رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان جاده های نرفته| گلپر کاربرانجمن نودهشتیا


golpar
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: B+

ارسال های توصیه شده

نام رمان: جاده های نرفته

نویسنده: پری نسیمی (گلپر)

هدف: برای از نو ساختن و زندگی کردن، بهانه ای لازم است به نام عشق!

ساعات پارت گذاری:  هفته‌ای دو بار

ژانر: عاشقانه، معمایی، تراژدی

خلاصه :

روزگار سیاه و تیره‌ی شاهان با هیچ رنگی، رنگین نمی‌شود؛ برهه‌ی تکراری زندگی او هیچ چیز تازه‌ای برای اون ندارد!

در گیر و دار ابرهای تیره ی زندگی‌اش، نوری مثل نور خورشید شروع به تابیدن می‌کند، شاید از خستگی، یا برای تجربه‌ای تازه یا شاید هم از سر ناچاری پذیرای نور روشنی بخشی می‌شود که هیچ جایگاهی در روزگار زوال زندگی‌اش ندارد!

 

مقدمه:  

مثل آب و آتیشیم

یا شاید هم مثل نور و تاریکی

از هم خیلی دوریم؛

اما بیش از هر چیزی می‌تونیم به هم نزدیک بشیم!

هیچ شباهتی به هم نداریم؛

اما شبیه هم می‌شیم؛

برای فرار از هم دنبال مسیر تازه‌ای میریم؛

اما باز هم به هم می‌رسیم!

ویراستار: @یگانه جان

ناظر: @melika_sh

🍃🌺صفحه نقد رمان جاده های نرفته🌺🍃

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

رمان راز همیشگی (جلد دوم)

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 106
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر ارشد

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 1

 

از شدت ضربه‌هایی که به کیسه بوکس مشکی رنگ آویزون از وسط سالن خونش می‌زد، حسابی عرق کرده بود؛ هر ضربه‌ی جدید رو با شدت بیشتری روی کیسه بوکسش فرود می‌آورد و با تمام توانش ضربات رو روی اون خالی می‌کرد، رگ‌های دستش از شدت فشاری که به دست‌هاش آورده بود بیرون زده بود و هیکل ورزشکاری اون رو بیشتر به تصویر می‌‌کشید

 از روی میز کناریش بطری آب معدنی کوچیکی که دقایقی پیش اون رو باز کرده بود رو برداشت، باقی مونده‌ی آب درونش رو یک نفس سر کشید و اون رو توی سطل زیر میز پرت کرد؛ صدای اس ام اس گوشی‌اش رو شنید و از روی مبل مشکی رنگی که جلوی پنجره ی سرتاسری قرار گرفته بود اون رو برداشت؛ اس ام اس حاوی یک جمله کوتاه بود.

- حلش کن!

 به ساعت دایره‌ای شکل مشکی رنگ روی دیوار نگاه کرد، در حالی که چسب‌های دستکش‌های مخصوص مشکی رنگ بوکسش رو باز می‌کرد روونه‌ی حمام خونه‌اش شد، کار نا‌تموم امروزش رو باید تموم می‌کرد.

دوش رو باز کرد و حرارت آب رو تا گرم‌ترین حدی که می‌تونست تحمل کنه بالا برد، طولی نکشید که بخار آب تمام فضای حمام رو پر کرد و دیواره‌های سرتاسر شیشه‌ای حمام مزین به بخار شد!

بازی با درجات آب رو دوست داشت، بعد از دقایقی آب رو به حالت سرد و سردتر درآورد، این‌کار همیشه برای گرفتگی عضلات کتف و گردنش کارساز بود و تا حد زیادی گرفتگی اون‌ها رو برطرف می‌کرد.

حمامش بیشتر از پانزده دقیقه طول نکشید و با حوله‌ی تنی که به تن کرده بود، بیرون اومد و به سمت رگال پیراهن‌های یک دست مشکی‌اَش قدم برداشت، هیچ رنگ دیگه‌ای توی رگال به چشم نمی‌خورد، سرتاسر سیاه درست مثل زندگیش!

پیراهن بافت ظریف مشکی  به همراه شلوار هم‌رنگش رو به تن کرد، موهاش رو مثل همیشه به حالت بالا سشوار کشید و بعد از برداشتن گوشی و کت چرم مشکی رنگش از در خانه‌اش بیرون اومد، بدون توجه به هیچ یک از آدم‌هایی که در اطراف اون پرسه می‌زدند و به این طرف و  اون طرف می‌رفتند سوار آپریلیای مشکی رنگش شد و پاش رو به شدت روی گاز فشرد.

***

گیره‌های طلایی رنگی رو که به تازگی سایه براش خریده بود رو روی موهای فرق وسطش فیکس کرد و بعد از اطمینان از آرایشی که کرده بود؛ کیف عسلی رنگش رو از روی چوب لباسی‌اش برداشت و راه افتاد.

از اتاق بیرون اومد و توی تراس کوچیک خونه که حاوی یک میز مربعی چوبی با چهار صندلی هم رنگش بود و روی اون رو همیشه گلدون‌هایی حاوی گل‌های رنگی و خوش بو توسط پدرش پر می‌کرد ایستاد؛ این منظره براش دلچسب‌ترین جای دنیا بود!

زمانی که از تهران شلوغ خونشون رو عوض کرد و به سمت چالوس مهاجرت کوچیکی داشتند، تونسته بود شب‌های با آرامش‌تری رو سپری کنه و صبح‌های دل انگیزی رو شروع!

به باغچه‌های بارون خورده‌اش نگاه کرد و دلش برای اون ضعف رفت، برگشت تا به سمت داخل خونه برگرده و قبل از رفتن به سرکار به باغچه‌ی همیشه محبوبش سری بزنه که به صورت ناگهانی توی چارچوب در با قامت آراز رو به رو شد؛ از ترس جیغی کشید و هر دو بعدش به خنده افتادند!

آراز درحالی که یکی از دست‌هاش رو پشت سرش قایم کرده بود با دست دیگه ضربه‌ای روی بینیش کوبید و گفت:

- آخه دختر تو روزی صدبار نمی‌بینی این صحنه رو مگه؟ هر دفعه باید جیغ بکشی؟

در حالی که هنوز هم آثار ترسیدن در چهره‌اش نمایان بود و داشت از گوشه چشم به آراز نگاه می‌کرد جواب داد:

- آخ از دست تو آراز! من عین صدبار نگفتم بهت وقتی می‌خوای از این چارچوب خودت رو رد کنی قبلش یه صدایی بده، خب زهرم می‌ترکه من!

خندید و در جوابش گفت:

- امروز رو دیگه غر نزن عزیز دل من!

بعد هم دستی که تا این لحظه پشت سرش قایم کرده بود رو بیرون آورد و در حالی که جعبه‌ی صورتی رنگی رو جلوی صورتش می گرفت گفت:

- تولدت مبارک یکی یدونه‌ی من.

از خوشحالی با چشم‌های باز شده و شوقی که همه جوره توش هویدا بود به چشم‌های مهربون آراز نگاه کرد و گفت:

- همیشه‌ی همیشه تو اولین نفری!

بعد هم در حالی که جعبه‌ی صورتی رنگی رو که در مقابلش گرفته بود رو ازش می‌گرفت، دست‌هاش رو باز کرد و توی بغلش جا گرفت.

- چقدر خوبه که تو هستی، همیشه صبح‌های تولدم همین جوری قشنگ شروع میشه!

بوسه‌ای با مهربونی روی سرش نشوند و گفت:

- هر کاری برای تو انجام بدم کمه!

از توی بغلش بیرون اومد و گفت:

- عه نگو دیگه! همین که تو هستی برای من بهترین موجودیت دنیاس، حالا بیا بشینیم اینجا بازش کنم ببینم چی گرفتی؟

در حالی که هر دو روی صندلی های چوبی توی تراس می‌نشستند آراز رو به بهش گفت:

- همین دیگه از بس کتاب می‌خونی این جمله‌های قشنگ-قشنگ رو هم یاد می‌گیری! چی-چی گفتی؟ بهترین موجودیت دنیا! آره؟

در حالی که از رفتار آراز قهقهه می‌زد گفت:

- آره همون!

جعبه رو باز کرد و مانتوی زیبای آبی رنگی رو از داخلش بیرون آورد، آبی فیروزه‌ای، رنگی که خود آراز عاشقش بود و خیلی هم به خودش می‌اومد؛ سلیقه‌ی آراز توی اتخاب لباس حرف  نداشت!

با مهربونی نگاهی بهش انداخت و گفت:

- واقعاً ممنون آراز، خیلی-خیلی قشنگه!

@melika_sh

 

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

رمان راز همیشگی (جلد دوم)

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 2

 

با لبخند جواب داد:

- دیگه شما هم لطف داری خانم دکتر، هر چند حد شما خیلی بیشتر از این چیزاس، ولی دیگه کادوهای ما هم در حد یه مأمور پلیس اداره جاتیِ معمولیه!

دست‌های آراز رو توی دستش گرفت و گفت:

- این چه حرفیه! می‌دونی که چقدر برام ارزشمندی، هم خودت هم هر چیزی که از طرف تو باشه!

دست‌هاش رو فشرد و گفت:

- فکر نکن روز تولدته یادم میره قرار بود راجب چی باهام حرف بزنی! بالاخره نمی‌خوای این قرار بسیار مهمت رو با من و این سرکار هماهنگ کنی؟

در حالی که مانتو رو دوباره توی جعبه بر می‌گردوند در جوابش گفت:

- چرا اتفاقا! خواستم بگم، امروز توی بیمارستان قراره باهم حرف بزنیم؛ فکر کنم می‌خواد واسم یه تولد بگیره بعدش خب توأم با من میای دیگه؛ این‌جوری باهم آشنا می‌شید!

سرش رو چند بار تکون داد و گفت:

- خیلی خب باشه؛ ولی من باید هرچی زودتر این شازده رو ببینم! بیخودی نمی‌ذارم با خواهر یکی یدونه و دست گلم بره و بیاد!

از سرجاش بلند شد و روی صورت آراز بوسه‌ای زد و گفت:

- اطاعت میشه قربان!

بعد هم با اشاره به این که توی بیمارستان یه مراسم خیریه برای بچه‌ها قراره برگزار بشه و یکی از خیرین مهم بیمارستان می‌خواد برای سخنرانی بیاد از آراز خداحافظی کرد و بهش گفت به بابا هم بگه که ممکنه شب دیرتر بیاد!

پالتوی شیری رنگش رو به تن کرد و شال کاراملیش رو هم روی سر انداخت این ترکیب رنگ برعکس خیلی‌ها به پوست سفیدش خوب می‌اومد!

از پله‌هایی که طبقه‌ی بالای خونه رو به حیاط وصل می‌کرد پایین اومد و قبل از رفتن به سراغ باغچه‌اَش رفت.

طبق معمول هر روزش قربون صدقه رفتن گل‌هاش رو شروع کرد و شروع به نوازششون کرد، شبنم‌هایی که روی گلبرگ‌های اون‌ها خودنمایی می‌کرد رو با دستش پاک کرد و از عمق وجودش اون‌ها رو عمیق بویید.

همون موقع صدای آراز از تراس بالا اون رو متوجه خودش کرد.

- من شک ندارم اسمی که بابا روی تو گذاشته بی‌ربط به این حجم از علاقت به گل و گیاه نیست! تهشم یه باغ می‌خری منم می‌کنی باغبونت اسیر و اَویرمون می‌کنی!

چشمکی بهش زد و با خنده به داخل خونه برگشت و اجازه‌ی جواب دادن بهش رو نداد، به شیطنت‌های برادرش فقط می‌خندید و عاشقشون بود، چون برعکس ظاهر جدی و زمختی که توی اداره داشت، توی خونه بی‌نهایت مهربون و شوخ طبع بود!

بی‌راه هم نمی‌گفت شاید انتخاب اسمش هم توی علاقه‌اش به گل و گیاه بی‌تأثیر نبود!

اسمی که پدرش براش انتخاب کرده بود با وجود اینکه قرار بوده اسمش چیز دیگه‌ای بشه، اما نهایتاً همه تسلیم پدرش شدن و اسمش شده بود، پالیز!

پس شاید بی‌راه نمی‌گفتند که اسم آدم‌ها روی سرنوشتشون تأثیر داره!

***

توی بازار قدم می‌زد و به دسته گل زیبایی که برای اتاقش در بیمارستان خریده بود نگاه می‌کرد، همیشه قبل از ورود به اون جا گل می‌خرید تا توی گلدون اتاقش بزاره و گاهی هم برای روحیه دادن به مریض‌های کوچیکش توی بیمارستان براشون گل‌های رنگی و خوشبو می‌برد، قدم زنان بین جمعیت در حال حرکت بود و به هیاهوی مردم نگاه می‌کرد، همان‌طور که در حال حرکت بود به ساعت مچی مشکی رنگش نگاهی انداخت، یک ساعت تا برگزاری مراسم وقت داشت، باید سریع‌تر خودش رو به بیمارستان می‌رسوند.

اهل تجملات نبود؛ همیشه بین مردم بود و عادت نداشت به واسطه‌ی جایگاه خوب اجتماعیش از بالا به کسی نگاه کنه، نسبت به بچه‌ها و سالمندان خیلی ضعف داشت؛ درد و رنج اون‌ها خیلی روش تأثیر می‌ذاشت و همیشه برای کمک کردن به اون‌ها داوطلب می‌شد؛ آراز بهش می‌گفت اگر دکتر نمی‌شدی یا مسؤول یک پرورشگاه می‌شدی یا مدیر یک خانه سالمندان!

 اونم با اشتیاق جواب می‌داد از کجا می‌دونی؟ شاید یک روزی هم شدم!

توی خیالات خودش در حال فکر کردن به زمان حال و آینده بود؛ که در کثری از ثانیه که خودش هم نفهمید چه اتفاقی افتاده صدای مهیبی بلند شده و جمعیتی که هراسان هر کدوم به طرفی می‌رفتند رو نظاره‌گر شد!

از بهت صدایی که یقین داشت در نزدیک‌ترین فاصله از اون اتفاق افتاده متوجه مردی شد که روی زمین و دقیقاً کنار دست او افتاده بود و دریایی از خون اطرافش رو فرا گرفته بود!

همه ترسیده بودند و عده‌ای پا به فرار گذاشته بودند؛ عده‌ای دیگر هم دور مردی که روی زمین افتاده بود جمع شده بودند و هرکس چیزی می‌گفت و بعضی‌ها هم قصد کمک داشتند!

بالاخره به خودش اومد و با صدای بلندی اعلام کرد.

- هیچ کس دست نزنه، لطفاً همگی کنار برید من پزشکم!

گل‌ها را روی زمین رها کرد و مشغول بررسی مرد مجروحی که حدوداً چهل ساله به نظر می.رسید شد!

تیر توی رون پاش خورده بود و خون ریزی شدیدی داشت، دستمال دور گردنش را باز کرد و دور پای مرد پیچید و همون لحظه با اورژانس تماس گرفت؛  بعد از دادن آدرس و شرح اتفاق دوباره گوشی را داخل کیف فرستاد و با هر دو دستش سرش رو قاب کرد؛ این اتفاق انقدر سریع و غیر قابل باور افتاده بود که درکش براش امکان پذیر نبود؛ توی دلش زمزمه کرد.

- آخه کی این مرد رو با تیر زد؟ از کجا؟ اصلاً چجوری! مگه این‌جا تگزاسه!

@melika_sh

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

رمان راز همیشگی (جلد دوم)

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 3

 

با بهت و حیرت به اطراف نگاه می‌کرد و سعی داشت مجرم رو گیر بندازه؛ حتی خواست با برادرش تماس بگیره که همون لحظه با صدای مردی که می‌گفت: «زنگ زدم به پلیس الان میاد!» از تصمیمش منصرف شد؛ با خودش فکر کرد که اگر تیرانداز ناشی بود و یکم خطا می‌رفت احتمال داشت تیر الان اون رو مجروح کرده بود!

از اینکه این اتفاق برای اون نیافتاده بود زیر لب خداروشکر کرد و دوباره بالای سر مردی که عمیقاً آه و ناله می‌کرد برگشت تا بتونه اون رو تا رسیدن کمک، آروم کنه.

***

 

لوله‌ی عریض و پهن تفنگ رو از پنجره داخل کشید، با دوربین مخصوصش یه صحنه‌ی پرتلاطمی که خودش باعث و بانیش بود نگاهی انداخت، همهمه بین افرادی که اونجا حضور داشتند راه افتاده بود و سراسیمه‌تر از قبل در حال رفت و آمد بودند، کارش رو مثل همیشه درست و بی‌نقص انجام داده بود!

تیراندازی توی محیطی به شلوغی بازار اونم با این فاصله کار هر کسی نبود!

بی‌خود نبود که همیشه رهبر خودش بود؛ کمتر دستور می‌گرفت و بیشتر دستور می‌داد؛ بین همه قوی‌تر؛ محکم‌تر و مصمم‌تر بود و در نهایت تا رضایت خودش پای هیچ کاری نبود، اون کار انجام نمی‌شد!

از لبه‌ی پنجره کنار رفت و تفنگ را داخل جعبه‌ی مخصوصش فرستاد، تلفنش را از جیب کت چرمش بیرون کشید و تماس را برقرار کرد، توی جمله‌ی کوتاهی عنوان کرد.

- تموم شد؛ میرم دنبال نفر بعدی!

مرد پشت خط با رضایت جواب داد.

- آفرین پسر؛ بیخود نیست که تو پسر منی!

بی‌حرف تلفن رو قطع کرد و دوباره توی جیبش فرستاد، عینک دودی و مشکی رنگش را روی چشم‌هاش گذاشت، از داخل واحد مذکور بیرون اومد و قدم‌های محکم و مطمئن‌اس رو یکی پس از دیگری برداشت و به طرف پارکینگ حرکت کرد، سوار موتور مشکی رنگش شد  و چنان گازش رو فشرد که موتور با صدای وحشتناک و گوش خراشی از جاش کنده شد!

با سرعت نور حرکت می‌کرد؛ تمام کارهاش به همین شکل بود، تعلل را در هیچ مسئله‌ای جایز نمی‌دونست؛ البته سرعت در انجام کارهاش به هیچ وجه از کیفیت اون کم نمی‌کرد؛ تمام کارها را تا قدم آخر پیگیری می‌کرد و امکان و احتمال خطا در آن‌ها را به صفر می‌رسوند!

وارد محوطه‌ی بیمارستان شد و همچنان با سرعت و بی‌توجه به اطراف به راه خود ادامه می‌داد؛ انقدر نسبت به پیرامونش بی‌تفاوت بود که اصلاً متوجه چاله‌ی آبی که به سرعت از درون اون گذر کرد نشد!

قطرات آّب چنان روی پالتوی کرم رنگش پاشید که صداش به هوا رفت.

- ای بابا! این بی‌توجهی دیگه برای چیه، حواست کجاست!

همون لحظه رادان چند قدمی به دنبال مرد موتور سوار دوید و با صدای بلندی رو بهش گفت:

- هی! چشمات رو باز کن، داری موتور می‌رونی نه اَسب!

اما موتور سوار بدون توجه به هیچ کدوم از اون‌ها به راه خودش ادامه داد؛ پالیز به دنبال رادان راه افتاد و سعی در آروم کردنش داشت، برای همین  با لحن آروم و مهربونی  رو بهش گفت:

- ولش کن، اشکال نداره عزیزم!

رادان که اَخم‌هاش توی هم رفته بود برگشت و رو به پالیز گفت:

- آخه پالتوت رنگش روشنه؛ ببین باهاش چیکار کرد، من نمی‌فهمم بعضیا چطور تا این حد بیشعور شدن که بدون توجه به اطرافشون اینجور به همه چیز یک نفر گند می‌زنن و می‌گذرن!

برای اینکه دلبری ریزی کرده باشه و بتونه یکم اون رو آروم‌تر کنه؛ با لبخند دل فریبش جواب داد.

- بله دیگه همه که مثل شما باشعور و جنتلمن نیستن!

از لبخند پالیز، لب‌های رادان هم به لبخند گرمی باز شد؛ مگه می‌شد پالیز لبخند بزنه و دیگران رو تحت تأثیر قرار نده، در ارتباط با غریبه‌ها همینقدر تأثیر گذار عمل می‌کرد چه برسه به کسی که الان عاشق هم بودن!

- می‌دونی چطوری من رو آروم کنی نه؟!

دست‌هاش رو به سمت موهای قهوه ای و از شال بیرون افتاده‌ی پالیز برد و اون‌ها رو پشت گوشش فرستاد.

- اینجوری بهتر چشم‌هات رو می‌بینم!

پالیز سر کج کرد و گفت:

- هر چه قدر هم بگم از این کارا توی محوطه‌ی بیمارستان نکن هم که فایده نداره آقای رادن درسته؟

با شیطنت جواب داد.

- مخالفتی نمی‌بینم که!

- مخالفتی نمی‌بینی چون به این نتیجه رسیدم که فایده نداره!

خنده‌ای کرد و گفت:

- بیا، بیا بریم داخل لباس‌هات رو عوض کن سرما می‌خوری، بعد هم به مراسم امروزت باید برسی، شب هم خودم میام دنبالت!

در حالی که همراه هم راهی ساختمون بیمارستان شده بودن پالیز گفت:

- میگم چیز کنیم، تو نیا دنبال من! بزار من با آراز با هم بیایم، جای دوری هم که نیست کافه‌ی سایه‌اس!

- من رو توی استرس می‌ندازی پالیز!

توی آسانسور جا گرفتن و دکمه‌ی طبقه‌ی هفت توسط پالیز فشره شد، رادان از کتف به دیواره‌ی آسانسور تکیه زده بود و به پالیز نگاه می‌کرد و منتظر جواب بود.

- آخه چه استرسی! درسته حالا داداش من پلیسه ولی همینطور که بهت گفتم با خانواده‌اش خیلی مهربونه!

- و من هنوز جزئی از این خانواده نشدم!

- قراره بشی خب، غیر از اینه؟

به طبقه هفت رسیدن؛ با چشم‌های سبز رنگش به چشم‌های قهوه ای پالیز چشم  دوخت و جواب داد.

- تنها آرزوییه که دارم و هنوز بهش نرسیدم!

نگاه خاصش رو حواله‌ی رادان کرد و در حالی که مسیرش رو به طرف اتاقش کج می کرد با شیطنت گفت:

- پس براش تلاش کن آقای دکتر!

و خنده‌کنان از رادان دور شد.

@melika_sh

@Gh.nejati @A s R ᴀ @VAH_RO  @m.azimi @langenur @Mah.77 @Shadimirmohmmadi @Z sadghinjad @medya_skni @N.a25 @nightrage @Saba  @Neda  @Saeedehm72 @lavender @Darya_22  @Shabnam

@bita.mn@زهرارمضانی@ملیکا ملازاده@langenur@NOORA_1995@Shiva_almasi79@جانان بانو @م_صمدی @N.a25@NAEIMEH_S@Banoojan..@F. Naseri@Faezhe@S.malkzad@Saghar@Gh.azal@Gh.nejati@فاطیما

@فائزه اکبریان@فاطمه کیومرثی@Z sadghinjad@Elaha@K.A@Masi.fardi@زهرا رستگار@فائزه اکبریان@رضوان کاظمی@Fateme1384@hadis Hs

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

رمان راز همیشگی (جلد دوم)

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 4

 

به اتاقش رسید، امروز گل نداشت و دست خالی به این اتاق رسیده بود، با یادآوری صحنه ای که تجربه کرده بود آه از نهادش بلند شد و چون می‌دونست مریض به بیمارستان خودشون که نزدیک‌ترین بیمارستان به محل حادثه بود آورده شده، گفت که حتماً پیگیر حالش میشه، پالتوی خیسش رو از تنش جدا کرد و روی چوب لباسی چوبی و قهوه‌ای رنگش و نزدیک بخاری قرار داد تا خشک بشه، روپوش سفیدش رو جایگزین پالتوش کرد و بعد از مرتب کردن شالش از اتاق خارج شد تا به سمت بخش تازه تأسیس اطفال بره از جریان امروز چیزی به رادان نگفت تا بیخودی اون رو توی هراس و واهمه ندازه.

بخش اطفال شلوغ بود و راه رو‌ها با بادکنک و آویز‌های رنگی آراییده شده بود، خودش رو به سرپرستار بخش که زنی حدوداً سی وهشت ساله و تپل با موهای رنگ روشن و لپ‌های صورتی و لب‌های همیشه خندان بود رسوند و با خوش‌رویی گفت:

- سلام خانم نعمتی خسته نباشید!

در حالی که چندتا پرونده توی دستش گرفته بود و داشت اون‌ها رو بررسی می‌کرد با دیدن پالیز لبخندش شکفت و جواب داد.

- سلام پالیز جان خوبی؟

- متشکرم، اوضاع چطوره؟ می‌بینم بخش حسابی شلوغه و مشغول هستید.

- آره امروز از صبح مشغول انتقال بچه‌ها به بخش بودیم، نمی‌دونی با دیدن اتاق‌ها و در و دیوارهای رنگیشون چه ذوقی می‌کردن، واقعاً خدا خیر بده به تو و اون خَیِری که این بخش نوساز رو برای این طفل معصوم‌ها افتتحاح کرد؛ اصلا این رنگ و روغن رو که می‌بینن دلشون باز میشه و حسابی روی روند بهبودشون تأثیر می‌ذاره.

پالیز دست‌هاش رو توی جیب روپوش سفیدش فرو برد و گفت:

- آره، طفلی‌ها به همچین جایی واقعاً نیاز داشتن، دست جناب راشد درد نکنه!

خیلی خب من مزاحم کار شما نشم، توی مراسم می‌بینمتون.

- حتما خانم دکتر، فقط راستی اگر می‌تونید یه سر به تارا کوچولو بزنید، از صبح داره سراغ شما رو می‌گیره.

- جداً؟ الان میرم.

بعد از پرسیدن شماره اتاقش از خانم نعمتی که مجدد مشغول سر و کله زدن با پرونده ها شد، راهش رو کج کرد و به سمت اتاق هجده گام برداشت، تازه به این بخش نقل مکان کرده بودند و خانم نعمتی حسابی درگیر سر و سامان دادن به اوضاع و کارها شده بود.

رو به روی اتاق هجده توقف کرد، دیگه در اتاق‌ها بی‌رنگ و روح نبود و برعکس  یکی در میون صورتی و آبی روشن شده بود، حتی روی تک-تک این‌ها خود پالیز شخصاً کار کرده بود ونظر داده بود؛ تا این بخش به این مرحله برسه به قول آراز چند تا موی سفید روی کله ی پالیز سبز شده بود!

اما عمیقاً و قلباً از کاری که کرده بود راضی بود، شاید هم حق با پدرش بود و باید به جای جراح شدن متخصص اطفال می‌شد!

چند تقه به در زد و وارد شد، داخل اتاق دو تخت با روکش‌های صورتی روشن قرار گرفته بود که روی یکی از اون‌ها تارای کوچولو با اون جسم نحیف و صورت لاغرش دراز کشیده بود و درحالی که کتاب کوچیک قصه‌ای به دست داشت با اون مشغول بود، پالیز آروم صداش زد.

- تارای قشنگ قصه‌ی ما مهمون نمی‌خواد؟

تارا با شنیدن صدای پالیز سرش رو از توی کتاب بلند کرد و با شوق غیر قابل وصفی که توی چشم‌هاش پیدا بود با صدای نسبتاً بلندی گفت:

- آخ جون، بالاخره اومدی؟

پالیز قدم‌های تند تری به سمتش برداشت و اون رو توی آغوشش فشرد، با مهربونی روی سرش بوسه کوچیکی زد و در جوابش گفت:

- معلومه که میام، من به تو قول دادم یادت که نرفته؟

با حالت معصومانه و چشم‌های درشت مشکی رنگش که هم خوانی زیبا و متناسبی با موهای فر هم رنگشون داشت جواب داد.

- آخه خودم شنیدم که یکی از خاله‌ها گفت، عمل تارا خیلی سخته، هیچکی انجامش نمیده، مگه اینکه شانس بیاره کسی قبولش کنه؛ منم گفتم حتماً تو چیزی گفتی دیگه!

آه از نهادش بلند شد و توی دلش به توبیخ پرستاری که بدون توجه به شرایط خاص تارا این حرف‌ها رو بلند و نزدیک به اون زده بود پرداخت، سعی کرد با کمال آرامش تارا رو آروم کنه.

- تو که نباید به حرف کسی جز من گوش بدی مگه نه؟ من بهت قول دادم که تو رو خوب می‌کنم، این کار رو هم انجام میدم؛ باشه؟

برق شادی که چند لحظاتی قبل از چشم‌های زیبای تارا رخت بسته بود، به سمتشون هجوم آورد و با خنده گفت:

- باشه، من به همه میگم تو قهرمان منی!

لحظاتی به خنده و شادی با تارا گذشت تا بتونه روحیه‌ی از دست رفته‌ی اون رو یه جورایی بهش برگردونه؛ پس بیخودی نبود که خانم نعمتی بهش گفته بود تا بیاد به تارا سری بزنه؛ حتماً جریان رو می‌دونست!

باید ازش می‌پرسید این پرستار بی‌ملاحظه کی بود تا خودش تذکرات لازم رو شخصاً بهش می‌داد!

@melika_sh

 

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

رمان راز همیشگی (جلد دوم)

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 5

 

کمک کرد تا روی ولیچر بشینه، تصمیم داشت تا خودش ولیچرش رو به سمت جشن افتتاح بخش هدایت کنه، تارا از خاص‌ترین کیس‌هایی بود که تا الان بهش برخورده بود، یک تومور کوچیک توی سرش داشت که با وجود این، توی حساس‌ترین نقطه از اون قرار گرفته بود؛ کوچکترین خطا در طی جراحی می‌تونست احتمال نابینایی دائم رو بهش بده و این برای دختر کوچولویی به این زیبایی اصلاً چیز خوبی نبود!

پدر و مادرش وقتی تمام پرونده‌های اون رو پیش پالیز آورده بودند، با ناامیدی و اشک و آه ازش خواهش می‌کردند که این جراحی رو قبول کنه؛ هیچکس چنین مورد خاص و حساسی رو قبول نکرده بود و پالیز آخرین شانس اون‌ها بود!

استاد خودش، استاد شاهد که از بهترین جراح‌های جهان بود بعد از مطالعه شرایط تارا چون که ایران نبود، اون‌هارو پیش پالیز فرستاده بود؛ اطمینانی که استادش بهش کرده بود براش بی‌اندازه ارزشمند بود و بهش قوای تازه‌ای می‌بخشید.

هر چند قبل از این جراحی‌های خاص و سختی انجام داده بود و توی این مسئله زبان زد شده بود؛ اما این مورد تا به امروز سخت‌ترینش بود!

ولیچر رو توی راه رو هدایت می‌کرد، از روی بادکنک‌های آویزون شده از کنار دیوار یکی رو جدا کرد وبه دست تارا سپرد، قسمت ورودی بخش روبان قرمزی بسته شده بود تا توسط خَیِر سازنده‌ی بیمارستان بریده بشه تا بعد از اون بخش به صورت رسمی کارش رو آغاز کنه، آقای رمضانی حراست بخش مدادم با جعبه‌های شیرینی توی دستش از این طرف به اون طرف می‌رفت و خانم نعمتی دنبال اون غر-غر کنان حر کت می‌کرد، پرستار‌ها مدادم در رفت و آمد بودن و بخش حسابی شلوغ شده بود.

تارا و پالیز به حرکت‌های آقای رمضانی می‌خندیدند و چند تا پرستار دیگه به همراه بچه‌هایی که یک مقدار حالشون مساعد‌تر بود، کنار پالیز و تارا پشت روبان قرمز و بیرون از بخش ایستاده بودند؛ بلاخره خَیری که این روز‌ها زبان زد خاص و عام شده بود؛ به همراه دو مرد دیگه که حکم مشاورانش رو داشتند و رئیس بیمارستان رسیدند و به دنبال اون چند خبرنگار و عکاس با دوربین‌های نسبتاً بزرگی که توی دستشون گرفته بودند وارد بخش شدند.

مردی حدوداً پنجاه ساله با ته ریش‌هایی که آثار میانسالی به خوبی توی اون‌ها نمایان بود و به رنگ سفید در اومده بود؛ با چشمانی سبز و قد بلند مثل همیشه شیک پوش و با یک دست کت و شلوار مشکی رنگ و پیراهن کِرم رنگ به زیر اون، کفش‌هایی که در اثر واکس و روغنی که به اون‌ها مالیده شده بود حسابی برق می‌زدند و به شیک پوشی اون چندین برابر اضافه می‌کردند، قدم زنان به حاضرین منتظر نزدیک و نزدیک‌تر میشد.

با ورودش به بخش مورد نظر، همگی به افتخار حضورش شروع به دست زدن کردن و اون هم خیلی محترم ضمن تشکر شروع به سلام و احوال پرسی با تک-تک کسانی شد که اونجا حضور داشتند. با پالیز هم مثل همیشه و تمام مدتی که به خاطر این پروژه همکاری کرده بودند با صمیمیت بیشتری برخورد کرد و با روی خوش روی موهای تارا رو بوسید.

هیچ کدوم از این حرکت‌ها از چشم خبرنگار های تیز هوش و زبر و زرنگ دور نمی‌موند و به سرعت فلش‌های دوربینشون به نشونه‌ی عکس گرفتن درخشان می‌شد و صدای چیک-چیک دوربین‌هاشون به گوش می‌رسید.

آقای رمضانی با سینی که توش قیچی برای بُرش روبان قرار گرفته بود، به سمت آقای راشد حرکت کرد و اون هم با تشکر قیچی رو از توی سینی برداشت؛ همون لحظه یکی از خبرنگارها سؤال پرسیدن رو آغاز کرد.

- آقای راشد برای ما چند کلمه‌ای صحبت کنید لطفاً!

صداش رو صاف کرد و شروع کرد به صحبت کردن.

- باعث افتخاره من هست، که امروز اینجا در کنار آدم‌های بسیار شریف و عزیزی قرار گرفتم که نجات جان آدم‌ها دغدغه‌ی اصلی اون‌هاست! من به عنوان عضو کوچیکی ازاین اجتماع که خداوند لطف کرده و سرمایه ای رو در اختیار من گذاشته تا بتونم در جهت صحیح و صلاح دید مردم عزیز کشورم از اون استفاده کنم، مفتخر هستم تا با کمک همراهان عزیزم به خصوص سرکار خانم پالیز توانا که از بهترین جراح‌های ما هستند و در این مسیر من رو تا حد زیادی یاری کردند؛ بخش کودکان بیمارستان رو که طی پروژه‌ای سخت اما شیرین بعد از شیش ماه تکمیل و بازسازی کنیم.

بعد از گفتن این جملات مجدد حاضرین شروع کردند به دست زدند که در ادامه خبرنگار دیگری رو به پالیز پرسید.

- خانم دکتر میشه لطفا از حستون و اینکه تونستید در این امر مهم تأثیر به سزایی داشته باشید برامون صحبت کنید.

@melika_sh

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

رمان راز همیشگی (جلد دوم)

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 6

 

جهت میکروفون‌ها این دفعه همشون به سمت پالیز تغییر کرد و پالیز که هیچ وقت از این موقعیت‌ها خوشش نمی‌اومد و اصولاً توی دید بودن و سخنرانی کردن برای دیگران رو زیاد دوست نداشت سعی کرد با احترام و کوتاه پاسخ بده.

- البته که من واژه‌ی تأثیر بسزایی که گفتید رو اصلاح می‌کنم و به جاش میگم که من فقط راهنمایی‌هایی رو کردم که فکر می‌کردم واقعاً کمک می‌کنه، در نهایت حال خوب تک-تک بچه‌ها آرزوی قلبی من هستش و این اتفاق مبارک برای من خیلی ارزشمنده!

دقایقی دیگه هم به گفت و گو با رئیس بیمارستان که هم سن و سال خَیِر خوش نام و آوازه بود سپری شد و بالاخره قیچی با هماهنگی و دست هر دوی اون‌ها به سمت روبان قرمز برده شد و بخش تخصصی کودکان بعد از پافشاری.ها و مشقت‌های فراوانی که داشت، به ثمر رسید و به طور رسمی افتتاح شد و با تشویق همه‌ی کسانی که اونجا حضور داشتند و ثبت این لحظات توسط دوربین‌های بیشماری که در حال عکاسی کردن بودند آماده‌ی روانه شدن به سمت مطبوعات شد!

***

با صورتی جدی که مثل همیشه هیچ آثاری حتی از لبخند روی اون نمایان نبود به سمت پذیرش بیمارستان قدم برداشت، عینک دودی و مشکی رنگش رو پایین کشید و رو به پذیرش با لحنی خشک و عاری از احساس پرسید.

- وضعیت مسعود بافته چطوره؟

پرستار که موهای مش کرده و طلاییش از زیر مقنعه‌ی سرمه‌ای رنگش بیرون زده بود و در حال صحبت با تلفن بود چند لحظه‌ای تحویل چهره‌‌ی خشک و جدیش داد، قهقهه‌ای به حرفای شخصی که پشت تلفنش بود و باهاش صحبت می‌کرد زد و پای سیستمش برگشت و نشست و از شخص پشت تلفن خواست تا چند لحظه منتظر بمونه.

- اسم بیمارتون دوباره می‌گید؟

با بی‌حوصلگی هر چه تمام‌تر تکرار کرد.

- مسعود بافته!

توی سیستم سرچ کرد و لحظه‌ای بعد پاسخ داد.

- همین آقایی که تیر خورده بود! شما از بستگانش هستید؟

- از دوستانش هستم!

- اتفاقاً الان پلیس بیمارستان دنبال آشناهاشون دارن می‌گردند، از همین راه رو که رفتید دست چپ بپیچید اتاق چهارده.

-   وضعیتش رو نگفتید؟!

در حالی که دوباره گوشی موبایلش رو به گوشش چسبونده بود و لبخند پت و پهنی مهمون صورتش شده بود، کوتاه جواب داد.

- جراحی شده، خوبه!

و به صحبت کردن ادامه داد، عینک رو روی چشم‌هاش برگردوند و راهی که اومده بود رو برگشت، درست به هدف زده بود و می‌دونست قرار نیست اتفاقی براش بیوفته ولی استناد به حدسیات هیچ وقت براش کافی نبود، به ساعت مچیش نگاهی انداخت، برای کار بعدی امروز زمان زیادی نداشت؛ اما امکان هم نداشت کارش رو به فردا موکول کنه!

موبایلش رو از جیبش درآورد و شماره‌ی موردنظرش رو گرفت، به دو بوق نخورده جواب داد.

- جان داداش؟

روی موتورش برگشت و پرسید.

- تونستید ردش رو بزنید؟

- آره داداش شده به من کار بسپاری و برات انجامش ندم؟

- کدوم سمته؟

- سمت دریاچه‌اس، امروز کلاغا اونجا دیدنش؛ احتمالاً بره سمت قایق رانی!

موتورش رو روشن کرد.

- لوکیشن بفرست.

باشه‌ای تحویل گرفت و به سرعت به سمت دریاچه شروع به حرکت کرد، برای نابودی این آدم زمان زیادی نداشت و باید خیلی سریع خودش رو می‌رسوند.

طرفای ساعت شیش بود که به محل مورد نظر رسید، هوا داشت کم-کم تاریک می‌شد و نباید فرصت رو از دست می‌داد، دستی به پشت کمرش کشید تا خیالش از درست جا گرفتن کُلت مشکی رنگش راحت بشه و به سمت کلبه چوبی نزدیک دریاچه حرکت کرد، محیط نسبتاً شلوغ بود و همیشه مردم توی این ساعت می‌اومدند تا با کشتی‌های مسافربری که مزین به چراغ‌های زرد و پرنور بودن و توی شب زیبایی بی‌نظیری به دریاچه و فضای اطراف می‌دادند تفریح کنند!

صدای خنده‌ی بچه‌ها، زوج‌هایی که دست در دست هم حرکت می‌کردند و حتی افراد میانسالی که برای دوری از دغدغه‌ها و استرس‌های روزانه و پناه بردن به اندکی آرامش به سمت این دریاچه حرکت می‌کردند، منظره‌ی جالبی رو براش به نمایش می‌ذاشت؛ منظره‌ای که خودش از اون هیچ خاطره‌ای نداشت!

نه هیچ وقت به عنوان کودکی که دست‌های پدر و مادرش رو گرفته باشه به اینجا اومده بود، نه هیچ وقت روابط سطحی و زودگذرش به مرحله‌ی عشق رسیده بود که بخواد دست‌های معشوقه‌اش رو بگیره و به اینجا بیاره تا با هم لحظات عاشقانه و پر از آرامشی رو تجربه کنند!

چشم از همه‌ی تصاویر دلچسب اما دور از ذهنی که براش وجود داشت برداشت و مسیرش رو به سمت هدف نهایی خودش تغییر داد؛ کلبه در دورترین فاصله نسبت به دریاچه قرار گرفته بود و تنها جای قابل حدسی بود که می‌تونست مرد پیر خائنی رو که سال‌ها جزء معتمدترین افراد براشون بود پیدا کنه؛ البته خودش که به کسی اعتماد نمی‌کرد منتهی تمام این‌ها توصیه‌ها و برداشت‌های خسرو بود که از نظر اون تهش کار دستش داده بود.

با قدم‌هایی تند خودش رو به نزدیکی‌های کلبه رسوند، در حالی که دست راستش رو خم کرده بود و آروم به سمت اسلحه‌ای که زیر کت و پشتش جاسازی کره بود می‌برد، با دستش چپش در رو به آرومی باز کرد، صدای آشنای فرد مورد نظر رو خیلی زود تشخیص داد.

- حیف نون مگه نگفتم زود برگرد؛ هیچ بعید نیست...

که با دیدن قامتش توی چهارچوب در، حرف در دهانش ماسید، ترس توی چهره اش کاملاً هویدا بود و خودش رو ته خط می‌دید؛ اما همیشه راه فرار و تلاشی بود؛ پس فرصت رو غنیمت شمرد و کیف مشکی رنگی رو که روی کانتر جلوی روش قرار داده بود، به سرعت قاپید و با جهشی از پنجره‌ی پشتی خودش رو به بیرون پرت کرد و بعد از لحظه‌ای که تعادلش رو دوباره به دست آورد، شروع به دویدن کرد!

 

@melika_sh

@Gh.nejati @A s R ᴀ @VAH_RO  @m.azimi @langenur @Mah.77 @Shadimirmohmmadi @Z sadghinjad @medya_skni @N.a25 @nightrage @Saba  @Neda  @Saeedehm72 @lavender @Darya_22  @Shabnam

@bita.mn@زهرارمضانی@ملیکا ملازاده@langenur@NOORA_1995@Shiva_almasi79@جانان بانو @م_صمدی @N.a25@NAEIMEH_S@Banoojan..@F. Naseri@Faezhe@S.malkzad@Saghar@Gh.azal@Gh.nejati@فاطیما

@فائزه اکبریان@فاطمه کیومرثی@Z sadghinjad@Elaha@K.A@Masi.fardi@زهرا رستگار@فائزه اکبریان@رضوان کاظمی@Fateme1384@Atefeh L@hadis Hs

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

رمان راز همیشگی (جلد دوم)

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 7 جاده_های_نرفته

 

از دری که وارد کلبه شده بود سریعاً عقب گرد کرد و به سرعت دوید، به لطف ورزشی که همیشه می‌کرد مطمئن بود که نفس کم نمیاره!

پس زیر لب زمزمه کرد.

- خوبه، همینجوری ادامه بده تا گیرت بندازم!

فضای اطراف هنوز هم به شلوغی لحظات پیش بود و مردم در صف‌های انتظار، منتظر سوارشدن به کشتی‌ها بودند، تنها چیزی که در این لحظه برای اون‌ها اهمیتی نداشت مردمی بود که با شور و شوق در انتظار بودند، بی‌مهابا می‌دوید و توسط مرد سیاه پوشی که تا مدتی پیش هم دست او و الان به دشمن او تبدیل شده بود تعقیب می‌شد، بین مردم فرار می‌کرد و با تنه زدن به اون‌ها باعث بهم خوردن تعادل چند تن از اون‌ها شد، اما اهمیتی نداد و بدون توجه به اعتراض‌هایی که میشد از همگی جلو زد و وارد اولین کشتی شد که تصمیم به حرکت داشت.

یه طبقه‌ی بالا کشتی با سرعت زیاد تغییر جهت داد، طبقه‌ی بالا شامل دو ردیف نیمکت چوبی بود که از ابتدا تا انتهای آن رو می‌پوشوند و به مردم اجازه می‌داد تا روی اون‌ها بشینن و اطراف رو تماشا کنند، در قسمت میانی کشتی چاله‌ای حفر شده بود که پسر بچه‌ی کارگری در اون مشغول جمع کردن ضایعات داخل کشتی بود، به سرعت خودش رو به او رسوند، لپ تاپی که درون کیف مشکی رنگ  بود رو به دستش سپرد و دسته‌ای اسکناس از جیبش بیرون آورد و توی دست‌های پسری که حالا با بهت و حیرت او و حرکاتش رو نگاه می‌کرد چپوند!

- این کیف رو بگیر پسر، من تو و برادرت می‌شناسم؛ این پول‌ها رو هم بگیر و راجب این لپ تاپ به هیچکی هیچی نگو باشه؟ بعداً خودم میام از برادرت می‌گیرمش.

و بدون اینکه اجازه بده تا پسرک بهش واکنشی نشون بده، دوباره کیف به دست به سمت بیرون از کشتی شروع به دویدن کرد که با حضور او، جلوی راهش سد شد و هر دو نفس-نفس زنان رو به روی هم قرار گرفتند. چند قدم به اون نزدیک شد، آروم و طوری که کسی متوجه نشه و فقط خودش بشنوه از بین دندان هاش غرید.

- همین الان مثل آدم خیلی آروم همین راه رو بر می‌گردی و میای از اینجا می‌ریم فهمیدی؟ بیشتر از این جلب توجه نکن و خودت رو توی دردسر ننداز!

با چشم‌های تیره و موهایی که باز طاقت نیاورده بودند و به قول عارف به تنظیمات کارخانه برگشته بودند و فر شده بود بهش نگاه می‌کرد.

پاسخی نداد و فقط با قدم‌هایی آروم و این بار بدون دویدن از مقابلش عبور کرد، عینک رو روی چشم‌هاش برگردوند و پشت سرش شروع به حرکت کرد، از میان مردم در حالی که همگی با تعجب به اون ها نگاه می‌کردند گذشتند و فقط چند قدم از هیاهوی مردم فاصله گرفته بودند که دوباره به قصد فرار شروع به دویدن کرد، همین باعث شد این‌بار دست به کمر ببره و اسلحه‌اش رو از آن بیرون بکشه، اما باید می‌ذاشت تا کمی از آن فضا فاصله بگیرند.

در تعقیب او شروع به دویدن کرد و توی دلش غرید که این مرد میانسال با چه جونی می‌تونه انقدر بدَوِه! مرز تعقیب اون‌ها این دفعه از دریاچه تغییر کرد و به سمت ریل‌های قطاری که سال‌ها بود به مخروبه تبدیل شده بود کشیده شد، هوا کاملاً تاریک شده بود و اگر وارد اون قسمت می‌شدند، دیگه پیدا کردن این مرد میانسال دونده براش کار راحتی نبود، به ناچار دویدن رو متوقف کرد، او هم خسته شده بود چون با سرعت کمتری می‌دوید، اسلحه رو به سمتش نشونه گرفت و به ثانیه نکشید که شلیک کرد و مرد میانسال روی زمین افتاد!

به سرعت تلفنش رو از جیبش بیرون آورد، به لطف  صدا خفه کن، صدایی از اسلحه بلند نشده بود، مثل همیشه عارف در کسری از ثانیه پاسخ داد.

- چی شد داداش؟ شیری مثل همیشه دیگه آره!

اسلحه رو سر جای قبلیش برگردوند و جواب داد.

- این دفه شیر یه شغالِ پیرِ زخمی داره، لوکیشن می‌فرستم سریع بیاین جمعش کنید، خونه باغ رو هم بگو بی‌نوا حاضر کنه؛ واسه زنده نگه داشتنش یه کارایی باید کرد!

***

عارف قدم زنان از این سو به اون سو می‌رفت و با استرس با مرد پشت گوشی صحبت می کرد.

- آخه دایی به دادش نرسیم یارو می‌میره؛ خیلی خون ازش رفته باید یه کاری بکنیم!

مرد پشت تلفن با تحکم گفت:

- من اون مردک عوضی رو زنده می‌خوام، ترتیبی میدم از تو بیمارستان یه آمبولانس و دکتر بفرستن اونجا، هرکاری از دستتون برمیاد بکنید تا همه چیز رو مهیا کنم!

- باشه، فقط زودتر!

- به شاهان بگو شخصاً بیاد بیمارستان، دکتر رو با اون می‌فرستم.

- میگم پای پلیس و این چیزا رو نکشونه وسط دایی، معتمده؟

- نگران نباش، دکتر لیلا دیبا رو می‌فرستم، با بورسیه‌ی خودم  دکتر شده، زیر پر و بال خودم بوده، اینجوری میشه ساکتش کرد تا حرف اضافی جایی نزنه!

تلفن رو قطع کرد و عارف به سمت اتاقی که توی حیاط بود و مرد مجروح رو توی او گذاشته بودند برگشت؛ رو به شاهان گفت:

- داداش باید بری بیمارستان، دایی با یه آمبولانس و یه دکتر اونجا منتظرته، دکتر دیبا! خودش هماهنگ می‌کنه گفت فقط بری تا دکتر رو خودت بیاری اینجا!

@melika_sh

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

رمان راز همیشگی (جلد دوم)

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 8 جاده_های_نرفته

با چهره‌ی همیشه جدی‌اش که خوندن ِهیچ مدل احساساتی از درونش پیدا نبود راهش رو به سمت خروجی کچ کرد و خطاب به عارف گفت:

- لاشه‌ی این شغال رو با بی‌نوا بندازین روی یه تخت، فرستادمش بره از داخل یه تخت بیاره اینجا، زمین رو هم از رد خونی که افتاده تمیز کنید، وقتی دکتر بیاد اول از همه چیز یه محیط استریل می‌خواد دیگه، نه؟

عارف  باشه‌ای تحویلش داد و به سرعت مسیری رو که همراه شاهان تا توی حیاط اومده رو برگشت تا اوامرش رو اجرا کنه، با سرعت بیشتری به راهش ادامه داد، هوا داشت سرد و  سردتر می‌شد و طبیعتاً توی خونه باغ و خارج از شهر این سردی بیشتر به چشم می‌خورد. فرصت نداشتند و باید هر جور می‌شد اون رو زنده نگه می‌داشتند!

***

از اتاق مردی که امروز توی خیابون باهاش برخورد کرده بود و بهش شلیک شده بود بیرون اومد؛ حالش خوب بود اما ترس توی چهره‌اَش از نگاه اطرافیان پنهان نبود؛ پلیس با دقت زیاد اون رو بازجویی می‌کرد اما مشخص بود از بردن اسم کسی که مسبب این بلا بود می‌ترسید!

در هر صورت خوشحال بود که تونسته بود با اقدامات صحیح و اولیه تا حد زیادی جلوی خونریزی که داشت رو بگیره و در نهایت جراحی‌اش به خوبی پیش رفته بود و الان حال جسمانیش خوب بود. ساعت طرفای نه شب رو نشون می‌داد و پالیز خسته از فعالیت‌هایی که امروز توی بیمارستان داشت، قصد حرکت به سمت اتاقش و تعویض لباس‌هاش رو داشت تا سریع خودش رو به خونه برسونه و همراه برادرش به سمت کافه‌ی سایه دوست قدیمی و همسرش بره تا تولدی که قرار بود رادان براش بگیره رو اونجا با هم جشن بگیرند.

در حالی که داشت به سمت اتاقش می‌رفت متوجه قدم‌ها و تلو-تلو خوردن‌های لیلا همکارش شد که نتونست بی‌تفاوت باشه و به سمت تغییر مسیر داد و از اون پرسید.

- خیر باشه لیلا، حالت خوبه؟

در حالی که بینی سرخ شده‌اش رو با دستمال محکم می‌کشید جواب داد.

- چی بگم پالیز! از صبح که بیدار شدم سرم سنگینه و همش سرگیجه دارم، از یک ساعت پیش هم تبم بالا رفته تازه یه استامینوفن خوردم؛ الان از واحد اورژانس باهام تماس گرفتند که توی تصادف یه مورد خیلی جدی و خاص پیش اومده که می‌خوان حتماً یک پزشک رو همراه آمبولانس بفرستن، منم ناچاراً باید همراهشون برم چون شیفت امشب با منه!

- مگه میشه با این حالت؟ تو الان به زور روی پا ایستادی، چطور می‌خوای بری بالا سر مریض؟ برو عزیزم، تو برو استراحت کن من به جای تو میرم!

- ای بابا مگه میشه؛ الان که شیفت تو تموم شده، تازه می‌دونم امشب هم تولدته!

- نگران این چیزا نباش، فوقش یه ساعت دیرتر میرم که توی کار ما کاملاً طبیعیه! ولی آخه تو چطوری با این حالت بری؟

با شرمساری که از مهربونیه پالیز به روی تنش نشسته بود جواب داد.

- واقعاً ازت ممنونم پالیز؛ نمی‌دونم چطوری لطفت رو جبران کنم!

لبخندی مهربان، از همون‌هایی که همه رو تحت تأثیر خودش قرار میداد به صورت لیلا پاشید و گفت:

- فقط زودتر خوب شو! من برم کیفم رو بردارم و برم، فعلا.

به سرعت به سمت اتاقش رفت کیفش رو روی دوشش انداخت و به سمت خروجی بیمارستان راه افتاد، به تک آمبولانسی که جلوی در متوقف شده بود نگاهی انداخت، باد سردی می‌وزید و لرز به تنش می‌انداخت؛ راننده آمبولانس رو کرد بهش و گفت:

- دکتر دیبا؟

 برای این‌که هر چه زودتر راه بیوفته و از شر سوزی که وارد تنش می‌شه هم خلاص بشه جواب داد.

-بله، بریم!

در رو براش باز کرد به سرعت وارد آمبولانس شد یک نفر از فوریت‌ها هم اونجا نشسته بود.

- سلام من پزشکیم که باهاتون میاد، می‌تونیم راه بیافتیم!

در توسط پسری که از نظر پالیز زیادی خشک و بدون عکس‌العمل می‌اومد بسته شد و ثانیه‌ای بعد آمبولانس به سرعت راه افتاد. هیچ حرفی نمی‌زد و با صورتی جدی به نقطه مقابل زُل زده بود، خیلی دوست داشت ازش راجب اینکه کجا دارن میرن یا اینکه بیمار توی چه وضعیتی هست سؤال کنه؛ اما چون احساس می‌کرد به جای آدم یک تیکه سنگ در مقابلش نشسته از خواسته‌اش پشیمون شد!

یه کاور فوریت پزشکی که روی پیراهن مشکی‌اش به تن کرده بود نگاه کرد؛ براش کوچیک بود و کاملاً به تنش چسبیده بود، حتی مثل همه‌ی بچه‌های فوریت هم لباس نپوشیده بود!

از نظر پالیز به طور کل شخصی که در مقابلش بود زیادی عجیب به نظر می‌رسید!

@melika_sh

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

رمان راز همیشگی (جلد دوم)

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 9 جاده_های_نرفته

 

برای اینکه تا رسیدن به مقصد بیکار هم ننشسته باشه، طبق غریضه‌ی کنجکاوی زنانه‌اش شروع کرد به بررسی کردن شخص عجیبی که رو به روش نشسته بود؛ صورت مردونه و بینی که نسبتاً قلمی بود، به همراه ته ریش مشکی که به خوبی کوتاه شده بود، موهای فری که دورشون ماهرانه تمیز شده بود و بیشتر قسمت‌های میانی سرش رو پوشش می‌داد، پوستی به رنگ  سبزه‌ی روشن و...

درست لحظه‌ای که به قسمت چشم‌هاش رسید، با نگاهش غافلگیر شد و برای لحظه‌ای میخکوب چشم‌هایی شد که به تیرگی شب بود و بدون هیچ احساس یا حتی حالتی به اون زُل زده بود!

از حرکت ناگهانی و تغییر مسیری که به نگاهش داده بود یکه‌ای خورد، سریع نگاهش رو دزدید و یه قسمت دیگه از آمبولانس چشم دوخت.

توی دلش به خودش تشر زد «که حالا با همین ریخت و قیافه ی میرغضبیش فکر می‌کنه خیلی هم خوش بر و روعه که اینجوری یک ساعته زل زدی بهش داری نگاهش می‌کنی!» دیگه تا رسیدن به مقصد حتی جهت چشمانش رو به سمت اون روانه نکرد!

نیم ساعتی از زمانی که حرکت کرده بودند گذشته بود، بالاخره متوقف شدند و این برای پالیز تعجب‌آور بود که چرا مسیر انقدر طولانی بود! تقریباً مطمئن شده بود که از شهر خارج شدند برای همین دیگه طاقت نیاورد و رو به مرد همچون سنگ مقابلش پرسید.

- اینجا کجاست؟ کجا اومدیم ما؟

بدون توجه یه سؤالی که ازش پرسیده شده بود از توی آمبولانس پیاده شد!

پالیز که از عدم جواب گرفتنش حسابی تعجب کرده بود؛ سریع دنبالش راه افتاد و از آمبولانس پیاده شد که از تصویر مقابلش حیرت زده شد!

مقصد اون‌ها شده بود خونه باغی که تقریبا بزرگ‌تر از هر نوعی بود که تا الان دیده بود!

دور تا دور مسیری که توقف کرده بودند پر از درخت‌های بلندی بود که به خاطر تاریکی شب قدرت تشخیص درست اون‌ها رو نداشت؛ در انتهای مسیر متوجه چراغ‌هایی می‌شد که نشون دهنده ی ساختمون مسکونی این خونه باغ بود!

با سرعت به سمت پسر عجیب و مرموزی که همراهش اومده بود دوید و پرسید.

- این جا کجاست دیگه؟ کجا من رو آوردی؟ مگه نگفتن یه مورد تصادفیه! پس کو؟

بدون توجه به سؤال‌هایی که یکی پس از دیگری از او پرسیده میشد، کاور فوریت‌های پزشکی رو از تنش جدا کرد و توی ماشین انداخت، به سمت پالیز که با چشم‌های گرد شده او و حرکاتش رو نظاره می‌کرد برگشت و در یک جمله خطاب به او گفت:

- راه بیافت دکتر!

در حالی که قدم‌هاش رو به صورت دو بر‌می‌داشت تا به اون برسه، چند قدمی از او جلوتر رفت و در مقابلش ایستاد و خیلی محکم توی چشم‌هاش خیره شد و پرسید.

- تو منو کجا آوردی هان؟ هیچ می‌دونی دزدیدن یه آدم جرمش چیه؟ اصلاً هیچ می‌دونی دزدین یه پزشک و آمبولانس از یک بیمارستان تو رو در نهایت به چه چیزی محکوم می‌کنه!

توی سکوت به حالت چشم‌ها، فرم بینی، لب‌ها و موهای خرمایی که توی صورتش افتاده بود نگاه می‌کرد، پالیز که متوجه نگاه‌های اون روی اجزای صورتش شده بود انگشت اشاره‌اش رو رو به صورتش گرفت و ادامه داد.

- هی! مواظب نگاهی که به من می‌ندازی باش؛ حالا هم جواب سؤال‌های من رو بده.

از حرف‌هاش پوزخند کجی روی لب هاش نقش بست، دستش رو بالا آورد و انگشت اشاره اون رو جمع کرد و کل دستش رو توی مشتش  جا داد و در حالی که اون رو دنبال خودش می‌کشید گفت:

- خیلی حرف می‌زنی دکتر؛ گفتم که راه بیافت!

با هر زور و تقلایی که بود دستش رو از بین دست‌های قوی اون بیرون کشید و از ادامه دادن راه به همراه اون سر باز زد؛ و برگشت و نگاهش روبه آمبولانس پشت سرش دوخت؛ یک نفر پشت فرمون نشسته بود و چون احساس می‌کرد آبی از اون هم گرم نمیشه دوباره رو به پسر مرموز برگشت و خطاب بهش گفت:

- تا بهم نگی جریان چیه؟ و چرا من رو آوردی اینجا محاله یک قدم دیگه هم بردارم!

خونسرد مثل همیشه و بدون کوچک‌ترین تنش یا استرسی به سمت پالیز برگشت و توی چشم‌هاش خیره شد!

 

melika_sh

@Gh.nejati @A s R ᴀ @VAH_RO  @m.azimi @langenur @Mah.77 @Shadimirmohmmadi @Z sadghinjad @medya_skni @nightrage @Saba  @Neda  @Saeedehm72 @lavender @Darya_22  @Shabnam

@bita.mn@زهرارمضانی@ملیکا ملازاده@langenur@NOORA_1995@Shiva_almasi79@جانان بانو @م_صمدی@NAEIMEH_S@Banoojan..@F. Naseri@Faezhe@S.malkzad@Saghar@Gh.azal@Gh.nejati@فاطیما

@فائزه اکبریان@فاطمه کیومرثی@Z sadghinjad@Elaha@K.A@Masi.fardi@زهرا رستگار@فائزه اکبریان@رضوان کاظمی@Fateme1384@Atefeh L@hadis Hs@نارسیس بانو.arabzade

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

رمان راز همیشگی (جلد دوم)

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 10 جاده_های_نرفته

 

 - پدرمه خانم دکتر؛ اگه نجاتش ندی می‌میره!

پالیز کمی تعلل کرد و در ادامه پرسید.

- پدرته؟! خب چرا نیاوردیش بیمارستان! اونجا که بهتر می‌تونن بهش برسن، نمی‌فهمم این‌کارا برای چیه!

چند قدم به پالیز نزدیک‌تر شد و با همون لحن مرموزش ادامه داد:

- تیر خورده، اگه می‌آوردیم بیمارستان برامون دردسر می‌شد.

کم مونده بود دوتا شاخ روی سر پالیز سبز بشه، تیر زدن و تیر خوردن آدم‌ها تا جایی که توی خاطرش بود هنوز انقدر عادی نشده بود که شخصاً روزی با دوتاش مواجه بشه؛ اون از اول روزش و اینم از آخر شبش!

چشم‌هاش رو ریز کرد و گفت:

- چطور تیر خورده؟

سری از کلافگی چرخوند و گفت:

- فکر می‌کردم زمان خیلی با ارزش باشه، مخصوصاً برای دکترها!

- منم فکر می‌کنم باید اطلاعات کافی داشته باشم تا بخوام یه کاری رو انجام بدم!

این چشم‌های قهوه‌ای که با جرئت بهش زل زده بودن، خیلی وحشی به نظر می‌اومدن!

- برادرزاده‌اَم! فقط دوازده سالشه، اتفاقی به سمت پیرمرد شلیک کرده؛ می‌اومدیم بیمارستان بچه رو می‌بردن زندان، دردسر می‌شد؛ اگه سؤالات تموم شده از این طرف!

و دستش رو به سمت ورودی ساختمون چوبی دراز کرد؛ پالیز با نگاهی سرشار از سؤال از مقابلش گذشت و وارد ساختمون شد؛ رو کرد به بی‌نوا و با اشاره سر از اون خواست به سمتش بیاد.

- کیف و وسایل دکتر رو از آمبولانس بیار بیرون، اونم ردش کن بره!

 

بی‌نوا با سر باشه‌ای گفت و به سمت آمبولانس راه افتاد تا خواسته‌هاش رو برآورده کنه؛ شاهان نیز به دنبال پالیز توی ساختمون راه افتاد.

توی اتاق که رسید با قیافه‌ی متعجب پالیز که داشت به دور و بر و تمام دم و دستگاه‌هایی که توسط عارف ردیف شده بود نگاه می‌کرد، مواجه شد!

عارف بالا سر خائن ایستاده بود و نگاهش بین پالیز و شاهان رد و بدل می‌شد و هیچ چیز نمی‌گفت؛ بالاخره شاهان به حرف اومد.

- کم و کسری داشتی، بگو برات فراهم می‌شه!

پالیز که تا این لحظه به زور خودش رو نگه داشته بود بالاخره دهن باز کرد و گفت:

- چطوری تونستی یه آمبولانس و دکتر از بیمارستان بخوای؟ بعدش این اتاق و این وسایل  و سرمی که توی دستش زدید، همه اینا کار شماست؟

تکیه‌اش رو به میز پشت سرش داد و در جوابش گفت:

- تو بیمارستان آشنا دارم و بالاخره دوستایی بودند که قبل از آوردنت به این‌جا کمکمون کنن!

با نگاه دقیق‌تری اطراف رو بررسی کرد، تخت خوابی دقیقاً در مرکز اتاق قرار گرفته بود، روی اون پارچه‌ی سبزی که برای جراحی‌ها استفاده می‌‌شد پهن کرده بودند و مرد حدوداً پنجاه و هفت هشت ساله‌ای روی اون خوابیده بود، ماسک اکسیژنِ روی صورتش مانع از این می‌شد تا دقیق بتونه چهره‌ی اون رو ببینه!

کنار تخت دو میز مخصوص با انواع ابزار جراحی و مواد استریل شده قرار گرفته بود و سرمی هم متصل به دست او داشت از نیمه‌ی دومش به درون دست‌هاش تزریق می‌شد!

- آگر چیزی لازم نداری می‌تونی کارت رو شروع کنی!

با غیض به سمتش برگشت و جواب داد.

- من به عنوان پزشک تشخیص میدم که کاری رو انجام میدم یا نه! الان هم برید بیرون؛ من نیاز به تمرکز دارم.

تکیه‌اش رو از میز برداشت و با نگاه تاریک و یخش به صورت عصبانی پالیز نگاهی انداخت، با سر به عارف اشاره کرد و دقایقی بعد هر دو از توی اتاق خارج شدند و به سمت حیاط راه افتادند؛ عارف توی حیاط با شک و تردید از او پرسیدد.

- داداش دکتره اونجور که بوش میاد، آدم سفت و  سختیه؛ دردسر نشه برامون!

- فعلا زنده‌اش نگه داره، همین مهمه!

همون موقع بی‌نوا سر رسید و کیف کوچک عسلی رنگ پالیز رو به سمت شاهان گرفت، کیف رو ازش گرفت و به دست عارف سپرد.

- نگه‌ دار پیشت، تا نگفتم هم دستش نده؛ فقط گوشیش رو پیشت نگه دار!

عارف  کیف رو از اون گرفت و به سمت دیگه‌ای از ساختمون قدم برداشت، همون موقع پالیز کلافه از داخل به سمت اون‌ها اومد و رو به شاهان گفت:

- وضعیتش خوب نیست، باید ببریمش بیمارستان، هم خون زیادی ازش رفته هم اینکه به رسیدگی‌های زیادی نیاز داره، اینجا نمیش..

توی حرفش پرید و گفت:

- گفتم که ، هر چی لازمه رو فراهم می‌کنیم!

از حرکات و یکه تازی‌های این مرد مرموز و مغرور رو به روش به ستوه اومده بود!

حرف، حرف خودش بود و عملاً به هیچ چیز دیگه‌ای گوش نمی‌داد!

- مثل اینکه حرف زدن باهات اصلاً فایده نداره، نه؟

بی‌حرف به او نگاه می کرد.

- دارم میگم مَرده کلی خون از دست داده، من اینجوری جراحی رو شروع کنم می‌میره!

از مقابلش عبور کرد و روی صندلی فلزی که چند قدم اون طرف‌تر بود نشست، آستین پیراهن مشکی‌اش رو بالا داد و رو به پالیز گفت:

- بگیر!

@melika_sh

 

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

رمان راز همیشگی (جلد دوم)

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 11 جاده_های_نرفته

دست‌هاش رو با کلافگی تمام و تأسف روی پیشانی و چشم‌هاش گذاشت،  تا به حال توی عمرش با همچین موجودی رو به رو نشده بود!

با جدیت رو بهش گفت:

- البته اینکه پدر و پسر هستید، دلیل قانع کننده‌ای نیست که بتونی بهش خون بدی! و همه این‌ها نیاز به بررسی توی بیمارستان داره.

همون طور که به پالیز چشم دوخته بود جواب داد.

- اُ منفی! دهنده عمومی هستم دیگه دکتر، نه؟!

زیر لب عجب آدمی هستی نثارش کرد و دوباره توی ساختمون برگشت، لحظاتی بعد با سرنگ و دم و دستگاه‌های لازم برای خون گرفتن برگشت و مقابلش نشست، بی‌نوا به همراه عارف که لحظاتی پیش از داخل ساختمون برگشته بود و به اون‌ها پیوسته بود. نگاهی به هم انداختن و با چهره‌هایی مات به پالیز و شاهان نگاه می‌کردند، خون گیری توسط پالیز چند دقیقه بیشتر طول نکشید و بعد از اتمام کارش به سرعت از سر جاش برخاست، نمونه رو به عارف گرفت و گفت:

- وقتی اومدم شما بالا سرش بودید، احتمالأ یه سری چیزا بلد باشید، این نمونه رو داخل ببرید و توی مخزن سرد قرار بدید تا بیام!

بعد هم رو کرد به شاهان و گفت:

- من باید با خانواده‌اَم تماس بگیرم، نگرانم میشن.

در حالی که پنبه‌ی روی دستش رو به سمتی پرت می‌کرد، آستین پیراهنش رو پایین کشید و رو به عارف گفت:

- گوشی؟

عارف از توی جیبش گوشی پالیز رو خارج کرد و به شاهان سپرد و در ادامه سرش رو پایین انداخت تا داخل بره و مجبور نشه به صورت پر از سؤال پالیز نگاهی بندازه!

گوشی رو به سمتش گرفت وجدی گفت:

- حرف اضافه بزنی، خیلی بد میشه!

گوشیش رو از دست شاهان کشید و به دنبال اون خیلی سریع شماره‌ی سایه رو گرفت، صدای پر محبت و گرم سایه باعث شد تا مقدار زیادی از آرامش از دست رفته اش دوباره بهش برگرده.

- الو پالیز! کجایی تو دختر، خودت به اندازه کافی خوشگل هستی نمی‌خواد زیادی به خودت برسی بابا!

لبخند کم‌جونی از اظهارات سایه نسبت به خودش زد و سعی کرد با آرامش صحبت کنه.

- سایه، باید یه چیزی بهت بگم و فوراً برم، کار دارم عزیزم.

سایه که از لحن حرف زدن پالیز نگران شده بود، سریع پرسید.

- چیزی شده؟ تو خوبی؟

برای اینکه نگرانش نکرده باشه گفت:

- آره خوبم، نگران نباش! من یه جراحی مهم دارم؛ امشب تا دیروقت کارم طول می‌کشه، خواستم بهت خبر بدم.

با تعجب جواب داد.

- اما پالیز امشب که تولدته! رادان اینجاست، قرار بود با آراز بیاین پس اینا چی میشه؟

سعی کرد جوری که عادی جلوه کرده باشه جواب بده، برای همین گفت:

- کار ما اینجوریه دیگه، خودت که می‌دونی یه مورد اورژانسیه؛ نمی‌تونم ولش کنم جونش در خطره، ببین بیشتر نمی‌تونم صحبت کنم، فقط خواستم بهت خبر بدم! می‌بینمت.

و تلفن رو قطع کرد تا جلوی سؤال و جواب‌های بیشتر از سایه رو گرفته باشه، روش رو برگردوند که اون رو در دوسه قدمی خودش دید!

از نظر پالیز مثل برج مراقبتی بود که با اون قد و قواره‌ی بلندی که داشت و یک سر و گردن از خوش بلند‌تر بود داشت کشیکش رو می‌کشید تا اون‌ها رو توی دردسر نندازه!

دستش رو به سمت پالیز دراز کرد و اون هم گوشی رو توی دستش گذاشت و رو بهش گفت:

- برو خداروشکر کن که می‌فهمم پدر چقدر برای بچه‌اش عزیزه و دلم نمی‌خواد داغی به این بزرگی روی دلت بیافته؛ وگرنه محال بودم برات کاری انجام بدم!

و بدون اینکه منتظر جوابی از سمتش بشه با قدم‌هایی تند به سمت داخل قدم برداشت، باید هر چه زودتر این جراحی رو انجام می‌داد و از اونجا خلاص می‌شد.

***

حدود سه ساعت از زمانی که داخل رفته بود می‌گذشت، عارف و بی ‌نوا هر دو توی حیاط رژه می‌رفتند و از طرفی مدام گزارش لحظه به لحظه رو از طریق تلفن به خسرو می‌دادند، این مرد خائن زیادی برای خسرو مهم بود، اطلاعاتی از اون رو به سرقت برده بود که می.تونست نابودش کنه!

برای زنده نگه داشتنش هر کاری که لازم بود رو باید می‌کرد، چون اگر این اطلاعات به بیرون درز پیدا می‌کردن؛ چیزی جز خاکستر از خسرو باقی نمی‌موند!

بالاخره پالیز از داخل ساختمون بیرون اومد، روپوشش رو در آورده بود و شالش رو به حالت هدبند روی موهاش بسته بود؛ در حالی که دستکش‌های لایتکسش رو ازدستش در می‌آورد رو به عارف گفت:

- عملش رو انجام دادم، با اینکه واقعاً سخت بود اما گلوله رو در‌آوردم! تا فردا ممکنه به هوش نیاد که خب این طبیعیه، اما بازم میگم اگر بره بیمارستان براش بهتره، اینجا امکانات کافی نداریم و ممکنه لازممون بشه.

عارف که مقابل پالیز ایستاده بود با لبخندی از رضایت رو بهش گفت:

- ممنون خانم دیبا، خیلی کمک کردی؛ خدا ازت راضی باشه.

پالیز که متوجه شد اون رو اشتباه گرفتند در جوابش گفت:

- خواهش می کنم؛ اما من خانم دیبا نیستم؛ پالیزم، پالیز توانا!

@melika_sh

 

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

رمان راز همیشگی (جلد دوم)

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 12 جاده_های_نرفته

 

این رو گفت و در مقابل نگاه‌های متعجب عارف و بی‌نوا راهش رو کج کرد تا قدمی بزنه و نفسی بکشه!

عارف که هنوزم هم از بهت چیزی که شنیده بود خارج نشده بود رو کرد به بی‌نوا و ازش پرسید.

- توأم شنیدی؟ گفت اسمش پالیز تواناست؟ مگه دایی نگفت فامیل دکتری که میاد دیباس؟

دور خودش چرخی زد و ادامه داد.

- یاخدا! بدبخت شدیم بی‌نوا، یالا_یالا برو دنبال شاهان زود!

بی‌نوا با سر باشه‌ای گفت و خیلی سریع دنبال شاهان که به قسمت پشتی ساختمون، طبق عادت همیشگی که داشت پناه برده بود تا کمی با جودان خلوت کنه، رفت و در حالی که قدم‌های تند و با حالت دویدنی بر‌می‌داشت به اون رسید؛ شاهان روی نیمکت فلزی سبز رنگی نشسته بود و در سکوت در حالی که سر جودان رو توی بغلش گرفته بود و موهای اون رو نوازش می‌کرد به منظره‌ی رو به روش که چندتا درخت توی باغچه‌ی نسبتاً بزرگی بود نگاه می‌کرد.

بی‌نوا به محض نزدیک شدن به شاهان قدم‌هاش رو کندتر کرد و با احتیاط اون رو صدا زد.

- آقا!

شاهان با شنیدن صدای بی‌نوا رو به سمتش برگردوند و پرسید.

- چی شد؟ عمل رو انجام داد دکتر؟

بی‌نوا که در درون خودش با طرح مسئله‌ی مهم‌تری که با اون مواجه شده بودند درگیر بود با چهره‌ای که مشخص بود دردی در اون نهفته شده پاسخ داد.

- بله آقا، گلوله رو در آورد!

شاهان که از فرم صورت و حرکات دست پاچه‌ی بی‌نوا متوجه چیز مشکوکی شده بود، سرش رو به علامت پرسش تکون داد و گفت:

- چیز دیگه‌ای هست که می‌خوای بگی؟

بی‌نوا مِن-مِن کنان لب زد.

- بـَ..بله!

-  بگو!

- آقا! خانم دکتر رو اشتباهی آوردیم، یکی دیگست!

شاهان که انگار درست متوجه منظور بی‌نوا نشده بود، سر جودان رو که هنوز هم توی بغلش بود و در حال نوازش کردنش بود، رها کرد و گفت:

- چی؟! اشتباه!

بی‌نوا حرفی که لحظاتی پیش زده بود رو با سر تأیید کرد و دیگه هیچی نگفت!

شاهان با عجله از سر‌جای خودش بلند شد و با قدم‌هایی تند شروع به حرکت به سمت ساختمون جلویی باغ کرد، در همون حالت با چهره‌ای عصبی و اَبروانی که درهم آمیخته شده بود از بی‌نوا پرسید.

- کی این رو به تو گفت؟

بی‌نوا با اضطراب پاسخ داد.

- عارف، ازش تشکر کرد به خاطر عمل، بهش گفت خانم دیبا اونم گفت فامیلش دیبا نیست و یه چیز دیگه‌اَس!

دیگه چیزی از بی‌نوا نپرسید و خودش رو به ساختمون رسوند، وارد اتاق مذکور با حضور خائنی که عمل شده بود، شد!

خبری از دکتر نبود دوباره که از ساختمون بیرون اومد که متوجه عارف شد که داشت از قسمت انتهایی راه‌رویی که منتهی به درب خروجی خونه باغ می‌شد به سمت او می‌اومد، ادامه ی مسیر رو خودش طی کرد و به عارف رسید.

- چی میگه بی‌نوا!

عارف در حالی که کیسه‌های حاوی غذایی رو که برای شام خودشون و دکتر جراح سفارش داده بودن رو توی دست‌هاش جا به جا می‌کرد، با حالتی از روی بیچارگی جواب داد.

- اشتباهی آوردیمش داداش، طرف دکتر دیبا نیست!

- پس کیه؟

- گفت اسمش پالیزه، پالیز توانا!

انتهای حرف عارف رو درست گوش نداد و بدون توجه به  «حالا چیکار باید کنیم‌های» عارف از پیش اون دور شد و به دنبال پالیز راه افتاد، بین راه گوشیش رو در آورد تا با خسرو تماس بگیره، اما جوابی نگرفت!

گوشیش رو توی جیب کتش فرستاد و به قسمت اصطبل اسب‌ها رسید، که میخکوب تصویر مقابلش شد!

دختری با موهای بلند خرمایی، که آزادانه روی کمرش ریخته شده بود و با حرکت سرش به این طرف و اون طرف می‌رقصیدند، روپوش سفیدش رو از تنش در آورده بود و اندام خوش تراشش با اون جین آبی و شومیز به رنگ سفیدی که قسمت‌های انتهایی اون درون جین فرو رفته بود، بی‌نقص‌تر از هر کسی که تا به حال دیده بود، به نظر می‌اومد.

توی آینه مشغول شستن دست‌ها و صورتش بود، و با دست‌هایی که مرطوب به آب شده بوده‌اند گردن خسته و ملتهبش رو خنک می‌کرد، کلیپس‌های کوچکی که مشخص بود کارشون نگه داشتن اون خرمن های خرمایی روی سرش بود رو بین دندون‌هاش نگه داشته بود و حالا داشت با دستش گرد روی شلوارش رو می‌تکوند.

خودش هم نفهمید دقیقاً چند دقیقه گذشته که اینجور مات و مبهوت تصویری شده که هیچ جوره نمی‌تونست ازش چشم برداره، که با نگاه تیز و برنده‌ی پالیز به خودش اومد و چشم‌هایی که تا این لحظه هیچ چیز رو جز تصویر مقابلش در اطراف نمی‌دید رو به سمت دیگری مایل کرد و صورتش رو به سمت راست خودش برگردوند.

پالیز که متوجه حضور این مرد مشکی پوش و عجیب و غریب و البته مغرور شده بود با غیض به سمتش قدم برداشت و با لحنی نسبتاً خشمگین اون رو مخاطب قرار داد.

- تو اینجا وایستادی داری به من نگاه ‌‌می‌کنی؟

melika_sh

@Gh.nejati @A s R ᴀ @VAH_RO  @m.azimi @langenur @Mah.77 @Shadimirmohmmadi @Z sadghinjad @medya_skni @nightrage @Saba  @Neda  @Saeedehm72 @lavender @Darya_22  @Shabnam

@bita.mn@زهرارمضانی@ملیکا ملازاده@langenur@NOORA_1995@Shiva_almasi79@جانان بانو @م_صمدی@NAEIMEH_S@Banoojan..@F. Naseri@Faezhe@S.malkzad@Saghar@Gh.azal@Gh.nejati@فاطیما

@فائزه اکبریان@فاطمه کیومرثی@Z sadghinjad@Elaha@K.A@Masi.fardi@زهرا رستگار@فائزه اکبریان@رضوان کاظمی@Fateme1384@Atefeh L@hadis Hs@نارسیس بانو.arabzade

 

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

رمان راز همیشگی (جلد دوم)

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 13 جاده_های_نرفته

 

شاهان که هیچ جوره دلش نمی‌خواست تأییدی روی حرف‌های دختر چموش و عصیانگر رو به روش زده باشه، نگاهش رو به سمتش برگردوند و خیره در چشم‌های قهوه‌ای اون جواب داد:

- مثل اینکه زیادی خودت رو تحویل می‌گیری خانم دکتر!

پالیز که از گستاخی‌های مرد رو به روش کلافه شده بود با غیض بیشتری گفت:

- اَدب داشته باش! خودم دیدم اینجا ایستاده بودی و داشتی بِرو بِر من رو نگاه می‌کردی!

شاهان گردنی کج کرد و با پوزخندی  که خوب می‌دونست می‌تونه طرف مقابلش رو به آتیش بکشه جواب داد:

- خوبه حالا چیزی هم برای تماشا کردن نداری!

چشم‌های پالیز از شدت خشم و بهت به نزدیکی بیرون‌زدگی از حدقه رسیده بود.

- واقعاً خیلی گستاخ و بی‌تربیتی! اگر من امشب اینجا کوچک‌ترین کاری انجام داده باشم، فقط به دو دلیله! یکیش اینکه پای یک بچه وسط بود که هرچند! نمی‌دونم چطوری توی سنی به این کمی اسلحه به دستش رسیده؛ و دومیش هم اینه که من عاشق پدرمم، و حتی غم از دست دادنش رو نمی‌تونم تصور کنم؛ پس همچین چیزی رو برای هیچ‌کس دیگه نمی‌تونم بخوام!

دست‌هاش رو توی جیبش فرستاد، خیره در چشم‌های پالیز باهاش صحبت می‌کرد.

 

- البته خانم دکتر، توی روستاها یه مقدار قضیه متفاوته، کار کردن با اسلحه رو از سنین کم‌تر به بچه‌ها یاد میدن!

- جدی! برای گرفتن جون آدم ها؟

برعکس پالیز خیلی خونسرد جواب می‌داد:

- برای اینکه شکار کردن رو یاد بگیرن!

- اگر نهایتش بشه اتفاقاتی نظیر اتفاق امشب چی؟

- به هر حال ممکنه پیش بیاد!

با تأسف به چهره‌ی مرد مرموز و تاریک رو به روش نگاه می‌کرد، بی تفاوتی و بی‌احساسی توی چشم‌ها و حالت صورتش موج می‌زد، هیچ وقت نمی‌تونست با همچین آدمی کنار بیاد، پس حرف زدن باهاش رو بی‌فایده دید و مسیرش رو به سمت ساختمونی که از اون بیرون اومده بود کج کرد؛ شاهان به سمتش برگشت و رفتنش رو نظاره کرد.

- بچه‌ها شام گرفتن؛ نوش جان!

بدون اینکه کوچک‌ترین توجه یا پاسخی به حرفش بده، مسیرش رو ادامه داد و زیر لب دعا کرد تا خدا هیچ وقت دیگه همچین آدمی رو سر راهش قرار نده!

لرزش گوشیش رو توی جیبش احساس کرد و اون رو درآورد و با دیدن اسم خسرو بدون درنگ پاسخ داد.

- زنگ زده بودی شاهان، نشنیدم! عملش انجام شد؟

- آره، گلوله رو در آورد! دکتری که قرار بود با ما بیاد فامیلش دیبا بود؟

- آره، لیلا دیبا، چطور؟

با پاش سنگ مقابل پاش رو که داشت بهش فشار می‌آورد رو پرت کرد.

- اشتباهی یه دکتر دیگه اومده!

خسرو که از شنیدن این جمله برق از سرش گذشته بود، جواب داد.

- چی؟ چی داری میگی شاهان؟ یعنی چی یه دکتر دیگه، کی با شما اومده؟

- اسمش پالیزه! فامیلشم...

یادش اومد که انتهای حرف‌های عارف رو نشنیده برای همین فامیلش رو به خاطر نمی‌آورد؛ اما خسرو جملش رو کامل کرد.

-  توانا؟

- آره همین، توانا!

با شنیدن تآیید حرفش از طرف شاهان مشت محکمش رو روی میز جلوش کوبید و با تشر رو به شاهان گفت:

- چی داری میگی تو پسر! می‌دونی این دختر کیه؟

همچنان خونسرد پاسخ میداد.

- شخص خاصیه که باید بشناسم؟

خسرو که کفری بود و هر لحظه کفری‌تر می‌شد پاسخ داد.

- همون دکتریه که من باهاش بخش اطفالی که امروز افتتاحیش بود رو یک پروژه مشترک کار کردم، این دختر من رو می‌شناسه شاهان! از همه بدتر تو می‌دونی برادرش پلیسه؟

شاهان از شنیدن تک-تک جمله‌هایی که می‌شنید، بیشتر پی می‌برد که اوضاع وخامت شدیدی داره! از طرفی خودش تآیید کرده بود که دیبای تواناست و با اون‌ها راه افتاده بود و اینجا اومده بود؛ در هر صورت الان اون اینجا بود و هیچ چیزی نمی تونست  این رو تغییر بده!

- الان گفتن این حرفا، فایده‌ای نداره؛ کسی که شغال رو عمل کرده همین دکتره! فعلاً هم بهش نیاز داریم، چون باید به هوشش بیاره!

رگه‌های خشم توی صدای خسرو پیدا بود، اما شاهان  کسی نبود که بخواد سرش فریاد بزنه، یا خشمش رو روی اون خالی کنه؛ برای همین با نهایت کنترل صدا و خشمی که در خودش سراغ داشت خطاب به او گفت:

- نگهش دار، نباید بزاری پاش رو از اون خونه بزاره بیرون!

باشه‌ای تحویلش داد و تلفن رو قطع کرد و توی جیبش فرستاد؛ قدم‌هاش رو به سمت ساختمون برداشت و کم- کم به عارف و پالیز و بی‌نوا که دور میز شیشه‌ای و خارج از ساختمون نشسته بودند و داشتند ساندویچ‌هاشون رو گاز می‌زدند؛ رسید.

نگاه عارف سرشار از سؤال بود و بی‌نوا با چشم هایی نگران به شاهان چشم دوخته بود، اما پالیز بیخیال‌تر از هرکسی با لقمه‌های کوچیکی که از ساندویچش گاز می‌زد، مشغول خوردن شامش بود و کوچک‌ترین توجهی نسبت به اومدن و نشستن شاهان در کنارشون نداشت!

@melika_sh

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

رمان راز همیشگی (جلد دوم)

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 14  جاده_های_نرفته

- نوش جونتون باشه!

شاهان این رو گفت و اما همچنان جوابی از پالیز نشنید؛ بی‌معنی بود که با توجه به گفت و گوی چند لحظه قبلشون انتظار پاسخ دادن رو از اون داشته باشه، با این حال خودش هم نمی‌دونست که چرا منتظره جوابی از اون مونده!

عارف با شوخی و لحن همیشه خندانش اما پاسخ داد.

- داداش برای توأم گرفتم، تازه گفتم گوجه هم نذاره با خیال راحت بخور نوش جونت!

با این حرف عارف ناخودآگاه نگاه  پالیز سمت گوجه‌هایی رفت که خودش از توی ساندویچش درآورده بود و روی ظرف یکبار مصرف رو به روش گذاشته بود؛ حتی همین وجه تشابه کوچیک هم با مردی که هیچ جوره نمی‌تونست تحملش کنه براش مسخره به نظر می‌اومد!

شاهان تشکری کرد، و ساندویچ رو از عارف گرفت و بدون حرف مشغول خوردن شد، دقایقی طول کشید تا همه غذاهاشون رو خوردند و بی‌حرف نشسته بودند، پالیز به ساعت مچی روی دستش نگاهی انداخت که از دو هم گذشته بود؛ خستگی از سر و روش می‌بارید، برای چک کردن نهایی مردی که تازه عمل کرده بود از سر جاش بلند شد و رو به بقیه گفت:

- من میرم یه بررسی نهایی انجام بدم، بعدشم هم برام یه تاکسی بگیرید چون باید برگردم خونه!

این رو گفت و از سر‌جاش بلند شد و به سمت ساختمون راه افتاد، از پنجره درون اتاق مشخص بود، پالیز مشغول بررسی شده بود و شاهان داشت از پشت پنجره به اون نگاه می‌کرد؛ عارف طاقت نیاورد و با صدای نسبتاً ارومی از او پرسید:

- داداش می‌خوای چیکار کنی؟ با دایی حرف زدی؟

همونطور که سرجاش نشسته بود، و پاهاش رو دراز کرده بود، بدون برداشتن چشم از صحنه‌ی مقابلش پاسخ داد.

- نگهش می‌داریم!

عارف با تعجب پرسید.

- اما مگه نشنیدی چی گفت؟ می‌خواد بره!

سرش رو به سمت عارف برگردوند و با لحن جدیش جواب داد.

- نگهش می‌داریم عارف!

- اما شاهان،..

 

همون لحظه پالیز از ساختمون بیرون اومد و رو به اون ها گفت:

- وضعیتش ثابته و این چیز بدی نیست! در نهایت نمی‌تونم هم با اطمینان بگم خوبه چون امکانات اینجا کافی نیست؛ و من همچنان اصرار دارم که ببردیش بیمارستان، همین قدر هم از دست من بر می‌اومد که انجام دادم! بلا به دور باشه، لطفاً کیف و گوشی من رو بدید چون باید برم!

شاهان پاهاش رو جمع کرد و از سرجاش بلند شد و چهره به چهره در مقابل پالیز ایستاد، به دنبال اون عارف و بی‌نوا هم با چهره‌هایی نگران از سر‌جاشون بلند شدند و به اون‌ها نگاه می‌کردند؛ پالیز که از حرکات اون‌ها متعجب شده بود گفت:

- چیزی شده؟ چرا دارید همگی اینجوری به من نگاه می‌کنید؟

شاهان دست‌هاش رو توی جیبش کرده بود و با اون قامت برومند و قد بلند در حالی که رو به روی اون قد علم کرده بود جواب داد:

- امشب جایی نمیری دکتر!

دختر ترسویی نبود، اما کم-کم ترس داشت توی جونش رسوخ می‌کرد، به هر حال تک و تنها توی خونه باغ دورافتاده‌ای از شهر بین سه مرد گیر افتاده بود!

- متوجه منظورت نمی‌شم؟

- عادت ندارم یه حرف رو دوباره بزنم!

دست‌های قوی و تنومندش رو دور بازوی نحیف و لاغر پالیز انداخت و غرید.

- راه بیافت!

پالیز که از این حرکت ناگهانی شاهان شوکه شده بود و از طرفی درد فشاری که شاهان داشت به دستش وارد می گ‌کرد اون رو تا مرز شکستن می‌برد. با صورتی که از شدت درد جمع شده بود نالید:

- تو چجور آدمی هستی آخه، دستم رو ول کن! من جون پدرت رو نجات دادم، آی! میگم ول کن!

شاهان به حرف‌های اون توجه نمی‌کرد و و ذره‌ای از فشار دست‌هاش کم نمی‌کرد، پالیز رو دنبال خودش می‌کشوند و به سمت قسمت پشت ساختمون باغ می‌برد، عارف و بی‌نوا با چهره‌های متأثر داشتند به اون‌ها نگاه می‌کردند که عارف با دلسوزی گفت:

- خدا به داد خانم دکتر برسه!

همچنان پالیز جیغ و داد می‌کرد و شاهان کار خودش رو ادامه می داد در نهایت پالیز تمام توانش رو جمع کرد و سرش فریاد کشید.

- تو هیچ بویی از انسانیت نبردی؟

با این حرفش سرجاش متوقف شد و در حالی که با جدیت و تحکم به صورت پالیز نگاه می‌کرد، یکم از فشار دستش روی بازوی پالیز کمتر شد، اما همچنان دستش رو رها نکرده بود و با ابروانی در هم آمیخته و چشم‌هایی به خون نشسته به چشم‌های پر از اشک پالیز چشم دوخته بود!

@melika_sh

 

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

رمان راز همیشگی (جلد دوم)

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 15 جاده_های_نرفته

 

- آخه تو از من چی می‌خوای! دست از سر من بردار دیگه، مگه نگفتی جراحی کن، کردم! بابات رو زنده نگه داشتم؛ این عوض تشکر کردنته؟

نفس-نفس می‌زد اما همچنان دست از حرف زدن بر‌نمی‌داشت!

- ببین این فکر رو از سرت بیرون کن که بتونی کوچیک‌ترین آسیبی به من برسونی؛ برادر من پلیسه و اگه من تا امشب خونه برنگردم دنبالم می‌گرده و تو رو پیدات می‌کنه؛ اون وقت اون تویی که برای رهاییت باید بیای و به من التماس کنی!

با گفتن این حرفا، شاهان دوباره هجوم خون توی رگ‌هاش رو احساس کرد و فشار دستش رو روی بازوهای پالیز به حالت ماگز رسوند؛ اون رو بیشتر به سمت خودش کشید و در حالی که توی نزدیک‌ترین فاصله از اون قرار گرفته بود، از بین دندون هاش غرید.

- بهتره توأم این رو توی گوشت فرو کنی که هیچ وقت یادت نره؛ من رو  تهدید نکن و‌گرنه طوری باهات رفتار می‌کنم که گذروندن این لحظات برات پاداش به حساب بیاد!

بعد هم دستش رو کشید و اون رو توی تک اتاقی که توی قسمت پشتی باغ بود انداخت و درش رو بست و اون رو قفل کرد؛ پالیز که حسابی ترسیده بود اما با تمام توانش دوباره روی پاهاش ایستاد و در حالی که سرش رو از قسمت شکسته‌ی در چوبی اتاقک بیرون آورده بود محکم توی در ضربه می‌زد و رو به شاهان می‌گفت:

- من مطمئنم، حالا دیگه  مطمئنم که خلافی توی این کاره! وگرنه اینجور نمی‌ترسیدی و من رو اینجا نگه نمی‌داشتی؛ تو ترسویی، یه بزدلی چون می‌دونی من اگه پام رو از این در بزارم بیرون همه‌ی مأمورها می‌ریزن اینجا و خودت و تمام کثافت‌کاری‌هات براشون رو میشه!

هم چنان با مشت‌های نحیفش به در ضربه می‌زد و در حالی که اشک روی صورتش جاری شده بود، فریاد می‌کشید.

- تو بدترین و زورگو ترین آدمی هستی که توی زندگیم باهاش مواجه شدم؛ تاوان این رفتارت رو پس میدی حالا می‌بینی!

از شدت ضربه‌هایی که به در چوبی زده بود پوست روی دست‌هاش کنده شده بود و به سوزش افتاده بود. با نگاهی که به دست‌هاش انداخت اشک ‌های جاری شده روی صورتش به هق-هق تبدیل شد و خودش رو، روی کاه هایی که توی اتاق کوچیکی که توش گیر اتفاده بود پرت کرد و با دست جلوی صورتش رو گرفت تا صداش به بیرون درز پیدا نکنه!

بارها با آراز این بازی رو راه انداخته بود؛ که اگر من رو یک روزی دزدین تو که پلیسی راه میافتی دنبالشون، دزد‌ها رو دستگیر می‌کنی و من رو نجات میدی!

آراز هم برای اینکه اذیتش کرده باشه در جوابش می‌گفت که هر کسی تو رو بدزده سر یک ساعت پشیمون میشه چون از پست بر نمیاد؛ خودش بر می داره تو رو میاره اینجا دو دستی تحویل من میده؛ میگه بیا این خواهرت برا خودت، من که نتونستم از پسش بر بیام خدا بهتون صبر بده!

 و پالیز چقدر سر این مسئله جیغ-جیغ می‌کرد و آراز رو می‌زد، با یادآوری این خاطرات سیل اشک‌ها با شدت بیشتری روی صورتش جاری شد، چقدر دلش برای برادرش، پدر آروم و کم صحبتش، خونه کوچیک و با صفا و تمام چیز‌های کوچیکی که داشت توی این چند ساعت فاصله تنگ شده بود. حتی دلش نمی‌خواست فکرش رو هم بکنه که توسط این آدم‌ها بلایی سرش میاد و دیگه نمی‌تونه به ملاقات  چیزهایی که داشت و عاشقشون بود برگرده!

توی دلش چراغ اُمیدی به اسم آراز روشن بود که هر جور شده پیداش می‌کنه و اون رو از دست این بلایی که به جونش افتاده نجات میده، تنها امید به این مسئله بود که می‌تونست هنوز خودش رو قوی حس کنه!

شاهان به طرف ساختمون حرکت کرد، عارف و بی‌نوا همچنان اونجا ایستاده بودند و با چشم‌هایی نگران به اون چشم دوخته بودند، کنارشون رسید و رو به هر دوشون گفت:

- چشم ازش بر ندارید، به ظاهرش نمی‌خوره اما دختر چموشیه! اگر چیزی خواست حواستون باشه، کلید قفل در پیش منه ولی از درز در می‌تونید بطری آبی، غذایی چیزی براش بفرستید! من میرم حدود یک ساعت دیگه بر می‌گردم!

و حتی اجازه‌ی صحبت دیگه‌ای به اون دو نفر نداد و راهش و به سمت درب خروجی خونه باغ کشید و راه افتاد.

عارف با لبخند کجی نظاره گر رفتن شاهان شده بود که بی‌نوا نگاهی به صورتش انداخت و ازش پرسید.

- به چی داری اینجور لبخند می‌زنی؟

عارف نفس عمیقی کشید و جواب داد.

- تو که نمی‌فهمی این چیزا رو! هوس کرد دیگه، خدا آخر عاقبت خانم دکتر رو به خبر کنه!

بعد هم با دست چند ضربه به کمر بی ‌نوا زد و در حالیکه هنوز می‌خندید از کنارش گذشت و به سمت ساختمون قدم برداشت، بی نوا هم دنبالش راه افتاد و به طرف ساختمون حرکت کرد.

شاهان به سمت موتورش حرکت می کرد که متوجه صدای زنگ گوشی شد، گوشی خودش که همیشه سایلنت بود و فقط با لرزشش متوجه زنگ خوردنش می‌شد؛ پس شک نداشت که تلفنه دکتره، دست کرد توی جیبش و اون رو بیرون آورد، به اسم رادان و تصویر پسر سی و چندساله‌ی بوری که روی صفحه خودنمایی می‌کرد نگاه کرد. بیش از پنج بار تماس گرفته بود، تلفنش رو قطع کرد و وارد قسمت پیام‌های همین شخص شد، پیام‌ها کوتاه و بیشتر در حد اومدم، منتظرم، دارم میام و این چیزها بود، به جز پیام اخر که متعلق به امروز بود و محتوای متفات‌تری داشت!

- با اومدنت توی زندگیم شور دیگه‌ای آوردی پالیز، تولدت باز هم مبارک عزیزم! شب می‌بینمت.

melika_sh

@Gh.nejati @A s R ᴀ @VAH_RO  @m.azimi @langenur @Mah.77 @Shadimirmohmmadi @Z sadghinjad @medya_skni @nightrage @Saba  @Neda  @Saeedehm72 @lavender @Darya_22  @Shabnam

@bita.mn@زهرارمضانی@ملیکا ملازاده@langenur@NOORA_1995@Shiva_almasi79@جانان بانو @م_صمدی@NAEIMEH_S@Banoojan..@F. Naseri@Faezhe@S.malkzad@Saghar@Gh.azal@Gh.nejati@فاطیما

@Esteghlalabi@فائزه اکبریان@فاطمه کیومرثی@Z sadghinjad@Elaha@K.A@Masi.fardi@زهرا رستگار@فائزه اکبریان@رضوان کاظمی@Fateme1384@Atefeh L@hadis Hs@نارسیس بانو.arabzade

 

 

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

رمان راز همیشگی (جلد دوم)

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 16 جاده_های_نرفته

 

صفحه گوشی رو خاموش کرد و اون رو توی جیبش فرستاد، روی موتور نشست و به دقیقه نکشید که از اونجا کنده شد!

مقابل در کوچیک سبز رنگی توقف کرد؛ کوچه خلوت و تاریک بود و طبیعی بود که این موقع از شب پرنده هم پر نزنه، از روی موتور پیاده شد و انگشتش رو روی زنگ در فشرد، صدای خواب آلود، کشیده و پر از کرشمه‌ی دختر پشت آیفون رو شنید.

- بله؟

فارق از احساس پاسخ داد:

- باز کن، منم.

بدون حرف تیک درب زده شد و با هولی که به در داد، وارد خونه شد و در رو پشت سرش بست. پله های باریک و طویلی رو باید طی می کرد برای همین نفس عمیقی کشید و از اون ها عبور کرد؛ به در کوچیک و سفیدی رسید دو تقه به اون زد و در بعد از چند ثانیه توسط دختر مو کوتاه و مشکی رنگی باز شد و در حالی که روبدوشام ساتن کوتاه و سفیدش رو دور خودش می‌پیچوند، با صورتی آرایش شده، لب‌هایی به رنگ قرمز و چشم‌هایی که به خوبی با خط چشم مشکی شده بود و لبخند دندون نمایی رو به او گفت:

- نمی‌دونستم امشب میای؛ وگرنه بهتر حاضر می‌شدم!

با چشم‌های نافذ و مشکی‌اش به اون دختر نگاه کرد، خودش هم نمی‌فهمید که چرا به جای صورت اون، صورت پالیز مقابل چشم‌هاش حاضر میشه، برای چند ثانیه پلک‌هاش رو روی هم گذاشت تا کنترل تصویر ذهنیش رو به دست بگیره، آروم چشم‌هاش رو باز کرد با دست دخترک را به داخل هول داد و در با صدا بسته شد!

***

دکمه‌های لباسش رو می بست و توی آینه به چهره‌ی خودش نگاه می کرد، همیشه توی جمع‌ها و مهمونی‌ها مورد پسند دخترای جوون قرار می‌گرفت، به دست آوردن هیچ کدوم از اون‌ها براش سخت نبود، اما هیچ وقت روابطش عمیق نمی‌شد و بعد از مدتی دلش رو می‌زد؛ به واسطه‌ی خسرو بارها با دختران تجار و افراد سرشناس زیادی ملاقات کرده بود و آشنا شده بود؛ اما حقیقتاً از درون میلی به داشتن ارتباط با هیچ کدوم از اون‌ها نداشت، بیشتر به تنهایی عادت داشت، به سکوت!

صورتش رو به سمت دختر مو کوتاه برگردوند که سریع مورد مخاطب حرفاش قرار گرفت:

- چرا من حتی نباید اسمت رو بدونم؟

با نگاه تیره‌اش به او چشم دوخت، دسته‌ای از اسکناس رو روی پاتختی گذاشت که دوباره توسط همان دختر مورد خطاب قرار گرفت.

- لازم نیست!

بدون حتی کلمه‌ای جواب، کتش رو از روی صندلی چوبی اونجا برداشت و از اتاق خارج شد، پله‌ها را با سرعت پایین اومد و از در خونه خارج شد، سوار موتور شد و تلفنش رو از جیبش خارج کرد، آدرسی که خواسته بود روی گوشی اَش اس ام اس شده بود، فرصت رو از دست نداد و به سرعت به سمت خونه مورد نظر حرکت کرد.

 باد سردی که به صورتش می‌خورد آژیر اوت شدن سینوس‌های همیشه درگیرش رو می‌داد، اما بی‌توجه به اون همچنان با چهره‌ای که هرگز از توی ذهنش پاک نمی‌شد در جنگ بود!

حدود یک ساعت بعد مقابل خونه‌ی موردنظر متوقف شد؛ اینکه در این هوا و در این ساعت از شبانه روز اون هم با موتور بخواد مسیری تا چالوس رو طی کنه؛ هیچ وقت به ذهنش نرسیده بود!

اما برای وارد شدن به خونه‌ای که متعلق به یک پلیس بود و امشب برای شب کاری به اداره برگشته بود؛ تنها فرصتی بود که می‌شد راحت‌تر این‌کار رو انجام داد!

از دیوار پشتی خونه خودش رو بالا کشید و سعی کرد با آهسته‌ترین قدم‌ها خودش رو به حیاط خونه برسونه، از دیدن منظره‌ی حیاط کوچیک خونه با وجود عطر گل‌ها و سبزی‌ها و تمام خیسی موزائیک‌ها و باغچه، درونش خنک شد؛ مثل این بود که بوی خوش و خنکی اون‌ها به درونش تزریق شده بود و از درون می‌تونست اون‌ها رو لمس کنه!

آهسته به سمت در ورودی ساختمون قدم برداشت و دستگیره‌ی در رو پایین کشید، مقابلش راه روی کوچیکی قرار داشت که سمت چپش مزین به دیوارکوب‌های کوچیک و چوبی و رخت آویز‌های هم جنس و رنگش بود که روی اون یک عدد پالتوی مردانه‌ی قهوه ای آویز شده بود؛ وارد خونه شد و به آرومی در رو پشت سرش بست.

راه رو را طی کرد و به پذیرایی رسید که دور تا دورش رو مبل های کلاسیک و سنتی قدیمی، از همون‌هایی که خسرو توی خونه داشت چیده شده بود، البته تفاوت اساسی اینجا با خونه‌ی خسرو در این بود که این مبل‌ها تنها مبل‌های این خونه بودند و در خونه‌ی خسرو دست کم پنج دست مبل وجود داشت!

به اطراف نگاهی انداخت و متوجه اتاقی شد که در اون باز بود، سمت راستش هم راه روی پله مانندی بود که به طبقه‌ی بالا ختم می‌شد، حدس اینکه اتاقش طبقه‌ی بالا باشه براش سخت نبود برای همین قدم.هاش رو به اون سمت روانه کرد.

به طبقه‌ی بالا که رسید دو درب سفید مقابلش قرار داشت به علاوه‌ی یک درب شیشه‌ای که روی اون پرده‌های حریر سفید رنگ خورده بود، ناخودآگاه اول به سمت پنجره ی شیشه‌ای قدم برداشت و درش رو باز کرد، با دیدن بالکن کوچیک و سرسبز مقابلش ، تمام عطری که می‌تونست رو استشمام کرد، این در خیال اون بود یا واقعیت اما بوی اون خرمن‌های خرمایی رو توی این بالکن احساس می‌کرد و سعی داشت برای مدت بیشتری اون‌ها رو استشمام کنه، با اینکه هیچ دلیلی براش پیدا نمی‌کرد!

@melika_sh

 

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

رمان راز همیشگی (جلد دوم)

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 17 جاده_های_نرفته

برای اینکه سریع‌تر به خودش بیاد راه بالکن رو برگشت و اولین درِ مقابلش رو باز کرد که از شانس خوبش با توجه به چینش داخلش متوجه شد که اتاق مورد نظر رو درست اومده، وارد شد و اتاق رو در یک نظر گذروند، کتابخونه‌ای که توی اتاق قرار داشت و به رنگ قهوه‌ای تیره بود بیشترین حجم از اتاق رو پوشونده بود و تمام قفسه‌هاش بلا استثناء از کتاب پرشده بود؛ به کتابی که بین اون تک شاخه گل کوچیک بابونه‌ای قرار گرفته بود و روی عسلی چوبی کنار تخت قرار داشت نگاهی انداخت، از روی میز برش داشت و اون رو توی اولین کیفی که دم دستش اومد  گذاشت.

سراغ کمد توی اتاق رفت، درش رو باز کرد که با انبوهی از لباس مواجه شد، از مد و رنگ و ترکیب استایل خانم‌ها که چیزی بلد نبود، برای همین چندتا لباس رو همینطوری از کمد توی کیف انداخت و درب کمد رو بست و همین که خواست از توی اتاق خارج بشه قاب عکس کوچیکی که روی دیوار زده شده بود توجهش رو جلب کرد.

مرد میانسالی با موهای خرمایی دقیقاً همرنگ موهای پالیز درون تصویر می خندید و چروک‌هایی که کنار چشمش افتاده بود، شدت خنده و عمیق بودنش رو بیشتر به تصویر می‌کشید، چشم‌هاش از پالیز کوچیک‌تر بود اما رد میشی رنگش به خوبی قابل تشخیص بود، در کنار اون به تماشای پالیزی پرداخت که امشب جز خوی عصیانگر و نگاه‌های تیزش چیزی حواله‌ی چشم‌های اون نکرده بود اما درون این عکس به زیبایی هر چه تمام‌تر در حال خندیدن بود و دستش رو دور گردن مردی که حالا حدی می‌زد حتماً پدرش باشه انداخته بود و لنز دوربین رو نگاه می‌کرد، این‌بار خرمن‌های خرمایی‌اش رو رها نکرده بود و در عوض اون‌ها رو بافته بود و مثل خرگوش‌ها در دو سمت بالای سرش جمع کرده بود؛ همین کار باعث می‌شد کوچیک‌تر از سنش به نظر برسه و خواستنی‌تر  بشه.

در کنار پالیز هم پسری که ته چهره‌ای کاملا شبیه به پالیز داشت اما با موهای مشکی و ته ریش همرنگش، مثل دونفر دیگه در حال لبخند زدن بود و این‌دفعه اون بود که دستش به دور شونه‌های پالیز حلقه شده بود!

از دیدن این خانواده‌ی خوشبخت غبطه‌ای خورد و دستش به سمت عکسی که درون قاب چوبی محصور شده بود رفت و از روی دیوار اون رو برداشت، خطاب به افراد توی عکس تک جمله‌ای گفت:

- این خانواده‌ی خوشبخت حیف شد!

قاب رو توی کیف انداخت و با مراعات هر چه تمام‌تر از توی اتاق بیرون اومد؛ سعی کرد بدون ایجاد کردن هیچ سر و صدایی از خونه خارج بشه تا قبل از اینکه پدر پالیز رو بیدار کرده باشه!

***

پالیز روی کاه‌ها لم داده بود و از بس داد و فریاد کرده بود دیگه خسته شده بود، بین موهاش و تمام لباس‌هاش پر از کاه شده بود و بدنش رو اذیت می‌کرد؛ به عارف و بی‌نوا که چندباری به سراغش اومده بودند و جویای حالش شده بودند توجهی نکرده بود و حتی بطری آب و چند تیکه شکلات و کیکی رو که براش از بین شکستگی‌های در داخل گذاشته بودند رو دست هم نزده بود!

به ساعتش نگاه کرد، حدود هفت صبح رو نشون می‌داد؛ از دیشب چشم روی هم نذاشته بود و امید داشت تا الان آراز دنبالش راه افتاده باشه و نیروهاش رو برای پیدا کردنش فرستاده باشه؛ توان باز نگه داشتن چشم‌هاش رو نداشت، چون بدون فرمان اون روی هم می‌افتادن و اون رو دعوت به خواب عمیقی می‌کردن!

عارف و بی‌نوا توی حیاط پشتی نشسته بودند و هر دو نگهبانی دکتری رو می‌دادند که خبر نداشتند از زور خستگی چشم‌هاش رو  حتی  نمی‌تونه باز نگه داره که با شنیدن صدای شاهان هر دو به طرفش برگشتند.

- واسه راپورت دادنش یکیتون هم اینجا وای میستاد بس بود؛ عارف تو باهام بیا کارت دارم.

و بدون اینکه جوابی بگیره اون جا رو ترک کرد، عارف رو به بی‌نوا « خدا به خیر بگذرونه‌ای » گفت و دنبال شاهان راه افتاد، شاهان توی حیاط جلویی و مقابل اتاق مرد خائن ایستاده بود و در حالی که کیف نسبتاً بزرگ و یاسی رنگی به دست گرفته بود از پشت پنجره به اون نگاه می کرد.

- داداش ما باید چیکار کنیم؟ قربونت برم، دیشب گفتی سر یک ساعت بر‌می‌گردی ولی نیومدی تا الان!

- اذیتتون کرد؟

- کی؟ خانم دکتر؟

به سمتش برگشت و با نگاه تیره‌اش رو بهش گفت:

- نه، این شغال پیری که نمی‌تونه از جاش جُم بخوره!

عارف گردنی کج کرد و چند قدم دیگه به سمت شاهان برداشت و گفت:

- وقتی رفتی کلی داد و بیداد کرد، دید فایده نداره شروع کرد به تهدید کردن، بازم دید هیچ کدوم فایده نداره دیگه صدایی ازش نشنیدم، دو سه بار بی‌نوا رفت براش آب و یکم شیرینی برد ولی الان قبل از اومدنت خودم چک کردم به هیچ کدوم لب هم نزده!

- این مردک چی؟ هیچ حرکتی نکرد؟

- از دیشب تا الان همونه وضعیتش!

- تو سر‌درمیاری؟ میشه به هوشش آورد؟

- شدن که میشه ولی کار من نیست، کار دکتره!

با دستش فشار بی‌امانی به دسته کیف توی دستش می‌داد؛ از پشت شیشه قیافه‌ی منحوس مرد خائن که چنین وضعیتی رو براشون درست کرده بود رو نگاه می‌کرد و پیش خودش می‌گفت که اگر به اطلاعاتت نیاز نداشت، همون جا با یه تیر جوری خلاصش می‌کرد که جای کاری باقی نمونه!

@melika_sh

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

رمان راز همیشگی (جلد دوم)

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 18 جاده_های_نرفته

 

راهش رو از سمت عارف کج کرد و دوباره به سمت پشتی باغ قدم برداشت:

- دایی زنگ زد، داره میاد اینجا، با بی‌نوا حواستون باشه؛ من میرم دکتر رو بیارم این یارو رو به هوش ییاره!

باشه‌ای از عارف تحویل گرفت و به سمت اتاقی که شب پیش پالیز رو توی اون زندانی کرده بود گام برداشت، با اشاره‌ی سر به بی‌نوا فهموند که از اونجا بره، بی‌نوا سریع‌السیر فرمانش رو اطاعت کرد و محل رو ترک کرد. دست در جیبش کرد و کلید در رو از اون خارج کرد، اون رو درون قفل قرار داد و چرخوند و در رو باز کرد، همزمان با اون چشم‌های سنگین پالیز که روی هم افتاده بود و داشت اون رو وارد عالم خواب می‌کرد از هم باز شد و به همون سرعت هم از سر جاش بلند شد؛ با حضور شاهان خیلی زود به خودش اومد و در مقابلش ایستاد!

- صبح به خیر دکتر!

با خشم به چهره‌ی خونسردش زل زده بود:

- لب نزدی به چیزایی که برات آوردن، گرسنه‌ات نیست؟

همچنان با خشم بهش نگاه می‌کرد و جوابی بهش نمی‌داد! کیف توی دست شاهان رو که دید خیلی به نظرش آشنا اومد، اونقدر آشنا که حس می‌کرد یکی دقیقاً عین اون رو داشته! زیپ کیف توسط شاهان باز شد و اول کتابی که اون رو نصفه گذاشته بود و به جای بوک مارک توش شاخه گلی تا حدی که خونده بود، قرار داده بود  تا اون رو گم نکنه رو ازش خارج کرد و رو به اون گرفت.

- برای خانم دکتری که زیادی اهل مطالعه‌اَس کتاب‌هاش می‌تونن جزء عزیزترین چیزهایی باشن که داره نه؟ من اونی رو که نصفه گذاشته بودی رو برات آوردم!

بی‌اختیار دست دراز کرد و بی‌حرف با نگاهی که شوکه شده بود اون رو از دست شاهان گرفت، خودش بود! کتابی که داشت می‌خوند، با همون گل و با همون علامت‌هایی که داشت!

در ادامه قاب عکسی از توی کیف خارج شد و در حالی که توی دست‌های شاهان بود و داشت به عکس توی اون نگاه می‌کرد گفت:

- خانواده‌ی خوشبخت! نگاه‌های خندون؛ چیزیه که آدم رو دلتنگ می‌کنه، نه دکتر؟!

و نگاهش رو از روی اون برداشت و قاب رو به سمت پالیز برگردوند، پالیز نمی‌تونست چیزی که داره می‌بینه رو باور کنه!

قاب عکس عزیز و دوست‌داشتنی که اون روی کنار در اتاقش آویزون کرده بود؛ تا هر زمان که می‌خواد از اون بیرون بیاد، یادش بیوفته دل خوشیه تمام زندگیش چه کسایی هستند!

با سرعت قدمی به سمت شاهان برداشت و اون رو از دستش قاپید؛ قبل از این‌که بتونه حرفی بزنه، خود شاهان ادامه داد و دستی که حامل کیف و لباس‌های درون اون بود رو به سمت پالیز گرفت:

- می‌تونی سر و وضعت رو مرتب کنی؛ بیرون منتظرم!

کیف رو از دستش گرفت و با کاووش درون اون و بهت زده  از دیدن لباس‌هاش که درون کیف قرار گرفته بودند، آب دهنش رو به زور قورت داد و رو به شاهان گفت:

- اینا لباسای منه، کتاب من، قاب عکس من! اینارو تو از کجا آوردی؟ کی اینارو بهت داده؟

در حالی که قصد بیرون رفتن کرده بود، از تصمیمش منصرف شد تا به سؤال های پالیز پاسخ بده، به سمتش  برگشت و جواب داد:

- من برای به دست آوردن چیزی که می‌خوام؛ به کسی نیاز ندارم!

پالیز که از جوابی که گرفته بود گیج شده بود گفت:

- چی داری میگی؟ وسایل من که خودشون پا ندارن بیان پیشت؟ به کی گف...

که ناگهان با جرقه‌ای که توی ذهنش زده شد با صدای بلندی ادامه داد:

- تو! نکنه تو رفتی خونه‌ی ما؟ هان؟!

پوزخند صدا داری تحویلش داد و با نگاه خاصی که بوی تمسخر داشت گفت:

- خوبه دکتری! آیکیوت رو فقط واسه درس خوندن مصرف کردی، نه؟

پالیز که از جواب‌های شاهان حسابی کفری شده بود. کیفش رو روی زمین پرت کرد و نسبتاً حمله وار به سمتش قدم برداشت:

- دیگه داری از حد خودت پات رو فراتر می‌ذاری؛ باید مواظب  خودت باشی وگرنه...

در حالی که به نزدیک‌ترین فاصله از اون رسیده بود و رخ به رخ با اون قرار گرفته بود؛ و با نگاه تیز و برنده داشت براش خط و نشون می‌کشید، شاهان فاصله بینشون رو پر کرد و دوباره به سمت بازوی بیچاره ی پالیز که هنوز هم آثار درد از دیشب توش موج می‌زد چنگی  انداخت و از بین دندون‌هاش غرید.

- وگرنه چی؟

پالیز که از چشم‌های تیره و صورت عصبانی اون حسابی ترسیده بود، کلماتش رو گم کرد و قبل از اینکه دوباره بتونه جوابی بهش بده، این‌بار با صدای بلندتری سرش فریاد کشید و گفت:

- وگرنه چی دکتر؟ جواب بده!

باز هم هجوم اشک‌های مزاحم توی چشم‌هاش مانع از این شد تا بتونه پاسخی که لایق شاهان می‌شد رو بهش بده، توی زندگیش هیچ وقت تا به حال کسی باهاش اینجور رفتار نکرده بود؛ همیشه احترام گذاشته بود و احترام دیده بود، اما این مرد بویی از این چیزها نبرده بود و  انقدر سیاه و خشمگین بود که انتظار چنین چیزهایی از اون رو داشتن تعجب آور به نظر می‌رسید؛ توی چشم‌های پالیز که حوضچه‌ای از اشک شده بود نگاه می‌کرد، بی‌اختیار قطره اشکی از هر دو چشمش سرازیر شد که پشت بندش شاهان دستش رو رها کرد و اون رو به عقب هول داد.

@melika_sh

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

رمان راز همیشگی (جلد دوم)

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 19 جاده_های_نرفته

 

- دیشب که داشتی تهدید می‌کردی، خط و نشون می‌کشیدی! الان داری چی رو به من نشون میدی، هان؟ که چیزی جز یه دختر لوس نیستی؟ شرط می‌لندم که نیستی! حالا زود لباسات رو عوض کن باید باهام بیای؛ زود!

و از در بیرون رفت و صورتش رو به سمت مخالف برگردوند؛ پالیز سریع توی اتاق برگشت، اشک‌های مزاحم از روی چشم‌هاش رو پاک کرد، کتاب و قاب عکسش رو توی کیف برگردوند؛ خودش هم نمی‌فهمید چطور زیر بار زور مرد نااهل رو به روش قرار گرفته و هیچ دست نجات بخشی نیست که دست‌های اون رو بگیره!

صداش رو صاف کرد و سعی کرد بدون ذره‌ای ضعف، یا شک نسبت اشک‌های مزاحمی که چند لحظه پیش چشمانش رو تر کرده بودند با مرد مقابلش صحبت کنه!

- می‌خوام لباس‌هام رو عوض کنم؛ برو از اینجا!

همچنان که دست‌هاش رو توی جیب‌هاش فرو برده بود و روش رو از سمت پالیز برگردونده بود گفت:

- من دارم این ور رو نگاه می‌کنم؛ یا همین جور لباسات رو عوض کن، یا با همینا می‌برمت!

شک نداشت که چون این حرف‌ها رو زده، حتما این‌کار رو هم خواهد کرد؛ چون تمام تنش از دیشب تا الان پر از کاه شده بود، بدون حرف شروع به تعویض لباس‌هاش کرد و از طرفی هم زیر چشمی مواظب بود تا نگاه شاهان به او نیافته!

لباس‌هاش رو جمع کرد و موهاش رو دم اسبی بست، کیفش رو گوشه‌ی اتاق پرت کرد و گفت:

- خیلی خب؛ می‌تونی برگردی!

بدون اینکه به سمتش برگرده، قدم‌هاش رو رو به جلو برداشت و خطاب به او گفت:

- راه بیافت!

توی دلش زمزمه کرد بیش‌ترین چیزی که توی این مدت از این مرد شنیده همین تک جمله‌ی کوتاهِ دستوری بود؛ راه بیافت!

سری از تأسف تکون داد و بدون حرف اضافه‌ای با قدم‌های آروم دنبالش راه افتاد؛ دقایقی بعد بالای سر همون مردی بودند که شب پیش اون رو جراحی کرده بود، با چشم‌هایی پرسشگر به چشم‌های شاهان نگاه می‌کرد و منتظر بود تا هدفش از اونجا آوردنش رو بهش بگه؛ زیاد منتظر نموند و بالاخره شاهان به حرف اومد:

- باید به هوشش بیاری!

هوفی کشید و دستی به کمر گذاشت و رو به او جواب داد:

- نمی‌شه این کارو بکنم، خطرناکه!

بی‌تاوت نسبت به احساس مسئولیت‌های پالیز به عنوان یک جراح گفت:

- مهم نیست، فقط باید به هوشش بیاری!

پالیز چشم‌هاش رو ریز کرد و چینی به ابروهاش داد و از شاهان پرسید:

- یعنی حتی اگر بمیره هم برات مهم نیست؟ تو چطور آدمی هستی! اینی که اینجا روی تخت خوابیده یه انسانه، اصلا تو...

ادامه‌ی حرفش رو خورد و با بهت به صورت شاهان خیره موند.

- تو دروغ گفتی که پدرته؟!

توی سکوت به چشم‌های ناباور پالیز نگاه می‌کرد، این دختر با دکتری که بهش نیاز داشتن خیلی فاصله داشت، احساس مسئولیت، نگرانی برای جون بیمارهاش و در نهایت فراهم کردن بهترین شرایط برای اون‌ها جزء اولویت‌هاش بود و اما اون‌ها به کسی نیاز داشتن تا فقط اوامرشون رو اجرا کنه؛ احساس مسئولیت و اینکه چقدر پزشک خوبی هست برای اون‌ها کوچک‌ترین اهمیتی نداشت!

- بهتره کاری که بهت گفتم رو بکنی، زیاد وقت نداریم!

لب‌هاش رو از حرص روی هم فشرد و با تشر خطاب به او گفت:

- از آدمی که باهام بازی کنه، هیچ خوشم نمیاد!

قدم‌هاش رو به سمت پالیز برداشت و در مقابلش ایستاد، با پشت انگشت‌هاش روی بازوی پالیز ردی کشید و با لحن موزی و نفرت انگیزی گفت:

- دوست داری به زور متوسلشم؟

بغض رو توی گلوش و هجمه‌ی اشک به درون چشم‌هاش رو احساس کرد؛ این مرد انقدر زورگو بود و منزجر‌کننده رفتار می‌کرد که هیچ جوره توانایی ایستادگی در مقابلش رو نداشت، روحیه‌ی اون‌ها هیچ نقطه‌ی مشترک و وجه تشابهی در خودش نمی‌دید که بتونه از اون طریق وارد بشه و روی افکار و رفتارش تأثیری بذاره و اون رو از خواسته‌هاش منصرف کنه؛ با یادآوردی زور دستاش و چنگی که به بازوهاش انداخته بود و اصلا دلش نمی‌خواست دوباره تجربشون کنه سرش از سمت شاهان برگردوند و درحالی که بغضش رو با زور فرو می‌داد گفت:

- زیاد نمی تونه بیدار بمونه؛ باید دوباره با دارو بخوابونمش وگرنه...

- کارت رو بکن دکتر! بقیه اش رو من تعیین می‌کنم.

پالیز بدون حرف دست به کار شد و آمپول مخصوص برای به هوش آوردنش رو آماده کرد، اون رو تزریق کرد و چند لحظه بیشتر طول نکشید که تا مرد خائن چشم‌هاش رو به آرومی باز کرد؛ به محض اینکه شاهان متوجه این شد، با چهره‌ای درهم کشیده و اخمی که چاشنی همیشگی صورتش بود سرش رو به اون نزدیک کرد و دم گوشش گفت:

- بالاخره بیدار شدی شغال پیر!

پالیز با تعجب به اون‌ها نگاه می کرد، از خشم شاهان می‌تونست این رو بفهمه که عاقبت خوشی درانتظار مرد میانسال روی تخت نیست، همون طور که در انتظار خودش هم نبود!

اما اون امیدی به اسم آراز داشت؛ مرد روی تخت چی؟ اون هم امیدی داشت؟

چشم‌هاش رو روی هم فشرد و افکارش رو جمع کرد تا حداقل به عنوان پزشک بتونه برای اون مرد کاری کرده باشه؛ تا شاید بتونه وقت بخره و هر دوشون رو از اونجا نجات بده!

@melika_sh

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

رمان راز همیشگی (جلد دوم)

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 20 جاده_های_نرفته

 

- باید زود بخوابونمش، نمی‌شه اینجور بیدار بمونه!

فاصله‌اش رو از تخت زیاد کرد و بدون اینکه به پالیز نگاه کنه گفت:

- می‌تونه یک ساعت همینجور بمونه؟

- گفتم که باید سریع بخوابونمش وگرنه ممکنه زنده نمونه!

صورتش رو به سمت پالیز که در یک قدمی‌اش بود چرخوند.

- نگفتم زنده بمونه؛ گفتم یک ساعت رو طاقت میاره؟

پالیز با دهانی باز، بدون هیچ کلامی هاج و واج مونده بود!

در کثری از ثانیه دوباره دست‌هاش رو ما بین مشت‌های زمخت و نامهربون شاهان قرار گرفت و در حالی که دوباره اون رو به سمت خروج از ساختمون و جایی که از اون برگشته بود هدایت می‌کرد، گفت:

- بهتره برگردی جایی که بودی؛ تحت هیچ شرایطی هم حرف اضافه نزنی!

پالیز از تصور اینکه دوباره اونجا زندانی بشه به هراس افتاد و با هر زوری که بود دستش رو از بین انگشت‌های شاهان بیرون کشید و شروع به دویدن کرد، شاهان که انتظار این حرکت از اون رو نداشت، به سرعت به دنبالش افتاد و فریاد کشید.

- دکتر!

اما پالیز اصلاً به اون توجهی نمی‌کرد و در حالی که سیل اشک جاری شده از چشم‌هاش مانع از این می‌شد تا مسیر رو به روش رو درست ببینه، بی‌مهابا می‌دوید، حتی نمی‌دونست داره به سمت کجا میره فقط از ته دل زار میزد و از مرد مشکی پوشی که کابوس تازش شده بود فرار می‌کرد.

شاهان به سرعت دنبالش می‌رفت و انقدر در دویدن قدر بود که که هر ده قدم پالیز برای اون یک قدم باشه، هم سرعتش بیشتر از اون بود و هم پیشینه‌ای در دویدن داشت، زیاد طول نکشید که دوباره در حصار دستان شاهان اسیر شد و این بار دیگه نه غرورش رو در نظر گرفت و نه حتی ذره‌ای فکر کرد که حرف‌ها و یا کارهاش اصلاً اون رو به چیزی که می‌خواد می‌رسونه یا نه!

- خواهش می‌کنم ازت، توروخدا بذار من برم؛ قول میدم به هیچ کس چیزی نگم، ببین من پزشکم قبلاً هم برای کمک به نقاط محروم رفتم، الان هم می‌تونم بگم به صورت اورژانسی رفتم و هیچ کس حتی شک هم نکنه که من اینجا بودم یا شما رو دیدم، فقط بزار من برم!

گریه می‌کرد و با عجز و ناله از شاهان می‌خواست که اون رو رها کنه؛ الان دیگه عارف و بی‌نوا هم از ساختمون بیرون اومده بودند و به دنبال سر و صدای اون‌ها جویای اینکه چه خبر شده بودند!

پالیز اشک می‌ریخت و نمی‌دونست هیچ کدوم از این ها کوچک‌ترین تأثیری روی دل سیاه و سنگ شاهان نداره؛ انقدر از وادی احساسات دور شده بود که حتی یادش نمی‌اومد آخرین باری که خودش اشک ریخته کی بود!

اصلاً اشکی  داشت برای ریخته شدن؟ یا حتی حسی، که بتونه احساسات دختر ظریف و زیباروی مقابلش رو که مثل پری در چنگال دیو اسیر شده رو درک کنه!

به دنبال این احساسات می‌گشت اما چیزی پیدا نمی‌کرد، بی‌نوا در درونش عمیقاً می‌خواست تا بتونه برای پالیز کاری کنه و عارف از حالت چشم‌هاش مشخص بود که دلش به حال و روز این دختر خیلی می‌سوزه!

اما حیف که هر دوی اون‌های هیچ کاره بودند و تصمیم نهایی با شخص دیگه‌ای بود!

شاهان این‌بار دستش رو به زیر پاهای پالیز زد و در کسری از ثانیه اون رو از زمین جدا کرد، بدون توجه به خواهش و التماس‌‌هایی که می‌کرد در مقابل چشم‌های عارف و بی‌نوا اون رو به سمت همون اتاقی که از دیشب توش گرفتار شده بود برد و روی کاه ها انداخت!

حتی لحظه‌ای هم درنگ نکرد و در رو بست و کلید رو به نشانه‌ی قفل کردن، درون اون چرخوند!

به سمت عارف و بی‌نوا چشم چرخوند و گفت:

- سریع دایی رو خبر کنید، چشم هم از شغال برندارید.

***

خسرو با قدم‌هایی سریع و درحالی که دستش رو مدام میان ریش‌هاش که تا اندازه‌ی نسبتاً زیادی بلند شده بود می‌کشید، در حال اومدن بود، شاهان مقابل درب ورودی ساختمون انتظارش رو می‌کشید و به او و لشکری از آدم که دنبال خودش راه انداخته بود نگاه می‌کرد.

خودش در رئس اون‌ها و چهار مرد کت وشلواری دیگه هم که اون رو همراه لیموزینش اسکورت می‌کردن به دنبالش راه افتاده بودند؛ به شاهان رسید و مقابلش توقف کرد، عارف و بی‌نوا هم که برای باز کردن در و راهنمایی اون ها به  دم  در رفته بودند، دنبال اون رسیدند و به جمع اون‌ها پیوستند.

خسرو در حالی که نگرانی در تمام اجزای صورتش موج می‌زد رو به شاهان پرسید.

- چی شد؛ حرف زد؟!

شاهان با دستش به سمت ورودی به نشونه‌ی داخل شید جهت داد و گفت:

- حرف که نمی‌زنه، منتظر توئه!

بدون حرف اضافه‌ای وارد ساختمون شد و بالای سر شغال قد علم کرد! بقیه هم پشت سر اون وارد شدند.

- پیرمرد خرفت! تو چند سال زیر دست من بودی، هان؟ به چه جرئتی تونستی با من این کار رو بکنی؟

پیرمرد که نمی‌تونست حرف بزنه، بزور خس-خس می‌کرد و سعی داشت جواب خسرو رو بده، اما تمام تلاشش بی‌فایده بود!

- یالا حرف بزن، بنال! بهم بگو لپ تاپ رو چیکار کردی؟

هر چه سعی می‌کرد در گفتن کلماتی که می‌خواست عنوان کنه ناتوان بود، نفس-نفس می‌زد و از زور فشاری که به خودش آورده بود به جای حرف زدن شروع کردن به تکون دادن دست‌ها و پاهاش!

خسرو که از حرکت و عدم کلامش کلافه شده بود، رو به شاهان گفت:

- اینکه حرف نمی‌زنه! دردش چیه؟

شاهان با لحن تلخی جواب داد.

- هنوز نفهمیدی دایی؟! حرف نمیزنه، چون نمی‌خواد بگه!

در اون طرف خونه باغ پالیز که موندن رو جایز نمی‌دید و می‌دونست دل سنگ شاهان هیچ جوره به رحم نمیاد، تصمیم گرفت تا خودش کاری کنه، تمام افکارش رو متمرکز کرده بود و سعی داشت به عنوان خواهر یک پلیس از هرچه که از توانش برمیاد استفاده کنه، درهمین لحظه با دیدن قفل در چوبی و گیره‌های مشکی کوچیک روی سرش جرقه‌ای در ذهنش زده شد.

melika_sh

@Gh.nejati @A s R ᴀ @VAH_RO  @m.azimi @langenur @Mah.77 @Shadimirmohmmadi @Z sadghinjad @medya_skni @nightrage @Saba  @Neda  @Saeedehm72 @lavender @Darya_22  @Shabnam

@bita.mn@زهرارمضانی@ملیکا ملازاده@langenur@NOORA_1995@Shiva_almasi79@جانان بانو @م_صمدی@NAEIMEH_S@Banoojan..@F. Naseri@Faezhe@S.malkzad@Saghar@Gh.azal@Gh.nejati@فاطیما

@Esteghlalabi@فائزه اکبریان@فاطمه کیومرثی@Z sadghinjad@Elaha@K.A@Masi.fardi@زهرا رستگار@فائزه اکبریان@رضوان کاظمی@Fateme1384@Atefeh L@hadis Hs@نارسیس بانو.arabzade

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

رمان راز همیشگی (جلد دوم)

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 21 جاده_های_نرفته

 

 یاد شبی افتاد که همراه آراز به کلبه جنگلی‌های شمال رفته بودند و در نهایت شیطنت‌های اون در یکی از کلبه‌ها قفل شد و آراز تونست با یکی از همین گیره‌هایی که همیشه روی سر پالیز بود در رو باز کنه!

تا حالا این کارو تنهایی نکرده بود اما همین رو هم نشونه‌ای برای خلاص شدنش از این جهنم می‌دید!

گیره رو از روی موهاش در آورد و با دست اون رو باز و صاف کرد و درون قفل فرستاد، شروع کرد به بازی کردن با اون و پیچ و تاب دادنش درون قفل، در همه‌ی جهت‌ها این‌کار رو تکرار کرد تا در نهایت و در کمال ناباوریش در با چیکی باز شد و این مثل دنیایی برای پالیز بود که توی مشتش قرار داده بودند!

 از  شدت هیجان و خوشحالی نمی‌دونست چیکار کنه ولی می‌دونست بهترین کار رفتن و فرار کردن از اونجاست!

آهسته از در خارج شد و برای اینکه هیچ سر و صدایی ایجاد نکرده باشه،خیلی آروم شروع به قدم برداشتن کرد؛ هیچ راهی به جزء همون راهی که از جلوی ساختمون منتهی به قسمت پشتی می‌شد برای در رفتن وجود نداشت پس به ناچار با قدم‌هایی آهسته و در عین حال مورچه‌ای شروع به حرکت کرد.

به دیواره‌ی کناری ساختمون که رسید متوجه توقف لیموزین مشکی رنگی توی حیاط شد، چند قدم دیگه برداشت که صدای فریاد‌های مردی گوش‌هاش  رو خراش داد:

- حرف بزن، وگرنه یک گلوله حرومت می کنم!

از شنیدن این جمله، از ترس دستش رو روی قلبش گذاشت و به ساختمون نزدیک شد، از تک پنجره‌ای که فضای داخل اتاق مجروحی که عملش کرده بود رو به نمایش می‌ذاشت نگاه کرد و چشم‌هاش چیزی که می‌دید رو باور نمی‌کرد!

آقای راشد، خَیِر موجه و مُوَقَر بیمارستان، کسی که ماه‌ها با اون روی پروژه‌ی بخش اطفال کار کرده بود و از نظرش یکی از بهترین و شریف ترین آدم‌های روزگار محسوب می‌شد!

حالا در حالی که اسلحه‌ای به سمت مجروح گرفته بود و داشت با صدای بلند سرش فریاد می‌زد، قصد کشتن اون رو داشت و این شوک برای از کار افتادن توان حرکتی پالیز کافی بود!

از صحنه‌ای که دیده بود نمی‌تونست چشم برداره، به امید اینکه شاید اشتباه باشه، خیال و گمان باشه و از خستگی، چشم‌هاش منظره‌ی اشتباهی رو به تصویر کشیده باشه!

 به ثانیه نکشید که مرد مجروح با به کار گیری تمام توانش آب دهنش رو به سمت صورت راشد پرتاب کرد و اون هم در جواب گلوله‌ای خرج اسارتش کرد و اون رو از بند حیات آزاد کرد، ادغام صدای گلوله و جیغ پالیز توجه تمام افراد توی اتاق رو به خودش جلب کرد!

شاهان و به دنبال اوننچ عارف به سمت بیرون دویدند و پالیز درحالی که هر دو دستش رو روی صورتش گرفته بود، روی زانو افتاد و شروع به گریه کردن کرد، ما بین اشک‌هاش با عجز ناله می‌کرد:

- بسه، توروخدا بس کنید؛ نمی‌خوام ببینم.

خشم در چهره‌ی شاهان و نگرانی در چهره ی عارف بیش از هر چیزی نمایان بود، پالیز همچنان اشک می‌ریخت و این‌بار این خسرو بود که به پیشوازش اومد.

شاهان به سمتش رفت و اون رو از روی زمین بلند کرد، پالیز که توان ایستادن روی پاهاش رو نداشت، به زور و با تکیه بر دستان شاهان ایستاد، اشک‌هایی که بی‌مهابا از توی چشم‌هاش سرازیر شده بود، بند نمی‌اومد و نگاه پاک و زلالش رو به چشم‌های خسرو دوخت:

- شما...شما برای من نجات بخش بودید، امید بودید! دستی که دست اون همه آدم رو می‌گیره، برای همه‌ی اون بچه‌ها سرپناه میشه، مثل فرشته معجزه میشه و نور به زندگی‌هاشون می‌تابونه، چطور می‌تونه جون یک آدم رو بگیره!

 و هق-هق امونش نداد، تا چیزی در ادامه‌ی حرف‌هاش اضافه کنه؛ اما این‌بار خسرو جواب داد:

- زندگی همینه دخترم! همه‌ی آدم ها لزوماً اونی که نشون میدن نیستن؛ همه یک روی خوب دارن و یک روی بد! تو فقط روی خوب من رو دیده بودی؛ که الان قسمت شد روی بدش رو هم ببینی!

این رو گفت و فرصت حرف اضافه‌ی دیگه رو به هیچ کس نداد و با عصبانیت مکان رو ترک کرد، عارف برای پالیز صندلی آورد و ازش خواست تا روی اون بشینه، بطری آبی به دستش داد تا از اون کمی بخوره اما پالیز حتی به اون لب هم نزد و با صورت و چشم‌هایی که از اشک بند نمی‌اومد سرش رو بین دست‌هاش قاب کرد.

شاهان به دنبال خسرو راه افتاد، درب لیموزین توسط یکی از همراهان خسرو باز شده بود تا درون اون بشینه، عینک گرد و دودیش رو روی چشم‌هاش قرار داد و به شاهان که قبل از نشستن اون درون ماشین بهش رسیده بود در یک جمله‌ی کوتاه عنوان کرد.

- بُکُشش!

و بدون حرف اضافه‌ای سوار ماشین شد و از اونجا دور شد؛ شاهان به سمت پالیز برگشت و با قدم‌هایی آهسته اما مثل همیشه محکم خودش رو به او رسوند، بالای سرش ایستاد و بدون حرف به او نگاه کرد؛ پالیز در برابرش مثل پرنده‌ی کوچیک زخمی بود که از ترس به خودش می‌لرزید، ترس از نگاهش، لرزش دست‌ها و پاهای ظریفش و تار موهایی که به پیشونیش چسبیده بود، نمایان بود.

@melika_sh

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

رمان راز همیشگی (جلد دوم)

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 22 جاده_های_نرفته

 

باید کاری که خسرو ازش خواسته بود رو انجام می‌داد؛ بدون تعلل دست پالیز رو کشید و بدون توجه به اشک‌ها و التماس‌های اون و بدون پاسخ به سؤال‌هاش که من رو کجا می‌بری و با من چیکار می خوای بکنی بود، اون رو دنبالش می‌کشید.

از راه پشتی خونه باغ وارد جنگل شدند، بهترین مکان برای گرفتن جون آدما از نظرش اونجا بود! دور از دسترس مردم دیگه و بین انبوه درخت‌ها و جنگل که حتی اگر صدای گلوله هم درز پیدا می‌کرد، اون رو پای شکار شکارچی ها می‌ذاشتند!

شاهان در جلو قدم بر‌می‌داشت  و با یک دست، دست پالیز رو گرفته بود و دنبال خودش می‌کشید؛ به جای مورد نظرش که رسید اون رو به جلو پرت کرد و بدون درنگ کُلت مشکی رنگش رو از جیب کُتش بیرون کشید و اون رو به سمت قلب پالیز نشونه گرفت؛ هق-هق پالیز بلند‌تر شد و با هر دو دست جلوی چشم‌هاش رو گرفت، باید برای نجات جونش کاری می‌کرد، حتی اگر این ثانیه ها، آخرین لحظات زندگی اون بود نباید دست از تلاش بر‌می‌داشت.

دست‌هاش رو از روی صورتش برداشت و درحالی که اشک‌هاش روی گونه‌هاش جاری بود گفت:

- ببین، اسمت شاهان بود دیگه آره؟ هیچکس گناهکار به دنیا نمیاد، با این همه کینه و با این همه بدی، هیچکس پا توی این دنیا نمی‌ذاره! من نمی‌دونم چی بهت گذشته که به این حال افتادی، ولی مطمئنم توی سیاهی قلبت هنوز هم روزنه‌هایی از نور رو میشه پیدا کرد!

شاهان با اخم‌هایی درهم رفته و صورت جدی در حالی که هنوز هم پالیز رو نشونه گرفته بود، به او نگاه می‌کرد؛ پالیز که واکنش و پاسخی از او ندید، با احتیاط و آهسته به سمتش قدم‌های کوچکی برداشت و دستش رو به سمتش دراز کرد.

- بیا، دستت رو بده به من، ببین هنوز توی رگ‌های من خون جاریه...

و آروم دستش رو به سمت قلبش برد و روی اون گذاشت.

- ببین هنوز قلب من داره می‌زنه، تپشش رو حس می‌کنی؟ می‌خوای من رو بکشی واقعا؟ وقتی هنوز دارم نفس می‌کشم!

دست شاهان روی قلب پالیز قرار گرفته بود، ضربان قلبش رو احساس می گ‌کرد و به چشم‌های به اشک نشسته‌ی او نگاه می‌کرد، حس کرد که ضربان قلبش با ضربان قلب پالیز یکی شده، دقیقاً همزمان و هماهنگ باهم قلب های اون‌ها داشت به قفسه‌ی سینشون می‌کوبید، مسخره بود اما تا حالا هیچ وقت این نزدیکی رو با هیچ کس تجربه نکرده بود!

اما همه‌ی این‌ها باز هم اون رو از تصمیمش منصرف نکرد؛ دستش رو از روی قلب پالیز کشید و با همون لحن وحشتناک و جدیش رو به اون گفت:

- فکر می‌کنی این حرفا روی من تأثیری داره دکتر؟

پالیز خسته و ناامید از تمام تلاشی که برای رضایت شاهان در عدم کشتنش کشیده بود، مسیر رفته رو برگشت و با بغض و صدایی که می‌لرزید رو بهش فریاد زد:

- باشه من رو بکش، ولی این اسم رو هیچ وقت یادت نره؛ آراز توانا! اون تورو پیدا می‌کنه و جوری انتقام خواهرش رو ازت می‌گیره؛ که هر لحظه صدبار آرزوی مرگ کنی تا فقط بتونی از عذابی که بهت میده خودت رو خلاص کنی!

با شنیدن اسم آراز توانا، کمی مکث کرد و بعد اسلحه رو پایین آورد و از پالیز پرسید:

- تو گفتی کی؟ آراز توانا!...برادر توئه؟

با پشت دست اشک‌هاش رو پاک کرد و با چشم‌های خیسش به اون چشم دوخت و جواب داد:

- آره برادرمه و جوری..

بین حرفش پرید و در حالی که به اون نزدیک می‌شد گفت:

- می‌خوای زنده بمونی؟

پالیز که شنیدن همچین چیزی رو در رویای خودش هم تصور نمی‌کرد؛ با شوقی که درونش جوونه زده بود گفت:

- آره، آره می‌خوام!

با چشم‌های نافذش درون چشم‌های لرزان و اشک آلود پالیز چشم دوخت و گفت:

- باهام ازدواج کن، تا زنده بمونی!

***

 

melika_sh

@Gh.nejati @A s R ᴀ @VAH_RO  @m.azimi @langenur  @Shadimirmohmmadi @Z sadghinjad @medya_skni @nightrage @Saba  @Neda  @Saeedehm72 @lavender @Darya_22  @Shabnam

@bita.mn@زهرارمضانی@ملیکا ملازاده@langenur@NOORA_1995@Shiva_almasi79@جانان بانو @م_صمدی@NAEIMEH_S@Banoojan..@F. Naseri@Faezhe@S.malkzad@Saghar@Gh.azal@Gh.nejati@فاطیما

@ANISO@Esteghlalabi@فائزه اکبریان@فاطمه کیومرثی@Z sadghinjad@Elaha@K.A@Masi.fardi@زهرا رستگار@فائزه اکبریان@رضوان کاظمی@Fateme1384@Atefeh L@hadis Hs@نارسیس بانو.arabzade

 

 

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

رمان راز همیشگی (جلد دوم)

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 23 جاده_های_نرفته

 

پالیز با ناباوری پرسید:

- چ...چی گفتی؟!

- انتخاب با خودته دکتر، اگه می‌خوای زنده بمونی؛ با من ازدواج می کنی و زن من میشی! وقتی از ما بشی و اسم من روت باشه؛ تحت حمایت و حفاظت منی!

منگ و گیج از چیزی که می‌شنید پاسخ داد.

- ت..تنها را حل اینه؟

- پیشنهاد من به تو همینه!

دوباره دستی که توش اسلحه داشت رو به سمت بالا متمایل کرد که همون موقع پالیز دستش رو روی دستش قرار داد و سریع گفت:

- باشه...باشه! خدا لعنتت کنه، باشه قبوله!

پوزخندی روی لب‌های شاهان نقش بست و ادامه داد.

- من از دورویی بیزارم، از دروغ هم همین‌طور! کلک زدن نداریم؛ قراردادهای ما روی خون بسته میشه، یعنی تهش اگر زیرآبی بری؛ بخوای من رو دور بزنی، چیزی رو که از دست میدی جونته! فهمیدی؟

بدون جواب سرش رو پایین انداخته بود و صدای شاهان توی گوشش اِکو می‌شد؛ نمی‌دونست تجربه این اتفاقات خوابه یا واقعیت، این دفعه شاهان با صدای بلندتری فریاد کشید و بازوش رو چنگ زد و اون رو به سمت خودش کشید:

- شنیدی دکتر؟

درد رو در تک-تک سلول‌های بدنش احساس می‌کرد، تیری که  از دستش کشیده میشد و به سمت کمر و پهلوهاش می‌رفت اون رو مجاب می‌کرد تا سریع‌تر جواب این مرد زورگوی مقابلش رو بده.

- فهمیدم؛ فقط نکن توروخدا وقتی دستم رو اینجوری می‌کشی خیلی دردم میاد.

با چشم‌های نافذش توی چشم‌های پالیز نگاه می‌کرد.

- درد خوبه دکتر، حافظه رو تازه نگه می‌داره! اینارو توی دانشکده پزشکی بهتون یاد ندادن؟

و در نهایت دستش رو رها کرد و این باعث شد تا پالیز ناخودآگاه چند قدم به عقب برگرده و مات و مبهوت‌تر از قبل بشه، برای نزدیک شدن به کسی که هیچ جوره نمی‌تونست اون رو بپذیره!

***

عارف و بی نوا مشغول تمیز کردن حیاط بودند و در حالی که تمام میز و صندلی‌هایی که توی حیاط ردیف شده بود رو به سمت داخل ساختمون حمل می کردند، عارف رو به بی‌نوا گفت:

- حیف شد؛ خانم دکتر خوبی بود! داداشم شاهان هم مجذوبش شده بود.

بی‌نوا متعجب از چیزی که عارف می‌گفت، از اون پرسید.

- آخه تو این چیزا رو از کجا می‌دونی؟

خنده‌ی کوتاهی تحویل بی‌نوا داد و در ادامه گفت:

- من از بچگی با شاهان بزرگ شدم؛ تمام رفتارهای ریز و درشتش رو می‌شناسم! ما نوجوون بودیم که تو همراه بابات اومدی عمارت، نه بی‌نوا؟

نفس عمیقی کشید و ادامه داد.

- هی روزگار! چه دورانی بود؛ اینم مدل زندگی ماست دیگه، تهِ برخوردمون با آدم‌ها به همچین چیزایی ختم میشه.

عارف با خودش در حال حرف زدن بود که بی‌نوا از دور تصویر غیر قابل باوری رو مشاهده کرد؛ سریع رو کرد به عارف و گفت:

- عارف اونجارو؟

با حرف بی‌نوا عارف که نیشش هم تا حدودی باز بود به سمتی که بی‌نوا گفت مایل شد و این بار هردوی اون‌ها بودند که با تعجب تصویر مقابلشون رو نگاه می‌کردند، پالیز در جلو و در حالی که مدام مچ دستش رو با دست دیگه‌اَش ماساژ می‌داد و شاهان هم پشت سر اون در حال حرکت به سمت عارف و بی‌نوا بودند. مقابل اون‌ها رسیدند و توقف کردند؛ عارف که بی‌طاقت‌تر از بی‌نوا بود، خودش شروع کرد:

- بسم الله! خیر باشه داداش!

شاهان کوتاه جواب داد.

- من با دکتر میرم؛ جودان رو تو با بی‌نوا بیارید و دنبال ما راه بیافتید.

بی‌نوا که مشخص بود از دیدن تصویر مقابلش خوشحال شده سریع گفت:

- رو چشم آقا!

شاهان برای اون‌ها سری تکون داد و به پالیز اشاره کرد تا به سمت خروجی گام برداره؛ عارف که از شدت تعجب سکوت کرده بود و با نگاه ناباورانه قدم برداشتن پالیز و شاهان رو کنار هم تماشا می‌کرد، بعد از رفتن اون‌ها به خودش اومد و رو به بی‌نوا گفت:

- می‌دونی که قیامت میشه، قیامت!

اما بی‌نوا بدون توجه به اون رفت تا جودان رو بیاره تا هر چه سریع‌تر خودشون رو به عمارت برسونند.

شاهان مقابل موتورش توقف کرد و رو به پالیز گفت:

- سوارشو!

- با این باید بریم؟

- چی شد؟ نکنه از موتور می‌ترسی دکتر!

چشم‌هاش رو ریز کرد و جواب داد.

- نمی‌ترسم؛ اما سوار موتور کسی که بهش اعتماد ندارم هم نمی‌شم!

پوزخند تلخی تحویلش داد و گفت:

- نگران نباش، بدجایی ازدواج نمی‌کنی ؛ موتور نپسندی ماشین هست!

با حرص و تأسف نگاهی حواله‌ی شاهان کرد و به دستش که به سمت ماشین آزاروی مشکی رنگی که توی حیاط پارک شده بود، اشاره می‌کرد، نگاه کرد و بدون حرف سوار شد و در رو با بیشترین توانی که می‌تونست بست، به دنبال اون شاهان هم سوار ماشین شد و طولی نکشید که با سرعت زیادی هر دو از خونه باغ خارج شدند.

***

@melika_sh

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda

 🍃پی دی اف رمان تکمیل شده راز همیشگی 🍃

در حال تایپ:

رمان جاده های نرفته

رمان راز همیشگی (جلد دوم)

گلپر🌼🍃

spacer.png

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر