رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

رمان تشنج | otayehs کاربر انجمن نودهشتیا


پست های پیشنهاد شده

  • مدير ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين نودهشتیا مطالعه فرماييد.👇
https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/77-آموزش-نویسندگی

نودهشتیا نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@Tara.S

@مدیرراهنما

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


*درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.*
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

卐پارت دهم卐

از چهارچوب در چوبی و شیشه‌دار خانه عبور کرد و پس از خارج شدن، دمپایی‌های جلوی آن را پوشید‌. از پله‌ها پایین رفت و با عبور از کنار حوض گرد وسط حیاط، به در بزرگ ورودی رسید. دستش را به دستگیره‌‌ی دری که در درون درب بزرگ قرار داشت و مخصوص ورود و خروج خودشان بود، بند کرد و با حالی عجیب آن را باز کرد.

چهره‌ی پسر ساک به دست و لبخند بر لبِ پشت در، به او ثابت کرد که درست حدس زده بود. عقب رفت تا پسر وارد شود و گوش‌هایش در همان حین، حرف‌های او را به درون لاله‌های خود فرو می‌بردند.

- سلام! چطوری داش یاسر؟

پسر دست بر شانه‌ی ستبر یاسر زد؛ سپس با انداختن ساک متوسط و قهوه‌ای رنگش بر روی زمین، او را در آغوش کشید و ادامه داد:

- چقدر دلم برای تو و همه تنگ شده بود!

یاسر با درد چشمانش را روی هم فشرد و یک دستش را بلند کرد و پشت کمر او گذاشت.
پسر، خودش را عقب کشید و نگاه قهوه‌ای رنگش را در حیاط گرداند. با بستن چشم‌هایش، عطر گل‌های یاس باغچه‌‌ای که گوشه‌ی دیوار حیاط بود را فرو برد و ادامه داد:

- چقدر دلم برای این حیاط و بوی یاس‌هاش تنگ شده بود یاسر!

پلک‌هایش را از هم فاصله داد و نگاهش را به طرف چهره‌ی به دور از نشاط و پرحرف یاسر گرداند. لحظه‌ای نگاهش را به لباس‌های مشکی و خاکی او سپرد و لبخند و حال خوب حین ورودش، پر کشید و مردد گفت:

- اتفاقی افتاده؟

یاسر با یک دست در خانه را بست؛ دست دیگرش را پشت کمر او گذاشت و با اشاره‌ی چشم و ابرو به خانه گفت:

- راه بی‌افت بریم داخل تا بگم.

پسر، با اضطراب غریبی که به جانش افتاده بود، عمیقاً به چشم‌های یاسر نگریست؛ سپس با تکان آرام سرش، ساکش را دوباره برداشت و با او هم‌قدم شد تا داخل رود. با هر گامی که به سوی جلو بر می‌داشت، چیزی در وجودش می‌ریخت و بنیان جسم و روحش متزلزل می‌گشت.

هر بار که پوتین‌های سبز رنگش را روی موزاییک‌های حیاط می‌نهاد تا قدمی بردارد، نفسش را تنگ‌تر شده‌ حس می‌کرد. به جلوی در که رسید، پوتین‌هایش را از پا خارج کرد و پیش از یاسر وارد خانه شد. مردمک‌های به رنگ قهوه‌اش، لرزش داشتند و روی افرادی که سر پا و در آن وضع ایستاده بودند، می‌چرخیدند.

از جاوید شروع کرد که لباس‌های روشنش در آن همه سیاهی در ذوق می‌زد؛ کمی دلش به این روشنی گرم شد اما با چرخش نگاهش به سوی مانی و دیدن چشم‌های پف کرده‌ی قهوه‌ای رنگ او، با دیدن آشفتگی موهای سفید و قهوه‌ای‌‌اش و بغض نگاهش، امیدش به رِوال بودن همه چیز پر کشید.

دوباره نگاه چرخاند تا به آخرین فردی که آن‌جا ایستاده بود بنگرد. با دیدن صحرایی که یرحای غرق در خواب، در آغوشش بود و ساکش بغلِ پایش، به اوج بهت و حیرت رسید. چیزی در ذهنش اکووار تکرار می‌شد و به دیواره‌های مغزش لگد می‌زد. یک جمله! اینکه《مامان کجاست؟!》

ساکش از دستش رها شد و کف دستان عرق کرده‌اش را هیستریک بر روی پیراهن سبز رنگش کشید. مدام نگاهش را اطراف خانه می‌گرداند تا بیتا را بیابد و هر بار ناکام می‌ماند و چه کسی توان گفتن اتفاق روی داده را داشت؟ چه کسی می‌توانست به آن پسر بگوید که دنبال کسی می‌گردی که زیر خروارها خاک آرمیده؟

هیچ‌کدامشان نمی‌توانستند لب از لب باز نمایند و شرح قصه کنند! چه جاویدی که به کارش افتخار می‌کرد و به خود حق می‌داد، چه یاسری که همواره محتاطانه و با استدلال پیش می‌رفت و چه صحرا و مانی‌ای که مدام لب برای شیون و زاری باز می‌کردند.

همگی نالان و عاجز ایستاده بودند و با سختی آب دهان خشک شده‌شان را فرو می‌دادند. پسر، لب‌هایش را از هم فاصله می‌داد اما نمی‌توانست کلمات را از میان آن‌ها عبور دهد. مدام لب‌هایش را بالا و پایین می‌کرد تا حرف بزند و هر بار عاجز‌تر می‌شد. در نهایت، با دشواری‌ای بی‌نهایت، پرسوال گفت:

- مامان؟

و پاسخش، بغض مانی بود که سر باز کرد؛ پاسخش، افتادن مادربزرگش بر روی زمین و اشک‌های روان بر روی چهره‌ی گندم‌گون صحرا بود. بغض گلویش را چنگ می‌زد و چشمانش اقیانوسی شده بود که تمایل به آبشار شدن داشت تا بر گونه‌هایش روان شود.

حس می‌کرد که گوش‌هایش سوت می‌کشد و قلبش در حال جمع شدن است. با همان بغض، به سمت یاسری روی برگرداند که به روبه‌رو و ناکجا آباد خیره بود؛ به سختی گفت:

- یعنی چی؟

و یاسر چه می‌توانست پاسخ دهد؟ می‌گفت مادرمان راه کج رفت و من یکی از بانیان مرگش بودم؟ می‌گفت حدود بیست و چهار ساعت پیش، در میان اهالی روستایی بی‌در و پیکر، نفسش بریده شد تا عبرتی برای سایرین شود؟

چه بلایی سر پسر می‌آمد اگر آن گونه به قلب نزارش می‌تاخت و آن جملات را بر سرش آوار می‌کرد؟ چگونه می‌توانست آن حرف‌ها را به برادری بزند که بیش از همه‌ی فرزندان بیتا، جانش برای او در می‌رفت و نفسش به نفس او بند بود؟

تنها کاری که توانست در آن لحظه انجام دهد، این بود که لب‌هایش را به هم بِفِشارد، دستش را پشت جایی میان سر و گردن او قرار دهد و او را به سمت خود بکشد. نمی‌دانست چرا اما پیشانی پسر که به شانه‌اش چسبید، اشک‌های پسر که پیراهنش را نم‌دار و پوستش را گرم کرد، برای اولین بار در آن بیست و چهار ساعت بغض کرد.

در همان حالی که یک دستش روی موهای نرم و مشکی رنگ پسر بود تا درد او را با شانه‌اش پناه باشد، بوسه‌ای بر سرش زد و لب‌هایش را همان‌جا روی موهای او نگاه داشت.

نمی‌دانست چگونه آن قطره اشک از میان محاسبات و پرهیزهایش در رفت و در میان موهای او گم شد. نمی‌فهمید که چگونه لحظه‌ای دردی عظیم، سد شد و راه گلویش را قُرُق کرد. آن لحظه هیچ چیز نمی‌فهمید، تنها درد را می‌فهمید و حس می‌کرد. همین...

ویرایش شده توسط Otayehs
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

卐پارت پانزدهم卐

هاتف، کلید را در قفل چرخاند و در چوبی و قهوه‌ای رنگ خانه را آرام گشود. خاموشی و تاریکی، نگاهش را به سمت پرده‌هایی کشاند که کشیده شده بودند و درزی برای ورود نور نداشتند. در را بست و پلاستیک‌های خریدی که در دستش بود را همان‌جا رها کرد.

کلید را به جیب شلوار کتانش وارد کرد و آرام به آن سوی نشیمن قدم برداشت. دستگیره را فشرد و با باز کردن در، وارد تک اتاق خانه شد. یوسف را در میان سیاهی اتاق دید که روی زمین و تکیه بر تخت نشسته بود و به عکس سه در چهار در میان انگشتانش می‌نگریست.

بدون روشن کردن اتاق، جلو رفت و روی تخت یک نفره، دقیقاً پشت سر او نشست. دستش را روی شانه‌های خمیده‌‌اش نهاد و زمزمه کرد:

- ترک دنیا کردی!

یوسف، همان‌طور که خط نگاهش به عکسی بود که فردِ در آن، جز‌ بیتا نمی‌توانست باشد، همان‌قدر آرام زمزمه کرد:

-خسته‌ام هاتف؛ خیلی خسته‌ام!

هاتف، فشاری به شانه‌ی او آورد و اخم‌هایش را در هم کرد. با همان چشمان ریز و همیشه جدی‌اش، به انگشتر یاقوت کبودی نگاه دوخت که در انگشت حلقه‌ی یوسف خودنمایی می‌کرد و گفت:

- الان ساعت دو ظهره و من دارم میرم اراک تا مادرم رو برگردونم؛ تا شب که برمی‌گردم فرصت داری به این فکر کنی که می‌خوای چی‌کار کنی؛ بشینی این‌جا و حاج آقا و یاسر رو تو ذهنت بکوبی یا بلند بشی و به خاطر شادی مادرت زندگی کنی؟

هاتف فشاری دیگر به شانه‌ی او وارد کرد و از جایش برخاست. به سوی در اتاق رفت و پیش از خروج، رو به یوسف کرد و گفت:

- این رو یادت باشه یوسف، برام مثل یاسری؛ همون‌جوری پشتتم!

و سپس از اتاق خارج شد و پس از نهادن پلاستیک‌های روی زمین در آشپزخانه، دوباره به طرف در قدم برداشت و بیرون رفت.

***

نیسان آبی رنگ را وارد کوچه کرد و جلوی درب بزرگ خانه نگه داشت. خواست بر گوشی جواهر زنگ بزند تا خبر از آمدنش دهد و عزم رفتن به اراک کنند که با دیدن شارژ دو درصدی گوشی، منصرف شد و با باز کردن در، از روی صندلی کرم رنگ، کمی کثیف و پاره شده‌ی ماشین بلند شد.

در را بست و جلو رفت. جاوید را که از دور دید، مکثی کرد تا او برسد و بعد زنگ در را بفشارد. جاوید، با دیدنش، لبخندی بر لب نشاند و با رسیدن به او، لب‌هایش از ذکرگویی ایستاد و دستانش از تکان دادن مهره‌های تسبیح متوقف شد. دستش را برای دست دادن با او جلو برد و گفت:

- سلام پسرم؛ شما کجا، این‌جا کجا؟!

هاتف گرم با او دست داد، لبخندی که تحویل گرفته بود را کم‌رنگ‌تر پس داد و گفت:

- سلام حاجی؛ مادرم اومده بود خونه‌ی شما سر بزنه، اومدم برش گردونم اراک!

جاوید، رویش را بازتر کرد و همان‌طور که کلید را از جیبش در می‌آورد تا در را باز کند، گفت:

- پس جواهر خانوم این‌جاست!

در که باز شد، کمی عقب رفت و با اشاره به داخل گفت:

- بیا یه توک پا بریم داخل پسر جان؛ زشته بعد از سالیانی که اومدی این‌جا، داخل نیای و چای نخورده بری! بفرما تو!

هاتف خواست مخالفت کند که جاوید دست روی شانه‌اش گذاشت و با ایجاد فشاری نرم، گفت:

- تعارف نداریم؛ برو داخل!

ناچاراً وارد حیاط شد و به محض ورود، بوی یاس‌های کاشته شده در باغچه، بینی‌اش را نواخت. چشمش را روی موزاییک‌های روشن حیاط زوم کرد و پس از بسته شدن در، هم‌قدم با جاوید جلو رفت و با عبور از کنار حوض گرد، از پله‌های منتهی به خانه بالا رفت. جاوید، به کفش‌های مشکی و چرمی‌اش نگریست و با زدن چند تقه به درب چوبی خانه، بلند گفت:

- یا الله!

پس از چند دقیقه که صدای بفرمایید صحرا بلند شد، کفش در آوردند و سر به زیر داخل رفتند. صحرا که قامت هاتف را از پشت پنجره‌ی کوچک و قرمز در دیده بود، چادر سر کرده بود و مانی که از صبح لباس‌هایش را به تن داشت، تنها روسری‌اش را روی سر مرتب گردانیده بود. جواهر با دیدن جاوید از جای برخاست و همان‌طور که با دست، دو طرف چادرش را زیر صورت تپل و سفیدش نگه می‌داشت، گفت:

- سلام حاج آقا؛ خوب هستید؟

جاوید، دستی که نگهدارنده‌ی تسبیح زمردینش بود را روی سینه نهاد و با احترام گفت:

- سلام حاج خانوم؛ زحمت کشیدید تشریف آوردید. احوال رفیق ما چطوره؟

جواهر، آهی کشید و با نگاه به هاتفِ سر به زیر، گفت:

- شکر خدا خوبه؛ هادی پسرم مواظبشه!

گویا جواهر، بیش از اندازه به پسرش هادی که شب و روز سینه چاک پدر شیمیایی‌اش بود، افتخار می‌کرد. و آیا افتخار نداشت؟ داشتن دو پسر که هر دو کتاب مرام و معرف را از بر بودند، جای تمجید نداشت؟ قطعاً داشت! جاوید، زیر لب گفت:

- خداراشکر!

سپس به طرف مبل‌ها رفت و هاتف که حین ورود سلامی همگانی و بلند داده بود نیز هم‌گام با او شد. لحظه‌‌ی نشستن، هاتف سرش را بلند کرد و نگاهش، در دیدگان صحرایی قفل شد که زیر پله‌ها ایستاده بود به آن‌ها می‌نگریست.

صورت گندم‌گون او را که در قاب چادر دید، تپش‌های قلبش را عمیق‌تر از هر زمان دیگری حس کرد. نگاه از او گرفت و نشست اما نبض زدن رگ‌های کبود رنگش از کنار شقیقه، تازه آغاز شده بود و عرق سرد در آن روزهای نیمه‌ خنک پاییزی، بر روی مهره‌های کمرش راه گرفته بود. صحرا، قدم به طرف آشپزخانه برداشت تا چای بیاورد و جاوید، دست بر زانوی هاتف گذاشت و گفت:

- یاسر نیومد؟ قرار بود برای مغازه بار بیاره؛ از فردا باید بازش کنیم!

هاتف، لحظه‌ای به مانی نگاه کرد که با شانه‌هایی افتاده و رنگی پریده، چشمش به میز گرد وسط نشیمن خیره بود؛ سپس رو به سمت جاوید کرد و با نگاه درون چشمان آبی رنگ او گفت:

- چون من می‌خوام برم و مادر رو برسونم، تا عصر حجره می‌مونه. قرار شد عصر که حجره بسته شد، نوذر یکی از وانت‌ها رو بار بزنه و بیاره دم مغازه! گفت خبر میده بهتون!

جاوید سری به نشانه‌ی تفهیم تکان داد. دستی به محاسن سفید رنگش کشید و انگار که چیزی به یادش آمده باشد، دوباره لب باز کرد و گفت:

- راستی، چرا داری با نیسان میری؟

همان‌ زمان، صحرا سینی به دست از آشپزخانه خارج شد و دوباره به ضربان آرام گرفته‌ی قلب هاتف اوج داد. سینی که جلویش قرار گرفته شد، سر به زیر استکانی برداشت و با گفتن 《دستتون درد نکنه》خطاب به جاوید گفت:

- چند روز دیگه شهادته و...

جاوید به میان حرفش پرید و همان‌طور که او نیز چایی از سینی برمی‌داشت، گفت:

- آهان؛ برای اونه!

و با این جمله، مهر سکوت بر لب‌های هاتف و خودش زد و بساط چای‌خوری را به پا کرد.

ویرایش شده توسط Otayehs
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • ویراستار

卐پارت شانزدهم卐

آفتاب عصرگاهی، ملایم‌تر از صبح و ظهر می‌تابید. جاوید به طرف در حیاط رفت تا از آن خارج شود و راه مغازه را پیش بگیرد. دستی به لباس‌های مشکی رنگش کشید تا صاف‌تر بایستند و کج و معوج نباشند. پیش از باز کردن درب حیاط، پاکت کاهی رنگی که روی موزاییک‌های حیاط افتاده بود، توجهش را جلب کرد.

خواست خم شود و پاکت را بردارد که صدای یرحا باعث شد سرش را به سمت پشت بازگرداند. دخترک، در حالی که موهای بلند قهوه‌ای رنگش، آزادانه در هوا تاب می‌خوردند، به طرف او گام برداشت اما پیش از رسیدن، پایش پیچ خورد و با چانه به زمین فرود آمد.

جاوید، ابرو در هم کشید و شتابان خود را به او رساند؛ روی دو زانو نشست و او را نیز نشاند. به چهره‌ی بغض کرده‌ی کوچک‌ترین فرزندش نگریست و دلش از معصومیت او لرزید. لبخند بر لب نشاند و با پشت گوش راندن موهای او، آرام گفت:

- چیزی نیست باباجان؛ گریه نکن، باشه؟!

یرحا کف دست‌های خاکی‌اش را به هم کوبید تا کمی تمیز شوند و سپس دستی به چانه‌ی دردمندش کشید. حرکات کودکانه و معصومانه‌اش، قلب پدرش را تکان می‌داد. پس از چند لحظه، کمی معذب و با ترس به جاوید نگاه کرد و لب‌هایش را از هم فاصله داد اما صدایی از حنجره‌اش خارج نشد.

تلاش‌های بی‌نتیجه‌اش، دوباره اخم‌های جاوید را در هم فرو برد. به نظر می‌رسید لکنت ضعیف یرحا، قوت گرفته و وخیم شده بود. لحظه‌ای ذهنش زمانی را به یاد آورد که در آن روستای پر خاک و کلوخ، سر دخترش فریاد کشیده بود و از او خواسته بود که به تماشای مرگ هولناک مادرش بایستد.

چند ثانیه‌ای پلک‌هایش را با درد روی هم نهاد و به حال خود افسوس خورد که نتوانسته بود خودش را در آن شرایط پر تشویش کنترل کند. سپس دوباره چشم باز کرد و دریای چشمانش را به آسمان نگاه دخترک که دوباره داشت ابری می‌شد داد. دو دستش را دو طرف صورت او گذاشت و با لبخند زمزمه کرد:

- چیزی‌ می‌خوای برات بخرم؟

این جمله را با یادآوری روزهایی زد که پیش از خروج از خانه، یرحا دوان- دوان پشت سرش روان می‌شد و توماری از خواسته‌هایش را ردیف می‌کرد. یرحا، بغضش را به فراموشی سپرد و با کمی‌ اضطراب، سرش را چند بار به نشانه‌ی تأیید بالا و پایین کرد.

جاوید بار دیگر از اضطرابی که در چشمان معصوم و آبی رنگ یرحا بود، به خود لرزید. سال‌ها تلاش کرده بود که دل پیر و جوان، همسایه و هم‌صحبتانش را به عمد نشکند و حال دخترک پنج‌ ساله‌اش، از اون ترسان و دل‌شکسته بود! لبخندش را عمیق‌تر کرد و گفت:

- خوراکی و دفتر نقاشی برات می‌خرم؛ خوبه؟

اضطراب و ترس چشمان یرحا را که خاموش شده دید، لبخندِ روی لبانّ کوچکش و بالا و پایین شدن سرش را که دید، نفسی عمیق کشید و بوسه‌ای بر پیشانی او نشاند. همان‌طور که بلند می‌شد و او را نیز بلند می‌کرد، ملایم گفت:

- دیگه برو داخل!

یرحا رو برگرداند، دوان- دوان از کنار حوض رد شد و با پشت سر نهادن پله‌هایی کوچک، وارد خانه شد. جاوید، لحظه‌ای به دور تا دور حیاط نگریست. دیوار سمت راست حیاط، از تحمل درختان انگورِ پر شاخ و برگ، سنگین شده بود. در کنار دیوار سمت چپ، باغچه‌ای بزرگ قرار داشت که یک درخت خرمالو، در آن قد کشیده بود و یاس‌های خوش طراوت آن، همسایه‌های آن درخت بودند.

نگاه آخرش را از حوض گرد و پر از ماهی قرمز وسط حیاط، به زیرزمینی داد که درش نزدیک به درخت خرمالو بود و چهار قفله شده بود. در نهایت رو برگرداند تا از خانه خارج شود که دوباره پاکت افتاد نظرش را معطوف کرد و منصرف شد.

جلو رفت و آرام پاکت را از روی زمین برداشت. نمی‌دانست چرا اما دلهره‌ای غریب به جانش نشسته بود و هراسی عجیب، قلبش را می‌آزرد. آرام پاکت را باز کرد و برگه‌ای کاهی رنگ از درون آن خارج کرد. تای برگه را باز کرد و یک خط نوشته شده در آن را زیر لب زمزمه کرد.

- سلام حاج‌آقا جاوید بزرگ. من برگشتم؛ مواظب زندگیت باش! 

فشار انگشتانش روی کاغذ، به بیش‌ترین حد ممکن رسیده بود. دانه‌های تسبیح زمردی رنگش، از فرط فشار دست دیگرش بر آن، کم مانده بود از هم جدا شوند و بر زمین پخش گردند. در ذهنش به دنبال کسی می‌گشت که او را مورد ستم قرار داده باشد و هیچ چیز به یاد نمی‌آورد.

شیطنت آن جمله و قوت نویسنده‌اش آن‌قدر برایش ملموس بود که یک‌آن بیتا را به خاطر آورد و لرزش، به فشار دستانش افزوده شد. حس می‌کرد ثانیه‌ای نمانده تا کمرش خم شود و زانوانش تا گردد. به سختی تکیه‌اش را به دیوار کنار در داد، برگه را به پاکتش بازگرداند و آن را در جیب شلوار مشکی رنگش نهاد.

با زنگ خوردن گوشی‌اش، با دستی لرزان آن را از جیب دیگر شلوارش خارج کرد. با نگاه به نام یاسر، انگشتش را روی گزینه‌ی سبز حرکت داد. همان‌طور که یک شانه‌اش را به دیوار تکیه داده بود، با لرزی که نمی‌توانست آن را از صدایش دور کند، گفت:

- پانزده دقیقه‌ی دیگه میام پسر!

و بدون منتظر ماندن برای شنیدن پاسخی، به تماس پایان داد و گوشی را به درون جیبش بازگرداند. لحظه‌ای نگاهش به خانه خورد و دید که صحرا، پرده‌ی پنجره‌ی بزرگ مجاور در را کنار زده و به او نگاه می‌کند. نگاه صحرا باعث شد که به سختی تکیه از دیوار بگیرد و با باز کردن در، پا در کوچه بگذارد و به طرف مغازه برود.

***

ویرایش شده توسط Otayehs
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...