رفتن به مطلب

رمان محاله از یادم بری|محدثه گل گیران مقدم کاربر انجمن نودهشتیا


پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح رمان: C

ارسال های توصیه شده

 

53d6c9f6-9028-4359-ae9d-8cdbd01c7364_v1v

 

 

نام رمان: محاله از یادم بری

ژانرهای:معمایی، پلیسی، عاشقانه   

اسم نویسنده: محدثه گل گیران مقدم 

خلاصه:

فوت ناگهانی پدرم زندگی عادی را از من گرفت. در حال جنگیدن با زندگیم و رسیدن به آرامشی که مدت‌ها در حال جستجویش بود دست و پا می‌زدم. تا اینکه شخصی با گرزه سنگین واقعیت مرا هوشیار کرد. بعد از ورودم به آن گودال عمیق ، روبه‌رو شدن با حقایقی که هیچ‌گاه تصورش را هم در واقعیت نمی‌کردم. جسم و روحم با  درد‌های عجین شد که هر لحظه آرزو داشتم دستی مرا از این کابوس وحشناک  بیرون بیاورد. ولی باید دید سرنوشت چه برایمان کنار گذاشته است. 

 

مقدمه: 

محاله گریه کردن‌هام یک روزی از یادم بره
دوباره یادم اومدی دوباره عکس و خاطره
باز هم هوای ساعت و دقیقه‌های بودنت
محاله از یادم بره یک لحظه عطر پیرهنت
می‌خواستم عاشقم بشی اما دلت یه جای دیگه بود

زمان پارت گذاری: نامعلوم

لینک معرفی و نقد رمان

گالری شخصیت رمان

ناظر: @Negin jamali

ویرستار: @m.azimi

@sita_ni

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
  • لایک 17

خلاصه:

 شکیبا با دار و دسته‌ی بهراد در میافته و مورد حمله وحشیانه‌ قرار می‌گیره. توسط پلیس به بیمارستان منتقل میشه و بعد از گذروندن دوره درمان به زندان وارد میشه؛ ورودش به زندان و بند هفت شروع ماجراهایی و آشنایی با سه دختری که به طور باور نکردنی هر سه‌تا به دنبال نابودی بهراد بودن. که باعث تشکیل گروه چهار نفری انتقام شد.  

     لینک رمان اخرین خلاف_محدثه مقدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 86
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر کل ✯

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 4
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت اول:

آیما: ماه من

آراز: جوانمرد

ایلیا:راستگوی بزرگ 

نشستم روی زمین سرد آشپزخانه و  شلوار مامان را محکم گرفتم.

- مامان مرگ من! فقط این یک بار و اجازه بده برم! به‌خدا اگر نرم به دلم می‌مونه‌ ها.

در قابلمه را برداشت و کفگیر را به سمتم نشانه گرفت. با جدیت گفت:

- خودت رو جلوم تیکه- تیکه‌ هم کنی وقتی میگم نه، یعنی نه، تمام!

دو زانو روی زمین آشپزخانه نشستم بودم و زار می‌زدم. ( البته من یک چیزی میگم شما باور نکنید، این اشک‌های الکی برای راضی کردن مامان هستش.) مهناز و فرشته که تقریبا هم سن خودم هستن و برای کارهای آشپزخانه کمک مامان می‌کنند؛ هر دو به من می‌خندیدن. خودم رو روی زمین کشیدم و بهشون نزدیک شدم، صدام را پایین آوردم جوری که مامان نشنوه گفتم:

- دعا کنید مامانم راضی بشه و برم، واگرنه کاری می‌کنم که رباب خانم شما رو از این‌جا پرت کنه بیرون!

با برگشتن سر مامان، خودم و روی زمین کشیدم و به حالت قبل برگشتم. مامان لب باز کرد چیزی بگه که صدای رباب خانم توجه ما را جلب کرد. سرها به سمت رباب خانم برگشت.

- آیما روی زمین چی‌کار می‌کنی؟!

از موقعیت استفاده کردم و کولی‌بازی  را آغاز کردم:

- رباب خانم به دادم برس!

حالا چند قطره اشک هم چاشنی ناله‌هام کردم و ادامه دادم:

- آخه؛ من بی‌چاره نمی‌تونم یک‌بار، فقط یک‌بار با دوست‌هام برم جشن تولد؟ یعنی من هیچ حق انتخابی توی این زندگی ندارم؟

رباب خانم با لباس گل- گلی بلند به رنگ کرم و قهوه‌‌ای جلوتر آمد و خطاب به مامان گفت:

- مرضیه جان حالا نمیشه این یک‌بار رو به‌خاطر من اجازه بدید؟ 

با شنیدن حرفش کف دست‌هام را روی هم گذاشتم و التماس‌گونه به مامان خیره شدم. مامان که در رودربایستی گیر کرده بود، نگاهی به من کرد و به رباب خانم گفت:

- آخه خانم امشب قراره آقا آراز بیان کلی کار داریم. باید آیما باشه و کمک کنه .

توی دلم به آقا آراز هر چی کلمات خاک برسری بلد بودم فرستادم! دوست دارم این آقا آراز و ببینم کی هست که این‌قدر احترامش اجباریه،  هستش؟! اون سپهر بیچاره  که بچه این خانواده‌ است این‌قدر آقا- آقا بهش نمی‌بندن. 

برای مهناز و فرشته چشم درشت کردم و اشاره کردم که یک چیزی بگید. فرشته جلو اومد و گفت:

- خاله مرضیه من جاش کمک می‌کنم.

به مهناز نگاه کردم. با ناز همیشگی‌ گفت:

- منم هستم خاله نگران نباش.

مامان که دیگه چاره‌ای نداشت موافقت کرد. بلند شدم و به رباب خانم چشمکی زدم و بوس فرستادم. لبخندی زد و سرش رو تکان داد. پریدم و گونه‌ی مامان رو بوسیدم و گفتم:

- به‌خدا خیلی زنی!

با صدای عصبی که سعی در آرام نشان دادنش داشت گفت:

- خداکنه فقط یک تولد ساده و دخترونه باشه، واگرنه... .

حرف رو عوض کردم و ازش فاصله گرفتم. سمت رباب خانم رفتم گونش رو بوسیدم. کنار گوشش گفتم:

- خیلی دوست دارم رباب بانو!

برای مهناز و فرشته‌ هم بوس فرستادم و جیم زدم و  داخل اتاقم رفتم. اتاقی که از وقتی مستقر شدیم خونه رباب خانم به من داده شده، و  اتاق دیگری در سالن بالا مال مامان مرضیه بود. دیوارهای اتاقم یاسی رنگ، پرده‌ها و روکش تخت بنفش بود. یک گلیم بافت کوچیک چند رنگ هم وسط اتاق و کمد و میز آرایش سفید فضای اتاق رو شلوغ کرده بود.

دست‌هام رو به‌هم زدم و بسم‌الله گفتم. شروع کردم به انتخاب تیپ جنجالی امروز که قرار بود بترکونم! در کمد رو باز کردم. شلوار بگ طوسی رنگ و با مانتو تریپ مردونه چهارخانه طوسی، مشکی و سبزم بیرون آوردم. شال سبز و جوراب‌های لنگه به لنگه سبز و مشکیم و برداشتم. وسایل میکاپم را از داخل کمد بیرون آوردم و آرایش ساده همیشگی و روی صورتم پیاده کردم. 

کارم تموم شد، به خودم داخل آینه نگاه کردم. 

من آیما هستم، بیست و سه سالمه و دو سالی میشه که با رباب خانم و همسرش آقا رضا زندگی می‌کنیم. به چهره‌ام بیشتر نگاه کردم. چشم‌های قهوه‌ای درشت و کشیده، ابروهای پر و بلند قهوه‌ای، گونه‌های برجسته و لب‌های معمولی و موهای قهوه‌ای روشن که تازگی بلندیش به روی گردنم رسیده. 

آرایشم و با یک خط چشم و رژگونه و رژ زرشکی به پایان رساندم. لباسم را پوشیدم و کل موهام و با کش بالای سرم جمع کردم. شالم و روی سرم رها کردم و کوله پشتیم را روی شانه‌ام انداختم. از اتاق بیرون رفتم و جلوی در آشپزخانه  ایستادم.

- من دارم میرم.

مامان برگشت و با دیدنم آمد جلو و گفت:

- پول همراهت هست؟ 

با این‌که پول چندانی نداشتم گفتم:

- بله، شما نگران نباش.

کارتی داخل جیب مانتوم گذاشت و گفت:

- این هم همراهت باشه لازمه میشه. زود برگرد آیما.

هر بار مامان با رفتارهاش بیشتر شرمنده‌ام می‌کرد! خداحافظی کردم و کتانی پوشیدم. از خونه بیرون زدم و با سپهر تماس گرفتم. 

@ارغوان @دخترخورشید @پرنیا @فاطمه گلی @ببعی معتاد @عاطی @م_صمدی @ثنا فرزانه

  • لایک 13
  • تشکر 1
  • هاها 1

خلاصه:

 شکیبا با دار و دسته‌ی بهراد در میافته و مورد حمله وحشیانه‌ قرار می‌گیره. توسط پلیس به بیمارستان منتقل میشه و بعد از گذروندن دوره درمان به زندان وارد میشه؛ ورودش به زندان و بند هفت شروع ماجراهایی و آشنایی با سه دختری که به طور باور نکردنی هر سه‌تا به دنبال نابودی بهراد بودن. که باعث تشکیل گروه چهار نفری انتقام شد.  

     لینک رمان اخرین خلاف_محدثه مقدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم:

- جانم، آیما؟ 

به خیابان نگاه کردم و بعد از مطمئن شدن این‌که ماشین نمیاد نمیزنه زیرم از زمین برم به هوا، رد شدم. 

- بَه آقا سپهر هلاک! بزار دوتا بوق بخوره بعد بپر روی گوشی جواب بده. 

صداش رنگ ناراحتی گرفت و گفت:

- من رو بگو به‌خاطر کار شما دفتر رو بستم یک ساعت زودتر اومدم سر قرار. اصلاً بزار قطع کنم.

دست برای چندتا ماشین نشان دادم ولی یکی پس از دیگری مثل گاو رد شدن و رفتن! به‌خدا یه وقت‌هایی آدم‌ها شعورشون از گاو کمتر میشه. بالاخره یه ماشین داغون که راننده‌اش یه پیرمرد سرزنده‌ای بود نگه داشت جلوی پای بنده و سوار شدم. 

- ببخشید بابا، چرا حالا ناراحت میشی؟ شوخی کردم. مامانم رو می‌شناسی که، نمی‌خواست بزاره بیام تا این‌که مادر جناب‌عالی اومد و از مادرم رخصت گرفت. 

با صدای بلند ضبط ماشین راننده که آهنگ جوادی گذاشته بود، نمی تونستم راحت صدای سپهر رو بشنوم. گوشم و بیشتر به موبایلم چسباندم. سپهر گفت:

-کجایی تو؟ صدای چیه؟ 

با صدایی که بلندتر از حد معمول گفتم:

- میام میگم. همه‌ی بچه‌ها هستن؟ 

او هم با صدای بلندی گفت:

- آره، همه هست. من زودتر میرم داخل اگر باهم بریم شک می‌کنن.

صدای آهنگش کلافه‌ام کرده بود. با اخم به راننده نگاه کردم و گفتم:

- باشه، برو من با بچه‌ها میام.

موبایل رو داخل کوله‌ام پرتاب کردم و رفتم پشت صندلی راننده و فریاد زدم:

- من چهارراه بعدی پیاده میشم.

پیرمرده بیچاره یک متر پرید بالا و محکم سرش خورد به سقف ماشین! با تمام قدرتم سعی کردم جلوی خنده‌ام را بگیرم. با لحن شاکی گفت:

- چته دختر؟ آروم‌تر هم می‌تونی بگی.

با صدای بلند گفتم:

- این‌قدر صدای ضبط شما زیاده که فکر کردم نشنوید.

دست برد سمت ضبط و کم کرد. گفت:

- خب درست بگو صدای ضبط رو کم کنم!

خنده‌ای که تا حالا کنترلش کرده بودم را رها کردم. ترمز زد و پیاده شدم. کرایه را حساب کردم.  اضافی پول و داد، و گفت:

- امان از دست بچه‌های این دوره و زمانه.

لبخندی زدم و گفتم:

- یا علی پدر جان! 

خیابان را رد کردم و رسیدم به کوچه. بچه‌ها زیر درخت ایستاده بودن. بند کوله را محکم گرفتم و به سمت آن‌ها دویدم. رزی، فاطی، آراد، پویا. نفس‌زنان ایستادم و گفتم:

- سلام، بر رفقای بی‌رقیب.

چهارتا با چنان اخمی ایستاده بودن که با یه پاتیل عسل هم نمی‌شد خوردشون. رزی مثل همیشه نق- نق‌کنان گفت:

- خجالت نکش، جا داشت یه ساعت دیگه دیر کنی، گندم‌هایی که کاشتیم داشت زیر پاهامون سبز می‌شد.

پریدم گردن رزی و فاطی یک ماچ جانانه کردم، اون دوتا حل شد خندید. رفتم سمت پسرها و چهره‌ی گربه شرکی گرفتم و گفتم:

- شرمنده اخلاق ورزشیتون هستم.

پویا به آراد نگاه کرد و گفت:

- بیخیال، بلأخره که اومدی.  بریم داخل.

قدم اول برداشتن و گفتم:

- وایستید! 

یک پا روی هوا، سرجاشون خشک شدن. گفتم:

- بهتره یک‌بار دیگه نقشه رو مرور کنیم.

پوفی کشیدن و فاطی گفت:

- آیما تا حالا بیشتر از ده بار مرور کردیم، جان جدت بیخیال شو! 

قیافه حق به جانب گرفتم و گفتم:

- خب بچه‌ها ببینید؛ من خودم میرم تو کار دانیال چون خوب می‌دونم نقطع ضعفش چیه و می‌تونم دست به سرش کنم. فاطی تو و پویا باید حواس اون‌هایی که سمت اتاقش هستن رو پرت کنید و رزی و آراد بعد از این‌که من و بچه‌ها کارمون و شروع کردیم باید برید داخل و گاوصندوق رو باز کنید. طبق گفته‌های سپهر، برگه وصیت نامه و تمام اسنادی که به من و دارایی‌های پدرم مربوطه توی یک پوشه سفید رنگه، اون و کف برید و بیارید. کارتون که تموم شد علامت بدید من یه بهانه جور می‌کنم می‌پیچیم و میریم.

همه به هم نگاه کردن و هم زمان گفتن:

- حله.

افکار پر کشید به گذشته. درست شش ماه پیش وقتی شک کرده بودم که بابا مرگش طبیعی نبود و چیزی یا کسی باعث مرگش شده. مدتی بود که به دانیال شک داشتم، از نوجوانی بابا آوردش کنار دست خودش و همه‌چیز رو یادش داد. کار بابام خوب بود و زندگی عادی رو به بالایی داشتیم، ولی بابا هیچ‌وقت برای ما امکانات آن‌چنانی فراهم نمی‌کرد. اعتقاد داشت آدم باید از داراییش برای نیازمندها بیشتر خرج کنه.

چند مدتی بود که رفتارهای بابا تغییر کرده بود، گویا زندگی روی دیگری را می‌خواست به ما نشان بده. 

  • لایک 12
  • تشکر 1
  • غمگین 1

خلاصه:

 شکیبا با دار و دسته‌ی بهراد در میافته و مورد حمله وحشیانه‌ قرار می‌گیره. توسط پلیس به بیمارستان منتقل میشه و بعد از گذروندن دوره درمان به زندان وارد میشه؛ ورودش به زندان و بند هفت شروع ماجراهایی و آشنایی با سه دختری که به طور باور نکردنی هر سه‌تا به دنبال نابودی بهراد بودن. که باعث تشکیل گروه چهار نفری انتقام شد.  

     لینک رمان اخرین خلاف_محدثه مقدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم:

یک نگاهی به بچه‌ها کردم. زنگ در رو فشردم. بعد از چند ثانیه در بزرگ با صدای تیکی باز شد، داخل رفتیم. چشمم به نمای خونه افتاد. بزرگیش بیشتر شبیه به ویلا یا باغ بود تا این‌که خونه باشه.

صدای پویا کنار گوشم گفت:

- آیما؛ فکر کن اینجا مال شما باشه بعد این یارو دانیال داره باهاش عشق و حال می‌کنه.

با حرفش تمام استرسم تبدیل به خشم شد. با چشم‌های برزخی گفتم:

- خدا کنه که این‌طور نباشه،  واگرنه خودم با دست‌هام... .

ادامه‌ی حرفم با ظاهر شدن فردی  متوقف شد. مردی با کت و شلوار مشکی رنگ که برای پذیرایی و خوش‌آمدگویی جلوی ما ایستاده بود. به بچه‌ها نگاه کردم و اون‌ها هم به من، هم زمان خنده‌ای مسخره کردیم. از کنار مرد رد شدم و گفتم:

- با اجازه، ما خودمون راه رو پیدا می‌کنیم.

 پنج نفری پاهامون رو داخل سالن گذاشتیم. کنار هم، درست مثل خط‌کش ایستادیم. چشم‌ها درشت و دهان‌ها باز مانده بود. سالن پر از آدم‌های  مارک‌دار و شیک بود. مردها کت و شلوارهای قیمتی و زن‌ها مانتوهای خاص تن داشتن. سرهای ما چرخید و هم زمان به تیپ خودمون و بعد به هم‌دیگه نگاه کردیم. رزی چینی به صورتش داد و گفت:

- فکر کنم بچه‌ها لباس‌های ما مناسب پارک رفتنه. اخه لعنتی‌ها این‌جا خدمتکارها هم کت و شلوار پوشیدن!

فاطی نگاهی دیگه‌ای به خودش انداخت و گفت:

- خداوکیلی بیاین تا کسی متوجه ما نشده بزنیم بیرون.

پسرها دستی به لباس‌هاشون کشیدن. آراد با غرور گفتن:

- بیخیال این حرف‌‌ها. حداقل ما آدمیم ولی این‌هایی که تو این جمع هستن فقط چهره‌‌ی آدمیزاد دارن!

پویا هم با حرفش موافقت کرد وگفت:

- بزنید بریم که این‌جا خوراک عشق و حاله بچه‌ها !

بیخیال نگاه افرادی که به ما چشم دوخته بودن قدم بر می‌داشتیم. توی ذهنم آهنگ فیلم لیگ عدالت پخش شد. درست مثل گروه خفن اون‌ها شده بودیم. هم‌زمان زدیم روی ترمز و ایستادیم. دانیال با کت و شلوار زیتونی رنگش روبه‌روی ما قد علم کرد. شخصیت مغرورم و بیدار کردم و سنگین ایستادم. به چهر‌ه‌اش نگاه کردم. نقاب خیلی زیبایی داشت، صورتی جذاب با چشم‌های سبز و موهای خرمایی حالت‌دار می‌تونست هر دختری رو به خودش جذب کنه.

با لبخنده کشنده‌ای گفت:

- خوش آمدین آیما خانم. بلأخره ما بعد از مدت‌ها شما رو زیارت کردیم بانوی زیبا!

آراد کنار گوشم با لحنی عصبی گفت:

- حقشه بزنم فکش بیاد پایین!

با کفشم پام رو فشردم روی پاش و بهش علامت دادم که ساکت باشه. لبخند زدم و با صدای ظریفی گفتم:

- ممنونم دانیال خان. بعد از فوت پدر شما رو ندیدم. خبر برگزاری این میهمانی رو هم از دوستان پدر شنیدم با خودم فکر کردم بیام و تأسیس شرکت جدیدتون رو تبریک بگم. بالأخره ما مدتی با هم کار و زندگی می‌کردیم.

هم کنایه زدم و هم تبریک گفتم. خودش رو نباخت و گفت:

- البته چند باری دنبال شما گشتم ولی هیچ نشانی ازتون پیدا نکردم.

به چهره‌اش لبخند زدم و توی دلم گفتم (آره جون عمت، تو گفتی و من هم باور کردم! اِی خاک بر سرت آیما که این یارو فکر کرده می‌تونه دستت بندازه.) 

- خب بهتره از خودتون پذیرایی کنید. من کار کوچیکی دارم، انجام میدم و میام کمی با هم حرف بزنیم .

لبخند تمسخرآمیزی کردم و گفتم:

- بی‌صبرانه منتظرم تا با هم صحبت کنیم.

دست داخل جیب شلوارش کرد و با ابهتی که از پدر من یاد گرفته بود قدم برداشت و ازمون دور شد. به بچه‌ها گفتم:

- پخش بشید تا هر وقت موقعیت مناسب بود و دیدید من دارم باهاش حرف می‌زنم شما کار رو شروع کنید.

هر کدوم دوتایی باهم رفتن. آراد برگشت و گفت:

- آیما؛ این یارو آدم درستی نیست. مراقب خودت باش!

لبخند پر استرسم رو مخفی کردم وگفتم:

- من رو دست کم گرفتی؟ 

@sita_ni

  • لایک 10
  • تشکر 1

خلاصه:

 شکیبا با دار و دسته‌ی بهراد در میافته و مورد حمله وحشیانه‌ قرار می‌گیره. توسط پلیس به بیمارستان منتقل میشه و بعد از گذروندن دوره درمان به زندان وارد میشه؛ ورودش به زندان و بند هفت شروع ماجراهایی و آشنایی با سه دختری که به طور باور نکردنی هر سه‌تا به دنبال نابودی بهراد بودن. که باعث تشکیل گروه چهار نفری انتقام شد.  

     لینک رمان اخرین خلاف_محدثه مقدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم:

رفتم و گوشه‌ای نشستم، چشم چرخوندم و اطراف رو نگاه کردم. مبلمان‌های قیمتی و وسایل عتیقه؛ هیچ جور امکان نداشت که این پسر بدون بالا کشیدن اموال پدرم به همچین موقعیتی برسه. سپهر گوشه‌ای مشغول صحبت با خانمی بود. به من نگاه کرد و چشم‌هاش و روی هم گذاشت. 

علامت داد که صبر کنم. خدمتکاری جلوی میزم آب‌میوه و شیرینی و چیزهای دیگه گذاشت. کمی از آب پرتقال خوردم و تشکر کردم. فردی روبه‌روم نشست، مردی سن‌دار با موهای جوگندمی بود. البته تیپش بیشتر به جوون‌های بیست ساله می‌خورد. ( مرتیکه‌ی جلف خجالت از سنش نمی‌کشه!)

شروع کرد به حرف زدن. فکرم مشغول گذشته شد و فقط حرکت لب‌هاش رو می‌دیدم. هیچ چیزی از حرف‌هاش نمی‌شنیدم. 

یاد زمانی افتادم که به خونه رباب خانم رفتیم؛ همه دار و ندارمون رو فروختیم و از اون محله و خونه رفتیم. مامان افسرده بود و فقط می‌خواست از همه‌چیز و همه‌کس فرار کنه. با کمک رباب خانم و اخلاق انسان دوستش مامان بهتر شد. 

یک روز مامان همه‌ی سرگذشت  ما را برای رباب خانم تعریف کرد، اون هم گفت:

- پسرم سپهر وکیله و می‌تونه کمکتون کنه.

سپهر تو خونه زیاد رفت و آمد نداشت. بیشتر وقتش رو برای کارش می‌گذاشت و وقتی می‌آمد فقط می‌رفت اتاقش و می‌خوابید. یادش بخیر، چقدر توی دلم به رفتارهاش توهین می‌کردم. تا این‌که بالأخره بخاطر تولد مامانش وقت گذاشت و ما اولین بار با هم صحبت کردیم. 

همیشه فکر می‌کردم شخصیت خشک و بی‌عاطفه‌ای داره ولی اصلاً این‌طور نبود. صورت کشیده و بینی کوچیکی داشت، همیشه تیپش به یک کت و شلوار خلاصه می‌شد. بعد از چند بار برخورد و اعتمادی که بهش پیدا کردم افکارم نسبت به دانیال رو باهاش درمیان گذاشتم. 

از شانس خوب من، آقا وکیل دانیال بود. خودش می‌گفت همیشه براش کارهایی انجام میده که شک برانگیزه و یک‌جورهایی پیچوندن قانون هستش. گفت بهم کمک می‌کنه تا به هدفم برسم. 

من هم با بچه‌ها هماهنگ شدم؛ چندباری با سپهر بیرون رفتیم و نقشه چیدیم. بچه‌ها رفیق دوران دانشگاه من بودن و چندسالی هست که باهاشون ارتباط صمیمی دارم.

با صدای مرد روبه‌روم که می‌گفت:

- خانم محترم؟ 

به خودم اومدم و گفتم:

- بله؟ 

با لبخند چندش‌آوری گفت:

- متوجه حرفم شدید؟ 

منی که هیچی از حرف‌هاش نفهمیده بودم صادقانه گفتم:

- خیر.

اخم‌هاش رو در هم کشید و بلند شد، رفت. به پشتی مبل تیکه دادم و دست‌هام رو بغل گرفتم. 

به دانیال چشم دوختم، تنها بود. بلند شدم و به بچه‌ها که هرکدوم یک جایی ایستاده بودن اشاره کردم. یک قدم مانده بود برسم بهش که، مردی آمد درست پشت به من روبه‌روش نشست. خون خونم رو می‌خورد، دوست داشتم با دندان‌هام تیکه‌- تیکه‌اش کنم. با فاصله کمی ازشون نشستم، فقط پشت سر مرد توی دیدرسم بود. 

پیراهن جذب خاکستری و موهای مرتب شده مشکی رنگ داشت. انگار آدم خیلی مهمی بود چون هر کسی از کنارش رد می‌شد با احترام بهش سلام می‌کرد. بیشتر دقت کردم. درست پشت گوشش یک خالکوبی داشت. چشم‌هام رو ریزتر کردم، طرح خالکوبی بارکد ریزی بود. دانیال باهاش خیلی صمیمی برخورد می‌کرد. از شرایطی که من رو مجبور به صبر کردن می‌کرد متنفر بودم. کلافه بهشون  چشم دوخته بودم؛ هم‌زمان بلند شدن با هم به سمت طبقه بالا رفتن. 

پشت سرشون آروم رفتم، صدای دانیال گفت:

- باید بریم اتاقم. پرونده توی گاوصندوق هستش.

دست‌هام رو مشت کردم و ناخن‌های دستم و به کف دست‌هام فشردم. موبایلم رو از جیبم بیرون کشیدم و به سپهر پیام نوشتم:

- امروز کنسل شد. 

دکمه ارسال رو فشردم و به سالن برگشتم. به بچه‌ها اشاره کردم و از خونه بیرون زدم. داخل کوچه محکم پام رو به زمین زدم و فریاد زدم:

- بخشکی شانس! آخه این میمون الان باید پیداش می‌شد؟!

بچه‌ها هم آویزون ایستاده بودن. آراد گفت:

- نگران نباش، چه زود چه دیر بلأخره به هدفمون می‌رسیم. 

عصبی بودم و وقتی این‌طوری می‌شد بهتر بود که تنها باشم تا با حرف‌هام به کسی اسیب نرسونم. به راه افتادم و گفتم:

- دمتون گرم، ولی الآن باید تنها باشم.

فاطی و رزی و بغل کردم و با پسرها هم خداحافظی کردم. 

@sita_ni

ویرایش شده توسط محدثه مقدم
  • لایک 10
  • تشکر 1

خلاصه:

 شکیبا با دار و دسته‌ی بهراد در میافته و مورد حمله وحشیانه‌ قرار می‌گیره. توسط پلیس به بیمارستان منتقل میشه و بعد از گذروندن دوره درمان به زندان وارد میشه؛ ورودش به زندان و بند هفت شروع ماجراهایی و آشنایی با سه دختری که به طور باور نکردنی هر سه‌تا به دنبال نابودی بهراد بودن. که باعث تشکیل گروه چهار نفری انتقام شد.  

     لینک رمان اخرین خلاف_محدثه مقدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم:

قدم‌زنان راه خونه و در پیش گرفتم؛ اتفاق امروز شاید یک حکمتی داشت. مامان همیشه می‌گفت:

-اگر کاری نشد میاد حتما یه حکمتی داره، ما از کار خدا خبر نداریم.

با این حرف‌‌ها سعی در آرام کردن خودم داشتم، ولی درصد عصبانیتم بیشتر از این چیزها بود. بالاخره هوای گرفته امروز خودی نشان داد و باران  گرفت. نه به سال‌های پیش که زمستانش هم باران  و برف نداشتم، نه به امسال که هنوز پاییز سلام نداده باران  شروع به باریدن کرده. سرم رو بالا گرفتم و رو به آسمان گفتم:

- ما که حرفی نداریم، ولی همین‌جوری یهویی کرمت رو شکر!

درست در همین لحظه ماشینی با سرعت رد شد و آب به سر و شکلم پاشید. با عصبانیت به خودم نگاه کردم و فریاد زدم:

- هوی؛ مگه گاوی؟ آدم به این بزرگی و نمی‌بینی؟ 

دستی به لباس‌هام کشیدم:

- ای لعنت به این اقبال! حالا با این لباس‌های کثیف چه کنم؟!

سر بلند کردم و با دیدن ماشینی مشکی رنگ دو در که چند متر جلوتر ایستاده بود بدنم یخ کرد، حتما حرف‌هام رو شنیده بود. چندتایی زیر لب فاتحه برای روح بزرگ و بلند پرواز خودم خواندم؛ به‌خیر گذشت و رفت. 

انگار مشکل روانی داشت! اگر می‌خواستی بری ایستادنت چی بود؟ اگر می‌خواستی حقم رو کف دستم بزاری، از ماشین پیاده نشدنت چی بود!؟ 

راه رو از سر گرفتم، سعی کردم از بارانی  که هرلحظه بیشتر می‌شد لذت ببرم. صدای بوق- بوق ماشین‌ها توجهم رو جلب کرد. ماشینی عروسی جلو می‌رفت تعدادی ماشین هم پشت سرش می‌رفتن. 

دستی اومد، من رو به گذشته برد. پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم. مامان کنار بابا نشسته بود من هم صندلی عقب در حال بازی کردن با موبایلم بودم. بابا از داخل آینه بهم نگاه کرد و گفت:

- باباجان، یکم از اون اسباب‌بازی دست بکش با ما باش.

لبخندی زدم و گفتم:

- ای به چشم!

موبایلم رو داخل کوله پشتیم پرتاب کردم. ماشین عروسی کنارمون ایستاد. بابا به مامان اشاره کرد و شیشه رو پایین داد، گفت:

- مبارک باشه! ایشالله عمر طولانی و محبتتون روز افزون باشه!

چراغ سبز شد و عروس داماد تشکر کردن و با سرعت رفتن. بابا با خوشحالی مسیری رو دنبالشون رو رفت و واسشون بوق زد.

نگاه می‌کرد و با صدای قشنگش خواند:

- شاه بیاد با لشکرش

شاهزاده‌ها دور و برش

برای پسر کوچیکترش

آیا بدم؟ آیا ندم؟

من با صدا می‌خندیم و مامان هم دست می‌زد و به بابا عاشقانه نگاه می‌کرد.

با غم از افکارم بیرون اومدم. اشک‌هام خواسته یا ناخواسته از چشم‌هام پایین می‌چکیدن. جلوی در خونه بودم، دست بردم تا زنگ رو بزنم. صدای سپهر متوقفم کرد.

- آیما وایستا با هم بریم.

سرم رو برگرداندم و بهش نگاه کردم. ماشینش و جلوی در خونه پارک کردو پیاده شد، کنارم ایستاد.

- ماشین رو چرا بیرون پارک کردی؟ 

با حالت بی‌تفاوتی گفت:

- آراز میاد. وقتی اون این‌جاست، این‌جا جایی واسه موندن من نداره.

با تعجب بهش چشم دوختم. به چشم‌هام خیره شد و گفت:

- به‌خاطر امروز چشم‌هات اشکی شدن؟

لبخند تلخی زدم و گفتم:

- نه، آدم ضعیفی نیستم. یاد بابام افتادم.

با تیکی در باز شد و همراه هم داخل رفتیم.

 

ویرایش شده توسط hxan.r
  • لایک 10
  • تشکر 1

خلاصه:

 شکیبا با دار و دسته‌ی بهراد در میافته و مورد حمله وحشیانه‌ قرار می‌گیره. توسط پلیس به بیمارستان منتقل میشه و بعد از گذروندن دوره درمان به زندان وارد میشه؛ ورودش به زندان و بند هفت شروع ماجراهایی و آشنایی با سه دختری که به طور باور نکردنی هر سه‌تا به دنبال نابودی بهراد بودن. که باعث تشکیل گروه چهار نفری انتقام شد.  

     لینک رمان اخرین خلاف_محدثه مقدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم:

در بزرگ چوبی رنگ سالن را باز کرد. با لحنی که همیشه من رو باهاش مسخره می‌کرد و می‌دونست بدم میاد گفت:

- بانوی زیبا، تو را به جان بزرگان والا نظر والا کردار، اول شما بفرما.

با لبخند بهم نگاه می‌کرد. دندان‌هام روی هم ساییدم. با دیدن حالتم از کنارم مثل فشنگ رد شد و فرار کرد. دویدم دنبالش و گفتم:

- وایستا باهات کاری ندارم! ببین سپهر، وایستا واگرنه برات گرون تموم میشه. 

بهم خیره می‌خندید. ایستاد و نگاهش به روی سالن نشیمن خیره شد. خوشحال از این‌که ایستاده گفتم:

- خوبه که بلأخره تسلیم شدی.

بهش نزدیک شدم. نگاهش خیلی سردرگم بود. از نشیمن چشم گرفت و به من خیره شد؛ نگاهش رنگ تنفر و خشم و شاید هم چیزی که من متوجهش نبودم، بود. با نگرانی آروم گفتم:

- سپهر؟ چی‌شده؟ چرا؟ 

سرش رو چرخوند و به روبه‌رو نگاه انداخت، نگاهش رو دنبال کردم.  نگاهم به نوبت چرخید. رباب خانم، آقا رضا، مامانم، پسری خوش قیافه با لباس خاکستری، با تعجب و دهان باز دانیال کنار پسر خاکستری نشسته بود. با نفرت و آرام زیر لب گفتم:

- این این‌جا چی‌کار می‌کنه؟ سپهر می‌دونی این‌جا چه خبره؟ 

با صدای خشکی گفت:

- آره، آقا آراز اومده.

نگاهش رو دنبال کردم و به پسر خاکستری‌پوش رسیدم؛ پس این آراز بود. همونی که اسمش از دهان رباب خانم نمی‌افتاد. از روی مبل‌های بنفش رنگ نشیمن بلند شد و درست روبه‌روی ما ایستاد. جذاب بود، ولی جذابیت چهره‌اش در برابر سپهر چشم‌گیر نبود. بیشتر دقت کردم؛ کتانی سفید و شلوار جذب مشکی، پیراهن جذب خاکستری رنگ تن داشت. صورتش گرد و کمی زاویه‌دار بود، ریش‌های خرمایی و موهای کمی تیره‌تر داشت. چشم‌های قهوه‌ای کمی‌ تیره‌تر از چشم‌های سپهر، ابروهای مرتب شده و بینی کشیده و لب‌هایی که با وجود ریش هم درشت بود. همه و همه، چهره‌اش رو جذاب‌تر و تکمیل کرده. 

رنگ لباسش برام خیلی آشنا بود، بیشتر دقت کردم. یادم اومد رنگ لباس همون شخصی که کنار دانیال توی میهمانی بود. یعنی این‌همه آدمه؟ آره می‌تونه باشه، چون الان هم همراه دانیال هستش. شک داشت کل تنم رو می‌گرفت، ناخواسته ازش متنفر شده بودم!

سپهر لب باز کرد و گفت:

- خوش آمدین آقا آراز.

آراز رو با لحن کشیده‌ای گفت. نگاهم چرخید و به رباب خانم دوخته شد. با نگرانی لبش رو بین دندان‌هاش می‌جوید و آقا رضا هم با اخمی نگاه می‌کرد. پسر خاکستری‌پوش سپهر رو در آغوشش فشرد و گفت:

- خوشحالم می‌بینمت!

سپهر از بغلش بیرون و اومد و با نفرت بهش نگاه کرد و گفت:

- ولی من اصلا همچین حسی رو بهت ندارم!

پا تند کرد و به سمت پله‌ها رفت. مشخص بود که می‌خواد از این جمع فرار کنه. پسره خاکستری‌پوش سرش رو زیر انداخت، بهش خیره شده بودم. سر بلند کرد و با نگاه یخ و سردش بهم نگاه گذرایی انداخت و برگشت به سمت جمع بره.

دیدم؛ خالکوبی بارکد درست همان‌جا بود. خود کثافتش بود، سپهر حق داره ازش بدش بیاد، اصلا باید ازش متنفر باشه. پسری نقش خراب‌کن لعنتی. 

کنار اون یکی عوضی نشست؛ این دوتا دقیقا مثل هم هستن. از قدیم گفتن هرکسی مثل خودش رو پیدا می‌کنه، واسه این‌ها گفتن. 

رفتم جلو و برای عوض کردن جو سنگین گفتم:

- سلام بر همگی، مخصوصا شما رباب بانوی جذابم!

سمت مامان چرخیدم و دست روی سینم گذاشتم و عرض ادب کردم. چشم درشت کرد و زیر لب گفت:

- زشته دختر.

کنار آقا رضا رفتم و با کمی فاصله نشستم. کنار گوشش آرام گفتم:

- من نبینم ناراحتی شما رو آقا رضا.

لبخندی زد و گفت:

- خداروشکر که تو رو توی این خونه داریم دخترم.

لبخندی زدم و به رباب خانم نگریستم. 

  • لایک 9
  • تشکر 2

خلاصه:

 شکیبا با دار و دسته‌ی بهراد در میافته و مورد حمله وحشیانه‌ قرار می‌گیره. توسط پلیس به بیمارستان منتقل میشه و بعد از گذروندن دوره درمان به زندان وارد میشه؛ ورودش به زندان و بند هفت شروع ماجراهایی و آشنایی با سه دختری که به طور باور نکردنی هر سه‌تا به دنبال نابودی بهراد بودن. که باعث تشکیل گروه چهار نفری انتقام شد.  

     لینک رمان اخرین خلاف_محدثه مقدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم:

- اگر می‌خواین برم بکشم بیارمش؟ 

رباب خانم لبخند تلخی زد و گفت:

- نه دختر جون، بهتر الان تنها باشه. بلأخره سر عقل میاد.

با صدای آرامی گفتم:

- بله شما درست می‌گین.

دانیال بلند شد و گفت:

- با اجازتون، من دیگه مرخص میشم. می‌خواستم این آراز رو تحویل بدم که انجام شد.

آراز هم نگاهش کرد و سرش رو تکان داد.

آقا رضا گفت:

- بمون پسرم، شام رو کنار ما باش.

توی دلم براش کلی کلمات خاک برسری فرستادم. ببین چه‌طور این پیرمرد رو هم مجذوب خودش کرده.

- نه آقا رضا. من خونم میهمانی بود، ولی بالأخره برای این‌که همراه آراز باشم اومدم. بهتره تا بقیه شاکی نشدن برم. 

خداحافظی کرد و از سالن خارج شد. آقا رضا با نگرانی گفت:

- دختر لباسات خیسه، برو عوض کن تا مریض نشدی.

از این همه مهربانی آقا رضا خوشحال شدم و گفتم:

- به چشم!

به مامان نگاه کردم و گفتم:

- شما کاری ندارین با بنده؟ 

مثل همیشه گفت:

- سالاد دست تو رو می‌بوسه.

قیافه‌ام درهم کرد و گفتم:

- قدیمی‌ها چیزهای خوبی می‌گفتن. لعنت بر دهانی که بی‌موقع باز شود!

همه‌ی جمع زدن زیر خنده؛ تنها بت جمع، پسر خاکستری‌پوش بود. پا روی پا انداخته بود و با آرامش چای می‌خورد. معلومه، آرامش سپهر بدبخت رو به‌هم زده داره لذت می‌بره. 

بلند شدم به سمت اتاقم رفتم. دانیال کنار در ایستاده بود آرام گفت:

- میشه بیای؟ 

لعنت بهت دختری خنگ می‌شستی این بیشعور بره بعد بلند می‌شدی. کنارش ایستادم و گفتم:

- بله؟ 

نگاه چندش‌آوری بهم انداخت و گفت:

- یک روز زمان بزار باهم صحبت کنیم. کاش بهم می‌گفتی که پیش آقا رضا زندگی ‌می‌کنید. ایشون شریک پدرتون بودن، و این‌که شما خیلی چیزها درباره‌ی پدرت نمی‌دونی.

از شنیدن حرفش دهانم باز ماند. یعنی آقا رضا هم همچین چیز مهمی رو از من پنهان کرده. من خیره به روبه‌رو و اون از جلوی چشم‌هام ناپدید شد. تیر خلاصی بهم زده بود. پاهام جون ایستادن بیشتر و نداشتن، من مدت‌هاست دارم توی یک دروغ یا مخفی کاری زندگی می‌کنم. 

نفسم گرفته بود. دست روی سینم فشردم و سعی در کشیدن نفس عمیق داشتم. نه، هوای خونه برام زیادی سنگین بود. با عجله به سمت در رفتم و دستیگره در را چنگ زدم، وارد حیاط شدم. پشت ساختمان رفتم و زیر درخت گوشه‌ای نشستم. جایی که هیچ دیدی نداشت و هیچ‌کس متوجه من نمی‌شد. 

بارون بند اومده بود و هوا سرد شده بود. خودم رو بغل کردم و سر روی زانوهام گذاشتم. بغض گلوم و گرفته بود ولی من رو رها نمی‌کرد و نمی‌گذاشت اشک‌هام پایین بیان، سبک بشم. 

حالا که بیشتر فکر می‌کنم، یادمه مامان با اومدن این‌جا هیچ مخالفتی  نداشت. زود با این خانواده صمیمی شد، پچ- پچ‌هاش با رباب خان و آقا رضا و به خاطر آوردم. اون هم می‌دونست ولی به من نگفت، هیچ‌کس من رو آدم حساب نکرد. 

صدای خش‌- خش برگ‌ها باعث شد بی‌صداتر باشم، ولی جام و پیدا کرده بود، مثل همیشه که پیدام می‌کنه. بدون نگاه کردن بهش گفتم:

- سپهر تو هم می‌دونستی؟ 

صدایی نیامد سرم و بلند کرد.  با دیدن کسی که جلوم ایستاده بود یخ کردم. این از کجا این‌جا رو بلد بود. فقط من و سپهر از این گوشه خبر داشتیم. بهم نگاه کرد؛ سرد بود، خیلی، این‌قدر که تمام بدنم به لرز افتاد. در سکوت بهم خیره شده بودیم:

- بهتره بری داخل داری می‌لرزی، سرما می‌خوری.

بهش توجه نکردم. سرم رو باز روی زانوهام گذاشتم. چیزی روی شانه‌هام قرار گرفت، با غضب سر بلند کردم و گفتم:

- دخالت نک... .

حرفم نصفه موند، سپهر جلوی پاهام زانو زده بود و آراز هم پشت سرش به ما نگاه می‌کرد. پتو را روی شانه‌هام انداخت و کمک کرد بلند بشم. گفت:

- چرا باز اومدی این‌جا نشستی؟ با این لباس‌های خیس حتما سرما می‌خوری، ببین آیما داری می‌لرزی. 

با بغض بچگانه‌ای که لب‌هام می‌لرزید گفتم:

- تو می‌دونستی؟ 

با گیجی گفت:

- چی رو؟ 

لرزش لب‌هام رو کنترل کردم و گفتم:

- می‌دونستی بابام و بابات... .

دست‌هاش از روی پتو کند شد و کنارش افتاد. چشم‌هاش رو ازم گرفت و به زمین دوخت. پتو رو برداشتم و محکم روی سینش کوبیدم. 

- تو هم می‌دونستی، ولی بهم نگفتی، چرا؟ دیگه چی می‌دونی که به من نگفتی؟ 

سرش رو بلند کرد و با پشیمونی بهم خیره شد. گفت:

- آیما داری می‌لرزی، سرما می‌خوری‌.

پتو رو باز به سمتم گرفت، پیش زدم و گفتم: 

- دیگه بهت اعتماد ندارم! تو رفیق من بودی، من روی تو حساب باز کرده بودم ولی تو... .

برگشتم و پشت بهش کردم. با صدای آرومی گفتم:

- برو سپهر، نمی‌خوام حرفی بزنم که بعد پشیمون بشم. برو خواهش می‌کنم.

صدای قدم‌هاش  نشان می‌داد که رفته. برگشتم و به آرازی که به دیوار تیکه داده بود به من نگاه می‌کرد. گفتم:

- به چی نگاه می‌کنی؟ فیلم تموم شد، بهتره بری! 

 

  • لایک 10
  • تشکر 1

خلاصه:

 شکیبا با دار و دسته‌ی بهراد در میافته و مورد حمله وحشیانه‌ قرار می‌گیره. توسط پلیس به بیمارستان منتقل میشه و بعد از گذروندن دوره درمان به زندان وارد میشه؛ ورودش به زندان و بند هفت شروع ماجراهایی و آشنایی با سه دختری که به طور باور نکردنی هر سه‌تا به دنبال نابودی بهراد بودن. که باعث تشکیل گروه چهار نفری انتقام شد.  

     لینک رمان اخرین خلاف_محدثه مقدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 پارت هشتم:

نه مثل این‌که نمی‌خواست جواب سوال رو بده، مشخصه که آدم از خود راضی و متکبری هستش. بیشترین چیزی که توجهم رو جلب کرده و باعث کنجاویم درباره این مرد میشه، دلیل رفتارهای سپهر هستش. چون سپهر آدم منطقی و خونگرمی هستش، پس یک دلیل محکم باید پشت داستان آراز و سپهر باشه.

سرما به مغز استخوانم زده بود؛ مطمئنم که مریض میشم. نگاه‌ خیره‌ای که روی من بود و خیلی خوب احساس می‌کردم. پلاک‌هام رو روی هم فشردم و باغضب برگشتم. دست به سینه ایستاده بود و نگاهش و حتی نیم میلی تغییر نمی‌داد. با عصبانیت کنترل شده‌ام  و لب‌هایی که از سرما به لرزه در آمده بود گفتم:

- کار به جز ایستادن این‌جا و نگاه کردن من ندارید؟ 

لب باز کرد و گفت:

- نوچ، تا به حال دختری تا این حد کله خراب ندیده بودم. 

دندان روی هم ساییدم و گفتم:

- خب خداروشکر، ندیده از دنیا نمیرید! بفرمایید داخل!

تکیه‌اش رو از دیوار گرفت و با جدیت گفت:

- تو کی هستی؟ 

بهترین زمان برای پرسیدن بود، گفتم:

- شما کی هستی؟ دانیال دوستت هست؟ 

بهم نزدیک شد. صدای نفس‌هاش رو به راحتی می‌شنیدم:

- تا حالا کسی بهت نگفته سوال رو با سوال جواب ندی؟ 

ابروهام در هم کشیدم و با جدیت به چشم‌های جذب کننده‌اش گفتم:

- شما مادرت بهت یاد نداده جایی که از وجودت راضی نیستن نباشی؟!

بی‌هوا شالم را دور گردنم پیچد و محکم فشارش داد! چشم‌هاش ترسناک بود، لرزش تنم رو دیگه نمی‌تونستم کنترل کنم. از بین دندان‌هاش زمزمه کرد: 

- دیگه اجازه نداری با من این‌طور صحبت کنی، متوجه شدی؟ 

گره شال دور گردنم داشت خفم می‌کرد. چشم‌هام درشت شده بود، ناخودآگاه اشکی از چشمم چکید. به چشم‌هاش خیره بودم، با دیدن قطره اشک چشم‌هاش لرزید، انگار پرده خشم کنار رفت. دستش رو رها کرد؛ با عجله شال رو از دور گردنم باز کردم و چند نفس عمیق کشیدم. 

حالت‌هاش کاملا غیر عادی بود. چند قدمی عقب و جلو کرد و با لحن پشیمانی گفت:

- معذرت می‌خوام!

دست روی گردنم کشیدم. بهم نگاه نکرد و سریع از جلوی چشم‌هام ناپدید شد. پاهای سستم و حرکت دادم و داخل رفتم. مامان که در حال چیدن میز بود کنارم اومد و با نگرانی  گفت:

- خوبی؟ چرا رنگت پریده؟ 

دست روی صورتم گذاشت و گفت:

- یخ کردی دختر. صدبار نگفتم زیر بارون راه نرو. کو گوش شنوا؟!

دست مامان رو آرام پس زدم و گفتم:

- می‌خوام برم بخوابم، میشه بیدارم نکنید؟ 

نفس بلندی کشید و گفت:

- برو دختر، برو که اخر من از دست تو دق می‌کنم.

با بی‌حالی گونه‌اش رو بوسیدم و گفتم:

- الهی قربون اون دل مهربونت بشم! 

دستش رو پشتم گذاشت و گفت:

- برو، نمی‌خواد زبون بریزی.

مسیر اتاقم رو رفتم. در باز کردم و با سختی لباس عوض کردم. لباس‌های خیس و داخل سبد حمام انداختم. دست‌هام رو باز کردم و تن خسته‌ام رو روی تخت رها کردم. به سقف اتاق خیره شدم، ناخواسته چشم‌های قرمز و وحشناک آراز جلوی چشمم ظاهر شد. حتی با یادآوری هم لرزه‌ای به تنم می‌افته. 

چند ضربه به در خورد، خودم رو به خواب زدم. در باز شد و مامان در حال گفت‌وگو با کسی گفت:

- فکر کنم خوابیده سپهر جان.

سپهر در جواب مامان با صدایی آروم گفت:

- من اشتباه کردم بهش نگفتم. آیما من رو محرم رازهاش می‌دونست.

صدای نفس عمیق مامان داخل فضای اتاقم اکو شد و گفت:

- دیر یا زود می‌فهمید، ولی خودم می‌خواستم در موقعیت درستش بهش بگم. خودت رو مقصر ندون پسرم.

چند دقیقه‌ای مکث و بعد صدای سپهر ادامه داد:

- پس لطفت این دارو رو بزارید کنار تختش بیدار شد بخوره، فکر کنم مریض بشه. 

- دستت درد نکنه، تو باعث میشی فکر کنم آیمای من تنها نیست و یک برادر کنارش هست. 

- شما درست می‌فرمایید. من و خانوادم به بودن شما و مخصوصاً آیما خیلی نیاز داشتیم و عادت هم کردیم.

دیگه کم- کم صداها برام مفهومی نداشت و چشم‌های گرمم من رو به دست خواب سپرد. 

ویرایش شده توسط hxan.r
  • لایک 7
  • غمگین 1

خلاصه:

 شکیبا با دار و دسته‌ی بهراد در میافته و مورد حمله وحشیانه‌ قرار می‌گیره. توسط پلیس به بیمارستان منتقل میشه و بعد از گذروندن دوره درمان به زندان وارد میشه؛ ورودش به زندان و بند هفت شروع ماجراهایی و آشنایی با سه دختری که به طور باور نکردنی هر سه‌تا به دنبال نابودی بهراد بودن. که باعث تشکیل گروه چهار نفری انتقام شد.  

     لینک رمان اخرین خلاف_محدثه مقدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم:

" آراز " 

هنوز همون اتاق بود؛ هیچ دستی نخورده بود. تمام اتاق پر از رنگ مشکی و خاکستری بود. درست مثل روح من که در گذشته سیاه و تیره رنگم گیره افتاد. زندگی برام زندان بود و من از این قفس قرار نبود خلاص بشم. 

کنار پنجره بزرگ اتاق رفتم. سیگاری روشن کردم و کمی پنجره رو باز کردم. خیره به سیاهی شب پک اول رو زدم،  بادی سرد به صورتم خورد. چهره‌‌ی بهت‌زده دختر جلوی چشم‌هام ظاهر شدن. یک‌بار دیگر ناخواسته داشتم باعث آزار کسی می‌شدم. تلخی سیگار دهانم رو  گس کرده بود؛ دلم برای داداش گفتن‌های سپهر تنگ شده بود. پک بعدی رو محکم‌تر زدم و تمام دود غلیظ نخ لعنتی سیگاری رو که بین انگشت‌های دستم بود، به ریه‌هام فرستادم. با ضربه‌های ممتدی که به در می‌خورد برای یک لحظه شادی در دلم نشست، شاید سپهر باشه! 

در باز شد. با صدای قدم‌ها برگشتم و با دیدن خاله رباب داخل اتاق، باز همون بچه ده ساله شدم. سیگار رو کنار پنجره فشار دادم و به بیرون پرتاب کردم. به سمتش رفتم و با بغض گفتم:

- دلم برات تنگ شده بود!

محکم در آغوشم فشردمش. موهاش رو بو کشیدم و گفتم:

- من رو می‌بخشی؟

از بغلم بیرون اومد و گفت: 

- بهتره بشینیم و باهم صحبت کنیم.

روی تخت نشستیم. سرم رو پایین انداختم انگشت‌های دستم رو محکم داخل مشتم فشردم. خاله گفت:

- این دوسال رو کجا گذروندی؟ 

چشم‌های خسته‌ام رو روی هم گذاشتم. با غمی کهنه که سال‌هاست دست از سرم برنمی‌داره گفتم:

- از کشور خارج شده بودم. 

گرمی دستش رو روی دستم احساس کردم. سر بالا آوردم و  بهش نگاه کردم و گفت:

- می.دونم که رفته بودی به اون خونه. از من نمی‌تونی چیزی رو قایم کنی، من تو رو بزرگ کردم پسر.

سرم رو به آغوشش گرفت و گفت:

- با من حرف بزن. دو سال تمام اجازه دادم تنها باشی، ولی حالا وقت حرف زدنه. 

سرم رو روی پاهاش گذاشتم، خودم رو مچاله کردم.  با دست‌هایی که چین و چروک برداشته بود، شروع به نوازش موهام کرد. من فقط پیش این زن می‌تونستم از نقاب خشک و مغرورم بیرون بیام، یک پسر بچه‌ی بی‌پناه بشم. چشم‌هام رو بستم و تمام حرف‌هایی رو که دوسال با خودم زدم رو بیرون ریختم:

- اون ما رو رها کرد و رفت؛ ما تنها بودیم و بی‌ هیچ پناهی. آذین مریض بود و سخت درگیر بیماری شده بود. آرزو هم خیلی کوچیک بود، من از پس مراقبت ازش بر نمی‌اومدم، بابا هم بعد چند روز ناپدید شده بود، هیچ خبری ازش نداشتیم.  من فقط نه سالم بود، آذین هفت سال داشت و آرزو تازه چهار سالش شده بود.

با یادآوری صورت خوشگل آذین و لوس‌ بودن‌های آرزو، اشک لجبازی از گوشه چشمم چکید و ادامه دادم:

- بچه‌ها رو دست همسایه می‌سپاردم. زن خوبی بود و دلش برای ما می‌سوخت. بعد هم می‌رفتم توی بازار و کار می‌کردم. هر بار یک کاری انجام می‌دادم و روز مزد حقوق می‌گرفتم، و بعد کار دنبال بابا می‌گشتم. هرجایی رو که می‌تونست باشه رو گشته بودم. یک روز شوهر  همسایه خبر آورد که بابا رو گوشه‌ای از خرابه پیدا کردن. می‌گفتن از مصرف بیش از اندازه مواد مخدر فوت کرده. اون بابایی که بوی سیگار نفس کشیدنش رو تنگ می‌کرد. 

 داشتم مثل یک موجود ضعیف گریه می‌کردم. ادامه دادم:

- هیچ پناهی نداشتم، نمی‌تونستم دو تا دختر بچه رو دست هرکسی بسپارم. مامان همیشه از شما بد می‌گفت و نمی‌خواست بزاره ما شما رو ببینیم. تا این که یک روز تو بازار که کار می‌کردم اسم مرد خیری رو شنیدم که آقا رضا بود، و با شنیدن فامیلیش مطمئن  شدم که همسر شماست، چون بابا همیشه از آقا رضا خوب می‌گفت و هر بار هم با برخورد بد مامان روبه‌رو می‌شد. گشتم و شما رو پیدا کردم، ولی خودتون بهتر می‌دونید من خیلی دیر کردم، خیلی، چون آذین رو از دست دادم. اگر زودتر می‌اومدم دنبال شما، اگر بیشتر مراقب خواهر بودم اون رو الان کنارم داشتم.

صدای هق- هق خاله من رو به همون آراز وحشی برگردوند. کنترلم رو از دست داده بودم. به سمت آینه رفتم و با مشت چند باری رو بهش ضربه زدم. خاله سعی در گرفتنم داشت. برگشتم و با عجز بهش نگاه کردم. با صدای بلند فریاد کشیدم:

- بعدش هم من احمق باعث شدم آرزو هم بره، من، باعث تمام اتفاق‌های بدم من!

اختیار رفتارم رو از دست داده بودم؛ تمام اتاق رو به‌هم ریختم. نفس- نفس‌زنان روی زانوهام نشستم و به دست‌هام خیره شدم. دست‌هایی که غرق خون بود. نگاهم می‌لرزید. به سمت خاله گرفتم و با خشم غریدم:

- این دست‌ها، این دست‌ها باعث مرگ و رفتن خانوادم شدن. من قاتلم خاله، ببین من قاتل کل خانواده هستم!

  • لایک 6

خلاصه:

 شکیبا با دار و دسته‌ی بهراد در میافته و مورد حمله وحشیانه‌ قرار می‌گیره. توسط پلیس به بیمارستان منتقل میشه و بعد از گذروندن دوره درمان به زندان وارد میشه؛ ورودش به زندان و بند هفت شروع ماجراهایی و آشنایی با سه دختری که به طور باور نکردنی هر سه‌تا به دنبال نابودی بهراد بودن. که باعث تشکیل گروه چهار نفری انتقام شد.  

     لینک رمان اخرین خلاف_محدثه مقدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم:

" آیما "

از خواب پریدم و روی تخت نشستم؛ بدنم هنوز داشت می‌لرزید. تب داشتم و لرز کرده بودم. دستم رو به سمت چراغ روی میز بردم و روشنش کردم با دیدن داروی روی میز لبخندی زدم و گفتم:

- از دست تو سپهر!

لیوان آبی پر کردم و همراه دارو خوردم. با صدای فریاد رباب خانم، آب به گلوم پرید. با ترس لیوان رو روی میز رها کردم و چند باری پشت هم سرفه کردم. ژاکت و شال کنار تختم رو برداشتم و در حین بیرون رفتن از اتاقم پوشیدم. دو تا یکی پله‌ها رو بالا رفتم. جلوی در اتاقی ایستاده بود و با صدای گرفته‌ای سپهر رو صدا می‌زد. نمی‌دونم چی اتفاقی افتاده بود، ولی به سرعت خودم رو به اتاق سپهر رسوندم و چندین بار در زدم. 

در زدم و داخل رفتم. اتاق خالی بود روی تخت هم به‌هم نخورده بود. اون خونه نبود. با سرعت رفتم کنار رباب خانم گفتم:

- چی شد؟ 

نفس- نفس می‌زد و نمی‌تونست حرف بزنه. آقا رضا و مامان هم به سرعت و با چشم‌های خواب‌آلود هراسان گفتن:

- چی شده؟ 

آقا رضا به مامان گفت:

- شما زحمت بکش رباب رو ببر اتاقش.

مامان رباب خانم رو برد. آقا رضا داخل اتاق رفت. قدم برداشتم برم داخل که جلوم رو گرفت و گفت:

- حالش سرجاش نیست، بهتره نیای داخل دخترم.

کنجکاو بودم و نمی‌فهمیدم درباره چی دارن حرف می‌زنن. گفتم:

- پس من این‌جام، چیزی لازم داشتین صدام بزنید.

آقا رضا داخل رفت و در اتاق رو باز گذاشت. داخل سالن قدم می‌زدم و با خودم فکر می‌کردم چرا رباب خانم این‌طور شده بود؟ چرا این پسر این‌قدر براشون اهمیت داشت؟ اصلا چرا آقا رضا فکر می‌کنه خطرناک هستش؟ 

صدای بلند آقا رضا گفت:

- آیما، بیا داخل.

آروم، با تردید قدم برداشتم و داخل رفتم. هین بلندی کشیدم و با دیدن چهره‌‌ی آقا رضا دست جلوی دهانم گذاشتم. همه‌ی اتاق به‌هم ریخته بود، پرده‌ها کنده شده بودن و آینه‌ شکسته شده بود. قطره‌های خون روی زمین و ملحفه‌ها چکیده شده بود. 

- برو جعبه‌ کمک‌های اولیه رو بیار دخترم.

چشم چرخوندم و آراز رو کنار تخت دیدم. نشسته بود و دست‌هاش غرق در خون شده بود. با چشم‌های درشت نگاهش کردم و به سرعت از اتاق بیرون زدم. داخل سرویس رفتم، جعبه رو برداشتم و اتاق برگشتم. 

آراز  با صدای خش‌داری رو به آقا رضا گفت:

- خاله، لطفا برید پیشش.

آقا رضا بلند شد و به من گفت:

- فکر کنم گفته بودی کمک‌های اولیه رو یاد گرفتی؟ 

سرم رو بالا و پایین کردم و آقا رضا گفت:

- خوبه، پس آراز رو می‌سپارم به تو.

هنوز از دهانم چیزی خارج نشده بود که گذاشت و رفت. می‌خواستم بگم من رو با این تنها نزار، من ازش می‌ترسم! ایستاده بودم و هیچ حرکتی نمی‌کردم.

- تنهام بزاری!

نمی‌دونم چی داخل لحنش بود، ولی لجبازی من رو بیدار کرده بود. جلو رفتم و کنارش روی زانوهام نشستم. داشت به من نگاه می‌کرد، ولی من از ترس نمی‌تونستم نگاهش کنم. در جعبه رو باز کردم و آروم گفتم:

- دستت و بزار روی پاهات.

هیچ عکس‌العملی نشان نداد. آب دهانم رو بلعیدم و خودم رو قوی نشان دادم. به چشم‌هاش نگاه کردم، هنوز روی من خیره بود، چشم‌هایی که قرمز و خشمگین بود؛ ترسیدم. ولی حالا وقت پا پس کشیدن نبود، نباید نقطه ضعفی از من دستش می‌افتاد. 

- دستت رو بزار روی پات تا من بتونم زخمش رو ببینم.

با صدای یخ زده‌اش گفت:

- بهتره همین الان بری بیرون.

نفس کلافه‌ای کشیدم و با جدیت بهش خیره شدم:

- بهتره با من لج نکنی!

- ببین دختر خوب اصلاً الان زمان خوبی برای حرف زدن با من نیست.

به اطراف اتاق اشاره کرد و گفت:

- ببین، ازم نمی‌ترسی؟ 

می‌ترسیدم، درست مثل بید از داخل می‌لرزیدم. خودم رو نباختم و گفتم:

- من این‌جا فقط یک پسر بچه شرور می‌بینم که اصلا هم ترسی نداره.

دست خونیش رو بالا آورد با چشم‌هام دنبالش کردم. گوشه‌ی شالم رو گرفت و گفت:

- اتفاق چند ساعت پیش رو فراموش کردی؟ 

ترس چشم‌هام رو مخفی کردم و گوشه آستین لباسش رو گرفتم و دستش و روی پاش گذاشتم. مشغول تمیز کردن زخمش شدم و گفتم:

- از آدم‌هایی که دیوونه هستن باید ترسید، ولی خب کسی که خودش دیوونه باشه ترسش از دیوونه‌ها کمتر میشه.

زخم دست راستش تمیز شده بود، ولی چند تکه شیشه داخلش بود.

- فکر کنم کمی دردت بگیره.

هیچ حرفی نزد، ولی سنگین نگاهش خیلی اذیتم می‌کرد. آروم زمزمه کردم:

- میشه نگاه نکنی؟ 

با لحن دلنشینی گفت:

- آرزو درست مثل تو معصوم و زیبا بود!

ویرایش شده توسط hxan.r
  • لایک 6

خلاصه:

 شکیبا با دار و دسته‌ی بهراد در میافته و مورد حمله وحشیانه‌ قرار می‌گیره. توسط پلیس به بیمارستان منتقل میشه و بعد از گذروندن دوره درمان به زندان وارد میشه؛ ورودش به زندان و بند هفت شروع ماجراهایی و آشنایی با سه دختری که به طور باور نکردنی هر سه‌تا به دنبال نابودی بهراد بودن. که باعث تشکیل گروه چهار نفری انتقام شد.  

     لینک رمان اخرین خلاف_محدثه مقدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم:

پنس رو داخل دستم فشردم. آرزو کی بود که شبیه به من بوده؟ چند تکه از خورده‌های آینه رو بیرون کشیدم و گفتم:

- زخمت نیاز به بخیه داره.

- نیاز نیست.

با چندتا چسب بخیه زخمش رو جمع کردم. گفتم: 

- اون یکی دستت.

درست در همین لحظه برق‌ها خاموش شدن و همه جا تاریک شد. اداره برق هم وقت گیر آورده، الان وقت برق رفتن بود؟

به آراز نگاه کردم. نور ماه از پنجره روی صورتش رو روشن کرده بود. بهش خیره شدم، اون هم درست به چشم‌هام نگاه می‌کرد. مثل یک پسر بچه مظلوم و معصوم شده بود. نگاهش می‌لرزید، ناخوداگاه ضربان قلبم بالا رفت؛ نفس‌هام تندتر شد.

به خودم آمدم و هول شدم، خواستم بلند بشم که دست روی زخمش گذاشتم. 

- آخ!

سر جام نشستم با نگرانی گفتم:

- چیزی شد؟ ببخشید، چرا چیزی نمیگی؟ خوبی؟ 

لب‌هاش رو روی هم فشرد و گفت:

- همین‌جا بشین، نمی‌خواد کاری بکنی. فقط بشین!

با فاصله کنارش نشستم و تکیه دادم به تخت. گفتم:

- ببخشید، خیلی دردت گرفت؟

با بی‌تفاوتی گفت:

- نه خوبم.

چند دقیقه‌ای در سکوت گذشت و با یادآوری چیزی گفتم:

- موبایل، موبایلت کجاست؟ 

اشاره‌ای به اون طرف کرد و گفت:

- روی پاتختی کنار تخته.

آروم بلند شدم و گفتم:

- میرم میارمش.

آروم بلند شدم و روی تخت رفتم. خودم رو به پاتختی رساندم و دست روش کشیدم. دستم خورد و افتاد روی زمین، زیر لب گفتم:

- اِی خاک بر سرت آیما با کار انجام دادنت! همیشه افلیج‌بازی در میاری!

از روی تخت پایین رفتم و روی زانوهام نشستم. دست روی زمین کشیدم و پیداش کردم. دکمه‌اش رو فشردم، با دیدن عکسش روی بک‌گراند دهانم باز ماند. چشم‌های درشت و قهوه‌ایش نور خورده بود و روشن‌تر شده بود. تیشرت جذبی که به تنش چسبیده بود و موهای خیسی که دست بینشون کشیده بود.

- چی شد؟ پیدا کردی؟ 

چراغ گوشی رو روشن کردم و رفتم کنارش نشستم. موبایل رو دستش داد و گفتم:

- بگیر این‌جا این دست رو هم پانسمان کنم.

گرفت و بعد چند دقیقه بالأخره کارم تمام شد. برق هم اومد؛ انگار فقط می‌خواست من کارم رو انجام بدم بعد بیاد. جعبه رو بستم و دستمال‌های خونی رو داخل سطل انداختم. رفتم داخل سریس و دست‌هام شستم. برگشتم و با دیدن روتختی خونی گفتم:

- باید عوضش کنم.

داخل کمد و گشتم و یک دست روتختی مشکی- خاکستری بیرون آوردم. مشغول عوض کردن روتختی شدم و آراز هم لباسی از کمد برداشت و داخل سرویس رفت. روی تخت مرتب شد، پرده‌ها رو از روی زمین برداشتم و همه رو داخل سبد کنار اتاق گذاشتم. 

همه‌جا مرتب شد، ولی آینه‌ی شکسته شده هنوز روی زمین ریخته شده بود. از سرویس بیرون اومد. شلوار راحتی تن داشت ولی هنوز پیراهن خاکستری تنش بود. دلم براش سوخت و گفتم:

- کمک کنم؟

با تردید نگاهم کرد. جلوش با فاصله زیادی ایستادم. به زمین خیره شدم و دکمه‌های لباسش رو باز کردم، دکمه آستینش رو هم باز کردم. فکر کنم متوجه خجالتی که می‌کشیدم شد، چون گفت:

- خودم ادامش رو می‌تونم.

رفتم داخل سرویس و چند دقیقه‌ای صبر کردم. جارو و خاک‌انداز رو برداشتم و قبل از بیرون اومدن گفتم:

- من دارم میام. 

صدایی نیومد، بیرون رفتم. لباسش رو عوض کرده بود و روی تخت نشسته بود. رفتم سمت آینه و با جارو خورده‌ها رو جمع کردم. داخل سطل ریختم و جعبه کمک‌های اولیه رو برداشتم. 

کنار تخت ایستادم. دست روی پیشانیش گذاشته بود و چشم‌هاش رو بسته بود. آروم زمزمه کردم:

- من رفتم. 

حرکتی نکرد. آروم چرخیدم، هنوز قدم برنداشته بودم که گوشه‌ی شالم کشیده شد و ایستادم. چرخیدم و به شالم داخل انگشت‌هاش نگاه کردم. گفت:

- ممنون!

لبخندی  زدم و گفتم:

- خب خداروشکر تشکر کردن بلدی، خوشحال شدم!

خندیدم و از اتاق خارج شدم. 

ویرایش شده توسط hxan.r
  • لایک 6

خلاصه:

 شکیبا با دار و دسته‌ی بهراد در میافته و مورد حمله وحشیانه‌ قرار می‌گیره. توسط پلیس به بیمارستان منتقل میشه و بعد از گذروندن دوره درمان به زندان وارد میشه؛ ورودش به زندان و بند هفت شروع ماجراهایی و آشنایی با سه دختری که به طور باور نکردنی هر سه‌تا به دنبال نابودی بهراد بودن. که باعث تشکیل گروه چهار نفری انتقام شد.  

     لینک رمان اخرین خلاف_محدثه مقدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت دوازدهم:

با صدای وحشناک فاطی از خواب پریدم. انگشت اشاره‌ام رو به چشمم فشردم و دست روی میز کشیدم. صدای فریاد فاطی که می‌گفت "آیما پاشو" رو قطع کردم. (من گاهی خوابم سنگین می‌شد و از کلاس‌های دانشگاه جا می‌موندم، تا این‌که صدای فریاد گوش‌خراش فاطی آلارم موبایلم شد!)

از تخت پایین اومدم‌. پاچه‌ی شلوارم که تا زانوم بالا رفته بود پایین سر دادم؛ داخل سرویس رفتم و آبی به صورتم زدم. حوله رو سرجاش گذاشتم. با دیدن جعبه کمک اولیه دیشب رو به خاطر آوردم. همه‌ی اتفاقات از جلوی چشمم مثل یک قطار به‌هم پیوسته عبور کردن. با صدای در، نگاهم رو از آینه گرفتم و ابر تشکیل شده‌ی بالای سرم رو با دست پس زدم!

داخل اتاق ایستادم و گفتم:

- بله؟

در باز شد رباب خانم جلوی در ظاهر شد. با لبخند نگاهش کردم و گفتم:

- سلام، صبحتون به‌خیر.

داخل اومدو در رو بست. با نگاه غمگین ایستاده بود و در حال مکالمه با خودش بود. جلو رفتم و گفتم:

- چیزی شده؟ فکر می‌کنم چیزی اذیتتون می‌کنه.

دست‌هام رو گرفت؛ با التماس حلقه زده داخل چشم‌هاش گفت:

- آیما ازت می‌خوام هیچ کلامی درباره‌ی اتفاقات دیشب به سپهر نگی.

با تعجب به صورت رنگ پریده‌اش نگاه کردم و گفتم:

- چشم، ولی میشه از کنجکاوی من رو در بیارید و برام بگید چی شده؟ 

آب دهانش رو با صدا بلعید و با بغض فروخورده‌ای گفت:

- آراز؛ آراز مشکلات زیادی رو پشت سر گذاشته دردهای زیادی رو به جون خریده و یکی از دردهاش هم مربوط به سپهر میشه‌. به همین دلیل که سپهر اون رو باعث اتفاق بدی که در گذشته تجربه کرده می‌د‌‌ونه.

دوست نداشتم اشک‌هاش رو ببینم؛ این زن برای من نماد شجاعت بود! دستش رو فشردم و گونه‌اش رو بوسیدم وگفتم:

- فکر کنم به اندازه‌ی کافی متوجه شده باشم. اصلاً نگران نباشید، کار می‌کنم که این خونه مثل گذشته پر باشه از خنده‌هایی که برام تعریف کردین.

صدای مامان از پشت در اتاقم داخل اومد که می‌گفت:

- حسرت به دل موندم ببینم یک روز این دختر میز صبحانه رو زودتر از من آماده کرده باشه. 

در بی‌هوا باز شد و مامان داخل اومد. با دیدن من و رباب خانم کمی خودش رو کنترل کرد و گفت:

- شما این‌جایید؟ 

رباب خانم هم برگشت و گفت:

- بله، مرضیه جان می‌خوام امروز خودم صبحانه رو آماده کنم.

مامان چشم‌ و ابرو برام کشید؛ از نگاه تیزبین مرضیه خانم دور نماند. رو به من کرد و گفت:

- شما هم یکم بیشتر مراقب مادرت باش دختر شیطون.

دست روی سینه‌ام گذاشتم و پاهام رو جفت هم کردم. سرم رو خم کردم و گفتم:

- اطاعت میشه بانوی بزرگ!

دست پشت کمر مامان گذاشت و قبل از خارج شدن خندید و گفت:

- امان از دست تو دختر. 

به سمت کمدم خزیدم و یک شومیز مشکی و خاکستری، یک شلوار بگ ورزشی خاکستر با شال مشکی آماده شدم و از آینه به خودم چشمکی زدم. چشم‌هام رو ریز کردم و به آیما داخل آینه گفتم:

- قراره کاری کنم کارستون، وایستا و آیمای قدرتمند رو تماشا کن!

داخل سالن رفتم. رباب خانم و آقا رضا، سپهر و مامان، همه دور میز نشسته بودن. پس کی داخل آشپزخانه بود؟ رفتم روبه‌روی سپهر نشستم و به همه سلام دادم. به سپهر نگاه کردم و خودم و جلو کشیدم، مثل من جلو آومد و گفتم:

- این‌جا چه خبره؟ 

نگاهی به آشپزخونه کرد و گفت:

- قراره آقا آراز دلبری کنن!

از لحنش که کاملا با حسودی ترکیب شده بود، خندیدم و گفتم:

- خب من که بدم نمیاد، کلا دوست دارم بشینم یکی دیگه واسم کار انجام بده.

 

ویرایش شده توسط hxan.r
  • لایک 6

خلاصه:

 شکیبا با دار و دسته‌ی بهراد در میافته و مورد حمله وحشیانه‌ قرار می‌گیره. توسط پلیس به بیمارستان منتقل میشه و بعد از گذروندن دوره درمان به زندان وارد میشه؛ ورودش به زندان و بند هفت شروع ماجراهایی و آشنایی با سه دختری که به طور باور نکردنی هر سه‌تا به دنبال نابودی بهراد بودن. که باعث تشکیل گروه چهار نفری انتقام شد.  

     لینک رمان اخرین خلاف_محدثه مقدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم:

سپهر تکیه‌اش رو به صندلی داد و دست‌هاش رو بغل گرفت. آراز از آشپزخونه خارج شد. با دیدنش دهانم باز ماند، تیشرت سبز و شلوار جذب لی سرمه‌ای رنگ و یک پیش‌بندی که به سختی اندازش شده بود. 

در چند دقیقه روی میز پر شد. عسل و کره، پنیر و گوجه، خیار و کلی چیز دیگه بود. با ماهیتابه‌­ای جلو اومد. برای آقا رضا و پشت سرش رباب خانم نمیرو گذاشت. کنار سپهر ایستاد و بهش نگاه کرد، انگار منتظر واکنشی از سپهر بود. چشم‌هام رو برای سپهر شیطانی کردم و زیر لب زمزمه کردم:

- نبینم ردش کنی!

اخم‌هاش و در هم کشید و بشقابش رو جلوی آراز گرفت. رباب خانم و آقا رضا هم زمان لبخندی زدن و چشم‌های آراز برقی زد. 

کنار مامان مرضیه ایستاد و گفت:

- مرضیه خانم عسلی یا... .

مامان با لبخند گفت:

- نه عسلی دوست ندارم، آیما عسلی می‌خوره.

سرم  رو زیر انداختم سعی کردم چهره‌اش و اتفاق دیشب رو از ذهنم پاک کنم. باید فراموش می‌کردم که یک لحظه جلوی سپهر سوتی ندم. 

کنارم ایستاد و نیمرو عسلی داخل بشقابم گذاشت. آروم به دست‌هاش که پاسنسمانش رو باز کرده بود نگاه کردم و گفتم:

- دست‌هات؟ 

صندلی کناریم نشست و به چشم‌های پرسشگرم پاسخ داد:

- خوب بسته بودی خوب شدن!

لبخندی زدم و مشغول خوردن شدم. لقمه‌ی سومم رو بالا آوردم. با صدای زنگ موبایلم هرچی آبرو داشتم به فنا رفت!

- سیاه نرمه- نرمه، سیاه توبه- توبه سیاه... .

لقمه رو رها کردم و سریع جواب دادم. آروم گفتم:

- الهی سگ تنها گیرت بیاره فاطی!

دست روی صفحه موبایلم گذاشتم و بلند شدم. همه با لبخند بهم نگاه می‌کردن، زیر لب گفتم:

- با اجازه و ببخشید.

از میز دور شدم و داخل حیاط رفتم:

- الآن وقت زنگ زدن بود آخه؟ 

صدای خنده‌ی فاطی داخل گوشم پیچید و گفت:

- چی شد باز، آبروت ریخت؟ خوب عوض کن اون زنگ مزخرف رو.

نفسم رو با عصبانیت بیرون فرستادم و گفتم:

- مثل این‌که یادت نیست سر شرط بازی مسخره اون پویای میمون گفت بزارمش. هنوز یک ماه نشده، نمی‌تونم برش دارم. 

صداش رو نازک کرد و گفت:

- نگو تو رو خدا، پسر به اون نازی!

با عصبانیت فریاد زدم:

- کدوم خری به تو اجازه داده از اون پسر‌ه‌ی میمون دفاع کنی، هان؟!

آروم گفت:

- باشه بابا، چرا پاچه می‌گیری؟! تا ساعت یازده بیا کافه یاس، همراه سپهر جونت بیا.

از قدم زدن دست برداشتم و گفتم:

- صدبار بهت گفتم اين‌قدر نگو سپهر جونت،  دوست ندارم بیوفته دهن همه.

با صدای لوسش گفت:

- به چشم آیما خره! 

اومدم چندتا سنگین بارش کنم که صدای ممتد بوق داخل گوشم پیچید. به سپهر پیام فرستادم که داخل حیاط بیاد. یکم قدم زدم، صدای پاهاش اومد و گفتم:

- امروز باید بریم بیرون سپهر، باز من بدون اجازه ازت وقت تعیین کردم.

صدای پا نزدیک شد و برگشتم. با دیدن آراز خشکم زد، این دومین باره که با سپهر اشتباه گرفتمش. دست داخل جیب شلوارش کرد و گفت:

- چند وقته سپهر رو می‌شناسی؟ 

سوال غیرمنتظره‌ای بود. کمی مکث کردم و گفتم:

- شاید دو سال، شاید هم سه سال، دقیق یادم نیست.

نگاه موشکافانه‌ای کرد و گفت:

- از گذشته‌اش چی می‌دونی؟ 

سوال شک برانگیزی بود. گفتم:

- تقریباً هیچی.

با صدا خندید و گفت:

- به پسری که هیچی نمی‌دونی از گذشته‌اش علاقه داری؟ واقعا خنده داره!

کلافه از طرز صحبتش گفتم:

- ببین، بین من و سپهر هیچ علاقه‌ای نیست، خواهش می‌کنم دیگه با من این‌طور دربار‌ه‌ی سپهر صحبت نکن. اون برای من خیلی قابل احترام هستش!

 

  • لایک 6

خلاصه:

 شکیبا با دار و دسته‌ی بهراد در میافته و مورد حمله وحشیانه‌ قرار می‌گیره. توسط پلیس به بیمارستان منتقل میشه و بعد از گذروندن دوره درمان به زندان وارد میشه؛ ورودش به زندان و بند هفت شروع ماجراهایی و آشنایی با سه دختری که به طور باور نکردنی هر سه‌تا به دنبال نابودی بهراد بودن. که باعث تشکیل گروه چهار نفری انتقام شد.  

     لینک رمان اخرین خلاف_محدثه مقدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم:

جلوتر اومد و به چشم‌هام خیره شد. گفت:

- می‌دونم با دانیال یک داستان‌هایی داری، کمکت می‌کنم.

عرق سردی پشت کمرم نشست. با ترس از حالت دفاعی خارج شدم و گفتم:

- چی می‌دونی؟ 

به نگاه ترسیدم گفت:

- همه چی‌رو. زیر دست پدرت بودنش رو، رابطه‌اش با خانواده‌ی آقا رضا و اموال پدرت.

نفسم تنگ شد. هم خوشحال هم ناراحت بودم. نگاهم به سپهر که هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد کشیده شد. گفتم:

- در مقابلش ازم چی می‌خوای؟ 

سرش رو کنار گوشم آورد. درست کنار گوشم گفت:

- نامزد من بشی، رسمی و قانونی! 

از گوشم فاصله گرفت. فشارم افتاد و زمین و آسمان دور سرم چرخید. متوجه منظورش نبودم، ولی از این‌که نقشه‌ای داشت مطمئن بودم. چرا باید بخواد من نامزدش بشم؟ اون که اصلا من رو نمی‌شناسه، چه نقشه‌ای برای من کشیده؟ یک لحظه زمین کنار کشیده شد و افتادم. 

صدای بلند سپهر رو شنیدم. دست روی سرم گذاشته بودم. بهشون نگاه کردم؛ سپهر یقه‌ی آراز و داخل مشتش گرفته بود و فریاد زد:

- چی بهش گفتی؟ تو همیشه پست بودی و می‌مونی!

از روی زمین بلند شدم و تمام قدرتم رو نشان دادم. برای من هیچ چیزی تغییر نکرده بود، من هنوز قوی بودم. کنار سپهر ایستادم و گفتم:

- ولش کن سپهر. آقا آراز حرف بدی نزدن، قراره بهمون کمک کنه.

یقه‌ی آراز رو رها کرد و ناباورانه نگاهم کرد و گفت:

- چی میگی؟ اصلا به این اعتمادی نیست، بگو ببینم پس چرا افتادی زمین؟ 

لبخندی به آراز زدم و گفتم:

- از شنیدن این‌که می‌خواد همراهمون باشه و برای رسیدن به حقم کمک کنه خوشحال شدم، فشارم افتاد.

هنوز با اخم بهش نگاه می‌کرد. گوشه‌ی آستین لباسش رو کشیدم و گفتم:

- باید بریم کافه یاس، ولی این‌بار همراه آراز.

قدم تند کرد و گفت:

- برو آماده شو تو ماشین منتظرم.

نتونستم اجازه بدم با عصبانیت کاری انجام بده. دویدم و جلوش ایستادم. دست‌هام رو باز کردم و گفتم:

- حرف بزنیم، بعد میرم حاضر میشم.

منتظر بهم خیره شد. نزدیکش شدم و گفتم:

- بزار کمک کنه.

با عصبانیت گفت:

- تو اون رو نمی‌شانسی، اصلا شرطش برای کمک چی بود؟ 

نباید سپهر می‌فهمید، چون اصلا اجازه نمی‌داد؛ تازه باز یک جنگ دیگه درست می‌شد. اگر سکوت می‌کردم شک می‌کرد، پس بی‌هوا گفتم:

- به‌خاطر تو این‌ کار رو می‌کنه!

خنده‌ مسخره‌ای کرد و گفت:

- به‌خاطره من؟ اون هیچ‌وقت به‌خاطر من کاری نمی‌کنه.

چهره‌‌ی گربه شرکی گرفتم و گفتم:

- داداش جونم خواهش!

لبه‌‌ی شالم رو گرفت کشید رو صورتم. خنده‌ای کرد و گفت:

- بدو برو بچه.

احترام نظامی گذاشتم و گفتم:

- چشم وکیل جذاب! 

با عجله از کنارش گذشتم و به اتاقم رفتم. یه مانتوی جلو باز مشکی برداشتم و روی لباس‌هام پوشیدم. کوله به دست از اتاقم خارج شدم. رفتم آشپزخونه و آروم از پشت سر مامان گفتم:

- پخ!

با ترس بالا پرید و یک نیشگون جانانه از بازوم گرفت. بلند فریاد زدم:

- آخ، ننه ولم کن!

با همین حرفم یاد شعر معروف افتادم. با ریتم خواننده خوندم: 

- آخه مامان ولم کن، مگه گرفتمت؟ می‌میری نگی نگفتمت؟ دستکش دارم... .

با پس گردنی که مامان زد ایستادم و مشغول مالیدن گردنم شدم. گفت:

- کجا باز شال و کلاه کردی؟ 

با مظلومیت گفتم:

- تو به خدا بعد من مراقب خودت باش!

با عصبانیت گفت:

- چته تو دیوونه؟ 

لبخند شیطانی زدم و گفتم:

- بیرون رفتنِ خونم رو به کاهش هستش.

مشغول آشپزی شد و گفت:

- برو! 

با تعجب گفتم:

- واقعا؟! 

فریاد زد:

- برو تا نظرم رو عوض نکردم! 

گونه‌اش رو بوسیدم و از خونه بیرون زدم. کتاتی سفیدم پام کردم و هنوز قدم بر نداشته بودم که صدای آراز متوقفم کرد:

- وایسا.

ایستادم و برگشتم. آی‌پدی جلوم گرفت و مدادش رو دستم داد. گفت:

- امضا کن!

با تردید خوندم. برای من تعهدنامه نوشته بود!

- بسم الله الرحمن الرحیم. این‌جانب، آیما پناهجویی طبق این تعهدنامه، تعهد می‌دهم که رسما و شرعی به مدت شش ماه نامزدی آقای آراز ارجمند در می‌آیم. امضا (...)

با چشم‌های اشکی بهش نگاه کردم و گفت:

- فقط برای یک مدت کوتاه هستش.

با بغض گفتم:

- نقشت چیه؟ تو حتی من رو نمیشناسی، حتما یک نقشه‌ای داری.

با نگاه کاملا ناشناخته‌ای بهم گفت:

- ازت خوشم میاد، فقط همین!

نمی‌دونم چی داخل مردمک چشم‌هاش دیدم. امضا کردم و آی‌پد رو به دستش دادم. 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم
  • لایک 5
  • سردرگم 1

خلاصه:

 شکیبا با دار و دسته‌ی بهراد در میافته و مورد حمله وحشیانه‌ قرار می‌گیره. توسط پلیس به بیمارستان منتقل میشه و بعد از گذروندن دوره درمان به زندان وارد میشه؛ ورودش به زندان و بند هفت شروع ماجراهایی و آشنایی با سه دختری که به طور باور نکردنی هر سه‌تا به دنبال نابودی بهراد بودن. که باعث تشکیل گروه چهار نفری انتقام شد.  

     لینک رمان اخرین خلاف_محدثه مقدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم:

من با خواسته‌ی خودم چیزی رو امضاء کردم که اصلاً درباره‌‌اش هیچی نمی‌دونستم. می‌تونست سند مرگم باشه، یا شاید سند خوشبختیم، ولی تمام تلاشم رو می‌کنم که این شش ماه بدون هیچ اشتباهی تمام بشه. برای من نابود کردن دانیال از هرچیزی توی زندگیم واجب‌تر بود! 

نه فقط به‌خاطر اینکه اموالم رو به دست بیارم، نه؛ می‌خوام بهش ثابت کنم که نمی‌تونه سر من رو کلاه بزاره و همین‌طور برای خودش بچرخه و خوش‌گذرونی کنه. 

من، آیما پناه‌جویی، قول میدم دست نکشم و عقب نرم تا زمانی که دانیال به حق خودش برسه و اون رو پشت میله‌های زندان تماشا کنم! با صدای سپهر از افکارم بیرون اومدم و اشک‌های ناخواسته چکیده شده‌ام رو پس زدم و گفتم:

- جانم سپهر؟ 

از داخل آینه نگاهم کرد و گفت:

- چی این‌قدر درگیرت کرده؟ 

نگاه گذرایی به آراز کردم و لبخندی زدم، گفتم:

- خوشحالم با کمک آراز زودتر می‌تونم دانیال رو به جایگاه واقعیش برگردونم.

ماشین در سکوت فرو رفت و تا رسیدن به مقصد کسی حرفی نزد.

***

از ماشین پیاده شدیم. نوشته‌ی بزرگ کافه یاس نشانه رسیدن به مقصدمون بود. من و سپهر کنار هم و پشت سر ما آراز داخل اومد. آراد دستش رو بالا گرفت و پیش بچه‌ها رفتیم. همه با دیدن ما ایستادن. سپهر و آراز به ترتیب به پویا و آراد دست دادن، فاطی و رزی هم پرسش‌گرانه به آراز و بعد به من نگاه می‌کردن. 

کنار بچه‌ها نشستیم و پویا برام کافی همیشه رو سفارش داد. دست‌هام رو روی میز بهم دیگه گره زدم و با لحن جدی شروع کردم:

- خب بچه‌ها، ممنون از اومدنتون.

آراز رو نشان دادم و گفتم:

- ایشون آقای آراز ارجمند، قراره بهمون کمک کنن. 

آراد که داخل پوسته‌ی دفاعی خودش رفته بود گفت:

- اصلاً ایشون کی هستن؟ 

سعی در برگرداندن آرامش ادامه دادم:

- پسر خاله و... 

کمی مکث کردم و بهش نگاه کردم. نفس عمیقی کشیدم و سعی در نشان دادن علاقه گفتم:

- پسر خاله و رفیق دانیال هستن.

نتونستم بگم. با دیدن چهره‌ی سپهر نتونستم بگم که من حماقت کردم و خودم رو نامزد آراز معرفی کردم. سپهر ادامه داد:

- نقشه تغییر می‌کنه و با همکاری این آقا، حق دانیال رو کف دستش می‌زاریم.

به آراز نگاه کردم و گفتم:

- خب، لطفاً هرچی ازش می‌دونی بهمون بگو.

تکیه به صندلی داد و گفت:

- دوتا خونه در استانبول، پنج شرکت در امارات و ترکیه و ایران، و چند ویلا و خونه در تهران که همش از دزدیدن اموالی هست که پدرت بهش سپرده بود تا کمک نیازمندان کنه، و اون هم از اعتماد پدرت سوءاستفاده می‌کنه و هربار بخشیش رو برمی‌داره، و چیزی رو که باید بدونید اینه که همه‌ی دارایی‌هاش هنوز به امضاء پدر شماست و هنوز نتونسته به نام خودش بزنه. ولی طوری کارها رو جلو برده که انگار هیچ اموالی به نام پدر شما نیست. 

به سپهر نگاه کردم و با عصبانیت گفتم:

- چه‌طور ممکنه؟ 

گفت:

- اون با پول کل قانون رو دور زده. باور کن آیما، ما نمی‌تونیم تنهایی از پسش بربیایم.

صدای آراز پخش شد که گفت:

- با من می‌تونید، چون همه‌ی کارها رو من براش انجام دادم.

با نفرت بهش نگاه کردم، که گفت:

- بهم این‌طور نگاه نکن. 

سپهر با خشم غرید:

- چرا کمکمون می‌کنی؟ 

به چشم‌های سپهر خیره شد و گفت:

- چون اون پسر ایران‌دخت هستش.

سپهر خیره به روبه‌رو شد. من و بچه‌ها با کنجکاوی بهشون خیره بودیم. سپهر گفت:

- اون صادقانه کمک می‌کنه.

رو به آراز گفتم:

- نقشه چیه؟ 

جدی گفت:

- قرار نیست شما کاری انجام بدید. من خودم پرونده و تمام مدارک و براتون میارم، بعد سپهر خودش کارها رو درست می‌کنه.

ویرایش شده توسط hxan.r
  • لایک 5

خلاصه:

 شکیبا با دار و دسته‌ی بهراد در میافته و مورد حمله وحشیانه‌ قرار می‌گیره. توسط پلیس به بیمارستان منتقل میشه و بعد از گذروندن دوره درمان به زندان وارد میشه؛ ورودش به زندان و بند هفت شروع ماجراهایی و آشنایی با سه دختری که به طور باور نکردنی هر سه‌تا به دنبال نابودی بهراد بودن. که باعث تشکیل گروه چهار نفری انتقام شد.  

     لینک رمان اخرین خلاف_محدثه مقدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم:

با عجله و ترس خفته گفتم:

- نه خودم باید باشم.

جلوتر اومد و گفت:

 - اون رو نمی‌شناسی، به وقتش می‌تونه خطرناک باشه.

سپهر پرید وسط حرفمون و گفت:

- اون می‌دونه تو هم پسر ایران‌دخت هستی؟ 

با دهن باز پنج نفری بهشون نگاه می‌کردیم. پویا گفت:

- پسر تو می‌خوای به برادرت رکب بزنی؟ 

مشتش رو محکم روی میز کوبید. هم‌زمان هم بالا پریدم و با خشم از بین دندان‌هاش گفت:

- من برادر اون، نیستم!

سپهر دست روی شانه آراز گذاشت و با لحن برادرانه‌ای گفت:

- بهتره روی نقشه زمان بزاریم.

مشغول خوردن کافه‌های روی میز شدیم. آراز لیوانش رو بالا آورد و بو کشید، روی میز گذاشت. بهش نزدیک شدم و گفتم:

- دوست نداری؟ 

بی‌تفاوت گفت:

- شیر دوست ندارم.

به گارسون اشاره کردم و گفتم:

- کافه‌ی بی‌شیر لطفاً.

آراز رو به بچه‌ها گفت:

- فردا شب پارتی داره، برای وقت گذروندن خیلی زمان می‌ذاره. باید فردا دست به کار بشیم.

سپهر جمع رو دست گرفت و گفت:

- فردا آراز برای مهمونی حاضر میشه، من هم همراهش میرم.

حرفش رو قطع کردم و گفتم:

- من میرم؟ 

جدی نگاه کرد و گفت:

- به چه عنوان؟ 

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- نامزدش!

اخم وحشتناک سپهر بدنم رو به لرزه در آورد و لبخند آراز لرزم رو بیشتر کرد. برای آرام کردن سپهر گفتم:

- خواهش می‌کنم درکم کن سپهر! من باید خودم اون‌جا باشم. 

چیزی نگفت و ادامه داد، معلوم بود باهام قهر کرده.

- مسلماً داخل خونه دوربین داره، باید آراد و رزی ترتیب دوربین‌ها رو بدید. پویا و فاطی هم باید یه دعوایی، یه کاری انجام بدن تا توجه‌ها رو جلب کنن و وقتی دانیال برای آروم کردن اومد، باید مشغولش کنن. بعد آراز و آیما پروند‌ه‌ها رو پیدا می‌کنن و طوری که کسی متوجه نشه جا‌به‌جاشون می‌کنن و پروند‌ه‌های اصلی رو داخل کیف من می‌زارن. تا تمام شدن جشن هم کسی خارج نمیشه که شک نکن. نباید متوجه جای خالی بشه، پس حتما باید پرونده‌ای درست در همون پوشه بزارید.

فاطی گفت:

- اگر به هر دلیلی گیر بیافتیم چی میشه؟ 

سپهر ادامه داد:

- چون هیچ مدرکی دست نداریم هممون به جرم سرقت یا هر چیز دیگه‌ای که اون بلده، می‌تونه ما رو زندان بندازه.

پویا گفت:

- دقیقاً همین یک قلم کم بود که اون هم خداروشکر حل شد. خدایا شکرت، خدایا ما رو دور ننداز!

خنده‌ای کردم و با جدیت گفتم:

- بچه‌ها واقعاً اگر یک درصد هم پشیمون شدید می‌تونید برید. 

رزی مسخره‌بازی رو شروع کرد و گفت:

- آقایون و داداشام، من چراغ‌ها رو خاموش می‌کنم هرکی می‌خواد بلند شه بره.

همه زدیم زیر خنده و بچه‌ها با هم گفتن:

- ما آیما خره رو ول نمی‌کنیم!

خندیدم و گفتم:

- دمتون گرم دوست‌های خر من!

سپهر گفت:

- که من هم خرم؟ 

با لحن بچه‌گانه‌ای گفتم:

- شما عشقی مشتی! 

با سوکت جمع متوجه شدم که گند زدم، سریع گفتم:

- شما عشقی داداشی! 

همه زدن زیر خنده، به جز آراز که اخم بدی روی چهره‌اش نشسته بود. نکنه واقعا این پسره‌ی الاغ به من حسی داره که این‌طور قیافه گرفته؟!

فاطی زد تو سرم و گفت:

- خراب کردی دیگه آیما، نمی‌خواد درستش کنی که بدترش می‌کنی. 

به سپهر نگاه کردم و گفتم:

- تو باید منظورم رو گرفته باشی، که گرفتی، مگه نه؟ 

لبخند زد و به لحن مهربونی گفت:

- بله بچه، می‌دونم.

آراز به ساعتش نگاه کرد و بلند شد، گفت:

- من باید برم جایی کار دارم.

سپهر و مرام مردونگیش رو به رخ کشید و سوئیچ رو داد بهش، گفت:

- من و آیما پیاده می‌ریم.

آراز سوئیچ رو گرفت و با خداحافظی و عجله رفت. من و سپهر هم بلند شدیم رو به بچه‌ها گفتم:

- ساعت رو براتون توی گروه می‌زارم، آماده باشید.

از کافه بیرون زدیم و قدم‌زنان به سمت خونه رفتیم. 

ویرایش شده توسط hxan.r
  • لایک 4

خلاصه:

 شکیبا با دار و دسته‌ی بهراد در میافته و مورد حمله وحشیانه‌ قرار می‌گیره. توسط پلیس به بیمارستان منتقل میشه و بعد از گذروندن دوره درمان به زندان وارد میشه؛ ورودش به زندان و بند هفت شروع ماجراهایی و آشنایی با سه دختری که به طور باور نکردنی هر سه‌تا به دنبال نابودی بهراد بودن. که باعث تشکیل گروه چهار نفری انتقام شد.  

     لینک رمان اخرین خلاف_محدثه مقدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم:

بند کوله پشتی رو بین دست‌هام گرفته بودم و سپهر هم یک دستش داخل جیب شلوارش بود. یک شلوار پارچه‌ای جذب سرمه‌ای و پیراهن یقه مردانه‌ی چهارخانه‌ی چند رنگ که آستین‌هاش تا خورده بود و روی آرنجش جمعش کرده بود. هم خوش‌تیپ و هم جذاب بود!

بی‌مقدمه گفت:

- اولین باره من رو می‌بینی؟ چرا این‌طور خیره شدی؟ 

سرم رو بیخیال تکان دادم و گفتم:

- تیپ قشنگی زدی امروز.

خنده‌ای کرد و گفت:

- واقعاً تو امروز یه چیزیت میشه. من همیشه سبک لباس پوشیدنم همین بوده.

نگاهش کردم گفتم:

- تا حالا وقت نکرده بودم بهت بگم. 

- امید دارم تو هم یک روزی خوب میشی!

ازش جلو زدم و گفتم:

- امید برای پیرمردی مثل تو، چیزه خوبیه؟ 

کوله‌ام رو کشید و گفت:

- پیر رو با من بودی؟ 

نیش‌خندی زدم و گفتم:

- دقیقاً با شما بودم. چیه، می‌خوای بزنی؟ 

بیخیال شد و گفت:

- بچه زدن نداره.

یاد حرف‌های داخل کافه افتادم و گفتم:

- ایران‌دخت کیه؟ 

جدی شد. پیاده‌رویی که قدم می‌زدیم پر بود از برگ‌های پاییزی که روی زمین ریخته شده بودن. بعد از سکوت چند دقیقه‌ای گفت:

- مادر آراز اسمش ایران‌دخت هست، یعنی خاله‌ی من. وقتی آراز بچه بود رهاشون می‌کنه و میره. با وجود دانیال، یعنی بعد از رفتن ازدواج کرده. 

با تعجب گفتم:

- چرا میره؟ بابای آراز اذیتش می‌کرده؟ یا مشکلی داشتن؟ 

ادامه داد:

- ما با هم ارتباط خانوادگی نداشتیم، ولی طبق گفته‌های آراز و مامان و چیز‌هایی که آرزو به خاطر داشت خالم مادر و همسر خوبی نبوده.

باز همون اسم رو سپهر هم گفت. با کنجکاوی گفتم:

- آرزو کی هست؟ 

نگاهش رنگ غم گرفت. مکث کرد و قدم‌هاش آرام‌تر شد، گفت:

- خواهرش آراز، زیبا و باوقار بود. دختر ساده‌ای بود.

با سکوتش نگاهش کردم. اشکی از گوشه‌ی چشمش جاری شد. با لحن آروم گفتم:

- تو دوستش داشتی؟ 

بهم خیره نگاه کرد و با بغض فروخورده‌ی مردانه‌ای گفت:

- اون تمام زندگی من بود! بعد از اون هیچ‌وقت زندگی نکردم، فقط روزها و شب‌ها رو با پایان رسوندم.

- چرا همش میگی بود؟ الآن کجاست؟ 

پاکت سیگاری از جیبش بیرون کشید و نخی بین لب‌هاش گذاشت؛ روشنش کرد و پک عمیقی بهش زد. هیچ دودی از دهانش خارج نشد و تمام اون سم رو به ریه‌هاش هدایت کرد و گفت:

- چون اون آراز احمق باعث مرگش شد. اون قاتل آرزوی منه!

دست روی دهانم گذاشتم و جلوی جیغم رو گرفتم. چشم‌های گرد شده‌ام رو دید و خودش ادامه داد:

- از بچگی دوستش داشتم، همیشه مراقبش بودم که هیچ‌کس بهش آسیبی نزنه. هر روز بزرگ‌تر و زیباتر می‌شد. بارها به مامان گفته بودم که می‌خوام باهاش ازدواج کنم، اون هم هر بار می‌گفت به وقتش خودش همه‌ی کارها رو درست می‌کنه. بعد از مدت‌ها بالأخره قرار بود مال من بشه، ولی آراز از این ازدواج رضایت نداشت و خواهرش رو فراری داد. اون درست شب جشن ما از کشور خارج شد. هیچ‌وقت نتونستم پیداش کنم. چند سال دنبالش دویدم و دویدم، ولی آخرين بار که خوشحال شدم پیداش کردم بهم یک کوه خاک نشون دادن و اسم دختری که من عاشقش بودم. اون زیر کلی خاک، آروم خوابیده بود!

از آراز متنفر شدم! اون واقعا آدم فریبکاری بود. این همه مدت سپهر غرق عذاب شده بود و تنها دلیلش غرور احمقانه‌ی اون  بود!

جلوی در خانه بودیم و من هنوز هیچ حرفی نداشتم که برای تسلی سپهر بزنم. در باز شد، جلو رفتم، ولی سپهر داخل نیومد. برگشتم و بهش نگاه کردم، خیلی غمگین و بی‌حال بود. گفتم:

- بهتره بیای داخل یکم استراحت کنی.

سرش رو به علامت منفی تکان داد و گفت:

- نه، بهتره مامان من رو این‌طوری نبینه، میرم دفترم.

برگشت و پیاده و قدم‌زنان دور شد. از پشت شانه‌هاش افتاده بود و غم بزرگی رو همراه خودش به دوش کشیده بود. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم همچین سرنوشت تلخی رو تجربه کرده. دلم براش خیلی می‌سوزه، اون آدم خوبیه.  واقعا حقش نبوده که همچین عذابی رو از سر گذرونده باشه. 

ویرایش شده توسط محدثه مقدم
  • لایک 4

خلاصه:

 شکیبا با دار و دسته‌ی بهراد در میافته و مورد حمله وحشیانه‌ قرار می‌گیره. توسط پلیس به بیمارستان منتقل میشه و بعد از گذروندن دوره درمان به زندان وارد میشه؛ ورودش به زندان و بند هفت شروع ماجراهایی و آشنایی با سه دختری که به طور باور نکردنی هر سه‌تا به دنبال نابودی بهراد بودن. که باعث تشکیل گروه چهار نفری انتقام شد.  

     لینک رمان اخرین خلاف_محدثه مقدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم:

جلوی آینه ایستادم و به خودم خیره شدم. این‌بار برای شرکت در مراسم دانیال حسابی به خودم رسیده بودم و تیپ زده بودم. یک لباس شب بلند تنگ که از روی زانو ماهی شده بود؛ یقه‌ی کاملا بسته که به گردنم چسبیده بود و آستین‌های جذب مخمل پارچه‌ی مشکی، عجیب جذاب‌ترم کرده بود. 

سایه‌ی مشکی کم جونی زده بودم و آرایش ملایمی روی صورتم نقش بسته بود. هیچوقت از آرایش غلیظ خوشم نمی‌اومد چون یک‌جورهایی فکر می‌کردم کس دیگه‌ای شدم. مانتو کوتاه کتی‌ام رو تنم کردم و شال مشکی حریر رو آزادانه روی سرم رها کردم. 

در اتاقم به صدا در اومد. برگشتم و گفتم:

- بفرمایید.

در باز شد و آراز داخل اومد. مات تیپ و صورت جذابش شدم. شلوار پارچه‌ای و پیراهن مشکی جذب، یقه‌ی بازش و زنجیر زخیم نقره‌ای رنگش عجیب بهش ‌می‌اومد. اون هم محو من شده بود. زودتر از اون به خودم اومدم و گفتم:

- بریم.

جلو اومد و درست روبه‌روی من ایستاد، به چشم‌هام خیره شد. رنگ چشم‌هاش عجیب آدم رو می‌گرفت و به اجبار بهش خیره می‌شد. تغییر حالت داد. دست آزاد و رهام که کنار بدنم افتاده بود رو بین انگشت‌های مردانه‌اش گرفت و با نگاه بهش، نوازش ریزی کرد. دست‌هام یخ زد و در یک لحظه دختری به جنبه با ضربان قلب بالا شدم. 

به حرکاتش خیره شدم. ناغافل سرش رو بالا آورد و با چشم‌های جدی غافلگیرم کرد. ترس به تنم نشست و لب زد و گفت:

- از پیش من هیچ‌جایی نمیری. نمی‌خوام با ندونم کارهات این موقعیت رو از دست بدم.

هنوز بهش خیره بودم که با فشاری که به دستم آورد اخم‌هام  در هم شد و با درد گفتم: 

- ول کن شکستیش!

اخم‌هاش وحشتناک‌تر شد و از بین دندان‌های قفل شده‌اش گفت:

- چشمت رو نشنیدم!

درد دستم رو بیشتر از این نتونستم تحمل کنم و با عجز گفتم:

- آراز، دستم.

با شنیدن اسمش اخم‌هاش باز شد و دستش شل شد. از موقعیت استفاده کردم و دستم رو از دستش جدا کردم. برگشت و از اتاق خارج شد. پسر دیوونه معلوم نیست چه مرگشه؟

پشتش از اتاق بیرون رفتم؛ سپهر روبه‌روی آراز ایستاده بود. با دیدن من جلو اومد، لبخند عریضی زدم. با نگرانی گفت: 

- آخه لازم بود امشب این‌قدر خوشگل کنی؟ 

چشم‌هام رو ریز کردم و ضربه‌ای به بازوش زدم، گفتم:

- تیپ شما که دخترکش‌تر شده والاحضرت! 

نوک دماغم رو کشید و گفت:

- از زبون کم نمیاری تو دختر.

نگاه نگرانی بهم کرد و گفت:

- خیلی مراقب خودت باش!

جلوتر اومد و درست کنار گوشم، جوری که آراز نشنوه گفت:

- این پسره هرچقدر الاغ باشه بازم مراقبته. از کنارش جایی نرو لطفاً.

ازم فاصله گرفت.  خودم رو در آغوش برادرانه‌اش انداختم و گفتم:

- تو هم خیلی مراقب خودت باش!

از هم جدا شدیم. از وقتی تو ماشین آراز نشستم اخم‌هاش درهم هست و هیچ حرفی نمی‌زنه. بالأخره رسیدیم و باهم از ماشین پیاده شدیم؛ داخل باغ رفتیم. ضربان قلبم بالا رفته بود و ترسی ناخواسته به تنم افتاده بود. همه‌ی تلاشم رو کردم که این ترس رو مخفی کنم و گویا تا حدودی هم موفق شده بودم. 

باهم داخل رفتیم. سالن بزرگ پر بود از دخترها و پسرهایی که در حال خوش‌گذرونی بودن. خدمتکار جلو اومد و من مانتوم رو به دستش دادم. شالم رو مرتب کردم. با دیدن دانیال که روبه‌رو به سمت ما می‌اومد قالب تهی کردم. 

دست خودم نبود، از خشم و عصبانیت تمام تنم یخ کرده بود.  

ویرایش شده توسط hxan.r
  • لایک 4

خلاصه:

 شکیبا با دار و دسته‌ی بهراد در میافته و مورد حمله وحشیانه‌ قرار می‌گیره. توسط پلیس به بیمارستان منتقل میشه و بعد از گذروندن دوره درمان به زندان وارد میشه؛ ورودش به زندان و بند هفت شروع ماجراهایی و آشنایی با سه دختری که به طور باور نکردنی هر سه‌تا به دنبال نابودی بهراد بودن. که باعث تشکیل گروه چهار نفری انتقام شد.  

     لینک رمان اخرین خلاف_محدثه مقدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

پارت نوزدهم:

دستم بین انگشت‌های مردانه آراز قرار گرفت و آروم زمزمه کرد:

- خودت رو کنترل کن.

بهش نگاه کردم و گفتم:

- ممنون.

با ایستادن دانیال روبه‌رومون لبخند مسخره‌ام رو روی صورتم ظاهر کردم. گفت:

- خوش اومدین.

به بازوی آراز ضربه‌ای زد و به دست‌هامون اشاره کرد. آراز لبخند مردانه‌ای زد و گفت:

- آیما نامزدمه. 

با تمسخر گفت:

- با ساره هم بودی همین رو گفتی. 

انگار درونم شروع به رخت شستن کردن. یک لحظه تصور کردم دست‌های کسی دیگه‌ای رو هم با همین اطمینان گرفته. دست خودم نبود، ولی تمام حسی رو که داشت درونم جوونه می‌زد پس زدم. به این فکر کردم که فقط قرار شش ماه نامزدش باشم، و تنها دلیل من برای در کنارش بودن خورد کردن دانیال هستش. 

دانیال بعد زدن تیرش از کنارمون گذشت و رفت. بعد از دور شدنش دستم رو از بین دستش بیرون کشید برگشت و نگاهم کرد. بیخیال بهش رفتم کنار میزی ایستادم. نگاه چند نفری رو حس کردم و بعد از چند دقیقه بچه‌ها اومدن. اون دوتا داخل ماشین مشغول دوربین‌ها بودن و این دوتا هم در حال خوش‌گذرونی و علامت من بودن. 

بالأخره آراز کنارم ایستاد. برق‌ها خاموش شد و آهنگ آرامی شروع به نواختن شد. همه دست در دست وسط اومدن و شروع به رقصیدن کردن. 

آراز کنار گوشم نجوا کرد و گفت:

- به بچه‌ها باید علامت بدی الان وقتشه.

بچه ها دوتایی در حال رقص بودن و عین خیالشون نبود. با عصبانیت گفتم:

- ببینشون، اصلاً حواسشون نیست. 

دستم رو گرفت و کشید وسط رقصند‌ه‌ها. دست دور کمرم گذاست و من و به خودش نزدیک کرد، دست روی شانه‌هاش گذاشتم. یک حسی به سراغم اومده بود که تا به‌حال احساسش نکرده بودم. کنار گوشم گفت:

- باهم می‌ریم کنارشون بهشون علامت بده.

آرام و قدم به قدم کنارشون رفتیم. پویا و فاطی در حال رقص به هیچ چیز توجه نمی‌کردن. عصبی کنار فاطی رفتم و پام رو محکم روی پاش کوبیدم. به خودش اومد و نگاهم کرد. با چشم بهش اشاره کرم و ازشون فاصله گرفتیم. بهشون خیره بودیم،‌فاطی بی‌هوا سیلی به صورت پویا زد و اون هم از این حرکت جا خورد و هاج و واج نگاهش می‌کرد. فاطی با صدای بلندی فریاد زد، گفت:

- ای بی(...) خجالت نمی‌کشی؟ 

پویا که تازه به خودش اومده بود، با فاطی هماهنگ شد و کم-‌ کم همه دورشون جمع شد. دانیال به سمتشون رفت. به آراد  پیام دادم و اون هم جواب داد:

- دوربین‌ها حله، فقط ربع وقت دارید.

همراه آراز آروم از جمعیت  جدا شدیم دنباله‌ی لباسم رو دستم گرفتم به طبقه‌ی بالا رفتیم. در اتاق رو بست و به سمت میز بزرگ وسط اتاق رفت. لباسش رو از پشت بالا زد و از داخل کمرش پوشه رو بیرون آورد. با خنده گفتم:

- دمت گرم جاساز! 

با عجله گفت:

- مراقب بیرون باش تا من انجامش بدم.

لای در رو باز کردم و نگاهم رو به بیرون دوختم. با شنیدن صدای پله‌ها گفتم:

- بدو بدو صدای پا میاد.

با دیدن دانیال که بالا می‌اومد با عجله برگشتم که با سینه‌‌ی آراز برخورد کردم. سر بلند کردم و با استرس گفتم:

- اومد.

دستش رو مشت کرد و با عصبانیت گفت:

- با این‌که اصلاً از این کار  خوشم نمیاد ولی ازت می‌خوام بری و حواسش رو پرت کنی تا من برم پایین. 

به چشم‌هاش خیره شدم و خواستم که آرامش کنم. گفتم:

- نگران نباش، همه‌چی تحت کنترلمه.

لبخندی زدم و خودم رو از اتاق پرت کردم بیرون. از در فاصله گرفتم و خودم رو مشغول گشتن کردم. با دیدن من به سمتم اومد، با لبخند چندشش گفت:

- آیما جان؛ دنبال چیزی می‌گردی؟ 

خودم رو کلافه نشان دادم و گفتم:

- سرویس بهداشتی، پیداش نمی‌کنم.

جلوتر اومد، درست روبه‌روم پشت به در اتاقش ایستاد. آراز از اتاق بیرون اومد. دانیال خواست برگرده یقه لباسش رو بی‌هوا کشیدم، از حرکتم خوشش اومد. 

آراز رفت. دانیال نزدیک‌تر اومد و گفت:

- نظرت چیه کمی با هم صحبت کنیم؟ 

با لرزش گوشم و دیدن اسم آراز، با لبخند ببخشیدی گفتم و جواب دادم:

- جانم، آرازم؟

از عمد به اسمش میم مالکیت چسباندم. با عصبانیت غرید و گفت:

- بهتره حرف زدن با اون مرتیکه رو همین حالا تموم کنی! 

از تحکم صداش ترسیدم و خودم رو آرام نشان دادم.

- الان میام عشقم!

بعد از قطع تلفن رو به دانیال گفتم بهتره برم تا آقامون رو بیشتر از این ناراحت نکردم. 

قدم اول رو برداشتم که با صداش میخکوب شدم:

- تو اولین نفر نیستی، آراز با خیلی‌ها دوست بوده.

یه حسی درونم رو داشت می‌خورد که نمی‌دونم چی بود، ولی بیشتر ایستادن رو جایز ندونستم و با سرعت از پله‌ها پایین رفتم. 

ویرایش شده توسط hxan.r
  • لایک 3

خلاصه:

 شکیبا با دار و دسته‌ی بهراد در میافته و مورد حمله وحشیانه‌ قرار می‌گیره. توسط پلیس به بیمارستان منتقل میشه و بعد از گذروندن دوره درمان به زندان وارد میشه؛ ورودش به زندان و بند هفت شروع ماجراهایی و آشنایی با سه دختری که به طور باور نکردنی هر سه‌تا به دنبال نابودی بهراد بودن. که باعث تشکیل گروه چهار نفری انتقام شد.  

     لینک رمان اخرین خلاف_محدثه مقدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم:

بعد از تحمل اخم‌های آراز بالاخره زمان گذشت و جشن کوفتیِ دانیال تمام شد. بعد از خارج شدن از جشن با سرعت نور رانندگی کرد و به خونه رسیدیم. با باز شدن در، چشمم به سپهری افتاد که با استرس داخل حیاط قدم می‌زد. با دیدن ما جلو اومد.

با عصبانیت توپید:

- چرا این‌قدر دیر کردین؟ مدارک چی‌شد؟ 

قبل از این‌که کلمه‌ای آراز حرف بزنه دستش رو گرفتم و با چشم‌هام اشاره کردم هیچی نگه. اون هم در کمال تعجب قبول کرد. جلو رفتم و رو به سپهر با بغض و سختی حرف زدم:

- سپهر، من نتونستم، خراب کردم. من نقشه رو خراب کردم. دانیال... .

جلو اومد و بازوهام رو گرفت و تکان داد و گفت:

 - دِ حرف بزن ببینم چی میگی؟ دانیال  چی؟ 

ازش جدا شدم، به سمت آراز قدم برداشتم. چشم‌هاش از تعجب بیرون زده بود و به حرکاتم نگاه می‌کرد. آروم رفتم پشت سرش و پرونده رو بیرون کشیدم. پشتم مخفی کردم و به سمت سپهر رفتم. 

سرم رو انداختم پایین و لبم رو بین دندان‌هام گرفتم تا خنده‌ام رو کنترل کنم. بی‌هوا دستم رو از پشتم بیرون آوردم با جیغ گفتم:

- دانیال کارش تمومه سپهر جونم، تمومه!

پریدم بالا و پایین و خودم رو پرتاب کردم تو بغل سپهر. این‌قدر با هم بالا و پایین پریدیم که از نفس افتادیم. آراز با سرعت از کنارمون گذشت و رفت. پسره دیوونه‌ است به‌خدا، یک چیزیش میشه. 

رفتیم داخل و سپهر همه‌ی برگه‌ها رو روی میز ریخت. چندتایی رو پشت سر هم خوند و چک کرد، در آخر خودش رو روی مبل رها کرد و نفسش رو به بیرون فرستاد و گفت:

- فکر کنم بالأخره موفق شدی بچه جون. حالا هم برو با خیال راحت بخواب. 

با خوشحالی که در حال بال در آوردن بودم به سمت اتاقم رفتم. بعد از یک حمام حسابی به تخت پناه بردم و از سر آسودگی به خواب رفتم. 

***

یک هفته از به دست آوردن مدارک می‌گذره. فردای اون روز سپهر پرونده رو مطالعه کرد و فهمیدیم به غیر از پدر من، حق سه نفر دیگه رو هم به همون روش بالا کشیده و همه‌چیز رو به نام خودش زده. سپهر می‌گفت:

- با همچین مدارک سنگین، احتمال آزادی و زندگی کردنش به صفر می‌رسه.

این‌قدر این هفته خوشحال بودم که توی پوست خودم نمی‌گنجیدم. منتظر بودم تا همه‌چی قانونی به دستم برسه و اول یه سر و سامان به زندگی بچه‌ها بدم. خیلی توی این مدت کمکم کردن و باید یک‌جور جبران کنم. 

با سرعت پله‌ها رو پایین رفتم و می‌خواستم مامان رو در جریان بزارم، چون سپهر ازم خواسته بود تا از همه‌چیز مطمئن نشدم مامان رو نگران نکنم. مامان داخل آشپزخانه نبود، داخل اتاقش هم نبود. با عجله در اتاق رباب خانم رو زدم و داخل رفتم. 

با دیدن صحنه‌ی روبه‌روم بدنم یخ کرد. رباب خانم روی تخت خوابیده بود و مامان و آقا رضا و سپهر و آراز هم کنارش بودن. جلو رفتم و با نگرانی و شکی که درونش گیر افتاده بودم گفتم:

- این‌جا چه‌خبره؟ رباب بانو چی‌شده؟ 

به سپهر نگاه کردم. قطره اشکی از چشمش چکیده و رفت جلوی پنجره ایستاد. به آراز نگاه کردم. با تمام وجود خواستم بهم بگه که اتفاق بدی قرار نیست بیافته؛ اون هم سرش رو انداخت زیر و به دیوار تکیه داد. 

مامان آروم اشک می‌ریخت و آقا رضا هم دست رباب خانم رو بین دست‌هاش می‌فشرد. رفتم کنار تخت، روی زمین زانو زدم. با بغضی که سعی در کنترلش داشتم به چشم‌های بی‌روح رباب بانوم خیره شدم و گفتم:

- چی‌شده دردت به جونم؟! چرا همه ماتم گرفتن؟ 

خنده‌‌ی بی‌رمقی کرد و گفت:

- وضعیت قلبم... .

ادامه‌ی حرفش رو نتونست بزنه و سپهر سریع ماسک اکسیژن رو روی دهانش گذاشت. رو به سپهر با عصبانیت گفتم:

- پس چرا نمی‌بریدش بیمارستان؟ 

دست بین موهای پرپشتش کشید و گفت:

- دکترش از ایران رفته و من هم نتونستم راضیش کنم برای عمل ببرمش خارج از کشور.

باز به حال قبلم برگشتم و با خودم عهد کردم تا راضیش نکنم بیخیال نشم و از این اتاق بیرون نرم. 

کنارش نشستم و با مظلوم‌ترین لحن ممکن گفتم:

- رباب بانو، از روزی که اومدیم و کنار شما زندگی کردیم شما برام مثل مامان مرضیه شدی. آخه من تحمل ندارم شما رو توی این حال ببینم. خواهش می‌کنم برید برای عمل و بزارید ما باز هم در کنار هم شاد باشیم. 

ماسکش رو از روی صورتش پایین آورد و گفت:

- آیما؛ من نمی‌خوام توی یک کشور غریب بمیرم.

قطره اشکی از چشمم افتاد. دست روی صورتم برد و قطره‌ی اشک رو پاک کرد. بوسه‌ای به دستش زدم و گفتم:

- قرار نیست براتون اتفاقی بیافته عمل می‌کنید و به سلامت برمی‌گردید پیش ما. شک ندارم باز صدای خندهای من و شما باعث اذیت سپهر میشه و نمی‌تونه بخوابه.

به سپهر نگاهی کردم و دوتایی خندیدم. با یادآوری روزهایی که سپهر از من خوشش نمی‌اومد و من و رباب خانم کلی اذیتش می‌کردیم. 

ویرایش شده توسط hxan.r
  • لایک 3

خلاصه:

 شکیبا با دار و دسته‌ی بهراد در میافته و مورد حمله وحشیانه‌ قرار می‌گیره. توسط پلیس به بیمارستان منتقل میشه و بعد از گذروندن دوره درمان به زندان وارد میشه؛ ورودش به زندان و بند هفت شروع ماجراهایی و آشنایی با سه دختری که به طور باور نکردنی هر سه‌تا به دنبال نابودی بهراد بودن. که باعث تشکیل گروه چهار نفری انتقام شد.  

     لینک رمان اخرین خلاف_محدثه مقدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یکم:

چند دقیقه‌ای سکوت برقرار شد همه منتظر بودیم جواب رباب خانم رو بشنویم. مامان رو صدا زد و مامان نزدیکش رفت. داخل گوش مامان حرفی زد و بعد مامان ازش فاصله گرفت و گفت:

- هرچی خدا بخواد، من حرفی ندارم.

همه با تعجب بهشون نگاه ‌می‌کردیم. رباب خانم به کمک مامان نشست و دست مامان رو داخل دستش گرفت. بهش نگاه کرد و با لبخندی گفت:

- شرطی دارم. 

من که از خوشحالی در حال بال درآوردن بودم. با عجله گفتم:

- هرشرطی باشه روی دو تا چشمم می‌پذیرم!

مکثی کرد و بعد از نگاه به آراز و سپهر، گفت:

- باید با یکی از پسرهای من ازدواج کنی. سپهر و آراز انتخاب با خودته، هیچ اجباری درش نیست.

زانوهام خشک شد و بی‌هیچ حرکتی همون‌ جا روی زمین نشستم. من که با آراز قرار شش ماهه داشتم و سپهری که بهش علاقه داشتم! سپهری که همه‌جور ملاک‌های یک مرد رو برای من داشت و آرازی که من هیچ شناختی ازش نداشتم. 

صدای رباب خانم بار دیگه من رو شکه کرد که گفت:

- می‌تونی مدتی نامزد باشی برای شناخت بیشتر و اگر بعد از اتمام نامزدی واقعا نتونستی با اون فرد زندگی کنی می‌تونی دیگه ادامه ندی. اگر هم که مرد ایده‌آل تو بود براتون مراسم عروسی می‌گیریم. 

به مامان نگاه کردم و ازش کمک می‌خواستم. با حرف دوم رباب خانم کمی خیالم راحت‌تر شده بود. مامان چشم‌هاش رو روی هم گذاشت و به نشانه‌ی مثبت موافقت کرد. 

به‌خاطر این‌که آبروم نره و کسی از شرط آراز و نامزدی ما خبردار نشه، تنها انتخابم آراز بود. آب دهانم رو با صدا بلعیدم و بدون نگاه کردن به پسرها گفتم:

- آراز؛ آراز رو انتخاب می‌کنم. 

خنده‌ی آقا رضا و رباب خانم و مامان مرضیه نشانه‌ی موافقتشون بود. رباب خانم گفت:

- قبلِ سفرم شما رو محرم می‌کنم و بعد از برگشتم جواب قطعی از دوتای شما می‌خوام. اگر باهم سازگاری داشتید که مبارک باشه، و اگر نداشتید هر کسی به سمت سرنوشت خودش میره.

از اتاق بیرون رفتم. به حیاط و گوشه‌ی دنجم پناه بردم. نشسته بودم و زانوهام رو بغل گرفتم. سپهر اومد و روبه‌روی من به دیوار تکیه داد و نشست. آروم گفت:

- چرا؟ تو واقعا بهش حسی داری؟ 

بغض راه گلوم رو گرفته بود. با تمام قدرتم گفتم:

- نه. 

با عصبانیت فریاد زد:

- پس چرا؟ لعنتی چرا با من این‌طور می‌کنی؟ 

با چشم‌های متعجب نگاهش می‌کردم که با لحن آروم و مظلومی گفت:

- آیما، من تو رو دوست دارم!

اشک‌هام شروع با باریدن کردن؛ حرف دل من و زده بود. باید بهش می‌فهموندم که مجبور بودم. گفتم:

- من به‌خاطر همکاریِ آراز با دانیال، شرطش رو قبول کردم و برگه‌ای که من و آراز رو شش ماه محرم می‌کرد امضاء  کردم. به‌خاطر آبروم مجبور بودم تو رو انتخاب نکنم، چون مامان از شنیدن این شرط سکته می‌کرد.

محکم به زمین مشت زد و گفت:

- لعنت بهتون، لعنت! 

از حرکاتش ترسیدم و گفتم:

- حالا که هیچی معلوم نیست. تا رباب خانم برگرده تحملش می‌کنم و بعدش هم میگم نه.

با صدای آراز دوتامون بهش نگاه کردیم که گفت:

- خب دیگه چی؟ داشتی می‌گفتی حالا!

سپهر از جاش بلند شد و به سمش رفت. یقه‌اش رو گرفت و چندتا مشت حواله‌اش کرد. با فریاد گفت:

- چه غلطی کردی؟ براش شرط گذاشتی؟ آخه تو چرا این‌قدر پستی؟ آرزو کم نبود، این هم می‌خوای ازم بگیری؟ نه، نه بهت اجازه نمیدم! 

آراز ایستاده بود و هیچ کاری نمی‌کرد و سپهر بدجور به جونش افتاده بود. صورتش پر از خون شده. دویدم و دست سپهر و کشیدم و گفتم:

- ولش کن سپهر، دست بردار.

خون جلوی چشم‌هاش رو گرفته بود و ول‌کن نبود. از آراز  لجم گرفت که جلوش ایستاده بود و کیسه بوکسش شده بود. با ضربه‌ای که سپهر بهم زد نقش زمین شدم.  بلند شدم و جلوی آراز ایستادم. 

قد بلند و هیکل درشتش رو نمی‌تونستم بپوشونم. سپهر دیر به خودش اومد و ضربه‌ای به صورتم خورد. شوری خون رو داخل دهانم احساس کردم. آراز با مشت به صورت سپهر ضربه‌ای زد و اون روی زمین افتاد. جلوی من ایستاد و گفت:

- آخه به تو چه که نخود هر آش میشی؟!

از حرفش ناراحت شدم. به‌‌جای این‌که تشکر کنه ببین چه‌جوری باهام صحبت می‌کنه. اِی خاک بر سر من، باید می‌گذاشت سپهر می‌زد لت و پارش می‌کرد. 

سپهر به خودش اومد و کنارم نشست. دستش رو روی چونم کشید و خون رو پاک کرد. گفت:

- ببخشید، واقعا متوجه نشدم.

آراز به دست سپهر ضربه‌ای زد و گفت:

- از این به بعد حد خودت رو بدون تا زمانی که آیما اسمش کنار من هست بهش این‌قدر نزدیک نشو!

سپهر به تمسخر نگاهش کرد و بلند شد و به داخل رفت. آراز بازوم رو گرفت و کمکم کرد بلند بشم. با دیدن صورتش یک لحظه ترسیدم.خواست بره داخل که دستش رو گرفتم و گفتم:

- نرو، نزار کسی این‌طوری ببیند.

با اخم گفت:

- باز هم از سپهر محافظت می‌کنی! نترس، کسی تنبهش نمی‌کنه.

از رفتارش ناراحت شدم، ولی خودم رو نباختم و گفتم:

- برو بشین تو آلاچیق تا من بیام.

 

ویرایش شده توسط hxan.r
  • لایک 2

خلاصه:

 شکیبا با دار و دسته‌ی بهراد در میافته و مورد حمله وحشیانه‌ قرار می‌گیره. توسط پلیس به بیمارستان منتقل میشه و بعد از گذروندن دوره درمان به زندان وارد میشه؛ ورودش به زندان و بند هفت شروع ماجراهایی و آشنایی با سه دختری که به طور باور نکردنی هر سه‌تا به دنبال نابودی بهراد بودن. که باعث تشکیل گروه چهار نفری انتقام شد.  

     لینک رمان اخرین خلاف_محدثه مقدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دوم:

بعد از برداشتن جعبه‌ی کمک اولیه راه حیاط رو در پیش گرفتم. سپهر جلوم سبز شد و با اخم وحشتناکی که تا به حال ازش ندیده بودم گفت:

- بهش زیاد نزدیک نشو آیما.

چشم‌هام رو مظلوم نشان دادم و گفتم:

- چشم.

کمی آروم شد و اخم بین ابروهاش کم‌‌رنگ شد. داخل آلاچیق نشسته بود و به نقطه‌ای خیره شده بود. جعبه رو روی زمین گذاشتم و روی زانوهام روبه‌روش نشستم. با کمک پنبه، خون‌های روی صورتش رو پاک کردم، حالا از نزدیک به راحتی می‌تونستم چشم‌های غمگینش رو ببینم. 

چشم‌های درشت کشیده، مژه‌های بلند و ابروهای مرتب کمانی به چهره‌اش زیبایی بخشیده بود. صورتش تمیز شده بود. بالای ابروش زخم بود؛ چسب بخیه برداشتم و زخم رو باهاش بستم. گوشه‌ی لبش هم خراش برداشته بود، ولی عمیق نبود.

دستم رو گرفت و با چشم‌های نافذش بهم خیره شد. باز همون ضربان قلب وحشتناک به سراغم اومد! گفت:

- بهش علاقه داری؟ 

گنگ نگاهش می‌کردم که گفت:

- سپهر رو دوست داری؟

دستم رو از دستش جدا کردم و خودم رو مشغول جمع کردن وسایل کردم و گفتم:

- اون برام حامیه. بعد از نبود بابام و تنها شدنمون رباب خانم حمایتم کرد، ولی تمام دردهام رو سپهر مرهم گذاشت. بهش مدیونم!

بلند شدم از جام و دنبال راهی برای فرار از دادن جوابش بودم. دست خودم نبود، ولی نمی‌دونستم علاقم به سپهر در چه مرحله‌ای هستش. تشخیصش برام سخت بود، من اون رو  به عنوان برادرم ستایش می‌کردم، ولی بیشتر بهش فکر نکرده بودم. 

بلند  شد و جلوم ایستاد. به اجبار سربلند کردم و بهش چشم دوختم. گفت:

- دوستش داری؟ 

جدی شدم و با غرور خیره شدم به چشم‌هاش. تعجب از تغییر حالتم رو به خوبی در چشم‌هاش دیدم. گفتم:

- چرا باید برات مهم باشه؟ بعد از برگشتن رباب بانوم  راه ما از هم جداست.

با نگاهی که هیچ درکی ازش نداشتم گفت:

- زیاد مطمئن نباش دختر خانم، به زودی عاشقم میشی!

با صدا خندیدم و بعد از چند ثانیه گفتم:

- وای خیلی بامزه بود! خیلی نمکی پسر خوب!

جدی شدم. در یک قدمیش روی انگشت‌های پام ایستادم و قدم رو به سمت بالا کشیدم تا باهاش چشم در چشم بشم و گفتم:

- مراقب باش تو عاشقم نشی، من خیلی بی‌رحمم! 

از کنارش گذشتم و گفت:

- خواهیم دید.

***

یک هفته با تمام ناراحتی و نبود مامان و رباب خانم گذشت. قرار شد که مامان و آقا رضا همراه  رباب خانم برن و سپهر برای رسیدگی به کارهای پدرش بمونه. یعنی من می‌مونم و این دوتا دیوونه‌ای که همش دارن با هم می‌جنگن. 

برگشتم و مامان رو دیدم. داخل اتاقم اومد و کنارم ایستاد. با اشک بهم خیره شد و گفت:

- خیلی زود بزرگ شدی، داری واسه خودت عروس میشی.

غمگین شدم و گفتم:

- خواهش می‌کنم این‌جوری نگو! خدا رو چه دیدی، شاید ما سرنوشت‌هامون با هم جور نبود. 

اشکش رو پاک کرد و گفت:

- اون رو دیگه به خدا بسپار، ولی رباب خانم می‌گفت پسره سختی کشیده‌ای هست؛ می‌گفت شاید تو بتونی براش مرهم زخم‌هاش باشی. آیما در نبودم اون بزرگتر تو میشه، به حرف‌هاش گوش بده. مرده و غرورش، مراقب باش دست روی غرورش نذاری.

لبخند کم‌جونی زدم و گفتم:

- چشم. 

نگاه آخرم رو به آینه انداختم. لباس بلند حریر و ساتن بادمجانی آستین حریر مچ‌دار و لباس بالاتنه تنگ و دامن آبشاری که اندامم را کشیده‌تر نشان می‌داد. شال حریر همون رنگ رو روی سرم انداختم، و موهایی رو که از وسط باز کرده بودم به پشت گوش‌هام هدایت کردم. 

همراه مامان از اتاق بیرون رفتیم همه داخل سالن پایین منتظر ایستاده بود. آراز پشتش به من بود و بلوز جذب خاکستری و شلوار کمی‌ تیره‌تر از همون رنگ رو تن کرده بود. 

 

 

ویرایش شده توسط hxan.r
  • لایک 2

خلاصه:

 شکیبا با دار و دسته‌ی بهراد در میافته و مورد حمله وحشیانه‌ قرار می‌گیره. توسط پلیس به بیمارستان منتقل میشه و بعد از گذروندن دوره درمان به زندان وارد میشه؛ ورودش به زندان و بند هفت شروع ماجراهایی و آشنایی با سه دختری که به طور باور نکردنی هر سه‌تا به دنبال نابودی بهراد بودن. که باعث تشکیل گروه چهار نفری انتقام شد.  

     لینک رمان اخرین خلاف_محدثه مقدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست وسوم:

"آراز"

با دیدن چهره‌ی خاله برگشتم و نگاهم  روی آیما ثابت موند. دست خودم نبود، ولی برای دقایقی مسخ متانتش شدم.  لباس بنفش رنگ و صورت ساده‌اش برای جلب توجه من کافی بود‌. چشم‌های درشت و گردش و ابروهای دخترانه‌اش و صورت تپلی بامزه‌اش من رو مجبور به خیره شدن می‌کرد.

جلو اومد و کنارم ایستاد. درست کنارم، شانه به شانه‌ام که هیکل ریز نقشش در کنارم تضاد جالبی رو به وجود آورده بود. 

خاله و آقا رضا و مادر آیما در طرفی نشسته بودن. آیما درست شبیه به مادرش بود و با این وجود به راحتی متوجه می‌شدی که این دو مادر و دختر هستن. منتظر سپهرِ همیشه مغرور بودیم. بعد از چند دقیقه که کلافه شده بودم بالاخره اومد. جلوی آیما ایستاد و اون هم از کنارم بلند شد و روبه‌روی هم ایستادن. 

این همه نزدیکیش و راحتیش با آیما برام غیر قابل درک بود، و از نگاه و رفتارش مشخص بود که اون آیما رو نمیبینه و در چشماش آرزو بود. سپهر آیما رو به شکل آرزو تصور می‌کرد و به شدت نگران این خیال‌پردازی شده بودم.

خودم رو مشغول بازی با دست مشت شده‌ام کردم و به دست‌هام خیره شدم. نزدیک آیما شد و گفت:

- فراموش نکن که من همیشه کنارتم!

بعد از چند ثانیه و نگاه آیما که روی خودم حس می‌کردم گفت:

- تو بهترین داداش دنیایی!

با زدن این حرف کمی از شدت عصبانیتم فروکش کرد و آروم شدم. اگر می‌خواستم بگم جوابش برام مهم نبود دروغ گفته بودم. مطمئنم که به این دختر حسی ندارم، ولی بعضی وقت‌ها توجهم رو به خودش جلب می‌کنه.

سپهر رفت و اون طرف آیما نشست. آقا رضا گفت:

- خب بچه‌ها، بهتره شروع کنیم. 

با صدای بلندی آیاتی رو خواند و من و آیما با کمی مکث بله گفتیم. خاله جلو اومد بلند شدیم و روبه‌روش ایستادیم. انگشتر فیروزه‌ای به دست من داد و با حال خرابی که سعی در کنترلش داشت، گفت:

- این انگشتر مادرمه که به من داد؛ من هم به مادرت دادم، ولی اون قبولش نکرد. حالا ازت می‌خوام با این انگشتر آیما رو نشان خودت کنی.

با تردید گرفتم و به سمت آیما برگشتم. کف دستم رو بالا بردم و ازش خواستم دستش رو داخل دستم بزاره. به مادرش و رباب خانم و بعد آقا رضا و سپهر نگاه کرد. با کمال احترام به همه، دست داخل دستم گذاشت. دست‌های ظریف و انگشت‌های کشیده که برای دست‌های من خیلی کوچیک به نظر می‌اومدن. 

انگشتر رو داخل انگشتش جا دادم و بهش نگاه کردم. صورتش سرخ و خجالت‌زده شده بود. سرش پایین بود. خاله در آغوشش فشردش و زمزمه کرد:

- به‌هم میاین، البته اول نظر خودتون ملاکه. فکرهاتون رو بکنید تا برگشتم.

بعد هم من رو در آغوش گرفت و کنار گوشم، آروم جوری که فقط من بشنوم گفت:

- دلش رو به دست بیار. هیچ‌کس به اندازه‌ی آیما برای تو کامل نیست.

لبخندی زدم و به آغوشم فشردمش. آقا رضا رو هم بغل کردم. سپهر جلوم ایستاده بود بهم نگاه می‌کرد. دست‌هاش رو باز کرد و لبخند پهنی روی صورتم ظاهر شد. درست مثل قدیم در آغوش گرفتمش و گفت:

- ازش مراقبت کن، آیما برام خیلی با ارزشه.

نمی‌دونستم از حرفش خوشحال باشم یا این‌که غیرتی بشم، ولی فقط گفتم:

- نگران نباش.

از سپهر فاصله گرفتم. مادر آیما، مرضیه خانم جلوم ایستاد و با لبخندی که چاشنی بغضی درش بود گفت:

- مراقب دخترم باش پسر. دخترم از مشکلاتش با هیچ‌کس حرفی نمی‌زنه، ولی نزار تنها بمونه. اون از تنهایی خیلی می‌ترسه.

کاش مادر من هم به خوبی این زن بود. چه‌قدر حسادت کردم به آیمایی که همچین مادری داشت. ای کاش... .

سرم رو تکان دادم؛ چرندیات مغزم رو پراکنده کردم. با لبخند گفتم:

- به روی چشم، تا من هستم نگرانش نباشید. آیما امانت و شما و خاله دست من، حتماً همین‌طور برش می‌گردونم.

 

ویرایش شده توسط hxan.r
  • لایک 2

خلاصه:

 شکیبا با دار و دسته‌ی بهراد در میافته و مورد حمله وحشیانه‌ قرار می‌گیره. توسط پلیس به بیمارستان منتقل میشه و بعد از گذروندن دوره درمان به زندان وارد میشه؛ ورودش به زندان و بند هفت شروع ماجراهایی و آشنایی با سه دختری که به طور باور نکردنی هر سه‌تا به دنبال نابودی بهراد بودن. که باعث تشکیل گروه چهار نفری انتقام شد.  

     لینک رمان اخرین خلاف_محدثه مقدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...