رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: a

پست های پیشنهاد شده

نام داستان: اختناق (از مجموعه داستان‌های کاراگاه لوکان)

نویسنده: نرگس شریف

ژانر: معمایی، کاراگاهی

خلاصه: آفتاب که ورای کوه کتمان شد، غروب، گام به ایوان خانه‌ها نهاد و آهسته‌آهسته تلألو را از آنجا زدود. به گرد میزی عظیم به هوای خوردن و آشامیدن نشستند. نشستند و دیده به رؤیت حولشان بستند. نگاهشان با دقت همه جا چرخ می‌خورد، لیکن آن گرگ پوشیده در ملبس گوسفند را ندیدند! ندیدند و با همان ندیدن، زندگی را به کام خودشان مرگ کردند. حال، کسی نیست برای افشای حقیقت... زیرکی می‌خواهد شناساییِ مسبب اختناق.

«اختناق به معمای خفقان است»

 

ویرایش شده توسط Narges.85
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

آن هنگام که وسوسهٔ مزه چشیدن از آنچه دیده رصد کرده، بر دلشان چنگ نواخت؛ حتی بعیدترین نقطهٔ ذهنشان هم ندای آن نمی‌داد که ممکن است چندی دگر، گام میان خلأ بنهانند و اختناق بر جانشان چنگ بنوازد و افکاری را به دنبال یافتن معمای مرگشان، مشوش کند.

ویرایش شده توسط Narges.85
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست اول🐾

 

«جمعه_ سوم فوریه»

آشپزها بی‌وقفه درحال کار کردن بودند. آشپزخانهٔ بزرگی که برای طبخ غذا در اختیارشان گذاشته بودند، اکنون هوایش اندکی دم بود؛ این هم به سبب گرمای ساطع شده از شعله‌های زیر قابلمه‌ها بود.

سرآشپز با وسواس از هر غذا، اندکی می‌چشید و کم و کاستی‌هایشان را به آشپزها گوشزد می‌کرد.

صد فوت آنطرف‌تر، افرادی در پذیرایی عمارت مجلل، جاخوش کرده بودند و از هر دری سخن می‌گفتند. از ده پنجرهٔ موجود در پذیرایی، تنها یکی از آنها نیمه باز بود تا هوا را از خطر مرطوب شدن نجات دهد.

شومینهٔ سنگ‌کاری شده به سبک سال هزار و نهصد و هشتاد میلادی، فضایی شاعرانه و کلاسیک را به ارمغان آورده بود. میزبان، با لبخند مشغول صحبت با دوست قدیمی و صمیمی‌اش بود و هرازگاهی از شربت درون جامش می‌نوشید و لبخند به لب می‌آورد؛ هرازگاهی هم دستی به گیسوان شرابی رنگش می‌کشید و پیراهن مجلسی بلندش را مرتب می‌کرد.

میهمانانش از سراسر دنیا به استقبالش آمده بودند تا طراحی‌های جدیدش را رؤیت و خریداری کنند؛ پس تکبر بهانهٔ خوبی داشت تا با سخاوت تمام در دلش جاری شود و اعتماد به نفسی مضاعف را برایش ایجاد کند.

اکثر میهمانانش، شیدای بوی تلخ و خوش قهوه بودند که به طرز رؤیایی فضای خانه‌اش را احاطه کرده بود و او، چقدر مدیان مدیراجرایی‌اش بود که توصیه کرده بود حتما دستگاه بخوری تهیه کرده و اسانس قهوه را به آن اضافه کند؛ قطعا مدیرش هم شیفته و مفتون این بوی رؤیایی بوده!

نامحصوص به خدمتکارش که لبخندزنان شربت تعارف می‌کرد، اشاره کرد که برای چیدن میز شام، سالن را ترک کند. خدمتکار، چشمان بادامی و پف کرده‌اش را روی هم فشرد و با کشیدن دستی بر روی چهره‌اش که حتی با استفادهٔ زیاد از آرایش هم نتوانسته بود زردی‌اش را بپوشاند، سالن را ترک کرد.

با آن جثهٔ ریزه میزه‌اش که به زور صد و پنجاه را رد می‌کرد، به سختی چرخ دستی عظیم فلزی و حاوی غذا را به سوی میز ناهارخوری هدایت می‌کرد؛ این دختر، حتی اگر در سخت‌ترین شرایط قرار گیرد، لبخند از روی لبانش رخت نمی‌بندد، مگر آنکه واقعا اتفاق ناگواری رخ بدهد!

با سلیقه بشقاب‌ها و انواع و اقسام غذاها را روی میز می‌چیند و پس از اتمام کارش، نامحصوص به میزبان اشاره می‌دهد تا میهمانان را برای سرو شام به اینجا هدایت کند. تعداد حُضار شاید به بیست نفری می‌رسید و صندلی‌ها کاملاً به اندازه بود.

خدمتکار با رؤیت یکی از افراد که چنگالش را به سوی ماهی می‌بُرد، هول‌زده تعظیمی می‌کند و با لحن اضطراب‌واری می‌گوید:

- ببخشید آقا؛ شما در پذیرایی موز سرو کردید. ترکیب ماهی و موز اصلا با هم جور در نمیان!

مرد، نگاهی گذرا حوالهٔ خدمتکار پرحرف می‌کند و بی‌توجه به سخن دخترک، تکهٔ بزرگی از ماهی جدا کرده و میل می‌کند. دخترک با چشمانی گرد شده از فرط حیرت نظاره‌گرش است و لبانش از زور وحشت و اظطراب، ارتعاش یافته‌اند.

میزبان با لبخندی تصنعی از جای برخاسته و همانطور که پر غضب بازوی دخترک را در مشت می‌گیرد، لبخندی دستپاچه حوالهٔ میهمانان می‌کند و می‌گوید:

- از خودتون پذیرایی کنید، من چندی دیگه بهتون ملحق میشم!

سپس دخترک ترسان را به دنبال خود می‌کشد و پیش از خروجش از سالن غذاخوری، نامحصوص دست دراز می‌کند و با کمک انگشتان ظریفش، شعلهٔ گازِ بخاری موجود در آنجا را تا آخرین درجه زیاد می‌کند.

سپس دخترک بیچاره را به دنبال خود کشانیده و هنگامی که از نبودنشان در دیدرس کسی اطمینان حاصل کرد، سیلی محکمی بر گونهٔ نرمش می‌زند و عتاب زده می‌گوید:

- ببین ایمیکو، دلیل گستاخ شدنت رو نمی‌دونم و نمی‌خوام هم بدونم؛ ولی این رو بدون که اگر نارضایتی در چهرهٔ مهمون‌ها ببینم، تو رو مجازات می‌کنم، فهمیدی؟

ایمیکو، با حزن سر تکان می‌دهد و قصد دارد سخنی بگوید که صدای داد و فریادهایی آمیخته با درد، هم میزبان و هم خودش را وحشت‌زده می‌کند.

به سوی سالن غذاخوری می‌دوند و با وارد کردن یک ضربه به درب، آن را می‌گشایند. دستان ایمیکو با رؤیت چهره‌های کبود از بی‌هوایی همهٔ میهمانان، شل شده و مغز و پیکرش در یک خلأ فرو می‌رود.

میزبان با وحشت جیغی می‌کشد و به سوی میهمانان می‌شتابد. سیلی‌هایی که بر رخ کبودشان می‌نوازد، کمکی به تنفسشان نمی‌کند و بیشتر آشفته‌شان می‌سازد. گوشش را با وحشت روی سمت چپ سینهٔ یکی از حُضار می‌گذارد.

میزبان به ناگه، همچو فردی جن‌دیده از پیکر بی‌جان میهمان فاصله می‌گیرد و خیره به چهرهٔ کبود و چشمان بازشان، وحشت زده جیغ می‌زند.

- مـ... مرده! قـ... قلبش نمی‌زنه!

با این سخن، پرده‌ای به رنگ سیه پیش‌روی چشمان ایمیکو قرار گرفته و پیکرش بر روی پارکت‌های قهوه‌گون سالن رها می‌شود. میزبان به سوی تلفن ثابت خانه می‌رود و شمارهٔ پلیس را می‌گیرد.

دلش به سبب رؤیت آن‌همه جنازه در هم می‌پیچد و پیش از آنکه سخنی بگوید، پیکرش بی‌جان شده و گوشی تلفن، همراه پیکرش که بر روی پارکت‌ها کوفته شد، بر لبهٔ میز آویزان می‌شود.

 

@Otayehs

ویرایش شده توسط Narges.85
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست دوم🐾

 

«شنبه_ چهارم فوریه»

*لوکان*

انگشتان اشاره و شصتم را بر پشت پلک‌هایم مستقر کرده و نفس عمیقی می‌کشم. پای راستم را از روی پای چپم پایین می‌اندازم تا خون در ساق‌های بی‌حس شده‌ام جریان پیدا کند. احمقانه، احساسم بر آن است که در اثر نشستن زیادی که در این مدت داشته‌ام، استخوان زانوانم فرسوده شده و هنگام گام برداشتن، همچو مردان مسن جلوه می‌دهم.

درب دفتر گشوده می‌شود و من باز هم از شدت مهیب بودن نوای برخورد چوبِ گرانقیمتش با دیوار ورایش، چهره در هم می‌کشم و عجیب علاقه دارم سر آنتونی را هم همراه با درب، به دیوار بکوبم.

پنجه مشت می‌کنم و از همین فاصله هم می‌توانم بوی ترسش را استشمام کنم؛ حتی قادرم بدون نگریستن به او، چهرهٔ وحشت‌زده‌اش را تجزیه تحلیل کنم! گردن بالا کشیده و با چشمان کلافه‌ام که اکنون حولشان را هالهٔ سیاه رنگی پوشانیده، به سر و وضع آشفته‌اش چشم می‌دوزم.

آخرین باری که آنتونی را اینگونه وحشت‌زده و آشفته رؤیت کرده بودم، روزی بود که خبر قتل سرگرد سیتسون را به من رسانیده بود. پروندهٔ قطوری در دست داشت؛ هیچ که نبود، حداقل پنجاه برگی درونش خودنمایی می‌کرد.

واضح بود، عجله‌وار آماده‌اش کرده بودند تا هرچه سریع‌تر رسیدگی شود. دستی درون موهایم می‌کشم و با لحن خنثی خطاب به او می‌گویم:

- سلام؛ حال و روزت مسلماً اتفاق خوبی رو بهم نشون نمیده! چه کسی کشته شده؟ سیاه پوست؟ ربطی به تظاهرات داره؟

پرونده را روی میز پرتاب می‌کند و با آشفتگی مو‌هایش را چنگ می‌گیرد. اخم‌هایم از سخن نگفتنش در هم گره می‌خورد و بی تعلل پروندن را می‌گشایم. اولین چیزی که با چشمانم رصد می‌کنم، چهرهٔ بور و خوش‌سیمایی است. نگاهی به نامش می‌اندازم و آن را زیر لب تکرار می‌کنم.

- کمیل!

سرم را به سوی آنتونی گردانده و می‌گویم:

- این چیه برای من آوردیش؟

آنتونی، عاجزانه موهای بخت برگشته‌اش را از حصار دستانش آزاد می‌کند؛ حزن‌‌زده و عصبی می‌گوید:

- بیچاره شدیم کاراگاه! به قتل رسیدن بیست نفر، اون هم توی یک شب؛ به مسیح قسم که توی ذهنم نمی‌گنجه نیویورک به این اندازه بی در و پیکر باشه! یه نفر نه، دو نفر هم نه! بیست نفر؛ شوخی نیست!

خندهٔ کوتاهی می‌کنم.

- چرند نگو پسر!

عاجزانه طوری نگاهم می‌کند که در ثانی، لبخند از روی لبانم پر می‌کشد و جایش را به بهت و ناباوری می‌دهد. عنبیه‌هایم را به به پایین کشانیده و مردمک‌هایم را بر روی عنوان پرونده می‌دوزم.

“اسامی بیست نفر به قتل رسیده در تاریخ سوم فوریه_ پروندهٔ اختناق!”

نگاه ناباورم را در چشمان عاجز آنتونی می‌دوزم.

- پروندهٔ اختناق!؟

تک‌خند تلخی می‌زند و در پاسخم با صدای گرفته‌ای می‌گوید:

- به معنای خفقان! به این دلیل این پرونده رو اختناق نام‌گذاری کردیم که هر بیست نفر، در اثر خفگی به قتل رسیدن!

با این سخنش، لبخندی آسوده روی لبانم نقش می‌بندد و می‌گویم:

- گاز گرفتگی، در تنگنا قرار گرفتن گلو، و گرما! اونقدر که فکر می‌کردم سخت نیست!

آنتونی پیچاره‌وار گلوی خودش را چنگ زده و با لحن حزن‌آمیزی گفت:

- مشکل همین‌جاست! اون‌ها در اثر کمبود اکسیژن جونشون رو از دادن ولی مضحک به نظر می‌رسه که هیچ اثر خفگی توی بدنشون دیده نمیشه! حتی یک‌دونه!

بهت زده، سیلی محکمی به گونه‌ام زدم تا از خواب نبودنم اطمینان حاصل کنم. آنتونی سرش را درون دستانش قاب می‌گیرد و پلک‌هایش را محکم بر روی یکدیگر می‌فشارد.

از روی صندلی برخاسته و می‌گویم:

- می‌ریم به محل جرم؛ همین الآن!

همراه با من از جایش بر‌می‌خیزد و همانطور که کتش را تن می‌زند می‌گوید:

- فقط خدمتکار خونه، میزبان و آشپزها زنده موندن که الآن همشون از شدت شوک زیاد توی بیمارستان بستری هستن! گویی میزبان با پلیس تماس می‌گیره ولی چیزی نمیگه و پلیس‌های پشت خط، تنها صدای مهیب کوبیده شدن چیزی رو روی زمین می‌شنون و با استفاده از جی‌پی‌اس و محل یاب تلفن ثابت، خونه رو پیدا می‌کنن و با جنازهٔ بیست نفر و تعدادی فرد بیهوش مواجه میشن!

- خیلی‌خب، فعلا سعی کنیم افکارمون رو مغشوش نکنیم تا رسیدن به صحنهٔ جرم!

پس از این سخنم، روی صندلی کمک راننده مستقر شده و آنتونی پشت فرمان جای می‌گیرد و خودرو را به حرکت در می‌آورد.

 

@Otayehs

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست سوم🐾

 

«صحنهٔ جرم_ خانهٔ میزبان، اشلی مارسین»

به ورود و خروج بی‌محابای نیروهای پلیس و پرستارانی که از پزشکی آمده بودند، چشم می‌دوزم. خانه، وضعیت به‌سامانی ندارد و حتی کت و روپوش‌های میهمانان هنوز هم به چوب‌لباسی آویزان هستند.

اینکه تغییری در وضعیت خانه نداشته‌اند را مدیان آنتونی هستم که به آنها گوشزد کرده بود حتی یک سوزن کوچک را هم جا‌به‌جا نکنند!

وارد سالن مجلل پذیرایی شده و با اخم‌هایی تنیده در هم به ظروف زیبای چینی که پوست هرنوع میوه‌ای در آن‌ها موجود است، می‌نگرم. دستکش‌های چرمی‌ام را بر دستانم سرپوش قرار داده و به کمک میلهٔ کوچک و مسی‌ام، پوست‌های میوه‌ها را جابه‌جا می‌کنم تا مبادا دستم به آنها برخورد کند.

- کاراگاه! این روش که سم رو با استفاده از فلز مس بسنجیم، خیلی قدیمی شده!

تک‌خندی می‌زنم و خطاب به آنتونی می‌گویم:

- درست که علم پیشرفت کرده، ولی هیچ علمی نمی‌تونه ماهیتِ پایهٔ یک چیز رو عوض کنه، حتی ماهیت سم‌ها رو؛ فقط می‌تونه کنش و واکنششون و زمان محو شدن اثرشون رو دیرتر یا زودتر تغییر بده!

- ولی ما انسان‌ها خیلی زود تحت تأثیر علم تغییر می‌کنیم!

- انسان فقط به واسطهٔ هوشش هست که قوی‌ترین موجود زمین شناخته شده؛ وگرنه، ما به راحتی با رؤیت یک ببر گرسنه، قالب تهی می‌کنیم و این مسلمه که ما، خیلی زود تحت تأثیر علمی قرار می‌گیریم که به دست خودمون ساخته شده!

متحیر خیره‌ام می‌شود که اخمی کرده و می‌گویم:

- اگر سمی توی میوه یا غذاها استفاده شده باشه، مسلما تا ده ساعت دیگه‌ای که‌ مورد آزمایش پزشک‌ها قرار می‌گیره، از بین میره! پس چه بهتر که زودتر از نبود سم اطمینان حاصل کنم!

سپس روی دو پایم ایستاده و سالن پذیرایی را به مقصد سالن غذاخوری ترک می‌کنم. باز کردن درب چوبی و گرانقیمتش، مصادف می‌شود با هجوم آوردن مقدار زیادی بوی مشمئز کننده زیر بینی‌ام؛ به حدی این بو منزجر کننده است که بی اختیار از درب فاصله می‌گیرم و ماسک مخصوصم را بر روی چهره‌ام مستقر می‌کنم.

سپس وارد می‌شوم. چقدر برایم حیرت‌آور است که با زدن چنین ماسکی بدون درز، باز هم قادر به استشمام بوی بد هستم. هوای به شدت گرم و مرطوب سالن، به قدری غیر قابل تحمل است که با یک حرکت کتم را از تن خارج کرده و روی دستم می‌گذارم.

گلم‌هایم بی‌اختیار به سوی شومینهٔ بزرگی که کنج سالن مستقر شده است، حرکت می‌کنند. با رؤیت شعلهٔ روشنش و زیادی بیش از حد آن، اخم‌هایم به طرز خوفناکی در هم گره می‌خورند و با یک حرکت، شعلهٔ آن را به خموشی می‌سپارم.

عرق نشسته روی گلویم را با دستمال جیبی‌ام پاک کرده و سعی دارم بفهمم این بوی مشمئز کننده از کجا سرچشمه می‌گیرد. گرمای هوا به قدری زیاد است که چشمانم را عجیب به اشک انداخته است؛ گویی درحال خرد کردن یک تُن پیاز هستم!

شک ندارم سپیدی چشمانم حال، سرخی را پیشه گرفته و برجستگی رگ‌های کنار شقیقه‌ام را با همهٔ وجود لمس می‌کنم.

نگاهم که بر روی غذاهای نیم‌خوردهٔ میز گره می‌خورد، سرچشمهٔ این بوی بد را می‌یابم. به سمت آن پا تند می‌کنم و سرم را به سوی ماهی و باقی غداهایی که بر روی میز جاخوش کرده‌اند، جلو می‌برم.

بر خلاف خواستهٔ درونی‌ام، با هزار کلنجار رفتن، ماسک را برای لحظه‌ای بالا می‌برم و فقط یک دم بسیار کوتاه از بوی آن را وارد ریه‌هایم می‌کنم. درست یک ثانیه پس از انجام این کار، پشیمانی بر دلم چنگ می‌نوازد و به سرعت هرچه تمام‌تر این سالن منحوس را ترک می‌کنم.

سرفه‌های ناشی‌ام‌ از آن بوییدن آن بوی بد، آنقدر سهمگین است که هرازگاهی سبب عق زدنم می‌شود. این هم جزای بوییدن گوشت فاسد! شک ندارم چهره‌ام به کبودی می‌زند، این را از سیلی‌های پی‌دی‌پی‌ای که آنتونی و پزشک‌ها به گونه‌ام می‌زنند متوجه می‌شوم.

بریده‌وار رو به پزشک می‌کنم و می‌گویم:

- این غذاهای روی میز رو دور نندازید، بسته بندی و فریز کنید، ممکنه به کارمون بیان.

سپس پیش از آنکه زمانی برای مخالفت بیابد، به بیرون می‌دوم و با همهٔ وجود از هوای چمن‌زار حیاط خانه نفس عمیق می‌کشم.

آنتونی با وحشت نگاهش را در اجزای چهره‌ام چرخ می‌دهد و من متحیرم از این نگاه خیره. با وحشت زمزمه می‌کند.

- کاراگاه! شما رو به مسیح قسم انقدر کارهای بی‌ملاحضه انجام ندید! چشم‌ها و صورتتون با کاسهٔ خون فرقی ندارن؛ چه اتفاقی توی اون اتاق براتون رخ داده؟

سرفهٔ دیگری می‌کنم و با لحنی گرفته لب می‌زنم.

- بخاطر سرفه‌های پی‌در‌پی‌ام هست؛ ذهنت رو درگیر نکن! بد نیست یک سر به سردخونه اجساد هم بزنیم!

سپس سریع پیکرم را روی صندلی خودرو رها می‌سازم و منتظر آمدن آنتونی می‌شوم.

 

ویرایش شده توسط Narges.85
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست چهارم🐾

 

«سردخانهٔ اجساد»

به اندازهٔ موهای سرم به این مکان رفت و آمد کرده بودم و تقریبا همهٔ محیط‌هایش را از بر بودم. می‌دانستم از کدام راهرو به تخت‌های اجساد می‌رسیم و حتی از مکان نگه‌داری ملبس‌های مخصوص هم آگاهی کامل داشتم؛ لیکن درک نمی‌کردم این راهنمای پیش‌رویم را به چه دلیل همراهمان فرستاده بودند!

گام برداشتن‌هایش هم اضطراب و نگرانی را فریاد میزد، حتی به طوری ابروانش را در هم گره میزد که لحظه‌ای از چهره‌اش خوف می‌کردم! قدی بلند داشت، خیلی بلند؛ شاید دومتر را هم رد کرده بود!

من و آنتونی، همچو جوجه اردک‌هایی که به دنبال مادرشان می‌دوند، به دنبال این مرد قوی هیکل می‌دویدیم؛ فرد نمی‌دوید، لیکن هر یک گامش برابر یود با سه بار گام برداشتن ما!

به مکانی غریب می‌کشاندمان، حتی لحظه‌ای احساس کردم قصد سربه نیست کردنمان را دارد! لیکن هنگامی که پیش‌روی یک دربی فلزی و عظیم‌الجثه ایستاد، مطمئن شدم قصد جانمان را نکرده است. نگاهی گذرا به تابلوی بالای درب انداختم.

“خطر، اتاق اجساد ممنوعه! بدون پوشش وارد نشوید.”

رو به مرد کرده و متحیر گفتم:

- اجساد ممنوعه!؟

مضطرب نگاهم می‌کند و می‌گوید:

- کاراگاه! به دلیل اینکه ممکنه هر چیزی در بدن این بیست نفر باشه، اون‌ها رو توی این اتاقِ سردخونه گذاشتیم!

سری تکان داده و پس از آنکه فرد، رمز ورود را وارد می‌کند، همراه آنتونی داخل می‌شوم. حیرت‌زده به دستگاه مخصوص ضدعفونی که روی سقف جاگیر شده بود، چشم می‌دوزم و به سوی یکی از تخت‌ها حرکت می‌کنم.

ملحفهٔ آبی رنگ را از روی چهرهٔ یکی از مقتول‌ها تا پایین استخوان ترقوه‌اش پایین می‌کشم و به رخِ رنگ پریده و همچو برف زن چشم می‌دوزم. نگاهی حوالهٔ نامش می‌کنم.

“کمیل آبرِئو!”

همان زنی بود که نام و عکسش را در ابتدای پرونده رؤیت کرده بودم. آنتونی جنبم جای می‌گیرد و حیرت‌زده لب می‌زند.

- اهل آمریکا نیست!

- درسته، این خانم فرانسوی هستن!

انگشت اشارهٔ پوشیده شده‌ام زیر این دستکش نانویی را روی لکه‌های سفیدی که در جای- جای چهره و حتی دستانش رؤیت میشد، می‌گذارم و اخم کرده رو به راهنمایی که همراهمان وارد شده بود، گفتم:

- این سفیدک‌های روی پوستشون، نشان‌دهندهٔ خوردن دو خوراکی هست که به هم سازگار نیستن!

راهنما، سری تکان می‌دهد و می‌گوید:

- بله کاراگاه! آزمایش‌هایی که ازشون گرفتیم، نشون میده که این لکه‌ها در اثر خوردن میوه و ماهی به وجود اومده؛ هر بیست نفر این لکه‌ها رو روی جای- جای بدنشون دارن و نشون از یک مسمومیت غذایی میده!

ابرویی بالا می‌اندازم. دربارهٔ چنین مسمومیت‌هایی زیاد شنیده بودم! حتی می‌دانستم که اگر به موقع تحت معالجه قرار نگیرد، موجب مرگ می‌شود؛ تنها نمی‌توانستم هیچ ارتباطی میان این مسمومیت و خفگی پیدا کنم؛ هیچ ارتباطی!

آنتونی هم گویی به همین موضوع می‌اندیشید که اینگونه متحیر و به نوبه‌ای مسخ‌شده، به نقطه‌ای نامشخص خیره شده بود. رو به راهنما می‌کنم و می‌گویم:

- اثر دیگه‌ای، از چی هم مهم نیست؛ فقط اثر دیگه‌ای جز این مسمومیت توی بدنشون دیده نشده!؟

سری به نشانهٔ منفی بالا می‌اندازد و حزن‌آمیز می‌گوید:

- نه؛ هیچ اثری!

لبانم را به نشانهٔ تأیید روی هم می‌فشارم و لب می‌زنم.

- نهایتاً تا امشب، پروندهٔ پزشکی هر بیست نفر رو به اداره و دفترم پست کنید! تأکید می‌کنم، نهایتاً تا امشب!

سری به نشانهٔ مثبت تکان می‌دهد و چشم آرامی زیر لب زمزمه می‌کند. قصد خروج از اتاق را دارم که لحظه‌ای جلویم می‌ایستند و دستگاهی شبیه به آب‌فشان را جلوی پیکرم می‌گیرد. اجازهٔ خروج را هم به آنتونی نمی‌دهد و دو عینک بزرگ را روی چشمانمان می‌گذارد و با فشار، مواد ضدعفونی کننده را از بالا تا پایین بر پیکرمان می‌پاشد.

پس از اتمام کارش، سریعاً دستانمان را به منظور خروج از اتاق می‌کشاند و با کمک در تعویض ملبس‌های پلاستیکی، آن‌ها را درون سطل زباله می‌اندازد.

پس از خروجمان به ناگه، چشمانم به طرز اسفناکی به سوزش می‌افتند، به قدری که منظرهٔ پیش‌رویم را تار ساختند. متحیر از این امر، چندباره پلک‌هایم را روی یکدیگر می‌فشارم، لیکن دردش تسکین پیدا نمی‌کند که هیچ، سوزشش بیش‌تر از پیش می‌شود و برای لحظه‌ای نفسم را می‌بُرد.

انگشتان اشاره‌ام را بر رویشان گذاشته و کمی مالششان می‌دهم، ولی کمکی به بهبودیشان نمی‌کند.

آنتونی با وحشت زیر بازویم را گرفته و وزن پیکر خمیده‌ام را روی شانهٔ خودش مستقر می‌کند. چقدر مدیانش هستم که هنگام راه رفتن کمکم می‌کند و مانع زمین خوردنم می‌شود؛ الحق درست است که می‌گویند، نودوپنج درصد واکنش‌های انسان وابسته به بینایی‌اش است.

عجیب احسای سنگینی می‌کنم و هنگامی که از قرار گرفتنم بر روی صندلی‌های خودرو اطمینان حاصل می‌کنم، روبه آنتونی دستپاچه می‌گویم:

- از داروخونهٔ سر راه، بی زحمت قطره چشم و یک پومادِ تتراساکلین چشمی بخر، نمی‌تونم جلوم رو واضح ببینم؛ به احتمال زیاد بخاطر بیدار موندن‌های پی‌در‌پی‌ام هست!

از ورای دیدگان تارم، می‌بینم که نامحصوص سر تکان می‌دهد؛ نمی‌دانم... شاید بخاطر واضح ندیدنم است که احساس می‌کنم نامحصوص سر تکان داده است!

با حرکت خودرو، سرم را به پشتی صندلی تکیه می‌دهم و پلک‌های عاجز و سوزانم را روی یکدیگر می‌خوابانم.

 

@Bluegirl @Otayehs

ویرایش شده توسط Narges.85
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست پنجم🐾

 

«پنجم فوریه_ دفتر کاراگاه لوکان»

نمی‌دانم برای بار چندم است که این صفحات منحوس پروندهٔ پزشکی را می‌خوانم، تنها می‌دانم هیچ‌جوره امکانش نیست که آنها، فقط به سبب یک مسمومیت غذایی جان خود را از دست بدهند؛ یا اگر مسمومیت جانشان را گرفته، پس این خفگی چه می‌گوید این وسط؟

با انگشتان اشاره‌ام، چشمان دردمندم را می‌فشارم و از قطرهٔ چشم، مقداری درونشان می‌ریزم. درب پوماد را باز کرده و اندکی از محتوای زرد رنگش زیر پلک‌هایم می‌لغزارم. با این کار، گویی دو قطعه یخ بر کروی گداختهٔ چشمانم گذاشته‌ام‌، به همان اندازه احساس سبکی در دلم جاری می‌شود.

دم عمیقی از هوای دلپذیر صبحگاهی می‌گیرم و با دقت بیشتری شروع به مطالعه و چیدن سرنخ‌ها کنار هم می‌شوم.

- روز بخیر کاراگاه.

سرم را به آرامی بالا آورده و به آنتونی چشم می‌دوزم. هواسش به من نیست و به دنبال کلید خانه‌اش که گویی باز هم مانند همیشه جایش گذاشته بود، می‌گردد. لعنتی بلندی نثار حواس پرتش می‌کند و من با بی‌پروا می‌خندم.

نگاهش را به من می‌دوزد و دهان باز کرده، قصد گفتن سخنی را دارد؛ لیکن نمی‌دانم چه دید یا یاد چه افتاد که اینگونه ناگهانی چند گام به عقب پرید و وحشت‌زده میز چوبی جبش را چنگ زد.

متحیر از عکس‌العملش، تک‌خندی می‌زنم و می‌پرسم:

- اتفاقی افتاده آنتون!؟ مشکلی در من می‌بینی!؟

مرتب بودن سر و وضعم، برایم همچو نوشیدن آب بود که بدون آن زندگی برایم معنا نداشت. به قول لیندا همسرم، وسواس عجیبی در تمیزی و آراستگی داشتم، و کوچکترین انتقادی در رابطه با نامرتب بودنم، عجیب مشوشم می‌سازد.

دستی به پیراهنم می‌کشم و متعجب باز هم نگاهش می‌کنم. حال بجای ترس، با نگرانی نگاهم می‌کند؛ گویی می‌خواهند مرا جلویش دار بزنند که اینگونه آشفته‌وار نظاره‌گرم است.

- آنتون؟ گفتم مشکلی پیش اومده!؟

انگشت اشاره‌اش را بالا آورد و با اشاره به چهره‌ام می‌گوید:

- چه بلایی سر چشم‌هاتون اومده کاراگاه!؟

لحن مماؤ از نگرانی‌اش، بهانهٔ خوبی دستم می‌دهد تا به سوی آینهٔ درون اتاق هجوم ببرم و چشمانم را از نظر بگذرانم. پلک‌های بالایی و پایینی‌ام به قدری ورم کرده‌اند که در تعجبم تا به اکنون، متوجه‌شان نشده‌ام!

البته مسلم از در اتاقی که از ترس بیدار شدن لیندا، لامپش را روشن نکرده بودم و در همان ظلمت آمادهٔ آمدن به اداره شده بودم، نمی‌توانستم این چشمان همچو خون و به اندازهٔ توپم را در آینه رؤیت کنم.

دستمال مرطوب جیبی‌ام را رویشان می‌گذارم و رو به آنتونی می‌گویم:

- این بحث رو رها کن مرد؛ اشلی مارسین؟ خدمتکارش؟ آشپزها؟ کدومشون رو برای بازجویی آوردی؟

- خدمتکارشون حالش بهتر شده، الآن توی اتاق بازجویی منتظرتون هستن؛ خودش هم داوطلب شده، به شدت وحشت زدست و برای بازجویی شدن عجله داشت. گفت که به اشلی نگم برای بازجویی آوردیمش!

اخمی کردم.

- چرا نخواست صاحب کارش بفهمه!؟

شانه‌ای بالا می‌اندازد و در پاسخ پرسشم می‌گوید:

- جواب این پرسشتون، الآن توی اتاق بازجویی و درون مغز خدمتکار چرخ می‌خوره! گذشته از این حرف‌ها، وقتی اسمش رو ازش پرسیدم، پاسخی بهم نداد و گفت که می‌خواد همهٔ صحبت‌هاشون رو با شما بزنه!

متعجب و اخم کرده سری می‌جنبانم و پس از برداشتن پروندهٔ پزشکی و پروندهٔ اصلی، گام به بیرون نهادم.

 

@Bluegirl @Otayehs

ویرایش شده توسط Narges.85
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست ششم🐾

 

«اتاق بازجویی»

درب اتاق را باز می‌کنم و گام به درون اتاق می‌نهانم. می‌بینمش که بر روی صندلی جاخوش کرده است و دستانش را با اظطراب بر روی یکدیگر گره زده است. پاهایش هیچ که نباشد بیست سانت تا رسیدن به زمین فاصله دارند و این مرا متعجب می‌کند.

بر روی صندلی بازجو اتراق می‌کنم و پرونده‌ها را بر روی میز می‌گذارم. نگاهی حوالهٔ چهره‌اش می‌کنم. پوست زردش نشان از آسیایی بودنش می‌دهد و من یقین پیدا می‌کنم که اهل این مناطق نیست. در گلو می‌غرم و می‌گویم:

- نام و نام خانوادگی، نام پدر، شغل.

از میان لبان ارتعاش یافته‌اش پاسخم را می‌دهد.

- کیمورا ایمیکو هستم. پدرم هم کیمورا آکیرا... خدمتکار هستم.

حتم دارم چشمانم از فرط تعجب مرزی تا بیرون پریدن از کاسه ندارند. متحیر می‌پرسم:

- اسم و خودت و پدرت یکیه؟ بعد فامیلی‌هاتون فرق می‌کنه؟

نوچ بلندی می‌کند و محکم بر روی پیشانی‌اش می‌کوبد و زیر لب خودش را سرزنش می‌کند. دستپاچه می‌گوید:

- ببخشید، به سبک خودمون تلفظ کردم. ایمیکو کیمورا هستم، پدرم هم آکیرا کیمورا.

آهانی می‌گویم و پس از آنکه اندکی چشمان دردمندم را روی یکدیگر می‌فشارم، می‌گویم:

- اهل کدوم کشور هستید؟ چرا به آمریکا اومدید؟ خونوادتون؟

- من ژاپنی هستم. از دوازده سالگی به همراه خانوادم برای تحصیل به آمریکا و شهر نیویورک اومدم؛ ولی... .

بغض می‌کند و ادامه می‌دهد.

- ولی مادر و پدرم توی یک حادثهٔ تصادف جون خودشون رو از دست میدن و من هم تا سن هجده سالگی توی پرورشگاه سکونت کردم و بعد از هجده‌سالگی در خونه‌ها خدمتکاری می‌کردم.

سری تکان می‌دهم و متفکر می‌گویم:

- کارت اقامت دارید؟

فین‌فینی می‌کند و در پاسخ می‌دهد.

- بله، مادرم دو ماه بعد از اومدنمون به آمریکا باردار میشه و یک دختر به دنیا میاره. به همین خاطر بهمون کارت اقامت تعلق گرفت. ولی متاسفانه خواهر چند ماهم هم همراه خانوادم جون خودش رو از دست داد.

لبانم را به نشانهٔ تایید روی یکدیگر می‌فشارم.

- گفتید داوطلبانه برای بازجویی اومدید، بگید چی می‌دونید و چرا این درخواست رو کردید!؟

- من، دو سالی میشه که پیش خانم مارسین کار می‌کنم، من هیچ اخلاق بدی از ایشون ندیدم، فقط یک‌خرده عصبی و زود رنج هستن. اون روز... اون روز بیست نفر از سراسر دنیا برای دیدن و خریدن طرح‌های لباس‌هاشون به خونشون اومده بودن. خانم خیلی ذوق داشت، برای اولین بار دیدم که لبخند میزد.

اشک‌هایش روی گونه‌هایش سرازیر شده و با دستانش چهره‌اش را پوشاند. پوفی کشیدم، اندکی صبر پیشه کردم تا آرام بگیرد و سخنش را ادامه بدهد. بینی‌اش را بالا کشید و با همان صدای گرفته‌اش گفت:

- من هم خیلی براشون خوشحال بودم، ناخوداگاه از ذوقشون ذوق‌زده می‌شدم. اونقدر خوشحال و ذوق‌زده بودم براشون که حتی پختن یکی از غذاهای شام رو خودم به عهده گرفتم و بجز تمیزکاری خونه، اون کار رو هم انجام دادم. با همهٔ توانی که داشتم و از دانسته‌های مادر مرحومم کمک گرفتم و یک غذا با همهٔ سلیقه‌ای که توی توانم بود درست کردم.

- چی درست کردید؟

- ماهی درست کردم. خانم بهم گفت مهمان‌هاشون همه عاشق ماهی هستن، من هم درست کردم، به سبک کشور خودم!

سری می‌جنبانم.

- ادامه بدید.

- مهمان‌ها توی پذیرایی میوه سرو کردن و من واقعاً لحظه‌ای ترسیدم ماهی رو سر میز غدا ببرم، ولی با اسرار خانم این کار رو کردم. من... من به مهمان‌ها تذکر دادم که ماهی به میوه نمی‌سازه و موجب مسمومیت میشه، ولی بهم گفتن که دخالت نکنم و این کارم با عصبانیت خانم همراه بود.

- این رو ماهم می‌دونیم که مسموم شدن، ولی مسمومیت باعث مرگشون نشده، خفگی باعث مرگشون شده!

با این سخنم، آشکارا رؤیت می‌کنم که جا می‌خورد و چشمانش از شدت تحیر گرد می‌شوند. حق هم دارد زن بیچاره! من هم هنگامی که این خبر را شنیدم کم از او نداشتم.

- م... میگم، گرما هم باعث خفگی میشه!؟

سری به نشانهٔ مثبت تکان می‌دهم.

- بله که میشه!

در جایش می‌پرد و با کوبیدن کف دستانش بر روی میز، فریاد می‌زند.

- خانم مارسین، هنگامی که من رو به منظور تشر زدن به بیرون سالن غذا خوری می‌کشوند، نامحصوص شعلهٔ شومینهٔ توی سالن رو تا آخر زیاد کرد!

متحیر نگاهم را در چشمان مشکینش می‌دوزم.

- مطمئنید!؟

بر روی زمین می‌نشیند و گیسوانش را چنگ می‌زند.

- نه... نه این امکان نداره که خانم قاتل باشه! ایـ... این امکان نداره!

به ناگاه برخاسته و روبه رویم می ایستد و متفکر و بغض کرده می‌گوید:

- مطمئنم خانم مارسین این کار رو نکردن، چون طول می‌کشه تا سالن گرم بشه! اسانس بخور چی؟ اسانسی که توی بخور استفاده میشه‌ اگر سمی باشه موجب مرگ میشه؟

متعجب نگاهش می‌کنم.

- می‌خواید به چی برسید؟

- مدیر اجرایی خانم یک اسانس بهشون معرفی کردن و اجازه ندادن که خانم خودش اون رو از فروشگاه‌ها بخره، خودش پستش کرد و تأکید کرد که حتما از همون استفاده کنیم چون مارکش اصله!

حتم دارم ابراوانم تا اواسط پیشانی‌ام بالا پریده‌اند. در چند دقیقه چقدر اطلاعات بود که بدست آورده بودم!

از روی صندلی بلند می‌شوم و خطاب به ایمیکو می‌گویم:

- اگر حالتون خوبه، می‌تونید برگردید خونتون... ولی تا اطلاع ثانوی از نیویورک خارج نشید.

“باشه”ی ضعیفی از میان لبانش به بیرون پرتاب می‌شود و من با عجله اتاق بازجویی را ترک می‌کنم.

 

@masoo @Otayehs @Bluegirl

ویرایش شده توسط Narges.85
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...