رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

عاشقتم❤️مرد خاص من| 𝓗𝓪𝓷𝓲𝔂𝓮𝓱 کاربر انجمن نودهشتیا


حانیه
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان:  عاشقتم ❤️ مرد خاص من 

نام نویسنده: حانیه شریفی

ژانر رمان: عاشقانه، طنز، کلکلی، پلیسی، هیجانی، غمگین

 

خلاصه :

با اینکه در حقم بدی کردی

من را از عالم و آدم جدا کردی

ولی... 

اخم هایت را

لبخند هایت را

اشک هایت را

ذوق کردن هایت را

عاشقانه هایت را 

غیرت هایت را

بد اخلاقی هایت را

و..

شکنجه های بی‌رحمانه‌ات را

میپرستم💔

حال باید اعتراف کنم..... 

(عاشقتم ♥️ مرد خاص من)

نقد و برسی رمان عاشقتم❤️مرد خاص من

ناظر: @Fateme Cha

ویرایش شده توسط حانیه
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با احساس سر درد و حالت تهوع شدید بیدار شدم ولی هرچقدر سعی کردم چشمام رو باز کنم نتونستم. انگار وزنه 100 کیلویی بهشون وصل بود. صدا‌های اطراف رو کم و بیش می‌شنیدم و درک درستی ازشون نداشتم.

بعد از چند دقیقه با بهتر شدن حالم همه چیز واسم واضح و روشن شد. حالا می‌تونستم  صدا ها رو  خیلی خوب بشنوم. 

صدای بغض دار یک مرد و در آخر گرم شدن پیشانیام حس خیلی بدی رو بهم القا کرد.

مرد- سوگندم... عزیزم... خانومی... نمیخوای چشمای خوشگلت رو باز کنی؟ میدونی چند وقته صداتو نشنیدم؟

 

اینبار گونه سمت چپم رو بوسید و با هق_هق آروم و مردونه ادامه داد:

 

- میبینی؟ دارم جون میدم... نمیخوای منو ببخشی؟ تو این ٢ ماه هر روز التماست کردم برگردی پیشم. بازم میگم... ببخشید... غلط کردم... خدا منو بکشه به عمرم، به زندگیم شک کردم.... دستم بشکنه که این بلا رو سرت آوردم.

 

دست چپم رو با دست‌هاش گرفت و کمی بالا‌تر برد و خواست چیزی بگه که درد فجیحی توی کل بدنم پیچید و حس کردم در اون چند لحظه تمام استخون‌هام  رو از زیر یه کامیون رد کردن.

ناخواسته آخ آرومی گفتم و به زور، آروم_آروم چشمام رو باز کردم. به خاطر نور لامپ‌های بالای سرم، چند لحظه پلک‌هام رو روی هم فشردم.

 

صدای نجواگونه همون مرد رو شنیدم و سرم رو به سمتش برگردونم. با بهت و ناباوری سرجاش خشک شده و سعی در بیان کردن جملاتی نامفهوم بود. به راحتی میشد برق اشک و خوشحالی رو توی چشم‌هاش دید.

 

قطرات اشک یکی _یکی راه خودشون رو پیدا کردن و روی صورت مردی که در عین ناشناس بودن زیادی برام آشنا بود جاری شدن.

باز اون درد لعنتی که تا مغز استخونم هم نفوذ کرده بود باعث شد جیغ بلندی بکشم و به گریه بیوفتم. همین شد تلنگری برای اون مرد که مثل فنر از جاش بلد شد و بغلم کرد. صدای جیغ‌هام دیگه دست خودم نبود و مردی که تا الان حتی نمیدونستم کیه و چیکاره منه سعی در آروم کردنم داشت. 

ویرایش شده توسط حانیه
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با صدای جیغ های بلندم وحشت زده ازم جدا شد و بعد از نیم نگاهی به من با سرعت از اتاق بیرون رفت. 

چند دقیقه بعد به همراه دکتر و پرستار وارد اتاق شد. 

دکتر که مرد میانسال و جا افتاده ای بود بعد از معاینه و نوشتن چیز هایی داخل برگه به سمتم برگشت و با مهربانی پرسید :

-دخترم، از خودت بگو.. اسمت چیه؟

بعد از مکث کوتاهی به مرد خوش چهره و جذابی که به دیوار تکیه داده بود اشاره کرد و ادامه داد :

-این اقا رو یادت میاد ؟

مرد چند قدم بلند به سمتم برداشت و کنار تخت ایستاد. دستم رو با دست های یخ زده اش گرفت و منتظر به من که   نگاهش میکردم چشم دوخت. 

کمی به مغزم فشار اوردم ولی هیچ چیزی جز حس های بد نصیبم نشد. یه جور حس خلاء و سردرگمی. با حالت گیجی سرم رو تکون دادم و گفتم :

-نمی دونم یادم نمیاد...نمیشه...نه نه.. یادم نیست.. هیچی یادم نیست. 

دیگه اختیار رفتارم رو نداشتم .شُک عصبی بهم دست داده بود. دکتر سعی میکرد با حرفاش ارومم کنه ولی من ....

اصلا وضع خوبی واسم نبود. داشتم از این همه آرامش‌شون دیوونه میشدم. 

مرد حسابی حول کرده بود و نمی‌دونست چیکار کنه، فقط تند_تند پشت دستم را می بوسید و صورتم را نوازش می‌کرد تا مثلا به نوبه خودش تاثیری در این حال بد من داشته باشه.

دکتر هم که دید فایده ای نداره با تزریق ارامبخش هر دو از اتاق خارج شدن و منم خسته، غافل از همه جا خواب رو به این حال ترجیح دادم. 

 

******

( چند ماه قبل ) 

 -سوگندد! پاشو دیگه دختر چقدر میخوابی ؟

 با صدای خوابالودی از زیر پتو  نق زدم:

- مامااان.. فقط پنج دقیقه. 

وقتی دیدم صدایی نمیاد خیالم راحت شد و باز خواستم بخوابم که پتو با شدت کشیده شد و چون دور خودم پیچیده بودمش، من هم همراهش از تخت پرت شدم پایین.

همینجور که سرم رو ماساژ میدادم سعی کردم بشینم و با حرص به مامان نگاه کردم که دست ‌‌به‌ سینه و با لبخند شرور بالای سرم وایستاده بود.

پوف کلافه ای کشیدم و با قِر و قمیش از جام بلند شدم. مامان هم که خیالش از بابت من راحت شده بود، همونطور که به سمت در می رفت یه شکلات پرتقالی به سمتم انداخت که تو هوا قاپیدمش. عادتم شده بود.وقتی بیدار میشدم قبل از هر کاری حتما باید یک دونه شکلات بخورم و بعد به فعالیت های روزانه ام برسم .انگار کل انرژیم رو از خوردن همین یه شکلات بدست می اوردم .

بعد از این که دست و صورتم رو شستم به سمت میز توالت رفتم و سعی کردم حداقل یکم از گره های موهام رو باز کنم.

بالاخره بعد از ساعتی تلاش فراوان تونستم موهایی که تا زانوم بلند شده بود رو جمع و جور کنم و بالای سرم ببندم. یه نگاه به دور برم که بیشتر شبیه اشغال‌دونی بود تا اتاق و یه نگاه به ساعت که ۸:۰۰ نشون میداد انداختم و تصمیم گرفتم تا ساعت ۹:۰۰یه دست و رویی به اینجا بکشم و بعد حاضر بشم واسه رفتن به دانشگاه.

ویرایش شده توسط حانیه
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...