رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

آهوی مست | Melika.Y کابر انجمن نودهشتیا


پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: d+

پست های پیشنهاد شده

پارت بیست و سوم

فصل دوم

-بیخیال مانی. مهم نیست.

مانی روبه روی ندا ایستاد و با لحنی حرصی غرید:

-یعنی چی مهم نیست. اون بیشعور تو رو... وای ندا، تو به کی رفتی انقدر لجبازی؟

اخم هایش را در هم کشید و سرش را پایین انداخت.

-به درک. ولش کن. اون... اون...

مانی سرش را با عصبانیت تکان داد و لب زد:

-اون چی؟

به صورت عصبی مانی نگاه کرد و نفسش را عمیق بیرون فرستاد.

-بیا بریم خونه صبا. از دیروز نه گوشی جواب میده نه امروز اومده دانشگاه.

کیف کوچک دایره ای رنگش را روی دوشش انداخت و زنجیرش را با سر انگشت هایش لمس کرد.

-اون چی ندا؟

مثل اینکه مانی بیخیال نشده بود! بدون توجه به عصبانیت مانی، آینه ی کوچکش را به همراه کانسیلر و براش را بیرون کشید. کانسیلر را روی قسمت های زخمی دور لبش کشید و با براش، آن را با پوستش یکدست کرد. رژ قهوه ای رنگی را که همیشه برای پوشش دادن کبودی های لبش، استفاده میکرد را بیرون کشید و روی لب هایش قرار داد اما با کشیده شدن دستش، توسط مانی، خطی پهن روی صورتش از رنگ رژ ایجاد شد.

-ندا رو مخ من نرو. این مرتیکه چیکار کرده که از وقتی اومده رنگ به رو نداری.

دستش را از بین دست های مانی بیرون کشید و دوباره با آرامش مشغول رژ زدن شد. یک کیف بسیار کوچک را روی دوش انداخته بود اما بیشتر از یک صندوق درونش لوازم آرایش داشت.

-من حالم خوب نیست. رانندگی میکنی؟

سعی کرد از زیر نگاه شماتت بار مانی فرار کند اما نشد. مانی دوباره لب به تکرار باز کرد اما نگاهش به نقطه ای قفل شد و زبانش بند آمد.

-چیشد مانی؟

نگاه ندا هم به سمت، خط نگاه مانی کشیده شد و روی دختری برنزه و چشم سبز ایستاد که نهایتا با آنها پنج یا شش قدم فاصله داشت.

-میشناسیش مانی؟

شوری غم و حسرت در نگاه مانی نشست و "آه" مانی قلبش را فشرد.

-چند روز دیگه کریسمسه. بیا بریم برای خونت درخت بخر. کادو و لباس هم برای خودت نگرفتی.

اخم کمرنگی کرد و با اشاره کردن به دخترک لب زد:

-مانی... این دختر... آرام نیست؟

همزمان با حبس شدن آستین سویشرتش توسط مانی، دو پسر به سمت آرام رفتند و با هم از محوطه دانشگاه خارج شدند. دست دیگر مانی مشت شد، رگ بیرون زده از مشتش نشان از حالِ خرابش بود اما جز سکوت کاری نکرد. حس مانی را نداشت تا درکش کند اما میفهمید درد می کشد و سکوت می کند.

-بیا بریم دیگه مانی. وای نه واسه تو کادو گرفتم نه صبا. درخت رو هم که خیلی سخت انتخاب می کنم. بیا دیگه.

مانی بزاق دهانش را با صدا فرو فرستاد و لب هایش را تکان داد:      

-ب.. بریم.

تا روبه روی بازار مانی دستش را به لبه شیشه تکیه داده بود و سکوت کرده بود. ندا با آن حال خرابش هم هرچقدر حرف زد نتوانست لبخندی را روی لب های مانی بنشاند.

-پیاده شو ندا. انقدر حرف نزن.

لب برچید و از ماشین پیاده شد. مانی ریموت ماشین مشکی رنگ ندا را فشرده و با او همقدم شد.

-زودتر یه چیزی بگیر بریم.

ندا در حالی که پشت چشم نازک میکرد، لبه جیب اورکت مانی را گرفت و تندتر قدم برداشت.

-چه داداش یُبسی دارم خب؟ یکم لطافت جانم!

صورت مانی با عصبانیت جمع شد، دست دیگرش بالا آمد و پشت گردن ندا نشست.

- راه بیوفت بریم.

ندا با دیدن لبخند مانی، جمله استاد بداخلاقش را به عمق ذهنش فرستاد و قدم هایش را با مانی یکی کرد. حین قدم برداشتن در بازارچه، چند دختر که لباس های پاره و عجیب به تن کرده بودند، از کنارشان عبور کردند و مثل تمام این مدت حرف هایشان را ناخواسته شنیدند.

-مای گاد. این پسره چقدر خوشگله. دلم رفت براش! جیگر دوست داشتنی! حیف که رل داره و رلش هم خیلی کیوته وگرنه مخش می کردم.

@asal_janam

@elena.h

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و چهارم

لبخند بی جان مانی، قلب ندا را به درد آورد. تا همین چند وقت پیش او را یک "ننگ" تلقی میکردند و حالا شده بود "پسر خوشگله".

-جالبه ها، مگه نه؟ تا قبل تطبیق جنسیتم، همه بهم خیره میشدن و با پچ پچ و هزار تا متلک رد میشدن. حالا هم پچ پچ میکنن ها اما... اما اینبار شدم "پسر خوشگله"؛ پسری که همه میخوان مخش رو بزنن! اگه برگشتنم به ایران مهم نبود، عمرا اگه برمیگشتم. اونجا حداقل ترنس ها هویت دارن، احترام دارن، زندگی دارن... اما ایران چی؟

در تمام مدت حرف زدن مانی، ندا سکوت کرده تنها گوش می داد. حق را به مانی می داد. مثل اینکه مردم به این درجه از اطلاعات نرسیده بودند که درک کنند، ترنس جندر ها هم انسان هستند!

-بیا بریم از اینجا درخت بخر.

سرش را تکان داد و همپای مانی وارد مغازه ای شد که دور تا دور آن پر شده بود از درختان کریسمسی که به بهترین نحوه تزئین شده بودند. نگاهش اول از همه به سمت درختی رفت که پر شده بود از گوی های کوچک و بزرگ سیاه رنگ که صدای خشمگین مانی در کنار گوشش بلند شد:

-حتی فکر این رو که به سمت رنگای تیره بری رو از ذهنت بیرون کن.

لب برچید و دلخور به مانی خیره شد.

-خب دکور خونم مشکیِ.

-حرفشم نزن.

با بی میلی نگاهش را به سمت درخت های رنگی کریسمس کشاند و رد انگشت مانی را که به یک درخت بلند اشاره میکرد را گرفت.

-این چطوره؟

درخت ساده اما جذاب بود! گوی ها بزرگ قرمز داشت و ده تا یا بیشتر، گوی کوچک زرد و گوی های بسیار کوچک آبی براق.

-خوشگله. بهشون بگو خودشون بیان خونه رو تزئین کنن، واقعا من حوصله خودم رو هم ندارم.

شانس آورد اینبار مانی مخالفت نکرد وگرنه کارش با کرام الکاتبین بود!

***

-داداش به دادم برس. زندگیم دود شد رفت هوا!

اخمی روی صورتش کرد و آرمان چرخید.

-چته؟ از وقتی اومدی داری ناله می کنی.

انگشت های آرمان با استرس در هم گره خورد و او با "پوف" غلیظی، به سمت لپ تاپ برگشت و دوباره مشغول تایپ کردن شد.

-من... من... غلط... اضافه کردم!

محال ترین اتفاق ممکن، اخم نکردنش بود. در حالی که دستش تند تند روی کیبورد لپ تاپ تکان میخورد، لب از لب باز کرد:

-چند بار باید بهت بگم که ادب و احترام نگه داشتن، نشونه شعور یه انسانه.

آرمان چشمانش را به زمین دوخت و روتختی را در مشتش فشرد.

-یه دختره ای... از من... حامله شده!

خون به مغزش نرسید. دستش روی کیبورد خشک شد و به صفحه سفید رنگش خیره ماند. آرمان دقیقا اصلی ترین قانون او را زیر پا گذاشته بود.

-من... بهتره برم... پس.. چیزه... آرام باهام... نه با سینا چیز شده.. باید...

آرمان که به سمت در قدم برداشت، مغزش لود شد و صدای خش دارش، اخطارگرانه بلند شد.

-پات رو از در بذاری بیرون، خودم به توی حیاط، دارِت میزنم.

از خشم صورت و گوش هایش سرخ شده بودند و دست هایش مشت.

-داداش... غلط کردم!

یک باره از روی صندلی بلند شد و با خشم یقه آرمان را با یک دست گرفت و در حالی که صورتش با صورت آرمان یک وجب هم فاصله نداشت از میان دندان های قفل شده اش غرید:

-رد کردی آرمان. رد کردی اون مرز لعنتی رو.

دست های آرمان روی دست های آریا نشست.

-داداش. اون دختر نبود! عصبی بودم، ندا پسم زده بود، هیچی حالیم نبود، توی... توی مهمونی زیاد خوردم... غلط کردم!

با شنیدن اسم "ندا" یقه آرمان را رها کرد و سرش را میان دست هایش گرفت.

-ندا، ندا، ندا. گند زده به زندگیمون!

زمزمه زیر لبش را تنها خودش شنید. ندا که بود؟ دختر یک قاتل و جانی یا یک دختر معتاد غمگین؟ این ندا چه کسی بود؟

-گمشو بیرون آرمان. اون دختره رو میبری آزمایشگاه و عقدش می کنی. از کی تا حالا انقدر... برو آرمان. برو.

-اون... دختر نبود!

صورتش را جمع کرد و اخمی روی پیشانی نشاند.

-هر کی هست برات زیادی هم هست. تا حالا با هزار نفر بودی و دختر ناب هم میخوای؟ گمشو بیرون آرمان. گمشو اعصابم به اندازه کافی خرد هست.

صدای چفت شدن در که بلند شد نفسش را با صدا بیرون داد. برادر تخس و سربه هوایش خراب کرده بود... بد هم خراب کرده بود! شاید داشت فشار زیادی به آرمان می آورد اما مطمئن بود روزی پایان کار همین میشود. سر درد داشت و از طرفی هم فکر ندا و آرمان به چشمانش اجازه استراحت نمی داد. بدنش را روی تخت یک نفره رها کرد و چشمانش را بست تا کمی از سوزشش کم شود اما ندانست چه شد که خواب او را در خود غرق کرد.

***

@asal_janam

@elena.h

ویرایش شده توسط Melika.Y
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و پنجم

کلید مشکی رنگ تلفن خانه را فشار داد همانطور که خودش را روی مبل می انداخت به پیغام هایی که از ماه قبل دریافت کرده بود گوش داد. پیغام اول از نیما بود که باعث شد پک محکمی به سیگار بزند، طوری که نیمی از سیگار سوخت.

"-به کارتت پول زدم. اونقدری هست که تا آخر ماه بست بشه و یه چیز قلمبه ای هم اضافه بیاری دختره مفنگی."

سیگار را در بالای جاسیگاری نگاه داشت و با انگشت اشاره چند ضربه زد تا قسمت سوخته آن بریزد.

-هه. مفنگی.

دوباره سیگار را بین لب هایش قرار داد. پس از بوق کوتاه و کشداری صدای مادرش در فضای خانه پژواک شد.

"-چقدر احمقی تو. من اگه این خواستگارهایی که تو داری رو داشتم قطعا تا حالا هزار بار از بابات جدا شده بودم."

با خنده ابروهایش  را بالا انداخت و لب زد:

-این حجم از عشق من رو شک زده می کنه.

باز هم صدای بوق کشدار بود و سیگار بعدی اش که با سیگار قبلی روشن میشد. اینبار صدای رئیس دانشگاه بود.

"-خانوم نیما، ما به پدر شما ارادت داریم، صحیح. به خانواده شما مدیونیم باز هم صحیح. اما این نمیشه که هر روزی که مِیلتون بکشه بیاید دانشگاه. خدا به سر شاهده من هر روز دارم التماس اساتید رو میکنم تا نندازنتون."

صورتش را جمع کرد و روی بینی اش چین انداخت.

-برو بابا. تو جایی نمیخوابی که زیرت نم برداره.

صدای بوق و صدای صبا.

"-وای ندا. دارم از ذوق بال در میارم. منو این همه خوشبختی محاله محاله. حتما رسیدی خونه بهم زنگ بزن"

لبخندی از صدای ذوق زده صبا روی لبش نقش بست و سیگار بعدی را روشن کرد. باز هم صدای بوق بود و پس از آن صدای مانی.

"-رسیدی خونه بهم زنگ بزن. باهات کار دارم بچه."

صدای بعدی... بازهم صدای نیما بود.

"-فکر کنم مادرت بهت گفته که اگه تا یه ماه دیگه ترک نکنی داراییت رو ازت میگیرم. اما از اونجایی که بی عرضه ای یه راه دوم هم برات میذارم. اگه نتونی توی این یه ماه ترک کنی، باید با یه مرد صیغه و همخونه بشی تا اون روی مخت کار کنه. نگران نباش کسی رو پیدا کردم که اعتمادت خیلی زود بهش جلب میشه. پس سعی کن زودتر ترک کنی دختره مفنگی."

سیگار را درون جاسیگاری پرت کرد و در حالی که مشتش را به قفسه سینه می کوبید، سرفه های بلند و ممتدی کرد. اشکی که در اثر سرفه زیاد در چشمش جمع شده بود  را پاک کرد و ذهنش پرواز کرد سمت مکالمه وحشتانک، اما در عین حال عادیی، که با استاد عجیب و غریبش داشت!

"-تو... تو کی هستی؟

-راه دوم."

این پیغام صوتی را قبلا شنیده بود. چند روز پیش در خانه مانده بود و هنگامی که نیما زنگ زد، پس از روی پیغامگیر رفتن تلفن، این مکالمه را شنیده بود. چانه اش لرزید و با صدا به گریه افتاد. فکر اینکه کسی جز مانی و صبا از افراد دانشگاه، راز سر به مهرش را می دانند، او را تا مرز مرگ می برد.

-یعنی... یعنی آریا...

جمله اش با بلند شدن صدای دیگری از گوشی، بریده ماند.

"-چطوری خانوم کوچولو؟ چِتی یا نئشه؟ البته اینا زیاد مهم نیست ها؛ جون قراره تا چند وقت دیگه بشی خانوم موقت و کوتوله خودم. توی یه ماه که نمیشه مواد سنگینی مثل هروئین رو ترک کرد دیگه، فکر کنم کمتر از پنج روز هم تا آخر اون یه ماه مونده. پس سعی نکن ترک کنی و مثل آدم بیا واسه صیغه. راستی من آدم باجنبه ای نیستم ها، این دهنمم زیادی لقه، یهو دیدی کل دانشگاه فهمیدن تو یه معتادی... اصلا تصورشم جالب نیست."

از ترس به سکسکه افتاد و اشک هایش بیشتر شد.

-یا.. عیسی مسیح.

با دو دست صورتش را پوشاند و به هق هقش اوج بخشید.

***

@asal_janam

@elena.h

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و ششم

ماژیک را به تخته کوبید و کمی اخم هایش را در هم کشید.

-از این فرمول راحت تر به جواب میرسید و احتمال اشتباه کردنتون هم کمتره.

دست یکی از دانشجو ها بالا آمد و صدای زنانه ای در کلاس پیچید:

-استاد نمیشه یکم ارفاق کنید؟ نمره ای که بهم دادید خیلی بده.

با عصبانیت در حالی که نگاهش با آن ابرو های در هم گره خورده به صورت ترسیده ندا متصل بود، جواب دختر معترض را داد:

-فکر کنم خیلی وقته که از مقطع راهنمایی در اومدید. اعتراض برای نمره امتحان، مختص دوره راهنماییه نه حالا.

-اما استاد...

اخم هایش را بیشتر در هم کشید و نگاهی کلی به کلاس کرد.

-سوال؟

سکوتی که در کلاس حکمفرما شد باعث شد لبخندی محو بزند.

-خسته نباشید.

از درب کلاس خارج شد که دانشجو ها برای پرسیدن سوال به سمتش حجوم آوردند. اخمی کرد و کمی صدایش را بالا برد.

-همون موقعی که توی کلاس بودیم باید سوالاتتون رو میپرسیدین.

نیمی بیشتر از دانشجو ها با غرغر کنار رفتند که دختری با موهای نخودی رنگ که در کنار ابرو، خالکوبی رز داشت و پیریسینگ لب و بینی انجام داده بود جلو آمد و کاغذی کوچک را روبه رویش گرفت.

-ازت خوشم اومده. میخوام باهات باشم.

نگاهی با تحقیر به دختر مقابلش انداخت و اخمش را تشدید کرد، انگار که این اخم عضو اصلی صورتش بود.

-خصوصیات دختر مورد نظر من رو نداری.

-یعنی چی؟ یه ایل آدم میخوان با من باشن و تو نمی خوای؟

صورتش را با چندش جمع کرد و از کنار جمعیت رد شد. وسط راهرو بود و به سمت دفتر اساتید قدم بر می داشت که دو دست به کناره های شلوارش متصل شد و شلوارش به سمت پایین کشیده شد و پس از آن یک صدای داد در سالن پژواک شد:

-صبا می کشمت.

مات شده بود. انگار یک سطل آب یخ روی بدنش ریخته بودند. سالن را سکوتی وهم انگیز در برگرفته بود و نگاه همه روی او قفل شده بود. حتی پتانسیل این را هم نداشت که خم شود شلوارش را بالا بکشد. خم شد و از بین پاهایش که هم عرض شانه اش باز شده بود به صورت شرمسار و تخسی که پاچه های شلوارش را نگاه داشته بود خیره شد.

-شلوار من رو در آوردی؟

-شورتت رو از کجا خریدی؟

نگاه خودش هم به سمت شورتی که به پا داشت رفت. لباس هایش کثیف شده بودند و ناچار شورت نوی آرمان را که گل هایی صورتی و پس زمینه ای زرد داشت را پوشیده بود. مات و متحیر به صورت ندا زل زده بود که صدای خنده مردانه ای بلند شد و سر او هم بالا آمد.

مانی بود که بی پروا وسط سالن قهقهه میزد و باعث شده بود که صدای خنده همه بلند شود. انگار تازه به خودش آمده بود؛ فورا خم شد و شلوارش را بالا کشید و در حالی که نگاه خشمگینش روی ندا قفل بود از سالن بیرون زد.

***

@asal_janam

@elena.h

@Pania. @Zeynab_ @Azibahar @Azin18 @خل و چل @کاکائو @نمکدون @بادیگارد @زری بانو @نیکتوفیلیا @فاطمه. ع @مبینا...

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و هفتم

صورتش را که توسط بیرون ریختن آب پرتقال توسط مانی به علت خندیدن زیاد بود را پاک کرد و چند بار پلک زد.

-وای خدا! من چیکار کردم؟

صدای قهقهه مانی بلندتر شد و صبا در خود جمع شد. در راهرو مشغول حرف زدن و شوخی با صبا بود که صبا از روی شوخی به پهلو اش کوبید؛ نتوانسته بود خود را نگاه دارد و برای اینکه روی زمین نیافتد به اولین جایی که توانسته بود چنگ زده بود و از شانس خوبش همان جا، شلوار استادش بود که باعث شد در وسط سالن دراز بکشد و تا چند دقیقه به سقف زل بزند.

-من شرمندم ندا. حواسم نبود!

به سمت صبا چرخید تا جوابش را بدهد که صدای خنده مانی بلندتر از پیش شد.

-فیلم توی کانال دانشگاه آپلود شد. خدای من.

گوشی را از میان پنجه های مانی بیرون کشید و روی فیلم را لمس کرد. دقیقا لحظه ای بعد از هل دادن صبا، این اتفاق افتاده بود و هزار بار آرزو کرده بود که ای کاش میمرد. مردی که وسط راهرو دانشگاه بی آبرو شده بود، از نظرش یک انسان عادی نبود، یک غول وحشتناک بود که هر لحظه ممکن بود توسطش دریده شود.

-گند زدم.

نم اشکی که در چشمانش جمع شده بود را تنها مانی دید که باعث شد صدای خنده قطع شود.

-اشکال نداره ندا. فقط یه اتفاق بوده دیگه.

سرش را بالا گرفت تا اشک جمع شده در کاسه چشمانش سرازیر نشود. میترسید... از این مرد خوش چهره و قد بلند زیادی میترسید!

-معذرت میخوام ندا. من.. من میرم. آروم رانندگی کن.

صبا که از ماشین پیاده شد، حریر اشکش پاره شد و صورتش خیس.

-مانی اون من رو میکشه. ازش میترسم.

سرش روی سینه مانی فشرده شد و صدای بم مانی زیر گوشش بلند شد.

-هیش. هیچ اتفاقی نمی افته. گریه نکن کوتوله! آروم باش.

-تو... تو اونجا چیکار می کردی؟

صدای مانی اینبار با کمی خنده مخلوط بود.

-اومده بودم ببرمت کوه. اما اونطوری شد و برنامه کنسل شد. جمعه حاضر باش تا بریم یکم روحیه ات عوض بشه.

***

-میدونی کی برنامه رو چینده؟

دست صبا روی لب های غنچه شده اش نشست و کمی مکث کرد.

-اوم. اسمش آرمانه. یکی از بچه های قلب و عروق.  

دستش را روی دستگیره در قرار داد و در حالی که برای باز کردنش اقدام میکرد پرسید:

-فامیلیش رو نمیدونی؟

-نه.

سری تکان داد و از ماشین پیاده شد. هیجان را می پسندید. ترجیح میداد که به جای رفتن از راه اصلی، از هیجان انگیزترین قسمت کوه که در انتها مانند یک بریدگی تیز بود، برود. با دستش راه اصلی را نشان داد و لب زد:

-تو از این راه برو، منم از اینطرف میرم.

نگرانی باز هم رنگ صبا را زرد کرد.

-خطرناکه.

ضربان قلبش از همین الان هم برای هیجانی که در پیش داشت تند شده بود. لبش را گزید و با چشمانی درخشان به کوه خیره شد.

@asal_janam

@elena.h

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و هشتم

-من مواظب خودم هستم.

بی توجه به صبا سمت کوه قدم برداشت و دستش را به سنگ های ریز و درشت کوه، قفل کرد و پس از آن پاهایش را. تقریبا کل راه را رفته بود و به قسمت بریدگی رسیده بود. مطمئن بود صبا حداقل ده دقیقه ای میشود که به اکیپ رسیده و حال، تنها به صدای بلند قلبش که از هیجان نزدیک بود بایستد، گوش میداد. دستش را به آخرین سنگ که به بریدگی ختم میشد، چسباند و پای راستش را به سنگی دیگر، نوبت به پای چپ رسیده بود اما هرچقدر پایش را تکان میداد به هیچ نقطه ای گیر نمیکرد.

دست هایش عرق کرده بودند و تپش قلبش بیشتر شده بود. یکی از دست هایش جدا شدند که باعث شد جیغ بلندی را از حنجره اش خارج کند. انگشت های دست دیگرش هم یکی یکی در حال سر خوردن بودند و قلبش با سرعت هرچه تمام تری می تپید. انگشت اشاره و شست با هم سرخوردند و صدای دادش بلندتر از قبل شد.

-کمک.

صدای پا آمد اما با لرزه های کوچکی که در اثر برخورد پا با سنگ های سست کوه ایجاد میشد، یک به یک انگشتانش جدا میشدند و بلندتر داد می زد.

-کمک کنید. یکی به من کمک کنه. یا عیسی مسیح، یا عیسی مسیح.

آخرین انگشت جدا شد و در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود، خود را تمام شده خواند اما کشیده شدن دستش آخرین چیزی بود که متوجه شد و از شدت ترس و سرگیجه بی هوش شد.

آرمان لبه پرتگاه نشسته بود و با چشمانی غبارآلود صورت دخترک را از نظر میگذراند. انگار که با به آغوش کشیدن ندا قلبش از روی کوه قل خورده بود و رفته بود؛ کجا... نمی دانست! فقط میدانست ناخواسته دلش رفته و تلاش بی فایده شده است!

دستش بالا آمد و صورت رنگ پریده ندا را با وسواس و ترس لمس کرد.

-ندا! ندا جان!

-ندا. د.. دختر.

برگشت و نگاه بی روح شده اش را به مانی دوخت که دست هایش را به زانو تکیه داده و نفس هایی کشدار می کشد. دوباره به سمت ندا چرخید و پوست سفیدش را لمس کرد.

-ندا... بی.. بیدار شو. ندا.

اشک در چشم هایش جمع شده بود و مانع درست دیدن ندا میشد. به خود لعنت فرستاد که قرار است چندی بعد ازدواج کند اما دل باخته به دختری که حتی حاضر نیست نیم نگاهی هم به یک پسر بیندازد. جذابیت برادرش را نداشت اما میتوانست قسم بخورد دختر های زیادی هستند که خواستار رابطه با او را دارند؛ بهتر بود بگوید همه دارند، همه غیر از ندا!

-یا خدا. باید ببریمش بیمارستان. یا حضرت عباس.

صدای نگران مانی باعث شد چشمان نم دارش را ماساژ دهد و به صورت ندا خیره شود. بدن یخ زده دخترک را در آغوش فشرد و از جای بلند شد.

-من.. میبرمش. نیا.

نفهمید چرا رنگ از رخسار مانی پرید. همان لحظه صبا با نگرانی و گریه رسید که باعث اخمی غلیظ بکند.

-لازم نیست. همه بخاطر تو اومدن. من میبرمش. بده ندا رو به من. اگه الان یهویی بهوش بیاد سرت رو از تنت جدا میکنه، چون بغلش کردی.

چنان ندا را در آغوشش فشار داد که لحظه ای ترسید استخوان هایش شکسته باشد.

-منم میام.

صورت سرخ شده از ترس و خشم مانی، ضربان قلبش را شدیدتر کرد. لب های مانی روی هم فشرده شدند و دست هایش را به سمت آرمان گرفت.

-راجع به حست بعدا حرف میزنیم. شرایط ندا خاصه باید زودتر ببریمش بیمارستان. کم خونی شدید داره و...

آرمان هر چه لعنت در دنیا بود را بر خود فرستاد و ندا را روی دست های مانی گذاشت. مانی زرنگ بود! زود احساسات را درک میکرد و انگار دستگاه دروغ سنج هم داشت، همانند برادرش؛ بنابراین سکوت کرده بود تا مبادا وجه اش در برابر مانی خراب شود. دروغ... بی فایده بود!

با قدم هایی تند پشت سر مانی میرفت و به گریه های صبا که تازگی آنها را پیدا کرده بود گوش می داد.

-وای خاک به سرم شد. به خدا قسم اگه اینبار اتفاقی براش بیفته قطعا میمیرم. بهش گفتم خطرناکه، نرو. اما رفت. آخ ندا... آخ.

مانی ندا را صندلی عقب ماشین خودش دراز کرد و تا پشت فرمان نشست، آرمان هم خودش را روی صندلی شاگرد انداخت.

-تو کجا؟

سیبک گلویش بالا و پایین شد.

-برو مانی. برو تا یه اتفاقی نیافتاده.

صبا هم صندلی عقب نشست و در حالی که سر ندا را روی پایش میگذاشت، بلندتر گریه کرد.

***

@asal_janam

@elena.h

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و نهم

-خون بهش وصل کردن و سرم زدن. فشارش افتاده بود. اما من با تو کار دارم.

آرمان با صورتی بی انرژی از روی صندلی نقره ای رنگ و سرد بیمارستان بلند شد و راه خروج را پیش گرفت اما حضور مانی را در کنارش احساس می کرد. روی صندلی های حیاط نشستند.

-خب؟

لبش را گزید و کف دو دستش را روی صورتش کشید.

-تلخه.

-چشیدم!

تکان شدیدی خورد و به نیمرخ خونسرد مانی خیره شد. مانی یک جعبه و فندک طلایی رنگ از جیبش بیرون کشید و در حالی نخ سیگار بین لبهایش را آتش میزد، جعبه را به سمت آرمان گرفت. زمانی که آرمان نخی از بین سیگار ها بیرون کشید شکه نشد. محال بود کسی که اسم تک تک الکل ها را ودکا و و جین و شامپاین گرفته تا باکس فیز و کوکتل تکیلا سانرایز، می داند، سیگار نکشد.

-میشنوم آرمان. دروغ هم نگو. میدونی که زود میفهمم.

پک عمیق آرمان، آنقدر سنگین بود که همزمان حجم زیادی دود از بینی و دهانش خارج شد.

-همین حالا. همین لحظه ای که بغلش کردم، اعتراف کردم میخوامش، دوستش دارم! خیلی خیلی دوستش دارم! اما... اما از سه سال بیشتره که چشمام فقط اون رو می بینه. می دونم خیلی بدم، ولی آدمای بد هم ها هم دل دارن. دیر اعتراف کردم به خودم ولی فکر می کنم قلبم توی کوه کاملا گم شد. همون یه ذره ای هم که این دو سه سال دلم بهش خوش بود، رفت.

پک بعدی، عمیق ترین پکی بود که تا حال به سیگار زده بود. پوزخند تلخ آرمان، خنجر کشید روی روح و روان مانی.

-من یه بچه دارم.

دودی که مانی به سمت ریه هایش میفرستاد، تبدیل به یک سرفه شد. سرفه ای عمیق و خشک. انتظار شنیدن هر چیزی را داشت غیر از این اما عجیب نبود. شاید هم اگر چنین چیزی را نمی شنید باید تعجب میکرد!

-چی؟

فیلتر سیگار آرمان زیر پاهایش له شدند و از جعبه سیگار مانی که روی نیمکت بود، نخی دیگر بیرون کشید و آتش زد.

-یه اتفاق بود. زیاد خوردم کردم و صبح که پاشدم من مونده بودم و زنی که اون طرف تخت، خوابیده بود. عذاب وجدان داشتم، شمارم رو با یه یاداشت گذاشتم و رفتم، هر چقدر هم لاشی باشم باز داداشم بهم یاد داده بود همیشه باید بمونم پای غلطی که میکنم. حدود چهار ماه بعد زنگ زد و گفت حاملم. به داداشم گفتم، با اینکه مثل سگ ازش میترسیدم گفتم و اون مجبورم کرد با دختره عقد کنم. گفت برین واسه کارای آزمایش و بعد تو کمترین زمان عقد کنین؛ داداشم نگفت برای اینکه بچت هست یا نه آزمایش بگیر از دختره اما به زور آزمایش گرفتم. اون بچه... بچه خودمه و دل من به جای اینکه برای مادر بچم ریتم بگیره، برای دختری میگیره که حتی به یه جنس مذکر، نگاه هم نمی کنه.

مانی خشک شده بود و حتی پلک هم نمیزد. سیگارش به انتها رسید و دستش را سوزاند اما سوزشی احساس نکرد. میدانست آرمان بردار عشقش است و عاشق دردانه خواهرش! اما زبانش گرفته بود و حتی نمیتوانست چیزی بگوید. به زحمت لب زد:

-تو هیچوقت زیاد نمیخوری، چیشد که اینبار انقدر خوردی؟ اصلا چی خوردی؟

فیلتر سیگار دومی هم زیر پاهای آرمان پودر شد.

-ندا ردم کرده بود و منم اون شب توی مهمونی شاهین تا تونستم مون شاین خوردم و اون اتفاق افتاد.

عجیب هم نبود. مون شاین پس از همیشه سبز که تا نود و هفت درصد الکل داشت، یکی از قوی ترین الکل ها محسوب میشد. شاهین هم یکی از پست ترین انسان هایی بود که مانی تا حال به چشم دیده بود؛ شک نداشت مایعی که آرمان در آن میهمانی خورده، حداقل دارای هشتاد درصد الکل بوده است.

-توقع داشتم وقتی میگم ندا رو دوست دارم مشت بزنی تو صورتم.

مانی گوشه لبش را درست کشید و فیلتر سیگارش را زیر پا له کرد.

-عاشق بودن جرم نیست!

-به ندا حق میدم انقدر دوستت داشته باشه. از همه آدمایی که میشناسم متمایز تری. احمقم ها. دارم به رقیب عشقیم میگم که عاشقِ عشقشم.

لبخند مانی تبدیل به قهقهه شد.

-ندا همدم منه! اول فکر میکردم یه آدم مثل همه کساییه که با انگشت نشونم میدن و میخندن اما بعدش فهمیدم یه فرشته ست، یه فرشته که توی پوسته شیطان قایم شده تا آسیب نبینه. ندا برام مثل یه خواهره، همونقدر دلسوز، همونقدر فداکار.

@asal_janam @elena.h @Azin18

ویرایش شده توسط Melika.Y
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی ام

چشمان آرمان درخشیدند. حالا که فهمیده بود مانی رقیبش نیست، خوشی به دلش سرازیر شده بود اما پرسید:

-برای چی با انگشت نشونت میدادن و میخندین؟

مانی بدون مکث لب زد:

-چون من یه ترنسم! یا بهتره بگم، بودم.

آرمان هرچقدر به ذهنش فشار آورد، نفهمید لبخند عجیب مانی چه معنایی دارد.

-اسمت چی بود؟

-اسمش زیبا بود.

جا خورد. تاکید مانی بیشتر روی کلمه "اسمش" بود تا بقیه جمله. انگار زیبا کسی دیگر بوده و مانی شخصی دیگر. دنیای قبل و بعد مانی، دنیای جالبی بود، خیلی جالب!

-گفتی اسمش چی بود؟

لب های مانی بیشتر کش آمدند. انگار پشت نگاهش یک قهقهه خوابیده بود.

-زیبا. زیبا وثوق.

"زیبا وثوق" یک دختر در ذهنش نقش بست. دختر بداخلاق و زود رنج که با لباس هایی پسرانه و گشاد و موهایی کوتاه شده سر کلاس حاضر میشد. "زیبا وثوق" همان دختری که وقتی به آن پیشنهاد دوستی داد، یک لگد جانانه نصیبش شد که لحظه ای حس کرد خواجه شده است!

چشم هایش گرد شدند و با ترس به سمت مانی برگشت. لب های مانی به بالا منحنی شده بودند و لب های او به سمت پایین حرکت کرد.

-زیبا وثوق؟

سر مانی چند بار به معنای تایید بالا و پایین شد و او بزاق دهانش را بلعید.

-همونی که وقتی.. وقتی بهش شماره دادم... پدرم رو در آورد؟

هنوز هم با فکر کردن به آن لگد، کل بدنش به فغان می افتاد.

-آره، همون دختر!

کامش کز شد. تلخی دو سیگاری که دود کرده بود را در گلویش حس کرد و در بدترین شرایط، نیاز به سرویس بهداشتی پیدا کرد. لب گزید و در دل نجوا کرد:

-لعنت به معده ای که وقتی میخواد کار کنه، بچه ات به دنیا میاد و هیچی نمیاد اما وقتی استرس داری و میخوای وایستی؛ چنان بازیش میگیره که تا دو روز باید توی توالت صاحب مرده، اتراق کنی. لعنتی.

نگاهش را بالا گرفت و پاهایش را به یکدیگر چسباند. مانی از روی نیمکت بلند شد و در حالی که لب هایش را به یکدیگر میفشرد، خم شد و صورتش را روبه روی صورت آرمان نگاه داشت. دست راستش بالا آمد و لب ها تکان خوردند:

-سلام علیکم، فاتح تپه ها! خواجه شدی یا سرکیفی؟ چه خبرا؟ اوه چقدر حواسم پرته. بابا شدی یعنی اینکه سالم سالمی! گود اندر گود.

خودش را بیشتر جمع کرد. حاضر بود بمیرد اما مانی کاری را که کرده بود را به رویش نیاورد ولی مانی به بدترین شکل خجالت زده اش کرده بود.

-یعنی اونقدر چیزی که دختر برات کم اومده و رفتی سراغ بقیه چیزا. من به درک! دل من واسه گربه های خیابون هم میسوزه.

فشار بیشتر شد و پایش چفت تر. اینبار اصلا جوابی برای گفتن نداشت.

-باید به اساتید دانشگاه بگم مواظب خودشون باشن ها. تو به پشه ماده هم رحم نداری.

دوباره خودش را در دل شماتت کرد.

-کاش سکته ناقص میزدم، ولی به زیبا پیشنهاد نمیدادم.

اما خودش تنها میدانست که تمام حرف های مانی صحیح هستند. یک دوران دوست داشت با زنان بزرگتر از خودش باشد، به استاد چهل و پنج ساله اش پیشنهاد داد و جوابش شد افتادن آن واحد. آخر هم به خواسته اش رسیده بود اما رابطه اش پنج روز هم نکشید! یک دوره دیگر دوست داشت با دختر های زیادی چاق باشد؛ به این یک مورد هم رسید اما رابطه... دوام نداشت. چند وقت میخواست با افراد بسیار سیاه باشد، با یک آفریقایی. باز هم شده بود، از شانس خوبش با یک دختر دو رگه ایرانی _آفریقایی آشنا شد. او آنقدر سیاه بود که سبزی چشمانش مانند دو الماس در شب تا میدرخشیدند؛ اما اینبار رابطه اش طولانی شد تا حدودی که آن زن اکنون مادر فرزندش است.

@Azin18 @asal_janam @elena.h

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و یکم

آرمان دیگر تاب بیشتر صبر کردن را نداشت و شدت زیاد مایعی که در مثانه اش جمع شده بود، باعث شده بود که صورتش سرخ شود.

-اگه مسلمونی بذار برم. داره میریزه.

چشمان مانی کمی گشاد شدند اما پس از آن یک قهقهه بود که حضور خیلی ها را به خود جلب کرد.

-برو تا نریخته.

آرمان با دو به سمت سرویس بهداشتی رفت اما به ثانیه نکشیده بود که صدای دادش بلند شد:

-نامسلمونا. برید به جهنم. آخه اول میذاشتین من برم بعد تخلیه میکردید. وای خدا. ایشالا بری زیر نوزده چرخ مانی.

-فکر کنم منظورت هیجده چرخه.

بزاق دهانش را با صدای بلعید و در حالی که پاهایش را به یکدیگر چسبانده بود به سمت مانی که در ریلکس ترین حالت ممکن، در حالی که یک دستش را در جیب شلوار جینش فرو برده بود و با دست دیگر، گوشه لبش را دست می کشید و روبه رویش ایستاده بود، خیره شد.

-من چرخ یدک رو هم حساب کردم خب.

مانی به منظور خنده کش آمد و با دست به درخت های گوشه بیمارستان اشاره زد.

-کارت رو راه میندازه.

چشمانش درخشید و با سرعت به سمت درخت ها دوید.

***

-صبا گریه نکن. چیشده مگه؟

گریه صبا بیشتر شد و روبه مانی که دنده را عوض میکرد لب زد:

-مانی زودتر برو خونه. داغونم.

بازوهای دردناکش را فشرد و نگاهش را از لب های مانی که روی هم فشار داده میشدند، گرفت. خماری به استخوان هایش رسیده بود و درد عضلات به جانش رخنه رسیده بود.

-چیزی شده ندا؟

صدای گریه صبا قطع شده بود. گردنش را کمی از بین صندلی ها عقب برد و بینی اش را بالا کشید.

-نه. من توپِ توپم آرمان. فقط یخورده... اَه تندتر برو مانی. حالم خرابه.

چشمان آرمان گرد شدند. "توپِ توپ" بود در حالی که "حالش خراب" بود!؟

-توپِ توپی ولی حالت خرابه؟ ندا اگه حالت بده بازم برگردیم بیمارستان، هان؟

نگاهش را از آرمان برداشت و صاف روی صندلی نشست.

-من خوبم آرمان.

پس از حرفش جعبه سیگار طرح رز پژمرده طلایی رنگش را بیرون کشید و با دستانی لرزان، سیگار بین لب هایش را آتش زد. سیگار کشیدن جلوی یکی از بچه های دانشگاه، برایش ترسی نداشت؛ به عبارتی کسی نبود که از دود کردن سیگار او بی خبر باشد اما... به غیر از کسانی که تعدادشان از انگشت های دو دست هم تجاوز نمی کرد، کسی نمیدانست که او یک معتادِ هروئینی است.

-تو چرا اومدی آرمان؟

-حالم خوب نبود.

شیشه ماشین را پایین داد و سوخته های سیگار را بیرون تکاند.

-چی شده بود؟

-هیچی. ندا؟ تو.. تو عاشق شدی؟

ماشین روی دست انداز رفت و کمی روی صندلی جابه جا شد. نتوانست قهقهه اش را مخفی کند.

-عمرا. نه که بهش اعتقاد نداشته باشم ها، نه! از نظرم زندگی بدون عشق گناهه، اما چه کنم که من گناهکارترین انسان این هستی ام و دیگه نیاز ندارم بهشون گناه عاشق بودن هم اضافه بشه.

@Azin18 @asal_janam @elena.h

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و دوم

چشمانش از جمله ای که گفته بود درخشید. آه سوزناک آرمان با جمله مانی در هم آمیخته شد.

-ندا.

لحن مانی اخطارگونه بود اما لب هایش با سختی کش آمد.

-باید شاعر میشدم. آرمان، جون من کیف کردی جمله رو؟

باز هم از بین دو صندلی گردن کشید. صبا درحالی که سرش روی شانه های پهن آرمان افتاده بود، از فرط خستگی به خواب رفته بود.

-تو چی چشم قشنگ؟ عاشق شدی؟ دختره خوشگله؟

فین کرد و پک بعدی را به سیگار زد. نگاه آرمان روی سیگار او زوم شده بود. حسرت از چشمان پسرک روبه رویش چکه میکرد.

-سیگار بدم؟

آهی که دوباره از دهان آرمان خارج شد سوزناک تر از قبلی بود.

-ندا فوضولی نکن. الان میرسیم خونه.

نیم نگاهی به مانی انداخت و از جواب دادن آرمان بیخیال شد.

-آره. عاشق شدم! دختره خیلی خوشگله. اما اون فقط عاشق یه چیزه. من دوست دارم از پوست نرمِ صورتش کام بگیرم و اون همیشه از چیزی که عاشقشه کام میگیره.

مانی نفسش را با حرص بیرون فرستاد و سرعت ماشین را بیشتر کرد. او هم بی فکر سر تکان داد و فیلتر سیگار را از شیشه ماشین بیرون انداخت.

-تو هم شاعر خوبی میشی ها.

برایش مهم نبود و در این حالت خماری همان چند کلمه حرفی هم که زده بود زیادی بود. با کف دست به صندلی فشار آورد و در حالی که تمام عضلات دست و کمرش تحت فشار بود، سعی کرد درست روی صندلی جای گیرد.

با ایستادن ماشین، روبه روی درب کوچک خانه اش، آرمان زودتر از همه پیاده شد و دست هایش را به لبه در چسباند و به صورت او خیره شد.

-داروهات رو حتما به موقع استفاده کنی ها. اگه حالت بد شد حتما، حتما بهم زنگ بزن. این شمارمه. هروقت زنگ بزنی من نیم ساعت نشده اینجام. اوکی؟

با استیصال نگاهی به کارتی که در بین انگشتان آرمان بود کرد و نیم نگاهی به مانی کلافه انداخت. دستش را دراز کرد و سعی کرد نگاهی دوستانه به آرمان داشته باشد. کارت را از بین انگشتانش کشید و با بی حالی، درون جیب پافرش سر داد.

-باشه.

فورا درب ماشین را باز کرد و با عضلاتی سست به سمت در قدم برداشت. کلید نقره ای رنگ و سرد را بین انگشتانش فشرد و با فین فین، دستی روی چشمانش کشید تا واضح تر ببیند. کلید را به در نرسانده بود که روی زمین افتاد. "اَه" پرحرصی گفت و روی دو زانو نشست تا کلید را بردارد؛ اما آنقدر عضلاتش شل شده بود که روی زمین افتاد. به سمت عقب برگشت که از مانی کمک بخواهد اما آرمان زودتر زیر بازویش را گرفت. حال مانی، در آن وضعیت هم نگرانش میکرد. نگاهش را از مانیی که سرش را روی فرمان گذاشته بود گرفت و کلید را به دست آرمان داد.

-میشه در رو باز کنی؟

@Azin18 @asal_janam @elena.h

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...