رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

عاشقانه ی متفاوت رمان آخرین ملاقات با فرشته | ریحانه مشکاتی کاربر انجمن نودهشتیا


پست های پیشنهاد شده

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇
https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/77-آموزش-نویسندگی

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیرراهنما

@Tara.S

@parisa.f

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.

@Charming


*درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.*
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم 

صدای ظبط رو تا جایی که میتونستم بلند کردم و با سرعت بالا ویراژ دادم. وارد شهر که شدم از قیافه ها و بوق هایی که مردم میزدن معلوم بود که بد جوری روی اعصابشون رفتم. اما خب...کی اهمیت می‌ده؟ در همون حالتی که داشتم از اولین روز با ماشین جذابم لذت می‌بردم صدای زنگ تلفنم بلند شد. بدون نگاه کردن به اسم مخاطب چند بار حین رانندگی ریجکت کردم اما دست بردار نبود! بالاخره از دستش کلافه شدم و تلفن  رو به سیستم ماشین وصل کردم، با دیدن اسم کلارا روی صفحه ی نمایش آه از نهادم بلند شد.

- الو!

- هی ببینم تو نمی‌خوای بیای سر کار؟ هیچ می‌دونی چقدر کار سرمون ریخته؟ همین الانش هم ۲ ساعت دیر کردی که کلی وقفه توی کار میندازه، واقعا نمی‌خوای یه ذره به کارت اهمیت بدی؟

- آروم! صبر کن بزار منم بهت برسم. نگران نباش مشکلی پیش نمیاد!

- کاش می‌شد قیافم و الان ببینی! یعنی چی مشکلی پیش نمیاد؟ کارخونه ی بستنی سازی که نیست اگه دو سه روز تحویل عقب افتاد مشکلی نباشه!

- سرم رفت! بسه دیگه خودت یجور جمع و جورش کن!

- صبر کن ببینم مگه من کسیم که انقدر بهش بها داده شده که من جمع و جور کنم؟

- منظورت چیه؟

- منظورم اینه که وقتی تو داری انقدر با انواع ماشین ها و امکانات و خونه ها خوش میگذرونی چرا من باید وظایف تو رو انجام بدم؟

- حالا نمیری یه روز میخوای کار کنی! اصلا نمی‌خواد به جهنم خودم میام دفتر.

تلفن رو قطع کردم و با بی حوصلگی مسیرم رو سمت دفتر بردم. من نمی‌فهمم چرا باید روز اول با این ماشین که نه یونیکورن قشنگم اینطوری خراب بشه؟ و از اون مهمتر نمی‌فهمم که چرا من تا حالا یه روز مرخصی هم نداشتم؟

بالاخره به برج رسیدم و بعد از پارک کردن ماشینم داخل پارکینگ سوار آسانسور شدم عدد پنجاه و شیش رو از دکمه ها فشار دادم و منتظر چند دقیقه علافی برای رسیدن به طبقه پنجاه و شیشم شدم.

خوشبختانه تا آخر مسیر کسی وارد آسانسور نشد و کل طول مسیر رو داخل آسانسور تنها بودم. نگاهم توی آینه به خودم افتاد همیش از این آسانسور کذایی بدم میومد! هروقت که به خودم داخلش نگاه می‌کنم از رنگ موهام حالم بد می‌شه به رنگش هم بستگی نداره همه ی رنگ ها رو امتحان کردم ولی باز هم به همین شکل مزخرف و بد دیده می‌شه. بعد از تموم شدن مسیر طولانی آسانسور متوقف شد. از داخل کابین آسانسور بیرون اومدم و از بین راهروی طوسی رنگ که از تمیزی برق می‌زد سمت دفتر حرکت کردم. زنگ در رو زدم و فلورا مثل همیشه با اون لبخند روی اعصاب که انگار به صورتش چسبیده بود در رو باز کرد و بهم سلام داد. تیشرت گلبهی رنگی با شلوار لی پوشیده بود که قدش رو بلند تر از همیشه نشون می‌داد. جوابش رو خیلی کوتاه دادم و سمت اتاق مدیریت حرکت کردم که کلارا از اتاق مدیریت بیرون اومد.

- چه عجب! بالاخره تشریف آوردین!

- روز قشنگم و به اندازه کافی خراب کردی الان دیگه هیچ اعصابی برای غرغر های تو ندارم.

موهای بلوندش رو پشت گوشش برد. و بی حوصله گفت: خب حالا اگه می‌شه بریم به کار ها رسیدگی کنیم.

وارد اتاق شدیم کامپیوتر رو روشن کردم و روی صندلی نشستم.

- خب خب برای امروز چند تا مرگ داریم؟ 

- صد و شصت هزار و پونصد و بیست و هفت تا

- اوه مگه چه خبره؟ بمبی چیزی قراره منفجر بشه؟

- نه آمار تصادفات و آتیش سوزی بالاست!

- چه روز مزخرفی! حالا چند تا روح داریم؟

- صد و هشتاد هزار و شیشصد.

- واقعا چه روز نحسیه!

- بله و تو وسط این روز نحس دو ساعت هم دیر کردی.

- خوب کردم!

- ولی آمار واقعا خیلی زیاده.

- این بیشتر از خیلی زیاده!

- کاری هم نمی‌شه کرد!

- خب صد و هشتاد هزار و شیشصد و تقسیم بر هفت تا گروه فعالی که داریم بکن.

- می‌شه بیست و پنج هزار و هشتصد.

- خب دیگه هر کدوم از گروه ها همین تعداد رو پوشش بده و تموم دیگه.

- پس خودت چیکار ‌می‌کنی؟

- من مگه چیکار باید بکنم؟

- روح های درجه ی یک رو باید خودت بفرستی!

- کی گفته؟

- هی! نمی‌تونیم که این روح های شرور و اون یکی روح های محترم و بسپریم دست این تیم های کوچیک!

- من نمی‌فهمم چرا نمی‌تونیم؟ بالاخره اینا هم باید کار های سخت تر رو یاد بگیرن دیگه.

- بعضی وقت ها یه چیز هایی میگی که دلم می‌خواد سرم رو بکنم تو دیگ اسید! دست اونا بدیم که برزخ و بهم بریزن و اون پیرزن فسیل و بنداز روی سر ما! چرا؟! چون خانم عزرائیل امروز قرار مانیکور و هزار تا کوفت و زهرمار داره!

با صدای بلند و عصبی گفتم: صد بار بهت گفتم و من و به این اسم صدا نکن! در ضمن صد بار دیگه هم بهت گفتم که من جنسیت مشخصی ندارم که تو بخوای من و آقا یا خانم صدا کنی! و صد بار دیگه هم کفتم به تو هیچ ربطی نداره که من می‌خوام چه غلطی بکنم!

@Najm...

@sna.f

ویرایش شده توسط PHOENIX.1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

- باشه حالا دیوونه چرا داد میزنی؟ عزارئیل هم که اسمته!

- باز گفت! باز گفت! باز می‌گه! اه!

- نه خب بگو مشکلش چیه؟

- مشکلش اینه که بار منفی داره! قطعا فرشته ی مرگ آروم‌تر و مربون‌تر از عزرائیل به نظر میاد! 

- اها. تو هم که چقدر مهربون و آرومی.

- تو کارت نباشه هر چی باشم از تو بهترم!

بلند شدن صدای صندوق بحث رو برای ثانیه ای خوابوند.

- نه!

-همین و کم داشتیم فقط!

کلارا سمت صندوق رفت و برگه ی جدیدی که ظاهر شده بود رو برداشت.

- چند نفر؟

- یه هواپیما بوینگ ساعت دوازده و ربع نصف شب قراره وسط اقیانوس سقوط کنه! چون توی اقیانوس سقوط می‌کنه همه ی سرنشیناش هم می‌میرن و طبیعتا روح هاشون هم باید همین امروز راهی برزخ بشن.

- چند تا سرنشین داره؟

- چهارصد تا.

- و خب چهارصد تا روح از دست هیچکدوم از اعضا بر نمیاد.

- آره خودت باید بری جمعش کنی.

- من ساعت یازده برم مهمونی!

- خب می‌تونی نری.

- فکر میکنی بین اون روح ها و مهمونی کدومشون برام مهمتره؟

با قیافه ی بهت زده بهم خیره شد.

- نگو که می‌خوای بری!

- اتفاقا می‌خوام همین و بگم. من می‌رم و حالا شاید تونستم وسطش یه سری هم به اون هواپیما بزنم.

- اگه دیر بشه چی؟

- دیر نمی‌شه!

از روی صندلیم بلند شدم و کیفم رو برداشتم.

- کجا؟

- برای مهمونی یه سری خرید دارم!

- صبر کن ببینم یعنی نمی‌خوای رزومه ی این چهارصد تا رو چک و ثبت کنی؟

- نکنه انتظار داری کار های تو رو هم من انجام بدم؟

- باشه شاید ثبتش وظیفه من باشه ولی تو باید چکشون کنی!

- همون موقعی که رفتم تو هواپیما چک می‌کنم.

- تو دیوونم می‌کنی! حاضرم قسم بخورم که اگه بری مهمونی دیر می‌شه!

- نمی‌شه.

- می‌شه!

- ببینم تو چند ساله که تو این دفتر کار می‌کنی؟

- هان؟

- چند ساله که اینجا کار می‌کنی؟

- امسال سال صدمه.

خب با شنیدن کلمه صد سال خیلی متعجب شدم چون واقعا اون روز با اون کت دامن زرشکی و آرایش غلیظ جوون تر به نظر می‌رسید! گرچه برای یه روح گذر عمر تاثیر نداره اما خب صد سال باز هم متعجبم می‌کرد. باورم نمی‌شد که صد سال از اولین باری که دیدمش می‌گذره! البته نیازی نبود که کلارا از تعجب من با خبر بشه!

- که اینطور! اگه تو فقط صد ساله که داری اینجا کار می‌کنی من یک میلیون ساله که فرشته ی مرگم! خب حالا بهم بگو کی برای اینکار تجربه ی بیشتری داره؟ من یا تو؟

چیزی در جواب نگفت و فقط چشماش رو دور حدقه چرخوند و بعد از چند ثانیه که توی سکوت موندیم قصد رفتن کرد.

- من میرم تقسیم بندی ها رو وارد سیستم کنم.

- به سلامت!

وقتی که از اتاق بیرون رفت من هم عینک آفتابیم رو برداشتم و از دفتر بیرون اومدم.

***

- یدونه سرویس نقره هم پشت ویترین داشتین که نگین هاش برلیان بود. اون و هم اگه می‌شه بیارید.

- حتما.

فروشنده که مرد چهل ساله ی قد کوتاهی بود سمت ویترین سرویس های طلا و نقره رفت و با سه تا سرویسی که خواسته بودم برگشت.

- این اون طلا ظریفه این نقره برلیان و اون یکی هم که  طلا الماسه.

سمت سرویس نقره دست بردم و گردنبدش رو جلوی آینه به گردنم بستم.

- این خیلی خوشگله!

- یکی از بهترین کار هامونه.

نگاهی به فروشنده انداختم و بعد جای گردنبند نقره ی روی گردنم رو با گردنبند طلایی که با الماس های کوچیک و ظریفی تزئین شده بود جا به جا کردم.

- این یکی هم خیلی خوشگله!

- بله الماس ها خیلی دقیق کار شدن.

بی توجه به حرف های فروشنده گردنبند سوم رو هم امتحان کردم.

- و البته این یکی هم عالیه!

گردنبند رو سر جای خودش کنار بقیه ی سرویسش گذاشتم و به سه تا سرویس خیره شده.

- کدومشون مورد پسندتون بود؟ 

- هر سه تاش!

- یعنی الان کدوم رو آماده کنم؟

- هر سه تاش رو دیگه! فقط قیمتشون؟

- اگه هر سه تا رو با هم ببرید یک میلیون دلار.

- اوه خیلی گرونه!

- از هر جایی که خرید نمی‌کنید! اینجا تیفنیه!

- اشکالی نداره! چیزی که به اندازه کافی دارم عمر و پوله! هر سه تاش رو بسته بندی کنید.

بعد از چند دقیقه جعبه های بسته بندی شده رو از روی میز برداشتم و داخل ماشینم بردم. عقربه های ساعتم ساعت ۹ و نیم رو نشون می‌داد و وقتش بود که برم حاضر بشم.

پانصد و سه سال قبل 

هان_چوسان

- داری جدی می‌گی؟

بلند خندید و گفت: نه! خب معلومه که من آدمم! کتاب زیاد می‌خونی نه؟

ترس و تعجبی که تا چند لحظه قبل درگیرش شده بودم از بین رفت و نفس راحتی کشیدم.

- خب حالا خانم مین هانگ نمی‌خواید برید خونتون؟

- چرا اتفاقا!

بعد گفتن این جمله سمت در خونه حرکت کرد و خارج شد. با اینکه خودم بهش تلنگر زده بودم که بره اما اینکه انقدر زود با شنیدن سوال من رفت متعجبم کرد.

***

صدای خروس های داخل حیاط باعث شد که از خواب بیدار بشم، بعد از اینکه کش و قوسی به خودم دادم از جا بلند شدم و سمت حوضچه‌ی داخل حیاط حرکت کردم هوا خشکی و سردی بی‌سابقه‌ای از زمانی که به اینجا اومده بودم داشت. دست و صورتم رو که آب کشیدم به آشپزخونه ی خونه رفتم. کلوچه های برنجی که قرار بود شام دیشبم بشه رو از داخل صندوق برداشتم و جای صبحونه خوردم.

همه چیز درست مثل همون روز اولی که به اینجا اومدم تکرار می‌شه. مثل هر‌روز از خواب بلند می‌شم و کار های هر روز و تکرار می‌کنم. مزخرف‌ترین روزمرگی ای که ممکن بود سراغم اومده و هر‌لحظه خسته ترم می‌کنه.

@sna.f

@masoo

@FAR_AX

@Najm...

ویرایش شده توسط PHOENIX.1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

***

پشت میزم نشستم و بدهی ها‌ی مردم به دولت رو تک تک بررسی کردم؛ همونطور که مشغول بررسی بودم، صدای قدم های یک نفر من و به خودم آورد.

- سلام.

صدای آشنایی بود وقتی سرم رو روبه بالا آوردم متوجه دختری شدم که روز قبل به خاطر حکم پدرش ۱۵۰ سکه بهش قرض داده بودم. ظاهرش آروم و راضی به نظر می‌اومد.

- بفرمایید.

دختر جلوتر اومد و گفت: من اون بدهی رو جور کردم...به لطف شما البته!

- اختیار دارید. خب پس اگه کامل شده همین امروز می‌تونیم پدرتون رو آزاد کنیم.

شوقی داخل چهره ی دختر پیدا شد.

- واقعا؟

- بله البته!

دختر سمت میز اومد و دو کیسه سکه رو روی میز گذاشت.

- اینم دویست تا سکه.

- نه که به شما اعتماد نداشته باشم اما این سکه ها محض اطمینان باید شمارش بشن تا مشکلی پیش نیاد.

- نه مشکلی نیست! فقط چقدر طول می‌کشه؟

- خیلی طول نمی‌کشه. 

سرم رو سمت سرباز چرخوندم.

- بیا این سکه ها رو ببر برای شمارش.

سر تکون داد، سکه ها رو برداشت و برای شمارش برد.

- ممنونم! واقعا ممنونم.

لبخند زدم و گفتم: وظیفه بود.

- من...من قطعا پولتون رو پس می‌دم مطمئن باشید!

- شکی ندارم!

توی اون شرایط و توی اون فاصله صورت دختر رو بهتر می‌تونستم ببینم. چشم های درشت مشکیش از متفاوت ترین چشم هایی بود که تا حالا دیدم و لبخند ملیحی که داشت صورتش رو دلنشین تر می‌کرد. همونطور که به اطراف سالن نگاه می‌کرد و ساختمون رو از نظر میگذروند من نگاهم به صورتش بود. خیلی کنجکاو بودم بدونم چند سالشه اما هر چی فکر کردم راهی پیدا نکردم که بحث رو سر این باز کنم.

ناخواسته دلم می‌خواست بیشتر نگاهش کنم اما وقتی که صورتش رو سمت من برگردوند سریع نگاهم رو ازش گرفتم. بالاخره بعد از چند دقیقه سربازی که برای شمارش سکه ها رفته بود برگشت.

- سکه ها دقیقا دویست تا هستن.

- خوبه الان باید بری سراغ طلبکار این حکم.

سمت کمد های مدارک رفتم و سه برگی که مربوط به پروند بود رو به دست سرباز دادم.

***

یه ساعت بعد سرباز همراه شاکی برگشت. از چهره‌ی شاکی می‌شد تشخیص داد که خیلی از اینکه طلبش جور شده حیرت زده‌ست.

- تبریک می‌گم طلب شما جور شده!

نگاه متعجبی به دختر انداخت و گفت: همش؟

- بله همه ی طلبتون. تشریف بیارید تحویل بگیرید و شکایت رو هم لغو کنید.

سمت من اومد و پای ورقه ی لغو شکایت و پایان اجرای حکم رو مهر زد و بعد از برداشتن کیسه های سکه از عدلیه بیرون رفت.

دختر با لبخند بزرگی به لب همراه یکی از سرباز ها برای آزاد کردن پدرش به زندان رفت و دوباره من با عدلیه ی کثیفی که توش قاضی بودم تنها شدم...

برگشت به آینده

۲۰۲۳

ساعت دوازده نیمه شب.

صدای موسیقی کلاسیک آروم توی گوشم نواخته می‌شد و حس آرامش بهم می‌داد سر میز آروم نشسته بودم که صدای کشیده شدن صندلی کنارم و نشستن فردی روی اون باعث شد سرم رو به سمت دیگه ببرم.

مرد جوانی با لباس های رسمی و مرتب روی صندلی کنارم نشسته بود و بعد از چند ثانیه رد و بدل شدن نگاهش با من لبخند زد و گفت: افتخار آشنایی می‌دید؟

لحن مودبانه و قیافه جذابش باعث شد که دلم بخواد گفت و گو رو باهاش ادامه بدم.

- به نظرت مردی که خیلی ناگهانی میاد و سر میزت می‌شینه و ازت افتخار آشنایی می‌خواد دنبال چیه؟

- شاید اون مرد حوصلش از معاشرت با افراد دیگه سر رفته و می‌خواد یه دوست جدیدی پیدا کنه!

- و چی باعث شده فکر کنه من ممکنه باهاش دوست بشم؟

- شاید کمالاتی که از صورت زیبا و منشی که از چهره ی اون خانم پیدا بوده باعث شده که این مرد بخواد ریسک کنه!

زبون بازی مرد برام خیلی آشنا بود! مرد هایی که می‌خوان خودشون رو از راه چسبیدن به زن های ثروتمند بالا بکشن! البته کلمه ی زیبا رو که بکار برد باعث شد خیالم از رنگ موی مشکی که برای مهمونی انتخاب کردم راحت بشه!

- و چی شده که شما به این کمالات و منش پی بردید؟

- کیه که با دیدن صورت و وقار شما به این چیز ها پی نبره؟

- امان از چرب زبونی!

- حالا این مرد می‌تونه افتخار آشنایی داشته باشه؟

- فکر نکنم به آشنایی برسه اما اگه بخواد می‌تونه افتخار یه گفت و گو رو داشته باشه!

- خب همین هم غنیمته!

لبخند زدم و به ساعت نگاه کردم یه ربع تا سقوط هواپیما مونده بود و باید قبل از شروع اختلالات به هواپیما می‌رسیدم.

بنابراین رو به مرد جوان کردم و گفتم: خب فکر کنم فعلا باید برای چند دقیقه شما رو سر میز تنها بزارم تا برگردم می‌تونید دوست های جدید تری پیدا کنید! فعلا!

کیفم رو برداشتم و سمت دستشویی حرکت کردم. بعد از رسیدن به دستشویی رو به یکی از آینه های دستشویی وایستادم و مشغول بحث کوتاهی با‌ خودم شدم!

- قیافم خیلی برای هواپیما رسمیه؟

- آره بابا کولی.

- هی کولی خودتی!

- عوضش کن.

- هوف باشه.

با کشیدن دستم روی صورتم آرایش غلیظ مهمونی رو در کسری از ثانیه به آرایش سبکی و ملیحی تبدیل کردم.

- مجبوری همه جا آرایش کنی؟

- آره تا تو بسوزی!

- لباست چی؟ میخوای با این لباس جذب و با این کفش های پاشنه صد سانتی بری؟

- خودم به فکرش بودم!

کمتر از دو ثانیه طول کشید تا لباس جذب و کفش های پاشنه بلند به تیشرت و شلوار با کتونی های راحت تبدیل بشن. تمرکزم رو برای تلپورت به هواپیما جمع کردم.

- دقت کن باید دقیقا توی قسمت مهماندار ها ظاهر شی وگرنه خیلی برات بد می‌شه! دقت کن! دقت کن!

بعد از اینکه تصویر جایی که میخوام برم و با دقت تصور کردم تلپورت خیلی راحت انجام شد و روی صندلی قسمت مهماندار ها ظاهر شدم. خوشبختانه هیچ مهمانداری توی قسمت نبود و همشون مشغول پخش بسته های خوراکی مسافرتی بودن.

- تلپورت خوبی بود! سه امتیاز برای من!
@sna.f

@Najm...

@masoo

@FAR_AX

 

ویرایش شده توسط PHOENIX.1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تلفنم رو برداشتم و لیستی که کلارا یه ساعت پیش از رزومه ی زندگی چهارصد تا سرنشین برام فرستاده بود رو توی پنج‌ دقیقه چک کردم و دقیقا سر موقع هواپیما دچار چاله ی هوایی شد! هواپیما با سرعت زیادی می‌لرزید و تکون می‌خورد؛ صدای جیغ و داد همه‌ی مسافر ها بلند شده بود و همهمه‌ی مزخرف و ناخوشایندی ایجاد کرد.

صدای خلبان هم درحالی که داشت اعلام سقوط می‌کرد از بلندگو ها اعلام شد و همین ترس همه رو بیشتر کرد.

- خب وقتشه که هر کس بره سر جای خودش!

بشکنی که زدم باعث شد هواپیما در هر حالتی که بود متوقف بشه و به حالت عادی برگرده. میکروفن مهمانداری رو برداشتم و از قسمت مهمانداری بیرون اومدم.

- سه...دو...یک صدامودارید؟

کسی از مسافر ها حرف نزد و همگی با تعجب و حیرت به من خیره شده بودن.

- نمی‌شنوید؟ با شما بودم! خب اصلا به جهنم من حرفمو می‌زنم.

همچنان کسی واکنش نداد و همه به من خیره شده بودن.

- شاید براتون سوال بیاد چیشد که اون وضع خراب و لرزش ها یهو آروم شدن؟ خب برای جواب این سوال بگم که ما الان از بُعد زمان خارج شدیم! کسی سوالی نداره؟

بدون استثناء دست همه بالا‌رفت.

- خب واقعا تحمل این حجم از سوال رو ندارم سعی کنید خودتون بفهمید! خب این هواپیما به طور قطع وسط اقیانوس فرود میاد و همه‌ی شما به قطع یقین می‌میرید! جسدهاتون هم احتمالا خوراک ماهی ها و کوسه ها می‌شه و هیچ وقت کسی پیداشون نمی‌کنه! و...

یکی از وسط جمعیت سرنشین ها داد زد: تو کی هستی؟

- می‌دونستی خیلی بی‌ادبی؟ مامانت یادت نداده وسط حرف بقیه نپری؟ متاسفم واقعا! اگه تو شرایط عادی بودیم با مشت می‌کوبیدم تو دهنت! اما چون داری می‌میری می‌خوام به این سوالت جواب بدم. من کسی هستم که همه موقع مرگ می‌بیننش! من فرشته ی مرگم!

صدای هین جمعیت بلند شد.

- یعنی تا حالا نمی‌دونستید قبل از مرگ قرار با من مواجه بشید؟ خب به هر حال دیگه مهم نیست هواپیما وقتی دوباره وارد بُعد زمان بشیم تا سه دقیقه ی دیگه سقوط می‌کنه شما هم الان اینجا یک جسم نیستید بلکه این روح شماست که از بُعد خارج شده پس...وقتشه همتون به برزخ برید و هیچکدوم از شما هم نمی‌تونه درخواست قبل از مرگی داشته باشه! اسم هاتون رو تک تک صدا می‌کنم به دوتا صف تقسیم می‌شید و بعد می‌فرستمتون جایی که باید برید. سوالی نیست؟

پیرزن سال‌خورده ای که چشم هاش پر از اشک بود دستش رو بالا گرفت.

- بفرمایید!

- من یه پسر دارم که تازه بچه دار شده می‌خواستم برم به اون سر بزنم نمی‌شه حداقل برم به خوابش؟

- نه اون مربوط به خدمات روح های سرگردونه که شما جزو اون ها نیستید.

بعد رو به زن میانسالی که اون هم چشم هاش پر اشک بود کردم و بهش اجازه دادم سوالش رو مطرح کنه.

- من یه بچه ی دوازده ساله دارم که وقتی خیلی کوچیک تر بود پدرش مرد اگه منم بمیرم یتیم می‌شه!

- خب؟

- هیچ راهی نیست که من یه مدت بیشتر زنده بمونم تا بهش یاد بدم چطور در ادامه بتونه زندگی کنه؟

- نه راهی نیست. بقیه هم فکر کنم فهمیده باشید هیچ درخواستی قبول نمی‌شه پس اگه سوالتون در این مورده دست ها رو بیارید پایین.

همه ی دست ها پایین اومد.

- خب تک تک اسم می برم بیاید وایسید اینجا تا به دو تا صف تقسیم بشید فقط کافیه کسی تصمیم بگیر زیرآبی بره یا من و گول بزنه اون موقع نه تنها توی اون دنیا بد‌جور قراره عذاب بکشه بلکه قسم می‌خورم توی زندگی بعدیش مرگ راحتی نخواهد داشت! نفر اول ناتالی واتسون بیاد اینجا وایسه.

دختر کوچولویی که شاید فوقش پنج سال داشت با کمک کسی که معلوم بود مادرشه سمت من اومد. دختر کوچولو کنار پام وایساد و به من خیره شد. لبخند زدم و روی زمین در حالی که هم‌قدش بشم زانو زدم. از داخل لیست اسمش رو پیدا کردم زندگیش کوتاه تر از اونی بود که بخواد در طولش کار بدی کرده باشه و روحش ناپاک باشه پس لبخند زدم و اون رو روی صندلی کنار دستم نشوندم.

- بعدی جیمز هومر.

مرد میانسالی بلندقدی سمت من اومد. بعد از پیدا کردن اسمش توی لیست مشغول چک کردن رزومش شدم تقریبا نصف روحش به خاطر کار هایی که توی زندگیش کرده بود ناپاک شده بود اما بخاطر مرگ سختی که داشت میتونستم براش تخفیف قائل بشم پس با اشاره بهش گفتم که سمت راست و کنار دختر کوچولو وایسه.

***

-الکس بیبر!

مردی که حدودا سی سال داشت و معلوم بود خودش میدونه که توی کدوم صف قرار می‌گیره سمتم اومد. بعد از چک کردن کار هایی که توی زندگیش انجام داده بود از آستینش گرفتم و سمت سمت چپ هلش دادم.

- آخرین نفر هان جی سه!

دختر نوجوان قد کوتاهی سمتم اومد طبق چیزی که معمول بود رزومش رو چک کردم و معلوم شد  توی صف سمت راست قرار می‌گیره.

 خواستم سریع بهش بگم اما چشم های بادومیش باعث شد تصمیم بگیرم قبلش یه سوال ازش بپرسم.

- اهل کجایی؟

- کره جنوبی!

- کره‌جنوبی...خیلی وقته اونجا نبودم! 

- قبلا اونجا بودی؟

- اره خیلی قبلا. وقتی که خیلی جوون تر بودم!

- چند وقت پیش؟

- تقریبا چهارصد سال پیش!

- که اینطور.

به حالت صمیمی رو شونش زدم.

- برو سمت راست دخترجون!

لبخند زد و رفت سمت راست وایساد.

از اونجایی که خلبان ها رو هم توی صف آورده بودم کسی توی هواپیما جا نمونده بود سمت صف ها برگشتم و دو تا گودال رو باز کردم. سمت راست گودالی که رو به برزخ بهشت باز می‌کرد و سمت چپ هم گودال جهنم.

- راه بیفتید! کسی فکر مزخرف به ذهنش نزنه چون اونوقت مجبور می‌شم جهنم و براش بیارم اینجا!

همه به ترتیب و منظم وارد جایی که باید می‌رفتن شدن. البته هر کس تو حال خودش بود افراد سمت چپ عصبی و غمگین و افراد سمت راست خوشحال تر و راضی تر!

بعد از اینکه تک تک افراد رو وارد برزخ مردم گودال ها بسته شدن و من هم آماده ی رفتن.

پارت هشتم

***

بعد از درست کردن دوباره ی آرایشم وارد سالن مراسم شدم مرد جوان هنوز روی همون صندلی منتظر نشسته بود. سمت صندلیم رفتم و نشستم.

- فکر می‌کردم غیبتتون بیشتر طول بکشه!

- منم فکر می‌کردم تا الان با افراد دیگه ای مشغول معاشرت باشید.

- خب حوصلم بیشتر از این حرفا زیاده!

- خوبه!

@Najm...

@sna.f

@masoo

@FAR_AX

ویرایش شده توسط PHOENIX.1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

***

 رمز در ورودی رو وارد کردم و داخل خونه شدم. بعد از عوض کردن آرایش و تعویض لباس توی دو ثانیه از پله تا بالا و توی اتاقم رفتم. شنیدن اسم کره‌جنوبی از زبون اون دختر باعث شده بود تا خاطرات تاریکی دوباره ملکه ی ذهنم بشن. 

خاطراتی از روز های گذشته مه زخم های عمیقی روی روحم گذاشته بودن! ۱۰۰ سال پر درد و وحشتناک لحظه به لحظه توی ذهنم مرور می‌شد. خاطراتی زجر آور که تک تکشون رو با دست های خودم رقم زدم!

توی اتاقم که سر می‌چرخوندی پر بود از عکس و نقاشی هایی که هر کدوم قرن خاصی رو یادآور می‌شدن! اگه بخوام روراست باشم خاطرات خیلی از این قاب ها و عکس ها رو دیگه یادم نمی‌یاد! دلیلی هم برای یادآوریشون ندارم! 

بزرگ‌ترین قاب که یه نقاشی بزرگه توی دیدرس ترین نقطه ی اتاق با درخشش خاصی خودنمایی می‌کرد یادآور همون سالی بود که عین دردهایی که داشت شیرین ترین خاطراتم رو دربرمیگرفت لحظاتی که برای شیرینی و شادیشون جنایات بزرگی رو مرتکب شدم! 

امان از اون شکوفه های گیلاس...

گذشته

1523

مشغول جمع کردن وسایلم برای رفتن به خونه بودم که پوستر نقاشی چهره ی قاتل فراری که چند روز پیش از دستمون فرار کرده بود رو روی میز دیدم و به ذهنم اومد تا از آخرین سربازی که توی سالن مونده بود بپرسم: چه خبر از اون قاتل فراری؟

-هنوز پیدا نشده!

-که اینطور.

خداحافظی کوتاهی با سرباز کردم و از عدلیه بیرون اومدم هنوز وسط راه خونه بودم که فردی با سرعت از کنارم رد شد با اینکه رد شدنش چند ثانیه بیشتر طول نکشید اما به وضوح چهرش رو تشخیص دادم! همون قاتل فراری بود!

با سرعت قبل از اینکه از دیدم دور بشه دنبالش کردم مسیر طولانی رو تا جنگل رفت که فهمیدم قصدش خروج از کشور یا حداقل از این شهره! با سرعت زیادی می‌دوید و منی رو که خسته بودم خسته تر می‌کرد. بالاخره به درختی تکیه داد و سرش رو بین دست هاش گرفت من از مسیر جاده کنار رفتم و چند متر پشتش روی زمین کم ارتفاع تری بین درخت ها ایستادم سکوت و تاریکی دلهره آوری جنگل رو در بر گرفته بود.

 به درختی تکیه دادم تا استراحت هرچند کوتاهی بکنم اما صدای جیغ بلندی مانعم شد! به من منبع صدا نگاه کردم و با زنی با لباس های بلند سفید مواجه شدم!

زن چند متر دور تر  و سمت شرق فراری ایستاده بود. فراری با ترس صورت زن رو که من از زاویه ای که در اون بودم نمی‌تونستم ببینم برانداز کرد و با لکنت گفت:«ت...ت...تو...کی هستی؟»

«ترسیدی؟»

«گفتم تو کی ...هستی؟»

«نه فکر کنم اول باید ببینیم تو کی هستی؟»

***

صحنه ای که دیده بودم رو باور نمی‌کردم! با،رم نمی‌شد تا چند لحظه ی پیش زنی رو دیده بودم که با دست های خالی روح یه نفر رو از تنش جدا کرده بود و در نهایت روحش رو داخل گودال پرت کرده بود! از شدت شوک از چیزی که دیده بودم سر جام خشکم زده بود.

زن دست هاش رو فوت کرد و داخل هوا تکون داد.

«هوف این دفعه خیلی داغ کردم! مهم نیست. ارزشش رو داشت!»

متاسفانه جای خوبی نبودم چون زن به محض اینکه سرش رو طرف من برگردوند متوجهم شد. از دور داد زد: تو کی هستی؟

خواستم فرار کنم اما انگار خشک شده بودم. توی کثری از ثانیه مقابلم ظاهر شد و من و به تنه ی درخت پشت سرم چسبوند.

-گفتم تو کی...صبر کن ببینم...قاضی؟ 

-تو واقعا چی هستی؟

-اینجا چیکار می‌کنی؟ من و تعقیب می‌کنی؟ نه...شایدم اون و تعقیب می‌کردی! از کی اینجایی؟

-پرسیدم تو واقعا چی هستی؟

-منم پرسیدم از کی اینجایی!

-از وقتی که ظاهر شدی! حالا جوابم رو بده!

-من کسی هستم که روح اون مرد کثیف و از تنش جدا کرد! همونی که با همه همینکار رو می‌کنه! تو زبون شما بهش میگن...ساشین!(کلمه ای به معنی فرشته ی مرگ)

شاید اگه اتفاقاتی که بین زن و اون فراری افتاده بود رو ندیده بودم باورش برام سخت می‌شد! اما همه چیز خیلی واقعی و بی نقص بود...

-حالا می‌خوای با من چیکار کنی؟

پوزخند زد و توی چشم هام زل زد رنگ قهوه ای چشماش به رنگ قرمز عجیبی دراومد. همونطور که بهم زل زده بود زمزمه کرد: همه چیز رو راجع به امشب فراموش کن!

سردرد عجیبی سراغم اومد و بعد از اینکه هانگ دستش رو از گردن برداشت روی زمین افتادم و آخرین صحنه ای که دیدم غیب شدن هانگ از جلوی چشمام بود...

فصل دوم(مردی در طبقه ی ششم مجتمع)

۲۰۲۳

در دفتر رو باز کردم و وارد شدم فلورا مثل همیشه بهمسلام داد و دوباره مشغول کارش شد کلارا توی اتاق مدیریت مشغول طبقه بندی مرگ های و روح های امروز بود که من وارد اتاق شدم.

کلارا با تعجب نگاهی بهم انداخت و گفت: اوه خودتی؟

دستی بین موهای بلوندم کشیدم و روی صندلیم نشستم.

-امروز آفتاب از کدوم طرف دراومده که شما با فیزیک بدنی مردونه اومدی؟

لبخند زنان گفتم: امروز با دوست دخترم قرار دارم!

-کلاه بردار!

-هان؟

-گفتم کلاه بردار!

-خب خودم شنیدم اون وقت چرا باید همچین چیزی به من بگی؟

-یعنی خودت قبول نداری؟ 

-نه.

-کسی که چهار تا دوست پسر و پنج تا دوست دختر داره فقط برای این که همشون رو بچاپه کلاه بردار نیست؟

-نه فقط موجود زرنگیه!

@sna.f

@Najm...

@masoo

@FAR_AX

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

-باشه...باشه حالا برسیم به لیست امروز.

-اوکی.

-ببین نه تا روح درجه A داریم برای امروز. 

با صدای آمیخته با ناله‌ی خستگی آهی کشیدم.

-زیاده! تازه سر راه هم که یدونه روح و فرستادم!

-خب من چیکار کنم؟ بجای این قرار هات وقت بزار برای اینا!

-تو تا کی میخوای سرت تو کار من باشه؟ به جای غر زدن به جون من برو از آخرین روزهای وجودیتت لذت ببر! مایکل باید صد و بیست سال رو رد کرده باشه...نه؟ 

با صدای گرفته و چهره ی بی حسی گفت: آره هفته ی دیگه صد و بیست و یک سالش می‌شه.

-اوف بشر تو‌خیلی خوش شانسی! اما فکر نمی‌کنم شانست از صد و بیست و یک بیشتر بشه! چرا یه گردش نمی‌ری؟ کل این صد سال دنبال روح ها توی این دفتر بودی!

-خودم نخواستم!

-یعنی چی؟ می‌خوای برای همیشه دنیا رو همینطوری ترک کنی؟ بدون اینکه حتی یه بار مرغ سوخاری رو امتحان کرده باشی یا برای یه بار هم که شده باشه تو پارتی های زیرزمینی انقدر بنوشی که از شدت گیجی نتونی تکون بخوری؟ بدون اینکه رفته باشی به سینما های جدید یا غذای کف خیابونی خورده باشی؟ 

چیزی نگفت و به زمین خیره شد. با عصبانیت و صدای بلند تر محکم گفتم: تمام طول زندگیت رو به خاطر همین دادی؟ اینکه صد سال خودت رو توی این چهاردیواری مزخرف که رنگ دیوارهاش چهارصد ساله که خاکستری مونده لیست مرگ ها رو مرتب کنی؟ کل زندگیت رو با زندانی شدن توی دفتر رسیدگی به روح ها پس از مرگ بگذرونی؟ 

داد زد: نه! کل زندگیمو دادم تا از کسی که بیشتر از همه برام توی این جهان مهم بود حفاظت کنم! کل زندگیمو دادم تا چند سال بیشتر بتونم بهش زل بزنم و کنارش باشم! حتی اگه خودش ندونه!

این رو گفت و با عصبانیت از اتاق بیرون رفت و من هم لیست روح ها رو از روی میزم برداشتم و از دفتر بیرون رفتم.

***

صدای آهنگ باعث می‌شد تا صداهای اطراف رو نشنوم اعصابم بهم ریخته بود و نمی‌تونستم افکارم رو نظم بدم؛ این چند وقته همه چیز می‌خواست من و با بخش های تاریکی از دنیا که تجربه کرده بودمشون رو به رو کنه! از اون دختر تا جریان زندگی کلارا همه چیز روی اعصابم بود...

آفتاب سوزان و بدی به سر و صورتم می‌خورد که به خاطر مسیر کوتاه دفتر تا رستوران ترجیح دادم تحملش کنم تا اینکه سقف ماشین رو بالا بدم.

بالاخره به رستوران قرارم رسیدم و ماشین رو متوقف کردم. بعد از قفل کردن در های ماشین وارد رستوران شدم و مارگارت برام دست تکون داد که راه میزم و پیدا کردم و نشستم.

-سلام! امروز خیره کننده شدی مارگارت عزیزم!

خنده ی ریزی کرد.

-ببین کی داره از خیره کنندگان حرف میزنه! مرد جذاب و خوشقیافه ی ما!

دستی لای موهام بردم و ژست گرفتم.

-یادت رفته من زود پر رو می‌شم؟

-خیلی خب حالا چطوری؟

-مارگارت خوشگلم رو می‌بینم عالیم!

حالم از این بهم می‌خورد که از لینک،ر حرف های لوس و مزخرف به مردم بزنم اما خب مارگارت بیشتر از این حرف ها پولدار بود که بخوام خودم و بگیرم!

-اوه! نمی‌خوای حال من و بپرسی؟

-ها؟ اها تو چطوری؟

-خوب.

-چه خوب!

رنگ رژ مارگارت اون قدرقشنگ بود که وادارم می‌کرد ازش راجع بهش سوال بپرسم! سعی کردم جلوی خودم رو بگیرم اما واقعا از اون رژ لب می‌خواستم.

-مارک رژت چیه؟

-هوم؟

-مارک رژت چیه؟

خندید و گفت: برای چی؟ نکنه برای خودت می‌خوای؟

-دقیقا!

خندش بلند تر شد.

-اهل این کارا نبودی!

-حالا دیگه...نمی‌خوای بگی؟

-شنل!

-اوه این و تا حالا تو ژورنال ندیده بودم! جدیده؟

با تعجب پرسید: تو ژورنال رژ نگاه می‌کنی؟

-فقط برای سرگرمی!

-امروز عجیب میزنی! آره همین دیروز اومده!

 

***

قرار ناهار مزخرف و خسته کننده طولانی تر از اون چیزی شد که فکرش و می‌کردم اما بالاخره مارگارت برای جلسه ی شرکتش دیرش شد و رفت!

در ماشین رو برای سوار شدن باز کردم که نگاهم به غیر ممکن ترین چهره‌ای که می‌تونستم حتی تصورش رو بکنم برخورد کرد.

چهره ای که باعث شد در ماشین رو با سرعت بکوبم و دنبال اون راه بیفتم. با  قیافه و ذهن بهت زده از بین جمعیت دنبالش بودم که بالاخره بهش رسیدم. شونش و از پشت به سمت خودم کشیدم که باعث شد به سمت من برگرده.

همه ی تردید هام به اطمینان بدل شد...آره! خودش بود!

-آقای قاضی خودتی؟

۱۵۲۳

یه هفته ای می‌شد که از کار و زندگی افتاده بودم و فقط و فقط به اتفاقی که اون شب شاهدش بودم فکر می‌کردم. دست خودم نبود اتفاقی نبود که بخواد فراموش بشه!

من فرشته ی مرگ رو دیده بودم!

ملاقات با فرشته ای که حتی توی عجیب ترین خوابم هم امکانش نبود! فرشته ای که با عجیب ترین شکل باهام رفتار کرده بود! البته شاید هم کم کم داشت فراموشم می‌شد.

البته خبر خوب هم گذشتن زمان به سرعت بود، شاید هم آروم آروم  داشتم به این شهر و همه‌چیز عادت می‌کردم! چون بهتر می‌تونستم با آدم های اطرافم و شاکی و متهم ها کنار بیام! اوضاع تقریبا روی رواله!

البته یه چیزی که دوباره زندگیم رو می‌خواد به چالش بکشه اینه که این چند وقته مهم‌ترین عادتم این بود که هر روز عصر ها و هر وقت بی‌کار می‌شدم از پشت دیوار دختری که بهم بدهکار بود و البته فهمیدم که اسمش چوی سولهیه رو تماشا کنم! 

اول یه نگاه کوتاه و دیروز که سه ساعتی رو پشت دیوار گذروندم! سولهی هر روز ماهی و چند جور میوه رو روی زمین بساط می‌کنه و می‌فروشه!

@Najm...

@masoo

@FAR_AX

@sna.f

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...

خودم هم نمی‌دونم که چرا این همه کنجکاوم راجع بهش بیشتر بدونم. و نمی‌دونم که چرا انگار همه چیز داره بهتر می‌شه!

پشت دیوار وایساده بودم و مشغول تماشای سولهی بودم که وسایلش رو جمع می‌کرد که به خونش بره. بعد از دور شدنش از جلوی چشمم سرم رو برگردوندم و به آفتابی که در حال غروب بود نگاهی انداختم آسمون رنگ قشنگی به خودش گرفته بود و منظره ی قشنگی ساخته بود.

کسی بهم تنه زد که باعث شد سرم و به سمتش برگردونم.

-چرا وسط راه وایسادی احمق؟

دختر طوری به من زل زده بود که انگار تا حالا من و توی زندگیش ندیده اما من خوب می‌شناختمش!

با تردید  صداش زدم...

-فرشته؟

چشماش درشت شد و با تعجب زل زدنش رو ادامه داد.

-تو...اون...شب رو...یادته؟

-آره! لحظه به لحظشو!

چند قدم عقب رفت و دست هاش رو روی چشماش گذاشت.

-لعنتی همیشه درست کار می‌کرد!

دوباره توی چشم هام زل زد مثل اون شب رنگ چشم هاش تغییر کرد.

-همه چیز و راجع به من فراموش کن!

بعد از چند دقیقه با کنجکاوی ازم پرسید: من و میشناسی؟

-تو چته؟ چرا نباید بشناسمت؟

دست هاش رو روی چشمش گذاشت و جیغ جیغ کنان چند قدم عقب رفت.

-چشمام خراب شده! همش تقصیر تو مرتیکه عوضیه!

-هان؟

-طبق اون چیزی که همیشه رواله الان تو باید سرت گیج بره و من و فراموش کنی اما چی شده؟ راست راست وایسادی من و نگاه میکنی!

-تو واقعا فرشته ی مرگی؟

-الان این سوال وسط این واقعه چیه؟ 

-هستی؟

-آره! چطور؟

-یه ذره خنگ می‌زنی اخه.

با عصبانیت بهم خیره شد و ابرو بالا انداخت.

-عه! من خنگ می‌زنم؟ می‌خوای بفرستمت اون دنیا که بفهمی کی خنگ می‌زنه؟

-من دیرم شده می‌تونیم بعدا سرش بحث کنیم!

این و گفتم و قدم هام رو به سمت خونم تند کردم...

۲۰۲۳

با تعجب بهم خیره شد.

-شما؟

من و نمی‌شناخت؟ خب باید هم نشناسه مین هانگ تقریبا پونصد سال پیش یه دختر با جسه ریز و بدن بیست و سه ساله و موهای بلند قهوه ای بود اما من الان...یه مرد سی و پنج ساله با موهای بلوند و هیکل درشت!

-هیچی...اشتباه شد! بفرمایید.

سرش و تکون و داد و به راهش ادامه داد. من آروم پشت سرش حرکت کردم تا ببینم مقصدش کجاست. یه خیابون رو رد کرد و به مجتمع پزشکی چند طبقه‌ی شلوغی رسید با آسانسور به طبقه ی ششم رفت. با سرعت از پله ها رد شدم و در عرض چند ثانیه به طبقه ی ششم رسیدم.

طبقه ی ششم برعکس طبقه های قبلی معماری یه راهرو با چند تا اتاق کنار هم رو نداشت و یه سالن عمومی بود در واقع یه دندونپزشکی! به محض رسیدن و توقف آسانسور از کابین بیرون اومد و صدای گوشخراش منشی توی گوشم پیچید.

-سلام دکتر!

پس اینجا و بعد از پونصد سال یه دکتر شده بود...خب مثل اینکه همه چی خوبه! و نیازی نیست که سوالی ازش داشته باشم!

چرخیدم و از پله ها آروم پایین اومدم چشم هام پر از اشک شد نمیدونم چرا با اینکه همه چیز برای اون خوب به نظر میاد من گریم گرفته!

***

نفس عمیقی کشیدم و یه اسم دیگه رو از توی لیست خط زدم لیست امروز هم تموم شد مثل همه ی یک میلیون سال قبل...خوشبختانه قبل از اینکه دوباره فکر های مزخرف ذهنم ‌ رو اشغال کنه صدای زنگ تلفنم بلند شد.

صدام رو صاف کردم و تلفن رو برداشتم.

-الو؟

-سلام منم کلارا!

-سلام چیزی شده؟

-چیزی که نه...فقط می‌خواستم بدونم می‌تونی من و امشب ببری به کلوپ؟

این سوال انقدر از کلارا و شخصیتش دور بود که باعث خندم بگیره.

-هی...تو حالت خوبه؟

-آره چطور؟

با صدایی که هنوز رگه های خنده توش بود ادامه دادم.

-هیچی.

-حالا نگفتی می‌تونی؟

-آره چرا که نه! کجایی؟

-خونه ی خودم دیگه.

-فقط من چون رسیدم خونه یه ذره طول می‌کشه تا حاضر بشم و بیام باید یه ذره صبر کنی!

-اینا همش که کار یه ثانیست برای تو!

-نه دیگه عجله نکن. باید با صبر و حوصله حاضر بشم!

-باشه منتظرتم.

تلفن و قطع کردم و پشت میز آرایشم نشستم.

***

ماشین رو روبه‌روی کلارا که در حال چشم غره رفتن بهم بود پارک کردم.

-چته؟

-می‌دونستی من و الان یک ساعت کامل علاف کردی؟

-هوم.

-همین! هیم!

-تازه ساعت ۱۰ شبه خب.

-نصف شبه دیگه!

-می‌دونستی کلوپ تا ساعت ۵ صبح بازه؟

بیشتر از چیزی که فکر میکردم تعجب کرد...

-واقعا؟

-آره! حالا بیا سوار شو.

سوار ماشین شد و من هم سمت آدرس راه افتادم. توی راه کلارا مداوم مچ پاش رو به کف ماشین می‌زد و با دست هاش بازی می‌کرد.

-چیزی شده؟ نگران چیزی هستی؟

-نه فقط خب تا حالا توی یه کلوپ نبودم.

خب این حرفش برای من مثل این بود که بگه تا حالا به یه سالن تئاتر یا سینما نرفته!

-دروغ میگی...واقعا؟

-آره.

-که اینطور! ببین هیچ مشکلی پیش نمیاد فقط کافیه با کسی حرف نزنی و لیوان خودت و سر بکشی. اگه هم کسی اومدن سمتت می‌تونی طوری رفتار کنی انگار من شوهرت یا هر کوفت دیگه ای تو هستم!

-اوم...باشه.

-می‌دونی می‌خوام یه چیزی بهت بگم ولی مطمئن نیستم!

-چی؟ بگو.

-حدس بزن امروز کی رو دیدم؟!

-کی؟

-ممنون از حدس هوشمندانت!

-اصلا حس حدس زدن ندارم.

-کوفت!

-کوفت و دیدی؟

-هاهاها!

-بگو دیگه مسخره.

-جانگ یون!

چند ثانیه طول کشید تا بفهمه کی رو می‌گم یا اصلا لحنم جدیه یا شوخی.

-احمقی؟

-باور کن خودش بود!

-خب می‌تونی توضیح بدی یه مرد که پونصد سال پیش مرده چطوری بعد از پونصد سال جلوی تو ظاهر شده؟

-خودم هم نمی‌دونم!

-حتما با همون لباس های کنار درخت گیلاس هم اومده بوده پیشت!

-می‌شه دهنت رو ببندی که حرف بزنم؟

 

 

@Najm...

@masoo

@FAR_AX

@sna.f

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-میدونستی خیلی بی ادبی؟

-آره میدونستم!

-خب حالا چی میگی؟

-ببین من وسط خیابون بودم که قیافش یهو جلوی چشمم اومد. دقیقا قیافش همونی بود که پونصد سال پیش دیدم! ولی انگار خودش نبود...یعنی نمیونم چطوری توضیح بدم.

-هوم اون وقت آدرس دادگستریشون کجاست؟

-دندونپزشک شده!

-هوم؟

-دنبالش کردم رفت به یه مجتمع پزشکی توی طبقه ی ششم یه مطب داره.

خنده ی کوتاهی کرد و دیگه حرفی نزد. بالاخره به کلوپ رسیدیم و من ماشین رو پارک کردم. کلوپ یه طبقه زیر زمین بود و بعد از پیاده شدن از ماشین همراه کلارا واردش شدیم. پشت یکی از میز ها نشستم و کلارا هم کنارم نشست.

-خب چی میخوری؟ چند تا؟

-میدونی من خیلی اهل اینجور چیز ها نیستم!

یک ساعت بعد...

کلارا در حالی بیخودی و بدون هیچ دلیلی مشغول خندیدن بود بطری دوازدهمش رو باز کرد و یه نفس اون رو سر کشید.

-خوبه که تو اهل اینجور چیزها نیستی!

-هی تو چرا چیزی نمیخوری؟

-چون دارم میبینم که تو رو به چه روزی انداخته!

-هی مگه وضع من چشه؟

-هیچی! فوق العاده به نظر میرسی!

خوردن دستی به شونم باعث شد که سرم رو برگردونم با دیدن چهره ی رو به روم خندم گرفت...

-هی تو توی این قبرستون چه غلطی میکنی؟

1523

(به روایت مین هانگ)

احساسی که اون موقع داشتم ترکیبی از تعجب، عصبانیت و کنجکاوی بود. مثل ایکه این آقای قاضی بذخلاف چیزی که فکر میکردم یه انسان نیست! چون اگه انسان بود امکانن نداشت هنوز همه چیز رو به یاد داشته باشه! کنجکاویم برای دونستن هویتش اون قدر زیاد بود که بخاطرش سمت دفتر اون پیرزن لعنتی تلپورت کنم. جلوی ساختمون اداره ی مرگ و زندگی ایستاد بودم. از آخرین باری که اینجا بودم معماریش تغییر زیادی کرده بود و از نظر من خیلی بهتر شده بود و از یه کلبه متروکه توی انگلستان به یه ساختمون مجلل توی فرانسه تبدیل شده بود! در ساختمون رو باز کردم و وارد شدم. 

-آهای! فسیل کجایی؟

-یادمه دفعه ی قبل که اینجا بودی بهت گفتم که توی محل کار من داد و بیداد راه نندازی!

محل صدا رو که تشخیص دادم سریع به سمتش حرکت کردم. با لباس سبز مغزپسته ای روی صندلی قهوه ایش نشسته بود و تند تند با قلمش برگه های روی میزش رو پر میکرد. صورتش هنوز هم چروکیده بود اما چشم های مشکیش بدون هیچ دلیلی باعث میشد چروک های صورتش کمتر به نظر بیاد.

-و یادمه بهت گفته بودم اگه دقیق حساب کنیم تو از من پیر تری!

-اوه خب توی ظاهر اگه حساب کنیم برعکسه.

-فرشته ی پیر خرفت!

-این آخرین باریه که همچین حرفی به من میزنی. امیدوارم منظورم رو متوجه بشی.

-سعیم و میکنم.

-میبینم که برای خودت دک و پزی بهم زدی!

-آره اینطوری برام این دفتر جذاب تره. تو بیخودی اینجا نمیای بگو که کارت چیه؟!

-میخوام هویت یکی رو بفهمم!

-کی؟

گوی خودم رو روی میز گذاشتم و عکس قاضی رو داخل گوی پخش کردم.

-این.

دستی روی گوی کشید و تمام چیز هایی رو که میخواستم بدونم روی کاغذ آورد.

-خب چی میخوای بدونی؟

-اون چیه؟

-یه انسان معمولی!

خنده ی کوتاهی کردم و سر زنش وار بهش نگاه کردم.

-دروغ گوی کثیف!

-منظورت چیه؟

-اون نمیتونه انسان باشه! چشمام روش تاثیری نداشت.

-خب پس...احتمالا یه اشتباه کوچولو برای وقتیه که داشته به دنیا میومده میتونم همین الان درستش کنم! صبر کن.

-نه دست بهش نزن!

با تعجب بهم نگاه کرد.

-چرا؟

-خب شاید بد نباشه که حداقل یکی توی این دنیا هویتم رو بدونه!

@sna.f

@FAR_AX

@masoo

@Najm...

@مهسا۲۳

 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-منظورت و دقیق نمی‌فهمم.

-منظورم اینه که بعد از این همه سال شاید بهتر باشه بتونم با یکی به عنوان خودم صحبت کنم!

-میدونی ممکنه عواقبش چی باشه؟

-اوه تو من و دست کم گرفتی؟ من فرشته ی مرگم!

-پس هر چی پیش بیاد مسئولیتش گردن خودته!

-واقعا قبول کردی؟

با تعجب نگاهم کرد.

-آره دیگه.

-امروز چیزی تو سرت خورده؟

-میخوای همین الان حرفمو پس بگیرم؟

-نه نه نه همه چیز اوکیه! خب پس من دیگه میرم...

۲۰۲۳

خنده ی چندش آوری کرد.

-خودت اینجا چیکار میکنی؟

-قطعا نیومدم که ریخت تو رو اینجا ببینم!

-این یعنی اگه پیشنهاد بدم پیشنهادم رو رد میکنی؟

همون لحظه کلارا با لحن خجالت آوری گفت: این شغال و میشناسم!

اگه میتونستم همون لحظه کلارا رو از کلوپ تا دو کیلومتر اون ور تر پرت میکردم اما امکانش اون لحظه اصلا نبود! مردی که پشت سرم وایساده بود آخرین چهره ای بود که دلم میخواست اون لحظه ببینمش. به قول کلارا یه شغال که کارش جمع کردن پول مردم مست توی شرط بندی بود.

اما دلیلی نداشت که کلارا این و به روش بیاره چون قطعا تهش به یه چیز افتضاح که توی مخم بود تبدیل میشد...

شغال سرش رو سمت کلارا برد.

-چیشده که شما من و میشناسید؟

تا کلارا خواست دهنش و باز کنه خودم و وسط انداختم.

-خب کیه که شاه کارت ها رو نشناسه؟

دوباره خنده ی مزخرفی کرد و گفت: خودت میدونی چقدر از این اسم خوشم میاد.

خب بایدم خوشش میومد مرتیکه ی کثیف! 

با امید اینکه از سرم بازش کنم گفتم: کاری هست که بتونم برات انجام بدم؟

-تا حالا با هم سر یه میز ننشستیم...امشب پولش رو داری که یه بازی داشته باشیم؟

با اطمینان میخواستم بهش بگم نه که باز هم کلارای مزاحم وسط حرفم پرید.

-معلومه که میتونه! برو دهنشو سرویس کن.

توی قیافه ی شغال معلوم بود که اگه میتونست همونجا کلارا رو تیکه تیکه می‌کرد اما خدا رو شکر کلارا قبلا مرده بود و من هم اونجا بودم.

-آره چرا که نه؟ بیا بشینیم.

شغال لبخند زد و داد زد: خب همه شنیدید؟ بالاخره این پسرمون هم می‌خواد با من سر یه میز بشینه! میخوام جذاب ترین رقابت این هفته رو داشته باشیم!

خیلی طول نکشید که بساط بازی روی بزرگ‌ترین میز چیده شد. من و شغال هم دوسر میز نشستیم تا بازی شروع بشه.

-چقدر میزاری؟

سوالش من و شوکه کرد اما لبخند زدم و گفتم: هر چقدر تو میزاری!

دستی به سبیل مشکی و نازکش کشید و گفت: صد هزار دلار خوبه؟

-کمه!

لبخند زد و گفت: معلومه پول هات همراته. پس پونصد هزار تا برای شروع.

-قبوله!

کارت ها چیده شد و بازی شروع شد درست مثل اون کاملا خونسرد بودم و میدونستم که برنده ی این بازی منم. دلیلش هم این بود که من چندین برابر قدرتی که اون داشت و داشتم.

به محض اینکه‌دسته ی کارت خودش رو برداشت خودم ر، از بعد زمان خارج کردم، از صندلیم بلند شدم و دسته ی کارت هاشو از دستش بیرون آوردم وقتی محتوی تمام کارت ها رو حفظ کردم دوباره دسته رو سر جاش گذاشتم و سر جام نشستم.

***

بعد از چهارمین دستی که بازی کردیم در حالی که اون پنج میلیون دلار باخته من پنج میلیون و بردم! همه ی افراد توی سالن با دهن باز به بازی خیره شده بودن! بازی ای که برای اولین بار شغال توش باخته بود...

کلارا هم در حالی که با خنده به بازی خیره شده بود داشت برای اولین بار تو کل عمرش سیگار می‌کشید؟

-خب میخوای باز هم بازی کنیم؟

عجب احمقی بود! باز هم می‌خواست پول هاش رو دو دستی تقدیم من کنه...

-نه خسته شدم! 

با حرص به من نگاه کرد و سرش رو سمت نوچش برد.

-پولش و بده.

کیسه ی بزرگ پول ها رو به دستم داد و منم بعد از برداشتم کیسه چشمک تحقیرآمیزی بهش زدم.

-شب خوش!

جمله ی آخرم زهر خودش و ریخت و حسابی داغونش کرد! دست کلارا رو گرفتم و خنده کنان از کلوپ بیرون رفتیم و سوار ماشین شدیم.

کلارا در حالی که هنوز در حال خندیدن بود بریده بریده گفت: عالی... بود! خیلی... خوش گذشت!

-اگه توی احمق اون جمله رو نمیگفتی سر میز نمینشستم!

-عه پس نصف پول ها برای منه! چته؟ تو که این همه کاسب شدی!

-پنج میلیون هم پوله اخه؟ اگه میخوابیدم ارزش بیشتری داشت.

-یادم رفته بود شما از طبقه ثروتمندایی!

این رو گفت و خنده ی ریزی کرد.

@FAR_AX

@sna.f

@masoo

@مهسا۲۳

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...