر كارى كردم تا لااقل يكى را به من بدهد نداد. وقتى به خانه رسيديم جفت‌­مان خسته بودیم. من جلوتر رفتم و درب سالن را باز كردم. با خنده گفتم:

- بياين ديگه. رسيديم. دست شما درد نكنه.......  

 

@Madi    @Azin18     @-Aryana-     @.Ghazaleh.     @masoo   @15Bita   @sevilam    @amatis5909   @mO_oj

@مهسا۲۳     @خل و چل   @زری بانو   @یکتا.ب

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی و دوم#

 

فصل چهارم

 

 

با ديدن مردى كه روى صندلى نشسته بود، جيغ زدم و از ترس غش كردم. عليرضا با جيغ من هرچه در دست داشت را روى زمين ريخت. ديگر هيچى نفهميدم تا اينكه آبى روى صورتم ريخته شد. صداها همه آشنا بودند. وقتى چشم باز كردم ابتدا شخص غريبه‌اى را ديدم؛ ولى خوب كه نگاه كردم بابام بود كه اصلاح نكرده بود و به اندازه‌­ی چند سال پيرتر شده بود. با ترس من را نگاه مى‌كرد. اصلاً او را نشناخته بودم:

- رضوانم بابا حالت خوبه؟

از زمانی که مامان رفته این دومین­ بار بود كه بابا را اينطور می‌ديدم. احساس بدى داشتم. دلم‌ شور مى‌زد و نويد خبر بدى را به من می‌داد. با وحشت به قيافه­‌ی بابا نگاه مى‌كردم. نتوانستم خودم را كنترل كنم و سريع گفتم:

- چرا اينجورى شدى بابا؟ كجا بودى؟ دلم برات تنگ شده بود. بى‌معرفت اينه رسم زمونه. حالا رضوان و میذارى و ميرى؟ باشه اينه ديگه... 

زدم زير گريه. هرچه بود حسى به من مى‌گفت اتفاق بدى افتاده كه بابا را اينجورى كرده. بابا هيچى نگفت. فقط آرام من را نوازش مى‌كرد. او فكر می‌کرد كه خبر دارم.

- من هم مثل تو دوستش داشتم. ولى خودش ما رو دوست نداشت. حالا بازم مثل سابق فكر مى‌كنيم كه زنده­‌س و داره يه جایی براى خودش مى‌گرده. 

با تعجب به بابا نگاه كردم و گفتم:

- كى بابا؟ كى مرده!

بابا تازه فهميد كه من بى‌اطلاع بودم؛ اما او حرفش را زده بود. دیگر نمى‌توانست آن را پس بگیرد. با ناراحتی گفت:

- ببين رضوانم من فكر كردم كه عليرضا به تو گفته؛ ولى مثل اينكه اشتباه كردم. 

ديگر مطمئن شدم اتفاقى افتاده كه همه از آن خبر دارند غير از من. به عليرضا نگاه کردم. او مشغول جمع­ كردن وسايلى بود كه روى زمين ريخته بود. از نگاه من فرار می‌كرد. نگاهم را به ­سمت بابا برگرداندم و گفتم:

- بابا چرا درست صحبت نمی‌كنين؟ چى رو بايد به من می‌گفت؟

بابا از جايش بلند شد و به­ سمت پنجره رفت. كامل معلوم بود خبرى كه مى‌خواهد به من بدهد خيلى سخت است. من حال خودم را نمى‌فهميدم. چشم از بابا برنمی‌داشتم. خودم هم جرأت نداشتم حرفى بزنم. سكوت سنگينى در سالن حكم‌­فرما شده بود. من صداى ضربان قلبم را مى‌شنيدم. بالأخره سكوت بابا شكسته شد.

- اينكه... مامانت... 

واى خداى من. پس خبر در­ مورد مامانه:

- مامانم چى! بابا چرا یه جوری حرف نمی‌زنی تا منم بفهمم؟

صداى بابا انگار از ته دره مى‌آمد. آرام گفت:

- مامانت... شبانه راه میوفته بره شمال... خوب نخوابیده بوده... با یه تریلی تصادف می­کنه... گارد‌ ریل‌­های کنار جاده هم کنده شده بودن...

با­وجودى كه هيچ‌وقت محبت مادرانه را نفهميده بودم، ولى هميشه با خود مى‌گفتم "كه بالأخره برمى‌گرده، میاد و ما دوباره خانواده‌­ی خوشبختى می‌شيم."

به خودم نويد داده بودم وقتى دوستانش به مامان بگويند كه "رضوان بورسيه گرفته" خوشحال به ديدن من مى‌آيد و تبريك مى‌گويد و هزار تا فكر ديگر كه وقتى او را ديدم چه بگویم. چه كار كنم. اول باهاش دعوا مى‌کنم و بهش مي­‌گویم چرا اين همه سال ما را تنها گذاشتى و رفتى، ولى بعد مى‌گفتم "حالا كه برگشته من نبايد باهاش دعوا كنم." ولى تمام آن­ها رؤیا بود. براى همين سريع به ­سمت كتابخانه رفتم و در را از داخل به روى خودم بستم. از همه بدم مى‌آمد. از بابا كه حتى نگذاشته بود من مادرم را براى آخرين ­بار ببينم. از عليرضا كه مخفى‌كاری کرده بود و به من نگفته بود؛ پس او از اول مى‌دانست كه بابا براى چه رفته و اين مدت همش داشت فيلم بازى مى‌كرد؛ ازش متنفر شدم.

گناه عليرضا حتى از بابا هم بيشتر بود. در تمام اين مدت او، معلم جوجه­ فكلى، من را مسخره كرده بود. هرچه كتاب جلوى دستم بود پرت می‌كردم... از خود مامان بيشتر بدم آمد. چرا با منه يگانه دخترش اين كار را كرد و حتى تا لحظه‌­ی مرگ نخواست من را ببيند. تمام كتاب­ها را روى زمين ريختم. مشتم را به تابلوى خانوادگی‌مان كه در آن من كودكی پنج‌ساله در بغل مامان بودم كوبيدم؛ شيشه شكست و دستم را زخمى كرد؛ اما توجه‌ای نكردم. تمام ميز و كتاب‌هاى اطرافم خونى شده بود. به خاطرات محوی که از مامان داشتم فکر می‌کردم. به افكارم پناه بردم. مامان را بهترين مادر دنيا ديدم كه براى من غذا مى‌پزد و مرا در آغوش گرفته. برایم لالایی می‌خواند و شب‌ها تنهایم نمی‌گذارد..

احساس ضعف می‌كردم. سرم را روى قاب شكسته گذاشتم و گريه كردم. دلم به حال خودم می‌سوخت... كم‌كم خوابم گرفت. بدنم بى‌حس شده بود. توان هيچ‌كارى نداشتم. صداى در اتاق مى‌آمد؛ ولى توان جواب دادن نداشتم... مامان را ديدم كه گوشه‌اى نشسته و من دختر­بچه‌اى مدرسه‌اى هستم كه تازه از مدرسه برگشته. صداى فرياد بابا را مى‌شنيدم؛ ولى نمى‌دانستم براى چه دارد فرياد مى‌زند. به ­سمت مامان كه داشت روزنامه مى‌خواند رفتم. تا خواستم مامان را صدا كنم باز هم همان صدا را شنيدم؛ ولى اصلاً دوست نداشتم منبعش را پیدا کنم. آرام پیش مامان رفتم. او اصلاً متوجه من نشده بود. وقتى كنارش رسيدم صداى عجيبى آمد؛ اما من بى‌تفاوت فقط به مامان نگاه مى‌كردم. به من نگاه كرد. نگاهش خصمانه بود. سرم را پايين انداختم.

واژه‌هایى از دور مى‌شنيدم؛ ولى نمى‌توانستم جواب بدهم. كم‌كم سردم شد. پاهايم يخ كرده بود و سرما كم‌كم بالاتر می‌آمد. اصلاً نمى‌توانستم حركت كنم. ديگر دستم نمى‌سوخت و سرم سنگين نبود. چه حس خوبى بود. انگار كه رها شدم؛ سبك شده بودم. خودم را داخل دشتى سرسبز ديدم. به­ حدى سبز بود كه احساس كردم در تابلویى از رنگ‌ها رها شدم؛ ولى يك­دفعه خودم را در صحرایی خشك ديدم. چقدر گرم بود. احساس تشنگى می‌کردم. يه پسر­بچه داشت از آنجا رد مى‌شد. جلو رفتم و ازش خواستم كمى آب به من بدهد. پسر نگاهى خشمگين به من كرد؛ چشمانش برايم خيلى آشنا بود.

- آقاى دكتر یکم برید استراحت کنید. خطرکه رفع شده.

صداى بابا را شناختم كه مى‌گفت:

- می­خوام بمونم تا به ­هوش بیاد.

- ولى شما بيشتر به استراحت نياز دارين... دكتر حالتون خوبه؟ پرستار... پرستار...

و من دوباره چيزى نفهميدم؛ تا نورى به چشمم خورد و صدایى كه من را صدا مى‌زد.

 

 

@Madi   @sevilam     @Azin18    @.Ghazaleh.      @aryana14    @masoo        @amatis5909      @Sapeeid    @خل و چل   @مهسا۲۳     

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی و سوم#

- خانم خانما نمى‌خواى بلند شى؟ پاشو صبحانت رو بخور. 

صداى خانمی بود كه پرده‌هاى اتاق را كنار مى‌كشيد، نور شديدى به چشمم خورد، دستم را سپر چشمانم کردم و بعد از اينكه نور محيط برايم عادى شد چشمانم را باز كردم؛ خانمی با لباس سفيد بالاى سرم ايستاده بود.

- صبح‌بخیر خانم، بلند شو و صبحانت رو بخور. تا نيم‌ساعت ديگه دكتر میاد بخش تا مريض‌ها رو ببينه.

با سوزشی در گلویم گفتم:

- من كجام؟ 

كنار تختم نشست و با لبخند گفت:

- نترس زنده‌اى، نمردى، تا چند ساعت ديگه میری خونه. فقط اگه سرت درد مى‌كنه يا گيج ميره به من بگو؛ جايیت كه درد نمى‌كنه؟ 

خواستم بگم چرا بيمارستانم؟ كه سوزشى در دست راستم احساس كردم. به باندپیچی دستم نگاه كردم؛ تازه يادم افتاد صورتم را به­ سمت پنجره برگرداندم تا اشكم را نبيند. مثل اينكه متوجه شد. آرام شروع به صحبت كرد و گفت:

- مى‌دونى ما انسان‌ها براى چى خلق شديم؟

جوابی ندادم خودش ادامه داد:

- براى اينكه خدا عشق رو به ما نشون بده و يادمون بده چطور عشق بورزیم، درست مثل خودش که عاشق ما مخلوقاته؛ كسى كه عاشق می‌شه تازه خدا رو پيدا مى‌كنه، پدر و مادر هم عاشق بچه‌هاشونن. حالا بعضى‌ها مى‌تونن و عشق‌شون رو نشون میدن و بعضی‌ها بلد نيستن نشون بدن؛ ولى همين پدر و مادر هم نبايد براى ما بت بشن تا ما به‌خاطر اونا جونمون رو فدا كنيم؛ خدا به ما چنین اجازه‌اى نمیده... تو مادرت رو از دست دادى. تجربه­‌ی سختى به‌­دست آوردی و اين رو هم فهمیدی كه تا زمانى كه زنده‌اى بايد به اطرافيانت عشق بورزى. نمی­دونی اینجا چه عشق‌هایی دیدیم، مریض‌هایی که خودشون می­دونن زیاد زنده نیستن؛ اما از ثانیه ثانیه دوست­ داشتن اطرافیان­‌شون کوتاهی نمی‌کنن و خانواده‌هایی هم برای چند دقیقه بیشتر زنده­ موندن مریض‌شون چه کار می­کنن. فكر نكن با از دست­ دادن مادرت همه چيز تمام شده، نه عزیزم تو پدرت رو داری که اینجور عاشقته، همه‌ی کادر بیمارستان بهت حسودی می­کنن و دوست دارن جای تو باشن. سعى كن با مشكلات زندگى راحت‌تر كنار بيايى. ببخشيد قصد نداشتم نصیحتت كنم؛ ولى تو هم مثل خواهر كوچیك من.

-ممنونم .

نمی‌دانم چرا ممنونم این کلمه را ناخواسته گفته بودم. احساس که می‌کردم باید جوابی به پرستار بدهم ولی هیچ حرفی نداشتم، حرف‌های او آرامم كرد. او که دید من  حرفی ندارم از اتاق بیرون رفت و من را با خودم تنها گذاشت. چند ساعت بعد بابا آمد؛ با چهره‌اى تكيده که مى‌توانم بگویم چند سال پيرتر شده بود.  کارهای ترخیصم راحت انجام شد. در خانه عزيز را ديدم كه لباس سياهى به تن كرده. با هيچ‌كس حرف نزدم، به اتاقم رفتم. هنوز در اتاق درست نشده بود و در باز بود. روى تخت خوابيدم. عصر صداى مهمان آمد؛ ولى باز از اتاق خارج نشدم. عمو‌صفر داروهايم را آورد. لباس سياهى به تن داشت و مى‌خواست با من صحبت كند؛ ولى من حوصله‌­ی حرف ­زدن نداشتم. او هم خوب فهميد و از اتاق خارج شد موقع شام آمد.

-رضوانم آقا ميگه بيا شام.

- گرسنه نيستم.

- نگو. تو ضعيف شدى. باید یه چیزی بخوری. در­ضمن آقا مهمان داره و دوست داره تو سر ميز باشی. گفت هيچ بهانه‌اى رو قبول نداره.

خوب مى‌دانستم كه بابا به یک­سری مسائل معتقد است و دوست ندارد كسى پشت سرش حرف بزند؛ براى همين از جايم به­ سختى بلند شدم. قبل از اينكه بلند شوم عمو لباس سياهى به دستم داد تا تنم كنم. چشمم كه به لباس سياه افتاد شروع به گريه كردم. باورش برايم سخت بود كه بخواهم براى مادرم لباس سياه بپوشم. مادرى كه هيچ وقت نداشتم و خيلى وقت بود كه برايم مرده بود. عمو‌صفر كه تا به آن لحظه در اتاق بود هم به گريه افتاد:

- رضوانم آرام باش... من ميرم پشت در وقتى لباست رو عوض كردى صدام كن.

با سختى لباس پوشيدم. دست راستم بسته شده بود؛ براى همين با يك دست لباس­ پوشيدن خيلى سخت بود. نفسم گرفت؛ ولى بالأخره پوشيدم. هنوز سرم گيج مى‌رفت؛ براى همين سريع عمو را صدا كردم و او هم به كمكم آمد. با كمك او از پله‌ها پايين رفتم. وقتى به سالن رسيدم حدود بيست نفر مهمان آنجا نشسته بودند و همگى بلند شدند. صداى سلام و تسليت گفتن­‌شان را مى‌شنيدم؛ ولى در عالم ديگرى بودم. به ناچار با تك‌تك­‌شان دست دادم و تشكر کردم. اصلاً خودم نبودم.

عليرضا هم آنجا بود؛ سعى كردم با او روبه‌­رو نشوم؛ ولى وقتى به­‌ناچار مجبور شدم سالن را دور بزنم و روبه‌­روى او رسيدم احساس كردم نفسم بند آمده، می‌خواستم كشيده‌اى به گوشش بزنم. او هم مثل بقیه هنگام تسليت ­گفتن دستش را به­‌سمت من آورد؛ اما من فقط سرم را تكان دادم و از دست ­دادن اجتناب كردم و خيلى بى­‌تفاوت از كنارش رد شدم كه اين حركت من باعث شد چهره‌اش قرمز شود. توجهی نكردم. به­‌حدى ضعف داشتم كه نمی‌توانستم زياد آنجا بشينم.

میلی به خوردن شام نداشتم. کمی با غذایم بازی کردم. با معذرت‌خواهى عمو را صدا زدم و او به كمكم آمد و مرا به اتاقم برد. تا چند روز ضعف داشتم و از اتاقم بيرون نمى‌آمدم. یک لحظه هم مهمان‌ها بابا را تنها نمی‌گذاشتند. من به­ جز آن شب ديگر بيرون نرفتم. عزيز گه‌­گاهى به اتاقم مى‌آمد؛ اما بابا اصلاً نيامد و ما با هم برخوردى نداشتيم؛ ولى آن­طور كه عمو و عزيز مى‌گفتند حالش خوب نبود. نه چيزى مى‌خورد و نه حرفى می­زد؛ مثل سايه شده بود و فقط به­‌خاطر مهمان‌ها از اتاقش بيرون مى‌آمد.

يك روز عمو وارد اتاقم شد و گفت:

- رضوان بابات از ديروز تا حالا از اتاقش بيرون نيومده، می­ترسم بلایی سر خودش آورده باشه. همگی از علاقه­‌ی بابا به مامان اطلاع داشتيم. حتى بعد از اين همه سال که از جدایى‌شان می­‌گذشت، بابا حاضر نشده بود به زن ديگرى فكر كند. با ترس از جايم بلند شدم. به پشت در اتاق رفتم. ديدم عزيز دارد گريه و التماس مى‌كند تا بابا در اتاق را باز كند. به عزيز و عموصفر گفتم:

- عزيزجون میشه خواهش كنم شما و عموصفر بريد پایین.

عزيز تا خواست چيزى بگويد كه عموصفر مداخله كرد و آرام چيزى در گوش او گفت و با هم به طرف سالن رفتند. در زدم؛ اما طبق انتظارم جوابی نیامد.

 

@.Ghazaleh.     @Azin18   @sevilam   @Madi      @masoo   @-Aryana-  @amatis5909   @بخش انتقال   @خل و چل   @یکتا.ب   @مهسا۲۳

 

 

 

 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی و چهارم#

 

شروع كردم به حرف­ زدن:

- بابا مى‌دونم كه صدام رو مى‌شنوى. پس خوب گوش كن. می‌خوام قصه‌ای بگم كه تا امروز براى هيچ‌كس نگفتم "تو يه شب سرد زمستونى دختر كوچكى به­ دنيا اومد، نه بخواست خودش، بلكه به خواست پدر و مادرى که به اصطلاح با فرهنگ و امروزى بودن، اون طفل بزرگ شد تا به پنج سالگی رسید؛ پدر و مادر مهربانش اونو دوست داشتن و يا حداقل اون اين‌جور فكر مى‌كرد؛ اما يك‌دفعه يه روز بَخيلى از اونجا رد شد و خونه­‌ی اونا رو كه صداى خنده‌­هاشون گوش فلك رو كر مى‌كرد، چشم زد. از اون به بعد مادر و پدر خانواده جدا از هم غذا مى‌خوردن؛ بچه بین دو راهی گیر کرده بود، فکر می‌کرد اگه با مامانش غذا بخوره شايد باباش ناراحت بشه و اگر با باباش غذا بخوره مامانش ناراحت بشه. در صورتى كه كسى به اون بچه اصلاً توجه نمى‌كرد، پس اون هم تنها غذا خوردن رو یاد گرفت. تمام بچه‌هاى هم‌سن و سال او هم­‌بازى داشتند؛ اون هم هم‌­بازى داشت. هم­‌بازى اون عروسكش بود و اون هيچ­‌وقت عروسک‌هاش رو دوست نداشت؛ ولى مى‌ترسيد كه اگه به كسى بگه اون رو هم ازش بگيرن. براى همين با اون عروسك‌ها بازى مى‌كرد و باهاشون حرف می‌زد. بالأخره اون دختر بچه بزرگ‌تر شد، با خودش فكر مى‌كرد اگه مدرسه بره همه چيز عوض میشه، اما نشد. بلكه بدتر شد همکلاسی‌هاش رو می‌ديد كه مامان و باباشون میان دنبال­‌شون. باهم میرن شهربازی یا خرید. ولی تنها کسی که دنبال اون دختربچه می‌اومد پدرش بود. يواش‌يواش با باباش دوست شد و تمام عشق و علاقه‌اش رو به باباش داد. همیشه به‌جای مامانش با باباش تنها بود. هروقت مامانش رو مى‌ديد در حال رفتن به مهمانى بود و يا در حال  بیهوشی بعد از مهمانى. مهم‌ترین درس این بود که وقتى مامان خونه‌س نبايد جلوش آفتابى بشه. مامانش یه بازی بلد بود که فقط توش می‌باخت؛ برای همین همیشه عصبانی بود. تا روزی که مامانش دوستاشو به خونه‌شون دعوت كرد. بین مهمان‌ها مردى بود كه چشماش اون بچه رو اذيت مى‌كرد. خنده‌های وحشتناک اونا باعث شد دخترک به اتاقش بره. در رو قفل كنه و منتظر منجی بمونه. منجى از راه رسيد و اونا رو بيرون كرد. فردا صبح مامانش هم رفت. دخترک ناراحت نشد. حالا باباش فقط براى اون بود. دخترک كم‌كم بزرگ شد. دچار مشكلاتى شد که بايد به مامانش مى‌گفت ولی اون نبود. باباش جاى خالى مادرش رو براش پر کرد؛ وقتى تو دانشگاه قبول شد با خودش فكر كرد حالا ديگه مامانش میاد، اما باز هم نيومد. وقتى اولین خواستگارش اومد، با خودش گفت حالا ديگه مامانش میاد. اما باز هم نیومد. دانشگاه تموم شد. حالا اون دخترك بزرگ شده و براى خودش خانمى شده ولى باز هم مامان نيومده. بورسيه گرفت گفت "حالا ديگه مامانم میاد" اما باز هم نیومد... چند وقت بعد خبر آوردن كه مامانش رفت و تموم شد. اول دختر خيلى ناراحت شد و گريه كرد؛ اما فهميد كه براى خودش و باباش گريه كرده. چون مامانش اگه يه ذره بهشون علاقه داشت حتماً تو اين همه­ سال يك­‌بار براى ديدنشون میومد. دخترک الان پشت در اتاق پدرش نشسته و ازش تنها یه خواسته داره. از باباش می‌خواد تا در اتاق رو باز كنه تا با هم خاطرات مادرش رو از اتاق خالى كنن؛ چون اون لياقت این همه چشم انتظاری و گذشت ما رو نداشت.

من از اول كه شروع به صحبت كردم، آرام اشک می‌ریختم؛ ولى حالا بلند­‌بلند گريه مى‌كردم. در اتاق باز شد. داخل رفتم، بابا را بغل كردم و با هم گريه كردیم. از داخل کمد ساكى برداشتم و تمام لباس‌هاى مامان كه اين همه سال داخل كمد بود را داخلش گذاشتم. عطرها و لوازم آرایشش که این چند سال روی میز چیده شده بود را هم جمع کردم. اگر كسى وارد اتاق مى‌شد حس مى‌كرد كه مامان صبح از خانه بيرون رفته، نه پانزده سال قبل، در تمام اين مدت همه­ی وسايل مامان سرجايش بود و بابا اجازه نداده بود کسی به آن­ها دست بزند. تمام وسايلى كه به مامان تعلق داشت از قبيل عطر، شانه و عكس‌هایش را برداشتم. هر عكسى كه با ما داشت را چيدم و عكس تکی‌اش را پاره كردم. گریه‌ام بند نمی‌آمد.

كارم تمام شد. بلند شدم. در تمام لحظات بابا گوشه­ی اتاق نشسته بود و مثل من گريه مى‌كرد و به كارهایم نگاه مى‌كرد. از اتاق كه بيرون آمدم عزيز و عموصفر را دیدم که آن­ها هم دارند اشک می‌ریزند، به ­سمت عمو رفتم و ساك را جلويش نگه داشتم و گفتم:

- عموجون لطفاً اين ساك رو بذار دم در... نه بذار سر كوچه باغ. شايد كسى لوازم داخلش رو نياز داشته باشه؛ خواهش مى‌كنم همين الان ببرش.

عمو ساك را با شك از من گرفت و بيرون رفت. به عزيز نگاه كردم:

- عزيز­جون نمی‌خواین به من و بابام غذا بدین من از شدت گرسنگى دارم پس میوفتم.

عزيز با گفتن.

- همين الان غذا ميارم عزيزم.

 به­ سمت آشپزخانه رفت. به بابا نگاه كردم. احساس عذاب وجدان داشتم. در تمام مدت غذا­خوردن، كسى حرفی نزد. من به همه نگاه كردم و بلند گفتم:

- متأسفم كه همه­‌ی عزيزام رو اذيت كردم؛ ولى قسم مى‌خورم اون روز خودكشى نکردم و وقتى قاب عكس رو از حرصم شكوندم شيشه‌هاش به دستم رفت؛ ولى چون عصبانى بودم متوجه نشدم. من اين­قدر جونم رو دوست دارم كه این کار رو نکنم. اگه باورتون نمیشه می‌تونيد از عليرضا‌خان بپرسين. 

آرام‌تر از قبل ادامه دادم:

- با كمال شرمندگى از بابا و همه می­‌خوام كه اين لباس‌ها رو در بيارين و از بابا خواهش مى‌کنم بره سلمونى و این قیافه‌­ی وحشتناک رو تغییر بده.

 همه با تعجب من را نگاه مى‌كردند. به خنده افتادم و گفتم:

- نترسين عقلم سالمه. اگه قرار بود كسى به ديدن­مون بياد اومده. پس از لحاظ مردم هم ديگه عزادارى تموم شده.

 بابا با ناراحتى گفت:

- اما رضوان اون مامانت بود، بايد مراسم بگيريم..

- باباجون كدوم مادر؟

عزیز با سیاست کامل مثل همیشه شروع  به صحبت کرد:

- رضوانم عزیزم نمیشه میدوم ازش دلخوری ولی هرچی باشه روزی مادرت بوده.

با ناراحتی و دلخوری گفتم:

- من ازش محبت مادری ندیدم عزیزجان شما در حق من مادری کردید

- دخترم اون تو رو دنیا آورده.

با ناراحتی و دلخوری دیدم نمی‌تونم بقیه را قانع  کنم گفتم:

- باشه به‌­خاطر شما. فردا به دوستاتون بگيد مراسم داريم؛ ولى بعد از مراسم، عزادارى تموم باشه؟

 عزيز خوشحال شد و گفت:

- آره عزيز جون، خوب كارى مى‌كنى بالأخره اون مامانت بود. 

بلند شدم. كلى كار داشتم که باید انجام می‌دادم. البته عزيز مى‌گفت كه بايد چكار كنيم و ما انجام مى‌داديم.

 

 

 

@Madi    @Azin18     @-Aryana-     @.Ghazaleh.     @masoo   @15Bita   @sevilam    @amatis5909   @mO_oj

@مهسا۲۳     @خل و چل   @زری بانو   @یکتا.ب    @بخش انتقال

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی و پنجم#

 

روز مراسم رسيد. از ساعت چهار مهمان‌ها آمدند. من كنار بابا نشسته بودم. بابا هر كسى كه داخل مى‌شد را به من معرفى مى‌كرد. آقاى دكتر... آقاى مهندس... خانم دکتر... بعضى از چهره‌ها برايم آشنا بود؛ اما بعضى را تا به آن روز نديده بودم. آقایى وارد شد كه به­ نظرم قبلاً ديده بودمش. چهره‌اش برایم آشنا بود. حالا كجا ديده بودم را نمى‌دانستم. بابا کارم را راحت کرد و گفت:

- دخترم رضوان كه معرف حضورتونه، بابا ايشون خان بَدر هستن.

من با كنجكاوى او را نگاه مى‌كردم. هم از اين بابت كه تا به آن لحظه خان نديده بودم و هم از اين بابت كه چهره­‌ى او برايم آشنا بود. لبخند کوتاهی زدم:

- بله خوش­وقتم. خيلى لطف كرديد كه تشريف آوردين، ممنونم.

 او با ابهت خاصى به من گفت:

- منم خوش­وقتم. تعريف شما رو زياد شنيده بودم، خيلى متأسفم كه در اين سن كم مادرتون رو از دست دادين. حتماً خانم جوان و زيبایى بودن و زيبایی شما به ایشون رفته.

آقاى بدر قيافه­‌ی خشنى داشت؛ ولى از لحن صحبتش معلوم بود كه قلب مهربانى دارد؛ براى همين مهر اين مرد به دلم افتاد. او كنار من روى مبلى نشست. يك ‌ساعت از مراسم گذشته بود كه عليرضا وارد شد. نمى‌دانستم چه بايد بگویم. وقتى روبه­‌رويم ايستاد، هول شده بودم. آخرين­‌بارى كه ديدمش به او خيلى بى‌ادبى كرده بودم؛ براى همين خجالت مى‌كشيدم. وقتى جلو آمد محترمانه به من گفت:

- من صميمانه به شما تسليت ميگم و اميدوارم كه حال­تون خوب شده باشه، با اجازه.

صبر نكرد تا من چيزى بگویم و از کنارم رفت. معلوم بود که از دستم ناراحت است. وقتى رفت نفس راحتی كشيدم؛ خواستم بلند شوم و بروم آشپزخانه كه آقاى بدر من را صدا زد. سر جايم نشستم، رويم را به سمتش كردم و گفتم:

- بله بفرمایيد با من كار داشتين؟

- دخترم آقاى دكتر گفتن كه شما بورسيه­‌ی پاریس دارين و مى‌خواین برين.

- بله البته مى‌خواستم برم؛ اما حالا با وضعیت پیش ­اومده اگه بابا قبول كنه با هم می­ریم.

 با لبخند به من گفت:

- كار درستى مى‌كنين حتماً دكتر رو هم با خودتون ببرين؛ براى تغيير روحيه خيلى خوبه.

- شما پاريس رفتین؟

- فرانسه رو نه، ولى به­‌جاش انگليس رو ديدم، وقتى پسرم اونجا بود يه چند بارى رفتم؛ من که اونجا رو نپسنديدم؛ ولى براى روحيه­‌ی بابا خوبه.

پسربچه‌اى جلو آمد و گفت:

- رضوان خانم آشپزخونه با شما كار دارن.

از جایم بلند شدم و معذرت خواستم. وقتى به آشپزخانه رفتم كسى را نديدم. نمى‌دانم كى كارم داشت. كمى صبر كردم؛ ولى كسى نيامد. بيرون رفتم. خواستم برگردم سرجايم؛ اما ديدم آقایى آنجا نشسته. تنها جاى خالى پيش عزيز بود؛ رفتم كنار عزيز نشستم. بعد از مدتى يكی‌يكى بلند شدند و رفتند.

موقع رفتن، خان از من دعوت كرد كه حتماً قبل از سفرم به خانه‌­ی­شان سر بزنم. تشكر كردم. همه رفته بودند. عليرضا خواست برود كه بابا نگذاشت و گفت:

- بمون، اگه كارى ندارى امشب اينجا باش. 

قبول نكرد ولى وقتى با اصرار بابا مواجه شد ماند. من بلند شدم تا بروم به اتاقم كه سرم گيج رفت و سریع دسته­‌ی مبلى را گرفتم. هنوز ضعيف بودم. با كمك عمو­صفر به اتاقم رفتم و تا فردا صبح بيرون نیامدم.

ظهر عزيز سراغم آمد و برايم نهار آورد و روى صندلى نشست و گفت:

عزيزجون اگه با من كار نداری من مى‌خوام برگردم.

با تعجب از جايم بلند شدم. نشستم و گفتم:

- واى، نه عزيز جون يك هفته ديگه هم پيش ما بمون خواهش مى‌كنم.

 عزيز به چهره­‌ی من نگاه كرد و گفت:

باشه تا شنبه مى‌مونم؛ اما بعد ميرم.

بيچاره پيرزن حق داشت. اينجا حوصله­‌اش سرمى‌رفت. بابا كه خانه نبود. عموصفر هم بايد كارهاى خانه را مى‌كرد و من هم كه تمام ­مدت در اتاقم بودم؛ در صورتی كه اگر در خانه‌­ی خودش بود صبح بلند مى‌شد مى‌رفت خريد، با همسايه­‌ها حرف می‌­زد، وقتى برمى‌گشت نهار درست مى‌كرد و بعد يا با باغچه ور مى‌رفت و يا با پرنده‌هایش و تازه عصر هم مى‌رفت خانه­‌ی يكى از دوستانش و يا آن‌ها مى‌آمدند.

اين برنامه­‌ی عزيز بود. اما اينجا خريد كه با مش‌صفر بود. پخت و پز و كارهاى خانه هم با مش‌صفر بود. دلم براى عزيز سوخت و دوست نداشتم كه به اين زودى ما را ترك كند. سريع تصميم گرفتم و بيرون آمدم و سراغ عزيز رفتم و گفتم: 

- عزيز جون... عزيز جون... عزيز جون كجایى؟ 

عزيز را در سالن در حال خواندن روزنامه پیدا کردم. با ترس از جایش بلند شد و به‎‌­سمت من آمد، گفت:

- چيه عزيزم كار دارى؟ چيزى شده؟

از اينكه ترسانده بودمش خجالت كشيدم. سرم را پايين انداختم و گفتم:

- ببخشيد نمى‌خواستم شما رو بترسونم، دوست دارين با هم بريم حافظيه؟ 

پيرزن بيچاره هول شد و سریع گفت:

- آره عزيز جون چرا نريم، كى بريم؟ 

با خنده گفتم:

- همين الان، خوبه؟ 

عزيز خوشحال شد و گفت:

- آره عزيزم بريم.

از آن روز من و عزيز با هم بيرون می‌رفتيم؛ حافظيه، شاه‌ چراغ، باغ اِرم، سعدیه... خلاصه كلى جاى ديدنى. هم حوصله­‌ی عزيز سرنمى‌رفت و هم خودم به گردش نياز داشتم. يك روز از صبح تا عصر ماشين گرفتيم و رفتيم تخت جمشيد، نهار را هم همان‌جا خورديم؛  كلى خوش گذشت. نزديك به يك ماه عزيز پيش من مانده بود. تا اینکه يك روز صبح عزيز چمدانش را بست و عازم تهران شد. من كه به ماندن عزيز خيلى عادت كرده بودم، بعد از رفتن او ناراحت در اتاقم مانده بودم. در اين مدت به من خيلى خوش گذشته بود و من از همه چیز غافل شده بودم. كسل به اتاقم رفتم كه عموصفر هراسان من را صدا زد و گفت:

- رضوان... رضوان خانم... بيا دم در كارت دارن.

 

 

 

@Madi    @Azin18     @-Aryana-     @.Ghazaleh.     @masoo   @15Bita   @sevilam    @amatis5909   @mO_oj

@مهسا۲۳     @خل و چل   @زری بانو   @یکتا.ب    @بخش انتقال

ویرایش شده توسط somayeh59
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سی و شش#

سريع از اتاق بيرون رفتم و ديدم پستچى نامه­‌ی مهمى دارد كه فقط بايد به خودم بدهد. مهر روی نامه نشان مى‌داد كه از كنسول‌گرى پاريس است. سريع دفتر پستچى را امضا كردم و نامه را گرفتم. در حياط را بستم و همان‌جا نامه را با احتياط باز كردم.

 "سركار خانم رضوان مظاهرى. شما تا پايان هفته مهلت دارید خودتان را به دانشکده­ی هنر فرانسه معرفى كرده و.."

نامه در دستم بود؛ اما حال خودم را نمى­‌فهميدم؛ يعنى من از امروز دانشجوى فرانسوى هستم. عمو با ترس من را نگاه مى‌كرد. آرام جلو آمد و گفت:

- رضوانم، عمو­جون چيزى شده؟ به من بگو.

با خوشحالى به عمو نگاه كردم و گفتم:

- عمو هيچى نشده فقط من از امروز يك دانشجوى فرانسوى هستم و بايد سريع­تر خودم رو به پاريس برسونم.

عمو با ناراحتى گفت:

- يعنى بازم مى‌خواى برى؟

- بله. اما بازم برمى‌گردم.

- كى برمى‌گردى، شايد ديگه من نباشم دختر. هر كى رفته و گفته بر­مى‌گرده ديگه نيومده، حالا تو هم مى‌خواى برى. تازه به بودنت عادت كرده بودم. 

 با افسوس از پيشم رفت. حرف‌هاى عمو من را به شك انداخت. نكند ديگر هيچ­‌وقت اين خانه را نبينم، اما يك‌­دفعه يادم آمد آن روزى هم كه مى­‌خواستم بروم تهران، عمو همين حرف‌ها را به من زد و بابا بهش گفته بود كه چهار سال ديگه رضوان اينجاست و حالا اينجا بودم. پس خوشحال­‌تر از قبل به اتاقم رفتم. لباس پوشيدم. بايد امشب جشن مى‌گرفتم؛ براى همين سريع بيرون رفتم تا هديه‌اى زيبا براى بابا بخرم.

تمام مغازه‌ها را گشتم و در آخر يک عطر خريدم. فروشنده با دقت آن را كادو كرد. سر راهم يك جفت دستكش هم براى عمو­صفر خريدم. به سراغ قنادى رفتم و يك كيك خريدم. وقتی به خانه برگشتم بابا هنوز نيامده بود؛ پس دست به كار شدم. كيك را روى ميز گذاشتم. هديه‌ها را كنارش گذاشتم و نامه را باز كردم و كنار كيك گذاشتم. بعد به اتاقم رفتم و قشنگ­‌ترين لباسم را پوشيدم و موهایم که خیلی بلند بود را باز دورم ريختم. منتظر شدم.

کم­‌کم وقت آمدن بابا شده بود. يك ساعت گذشت. حوصله‌ام سر رفت. صفحه‌اى گذاشتم و مشغول گوش­ دادن شدم. صداى بابا از حياط آمد كه در حال صحبت با كسى بود. فكر كردم با عمو­صفر است. صبر كردم. در سالن که باز شد بابا وارد شد. چشمش به كيك افتاد؛ اما هيچى نگفت. كسى كه پشت سر بابا بود عليرضا بود که وقتی چشمش به من افتاد، زل زد به من و من هم ناخودآگاه به او نگاه كردم. نه او پلك می‌زد نه من. دوتایمان مثل كسانى كه طلسم شده‌­اند همديگر را نگاه مى‌كرديم. با صداى بابا به خودم آمدم.

- اينجا چه خبره؟

- سلام باباجون، الأن خودتون متوجه مى‌شين. 

عليرضا به خودش آمد و آرام سلام كرد. من هم جوابش را دادم.

- سلام. خواهش مى‌كنم شما هم برين اونجا بشینین، عمو­صفر كجایى بيا؟ عمو وارد سالن شد و گفت:

-بله با من كار داشتين؟ 

او هم با تعجب به ميز نگاه مى‌­كرد. با خنده گفتم:

- بله. خواهش مى‌كنم شما هم اونجا بشين. البته شما مى‌دونى من چيكار دارم اما دوست دارم شما هم بشينى. 

بعد نامه را برداشتم و بلند خواندم. به چهره‌­ی بابا با دقت نگاه كردم. عكس‌­العمل بابا مثل قبل بود؛ اما اين­‌بار عمو­صفر حرفى نزد و بابا سريع به خودش آمد و با خنده گفت:

- خب مادمازل پس رفتنى شدى، مبارك باشه خانم خانما.

بلند شد تا من را ببوسد. سخت بغلم كرد و بهم تبريك گفت. عليرضا هم بهم تبريك گفت و بعد نوبت هديه‌ها بود. رو به بابا كردم و گفتم:

- بابا من خیلی ازت ممنونم؛ براى اينکه من رو بزرگ كردي و برام زحمت كشيدی. الان هرچی دارم از وجود شماست؛ براى همين اين ناقابله.

 هديه‌اش را به­ سمتش نگه داشتم.

بلند شد تا من را ببوسد. سخت بغلم كرد و بهم تبريك گفت. عليرضا هم بهم تبريك گفت و بعد نوبت هديه‌ها بود. رو به بابا كردم و گفتم:

- بابا من خیلی ازت ممنونم؛ براى اينکه من رو بزرگ كردي و برام زحمت كشيدی. الان هرچی دارم از وجود شماست؛ براى همين اين ناقابله.

 هديه‌اش را به­ سمتش نگه داشتم.

بابا كه كاملاً غافلگير شده بود با خنده گفت: 

- حسابى منو غافلگير كردى؛ من بايد به تو كادو بدم و در­ضمن بايد بگم خودت خواستى و من هيچ­ كاره بودم.

به­ سمت عمو برگشتم و كادوى او را جلويش گرفتم و گفتم:

- عمو­جون امشب مى‌خواستم از شما هم تشكر كنم؛ چون كه برام مثل عموى نداشتم بودى و هر جا به شما نياز داشتم واقعاً حمايتم كردى؛ از شما هم ممنون و متشكرم.

سپس هديه‌اش را بهش دادم. عمو صفر كه در وجودش طوفانى به پا شده بود به من نگاه كرد و با گريه گفت:

- تو برام مثل دختر نداشتم عزيزى و اميدوارم هميشه موفق باشی. 

سپس با گريه از اتاق خارج شد. ناگهان به عليرضا نگاه كردم. او در تمام مدت ساكت و سرش پایین بود. يك­‌دفعه از جايم بلند شدم و به اتاقم رفتم. تابلویی كه برايش كشيده بودم را پيدا كردم و بيرون آوردم و به سالن برگشتم.

- عليرضا خان من به­ خاطر يك ماه پيش كه بهتون زحمت دادم و شما رو اذيت كردم تشكر مى­كنم. اصلاً وقت نشد ازتون تشكر كنم و اين هديه كه اون موقع براتون كشيدم رو بهتون بدم. اين براى شماست. می‌‍‌خوام كه از اين به بعد مثل دوست، پدرم رو تنها نذارین، تا من اونجا به درسم برسم و خیالم راحت باشه كه تمام مدت دوست مهربانى در كنار پدرم هست. هرچی به بابا گفتم قبول نمی‌کنه با من بیاد، خوشحال می‌شم که شما پیش‌اش باشین.

تابلو را به­‌سمتش گرفتم. او آن را از من گرفت. خواستم از پله‌ها بالا بروم كه صدایم زد. به ­سمتش برگشتم. مشغول صحبت شد:

-رضوان خانم من از بابت اينكه منو دوست خانوادگى خودتون می‌دونین متشكرم اون ايام اصلاً برايم زحمتى نبود، اما یه چیزی هست كه دوست دارم بدونین.

نگاهش مى‌كردم. كاملاً معلوم بود كه نمى‌تواند حرفش را بزند. بعد از چند دقيقه سكوت دوباره شروع كرد: 

- رضوان خانم مثل اينكه براى شما سوء تفاهمى پيش اومده كه دوست دارم برطرفش كنم، راستش من همون­طور كه روز اول نبود پدرتون به شما گفتم، دكتر توسط دوستى كه در اصل اون دوست پدر منه، بهم خبر داد كه شما تو خونه تنهاید و منو براى مراقبت از شما به اينجا فرستادن، شب دوم فكر كردم دكتر برگشته، براى همين به خونه‌­ی خودمون برگشتم، تا اينكه يك شب به­‌طور اتفاقى اين حوالى بودم، خواستم حال دكتر رو بپرسم که شما رو تو اون حال ديدم و متوجه شدم كه دكتر از تهران برنگشته، اون شب به شما حرفى نزدم؛ ولى خيلى نگران شدم؛ براى همين فردا صبحش از کسی خواستم دنبال پدرتون بره كه البته يك شب قبل از اومدن پدرتون بهم خبر فوت مادرتون رو دادن و گفتن كه حال دكتر هم خوب نيست. رضوان خانم هر كارى كردم نتونستم به شما بگم و اگه يادتون باشه اون روز همش داشتم فكر می‌كردم که به شما چط

د سكوت سنگينى در سالن حكم­فرما شد. من كه در­مورد عليرضا فكرهاى اشتباهی كرده بودم، خجالت كشيدم. بابا كه تا آن لحظه ساكت بود، دستش را روى شانه‌­ی عليرضا گذاشت و گفت:

- ما از تو خيلى ممنونيم كه اون چند روز اينجا بودى، من بعد از شنيدن خبر، حالم اونقدر بد بود كه اصلاً نمى‌تونستم فكركنم، تو با محبتى كه به ما كردى، منو مديون خودت كردى. محبت تو رو رضوان هيچ وقت فراموش نمى‌كنه.

با اين حرف به من نگاه كرد و ازم خواست تا حرفى بزنم. كمى فكر كردم کی چی باید بگم بعد هم با خجالت گفتم:

- شما بايد اون كار زشت منو ببخشيد. خبر برايم اونقدر شوکه­ کننده بود كه چند روز اول بعد از شنيدن خبر، كارهام دست خودم نبود، همان­طور كه بابا گفت من محبت شما رو فراموش نمى‌كنم.

بلند شدم و به اتاقم رفتم. بعد از مدتى عموصفر صدایم زد و شام را در سكوت خورديم. آن شب چون كسى حوصله نداشت، همه ساكت بوديم. عليرضا بلند شد، آرام خداحافظى كرد و رفت. بابا هم كه حوصله نداشت به اتاقش پناه برد. من هم به اتاقم رفتم و شروع كردم به بستن وسايلم هر چيزى كه احساس مى‌كردم لازم دارم را بستم. خوشبختانه چون ما سفر زیاد می‌رفتیم، چمدان در خانه زياد داشتيم؛ پس به­ راحتى وسايلم را جمع كردم.

 

@مهسا۲۳  @خل و چل  @Madi  @15Bita  @-Aryana-   @یکتا.ب   @بخش انتقال   @Azin18   @.Ghazaleh.   @sevilam   @masoo   @amatis5909

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...