رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

آهوی مست | Melika.Y کابر انجمن نودهشتیا


پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: d+

پست های پیشنهاد شده

پارت دوم

این‌بار صدای خنده همه بلند شد و صبا به همراه خنده، با مشت بر ران او می‌کوبید.

- شما هوس اخراج به سرتون زده؟

کلاس را گرد سکوت پوشاند و او پوکرفیس شانه بالا کرد.

- شما یادتون رفته بابای من کیه؟

- هیچ‌کس نمی‌تونه از دستورات کرمی سرپیچی کنه!

کنترل خنده‌اش از دستش خارج شد و با صدا خندید.

- ببخشید استاد!

صبا با تعجب نگاهش را به صورتش دوخت و چند بار پلک زد. او اهل عذر خواهی نبود. با ادامه دادن جمله‌اش لبخند عمیقی بر روی لب های همه قرار گرفت.

- عینک ذره بینی‌ام رو خونه جا گذاشتم، متاسفانه نمی‌تونم بدون عینک چیزهای ریز و درشت رو ببینم!

صبا با شوق ناخن هایش را روی هم می‌کشید تا دعوا جنجالی‌تر شود و برای ساعت‌ها بخندد.

- از کلاس من برو بیر...

- کی می‌خواد عشق من رو بیرون کنه؟

سرش با تعجب به سمت در چرخید و با مرد خوش چهره و چهارشانه‌ای چشم در چشم شد. به ذهنش فشار اورد اما تنها یک هاله کم‌رنگ از دختری که همیشه لباس های پسرانه می‌پوشید و مسخره می‌شد بیشتر در ذهنش نیامد.

- شما؟

استاد کرمی بود که مخاطب به همان مرد سوال می‌پرسید.

- مانی‌ام، مانی وثوق!

استاد کرمی به لیستش خیره شد و او جمله‌ای در ذهنش پلی شد.

«هر وقت تونستم روح و جسمم رو مطابق هم بکنم، دوست دارم اسمم رو بذارم مانی!»

پسری که رو به رویش ایستاده بود همان زیبای وثوقی بود که بخاطر ترنس بودنش هیچ‌کس به سمتش نمی‌رفت و تنها او بود که به این باور داشت ترنس بودن جرم نیست!

نفهمید چه شد که خودش را بی مکث به مانی رساند و جیغ خفه‌ای کشید.

- بالاخره برگشتی، برگشتی!

- برگشتم.

صدای استاد کرمی باز هم باعث شد دوباره اخم کند.

- کسی به اسم مانی وثوق توی لیست دانشجوهام نیست!

صدای تک خنده مانی در گوشش پیچید و بعد جوابی که به استاد داد.

- خب نباید هم باشه، من دانشجوی رشته مغز و اعصابم نه عمران!

- پس این‌جا چی‌کار دارید؟

مانی دستش را به سمت در گرفت و با خنده‌ای کوتاه، شانه بالا انداخت.

- خب اومدم با عشقم دور- دور برم، صبا تو هم بیا!

سرش را به سمت استاد برگرداند و ابرو بالا انداخت و به صبا اشاره زد. بعد از دو سال مانی در کنارشان بود و جمع سه نفرشان تکمیل شده بود. رابطه مانی و صبا هم خوب بود اما او در هر حالت به مانی نزدیک‌تر بود.

***

- خیلی بدی مانی! می‌دونی من اسکی روی یخ دوست دارم و انقدر از جلوی دانشگاه تا این‌جا زجرم دادی و هیچی نگفتی!

مانی لبخند محوی زد و از بستن بندهای کفش های اسکیت دست کشید و شانه بالا انداخت.

- چون می...

- فقط کرم زیادی داشتی!

مانی به سمت صبا برگشت و با اشاره به آن حرفش را تایید کرد.

- دقیقا، بلند شید!

مانی رو به روی آن‌ها ایستاد و دست هایش را به سمتشان گرفت. در همان لحظه دو دختر قد بلند با موهای رنگ شده از کنارشان گذشتند و سوت بلندی زدند.

- وای مهری این پسره چقدر خوشگله! عاشقش شدم رفت!

آن‌ها که رفتند مانی با صدایی که ته مایه خنده داشت دست هایش را عقب کشید و موهای خرمایی رنگش را چنگ زد.

@elena.h

@asal_janam

https://forum.98ia2.ir/forum/9-معرفی-و-نقد-کتاب-کاربران/?do=add

@زری بانو

ویرایش شده توسط asal_janam
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

- لعنتی! آمار کشته مرده‌هام داره بالا میره

هر سه خندیدند و وارد پیست اسکی شدند. کشیدن پایش روی یخ لذت را به او هدیه می‌کرد. لذتی همانند زمان پخش شدن آهنگ «Carol of the Bells» در کلیسا در جانش رخنه می‌کرد. با شنیدن نامش از زبان مانی سرش را بالا برد و سرعتش را بیشتر کرد.

- ندا!

لب هایش را با زبان تر کرد.

- بله؟

- کجایی دختر؟ توی هپروتی!

لبخند عمیقی زد و دستش را دور بازوی مانی حلقه کرد و سرش را به بازوی محکمش تکیه داد و لبخندش را عمق داد.

- خیلی خوشحالم مانی، کاش زودتر برمی‌گشتی یا حداقل توی این دو، سه سال جواب زنگ‌ها و ایمیل‌هام رو می‌دادی!

مانی موهایش را بهم ریخت و با گرفتن دستش به سمت صبا که با سختی سعی در حرکت داشت رفت و دست ندا را رها کرد و بازوی صبا را گرفت.

- الهی جفتتون با هم بمیرید! می‌دونین من بلد نیستم و بازم میاین این‌جا. خب می‌رفتیم پیتزا می‌خوردیم.

صبا به او اشاره زد و با حرص ادامه داد.

- این که اندازه یه تانکر حجم داره! می‌رفتیم و کلی غذا می‌خوردیم به حساب مانی

- یه درصد فکر کن من پول غذاهایی که ندا می‌خوره رو حساب کنم! کارتم بی شک خالی میشه.

ندا جیغی از سر حرص کشید و با حرص پا روی زمین کوبید که کمی از یخ‌ها به صورت پوره- پوره حرکت کردند.

- اصلا نوش جونم! می‌بینین که هر چقدر می‌خورم چاق نمیشم دیگه. بعد اگه غذا نخورم ضعف می‌کنم اندازه مارمولک میشم.

صبا صورتش را جمع کرد و سعی کرد حرکت کند که روی یخ‌ها افتاد و داد کشید.

- چندش! آخ، آخ ندا خیلی حال بهم زنی! آی خدا شکست.

مانی دست صبا را گرفت و با ضرب از جا بلندش کرد.

- هیچی نیست. بیا نرده رو بگیر و تاتی- تاتی کن برو بیرون، آفرین جوجو!

- مانی خیلی بدی، خیلی!

نایستاد تا جواب مانی، مخاطب به صبا را بشنود و کمی آن‌طرف‌تر رفت و به میله های دور زمین تکیه داد و جعبه سیگار دنهایلش را از کیف کوچکش بیرون کشید و یکی از نخ های سفید رنگ را بین لب‌هایش قرار داد. فندک طلایی رنگش زیر نخ سیگارش باعث آتش گرفتن قسمت کاغذی سیگار شد و دود را به عمق ریه‌هایش فرو فرستاد.

تمام زندگی‌اش غرق در دود و اعتیاد شده بود! تنها دوستانش مانی و صبا بودند و تنهایی از تمام زندگی‌اش چکه می‌کرد. با کشیده شدن سیگار از بین انگشتانش، به خود آمد و با اخم به سمت مانی برگشت.

- بده به من مانی!

- می‌خوای خودت رو بکشی؟

سرش را پایین اندخت و بیخیال آن یک نخ سیگار شد.

- بخوام یا نخوام ته هروئین مرگه!

پشتش را کرد و خواست برود که آستین لباسش بین انگشتان مانی قرار گرفت.

- دختره احمق! می‌تونی ترک کنی.

- مردهاش نصف راه جون میدن. من که زنم و ظریف، مطمئنم زیر شک و برق دووم نمیارم!

پنجه‌اش را دور نرده سرد حلقه کرد و سرش را بالا گرفت.

- دیشب تا صبح داشتم فکر می‌کردم تا دلیل هایی که برای زندگی کردن دارم رو روی دیوار اتاقم بنویسم تا همیشه چشمم بهشون بیفته و با دلیل اکسیژن مصرف کنم، ولی دیوار اتاقم سفیدِ سفیده مانی!

محکم‌تر نرده را فشرد و دست دیگرش را در جیب پافرش فرو کرد، مانی با لبخندی کم‌رنگ لب زد.

- کوتوله خنگ! همین که آرامش داری و نفس می‌کشی یه دلیل مهم برای زندگیِ.

دستش را از روی میله برداشت و آهش را در گلو خفه کرد.

- به نظرت تا نیما روی زمین داره نفس می‌کشه من آرامش دارم؟ امروز مامان اومده بود و می‌گفت اگه تا یه ماه دیگه ترک نکنی از ارث محرومی. می‌خوان ترک کنم تا با یه خر پول ازدواج کنم. نمیگن که با ترک قطعا می‌میرم!

- زخم‌های روی صورتت هم کار مامانته؟

 

@asal_janam

@زری بانو

@elena.h

https://forum.98ia2.ir/forum/9-معرفی-و-نقد-کتاب-کاربران/?do=add

ویرایش شده توسط asal_janam
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

سرش را پایین انداخت و سرش را به معنای تایید تکان داد.

***

برگه ها را روی میز ریخت و با پا صندلی چرخدار را چرخاند و با خودکار به لب هایش ضربه زد. دوست داشت که زودتر زمان بگذرد تا بتواند شکار چشم آهویی اش را ملاقات کند. بعد از پنج سال به هدفش نزدیک شده بود و قطعا تا چند ماه دیگر در نزدیکی یکدیگر نفس میکشدند.

-داداش!

قطعه عکسی که در دستش بود و روی آن تصویر یک دختر چشم و ابرو مشکی با چشمانی آهویی، نقش بسته بود را روی میز پرت کرد و به سمت آرام برگشت.

-جانم؟!

آرام کیف لی اش را روی دوشش جابه جا کرد و لبخند ملیحی روی لب هایش نشاند.

-من میرم خونه دوستم درس بخونم! غذا درست کردم فقط بذارید گرم بشه بخورید.

سرش را تکان داد و منتظر خیره به آرام شد تا ادامه جمله اش را بشنود.

-آرمان با دوست دخترش قرار داشت. وقتی اومد دعواش نکنی ها!

به سمت میز چرخید و نگاهش را نامحسوس به عکس دخترک دوخت و لب زد:

-بچه نیست که دعواش کنم. بذار انقدر با این و اون بگرده که خسته بشه، اما خط قرمزی که مشخص کردم رو رد نکنه.

صدای آرام بسته شدن در آمد  و اخم هایی که با نیشخند تلفیق پیدا کردند. دوباره عکس را از زیر کاغذ ها بیرون کشید و به صورت خندان دخترک خیره شد. دستش را روی صورتی که در عکس بود کشید. پوستی که زیادی سفید بود در کنار موهایی به شدت مشکی، تلفیقی دلنشین ساخته بود اما زیباترین بخش صورت آن دو چشم آهویی، به رنگ زغال بود.

-نابودمون کردی، نابودت میکنم!

پایان حرفش برابر شد با صدای بلند کوبیده شدن در بهم و تشدید اخمش. دوباره عکس را زیر انبار کاغذ ها مخفی کرد و از اتاق خارج شد.

-محض رضای خدا هم که شده، یه بار آدم بودن رو امتحان کن.

آرمان جوراب هایش را از پا بیرون کشید و در حالی که مطمئن میشد، جوراب هایش به بدبو ترین حالت ممکن رسیده اند با خنده و انرژی جواب داد.

-دیوانگی هم عالم خفنی دارد داداش!

جوراب های آرمان که روی زمین افتاده بود را به طرفش پرت کرد و غرید.

-امروز با کی بودی که انقد بشاشی؟

آرمان جورابها را از روی صورتش برداشت و در چشم های آبی رنگ بردارش خیره شد و با چشم های ریز شده لب زد:

-باز اون آرام دهن لق من رو لو داد؟

@elena.h

@asal_janam

https://forum.98ia2.ir/forum/9-معرفی-و-نقد-کتاب-کاربران/?do=add

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

سرش را پایین انداخت و سرش را به معنای تایید تکان داد.

***

برگه ها را روی میز ریخت و با پا صندلی چرخدار را چرخاند و با خودکار به لب هایش ضربه زد. دوست داشت که زودتر زمان بگذرد تا بتواند شکار چشم آهویی اش را ملاقات کند. بعد از پنج سال به هدفش نزدیک شده بود و قطعا تا چند ماه دیگر در نزدیکی یکدیگر نفس میکشدند.

-داداش!

قطعه عکسی که در دستش بود و روی آن تصویر یک دختر چشم و ابرو مشکی با چشمانی آهویی، نقش بسته بود را روی میز پرت کرد و به سمت آرام برگشت.

-جانم؟!

آرام کیف لی اش را روی دوشش جابه جا کرد و لبخند ملیحی روی لب هایش نشاند.

-من میرم خونه دوستم درس بخونم! غذا درست کردم فقط بذارید گرم بشه بخورید.

سرش را تکان داد و منتظر خیره به آرام شد تا ادامه جمله اش را بشنود.

-آرمان با دوست دخترش قرار داشت. وقتی اومد دعواش نکنی ها!

به سمت میز چرخید و نگاهش را نامحسوس به عکس دخترک دوخت و لب زد:

-بچه نیست که دعواش کنم. بذار انقدر با این و اون بگرده که خسته بشه، اما خط قرمزی که مشخص کردم رو رد نکنه.

صدای آرام بسته شدن در آمد  و اخم هایی که با نیشخند تلفیق پیدا کردند. دوباره عکس را از زیر کاغذ ها بیرون کشید و به صورت خندان دخترک خیره شد. دستش را روی صورتی که در عکس بود کشید. پوستی که زیادی سفید بود در کنار موهایی به شدت مشکی، تلفیقی دلنشین ساخته بود اما زیباترین بخش صورت آن دو چشم آهویی، به رنگ زغال بود.

-نابودمون کردی، نابودت میکنم!

پایان حرفش برابر شد با صدای بلند کوبیده شدن در بهم و تشدید اخمش. دوباره عکس را زیر انبار کاغذ ها مخفی کرد و از اتاق خارج شد.

-محض رضای خدا هم که شده، یه بار آدم بودن رو امتحان کن.

آرمان جوراب هایش را از پا بیرون کشید و در حالی که مطمئن میشد، جوراب هایش به بدبو ترین حالت ممکن رسیده اند با خنده و انرژی جواب داد.

-دیوانگی هم عالم خفنی دارد داداش!

جوراب های آرمان که روی زمین افتاده بود را به طرفش پرت کرد و غرید.

-امروز با کی بودی که انقد بشاشی؟

آرمان جورابها را از روی صورتش برداشت و در چشم های آبی رنگ بردارش خیره شد و با چشم های ریز شده لب زد:

-باز اون آرام دهن لق من رو لو داد؟

 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

"پوفی" کشید و لب هایش را روی هم فشرد.

-با هر کی دوست داری باش. من محدودت نمیکنم! اما از حدت فراتر نرو. اون دخترایی که باهاشون دوست میشی هم آینده دارن. ممکنه یه کار خطای تو آتیش بکشه به آیندشون.

کسی از ته قلبش، به اسم وجدان، وجدانی که سالها پیش برایش لالایی خوانده بود تا بخوابد، داد زد:

-تو مگه نمیخوای آینده یه دختر رو تباه کنی؟

در برابر وجدانش سکوت کرد و دوباره روی پیشانی اش خط انداخت.

-از دو سه روز دیگه توی دانشگاهتون شروع به تدریس میکنم. وای به حالت اگه کسی بفهمه من داداشتم!

-چی؟ چرا؟ واسه چی؟ تو که...

با اخم و صدایی تقریبا بلند حرف آرمان را قطع کرد.

-چقدر سین جیم میکنی! فقط هیچکس نباید بفهمه ما برادریم.

سکوت آرمان را به معنای مثبت برداشت کرد و لبخند محوی روی لب هایش نشاند.

-آریا!

به سمت آرمان چرخید و منتظر ادامه حرفش شد. آرمان با لب هایی برچیده شده سرش را روی زانوهایش گذاشت و آه عمیقی کشید.

-تو که بیای دانشگاه همه کیسای من میپره.

لبخندش عریض تر شد و سری به معنای تاسف تکان داد.

-نترس. من کاری با کِیسای توی ندارم...

زیر لب، آرام لب زد:

-من فقط یه نفر رو میخوام.

***

-بهم میگه برم یجوری دوست دخترش رو دَک کنم. نمیدونه که من... چقدر دو.. دوستش دارم!

سیگارش را در جا سیگاری فشرد و دودش را همزمان از بینی و دهانش خارج کرد. خودش را به سمت صبا کشید و سرش را در آغوش گرفت.

-گریه نکن. یه سری آدما اونقدر بی ارزشن که فکر کردن به خودشون و حرفاشون هم گناه کبیرس.

دستش را از دور کمر صبا جدا کرد و صورت اشک آلودش را قاب کرد و به چشم هایش خیره شد.

-یادته دوره دبیرستان، تا یه پسر خوشگل رو میدیم عاشقش میشدیم و کلی فانتزی الکی و  رویای گل و پروانه میساختیم؛ اما روز بعدش یه پسر خوشگلتر میدیم و اون قبلی رو فراموش میکردیم. الان هم فکر کن حامد یکی از همون پسرایی که رویات باهاش عمرش از یه روز هم کمتر بود!

هق هق صبا که تشدید شد، اشک دور چشم هایش حلقه زد اما پایین نریخت. دل نازک بود اما زندگی به او سوختن و ساختن را به بهترین نحو ممکن آموخته بود.

-اصلا... اصلا میخوای بدم استخوان هاش رو خرد کنن؟ میخوای بگم بیارنش اینجا تا جلوی چشمت بهش برق دو هزار ولت وصل کنم؟

-نه. دلم نمیاد. دردش میاد.

@elena.h

@asal_janam'

https://forum.98ia2.ir/topic/28198-رمان-آهوی-مست-melikay-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

انگار ایندفعه واقعا دل صبا رفته بود و از او کاری بر نمی آمد. اما نمیتوانست بنشیند و سیگار بسوزاد و سوختن زندگی دوست صمیمی اش را تماشا کند. سرش را بالا گرفت و تند تند پلک زد تا مبادا آن اشک های لعنتی که از سر ترحم و دلسوزی در چشمانش جمع شده بودند بچکد.

صبا را از آغوشش خارج کرد و روی مبل درازش کرد. پتوی ژله ای مشکی رنگ را روی بدنش کشید و پاکت سیگارش را به همراه فندک از روی جلو مبلی چنگ زد و به چشم های سرخ شده و بینی پف کرده صبا نگاهی انداخت.

-یخورده بخواب. الان میام.

تا خواست به سمت بیرون برود مچ دستش کشیده شد.

-بیرون سرده ندا. اگه سرما بخوری نه دکتر میری نه میذاری کسی ازت مراقبت کنه و تا پای مرگ میری. یه چیزی بپوش.

لبخندی به روی دوست همیشه نگرانش پاشید و دستش را بیرون کشید.

-نه. سرما نمیخورم. تو بخواب.

از خانه خارج شد و روی پله هایی که روی آن با برگهایی خشک شده و لایهء نازکی از برف پوشیده شده بود نشست و دستش را زیر چشم هایش کشید تا همان نم کم محو شود. نخ سیگار را از جعبه فلزی رنگ طلاکاری شده بیرون کشید و بین لب هایش قرار داد.

روشن کردن سیگارش همزمان شد با شروع بارش برف. پوره های برف تا روی لباسش می آمدند و پس از آن محو میشدند و او محور نگاهش همین خیره شدن به برف هایی بود که پس از حس کردن گرمای تن او آب میشدند.

از زمانی که فهمیده بود پدرش یک نامرد واقعی است، مخفیانه به مواد مخدر روی آورده بود و صبح ها زود از خانه بیرون میرفت و شب ها مست و پاتیل خودش را به خانه میرساند. انقدر این چرخه لعنتی ادامه داشت که کارش رسیده بود به مصرف سرسام آور هروئین و مواد های الکلی مرغوب.

گردنبد صلیب نقره ای رنگش را لمس کرد و پکی عمیق تر به سیگار زد. او دختری بود که هر روزش را با یک پسر میگذراند و کل روزش را با آزار دادن جنس مخالفش و خندیدن با بلندترین ولوم ممکن میگذشت اما حالا خودش بود و میله های آهنینی که دور خود و قلبش کشیده بود. کمتر میخندید و شیطنت هایش به کمترین حد خود رسیده بود.

از کجا به اینجا رسیده بود؟ او هر کسی را که سیگار به دست یا معتاد میدید را مسخره میکرد و میخندید، چه شد که خودش هم یکی از آنها شد؟ چه شد که یک معتاد لاکچری شد؟ چه شد که برای قلبش یک فیلتر گذاشت و از همه متنفر شد تا کسانی که از آن فیلتر رد شوند را تنها دوست داشته باشد.

@elena.h

@asal_janam

@زری بانو

https://forum.98ia2.ir/topic/28198-رمان-آهوی-مست-melikay-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

او که پر بود از نشاط و زندگی چرا به یکباره با فهمیدن شغل پدرش همه چیز معکوس شد؟

-ازت متنفرم نیما!

سیگارش را که کاملا سوخته بود را در برف هایی که حالا روی زمین نشته بودند انداخت و به داخل خانه برگشت. به سمت صبا رفت و انگشتش را روبه روی بینی اش نگاه داشت، از خواب بودن صبا که مطمئن شد به سمت پنجره رفت و موبایلش را از پریز کشید شماره جلال را گرفت و گوشی را به گوشش چسباند. جلال کسی بود که سالها حکم یک بادیگارد نامرئی را برایش داشت و تا حدودی اعتمادش را جلب کرده بود.

-بله خانم؟

مکث نکرد و تند گفت:

-جلال میخوام یه پسر رو تا جایی کتک بزنی که خون بالا بیاره.

به سمت صبا برگشت و نگاهش را به چشم های بسته دوستش دوخت.

-چشم خانم. مشخصات و عکس رو بفرستید، حله. اما چرا...

-دل شکونده!

گوشی را بی هیچ حرف اضافه ای قطع کرد و باز هم به سیگارش پک زد. دود را درون دهانش کشید که ریه ها و گلویش گرم شدند و توانست فراموش کند برای لحظه ای دنیایش را که هر لحظه بیشتر در باتلاق فرو میرفت را.

-وای خدا!

صدای سرفه کردن صبا که بلند شد، سیگارش را در جاسیگاری پر شده خاموش کرد و از روی مبل بلند شد و کنار صبا جای گرفت.

-حالت بهتر شده صب صبی؟

صبا اخم کرد و بینی اش را فشرد تا بوی دود کمتر در ریه هایش جریان یابد.

-ندا، ندا، ندا. دلم میخواد بالا بیارم. این چه وضعشه؟

نفس عمیقی کشید و با آرامشی ظاهری لب زد:

-گفتم تا میخوره کتکش بزنن.

صبا آب دهانش را با صدا بلعید و لبخند لرزانی زد.

-کی.. کیو؟

-حامد.

نگاهش را بالا اورد و به صورت غم گرفته صبا خیره شد.

-دروغ.. دروغ میگی. مگه نه؟

سرش را بی هیچ پشیمانی به معنای نفی تکان داد و نگاه از صبا گرفت. خم شد و ساعد دستانش را روی زانو هایش گذاشت و به نقطه کوری خیره شد.

-من نمیدونم عشق و عاشقی چیه، اما... دوست ندارم کسایی که دوستشون دارم رو ناراحت ببینم!

صبا با صدای لرزانی لب زد:

-پس مامان و بابات چی؟ اونا رو دوست نداری که با کارات بهشون آسیب میزنی.

پوزخندش طعم گس خرمالویی را داشت که کامل نرسیده.

@elena.h

@asal_janam

@زری بانو

https://forum.98ia2.ir/topic/28198-رمان-آهوی-مست-melikay-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

او که پر بود از نشاط و زندگی چرا به یکباره با فهمیدن شغل پدرش همه چیز معکوس شد؟

-ازت متنفرم نیما!

سیگارش را که کاملا سوخته بود را در برف هایی که حالا روی زمین نشته بودند انداخت و به داخل خانه برگشت. به سمت صبا رفت و انگشتش را روبه روی بینی اش نگاه داشت، از خواب بودن صبا که مطمئن شد به سمت پنجره رفت و موبایلش را از پریز کشید شماره جلال را گرفت و گوشی را به گوشش چسباند. جلال کسی بود که سالها حکم یک بادیگارد نامرئی را برایش داشت و تا حدودی اعتمادش را جلب کرده بود.

-بله خانم؟

مکث نکرد و تند گفت:

-جلال میخوام یه پسر رو تا جایی کتک بزنی که خون بالا بیاره.

به سمت صبا برگشت و نگاهش را به چشم های بسته دوستش دوخت.

-چشم خانم. مشخصات و عکس رو بفرستید، حله. اما چرا...

-دل شکونده!

گوشی را بی هیچ حرف اضافه ای قطع کرد و باز هم به سیگارش پک زد. دود را درون دهانش کشید که ریه ها و گلویش گرم شدند و توانست فراموش کند برای لحظه ای دنیایش را که هر لحظه بیشتر در باتلاق فرو میرفت را.

-وای خدا!

صدای سرفه کردن صبا که بلند شد، سیگارش را در جاسیگاری پر شده خاموش کرد و از روی مبل بلند شد و کنار صبا جای گرفت.

-حالت بهتر شده صب صبی؟

صبا اخم کرد و بینی اش را فشرد تا بوی دود کمتر در ریه هایش جریان یابد.

-ندا، ندا، ندا. دلم میخواد بالا بیارم. این چه وضعشه؟

-گفتم تا میخوره کتکش بزنن.

صبا آب دهانش را با صدا بلعید و لبخند لرزانی زد.

-کی.. کیو؟

-حامد.

نگاهش را بالا اورد و به صورت غم گرفته صبا خیره شد.

-دروغ.. دروغ میگی. مگه نه؟

سرش را بی هیچ پشیمانی به معنای نفی تکان داد و نگاه از صبا گرفت. خم شد و ساعد دستانش را روی زانو هایش گذاشت و به نقطه کوری خیره شد.

-من نمیدونم عشق و عاشقی چیه، اما... دوست ندارم کسایی که دوستشون دارم رو ناراحت ببینم!

صبا با صدای لرزانی لب زد:

-پس مامان و بابات چی؟ اونا رو دوست نداری که با کارات بهشون آسیب میزنی.

پوزخندش طعم گس خرمالویی را داشت که کامل نرسیده.

@elena.h

@asal_janam

@زری بانو

 

 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

-نه! اونا همیشه دنبال سودن و من برای اونا فقط منفعتم! اگه نبودم قطعا همون موقعی که هیجده سالم شد، من هم میشدم یه عروسک لولیتا و...

حرفش را خورد و از جا بلند شد. از نظرش معتاد شدن و لقب "معتاد" را یدک کشیدن، شرف داشت به عروسک شدن! در آن لحظه فقط دوست داشت که آن خانه سیاه را ترک کند، خودش را به کلیسا برساند و تمام حرف هایش را برای یکی از راهبه ها یا عیسی مسیح بازگو کند؛ اما در دنیای او نارفیقی معنا نداشت!

-کجا ندا؟

سرش را به سمت صبا برگرداند و بینی اش را بالا کشید.

-میرم خودم رو بسازم. اعصابم خرده!

صدای خمار و چشم های باریک شده اش اخم های صبا را در هم برد اما او بیخیال همه چیز، راه پله مارپیچی خانه را بالا رفت تا زودتر آن مایع بی رنگ را که بوی تند و زننده ای داشت را در رگ هایش جاری کند.

وارد اتاقش شد و درب آن را بی رمق بست و کلید را در درب چرخاند اما با قفل نشدن در، اخمی کرد و "بیخیالی" زیر لب گفت. دوست نداشت که صبا او را هنگام تزریق ببیند. به خودش در آینه خیره شد و به همراه پوزخند آه کشید.

چشم های به رنگ شبش را سرخی، خماری در بر گرفته بود و اگر با این قیافه در جایی دیده میشد، قطعا میفهمیدیند که او یک "معتاد" است. با نفس عمیقی به سمت تخت رفت و روی آن نشست. از میز مشکی رنگ پاتختی که حالتی دایره وار داشت، سرنگ پر شده از هروئین را بیرون کشید و با کش، بالا تر از آرنجش را بست و چند ضربه محکم به دستش زد.

از میان کبودی هایی که روی سفیدی بیش از حد پوستش، نمایان شده بود، رگ را پیدا کرد و سرنگ را در آن فرو کرد و چند لحظه چشمانش را بست. با در آوردن سرنگ از پوستش نفس عمیقی کشید و چند قطره خونی را که جاری شده بود را با پشت دست پاک کرد و خودش را روی تخت پرت کرد.

میان آن همه رنگ سیاه اتاق، تنها یک قسمت سفید وجود داشت که میخواست، علت های زنده بودنش را روی آن بنویسند تا روز هایش کمی با نشاط تر شود؛ اما آن دیوار سفید مانده بود و این یعنی: دلیل هایش برای زندگی به پایان رسیده است!

با صدای فین فینی، روی تخت نشست و به کسی که در چهارچوب در به او نگاه میکرد، خیره شد.

-واقعا که ندا! نه به فکر خودتی نه به فکر بقیه.

پوفی کشید و در حالی که احساس میکرد، سرخی چشمانش از بین رفته، آنها را با دو انگشت شصت و اشاره فشرد.

-خسته نمیشی از اینکه اینقدر نگران بقیه ای؟

-برای تو، نه!

پوزخندی زد و مشتش را زیر چانه اش قرار داد.

-اتفاقا نگران تنها کسی که نباید بشی، منم! واقعا درکت نمیکنم صبا. یه دوست معتاد داشتن که....

سرنگ خالی شده و کش را از روی میز برداشت و روبه روی صبا نگاه داشت و ادامه داد.

-مرگ و زندگیش به یه سرنگ متصله، نگرانی نداره؛ چون اون دوست نهایت زنده موندشون تا دو یا نهایتا سه سال دیگه ست.

@asal_janam

@elena.h

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

-نه! اونا همیشه دنبال سودن و من برای اونا فقط منفعتم! اگه نبودم قطعا همون موقعی که هیجده سالم شد، من هم میشدم یه عروسک لولیتا و...

حرفش را خورد و از جا بلند شد. از نظرش معتاد شدن و لقب "معتاد" را یدک کشیدن، شرف داشت به عروسک شدن! در آن لحظه فقط دوست داشت که آن خانه سیاه را ترک کند، خودش را به کلیسا برساند و تمام حرف هایش را برای یکی از راهبه ها یا عیسی مسیح بازگو کند؛ اما در دنیای او نارفیقی معنا نداشت!

-کجا ندا؟

سرش را به سمت صبا برگرداند و بینی اش را بالا کشید.

-میرم خودم رو بسازم. اعصابم خرده!

صدای خمار و چشم های باریک شده اش اخم های صبا را در هم برد اما او بیخیال همه چیز، راه پله مارپیچی خانه را بالا رفت تا زودتر آن مایع بی رنگ را که بوی تند و زننده ای داشت را در رگ هایش جاری کند.

وارد اتاقش شد و درب آن را بی رمق بست و کلید را در درب چرخاند اما با قفل نشدن در، اخمی کرد و "بیخیالی" زیر لب گفت. دوست نداشت که صبا او را هنگام تزریق ببیند. به خودش در آینه خیره شد و به همراه پوزخند آه کشید.

چشم های به رنگ شبش را سرخی، خماری در بر گرفته بود و اگر با این قیافه در جایی دیده میشد، قطعا میفهمیدیند که او یک "معتاد" است. با نفس عمیقی به سمت تخت رفت و روی آن نشست. از میز مشکی رنگ پاتختی که حالتی دایره وار داشت، سرنگ پر شده از هروئین را بیرون کشید و با کش، بالا تر از آرنجش را بست و چند ضربه محکم به دستش زد.

از میان کبودی هایی که روی سفیدی بیش از حد پوستش، نمایان شده بود، رگ را پیدا کرد و سرنگ را در آن فرو کرد و چند لحظه چشمانش را بست. با در آوردن سرنگ از پوستش نفس عمیقی کشید و چند قطره خونی را که جاری شده بود را با پشت دست پاک کرد و خودش را روی تخت پرت کرد.

میان آن همه رنگ سیاه اتاق، تنها یک قسمت سفید وجود داشت که میخواست، علت های زنده بودنش را روی آن بنویسند تا روز هایش کمی با نشاط تر شود؛ اما آن دیوار سفید مانده بود و این یعنی: دلیل هایش برای زندگی به پایان رسیده است!

با صدای فین فینی، روی تخت نشست و به کسی که در چهارچوب در به او نگاه میکرد، خیره شد.

-واقعا که ندا! نه به فکر خودتی نه به فکر بقیه.

پوفی کشید و در حالی که احساس میکرد، سرخی چشمانش از بین رفته، آنها را با دو انگشت شصت و اشاره فشرد.

-خسته نمیشی از اینکه اینقدر نگران بقیه ای؟

-برای تو، نه!

پوزخندی زد و مشتش را زیر چانه اش قرار داد.

-اتفاقا نگران تنها کسی که نباید بشی، منم! واقعا درکت نمیکنم صبا. یه دوست معتاد داشتن که....

سرنگ خالی شده و کش را از روی میز برداشت و روبه روی صبا نگاه داشت و ادامه داد.

-مرگ و زندگیش به یه سرنگ متصله، نگرانی نداره؛ چون اون دوست نهایت زنده موندشون تا دو یا نهایتا سه سال دیگه ست.

@asal_janam

@elena.h

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

هق هق صبا بلند تر شد و خودش را در آغوش او انداخت.

-ساک شو ندا. ساکت شو! تو فقط دوست من نیستی! ناجی منی!

دستش را روی کمر صبا سر داد و چند ضربه آرام به کمرش زد.

-هیس. آروم صب صبی. گریه نکن سیاه سوخته!

اما صبا به "سیاه سوخته" گفتن او توجهی نشان نداد و بلندتر از قبل گریست. مثل اینکه امروز صبا دوست داشت عقده تمام گریه نکردن هایش را یکجا خالی کند و به هر چیزی ایراد میگرفت و گریه میکرد؛ حتی روتین ترین اتفاق های زندگی اش که اعتیاد او بود.

***

-استاد بچه نیستیم که.

دستش را روی میز کوبید و پیشانی اش را در هم کشید.

-بچه تر از همشون تویی.

دانشجوی پسر اخم کرد و با غرغر سرش را به سمت گوش بغل دستی اش برد.

-صبا سیرمنش.

-حاضرم استاد.

نگاهش را به صبا دوخت و نیمچه لبخندی زد. دانشجو های دختری که در گوش هم پچ پچ میکردند و از او تعریف میکردند، زیاد اهمیتی برایش نداشتند. نگاه او فقط در  پی یک دختر چشم آهویی بود! بالاخره لب از لب باز کرد و نامی را که میخواست را به زبان آورد.

-ندا نیما.

هیچ صدایی به گوشش نرسید. اخم هایش تشدید پیدا کردند و دوباره با حرص لب زد:

-ندا نیما.

به جای صدای کسی که انتظار داشت باز هم صدای صبا سیرمنش بلند شد.

-نیومده دیگه...

شنیدن ادامه حرف صبا را متشکر گوش های تیزش بود.

-دختره بی عقل. بهش میگم سرما میخوری میگه نه.

پوزخندی زد و به شانس خودش لعن فرستاد و زیر لب غرید:

-شانس ندارم که. اگه داشتم بابای خدابیامرزم اسمم رو میذاشت شمس الله شانس پرور.

سرش را بلند کرد و اخمش را بیشتر در هم فرو برد.

-استاد شهامتم. از این به بعد من به جای استاد کرمی میام.

یکی از پسر ها با صدای بلندی گفت:

-چند واحد با شما داریم استاد؟

-شیش واحد.

یکی دیگر از دانشجو های پسر گفت:

-دینامیک که سه واحده!

پوفی کشید و صورتش را در هم فرو برد. دست هایش را روی میز تکیه داد و تاسف بار سر تکان داد.

- استاتیکتون هم با منه.

همه ساکت شدند اما باز هم پچ پچ کردن دختر های روی اعصابش خط ممتد میکشید. بی توجه به آنها ماژیک را برداشت و به سمت تخته وایت برد رفت. یکی از بدترین خصوصیاتش این بود که در سر و صدا نمیتوانست تمرکز کند. ماژیک را چند بار روی تخته کوبید و با صدای بلندی گفت:

-شما چند تا خانوم، به نفعتونه سکوت کنید و گوش بدید وگرنه باید قید این واحد رو بزنید.

پس از حرفش، تنها صدایی که در فضا پژواک میشد، صدای نفس بود. اینبار نفسی آسوده کشید و مشغول تدریس شد.

نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و آخرین مبحث را هم توضیح داد؛ ماژیک را به جای قبل برگرداند و روی صندلی نشست.

-هر سوالی راجع به این مبحث دارید رو بپرسید. جلسه بعد دیگه این بحث باز نمیشه و از همین مبحث هم امتحان دارید.

همهمه ای در کلاس ایجاد شد و هر یک چیزی گفتند.

-قوانین من همینه. هر جلسه، مبحثی که جلسه قبل تدریس کردم رو امتحان میگیرم.

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم 

سر و صدا بیشتر شد که یکی از دانشجو های دختر با صدای بلندش باعث سکوت کلاس شد.

-ببخشید استاد.

سرش را بلند کرد و به صورت عملی دختر خیره و منتظر ادامه حرف او شد.

-شما سینگلید؟ یعنی اینکه کسی توی زندگیتون نیست؟

صدای بلند خنده پسر ها باعث شد نیمچه لبخندی بزند و کمی روی میز خم شود.

-جان؟!

-جونتون بی بلا. میگم که شما تنها هستید یا در حال حاضر کسی رو دوست دارید؟

لبخندش را خورد و زبانش را بر لب هایش کشید.

-به شما مربوط میشه؟

-خب برای آیندم...

وسایل هایش را برداشت و بی توجه به دختر به سمت درب کلاس رفت و در همان حین گفت:

-خسته نباشد.

از کلاس خارج شد که همزمان چند نفر از دانشجو ها به سمتش آمدند تا سوال بپرسند اما در این بین یک تکه کاغذ که ده رقم شماره روی آن نوشته بود به سمتش آمد و صدای نازک زنی:

-استاد نظرتون چیه که من و شما...

سرش را به معنای تاسف تکان داد از بین دانشجو ها گذشت که صدای پر خشم، پسری به گوشش رسید.

-لعنتی همون کرمی با اون شکمش خیلی بهتر بود. این اومده و دیگه هیچ دختری به ما نگاه هم نمیکنه. اَکهِی!

پوزخندی زد به سمت دفتر اساتید قدم برداشت اما نرسیده به در، راهش را به سمت حیاط دانشگاه کج کرد؛ شاید میتوانست در آنجا، آن دخترک چشم آهویی را ببیند! روی نیمکت های طرح کلاسیک که به رنگ طوسی بود نشست و روی زانو خم شد و ساعد دستانش را روی پایش گذاشت و مشت هایش را به لبش چسباند.

***

آرمان با ذوق و شعف دستش را روی شانه آریا کوبید و با صدای بلند مشغول جویدن آدامسش که میکس هندوانه و توت فرنگی بود شد.

-کی زده توی حال داداش فوق خفن من؟ بگو برم حالش رو بگیرم.

آریا با چندش لب های آرمان را چفت نگاه داشت و صورتش را با انزجار جمع کرد.

-مثل آدم بجو. حیف اسم آدم که روی تو باشه!

دهان آرمان را رها کرد و شقیقه هایش را در دست فشرد. همیشه صداهای ریز باعث سردرد شدیدش میشدند و از این ویژگی متنفر بود. اگر ده روز هم در صدای کر کننده موزیک غرق میشد هم، آزرده خاطر نمیشد اما ریزترین صداها باعث و بانی یک سردرد شدید بودند.

-بی ریخت.

صدای بلند و داد مانند آرمان درست در کنار گوشش باعث شد دستش بالا برود و پس گردن آرمان فرود بیاید.

-مودب باش!

آرمان چشم هایش را در کاسه چرخاند و با صدای بلندتری آدامسش را جوید.

-ول کن داداش! من نمیتونم با ادب باشم. همه خواهر های کوچیک تر فقط یه اسم دارن و اون هم "بی ریختِ".

آرام با همان آرامش ذاتی و همیشگی اش در، درگاه آشپرخانه ایستاد و اخم هایش را در هم فرو برد.

-خیلی بی ادبی آرمان. واقعا که.

لب های آرام که برچیده شد و چانه اش لرزید؛ اخم های آریا در هم فرو رفت و پس گردنی دوم را محکم تر از قبل زد و به سمت آرام قدم برداشت. خواهر کوچکش پس از فوت پدر و مادرش، زیادی دلنازک شده بود و نمیدانست چه شده که امروز آرام با شنیدن نام مسخره ای که آرمان همیشه او را خطاب میکرد، دلخور شده است و گریه میکند؟

@elena.h

@asal_janam

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

-وای موش... چیزه آرام چرا گریه میکنی؟ من همیشه همینطوری حرف میزنم.

آرام را رها کرد و پس از پاک کردن اشک هایش، با چشم برای آرمان خط و نشان کشید. آرمان، آرام را با نرمی به آغوش کشید و با صدای خش داری لب زد:

-غلط اضافی خوردم. ببخشید. دیگه اینجوری صدات نمیزنم.

خیالش که از بابت آرام و آرمان راحت شد از خانه خارج شد و روی سه پله ای مشرف به خانه نشست؛ همیشه این بددهن بودن آرمان آزارش میداد ولی برای ادب کردن یک پسر بیست و هفت ساله زیادی دیر شده بود.

پنج سال پیش، یک شبه پدرش از عرش به فرش رسید و نتیجه آن شد سکته کردن او مرگش و در مدتی کمتر از دو ماه، فوت مادرش بود که کمرش را خم کرد. او تنها مانده بود خواهر و بردارش و خانواده پول پرستی که پس از ورشکست شدنشان، رهایشان کردند و نفهمیدند این سه نفر مرده اند یا زنده اند؟

آرام خودش را در خانه حبس کرده بود و آرمان هم خودش را در مهمانی های شبانه، غرق! زمانی به خود آمد که از آرامِ برونگرا و شر و شیطان، تنها یک دختر درونگرا و افسرده مانده بود از آرمان جنتلمن هم، یک پسر بددهن و دختر باز و از خودش هم یک مرد پخته!

مرگ آنها و از زیرِ صفر شروع کردن همه چیز را عوض کرده بود! حالا توانسته بود یک زندگی روتین داشته باشد و بتواند پس از پنج سال کسی که باعث و بانی از م گسسته شدن خانواده اش شده بود را بشناسد.

-داداش!

باز هم صدای آدامس بود که زمینه صدای آرمان شده بود. دست آرمان دور شانه هایش حلقه شد و با اخم هایی در هم، به چشمان آرمان خیره شد.

-با یه دختره دوست شدم داداش، پلنگ!

اخم هایش تشدید شدند و هوفی کشید. از همین ابتدا تا آخر حرف آرمان را فهمیده بود. آرمان گوشی اش را از جیبش بیرون کشید و عکس دختری با صورت عمل شده را به آریا نشان داد.

-این دوستشه، خدایی خیلی به هم میاید.

همینطور که مشغول صفحه زدن عکس بود، یک ضربه زیاد زد و اسکرین گوشی عکسی را نشان داد که نگاه آریا تمام آن روز را در جستجوی او بود.

-عه. این اشتباه شد.

اخمش بیشتر شد و دست آرمان را از روی شانه اش پایین انداخت و گوشی را روی هوا قاپید. با هر بار صفحه زدن عکس ها اخم هایش بیشتر در هم فرو میرفت و نفسش کش می آمد.

-بده به من گوشیم رو. گوشی مثل جوراب میمونه! عه بده به من آریا.

گوشی را در دست فشرد و از لای دندان های کلید شده اش در صورت آرمان غرید:

-عکسای این دختره توی گوشی تو چیکار میکنه؟

با پوزخند دوباره مشغول دیدن عکس ها شد و همانطور حرف میزد.

-ندا نیما با چشم های بسته، ندا نیما در حال سیگار کشیدن، ندا نیما در حال ورود به دستشویی. اینا توی گوشی تو چیکار میکنه آرمان؟

آرمان با اخمی که در کنار لبخندش، تضاد ایجاد کرده بود، گوشی اش را از دست آریا خارج کرد و لب زد:

-اولا اینکه یکی از واجب ترین قوانین جنتلمن بودن اینه که توی گوشی دیگران فوضولی نکنی، دوما خب الکی ازش عکس نگرفتم که، ازش خوشم میاد.

مشغول نگاه کردن عکس های ندا شد و در همان حین با لبخند کشیده ای گفت:

-خوشگله، بغلی و ملوسه!

پوزخندی زد و با اخم گفت:

-اونی که تو بهش میگی بغلی، ما بهش میگیم کوتوله. بعدشم سعی کن دیگه روش کراش نداشته باشی، ندا اونی نیست که همه میبینن.

آرمان حرف های آریا را نشنیده گرفت و با ذوق لب زد:

@asal_janam

@elena.h

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

-نظرت راجع به این دختره...

-به تیپ من نمیخوره.

آرمان ادای آریا را در آورد و در حالی که وارد خانه میشد غرید:

-موقع حرف زدن باهاش باید مسکن بخوری. آدم انقدر بد اخلاق آخه؟

اخم کرد. اصلا این بددهن بودن آریا را دوست نداشت، ولی مگر میشود یک جوان بیست_ سی ساله را تغییر داد؟

***

-خیلی خوشگل بود. نصف کلاس روش کراش زدن اما همه پسرا ازش متنفر شدن. دقیقا تیپ و قیافه ای رو داره که همه دخترا براش ضعف میکنن.

اصلا نمیفهمید صبا درباره چه کسی حرف میزند، تنها تکان خوردن لب هایش را میدید. مانی با نیشخند در حالی که سیب سرخ درون دستش را گاز میزد، مخاطب به صبا گفت:

-اون عمه من بود که دیروز داشت بغل ندا گریه میکرد و امروز داره از وجنات استاد جذابش صحبت میکنه.

-مانی! دیگه عمرا اگه باهات درد و دل کنم.

صدای جیغ مانند صبا، مثل کشیدن ناخن روی آهن بود. پتو مشکی رنگ را دور خودش محکم تر کرد و بینی اش را بالا کشید، در حالی که گوش هایش هم مانند بینی اش کیپ شده بود، با صدای تقریبا بلندی که به گوش خودش بسیار آرام تلقی میشد گفت:

-چی میگین؟ نمیفهمم!

تنها توانست تصویر لبخند مانی را ببیند و در دل با خودش بگوید:

-دختر عاقل تحویل دادیم، پسر مجنون تحویل گرفتیم. چرا الکی میخنده؟

باز هم مکالمه کوتاه مانی و صبا بود که از آن تنها تکان خوردن لب ها را فقط دید.

-من دیروز بهش گفتم سرما میخوری، اما بازم لباس نپوشید و این شد حالش.

مانی روی مبل، کنار ندا نشست و جعبه سیگار طلایی را از روی میز چنگ زد و نخی از سیگار دانهایل را بین لب هایش گذاشت و آتش زد.

-الهی جفتتون برید به درک.

مانی خندید و ندا از بین آن همه حرف زدن تنها توانسته جمله آخر صبا را که با حرص بیان میشد را بفهمد.

-خودت بمیر سیاه سوخته.

لب های مانی بیشتر کش آمد و همزمان با بیرون دادن دود از دهان و بینی اش، بسته سیگار را به سمت ندا گرفت. ندا بی تعارف یک نخ از درون جعبه بیرون کشید و بین لب های بی رنگ شده اش قرار داد.

-مانی روشنش کن. دستام یخ زدن.

صبا درجه شوفاژ را بالا برد و دستگاه بخور را به ندا نزدیک تر کرد. با روشن شدن سیگار میان لب های ندا، دود عمیق و با حجم زیاد به سمت ریه ها رفت.

-واقعا هدفتون از سیگار کشیدن چیه؟

ندا نشنید اما لبخند مانی دردناک بود! تازه دو و نیم سال بود که نگاه جامعه به او عوض شده بود، قبل از آن همه او را با دست نشان میدادند و به کنار خندیدن هایشان در گوش هم پچ پچ میکردند؛ یک دختر که موهایش را همیشه خدا کوتاه نگاه میدارد و موهای صورتش را اصلاح، به کنار آن با صدای بم صحبت میکند و لباس های پسرانه میپوشید، بود و از تنهایی زیادش به دوستی، مانند سیگار روی آورده بود! صبح تا شب کنار ندا مینشست و سیگار آتش میزد و گیلاس های شراب را یکی پس از دیگری بالا میبرد. گناه یک ترنس چه بود که اینقدر تحقیر میشد؟

-برید بمیرن بابا. من خفه شدم. میرم خونه.

صبا در حالی که از دود زیاد این جمله را به همراه سرفه گفته بود به سمت در رفت و مانی تنها با تکان دادن سری اکتفا کرد که داد ندا درست در کنار گوشش بلند شد و کمی روی مبل جا به جا شد.

-چی داشت میگفت؟ چرا رفت؟ باز ناراحت شد که چرا سیگار میکشیم.

مانی با چشم های وق زده به داد زدن ندا گوش داد و در جوابش تنها سر تکان داد. ندا دستش را در هوا تکان داد و غرغر کرد.

-ولش کن بابا، اگه وایمیستاد میرفت بالای این چیز آخوندا... ام، اسمش چی بود؟

اینبار هم مانی با صدای بلند گفت:

-منبر؟

-هان؟ آره، همون! بعدش نمیذاشت یه نخ رو کامل دود کنیم و با غرغر کردنش سرمون رو میخورد.

مانی سرش را با خنده تکان داد و با انگشت به سر ندا ضربه زد.

-فنچول بی ریخت خودمی!

-هان؟ چی گفتی؟ خرِ خودتم؟ تو که بیشتر قیافت به آن حیوان نازنین میخوره.

مانی بلند خندید و پک عمیقی به سیگارش زد. پتو را دور ندا محکم تر کرد و چتری هایش را به هم ریخت0

-یکم بخواب عشق لعنتی من!

لحن ندا اینبار لجوجانه بود.

@asal_janam

@elena.h

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم

شتر خودتی! کاری نکن بدم بزننت تا مثل شتر غوز در بیاری ها.

مانی اینبار بلندتر قهقهه زد و با فشار دادن سر ندا به سمت کوسن ها، او را مجبور به خوابیدن روی مبل کرد.

-عشق چه ربطی به شتر داره؟ سیم پیچیت قاطی کرده. استراحت کن تا حالت یکم بهتر بشه.

مانی سیگار را از بین انگشتان ندا کشید و در جاسیگاری طرح جمجمه، خاموش کرد و پتو را بیشتر روی ندا کشید.

***

سرما خوردگی اش با مراقبت های مانی و نگرانی صبا در کمترین مدت خوب شده بود باز به دانشگاه برگشته بود. جعبه سیگار را به همراهه فندکش در کیف کمری اش انداخت و داخل کلاس شد. به صندلی استاد خیره شد که چند لحظه بعد استاد کرمی روی آن بنشیند.

آدامس خرسی و محبوبش را که پوسته قرمز داشت را در دهان انداخت و مانند همیشه با صدا جوید. از کودکی این مدل آدامس را که روی آن یک خرس قرار داشت و پوسته آن یک برچسب برگردان داشت را بیشتر از آدامس های گران قیمت میپسندید.

آدامس را تند تند جوید و جلوی صندلی استاد زانو زد.

-وای ندا نکن. ببین استاد ک...

حرف صبا را که بالا سرش نشسته بود را قطع کرد و با لبخند لب زد:

-امروز استاد کرمی استعفا میده. مردک خپل.

-ببین ندا...

نذاشت حرف صبا کامل شود و آدامس را روی صندلی پخش کرد و به سمت ردیف آخر کلاس راه افتاد.

-ساکت صب صبی.

روی صندلی نشست و سرش را در جزوه فرو برد و به حرف های صبا گوش نداد. سکوت یکباره کلاس خبر از آمدن استاد میداد و لبخند عمیقی روی لبش شکل گرفت. اصلا به جایگاه استاد نگاه نکرد و در دل قهقهه زد.

-کارت تمومه کرمی.

پایان جمله ای که در دلش گفت برابر شد با بلند شدن صدای بم و گیرایی.

-اوه. کی این رو اینجا چسبونده؟

سرش به یکباره سمت جایگاه استاد برگشت و چشم هایش درشت شدند. به جای استاد کرمی مرد خوش چهره و قد بلندی ایستاده بود و با اخم به دانشجوها نگاه میکرد. مشتش را در دهانش گذاشت گاز گرفت و سرش را در حالی که زیر می انداخت به طرف دیگری چرخاند.

استاد در حالی داشت آدامسی که به لباسش را میکند، مشغول حضور و غیاب شد.

-سهراب آذرین.

-حاضرم استاد.

-صبا سیرمنش.

-حاضرم استاد.

کمی استاد سکوت کرد و با لحن عجیبی گفت:

-ندا نیما.

بزاق دهانش را بلعید و سرش را پشت سر صبا پنهان کرد و صدایش را بم و مردانه کرد. تنها شانسی که داشت این بود، میتوانست مانند طوطی هر صدایی را تقلید کند.

-حاضرم استاد.

باز هم همان لحن عجیب و غریب بود که گوشش را نوازش کرد.

-تا اونجایی که من میدونم "ندا" اسم دختره نه پسر. سرت رو از پشت دوستت بکش بیرون تا ببینیمت خانم نیما.

صدای خنده پسر های کلاس بلند شد و خود آریا هم از سوتی که داده بود لب گزید و به دختری که با چشم های درشت شده سرش را بیرون آورده بود خیره شد. حاضر بود قسم بخورد دخترک روبه رویش زیباتر و بانمک تر از چیزی است که در آن عکس ده در سیزده دیده میشد، اما تنها حسی که از دیدن دخترک به او دست داد تنها تنفری بود که هر لحظه بیشتر شعله می کشید.

ندا با دندان هایی که در طول کلاس روی هم می سایید منتظر شنیدن آن جمله جادویی "خسته نباشید." از زبان استاد بود تا زودتر همه از کلاس خارج شوند که بتواند لکه های آن آدامس پرماجرا را از بین ببرد.

-خسته نباشید.

@asal_janam

@elena.h

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

دانشجو ها در حالی که از کلاس میرفتند مشغول حرف زدن شدند و خدا را از اینکه امروز امتحانی در کار نبوده شکر میکردند. از روی صندلی های ردیف آخر بلند شد و بی توجه به همه جا، مخاطب به صبا گفت:

-تو برو منم میام. باید گندی رو که اشتباه زدم رو جمع کنم.

صبا با اضطراب به ندا نگاه کرد و از کلاس خارج شد. نگاهی به کلاس خالی انداخت و جزوه و کتابی که قطر زیادی داشت را زیر بغل زد و به سمت جایگاه استاد رفت. مقدار کمی از آدامس روی صندلی چسبیده بود.

-هوف. خدا رو شکر بیخیال شد.

آدامس باقی مانده روی صندلی را کند و از روی زانو بلند شد. در حالی که آدامس تقریبا خشک شده را در دستش جابه جا میکرد به سمت درب کلاس قدم برداشت که لحظه ای احساس کرد مانعی همانند لئونید تارانکو رو به رویش ایستاده است.

قدش تا زیر سینه های مرد میرسید و هیکلش تقریبا شبیه جوجه یک روزه ای بود در برابر یک گربه فربه!

قدمی عقب برداشت و سرش را بالا برد، با دیدن استادی که نامش را هم نمیدانست لبخند لرزانی زد با تته پته، در حالی که آدامس خشک شده را در مشتش میفشرد شروع به حرف زدن کرد.

-س.. سلام... سلامی به گرمای خورشیدی که در میان خیابان بر فرق سر میخورد بر تو باد.

لب گزید. این چه بود که گفته بود؟ خودش هم یک لحظه به سلامت عقلش شک کرد اما از موضعش پایین نیامد. چرا دستپاچه شده بود؟ او مگر همان ندای بدعنقی نیست که تنها کسانی که دوستشان دارد روی خندانش را میبینند نیست؟ امروز حتما عقلش را در خانه جا گذاشته بود؛ او اصلا از اینطور حرف زدن خوشش نمی آمد.

-ببخشید سلام. من... چیزه.. باید برم... کارم دارم.. خب چیز شده؟

-چیز شده؟

بزاق دهانش را بلعید و زبانش را به کامش چسباند. مشت استاد قد بلند بالا آمد و روبه روی صورتش باز شد.

-اتفاق جالب تری از این افتاده؟ بگو ما هم سرگرم بشیم.

رنگ از رخش پرید و چشم هایش درشت شدند.

-کار خودت بود. نه؟

موقعیت خوبی برای فرار بود. در حالی که با انگشت اشاره به خودش اشاره میکرد، یک دور قد بلند و هیکل درشت استاد را رصد کرد و چشم هایش را درشت کرد.

-من؟ اصلا به ریخت و اخلاقیات من چنین بی اخلاقی هایی نمیاد. نوچ! کار من نیست.

مچ دست مشت شده ندا توسط دست های بزرگ استاد گرفته شد. انگشت های شصت و اشاره آریا دور مچ بسیار ظریف ندا حلقه شده بود و حتی یک بند انگشت هم اضافه آمده بود. آریا با آرامش انگشت های ندا را یکی یکی باز کرد و آدامسی که با عرق دست های ندا خیس شده بود را جلوی چشم ندا گرفت.

-اگه کار تو نیست، پس کار کیه؟ خوبه که اومدی مدرک جرمت رو هم پاک کنی.

ندا شروع کرد به توجیح کردن خودش.

-نه نه نه. نگاه کن من اصلا چنین کارایی نمیکنم. فکر کنم شنیده باشی که کلا دختر سنگینیم.

دست های آریا از مچ دست ندا آزاد شدند زیر بغلش قرار گرفتند، با یک حرکت ندا را از روی زمین بلند کرد و دوباره روی زمین گذاشت.

-نه. خیلیم سبکی.

حالا که ندا رفته بود روی دور مسخره کردن، اگر خودش هم این کار را نمیگرفت، وجدانش آرام نمی شد، کمی به سخره گرفتن دخترک نیز، یکی از برنامه هایی بود که از پنج سال پیش، روی آن تمرکز کرده بود؛ وگرنه آریای بداخلاق را چه به شوخی با شوم ترین شخص زندگی اش؟

-نه من وزنم رو نمیگم که. نگاه...

دهن نیمه باز ندا با ادامس هایی که در دست استاد بود بسته شد و چشم هایش از هر زمانی درشت تر شد.

-زیاد حرف زدن خوب نیست.

آریا در حالی که به سمت در میرفت لبخند خبیثی پشت لب هایش نشاند، اما اجازه دیده شدن آن را نداد؛ از گوشه چشم به ندای میخکوب شده خیره شد.

@asal_janam

@elena.h

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم

-فکر کنم تا وقتی روی لباسم بود، این معده ام بی جنبه بازی در آورد و چند باری.. دیگه خودت بفهم خانوم سنگین.

دهان ندا باز مانده و انگار که بعد از شنیدن جمله استاد خشک شده بود. استاد بی نام رفت و او ماند و چهره ای که هر لحظه از چندش جمع میشد. نفهمید چه شد که دستش را روی دهانش گذاشت و با دو از کلاس خارج شد و به سمت سرویس بهداشتی رفت.

در یکی از سرویس ها بدون توجه به نظافت، روبه روی توالت فرنگی زانو زد و هر چه خورده و نخورده بود را عق زد. انقدر محتویات معده اش را پس آورد که باز هم چشم هایش سرخ شدند و سردش شد. لعنت به حالی که مسببش پدر نامردش بود؛ لعنت!

از کیف کمری اش سرنگ پر شده از مواد بی رنگ را به همراه کش در آورد و استین مانتو اش را بالا زد. در حالی که چشم هایش تار میدیدند و نمیتوانست رگ دستش را میان آن همه کبودی پیدا کند. روی توالت فرنگی نشست و در حالی که دکمه کناری اش را میزد تا تخلیه شود، چند ضربه محکم به دستش زد و سرنگ را فرو کرد.

چند ثانیه طول میکشید تا حالش بهتر شود. در همان لحظات سرنگ و کش را درون کیفش انداخت و آستین لباسش را پایین داد. از سرویس خارج شد و دست هایش را زیر شیر چشمی گرفت و چند بار روی هم سایید تا تمیز شود و از آن مکان چندش آور بیرون زد.

با رفتن به حیاط سبز دانشگاه صدای داد صبا در گوشش طنین انداخت.

-ندا! ندا! ندا!

اخم کرد و سرش را بالا گرفت. صدای صبا چیزی کم از بوق قطار نداشت.

-آروم تر صبا.

صدای مانی بود که به صبا هشدار میداد. به سمت مانی و صبا رفت و خودش را به شاخه درختی که در همانجا بود، تیکه داد.

-مانی! حالم بهم خورد.

مانی دست هایش را روی نیمکت تکیه داد و لب زد:

-چیشده؟

تکیه اش را از درخت گرفت و روبه مانی و صبا کرد؛ صدایش را همانند کسانی کرد که گریه می کنند.

-این استاده چقدر بده. حالم ازش بهم میخوره. اسمش چیه؟

مانی شانه ای به معنای ندانستن بالا انداخت و صبا لب زد:

-استاد کرمی استعفا داده و این به جاش اومده. اسمش شهامته... اوم اسم کوچیکش چی بود؟ همین دیروز توی سایت دیدم ها. آهان. آریا... آره آریا شهامت.

تکخنده مردانه مانی اخم هایش را بیشتر در هم کرد.

-چیکار کرده که تو اینجوری ازش شکاری؟

روی چمن های کوتاه نشست، لب برچید و سرش را روی زانو هایش گذاشت. تا خواست شروع به تعریف کردن کند صبا مانند پیام بازگانی وسط آمد.

-صبر کنید من برم از کافه تریا یه چیزی بگیرم بعد تعریف کن. مانی تو چی میخای؟

-کاپوچینو. فقط کَفِش نخوابیده باشه ها.

مانی کارتش را به سمت صبا گرفت و در حالی که به ندا خیره شده بود لب زد:

-از کارت من بکش. رمزش دوازده دو صفره. ندا تو چی میخوری؟

-کوفت بخورم بهتره. اما خب شکم که حرف حالیش نمیشه. من هات چاکلت و کافه لاته میخوام.

صبا اخم کرد و غرید.

-کم خونی...

-صبا.

صبا در برابر صدای بلند ندا اخم کرد و رفت. مانی به سمت ندا برگشت و دستش را تکیه گاه بدنش کرد.

@asal_janam

@elena.h

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم

-بگو.

باز هم لب برچید و چشم هایش را مظلوم کرد.

-وقتی همه رفتن بیرون، منم رفتم آدامسی رو که روی صندلی چسبونده بودم رو بکنم.

-خیلی نامردی.

صبا با نفس نفس کنارشان جای گرفت و در حالی که کارت پول را روی پای مانی می انداخت، ظرف کاغذی را که درونش چهار لیوان کاغذی وجود داشت را روی زمین گذاشت. مانی با چشم های گرد شده لب زد.

-فضایی زدی؟ چقدر زود.

صبا با نفس نفس گفت:

-تریا نزدیکه و اینا از شانسم برای چند نفر دیگه آماده کرده بودن. بهشون گفتم بدن من. اول ندادن اما بیشتر پول دادم و اونا هم راضی شدن.

مانی ریگ کوچکی را به سر صبا زد.

-ای مفت خور.

صبا ریز خندید و رو به ندایی که هات چاکلتش را در کمترین زمان خورده بود لب زد:

-بگو چی تو رو اینطوری عنق کرده.

ندا لیوان کاغذی که روی لب های آن اثر کمی از رژ قهوه ای رنگش را داشت را روی زمین گذاشت و دست هایش را کنار بدنش گذاشت.

-مطمئنم صبا همه چیز رو تا قبل از بیرون اومدنم از کلاس رو تعریف کرده.

مانی تکخنده ای کرد و سر تکان داد.

-من از اون قسمتی میگم که همه رفتن بیرون. من رفتم آدامسای باقی مونده رو بکنم که یهو این اومد کلاس. تا تونست سوژه ام کرد و بعدش آدامسی که به لباسش چسبیده بود رو کرد تو دهنم و تهش هم گفت روی این آدامسه باد در کردم.

مانی نتوانست قهقهه اش را کنترل کند و با صدا خندید که صدای چند دختری که روی نیمکت نشسته بودند به گوششان رسید.

-وای این پسره چقدر کراشه. فکر کنم این دختر خوشگله فابشه. خوش به حالش!

-آره. تازه مگه ندیدی با همدیگه چقدر صمیمی اند؟ میگن این دختره، دختر یکی از کله گنده های تهرانه و به هیچ پسری حتی نگاه هم نمی کنه. یه ایل پسر چشمشون دنبالشه. اما حقا که خوش سلیقه است. نگاه چشمای پسره رو چه خوشگله.

-این پسره واقعا خوش قیافس. اما شنیدم یه استاد برای دانشجو های عمران اومده از این هم خوشگل تر.

-منم شنیدم اما خیلی مغروره. پسرا ازش متنفر شدن. میگن که این یکی دو روزی که این اومده همه کِیسای ما پریده.

هر سه سکوت کرده بودند و به گفت و گوی جالب آن دو دختر گوش میدادند. نگاه ندا ناخواسته روی صورت و هیکل مانی چرخ خورد. قبلا یک دختر با صورت اصلاح نشده میدیدند اما حالا پسری مو خرمایی با چشمانی آبی رنگ که چشم خیلی از دختر ها روی آنها چرخ میخورد.

آن دو دختر که رد شدند مانی با غرور لبخند زد.

-من چقدر باید بد شانس باشم که این کوتوله فابم باشه.

ندا لب هایش را کج کرد و ابروهایش را بالا انداخت.

-دیشب تو خیارشور خوابیدی با مزه؟

مانی لب هایش را کش داد و با لحن خندانی در حالی که کف دست هایش را روی هم میکشید، لب زد:

-خب؟ آدامسه چه مزه ای بود؟

***

@elena.h

@asal_janam

 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم

-ندا دختر سرسختیه ها. قطعا کارت رو تلافی می کنه.

چنگال نقره ای رنگ را در مرغ فرو برد و غرید.

-بهت میگم سعی کن حتی نگاهش هم نکنی بعد تو...

-ندا کیه؟ این روزا هر دوتون همش ندا ندا میکنید.

سر آریا و آرمان، به سمت آرام چرخید و آریا با دیدن درخشش چشمان آرمان اخمی کرد و قاشق غذا را با حرص در دهانش فرو برد.

-یه دختر خیلی کیوت و خوشگل! همیشه خدا رژ قهوه ای میزنه و مطمئنم اگه رژ قرمز بزنه مثل مروارید میشه.

-عه. عکسش رو داری؟

آرمان در جواب آرام سر تکان داد و موبایلش را از جیبش بیرون کشید. آریا با حرص پوفی کشید و با حرص غذا را جوید. آرمان گوشی اش را روبه روی آرام گرفت و لبخند عریضی زد.

-لعنتی نگاهش کن چقدر نازه. پوستش با یه فشار کبود میشه از بس که سفیده. لعنتی وا نمیده!

خنده کوتاه آرام، لبخندی روی لب های آریا نشاند و با لذت به خندیدن خواهرش خیره شد. کم پیش می آمد که آرام بخندد.

-چقدر قد دختره بلنده!

-نه اتفاقا قدش کوتاه هم هست. فکر کنم صد و شصت و پنج باشه. تقریبا تا زیر سینه آریا!

آرمان راست میگفت. ندا دقیقا تا زیر سینه آریا بود و به شدت ظریف!

-ولی قدش بلند دیده میشه ها.

-توی این عکس پاشنه دار پوشیده.

آریا با حرص چنگالش را به بشقاب سفید ساده کوبید و غرید:

-بس کنید. غذاتون رو بخورید دیگه.

آرام و آرمان با سری به زیر افتاده مشغول غذا خوردن شدند و نفسش را با آرامش بیرون فرستاد. در این خانه همه فقط ماسک ندا را میدیدند و انگار او تنها کسی بود که از راز زیر پوسته خوش رنگ و لعاب ندا خبر داشت.

آریا با پا صندلی چرخ دار را چرخاند و به عکس پسری که در دست داشت خیره شد. با حرص و ولوم پایین از صدا، به طوری که آرام و آرمان بیدار نشوند، شروع به مرور شرح حال پسرک کرد.

-مانی وثوق. ترنس تغییر جنسیت یافته که تقریبا سه سال رو توی لندن گذرونده و بعد از تموم شدن دوره های هورمون تراپی و پنج تا عمل تغییر جنسیت، به ایران برمیگرده و بعد از سه سال به سمت دوستای قدیمش که دوتا دخترن میره. یه پسر شاد و پر انرژی اما سمج و پیگیر. وابستگیش به ندا بیشتر از صباست...

باز هم با پا صندلی را چرخاند و این بار روی عکس، با نور زرد چراغ مطالعه زوم کرد.

-در واقع بزرگترین و سرسخت ترین مانعم همین پسره ست!

با گوشه عکس به لبش ضربه زد و به روبه رو خیره شد. چگونه این مانع سمج و سخت را کنار میزد؟ نمیدانست!

-لعنتی.

سرش را روی میز گذاشت و نفسش را سنگین بیرون داد؛ سر درد و اعصاب خردی این اوقات باعث شد که پلک هایش سنگین شوند و به خواب فرو رود.

***

@asal_janam

@elena.h

 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

-واقعا نمیدونم چیکار کنم.

-عیسی مسیح حواسش بهت هست دختر خوشگلم!

دستی روی چشم هایش کشید و به صورت چروکیده مادر روحانی که در دستمال سر خاکی رنگ، زیباتر به نظر می آمد خیره شد.

-گفته تا یک ماه دیگه باید پاک بشم وگرنه یه راه دیگه رو امتحان میکنه. میترسم از راه دومش مادر!

دست های چروک شده مادر روحانی روی صورتش کشیده شد و چشم هایش بسته.

-تو زیبایی عزیز دل من! هم دوست داشتنی و هم طناز. تنها مشکل تو اعتیادته که اون اصلا جرم نیست. من نمیگم ترک کن چون اجبار مثل سم میمونه؛ آهسته آهسته تو رو از ریشه خشک میکنه و از پا می اُفتی. هر وقت که فهمیدی توی دلت یه چیز عجیب و غریب جوونه زد، برو سمت ترک کردن؛ وقتی ترک کن که قلب کوچیک و مهربونت برای کسی لرزیده باشه!

-غیر ممکنه مادر روحانی. من خیلی وقته که از سنگ شدم.

-فقط غیر ممکن، غیر ممکنه! شاید یه سنگ، دل سنگت رو بلرزونه! یکی پیدا میشه که بیشتر از سیگار آرومت کنه؛ هر وقت چنین کسی رو پیدا کردی مطمئن باش دلت رفته.

سرش را به معنای نفی تکان داد و با بغض خندید.

-محال ترین اتفاق ممکنه.

-نیست دختر قشنگم، نیست! شادتر باش، بیشتر بخند و بذار همه اون ندای خوش برخوردی که زیر این پوسته بد اخلاق پنهان شده رو تماشا کنن.

مادر روحانی رفته بود اما او بی حرف بین دو ردیف صندلی های چوبی کنده کاری شده، ایستاده بود و به چند پله ای که منتهی میشدند به مجسمه حضرت عیسی و مریم بود، نگاه میکرد. بی حرف تا زانو خم شد و پشت به مجسمه های سفید رنگ، از کلیسا بیرون رفت. از حرف های مادر روحانی که اینبار خیلی عجیب و غریب بودند، لب هایش را رو به پایین منحنی کرد. در حالی که ریموت ماشینش را میفشرد پوزخند زد.

-اصلا مگه کسی پیدا میشه که عاشق من باشه. هه.. عشق! چه جمله عجیب و غریبی.

روی صندلی نرم و مشکی رنگ ماشین نشست و کیف کوچکش را روی صندلی بغل پرت کرد که از درز باز شده زیپ آن، جعبه طلاکوب شده سیگارش بیرون افتاد. دستش را دراز کرد و جعبه را در دست گرفت و با کشیدن انگشت شصتش روی آن، فرو رفتگی هایی که حالتی از یک رز پژمرده داشت را لمس کرد.

-هیچکس و هیچ چیز مثل سیگار نمیتونه من رو آروم کنه.

با طرح لبخند گرفتن لبش، گونه هایش برجسته تر شدند.

-مادر روحانی طوری حرف میزنه انگار که یه عشق نافرجام داشته در حالی که اصلا از کلیسا بیرون نمیره.

جعبه را روی صندلی انداخت و با یک تیک آف راه افتاد اما چند متر بیشتر نرفته بود که با به یاد آوردن تولد مانی یکباره پایش را روی ترمز فشرد و ضربه ای با کف دست به پیشانی اش زد.

-وای! چرا یادم نبود.

راهش را به سمت یک مرکز خرید کج کرد تا بتواند به اندازه سه تولدی که مانی در میانشان نبود، برایش کادو بخرد.

وارد یک مغازه کلاسیک که لوازم مردانه میفروخت شد و به سمت قسمت کیف و کفش و کمربند ها رفت.

-ببخشید میتونم کمکتون کنم؟

از گوشه چشم نگاهی به پسر لاغر اندامی که کنار دستش ایستاد بود نگاه کرد و با زبان روی لب هایش را تر کرد.

-تولد کسیه که برام خیلی عزیزه. یه کادوی خاص میخوام.

-تا چه محدوده قیمتی؟

-مهم نیست.

پسر سرش را تکان داد و با چرب زبانی به قسمتی از مغازه که باکس های چوبی و مختلف داشت اشاره زد.

-لطفا همراه من بیاید.

به همان سمت مغازه رفت و بی توجه به حرف زدن پسر فروشنده به باکس چوبیی خیره شد که درون آن یک تخته نرد دو طرفه که یک طرف آن شطرنج و طرف دیگرش تخته نرد و در کنار آن یک فندک و جعبه سیگار و جا سیگاری طلایی وجود داشت و روی همه آنها تصویر یک اژدهای کنده کاری شده وجود داشت.

-قیمت این باکس چنده؟

پسر رد انگشتش را گرفت و به گران ترین باکس رسید.

-این باکس بازی تخته نرد و شطرنج رو داره و روی همه وسیله های کنارش طلا کاری شده و...

نفس حرصی از پرحرفی پسر کشید و چشم هایش را در کاسه چرخاند.

-آقا فقط قیمتش رو بگو. من همین رو میخوام.

مرد فروشنده دستی به چشمانش کشید و لب هایش ر ا تکان داد:

-سه و ششصد. میتونید باکس های ارزون تر رو هم نگاه کنید.

کلافه و درمانده لب زد:

-گفتم میبرمش دیگه.

به همراه همان باکس که در پاکتی قهوه ای رنگ قرار داشت، از مغازه بیرون زد و به سمت یکی از شیرینی فروشی ها رفت. میان آن همه کیک هیچ کدام غیر از کیک سه طبقه کاکائویی که دور آن تنها با یک نوار طلایی زینت داده شده بود به چشمش نیامد.

@asal_janam

@elena.h

@آرتین @خل و چل @مانش Mansh @مبینا... @فاطمه. ع @تاو80 @آیـرِیس @هانا کاویا @Tanya

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم

-میشه این کیک رو برای من بذارید و روش هم بنویسید "اولین سال به خودت رسیدن مبارک!" و شمع عدد سی رو هم بدید.

مرد قناد طوری نگاهش کرد که انگار دیوانه دیده است.

-شمع سی و اولین سال؟ خانوم منظورتون چیه؟

-بله آقا. چرا امروز هر کی به من میخوره خله؟

بخش آخر جمله اش خیلی آهسته بود. نمیخواست مرد، آزرده شود.

***

بدون مکث، بشقابش را که برش تقریبا بزرگی کیک داشت را روی صورت مانی کوبید. مانی چپ چپ نگاهی به ندا کرد و کیک های روی صورتش را در دهانش گذاشت.

-میذاشتی دو ثانیه از فوت کردنشون بگذره بعد حرکت میزدی.

با صدای صبا، سر هر دو به سمت صبا چرخید و با لبخند خبیثی همزمان مشت هایشان را پر از کیک کردند و به صورت صبا کوبیدند.

-ولی انصاف نیست ما ها انگار از توی گِل در اومدیم اما تو...

مانی با پایان جمله اش دوباره مشتش را پر از کیک کرد و به صورت ندا کوبید. ندا زبانش را دور لب هایش کشید و خندید.

-روانی. خب خب کادوت رو باز کن دیگه. میخوام ببینم کادوی کدوممون بهتره؟

مانی دستش را با دستمال تمیز کرد و بسته صبا را باز کرد. یک پلاک زنجیر شیر و تاج نقره ای رنگ بود که لبخند محوی روی لب های مانی نشست.

-دستم درد نکنه. سلیقه رو داری اصلا!

چشم های مانی چین خوردند و دوباره تشکر کرد.

-ممنون.

اینبار بسته ندا را برداشت که در لحظه چشم های ندا زوم دست های مانی شد. مانی با دیدن وسیله های درون باکس لبخند گشادی زد و گونه های ندا را کشید.

-خاص ترین هدیه تولدم بود!

-یعنی خدا قهر میکنه اگه شما دو تا آدم بشید.

مانی و ندا در برابر جمله پر حرص صبا قهقهه زدند و با چنگال های کنار ظرف کیک، مشغول خوردن شدند.

-من میگم سیگار نکشن، ریه هاتون از بین میره حالا این رفته برای مانی جعبه سیگار و فندک گرفته. ای خدا... ای خدا... ای خد...

مانی با پوفی که کشید، در حرف صبا مداخله کرد.

-غر نزن دیگه، آدم سردرد میگیره.

-من نگرانتونم!

ندا دست های کیکی اش را با دستمال پاک کرد و در حالی که سعی داشت، خامه های روی صورتش را از ببرد نجوا کرد:

-نگرانی زیاد اصلا خوب نیست صب صبی. شاید بازم به خودت بیای و ببینی و همه نگرانی هات رو برای آدم های اشتباهی خرج کردی.

لحنش تلخ شد و صورتش در هم رفت.

-یکی مثل حامد!

صبا چند ثانیه سکوت کرد و دلخور جمع را ترک کرد. مانی دست هایش را که پاک کرده بود را به رانش چسباند و روی پارچه شلوار جینش حرکت داد که صدای خش ضعیفی بلند شد.

-خیلی دلنازک شده.

-دلیلش رو نمی فهمم مانی! این عشقی که همه ازش دم میزنن چیه که من نمیتونم حسش کنم؟

لبخند مانی اما، پر شده بود از غم! غمی به تلخی شکلات صد در صد قهوه.

-من الان هر چقدر از عشق تعریف کنم نمیتونی درک کنی! وای ندا... وای به اون روزی که دلت بلرزه! دیگه به جز چشماش هیچی آرومت نمی کنه، حتی سیگار! بزرگترین مخدرت میشه چشماش و وقتی نبینیش، سیگار رو میکنی همدم خودت!

نگاه ندا اما دوخته شد به کیکی که اولین طبقه اش مانده بود و کنار آن پر شده بود از کیک های خرد و ریز شده.

-یه جوری داری از عشق تعریف میکنی که انگار عاشق شدی. عاشق شدی حالا؟

-پرسیدی که بگم نه؟!

راستش را بگوید، نه! آنقدر فکر راه حل دومی که نیما در نظر داشت، ذهنش را مشغول کرده بود که حتی به خودش هم فکر نمی کرد.

-خب تعریف کن تا بدونم. تو خودت بهتر میدونی این روزا از خودمم جا موندم!

مانی دستش را روی دسته مبل تیکه داد و پنجه اش را در موهایش فرو برد.

@elena.h

@asal_janam

ویرایش شده توسط Melika.Y
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم

-خوش به حال کسی که میخوایم تو رو بهش بندازیم!

ندا مشتی به بازوی ستبر شده مانی زد.

-هوی! یه عقاب همیشه تنهاست و تنها میمونه! کی میخواد ازدواج کنه بابا. توهم موضوع رو نپیچون.

لبخند مانی را نتوانست ببیند اما لرزیدن شانه هایش را حس کرد.

-به چی میخندی؟

مانی سرش را راست کرد و نفسی عمیق کشید.

-هیچی. اما خبر داری که عقاب نهایتا توی هشت سالگی جفت گیری می کنه! من نمیگم توی هشت سالگی اما نزدیک سی سالت داره میشه! عقاب توی بیست و هفت سالگی، بیست تا بچه داره و حداقل پنجاه تا نوه. ولی تو هنوز توی بازه زمانی گیر کردی که با یه لاک خوشحال میشی!

سرخ شد! پره های بینی اش گشاد شدند و اخم هایش در هم رفتند و همه توانش را در صدای نازکش ریخت و داد زد:

-خیلی گاوی!

شلیک خنده مردانه مانی باعث شد لب برچیند و رو برگرداند. مانی با چند سرفه سر و ته خنده اش را جمع کرد و موهایش را عقب راند و درست نشست.

-بیا تعریف کنم چیشد که هم دلم رفت هم خودم!

موضوع برای ندا جالب شده بود. ظرف بزرگ کیک را روی پا قرار داد و یکی از چنگال های روی میز را درونش فرو کرد و منتظر حرف زدن مانی شد.

-چهار سال پیش، یه سال قبل از اینکه برم لندن، یه دختر رو اتفاقی توی دانشگاه دیدم. اومده پیش داداشش تا با هم برن دور دور. ازش خوشم اومده بود ولی... ولی من پسر نبودم! یه ترنس اف تو ام (F to M) بودم که همه به چشمم یه لکه، یه کثیفی و یه چیز فاسد توی جامعه بهش نگاه میکردن. عشقم، توی دلم فقط "خفه شو." میشنید و من هر روز میسوختم اما لبخند میزدم و همهء سرمایه ام رو روی هم میذاشتم تا برم لندن با اینکه از خانواده طرد شده بودم، بازم اونقدر سرمایه داشتم که تا یه عمر زندگی خوبی داشته باشم. اون روزا تو و صبا برام مثل مرحم بودین...

خیلی وقت بود که فقط به حرف های مانی گوش میداد و کیک را به جای قبلی برگردانده بود و دلخور به مانی خیره شده بود. جمله مانی را قطع کرد و در حالی که موهایش را از روی شانه هایش کنار میزد، با لحنی دلخور لب زد:

-مرحم بودیم و جلومون فقط سکوت میکردی و هیچی نمی گفتی؟ مرحم بودیم و فقط...

مانی نگذاشت گله های ندا بیشتر شود. حق داشت و او این حق را کتمان نمی کرد. لبخندی کمرنگ زد و سر تکان داد.

-میدونم. میدونم عزیزم. ببخش! اما اون روزا واقعا برام سخت بود که هم بخوام از هوایی که دختر مورد علاقم توش نفس می کشید دور بشم از تو... تویی که برام فقط دوست نبودی، کسی بودی از خواهر بهتر و از مادر دلسوز تر. همون روزا هم شدت سیگار کشیدنم بیشتر شده بود و میدونستم ممکنه موفقیت عملم کمتر بشه اما انقدر درد های زیادی داشتم که خودم رو توشون گم کرده بودم، نمی خواستم دختری که برام اینقدر عزیز و محبوبه هم توی دردام غرق بشه؛ من نمیخواستم تو که همیشه همدمم بودی هم آسیب ببینی!

چند لحظه سکوت شد و نفس هایشان تنگ.

-مانی... اون دختره الان...

-داره زندگیش رو می کنه. واسه کنکور درس میخونه و تا جایی که میدونم حالش خوبه! اما اگه من از اول هم مرد بودم، بازم سمتش نمی رفتم، چون... چون ازش ده سال بزرگترم و اون لیاقتش خیلی بیشتر از منه.

چشم های ندا گشاد شدند و به صورت مانی زل زد.

-پشت کنکوریه و اونوقت ده سال ازش بزرگتری. مگه نباید توی هجده...

-اون نیمه دومه و یه سال هم درس رو ول کرده.

"اووو" کشیده ندا برابر شد با سوال بعدی اش.

-مگه نگفتی اونقدری پول داشتی که میتونستی تا آخر عمر همونجا بمونی.

چشمانش را ریز کرد و با شک و دو دلی لب زد:

-برای اون دختره برگشتی؟

@asal_janam

@elena.h

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یکم

انگشت خم شده مانی محکم به پیشانی اش کوبیده شد.

-خنگ! معلومه که نه! مگه مرض داشتم که بیام و با دیدنش خودم رو زجر بدم؟ من به خاطر تو اومدم. تویی که وقتی شنیدم داری توی منجلاب غرق میشی، دنیا روی سرم آوار شد.

بزاق دهانش را بلعید و چشمانش را ریز کرد.

-کی بهت گفت؟

مانی شانه اش را بالا انداخت و بدون نگاه کردن به صورت او، لب زد:

-مهم نیست.

سرش را تکان داد و عطر مانی که در فضا پخش شده بود را عمیق بویید. این پسر برایش یک دوست نبود! یک حامی، یک پشتیبان و مهم تر از همه یک برادر بود!

-راستی. اسم دختره چیه؟

مانی با بهت به ندا خیره شده بود. صدای جیغ ندا انگار در گوشش زنگ می زد.

-کر شدم! اسمش... اسمش... اسمش...

سرش را چندبار تکان داد و با شوق نجوا کرد:

-آره، اسمش؟

مانی به روبه رو خیره شد و باز هم تصویر آن دخترک پوست برنزه و چشم سبز را در ذهن کشید. این عشق چیست که حتی فکر به آن هم آرامش را به بدنت تزریق می کند؟ حتی اگر لحظه ای آن را برای خود نداشته باشی!

-آرام!

***

درب کلاس را باز کرد و باز هم آن اخم لعنتی را روی پیشانی اش چسباند. قدم گذاشتنش به داخل کلاس همانا و صدای مهیبی که از افتادن بدن سنگینش روی زمین ایجاد شد همانا! اخمش بیشتر شد و در حالی که صدای قهقهه دانشجو ها آزارش می داد، مچ پایش را که حس می کرد قرمز شده است را ماساژ داد.

نخ های نامرئی بسته شده به در را ندیده بود و در برابر بیست_ سی دانشجو که همه از اخم هایش وحشت داشتند، کله پا شده بود. نگاهش دور کلاس چرخید و روی ندایی که با لبخندی عریض برایش دست تکان می داد، مکث کرد. هیچ چیزی به اندازهء آن انگشتانی که چند بار به معنای "بای بای." تکان خوردند آتشش نزد. سرخ شدنش از روی خشم بود. کل کلاس از دادش در سکوت محض فرو رفت.

-ساکت.

نفهمید کی حضور غیاب کرد، امتحان گرفت و مبحث آن روز را توضیح داد. وقتی به خودش آمد که ندا با لبخندی شیطانی روبه رویش ایستاده بود و دست هایش را روی سینه گره داده بود.

-کل کلاس شاد شد از حرکت خفنتون استاد. بمونی برامون ایشالا! خبر داری که ایران شده یکی از کشورای افسرده جهان و فکر کنم خودتون یه تنه بتونین کمتر از یه سال کشور رو ببرین قاطی کشورای شاد جهان.

با اخم به صورت زیاد از حد سفید ندا خیره شد و در دل تکرار کرد:

"چقدر حرف میزنه."

ربطی به این چند سال نداشت! از همان وقتی که کودک بود، خیلی از انسان های پرحرف خوشش نمی آمد و سعی می کرد نزدیکشان نشود اما... اینبار مجبور بود که برای چیزی به اسم "اعتماد" با یک دختر بی ادب، پرحرف و عجیب همکلام شود.

-کجایی آقا خوشگله؟

ندا بود که روبه رویش ایستاده بود و در حالی که یکی از دست هایش را جلوی صورتش تکان می داد این جمله را گفته بود. باز هم لحظه زمین خوردنش برایش تداعی شد و از خشم سرخ شد. این دختر را قبل از آمدن به این دانشگاه، از بر شده بود. باید همانطور که ندا او را مورد آزار قرار داده بود، او هم این کار را به روش خودش انجام میداد.

قبل از اینکه ندا باز شروع به پرحرفی سرسام آورش کند، دستش را بالا برد و زیر چانه ندا قرار داد و محکم فشرد. طوری که مطمئن بود غیر از کبودی، شکسته هم میشود.

-هوی، گاو دار...

سکوت شد. صدا قطع شدند و یک قطره اشک از گوشه چشم ندا چکید. تازه اول راه بود.

دست ندا بالا آمد و محلی که از داغ بودن شدید، انگار تاول زده بود را لمس کرد. آنقدر پوستش نازک و حساس بود که غیر از کبود شدن،بی شک، زخم هم میشد. با حیرت لب زد:

-تو... تو چیکار کردی؟

@asal_janam

@elena.h

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دوم

پوزخندش آتش ندا را شعله ور تر کرد. دست های کوچک ندا روی سینه پهن او نشستند و به عقب هل داده شدند اما از جایش حتی تکان هم نخورد.

-لعنتی، لعنتی، لعنتی. آکبند بودن!

چشم های رنگ تعجب گرفتند و لبخند نصفه و نیمه پنهانی اش پر کشید. توقع یک چک جانانه را داشت اما با این برخورد عجیب ندا روبه رو شده بود. نگاهش ندایی را بدرقه میکرد که دور خود میچرخید و هر لحظه زیر لب جمله "دیگه آکبند نیستن." را تکرار میکرد.

-بسم الله.

قدمی عقب رفت و این جمله را آرام تکرار کرد. دور لب های ندا که به رژ قهوه ای رنگ مزین شده بود، به رنگ قرمز در آمده بود و نگاه او فقط آن قرمزی را دنبال می کرد. 

-چه غلطی کنم الان؟

ندا در حالی که وسط کلاس ایستاده بود این جمله را واگویه کرده بود و مردمک های خشک شده او کمی تکان خوردند.

-تو... چِتی؟

نگاه ندا بالا آمد و دست هایش در کنار بدنش افتادند. دهانش از کویر هم خشک تر شده بود و در نگاهش ترس لانه کرده بود. سوزش دور لب هایش را فراموش کرده بود و تنها یک جمله در مغزش جولان می داد: "از کجا فهمیده معتادم؟"

-تو.. تو منظورت چیه؟

چشم دزدید و لب زد:

-بیخیال.

آریا به سمت درب کلاس قدم برداشت که گوشه لباسش میان انگشت های ظریف ندا حبس شد.

-نه بگو. منظورت از "چِتی." چیه؟ مگه... مگه من معتادم؟

انگار وقتش رسیده بود. وقتی اینکه ندایی که ادعای قوی بودن داشت را بترساند. پوزخندی زد و ابروهایش را بالا انداخت.

-نیستی؟!

ندا با استرس سرش را به معنای نفی تکان داد و نجوا کرد:

-نه... مع.. معلومه که نه!

پوزخندش اما تا عمق جان ندا را به رعشه در آورد.

-اوه. پس اونی که مثل بنز هروئین مصرف می کنه، یه نفر دیگه ست.

زبان ندا قفل شده بود و دستش شل شد و کنار بدنش افتاد. کابوسش به حقیقت پیوسته بود و کسی غیر از مانی، صبا، نیما و ژیلا فهمیده بود که او معتاد است.

-تو... تو کی هستی؟

باز هم با پوزخند آریا، عضلات دخترک بی نوا رها شد.

-راه دوم.

همزمان با زمین خوردن ندا، درب کلاس توسط آریا بهم خورد و درد بدی در سرش پیچید. عضلاتش شل شدند و دستش را برای جلوگیری از سقوط به دیوار تکیه داد.

-امکان نداره.

***

@asal_janam

@elena.h

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...