رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: a

پست های پیشنهاد شده

مقدمه:

آن هنگام که وسوسهٔ مزه چشیدن از آنچه دیده رصد کرده، بر دلشان چنگ نواخت؛ حتی بعیدترین نقطهٔ ذهنشان هم ندای آن نمی‌داد که ممکن است چندی دگر، گام میان خلأ بنهانند و اختناق بر جانشان چنگ بنوازد و افکاری را به دنبال یافتن معمای مرگشان، مشوش کند.

ویرایش شده توسط Narges.85
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست سوم🐾

 

«صحنهٔ جرم_ خانهٔ میزبان، اشلی مارسین»

به ورود و خروج بی‌محابای نیروهای پلیس و پرستارانی که از پزشکی آمده بودند، چشم می‌دوزم. خانه، وضعیت به‌سامانی ندارد و حتی کت و روپوش‌های میهمانان هنوز هم به چوب‌لباسی آویزان هستند.

اینکه تغییری در وضعیت خانه نداشته‌اند را مدیان آنتونی هستم که به آنها گوشزد کرده بود حتی یک سوزن کوچک را هم جا‌به‌جا نکنند!

وارد سالن مجلل پذیرایی شده و با اخم‌هایی تنیده در هم به ظروف زیبای چینی که پوست هرنوع میوه‌ای در آن‌ها موجود است، می‌نگرم. دستکش‌های چرمی‌ام را بر دستانم سرپوش قرار داده و به کمک میلهٔ کوچک و مسی‌ام، پوست‌های میوه‌ها را جابه‌جا می‌کنم تا مبادا دستم به آنها برخورد کند.

- کاراگاه! این روش که سم رو با استفاده از فلز مس بسنجیم، خیلی قدیمی شده!

تک‌خندی می‌زنم و خطاب به آنتونی می‌گویم:

- درست که علم پیشرفت کرده، ولی هیچ علمی نمی‌تونه ماهیتِ پایهٔ یک چیز رو عوض کنه، حتی ماهیت سم‌ها رو؛ فقط می‌تونه کنش و واکنششون و زمان محو شدن اثرشون رو دیرتر یا زودتر تغییر بده!

- ولی ما انسان‌ها خیلی زود تحت تأثیر علم تغییر می‌کنیم!

- انسان فقط به واسطهٔ هوشش هست که قوی‌ترین موجود زمین شناخته شده؛ وگرنه، ما به راحتی با رؤیت یک ببر گرسنه، قالب تهی می‌کنیم و این مسلمه که ما، خیلی زود تحت تأثیر علمی قرار می‌گیریم که به دست خودمون ساخته شده!

متحیر خیره‌ام می‌شود که اخمی کرده و می‌گویم:

- اگر سمی توی میوه یا غذاها استفاده شده باشه، مسلما تا ده ساعت دیگه‌ای که‌ مورد آزمایش پزشک‌ها قرار می‌گیره، از بین میره! پس چه بهتر که زودتر از نبود سم اطمینان حاصل کنم!

سپس روی دو پایم ایستاده و سالن پذیرایی را به مقصد سالن غذاخوری ترک می‌کنم. باز کردن درب چوبی و گرانقیمتش، مصادف می‌شود با هجوم آوردن مقدار زیادی بوی مشمئز کننده زیر بینی‌ام؛ به حدی این بو منزجر کننده است که بی اختیار از درب فاصله می‌گیرم و ماسک مخصوصم را بر روی چهره‌ام مستقر می‌کنم.

سپس وارد می‌شوم. چقدر برایم حیرت‌آور است که با زدن چنین ماسکی بدون درز، باز هم قادر به استشمام بوی بد هستم. هوای به شدت گرم و مرطوب سالن، به قدری غیر قابل تحمل است که با یک حرکت کتم را از تن خارج کرده و روی دستم می‌گذارم.

گلم‌هایم بی‌اختیار به سوی شومینهٔ بزرگی که کنج سالن مستقر شده است، حرکت می‌کنند. با رؤیت شعلهٔ روشنش و زیادی بیش از حد آن، اخم‌هایم به طرز خوفناکی در هم گره می‌خورند و با یک حرکت، شعلهٔ آن را به خموشی می‌سپارم.

عرق نشسته روی گلویم را با دستمال جیبی‌ام پاک کرده و سعی دارم بفهمم این بوی مشمئز کننده از کجا سرچشمه می‌گیرد. گرمای هوا به قدری زیاد است که چشمانم را عجیب به اشک انداخته است؛ گویی درحال خرد کردن یک تُن پیاز هستم!

شک ندارم سپیدی چشمانم حال، سرخی را پیشه گرفته و برجستگی رگ‌های کنار شقیقه‌ام را با همهٔ وجود لمس می‌کنم.

نگاهم که بر روی غذاهای نیم‌خوردهٔ میز گره می‌خورد، سرچشمهٔ این بوی بد را می‌یابم. به سمت آن پا تند می‌کنم و سرم را به سوی ماهی و باقی غداهایی که بر روی میز جاخوش کرده‌اند، جلو می‌برم.

بر خلاف خواستهٔ درونی‌ام، با هزار کلنجار رفتن، ماسک را برای لحظه‌ای بالا می‌برم و فقط یک دم بسیار کوتاه از بوی آن را وارد ریه‌هایم می‌کنم. درست یک ثانیه پس از انجام این کار، پشیمانی بر دلم چنگ می‌نوازد و به سرعت هرچه تمام‌تر این سالن منحوس را ترک می‌کنم.

سرفه‌های ناشی‌ام‌ از آن بوییدن آن بوی بد، آنقدر سهمگین است که هرازگاهی سبب عق زدنم می‌شود. این هم جزای بوییدن گوشت فاسد! شک ندارم چهره‌ام به کبودی می‌زند، این را از سیلی‌های پی‌دی‌پی‌ای که آنتونی و پزشک‌ها به گونه‌ام می‌زنند متوجه می‌شوم.

بریده‌وار رو به پزشک می‌کنم و می‌گویم:

- این غذاهای روی میز رو دور نندازید، بسته بندی و فریز کنید، ممکنه به کارمون بیان.

سپس پیش از آنکه زمانی برای مخالفت بیابد، به بیرون می‌دوم و با همهٔ وجود از هوای چمن‌زار حیاط خانه نفس عمیق می‌کشم.

آنتونی با وحشت نگاهش را در اجزای چهره‌ام چرخ می‌دهد و من متحیرم از این نگاه خیره. با وحشت زمزمه می‌کند.

- کاراگاه! شما رو به مسیح قسم انقدر کارهای بی‌ملاحضه انجام ندید! چشم‌ها و صورتتون با کاسهٔ خون فرقی ندارن؛ چه اتفاقی توی اون اتاق براتون رخ داده؟

سرفهٔ دیگری می‌کنم و با لحنی گرفته لب می‌زنم.

- بخاطر سرفه‌های پی‌در‌پی‌ام هست؛ ذهنت رو درگیر نکن! بد نیست یک سر به سردخونه اجساد هم بزنیم!

سپس سریع پیکرم را روی صندلی خودرو رها می‌سازم و منتظر آمدن آنتونی می‌شوم.

 

ویرایش شده توسط Narges.85
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست چهارم🐾

 

«سردخانهٔ اجساد»

به اندازهٔ موهای سرم به این مکان رفت و آمد کرده بودم و تقریبا همهٔ محیط‌هایش را از بر بودم. می‌دانستم از کدام راهرو به تخت‌های اجساد می‌رسیم و حتی از مکان نگه‌داری ملبس‌های مخصوص هم آگاهی کامل داشتم؛ لیکن درک نمی‌کردم این راهنمای پیش‌رویم را به چه دلیل همراهمان فرستاده بودند!

گام برداشتن‌هایش هم اضطراب و نگرانی را فریاد میزد، حتی به طوری ابروانش را در هم گره میزد که لحظه‌ای از چهره‌اش خوف می‌کردم! قدی بلند داشت، خیلی بلند؛ شاید دومتر را هم رد کرده بود!

من و آنتونی، همچو جوجه اردک‌هایی که به دنبال مادرشان می‌دوند، به دنبال این مرد قوی هیکل می‌دویدیم؛ فرد نمی‌دوید، لیکن هر یک گامش برابر یود با سه بار گام برداشتن ما!

به مکانی غریب می‌کشاندمان، حتی لحظه‌ای احساس کردم قصد سربه نیست کردنمان را دارد! لیکن هنگامی که پیش‌روی یک دربی فلزی و عظیم‌الجثه ایستاد، مطمئن شدم قصد جانمان را نکرده است. نگاهی گذرا به تابلوی بالای درب انداختم.

“خطر، اتاق اجساد ممنوعه! بدون پوشش وارد نشوید.”

رو به مرد کرده و متحیر گفتم:

- اجساد ممنوعه!؟

مضطرب نگاهم می‌کند و می‌گوید:

- کاراگاه! به دلیل اینکه ممکنه هر چیزی در بدن این بیست نفر باشه، اون‌ها رو توی این اتاقِ سردخونه گذاشتیم!

سری تکان داده و پس از آنکه فرد، رمز ورود را وارد می‌کند، همراه آنتونی داخل می‌شوم. حیرت‌زده به دستگاه مخصوص ضدعفونی که روی سقف جاگیر شده بود، چشم می‌دوزم و به سوی یکی از تخت‌ها حرکت می‌کنم.

ملحفهٔ آبی رنگ را از روی چهرهٔ یکی از مقتول‌ها تا پایین استخوان ترقوه‌اش پایین می‌کشم و به رخِ رنگ پریده و همچو برف زن چشم می‌دوزم. نگاهی حوالهٔ نامش می‌کنم.

“کمیل آبرِئو!”

همان زنی بود که نام و عکسش را در ابتدای پرونده رؤیت کرده بودم. آنتونی جنبم جای می‌گیرد و حیرت‌زده لب می‌زند.

- اهل آمریکا نیست!

- درسته، این خانم فرانسوی هستن!

انگشت اشارهٔ پوشیده شده‌ام زیر این دستکش نانویی را روی لکه‌های سفیدی که در جای- جای چهره و حتی دستانش رؤیت میشد، می‌گذارم و اخم کرده رو به راهنمایی که همراهمان وارد شده بود، گفتم:

- این سفیدک‌های روی پوستشون، نشان‌دهندهٔ خوردن دو خوراکی هست که به هم سازگار نیستن!

راهنما، سری تکان می‌دهد و می‌گوید:

- بله کاراگاه! آزمایش‌هایی که ازشون گرفتیم، نشون میده که این لکه‌ها در اثر خوردن میوه و ماهی به وجود اومده؛ هر بیست نفر این لکه‌ها رو روی جای- جای بدنشون دارن و نشون از یک مسمومیت غذایی میده!

ابرویی بالا می‌اندازم. دربارهٔ چنین مسمومیت‌هایی زیاد شنیده بودم! حتی می‌دانستم که اگر به موقع تحت معالجه قرار نگیرد، موجب مرگ می‌شود؛ تنها نمی‌توانستم هیچ ارتباطی میان این مسمومیت و خفگی پیدا کنم؛ هیچ ارتباطی!

آنتونی هم گویی به همین موضوع می‌اندیشید که اینگونه متحیر و به نوبه‌ای مسخ‌شده، به نقطه‌ای نامشخص خیره شده بود. رو به راهنما می‌کنم و می‌گویم:

- اثر دیگه‌ای، از چی هم مهم نیست؛ فقط اثر دیگه‌ای جز این مسمومیت توی بدنشون دیده نشده!؟

سری به نشانهٔ منفی بالا می‌اندازد و حزن‌آمیز می‌گوید:

- نه؛ هیچ اثری!

لبانم را به نشانهٔ تأیید روی هم می‌فشارم و لب می‌زنم.

- نهایتاً تا امشب، پروندهٔ پزشکی هر بیست نفر رو به اداره و دفترم پست کنید! تأکید می‌کنم، نهایتاً تا امشب!

سری به نشانهٔ مثبت تکان می‌دهد و چشم آرامی زیر لب زمزمه می‌کند. قصد خروج از اتاق را دارم که لحظه‌ای جلویم می‌ایستند و دستگاهی شبیه به آب‌فشان را جلوی پیکرم می‌گیرد. اجازهٔ خروج را هم به آنتونی نمی‌دهد و دو عینک بزرگ را روی چشمانمان می‌گذارد و با فشار، مواد ضدعفونی کننده را از بالا تا پایین بر پیکرمان می‌پاشد.

پس از اتمام کارش، سریعاً دستانمان را به منظور خروج از اتاق می‌کشاند و با کمک در تعویض ملبس‌های پلاستیکی، آن‌ها را درون سطل زباله می‌اندازد.

پس از خروجمان به ناگه، چشمانم به طرز اسفناکی به سوزش می‌افتند، به قدری که منظرهٔ پیش‌رویم را تار ساختند. متحیر از این امر، چندباره پلک‌هایم را روی یکدیگر می‌فشارم، لیکن دردش تسکین پیدا نمی‌کند که هیچ، سوزشش بیش‌تر از پیش می‌شود و برای لحظه‌ای نفسم را می‌بُرد.

انگشتان اشاره‌ام را بر رویشان گذاشته و کمی مالششان می‌دهم، ولی کمکی به بهبودیشان نمی‌کند.

آنتونی با وحشت زیر بازویم را گرفته و وزن پیکر خمیده‌ام را روی شانهٔ خودش مستقر می‌کند. چقدر مدیانش هستم که هنگام راه رفتن کمکم می‌کند و مانع زمین خوردنم می‌شود؛ الحق درست است که می‌گویند، نودوپنج درصد واکنش‌های انسان وابسته به بینایی‌اش است.

عجیب احسای سنگینی می‌کنم و هنگامی که از قرار گرفتنم بر روی صندلی‌های خودرو اطمینان حاصل می‌کنم، روبه آنتونی دستپاچه می‌گویم:

- از داروخونهٔ سر راه، بی زحمت قطره چشم و یک پومادِ تتراساکلین چشمی بخر، نمی‌تونم جلوم رو واضح ببینم؛ به احتمال زیاد بخاطر بیدار موندن‌های پی‌در‌پی‌ام هست!

از ورای دیدگان تارم، می‌بینم که نامحصوص سر تکان می‌دهد؛ نمی‌دانم... شاید بخاطر واضح ندیدنم است که احساس می‌کنم نامحصوص سر تکان داده است!

با حرکت خودرو، سرم را به پشتی صندلی تکیه می‌دهم و پلک‌های عاجز و سوزانم را روی یکدیگر می‌خوابانم.

 

@Bluegirl @Otayehs

ویرایش شده توسط Narges.85
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست پنجم🐾

 

«پنجم فوریه_ دفتر کاراگاه لوکان»

نمی‌دانم برای بار چندم است که این صفحات منحوس پروندهٔ پزشکی را می‌خوانم، تنها می‌دانم هیچ‌جوره امکانش نیست که آنها، فقط به سبب یک مسمومیت غذایی جان خود را از دست بدهند؛ یا اگر مسمومیت جانشان را گرفته، پس این خفگی چه می‌گوید این وسط؟

با انگشتان اشاره‌ام، چشمان دردمندم را می‌فشارم و از قطرهٔ چشم، مقداری درونشان می‌ریزم. درب پوماد را باز کرده و اندکی از محتوای زرد رنگش زیر پلک‌هایم می‌لغزارم. با این کار، گویی دو قطعه یخ بر کروی گداختهٔ چشمانم گذاشته‌ام‌، به همان اندازه احساس سبکی در دلم جاری می‌شود.

دم عمیقی از هوای دلپذیر صبحگاهی می‌گیرم و با دقت بیشتری شروع به مطالعه و چیدن سرنخ‌ها کنار هم می‌شوم.

- روز بخیر کاراگاه.

سرم را به آرامی بالا آورده و به آنتونی چشم می‌دوزم. هواسش به من نیست و به دنبال کلید خانه‌اش که گویی باز هم مانند همیشه جایش گذاشته بود، می‌گردد. لعنتی بلندی نثار حواس پرتش می‌کند و من با بی‌پروا می‌خندم.

نگاهش را به من می‌دوزد و دهان باز کرده، قصد گفتن سخنی را دارد؛ لیکن نمی‌دانم چه دید یا یاد چه افتاد که اینگونه ناگهانی چند گام به عقب پرید و وحشت‌زده میز چوبی جبش را چنگ زد.

متحیر از عکس‌العملش، تک‌خندی می‌زنم و می‌پرسم:

- اتفاقی افتاده آنتون!؟ مشکلی در من می‌بینی!؟

مرتب بودن سر و وضعم، برایم همچو نوشیدن آب بود که بدون آن زندگی برایم معنا نداشت. به قول لیندا همسرم، وسواس عجیبی در تمیزی و آراستگی داشتم، و کوچکترین انتقادی در رابطه با نامرتب بودنم، عجیب مشوشم می‌سازد.

دستی به پیراهنم می‌کشم و متعجب باز هم نگاهش می‌کنم. حال بجای ترس، با نگرانی نگاهم می‌کند؛ گویی می‌خواهند مرا جلویش دار بزنند که اینگونه آشفته‌وار نظاره‌گرم است.

- آنتون؟ گفتم مشکلی پیش اومده!؟

انگشت اشاره‌اش را بالا آورد و با اشاره به چهره‌ام می‌گوید:

- چه بلایی سر چشم‌هاتون اومده کاراگاه!؟

لحن مماؤ از نگرانی‌اش، بهانهٔ خوبی دستم می‌دهد تا به سوی آینهٔ درون اتاق هجوم ببرم و چشمانم را از نظر بگذرانم. پلک‌های بالایی و پایینی‌ام به قدری ورم کرده‌اند که در تعجبم تا به اکنون، متوجه‌شان نشده‌ام!

البته مسلم از در اتاقی که از ترس بیدار شدن لیندا، لامپش را روشن نکرده بودم و در همان ظلمت آمادهٔ آمدن به اداره شده بودم، نمی‌توانستم این چشمان همچو خون و به اندازهٔ توپم را در آینه رؤیت کنم.

دستمال مرطوب جیبی‌ام را رویشان می‌گذارم و رو به آنتونی می‌گویم:

- این بحث رو رها کن مرد؛ اشلی مارسین؟ خدمتکارش؟ آشپزها؟ کدومشون رو برای بازجویی آوردی؟

- خدمتکارشون حالش بهتر شده، الآن توی اتاق بازجویی منتظرتون هستن؛ خودش هم داوطلب شده، به شدت وحشت زدست و برای بازجویی شدن عجله داشت. گفت که به اشلی نگم برای بازجویی آوردیمش!

اخمی کردم.

- چرا نخواست صاحب کارش بفهمه!؟

شانه‌ای بالا می‌اندازد و در پاسخ پرسشم می‌گوید:

- جواب این پرسشتون، الآن توی اتاق بازجویی و درون مغز خدمتکار چرخ می‌خوره! گذشته از این حرف‌ها، وقتی اسمش رو ازش پرسیدم، پاسخی بهم نداد و گفت که می‌خواد همهٔ صحبت‌هاشون رو با شما بزنه!

متعجب و اخم کرده سری می‌جنبانم و پس از برداشتن پروندهٔ پزشکی و پروندهٔ اصلی، گام به بیرون نهادم.

 

@Bluegirl @Otayehs

ویرایش شده توسط Narges.85
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست ششم🐾

 

«اتاق بازجویی»

درب اتاق را باز می‌کنم و گام به درون اتاق می‌نهانم. می‌بینمش که بر روی صندلی جاخوش کرده است و دستانش را با اظطراب بر روی یکدیگر گره زده است. پاهایش هیچ که نباشد بیست سانت تا رسیدن به زمین فاصله دارند و این مرا متعجب می‌کند.

بر روی صندلی بازجو اتراق می‌کنم و پرونده‌ها را بر روی میز می‌گذارم. نگاهی حوالهٔ چهره‌اش می‌کنم. پوست زردش نشان از آسیایی بودنش می‌دهد و من یقین پیدا می‌کنم که اهل این مناطق نیست. در گلو می‌غرم و می‌گویم:

- نام و نام خانوادگی، نام پدر، شغل.

از میان لبان ارتعاش یافته‌اش پاسخم را می‌دهد.

- کیمورا ایمیکو هستم. پدرم هم کیمورا آکیرا... خدمتکار هستم.

حتم دارم چشمانم از فرط تعجب مرزی تا بیرون پریدن از کاسه ندارند. متحیر می‌پرسم:

- اسم و خودت و پدرت یکیه؟ بعد فامیلی‌هاتون فرق می‌کنه؟

نوچ بلندی می‌کند و محکم بر روی پیشانی‌اش می‌کوبد و زیر لب خودش را سرزنش می‌کند. دستپاچه می‌گوید:

- ببخشید، به سبک خودمون تلفظ کردم. ایمیکو کیمورا هستم، پدرم هم آکیرا کیمورا.

آهانی می‌گویم و پس از آنکه اندکی چشمان دردمندم را روی یکدیگر می‌فشارم، می‌گویم:

- اهل کدوم کشور هستید؟ چرا به آمریکا اومدید؟ خونوادتون؟

- من ژاپنی هستم. از دوازده سالگی به همراه خانوادم برای تحصیل به آمریکا و شهر نیویورک اومدم؛ ولی... .

بغض می‌کند و ادامه می‌دهد.

- ولی مادر و پدرم توی یک حادثهٔ تصادف جون خودشون رو از دست میدن و من هم تا سن هجده سالگی توی پرورشگاه سکونت کردم و بعد از هجده‌سالگی در خونه‌ها خدمتکاری می‌کردم.

سری تکان می‌دهم و متفکر می‌گویم:

- کارت اقامت دارید؟

فین‌فینی می‌کند و در پاسخ می‌دهد.

- بله، مادرم دو ماه بعد از اومدنمون به آمریکا باردار میشه و یک دختر به دنیا میاره. به همین خاطر بهمون کارت اقامت تعلق گرفت. ولی متاسفانه خواهر چند ماهم هم همراه خانوادم جون خودش رو از دست داد.

لبانم را به نشانهٔ تایید روی یکدیگر می‌فشارم.

- گفتید داوطلبانه برای بازجویی اومدید، بگید چی می‌دونید و چرا این درخواست رو کردید!؟

- من، دو سالی میشه که پیش خانم مارسین کار می‌کنم، من هیچ اخلاق بدی از ایشون ندیدم، فقط یک‌خرده عصبی و زود رنج هستن. اون روز... اون روز بیست نفر از سراسر دنیا برای دیدن و خریدن طرح‌های لباس‌هاشون به خونشون اومده بودن. خانم خیلی ذوق داشت، برای اولین بار دیدم که لبخند میزد.

اشک‌هایش روی گونه‌هایش سرازیر شده و با دستانش چهره‌اش را پوشاند. پوفی کشیدم، اندکی صبر پیشه کردم تا آرام بگیرد و سخنش را ادامه بدهد. بینی‌اش را بالا کشید و با همان صدای گرفته‌اش گفت:

- من هم خیلی براشون خوشحال بودم، ناخوداگاه از ذوقشون ذوق‌زده می‌شدم. اونقدر خوشحال و ذوق‌زده بودم براشون که حتی پختن یکی از غذاهای شام رو خودم به عهده گرفتم و بجز تمیزکاری خونه، اون کار رو هم انجام دادم. با همهٔ توانی که داشتم و از دانسته‌های مادر مرحومم کمک گرفتم و یک غذا با همهٔ سلیقه‌ای که توی توانم بود درست کردم.

- چی درست کردید؟

- ماهی درست کردم. خانم بهم گفت مهمان‌هاشون همه عاشق ماهی هستن، من هم درست کردم، به سبک کشور خودم!

سری می‌جنبانم.

- ادامه بدید.

- مهمان‌ها توی پذیرایی میوه سرو کردن و من واقعاً لحظه‌ای ترسیدم ماهی رو سر میز غدا ببرم، ولی با اسرار خانم این کار رو کردم. من... من به مهمان‌ها تذکر دادم که ماهی به میوه نمی‌سازه و موجب مسمومیت میشه، ولی بهم گفتن که دخالت نکنم و این کارم با عصبانیت خانم همراه بود.

- این رو ماهم می‌دونیم که مسموم شدن، ولی مسمومیت باعث مرگشون نشده، خفگی باعث مرگشون شده!

با این سخنم، آشکارا رؤیت می‌کنم که جا می‌خورد و چشمانش از شدت تحیر گرد می‌شوند. حق هم دارد زن بیچاره! من هم هنگامی که این خبر را شنیدم کم از او نداشتم.

- م... میگم، گرما هم باعث خفگی میشه!؟

سری به نشانهٔ مثبت تکان می‌دهم.

- بله که میشه!

در جایش می‌پرد و با کوبیدن کف دستانش بر روی میز، فریاد می‌زند.

- خانم مارسین، هنگامی که من رو به منظور تشر زدن به بیرون سالن غذا خوری می‌کشوند، نامحصوص شعلهٔ شومینهٔ توی سالن رو تا آخر زیاد کرد!

متحیر نگاهم را در چشمان مشکینش می‌دوزم.

- مطمئنید!؟

بر روی زمین می‌نشیند و گیسوانش را چنگ می‌زند.

- نه... نه این امکان نداره که خانم قاتل باشه! ایـ... این امکان نداره!

به ناگاه برخاسته و روبه رویم می ایستد و متفکر و بغض کرده می‌گوید:

- مطمئنم خانم مارسین این کار رو نکردن، چون طول می‌کشه تا سالن گرم بشه! اسانس بخور چی؟ اسانسی که توی بخور استفاده میشه‌ اگر سمی باشه موجب مرگ میشه؟

متعجب نگاهش می‌کنم.

- می‌خواید به چی برسید؟

- مدیر اجرایی خانم یک اسانس بهشون معرفی کردن و اجازه ندادن که خانم خودش اون رو از فروشگاه‌ها بخره، خودش پستش کرد و تأکید کرد که حتما از همون استفاده کنیم چون مارکش اصله!

حتم دارم ابراوانم تا اواسط پیشانی‌ام بالا پریده‌اند. در چند دقیقه چقدر اطلاعات بود که بدست آورده بودم!

از روی صندلی بلند می‌شوم و خطاب به ایمیکو می‌گویم:

- اگر حالتون خوبه، می‌تونید برگردید خونتون... ولی تا اطلاع ثانوی از نیویورک خارج نشید.

“باشه”ی ضعیفی از میان لبانش به بیرون پرتاب می‌شود و من با عجله اتاق بازجویی را ترک می‌کنم.

 

@masoo @Otayehs @Bluegirl

ویرایش شده توسط Narges.85
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...

پست هفتم🐾

 

«ساختمان اداری»

نمی‌دانم برای بار چندم است که طول و عرض این سالن عریض را طی می‌کنم، تنها می‌دانم دیگر آنتونی هم از این عمل من کلافه شده و مسلماً اگر فرد دیگری بجای من بود، سخت شماتتش می‌کرد.

درب خرمایی رنگ تنها اتاق سالن باز شده و زنی کوتاه قامت از ورایش پدیدار می‌شود. کت و دامن بادمجانی رنگش، نشان از پست مهمش می‌دهد. چند برگه در دست دارد که از منسجم بودن زیادی متون درونشان، بجای سپیدی، به سیاهی می‌زنند.

به جلوس دعوتمان می‌کند و من پس از یک ساعت سرپا بودن، بالاخره بر روی مبل جای می‌گیرم. تقریباً نزدیک به ما می‌نشیند تا راحت‌تر دربارهٔ ورقات کاغد برایمان توضیح دهد. ابروان رنگ شده‌اش در یکدیگر گره خورده‌اند و من اصلاً احساس خوبی از این چهره دریافت نمی‌کنم.

- اول از همه، یه عذر خواهی به شما کاراگاه و همکارتون بدهکارم که زیادی منتظرتون گذاشتم، فقط می‌خواستم با دقت کارم رو انجام بدم.

سری تکان می‌دهم و بی‌توجه به آنتونی که با چشمان گرد شده، روی زانوانش خم می‌شود تا بهتر این زن را رؤیت کند، می‌گویم:

- خب، توضیح بدید خانم میلر!

در گلو می‌غرد و صفحهٔ اول کاغذهای چفت‌زده را پیش‌روی چشمانم نگه می‌دارد و شروع به سخن گفتن می‌کند.

- همونطور که ازم خواستید، پرینت تمام مکالمات این شماره‌ای که بهم دادید رو درآوردم. آقای فردریک اسمیت، در تاریخ دهم ژانویهٔ ماه پیش، این سیمکارت رو تهیه کردن و تماس‌های زیادی با اون داشتن.

اخمی کمرنگ میان ابروانم جا خوش می‌کند هنگامی که نگاه زیر چشمی خانم میلر را به آنتونی می‌بینم. با غیض می‌گویم:

- ادامه بدید خانم میلر!

در جایش می‌جهد و اینبار با لحنی مرتعش، ادامهٔ سخنش را می‌گیرد.

- چشم، همونطور که گفتم تماس‌های زیادی با این تلفن داشتن. آخرین تماسشون، متعلق به یکم فوریهٔ همین ماه، یعنی چهار روز پیش هستش و با خانم اشلی مارسین صحبتی دوستانه داشتن! توی مکالماتشون تنها گفتن که برای خانم مارسین چند بسته اسانس بخور تهیه کردن و فردا، یعنی دوم فوریه قرار بود به دستشون برسه!

با انگشت اشاره‌ام ته ریش روی چانه‌ام را می‌خارانم و متفکر می‌گویم:

- الآن سیمکارت در دسترس هست؟

سری چپ و راست می‌جنباند و متأسف لب می‌زند.

- خیر، این سیمکارت در چهارم فوریه، یعنی دیروز، در ساعت پنج و چهل و شش دقیقهٔ عصر، می‌سوزه!

سری تکان می‌دهم و پس از تشکر از خانم میلر و چشم غره رفتن به آنتونی که زیادی بر روی میز جلوییمان خم شده بود، راه خروج از اداره را هدف گام‌هایم قرار داده و خارج می‌شوم.

روی صندلی کمک راننده جاخوش می‌کنم و با آنتونی که تازه درب راننده را باز کرده و پشت فرمان می‌نشیند چشم می‌دوزم. چهرهٔ او هم متفکر است و مطمئنم افکارش مانند من مشوش شده.

همانطور که گونهٔ صاف و شش تیغ شده‌اش را می‌خاراند، خطاب به من می‌گوید:

- دیروز، از ساعت چهار تا شش عصر چه اتفاقی افتاد؟

خود گیج بودم و این سوال آنتونی منگم می‌کند. چشمانم به ناگاه سوختند و پیشانی‌ام از درد جگر سوزش تیر کشید. قطرهٔ چشمم را از جیب مخفی کتم خارج کرده و دو قطره پشت پلک‌هایم می‌چکانم. چندباره پلک می‌زنم تا این مایع سرد، بر سوزش چشمانم مرهم شود.

به ناگه، گویی چراغی بالای سرم روشن شده باشد، از حالت تکیه زده به پشت صندلی خارج می‌شوم و با بهت به داشبور خودرو چنگ می‌زنم.

شانه‌های آنتونی با این حرکتم به بالا می‌جهد و با گرد کردن چشمانش، سعی دارد بپرسد که واقعا چه بر سرم آمده! لیکن پیش از آنکه سخنی بگوید، زودتر دهان باز می‌کنم.

- دیروز، اخبار آمریکا در ساعت پنج و چهل دقیقهٔ عصر، مرگ اون بیست نفر رو اعلام می‌کنه و میگه که این اتفاق توی خونهٔ اشلی مارسین اتفاق افتاده و... .

آنتونی با بهت ادامهٔ سخنم را می‌گیرد و می‌گوید:

- و درست شش دقیقه بعد، سیمکارت فردریک اِسمیت... می‌سوزه!

 

@Otayehs @Bluegirl @masoo

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست هشتم🐾

 

«ششم فوریه_ نزدیکِ میدان تایمز، روبه روی رستوران لِ‌برنادین ( Le bernardin)»

لبانم را به رطوبت زبانم آغشته می‌کنم و نوشابهٔ سیاه رنگم را سر می‌کشم. گاز زیادش، از گلو تا معده‌ام را به سوزش می‌اندازد؛ لیکن برای هضم آن غذاهای چرب و پر روغنی که ساعتی پیش میل کرده بودم، گزینهٔ خوبی بود و البته برای فرار از نوشیدن نوشیدنی‌های دیگری بود که آنتونی پیشنهاد می‌داد!

دستمال جیبی‌ام را روی لبانم می‌کشم تا آنان را از خطر چسبناک شدن در اثر شکر نوشابه، دور کنم. آنتونی با هول و ولا پشت فرمان ماشین جای می‌گیرد و با لحنی مقطع می‌گوید:

- داره میاد بیرون کاراگاه!... گویی وقت استراحت بین کارشون رو توی رستوران لِ‌برنادین گذروندن!

پوزخندی کنج لبم شکفته می‌شود و سری به چپ و راست می‌جنبانم.

- خوبه که حاضره فقط برای نیم ساعت غذا خوردن و دوری از محیط کار، حداقل به اندازهٔ نصف حقوق من و تو فقط خرج شکمش کنه!

آنتونی خندهٔ بلندی سر می‌دهد و همانطور که بر شانه‌ام ضربه می‌زند می‌گوید:

- درست نقطهٔ عکسِ شخصیت من و شماست کاراگاه! اون ولخرجه، ما تا می‌تونیم خساست به خرج می‌دیدم!

انگشت اشاره‌ام را با چهره‌ای مملؤ از خنده پیش‌روی چشمانش به معنای نه، تکان می‌دهم و می‌گویم:

- نه، نه! اشتباه نکن آنتون! من و تو پسنداز می‌کنیم، خساست اصلا با خونمون عجین نیست!

با این سخنم هر دو بلند قهقهه می‌زنیم، چرا که خودمان هم از خسیس بودنمان نسبت به خرج کردن آگاهیم!

با بیروم آمدن فردریک از درب شیشه‌ای رستوران، خنده‌ام را فرو می‌بلعم و با ریزبینی و کنکاش، پیکرش را اسکن می‌کنم. چهره‌اش درست همانند آنی بود که در ذهنم از او ساخته بودم.

شکم برآمده و فربه‌اش کم مانده حصار دکمه‌های بستهٔ کت را بدرد و بیرون بزند. کلهٔ تاس و براق از عرقش زیر نور نچندان گرم خورشید می‌درخشد و عینکی به ریزیِ چشمان دکمه مانندش، پیش‌روی نگاهش را پوشانیده است.

خیره به سامسونت جمع‌و‌جور ولی شیک درون دستش، اشاره‌اش به کت و شلوار سورمه‌ای رنگش می‌کنم و می‌گویم:

- انگار به یک پست اداری مشغوله!

آنتونی سری تکان می‌دهد.

- کی باید دستگیرش کنیم؟

- هرچی زودتر بهتر، ولی بدون جلب توجه عموم!

آنتونی با شیطنت قلنج انگشتانش را می‌شکاند و من با چشمان گرد شده‌ای می‌گویم:

- به مسیح قسم اگر قصد داشته باشی از کلتت استفاده کنی، حاضرم با پای پیاده چندین مایل ازت فاصله بگیرم!

چهره‌اش در ثانی گرفته می‌شود و من با انزجاری سطحی می‌گویم:

- اتفاق بعد از تصادفت رو هنوز یادم نرفته که قصد داشتی به جلو شلیک کنی، ولی تیر درست از کنار گوشِ منی که پشت سرت قرار داشتم عبور کرد! من هنوز پدر نشدم، نمی‌خوام به همین زودی بمیرم!

لبخند کوچکی روی لبانش نقش می‌بندد و با انگشت اشاره‌اش، پشت سرش را می‌خاراند.

- از بعد از تصادفم انگار حواسم مختل شده!

- نخیر! مختل نشده، خودت تقویتش نمی‌کنی!

چشم در کاسه می‌گرداند و با اشاره به فردریک که مشغول جای گرفتن در میان درز بین تو ساختمان که مخصوص پله‌های اضطراری هستند، و مشغول صحبت با تلفن عمومی است، می‌گوید:

- فکر کنم وقتی که بین دو ساختمون و کنار پله‌های اضطراری جای بگیره، مکان خوبیه که بدون جلب توجه دستگیرش کنیم! نه کاراگاه؟

دستبند فلزی‌ام را از کمربندم جدا ساخته و حول انگشتم می‌چرخانمش. سری به نشانهٔ تأیید سخنش می‌جنبانم و همانطور که پیاده می‌شوم، می‌گویم:

- کاملاً موافقم جوزف! بلند شو که الآنه از دستمون پر بزنه!

 

 

@Bluegirl @Otayehs @masoo

ویرایش شده توسط Narges.85
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست نهم🐾

 

«اتاق بازجویی»

چهرهٔ خیس از عرقش به چشمان کنکاش‌گرم دهان کجی می‌کرد و بدگمانی، بیشتر از پیش در دلم جاری میشد. ماگ نسکافه‌ام را از روی میز برداشته و جرعه‌ای از محتویات آن می‌نوشم.

تصمیمم بر آن است که بگذارم بر خودش مسلط شود تا هنگام سخن گفتن کلامش بریده‌بریده برایم تلقی نشود. با سخن اضطراب‌وار و لحن محزون و بغض کرده‌اش، نسکافه در گلویم می‌پرد و محکم زیر سرفه می‌زنم.

- من... من اون بیست نفر رو کشتم؛ قاتلشون منم!

پلک‌هایم گویی از یکدیگر وحشت دارند که از بازگشتن به حالت عادی هراس دارند و همچنان تا جایی که کاسهٔ چشمانم مجال می‌دهد، از یکدیگر فاصله دارند و کروی آنان به طور مضحکانه‌ای بیرون زده‌اند.

ماگ نسکافه‌ام را طوری بر روی میز فلزی می‌کوبم که خود نیز از صدای مهیبش خوف می‌کنم. احساس آن فردی را دارم که مغزش قوای درک و فهم اتفاقات حولش را ندارد. نفسم با غیض از گلویم آزاد می‌شود و حتی به نظرم سیبیل‌های بلند فردریک را در هوا می‌رقصاند!

کف دست راستم را روی ران راستم و کف دست چپم را روی میز فلزی می‌کوبم و فریاد می‌زنم.

- بیاید این روانی رو بندازید بازداشتگاه! یکم نوازشش کنید شاید سر عقل اومد!

با این سخنم، به ناگه از روی صندلی برمی‌خیزد و با دور زدن میز و رسیدن به من، با آن مشت‌های فربه‌اش یقهٔ بلوزم را در مشت می‌گیرد و درست در چند میلی‌متری چشمانم می‌غرد:

- مگر اینگه مجنون باشید تا حرفم رو باور نکنید؛ من قاتلم! خودم با زبون خودم دارم میگم من قاتلم! حتی اگر همین الآن هم حاضرم با یک گلولتون بمیرم! من... قاتلم! اسانس بخوری که برای اشلی فرستادم سمی بوده، خودم سمیش کردم! با دستای خودمـ... .

آنچنان با مشت‌هایم پنجه‌هایش را در چنگ می‌گیرم که آخ بلندی سر می‌دهد و چند گام به پشت پرتاب می‌شود. احساس آن گاو وحشی را دارم که پارچهٔ قرمز را نشانش دادند و منتظر حمله‌اش هستند. اینبار، این منم که یقه‌اش را در چنگ می‌گیرم و درست روبه چشمان جسورش فریاد می‌زنم.

- چرا؟ چرا یک همچین کار احمقانه‌ای رو کردید؟ هان؟ بگید!

لبخندی به پهنای چهرهٔ برونزه و فربه‌اش، چاشنی لبان بی انهنایش می‌شود و من با همین کارش گویی آتش گرفتم و با سخنش همچو آتش‌فشان فوران کردم.

- چرا؟ الآن بهتون میگم! قرار بود اون‌ها برای خرید طرح‌های من بیان، ولی نظرشون به طرح‌های ناشیِ اشلی جلب شد و گفتن که اگر از طراح‌های تازه کار حمایت کنن، گام بزرگی توی صنعت مد برمی‌دارن! منم خوب کردم کشتمشون، خوب کردم با اون اسانس خفشون کردم!

سربازها به درون اتاق ریخته و سعی دارند مرا از خفه کردن فردریک منصرف کنند، ولی ناکام مانده‌اند. چهرهٔ فردریک به کبودی می‌زند، لیکن همچنان آن لبخند وقیح را بر لب دارد و حتی عریض‌ترش هم می‌کند، من هم هر لحظه به فشار دستانم به دور گردنش می‌افزایم.

به ناگه، پیکرم را شوکی نچندان قدرتمند دربر می‌گیرد و برای لحظه‌ای ماهیچه‌هایم جمع شده و جسمم به آغوش زمین فرو می‌رود. یکی از سربازان، با شوکر برقی بالای سرم ایستاده است و با وحشت خیره‌ام است.

کمرم خشک شد و گویی اشکی نیست تا کروی چشمانم را با آن تر کنم. قادر به تحرک هستم، لیکن گیج و منگ بودن مغزم این اجازه را صادر نمی‌کند. آنتونی و چند سرباز دیگر، زیر بازویم را می‌گیرند و از اتاق خارجم می‌کنند.

بطری آبی پیش روی چشمانم قرار می‌گیرد و مطمئناً اگر حالم مساعد بود، اداره را بر سر این فردی که بطری را برایم نگاه داشته است، خراب می‌کردم. آخر کدام انسان عاقلی درست پس از برق گرفتگی خفیف، آب نوشیده است که دومی‌اش باشم؟ مگر از جانم سیر شده باشم که به یک چنین حماقتی را دچار شوم!

با دستانم، پرغیض بطری را پس می‌زنم. پلک چپم از شدت در هم گره خوردن اعصابم هر چند ثانیه یکبار، می‌پرد و گردنم نیز همراهش به سمت چپ خم می‌شود و دوباره به جای خودش باز می‌گردد.

خود خوب آگاهم که زیادی وضعیتم مضحک است. باید هنگامی که به خانه بازگشتم، انجیل را در دست بگیرم و پس از خواندن هر خطش، دعا کنم که اخراج نشوم و مُهر مُتِخلف، انتهای پرونده‌ام را زینت ندهد!

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 3 weeks later...

پست دهم🐾

 

«هفتم ژانویه_ دفتر کاراگاه لوکان»

لب زیرینم را با حرص زیر دندان کشیدم و ورق‌های درون دستم را روی میز کوفتم. انگشت شصتم بر پیشانی‌ام دستی نواخت تا اعصاب مشوشم باز هم فروان نکند.

آنتونی با لبخندی کوچک خیره‌ام است، خونسردی‌اش مرا به وجد می‌آورد؛ چرا که خودش هم همانند من جریمه شده! ناخودآگاه از آرامشش، آرامش می‌یابم و التهاب درونی‌ام کمی فروکش می‌کند.

لبخندش کمی وسعت میابد و لحن شیطنت‌وارش لبخندی بر لبم می‌نشاند.

- عیبی نداره کاراگاه! توی این ماه، کمتر لباس می‌خریم تا توی خرج نیوفتیم!

- اگر قادر هستی، لیندا رو متقاعد کن تا توی این ماه بجای روزی یک لباس خریدن، دو روزی یک لباس بخره!

قهقهه بلندی سر می‌دهد و دستانش را به حالت تسلیم جنب گوش‌هایش مستقر می‌کند.

- این وظیفه از توان من خارجه کاراگاه؛ روی من حساب نکنید که از پس زن‌ها برنمیام!

لبخند پهنی می‌زنم و برای چند ثانیه، پلک‌هایم را روی یکدیگر می‌خوابانم تا سوزشی که رفته‌رفته کروی چشمانم را دربر می‌گرفت، تسکین پیدا کند.

- کاراگاه، اوضاع چشم‌هاتون خوبه؟ اگر حالتون وخیمه، به بیمارستان سر بزنید!

تک‌خندی می‌زنم.

- نه، خوبم. ممنوم از لطفت. گویا توی این ماه باید روی بیمارستان رفتن خط بکشم تا پول‌هام ته نکشن؛ سه‌هزار دلار برای جریمه زیاده!

سری می‌تکاند.

- حالا، دستور چیه؟

این سخنش، داغم را تازه می‌کند و باز هم التهاب ناشی از خشمم، شروع به جوشیدن می‌کند. پنجهٔ راستم را مشت می‌کنم و بی‌رحمانه به صدای شکستن قلنج‌های بند انگشتانم اهمیتی نمی‌دهم.

- نمی‌دونم، فردریک واقعاً یک مجنون به تمام عیارِ؛ بی‌هیچ ابایی به گناهکار بودن خودش پا فشاری می‌کنه. واقعاً دیگه عاجزم از بازجویی کردن ازش. شاید واقعاً خودش اون بیست نفر رو به قتل رسونده.

آنتونی دستی به ته ریشش می‌کشد و متفکر می‌گوید:

- از اشلی مارسین بازجویی نمی‌کنید!؟

- گویا هنوز هم توی بیمارستان به سر می‌بره. بازجویی از اشلی با تو! من باید به کارهای فردریک برسم؛ تا فردا فیلم صحبت‌هاش رو برام ارسال کن.

سری تکان می‌دهد و من برای انجام کاری، از روی صندلی برخاسته و به سوی درب خروجی می‌روم. دیدگان نگران آنتونی بدرقه‌ام می‌کند، به گفتهٔ خودش، نگران وضعیت چشمان و سرفه‌های گاه و بی‌گاهم است.

با خروج از دفتر، پشت فرمان جای گرفته و استارت می‌زنم. سخنان فردریک، زیادی غیر معمول می‌آیند و هر فرد ناشی هم جای من بود، به خوبی متوجه میشد که مسئله بزرگ‌تر از آنی‌ست که جلوه می‌دهد.

دنده را جای می‌زنم و به سوی مکان مورد نظرم می‌روم.

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست یازدهم🐾

 

«محل کار فردریک اِسمیت»

با استخوان دست راستم ضربه‌ای به درب چوبی می‌زنم و پیش از آنکه جوابی برای ورود دریافت کنم، وارد می‌شوم. سالن این شرکت مد، زیادی مجلل بود و خواه‌ناخواه افراد را به خود جذب می‌کرد.

هر قسمت از دیوار این سالن عظیم، پوشیده از تابلو‌هایی بود که به زبان‌های مختلفی، متونی بر رویشان نگارش شده بودند. این هم تبلیغ بسیار مؤثری برای جذب مشتری بود!

از بدو ورودم منشی جای گرفته پشت میز، خیره نگاهم می‌کند و من به آرامی پیکرم را به سوی میز هدایت می‌کنم. کارت شناسایی‌ام را از جیب کتم بیرون کشیده و پیش‌روی منشی که می‌رفت سخن بگوید، می‌گیرم.

دهانش را با بهت و تحیر می‌بندد و می‌گوید:

- کمکی از دستم بر میاد کارگاه!؟

لبخند کجی می‌زنم و پاسخ می‌دهم.

- فردریک اسمیت، اینجا کار می‌کنه، درسته!؟ مایلم با مافوقشون صحبتی چند دقیقه‌ای داشته باشم.

لبانش با وحشت ارتعاس می‌یابند.

- ولی ایشون الآن توی جلسـ... .

نقش لبخند کجم که بیشتر به پوزخند شباهت دارد را کنج لبم پرنگ‌تر می‌کنم و میان کلامش می‌پرم.

- همین الآن!

شانه‌های ظریفش از شدت ولوم بلند صدایم به بالا می‌جهند و با سرعت، پیکر لاغرش را به سوی درب عظیم‌الجثهٔ جنب میزش می‌کشد. پس رئیسش جلسه نداشت و تنها قصد دست به سر کردن مرا در اندیشه‌اش می‌پروراند!

وارد می‌شود و چند ثانیهٔ بعد، سرش را از شکاف دربِ باز شده بیرون می‌آورد و می‌گوید:

- بفرمایید داخل.

پای کوبان وارد می‌شوم و روی مبل‌های مغزپسته‌ای پیش‌روی میز ریاست، می‌نشینم. منشی هم با فاصله کنارم می‌نشیند و مضطرب قلنج انگشتانش را می‌شکاند.

بر خلاف انتظارم، مافوق فردریک مردی با چهره‌ای جا افتاده و نگاهی تیزبین و در عین‌حال خونسرد بود و این مشخصات، با آن چیزی که من از او در ذهنم تصور کرده بودم، خاصیت عکس داشت.

در گلو می‌غرم.

- برای چندتا سوال و جواب ساده به اینجا اومدم، قضیهٔ خیلی مهمی پیش اومده که صادق یا دروغ‌گو بودن شما می‌تونه به راحتی یک انسان رو بکشه یا نجات بده؛ پس انتظار دارم صادقانه به سوالاتم پاسخ بدید.

به تکاندن سرش بسنده می‌کند. دمی عمیق از هوای اتاق می‌گیرم و لب به سخن می‌گشایم.

- پروندهٔ فردریک اسمیت رو شخصاً مطاعله کردم و سو سابقه‌ای در تمام سال‌های کار کردنش به چشم نخورده. حالا از شما سوال دارم که وقتی اینجا کار می‌کرد، خلافی ازش به چشمتون نخورد!؟

متفکر دستش را زیر چانه می‌زند و پس از اندکی اندیشه پاسخ می‌دهد.

- خیر، فردریک یک مرد کاملاً متواضع و کار دوست هست و من خیلی از ایشون راضی هستم.

- از اشلی مارسین چی!؟

نگاه کوتاهی حواله‌ام می‌کند و با خواراندن ریش‌های توسی رنگش، سخن می‌گوید.

- من زیاد در کارهای اشلی مارسین دخالتی نداشتم، چون فردریک مدیر اجرایی ایشون بود. من بعد از شنیدن اتفاقی که در خونه اشلی اتفاق افتاده، خیلی ناراحت شدم و به دیدنشون رفتم. گریه می‌کرد و همهٔ صحبت‌هاش از وحشتی بود که بعد از دیدن اون انبوه جنازه بهش دست داده. من با اطمینان خاطر میگم که نه اشلی، و نه فردریک، هیچ کدوم در قتل اون بیست نفر دخالتی نداشتن.

لبانم را با طعنه کج می‌کنم.

- ولی فردریک اعتراف کرده که اون بیست نفر رو خودش کشته، و الآن هم تحت بازداشت ما هستش؛ حتی برای روز اعدامش لحظه شماری می‌کنه!

چشمان مافوق فردریک و منشی، با این سخنم به راستی از کاسه بیرون می‌پرند و من تازه آن زمان بود که چهرهٔ یک بهت‌زدهٔ حقیقی را به چشم دیدم. پوفی می‌کشم. به راستی هیچ‌کدامشان در باورشان نمی‌گنجید فردریک این کار را انجام داده.

کلافه از روی مبل برمی‌خیزم و قصد دارم از اتاق خارج شوم که منشی با اشک‌هایی که چهرهٔ استخوانی‌اش را دربر گرفته بود، دستان نهیفش را بند کتم می‌کند.

متعجب از حرکتش و صیحه کشیدن‌هایش، می‌گویم:

- اتفاقی افتاده خانم!؟

سرش را با ناباوری به طرفین می‌تکاند و وحشت‌زده می‌گوید:

- من... من همسر فردریک هستم. شوهرم حال روانی خوبی نداره؛ این رو زمانی فهمیدم که پسرمون رو خیلی ناگهانی و بی‌دلیل از خونه طرد کرد و وقتی که جسم توی کما رفتش رو توی بیمارستان دید تازه به خودش اومد. از اون... اون موقع به بعد دنبال راهی می‌گشت تا به نوبه‌ای خودش رو بخاطر اون تصمیم بی‌فکر تنبیه کنه. به محض اینکه خبر کشته شدن مهمون‌های اشلی رو شنید، به سمت گوشیش هجوم برد و سیمکارتش رو شکست، چون می‌دونست کاراگاه‌ها برای پیدا کردن سرنخ از قاتل، همه چیز رو چک می‌کنن! به مسیح قسم شوهرم اون‌ها رو نکشته، اون آزارش به یک موچهٔ کوچیک هم نمی‌رسه!

به آرامی و اخم کرده، کتم را از حصار پنجه‌هایش بیرون می‌کشم و کوتاه، لب میزنم.

- پیگیری میشه!

سپس با سرعت از ساختمان خارج می‌شوم. مدرکی به این اندازه مهم به دستم رسیده بود، پس بهانهٔ خوبی داشتک برای خرسند بودن!

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...