رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان حصآر قلب| فآطمه سنجیده کاربر انجمن نود هشتادیا


Fateme1384
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: حصآر قلب❤⛓

نویسنده: فآطمه سنجیده   ( Fateme1384)

ژانر: عاشقانه_اجتماعی

خلاصه:

دختری در هیاهوی مرگ و زندگی،و عشق و نفرت با اینکه توانی در برابر تکاپوی سرنوشت ندارد اما با تمام قدرتش مقاومت می کند!

به کدامین گناه؟!

به کدامین گناه در میان عشق و دیوانگی اش قطره ای زهر آلود جاری می شود و آن را به محکومیت اجبار می کند؟!

گاهی سرنوشت مارا همانند تکه ای پارچه در وزش باد به رقص در می آورد و به هر سویی می کوبد،بدون اینکه حرفی برای مقاومت داشته باشیم، محکوم به پذیرفتن هستیم.... هرچقدر که به قیمت شکستن دل ها باشد!

مقدمه:

عاشق شدن خیلی سخت نیست؛ شاید هر کسی از پس آن بر بیاید. دلی می خواهد چون پرنده که رهایش کنی در آسمان عشق، بی مهابا!

اما نگهداری عشق،آن هم برای سالیان کار هر کسی نیست! پرنده ای می خواهد خستگی ناپذیر در آسمان عشق.

من عاشق دلخسته بودم و عاشق دلخسته داشتم، اما اکنون تو را می بینم که به سختی دل می بندی و با زخمی بر دل، دل می سپاری و می دانم که امروزِ من و تو، می تواند پختگی عشق را به تصویر بکشد اگر دل به دریا زدن را فراموش نکرده باشیم!

تنها کمی صبوری می خواهد و مدارا.

#برگرفته از کتاب مدارا

 

 

ناظر: @Asma,N

 

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 5
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" بسمه تعالی"


حصآر قلب⛓♥️

به قلم فآطمه سنجیده🌟

#پارت1


چشام رو یه بار دیگه لای قفسه ها چرخوندم تا کتاب مورد نظرم رو پیدا کنم، صدای بلند گوشیم باعث شد نگاهمو از قفسه های چوبی کتابخونه بگیرم.

 خواستم جواب بدم که دستم به چند تا کتاب برخورد کرد و با صدای بدی پخش زمین شد. نگاهی به فروشنده انداختم «ببخشیدی» زیر لب گفتم و گوشی مو با سر شونه و سرم گرفتم خم شدم رو زمین تا کتابارو بردارم.


- بله؟

- الو رها؟ کجایی دو ساعته؟ من و امیر رو دم در کاشتی! خرید دو تا کتاب که انقدر معطلی نداره! زود باش دیگه.

همینطور که پشت گوشی با صدای جیغ جیغوش حرف می زد کتاب هارو به حالت اولش برگردوندم و به سمت فروشنده رفتم.

- اولا علیک سلام زبونتو که موش نخورده! دوما حساب کنم میام دیگه!

صدای ممتد بوق گوشمو  پر کرد.

 عجبا، تماس رو قطع کرد! گوشی رو به داخل کیفم برگردوندم.

کتاب هارو روی پیشخوان گذاشتم.

- همین ها رو حساب کنید.

پولشو که پرداخت کردم فروشنده کتاب ها رو با جلد به سمتم گرفت
- امیدوارم کمال استفاده رو ببرید.


تشکری کردم و سریع اومدم بیرون با تمام توانم هوا رو به ریه هام کشیدم آسمون تقریبا نیمه آفتابی بود.


نزدیک ماشین شدم که با قیافه ی غضبناک ساناز مواجه شدم بغلش کردم و گفتم:

- سلام عزیزم خوبی؟

کمی به عقب هُلم داد و گفت:

- برو بابا یک ساعته ما رو معطل کردی علف زیر پامون سبز شد بشین که رفتیم.

چشامو تو حدقه چرخوندم
- چه بی اعصاب!

درو باز کردم و هم زمان با ساناز توماشین نشستم

- سلام رها خانوم خوبین؟

- ممنون شما خوبین؟

- ای بخوبیتون چ... 

میون حرفش گفتم:

-میگم آقا امیر این ساناز خانوم ما امروز از رو دنده لج بلند شده؟! آخه خیلی بداخلاقه!

-مثل اینکه بعله خانومم امروز پاچه میگیره!

ساناز چشم غره ای به امیر رفت که امیر خندید و خواست چیزی بگه که هم زمان باهاش گفتم

-بب...

دیدم از تو آینه با دهن باز نگام میکنه

-اِ خاستین چیزی بگین؟

-نه شما راحت باشین.

لبخندی زدم و گفتم

- شرمنده زیاد معطل شدین! آخه من صبح به ساناز گفتم میخوام برم کتابخونه تو برو بعد من میام حرف گوش کن که نیست گفت نه خودمون میایم دنبالت!

-حالا اشکال نداره دیگه، امیر از اینطرف برو.

- چیزه ساناز...آمم من لباس عوض نکردم.


ساناز با اخم به عقب برگشت و امیر با بهت از تو آینه نگام میکردن

-چی میگی

-خو ساناز جان لباس عوض نکردم دیگه

-وای رها یعنی چی که لباس عوض نکردی؟

-وا! خو آدم با لباس رنگی که نمیره مراسم عذا میره؟!

-ای پوتیفار بزنه به کمرت رها.

لبمو به دندون گرفتم تا جلوی خنده امو بگیرم
 با حالت معصومی گفتم

-خو گفتم که خودم میام.

-اگه می‌زاشتیم به خودت که شب میومدی واسه جارو کشی مجلس!

 با اعصاب خوردی پوفی کشید و امیر مسیر رو به سمت خونه کج کرد با سر خوشی نگاهمو به بیرون از ماشین دوختم وقتی رسیدیم جلوی خونه، سریع اومدم پایین زنگ ساختمون رو زدم کسی باز نکرد خاستم کلید بندازم که نگهبان ساختمون درو باز کرد و چشمش به من افتاد

-سلام خانوم تهرانی.

-سلام خسته نباشید!

سریع خودمو به آسانسور رسوندم چند بار دکمه اشو فشردم ولی انگار قصد پایین اومدن نداشت!

پله ها رو رفتم بالا درو باز کردم چند بار عمه رو صدا زدم اما از کسی صدایی نیومد بیخیال رفتم تو اتاق کتابارو گذاشتم رو میز مطاله ام.

سریع یه مانتو و شلوار مشکی پوشیدم روسری مو با سنجاق مدل دار بستم.

به خودم توی آینه نگاهی انداختنم.

ناظر: @JGR.LARA

 

ویرایش شده توسط Fateme1384
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حصآر قلب⛓♥️

به قلم فآطمه سنجیده🌟

#پارت2

با سر انگشت ابروهامو مرتب کردم یهو زنگ خونه پشت سر هم به صدا اومد.


-  اوه اوه برم که اگه ساناز دستش بهم برسه زنده ام نمی‌زاره.

چادرمو سرم کردم رفتم پایین بندای کفشمو بستم همزمان با باز کردن در، در واحد روبه رویی هم باز شد و صدایی گوشمو پر کرد

- فعلا داداش
میومدم بیرون که یهو یادم اومد کلیدها رو میز جا گذاشتم سریع برگشتم کلیدا رو برداشتم همین که خاستم درو ببندم کلیدا از دستم در رفت افتاد جلو پای همسایه!

رفتم جلو خم شدم کلیدا رو برداشتم خواستم بلند شم که سرم به یه چیزی برخورد کرد یه دفعه کلی برگه ریخت وسط راهرو و پله های ساختمون یا ابلفضل چشامو از پایین به بالا سر دادم یه پسر جوون با لباس های لش، چشم های قهوه ای روشن به همراه یه اخم بزرگ نگام میکرد!

سرمو انداختم پایین دهن باز کردم حرف بزنم یه دفعه داد زد

-خانوم حواست کجاست؟!
- شرمنده متوجه نشدم
خم شدم برگه ها رو جمع کنم که گفت:

-چی چیو متوجه نشدی! همه رو قاطی کردی ک.

-بله درست میگید اما... 

دو دستشو آورد بالا و میون حرفم گفت:

- هر چی زحمت کشیدیم به باد رفت

با اخم گفتم:

-از قصد نکردم که اینطوری داد و بیداد می کنید آقا!

صدای زنگ موبایلم تو راهرو پیچید و اجازه ی حرف زدن نداد.
از کنارش رد شدم دکمه ی آسانسور رو زدم
فلش مانیتور آسانسور رو به پایین بود که با لحن طعنه آمیزی گفت:

- یه وقت کمک نکنی ها! آداب همسایه داری رو نمیدونن بعد ادعای آپارتمان نشینی می‌کنن!

به طرفش برگشتم با اشاره بهش گفتم:
-هم دهن شدن با همچین آدم بی شخصیتی در شان من نیست آقا. در ضمن لازمه بگم شما هم طرز برخورد با یک خانوم محترم رو یاد بگیر لطفا!

در آسانسور باز شد بدون لحظه ای درنگ وارد آسانسور شدم. پسره ی پرو

وقتی اومدم بیرون با گام های بلند خودمو به ماشین رسوندم.
- بریم‌.

امیر ماشین رو به راه انداخت ساناز نگاهی به ساعت کرد و با عصبانیت گفت:

- دقیقا یک ساعت و نیم معطل شدیم جواب نگین رو چی بدیم!

جر و بحث با اون پسره اعصابمو بهم ریخته بود سریع گفتم:
- بسه دیگه، کم تر غر بزن تو رو خدا‌

بعد از ۴۵ مین به مقصد رسیدیم. امیر ماشین رو پارک کرد و پیاده شدیم.

همه لباس های مشکی تنشون بود و در عین ناباوری چند نفری گریه می کردند، ساناز با تعجب و کمی کنجکاوی اطرافش رو دید می زد

- چیه؟ چرا اینجوری نگاه می کنی؟

- آخه خواهر من بنده خدا بعد از دیدن هفتاد و دو نسل از بچه هاش به دار فانی پیوسته دقیق خاسته باشم بگم نگین میشه نتیجه ی چهل و هشتم البته فکر کنم. عمر نوح رو کرده بخدا ،اصلا به نوح گفته برو بشین بابا من جات هستم.
بعد از اتمام حرفش با لودگی خندید.

خنده امو قورت دادمو گفتم:
-هیس زشته دختر الان یکی میشنوه ناراحت می‌شن.

به طرف پدر نگین رفتیم امیر دست داد و تسلیت گفت بعد از عرض تسلیت من و ساناز پدر نگین با خوش رویی ما رو به طرف خونه راهنمایی کرد.
با ساناز به سمت مجلس زنانه رفتیم همه روی صندلی ها نشسته بودند و گریه می کردن.


نگین سینی به دست به سمتون اومد
 -کجایین شما؟چرا انقدر دیر اومدین؟


ساناز با انزجار گفت:

- از ایشون بپرس دو ساعت تشریفات تعویض لباس داشتن.
-وا
- والا، نگین جان یه دو دونه خرما از اون خدابیامرز حضرت نوح بده دهنمون خشک شد از بس حرص خوردیم.
نگین که مشخص بود داره به زور خنده اشو نگه می داره سریع بعد از تعارف چای و خرما به سمت مامانش رفت.

ساناز آروم تو گوشم پچ زد
-خوب بوده جوون ناکام نبوده وگرنه این وسط خودشون رو چال می کردن.

نگاهی به عکس خدابیامرز انداختم انگار از توی عکس با اون اخم روی پیشانی برامون خط و نشون می کشید.
لبخند کوتاهی  روی لب هام نشوندم.

- ساناز جان قفلی زدیاا، چه فرقی می کنه جوون یا پیر بالاخره عزیزشون رو از دست دادن الانم پشت سر مرده حرف نزن گناه داره!

نفسشو به بیرون فرستاد و چیزی نگفت،زیر لب فاتحه ای خوندم.

دقایقی گذشت با سر و صداهایی که می کردن داشت حالم بد می شد سرم درد گرفته بود و نمیتونستم فضارو تحمل کنم ساناز که متوجه حالم شد گفت برو بیرون تا حال و هوات عوض بشه.

ظهر که برگشتم خونه یاد اتفاق صبح افتادم چقدر یه آدم می تونه بی شخصیت باشه آخه؟!
یه چند ماهی هست که منصوره خانوم از واحد روبه رویی رفته بود و همسایه جدید جاشون رو پر کرده بود.

البته فکر کنم صاحبخونه هر چند روز یکبار پیداش میشه چند بار بیشتر تو پارکینگ ندیدم بودمش.
کلید انداختم رفتم تو خونه

- عمه؟ عمه خانوم؟ من اومدم.

مهران از پله ها اومد پایین

-به سلام رها خانوم ظهرت بخیر!
-مرسی عمه نیست؟
-نوچ.
- کی برگشتی خونه؟
- اوم یه نیم ساعتی میشه.


رفتم بالا لباسام رو عوض کردم یه دوش آب گرم گرفتم که حالم جا اومد نگاه ساعت انداختم

به وقت عاشقی سجاده ام رو پهن کردم و نمازمو خوندم... .

 

ناظر: @JGR.LARA

ویرایش شده توسط Fateme1384
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حصآر قلب⛓♥️

به قلم فآطمه سنجیده🌟

#پارت3

از وقتی از مراسم برگشته بودم حالم خوب نبود. با جیغ هایی که می کشیدن خاطرات بدی تو سرم تداعی می شد،تداعی خاطرات یعنی یادآوری اتفاقات عذاب آور.

سخته آدم یه گذشته تلخ داشته باشه که با یادآوری اون خاطرات درد بکشه و زوری لبخند به لب داشته باشه.

با چرخوندن سرم مهران رو تو اتاقم دیدم

_ رها؟ چرا هرچی صدات می زنم جواب نمیدی؟

_ ها؟ کارم داشتی؟

_نه خاستم بگم مامان میز ناهار رو آماده کرده.

_ مگه عمه برگشته؟

_ آره بابا.

_ باشه، تو برو من میام.

مهران درو بست اومد تو اتاق، نشست کنارمو گفت

_ رها باز رفته بودی تو فکرا!

 

می دونم که توی اون اتفاق لعنتی بهترین کسای زندگیتو از دست دادی ولی قرار نیست خودتو توی گذشته حبس کنی و زجر بدی. درسته که من شرایط تورو نداشتم ولی خب درکت می کنم.... آخه خواهر من دنیا که به آخر نرسیده بخدا اینطوری روح پدر و مادرت رو هم عذاب میدی! نکن با خودت این کارا رو ازت خواهش می کنم، دیگه چند سال گذشته از اون اتفاق گذشته.

 

باخودم گفتم آره چند سال گذشته ولی چطور میتونم اون داغ آتشین رو فراموش کنم؟!

داغی که حسرت دیدن پدر و مادرمو یه عمر رو دلم گذاشت!

مهران: ببین من اینو قبول دارم که پدر و مادر من هیچ وقت نمی تونن جای پدر و مادرتو برات پر کنن....

نزاشتم حرفشو ادامه بده با بغض گفتم

_ نه نه مهران اشتباه نکن پدر و مادر تو منو بزرگ کردن مراقب من بودن تموم زحمت ها رو برای من کشیدن و من هر چیزی که احتیاج داشتم برام فراهم کردن..

دیگه هیچ وقت این حرفو نزن. شما ها بهترین کسای زندگی من هستین و من به غیر شما کسه دیگه ای رو ندارم. و اینکه از همه مهم تر...

سرمو انداختم پایین و ادامه دادم

_ ممنون که حواست بهم هست.

متقابلا لبخندی زد و گفت

_ بریم؟

_ آره بریم

 

سجاده ام رو جمع کردم و با چادر داخل کشو گذاشتم.

باهم رفتیم پایین که عمه گفت

 

_ وا! مهران تو رفتی رها رو صدا کنی بعد خودت موندگار شدی !

_ نخیر داشتم با رها صحبت می کردم

عمه_ در موردِ؟

_ خواهر و برادری بود عمه جان.

 

عمه: اووو نه بابا صحبت خواهر و برادری هم داشتین و ما خبر نداشتیم؟!

 

عمو احمد(شوهر عمه) از ته دل خندید و با لبخند گفت

_ مارو دست میندازین؟

 

_ نه عمو جون....

 

نزاشت ادامه بدم و گفت

_ خوشحالم که شما رو مثل دو خواهر و برادر واقعی می بینم.

لبخندی زدم و شروع کردم به کشیدن غذا.

 

با کمک عمه میزو جمع کردم و رفتم برای استراحت. روی تخت دراز کشیدم حق با مهران بود من زیادی داشتم خودمو اذیت می کردم. خداروشکر که یه برادر واقعی مثل مهران دارم؛ مهران برادر رضاعی منه پسری شوخ و شیطونیه همچنین خیلی مهربون اخلاقش یه جورایی شبیه خودمه و اینو همه میگن دو سال ازم بزرگ تره و یه آقا پرستاره واسه خودش....

ناظر:  @JGR.LARA

ویرایش شده توسط Fateme1384
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حصآر قلب⛓♥️

به قلم فآطمه سنجیده🌟

#پارت4


همینطور که چشامو دور تا دور اتاق می چرخوندم چشمم به گلدون های روی تراس افتاد

اوه یادم رفته بود امروز گل ها رو آب بدم از روی تخت بلند شدم  در کشویی تراس رو کشیدم آب پاش رو برداشتم و مشغول آب دادن به گل های قشنگم شدم.

گل و گیاهان رو خیلی دویت دارم در واقع مراقبت و نگهداری گل و گیاه خیلی لذت بخشِ.


کتاب می خوندم که چند ضربه به در خورد و مهران تو چهارچوب در نمایان شد.


_ رها؟ من دارم میرم کار نداری؟!

_ میری بیمارستان؟

_ آره.

سریع از روی صندلی بلند شدم

_ صبر میکنی منم حاضر شم باهات بیام؟


_ میای بیمارستان؟

_ آره آخه به امیر رضا قول دادم این هفته برم دیدنش

_ باشه.

_ فقط یه کم صول میکشه.

_اوکی پایین منتظرتم

مانتوی گلبهی رنگ رو از کمد بیرون کشیدم و تنم کردم

روسری مو با مدل قشنگی بستم کیفمو با چادرم برداشتم و از اتاق اومدم بیرون سریع به سمت پله ها رفتم.


_ حاضری؟!

با صدای مهران برگشتم عقب دیدم رو کاناپه نشسته

_ اِ اینجایی فکر کردم رفتی پایین!

بلند شد و گفت

_ نه گفتم با هم بریم.

از پله ها اومدیم پایین

_ مامان؟ ما رفتیم.


عمه همونطور که دستاشو با حوله خشک می کرد از آشپزخونه اومد بیرون.

عمه: میری بیمارستان؟!


_ آره امشب شیفت دارم.


عمه:باشه. رهاجان تو هم میری عزیزم؟؟


_ آره منم با مهران میرم.


عمه: باشه خدا به همراتون.

_ خدافظ


نگاهی به مهران کردم یه دستش به فرمون بود و دست دیگه اش رو به پنجره تکیه داده بود معلوم می شد غرق فکرِ!

دستمو جلوی صورتش تکون دادم

_ می بینم که آقا مهران در دنیای دیگری سیر می کنند هوم؟ خبریه؟


_ نه خبری نیست.

_ اووو راه بیا بابا.

مهران بلند خندید

_ میگم رها با خبر شدن از حال و احوال اطرافت برات خیلی مهمه نه؟!

_ آره مخصوصا اگه مرجع خبر خودش یه دنیا سوژه باشه این یک ، دو بده میخام بدونم چه موضوعیه که اینطوری ذهنتو مشغول کرده آره؟؟

_ نه عزیز من چه عیبی داره.... یه چند روزی هست یه بیمار جدید تو بخش ما بستری شده حالش اصلا خوب نیست هر چه زود تر باید درمانشو شروع کنه ولی قبول نمی کنه

_چرا؟

_ نمیدونم به دکتر گفته چرا وقتی من میخام بمیرم بیام الکی هزینه درمان بدم فکر میکنم خانواده اش  هزینه ی کامل درمان رو ندارن.


_ چه بیماری داره؟


_ سرطان خون( میلوئیدی مزمن) یه جورایی مثل بیماری امیر رضا با این تفاوت که متاسفانه بیماری امیر رضا پیشرفت سریع تری داره حاد تر هم هست.


با یادآوری امیر رضا غم دلمو پر کرد مهران ادامه داد

_ پدرش به دکتر یوسفی گفته من واسه درمان دخترم هر کاری می کنم ولی دختره راضی نمیشه.

دستمو به پنجره تکیه دادم و خیره به مهران گفتم

_ عجیبه!

_ آره.... ولی من میخام کمکش کنم


_ چطوری آخه؟!

_ با نیمی از هزینه ی درمانش، میرم خیریه عمو سیروس

_ اومم آره فکر خوبیه

تا رسیدن به بیمارستان حرفی بین من و مهران رد و بدل نشد....

ناظر:  @JGR.LARA

ویرایش شده توسط Fateme1384
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حصآر قلب⛓♥️

به قلم فآطمه سنجیده🌟

#پارت5

محوطه سبز بیمارستان رو که رد کردیم از در ورودی وارد بیمارستان شدیم.

_ مهران من میرم پیش امیر رضا

_ باشه منم میرم لباسامو عوض کنم.


به سمت آسانسور رفتم همزمان با ورود من به داخل آسانسور یک پرستار به همراه یک مرد جوان تختی رو به داخل هل دادند پرستار دکمه ی طبقه سوم رو فشرد.


به فرد روی تخت نگاهی انداختم زن جوانی که از درد زیاد، بی طاقت اشک می ریخت و رنگش پریده بود مرد جلو اومد دستشو گرفت و گفت

_ خانومم آروم باش، یه خورده دیگه صبر کن.

زن از درد ناله ای کرد و بریده بریده گفت:


_ علی توروخدا مواظب آوا باش نزار بچه ام بعد من اذیت شه.


_ این چه حرفیه کوثر من و آوا به تو نیاز داریم تو خوب میشی.

 
به آخر حرفش که رسید کنار تخت زانو زد چشماشو بست و سرشو انداخت پایین


نگاهمو از صحنه ی غم برانگیز روبه روم گرفتم و از ته دلم دعا کردم که سالم از اتاق عمل برگرده بیرون، همچنین هیچ بچه ای بدون مادر نشه.


با توقف آسانسور پرستار تخت رو به بیرون هل داد و به بیرون رفت منم  به دنباله ی اون ها از آسانسور بیرون اومدم و به سمت اتاق امیر رضا رفتم.


درو باز کردم و وارد اتاق شدم امیر رضا پشت به من روی تخت نشسته بود، با بسته شدن در سرشو چرخوند و با دیدن من ذوق زده گفت


_ سلام خاله.

_ سلام عزیز دلم.

صورتشو با دستام قاب گرفتم و گفتم

_ خوبی؟!

_ شمارو که دیدم عالی شدم‌

بغلش کردم و دستی روی سرش کشیدم.


_ الهی بگردم که انقدر شیرین زبونی تو.


خندید ازش فاصله گرفتم صندلی رو جلو کشیدم و نشستم

_ خب بگو ببینم آقا امیر رضا چیکارا میکنه؟


_ آمم... یه کار خیلی خوب میخام انجام بدم که مطمئنم بشنوی کلی خوشحال میشی


_ اوو بگو ببینم.


لبخندی زد، چشمم به لثه های بدون دندونش که به خاطر سن هفت سالگی ریخته بود افتاد


_ عه امیررضا کو دندونات؟

با خنده گفت

_ موش خورده خاله.

با این حرفش دوتایی زدیم زیر خنده

_ از دست تو.

_ خاله میخام ... میخام جزء سی قرآن رو حفظ کنم.

با تعجب گفتم

_ جدی؟!


سرشو انداخت پایین و لب زد

_ آره.

واقعا باید انگیزه ی این پسر رو تحسین کرد نمیدونم چه چیزی باعث شده بود ک همچین تصمیمی گرفته!


با لبخند گفتم

_ این که خیلی خوبه خاله جونم.

مِن مِنی کرد و گفت

_ میخام قبل از اینکه اتفاقی برام بیوفته حداقل یه کار خوب انجام داده باشم.


سپس با ذوق ادامه داد

_ خاله کمکم میکنی؟ من اگه امسال می رفتم مدرسه ...

ادامه ی حرفشو نگفت و سکوت کرد


_ آره قشنگم چرا که نه؟! غصه نخور توام سال بعد میتونی مثل همه ی بچه های دیگه بری مدرسه و درس بخونی.

بخاطر اینکه از اون حال و هوا بیرون بیاد کیفمو برداشتم و کتابی که براش خریده بودم بیرون آوردم

_  خب خاله واست یه چیز خیلی خوب آورده

سرشو آورد بالا کتابو به سمتش گرفتم

_ ببین

کتابو ازم گرفت

_ اِ خاله کتاب شازده کوچولو رو گرفتی برام؟

_ آره عسلم.

باخوشحالی زمزمه کرد

_  مرسی واقعا.

_ قابل تو رو نداشت یه هدیه کوچیک بود از طرف من به تو.

لبخندی زد پرستار وارد اتاق شد و با خنده گفت


_ خب می بینم که آقا امیررضا خوشحاله.


امیررضا سریع کتاب رو آورد بالا و گفت


_ خاله واسم کتاب شازده کوچولو رو خریده.


_ چه خوب...

نگاه امیررضا سر خورد و به سبد توی دست پرستار چشم دوخت با ناراحتی گفت

_ بازم آمپول؟


پرستار اومد جلو و گفت

_ پسر گلم وقت تزریقاته، اگه اینارو نزنیم دوباره حالت بد میشه توکه نمیخای درد بکشی هوم؟؟


امیر رضا بدون حرف روی تخت دراز کشید. از روی صندلی بلند شدم


_ خاله جون تا موقعی که خانوم پرستار آمپولاتو میزنه من میرم فروشگاه بیمارستان باشه؟

_ باشه.

لبخندی به دو چشم هراسونش زدم و اتاق رو ترک کردم....

ناظر: @JGR.LARA

ویرایش شده توسط Fateme1384
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حصآر قلب⛓❤

ب قلم فآطمه سنجیده🌟

#پارت6

با کمک پله ها به طبقه پایین اومدم.

امیر رضا پسر هشت ساله ای که به بیماری سرطان مبتلا شده بود.

یه بار که اومده بودم بیمارستان دیدن مهران امیررضا رو دیدم  که حالش خیلی بد بود وقتی راجبش از مهران پرسیدم گفت یه پسر بی سرپرسته که چند روزیه از بهزیستی به بیمارستان منتقل شده از اونموقع تا الان شش ماهی میگذره که من با امیررضا آشنا شدم و بهش قول دادم هر هفته برم دیدنش یه جورایی به هم وابسته شده بودیم و حرف همو می فهمیدیم .


بعضی وقتا هفته ای دوبار میام دیدنش. متاسفانه بیماری امیررضا خیلی خطرناکه و همین باعث شده بود که در برابر این بیماری ناتوان بشه .همچنین  به مراتب مراحل بیماریش سخت تر میشه البته روی ظاهرش هم تاثیراتی گذاشته که اثرات وخیم شدن بیماریش هست.


بعد از خریدن چند تا آبمیوه و کیک راه اومده رو برگشتم

_ امیررضا نظرت چیه بریم پایین یه هوایی بخوریم؟

امیر رضا از پنجره به بیرون نگاهی انداخت و گفت

_ بریم.

کمکش کردم تا از تخت بیاد پایین دستشو گرفتم و هم گام هم اتاق رو ترک کردیم. به پرستاری که قسمت پذیرش بود.گفتم

_ من امیررضا رو میبرم پایین حال و هواش عوض شه

_ باشه فقط سریع برگرده.

_ چشم.

توی محوطه بیمارستان زیر یکی از درختا که پاتوق من و مهران بود نشستیم.

_ راستی امیررضا مروارید و حنانه کجان؟

_ مروارید رو خانواده اش اومدن دنبالش از حنانه هم خبری ندارم فکر کنم رفته واسه مراحل آزمایش و اینا.

_ آهان.

پاکت آبمیوه رو به سمتش گرفتم.


_ بگیر اینو بخور یه کم حالت بهتر شه.


تشکری کرد و مشغول خوردن شد همینطور که کیک می خوردم متوجه صندلی روبه رو شدم که یه دختر نشسته بود امیررضا که رد نگاهمو گرفته بود. گفت

_ یه چند روزی هست تو اتاق ما بستری شده

با تعجب گفتم


_ تو اتاق شما؟


_ آره.

_ چرا؟ بخش شما که واسه کودکانِ؟

_ آره ولی مثل اینکه اون بخشی که میخاسته بستری شه تخت خالی نداشتن برای همین پرستار گفت که یه یک هفته ای جای ماست.


_ آها بیمارشو میدونی؟

_ نه حرفی نمیزنه ولی کنم ... سرطان داره!

با چیزایی ک گفت یاد حرفای مهران افتادم نکنه این همون دختره باشه؟! دوباره نگاهی به صندلی روبه رو انداختم ولی نبود

_خاله؟

_ جونم؟

_ میشه برم قدم بزنم؟!

پوکر گفتم

_ قدم بزنی؟ اونم تنهایی!


_ آخه میدونی میخام فکر کنم...


با این حرفش صدای خنده ام بلند شد.

_ فسقلی واسه من میخاد قدم بزنه فکر کنه، اونم تنهایی عجبا !


_ خب... خب بیا اصلا با هم بریم.
 


_ نه عزیزم تو برو من همینجا هستم باشه؟

_ نمیای؟!

_ نه عزیز دلم فقط خیلی دور نری خب؟ سریع ام برگرد.


_ چشم.


رفتنش رو تماشا می کردم و ذهنم درگیر حکمت خدا بود! اینکه چرا بعضی آدما با این سن و سال کم باید بدترین چیزا رو تجربه کنند و شادی هاشون رو بین درد هایی که دارن تقسیم کنند! چمیدونم شاید واقعا حکمتیه و خدا بهتر از هر کس دیگه ای راجب ما آدما میدونه خدا بد مارو که نمیخاد! مسلما ما رو با این وسیله امتحان می کنه سرمو آوردم بالا  نگاهی به آسمون و شاخه های تنومند درخت ها کردم نفسمو به بیرون فرستادم و خداروشکر کردم که خودمو و خانواده ام سالم و تندرست هستیم .


با احساس اینکه روی صندلی نشست سرمو چرخوندم و متوجه همون دختر روبه رو شدم..

با لبخند گفت


_ امیر رضا خیلی روحیه ی قوی داره!


نگاهمو ازش گرفتم و به سمت امیررضا که مشغول دید زدن مرغابی های وسط استخر بود سوق دادم


_ امیررضا یه جورایی داره در برابر بیماریش مقاومت میکنه


_ خب این خیلی خوبه.


نگاهی به صورتش انداختم یه دختر ۱۹-۱۸ ساله اولین چیزی که توجه ام رو جلب کرد چشم های سبز رنگش بود کمی از موهای بورش هم بازی باد شده بود


_ چه نسبتی با امیررضا داری؟


_ نسبتی باهاش ندارم ولی خیلی وقته با هم آشنا شدیم.


آروم گفت

_ به نظر می رسه کسی رو نداره درسته؟


_ اره ،متاسفانه پدر و مادری نداره


سرشو انداخت پایین

_می تونم بپرسم بیماریت چیه؟!


همونطور که با پایین لباس صورتی رنگ بیمارستان بازی می کرد. نگاهی بهم انداخت و لب زد

_ سرطان دارم.

_ درمانتو شروع کردی؟


سرشو به طرفین تکون داد


_چرا؟

_ چون.... چون دلم نمیخاد درمان شم.


بعد از چند ثانیه سکوت گفتم

_ چرا داری اینکارو با خودت و خانواده ات می کنی؟! امیررضا رو ببین از تو خیلی کوچیک تره ولی قبول کرده ، بیماریش رو پذیرفته و همین باعث شده در برابر بیماریش مقاومت کنه


_ درسته ولی به نظرم من... دیگه جای موندن تو این دنیا نیست.

_ چرا این حرفو می زنی! این طرز فکر  و اعمال من و تویه که به نظرمون دنیا زشت و تاریکه حتی گاهی اوقات وقتی خیلی غرق مشکلات مون می شیم تقصیر خدا  می ندازیم . ببین دنیا هنوز قشنگی هاشو داره فقط کافیه دیدگاهمون رو نسبت به اطرافمون تغییر بدیم و به خدا توکل داشته باشیم....

ناظر: @JGR.LARA

ویرایش شده توسط Fateme1384
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

حصآر قلب⛓❤

به قلم فآطمه سنجیده🌟

#پارت7

_ خب چرا وقتی من میخام بمیرم بیام الکی وقت خودمو تو بیمارستان بگذرونم و به پدر و مادرم امید الکی به زنده بودنم بدم؟! من الان سه ماهه از بیماریم با خبر شدم یک هفته ای هم هست منو اینجا بستری کردن ولی من دلم میخاد هر چی زودتر برم خونه،دیگه خسته شدم از این مدل زندگی کردن.


معلوم بود این دختر زیاد ناامیده که اینقدر دنیا براش بی معنی و پوچ شده!

با حرفایی ک بینمون رد و بدل شد مطمئن شدم این همون دختریه که مهران ازش حرف میزد.


_ میدونستی ناامیدی در درگاه خدا یکی از گناهان خیلی بزرگه؟! قرار نیست همین که دچار یه بیماری سخت شدی یا مثلا گرفتار یه بلا بشی بگی نه دیگه این جا ته خطِ! یادت باشه یکی وجود داره که خیلی حواسش بهت هست حتی بهتر از هر کس دیگه ای صلاح و خیر تو رو میخاد، پس سعی کن به خدا امید داشته باشی؛ بیماریتو بپذیری و باهاش بجنگی.


لبخندی بهم زد و گفت

_قشنگ حرف میزنی!

متقابلا لبخندی زدم

_مهم اینکه درک و از همه مهم تر عمل کنی.

از روی صندلی بلند شدم

_ میری؟

_ نه میخام امیررضا رو صدا کنم برگردیم اتاق.

_ آهان منم میام.

موقع برگشت گفت

_ می تونم بپرسم اسمت چیه؟

_ رها و اسم تو؟

_ پناه

اسمشو زیر لب تکرار کردم و گفتم

_ اسم قشنگی داری!


_ اوهوم.


در اتاق رو که باز کردم حنانه خودشو از روی تخت  انداخت پایین  و با ناراحتی گفت

_ سلام کجا بودین از اونموقع؟

امیررضا زودتر وارد شد و جواب داد

_ رفته بودیم یه کم هوا بخوریم.

_ چرا منو نبردین؟


به سمتش رفتم کمی خم شدم با انگشتم به دماغش زدم و گفتم


_ سلام خاله جون، چون شما نبودی.


بدون حرف به سمت تختش رفت و با کمک چهارپایه رفت بالا


_ الان مثلا حنانه خانوم ناراحت شده؟

_ نخیر.

_ اوه چه بداخلاق.

روی تخت نشستم و گفتم

_ خب بچه ها به نظرتون چیکار کنیم که هم حوصله مون سر نره هم حنانه خانوم دوست داشته باشه هوم؟


امیررضا سریع گفت

_ به نظرم منچ از همه بهتره

_ آره، حنانه نظرته؟


شونه ای بالا انداخت و زیر لب گفت خوبه.


امیررضا از توی کشوی کمد منچ رو بیرون آورد و روی میز پهن کرد پناه ک کنار پنجره غروب خورشید رو تماشا می کرد به طرفمون اومد و گفت

_ منم هستم

هر کدوم مهره های رنگی خودمون رو برداشتیم و با انداختن تاس توسط حنانه بازی شروع شد؛ هر چهارتایی گرم بازی بودیم و بعد از دو دور بازی کردن با صدای اذان گوشیم از روی صندلی بلند شدم

_ بچه ها من میرم نمازمو بخونم.

کیفمو روی دوشم تنظیم کردم و از اتاق زدم بیرون.

نمازمو ک خوندم از نماز خونه اومدم بیرون کفش هامو می پوشیدم که زنگ گوشیم بلند شد.

_ الو سلام

مهران_ سلام رها جان خوبی؟

_ اره خوبم تو خوبی؟

_ قربونت ببین یه ربع دیگه وقت شامِ میای پایین جای ما یا بیارم برات بالا؟

_ نه شام رو کنار بچه ها می خورم.


_ باشه پس برات میارم بالا.


_ سپاسگذارم جناب.


_ مخلصیم،فعلا


همزمان با ورود من به داخل اتاق یکی از خدمات بیمارستان وارد اتاق شد و ظرف های غذا رو جلوی بچه ها گذاشت

_ خب شامم ک رسید.


پناه_ بعله بیا بخور


_ شما بخورید من الان داداشم واسم میاره بالا


_ داداشت؟ مگ داداشت اینجاس؟


_ آره پرستاره


حنانه و امیررضا غذاشون رو میخوردند؛ من و پناه  در حال گفتگو که چند ضربه به در خورد و مهران غذا به دست با روپوش سفید وارد شد.

@JGR.LARA

ویرایش شده توسط Fateme1384
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حصآر قلب⛓❤

به قلم فآطمه سنجیده🌟

#پارت8

با تعجب نگاهی به ما انداخت

- سلام.

من و پناه با هم سلام کردیم.

 با لبخند گفتم

- زحمت شد برات دستت درد نکنه.


غذا رو به سمتم گرفت و ادامه داد

- نه عزیز بگیر بخور تا سرد نشده.

غذارو از دستش گرفتم رو به بچه ها گفتم

- شماها نمیخورین؟

- نه ما که الان خوردیم رها جان، نوش جونت.


مهران دستی به گوشه ی لبش کشید

- رها من میرم هر وقت خاستی بری یه مسبج بده.

-  باشه.


سریع از اتاق خارج شد.

ساعت نه و سیُ پنج شب بود و وقت رفتن...

 
-‌خاله حتما بیای ها قراره باهم کار کنیم یادت که نرفته!

- نه قشنگم یادم میمونه.


کیفمو برداشتم

-خوش گذشت بچه ها.

پناه تنها با یک لبخند روی لب گفت

- بازم بیا.

با لبخند سری تکون دادم و خدافظی کردم.


به مهران مسیج دادم   که  تاکسی گرفتم میرم خونه.
از در ورودی بیمارستان که بیرون اومدم راننده تاکسی زرد رنگ گفت

_ سلام شما ماشین می خاستین؟

_ سلام بله.

_ بفرمایید.


نگاهی به ساختمون بیمارستان انداختم و سوار ماشین شدم پنجره رو کشیدم پایین هوای آزاد و پاک رو به ریه هام کشیدم، این چند ساعتی که کنار بچه ها بودم حسابی حالمو بهتر کرد  قول دادم بیشتر بهشون سر بزنم.

کاش می تونستم با کمک مهران جشنی برای بچه های سرطانی ترتیب بدیم و لااقل چند ساعتی دلشون رو شاد کنیم.

 



با برخورد یک چیز محکم به دستم و درد وحشتناکی که تا مغز استخونم پیش رفت چشم باز کردم و جیغ بلند بالایی کشیدم.

صدای مهران که می گفت " غلط کردم چیزی نیست بخواب! " و صدای عمه که بلند تر می گفت" ذلیل شی مهران که بچه رو قطع نخاع کردی" در هم آمیخته شد و من با حالت منگی و درد بدی که توی دستم می پیچید نشستم.

مهران از پشتی مبل سه نفره ای که من روش خوابیده بودم رفته بود بالا و دقیقه شمار ساعت رو تنظیم می کرد داد زدم

- چته دیونه؟ دستمو داغون کردی!

بلند خندید و گفت

- تقصیر خودته که اومدی اینجا خوابیدی مگه اتاقتو ازت گرفتن؟!

نیشگونی از پاش گرفتم و با عجز گفتم

- نخیر دلم خاست اینجا بخابم

با صدایی که رگه های خنده توش موج می زد گفت

-  خب پس به من چه!


و خیلی شیک و مجلسی دوباره خودشو با ساعت مشغول کرد. کمی دستمو مالش دادم حسابی درد گرفته بود.

همینطور که از روی مبل بلند می شدم با غرغر گفتم

- با اون هیکل گولاخش اومده رو دستم بعد به جای معذرت خواهی هر هر میخنده!


سرشو به طرفم چرخوند دهنشو عین کلاغ باز کرد و می خندید که تعادلشو از دست داد و محکم به روی مبل افتاد. نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر خنده با اون هیکل گنده پخش مبل شده بود از بس خندیدم دلم درد گرفته بود

- هههه خر بخنده!

- خوبه باز بگم چی به تماشا؟!

دستمو به مبل تکیه دادم و بلند شدم و ادامه دادم

- مهران بلند شو خودتو جمع کن الان اگه عمه بیاد ببینه اینجوری لش افتادی رو مبل داد و بیداد راه میندازه.

- اِ تو شب تا صبح اینجا بخوابی چیزی نیست من دو دیقه بشینم چیزیه؟!

به جای من عمه از پشت سرم جواب داد

- آخه تو خودتو با این بچه مقایسه میکنی ها؟!

 
همینطور که به سمت آشپزخونه می رفت ادامه داد

- مثل اینکه گوسفند رو با مرغ مقایسه کنن!


با چشمای گرد شده به مهرانی که با خنده از روی مبل بلند می شد نگاه کردم

- خیلی ممنون مامان جان، یعنی الان گوسفند و مرغ پرورش میدی تو خونه؟!

عمه که با حالت بامزه ای جلوی در شیشه ای ماکروفر موهاشو مرتب می کرد با خنده دندون نمایی گفت

- نمیدونم مادر؛ شاید

مهران پوکر فیس به من نگاه کرد شونه ای بالا انداختم و به سمت سرویس رفتم.
سر میز صبحونه نشستم.

- صبح برگشتی خونه؟

- اره همین یک ساعت پیش.

لقمه ای پنیر و مربا گرفتم گذاشتم دهنم

-پس به شدت خسته ای!
-آره خیلی

لقمه آخرش رو برداشت و بلند شد....
 

ناظر: @JGR.LARA

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...