رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

رمان هامن | فاطمه.ع کاربر انجمن نودهشتیا


پست های پیشنهاد شده

نام رمان: هامن

نویسنده: فاطمه. ع

ویراستار: @asal_janam

ناظر: @شیواقاسمی

ژانر: فانتزی، تخیلی

هدف: حتی اگر وظیفه‌ات توی این دنیا بدترین چیز ممکن باشد، اما هیچ‌وقت نا امید نشو! بدترین آدم‌ها هم با عشق نرم می‌شوند.

ساعت پارت گذاری: نامعلوم

خلاصه: توی سکوت روی صندلیم نشسته بودم. از این روزمرگی‌ها خسته بودم، از این وظیفه مسخره و ترسناک خسته بودم، اما حس قدرتی که بهم می‌داد عالی بود، آره من پادشاه مرگ بودم!

ویرایش شده توسط asal_janam
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کتاب هارو یکی یکی از توی جعبه در می اوردم و به مامان میدادم که داخل قفسه ها بچینه چشمم به کتاب مورد علاقه کودکیم خورد با دست خاک روی کتاب رو گرفتم و گذاشتمش روی عسلی کنار تختم که سرفرصت دوباره بخونمش
کارچیدن کتابها تموم شد با ذوق به اتاق جدیدم نگاه کردم از اینکه بلاخره خونه خودم رو داشتم خوش حال بودم،واقعا زندگی کردن با ناپدری سخته و اینکه مامان اینرو فهمیده بود و تصمیم گرفت برام خونه جدا بخره البته قول گرفت که همش بهشون سربزنم
یادم باشه سرفرصت برم دنبال یه شغل مناسب و دستم تو جیب خودم بره
با مامان شام مختصری درست کردیم  مامان اماده رفتن شد همینجور که به در اتاق تکیه داده بودم گفتم: مامان کاش یکم بیشتر می موندی 

مامان: عزیزدلم میخوام بخدا میدونی که من فردا باید رضارو بیدار کنم بره سرکار نمیتونم ولی قول میدم همش سر بزنم فاصلمون کلا دوتا کوچس

چشمام رو رهم فشار دادم و نگاهش کردم ،سمتم اومدوپیشونیم رو بوسید ،محکم بغلش کردم انگار اخرین باری باشه که قرار هم دیگر رو ببینیم بعداز خداحافظی مامام رفت خونش ،مسواکمو زدمو و لباس خواب گل گلی مورد علاقم پوشیدم و پریدم روی تخت لحافم رو روم کشیدم سرم به بالشت نرسیده بیهوش شدم.
هوف خدا افتاب کورم کرد دستمو زیر بالشتم بردم گوشیم رو دستم گرفتم دوتا پیام از پناه داشتم بیحوصله جواب دادم و گوشی رو پرت کردم رو تخت
اولین روز زندگی مجردی شدیدا حس شلختگی و تنبلیش رو با خودش اورده بود ،دست و صورتم رو شستم چایی ساز رو به برق زدم وهمین طور که مربا و کره رو از یخچال در می اوردم اهنگ میخوندم (توبهم دادی ارامش رو حالا که دل من باهات شکر باتو انگار… ..)با حوصله صبحانم رو خوردم چون می دونستم حالا حالاها وقت نمیکنم ناهار درست کنم بعد از شستن ظرف ها کنترل تلوزیون برداشتم و کانال هارو جابه جا کردم دریغ از یه فیلم یا برنامه قشنگ ،خوب خوب حالا چیکار کنم اوم شاید خوندن کتاب قدیمی بچسبه سریع تو اتاقم رفتم و کتاب از روی عسلی قاپ زدم
با نام تو اغاز میکنم
در زمان های قدیم پنج پادشاه زندگی میکردن خودم با ذوق قبل خوندن تکرار کردم
پادشاه اب،پادشاه خاک،پادشاه جنگل،پادشاه اسمان،پادشاه مرگ
(پادشاه اب دختری زیبا اما بی رحم بود اون یک پری دریایی بود که البته می تونست به هرموجود دریایی که می خواست تبدیل بشه )
(پادشاه خاک پسری تنومد وارام به ارامی کویر ولی داغ به داغی اتش هر سنگینی و کوهیی زیر فرمانروایی این پادشاه بود )
(پادشاه جنگل سرزنده ترین پادشاهان بود هیچ گیاهی بی اذن اون حق رویدن نداشت،هیچ درختی حق میوه دادن نداشت )
(پادشاه اسمان اما جذاب ترین پادشاهان بود روزها با تابیدن خورشید دور زیباییش هاله ای طلایی به وجود می اومد و شب ها هاله نقره ای ،هیچ سیاره ای بدون اجازه اون نمی چرخید هیچ شبی روز نمیشد مگه اینکه اون می خواست)
(پادشاه مرگ اما این منفورترین و در عین حال قدرتمند ترین پادشاهان بود ،کسی که همه از شنیدن اسمش لرز به تنشون می افتاد )
دونه دونه اینارو حفظ بودم و تو ذهنم هرکدوم رو به یه شکلی تصور میکردم بنظرم پادشاه اسمان باید خیلی زیبا باشه ولی در عوض پادشاه مرگ بنظرم خیلی زشت و بیریخت میاد با صدای زنگ موبایلم کتاب همون جور رو مبل رها کردم و به اتاقم رفتم ..

ویرایش شده توسط فاطمه. ع
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پناه:علیک سلام رستا خانوم
_سلام به روی ماهت غرغرو
پناه:یعنی چی من از صبح به تو پیام دادم دوتا پیام خشک واسه من فرستادی موقع اسباب کشیت خوب از من کارکشیدی که خرت از پل گذشت
خندم گرفته بود با اینکه شوخی میکرد اما شدیدا داشت راست می گفت همین که کارام تموم شده بود بی خیالش شده بودم
_نه عشقم ببخشید حق داری حالا میخوای شب بیا اینجا شام مهمون من که از دلت در بیاد چطوره؟
پناه:تا ببینم چی میشه یهو دیدی نیومدم
_پناههه بهت رو دادم
پناه:باشه باشه بی جنبه داشتم کلاس می اومدم شب می بینمت بوس بوس
_باشه ،فعلا
بخدا این دختر یه چیش کمه یا شایدم من یچیم کمه به هرحال مهم نیست ،خوب حالا شام باید چی درست کنم یا بهتره بگم چی سفارش بدم این بهتره  که برم ادامه کتابمو بخونم ،کتاب روی مبل نبود مطمعنم که همینجا گذاشتمش یعنی چی ؟؟
یه صداهای ریزی از زیر مبل میومد با احتیاط خم شدم و زیر مبل رو نگاه کردم از تعجب دهنم باز مونده بود نوار های طلایی دور کتاب روشن شده بود و چشمک میزد یهو باد تندی شروع کرد به وزیدن در و پنجره خونه با شدت به هم کوبیده می شدن از ترس جیغی کشیدم همزمان با جیغ من کتاب پرید وسط حال و ورقه ها شروع به تکون خوردن کردن و روی یک نقشه وایستاد یباره همه جا ساکت شد دیگه اثری از باد نبود فقط فقط سکوت با دقت به نقشه نگاه کردم فلش قرمزی روی نقشه در حال حرکت بود و نقطه ای وایستاد صدای زوزه مانندی گفت:با من همراه شو رستا
خدای من این کی بود که اسم من بلد بود
مطمعنم دارم خواب میبینم ،این مسخره بازیا چیه
با صدایی که شک داشتم شنیده باشه گفتم :تو کی هستی با تو کجا بیام
(با من به نقشه بیا ،من دوست تو هستم )
_من با تو هیجا نمیام
(پس مجبورم خودم اینکارو کنم)
یهو همه جا تیره تار شد و دیگه هیچی نفهمیدم
با تکون هایی که حس میکردم چشمامو باز کردم خدای من روی دوش چندتا کوتوله بودم
_هی هی دوستان منو دارید کجا می برید
بی توجه به حرفم حرکت میکردن
_هی کوتوله های زشت با شمام
این یکی دیگه واقعا شوخی بود و منتظرم که هرچی زودتر از این خواب بیدارشم
اما این تکونا عین واقعیت بود بی حرف منو حمل میکردن و این بیشتر حرصم میداد نزدیک دروازه ای شدیم دیوارهای بلند کشیده که هرطرف دوتا غول پیکر ایستاده بودن با دیدن ما دروازه باز شد…

ویرایش شده توسط فاطمه. ع
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • مدير ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇

https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇

https://forum.98ia2.ir/forum/77-آموزش-نویسندگی

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@Tara.S

@parisa.f

@مدیرراهنما

به نکات زیر توجه کنید:👇

1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.

2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.

3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.

4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.

5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.

@فاطمه. ع

*درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.*

اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.

🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹

"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


صدای شیپور بلند شد و پشت بندش مردی که شیپور در دست داشت گفت مهمان به قلمرو لیان وارد شد
قلمروچیچی لیان دیگه چیه خدایا این خواب مسخره من رو تموم کن دیگه داره بی نهایت تخیلی میشه
رو به رو من قصری بزرگ با دیواره های اجری به رنگ سیاه بود و قصر قهوه ای از قصر چندتا پله میخورد می اومد پایین تو حیاط و سرتاسر حیاط درخت های عجیب غریبی بود که شبیه درخت کاج بودن اما به رنگ قهوه ای با سنگ فرش سیاه با صدای پا چشمم به در قصر افتاد زنی فوق العاده زیبا با چشمانی ابی و لبهای سرخ ،صورتی کشیده و موهای طلایی با ردای ابی همراه با سه مرد و یک زن دیگه پایین می اومدن دقیقا سمت من توجهم به بقیه جلب شد دختر دیگه که زیباییش از اون دختر چشم ابی دست کمی نداشت یک ردای یشمی پوشیده بود با یک تاج سبز به قیافش دقیق شدم چشماش سبز بود و صورتش بی نهایت سفید رژلب سیاه به لبهاش زده بود و این لبهای قلوه ایش رو بیشتر به رخ میکشید
مرد کناریش ردای طلایی به تن داشت قد کوتاهی داشت اما این از زیبایش کم نکرده بود ریش های قهوه ایش بنظرم جذاب ترین ریشی بود که تا الان دیده بودم چشمهای عسلی با مو قهوه ای خودش بهترین ترکیب بود لامصب
مرد بعدی لباس زرد با ردای نقره ای به تن داشت و واقعا زیباترین شخصی بود که دیدم حتی نمی تونستم این صورت استخوانی که شدیدا به اون چهره زیبایی داده بود رو توصیف کنم چشمهایی با رنگ طوسی بینی قلمی و لبهای سرخ خدایاچقد واسه ساختن این وقت گذاشتی یعنی اگه پناه بود همین الان خفتش میکرد البته این خواب منه پس اینم واسه خود منه
اما این اخریه بین اینهمه خوشگل یکم تو ذوق میخورد خوشگل بود ولی به اندازه اینا نه !!!!
قد بلندی داشت و بی نهایت چهارشونه و هیکلی چشم و ابرو مشکی و لبهای کبود البته الان که نگاش میکنم میبینم این بدبختم خوشگله فقط عیبش موهاشه که هرکدوم یه طرفن وگرنه این هیکل و این چشم ابرو بیرون خواب من کلی طرفدار داره هرچند من چشمم رو اون پسر نقره ایه گرفته :D
حالا هرپنج تاشون رسیده بودن پایین و به من زل زده بودن منم که یک ساعته دارم مثل احمقا به اینا نگاه میکنم و سر خوشگلی شون بحث میکنم پسره که از همه قد کوتاه تر بود به کوتوله ها اشاره کرد و تا بیام بفهمم چی شده دااانگ افتادم زمین ،اخ چقد این سنگا سفتن نابود کردن منو با اخم های درهم نگاهشون کردم که حداقل بگن چی از جونم میخوان
پسره به حرف اومد:برای چی اومدی اینجا
بله این با من بود خدایی شوخیش گرفته با صدایی که حرصی بود گفتم:من اومدم؟؟ یا اوردین منو  ،شما بودین هی می گفتین بامن بیا تو نقشه
هرپنج تاشون به هم نگاه کردن و دختر ابیه گفت اینم نقشه جدید نارسیسه داره غیر مستقیم برای ما افراد میفرسته اخه چقد بگیم مادر ما نیاز به افراد نداریم
پسرخوشگله حرف دختر ابی رو تایید کرد با صدای زیباش گفت:دیگه چیزیه که شده کلاه رو بزارید سرش ببینیم انتخاب کلاه چیه و افراد کدوم یکی از فرمان روایی ها میشه
همه تایید کردن (خدایا اینا چی میگن افراد چی کشک چی)
دوباره قد کوتاه انگشت اشارش رو تو هوا تکون داد و چهارتا حیوان ناشناخته که معلوم نبود چین پرندن پروانن !!!قیافه شبیه به انسان با بدن شبیه به پرنده و بال های پروانه کلاهی رو حمل میکرد و دقیقا روی سر من گذاشتن از ترس به خودم جمع شدم و تنها تونستم بگم :ترخدا بزارید برم خونه
بی توجه به من به کلاه اشاره کردن یکهو یه چیزی مثل برق از کل وجود گذشت هربار بدنم یک رنگی می گرفت یکبار ابی یک بارسیاه یک بار نقره ای یک بار سبز یک بار قهوه ای و من هربار بهم شوک وارد میشد یهو رگ های دستم شروع کردن به سیاه شدن و من این سیاهی رو به وضوح میدیدم البته بخاطر این بود که من از بچگی رگ هام معلوم بود و بعد یک چیزی مثل خال کوبی شبیه به تابوت روی دستم کشیده شد ،لرزش ها تموم شد و بی جون روی زمین افتادم با تعجب به دست هام نگاه میکردم صدای دختر سبزه بلند شد:بهت تبریک میگم هامن اون الان یکی از افراد توئه بقیه ام تبریک گفتن فقط تونستم به قیافه پسر سیاهه که حالا فهمیدن اسمش هامن نگاه کنم شدیدا اخماش توهم بود با صدای خش دار و ترسناک گفت :اما من و قلمرو ام به کسی نیاز نداریم می بخشمش به یکی از شما
خون تو رگهام دوید مگه من کالا ام بعد کی خواست بیاد من الان باید بیدارشم برم اماده شم شب مهمون دارم با همین فکر یه سیلی محکمی به خودم زدم که برق از سرم پرید ولی هم چنان تو همون موقعیت بودم دوباره و دوباره زدم اما نه فایده نداشت با تعجب نگاهم میکردن چیه انگار ادم ندیدن دختر ابیه زودتر از بقیه به خودش اومد و گفت:هامن می دونی که این یک قانون و تو نمی تونی این دختر ببخشی
چی چی نمی تونه من با کمال میل می پذریم که با این پسر نقره ایه برم نمی دونم چقد تابلو نگاش کردم که لبخندی به روم زد و وارد بحث شون شد:حق با بارباراس
باربارا با نگاهی مغرور از پسر نقره ای تشکر کرد
اما باز این سیاهه نق زد:اما نیشاممم
وای خدا اسمشم قشنگه پسر قدکوتاهه گفت بحث رو تموم کنید ،هامن همین الان با نیرو جدیدت به قصرت میری و این بحثارو تموم میکنی و بعد از این جمله غیب شد پشت بندش دوتا دخترا غیب شدن و نیشام نگاهی به من کرد و غیب شد خب حالا من موندم این غول بیابونی
به سمتم اومد از ترس خودم رو عقب کشیدم که رد پوزخند رو روی صورتش دیدم بازوم رو گفت و یهو… .

ویرایش شده توسط فاطمه. ع
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یهو از یک جا دیگه سر در اوردیم یه اتاق که سرتاسرش پرده های بلند سیاه با نقاشی تابوت بود میز چوبی مشکی با صندلی چوبی بلند که دو طرف صندلی شبیه به مار بود و یک کتاب خونه که به جای کتاب پر بوداز شیشه های کوچولو که هرکدوم یه مایع رنگی توشون بود با تعجب به اطرف نگاه میکردم که با صداش به خودم اومدم
هامن:تموم شد
با دهن باز و منگ نگاش کردم _چی؟
هامن :دید زدنت
_اهان،نه من واسه چی اوردی اینجا
همون طور که پشت صندلی می نشست گفت:به تیارا میگم وظیفت رو بهت یاد بده مو به موش رو اجرا میکنی شیر فهم شد؟
_چی شیرفهم شدددد من زوری اوردین اینجا بعد الانم داری میگی وظیفم رو یاد بگیرم
هامن:خیلی خوب پس میریم سراغ راه دوم
_راه دومت چیه اونوقت
نیشخندی زد گفت:بکشمت
با چشمای ترسیده نگاهش کردم _چیزه من همون گزینه اول انتخاب میکنم
احساس کردم لبخند گوشه لبش دیدم
هامن:خوبه،تیارا بیا اینو با خودت ببر
دختری اومد داخل که با دیدنش به چشمای خودم شک کردم نیم متر از زمین فاصله داشت پیراهن بلند مشکی پوشیده بود موهای بلند تا دم کمر به رنگ شرابی پوست بی نهایت سفید وترسناک لبخندی به روم زد که کاش نمی زد دندونای نیشش رسما ترس به جونم انداخت عقب عقب رفتم و خودم پشت هامن قایم کردم
_من با این نمیرما

هامن از دستم گرفت من از پشتش دراورد
هامن:بسه این کارا چیه تیارا خطری برای تو نداره اون زیردست من و تا وقتی من ازش نخوام به کسی اسیبی نمیرسونه مگه نه؟
تیارا لبخند چندشی زد و با صدای بمی گفت :بله قربان
هامن:خوب حالا میتونی همراهش بری
به زور با تیارا همراه شدم
تیارا:خیلی خب ببین راستی اسمت چی بود
_رستا
تیارا:اوم خوب رستا وظیفه همه ما اینجا نگهبانی و دفاع از قلمروعمون اما خوب ما نیروهای قوی داریم و برای دفاع خوبیم تو به نظرم بهتره بری توی اشپزخونه کار کنی
اصلا به حرفای تیارا گوش نمیدادم فقط داشتم به قصر نگاه میکردم همه دیوارها سیاه بود و هر راهرو لوستر های طلایی داشت
تیارا:با توام رستا
_ها اره چی داشتی می گفتی
اخم هاش کرد تو هم گفت:گفتم بفرستمت برای کار اشپزخونه
_مگه شمام غذا می خورین
تیارا:بیا بریم این سمت خودت ببین
از پله ها پایین رفتیم و وارد یک سالن بزرگ شدیم سرتاسر سقف قابلمه های اویزون تو هوا بود دیگ های بزرگی معلق روی اتیش وایساده بودن دوتا پسر که مثل تیارا معلق تو هوا بودن دیگ رو هم میزدن موهاشون رو گوجه ای بالای سرشون بسته بودن
بالای سر دیگ ها رفتیم دست از هم زدن برداشتن و با اشاره تیارا کنار رفتن ،خدایه مننننن اینا چیه می خورن معلوم نبود چی بود یه دیگ با مایع بنفش که هراز گاهی قل میخورد
_نه من نمی تونم اینجا وایسم من از گشنگی تلف میشم ،اینا چیه می خورید اخه
تیارا:معجون غذا هست دیگه مگه شما چی میخورید
_وو ما یه غذاهای خوشمزه ای داریم قرمه سبزی ،قیمه ،کباب…… .
قیافه عجیبی به خودش گرفت گفت:ما فقط معجون داریم اینجا
_من باید با این هامن خان شما حرف بزنم من رو باید برگردونه خونمون
هامن:تو هیجا نمیری
برگشتم عقب مثل جن ظاهر شده بود و نگاهم میکرد
_یعنی چی من همه منتظرمن خونه ولم کنید اصلا بکش راحتم کن من دلم مامانم رو میخواد من اینجا دووم نمیارم غذا ندارم از شماها میترسم به گریه افتاده بودم واقعا دلم می خواست برگردم اگه یه شوخی بود دلم می خواست تموم شه
هامن :ببین دختر تو دیگه با این نشون جزئی از قلمرو من شدی و بیرون از اینجا بدون حضور من دووم نمیاری دیگه نمیتونی غذاهایی که قبلا می خوردی رو بخوری تو الان مثل بقیه افراد من از این غذا می خوری مثل بقیه افراد من لباس می پوشی
قدمی نزدیکم شد ترسیده عقب رفتم که مچ دستمو گرفت سرمو با دست بالا نگه داشت تو چشمام زل زد مسخ چشماش شدم ،نگاهشو ازم گرفت
هامن:خوب انگار تنها کاری که ازت بر میاد خیاطی
این از کجا فهمید
هامن:تیارا ببرش به خیاطی و به سونیا بسپار کارهارو بهش یاد بده
تیارا اطاعت کرد و بهم اشاره کردهمراهش برم وارد سالن دیگه ای شدیم قرقره های بزرگ نخ تو هوا حرکت میکردن صدای بلند دستگاها تو فضا پیچیده بود
پسری پشت میز نشسته بود و درحال مرتب کردن یک لباس بود
تیارا:سونیا
_اوه تیارا خوش اومدی خوب پس اینه همکار جدید من
تعجب کردم از کجا می دونست
سونیا:تعجب نکن دختر با هامن ذهنی صحبت کردم
خب تیارا تو می تونی بری
تیارا غیب شد حالا من موندمو این پسر عجیب موهای کوتاه تیغ تیغی صورت بی نهایت سفید اما زیبا چشمهاش سرخ رنگ بود و ابرو های شرابی داشت و بلیز و شلوار مشکی پوشیده بود اما برعکس بقیه مثل من رو زمین راه میرفت
نگاهم رو به پاهاش دید لبخندی زد گفت :من یک دورگه ام مادرم مثل تو یک انسان بود و پدرم از قلمرو مرگ
_پس قبلا مثل من بوده اینجا
سونیا:اره هر چندسال یبار یک نفر از شهرشما به اینجا فرستاده میشه و الان نوبت توعه
_یعنی مادرت هیچوقت برنگشت
سونیا:نه،خوب دختر بحث بسه بیا کارو بهت یاد بدم
خب ببین اینجا به نخ و سوزن دستور میدی که بدوزن و تو فقط ایده میدی اونا میدوزن
من اینکارو دوست داشتم پس با علاقه به حرفاش گوش میکردم با انگشت اشاره چندتا طاق پارچه سیاه روی هوا حرکت کردن و به سمتمون اومدن
سونیا:خب شروع کن دختر اول به پارچه اشاره کن بره سمت نخ
با دست اشاره کردم پارچه ها رفتن سمت نخ
سونیا:خوب حالا تو ذهنت یه لباس در نظر بگیر اون می دوزه
تو ذهنم یه پیراهن بلند که یک بنداز یقش به گردن بسته میشد دور کمرش کش میخورد و قسمت یقش سنگ کاری بود
سونیا:عالیه دختر
چشم هامو باز کردم دقیقا همون لباس توی ذهنم بود ولی به رنگ مشکی محشر بود همیشه دوست داشتم که این لباس رو داشته باشم
_چرا اینجا همه چی مشکیه
سونیا:ما حق نداریم چیزی غیر از مشکی بپوشیم این نماد ماست
_اوهومم
سونیا:خوب دختر وقت شامه باید بریم
_کجا
سونیا:اینجا همه ما دور یک میز غذا می خوریم
_اما من نمیتونم اون غذارو بخورم
لبخندی زد و گفت :امتحان کن خوشت میاد
همون لحظه دستم گرفت و دوتایی پشت میز ناهار خوری ظاهر شدیم،میز بزرگی بود و نزدیک به صد نفر دور میز نشسته بودن هامن سر میز نشسته بود و سمت راستش تیارا و سمت چپش مرد 40ساله ای نشسته بود
هامن به من زل زده بود نگاهمو ازش گرفتم به میز نگاه کردم جلوی همه ظرف پر از معجون غذا بود و جام هایی پر از شراب
هامن:افراد من شروع کنید
همه مشغول خوردن شدن نگاهم سرگردون بینشون چرخید داشتم از گشنگی می مردم اما دلم نمی خواست ازاون غذا بخورم
سونیا:یه قاشق بخور خوشت میاد مطمعن باش
قاشق سمت دهنم بردم همزمان چشمام رو بستم اوم باورم نمیشد انقد خوشمزه باشه انگارهمزمان چندتا غذارو خورده باشم
با لذت قاشق دوم رو بردم سمت دهنم که سنگینی نگاهی رو حس کردم هامن بهم زل زده بود واحساس میکردم لبخند کمرنگی روی لب هاشه اونم مشغول غذاش شد
بعد از تموم شدن غذا همراه با تیارا وارد اتاقی شدم تخت دونفره با روتختی مشکی سفید پرده های مشکی و کمد مشکی
تیارا:اینجا اتاق توعه از این به بعد داخل کمد هرچی بخوای داری فردا صبح که بیدار شدی یکی از لباس های تو کمد رو بپوش نه اینارو
به لباسای تنم اشاره کرد تازه به لباسام نگاه کردم هنوز لباس خواب تنم بود واییی خدا دیگه ابرو واسم نموند
تیارا در بست و رفت روی تخت دراز کشیدم و به مامان و پناه فک کردم به گذشتم که با پناه بیرون می رفتیم به مامان که الان بدون من می خواست چی کار کنه یا حتی ممکنه بدون من راحت با شوهرش زندگی یا  شاید تاالان سکته زدن باید از اینجا ی جوری فرار میکردم انقد فکر کردم که نمیدونم کی خوابم برد…

ویرایش شده توسط فاطمه. ع
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چشم هامو باز کردم به امید اینکه الان خونه روی تخت خودم باشم اما با دیدن همون اتاق لعنتی کلافه روی تخت نشستم پس اینها همه واقعیت بود
تیارا بدون اجازه تو اتاق ظاهر شد و گفت:چقدر خوابیدی،پاشو پاشو لباست رو بپوش باید بری کمک سونیا
چشم هامو تو حدقه چرخوندم و رومو ازش گرفتم
_احتیاج به حمام دارم
تیارا:سریع فقط
دوش نیم ساعته ای گرفتم و به لباس های تو کمد نگاه کردم همه مشکی رنگ و بلند بودن یکی از لباس هارو در اوردم و تنم کردم کمرش کش داشت و استین سه ربع بینهایت ساده بود اما قشنگ بود دوسش داشتم به هرحال کلا به من لباس بلند نمی اومد
موهامو برس کردم و دورم ریختم همراه باتیارا رفتیم پیش سونیا تا شب بی وقفه مشغول کار بودیم تنها زمان استراحت ما نهار و شام بودم و من الان دوباره روی همون تخت درحال فکر کردن به ایندم بودم
یک ماهی از زمان اومدنم به این قلمرو می گذره هرروز صبح میرفتم پیش سونیا و تا شب مشغول کار بودیم تو این مدت کم باهم جور شده بودیم دیگه کاملا با قصر اشنا شده بودم حتی با افراد دیگه قصرم گفتگو داشتم اما هنوز با تیارا جور نشده بودم تیارا خیلی مغرور بود من بدتر از اون هیچ کدوم سعی نمی کردیم کمی رفتارمون رو بهتر کنیم،باورم نمی شد که به این قصر عادت کرده باشم انگار واقعا جزئی از این قصر بودم و حتی اینو از رفتار بقیه می دیدم هیچ کدوم بامن مثل یک غریبه رفتار نمی کردن ،با بدخلقی های هامن کنار اومده بودم ولی هنوز دلتنگ خونه و مامان بودم
از صبح قصر شور و حال جشن داشت همه شاد بودن باید می فهمیدم چه خبره ،سونیا مشغول صحبت با مرد کوتاهی بود اسمش عارف بود چندباری تو قصر دیده بودمش مسئول برنامه ریزی های هامن بود بعد از اینکه صحبت هاشون تموم شد به سمتش رفتم
_سونیا
سونیا:چیه دختر فضول میخوای بدونی چه خبره
_افرین باهوش حالا از کجا فهمیدی
سونیا:ما اینجا توانایی خوندن ذهن بقیرو داریم یادت که نرفتههه
_اوه اره خوب حالا که می دونی زود تند سریع جواب بده
سونیا:امروز روز تولد ارباب هامن ونیشام
_خوب مبارکشون باشه اما چرا دقیقا تویک روز
سونیا:دوقلو ان
_این جا از این چیزام هست مگه چه جالب
سونیا:بله هست
_پنج تا پادشاه ها خواهر و برادرن
با سر تایید کرد ادامه دادم:و کدوم یک بزرگ تره
سونیا:باربارا از همه بزرگ تره بعد از اون سیاوش[پادشاه خاک]و بعد هامن و نیشام و در اخر ساران
_چه جالب پس اینجام هر سال تولد گرفته میشه
سونیا:نه فقط سن 30سالگی برای پادشاهان
_چرا؟؟
سونیا:چون که در سن 30پادشاه باید ازدواج کنه و این یک رسم قدیمی
_یعنی الان باربارا و سیاوش و ازدواج کردن
سونیا:البته ،و امروز نوبت هامن و نیشام
_یعنی هامن کلا الان 30ساله که پادشاهه
سونیا:نه هر یک سال اینجا به زمان شما 10سال طول میکشه ولی تو این گذر زمان اینجا متوجه نمیشی الان هامن 300ساله که داره حکومت میکنه
سونیا:بزار سوال بعدیتم خودم جواب بدم بانو نارسیس مادر پادشاهان هستن اون امروز به مجلس میاد و از بین دخترای هر قبلیه برای پادشاه یک دختر انتخاب میکنه و پادشاه حق رد کردن نداره
_جالبهههه
سونیا:خوب دختر امروز کار تعطیله برو برای جشن اماده شو که همه برای غروب به قصر نارسیس میریم
_ایول امروز اصلا حوصله کار نداشتم پس من میرم دیگه
سونیا:صبر کن دختر واست یه هدیه دارم
هدیه!!منتظر نگاهش کردم یک جعبه بزرگ از زیر میزش در اورد و اشاره کرد سمتش برم در جعبرو باز کردم همون لباسی بود که خودم تصور کرده بودم
_واقعااا ممنونم سونیا فکر نمی کردم نگهش داری
سونیا:قابل نداره برو لباس زیبات رو بپوش که مطمعنم امشب می درخشی یه وقتی دیدی تورو انتخاب کرد بانو
_عههههه سونیا اذیت نکنن شوخیشم قشنگ نیست این چیه ادم بدعنق
سونیا:هیس دختر اون همه جا گوش داره برو حاضر شو دیگه
دیگه این بار جدی جدی رفتم تو اتاقم که اماده شم دلم جشن می خواست ومثل بچها ذوق داشتم اول رفتم دوش گرفتم و نشستم پشت میز ارایش از یه مغازه ارایشی بیشتر لوازم ارایش داشت اما تنها چیز کم اون جا رژلبش بود فقط رنگ مشکی داشت و اینم از بدی زندگی تو قصر مرگ بود سایه صورتی و قهوه ای به چشم هام زدم و بعد از زدن ریمل و کرم رفتم سراغ رژ استرس داشتم که بهم نیاد چون لبهای باریکی داشتم و ممکن بود خوب نشه اما به امتحانش می ارزید ،خدااااایا نمیدونم بگم خوب شدم یا نه بهم میومد ولی به قیافم حس خنثی و ترسناکی داده بود چون چشمهای خماری داشتم و با این رنگ رژ قیافم مخوف شده بود ،قیافمو خودم دوست داشتم چشم های معمولی به رنگ قهوه ای روشن داشتم با بینی که به صورتم میومد خیلی کوچیک نبود اما اصلا بزرگم نبود و لب های باریک و زیباترین عضو صورتم ابرو های مرتبم بود دست از سر قیافم برداشتم
موهامو گوجه ای بالای سرم بستم و دو تاره از مو جلو سرم رو ازاد روی صورتم انداختم ،لباسمو بدون اینکه موهام خراب شه تنم کردم و خودم رو تو اینه نگاه کردم خیلیم خوشگل شده بودم درسته قد بلندی ندارم و به زور به 160میرسم اما این لباس بهم اومده بود نیومده باشه ام چون سلیقه خودم بوده نمیگم نیومده
تیارا:رستا اماده ای باید حرکت کنیم
_اره امادم
به تیپ تیارا نگاه کردم بهترین لباسی بود که دیده بودم بی نهایت به خودش رسیده بود موهای شرابیش رو فر کرده بود و این بهش اومده بود به حدی خوش حال بود که اینو میشد از چشم هاش فهمید
همراه با تیارا به سالن اصلی قصر رفتیم همه اونجا جمع شده بود سونیا از دور بهم چشمک زد با خنده براش دست بلند کرد و این از چشم های تیز هامن دور نموند کمی ابروهاش تو هم کشید و گفت:خب همه الان قراره بریم به قصر مادر من و اصلا نمی خوام که هیچ کدوم از شما به کسی اسیب بزنید فهمیدید؟
همه یک صدا گفتن چشم
خوبه ای گفت و همه غیب شدیم وارد قصری شدیم که واقعا زیبا بود همه چی خیالی و انیمیشنی بود انگار هیچی زنده نبود هرچیزی که فکر کنی اون جا برای یه جشن وجود داشت پنج پادشاه روی صندلی هاشون نشسته بود وتو مرکز اونها زنی 60ساله نشسته بود با اینکه سنی داشت اما زیبا بود ،همه به خودشون رسیده بودن هامن کت و شلوار مشکی با بلیز مشکی پوشیده بود نیشام کت و شلوار سفید و پیراهن نقره ای
سیاوش کت و شلوار قهوه ای پوشیده بود
باربارا پیراهن ابی بلند و زیبایی به تن داشت و ساران پیراهن یشمی ،نارسیس پیراهن خاکستری زیبایی تن داشت و موهای سفید و سیاهشو دورش رها کرده بود
افراد هر قصر به صف ایستاده بودن و شادی میکردن با صدای نارسیس همه ساکت شدن
نارسیس:امروز تولد پسرهای من هامن و نیشام و اونها امروز 30ساله میشن و طبق رسوم قدیمی من امروز این جام که همسری انتخاب کنم ،دخترهای قصر مرگ و اسمان قدمی از بقیه جلوتر بیان
تعداد کمی جلوتر اومدن ،بی حرکت سر جام وایستاده بودم که سونیا با خنده پرتم کرد جلو
نارسیس متفکر به همه نگاه کرد
نارسیس:وظایف یک زن به عنوان ملکه توی قصر چیه؟
دختر اولی:وظیفه ما دفاع از مردمان قصرمون و اگرحمله شد هدایت افرادمون
دختر دومی:همراه پادشاه به افراد قصر سر بزنیم و بازرسی داشته باشیم
دختر……… .
هرکی یه نظری داشت نوبت به تیارا رسید
با لذت شروع کرد به حرف زدن :وطیفه من حمایت از پادشاه و اینکه پا به پا ایشون برای سرزمینم بجنگم ومثل بقیه کار کنم
همه شروع کردن به دست زدن و تعریف کردن از تیارا خوب پس احتمالا همین رو بگیرن براش
همه به من نگاه میکردن انگار نوبت من بود صدامو کمی صاف کردم و گفتم :من نمیدونم تو سرزمین شما وظیفتون چجوری اما وظیفه ما تو شهر خودمون اینکه که مراقب همسرمون باشیم باهم دیگه زندگیمون بسازیم باهم مراقب بچه هامون باشیم مسئولیت هامون رو نصف کنیم به همدیگه محبت کنیم و عشق بورزیم اینه وظیفه یک همسر و اما یک ملکه برای قصر بنظرم کسی که بین مردمانش عدالت برقرار کنه همراه با پادشاه پای حرف مردمش بشینه و امور های زنانه رو به دست بگیره و اوم همین دیگه
همه با دهن باز نگاهم میکردن حتی هامن برگشتم سمت سونیا با لبخند گرمی نگاهم میکرد
نارسیس بعد از صحبت با ساران و باربارا برگشت سرجاش و گفت:خب من انتخاب خودم رو کردم
بی حوصله منتظر بودم که صحبتاش تموم شه و دوباره برم با سونیا وسط برقصم
نارسیس:ملکه سیمین از قصر اسمان
دخترعه بدبخت داشت از خوشحالی سکته میکرد همه شروع کردن به دست زدن ملکه با ناز رفت کنار نیشام
بفرما ما بلاخره از یکی خوشمون اومد اینم زن گرفت تازه خوششم اومده از دختره نگاه چه لبخندی ام میزنه
نارسیس:و اما ملکه رستا از قصر مرگ
همه شروع کردن دست زدن شوک زده نگاهشون میکردم من الان اشتباه شنیدم دیگه ،برگشتم سمت سونیا با خوش حالی بالا پایین می پرید
نارسیس:ملکه تشریف بیارید
به کنار هامن اشاره کرد ،هامن عمیقا بهم زل زده بود با قیافه خنثی که نمیشد بفهمی خوش حاله ناراحته چیه باصدای دوباره نارسیس به خودم اومدم و از پله ها بالا رفتم و کنار هامن ایستادم
نگاه سنگینی حس کردم که کسی نبود جز تیارا با اخم بهم زل زده بود ،خدا بهم رحم کنه بخدا اگه من بخوام
نارسیس:خوب راضی به ازدواج هستید
نیشام و سیمین با صدای رسایی گفتن بله بانو اما من راضی نبودم اومدم بلند بگم نه که صدای هامن توی مغزم پیچید:اگه از جونت سیر شدی بگو نه ،نارسیس به کسی رحم نمیکنه و جزای نه مرگ
رسما لال شدم اول از شوک مرگ و بعد از اینکه هامن چجوری تو ذهن من صحبت کرد
هامن:بله
همه منتظر من بودن هامن دستش رو پشت کمرم انداخت و فشاری داد
_ب ب بلههه
نارسیس :خوبه ،امشب مراسمات ازدواج صورت میگیره حالا همه می تونید شادی کنید
دوباره همه مشغول رقصیدن شادی بودن غیر از تیارا با اخم گوشه ای نشسته بود نارسیس و هامن مشغول صحبت بودن و من بی هدف به بقیه نگاه میکردم این شوک های اخیر به کنار واقعا با این یکی کنار نمی اومدم من می خواستم از این قصر فرار کنم وحالا ملکه شده بودم و حتی نمیدونستم ملکه چی هست من فقط حرفای مامانو تکرار کردم وگرنه با 20سال سن اصلا نمیدونم ازدواج چی هست من هنوز با ذوق برای خودم عروسک میخرم بعد الان اینجا هم کار کردن یاد گرفتم هم دارم ازدواج میکنم
اخرای شب همه برگشتیم به قصر و من اصلا از حرفای نارسیس که میگفت فردا برای بازرسی کامل شدن رسم ازدواج برمیگردم سر در نمی اوردم
خسته منتظر بودم که هامن حرفاش تموم شه و برم اتاقم بگیرم بخوابم بعد تموم شدن حرفاش سمت اتاقم راه افتادم که هامن صدام کرد:کجا
_اتاقم دیگه
هامن :اتاقمون از این طرفه
فقط با شوک نگاهش کردم… ..

ویرایش شده توسط فاطمه. ع
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_چی میگی
اومد سمتم بدون هیچ حرفی بازوم رو گرفت و غیب شدیم و از اتاقش سردراوردیم ،اتاق که نه بیشتر به خونه شبیه بود تخت دونفره با روتختی سفید با گلهای سیاه پرده سفید ،حمام و دستشویی انتهای اتاق بود ،کتابخونه کوچیکی ام گوشه اتاق بود ،قسمت ترسناکش اویزی های عنکبوتی بود که سرتاسر اتاق به چشم میخورد و برای منی که فوبیا عنکبوت داشتم افتضاح بود
نشست لبه تخت و اشاره کرد منم بشینم ،کمی دورتر نشستم و منتظر شدم حرفشو بزنه
هامن:من اصلا خوش حال نیستم که تو برای همسری من انتخاب شدی چون من ترجیحم بهتر از تو بود مثلا تیارا
_کسی مجبورت نکرده منو تحمل کنی همین الان میتونی بری پیش همون تیارا جونت
هامن:مطمعن باش میرم اما الان مشکل دیگه ای هست اینم اینه که تو انتخاب شدی و رسومات باید کامل بشن واگه مادر من فردا بیاد اینجا و انگشت حلقه تو اسم من روش نباشه تو جونت رو ازدست میدی و من پادشاهیم رو ،مطمعن باش هیچ کدوممون این رو نمی خوایم و اما من انتخاب های خوبی برات دارم
_چی میگی برای خودت ،من حاضرم بمیرم اما یک دقیقه دیگه این جا نباشم ،من خانوادم رو می خوام حالا تو میگی انتخاب های خوبی برام داری
هامن:صبر کن انگار هنوز نمی دونی داری با کی صحبت میکنی من هامنم پادشاه مرگ همین الان می تونم جون تو که تنها نه جون کل خانوادت رو بگیرم پس صدات رو ،روی من بلند نکن فهمیدی !!!تو می تونی بمیری یا این که بامن کنار بیای و هروقت خواستی خانوادت رو ببینی
راست می گفت این یک ماه من رو جسور کرده بود که سر پادشاه مرگ داد بزنم و از مردنم نترسم
_قبوله
با تعجب نگاهم کرد انگار که یه دیوونه دیده حق داشت
اما واقعا قبول بود یعنی سخت ترین روز یا مهترین روزی که برای هردختریه باید اینجوری برای من تموم می شد فقط بخاطر دیدن خانوادم اونم با همچین ادمی
کسی که می گفت من براش کم بودم
با حس لمس دستاش روی گردنم که تلاش میکرد بند پشت لباسم رو باز کنه اولین اشک از گوشه چشمم چکید…
صبح با درد چشم هامو باز کردم خودم تنها تو اتاق بودم نمی دونم چرا انتظار داشتم هامن پیشم باشه و همین طور که موهامو نوازش میکنه منتظر بیدارشدنم باشه به فکر مسخرم خندیدم و با لحاف دورم از تخت پایین اومدم نیاز به حمام طولانی داشتم که لمس دستاش رو از وجودم ببره تویه وان دراز کشیدم و شیر اب رو باز گذاشتم چشمام رو بستم تا ذره ذره حل بشم
دیشب شب خوبی برای من نبود هرچقدر که اجبار بود اما انتظار ملایمت داشتم ،دستم رو جلوی صورتم گرفتم اسمش روی انگشتم مثل یک سوختگی نوشته شده بود زمزمه کردم ،هامن
حوله رو دورم پیچیدم و از حموم اومدم بیرون صدای در اومد و پشت بندش صدای نازکی:ملکه من از طرف پادشاه اومدم اجازه ورود دارم
_بیا
دختر لاغر و قد کوتاهی دقیقا تو مایه های خودم داخل شد قیافه قشنگی نداشت ولی بانمک بود از همه قشنگ تر موهای نارنجیش بود
_خوب اول اینکه اسمت چیه دوم اینکه واسه چی فرستادتت
مظلوم نگاهم کرد و گفت :هلنا هستم بانو،قرار شده از امروز من دستیار شما باشم هرکاری داشته باشید در خدمتم
خندم گرفت دستیار ،من انقدر مهم شده بودم ،بلند بلند خندیدم
_نه هلنا جان ،من دستیار نمی خوام برو اینو به رئیست بگو
هامن:رئیسش شنید
مثل جن می مونه این بشر همه جا ظاهر میشه
_بهتر که شنید،من به دستیار نیاز ندارم
هامن نگاهی به هلنا کرد که هاج و واج به ما دوتا نگاه میکرد
هامن:هلنا بیرون باش صدات میکنم
هامن خم شد رو صورتم و گفت:تو خودت قبول کردی و این یکی از قوانین
_این رسومات کامل شد که و بعد انگشتم رو جلوی چشمش تکون دادم چشم از انگشتم با اون ناخونای کاشته شدش گرفت و به چشمام دوخت
هامن:رسومات کامل شده ولی سرتا سر اینجا از افراد مادرم حرف شنوی دارن و هر حرکت تو به اینا اینو می رسونه که ما قصد نداریم باهم باشیم ما مجبوریم جفتی شب ها تو این اتاق بخوابیم و حتی باهم کنار یه میز غذا بخوریم و جلوی بقیه باهم خوب باشیم و حتی تو باید اقتدارت رو به عنوان ملکه داشته باشی اما مابقیش با خودته هروقت خواستی به خانوادت سر می زنیم یا حتی هرکاری ولی اینارو باید رعایت کنی و اینکه ما قراره یه عمر باهم زندگی کنیم هرچند زوری پس بهتره همین اول باهم خوب باشیم مثل ی دوست قبوله؟
چشمام رو روی هم گذاشتم همه چی به نفع اون بود و من نمی دونستم چرا دارم با این شرط می بندم سر ده دیقه دیدن خانوادم یا اینکه نارسیس نیاد منو نابود کنه رسما سر منو شیره می مالید اما خوب الان زور دست اون بود پس ناچار گفتم قبوله
هلنا روصدا کرد بیاد داخل با کمک هلنا لباس جدیدی که در شان یک ملکه بود رو پوشیدم و ارایش کمی کردم و همراه هلنا قصر رو چرخیدیم و هر از گاهی با افراد قصر صحبت می کردیم و تازه داشتم با اخلاق خوبشون اشنا میشدم چون هنوزه ک هنوزه با خوناشام درجلد روح کنار نیومدم چه برسه به عنوان ملکه اونارو عضو خانوادم بدونم
همین جوری که با هلن می چرخیدیم تصمیم گرفتم به سونیا سر بزنم پس با کمک هلنا به سالن خیاطی غیب شدیم ،سونیا دستیار جدیدی گرفته بود و باهم مشغول کار بودن از پشت سرش پخی کردم که انتظار ترس فاجعه بار داشتم اما با جملش تمام بادم خوابید
سونیا:توکه می دونی من از همه چی خبر دارم و از همون موقع که قصد کردی بیای دیدنم اطلاع داشتم،خوبی خانوم خانوما،یهو انگار یادش بیاد داره با کی حرف میزنه سریع رفت رو جلد متین بودنش و گفت عذر می خوام ملکه
کوبیدم به بازوش گفتم :عه مسخره من همون ترسا قبلم اینجا ملکه نداریم دوست من و اینکه بار اخرت باشه از من نترسیدیا دفعه بعدی میدم بکشنت
خندید گفت :ما این پایین مرده حسابیم بعد چجوری بکشی
_چیی
سونیا:یعنی این که ما تا وقتی تو این قصریم هممون مرده ایم بیرون از اینجا روح داریم
از این که هامن من رو به مسخره گرفته بود حرصم گرفته وقتی من اینجا مردم چجوری نارسیس می خواست دوباره بکشتم رسما میشه گفت من فقط برای دیدن خانوادم دارم بها میدم
یک ساعتی با سونیا وقت گذروندیم و این با اومدن تیارا خاتمه یافت ،با مغرور ترین لحنی که از خودم دیده بودم گفتم :کارتو بگو برو
به وضوح اخم هاش رفت تو هم اما هیچی نگفت
تیارا:بانو نارسیس تشریف اوردن
ترس به جونم افتاد اما خودم رو از تک و تا ننداختم و با همون لحن گفتم :باشه خودم میام تو می تونی بری
حرصی با قدم های محکم ازمون دور شد
سونیا که از خنده پکیده بود چون من نتونستم جلو زبونم رو بگیرم و همه چی رو برای سونیا توضیح داده بودم
با هلنا رفتیم سمت سالنی که گفتن نارسیس اونجاس،روی صندلی نشسته بود و روبه روش هامن جاخوش کرده بود با اشاره نارسیس کنار هامن نشستم
نارسیس:دیشب رسم کامل شد؟
بی اراده دستم رو بالا گرفتم
لبخندی زد و گفت:خوبه ،امیدوارم ملکه خوبی برای این سرزمین باشی ،من دیگه میرم که به قصر نیشامم سر بزنم با هامن تا دم در همراهیش کردیم و بعدم باهم به سالن غذا خوری رفتم ،اینبار من به جای تیارا روی اون صندلی نشستم ،تیارا ام کنارم ،بوی نفرت میداد این دختر
بیشتر به جای غذا به شوخی های بی نمک افراد قصر میخندیدم و حتی چندتا از مدرن هاش که درمورد این مرده ها بود رو تعریف کردم که ریسه رفتن از خنده و اصلا به چشم غره ها و پا لگد کردن های هامن توجهی نکردم با سونیا جمع رو به دست گرفته بودیم و همه همراهی می کردن نهار خوبی بود درکنار همشون بعد از نهار رفتم اتاق هامن که استراحت کنم و همین کارم کردم…

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر



مامان روی تختم نشسته بود و گریه میکرد دویدم سمت و شونش رو گرفتم اما از بدنش رد شد ترسیدم و دستم رو عقب کشیدم
_مامان ،مامااان
نه صدامو می شنید نه نگاهم میکرد
مامان:دخترکم کجا رفتی
_مامان بخدا نمیدونم کجام میام پیشت قشنگم گریه نکن قربون اشکات
اصلا بهم توجه نمیکرد فقط گریه می کرد
با صدای هامن از خواب پریدم
هامن:هیس هیچی نیست خواب می دیدی
شروع کردم به گریه کردن
_مامانم گریه می کرد ،دلش برای من تنگ شده ترخدا امروز من رو ببر دیدنش
هامن:باشه گریه نکن برو به دست و روت اب بزن میبرمت
سریع صورتم رو شستم و منتظر به هامن نگاه کردم
هامن:اروم شدی
سرم رو تند تند تکون دادم
هامن:خوبه ،به خونتون فکر کن
اتاقم رو تصور کردم و چشم هامو بستم هامن دستم رو گرفت
مامان مثل خوابم روی تخت نشسته بود و گریه میکرد
_مامان
با شوک سرشو اورد بالا به من نگاه کرد به تته پته افتاده بود
مامان:ر رس رستا خودتی
_اره قربونت برم
همدیگر رو بغل کردیم
مامان:کجا بودی تو اخه منو سکته دادی می گذاشتی یک روز بیای این خونه بعد این داغ می گذاشتی رو دلم ،این کیه
تازه متوجه هامن شدم گوشه اتاق ایستاده بود و به ما نگاه میکرد
_قضیش مفصله فعلا بیا بشین همه رو تعریف میکنم
شروع کردم کل این یک ماه رو تعریف کردم
مامان :بسههه این چرت و پرتا چیه میگی تو که می خواستی با یه پسر فرار کنی من بی ابرو کنی می گفتی بیاد خواستگاریت اخه تو که این جوری نبودی رستا 
_مامان بخدا دروغ نمیگم باور کن من اخه چرا بخوام فرار کنم ،هاااااامن هاااااامن بیا به مامانم بگو که راست میگم،مامان باور کن همه حرفام راسته اما گوش مامان بدهکار نبود

هامن اومد سمت مامانم و به چشماش زل زد،چند ثانیه به هم دیگه نگاه کردن مامان نگاهش رو از هامن گرفت و گفت
مامان:مامان جان من میرم شام بپزم تو و شوهرتم بیاین شام اون جا
دهنم از تعجب باز موند به هامن زل زدم این چی کار کرد که مامان از این رو به اون رو شد
هامن:اینم یکی از قدرت های من ،ذهن مامانت رو وادار کردم که بپذیر ما چند سال ازدواج کردیم
این دیگه چه مارمولکی بود
مامان مثل ادمای مسخ شده رفتار می کرد رفت سمت  تخت مانتو شالش رو برداشت  سرش کرد و قبل رفتن تاکید کرد که برای شام مارو می بینه
سراغ گوشیم رفتم 138تا تماس بی پاسخ و 52تا پیام از پناه داشتم سریع بهش زنگ زدم و ازش خواستم بیاد خونمون ،هامن قرار شد بره به کاراش برسه و برای شام بیاد
با صدای ایفون به سمت در پرواز کردم انگار دنیارو بهم داده بودن با پناه هم دیگر رو سفت بغل کردیم هیچ کدوم نمی خواستیم هم دیگرو ول کنیم
پناه :کجا بودی نامرد
_قربونت برم من بخدا خودم نمی خواستم انقدر این چندوقت برام اتفاق های عجیبی افتاده که باور نمی کنی
پناه :دلم تنگ شده بود ،زود برام تعریف کجا بودی
یک دور دیگه برای پناه تعریف کردم برعکس مامانم پناه باور کرد
پناه:بمیرم واسه شانست به جا اینکه نیشام شوهرت بشه داغون ترین شون گیرت اومد
_نه این جوری نگو هامن هم بدش نیست
پناه:جان چیشد
خندیدم واقعا چرا این جمله رو گفتم
تا غروب با پناه درد و دل کردیم مثل خواهرم می موند اون خانواده نداشت و تنها زندگی میکرد مادرش که کودکی از دست داده بود پدرشم سرطان داشت  و چهارسال پیش فوت کرد از اون موقع پناه و خواهر بزرگش تنها شدن خواهرشم که ازدواج کرد و رفت یه شهر دیگه و کلا پناه تنها گذاشت،فقط من رو داره پناه که منم دارم تنهاش میزارم
بهش نگاه کردم رو مبل نشسته بود و چیپس می خورد و همین طور تلوزیون تماشا میکرد ،مو های لخت مشکی چشم و ابرو مشکی ،پوست گندمی چشم درشت و لب قلوه ای ازش چیز خوبی ساخته بود
رفتم اشپزخونه که به یخچال سر و سامون بدم گاز و اب رو ببندم چون دیگه قرار نبود تو این خونه زندگی کنم  هرچیز بدرد بخوری داشتم رو داخل پاکت گذاشتم که پناه ببره خونه بخوره چندتا چیبس و پفک هم داشتم با لواشک های خونگی که گذاشتم خودم ببرم اونجا بخورم حوصلم سرنره البته باید خرید هم کنم به اندازه چند ماه ،چند دست لباس هم داخل چمدان گذاشتم که ببرم ،چین اون لباس ها موقع خواب راحت نیستم
_پناه
پناه:جونم
_بریم رفاه خرید ده دقیقه ای میایم
هامن:کجا،رفاه چیه
ترسیده دست رو قلبم گذاشتم و برگشتم سمت هامن
_چرا این جوری ظاهر میشی ،رفاه مثل همون سالن غذا شماس اما اماده
پناه:این هامن
جفتی برگشتیم سمت پناه
_اره خودشه
پناه اومد جلو و دستش رو برای هامن دراز کرد
هامنم جنتلمنانه دست پناه رو فشرد بی توجه بهشون که باهم صحبت میکردن رفتم اماده شم که بریم رفاه
بعد کلی اویز شدن های هامن و تهدید های ترسناکش مجبور شدم اونم با خودم ببرم مثل ندید بدید ها به همه چی دست میزد حتی مجبور شدم چندتا چیز هم برای اون بخرم یه گلدون زشت دستش گرفته بود و میگفت این رو میخوام منم دوباره دست تو جیب مبارکم بردم و اینم براش خریدم بعد از کلی مواد غذایی که من رو می تونست چندوقت سرپا نگه داره برگشتیم خونه و از همون جا پناه رفت خونه لپ تاپ و گوشی و شارژم رو برداشتم و همرو یه چمدان بزرگ کردم
ساعت 8رفتیم خونه مامان ،اقا رضا با تعجب نگاهم کرد یادم رفته بود که این هم از چیزی خبر نداره قبل از اینکه چیزی بگه دوباره هامن مغز اون رو هم شستشو داد با خیال راحت رفتیم تو ،مامان کلی تدارک دیده بود فسنجون غذا مورد علاقم رو پخته بود هامن معذب بود چون که تاحالا از غذا ادمیزاد نخورده دم گوشش گفتم بخور خوشت میاد
با تردید قاشق اول گذاشت دهنش خوشش اومد و ادامه داد
مامان:رستا جان مامان الان سه ساله ازدواج کردین پس کی میخوای برای من نوه بیاری
با تعجب به مامان نگاه کردم هامن زد زیر خنده
هامن:تو فکرشیم
با پام کوبیدم به پا هامن که اخم هاش رفت توهم و رنگ چشماش کمی روشن شد ترسیده دستم رو گذاشتم رو دستش و گفتم ببخشید
_زوده قربونت بشم من تازه 20سالمه
دیگه کسی بحث رو ادامه نداد اقا رضا بی حرف به ما نگاه میکرد نمیدونم چرا اینجوری شده بود به هامن اشاره کردم که خودش فهمید گفت:معادلات ذهنیش بهم خورده و نمیتونه این موضوع رو هضم کنه برای همین سکوت کرده تا کنار بیاد
با مامان یه دل سیر حرف زدیم نمی خواستم ازش جدا شم اما چشم غره های هامن رو اعصابم بود که چی که بازرسی های شبانه اش مونده خوب من چی کار کنم
مامان رو محکم بغل کردم و زوری خداحافظی کردم اول رفتیم خونه اتاق من چمدانم رو هامن دستش گرفت  منم اون یکی دستش رو و چشمام رو بستم اتاقش ظاهر شدیم ،هامن دوباره رفت رو جلد جدی بودنش بی معطلی رفت برای بازرسی
وسایلم رو جابه جا کردم خوراکی هامو جا ساز کردم مسواکم رو زدم تیشرت و شلوارک ستش رو پوشیدم و رفتم زیر لحاف تا وقتی هامن نیومد خواب به چشم  هام نیومد همین که تخت تکون خورد و مطمعن شدم اومده پشتم رو بهش کردم و خوابیدم

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


چهار ماه بعد
هلنا:بانو کار اموز ها پایین منتظر شما هستن
همین طورکه زیپ لباسم رو بالا می کشیدم گفتم:اومدم اومدم
نفس عمیقی کشیدم و قیافه جدی به خودم گرفتم و همراه هلنا پایین رفتم دختر ها به صف منتظر من بودن
_خوب سلام خوش حالم که می بینمتون بابت تاخیر متاستفم همراهم بیاید
سونیا بدبخت یک ساعت منتظر ما بود
سونیا:چه عجب
_ببخشید دیر شد،حالا فعلا بیا کمکم
همراه سونیا به تعدادی از دخترا خیاطی یاد دادیم و اینکه همش لباس های بلند ندوزن لباس های کوتاه،لباس خواب،لباس راحتی خداروشکر از ایده من خیلی هم استقبال شد و تعدادی از دخترا داوطلب شرکت تو کارگاهم شدن
بعد از این که دخترا مشغول کار شدن همراه تعداد باقی مونده دخترا رفتیم سالن اشپزی ،من حتی پختن غذا های ایرانی رو هم مرسوم کردم از این کار بیشتر استقبال شد البته اگه حامی مثل هامن نبود امکان نداشت
_عه طلا بهت گفتم پیاز رو این شکلی خورد کن الان این ها خیلی بزرگن
_افرین همین طوری ادامه بده
_هلنا زیر گاز رو روشن کن
_افرین دخترا عالیه ببینم نهار امروز چی کار می کنیدها
پناه:سلام عشقم ،بازم دیر کردم
(اوه یادم رفت بگم که پناه هم اورده بودم پیش خودم البته کلی هامن رو التماس کردم ،البته بعد از اومدن پناه ،رابطه هامن و پناه خیلی خوب شد و هامن قبول کرد که پناه دستیارش باشه )
_اشکالی نداره می دونم که شب ها تا دیر وقت مشغول بازرسی شبانه ای
پناه:قربونت برم خوب تو برو من مراقب دخترها هستم
با سر باهاش خداحافظی کردم و رفتم که به کارهای دیگه قصر برسم تو این چهارماه خیلی چیزها عوض شده بود افراد قصر خیلی از بودن من خوش حال بودن چون من قصر رو از تیرگی قدیم دراورده بودم رسم و عادت اکثریت رو عوض کرده بودم به حرف مردم گوش می دادم البته یه تعدادی ام بودن که از بودن من اینجا ناراضی بودن که سردستشون تیارا بود
رابطم با هامن خوب شده بود احساس میکردم نباشه تنهام ،شاید این ها علائم عاشق شدنه
هامن:باز داشتی به من فکر میکردی
_عه زرنگ یعنی چی بی اجازه ذهنم رو میخونی
موهام رو از روصورتم کنارزد دم گوشم گفت:دلم می خواد به تو چه
سرشو برد عقب گفت:کارها چطور پیش میره
_وای هامن باورت نمیشه امروز کلی کاراموز داشتم همه از این سبک جدید خوششون اومده
هامن:اره دیگه قصر مارو گرفتی رو دست هرکار می خوای می کنی شدی رئیس این قصر همه به جای هامن میگن رستا
_عه حسودی نکن دیگه خودتم این وضع دوست داری ،چی بود همه چی سیاه الان نگاه کن پرده های سفید چقدر قصر قشنگ کرده
هامن:بله بله درسته
دست تو دست هامن تو حیاط قدم میزدیم
عارف:قربان اتفاقی افتاده
هامن:چی شده
عارف:میشه خصوصی صحبت کنیم
هامن:برو اتاق استراحت کن خودم میام پیشت
_باشه
هامن همراه عارف رفتن،دل شوره عجیبی داشتم احساس ناامنی میکردم
به اتاقم رفتم و به هلنا سپردم برای نهار بیدارم کنه
لباس هامو تعویض کردم و روی تخت دراز کشیدم احساس کردم هوای اتاق سرد شده پتورو دورم کشیدم اما فایده نداشت رفتم سمت پنجره قبل از اینکه دستم برسه پنجره خودش شروع کرد باز و بسته شدن جیغ خفیفی کشیدم چه اتفاقی داشت می افتاد دویدم سمت در که پام کشیده شد و خوردم زمین
_هلناااا،هلنا ،هامن،پناه
سنگینی پایی روی صورتم حس کردم تمام بدنم یخ زد
#هیس جیغ نزن کسی صدات رو نمی شنوه سنگ مرگ رو هامن کجا می زاره
_بخدا نمیدونم ولم کنید هااااامن نجاتم بده هامن هاامن
#بوی سنگ رو حس میکنم
مثل سگ شروع کرد به بو کشیدن شاخ هایی مثل بز داشت و صورت انسانی ،دست های سم دار وحشتناک بود
#پیداش کردم
گلدون رو از میز عسلی برداشت و بعد دیگه هیچی نفهمیدم
هامن:رستاا،رستا خوبی
اروم اروم چشم هامو باز کردم به اطراف نگاه کردم رو تخت بودم هامن بالا سرم زل زده بود بهم
_چیشده
هامن:هلنا اومده بوده برای نهار بیدارت کنه و تورو این شکلی می بینه و به من خبر میده،تو تعریف کن چی شد
با کمک هامن نشستم رو تخت پشت سرم می سوخت
_اومدم اتاق استراحت کنم یهو هوا سرد شد ترسیدم اومدم فرار کنم اما کسی پاهامو گرفت فقط دیدم مثل بزی بود که چهره انسان داشته باشه،ازم سنگ مرگ می خواست
هامن:لعنتی سنگ رو حس نمیکنم بردنش با خودشون تعجب کسی بدون اجازه من حق ورود نداره و اگر ورود کنه زنده بیرون نمیره این کی بوده ،عارف
عارف:بله قربان
هامن:تمام دروازه هارو ببند به تمام نگهبان ها بگو همین الان بیان اتاق من
هامن:به پناه میگم بیاد پیشت
خم شد پیشونیم رو بوسید و با عارف غیب شدن
پناه:چی شدی تو خواهری ،خوبی ،سالمی
_اره عزیزم خوبم بخدا نگران نباش،پناه
پناه:جونم
_نگرانم پناه ،حس خوبی ندارم
پناه:چی بگم عزیزم

راوی
رستا سرش رو روی شونه پناه گذاشته بود و نگران بود اما هامن با تمام نگهبان ها مشغول بررسی نقشه ها بودن هامن فکر میکرداون کریچ لعنتی چطوری تونسته بود وارد قصر بشه
عارف :قربان ببخشید ولی غیراز شما و ملکه کسی نمی تونه و وقتی شما اجازه ندادید پس می مونه
هامن:ملکه
(رستا)
شب شده بود اما هامن هنوز نیومده بود دل شوره عجیبی گرفته بودم صدای در اومد هامن خسته وارد اتاق شد
_هامن جان خوبی فهمیدی کار کی بود
چندثانیه نگاهم کرد و گفت:نه اما پیداش میکنم
_خوبه بیا دراز بکش
کفش هاش رو دراورد و روی تخت دراز کشید ساعدش رو گذاشت رو پیشونیش منم کنارش دراز کشیدم احساس کردم به اغوشش نیاز دارم سرم رو ،رو قفسه سینش گذاشتم با شوک نگاهم کرد ،حق داشت غیر از اون شب ازدواج دیگه به هم دیگه کاری نداشتیم ،دستش رو لای موهام فرو کرد و شروع کرد به نوازش لحظه به لحظه نوازشش شدید شد تا جایی که سرم شروع کرد به سوختن با جیغ سرم رو کشیدم و با داد گفتم :چیکار میکنی
روش رو کرد اونور گفت:خستم خوابم میاد توام بخواب شب بخیر
شاید صدبار به خودم لعنت دادم ،این مرد لیاقت نداشت پشتم رو بهش کردم و خوابیدم

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با سر و صدایی که هامن راه انداخته بود چشم هام رو باز کردم ،حرکاتش کلافه و عصبی بود
_چته هامن،میشه توضیح بدی
نگاهی بهم کرد و با صدای بلندی گفت الان نه عارف
از پشت در صدای عارف بلند شد :اما واجب قربان ،رد کریچ رو زدن
سریع در رو باز کرد و همراه عارف رفت ،کریچ کی بود دیگه بی حوصله هلنارو صدا زدم تا حداقل برام صبحانه بیاره
هلنا:بانو شما از دیروز با افراد قصر غذا سرو نکردید همین طور پادشاه ،قصر ریخته بهم اگه جسارت نیست لطفا امروز صبحانه رو با افراد قصر بخورید
_حرفت درسته هلنا الان لباسم رو می پوشم و میام منتظر بمون ،راستی پناه کجاست
هلنا:کاراموز هارو مدریت می کنه
واقعا ممنونش بودم تو این شرایط اون جای من و هامن رو گرفته بود و نمی گذاشت کارها بهم بریزه
سریع لباسم رو تعویض کردم و همراه هلنا برای صبحانه رفتم دیگه خبری از معجون نبود مثل ادم های عادی کره و پنیر با چایی میخوردن ،تیارا سر سفره نبود
_هلنا
هلنا:بله بانو
_تیارا نیست ،کجاست
هلنا:همراه پادشاه رفتن بانو
از فکر کنار هم موندن تیارا و هامن روانی می شدم ،انگار باز سونیا فکرم رو خونده بود چون با علامت سوال تو یه ذهنش بهم زل زده بود با سر گفتم که هیچی نیست اما بعد صبحانه بی خیال نشد و اومد سراغم
سونیا:چیه دختر پکری
_نه بابا از این مسائل دزدیده شدن سنگ مرگ یکم بهم ریختم
سونیا:نگران نباش الان دنبال کریچ رفتن و مطمئن باش هامن پیداش می کنه
لبخندی بهش زدم و همراه پناه برای سرزدن به کاراموز ها رفتم
هلنا:بانو پادشاه برگشتن و با شما کار دارن
معده دردی که از صبح گرفته بودم و می دونستم علتش استرس رسما به اخرین حدش رسیده بود  ولی با نفس عمیق فعلا به عقب انداختمش و خدا می دونست کی بالا میومد،نمی فهمیدم دلیل این حال بد چیه از بچگی هروقت قرار بود اتفاق بدی بیوفته این حالت ها بهم دست می داد
در زدم و منتظر اجازه هامن شدم و با بیاتو گفتنش داخل رفتم ،اگه بگم با دیدن قیافش تا لب مرگ رفتم دروغ نگفتم ،صورت سرخ با رگ های باد کرده گردنش و دست های مشت شدش چیزی غیر از خبر بد نبود
از بین دندون های قفل شدش نالید :چرا
_چی چرا
این بار اما با فریاد گفت:چرا رستا ،چرا این فیلم سرپا کردی واسه بر داشتن سنگ قدرت من که به چی برسی دیگه چه قدرتی می خواستی تو که ملکه این قصری بس نبود برات می خواستی من از میون برداری ،باید می فهمیدم این کارات واسه چیه ،دلیل تغییر دادن قصر من هامن بزرگ واسه چیه که به سبک خودت بچینیش بعدم من پرت کنی بیرون و خودت بشی پادشاه اره،حرف بزن لعنتی
_چ چی چی میگی تو هامن این چرت و پرت ها چیه ،قصر تو اخه به چه درد من می خوره اخه من از کجا می دونستم سنگ تو کجاست یا اصلا از کجا می دونستم کارایی این سنگ چیه
هامن:دروغ به هم نباف اون کریچ لعنتی خودش گفت که برای تو کار می کنه ،مطمئنم دروغ نمی گه چون کسی غیر از تو نمی تونست اون وارد این قصر کنه ،گمشو از جلو چشمام تا بعد تصمیم بگیرم چه بلایی سرت بیارم
_هامن بخدا دروغ گفته من اصلا اینی که تو میگی
نمی شناسم ،هامن بخدا دروغ بخدا الکی
هامن:تیارا
تیارا:بله قربان
هامن:اینو بنداز تو اتاقش درم قفل کن
تیارا :چشم قربان
تیارا با لذت به بدبختی من نگاه می کرد منی که هنوز تو شک حرف های هامن بودم منی که بی گناه تا پای چوبه دار رفتم ،منی که همسرم حرف هام رو باور نمی کرد
دستم رو از دست های کثیف تیارا کشیدم و خودم سمت اتاقم رفتم البته اتاق قبلیم نه اتاق من و هامن
دونه دونه اشک هام سرازیر میشد الان با خیال راحت می تونستم تمام ناراحتیم رو بالا بیارم تمام بی گناهیم که دیده نشد رو بالا بیارم تمام نامردی هامن رو بالا بیارم
دلم مامانم رو میخواست دلم اتاق خودم رو می خواست دلم حتی رضارو هم می خواست هرچند نا پدری بود اما می خواستم بیاد و بگه هامن به چه حقی به دختر من تو گفتی و بعد با صدای بلند بگه جمع کن بریم خونه خودمون،دلم پناهمو می خواست
_هلنا
تیارا :ساکت شو هلنا نیست
_بگو پناه بیاد
تیارا:قربان دستور دادن حق دیدن کسی رو ندارین و بعد مثل شیطان خندید ،الحق که شیطان بود این زن
چند ساعتی بود که بی وقفه اشک می ریختم واسه کار نکرده ،با صدای در بزور از لای چشم های باد کردم قامت هامن رو دیدم که بین در ایستاده بود و به من نگاه می کرد
هامن:نارسیس و چهار پادشاه دیگه ام قضیه رو فهمیدن از جاسوس هایی که مادرم می زاره قضیه پخش شده اگه نشده بود می تونستم برات کاری کنم اما الان دیگه نمی شه از فردا دیگه رسمیتی به عنوان ملکه این قصر نداری تمام قدرتت گرفته می شه و به عنوان همسر عادی من تا اخر عمرت تو این اتاق زندگی میکنی ،خوش حال باش که نزاشتم نارسیس از بین ببرتت هرچند حقت بیشتر از این ها بود ،واقعا از اعتمادی که بهت کردم پشیمونم ،دوستت پناه داره اون پشت سکته می کنه اما نمیزارم هم دیگه رو تا چند روز ببینید باید هر لحظه شکنجه بشی
بی حرف بهش نگاه کردم ،تو دنیا ما نفرین هست اه کشیدن هست نمی دونم این جا هم کاربرد داره یا نه اما این لحظه من هامن رو نفرین کردم نمی دونم به چی نفرینش کردم یا از خدا واسش چی خواستم اما مطمئنم با تمام وجودم اه کشیدم از نفهمی این مرد که انگار تازه فهمیدم دوستش دارم
وقتی از جواب ندادن من خسته شد از اتاق رفت بیرون
و اخرین قطره اشک از چشمم چکید…

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(هامن)
این دختر من رو ،پادشاه مرگ رو به مسخره گرفته بود
تمام بدنم از خشم می سوخت ،همش تقصیر خودم بودم نباید ان قدر سریع اعتماد می کردم فقط تعجب می کنم که چه طور این کار ها از پس این دختر خنگ بر اومده بود 
حوصله هیچ کاری نداشتم ،شعله خشم تو تمام وجودم بود ،انگار تازه خودم رو پیدا کرده بودم ،این حس قدرت عالی بود،اره من پادشاه مرگ بودم
عارف:قربان بانو نارسیس تشریف اوردن
_داخل شه
به احترام مادرم بلند شدم اون هم شوکه این اتفاق بود هنوز بعد یک هفته هیچ کدوم فراموش نکرده بودیم ،با ارامش مخصوص خودش روی صندلی نشست و متفکر به میز خیره شد
نارسیس:الان یک هفتس که قصر بدون ملکه مونده و تو می دونی که رسم قصر بعد از خیانت همسر چیه
سرم رو تکون دادم ،واقعا بابت این رسم های مسخره پا شده بود اومده بود که منو باهاش مسخره کنه
نارسیس:قیافت داد می زنه که دل بسته این دختر بودی اما نابودت کرده ،اما الان باید برای خودت همسر انتخاب کنی و همین فردا مراسم ازدواج رو بگیری
_اما مادر من الان تو موقعیتی نیستم که بتونم
نارسیس:اما نداریم همین که گفتم ،اصلا همین دختره تیارا بهترین کیس هم هست
یاد اولین صحبتم با رستا افتادم ،اما اصلا جدی نمی گفتم من اون رو صدبرابر بیشتر به تیارا ترجیح می دادم
نارسیس:فهمیدی هامن
_بله مادر چشم

(رستا)
دو روز بود که حق داشتم از اتاقم بیام بیرون ظاهر قصر مثل قبل شده بود همه چی سیاه ،غذا همون معجون قدیمی بود دیگه این جا کسی به رستا اهمیت نمی داد ،تنها همدم هام پناه و سونیا بودن عده ای از افراد با خشم نگاهم می کردن انگار می گفتن دیدید گفتیم این دختره به درد نمی خورد ،اما عده ای با ناراحتی نگاهم میکردن
هامن رو هرروز می دیدم انگار برای ازار دادن من انقدر این اطراف می پلکید
بعد از خوردن غذا وارد اتاق شدم و چرت یک ساعته ای زدم با بدن درد به پهلو شدم که هامن رو دیدم
شوک زده رو تخت نشستم ،خنثی نگاهم می کرد از دیدنش اونم این جا تعجب کردم خدا می دونست باز چه بلایی قراره سرم بیاره
هامن:فردا عروسیمه
دیگه ادامه حرف هاش رو نشنیدم فقط کلمه عروسی تو سرم زنگ می خورد ،اما نه انگار هنوز پتک اصلی رو نزده بود این که با کی قراره ازدواج کنه
مات نگاهش می کردم صورتم گویا همه چیز بود
زمزمه کردم :با کی
هامن:تیارا
لعنتی این مرد مرگ من رو می خواست اما اروم نشده بود چون ادامه داد:همون اول هم باید تیارا رو می گرفتم حداقل خیانت کار نیست همراه من بوده هرلحظه ،از همه مهم تر دوستش دارم
بسه بسه پاشو برو من با درد هام راحت بزار ،خیالت راحت تو این دختر نابود کردی دیگه واسه نابود کردنش نقشه نکش
_خوبه،خوش بخت بشید حالا می تونی بری
بی حرف از اتاق بیرون رفت ،الان می تونم تا صبح عزاداری کنم ،واسه دل عاشقم
نمی دونم ساعت چند بود فقط از صدای شادی کردنشون بی زار بودم البته حق داشتن پادشاهشون داشت دختری مثل خودشون رو می گرفت
هلنا:بانو قربان گفتن اماده شید جشن یک ساعت دیگه شروع می شه و شما باید حضور داشته باشید
تیر اخر لعنتی دیگه چیزی ازم نمونده بود
لباس های مشکی من کجا بود ،بی روح ترین لباس رو تنم کردم ،ارایش !ارایش به چه دردم می خورد عشقم داشت می رفت ،داشت خودش رو بین من و رقیبم تقسیم می کرد
اهسته از پله ها بالا رفتم پاهام یاری نمی کرد ،صدای شادی تو سرم می چرخید ،پناه دستش رو پشت کمرم گذاشت و کمکم کرد انقدر تابلو بودم یعنی
به سالن رسیدم ،نگاهمون به هم خورد ،بدبختی من دیدن داشت ،کنار میز ایستادم به حرف های نارسیس گوش نمی دادم اما صدای هامن گوش هام رو تیز کرد
هامن:بله
اولین قطره اشک چکید
تیارا:بله
دومین قطره اشک
حق من نبود تو این جهنم باشم ،جهنم برای اون هایی بود که عشقشون رو رها می کنن مثل هامن ،ما بقی رو خدا می بخشید
هامن نگاهم کرد برای لحظه ای نم اشک رو تو چشم هاش دیدم اما توهمی بیشتر نبود ،تیارا رو بغل کرد و بلند اعلام کرد:از امروز تیارا ملکه این قصره هر حرفی که زد اطاعت می شه فهمیدین
همه با خوش حالی دست زدن ،کسی دلش برای من نسوخت
هامن:راحت باشید،شادی کنید
تیارا قه قه می خندید ،شاد بود حق داشت با کسی ازدواج کرده بود که دوستش داشت
_پناه
پناه:جونم خواهری ،تر خدا جلوش گریه نکن
_می بریم اتاق
پاهام توان نداشت ،حالم ان قدر بد بود که حتی هلنا ام که از نسل اون ها بود دستم رو گرفت با هلنا و پناه به اتاقم رفتم
_میشه تنها باشم
بی حرف بیرون رفتن
گریه کن ،حقته گریه کن ،گریه کن واسه کار نکرده ،گریه کن واسه عشق از دست رفتت ،گریه کن واسه دور بودن از مادرت ،اخ مامان دلم بغلت رو می خواد ،بیا مامان بیا دخترت رو ببر خونه ،اخ مامان…
پناه:قربونت برم پاشو بریم تو حیاط یکم چرخ بزنیم الان چهار روزه تو این اتاق خودت حبس کردی نه غذا می خوری نه چیزی پاشو عزیزم
_پناه جون ول کن بخدا حال ندارم
پناه:جون پناه
به ناچار از جام بلند شدم از بس این چندروز گریه کرده بودم حسابی ضعیف شده بودم پناه دستم رو گرفت و از اتاق بیرون اومدیم دیگه این قصر رو جزﺀ خودم نمی دونستم به دستم نگاه کردم اسم هامن کم رنگ شده بود ،تو حیاط چرخ می خوردیم و پناه از امور قصر می گفت و من اصلا گوش به حرف هاش نمی دادم با چشم دنبال هامن می گشتم که تیارا جلومون ظاهر شد
تیارا:کی به تو اجازه بیرون اومدن داده ،گمشو تو اتاقت عوضی خیانت کار
_اولا حرف دهنت رو بفهم ،عوضی خودتی ،اگه تو تازه سمتی گرفتی بدون اونی که اول به عنوان ملکه انتخاب شد من بودم نه  اینکه مثل تو با پس مونده بقیه پز بدم ،من از تو حرف شنوی ندارم اگه مشکلی با بیرون اومدن من داشت خودش می گفت
خشم تو چشم هاش موج می زد دستش رو بالا اورد که به من سیلی بزنه اما دست های هامن متوقفش کرد
خوش حال شدم از حمایتش  اما با حرفی که زد نم اشک تو چشمم نشست
هامن:بس کن تیارا این زن لیاقت ناراحت کردن خودت رو نداره ،من بهش اجازه دادم که بیاد بیرون
این جا دیگه جای موندن نبود دست پناه رو گرفتم و بی توجه بهشون از کنارشون گذشتم ،اشک هام قطره قطره پایین می ریخت پناه هم همراه من گریه می کرد
پناه رو بغل کردم اروم که شدیم   بهش اطمینان دادم که خوبم و راهی اتاقش کردم ،باید راهی پیدا می کردم برای برگشتن به خونه من این جا تنها نبودم پناه هم داشت پای من می سوخت همه این کار ها فقط به دست هامن درست می شد
به سمت اتاق کارش رفتم عارف جلو در اتاق بود و با دیدن من گفت :من رو ببخشید اما حق ورود ندارید
بی توجه به حرفش در رو باز کردم و وارد اتاق هامن شدم
عارف :بانو من گ..
هامن:اشکالی نداره در رو ببند عارف ،خوب بگو
_من و پناه رو بر گردون شهر خودمون اونجا نه دیگه من رو می بینی نه باعث ناراحتی کسی می شم زوری اوردینم به این شهر و الان هم من رو مجبورید بر گردونید
هامن:هیچ راه برگشتی نداری تو باید هر ثانیه این جا تقاص پس بدی بابت کاری که داشتی با من می کردی
_واسه کار نکرده ،پناه رو برگردون
هامن:دوستت هم مثل خودت ،ببین فقط یک راه داره که بزارم دوستت بره
_چیه
با لبخند گفت:تو مرده باشی اون وقت دوستت میره
جدی ان قدر نامرد شده بود یا شوخی می کرد
_روزی بالاخره می فهمی که من بی تقصیر بودم فقط می خوام ببینم اون روز چطور می تونی خودت رو ببخشی
دررو محکم به هم کوبیدم برام مهم نبود که عارف با تعجب نگاه می کنه بزار فکر کنه دیوونه شدم ،شاید من مشکل این قصر بودم مشکل پناه من بودم مشکل تیارا من بودم ،با مرگ من همه چی درست می شد
وارد حموم شدم تویه وان دراز کشیدم ،ارامش داشتم،از شدت داغی اب همه جارو بخار گرفته بود ،وقت خداحافظی بود ،با مامانم ،با پناه ،با سونیا ،با رضا با نامرد این روز هام ،با خودم ،با جوونیم
سرم رو زیر اب بردم باید فراموش می کردم نفس کشیدن رو، هر لحظه بی حال ترمی شدم تا جایی که دیگه نفسی نمی رفت

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


در یک راه بی پایان می دویدم راه خالی از ادم بود ترسیده این ور و اون ور می رفتم ،از ته راه نوری دیده می شد که هر لحظه به من نزدیک تر می شد صدای ضعیفی به گوش می خورد با دقت گوش دادم صدای سونیارو تشخیص دادم
سونیا:پاشو رستا جان
چشمام روکم کم باز کردم سونیا بالای سرم ایستاده بود و با خوش حالی نگاهم می کرد ،به کنارم نگاه کردم پناه رو دیدم که دستش رو جلو یه دهنش گرفته بود و گریه میکرد
سونیا:چه بلایی سر خودت اوردی اخه دختر 
قطره اشک از چشم افتاد و درمونده گفتم :خسته بودم
با دست به پناه اشاره کردم که بیاد بغلم ،محکم بغلش کردم بهم ارامش می داد حس می کردم مادرم کنارمه
پناه:خوبی خواهری
سرمو تکون دادم و دوباره بغلش کردم
دلم می خواست بپرسم کی نجاتم داد که سونیا ذهنم رو خوند و گفت:پناه اومد حالت رو بپرسه که تورو با اون وضع می بینه سریع من رو خبر کرد ،خدا بهت رحم کرد وگرنه تموم می کردی البته دارویی که هامن هم بهت داد باعث شد حالت رو خوب کنه
هامن خودش کجا بود چرا منتظر بیدار شدنم نمونده بود این روز هاچقد نامرد شده بود این مرد
سونیا ادامه داد:تو این یک هفته که بی هوش بودی
با تعجب گفتم :یک هفتهههه
سونیا:بله پس چی یک هفتس که خوابیدی دو شب اول هامن بالا سرت موند اما بعدش خودش گرفتار مشکلات قصر شد
_چه مشکلی
پناه:گروه مخالف علیه پادشاهان شدن و دارن به قصر ها تک به تک حمله می کنن الان همه قصر بهم ریخته بیشتر افراد قصر دارن نگهبانی میدن
_وای خدایه من ،تاحالا اتفاقی هم افتاده
سونیا ناراحت سرش رو پایین انداخت و گفت:اوهوم قلمرو جنگل رو گرفتن
_وای این افتضاحه ،ما چرا این جا نشستیم باید بریم کمک بقیه
پناه:چی میگی تو ،تازه ده دقیقه نیست بهوش اومدی
_پناه جان خوبم ،الان بقیه به کمک ما نیاز دارن
همراه پناه سونیا وارد سالن اصلی شدیم همه افراد قصر به جز عده کمی که پخت غذارو به عهده داشتن مشغول ساختن حفاظ بودن،با چشم دنبال هامن گشتم با عارف داشتن صحبت می کردن و تیارا از اونا عقب تر ایستاده بود و با باد بزن خودش رو باد می زد
به سمتشون رفتم اول تیارا منو دید و یک قدم جلو اومد پشت بندشم هامن و عارف
_منم می خوام کمک کنم
تیارا زد زیر خنده و همین طور که اشک چشمش رو پاک می کرد گفت:اخه تو که حتی عرضه غیب شدن رو هم نداری چه کمکی می تونی بکنی
بی توجه به حرف های مسخره تیارا به چشم های هامن زل زدم و گفتم:یاد میگیرم سونیا کمکم می کنه مگه نه؟
سونیا سرش رو تکون داد برگشتم سمت هامن تا ببینم چی میگه
هامن:خیلی خوب سونیا تو باهاشون تمرین کن فقط سریع تر
تیارا:یعنی چی هامن از این بی عرضه چه کمکی بر میاد اخه
هامن:بس کن تو این اوضاع به کمک همه نیاز داریم تو این وضعیت بهتره خودتم کمک کنی
تیارا پشت چشمی برام نازک کرد و همراه دستیارش از کنارمون رد شد
هامن:برید شروع کنید
دلم نمی خواست از کنارش برم بزور نگاهم رو ازش گرفتم و همراه سونیا رفتم
سونیا:بهتر نیست اول لباست رو عوض کنی
به لباسم نگاه کردم بلیز و شلوار خرسی از این که این جوری جلو تیاراظاهر شده بودم حرصم گرفته بود
بین راه هلنارو دیدم که مشغول تمیز کاری بود با دیدنم با ذوق اومد طرفم:وای ملکه خوش حالم سالم می بینمتون
دستش رو گرم فشردم گفتم:منم همین طور عزیزم ،کار رو تموم کن و بیا تو دستیار منی نه این که این جارو تمیز کنی کی بهت گفته
چشم هاش ناراحت شد و گفت :بانو تیارا
از حرص دندون هام رو ،روهم فشردم ،دست هلنارو گرفتم و همراه خودم بردم و به سونیا قول دادم که نیم ساعت دیگه اماده باشم
از بین لباس هام یک شلوار اسلش مشکی در اوردم با سویشرت مشکی موهام محکم بالای سرم بستم ،پای چشمام گود افتاده بود و صورتم به زردی می زد نسبت به قبل زشت تر شده بودم و این اعتماد به نفسم رو جلوی تیارا کم می کرد،سونیا رو بیشتر از این معطل نکردم و همراه هلنا رفتیم پیش سونیا و پناه ،پناه چهارزانو روی زمین نشسته بود و سونیا دور سرش می چرخید ،به هلنا اشاره کردم که یواشکی بریم سمتشون و بترسونیمشون بچه از ذوق و استرس داشت می مرد اخه این جاها از این کارها ندارن
از پشت سرشون اروم اروم نزدیک شدیم و گفتیم :پخخخخ
پناه و سونیا یک متر پریدن بالا من و هلنا به قیافه هاشون می خندیدیم ،البته خب دوتا مشت و لگد نوش جان کردیم
سونیا دستور داد که چهار زانو روی زمین بشینیم و مغزمون رو خالی از هر فکری بکنیم هر کاری می کردم هامن از ذهنم بیرون نمی رفت با اخطار سوم سونیا تمام تلاشم رو کردم و هامن رو از ذهنم بیرون کردم
سونیا:فکر کنید در یک جنگل سر سبز هستید ،پر از میوه دور خودتون می چرخید و همین طور که اواز می خونید سیب گاز می زنید ،صدای اب گوش هاتون رو پر می کنه صدای گنجشک ها باعث میشه که باهاشون همراه بشید الان فکر کنید که از زمین فاصله گرفتید و به بالا می روید
احساس سبکی می کردم هر لحظه داشتم به اسمون نزدیک می شدم که با صدای بلندی تمرکزم رو از دست دادم و چشم هام رو باز کردم و این هم زمان شد با افتادنم به روی زمین نمی دونستم از این پرواز کردنم شوک زده بشم یا از صدایی که شنیدم ،همگی به هم نگاه می کردیم و درک درستی از اتفاق نداشتیم سریع بیرون رفتیم قسمتی از قصر داغون شده بود و چند نفر از افراد قصر مرده بودن هامن جلو دشمن رو گرفته بود و بقیه شوک زده به هم نگاه می کردن با فریاد هامن همه به خودشون اومدن و کمک هامن رفتن سونیا اجازه نداد که ما بریم کمک و گفت برای شما خطرناکه ،همه با هم قسمت نابود شده قصر رو بازسازی کردن ،هامن بی جون زمین افتاد سریع دویدم طرفش اما تیارا زودتر از من رسید ،همراه با تیارا به اتاقش رفت
پناه دست گذاشت رو شونم و اروم زمزمه کرد:همه چی درست میشه
سونیا:وای دختر داشت یادم می رفت چقد خوب تونستی بری بالا تو انرژی درونی خوبی داری برعکس این خنگ و با دستش ظربه زد به پیشونی پناه
پناه:عه رستا تو یه چیزی بهش بگو
_عه سونیا خان رفیق مارو اذیت نکن که با من طرفی
سونیا الکی ادای ادما ترسیدرو در اورد گفت:وایی نگو ترسیدم
همگی به دلقک بازیش خندیدیم خوش حال بودم که این هارو داشتم ،تا شب مشغول یادگیری بودیم و تا حدودی تونسته بودیم انرژی هامون رو ازاد کنیم ،ولی دیگه از خستگی توان راه رفتن نداشتیم و نمی دونم چه جوری و کجا خوابمون برد ..

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

هم چنان خوابم می اومد ولی با این وضعیت قصر بیشتر از این خوابیدن رو جایز نمی دونستم ،پناه تو خودش جمع شده بود دلم نیومد بیدارش کنم پتورو روش کشیدم و بعد از شستن دست و صورتم تصمیم گرفتم برم به تمرین هام ادامه بدم 

هرکی یک گوشه سالن استراحت می کرد ،انتهای سالن هامن با نیشام وباربارا مشغول صحبت بود با نگاهش دنبالم کرد اما توجهی نکردم و دنبال سونیا گشتم تو سالن خیاطی پیداش کردم پاهاش رو روی میز گذاشته بود و عمیقا رو صندلی لم داده بود کلاه سیاهی رو روی صورتش گذاشته بود نزدیکش شدم و کلاه رو از روی صورتش برداشتم ،بهم لبخند زد ،خسته بود این رو از نگاهش می فهمیدم 

سونیا:موش زبونت رو خورده 

_نه فقط خستم 

سونیا:دیشب خوب نخوابیدی 

_اوم نه اصلا این ها نیست روحم خستس ،چی ازم مونده هیچی 

سونیا:تو دختر قوی هستی ،با این چیزها کم نیار تو من و پناه رو داری 

به گریه افتادم وهمین طور که سینه ام رو ماساژ می دادم که نفس راحت بره و بیاد گفتم:اونی که باید نیست 

مثل دیوونه ها وسط گریه خندیدم ،انگار تعجب می کردم از این عاشقی بی سر ته مثل دختر بچه هایی که با دوبار دیدن پسره عاشقش می شن

سونیا:اگه خالی شدی پاشو بریم تمرین 

بی حرف دنبالش رفتم دوباره کارهای دیروز رو انجام دادم

سونیا:این بار اخره دستت رو به اون شمع دونی بگیر و سعی کنی حرکتش بدی

نفس عمیقی کشیدم این کارو از صبح صدبار انجام دادم اما نمی شد و سونیا بی خیال نمی شد

مغزم رو خالی از هرچیزی کردم به شمع دونی روی میز چشم دوختم انگشتم رو سمتش گرفتم ،انرژی بدنم شروع کرد به قلیدن احساس میکردم رو هوام ،باورم نمی شد شمع دونی شروع کرد به بالا اومدن با ذوق برگشتم سمت سونیا که عکس العملش رو ببینم که تمرکزم بهم خورد و شمع دونی افتاد زمین و هزار تیکه شد

_عه چی شد!

سونیا:باریکلا ،ادامه بده ،بالاخره درست می شه ،من برم این پناه خوابالو رو بیدار کنم 

اره من می تونستم و ان قدر تمرین کردم که واقعا تونستم ،سونیا گفت که کاملا اماده ام 

به اتاق هامن رفتم تا این خبر رو بهش بدم و شب شیفت وایستم 

در نزده صداش اومد که گفت بیا داخل شونه ای بالا انداختم و وارد اتاق شدم ،یک باره خاطره ها به سمتم هجوم اوردن 

روی تخت دراز کشیده بود و دستش روی پیشونیش بود 

هامن:کارت؟

_من کاملا اماده ام برای حفاظت 

چشم هاش رو باز کرد با چشم هاش کل وجودم رو بلعید

هامن:خوبه ،انتظار نداشتم ان قدر زود راه بیوفتی 

صدای تیارا از پشت سرم اومد:منم انتظار نداشتم این موش کثیف ان قدر زود راه بیوفته 

همیشه مثل جن می موند 

_بله می دونم ادم حسودی مثل تو انتظار نداره 

اخم هاش رفت تو هم و گفت:این جا اومدی چی کار ،ببین اگه بقیه حرفت رو باور کنن که فقط اومدی بگی راه افتادی من باور نمی کنم می دونم واسه چی اومدی ،ببین خانوم کوچولو من حواسم به زندگیم هست

همیشه خدا وسط دعوا سریع بغض میکردم بعدم گریه ،بغض باعث شد با صدای لرزون بگم :حرف دهنت رو بفهم من هنوز زن هامنم 

هامن مثل مجسمه به ما نگاه می کرد من و تیارا هرکدوم منتظر بودیم که هامن ازمون حمایت کنه ولی بی تفاوت گفت :شب شیفت وایسا حالا جفتتون بیرون

با حرص از اتاق اومدم بیرون فقط می خواستم جیغ بکشم ولی به این حسم پر و بال ندادم و رفتم استراحت کنم که برای شب نیرو داشته باشم .

دستمون رو به هم دیگه دادیم و نیرو هامون رو ازاد کردیم و دور قصر حفاظ کشیدم ،خبر رسیده بود که به قلمرو نیشام هم حمله شده بود ،با پناه نشستیم رو زمین که کمی استراحت کنی ولی یکهو با ضربه وحشتناکی پرتاب شدیم ،قصر در حال تخریب بود و هرلحظه بیشتر داغون می شد پناه سرش خونی بود و تکون نمی خورد من نزدیک چاله عمیقی افتاده بودم که هرلحظه بیشتر خراب می شد یکهو زیر پام خالی شد و با ترس گوشه سنگ رو گرفتم که از افتادنم جلو گیری کنه،مرگ رو با تمام وجود حس می کردم ،با همه وجودم فریاد زدم :هااامن کمکم کن ،هاامن 

هامن با سر صورت خونی نزدیکم اومد تیارا ام پشت سرش ،دستم خسته شده بود با عجز گفتم:هامن نجاتم بده 

هامن فقط نگاهم کرد دستش رو اورد سمتم ولی تیارا در گوشش صحبتی کرد و اون رو از این کار منصرف کرد نگاه اخرم رو به هامن انداختم کسی که با اختیار خودش داشت باعث مرگم می شد دیگه نتونستم طاقت بیارم و قبل از این که بیوفتم دستم گرفته شد.

 

ویرایش شده توسط فاطمه. ع
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


چشم هام رو بازکردم چشم تو چشم سونیا شدم نگاهش نگران بود لب زد:خوبی
به پشت سر سونیا سرک کشیدم هامن خنثی و تیارا با خشم نگاهم می کردن تمام وجودم پراز کینه شد ،این بار زمزمه کردم:هیچ وقت به اندازه امروز خوب نبودم
تازه یاد پناه افتادم سونیارو کنار زدم و پیش سر پناه زانو زدم از حال رفته بود و پیشونیش زخمی بود بغلش کردم از درد به خودم فشردمش گریه نمی کردم انگار سنگ شده بودم
سونیا:پناه چه طوره
_از حال رفته
_بزار بهش نگاهی بندازم
سر پناه رو زمین گذاشتم و کنار رفتم ،سونیا دست به صورت پناه کشید ،پناه اروم اروم چشم هاش رو باز کرد گیج بود چند ثانیه طول کشید تا متوجه موقعیتش بشه با تعجب گفت:رستا چی شده ،چه اتفاقی افتاد برامون
دست به موهای پخش پلاش کشیدم و زمزمه کردم نمیدونم ،با سونیا به بقیه ام کمک کردیم
قصر کاملا از بین رفته بود تیارا و هامن غیبشون زده بود حتی نارسیس هم ازشون خبری نداشت ،همه ناراحت بودن از این اتفاق یک باره هم قصرشون داغون شده بود هم پادشاهشون فرار کرده بود ،قصری که بازم مورد حمله قرار می گرفت
همه تو سالن اصلی جمع شده بودن و صحبت می کردن با پناه و هلنا به جمع شون پیوستیم،از بینشون زن تپلی و قد کوتاهی گفت:بانو رستا شما الان در نبود پادشاه ملکه این قصر هستید شما باید تکلیف مارو روشن کنید ما نمی تونیم بزاریم قصرمون از بین بره
همه حرفش رو تایید کردن و هرکی یک چیزی می گفت و ازم می خواستن حالا که هامن فرار کرده من ملکه قصر بشم،پناه و هلنا تشویقم می کردن که قبول کنم
_مردم نازنین قصر مرگ،همین طور که می دونید من یک ادم عادی هستم و ممکن خیلی از کارهایی که هامن انجام می داد رو نتونم انجام بدم بازم دوست دارید من ملکه باشم
همه باهم گفتن :بله
_لطفا به پنج دسته بیست تایی تقسیم بشید
حرفم رو انجام دادن :خب دسته اول نگهبانی قصر رو به عهده بگیرن ،دسته دوم با سونیا ساخت قصر رو به دست بگیرن،دسته سوم وظیفه نظافت و پخت و پز رو به عهده بگیرن وهمراه بانو پناه برن ،دسته چهارم وظیفه نگهداری از بیماران رو به به عهده بگیرن همراه هلنا و اما دسته پنجم با من همراه شن نقشه هایی برای قصر دارم ،مرسی از اعتمادتون همه برن سرکار
همه سریع رفتن دنبال کارشون ،همراه با گروهم به اتاق کار هامن رفتیم ،روی صندلی نشستم حس قدرت می داد بهم دستم رو روی میز گذاشتم قیافه هامن جلو چشم هام اومد این بار به جای عشق ازش نفرت داشتم من بخاطر هامن از جونم می گذشتم اما اون چی!
_خوب دوستان من می خوام  وسایلی برای دفاع بسازیم پنج تا از شما برن چوب های مرغوب جمع کنن،پنج تا دیگه می خوام سنگ های بزرگ جمع اوری کنن و ده نفر اخر با من به سالن خیاطی بیان
طرحی از لباسی که تو ذهنم داشتم رو کشیدم و از افراد خواستم این هارو به تعداد افراد قصر درست کنن اطاعت کردن و طی یک ساعت کارشون تموم شد دستگاها خداروشکر خودشون می دوختن و زمان نمی گرفتن ،با تحسین به لباس نگاه کردم
زره اهنی مشکی رنگی که با بند های محکمی به کمر و گردن بسته میشد شلوار مشکی که سر زانو هاش اهنی بود با کلاه خود هایی که کل صورت رو پوشش می داد فقط چشم ها بیرون می موند و دور بازو اهنی مثل مار بسته می شد از انتخابم خوش حال بودم ،اما برای خودم پیراهن پیراهن بلند مشکی که کمربند اهنی دور کمرش بسته می شد استین های پفی بلندی داشت و سر شونه هاش دوتا مار اهنی بود کلاه تاجی بزرگ اهنی درست کرده بودم بعد از تموم شدن این کار رفتم ببینم سنگ و چوپ پیدا کردن که خداروشکر پیدا کرده بودن ،نقشه ارابه چوبی رو نشونشون دادم و مشغول کار شدن ده تا ارابه چوبی اماده پرتاب سنگ درست کردن با کمک بقیه داخل حیاط جاساز کردیم ،پناه و سونیا با تحسین نگاهم می کردن ،از همه خواستم لباس هارو به تنشون کنن همه با تعجب به لباس ها نگاه می کردن غیر از پناه که باخودم این لباس هارو تو فیلم دیده بود ،لباسم رو پوشیدم قیافم رو ترسناک و در عین حال قدرت مند کرده بود دست هام رو مشت کردم و محکم از پله ها پایین اومدم همه برگشتن و نگاهم کردن نا خداگاه نگاه کردم ببینم سونیا نگاهم می کنه یا نه ،چشم هاش برق می زد ،منم از لباس جنگی که براشون تهیه کردم خوش حال بودم چون واقعا به همه می اومد مخصوصا پناه که مثل پسر بچه ها شده بود
با صدای محکمی گفتم :عارف
عارف:بله بانو
_برو ببین کی قصد دارن دوباره حمله کنن
عارف:اطاعت
عارف بعد از ده دقیقه برگشت و خبر داد که نیمه شب حمله می کنن ،قصر مثل روز اول درست شده بود مطمئن بودم سونیا خوب از پس کار بر میاد بعد از خوردن شام که به همه جون دوباره داد مشغول تدارکات شدیم ،همه وسط حیاط ایستادیم ارابه هارو اماده کردیم از بقیه خواستم انرژی بگیرن و موقع حمله گوله های اتش درست کنن
صدای شیپورشون از دور می اومد همه اماده شدن عارف شبیه پرنده شد و رفت از بالا نگاه کرد و با دیدنشون به من اشاره کرد با صدای بلند گفتم:حمله
سنگ ها و اتش پرتا می شدن و صدای فریاد افراد مخالف می اومد بیشترشون رو از بین بردیم و دیگه داشتیم پیروز می شدیم که نیرو سیاهی اسمان قصر رو پر کرد
عارف :بانو چیکار کنیم ما به اندازه کافی انرژی نداریم
_کم نیارید انرژی هاتون رو جمع کنید و به سمت اسمان بفرستید همه انرژی هامون رو جمع کردیم و به بالا فرستادیم نصف بیش ترش نابود شد اما هنوز کمی بود همه از حال رفتن و افتادن فقط من و سونیا مونده بودیم ،ممکن بود با این کار جونمون رو از دست بدیم ولی بقیه به ما احتیاج داشتن دست هم دیگرو گرفتم به چشم هاش زل زدم مهربون نگاهم می کردد منتظر نگاهش کردم سرش رو تکون داد انرژی رو از تمام وجودم بیرون فرستادم و اخرین چیزی که فهمیدم نابود شدن سیاهی بود… 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...