رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

گناه گندم /𝓜𝓪𝓱𝓵𝓪 𝓱𝓪𝓼𝓲𝓫کاربر انجمن نودهشتیا


Mahlahasib
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: گناهم دختر بودن بود 

نام نویسنده:  𝓜𝓪𝓱𝓵𝓪 𝓱𝓪𝓼𝓲𝓫

زمان پارت گذاری: 00:10 

هدف: تبعیض جنسیت

ژانر: اجتماعی،  غمگين، عاشقانه 

خلاصه رمان:

 


داستان درمورد دختریست که در سن ۱۲ سالگی به دلیل دختربودنش به پرورشگاه فرستاده میشه و بعد از ۲ بار فرار کردن از پرورشگاه بالاخره موفق به فرار میشه و ...
•~روزی خواهد رسید بخاطر تمام حرف ها و توهین هایی که بهم کردید پشیمون میشید و به پام میوفتید ،اون روز دیر نیست...~•

مقدمه:

زندگی زیباست،اما با تبعیض قائل نشدن جنسیت زیباتر هم خواهد شد.

از قدیم می‌گویند:دختر رحمت است و پسر نعمت.

قدر فرزندانمان را بدانیم و برای بودنشان ارزش قائل باشیم...•

 

ناظر: @Negin jamali

ویرایش شده توسط Mahlahasib
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 2

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت1
چهارشنبه ۱۳۷۵/۲/۱۲

معصوم خانم از اتاق بیرون اومد و با صورتی ناراحت و ترسیده روبروی اسفندیار ایستاد، اسفندیار درحالی که دستاش رو مدام توی موهاش میکشید برگشت و رو به معصوم خانم که قابله محل بود نگاه کرد و بعد به بچه ای که توی دستانش بود.
اسفندیار:پسره مگه نه معصوم خانم؟
معصوم خانم: آ...آقا...راستش...دختره!
اسفندیار در حالی که دندوناش رو از خشم روی هم فشار میداد، با دستان مشت شده به سمت اتاقی که الهام (همسر اسفندیار )قرار داشت رفت و با پا در رو باز کرد ،
اسفندیار: میدونی چه غلطی کردی؟
الهام:!!!!!
اسفندیار:الهام باتواممم!!!
الهام با چشمان قرمز و اشک الود به سمت همسری که انقدر برایش پسر بودن فرزندش مهم بود نگاهی کرد و گفت: مگه دست من بوده اسفندیار؟ کار خدا بوده و هیچ کار خدا هم بی حکمت نیست .
اسفندیار:خفه شو الهام ،خفه شووووو این دختره رو میبرمش
الهام درحالی که هنوز درد زایمان داشت از جا پرید و با التماس به اسفندیار گفت :اسفندیارم تورو به قران ،تو رو به جون الهامت قسم این کار و نکن،اصلا ...اصلا نمیزارم هیچ کس بفهمه که دختر بوده بچمون ،اصلا هیچ جا نمیبرمش
اسفندیار: الهام حرفی بزن که بگنجه من به مردم محل چی بگم اخه؟ هااا؟ بگم بچم دختره ولی به کسی نشونش نمیدم اره؟
الهام: اسفندیار التماست میکنم بخاطر عشقی که بهم داری قسمت میدم نکن اینکارو
اسفندیار: این حرفا فایده نداره الهام میبرم میدمش به کسی بچه نداره
الهام از شدت درد و با جیغ گفت اگه ببریش منم‌ میرم این و مطمعن باش !
اسفندیار: تا کی میخای این مایه ابرو رو نگهش داری ها؟
الهام بیچاره از شدت خوشحالی که اسفندیار راضی به نگهداری دخترش شده سریع بدون فکر گفت : بزار ...بزار فقط تا ۱۲ سالگیش کنارم باشه خواهش میکنم ازت
اسفندیار کلافه و طبق همیشه دستش رو توی موهاش کشید و گفت : زیاده الهام،۱۲ سال زیاده،من نمیتونم نگهش دارم .
الهام: اسفندیار بهت قل میدم نزارم هیچ کسی ببینتش و هرچی التماس در وجودش بود رو ریخت توی چشمان خیسش
اسفندیار خیره به چشم های اشک الود عشق چندین سالش کرد و چشماشو روهم فشار داد و به سختی گفت :باشه الهام و انگشت اشارشو سمت الهام گرفت و با تاکید گفت: فقط ۱۲ سال الهام، فقط ۱۲ سال.
الهام خوشحال از اینکه میتونه دخترش رو در کنارش نگه داره خوشحال بود ،اما این تازه شروع ماجرا برای اون دختر ۱ روزه بیچاره بود...

♡راوی رمان♡

توی این چند روز الهام مدام دور و بر دختر کوچولوش میگشت و یک لحظه هم اون و تنها نمیذاشت ،با عشق بهش شیر میداد، شبا توی گوشش لالایی میخوند تا خوابش ببره و  در کنارش میخوابید که اگه توی شب بیدار شد نترسه و ارومش کنه ،حتی براش اسم هم گذاشته بود،از بچگی عاشق اسم گندم بود و به ارزوش هم رسید ،دختر زیبارویی به نام 《گندم 》♡
روز ها پس از دیگری میگذشت و دختر کوچولوی الهام بزرگتر و زیباتر از هر روز میشد و این وسط نگرانی الهام بود که با بزرگ تر شدن روز به روز دختر زیباش، بیشتر میشد . الهام می‌ترسید، دور شدن از دخترش اون و میترسوند ،از سرنوشت دخترش بعد از جدایی میترسید .
به سرش افتاده بود که دوباره به پای اسفندیار بیفته و نزاره دخترش و ازش جدا کنه ،ولی میدونست که بی فایدست...!

(شنبه ۱۳۸۲/۲/۱۲)
الهام: سپیده جون این بادکنک رو بزن بالای مبل سه نفره اینجا
سپیده: اینجا خوبه خانم؟
الهام: یکم ببر اونورتر چون وسطش سنشو میزنیم که
سپیده:خوبه؟
الهام: اها...عالییه !مرسی
الهام: اقا مظفر بیزحمت این میز و بزارید جلوی اون مبل سه نفره که بالاش بادکنک ها اویزونه ،قربون دستتون

الهام با رضایت به کل سالن نگاه کرد و نفس عمیق و ناراحتی کشید ،امروز گندم ۷ سالش میشد و الهام میخواست بهترین تولد رو برای دختر کوچولوش بگیره.
با اسفندیار در این باره صحبت کرده بود و با اینکه اسفندیار به شدت مخالف این موضوع بود ولی نتونست درخواست الهامشو رد کنه ،الهام از صبح همه افراد اهل خونه رو مشغول به کار کرده بود و بقیه هم با جون و دل هرکاری رو که میگفت:انجام میدادن ،توی این ۷ سال گندم جا توی دل همه بجز باباش باز کرده بود و همه با فکر اینکه ۵ سال دیگه گندم از این خونه میره ناراحت میشدن و حتی سپیده به الهام گفته بود: از بعضی خدمتکارها شنیده بود که میگفتند: هر موقع گندم از این خونه بره ماهم میریم ، گندم از صبح به خونه دوستش زهراسادات رفته بود ،
الهام اونو با هزار جور ترس و لرز که مبادا کسی ببینتش فرستاده بود و به اسفندیار هم در این باره حرفی نزده بود چون میدونست به شدت مخالفت میکنه ، مامان زهراسادات دوست صمیمی و همسایه الهام بود و از اول ماجرا خبر داشت چون الهام نه خواهری داشت و نه برادری!
به همین دلیل با خیال راحت اونو فرستاد که بره ،همه چیز اماده بود ،الهام به طبقه بالا رفت و داخل اتاق مشترک خودش و اسفندیار شد ،شماره اسفندیار و گرفت و بعد از دوتا بوق صدای بم و محکم اسفندیار داخل گوشی پیچید《بله؟》
♡و قلب الهام بود که بعد از این همه سال زندگی هنوز هم با صدای عشقش به لرزه درمیومد ♡
الهام: سلام عزیزم خسته نباشی!
اسفندیار:سلام ممنون کاری داشتی؟
الهام: عه...راستش...چیزه...
اسفندیار:چیزه؟
الهام: میگم... اسفندیار امشب...
اسفندیار: نه
الهام از 《نه》گفتن محکم اسفندیار بغضش گرفت و گفت : باشه مرسی که گذاشتی واسش تولد بگیرم مراقب خودت باش.
اسفندیار: شب از در پشتی میرم اتاق و میخوابم شب بخیر
الهام: شب خوش
و گوشی رو گذاشت ...
بغضشو به سختی قورت داد و داخل اینه به خودش که امشب با این لباس فیروزه ای زیبا شده بود خیره شد؛
الهام،نه نباید گریه کنم ،نباید شب به این قشنگی رو خراب کنم و چند نفس عمیق کشید و به خودش لبخند زد:۹《 تو مامان گندم کوچولویی نباید بزاری امشب بهش بد بگذره پس عالی باش و بهترین شب رو واسش بساز》
در و باز کرد و از پله ها پایین رفت ...

ویرایش شده توسط Mahlahasib
  • لایک 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

#پارت ۲
در وباز کرد و از پله ها پایین رفت.مهمان ها همه رسیده بودند و همه چیز  اوکی بود ؛ فقط گندم مانده بود.
الهام : سپیده جان؟
سپیده : جانم خانم ؟
الهام : انجامش بده!
سپیده: چشم ،همین الآن خانم.
 
راوی رمان♡
سپیده بدون اینکه کسی متوجه رفتنش بشود لباسش را پوشید و به سمت خانه زهراسادات رفت ،زنگ در را زد و مامان زهرا با دیدن سپیده در پشت آیفون ،آیفون را برداشت و آرام گفت :الآن میارمش سپیده خانم . بعد از تحویل گندم ، سپیده با توجه به سفارشات الهام او را بدون اینکه کسی متوجه حضورش بشود به خانه برد .

گندم: ای بابا خاله سپیده چیکار میکنی ؟
سپیده: عزیزم این ها سفارشات مامانته.
گندم: عه! خاله سپیده چرا چراغ ها خاموشه؟!
سپیده: ای بابا ! نکنه باز برق ها رفته؟
گندم: وای خاله سپیده من میترسم بیا بریم خونه زهرا اینا.
سپیده: عزیزم حتما برق خانه اون ها هم رفته دیگه! بیا بریم داخل کمد چراغ قوه هست .
گندم: پس دستم و ول نکنی ها !!!
سپیده:باشه .بریم.

راوی رمان◇
گندم دست سپیده را محکم در دستش گرفته بود و به سمت در ورودی رفت ، سپیده در را با صدای بلند《 این چراغ قوه کجاست بنظرت گندم؟》باز کرد ،گندم تا دهان باز کرد که بگوید《داخل کمد است》چراغ ها روشن و صدای《 تولدت مبارک》همه کسانی که آنجا بودند بلند شد و گندم بود که با چشمانی اشک آلود و باورنکردنی ،دست در دست سپیده به ویوی روبرویش خیره شده بود. نگاهش به سمت مادر مهربانش رفت و چشمانی خیس و آبی را دید که با لبخند به او خیره شده بودند .فضا آرام شد و الهام به دخترک زیبایش چشم دوخت و گفت: تولدت مبارک گندم من. گندم به سمت مادرش دوید و او را محکم در آغوشش گرفت و با گریه گفت: مامان ممنون! ممنون! الهام دخترک ۷ ساله اش را در آغوشش فشرد و با فکر اینکه ۵ سال دیگر گندم مهربانش را در کنار خود ندارد بیشتر اشک ریخت اما سریع افکار های منفی را کنار زد و به یاد قول خودش در اتاق افتاد .صورت دخترکش را در دستان گرم خود گرفت و گفت:( گندم مامان !این و همیشه یادت بمونه! جوری زندگی کن که اگر روزی من در کنارت نبودم بتونی از پس زندگیت بربیایی و محتاج کسی نباشی، نزار این مردم با افکار های قدیمیشون ارزشت رو بخاطر جنسیتت پایین بیارن. )
گندم : مامان متوجه حرفات نمیشم!
الهام: ۵ سال دیگه متوجه میشی گندم من!
بعد از دادن کادو ها و صرف شام همگی از گندم و مادرش خداحافظی کردند و تولد گندم را باز هم تبریک گفتند و رفتند.
خانه خالی از افراد شده بود انگار نه انگار که یکساعت پیش در همین مکان از شدت سر و صدا ، صدا به صدا نمی‌رسیده است.
الهام: سپیده؟
سپیده: جانم خانم؟
الهام:به همگی بگو بیان داخل نشیمن باهاشون حرف دارم.
سپیده: چشم خانم جان.
خدیجه و آقاظفر،سپیده و هانیه همگی پیش الهام رفتند و الهام شروع به صحبت کردن، کرد.
الهام: امشب همگیتون عالی بودید ، از همه نظر و از همتون بابت پذیرایی عالیتون ممنونم.
اقا ظفر: خانم جان این حرفا چیه به قربانت روم؟ شما و گندم جان رو تخم چشم ما جا دارید.
الهام: آقا ظفر خداراشکر میکنم که من رو لایق دونسته آدمای به مهربانی شما بهم داده.
خدیجه(همسر ظفر): آی من فدای تو شوم خانم بزرگ. شما جان مایی عزیزُم.
الهام: نظر لطفتونه خدیجه خانم. برای این لطف بزرگتون هدیه ای در نظر گرفتم که امیدوارم خوشتون بیاد.
سپیده: خانم جان از شما به ما رسیده ، انشاالله که خدا بهتون برکت بده .
الهام: سپیده و هانیه شماره کارتتون را بهم بدید تا براتون کارت به کارت کنم.
سپیده :خانم ممنونم واقعا.
هانیه: خدا از بزرگی کمتون نکنه الهام خانم.
الهام: آقاظفر؟! شما اگر دوست داشته باشید براتون کارت به کارت کنم ، اگر هم دوست دارید پول نقد بهتون بدم؟
اقاظفر: خانم جان قربان محبتت برَوَم ، اگر موردی نداره پول بهم بدید.
الهام: حتما !
و مبلغ ۳ ميليون تومان را به او و ۱ میلیون تومان به خدیجه خانم داد و خطاب به همه گفت :خب شب همگیتون بخیر! از همگیتون باز هم ممنونم.

راوی رمان◇
همگی بعد از شب خوش گفتن به اتاق خود رفتند، خدیجه خانم و آقا ظفر به سوییت ته باغ که متعلق به آن ها بود راهی شدند،خدیجه خانم در حالی که چادرش را از دور کمرش باز میکرد خطاب به ظفر گفت:  الهی که خدا خیرش بده کاش دختران و پسران من هم اینجور بودند و نشست و با غصه به عکس ۷ نفره شان خیره شد. سمت چپ علی ایستاده بود با لبی خندان؛ خدیجه لبخندی غمناک زد و گفت:ظفر یادته؟ اینجا علیمان کنکورش را قبول شده بود همان رشته ای که خودش دوست داشت. کنار علی فاطمه خواهر کوچک تر از علی ایستاده بود که آن هم با لب خندان در بغل علی ایستاده بود و همچنین به تربیت حسن ،مجتبی و زینب همگی پشت صندلی خدیجه و اقاظفر ایستاده بودند، همگی آنها مشغول به کاری بودند و سرشان گرم خانه و خانواده خودشان بود و فراموش کرده بودند که مادر و پدر پیری در تهران دارند،تنها زینب بود که هفته به هفته به مادرش زنگ‌میزد و وقتی متوجه میشد که جایشان خوب است فقط به زنگ زدن اکتفا می‌کرد، با دست ظفر بر روی شانه خدیجه، از فکر بیرون آمد و آهی از ته دلش کشید و طبق همیشه گفت:《خدایا!خودت مراقب عزیزانم باش》.

سپیده و هانیه از شدت خوشحالی در پیج های اینستاگرام دنبال کفش و لباس های مدرن و لوکس بودند و از الان برای پولشان هزاران نقشه کشیده بودند .

و الهام...
به چهره ی غرق در خواب گندمش نگاه کرد و ارام با خودش زمزمه کرد: (ارام بخواب گندم من! از خدا میخوام صبر به من و قدرتی به تو بده تا بتونی از پس خودت بر بیایی و هیچ موقع سرکوفت دختر بودنت رو نخوری )
با اینکه حسابی سنگین شده بود امّا او را در بغل گرفت و به اتاقش رفت تا او را بخواباند. دلش میخواست در کنار دخترکش بخوابد و مثل بچگی هایش در گوشش لالایی بخواند امّا باید کنار اسفندیار میبود تا فردا بهانه ای دیگر به گندمش ندهد. گونه سفید دخترکش را بوسید و در گوشش گفت:(خیلی دوست دارم گندم من) و به سمت اتاق مشترکشان رفت . در را باز کرد و با چشمان باز اسفندیار مواجه شد...!











  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۳
در را باز کرد و با چشمان باز اسفندیار مواجه شد، آرام در را پشت سرش بست و به سمت تخت رفت ،پاهایش در این کفش پاشنه بلند از شدت درد و خستگی بی حس شده بودند ،آرام از پایش درآورد و انگشتانش را تکان داد بلکه از بی حسی اش کم شود بلند شد و به سمت کمد لباس مجلسی هایش رفت ،میخواست لباسش را دربیاورد اما زیپ لباسش در پشت کمرش قرار داشت و دستش به زیپ نمیرسید ،در این بین اسفندیار به حرکات الهامش خیره شده بود الهام با عجز به اسفندیار نگاه کرد؛ اسفندیار از جا برخیزید و زیپ لباسش را به آرامي باز کرد و باز به سمت تخت روی اورد. بعد از تعویض لباس هایش به سمت حمام رفت و دوش سرپایی ۱۰ دقیقه ای گرفت . موهایش را خشک کرد و به سمت تخت رفت .
الهام: ازت ممنونم.
اسفندیار :بابت؟
الهام:تولد!
اسفندیار: خوشحال شد؟
الهام :وای اسفندیار خیلی خوشحال شد اصلا فکرشو نمیکردم  آنقدر خوشحال بشه.

راوی رمان◇
اسفندیار با لبخند به الهامش که با شوق ماجرای تولد را تعريف میکرد خیره شده بود و به یاد دوران جوانیشان افتاد!
  زمانی که الهام خوشحال بود همین‌گونه با شوق حرف میزد و در آخر با بوسه ای بر گونه اش الهامش را دید که به خواب عمیقی فرو رفت !
در این بین ، در ساعت ۱:۲۵ دقیقه نیمه شب ،اسفندیار بود که از فکر و خیال آرام نمیشد! مدام از این میترسید که شخصی متوجه حضور دخترکش شود. در این ۷ سال با فامیل هایش رفت و آمد نداشت و گفته بود به سفر خارج رفته اند برای کارش.
هرچند که خیلی ها مشکوک شده بودند و زیاد باور نکرده بودند !
اما خب دیگر...!
اسفندیار بود و قوانینش ! شخصی حق دخالت و نظر دادن در زندگی اش را نداشت. همه میگفتند :(بیچاره الهام که با این مرد بدخلق زندگی می‌کند!)
اما نمی‌دانستند که دوست داشتن به این چیز ها نیست، نمی‌دانستند که اگر واقعا عاشق مردی باشی ، با تمام وجودت حاضری تمام بدخلقی هایش را به جان بخری!♡
آنها هیچ نمی‌دانستند!

•••الهام•••
با نوازش دستی توی موهام چشمام و باز کردم و با چهره زیبای گندمم روبرو شدم !
محکم در بغلم کشیدمش و بوس آبداری روی گونه اش نشاندم که صدایش درآمد!
گندم: آیی ماماننن! تف مالیم کردی اَه!
الهام :قربونش بره مامانش وسواسی من! تا اومد یکی دیگه بوس آبدارش کنه گندم از جا پرید و به سمت در دوید و گفت: (اگر میتونی بیا من و بگیر!)و سرخوش خندید و از پله ها پایین رفت.
الهام هم سریع بلند شد و به دنبالش رفت.

•••اسفندیار •••
سپیده پس این تست چیشد؟
سپیده: آماده شد آقا. بفرمایید.
اسفندیار :صد بار گفتم وقتی میام برای صبحانه همه چیز باید آماده روی میز باشه گفتم یا نگفتم؟
سپیده: قول میدم دیگه تکرار نشه آقا .
اسفندیار:برو الهام و بیدار کن بیاد صبحانه بخوره.
سپیده :چش...

گندم: ماماننننننن؟
الهام: چیشد گندم؟ حالت خوبه؟
با عصبانیت از جا بلند شد و به سمت حال رفت و با صحنه روبرویش از خشم دستانش را مشت کرد و دندان هایش را روی هم فشرد و به پایی نگاه کرد که بالای سر مجسمه ایستاده بود.
کم کم نگاهش و به سمت بالا آورد و عصبانیت و نفرتش بیشتر و بیشتر شد.
اسفندیار :دختره ی پاپتی میدونی چه غلطی کردی؟
گندم با چونه لرزون و چشمای پر از اشک به صحنه روبروش خیره شده بود. مجسمه یادگار مادر اسفندیار بود که به او هدیه داده بود و خیلی برایش با ارزش بود .
اسفندیار با خشم به الهام نگاه کرد و با داد گفت: میبینی؟ این همون مایه ننگی هست که الان اینجا وایستاده و مجسمه مادر من و شکسته! چقدر بهت گفتم بندازش بیرون هااااا؟
الهام: اسفندیار خواه...
اسفندیار: خفه شوووو!
گندم : م..من معذرت میخوام!
اسفندیار:عه؟ معذرت خواهی هم بلدی؟ این چیزی هست که با معذرت خواهی حل بشه دختره پررو؟
گندم: قل میدم پولای قلکم و که جمع کردم یکی دیگش و واستون بخرم .
اسفندیار از شدت خنده اشک در چشمانش حلقه زد و گفت:الهام میبینی دختر دیوونت چی‌میگه؟
و خطاب به گندم گفت: اگه خودت هم رو بفروشی نمیتونی این و بخری فهمیدی؟
الهام در این بین با نفرت به مردی که روبرویش ایستاده بود خیره شده بود و از شدت عصبانیت ناخن هایش را در گوشت دستش فرو میبرد و بر خودش لعنت می‌فرستاد که چرا نمی‌تواند از دخترش دفاع کند؟
گندم‌ بیچاره از شدت صدا و ترس چشمانش را بست و سرش را تند تند تکان داد و به سمت بالا دوید.
اسفندیار :سپيدهههه؟
سپیده: بله آقا؟
اسفندیار: برمیگردم اینجا این وضع نباشه.
سپيده: چشم آقا و مشغول تمیز کردن شد.
اسفندیار از کنار الهام که چشانش اشکی بود رد شد و آرام در گوشش گفت: بخاطر همین چیز ها گفتم بزار بدیمش به ینفر دیگه! سعی کن جلو چشمم نیاریش وگرنه خودت میدونی و در را محکم بست.
الهام برگشت که به اتاق گندم برود ولی با چیزی که دید وحشت کرد...

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...