رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

رمان سرپناهی دیگر | غزل.م کاربر انجمن نودهشتیا


پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: b+

پست های پیشنهاد شده

نام رمان: سرپناهی دیگر

نام نویسنده:غزل.م

ویراستار: @ایدا رشید

ناظر: @Zeynab_

ژانر: عاشقانه، اجتماعی، تراژدی، معمایی

هدف:علاقه به نویسندگی

زمان پارت گذاری: نامعلوم

خلاصه: آمدی و با آمدنت جان جانم را جانانه به آتش کشیدی، نفسم رفت .من را اینگونه نبین، من مرده ای بیش نیستم، من آدمی ویران هستم! می بینی مرا؟ می بینی این قلب شکسته را که دگر نمی‌زند؟ دگر طپش نمی‌گیرد؟ تنم از واسطه‌ی دوری شان، گداخته است. روحم از خستگی خاکستر شده است. می‌توانم بپرسم فروغ دیدگانم را کجا برده ای؟ حداقل بگو عشق زندگی ام را ، جان جانم را کجا رها کردی؟! می‌شود فقط برای یک بار بازگرانی شان؟ می شود خدا اندکی پارتی بازی کند؟ می شود سرپناهی خلق کند برای بی سرپناهان؟ یا نه قرار است تاریخ دوباره تکرار شود؟

 

ویرایش شده توسط Qazal.M
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • مدير ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇
https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/77-آموزش-نویسندگی

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@Tara.S

@parisa.f

@مدیرراهنما

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.

@MehrNesa.M


*درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.*
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۳:

- سلام آبجی عزیزم. خوبی نهالم؟
لبخندی روی لبانش نمایان شد.
- سلام داداش کوچیکه‌ی خودم! من خوبم دارم میام دنبالت، کارت تموم شد؟
با صدای آرامی گفت:
- بله- بله، تموم شده. الان از کتابخونه اومدم بیرون، نیما هم باهات هست؟
هم نیاوش و هم نیما از آن اتفاق اجازه نمی‌‌دادند تنهایی بیرون برود. با دقت قدم برداشت و گفت:
- نه نیست، من تنهام!
نیاوش مکث کوتاهی کرد.
- تنهایی؟ نیما کجاست؟ تنها فرستادت؟ نهال مگه من بچه‌ام داری میای دنبالم؟ می‌خوای حالت بد بشه؟
دست چپش را مشت کرد و داخل جیبش فرو برد.
- چندتا از همکارهای نیما اومدن خونه و من هم مثل همیشه و به درخواست نیما اومدم بیرون.
نیاوش با حرص گفت:
- مگه داری میری خونه‌ی سحر؟
به سر خیابان رسید. همان‌طور که از خیابان رد میشد با شرمندگی گفت:
- نه، امشب سحر خونه‌ی مادر شوهرش دعوته.
- دروغ گفتی؟
با عصبانیت و کلافگی گفت:
- نیاوش بس می‌‌کنی یا نه؟ نکنه دوست داری بلند بشم برم شرکتش؟
صدای عصبی نیاوش، سکوت کتابخانه را شکست.
- اگه لازم باشه میری ولی حق نداری دم دمای غروب سرت رو بندازی پایین و دنبال من بیای. مخصوصا هوای برفی که زمین‌ها سره! اگه خدایی نکرده بیفتی چی؟
شالگردنش را محکم تر کرد و با صدایی که سعی می‌‌کرد کنترل شده باشد گفت:
- بچه که نیستم همه‌اش می‌‌گین شب پات رو بیرون نذار می‌اوفتی لیز می‌‌خوری حالت بد میشه! بیست و چهارسالمه.
با اخطاری که یکی داد لحنش را آرامتر کرد و گفت:
- آبجی عزیزم، من و نیما هرچی می‌‌گیم برای خودته، الان کجایی؟
نگاهش به ایستگاه اتوبوس که چند قدم فاصله داشت افتاد. اخم کرد. دلخور بود.
- دارم سوار اتوبوس میشم.
صدای چندنفر از پشت گوشی آمد که داشتند صدایش می‌‌زدند. بی توجه به آن‌ها با لحن آرامی گفت:
- نهال از دست من دلخور نشو، درکمون کن. الان‌ هم منتظرتم آبجی بزرگه!
نفسش را بیرون داد و گفت:
- باشه دارم میام، فعلا.
دستش از سرما قرمز شده بود. زیرلب ناسزایی به هوای سرد و خشک مشهد گفت و منتظر جوابی از طرف نیاوش که دوستانش او را دیده بودند نشد و گوشی را قطع کرد و داخل جیبش گذاشت. با وجود یقه‌اسکی، کاپشن، شال‌گردن، کلاه و دستکش هنوز هم سردش بود. با خودش گفت:
- هنوز هم از دستشون با این همه حساسیت دل‌گیر میشم ولی یکم بهشون حق میدم.
روی صندلی ایستگاه اتوبوس نشست و دستش را که گوشی را گرفته بود رها کرد تا گرم شود.
نگاهش به سمت مادر و دخترجوانی که با فاصله نشسته بودند، کشیده شد. دختر با عصبانیت نگاهی به مادرش کرد و گفت:
- مامان من نمی‌‌دونم و حرف شما هم مهم نیست! زندگی خودمه، خودم براش تصمیم می‌‌گیرم. این رو به بابا هم بگو.
زن با چشم‌هایِ اشکی نگاهی به دخترش که با اخم به روبه‌رویش خیره شده بود، انداخت و گفت:
- دختر عزیزم، هرچی می‌‌گیم برای خودته. فکر می‌‌کنی ما بدمون میاد دخترمون عروس بشه؟ هرچیزی به موقعش. تو سنی نداری که، فقط هفده سالته چرا می‌‌خوای بری زیر یک سقف با مردی که پول تو جیبیش را از باباش می‌‌گیره. بذار یکم سنت بالا بره، بعد به فکر بیفت.
دختر بلند شد و انگشت اشاره‌اش را به سمت مادرش گرفت و با صدای بلندی وسط حرفش پرید و گفت:
- بسه مامان! یا اون یا هیچ‌کس!
نگاه چندنفر از عابرین و رهگذرها روی زن خیره ماند. نهال از بی شرمی دخترک لبش را گاز گرفت. سرش را پایین انداخت تا شکستن یک مادر را جلوی چندنفر نبیند. نهال و نیاوش همیشه حسرت می‌‌خوردند. حسرت یک عطر مادرانه و نگرانی‌های بی حد و اندازه، شانه‌های یک پدر که بتوانند تکیه کنند! تا بود آنها بودند و نیما. حتی اگر انقدر آن پسر را دوست داشت. چنین اجازه‌ای نداشت که صدایش را بلند کند. دوباره به گذشته رفته بود. بیست سال قبل، همان سوال‌های همیشگی را داشت. چه اتفاقی افتاد؟! وقتی چهار سالش بود چه شد که سرگذشتشان این شد؟ با صدای باز شدن در اتوبوس از فکر در آمد و به خط نگاه کرد. از صندلی بلند شد و به سمت اتوبوس رفت. بدون تماس دستانش به میله‌ی اتوبوس، سوار شد و اولین جای خالی‌ای که پیدا کرد نشست. سرش را به پشتی صندلی پلاستیکی تکیه داد.
راه زیاد نبود وگرنه او به خواب عمیقی می‌‌رفت. هوای گرم و دلنشین اتوبوس حس رخوت را در نهالی که دیشب نخوابیده بود ایجاد کرده بود. صدای زنی از کنارش آمد. چشمانش را باز کرد و شال گردن سورمه‌ای رنگش را از جلوی دهنش پایین داد و گفت:
- بفرمایید؟
نگاه نهال روی چهره‌ی غمگین زن چادری با سرو وضع عالی خیره ماند! متعجب کرد. نگاهش به دستبند گران قیمت برلیان و انگشتر ست آن خیره ماند. معلوم بود که پولدار است؛ با خودش گفت پس چرا با اتوبوس رفت و آمد می‌‌کند؟
از فکرش لبش را گاز گرفت و در دل فوضولی نثار خودش کرد. زن از چشم‌های کنجکاو نهال، سوالش را خواند. لبخندی زد و گفت:
- ببخشید میشه شما برای من کارت بزنین؟ من از حمل و نقل عمومی استفاده نمی‌‌کنم برای همین کارت ندارم.
با شنیدن صدای زن یاد یک جمله افتاد که می‌گفت: خنده‌ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است. خلاف لبخندی که بر لب داشت چهره‌اش خیلی ناراحت و گرفته به نظر می‌‌رسید. لب‌های خندان و چشمان غمگینش پارادوکس عجیبی را ایجاد کرده بود. نهال سری گیج تکان داد و باشه آرامی گفت و نگاهش را به سمت بیرون سوق داد. همان جور هم خودشان گرفتاری داشتند. اگر می‌‌خواست برای مردم غریبه هم غصه بخورد که سنگ‌کوب می‌‌کرد. به قولی زینب بشود و غم امت بخورد؟!
زن صندلی کنار نهال نشست و چادرش را روی صورتش انداخت. نهال بیخیالی زمزمه کرد و با ایستادن اتوبوس سرایستگاه، از کنار زن بلند شد. زن خودش را کمی جمع و جور کرد.
دستش را به میله گرفت و دوتا کارت زد. زن در جواب کار نهال، چادر مشکی گران قیمتش را از روی صورتش برداشت و از او تشکر کرد. نهال پس از جواب دادن بی‌حال پیاده شد. فکر و خیال پنج‌سال بود که نمی‌‌گذاشت یک دقیقه پلک روی هم بگذارد.
اگر همکاران نیما نمی‌‌آمدن یک قرص دور از چشم نیما و نیاوش می‌‌خورد و می‌‌خوابید. سرگردان نگاهش را بین دختر پسرهای جوان چرخاند تا نیاوش را که با اخم بین دوستانش ایستاده بود و به حرف های دوستش فکر می‌کرد را پیدایش کند.
چشمش روی یک اکیپ هشت نفره ثابت ماند. نیاوش را که کاپشن سورمه‌ای و شلوار کتان مشکی تنش بود را دید. با اخم به زمین خیره شده بود و یک پسر و دختر سعی داشتند اخم‌های درهمش را باز کنند؛ ولی او حتی سرش را هم بالا نمی‌‌‌آورد. به نیما بابت نگرانیش حق داد. به نیاوش اخطار داده بود و الان با دیدن دختری که دستش را دور بازوی او حلقه کرده بود و می‌خندید. اخم‌های نهال درهم جمع شد. بی‌حیایی نثارش کرد و با قدم‌های محکم به سمتشان رفت. نوک بینیش از سرما سرخ شده بود و بی حس بود؛ ولی خونش به جوش آمده بود. اکیپ آنها از جوون‌های امروزی بودند، پسری که کنار نیاوش ایستاده بود را شناخت. دوست دوران سربازیش بود. نیاوش به دختر لبخند کمرنگی زد که دختر دست‌هایش را به هم کوبید و با صدای بلندی گفت:
- وای آخر عشقم خندید!
نهال دست‌های یخ زده‌اش مشت شد. هنوز متوجه او نشده بودند. چند قدم بیشتر فاصله نداشت که نیاوش نگاهش به او افتاد. می‌توانست از چهره‌اش عصبانیت را بخواند مخصوصا با آن اتفاقی که افتاده بود. بازو‌هاش را از دست دختر درآورد. لب‌هایش به خنده باز شد. بی توجه به اکیپشان به سمت او رفت و گفت:
- سلام آبجی!
نهال از آن دسته آدم‌ها نبود که عقلش به چشم‌اش باشد. عکس‌العمل ‌های عاقلانه‌ی او در برابر اتفاقات از تربیت نیما سرچشمه می‌‌گرفت، با دیدنش خشم‌اش فروکش کرد. دختره آویزانش شده بود ربطی به نیاوش نداشت.
کوله‌اش را پشتش مرتب کرد و نیاوش را در آغوش کشید.
- چه قدر دیر کردی! کم- ‌کم داشتم نگرانت می‌شدم.
لبخندی به او زد و گفت:
- نگو که می‌‌خواستی به نیما زنگ بزنی!
نیاوش صورت یخ زده‌ی نهال را بین دستانش گرفت و با لحن بامزه‌ای گفت:
- آره، اتفاقا تو فکرش بودم.
نهال مشتی به بازویش زد و آدم فروشی نثارش کرد. نگاهی به برادرش کرد. چهره ی او شبیه خودش بود. در ورژن پسرانه؛ اما از لحاظ رفتاری زمین تا آسمان تفاوت داشتند. نیاوش با خنده بازوهاش را جلو آورد و گفت:
- بریم نهالم؟
نگاه از او گرفت و بینی یخ زده‌اش را بالا کشید.
- بریم. فقط، تا کوهسر راه زیاد نیست؟
- نه نیست، فقط گشنمه! اول یک چیزی تو این خندق بلا بریزیم بعد بریم. نظرت چیه؟
اجازه‌ی صحبت به من نهال نداد، دستش را کشید و با قدم‌های بلند شروع کرد به قدم زدن. نهال خندید و سری برای شکم پرستی برادرش تکان داد و گفت:
- اگه بگم واست نهار آوردم چی به من میدی؟
نیاوش سرجایش ایستاد و متعجب گفت:
- نهال شوخی نکن. همین جوریش هم سرد هست، با شکم گشنه الان فشارم می‌افته.
دستش را از دست نیاوش کشید و کوله‌اش را از پشتش درآورد. به سمت نیمکتی که کنار خیابان بود رفت. به چهره‌ی ناباورانه‌ی نیاوش که وسط خیابان ایستاده بود خندید و زیپ کوله اش را کشید و ظرف قورمه سبزی را درآورد.
- مگه میشه من قورمه سبزی درست کنم و واسه‌ی توی شکمو نگه ندارم؟
نیاوش به مهربانی نهال خندید و به سمتش رفت. به خاطر دعوایی که با دوستش کرده بود و حرف هایی که بینشان زده شده بود انرژی‌اش تحلیل رفته بود.
- آی دمت گرم آبجی نهال خودم. می‌‌دونستم تو مهربونی! تو مثل نیما نیستی.
نهال اخم تصنعی کرد. که متوجه قصد نیاوش شد و گفت:
- نشین!
نیاوش که کثیف شدن کاپشن مشکی اش اهمیت آنچنانی نداشت دست هایش را در جیبش فرو کرد و روی نیمکت نشست.
نهال باحرص گفت:
- مریض بشی خودت باید خودت رو جمع کنی.
نیاوش خندید و گفت:
- غصه نخور نمیشم. خواهرم، من یک جون سگی هستم که حد نداره.
عینک بخار گرفته اش را کمی از چشمش فاصله داد و ظرف را از نهال گرفت.
- داغه؟
نهال کنارش نشست و گفت:
- نمی‌دونم! قبل از اینکه تو ظرف کنم گرمش کردم.
پلاستیک را باز کرد و قاشق چنگال را درآورد. با ولع شروع کرد به خوردن. نهال به سمتش برگشت و کوله‌اش را روی پایش گذاشت. شال گردن را جلوی دهانش محکم کرد. نیاوش با دهان پر گفت:
- خاک بهت بدن طلا درست می‌‌کنی تو شکممون می‌‌ریزی، دستت طلا. قورمه‌سبزی یخ کردهات هم عالیه! اگه خواهر برادر نبودیم می‌‌اومدم خواستگاریت.

@ایدا رشید @Zeynab_ @Beowulf @زری بانو@helia.z

ویرایش شده توسط ایدا رشید
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۴

بی توجه بود نسبت به حرفا و تعریف هایی که نیاوش می کرد. هنوز هم همان نیاوش کوچولو بود. نیاوشی بود که وقتی زبان باز کرد، به نیما بابا گفت. خنده‌ی تلخی کرد و تک‌تک اجزای صورتش را از نظر گذراند. پوست گندمی، موهای ل*خت قهوه‌ای تیره که داده بود بالا و یک تکه از موهایش نامرتب روی پیشانیش ریخته بود، چشم‌های قهوه ای تیره و ته ریش و بینی نسبتا به اندازه! نیاوش که متوجه سنگینی خواهرش شده بود. با دهن پر او را از فکر در آورد و گفت:
- خوشگل ندیدی؟
نهال ابرویش را بالا انداختم و به مردمی که در آن هوای سرد قدم می‌زدند خیره شد و گفت:
- خودشیفته ندیدم که الان دیدم.
چشمکی به خواهرش زد. بینیش را بالا کشید. همان طورهم که دانه‌های آخر برنج را از ته‌ظرف جمع می‌کرد گفت:
- دست پرورده‌ام آبجی!
نهال کوفت زیرلبی به او گفت که نیاوش به پشتی نیمکت چوبی تکیه داد و با ناامیدی گفت:
-کاش یک چیز دیگه هم بود.
تمام جانش خیس شده بود. نگاه متعجب مردم را روی خودشان احساس می‌کرد. در هوای سرد برفی، کدام آدم های عاقل روی نیمکت خیس می‌نشستند که آن خواهر و برادر دومیش باشند؟! نهال دستان یخ زده‌اش را به هم کشید و گفت:
- چی؟
نیاوش که بازیگر ماهری در ایفای نقش‌های مختلف چهره بود. چشمانش را با درد بست و گفت:
- یک لقمه نون! تا ته ظرف و تمیز کنم.
نهال آرامی به بازوی او زد. سری به معنای تاسف تکان داد و با خنده گفت:
- بلندشو! نون رو برو خونه ته ظرف بکش! یخ کردم.
نیاوش با لبان آویزان از روی نیمکت بلند شد. قاشق، چنگال و ظرف را داخل پلاستیک گذاشت. بلند شد.
- اِی کاش به‌جای این یک تیکه نون خالی بود!
خندید و زیپ کوله‌اش را باز کرد و ظرف استیل را داخلش انداخت.
- بریم! شکمم پر شد. البته تا نصفه! یک ساندویچم از نیما می‌گیرم و تمام!
پرویی نثارش کرد که بی هوا نیاوش دستانش را دور شونه‌ی خواهر حلقه کرد و چشمکی زد و گفت:
- اینجوری بهتره!
لبخندی از زیر شال گردن به نیاوش غیرتی زد و به شانه‌اش تکیه کرد. او خوشبخت ترین دختر دنیا بود. با وجود دو نفر که در زندگی‌اش داشت! دختر سختی کشیده‌ای بود؛ ولی خدا را بابت داشتن این دو نفر شکر می‌کرد. مخصوصاً نیمایش! نیمای مهربون و دوست داشتنی‌اش که هم برای او مهم بود و هم برای پسری که کنارش قدم می‌زد. نمونه‌ی کامل یک مرد بود. مردی که می‌توانست آنها را رها کند و پی زندگی‌اش برود! اما نرفت! با سنی کمی که داشت ماند و از دختر پسری که کل زندگی‌اش شده بودن و نفسش به نفس آن دو وصل بود محافظت کرد. نیما برای آن خواهر و برادر تنها حکم افسانه را داشت... .!
***پس از چهل و پنج دقیقه به محل موردنظرشان رسیدند. نهال همان طور که اطراف را از نظر می گذراند با غرولند گفت:
- دارم به این فکر می‌کنم الان با تاکسی می‌اومدیم چی می‌شد؟ از سرما یخ کردم!
نیاوش دستانش را در جیب کاپشنش فرو کرد و گفت:
- پول اضافه می‌دادیم.
با وارد شدن به کافی‌شاپ و گرمای لذت بخشی که داشت نهال سرش را بالا آوردم و بیخیالی به افکار کیانمهر زد و دومین میز خالی‌ای که پیدا کرد نشست. به نیاوش که جلو می رفت و درمورد دیزاین جدید کافی شاپ نظر می داد خیره شد و دستکش را درآورد. به کف دست‌های سرخش نگاه کرد و غرولندی کرد. هنوزم سردش بود. نیاوش بدجور در کلاه کاپشنش برف ریخته بود. نیاوش متوجه نبود خواهرش شد که برگشت و تا نگاهش به او که مثل دختربچه ها به کف دستش نگاه می کرد و چهره ی سرخی داشت. افتاد خندید و ل**ب زد:
- تنبل نیمایی دیگه! چه میشه کرد.
حوصله ی کلکل با نیاوش را نداشت. فقط می خواست زودتر گرم شود. نیاوش صندلی قهوه ای را که روکش مخمل قرمز داشت را کشید و عینک بخار گرفته اش را روی میز گذاشت و گفت:
- نهال کوچولو خسته شدی؟
خمیازه ای کشید و گفت:
- آره خیلی زیاد!
روی صندلی نشست. دست به سینه به پشتی صندلی تکیه داد.
- منم همین طور!
اگه مثل دفعه های دیگر می‌آمدند انقدر بی‌حوصله نبود؛ ولی هم چشمانش خماره خواب بود و هم سرش درحال انفجار بود. اطراف را از نظر گذراند. نورپردازیش تغییر کرده بود و به نسبت تاریک تر شده بود. چندتا از پرسنلشم تغییر کرده بودند. با خودش گفت خوب بود بهم نگفت بیا بریم بیرون بشینیم! وگرنه که یخ زدگیم صد درصد بود! با امدن پسر جوانی حواسش را به اطراف جمع کرد. منو را از پسر گرفت و تشکر کوتاهی ازش کرد که نیاوش سرش را روی میز گذاشت و گفت:
- میگم خیلی گرمه! ناخودآگاه خوابت می‌گیره. نظرت چیه بریم اتاق فرار؟! یا لیزرتک؟
نهال که از این حرف حرصش گرفته بود با اخم های درهمی که چهره اش را بامزه می کرد. گفت:
- تو برای کرایه‌ی تاکسی میگی یکم به فکر نیما باشیم بعد می‌خوای لیزرتک و اتاق فرار بری؟!
نیاوش خندید و چیز نگفت. منو را باز کرد و با بی حوصلگی نگاهی انداخت و بعد از چندلحظه محکم بست و با صدای نسبتا بلندی گفت:
- چای می‌چسبه!
با صدای بلند نهال و بسته شدن منو، نیاوش سرش را از رو میز برداشت و نگاه چند نفر روی او آمد. بی توجه و بی‌تفاوت به نگاه‌های خیره مردم، از نیاوش پرسید:
- توهم چای می‌خوای؟
نیاوش که همیشه از چای خوردن او کلافه می‌شد. پوفی کشید و گفت:
- نخیر من کافه گلاسه‌ی میوه‌ای می‌خوام! چای تو همه‌ی خونه‌ها هست.
نهال که چای را داروی پریدن خواب می دانست. لبخند حرص دراری در جواب نیاوش زد.
- پس بگو قوریش و بیاره که حسابی تشنه‌ام و امروزم پنج لیوان چایم رو نخوردم!
چشمی گفت و پسر را صدا زد و بعد از گفتن سفارش دوباره سرش را روی میز گذاشت. بیشتر دختر پسرهای جوان بودند. کمتر خانواده دیده می شد. با کنجکاوی اطراف را می‌کاوید که نگاهش روی بهترین میز که کنار پنجره ی سرتاسری بود افتاد. یک مرد جوان که سخت مشغول مطالعه‌ی برگه‌های در دستش بود. چشمانش را ریز کرد و با دقت به او نگاه کرد. مرد متوجه سنگینی نگاهش شد که برگشت و غافل گیرش کرد. دست پاچه سریع از او نگاه گرفت. در دلش به دقت مرد که بین آ همه میز او را تشخیص داده بود آفرین گفت.
- نهال؟
آرنج‌هایش را روی میز گذاشت. سرش را بین دستانش گرفت و گفت:
- هوم؟
نیاوش با صدای دوباره غمگینی گفت:
- چرا؟ چرا زندگی ما اینه؟
نهال متعجب نگاهش کرد. نیاوش بدون اینکه به اطراف نگاه کند ادامه داد.
- چرا خانواده‌امون مارو نخواستن؟ چرا یک مادر نداشتیم؟ چرا یک پدر نداشتیم؟
لبخند تلخی زد. سرش را بالا آورد و دستانش را که روی میز بود را گرفت.
- ناشکری نکن نیاوش! خدا به ما پدر و مادر نداد ولی نیما رو داد.
نیاوش که باشنیدن حرف های آن مرد، داغ دلش تازه شده بود دست نهال را محکم فشار داد و گفت:
- من ناشکری نمی‌کنم ولی اگه یک پدر و مادر داشتیم پنج سال پیش اون بلا سرت نمی‌اومد.
- اونم یک بخشی از زندگیم بود داداش! بیخیال، انقدر تداعی نکن! چیزی که گذشته. برنمی‌گرده.
چیزی نگفت و سکوت را ترجیح داد. خودخوری کرد مثل همیشه که کارش این بود. لبخند دلگرم کننده‌ای نهال به او زد.
- چی باعث شد داداش مهربونم این حرف رو بزنه؟
دلش را به دریا زد و گفت:
- امروز واست خواستگار پیدا شد!
دست نهال که روی میز بود با شنیدن این حرف از زبان برادرش مشت شد و گیج گفت:
- هان؟ خواستگار چی؟
دستش را از زیر دستان نسبتا گرم نهال برداشت. بدون نگاه کردن به نهال متعجب گفت:
- خواستگار دیگه! یکی از استادهایی که گه‌گداری به کتابخونه میومد، امروز من و دید و پیشنهاد و داد تا با خانواده برای امر خیر مزاحم بشند.
لبخند تلخی با یاد شش سال پیش زد.
- خب بعد شما چه جوابی دادی؟
نیاوش کلافه نگاهش کرد.
- چی می‌خواستی بگم؟ طبق معمول همیشه بهانه‌های بنی اسرائیلی!
- بهترین کار رو کردی. آدم از یک سوراخ دوبار گزیده نمیشه!

@ایدا رشید @Zeynab_ @Beowulf @helia.z

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۵:

نیاوش بی مقدمه بحثی را که مدتی پیش بود به آن فکر می‌کرد را وسط کشید.
- نهال تا کی می‌خوای از آدما فرار کنی؟ یک نگاه به خودت بنداز بیست و چهارسالته!
نهال جا خورده دستانش را درهم قلاب کرد و گفت:
- جریان چیه؟ این حرفا چیه؟ توکه مخالف صد درصد ازدواج من بودی!
در این چندسال اخیر اولین باری بود که داشت درمورد ازدواج با او صحبت می‌کرد. ابروهایش خود به خود بالا پریده بود. لبخند نهال خر کنی زد و آرنجش را روی میز گذاشت. در چشمان سردرگم خواهرش خیره شد.
- جریان که تو پریز برقه! جدی دارم می گم! یک اتفاقی افتاد پ... .
اجازه نداد تا ادامه دهد. بحث خواستگاری و ازدواج مجدد که می‌شد حال او دگرگون می‌شد. حرفش را قطع کرد. با صدایی که سعی می‌کرد کنترلش کند گفت:
- نیاوش تو به سرت ضربه خورده؟ این چرندیات چیه داری به هم می‌بافی و تحویل من می‌دی؟ خوبه خودت اتفاق پنج‌سال پیش و دیدی هنوزم حرف از این ماجرا می‌زنی؟ شاهد بلایی که سرم اومد بودی!
نهال تلخ خندید. نگاهی به اطراف انداخت و ادامه داد:
- واقعا عجیبه! نکنه چیزی از من دیدین که می خ...
نیاوش که متوجه برداشت اشتباه خواهرش شده بود. با عصبانیت حرفش را قطع کرد.
- من دارم برای خودت می‌گم! فکر می‌کنی نیما تا کی می‌تونه از من و تو حمایت کنه؟ نهایت یک سال دیگه! اگه زن بگیره چی؟ به نظرت زنش می‌ذاره شوهرش پیش ما دوتا باشه؟ مارو قبول می‌کنه؟ به چه عنوان قبول کنه؟ حتما میاد به طرف مثل اون دفعه‌ی یلدا میگه این نهال و اینم نیاوش! دختری که انقدر دوسش داشت چندسال پیش اون حرف و بهش زد! بقیه که جای خود دارن.

نگاهی به انگشت‌هایش انداخت و لحن صدایش را کمی آرامتر کرد. حرفش را ادامه داد.

- نیما تا کی می‌خواد مجرد بمونه؟ وارد چهل سال شده! همه چی داره خونه، ماشین و... . چرا باید پای من و تو بسوزه ؟ این و یادت نره نیما یک آدم غریبه‌اس که وقتی ما دوتا رو دید دلش به حالمون سوخت. دستش درد نکنه خیلی دوسش داریم! هم من هم تو ولی جواب من و بده تا کی؟ اونم آدمه دلش یک چراغ روشن تو خونه‌اش می‌خواد. دلش بچه‌هایی از وجود خودش می‌خواد.
خشک شد. یک چیزی درون وجودش لرزید نیاوش بلاخره حرف هایی که ته دلش مانده بود را به زبان آورده بود. تا کی نیما می‌خواست پای او و نیاوش بنشیند؟! سنگینی نگاه مردم را به خوبی روی خودشان حس کرد. سرش تیر کشید. هنوز چند وقت بود که به زندگی قبلیش برگشته بود و الان با شنیدن این حرف ها از زبان نیاوش یک جوری شده بودم. نیاوش که متوجه شد خیلی تند رفته است زیرلب ناسزایی نثار خودش کرد و با صدای آرام و شرمنده‌ای گفت:
- نهال من متاسفم!
جو بدی در کافی شاپ حاکم بود. صدای پچ‌پچ مردم مانند سوهان روی اعصاب نهال کشیده می‌شد، کوله اش را برداشت و بدون نگاه کردن به چهره‌اش گفت:
- بی خیال نیاوش! بهتره بریم! حوصله ندارم اینجا رو تحمل کنم. حرفات هم، همه اش درست! ولی از من نخواه حماقت شش سال پیش و تکرار کنم!
اجازه‌ی صحبت به نیاوش عصبی که گوشه ی ناخنش را کنده بود نداد. با قدم‌های تند از آنجا خارج شد که به محض خروج باد سردی به صورتش خورد؛ اما فکرش درگیر تر از این حرف‌ها بود. هیچ وقت به نبودن نیما فکر نکرده بود. فکر می‌کرد همیشه هست! همیشه می‌ماند؛ اما اشتباه بود! او جوانی اش را پای آن دو گذاشت. این حق را هم ازش بگیرند؟ هنوز آن دعوایی که بخاطر آنها با یلدا کرده بود یادش هست! بخاطر نهال و نیاوش به آینده‌اش پشت پا زد. دستکش و کلاهش را در کوله‌اش انداخت و دستانش را داخل جیب کاپشنش فرو کرد. بی توجه به شدت برف راه آمده را برگشت. صدای قدم‌های یک نفر که با سرعت می‌آمد را شنید؛ ولی آنقدر فکرش درگیر حرف‌های نیاوش بود که به این فکر نمی‌کردم که چه کسی هست. فقط می‌رفت تا به در خروجی برسد.
- نهال؟! چه قدر... .تند می‌ری؟
با شنیدن صدای برادرش، سرعت قدم هایش را کم کرد و با بی خیالی ظاهری گفت:
- وقتی دلت نمی‌خواد بیای همینه!
نیاوش با شرمندگی سرش را پایین انداخت و گفت:
- من معذرت می‌خوام نباید اون ... .
نهال حرفش و قطع کرد.
- لازم به معذرت خواهی نیست. بیا بریم! تا موقعی که برگردیم احتمالا همکاراش رفتن.
- نهال من قصد بدی از حرفام نداشتم فقط می خواستم بگم نیما هم یک روزی میره! یعنی حق مسلمش هست.
فکرش بهم ریخته بود. کم خودش فکر و خیال داشت که این هم اضافه شده بود. حتی فکر اینکه یک روزی نیما هم برود باعث یخ زدن خون در بدنش می‌شد. سعی کرد فکر نکند. بی توجه به نیاوشی که به او خیره شده بود سرعت قدم هایش را تندتر کرد و از در خروجی بیرون آمد. نیاوش کنارش ایستاد و گفت:
- بیا بهش فکر نکنیم؟ اصلا فکر کن چیزی نگفتم! بیا چای گفته بودی دیگه نه؟
نهال متعجب سمتش برگشت. نگاهش به لیوان کاغذی در بسته افتاد! لبخند کمرنگی زد.
- آره! ولی چجوری این و گرفتی؟
دست چپش را در موهای مشکی اش فرو برد.
- دیگه چه کنیم که یک خواهر بزرگتر بیشتر نداریم که عاشق چای باشه!
لیوان داغ را بین دستان سردش گرفت که حس خوبی به او منتقل شد. به لبش نزدیک کرد و یک جرعه از چای تلخ را خورد. گرمی محتویات‌اش باعث شد کل وجودش پرشود از آرامش! آرامشی که چندین و چندسال است که ندارد. دوست نداشت فکرش را به سمت بچگی اش ببرد. خاطرات خوبی نداشت و حوصله ی تداعیش هم نداشت. تصاویر گنگ فقط جلوی چشم اش بود. لبخندی نشست روی لبش که نیاوش یکی روی بینی سرخ نهال زد و گفت:
- قربونت بشم من ! همیشه بخند! فقط میگم یکم جامون بد نیست؟
اشاره ای به تاکسی هایی که واسشان بوق می زدن کرد. سرش را به معنی چرا تکون داد و سمت چپ عابر پیاده ایستادند. بعد از تمام شدن چای، لیوان را داخل سطل آشغال انداخت و به ساعت نگاه مچی اش نگاه کرد. 20:50 تا ده کلی زمان بود. نیاوش که در حال حرف زدن با همان دوست به قولی ناباب‌اش بود سرش را از گوشی درآورد و به نهال خیره شد.
- زمان زیادیه! بیا کم کم تا پایین بریم!
نتوانست به زبان بیاورد که از این خیابان نفرت دارد. نفرت که نمی شود اسمش را گذاشت؛ ولی ترس عجیبی داشت! پاهایش بخاطر اینکه سرپا ایستاده بود از سرما بی حس شده بود! شال گردنش را جلوی دهانش مرتب کرد. تظاهر به خوب بودن کرد و گفت:
- فکر خوبیه، بیا بریم.

@Zeynab_ @nazi nima @Beowulf @helia.z @amatis5909 @Tara.S

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۵ 

دستانش را داخل جیب کاپشنش فرو کرد و کنار نیاوش پشیمان از حرف‌هایش شروع کرد به قدم زدن؛ ولی خدا می دانست که از ترس آن مرد گلویش خشک شده بود. سرش را پایین انداخته بود و بی توجه به نیاوش تند تند قدم بر می داشت تا سریعتر تمام شود نیاوش سرش را برگرداند بین آن جمعیت خواهرش را گم کرد. به سمت ویترین مغازه ها رفت؛ ولی کسی را با مشخصات نهال ندید. شماره اش را گرفت بعد از خوردن چند بوق قطع شد. آن روز از سال عجیب شلوغ بود. انگار مردم مشغول خرید عیدنوروز بودند. لعنتی نثار خودش کرد که نگاهش به دختری افتاد که کاپشن قهوه ای روشن تنش بود و خیلی جلوتر داشت تندتند قدم بر می‌داشت جمعیت را پس زد و با دو خودش را به دختر رساندآ دستش را با عصبانیت روی شانه‌ی نهال گذاشت و برگرداندش.
- نهال؟ چرا انقدر تند میری؟ وایسا این و ببین!
گوش هایش کر شده بود. فقط دلش فاصله گرفتن از این خیابان را می‌خواست. از بین جمعیت که جلوی مغازه ها ایستاده بودن خودش را رد کرد. نیاوش که متوجه حال بد نهال شد بدون گفتن چیزی پشت سرش رفت. نفس هایش به شمارش افتاده بود. تک تک آن لحظه ها از جلوی چشمش رد شد. حماقتی که کرده بود! آینده اش را نابود کرد؛ ولی به جاش نیما موفق شد. با کمک آن مرد روانپریش توانست به خواسته‌‌اش برسد و سرمایه ای که بخاطرش کلی زحمت کشیده بود را از دست ندهد! صدای پسربچه‌ای آمد و باعث شد. سرش را بالا بیاورد و سرعت قدم هایش را کم کند.
- خانم میشه یک دونه جوراب بخرید؟
کنار خیابان ایستاد و نگاهی به پسربچه انداخت. شلوار ورزشی آبی رنگ که دو خط سفید کنارش داشت و کاپشن طوسی و کلاه مشکی و دمپایی سفید. آب دهنش را محکم قورت داد. با خودش گفت:
- کدوم پدر و مادری دلشون اومده که بچه اشون رو با دمپایی بفرستن بیرون تا جوراب بفروشد؟
صدای درونش نهیب زد:
- همان پدر و مادری که تو را در چهارسالگی و نیاوش را در چند ماهگی رها کردن و پی خوش گذرانی‌شان رفتند!
پوزخندی زد و ناسزایی به والدین بچه گفت. بیست تومنی که از نیما گرفته بود را درآورد. لبخندی به چهره‌ی پسر زد و گفت:
-بیا خاله جون! این پول و بگیر! درسته اندازه ی یک جفت چکمه نمی‌شه ولی... .
به اینجا که رسید دست های سردش را که از فرط سرما قرمز شده بود را در دستانش گرفت.
-ولی می‌تونی دستکش واسه خودت بخری!
پسربچه قدرشناسانه به دختر جوان نگاه کرد.
- خاله این پول زیاده! لااقل یک جفت جوراب یا واکس بخرین!
دستی روی کلاه مشکی اش کشید و گفت:
- برو مرد جون! اتفاقا کم هم هست!
با دستی که روی شونه اش قرار گرفت از پسر نگاه گرفت. صدای عصبی نیاوش را که علنا وجودش را نادیده گرفته بود. آمد.
- معلوم هست کجا میری؟ فکر کردم رفتی تو مغازه ای جایی! نمی گی نگراانت می شم؟ چند دقیقه پیش بهت رسیدم؛ ولی انگار نه انگار که من هم هستم.
به صورت گلگون برادر عصبی اش نگاه کرد. چی داشت که بگوید؟ ترسش را بر زبان بیاورد؟
- جایی نبودم! سرعت تو کم بود! می‌خوای برگردیم؟!
پسربچه تشکری از او کرد و با خوشحالی رفت. نیاوش اخمی کرد و دستمالی از جیبش درآورد. همان طور که به بینیش نزدیک می کرد گفت:
- نگرانت شدم! ماشالله اون گوشیم که خریدی اصلا جواب نمیدی! آرزو به دلم مونده یک بار به بوق دوم نرسیده برداری! نه دیگه لازم نیست.
سرش را به سمت خیابان اصلی چرخاند و از بین جمعیت خودش را عبور داد.
- متوجه تماست نشدم!
- وایستا یک تاکسی بگیرم بریم خونه!
نهال سری به معنای باشه تکان داد و کنار خیابان ایستاد. حس بدی به آن خیابان کذایی و خاطرات دردآورش داشت! خوابش می‌آمد و کلی فکر در سرش بود. کلی سوال که هیچکس جوابش را نمی دانست! حتی نیما هم نمی‌دانست که چه شد که اینجوری شد! فقط وقتی شانزده سالش بود از نیما پرسید چه بر سر خانواده‌شان آمده که نیما بهم ریخت و با آشفتگی تمام گفت من هیچی از گذشته‌ی شما نمی‌دانم. سوالی دراین مورد نپرس! تا دو روز در خودش رفته بود و خیلی آشفته به نظر می‌رسید و سرش را گرم کارهای شرکت می‌کرد. با ایستادن سمند زرد رنگی جلوی پایشان از فکر درآمد. نیاوش سلامی به راننده کرد و در عقب را باز کرد. اشاره‌ای به نهال کرد و گفت:
- نهالم سوار شو!

@masoo @Zeynab_ @ایدا رشید @helia.z 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۶

***
جرعه‌ای از چای نوشید و پرونده‌ را بست پسر جوانی که روپوش قرمز تنش بود به سمتش رفت و گفت:
- قربان مایلید چای ‌تون رو عوض‌کنم؟
عینک بدون فرمش را روی میز‌‌‌ گذاشت. با صدای جدی همیشگی‌اش گفت:
- لازم نیست! دارم میرم!
پسر با شنیدن این حرف از زبان ونداد سری تکان داد و به سمت آشپزخانه رفت. ونداد سرش را بین دستانش گرفت و به کارهایی که فردا داشت فکر کرد. ساعت نه صبح وقت دادگاه خردمند بود. چند قرار هم در دفترش داشت. از آن طرف هم باید به رستوران سر می‌زد. کارهای نیمه تمام زیادی داشت. با صدای ویبره ی گوشی اش دست از فکر کردن کشید. نیم نگاهی به مخاطب انداخت. «آزاد»
-پسر‌‌‌عمو جان من نزدیک خونه‌ام کجایی؟
کلافه بود. حتی فکر دوباره برگشتن به آن خانه هم روح و روانش را بهم می‌ریخت! خلاف دل تنگیش برای پدر و مادرش که چندماه پیش دورا دور دیده بودشان وقتی به پدربزرگش فکر می کرد ماندن در این شهر پر راز را ترجیح می داد. پرونده و عینک مطالعه‌اش را داخل کیف دستی چرم قهوه ای رنگش گذاشت و برای آزاد تایپ کرد...
- دارم میام!
منتظر جوابی از سمت او نشد گوشی نسبتا گران قیمت تاشو اش را در داخل جیب پالتو مشکی بلندش گذاشت و بعد از حساب کردن، از کافی شاپ خارج شد. در نظر او سردرگم تر از خودش روی کره ی زمین وجود نداشت. از آن طرف خرید موسسه‌ی حقوقی و از آن طرف هم ماجراهای پیش آمده. به سمت ماشین رفت و سوار شد و کیف دستی اش را روی صندلی عقب گذاشت. استارت زد و چند لحظه منتظر شد تا در آن هوای سرد موتور ماشین گرم شود. جیبش لرزید با بی حوصلگی درش آورد که نگاهش روی اسم « کیانمهر » ثابت ماند. پوزخندی عریضی با یاد دوست قدیمی اش که بعد از چندین سال سعی می کرد همه چیز را عادی جلوه دهد زد و گوشی را روی داشبرد پرتاب کرد. به سمت خانه اش که در بلوار فرهنگ قرار داشت راه افتاد برای بار سوم کیانمهر تماس گرفت. نادیده اش گرفت و حواسش را به رانندگی داد.
***
با وارد شدنشان به خانه ی ونداد. کلید را روی اُپن انداخت و دمپایی های ابری جلوی در را پوشید. صدای حیران و متعجب پسرعمویش از پشت سرش آمد.
- اهوع اینجا دیگه کجاست! میگم من فکر می‌کردم تو این یک سال خیلی مایه دار شدی !؟ راستش با اون دفتری که داشتی و ماشینی که زیر پات دیدم گمان این خونه رو نداشتم.
پالتواش را درآورد و همان طور که به سمت دستشویی می‌رفت گفت:
- تا موقعی که با کفش های کسی راه نرفتی راه رفتنش و قضاوت نکن آزاد خان!
آستین های پیرهن مشکی اش را تا زد که آزاد با اخم روی مبل کرم رنگ مخملی نشست و خطاب به ونداد گفت:
- یعنی باور کنم تو همچین دخمه ای زندگی می‌کنی؟
شیر آب را باز کرد و یک مشت آب روی صورتش ریخت. آزاد سرش را چرخاند و خانه ی نسبتا خالی او را از نظر گذراند و ادامه داد.
- حقته ! این خونه حقته! اگه پارسال به جای فرار کردن می‌موندی و از حقت دفاع می‌کردی این وضع زندگیت نبود! سر یک اشتباه که خودت هم قبول نکردی اینجوری شدی!
پوزخندی روی لبانش نقش بست. شیر طلایی رنگ را بست و با صورت خیس از دستشویی بیرون آمد و در جواب سوالی که دیروز هم پسرعمویش تکرار کرده بود گفت:
- می‌موندم که چی بشه؟ که بیشتر بهم تهمت بزنن؟
دست به سینه ایستاد و به چهره ی او خیره شد و ادامه داد.
- هان؟ تو که هیچی نمی دونی برای من چی می گی؟ تو فقط حرفای اونا رو شنیدی یعنی همه اتون شنیدین! حتی مامانم حرفای پسرش و قبول نکرد! همه اتون یک طرفه قاضی شدین! توقع که نداشتین بمونم؟ می موندم تا اوضاع بدتر بشه؟
- نخیر می‌موندی و واقعیت رو می‌گفتی! نه اینکه مثل موش فرار کنی و از بین این همه شهر، مشهد رو انتخاب کنی برای سکونت و زندگی کنی!
حرف های آزاد مهم نبود. یک سری حرف ها را قبل رفتنش شنیده بود که واقعا عجیب بود. حرف هایی که درست بود؛ اما علت پنهان کاری آن مرد دیکتاتور را نمی دانست. روی مبل تک نفره نشست و سرش را که درد می کرد. بین دستانش گرفت و گفت:
- باشه حق با توئه! تو راست می گی! الان دردت چیه می‌خوای من باهات بیام؟
خیره شد به ونداد و گفت:
- می‌خوای بیای تهران؟
- سوال و با سوال جواب نده
سعی کرد همه چیز را همان طور که زن عمو و آوا گفته اند جلوه دهد. بنابراین بی تفاوت دستش را روی دسته ی مبل گذاشت و گفت:
- نمی دونم چرا آقا بزرگ می‌خواستن ببیننت! ولی من اومدم تا ببرمت پیش زن عمو نمی دونی، خیلی ناراحته بخاطر نبودت! آوا هم خیلی دلتنگته ! خانم جونم همه اش چپ میره راست میره به آقا بزرگ نیش و کنایه میزنه جوری که جدیدا اسم تو رو هم تو خونه ی اونا آوردن جرم شده.
با شنیدن این حرف، لبخند مرموذی زد و سرش را بالا آورد. به آزاد که هنوز هم در شوک خانه ی ونداد بود. در سر می برد گفت:
- عجیبه! خیلی بوده از همون اول اسم من و غدقن نکرده!
آزاد لبخند او را نادیده گرفت و بلند شد و خمیازه ای کشید و دستانش را بالا برد و گفت:
- تا موقعی که از چیزی خبردار نشدی لطفا قاضی نشو! الانم بلند شو یک چیزی بیار بخورم یک تشک هم بهم بده همین وسط پهن کنم بخوابم که از خستگی روبه موتم! برای فردا هم دوتا بلیط می‌گیرم بریم تهران!
با تسمخر خندید بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت.
- برای همین امشب بلیط می‌گرفتی چه کاری بود؟
آزاد ژاکت یقه هفتش را با یک حرکت از تنش درآورد و با کلافگی گفت:
- ونداد لجبازی نکن ! آخر که مجبوری بری! هر چی زودتر بری بهتره و خیالتم راحت میشه!
وارد آشپزخانه شد و جعبه ی چوبی قهوه را از داخل کابینت های بالا برداشت و همان طور که داخل قهوه ساز یک قاشق می‌ریخت گفت:
- هر موقع به قولم عمل کردم اون موقع میام! به حسام هم بگو دور دوره اونه ولی تا چند روز دیگه از میدون به در میشه!
آزاد از لحن محکم و جدی پسرعمویش جا خورد. می‌دانست او به این سادگی راضی نمی شود با او همراه شود و به دیدن پدربزرگ و عموی دیکتاتورش برود. نفسش را کلافه بیرون داد و به سمت آشپزخانه رفت . نگاه گذرایی به سرتاسر آشپزخانه انداخت و با دیدن وسایل کمی که داخل بود اخم هایش را درهم کرد و ناسزایی به پسرعموی دیگرش که مسبب اصلی دعوای یک سال پیش بود گفت. البته همه همین فکر را می کردند؛ اما واقعیت این ماجرا یک چیز دیگر بود. سعی کرد سکوت حکم فرما در خانه را بشکند به اٌپن تکیه داد و با خنده گفت:
- میگم تو خجالت نمی‌کشی کسی رو دعوت کنی با این وضع خونه ات؟

@Zeynab_ @masoo @helia.z @ایدا رشید 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۷:

ونداد که در فکر فرو رفته بود با شنیدن صدای او از فکر درآمد و لبخند محوی زد.
- من کسی رو خونه دعوت نکردم ! تو اولین نفری!
آزاد شیطان خندید.
- ای بابا، خونه ی ما نیومدی لااقل کادو بهت بدم یک جوری پاگشا خونه‌ی جدیدت باشه!
با پر شدن دولیوان سفالی سیاه رنگ، قهوه ساز را خاموش کرد و آنها را برداشت و به سمت میز صبحانه ی کوچکی که به سر اپن وصل بود رفت و صندلی را کشید و گفت:
- دفعه ی دیگه می خری! چیزی که زیاده کادوئه و وقت!
آزاد خندید و صندلی جلویش را کشید. یاد خواهرش و نامزدی نافرجامشان افتاد.
- اونجا دیگه آیناز خانمم هست!
لبخند از روی لبهای ونداد محو شد و اخمی غلیظ بین ابروهایش نشست. شکرپاش را برداشت و مقداری داخل قهوه اش ریخت. یک قاشق از جا قاشقی روی میز برداشت و هم زد که آزاد ادامه داد.
- چیه ؟ چرا قیافه ات رو شبیه مجسمه ی ابوالهول کردی؟ مگه بد می‌گم؟
باز هم بی تفاوت بود. فقط با اخم به صورت پسرعمویش که داشت بی پروا از آیناز سخن می‌گفت نگاه می‌کرد ولی حواسش جای دیگری بود! جای خرید موسسه اس که هشت سال از تمام زندگی اش گذشت تا آن را به جایی رساند. حواسش پیش سوالاتی بود که درون مغزش جولان می داد. پیش رفتار بی پروا کیانمهری که آن دختر را به حال و روز بد انداخت و خودش ایران را به مقصد آمریکا ترک کرد. دختری که هروقت یاد کاری که در حقش کرد می افتد به جنون می رسد. دختری که بخاطرش مجبور شد بخاطر رهایی از فکرش قبول کند.
آزاد متوجه حواس پرتی ونداد شد. درمورد خواهرش می گفت؛ آن هم به دروغ! هرکس نمی دانست آزاد به خوبی آگاه بود که آیناز هر دو پسرعمویش را دوست دارد و آن هنگام به اجبار نامزدی را قبول کرده بود؛ ولی بیشتر از همه نگران وندادی بود که به ناحق محکوم شد. فکر می کرد با قبول کردن ازدواج با آینازی که الان محرم حسام بود می تواند به او کمک کند آن هم به دروغ! واقعیت این بود که اگه ونداد هم راضی می شد، آینازی وجود نداشت. یک جرعه از قهوه اش را خورد و لیوان را محکم روی میز کوبید که باعث شد ونداد از فکر در‌‌‌ بیاید و حواسش جمع اطراف شود. با لحن عصبی و صدای نسبت بلندی گفت:
- تو سرت به جایی خورده ؟! من نمی‌دونم تا وقتی که بیست و سه – چهار سالت بود که عاشق و دلخسته ی آیناز بودی! چه مرگت شده؟ اصلا خودت به درک !می‌دونی اگه آیناز و نگیری چه طوفانی تو خانواده به پا میشه؟ از ارث و میراث و همه چی محروم میشی! اون موسسه ای که این همه واسش خون دل خوردی دست اون حسام از فرنگ برگشته میفته! میشه نه چک زدیم نه چونه سند اومد به خونه! احمقی ونداد! احمق! سر یک لج و لجبازی ساده داری همه چی و از دست میدی!
برای ونداد نه ارث و میراث مهم بود و نه آبروی خانوادگیش، درد او موسسه ای بود که به قول او خون دل خورده بود. کنجکاو شده بود تا بداند چی به آزاد می رسد. لیوانش را تکان داد و با بی تفاوت ترین لحن ممکن گفت:
- کنجکاوم بدونم چی به تو میرسه که انقدر دوست داری آیناز زن من بشه؟ اگه زن حسام بشه که آقابزرگ یک درصدم به نام تو می‌کنه! نکنه پای یک چیز دیگه وسطه؟
- بدبختی دیگه! فکر می‌کنی من دوست دارم خواهرم ، زنت بشه؟ دارم بخاطر شرکت میگم! بخاطر تو میگم! سهم کشک چیه ونداد؟ من و تو مثل برادر می‌مونیم از شیش سالگی تو مثل برادر بزرگی بودی واسم ! پشتم وایستادی! هرکاری که کردم! هر گندی که زدم تو پشتم وایستادی تو آدمم کردی ! وگرنه هفت سال پیش معلوم نبود چه بلایی سرم می‌اومد.
به اینجا که رسید سرش را پایین انداخت و ادامه داد.
- بعد الان که بحث سر توئه من تو رو ول کنم برم پشت خواهرم و پسرعموی از فرنگ برگشته ام وایستم؟
بدون تغییری در حالتش جرعه ای از قهوه اش را نوشید و با لحن برادرانه‌ی گذشته اش گفت:
- خودت و مدیون من ندون ! تو واسم مثل برادر بودی و هستی ! هرچی بگی قبوله ولی این یک مورد و نمی‌تونم قبول‌کنم! نمی‌تونم تا موقعی که پول و جور نکردم تا موسسه رو بخرم بیام!
آزاد متعجب به ونداد نگاه کرد و سوالی که در ذهنش بود را به زبان آورد.
- من یک چیزی و نمی‌فهمم مگه اون کارتی که عمو چندسال پیش بهت داد و سند اون زمین های شمال که نزدیک پونصد هکتاره به نام تو نیست؟
به پشتی صندلی تکیه داد و روبه آزاد گفت:
- خب؟
- اونا رو بفروش به دردات بزن! من استعلام گرفتم دیدم دفترکارت هم یک قرار داد دو ساله اس! این ماشینی که زیر پاته تازه قسط هاش تموم شده این خونه هم اجاره ایه! کسی که این همه ملک و املاک داره باید هرچی که داره اجاره ای و قسطی باشه؟
با بی تفاوتی و بی توجه به سوال های پسرعمویش از پشت میز برخاست. همان طور که به سمت سینک می‌رفت گفت:
- این فوضولی ها به تو نیومده !
آزاد اخم کرد.
- یعنی چی نیومده؟ تو وضعت اینه درجایی که می‌تونی با فروش یکی از اون زمین ها نصف بیشتر موسسه رو بخری!
لیوان را داخل سینک گذاشت و بدون گفتن حرفی صحنه را ترک کرد. دلش نمی‌خواست او چیزی از ماجراهای پیچیده خبردار شود. مخصوصا یک واقعیت... .

@Zeynab_ @masoo @helia.z @FAR_AX @FAR_AX.. @mO_oj @ایدا رشید

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۸:

***
پتو را روی نیاوش مرتب کرد و لبخندی به چهره‌ی معصوم غرق در خوابش زد که نیاوش چشمانش را باز کرد. با صدای مملو از خواب گفت:
- نهالم هنوز نخوابیدی؟
به سمت تخت خودش که سمت راست قرار داشت رفت و پتو را کنار زد.
- دارم می‌رم بخوابم! دیدم پتو از روت کنار رفته!
نیاوش خمیازه‌ای کشید و به شانه ی چپ، چرخید. با صدای آرام و قدردانی گفت:
- مادر خودمی دیگه چه می‌شه کرد!
نهال خندید و روی تخت دراز کشید. چراغ خواب بابانوئل قرمز را نورش را کم کرد و عینک مطالعه‌اش را زد. نیاوش با خنده ادامه داد.
- می‌خوای واسم داستان بخونی؟
نهال اخم تصنعی کرد و گفت:
- آره دو سالته می‌خوام قصه بخونم بخوابی!
نیاوش که نمی توانست پلک هایش را باز نگه دارد پتو را روی سرش کشید.
- شبت بخیر نهالم! زود بخواب چشمات ضعیف‌تر نشه!
باشه و شب بخیری به برادرش گفت و کتاب شفای زندگی اثر لوییز هی را باز کرد. از جایی که کاغذ گذاشته بود. شروع کرد به خواندن. به سادگی خوابش نمی‌برد. خلاف خستگی و خواب آلودگی ای که در خیابان سراغش آمده بود. انگار با پا گذاشتن به خانه، خواب از چشمانش پر زده بود. بخاطر نیما که در هال مشغول سر و سامان دادن به کارهایش بود نتوانست قرص بخورد و ترجیح داده بود کتاب خواند. کتابی که برای روح ناآرام و فکر درگیرش خیلی خوب بود. دو سال پیش یکی از همکارای نیما معرفیش کرده بود.دو سال قبلی که حتی از نیما و نیاوش هم می‌ترسید. سال هایی‌که یک سالش حال روحیش روبه وخامت بود! با یاد آن روزها حواسش را پرت کتاب کرد. ولی مگر می توانست به حرفای نیاوش فکر نکند؟ به اتفاقات گذشته فکر نکند؟! به رفتن نیما... با خودش گفت:
-کاش می‌شد یکی از قرصا رو خورد!
فکرش را نمی‌توانست جمع کتاب کند. کتاب را بست و روی میز گذاشت. چراغ را خاموش کرد. به شانه ی چپ چرخید و چشمانش را بست تا بلکه خوابش ببرد.
***
به چشم های خون نشسته‌ی مرد روبه رویش نگاه کرد. نمی‌توانست به خوبی کلمات را ادا کند. ترس بدی به جانش افتاده بود. با تته پته گفت:
- به... به... خدا... من... قص... د...
صدای بلند و عصبیش در خانه ی به آن بزرگی پیچید.
- تو غلط کردی قصدی داشتی! مگه من بهت نگفتم حق نداری پات و بذاری تو شرکت؟ گفتم یا نه؟
با ترس به چشمان مشکی اش نگاه کرد پوست ناخنش را کند.
- گف...
اجازه ی تمام شدن حرف را به او نداد. حمله کرد سمتش و یقه‌ی مانتو طوسی اش را در مشتش گرفت. بین دندون های کلید شده‌اش غرید:
- پس چرا بلند شدی اونجا اومدی؟ هان؟ اومدی پیش بهزاد که چی؟ اومدی چی و ثابت کنی؟ که آبروی من و ببری دختره‌ی خیره سر؟
رنگ به رو نداشت. هنوزهم بعد چند ماه عادت نکرده بود عرق سردی رو تیغه ی کمرش نشست.
- نه... من... فق...
یقه‌ی مانتواش را رها کرد. دستش را بالا آورد و روی گونه‌اش فرود آمد. تعادلش را از دست داد سرش به سرامیک گرانیت سفید رنگ برخورد کرد و درد بدی در سرش پیچید. بغض داشت. از بی‌عرضگی و بیچارگی‌ اش بغضش گرفته بود.
- تو فقط چی؟ جواب بده! می‌ترسی ازم خانم کوچولو؟
با تنفر به مردی که ازش خیری ندیده بود نگاه کرد. مچ دستش را گرفت و به زور از روی زمین بلندش کرد و در صورتش غرید:
- چرا خفه شدی نهاله نیما؟
فشارش به مچ دست لاغرش زیاد بود. سرگیجه داشت. فقط توانست پوزخند نصف و نیمه‌ای بهش بزن و بگوید
- متاسفم واست!
نبض کنار پیشانیش می‌زد. صورتش سرخ شده بود و چشماش از عصبانیت دو کاسه‌ی خون بود. چندین بار به نهال گفته بود به شرکت نیاید؛ اما او مثل همیشه برای حرفش طره هم خرد نکرده بود. مچ دستش را رها کرد که برای بار دوم تعادلش را از دست داد و با کمر زمین خورد! از درد به خودش پیچید.
- تو سزات مردنه! زنی که به حرف شوهرش گوش نمیده باید بمیره! باید... .
***
گلویش به شدت می‌سوخت. چهره‌ی آن مرد که مسبب بدبختی اش شده بود از جلوی چشمانش کنار نمی رفت و لرز بدی به جانش افتاده بود. چشم‌هایش را با ترس باز کرد که صدای نگران نیاوش را خطاب به نیما شنید.
- نیما حالش خوب نیست! داره تو تب می‌سوزه، بیا ببریمش درمونگاه .
- نیم ساعت صبر می کنیم اگه تبش پایین نیومد می بریمش! دیشب رفتین برف بازی که سرماخورد؟ چندبار بهت گفتم نهال ضعیفه! سرماییه، مراقبش باش! ولی حرف تو کله‌ات نمیره!
چشم‌هایش را به سختی باز کرد. نگاهی به نیاوش که دستش را به پیشانی اش می کشید و نیمایی که طول و عرض اتاق را می پیمود. انداخت و با صدایی که از ترس کابوسی که دیده بود دو رگه شده بود گفت:
- من خوبم!
گلویش خشک بود. سرفه‌ای کرد و سرجایش نشست. فقط چراغ خواب ها روشن بود. پرده های آبی تیره هم کشیده بود و اجازه ی تابیدن نور به داخل را نمی داد. انگار زلمات بود. با صدای نهال هر دو به سمتش رفتند. نیما با نگرانی دستش را روی پیشانیش گذاشت. دمای بدن نهال بالا بود اخم هایش در هم شد.
- داری تو تب می‌سوزی میگی خوبی؟ بلند شو بریم دکتر!
دست و پایش می‌لرزید. با ترس در چشم‌های نیما نگاه کرد. تا آمد بلند شود مچ دستش را گرفت و با عجز نالید:
- می شه نری نیما؟ میشه بمونی؟
نیاوش که فهمید در خواب هم خواهرش به فکر حرف هایش بوده. اخم کرد و ناسزایی به خودش گفت. نیما متعجب برگشت سمت و لبخند دلگرم کننده‌ای زد و گفت:
- نهال قشنگم حالت خوب نیست! دارم میرم حاضر شم بریم دکتر، جایی نمیرم.
حرف‌های نیاوش در گوش اش اکو شد: « فکر می‌کنی نیما تا کی می‌تونه از من و تو حمایت کنه؟ نهایت یک سال دیگه! اگه زن بگیره چی؟ به نظرت زنش می‌ذاره شوهرش پیش ما دوتا باشه؟ مارو قبول می‌کنه؟» اشک در چشمانش حلقه زد. حتی فکر اینکه بخواهد این سرپناه محکم را با یک نفر دیگر تقسیم کند هم عذابش می‌داد. نیما کنارش نشست و دستش را که بخاطر حال بد نهال یخ کرده بود را بالا آورد و دست داغ نهال را گرفت. با لحن آرومی گفت:
- چی شده که نهال عزیزم اینجوری بغض کرده؟
نیاوش روی تخت نشست. شرمنده بود که چرا آن حرف ها را شب قبل به خواهرش زده است.
- خواهرقشنگم نمی‌خوای بگی چی شده؟
نیما دستانش را باز کرد و هردوشان را در بغلش کشید. نهال طاقت نیاورد و مانند ابر بهاری شروع کرد به گریه کردن. او در این دنیا به جز نیما و نیاوش کسی را نداشت. حتی فکر نبودنشان هم یک تیر در قلبش فرو می کرد.
نیما که همیشه از احساسی بودن نهال اعصابش بهم می ریخت. دستش را بین موهای قهوه‌ای پریشانش کشید و گفت:
- قربونت برم نمی‌خوای بگی چی شده که دلت گرفته؟
به نیما که با مهربونی دست روی سر هردوشان می کشید. نگاه کرد و با صدای لرزانی گفت:
- لطفا نرو! نیما تنهامون نذار! من و نیاوش به جز تو کسی و نداریم، می‌شه نری؟
نیما آمد که بگوید نمی رود. طاقت نهال تمام شد. حال این روزهایش دست خودش نبود. دلش گواه بدی می‌داد. دوباره به همان حال گذشته سراغش امده بود.

@masoo @Paradise @Zeynab_ @FAR_AX @mO_oj @ایدا رشید @helia.z

ویرایش شده توسط Qazal.M
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۹

نیاوش که فهمید در خواب هم خواهرش به فکر حرف هایش بوده. اخم کرد و ناسزایی به خودش گفت. نیما متعجب برگشت سمت او لبخند دلگرم کننده‌ای زد.
- نهال قشنگم حالت خوب نیست! دارم میرم حاضر شم بریم دکتر، جایی نمیرم.
حرف‌های نیاوش در گوش اش اکو شد: « فکر می‌کنی نیما تا کی می‌تونه از من و تو حمایت کنه؟ نهایت یک سال دیگه! اگه زن بگیره چی؟ به نظرت زنش می‌ذاره شوهرش پیش ما دوتا باشه؟ مارو قبول می‌کنه؟» اشک در چشمانش حلقه زد. حتی فکر اینکه بخواهد این سرپناه محکم را با یک نفر دیگر تقسیم کند هم عذابش می‌داد. نیما کنارش نشست و دستش را که بخاطر حال بد نهال یخ کرده بود را بالا اورد و دست داغ نهال را گرفت. با لحن آرامی گفت:
- چی شده که نهال عزیزم اینجوری بغض کرده؟
نیاوش روی تخت نشست. شرمنده بود که چرا آن حرف ها را شب قبل به خواهرش زده است.
- خواهرقشنگم نمی‌خوای بگی چی شده؟
نیما دستانش را باز کرد و هردوشان را در بغلش کشید. نهال طاقت نیاورد و مانند ابر بهاری شروع کرد به گریه کردن. او در این دنیا به جز نیما و نیاوش کسی را نداشت. حتی فکر نبودن یکیشان هم یک تیر در قلبش فرو می کرد.
نیما که همیشه از احساسی بودن نهال اعصابش بهم می ریخت. دستش را بین موهای قهوه‌ای پریشانش کشید و گفت:
- قربونت برم نمی‌خوای بگی چی شده که دلت گرفته؟
به نیما که با مهربونی دست روی سر هردوشان می کشید. نگاه کرد و با صدای لرزانی گفت:
- لطفا نرو! نیما تنهامون نذار! من و نیاوش به جز تو کسی و نداریم، میشه نری؟
نمیا آمد که بگوید نمی رود. طاقت نهال تمام شد و اسک هایش روانه ی صورتش شد. حال این روزهایش دست خودش نبود. دلش گواه بدی می داد. دوباره به همان حال گذشته سراغش امده بود.
- دختر و پسر عزیزم کی گفته من می خوام برم؟
نیاوش که تا الان سکوت کرده بود با صدای آرامی گفت:
- آخرش که باید زن بگیری و تشکیل خانواده بدی، پس جایی برای ما نمی‌مونه، زنت مارو قبول نمی کنه.
نیما گمان همچین حرفی را از زبان نیاوش داشت. دیر یا زود باید می رفت؛ اما نه انقدر زود! چشم هایش را بست و رو موهای لخت نیاوش را بوسید و گفت:
- اولا من زن نمی گیرم دوما اگه یک روزی گرفتم یکی از شروطم شماهستین، مگه می تونم شمارو رها کنم؟
ته دلش گرم شد. نیما برای آن خواهر و برادرهمه چیز بود. پدر، مادر، برادر بزرگتر و حامی!
نیما دستی روی سرشان کشید و گفت:
- الان هم بلند شین بریم دکتر که دخترم داره تو تب می‌سوزه از اونجام بریم تا من یک چیزی و بدم و بیام، دیگه هم نبینم ناراحتی تون رو وگرنه زمین و زمان و به هم می ریزم.
نهال دست هایش را از دور کمر نیما باز کرد و با پشت دست اشک هایش را پاک کرد و گفت:
- دکتر لازم نیست یک قرص می‌خورم حالم خوب میشه!
نیاوش از روی تخت بلند شد و همان طور که همراه با نیما خارج می شد گفت:
- بلند شو لازم نکرده دکتر بشی!
- راستی مگه امروز نباید می رفتی سرکار؟
حوصله ی دکتر را نداشت. خیالش یک جورایی راحت شده بود و موضوع آن مرد نفرت انگیز را هم فراموش کرده بود. خمیازه ای کشید. نیما قصد نهال را از زدن این حرف فهمیده بود.
- مرخصی گرفتم، فکر این هم بیرون کن بحث و عوض کنی، بیرون منتظرتم.

مقابله با نیما کار سختی بود. پوفی کشید و با پشت دستش بینیش را پاک کرد و به سمت دستشویی رفت تا دست و صورتش را بشوید. هم گرمش بود و هم سردش بود. نگاهی به دمپایی‌ها انداخت. خیس بود. قیافه‌اش درهم شد. اگر حس حرف زدن داشت یک سر و صدای حسابی راه می‌انداخت تا نیاوش سر صبح دمپایی‌هارا خیس نکند! بی‌خیال پایش کرد و جلوی روشویی ایستاد. نگاهش به چهره ی خودش افتاد. موهایش دورش ریخته بود و گونه‌هایش بخاطر دمای بدنش؛ قرمز شده بود. یک مشت آب رو صورتش پاشید و دهانش را شست. از دستشویی خارج شد که صدای نیما را که داشت با تلفن حرف می‌زد در خانه پیچید.
- باشه حتما! میام اون چندتا پرونده رو به دستت می‌رسونم.
خمیازه‌ی دوم را کشید و سرفه‌ای کرد. وارد اتاق مشترک‌اش با نیاوش شد. شلوار جین سورمه ای تیره‌‌ای دم پا گشاد را با یقه اسکی سورمه‌ای پوشید. موهای بلندش را که در هم گره افتاده بود را هم بدون شانه زدن با کش بست. پالتوش را از داخل کمد درآورد و پوشید. شال سورمه‌ایش را هم روی سرش انداخت. از اتاق بیرون آمد.
نیاوش همان طور که کاپشنش را بر تن می کرد نگاهی به نهال انداخت.
- بریم؟

@ایدا رشید @masoo @FAR_AX @helia.z @mO_oj @Zeynab_ @شقایق.نیک

ویرایش شده توسط Qazal.M
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۰

دستمالی از داخل جعبه کشید. جلوی بینیش گرفت و گفت:
- یک چای برای من درست نکردید بخورم؟
نیما از اتاقش خارج شد و همان طور که بند ساعتش را می بست گفت:
- چای و بذار رفتیم دکتر و برگشتین بخور.
با شنیدن فعل برگشتین اخم‌هایش جمع شد. مگر خودش نمی‌آمد؟ فکرش را به زبان آورد.
- مگه با ما برنمی‌گردی خونه؟
نیما کلافه نگاهی به نهال کرد.نمی توانست با وجود خوب نشدن حال او؛ حتی نزدیک شرکتش هم برود.
- کاری پیش اومده باید برم شرکت. ولی قبلش شما رو می‌رسونم خونه.
خاطره های بدی از شرکت نیما داشت. آخرین باری که رفته بود بر می‌گشت به پنج، شش سال قبل، نیاوش متوجه تغییر ناگهانی چهره‌ی نهال شد که گفت:
- می‌خوای بری کارت و عقب ننداز من نهال و می‌برم دکتر تو برو به کارت برس!
- لازم نکرده! حالش خوب نیست تب داره می‌خوای تو این سرما با وجود من سوار تاکسیش کنی؟
صدای درونش نهیب زد « تاکی می‌خوای مثل بزدل و ترسوها خودت و بپیچونی تو خونه و از آدما فاصله بگیری؟ اون هیچ غلطی نمی‌تونه بکنه! پنج سال از اون اتفاقات گذشته! هرچه قدر گوشه گیر تر باشی اون و به آرزوش رسوندی! برو و روبه رو شو باهاش و بهش ثابت کن»
نیاوش نفس آسوده‌ای کشید و گفت:
- خوبه پس!
سعی کرد بی تفاوت باشد نسبت به آن اتفاقات ولی مگر می‌شد؟ عطسه‌ای زد و به سمت در خروجی رفت و چکمه های مشکی رنگش را برداشت و همان طور که به پا می‌کرد گفت:
- میریم شرکت .
نگاه نیما و نیاوش روی نهال چرخید. بعد از مدتی طولانی ای فکر کردن. باید یک روزی روبه‌رو می‌شد. درسته فرصت خوبی نبود؛ ولی... ! باید می‌رفت، دست از پوشیدن چکمه‌هایش کشید. نمی‌شد با این سرو وضع برود باید یک لباس مناسب‌تر می‌پوشید. پنج سال از خودش ضعف نشان داد؛ ولی الان زمانش بود. باید بهش ثابت می‌کرد که نهال ضربه خورد؛ اما قوی‌تر شد! چکمه‌هایش را از پا آورد و با خونسردی ظاهری گفت:
- شما برید پایین من هم میام.
منتظر عکس العملی از جانب آن دو که با تعجب بهم نگاه می‌کردن نشد و به سمت اتاقش رفت. گلویش می‌سوخت و خشک شده بود؛ اما مهم نبود! مهم او بود که باید ثابت می‌کرد. شال را از روی سرش برداشت و مشغول شانه زدن موهای بلندش شد و در آخر ‌هم با کش دم اسبی بست. خط لب نسکافه ایش را کشید. رژلب یک درجه تیره تر از آن هم کشید و کرم مرطوب کننده را هم به صورتش زد. لبخندی روی لبش نشاند. عالی شده بود! پالتو طوسیش را که خط های سورمه‌ای داشت را از جالباسی برداشت و پوشید. شال سورمه‌ایش را سرش کرد و شال گردن هم رنگ پالتو را دور گردنش بست. از ادکلن برندینی به گردن و مچ دستش زد. داخل کیف کوچکش گوشی، کارت بانکی، دفترچه ی بیمه اش را گذاشت و از اتاق خارج شد. سرفه‌ی خشکی کرد که نیاوش با شنیدن صدای او برگشت و کلافه گفت:
- معلوم هست می‌خوای چیکار کنی؟

لبخند نصف نیمه ای به برادرش زد و گفت:

- نیاوش تصمیمم رو‌‌‌گرفتم. پنج سال کنار خونه نشستم و کاری نکردم؛ ولی الان وقتش نیست، کسی که باخت، من نبودم، اون بود.
نیاوش اخم هایش را درهم کرد.
- نهال هنوز یک مدته داری به خودت میای! می‌خوای دوباره به همون چندسال پیش برگردی که از سایه ی خودت هم می‌ترسیدی؟ نهال بذار چند روز دیگه برو! الان تو حالتم خوب نیست! نگاه کن تب داری نمی‌فهمی داری چی میگی، هنوز منم اون مردک و ببینم بهت قول نمیدم زنده‌اش بذارم.
- اتفاقا الان وقتشه نه چند روز دیگه!
منتظر جوابی از جانب او نشد چکمه های‌مشکی رنگی را که پاشنه ی پنج سانتی داشت را پوشید. و از خانه خارج شد. پشت سرش هم نیاوش با چهره ای درهم در ضدسرقت قهوه‌ای رنگ را بست و خارج شد. نهال مطمئن بود اگر امروز نرود فردا و پس فردا اصلا نمی رود. سخت بود. یادآور روزهای دردآور گذشته است؛ ولی ضعیف بودن برای او بس بود. به سمت ماشین رفت و درجلو را باز کرد. نیما با شنیدن صدای در از فکر درآمد. نگاهی به نهال آراسته کرد و گفت:
- مطمئنی می‌خوای بعد دکتر بیای شرکت؟
برای او هم سخت بود. هنوز آن حرف ها و دعوایی که نیما با همسر سابقش کرده بود. از جلوی چشمش می گذشت. اوایل که از شرکت می‌آمد قرص های آرام‌بخش مصرف می کرد تا کمی آرام شود؛ اما بی فایده بود.
- آره میام.
نیما کلافه چنگی در موهایش زد که نیاوش سوار شد و بدون نگاه کردن به نهال گفت:
- بعد دکتر برو شرکت فقط اگه زنده نموند تقصیر من نیست.
نهال اخمی کرد و با صدایی که بخاطر مریضی دو رگه شده بود. گفت:
- اگه می‌خوای دنبال شر بگردی پیاده شو برو خونه!
نیما از پارکینگ خارج شد. دو دل بود. نگران نهال بود و از آن طرف حرف های دکتر در گوش‌اش زنگ می خورد.
- نهالم می‌ذاشتی حالت خوب شه بعد... .
نهال کلافه حرف‌اش را قطع کرد.
- پنج سال برای مثل موش قایم شدن بس بود، الان وقت محکم ایستادنِ، این و یادت نره نیما! من زیر دست تو بزرگ شدم. تو به من و نیاوش جا زدن و فرار کردن و یاد ندادی، پس توقع نداشته باش که مثل قبل باشم و بترسم! نمی‌گم کارهاش رو‌‌ یادم رفته!چرا اتفاقا از اون و تمام خاطراتش و حتی خیابون‌هایی که به زور من رو می‌برد هم متنفرم! ولی تا کی ضعف نشون بدم؟ هنوزم بعضی شبا کابوس اون چندماه و می‌بینم و عذاب می‌کشم ولی باید این کابوسا تموم‌شه! برای همیشه!
بعد از تمام شدن حرف هایی که به سختی ادا کرده بود سرش را به صندلی تکیه داد و چشمانش را بست. از روبه رو شدن با آن مرد سنگدل می‌ترسید؛ ولی چاره چی بود؟ تصمیم داشت به این کابوس‌ها پایان بدهد.
نیما نگاهی به چهره ی نهالش انداخت و لبخند نگرانی به صورتش زد. ته دلش راضی بود از تصمیمی که گرفته بود؛ ولی از آن طرف نگران بود که حال روحی‌اش بدتر شود و به چندسال پیش برگردد. هنوز درمورد معالجه و درمان شدن آن مرد به نهال چیزی نگفته بود و تصمیم نداشت که بگوید. این پرونده برای هر دوی آنها بسته شده بود. مطمئن بود که اگر به نهال هم این موضوع را بگوید هیچ فرقی به حالش ندارد. نیما از آینه نگاهی به نیاوش که با اخم به بیرون خیره شد انداخت و گفت:
- چیه؟ چرا اخم‌هات رو توهم کشیدی؟
نیاوش که اتفاقات چندسال پیش را مرور می‌کرد با صدای او از فکر درآمد و گفت:
- می‌خوای واست برقصم داریم میریم پیش اون مردک.
از دور برگردان دور زد.
- تصمیم‌اش و گرفته. منم صلاح می‌دونم باهاش روبه‌رو شه.
نیاوش پوزخندی به نیما زد و گفت:
-عه؟ هیچ موقع نه و همین الان؟ تو چرا داری به حرفاش گوش میدی؟ نمی‌فهمه داره چی کار می‌کنه! خودت خوب می‌دونی حالش چجوری بود! هنوز بعضی شبا کابوس اون و می‌بینه. دوباره باهاش روبه‌رو شه که بدتر‌شه؟ نمی بینی تب داره و هزیون می‌گه؟ وقتی حالش خوب شه دوباره همون آش و همون کاسه میشه!

@ایدا رشید @masoo @nazi nima @Zeynab_ @helia.z

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۱

نهال که صحبت های برادرش را شنید. چشمانش را باز کرد و با جدیت گفت:
- نیاوش نه من هزیون میگم نه اون دختر نوزده ساله ی بی عرضه هستم! باید باهاش روبه‌رو بشم. هیچ ترس و واهمه‌ای ندارم. اون اتفاقات گذشت و تموم شد! بهای سنگینی دادم ولی تموم شد! الانم اگه می‌خوای بیای دردسر درست کنی پیاده شو برگرد خونه!
نیاوش پوزخندی به حرف های نهال زد.
- متاسفم برات که هنوز درس نگرفتی از گذشته، نهال خیلی احمقی!
نیما که تا الان نظاره گره بحث نهال و نیاوش بود با تحکم نگاهی به جفتشان انداخت و گفت:
- بس کنید! با کل، کل مشکل حل نمی‌شه. نهال تصمیم‌اش و گرفته میره و رو‌به‌رو میشه! نیاوش لطفا توهم درمورد خواهرت درست صحبت کن.
سرفه‌ی خشکی کرد و سرش را به شیشه تکیه داد.
استرس عجیبی به سراغش آمده بود ولی می‌خواست روبه‌رو شود. از چند روز پیش تصمیم‌اش را گرفته بود. با ایستادن ماشین جلوی درمانگاه سه تایی پیاده شدند.
نیاوش با اخم و نهال با بی‌حالی و استرس و نیما با چهره ی خنثی؛ اما خدا می‌دانست که درونش آشوب است. او نهال را مانند دختر خودش بزرگ کرده بود.
می‌ترسید با این دیدار حالش بد شود اما روانشناس به او گفته بود هرچه سریعتر روبه‌رو شود به نفعش است. با وارد شدن بوی تند الکل درون بینی‌اش پیچید. دلش نمی‌خواست در این روز به این مهمی بی حال باشد. روی صندلی نشست که نیما به سمت چند پرستار رفت.

***
بند ساعت صفحه گردش را بست. رو به آزاد که وسط هال خوابیده بود و پاهایش روی مبل قرار گرفته بود و دهانش باز بود گفت:
- من دارم‌میرم، تا ساعت های نه شب شاید نیام.
با شنیدن حرف ونداد سر‌جایش نشست و با لحن خواب آلودی روبه ونداد گفت:
- هان؟ من و می‌خوای تنها بذاری‌، بری به کارهات برسی؟ حداقل نهار رو می‌اومدی می‌رفتیم رستورانت.
ونداد کیف دستی‌اش را بازکرد. همین طور که داخلش را چک می‌کرد، گفت:
- می‌خوای بری برو، بهزاد هست.
- بهزاد کیه؟ برم با آدمی که نمی‌شناسم نهار بخورم؟ خودت کی میای؟
مکثی کرد و با صدای بلند و ناباورانه‌ای گفت:
- راستی بهت تبریک میگم! اولین چیزیه که اجاره‌ای نیست.
سری تکان داد. در کیف چرمی مشکی‌اش را بست و نگاه گذرایی به آزاد انداخت. بیخیال قسمت دوم حرف آزاد شد.
- معلوم نیست! بیشتر اوقات ساعت نُه شب به بعد میرم رستوران .
پالتواش را روی کت ذغال سنگی رسمی‌اش پوشید. آزاد سرتا پای او را از نظر گذارند. اشاره ای به لباس های او کرد و گفت:
- پس واسه ساعت نه به بعده که اینجوری تیپ زدی!
سری از روی تاسف برای فکرش تکان داد و همین طور که از در خارج می‌شد گفت:
- همه چی تو یخچال هست کم و کسری داشتی زنگ بزن واست بیارن. شماره‌ی هایپر مارکت نزدیک خونه داخل کشو تلویزیون هست. اگه هم می‌خواستی برگردی تهران، نمی‌خواد در رو قفل‌کنی اینجا امنه، خدافظ.
نایستادم عکس العملش رو ببینم. بعد از پوشیدن چکمه‌هام در رو بستم که صدای بلندش اومد.
- همینه هیچکس نمیاد خونه‌ات دیگه! داری رسما می‌ندازیم بیرون، همون کره خری هستی که بودی!
دکمه ی آسانسور را زدم که صدای آزاد دوباره آمد.
- یک دفعه بیا بگو پولم واست گذاشتم زیر گلدون بالای شومینه دیگه!
لبخند محوی به غر، غرهای زنانه‌اش زد و با باز شدن در، سوار شد. هر راهی می‌رفت ته‌اش بن بست بود. یک سری حقایق پشت حرف‌های خانواده‌ی سروش بود؛ ولی هرچی دنبالش می‌گشت به نتیجه‌ای نمی‌رسید. دست راست‌اش را داخل جیب شلوار فاستونی‌اش فرو برد که آسانسور در طبقه‌‌ی سوم ایستاد. در باز شد و بعد هم بوی شیرین ادکلنی داخل آسانسور پیچید. ونداد هنوز از کارهای این دختر در تعجب بود. هر روز سر ساعتی که او سوار آسانسور می‌شدم دختر هم سوار می‌شد. با صدای آرامی خطاب به ونداد گفت:
- سلام آقای سروش! صبحتون بخیر.
بی تفاوت نگاهی به چهره اش انداخت.
- سلام خانم شفاهی! صبح شما هم بخیر.
جلوی ونداد ایستاد و سرش را پایین انداخت که طره‌ای از موهایش از زیر مقنعه روی صورتش افتاد. دست خودش نبود این مدت عاشق وکیل مادرش شده بود. می‌دانست نمی شود؛ ولی ناامید نمی شد. باصدای آرامی گفت:
- شما خوبید؟
ونداد به دست‌های مشت شده‌اش نگاه کرد. لبخند محوی به احساسات بچگانه‌اش زد.
- ممنون شما خوبید؟
متوجه سنگینی نگاه ونداد شد و سرش را بالا آورد. با دیدن لبخند گوشه‌‌ی لب او که بیشتر به دهن کجی شبیه بود متعجب پسر روبه رویش را نگاه کرد. ونداد می‌توانست به سادگی و به صورت غیر‌مستقیم بهش بگوید فکر من را از سرش بیرون بیاورد؛ ولی نمی‌شد باید از یک در دیگه وارد می‌شد. از مشکلات خانواده‌اش با خبر بود. با امید اوایل سوار آسانسور می‌شد و خیلی پر انرژی بود؛ ولی این مدت متوجه بی‌تفاوتی ونداد شده بود که سرش را مانند دانش آموزهای خوب پایین می‌انداخت. گوشه ی آسانسور می‌ایستاد، دختر با دستپاچگی گفت:
- بله من خوبم!
ونداد خندید.
- خانم شفاهی! چرا انقدر دستپاچه می‌شین؟
دست پاچه ونداد را نگاه کرد. ونداد بیخیال اجزای صورتش را از نظر گذراند. چشم های درشت مشکی، پوست سفید بینی کوچک و ل*ب نسبتا خوب!
دختر متوجه شد که خیلی محو ونداد شده که سرش را پایین انداخت و ببخشید زمزمه کرد. باباز شدن در اشاره‌ای به دختر کرد و گفت:
- بفرمایید لطفا!
ممنون و خداحافظی آرامی گفت و خارج شد. دستی به سرش کشید باید اعتراف می کرد که دخترها موجودات عجیبی هستند.آن از آوا این هم از این دختر که درگیر حس بچگانه شده بود. پشت سرش از آسانسور خارج شد. متوجه لبخند نسبتا بزرگی روی لب دختر شد. ونداد نمی‌دانست انقدر خندیدن او باعث خوشحالی یک نفر می‌شود؛ ولی نباید بیشتر ادامه پیدا می‌کرد. هرجور شده باید با او صحبت می‌کرد. مسلما نه او به دردش می‌خورد نه دختر به درد ونداد! اگر می خواست بگوید. هیشکی به درد خودش نمی‌خورد. آن دختر هم باید به فکر آینده‌اش باشد و عاشق مردی در آینده شود که بتواند به او تکیه کنه و اعتماد کامل داشته باشد. نه به قولی عاشق چشم و ابروی ونداد شود. به سمت ماشین رفت و در را باز کرد. کیفش را روی صندلی‌های عقب گذاشت و خودش هم سوار شد. استارت زد که گوشی اش روی ویبره رفت، نگاهی به مخاطب انداخت. به سمت در خروجی پارکینگ رفت و با یاد آوا لبخند تلخی زد. دکمه‌ی اتصال را لمس کرد.

@ایدا رشید @masoo @nazi nima @Zeynab_ @helia.z

ویرایش شده توسط Qazal.M
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۲

- داداش؟
با ریموت در را باز‌کرد و گفت:
- جانم جغله؟!
چند لحظه مکث کرد. باورش نمی شد بعد از چندماه گوشی را به او برگردانده اند. با شنیدن صدای برادرش آرام گریست. ونداد نپرسید چرا این مدت با من تماس نگرفته ای چرا حالی از من نپرسیده ای فقط ناسزایی نثار مسبب این اتفاق کرد و با باز‌شدن در با یک فرمان خارج شد. صدای هق‌هق آوا می آمد و اعصابش را بهم می ریخت.
- خواهر خوشگلم گریه نکن! می‌خوای من و عذاب بدی تو راه‌دور؟
- داداش ونداد! دلم واست تنگ شده!
لبخند تلخی روی لب های ونداد نشست.
- من هم دلم واست تنگ شده آوا کوچولوی ‌من! خوبی عزیزم؟
آوا کنار کمد نشست و پاهایش را درون شکم‌اش جمع کرد. بریده‌بریده گفت:
- مگه می‌شه تو نباشی و من خوب باشم؟
برف پاک کن را زد و با خنده گفت:
- دختر گنده خجالت نمی‌کشی ابراز احساسات می‌کنی؟ یعنی چی تو نباشی من خوب نیستم؟
آوا وسط گریه خندید.
- قربون داداش بزرگم بشم من! به تو ابراز احساسات نکنم به کی بکنم؟
با لحنی که سعی می‌کرد طنز باشد و او را از حال و هوای گریه دربیاورد گفت:
- به آقاتون!
با شنیدن این حرف از زبان ونداد چند لحظه مکث کرد. با یاد آزاد و شرط حاجی آهی کشید.
- آقا کیلو چنده تا وقتی ونداد خان هست آقا چه می‌خوام؟ تو خوبی داداش؟ نمی‌خوای بیای تهران؟
- نه خوشگل ونداد، تا موقعی که یک سری کارا رو جمع‌و‌جور نکنم نمیام.
لبش را با زبان خیس کرد و با ترس از کاری که کرده بود. گفت:
- پس آزاد چی؟ مگه قرار نیست با اون برگردی؟
پشت چراغ قرمز ماشین را نگه داشت. آرنج‌اش را لبه‌ی پنجره گذاشت.
- نه. آزاد تنها بر می‌گرده.
آاوا سریع سرجایش صاف شد. با لحن ناباورانه‌ای گفت:
- داداش با رفتنت همه چی رو خراب‌تر کردی و وضع و بدتر! نیستی ببینی شرکتی که یک زمانی همه تا کمر واست خم می‌شدن دست حسام افتاده ، نیستی ببینی چجوری حکم رانی می‌کنه. داداش با رفتنت به همه ثابت کردی تو گناهکار بودی! مامان هر روز غصه‌ی نبود تو رو می‌خوره! آیناز حالش خوب نیست! داداش جات تو خونه خالیه!
ونداد با یاد حرف های خانواده اش و اتفاقات پیش آمده پوزخند صدا‌داری زد. با سبز شدن چراغ راه افتاد.
- آوا کاری‌نداری؟
با صدای غمگینی گفت:‌
- داداش... .
حرف‌هایی که حدودا دو سال پیش شنیده بودم هنوز در گوش‌اش زنگ می‌خورد. با بی‌حوصلگی گفت:
- مراقب خودت باش یا علی!
منتظر جوابی از طرف او نشد. گوشی را روی داشبرد گذاشت. باز هم اعصاب‌اش به هم ریخت. پایش را روی پدال گاز فشار داد و به سمت دادگاه رفت. یک روزی تقاص کارهای گذشته را پس می‌دهند. کاری که هرچه ونداد می‌گشت به جز چند کلمه چیز دیگری پیدا نمی‌کرد و به نتیجه ای نمی‌رسید؛ ولی به زودی سر از کار خانواده‌ی سروش در‌میاورد.
***
نیاوش نگاهی به نهال کرد و کلافه گفت:
- نهالم؟! عزیزم! بیخیال شو بذار برای یک وقت دیگه، یا لااقل بذار عصر برو.
نهال پاهایش بخاطر دو آمپولی که زده بود درد می‌کرد. حالش بهتر شده‌بود و از تب خبری نبود. اخمی به نیاوش که برای بار چندم این حرف را تکرار می کرد. گفت:
- تصمیمم رو‌ گرفتم، انقدر نگو نرو چون میرم، امروز هرجور شده میرم.
با عصبانیت صورتش را برگرداند و به بیرون خیره شد. آن قدر دستش را بخاطر تصمیم نهال مشت کرده بود که کف دستش درد می کرد. امروز روز جا زدن برای نهال خسروی نبود! با یاد فامیل‌اش پوزخندی روی لب هایش نشست. خسروی! چه پدری چه مادری؟ آنقدر همان چهارسال خاطره‌ی خوب ازشان داشت که اسم پدر و مادر که می آمد بهشان افتخار می‌کرد! پدر و مادری که بچه‌ی دو ماهه و دختر چهارسالشان را رها کردند و پی زندگی‌شان رفتند خدارا بابت داشتن نیما شکر می کرد اگر او نبود، معلوم نبود نهال و نیاوش کجا بودند. با بیرون آمدن نیما از داروخانه از فکر در آمد. لبخندی به او زد. آرزوی هر دختری بود.
حیف که بخاطر او و نیاوش دور ازدواج را خط کشید و دختری که عاشقش بود به خاطر آنها رفت! دختری که شرایط نیما را قبول نکرد و به علاقه و احساسشان پشت پا زد. با کس دیگری ازدواج کرد؛ ولی غافل از اینکه نیما نمونه‌ی یک مرد واقعی بود و بس! هر وقت می خواست ناشکری کند که چرا پدر و مادرشان بی دلیل رفتند چهره‌ی نیما جلوی چشم‌اش می آمد. با بسته شدن در نگاهش را از در داروخانه گرفت. نیما سوار ماشین شد و گفت:
- نهالم حالت خوبه؟
دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت و ادامه داد.
- خداروشکر تبت پایین اومده.
نهال قدرشناسانه نگاهش کرد و گفت:
- اگه تو رو نداشتیم چی کار می‌کردیم؟
با لبخند یکی به نوک بینی‌ نهال زد و کمربندش را بست.
- هیچ کار! تا خدا هست احتیاجی به من نیست.
نهال سرش را به شیشه‌ی سرد تکیه داد. سعی کرد تمام فکرش را برای رو‌در‌‌رویی با آن مرد که احتمالا امروز شرکت بود. بگذارد.

@ایدا رشید @nazi nima @masoo @Zeynab_ @helia.z @yazdani 

ویرایش شده توسط Qazal.M
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۳

وارد پارکینگ شرکت شد. نهال آب دهانش را محکم قورت دادم. از همسر سابقش نمی‌ترسیدم فقط یک حس بدی نسبت به این دیدار داشت. نهال را به گذشته می‌برد و به بلاهایی که سرش آمد. با قرار گرفتن دست های‌گرم نیما روی دست‌هایش، نگاهش را به چشم‌های قهوه‌ای رنگ پدرش دوخت.
- نهالم اگه پشیمون شدی یک تاکسی بگیرم، برگردین. خودت رو اذیت نکن.
سری به معنای «نه» تکان داد. با لبخند تصنعی‌ گفت:
- اومدم یادی از دوست قدیمیم بکنم نه اون! اگه دیدمش که هیچی به سلامتی! ندیدمش هم مهم نیست.
نیاوش پوزخند صدا‌داری زد و گفت:
- از لحن لرزونت معلومه چه قدر بخاطر دوست قدیمیت اومدی!
مرگ یک بار شیون یک‌بار! اگر امروز نمی‌رفت دیگه جرعت روبه رو شدن با او را نداشت. نهال دستش را از زیر دست نیما کشید. کیفش را برداشت. با یک تصمیم ناگهانی از ماشین پیاده شد. لبخندی مثل همیشه روی لب‌اش نشاند و لنگان لنگان به سمت آسانسور رفت. سوار آسانسور شد. به نهال گفتن های نیاوش هم توجه نکرد. طبقه ی سوم را زد و از داخل آینه به خودش نگاه کرد. خوب بود! زیر ل*ب به امید خدایی گفت و با باز شدن در پیاده شد. ساعت یازده همه درگیر کارهای خودشان بودند و کسی در راهرو‌ها رفت‌و‌آمد نمی‌کرد. خاطرات اولین دیدار جلوی چشم‌اش آمد. عرق سردی روی تیغه‌ی کمرش نشست. به سمت اتاق بهزاد رفت. چند لحظه پشت اتاق‌اش مکث کرد. چند مرتبه به در زد و نفس‌اش را رها کرد. صدای بهزاد که مشغول چک کردن نقشه های درون اتوکد بود آمد.
- بفرمایید!
با یاد بهزاد لبخند کم رنگی روی لب‌اش نشست. دست‌اش را روی دستگیره گذاشت و پایین داد. امروز همه چیز برای نهال تمام می شد باید به آن مرد عصبی و خشن یادآوری می کرد که نهال خسروی ضربه خورد؛ اما قوی تر شد! لبخندی رو لبش نشاند و وارد اتاق شد.
دلش برای دوست قدیمی روزهای سختش تنگ شده بود. اتاق همان اتاق بود. کاغذ دیواری‌های کرم رنگ و دو میز قهوه‌ای که یکی سمت چپ بود و میز دیگر سمت راست. در کل اتاق کار خوبی بود. یاد آن روزها و سادگی خودش افتاد. خاطرات را نمی‌توانست فراموش کند. خاطراتی که یاد حماقت خودش می‌افتاد. اتفاقاتی که دردآور بود. خودش را جمع‌و‌جور کرد و به بهزاد که خودکار در دستش خشک شده بود و مسخ شده تک تک اجزای صورت نهال را از نظر می‌گذراند تا باور کند نهال واقعی است یا خیال، خیره شد. خودکار از دستش افتاد و بی توجه به آن، از روی صندلی بلند شد. ناباورانه گفت:
- نهال!
بهزاد تغییر کرده بود، موهایش را ساده کوتاه کرده بود و از آن موهای دم اسبی و ریش بلند خبری نبود. ته ریش کوتاهی روی صورتش بود و هنوز‌هم مثل گذشته چهره‌ی آرام و مهربانی داشت. از پشت میز بلند شد و با صدای لرزانی گفت:
- نهالم باور کنم دوباره خواهرم رو می‌بینم؟
نهال دست به سینه ایستاد. بی توجه به اینکه شاید سر‌و‌کله ‌ی آن مرد پیدا شود گفت:
- بلی، بلی! خودم هستم، نهال خسروی!
بهزاد جلویش ایستاد. دست‌هایش را بالا آورد و روی شانه‌های نهال گذاشت. اشک دیدش را تار کرد. پشیمانی دوباره سراغش آمد. پسرخاله‌اش و خود او چه بلایی سر نهال آورده بودند که آنقدر لاغر و غمگین شده بود.
- چی بگم نهالم که ببخشیمون؟ هوم؟ بخاطر من اون اتفاقات افتاد.
نهال به چشم های غمگینش نگاه کرد. لبخند تصنعی زد و گفت:
- بیخیال بهزاد! اون موضوع پرونده‌اش بسته شد‌، تو اصلا مقصر نبودی.
برای اینکه او را از حال و هوای گذشته در بیاورد. شیطانی نگاهش کرد و ادامه داد:
- نمی‌خوای تعارف کنی بشینم؟
کلافه چنگی در موهایش زد. دستپاچه اشاره ای به مبل کرد و گفت:
- بفرمایید! اومدنت غافل‌گیرم کرد فکر‌کردم من هم فراموش کردی.
نهال از کنارش رد شد. روی مبل نشست و به او که کم از برادر برایش نبود گفت:
- نه بابا فراموشی چیه؟! درگیر بودم.
بهزاد پشت میز نشست و دستش را زیر چانه اش گذاشت.
- نهال، دلم واست تنگ شده بود!
نهال سرفه‌ی خشکی کرد و بدون نگاه کردن به او گفت:
- من هم دلم برای تو تنگ شده بود! تو نباید یادی از من می‌کردی؟!
نگاهش رنگ شرمندگی گرفت. خودکار را از روی میز برداشت و درش را بست.
- به نظرت با اون اتفاقات رویی واسم مونده‌بود که بهت زنگ بزنم؟
نهال تاب نیاورد. آن زمان همه شرمنده بودند به جز خود شخص، بنابر این با صدای بلندی به او خیره شد و گفت:
- آره، رویی واست می‌موند چون تو مقصر نبودی؛ هیچ‌کس مقصر نبود و تنها کسی که باید شرمنده باشه پسرخالته که عقلش تو چشم‌هاش بود. خوشحالم که با اون اتفاق ازش نجات پیدا کردم. از دست یک دیوانه‌ی زنجیره‌ای!
بهزاد در جواب حرف‌هایش سری تکان داد.
- نهال! چی می‌خوری بگم بیارن؟ نیاوش کجاست؟ خوبه؟ نیما حالش خوبه؟
لبخند کم رنگی به او زد که نگاهش روی میزکار سمت چپ ثابت ماند. وسایلش روی میز بود. مجسمه ی سیاه رنگی روی میزش بود با لب تاب کوچکی که صفحه نمایش‌اش روشن بود.
نهال دستمالی از روی میز برداشت.
- چیزی نمی‌خورم. الان از دکتر اومدم. نیاوشم شکر خدا خوبه داره برای کنکور می‌خونه و نیما هم که باید تو شرکت دیده‌باشی نه؟
بهزاد به صندلی‌اش تکیه داد و گفت:
- خدا بد نده چی‌شده؟
نهال عطسه‌ای زد و سوالش را پاسخ داد.
- سرما خوردم، چیزیم نیست.
- هنوز هم جفتشون ازمن ناراحتن، نه؟ به خدا انقدر شرمنده‌ام که سعی می‌کنم جلوی دید نیما نباشم.
نهال اخمی کردم و گلویش را صاف کرد. با لحنی که سعی می‌کرد کنترلش کند. به چشم های شرمنده‌ی بهزاد نگاه کرد و گفت:
- بهزاد بس کن! کسی که باید شرمنده باشه نیست و این هم بدون تو مقصر نبودی! چرا نمی‌خوای بفهمی؟ پسرخاله‌‌ات عقلش به چشمش بود.
اون اتفاق باعث شد از شرش راحت بشم و واقعا خوش حالم! از اول به این ازدواج راضی نبودم. اگه هم قبول کردم فقط و فقط بخاطر نیما بود، چون حق پدری به گردنم داره و خیلی برای من خاطرش عزیزه! اگه اون زمان می،گفت بمیرم واسش می‌مردم، پس لطفا دیگه این حرف و تکرار نکن که خیلی از دستت ناراحت میشم! خودم خواستم خودم با رضایت خودم پای سفره ی عقد نشستم نه به اجبار! نه به اسرار تو یا وکیلش! پس اینقدر نگاه از من نگیر و فرار نکن، وظیفه ام بود کمکت کنم.

@ایدا رشید @nazi nima @yazdani @Zeynab_ @masoo @helia.z

ویرایش شده توسط Qazal.M
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۶

بعد از تمام شدن حرف‌هایش به سرفه افتاد. ناسزایی در دل‌اش نثار هوای سرد مشهد کرد.  بهزاد بلند شد و پارچ طرح خورشیدی آبی که روی میز بود را برداشت. داخل لیوان آب ریخت و جلویش گذاشت.
- نهال بیا این رو بخور. چرا با این حالت اومدی اینجا؟ می‌ذاشتی فردا پس فردا می‌اومدی، نگاه کن صدات در نمیاد عزیزم!
لیوان را از بهزاد گرفت. جرعه‌ای نوشید و گفت:
- نه! انقدر امروز فردا کردم که پنج سال از عمرم رفت.
بهزاد نگران نگاهش کرد و روی مبل کناری‌اش نشست. با صدای آرامی گفت:
- نهالی نگرانتم با دیدنش حالت بد بشه! کاش امروز با این حالت نمی‌اومدی.
نهال اجزای صورتش را از نظر گذراند و گفت:
-بهزاد! مرگ یک بار شیون یک‌بار. هنوز هم که هنوزه بعضی موقع‌ها جنون می‌گیرم! کاش هم تو و هم نیاوش می‌فهمیدین این موضوع رو که با فرار کردن هیچی حل نمیشه، من اشتباه کردم که از اول... .
بهزاد با لحن غمگینی حرفش را قطع کرد.
- باشه نهال! ادامه نده، ولی این رو بدون من خیلی می‌ترسم اتفاقی برای تو بیوفته! تو خیلی برای من عزیزی! اگه نبودی من الان اینجا نبودم، اگه نبودی شاید الان کنار سنگ قبر عزیز ترین کسم خوابیده بودم.
نم اشک را در چشم‌هایش دید. لبخند تلخی نهال زد. مصیبت های کمی سراغ بهزاد نیامده بود.
- بهزاد! لطفا بهش فکر نکن. خدا خواسته و با اذیت کردن خودت چیزی حل نمیشه.
بهزاد آرنج هایش را روی میز گذاشت. تلخ خندید و گفت:
- این چندسال با همین حرف تونستم کمی خودم رو آروم کنم، بیخیالش! با دانشگاه چیکار کردی؟ ادامه ندادی؟
نهال سرفه ای کرد و به او خیره شد.
- نه! دیگه دل‌ و‌ دماغی برای لیسانس گرفتن واسم نموند.
اون پنج سال بدترین روزهای زندگیم رو گذروندم بعد می‌خواستم دوباره سراغ درس و دانشگاه برم؟ فوق دیپلمم که تونستم بگیرم با معدل خیلی پایین بود! اون هم اگه پارتی های نیما نبود همونم نمی‌گرفتم.
- نهال بازم دارم بهت میگم تا قبل اینکه ببینیش برو، حالت بد نشه! هنوز چند وقته خوب شدی! الان رفت اتاق کناری یکی از نقشه ها رو بگیره.
نهال از رو‌به‌رو شدن می‌ترسید؛ ولی تصمیم‌اش را گرفته بود. اخمی کرد و گفت:
- بهزاد خواهش می‌کنم انقدر نگو برو.
نهال سعی کرد بحث را عوض کند. جرعه‌ای از آب نوشید و لبخند مهربانی به او زد و حرفش را ادامه داد.
- خب نمی‌خوای از خودت بگی این چند سال چیکار کردی؟
بهزاد متوجه قصد او شد. از داخل شکلات خوری، شکلاتی برداشت و همین طور که پوستش را جدا می‌کرد گفت:
- با سرمایه ای که جمع کرده بودم با یک نفر رستوران زدم و می‌خوام امشب وقتت رو در اختیار من قرار بدی، به یاد قدیم دعوتم رو قبول می‌کنی؟
نهال پای راستش را روی پای چپش انداخت و گفت:
- حتما! ساعت چند و کجا؟
بهزاد که گمان قبول کردن پیشنهادش را نداشت. ناباورانه گفت:
- جدا میای؟ نمی‌خوای به نیما بگی؟ دنبالم سگ نندازه! مثل قدیم.
- نه بابا غریبه که نیستی سگ دنبالت بندازه!
- قربونت برم من نهالم که قبول کردی! دلم برای اون روزها تنگ شده بود و امشب فرصت... .
با باز شدن در حرفش را نصفه رها کرد. نگاهش از روی بهزاد به پشت سرش افتاد. هنوز هم همان طور بود. یاد آن لحظه ها، آن التماس‌ها، فکرش به آن برهه‌ی زمانی رفت.
《 خواهش می‌کنم ازت! 》《به خدا چیزی نیست چرا نمی‌خوای باور کنی؟》《این رو حس می‌کنین؟ 》《 فقط باید به خدا توکل کنین》عرق سردی روی تیغه‌ی کمرش نشست! متوجه سنگینی نگاه هردوی آنها شد. با دیدن نهال جا خورد. گمان نمی‌کرد او را صحیح و سالم اینجا ببیند، نهال به او حق داد. هیچکس فکر نمی‌کرد نهال به محل کار نیما بی‌آید. از روی مبل برخاست که بهزاد هم بلند شد و روبه پسرخاله اش که جلوی در ماتش برد بود گفت:
- سلام کیان! خوش اومدی.
باز دوباره فکرش به گذشته رفت. نیامده بود اینجا خوش آمد بگوید. آمده بود نشان دهد حالش خوب است. تنفر جای ترس را در وجودش گرفت. پوزخندی به چهره ی مهبوتش زد.
- سلام آقای سالاری! خوش اومدین.
تیپ و قیافه اش را از نظر گذراند. شلوار کتانی مشکی و ژاکت یقه گرد سورمه ای با چکمه‌های مشکی مثل همیشه واکس زده و براق! نگاهش روی چهره‌ی همسر سابقش رفت. صورت مثل همیشه شیش تیغ، چشم های قهوه‌ای روشن که به عسلی نزدیک بود. بینی و ل*ب نسبتاً خوب، موهای لخت قهوه‌ای روشن و پوست گندمی! قد بلند و هیکل عالی!
هر کی از دور می دیدش شیفته‌ و دلباخته اش می‌شد؛ ولی خدا می‌دانست درونش چه هیولایی بود. در نگاهش تنها چیزی که بیداد می‌کرد تعجب بود! نهال دست به سینه ایستاد و با بی تفاوتی ادامه داد.
- فکر نمی‌کردی یک روزی ببینیم نه؟ اون هم تو اتاق پسرخاله‌ات و سالم و سرحال؟ کنجکاوم واقعا بدونم با چه رویی هر روز نیما رو می‌بینی و باهاش چشم تو چشم میشی، البته تو پررو تر از این چیزهایی که بخوای یک ذره تاسف بخوری و شرمنده باشی بخاطر کارهایی که کردی.مگه نه مهندس سالاری؟
نهال یک قدم به سمت عقب رفت. به میز بهزاد تکیه داد و منتظر شد. تا بودن او را در اینجا برای خودش حلاجی کند. بهزاد با اخم و ترس سرش بین آن دو نفر در گردش بود. بی تفاوتی جای تعجب را در صورت کیان گرفت. باید باور می کرد نهال را از دست داده است. باید باور می کرد بخاطر رفتار و هوس‌بازی های او همسرش را از دست داده بود. آن هم نهالی که همیشه گوش به فرمان او بود. مانند همیشه پیروز نگاهش کرد و همین طور که به سمت میزش می‌رفت گفت:
- خوبه پس شناختیم ! راستی... .
نهال با تنفر نگاهش کرد. منتظر ادامه‌ی حرفش شد. کیان پشت میزش نشست. نگاهش را بین نهال و بهزاد رد‌و‌بدل کرد و ادامه داد.
- خوشحالم سلامتیت رو به دست آوردی نهالِ نیما! شنیدم خیلی سختی کشیدی!
لحن خونسردش و بیان تک تک کلماتش نهال را آتش می‌زد. این مرد روانی بود! یک ذره مهربانی چاشنی کلامش نبود. چگونه نهال یک سال کنارش زندگی کرد و خم به ابرو نیاورد؟ چگونه داشتم کم کم عاشقش می‌شد؟! چرا مانند آدم های کم عقل سر هر چیزی غیرتی شدنش را پای دوست داشتن می گذاشت؟! و بعضی موقع ها غرق شادی می‌شد؟ این ها سوالاتی بود که ناگهان در ذهن نهال نقش بست. نهال نگاهی به بهزاد که از عصبانیت و شرمندگی روبه انفجار بود انداخت. مثل اینکه آن هم داشت اتفاقات را مرور می‌کرد.
کیان مجسمه را در دستش گرفت و به کنده کاری های صورت سیاه او خیره شد و لبخند مرموزی زد و حرفش را ادامه داد.
- نمی‌خواد به فکر کوچولوت فشار بیاری خانم کوچولو که چجوری هر روز نیما رو می‌بینم، مثل رئیس ها که به کارمندشون نگاه می‌کنن، نگاهش می‌کنم.
از حرفش به وضوح جا خورد. نهال مطمئن بود مانند همیشه دروغ می گوید. با خودش گفت:
- نیما کارمند این مرد نیست، نه اصلا!
بهزاد چشم غره ای به او رفت و زیر لب غرولندی کرد که کیان سرش را بالا آورد. دست از کارهای گذشته اش برنداشته بود.
- چیه بهزاد خان بهت نگفته؟!
نهال دستش مشت شد. بهزاد با تشر گفت:
- کیان بس کن! نهال از هیچی باخبر نیست، چرا نمی‌فهمی؟!
کیان بی مهابا خندید و گفت:
- پس تو این چند سال هیچی بهت نگفته، آخی از نیما بعیده! حتما نگفته که حالمم خوب شده نه؟

@ایدا رشید @nazi nima @Zeynab_ @yazdani @helia.z @FAR_AX

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۷

خون در رگ‌هایش یخ بست. امکان نداشت که نیما چیزی رو به او نگوید. بهت زده به بهزاد که با حرص به کیان نگاه می‌کرد خیره شد.
- نیما کارمند کیان نیست! یکی از سهام‌دار‌ها است که درصد سهامش با کیان یکیه و میشه گفت رقیب و در صدد خرید سهام هستن.
نهال پوزخندی به چهره‌‌ی خونسردش که داشت با لذت سرتا پای آن را نگاه می‌کرد، زد.
- خوب شدی؟ مگه آدمایی که مشکل روانی دارن هم خوب میشن؟
- همین طور که تو سلامتیت رو به دست آوردی، آدم روانی هم خوب میشه!
نهال صاف ایستاد سرفه‌ای کرد. نیما حتما دلیل کارش را می گفت بنابر این با خونسردی کیفش را برداشت و گفت:
- من که فکر نمی‌کنم. هنوز هم همین طوری از وجناتت کاملا پیدا است. برای خودم متاسفم که یک سال زندگیم رو پای تو روانی گذاشتم.
کلمات آخر را سریع گفت حالش داشت از این‌رو به ‌آن‌رو می‌شد. گلویش می‌سوخت و قلبش تند می‌زد. لرز هم بهش اضافه شده بود. از ترس نبود از نفرت بیش از اندازه بود. بی وجدان! با آن اتفاقات هنوز هم در چشم‌هایش خیره می‌شد و دم از خوب شدن حالش می‌زد. به بهزاد که با اخم به آن دو نگاه می‌کرد، خیره شد.
- دارم‌میرم بهزاد، آدرس و ساعت بفرست.
بهزاد خودش را جمع‌و‌جور کرد و گفت:
- باشه نهالم! برو، ساعت هشت منتظرتم. آدرس هم واست می‌فرستم. می‌دونی که دوست ندارم نیما ناراحت بشه
به اینجا که رسید لبخندی زد. بی توجه به حضور آن مرد که زیر چشمی نگاهش می کرد. گفت:
- باشه نترس نیما ناراحت نمی‌شه؛ ولی چشم، بهزاد کاری نداری؟
- نه قربونت، خدا به همراهت.
خداحافظ آرامی گفت و بی توجه به تغییر حالت کیان، پوزخند صدا داری زد. بدون خدافظی کردن از او، اتاق را ترک‌کرد.
هنوز زخم‌هایی که زد روی بدن و روحش هست. چجوری می‌خواست تقاص آینده‌ی نابود شده‌ی نهال را بدهد؟ گلویش درد می‌کرد. بدنش داغ شده بود؛ ولی می‌لرزید. دست‌هایش را در جیبش پالتویش فرو کرد. که محکم به یک نفر خورد. بدون نگاه کردن به او معذرت خواهی کرد.
حالش دست خودش نبود. دلش می‌خواست گریه کند! مثل وقتی بچه بود سرش را روی پای نیما بگذارد و گریه کند. او موهایش را نوازش کند و بگوید نهالم تا موقعی که من هستم غصه‌ی چیزی را نخور! دنیا ارزش اشک‌های تو رو ندارد. با همان سر پایین آرام زمزمه کرد.
- چرا امروز یک ذره هم شرمندگی تو نگاهش ندیدم لااقل خوشحال بشم؟! چرا همیشه سهم من و بهزاد درده بعد یکی مثل کیان باید به زندگیش برسه و به ریش نداشته‌ی من و بهزاد بخنده؟ اومدم حالم رو بهتر کنم با دیدنش بدتر شدم!
سوار آسانسور شد و بعد از زدن طبقه ی اول به آینه‌‌ی آسانسور تکیه داد و با درد چشم‌هایش را بست. سرفه‌ی خشکی کرد. دست‌هایش مانند همیشه سرد بود. از نظر روحی و جسمی خسته بود و بخاطر قرص‌هایی که مصرف کرده بود خواب‌اش می‌آمد. با باز شدن در چشم‌هایش رت باز کرد. بدون بالا آوردن سرش به سمت خروجی رفت.
***
نگاهی به نیاوش که جلوی شرکت قدم می‌زد انداخت و گفت:
- یا برو بشین تو ماشین یا انقدر پیاده‌روی نکن. اعصابم به هم ریخت.
نگران نهال شده بود. دلش نمی‌خواست داخل برود و قصدش این بود که تنهایی با کیان رو‌به‌رو شود. حتما تا الان متوجه بعضی چیزها شده بود. مخصوصا رقابت بر سر خرید سهام!
نیاوش با حرص چنگی به موهایش زد و گفت:
- چی رو برم تو ماشین بشینم؟ حالت خوبه؟ نیما به ولله اگه بلایی سر نهال بیاد میرم شرکت رو روی سر اون مرتیکه تعادل روحی ندار خراب می‌کنم!
- اگه تا چند دقیقه دیگه نیاد میرم داخل.
نیاوش پوزخندی زد و به ماشین گلی تکیه داد.
- هنوز میگه چند دقیقه‌ی دیگه! اون حالش خوب نبود یک چیزی گفت تو که بزرگ ‌تر بودی می‌خواستی مخالفت کنی نه اینکه از پشتیش کنی و دیدن این مرد بیاریش که اون بلا رو سر خواهرمون آورد؛ فقط دعا می‌کنم به پنج سال پیش برنگرده و دوباره سراغ اون قرص‌های آرامبخش قوی نره! که البته جز محالاته!
خودش به خوبی می‌دانست ریسک کرده است، اما چاره‌ای دیگر نداشت، به نیاوش بابت نگرانیش حق می‌داد؛ ولی حرف‌های روان‌شناس داخل گوش‌اش زنگ خورد.
با بیرون آمدن دختری که لباس‌های نهال را به تن داشت هر دو دست از افکار پریشان خود کشیدند. نهال با دیدن نیما و نیاوش که از چهره هایشان معلوم بود آشفته و نگران اند لبخند زد.
چاره ای نداشت! نزدیک دو سال بود که به همه چی تظاهر می‌کرد ! به لبخند! به فراموش کردن گذشته و باقی کارها که برایش خیلی سنگین بود اما چاره‌ای نداشت دلش نمی‌خواست نیاوش و نیمایش به خاطر او غصه بخورند.

@ایدا رشید @nazi nima @masoo @nazanin.aa @Zeynab_ @FAR_AX @yazdani

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۸

هر دو گنگ و مبهوت به نهال که مانند دانش آموزهای ابتدایی به سمتشان می‌دوید خیره شده بودند. نیاوش با صدای آرامی گفت:
- این نهاله داره انقدر با ذوق و شوق به طرف ما میاد؟
نیما با دقت نگاهی به چهره ی نهال که به آن ها نزدیک می‌شد انداخت. لبش می‌خندید خودش را به ظاهر خوشحال نشان می داد؛ اما گرفتگی چهره اش به وضوح معلوم بود.او نهال را از کف دست‌هم بیشتر می‌شناخت تک تک حرکاتش و حالت چشمانش و خنده مصنوعی‌اش کاملا معلوم بود. نهال در ماشین را باز کرد و بی توجه به نیاوش و نیما گفت:
- سوار‌شید!
به نیاوش که هنوز ماتش برده بود. گفت؛
- چرا تکیه دادی به ماشین گلی؟ از الان بهت بگم نیما پول اتوشویی نمیده خودت باید کاپشنت رو با دست بشوری!
نیاوش لبخند محوی کنار لبش نشست و به نیما که اخم‌هایش را درهم کرده بود. نگاه کرد.
- سوار شو ما رو برسون بعد دوباره واسه کارت برگرد.
گوشی‌اش را از داخل کت‌اش در آورد و شماره ی همکارش را گرفت که به بوق سوم نرسید پاسخ داد.
- جانم نیما! کجایی؟ داری میای؟
بی توجه به چهره‌ی سوالی نهال و نیاوش همین طور که کمربندش را می‌بست گفت:
- داخل پارکینگ شرکتم! اون مدارکی که خواستی رو دادم به آقا رحمت که به دستت برسونه.
- چرا خودت نمیای؟
- حال نهال امروز خوب نیست نمی‌تونم بمونم.
محمد حسین پوفی کشید و گفت:
- باشه! خودم کارهات رو راست و ریس می‌کنم، فردا میای؟
- آره! عرضی نیست؟
آرام خندید.
- نه امری نیست! مراقب خواهر کوچولوی ما باش! خداحافظ.
استارت رو زد و بعد از روشن شدن ماشین، به سمت در خروجی پارکینگ رفت.
- باشه، خدافظ.
نیاوش به نیما که با سرعت از شرکت خارج می‌شد نگاه کرد و گفت:
- چی شد؟ چرا پشیمون شدی؟
سکوت کرد و چیزی نگفت و خودش را مشغول رانندگی نشان داد. نهال که متعجب شده بود نیم نگاهی به نیما انداخت و گفت:
- چی شده نیما؟ چرا نرفتی؟
محکم فرمان را فشار داد و گفت:
- چیزی نیست، امروز رو در کل مرخصی گرفته بودم پس دلیل نمی شد برم. مدارکی هم که محمد می‌خواست رو به دستش رسوندم.
نمی‌خواست در شرایط سخت نهال را تنها بگذارد. مثل سه سال پیش که اگر یک لحظه دیرتر رسیده بود کار از کار گذشته بود و او را برای همیشه از دست داده بودند. خودش را بخاطر حماقتی که کرده بود سرزنش کرد و هیچ وقت خودش را نمی‌بخشید. او در قبال نیاوش و نهال مسئول بود! فکر می‌کرد با ازدواج نهال و کیانمهر او خوشبخت می‌شود؛ اما، نشد!دختری که بیست سال با بدبختی بزرگش کرده بود و نگذاشته بود در زندگی اش احساس کمبود کند، توسط یک آدم غریبه و ناشناس شکست و از بین رفت! هنوز هم وقتی کیانمهر سالاری را داخل شرکت می‌بیند که چگونه جلوی او قد علم کرده است دلش می‌خواهد یک گلوله وسط سرش خالی کند. شرمنده بود! دنده را عوض کرد و پایش را روی پدال گاز فشار داد.

***
با سرعت زیادی رانندگی می‌‌کرد. مثل همیشه فهمید که نهال حالش خوش نیست. از مشت شدن دست‌های نیما دور فرمان مشخص بود که عصبی‌ است! هر چقدر هم بازیگر ماهری باشد جلوی نیما نمی‌‌توانست نقش‌اش را به خوبی ایفا کند. گلویش درد می‌‌کرد. امشب باید از بهزاد یک سری چیزها را می‌پرسید. در دلش پرسید:
- یعنی نیما انقدر وضعش خوب شده که داره یکی یکی سهام، سهام‌دار‌های شرکت به اون بزرگی و می‌خره؟ چجوری؟ گفت با کیان رغیبه! اون گفت حالش خوب شده!
نگاهی به پاهایش کرد و لبخند تلخی زد. چرا کیانمهر تقاص پس نداد؟! با کار‌هایی که آن کرد نهال را کشت! نهال خسروی عزیز دردانه‌ی نیما را کشت. بغض در گلویش نشست. برای بار هزارم از خودش پرسید چرا سرنوشت او و نیاوش این بود؟ آن مردی که در بچگی‌اش‌ پررنگ بود؛ ولی کم کم محو شد کجاست؟! سرش را به شیشه ی بخار گرفته تکیه داد. کجا هستند آن مادر و پدری که تصاویر خیلی محوی در ذهنش از آنها دارد؟ چرا دو بچه‌ی خردسال را رها کردند و رفتند؟ چشم هایش را بست که بعد چند ثانیه سکوت، با پیچیدن صدای بلند آهنگ و ترمز گرفتن ناگهانی نیما سرش محکم به شیشه خورد و آخ آرامی از نهادش خارج شد. اگر کمربند نداشت گردنش شکسته بود.
صدای قهقهه‌ی نیاوش در آهنگ شادی که داشت می‌خواند گم شد. نگاهی به نیما کرد. کارد میزدی خون‌اش درنمی‌آمد. از عصبانیت چهره‌اش به سرخی می‌زد.
- پسره‌ی احمق! این چه کاریه می‌‌کنی؟ نمی‌بینی به خاطر بارندگی زمین خیسه؟!
نهال نگاهی به اطراف انداخت. صدای بوق ماشین‌های پشت سر می‌آمد. با درد سرش را به سمت عقب برگرداند که دید. نیاوش روی صندلی‌های عقب دراز کشیده است و می‌خندد.
- عقل تو کله‌ات نیست دیگه!
با دیدن چهره‌ی نیما بیخیال سردردش شد و آرام خندید.
- حالا که کسی چیزیش نشده، شلوغ نکن! بزن کنار یا برو که الان میان راننده‌های پشت سر پدرت رو به دستت میدن.
چشم غره ای به نهال رفت و راه افتاد و زیر ل*ب لا اله الا الله ای گفت، به آهنگی که پخش شده بود گوش کرد كه شدت خنده‌هایش بیشتر شد نیما صدایش را کم کرد. نیاوش با لحنی که مملو از خنده بود گفت:
- بعد ببخشید، اون موقع که با سرعت صد و بیست کیلومتر رانندگی می‌‌کردین، زمین خیس نبود؟!
نیم نگاهی به نیما انداخت. اخم غلیظی بین پیشانی‌اش نشسته بود.
- ای بابا! اخم‌هات رو باز کن! دیدم خیلی دوتاتون تو فکر فرو رفتین خواستم یک کاری کنم که از فکر دربیاین.
داخل خیابان پیچید و با همان لحن جدی گفت:
- این ‌جوری خواهر برادرشون رو از تو فکر در‌میارن؟
به نیاوش که سرش را از بین دو صندلی در آورده بود نگاه کرد که لبخندی زد و گونه‌ی نیما را بوسید.
- ببخشید داداش! دوست ندارم جفتتون رو به هم‌ریخته ببینم.
جلوی خانه ماشین را نگه داشت و نگاهی به نیاوش که چهره‌اش را مظلوم کرده بود انداخت و گفت:
- این دفعه این کار رو کردی ولی، دفعه‌ی دیگه تکرار نشه!
نهال زیرلب لوسی نثار نیاوش کردم و از ماشین پیاده شد باید موضوع بهزاد و قرار امشب را به نیما می‌‌گفت. به سمت آسانسور رفت که پشت سرش نیاوش آمد. سرفه‌ای کرد که نگاهش به آسانسور نسبتا کثیف افتاد. تمام آینه پر از لکه‌های آب بود. دندون قروچه‌ای کرد و روبه نیاوش که دست‌هایش را بهم مالش می‌داد تا گرم بشود گفت:
- کی این وضع رو برای آسانسور درست کرده؟!
سرش را بالا آورد و نگاهی به آینه انداخت.
- اشکال نداره خواهر خوشگلم! الان می‌رم تمیزش می‌کنم تو برو استراحت کن وقتی رسیدیم.

@ایدا رشید @nazi nima @masoo @nazanin.aa @Zeynab_ @FAR_AX @yazdani

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۹

از کثیفی متنفر بود؛ ولی فکر‌های بیشتری در ذهنش بود که نمی‌‌توانست از نیما بپرسد و جوابش دست بهزاد بود. با باز شدن در، کلید را از داخل کیفش در آورد و بینی‌اش را بالا کشید. با صدای گرفته گفت:
- نیما کجا موند؟
- بهش زنگ زدن داشت با تلفن حرف می‌زد.
چکمه‌هایش را در آورد و وارد خانه شد. گرمای دلنشینی به صورتش خورد. با گذاشتن اولین قدم به داخل‌ خانه لبخندی روی لبش نشست. عاشق گرمایی بود که از کف به بالا منتقل می‌شد مخصوصا نهال هم که همیشه درجه‌اش را بالا می‌‌برد. حس خوبی این خانه به او می‌‌داد. حتی حاضر بود شبانه روز پایش را از خانه بیرون نگذارد و فقط اینجا باشد! حدودا پنج ماه بود که به اینجا اسباب کشی کرده بودند. نگاهش روی گلدانی که خاکش خشک شده بود افتاد. اخمی کرد. صدای نیاوش از پشت سرش آمد.
- شیشه پاک کن رو کجا گذاشتی برم آسانسور رو تمیز کنم نهال خانم وسواسی؟

سرش گیج رفت؛ ولی به سمت کابینت بالایی رفت و روی پنجه‌ی پا ایستاد. تا آمد لیوان را بردارد. تعادلش را از دست داد و به سمت عقب برگشت. صدای داد نیاوش در خانه پیچید. دستش را به لبه‌ی اپن گرفت. دست‌های نیاوش دور شانه‌هایش حلقه شد و با استرس و اضطراب گفت:
- خوبی نهالم؟ چی شده؟!
نهال سرفه کرد و به کمک نیاوش ایستاد. به چشم‌های پر‌استرس و نگرانش نگاه کرد و با لبخند گفت:
- سرم گیج رفت! چرا رنگ به رو نداری پسر خوب؟!
نیاوش اخم‌هایش و درهم کرد.
- به من تکیه کن تا بریم اتاقت! صدبار بهت گفتم نرو دیدن این پسره! ولی عقل که تو کله‌ات نیست... .
با بی حالی جواب داد.
- بیخیال شو نیاوش! اثر قرص‌هاست!
در اتاق را باز کرد و کمکش کرد روی تخت دراز بکشد. فکر‌های زیادی در سرش می‌‌چرخید که برای رهایی از آن ها نیاز به خواب داشت. از بین چشم‌های خواب آلودش به نیاوش که پتو را برداشت و رویش انداخت نگاه کرد. با لحن خواب آلودی گفت:
- ساعت 5 عصر اگه بیدار نشدم، بیدارم کن! چون 8 با بهزاد قرار دارم. دوست دارم داداش کوچیکه!
منتظر عکس العملی از طرف نیاوش نشد و چشم‌هایش را بست.
***
از دادگاه خارج شد. صدای موکلش که دختری جوان بود آمد.
- آقا ونداد یعنی می‌شه بدون دردسر ازش جدا بشم؟ دیدین که جلسه‌ی اول حاضر نشد!
نگاهش را به صورت کبود دختر انداخت و گفت:
- تمام مدارک علیه همسرتونه! اگه ایشون نیان مجبورین غیابی جدا‌شین!
دختر یکی از خانواده‌های ثروتمند مشهد که با اصرار خودش با پسرخاله‌اش که وضع مالی متوسطی داشت ازدواج کرد؛ اما بعد ازدواج فهمیدند تعادل روحی ندارد و دختر را سر چیزهای الکی کتک می‌زند. دقیقا مشابه کیانمهر! لبخند محوی به ونداد که با اخم به سمت ماشین می‌رفت زد.
- ممنونم ازتون آقا ونداد!
سری تکان داد و گفت:
- وظیفمه خانم خردمند!
در عقب را باز کرد. که آستین پالتویش توسط دخترجوان کشیده شد. در دیدارهای اول، کسی نمی‌تواند توانست ونداد را بشناسد. دخترهم به همین دلیل فکر کرده بود می‌تواند بعد از جدا شدن از پسرخاله‌اش همسراو شود.
- وظیفه‌ات نیست ونداد!
نگاهی به انگشت‌های کشیده‌ی او که محکم پالتواش را گرفته بود انداخت و دستش را کشید.
- خدا‌نگه‌دارتون خانم خردمند!
منتظر جوابی از سمت او نشد. چهره‌ی درهم رفته‌اش را دید که آرام خدافظی کرد. کیفش را روی صندلی عقب گذاشت و بعد از بستن در، سوار شد و با سرعت از پارک خارج شد. نه عصبی بودم نه ناراحت! اتفاق خاصی نیفتاده بود؛ ولی او خوشم نمی‌‌آمد. حالا می‌‌خواست دستش دور مچش باشد یا می‌خواست پالتواش را گرفته باشد. بخاری را با درجه‌ی کم روشن کرد. فکرش سمت کیانمهر رفت! چند تماس از دست رفته داشت! گوشی‌اش زنگ خورد. هروقت یاد آن پسر می افتاد اعصابش برهم می‌‌ریخت. به بلاهایی که سر آن دختر آورد و بعد هم خوش و خرم راهی آمریکا شد. دستی به پیشانی‌اش کشید و از جیب پالتویش گوشی را در آورد. در کادر کوچک پایین صفحه نام بهزاد به انگلیسی افتاد. بازش کرد و دکمه اتصال را زد. روی اسپیکر گذاشت که صدای خندان بهزاد پیچید.
- سلام مرد بی معرفت! شریک نقطه چینم! چطوری؟! می‌‌خوام ازت یک خواهش کنم نگو نه! خب ونی؟!
از زیر گذر رد شد و گفت:
- سلام خوبم! تو خوبی؟! یکی یکی بپرس!
صدایش را بامزه کرد.
- پول گوشیم زیاد می‌شه نقطه چین! همه که مثل شما دائمی ندارن! من سیم کارتم رو هزار تومن شارژ می‌کنم و به هرکی بخوام زنگ بزنم همون هزار تومنه!

@ایدا رشید @Zeynab_ @helia.z @FAR_AX @parand.y@nazi nima

ویرایش شده توسط Qazal.M
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۰

لبخند محوی زد و گفت:
- کی می‌خوای دست از این کار‌هات برداری بهزاد؟!
بهزاد خندید و گفت:
- هر وقت قبول کردی امشب ساعت 8 بیای رستوران!
در فکر خودش هم بود که برود،؛ ولی امشب نمی‌‌رسید.
- فکر نکنم امشب بیام! ولی پسرخاله‌ام میاد!
- غلط کردی نیای! مگه دست خودته؟! به زور میام دنبالت! باید بیای می‌‌خوام یک نفر رو باهات آشنا کنم! تو میگی پسرخاله‌ات می‌‌خواد بیاد؟! بیاد قدمش رو چشم ولی به مولا اگه نیای سرت رو می‌زنم به دیوار! خدافظ! ساعت 8 یادت نره!
حق اعتراض به او نداد و قطع کرد. با کارهای زیادی ساعت 8 برم رستوران؟! کلافه ناسزایی به بهزاد گفت و وارد خیابان دفتر شد. چون ساعت 11 ظهر بود تقریبا خیابان خلوت بود و فقط چندعابر پیاده دیده می‌‌شد. داخل پارکینگ پیچید و تک بوقی برای نگهبان زد که دستی برایش تکان داد. ظرفیت طبقه پر شده بود. به اجبار طبقه‌ی منفی یک پارک کرد و بعد از برداشتن کیفش، با فکر مشغول به سمت آسانسور رفت. هم آن دختر، هم حرف‌های آقابزرگ و هم آیناز! گرفتاری‌های او یکی دوتا نبود! با باز شدن در به سمت دفتر رفت و تقه‌ای به در زد که منشی در را باز کرد و با صدای آرامی گفت:
- خوش اومدید آقای سروش.
نگاه گذرایی به او انداخت و گفت:
- ممنون.
جلوتر از ونداد به سمت میزش رفت.
- ونداد خان یک نفر داخل دفترتون منتظر شما هستن!
دست راستش را داخل جیبش فرو برد و با اخم گفت:
- موکل؟
- بله! خودشون گفتن حدود چندسال پیش یک قرارداد با شما بستن! وکیل پدرشون بودین و بعد هم وکیل خودشون!
با شنیدن حرف‌های نیک‌خواه، اخم هایش جمع شد. خیلی دوست داشت بداند با چه رویی هنوز هم به او زنگ میزند و به محل کارش می‌رود. یک قدم به سمت منشی برداشت و با جدیت و صدای نسبتا بلندی گفت:
- خانم نیک‌خواه! دارم برای بار چهارم به شما گوشزد می‌‌کنم تا وقتی با من هماهنگ نکردین کسی رو داخل اتاق من راه ندین! این بار چهارمتون هست که دارین این اشتباه رو تکرار می‌‌کنین! دفعه‌ی دیگه تکرار بشه راهی به جز فسق قراردادی که بسته شده نداریم!
از صدای بلند و عصبی ونداد، رنگ از صورتش پرید. عصبانی بود. ونداد حتی حاضر نبود صدای او را بشنود چه برسد به هم کلام شدن با دوست قدیمی! صدای قدم‌های کیانمهر آمد.
- چته آقای وکیل؟! ساختمون رو گذاشتی روی سرت، خودم خواستم بیام منشی رو دعوا نکن!
تمام وقایع آن اتفاقات از جلوی چشم‌اش رد شد. به سمتش برگشت. تعجب را در چشم‌های ونداد دید. اولین دیدار آنها بعد پنج سال بود؛ ولی حالش از این رو به آن رو شده بود. برق عجیبی در چشم‌های مشکی‌اش بود و سر و وضعش خیلی مرتب شده بود.
- بدون دعوت تا حمام عمومی نمیرن! بعد سرت رو پایین انداختی اومدی اینجا؟!
کیانمهر به چهارچوب در تکیه داد. سر تا پای ونداد را که انگار پیرتر شده بود را از نظر گذراند و گفت:
- نچ نچ! تو که اینجوری نبودی ونداد!
منتظر حرفی از جانب ونداد نشد. بی مهابا خندید و ادامه داد.
- نکنه هنوز هم تو فکر اون اتفاقی؟!
نگاهی به نیک‌خواه که سرش بین او و کیانمهر در حرکت بود انداخت.
- شما مرخصید! می‌‌تونین برین!
با ترس نگاهش کرد. می‌ترسید که اخراج شده باشد.
- اخراج شدم؟!
- خیر! امروز کارتون اینجا تمومه!
نفسش را بیرون داد. تشکر آرامی کرد و بعد از برداشتن کیف و پالتویش خارج شد. کیان با تمسخر خندید و گفت:
- وکیل هم انقدر احساساتی؟! خودت که دیدی تقصیر من نبود! عصبیم کرد منم کنترل کار‌هام از دستم رفت و اون اتفاق افتاد.

به میز منشی تکیه داد و با صدایی که از شدت عصبانیت دورگه شده بود گفت:

- احساساتی؟! تو اصلا به آینده‌ی اون دختر فکر کردی؟!
کیانمهر به سمت مبل رفت. نشست و بی‌تفاوت گفت:
- نیومدم تداعی خاطرات برام بکنی ونداد! فقط اومدم بگم من سالمم! تونستم با بیماریم کنار بیام. حالم خوبه و دوباره امورات آژانس هواپیمایی و به دست گرفتم.
برای خودش متاسف بود که یک زمانی وکیل این آدم شده بود. کیانمهر یک ذره پشیمان نبود که لااقل دل ونداد خوش باشد که آدم شده است. سری به معنای تاسف برایش تکان داد و تکیه اش را از میز گرفت. به سمت اتاق کارش رفت.
- خوبه که حالت خوبه! الان هم زحمت بکش از اینجا برو!
- دلیل این کار هات رو نمی‌فهمم ونداد! من و تو یک زمانی صمیمی‌ترین رفیق ها برای هم بودیم! چی شده؟ بخاطر یک دختر کشیدی کنار و چندساله نه زنگی نه هیچی!؟ خودت که شاهد بودی اتفاق بود و عمدی نبود!
- بعد از اون اتفاقی که افتاد و چیز‌هایی که دیدم دور تو رو یک خط قرمز کشیدم کیان! من اشتباه کردم و قبول دارم! الان هم از اینجا برو! دیگه هم نیا! من رو جلوی خدای خودم شرمنده کردی!
پشت میزش نشست و سرش را بین دو دستش گرفت. پس از آن اتفاق ونداد تا یک سال کابوس آن دختر را می‌دید حتی دنبالش هم گشت؛ ولی، نبود! بعد از جدا شدنش از کیانمهر پیدایش نکرد. صدای باز شدن در آمد. کیانمهر با صدای نسبتا بلندی گفت:
- شدی پسر پیغمبر؟! خدای خودت؟! ونداد خودت دیدی اون اتفاق بود! ا ت ف ا ق! بفهم! من از عمد هلش ندادم!

@ایدا رشید @Zeynab_ @yazdani @nazi nima @helia.z @شقایق.نیک

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۱

به صندلیش تکیه داد و گفت:
- عه؟! اتفاق؟! حتما اون بلاهای دیگه هم اتفاق بود که سرش آوردی. اصلا بذار بببینم. الان که حالش خوب شد رفتی دنبالش ببینی وضعیتش چطوریه؟! نگو رفتی که یک درصد هم باور نمی‌کنم!
کیانمهر که دید ونداد از موضع خود پایین نمی‌آید گفت:
- برام مهم نیست که چی‌شده! توهم لازم نیست کاسه‌ی داغ‌تر از آش بشی! فقط اومدم اینجا که بهت‌بگم یک سر بیای تا آژانس، برای قرارداد جدید! اگه هم که نمی‌‌خوای همکاری کنی که هیچی!
بی‌توجه به او کشو را باز‌کرد و پرونده‌ی یکی از موکل‌هایش را برداشت.
- به سلامت!
کیانمهر کیف و پالتوش را برداشت. با تمسخر گفت:
- موفق باشی پسر پیغمبر!
برای ونداد یک ذره هم مهم نبود که چی از نظر کیانمهر به حساب می‌آید. هر وقت به آن دختر و چهره‌ی معصومش فکر می‌‌کرد کل وجودش را عذاب‌وجدان فرا می‌گرفت. چندسال پیش هم خودش نخواست. به اصرار پدربزرگش مجبور شد وکالت آژانس هواپیمایی‌شان را به عهده بگیرپ. بیخیال فکر کیانمهر شد. عینکش را به چشم‌اش زد و خودنویس نقره‌ای رنگ را برداشت. مشغول خواندن احضاریه شد.
***
دستانش را درون جیبش فرو برد و به سمت راست و چپ خیابان نگاهی انداخت که از دور آوا را دید که دستان‌اش را بهم می‌کشید تا اندکی گرم شود و با سرعت به سمتش می‌آمد. لبخند دلنشینی بر روی ل*ب اش نشست. دل تنگ‌اش شده بود. چند روزی می‌‌شد که از وقتی پایش را به مشهد گذاشته بود فقط تلفنی با او صحبت می‌کرد. به آزاد که نظاره‌گر او بود لبخند محوی زد.
- سلام پسرعمو!
از این لفظ خوشش نمی‌آمد ولی حق اعتراض نداشت. سرتا پای آوا را از نظر گذراند. شلوار جین روشن با پالتو آجری یقه انگلیسی که روسری قواره بزرگ قهوه‌ای که حاشیه‌های آجری داشت سر‌اش کرده‌بود. نگاهش را از آوا گرفت و گفت:
- سلام دخترعمو! زن‌عمو کجاست؟! چرا خودتون تنها اومدید؟
- مامان تو تاکسی نشسته. می‌‌خواست خودش بیاد؛ ولی من اجازه ندادم. راضی ‌شد برگرده تهران؟!
آزاد کلافه چنگی به موهای‌قهوه ای روشنش زد و گفت:
- نه! ولی راضیش می‌کنم. عمو و آقابزرگ که متوجه اومدن شما همراه من نشدن؟!
با بوت‌های قهوه‌ایش به برف‌ها زد و گفت:
- نه! گفتیم داریم می‌ریم شیراز! آزاد یک کاری کن ونداد برگرده! مامان خیلی ناراحته! بابابزرگم خیلی عادی برخورد می‌کنه و انگار نه انگار! شرکت حقوقی داداشمم که افتاده دست حسام و خیلی عادی میره و میاد. وای آزاد! یعنی دلم می‌خواد موهاش و از ته بتراشم! خیلی اعصابم از دستش خرده.
با عجز به چهره‌ی گرفته‌ی پسرعمویش نگاه کرد و ادامه داد.
- خواهش می‌کنم آزاد برگردونش.
- برگردونمش که چی بشه؟! خودت از همه بهتر می‌دونی برگرده چه طوفانی باز به پا میشه با اخلاق ونداد. آقا بزرگ رو ازدواج ونداد با آیناز پا فشاری می‌کنه ونداد هم که قبول نمی‌کنه و میشه همون آش و همون کاسه‌ی یک سال پیش! اگه برنگرده هم که تمام زحمات چندین و چند‌سالش از بین میره!
- اگه ونداد نیاد و عروسی آیناز و حسام سر بگیره موسسه و برای همیشه از دست می‌ده و از ارث و میراث هم محروم می‌شه!
- خودت بهتر از همه می‌دونی که تنها چیزی که برای ونداد پشیزی ارزش نداره ملک و املاک و ارث و میراثه.
دستی به چشمانش می‌کشد و قدمی به سمت عقب می‌رود.
- خودت بهتر از همه می‌دونی که تنها چیزی که برای ونداد پشیزی ارزش نداره ملک و املاک و ارث و میراثه.

- چاره چیه؟! اگه تا قبل عروسی اونا موسسه خریده بشه توسط ونداد که تمومه؛ ولی اگه نشه ونداد برای همیشه همه‌چی و از دست می‌ده! مخصوصاً با تهمتی که بهش زدن و قهرمان‌بازی حسام خان!
نفس‌اش را بیرون می‌دهد. سرش را به سمت آوا که با اخم به زمین خیره شده‌است می‌چرخاند و می‌گوید:
- یک جای کار این موضوع می‌لنگه! کی باعث ورشکستگی شرکت شد؟! تمام مدارک علیه ونداده؛ولی‌ کار اون نبوده! پس کار کی‌بوده؟! همه‌اش توی این موضوع به بن بست می‌خورم! نزدیک هزار‌بار همه‌چی رو چک کردم؛ ولی مدارک محکم و قوی نشون‌دهنده‌ی متهم بودن ونداده!
با زنگ خوردن گوشی آوا، صاف ایستاد و با لحن کلافه‌ای گفت:
- حتماً مامان داره زنگ میزنه! من برم دیگه! توهم لطفا سعی‌کن یک جوری قانع‌اش کنی به برگشتن، یا حداقل بهش بگو من و مامان اومدیم. راستش حق باتوئه برگشتش هیچی رو حل نمی‌کنه و فقط وضع رو بدتر می‌کنه!
آزاد با یاد دروغی که به ونداد گفته‌بود لبش را گزید و گفت:
- هنوز به ونداد گفتم عمو و آقابزرگ کارت دارن! اگه بفهمه دروغ بوده سرمن و با گیوتین می‌‌زنه!
نگاهی به گوشی انداخت و رد تماس داد و گفت:
- نباید این دروغ رو می‌گفتی! لااقل یک بهانه‌ی دیگه برای کشوندنش به تهران پیدا می‌کردی نه این! الانم یک جوری جمع‌و‌جورش کن! فعلا خدافظ!
- خداحافظ! به زن‌عمو سلام برسون!
- چشم بزرگیت رو می‌‌رسونم. تا بعد!
آوا با قدم‌های تند به سمت تاکسی که آن سمت خیابان ایستاده‌بود نگاه کرد و به سمتش رفت. آزاد کلافه دستانش را درون جیبش فرو‌‌برد و با افکار پریشانی راه خانه‌ی ونداد را در پیش گرفت. او به خوبی آگاه بود که اگر ونداد از دروغی که بهش گفته ‌است پی‌ببرد شاید دیگر اسمش را هم نبرد؛ ولی چاره‌ای نداشت. او دلیل ونداد برای آمدن به مشهد را نمی‌‌دانست! هزاران، هزار سوال بود که در ذهنش جولان می‌داد ولی نمی‌توانست به زبان بیاورد چون ونداد لب از لب باز نمی‌کرد. کنار خیابان ایستاد و دستش را برای اولین تاکسی تکان داد. پراید نقره‌ای رنگی کنار پای‌اش ترمز کرد. سلام آرامی به راننده که پسر جوانی بود کرد و آدرس خانه‌ی ونداد را داد. از رفتن به رستوران پشیمان شده‌بود. آن را به شب موکول کرد... ‌

@ایدا رشید @Zeynab_ @nazi nima @helia.z @yazdani

ویرایش شده توسط Qazal.M
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۲

***
از شدت تشنگی و گرما چشمانش را باز کرد. نگاهش به اتاق تاریک افتاد. سرجایش نشست. بابانوئل کنار تخت را روشن کرد. به ساعت نگاه کرد 17:30 نفسی از سر آسودگی کشید. دکمه‌های پالتواش را باز‌کرد که در باز شد و قامت نیما نمایان شد.
- می‌خواستم بیام بیدارت کنم. بهتر شدی؟!
خمیازه‌ای کشید. شال و پالتواش را روی کاناپه کنار پنجره انداخت و گفت:
- آره! بهترم! خودت که می‌دونی من سرما که می‌خورم به یک آمپول و دوتا قرص خوب می‌شم فقط صدامه که تا یک هفته گرفته‌اس!
نیما تک خنده‌ای کرد و گفت:
-آره مثل خروس‌های تازه به بلوغ رسیده! راستی به بهزاد قول دادی بری رستورانش؟
از روی تخت بلند شد.
- اوهوم! ساعت هشت!
باشه‌ی آرامی گفت و از اتاق خارج شد. حال نهال از گرما بهم می‌خورد. حوله‌اش را برداشت و از اتاق خارج شد. وارد آشپزخانه شد تا یک لیوان آب بخورد که صدای نیاوش در خانه پیچید. مخلوط کن را به برق زده بود و مشغول پوست کردن موز بود. همان طور هم بلند بلند آهنگ می‌خواند.
- پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت دی دی دی
برگشتنی یه دختری خوشگل و با‌محبت دی دی!
همسفر ما شده‌بود دنبال ما می‌اومد دی دی!
نهال به دیوار تکیه داده بود و نظاره گر برادرش بود. نیاوش شانه‌هاش را جلو برد و دستانش را چرخاند.
- به دست و پام افتاده بود این دل بی‌مروت
می‌گفت برو بهش بگو
آخه دوستش دارم بی‌گفت‌وگو
هرچی می‌خواد بشه بشه
هرچی می‌خواد بگه بگه
راز دلم رو گفتم اینو جواب شنفتم
راز دلم رو گفتم اینو جواب شنفتم .
به اینجا که رسید صدایش را نازک کرد. با یک حرکت خودش را به یخچال رساند و ادامه داد.
- تو زواری پسر چه قدر نادونی ! اومدی زیارت یا که چش‌چرونی؟!
هنوز متوجه نهال نشده بود. با خنده مشغول نگاه کردن دیوانه‌بازی‌ هایش بود که بوی ادکلن نیما در بینیش پیچید.
- نگاه کن تو رو خدا اینم پسره من تربیت کردم؟!

نیاوش در مخلوط‌کن را باز کرد و همان‌طور که کمرش را تکان می‌داد گفت:
-گفتم به اون زیارتی که رفتم
قسم به اون عبادتی که کردم
قسم به اون قفل و دخیل که بستم
بعدخدا من تو رو می‌پرستم.
مخلوط‌کن را خاموش‌کرد و انگشتش را داخل محتویات فرو‌کرد. به سمت‌دهانش برد و مزه‌کرد.
- چه خوشمزه‌اس! دی‌جی نیاوش خسروی! بوف‌بوف!
نهال نتوانست خودش را کنترل کند. آرام خندید. نیاوش به سمتشان برگشت که با دیدن پیش‌بندی که ماله چندوقت پیش بود و حسابی چرب‌و‌چیلی شده‌بود شدت خنده‌‌ی نهال بیشتر شد. با دیدن آنها گوشی‌اش را برداشت که بعد از چند‌دقیقه صدای شماعی‌زاده پیچید. همان طور که ادا ‌و اطوار می‌ریخت به سمتشان رفت و رو به نهال گفت:
- به‌به جوکر دومم بیدار‌شد. بیا داداش نیمای خودم! حیفه با این آهنگ نرقصی!
نیما اخم تصنعی‌ای کرد و گفت:
- هم تو‌که هستی بسته دیگه!
نیاوش دست‌های نیما را گرفت و به وسط آشپزخانه کشید.
- وای به حالت باز بگی سنی از‌ من گذشته‌ها! بیا ببینم من هنوز می‌خوام بیام شاهد عقدت بشم. کجای کاری بابا نیما؟! مگه نه نهال؟!
لبخندی به جفتشان زد و با خوشحالی وصف نشدنی‌ای گفت:
- آره!
- اول شما دوتا رو به یک‌جا برسونم چشم!

@Zeynab_ @yazdani @helia.z @nazi nima

 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۳

حس بدی به نهال دست داد. گذشته مثل یک فیلم کوتاه از جلوی چشم‌اش رد‌شد. هنوز مسافر خانه‌ی قدیمی یادش بود! دویدن‌های نیما برای یک محل سکونت! حتی عروسکی که نیما برای تولد هفت سالگیش هم خریده بود را نگه داشت تا همیشه سختی‌هایی که آن مرد برای بزرگ کردن او و نیاوش کشید. جلوی چشم‌اش باشد و همیشه ممنون زحماتش باشد. به چهره‌ی خندانش که داشت خیلی شیک با آهنگ مورد علاقه‌شان می‌رقصید خیره‌شد. آرزوی هر دختری بود. خوش‌چهره بود و مهربان و فداکار! از نظر خودش پیر شده‌بود؛ ولی جا‌افتاده و پخته شده بود. هر وقت نگاهش را روی بچه‌های پارک که با شوق‌و‌ذوق سوار وسیله‌ها می‌شدن می‌دید. عذاب‌وجدان می‌گرفت و از متنفر می‌شد از خانواده‌ای که آنها را رهاکردند. نیاوش به سمتش آمد و یک دفعه‌ای مچ دستش را گرفت. از فکر در آمد.
- حالا نوبت جوکرمونه!
حوله را، روی صندلی گذاشت و به سمت نیما که داشت دست می‌زد رفت.
- عه ؟! من اومدم تو رفتی؟!
بیخیال کیان و گذشته شده‌بود. نیما دستانش را باز کرد و شروع کرد به بشکن زدن.
- از دست شما دوتا من چی‌کار کنم؟ مگه دوتا بچه بیشتر دارم؟
- دیدی خودتم اعتراف کردی ما رو مثل بچه‌هات دوست داری؟!
آهنگ روبه اتمام بود و ریتم آخرش بود که هردوشان را سمت خودش کشید و گفت:
- من شما رو مثل بچه‌هام می دونم ولی شما حق ندارین بهم بابا بگین خب؟!
سوال‌های زیادی در ذهنش بود که می‌خواست بپرسد؛ ولی نمی‌شد. می‌ترسید از اینکه بپرسد مادر و پدر اصلیشان چه کسانی بودند!؟ نیاوش با اخم از بغل نیما بیرون آمد و گوشی را از روی میز چنگ زد. ساکتش کرد و با حرص پیش‌بند را در‌آورد. به نیما که متعجب از تغییر ناگهانی‌اش جاخورده بود. گفت:
- من درکت نمی‌کنم نیما. یعنی چی ما حق‌نداریم بهت بگیم بابا؟! مگه کم گذاشتی واسمون؟! خودت خوب می‌دونی تو بودی که من رو از نوزادی بزرگ کردی! اولین نفری که دیدم تو و نهال بودین! کو اون پدری که داری از پشتیش می‌کنی و می‌گی به من نگو؟! تو لیاقت اسم بابا رو داری این و بفهم! تو جوونی تو پای من و نهال گذاشتی... .

رگ گردنش بیرون زده بود و صورتش به سرخی می‌زد. از بغل نیما که با چهره‌ی عبوس نظاره‌گر حرفای نیاوش بود در آمد. نهال با تشر صدایش زد که یعنی ادامه‌ندهد؛ ولی، ادامه ‌داد:
- نیاوش و کوفت! نیما حالم از این حرفات بهم می‌خوره! از وقتی یادم میاد به من نگین بابا به من بگین داداش! یک دلیل محکم ‌بیار تا نگم! تو قهرمان زندگی منی نیما! تو دست من رو اول ابتدایی گرفتی و بردی مدرسه! تو با وجود نداشتن پول درست‌حسابی برامون تولد می‌گرفتی و ریخت ‌و پاش می‌کردی که نبود پدر و مادر از یادمون‌بره! تو همونی بودی که وقتی می‌ترسیدم بهت پناه می‌آوردم! کی دست رو سر من و نهال می‌کشید می‌گفت تا موقعی که من زنده‌ام حق ندارین گریه کنین؟ کجاست اون پدر؟! نشونش بده! توی تک‌تک مراحل زندگیم تو بودی بفهم! وقتی اون مرد به اصطلاح پدر به فکر خودش بود و خبری از بچه‌هاش نمی‌گرفت تو بودی که داشتی با سختی دست و پا می‌زدی تا من و نهال احساس کمبود تو زندگیمون نکنیم وگرنه تو‌هم می‌تونستی ما رو دم بهزیستی بذاری و بری دنبال زندگیت و الان به جای بزرگ کردن ما، بچه‌های خودت رو بزرگ می‌کردی که از خونت باشن. با دیدن قد کشیدنشون لذت‌ببری. واسشون هزاران آرزو داشته باشی... .
نهال بغض کردم. حرف‌هایش عین حقیقت بود. طاقت نیاورد. روی زمین نشست و به کابینت تکیه داد. دستانش را روی صورتش گذاشت. اولین قطره‌ی اشک روی گونه‌اش چکید. نگاهی به نیما که سرش را پایین انداخته‌بود کرد. یک چیزی در گلوشش بالا پایین شد. نیاوش ادامه داد.
- وگرنه توهم می‌تونستی مثل همون خانواده ولمون کنی تا بمیریم؛ ولی موندی و با سن کمت ما دوتا رو با مشقت بزرگ کردی!
نیم‌نگاهی به هردوشان انداخت و با صدای بی‌نهایت آرومی گفت:
- نتونستم ردبشم از کنار شما دوتا... .
نهال طاقت نیاورد شکستن نیما رت ببینم. حوله‌اش را از روی صندلی برداشت و به سمت حمام رفت. در را محکم بهم کوبیدم. به در تکیه داد زیر گریه زد... حالش دست خودش نبود. او و نیاوش در سردرگمی دست و پا می‌زدند و هیچکس نبود که جواب یکی از سوال‌هایشان را بدهد از آن طرف هم هروقت نیما و نگاهش را روی بچه ها می‌دید کاملا بهم می‌ریخت. تکیه‌اش را از در برداشت و بلند شد. کلید برق را زد و حوله‌اش را به چوب‌لباسی آویزان کرد. شیر آب را باز کرد. خیلی دلش می‌خواست آن خانواده را پیدا کند؛ ولی نمی‌شد. او تنهایی نمی‌توانست... .
***
طاقت گریه‌های نیاوش کوچکش را نداشت. حال خودش هم زیاد بهتر نبود از نیاوشی که برای اولین بار بعد پنج سال جلوی نیما و نهال گریه کرده‌بود. روی دو زانو جلوی نیاوش که دستانش را روی صورتش گذاشته‌بود، نشست و سر نیاوش را در بغلش گرفت و گفت:
- باشه ! گریه نکن پسر کوچولوی نیما! هرچی دوست داری صدام کن؛ ولی دیگه نبینم مرد من گریه کنه پسرم خب؟!
شدت اشک‌هایش بیشتر شد. دستانش را دور کمر نیما حلقه کرد و گفت:
- من و ببخش بابت حرفام. حق داری تو بابای ما نیستی.
چشمانش را بست و گفت:
- هستم ! به حرمت همین بیست‌سالی که بزرگت کردم جای باباتم!
درد داشت زدن این حرف‌ها برای او؛ ولی چاره‌ای نداشت. حاضر بود بمیرد؛ اما نیاوش و نهال یک قطره اشک نریزند. آرام دستانش را داخل موهای لخت نیاوش فرو‌برد و گفت:
- راحت شدی؟!
سرش را به معنی مثبت تکان‌داد و گفت:
- آره! اگه نمی‌گفتم غده‌ی سرطان می‌شد.
اخمی کرد و گفت:
- حالا هم صورتت رو تمیز کن! قبلشم زبونت رو گاز بگیر!
دستی به صورتش کشید و با تمام وجودش عطر تن مردی که جای پدر برایش بود را داخل ریه‌هایش فرو برد. برای امروز کافی بود. نمی‌خواست بیشتر ادامه‌دهد و سوال‌هایی که درون ذهنش جولان می‌داد را به زبان بیاورد. نیما پیشانی نیاوش که مثل بچگی‌اش به او پناه می‌آورد را بوسید و با همان حال بدش گفت:
- با نهال میری رستوران بهزاد؟!
- آره! ظهر بهزاد بهم پیام داد و جفتمون رو دعوت کرد! تو همراهمون میای؟!
دستان نیاوش را از دور کمرش جدا کرد و از روی زمین بلند شد و گفت:
- نه! تا اونجا می‌رسونمتون و خودم برمی‌گردم.
تا نیاوش لب از لب باز کرد تا اعتراض کند او آشپزخانه را به مقصد اتاق خواب‌اش ترک کرد. نیاوش چیزی نگفت و با لبخند کمرنگی که روی لب‌اش بود از روی زمین بلند شد. به سمت موزها رفت تا داخل محتوای مخلوط کن بریزد و بعد از بیرون آمدن نهال که بخاطر پخش شدن آرایش، چهره‌اش شبیه جوکر شده‌بود، سه نفری ترتیب‌اش را بدهند... .

@ترشک @Zeynab_ @yazdani @helia.z @nazi nima

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۴

شال بافت کرم رنگ‌اش را روی سرش مرتب کرد و نگاه کلی‌ای به خودش انداخت. برای اولین‌ دیدار بعد از مدت‌ها خوب بود. جوراب شلواری کلفت مشکی که داخلش کرک داشت با بافت بلند کرم که تا نیم‌وجب بالای زانواش بود. پالتو بلند‌مشکی که با کمربند جلویش بسته می‌شد و یقه انگلیسی بود. صورتی که آرایش کمرنگی رویش را پوشانده‌بود. باید امشب می‌فهمید که جریان چی به چی هست وضع مالی نیما و رقابتش با کیان سر چی بود! چرا نیما می‌خواست شرکت را بخرد! نگاه گذرایی به دورتادور اتاق انداخت. همه چی را با خودش برداشته‌ بود. از تنها بودن نیما در خانه می‌ترسید. کاش نیاوش آن حرف‌ها را نمی‌گفت. وارد هال شد. نگاه نیاوش به او افتاد. روی مبل نشسته بود و اخم‌هایش درهم بود. نهال سرفه‌ی خشکی کرد و گفت:
- نیما کجاست؟
نیاوش اشاره‌ای به در بسته‌ی اتاقش کرد.
- تو اتاقش!
نیاوش مکثی کرد و سرتا پای خواهرش را از نظر گذراند و گفت:
- اوه خدای من! خانم به این زیبایی کجا تشریف می‌بره؟!
نهال که از عکس العمل نیما می‌ترسید بی توجه به حرف برادرش گفت:
- فعلا الان رفتن ما مهم نیست.

صدای نیما از پشت سرش آمد.
- حاضر شدین؟ بریم؟
نهاا به سمت صدا برگشت. چهره‌ی آشفته‌ای داشت و مطمئن بود. تا او و نیاوش خانه را ترک کنند. سر وقت سیگار کشیدن می‌رود. برای سلامتی‌اش مضر بود. مشکل تنفسی داشت و سیگار حکم سم را برایش داشت. نیما بی توجه به آنها به سمت در خروجی رفت و خارج شد. نیاوش از روی مبل بلند شد و همان طور که به سمت درخروجی می رفت گفت:
- راننده از خود مشتری زودتر میره ای‌بابا! وایسا من اومدم. مثل اینکه نهال قید رستوران و دعوت رو زده!
نهال نفس عمیقی کشید. بعد از شنیدن حرف‌های نیاوش و پکر شدن نیما دل و دماغ رفتن نداشت. از این مطمئن بودم که تا وقتی برگردند خانه، حال‌اش بد می‌شود. برای همین همین به سمت کابینت قرص‌هایش رفت و یکی از آرامبخش‌های داخل جعبه را خوردم. کلید برق را خاموش کرد و به در را بست. چکمه های ساق بلند قهوه‌ایش را برداشت و بعد از بستن زیپش، دکمه‌ی آسانسور را زد.

***

نزدیک آدرس رستورانی که بهزاد داده بود شده بودند. نهال در آخر طاقت نیاورد.نیم نگاهی به نیما انداخت و گفت:

- نیما یک قولی بهم می‌دی؟
نیما دنده را عوض کرد و گفت:
- اهوم.
نفسش را لا حرص بیرون داد.
- قول میدی در نبود ما سیگار نکشی؟
نیاوش که انگار منتظر این حرف از زبون او بود، با عجز و شرمندگی گفت:
- آره نیما! منم همین الان می‌خواستم بگم! میشه اصلا دیگه به عصر و حرف های من فکر نکنی؟ من اشتباه کردم گفتم، وقتی می‌دونستم بهم میریزی!
نهال آرنج‌اش را لبه‌ی پنجره گذاشت. از پشت شیشه‌ی بخار گرفته به بیرون خیره شد. سرفه‌ی خشکی کرد که نیما گفت:
- بچه ها تو فکر نباشین! برید خوش‌بگذره.

نهال نیشخندی زد و گفت:
-چی و خوش بگذره وقتی تمام حواسمون پیش توئه؟ حرف‌های دکتر رو فراموش کردی که گفت یک نخ سیگار باعث چی می‌شه؟ نیما با کی لج می‌کنی بعضی موقع ها سیگار می‌کشی؟
چوب خط امروزش حسابی پر بود. از آن طرف خوشحال بودن کیان و لبخند پیروزش، از آن طرف ماجرای رقیب کاری بودن کیان و نیما. این موضوع عصر هم که بدتر... . نیما که فکرش درگیر حرف‌های نیاوش بود. دستش را روی دست‌های سرد نهال قرار داد. نهال به او نگاه کرد.
- بچه که نیستم. برید به فکر منم نباشید!

نهال با اخم گفت:
- چرا بچه‌ای! نزدیک چهل و یک سالته ولی، بعضی موقع‌ها مثل بچه‌ها لج می‌کنی!
با دلخوری دستش را از زیر دستش کشید. جلوی رستوران نگه ‌داشت. منتظر عکس العملی از طرف نیما نشد به محض ایستادن ماشین، در را باز کرد و پیاده شد. از دستش دلخور بود. هر چه قدر هم ناراحت می‌شد و اعصابش بهم می‌ریخت حق نداشت دور سیگار برود! به سمت در رستوران رفت که مرد کت شلواری‌ای خوش‌آمد گفت و در جواب او «خیلی ممنون» را زمزمه کرد. اطراف را از نظر گذراند تا نیاوش بی‌آید. جلوی در ورودی سنگ فرش بود و دور و اطراف پر از انواع درخت و گل بود. هر کدام از درخت‌ها که بیشترشان بید مجنون بودند یک نورپردازی منحصر به فرد داشتن که زیبایی رستوران را چند برابر کرده‌بود. ساختمان اصلی رستوران، نمای بیرونی‌اش سنگ گرانیت بود و یک قسمت هم پارکینگ قرارداشت که بیرون از رستوران بود. نگاهی به در ورودی کرد. نگاهش به نیاوش که با قدم‌های تند به سمتش می‌آمد افتاد. شلوار جین سورمه‌ای تیره راسته با پیرهن سفید که رویش ژاکت یقه هفت سورمه‌ای، سفید پوشیده بود. بارونی سورمه‌ای هم تنش بود. به نهال رسید و گفت:
- چرا ایستادی؟ بیا بریم دیگه.
نهال با دلخوری نگاهش کرد. نیاوش که می دانست علت گرفتگی صورت او چیست حرفش را ادامه داد.
- زود بر می‌گردیم نمیریم تا فردا بمونیم که... . نگران‌نباش! باهاش حرف زدم.
همان طور که باهم به سمت داخل می رفتند. گفت:
- حرف زدی چی شنیدی؟ اصلا می‌شد عصر چیزی نگی نیاوش؟ خودت که از وضعیت نیما آگاهی. می‌خوای خدایی نکرده بلایی سرش بیاد؟
نیاوش دستش را گرفت و با اخم گفت:
- اعصابم بهم می‌ریزه از حرف‌ها و کارهاش! چرا بهمون حق نمیده نهال؟ اگه واسمون کم گذاشته تو زندگی، بگو! یک دلیل محکم بیاره تا نگم.

خودش به خوبی می‌دانست؛ ولی چاره‌‌ای نداشت. دلش نمی‌خواست نیما از دستشان ناراحت شود. وارد رستوران شدند. نهال نگاهش روی اطراف ثابت‌ماند. دیزاین رسمی و جالب! اولین چیزی که در ذهنش نقش بست. رستوران‌های فیلم‌های ترکی بود. صندلی‌های قرمز مخملی و میزهای گرد که برروی هرکدام یک گلدان سفیدرنگ قرارداشت. داخل هر گلدان چند شاخه گل رز قرمز گذاشته بودند. نور پردازی‌های عالی. هر‌دیواری را که نگاه می کردی چند قاب نقاشی دیده می‌شد. نقاشی‌های حرفه‌ای از ترکیب رنگ‌های عجیب؛ امّا خلاقانه. از نوع پوشش مشتری‌ها معلوم بود از قشر مرفه جامعه هستند. باید هم باشند. ورودی پارکینگ‌اش صدهزار تومن بود. در دلش لبخند کمرنگی به افکارش زد. صدای مردی آمد. از اطراف نگاه گرفت و به او خیره شد.
- سلام خوش اومدید. میز رزرو کردین؟
نیاوش با لحن کاملا رسمی‌ای ، نیم نگاهی به نهال انداخت و گفت:
- سلام، مهمان آقای سلطانی هستیم.

@ترشک @Zeynab_ @yazdani @helia.z @nazi nima

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...