رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

ارامش من| momo کاربر انجمن نودهشتیا


Momo
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

بسم رب العشق 

 

آغاز رمان ارامش من 💙

 

به قلم :ارام فرهمند 

 

ژانر:#مذهبی#عاشقانه

 

هدف:هر اتفاقی توی زندگی ما بی حکمت نیست!!

 

ساعات پارت گذاری :شنبه ،دوشنبه ،چهارشنبه 

 

خلاصه :فاطمه دختری مذهبی  که در راه   جمکران با نامزدش تصادف کرده و نامزدش طاها فوت می کند بعد فوت طاها متوجه حقایقی میشود که باعث اشنایی با جناب سرگرد میشود...........

 

مقدمه :

سرنوشت ، تقدیر و......

اسمت را نمیدانم چه بگذارم 

اما میدانم تو تمام منی !!☆☆

تو ماه منی !!~

تو  ارامش منی !!♡♡

ناظر: @نویسندهیفضابیـے

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱

_مامان من با طاها رفتم خداحافظ
+کجا فاطمه ؟؟
_باطاها میخوام برم جمکران 
+مواظب خودتون باشید 
_چشم مامانی
بابا از در اومد تو بهش سلام کردم تامیخواستم برم بابا گفت 
× فاطمه بابا مواظب خودتون باشید این عملیاتی که شروع شده من دو افراد گروهگ شناسایی کردن  ممکنه از تو استفاده کنن
_اطاعت سرهنگ 😁
×قربون دخترم بشم من بخاطر خودتون میگم اعضای اون گروهک خطرناکن
_چشم بابایی شما هم مواظب خودتون باشید 
×چشم خلو بابا (بابام همیشه بهم میگا خلو بابا یعنی دختر خول بابا 😅)
_اِ بابا 
×بیا برو دختر نامزدت منتظرته
_باش خدافظ بوبویی😉 
×خدابه همرات خلو بابا 😁

سوار ماشین اقا طاها شدم وسلام کردم 
×سلام خانم خسته نباشید 
_سلامت باشید
 
منو طاها حدود ۳ ماهه که نامزدیم و قراره بعد عید ازدواج کنیم 
خانواده طاها مثل مانیستن و اعتقاداتشون فرق داره اما طاها به گفته خودش توسط یکی از دوستاش که تا به حال من ندیدمش متحول شده 
خانوادش هم با ازدواج ما کاملا مخالفن اما طاها گفته که فقط میخواد با من ازدواج کنه 
قربون اقای ایندمون بشم 
خب حالا خانواده خودم
پدرم سرهنگ اطلاعت هستش و کارش به شدت خطرناکه من همش میترسم واسه پدرم اتفاقی بیوفته 😢
خانوادم خانواده مذهبی هستن و خودمم هم عاشق خدا و چادر و.....
با صدای طاها به خودم اومدم  .....

ویرایش شده توسط Momo
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲

×فاطمه خانم کجایی؟؟
_بله؟
×نیستی چند بار صدات کردم !!
_ببخشید حواسم نبود 
×اشکال نداره میگم یه چایی واسمون بریز 
_چشم .چقدر مونده برسیم؟ 
×یه نیم ساعت دیگه !

درحال چایی ریختن بودم که گوشی طاها زنگ خورد 

اومد برش داره افتاد کنار پای من 

× فاطمه جان اون گوشی رو میدی بیزحمت
_والا یک دستم چایی یک دستم فلاکس صبر کن
×نمیخواد خودم برمیدارم 
_اخه.. طاهااا جلوت رو نگاه کن ماشین 
یا امام زمان


صدای بوق اومد و همجا دیگه سیاه شد.........

ویرایش شده توسط Momo
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳


۴۰ روز بعد .....
امروز ۴۰ روز از مرگ طاها گذشته 
۴۰ روز از رفتن عزیزترینم 
۴۰ روزه که زیر این خاکه سرده 
۴۰ روزه هر کاری میکنم خانواده طاها نمیزارن برم سرخاکش تا اروم بگیرم 
خانوادش میگن من باعث مرگ طاهام شدم 
اخه مگه من میتونم باعث مرگ عزیزترینم بشم 
باصدای گوشیم به خودم اومدم 
زاهدی بود!!
وکیل طاها 
جواب دادم 
×سلام خانم موسوی. خوبین؟
_سلام اقای زاهدی الحمدلله بد نیستم!
×زنگ زدم بگم امشب تشریف بیارید خونه اقای فرهمند میخام وصیت نامه طاها رو بخونم 
_وصیت نامه!!
×بله
_اخه..اخه خانواده طاها اجازه نمید..
×نگران نباشید شما بیاید 
_چشم .ساعت چند فقط ؟؟
×۱۹.۳۰ اونجا باشی  چون زود شب میشه میشه
_چشم خدانگهدارتون
× خداحافظ........

ویرایش شده توسط Momo
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  ۴

 

اماده شدم و با ماشین بابا رفتم دم خونه فرهمند ها  زنگ رو زدم 

×کیه؟

_فهمیه خانم فاطمه هستم اقای زاهدی گفت  ب...

×از اینجا برو من اجازه نمیدم قاتل پسرم بیاد تو خونم

صدایی شبیه اقای فرهمند اومد که گفت 

+کیه خانم  ؟فاطمست؟

×اره 

+بگو بیاد تو زاهدی هماهنگ کرده 

صدای جیزه در اومدو در باز شد رفتم تو بعد ۴۰ دقیقه زاهدی اومد ........

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۵ 

 

×خب اقای فرهمند میخوام وصیت نامه پسرتون رو در حضور خانم موسوی بخونم چون نصفش در مورد ایشون هستش 

_من؟

×بله شما 

(متن وصیت نامه)

سلام 

فاطمه خانم باید حقایقی رو به شما بگم 

من هشت ماه پیش توسط اون گروهک تروریستی که پدرتون  دنبال نابود کردن اون هاس 

شست و شوی مغزی داده شدم

من اگر با شما نامزد کردم بخاطر این بود که اون ها از بنده خواسته بودن که با این کار به پدر شما نزدیک شم 

اما بعد دو ماه به شما علاقه مند شدم به پاکی و نجابتتون  به حیایی که توی وجودتونه 

اما اون ها ولکن من نبودن 

بیماری که داشتم تو این چند ماه اوت کرده و ممکنه  لحظه  هر لحظه جون بدم 

من تنها خواهشم اینه که من رو ببخشید این نامه که به دستتون میرسه 

من دیگه نیستم 

فقط امیدوارم من رو حلال کنید من کاری که کردم دست خودم نبوده و همه اونها اثرات شست و شوی مغزی بوده که روی من شده 

اما عشق شما منو به خودم اورد

اما دیر شده

امیدوارم حلالم کنید 

طاها.....)

 

ویرایش شده توسط Momo
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شیش 

(فاطمه)

نمیدونستم چیکار کنم گیج شده بودم نمیدونستم باید به کدوم قسمت نامش فکر کنم 

این که با قصد اومده جلو و منو دوست نداشت 

یا اون جایی که گفت جزو همون گروهکی هستش که  بابا شبانه روز به من هشدار میده  مواظب باشم 

داشتم دیوانه میشدم 

از خونه فرهمند ها بیرون زدم 

وارد مسجد شدم 

حالم بهم میخورد از همه چی و از همه جا 

داشتم میرفتم سمت  قسمت خانم ها که سرم سنگین شود و سیاهی.......

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  هفتم 

 

چشمام رو که باز کردم بوی الکل اطراف رو حس میکردم 

در اتاق  باز شد و مادر پدرم داخل شدن 

×فاطمه جان بابا خوبی قوربونت برم ؟ 

+الاهی مادر فدات شه چه بلایی به سر تک دخترم اومده دردت به جونم 

_م..ما..مامان حا..حالم خ..خوبه ن..نگران ن..باش

+الاهی مادر فدات شه چرا اینطوری حرف میزنی چرا لکنت داری ؟؟

در اتاق باز شد و یه اقای که روپوش سفید بر تن داشت وارد شد از قیافش معلوم بود دکتره

*نگران نباشید مثل اینکه یه شوک بهشون وارد شده باعث لکنت  شده انشالله تا چند ساعت دیگه خوب میشن

_م...منون

*خواهش میکنم.سعی کنید استراحت کنید با اجازه 

×خدا نگهدارتون ........

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم 

 

+فاطمه جان بابا تعریف کن دخترم چیشده ؟؟؟

×مادر بگو چیشده چرا این بلا سرت اومده؟؟

_م..مامان  م...میشه بع...بعدا حرف بز..بزنیم

+باش دخترم هر وقت صلاح دونستی تعریف کن 

(۵ ساعت بعد)

صدای اذان می اومد  اومدم برم وضو بگیرم که سرم گیج رفت مامانم اومد کمکم 

باکمک مامان  توی  همون اتاقی که بودم وضو گرفتم و بخاطر  سر گیجه  نتونستم سر پا بخونم و نشسته نمازم رو خوندم ......

بعد نماز با خدا درد و دل کردم  نمیدونستم میتونم طاها رو ببخشم میتونستم کسی که هرچند کوتاه اما دوستش داشتم اما بخاطرکاری که کرد نمیدونم 

شاید متنفر شدم شاید علاقم کم شد وشاید..........

از خدا کمک گرفتم و ازش یاری خواستم 💛

 

 

ویرایش شده توسط Momo
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم 

 

اروم که شدم به مامان گفتم کمکم کنه درست  دراز بکشم

 

با صدای فاطمه فاطمه گفتن مامان از خواب بلند شدم

×فاطمه جان مادر پاشو  پاشو که دکتر میگه مرخصی 

+چشم مامان الان 

×بابات رفت کارای ترخیص رو انجام داد الانم دکتر میاد چکت میکنه دیگه میریم از این ...الله اکبر 

خنده ای که از خستگی ناشی  از خواب بی حال بود کردم  

+مامان حالا چرا اینطوری میکنی فدات شم 

×حالم از بیمارستان اومدن بهم میخوره انشالله نصیب هیچ کس نشه 

×انشالله 

در اتاق رو زدن و با بفرمایید مامان دکتر وارد شد

 

بعد که دکتر حرف هاش رو زد خارج شد ما هم از بیمارستان رفتیم خونه 

مستقیم به سمت اتاقم رفتم و رو تخت قشنگم  به خواب عمیق که ناشی از این همه ارامبخش و  دارو هایی که خوردم بود............

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم 

 

با صدای اذان از خواب بلند شدم 

ساعت ۱ ظهر بود 

نمازم رو خوندم

رفتم تو اشپزخونه و اروم از پشت اروم مامانو بغل کردم 

با چیزی که گفت نزدیک بود از خنده منفجر بشم

×محمد نکن الان دخترت میبینه زشته این کارا 

سرمو گذاشتم رو شونش که فکر کرد بابام اومدم بهم حرف بزنه بعد با دیدن من تو اون حالت که از شدت خنده سرخ شده بود جیغ بلندی زد که بابا م که از در وارد شده بود خودشو سریع به اشپز خونه رسوند   انقد هول بود که با سر رفت تو یخچال 

منم دیگه نتونستم تحمل کنم و  از خندا منفجر شدم 😂😂😂

مامان با سورت سرخ  بخاطر  عصبانیت و  باباهم با چشم های گرد شدا بخاطر تعجب به من نگاه میکردن 

بابا بخودش   اومد و از مامان پرسید 

+چیشده ؟

مامانم یه نگاه به من کردو قضیه رو توضیح داد ........

ویرایش شده توسط Momo
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم 

 

یهو بابا شروع کرد به خندیدن

×محمد!!!!

+خلو  مامانتو اذیت کردی؟؟؟😂😂

_وا بابا من فقط مامانمو بغل کردم 😁😁

+دخترم به خودم رفته خانوم 😂😂

×اره مسه خودت خوله اقاااااااااااا!!

بعد از کلی خندیدن از مامان پرسیدم :

_مامان داداش مهدی کی میاد ؟؟

×هیییی مادر دست رو دلم نزار که خونه 

_وا چرا مامان 

×گفت امروز فردا میاد اما دیشب زنگ زد گفت ماموریتش تا ۱۰ روز دیگه طول میکشه 

_ایشالله که سلامت برگرده دام واسش تنگ شده 

×انشالله

صدای بابا از توی   پذیرایی می اومد که داشت صدام میزد

+فاطمه بابا .فاطمه جان

_جانم بابا 

+دخترم بیا بابا

_جان.........

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم 

 

+فاطمه بابا انشالله که خوبی ؟؟

_اره بابا جان 

+بابا قضیه  رو برام تعریف کن چی باعث شد اونطوری حالت بد شه؟؟

قضیه زاهدی طاها رو کامل واسه بابا توضیح دادم 

+فاطمه یعن...

_اره بابا جان اره 😢

+یا امام زمان خودت کمک حال  بچه هام باش 

_بابا خودتو ناراحت نکن 

ولی بابا 

+جان؟؟

_هیچ  مهم نیست 

من میرم تو اتاقم 

+باش بابا برو دخترم

رفتم توی اتاقم بعد از کلی فکر کردن رفتم سر درس و دانشگاه .......

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزده 

 

ساعت ۱۱ بود رفتم خوابیدم 

 

باصدای اذان صبح بیدار شدم 

رفتم وضو گرفتم و نمازم رو خوندم 

رفتم پایین مامان رو دیدم 

×سلام مادر

_سلام مامان خوبی؟

×اره فدات شم بیا صبح خونه بخور بعد برو اماده شو بابا گفت با ماشینش امروز برو ماشین تو رو برد

_اها باش 

مامان من امروز کمی دیر میام میخوام برم معراج

×باش مادر

بعد صبحونه رفتم مانتو مقنعه و چادر خوشگلم رو پوشیدم  

سوار ماشین شدم  و پیش به سوی دانشگاه 

الهام رو دیدم که به سمتم میومد 

×سلام فاطی جونم♡

_سلام الهام جونی 

برا یه بارم که شده اسمم رو درست صدا کن !

×اِ فاطیییییی 

_هیی چه کنم از دستت........

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم 

 

_الهام الهام

×جان 

_بریم دیگه سر کلاس به نظرم دیره 

×فاطمه یه لحظه 

_جان 

×فاطمه خوبی یعنی ....

_الهام من خوبم بخدا 

×اخه چجوری تو که طاها رو....

_الهام طاها برام تموم شد 

×😳چییییی؟مگه میشه ؟تو اون روز که اومدم خونتون وقتی گفتم طاها نیست داغ کردی الان چ..

_الهام بعدا واست توضیح میدم  الانم من خوبم مثل قبل طاها  بریم سر کلاس تا دیر نشده 

×باش......

 

ویرایش شده توسط Momo
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پونزده 

 

با الهام وارد کلاس شدیم 

استاد بعد نیم ساعت به خاطر تلفنی که بهش زده بودن مجبور شد کلاس رو خاتمه بده 

با صدای الهام به سمتش برگشتم

×فاطمه ..فاطمه 

_جانم؟؟

×بیا  بریم قرار بود برام تعریف کنی 

به سمت محوطه دانشگاه رفتیم 

کل ماجرا رو برای الهام تعریف کردم 

هر لحظه چشماش از شدت تعجب گرد تر میشد 

×نهههههههه فاطییییی باورم نمیشه 😲

_ راستش خودمم باورم نمیشه

×الاهی خواهر فدات شه چی بلایی سرت  اومده 

_خدانکنه الهام زبونتو گاز بگیر 

با صدای زنگ گوشیم مکالممون  خاتمه داده شد

گوشی رو برداشتم و با دیدن اسم بابا جواب دادم ...........

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم

گوشیم زنگ خورد و با دیدن اسم بابا  جواب دادم 

_الو سلام بوبوی گلم 

×سلام خلوی بابا

چطوری خوبی قربونت برم؟

_وا بابا خدا نکنه انشالله همیشه سایت بالا سرمون باشه 💜

×خلو بابا شرین بازیات تموم شدم حرفمو بزنم عزیزدل بابا 

_بله بفرمایید جناب سرهنگ 

بابا تک خنده ای کرد و گفت 

×دخترم فردا وقت داری با من بیای یک  جایی 

_اووووممم اره بابایی واسه شما همیشه وقت دارم 

×قربون دخترم برم  

پس شب میبینمت مواظب خودت باش 

_اطاعت جناب سرهنگ 

روز خوش قربان 

بابا با خنده گفت 

×افرین به سرباز خوبم 

_مخلصیم 

×خوب دیگه خدانگهدارت 

_خوادفیظظظ بوبویی.......

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم 

 

بعد تماس بابا رو سمت الهام کردم و کردم و گفتم 

_میخوام برم معراج میای؟

×نه قربونت کار دارم 

برو خدا به همرات 

_خداحافظ

×خدا نگهدار

سوار ماشیین بالا شدم  و راه افتادم سمت 

معراج 

نشستم تا تونستم گریه کردم و از شهدا کمک خواستم  اونجا دو تن شهید مدافع حرم اورده بودن 

خونواده هاشون داشتن گریه میکردن 

دختر یکی از  شهید ها بهش میخورد همسن من باشه  ناگهان از حال رفت. دویدم سمتش نشوندمش چند بار زدم به صورتش.

یک خانوم که فهمیدم خالشه و یه اقایی که بهش میخورد ۲۵.۲۶ سالش باشه اومدن

خانومه اشکاشو پاک کرد و گفت

+ریحانه جان خاله  ریحانه ریحانه پاشو دردت بجونم 

رو کردم سمت  پسره بهش گفتم 

_ اقا میشه یه اب پیدا کنید 

×چشم الان......

ویرایش شده توسط Momo
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...