رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

رمان خورشید طلوع می‌کند| nafiseh_ کاربر انجمن نودهشتیا


پست های پیشنهاد شده

نام رمان: خورشید طلوع می‌کند

نام نویسنده: nafiseh

ناظر: @mahdiye11

ویراستار: @Hamrazm

ژانر: عاشقانه_اجتماعی

توی زندگی هیچوقت نباید از خدا نا امید شد، بعد از روزهای ابری و بارونی همیشه آفتاب از پشت ابرهای خاکستری بیرون میاد و همه جا رو روشن می کنه.

تو این دنیا هیچ آدمی کامل نیست. هیچ آدمی بدون مشکل زندگی نمی کنه، درد و رنج آمیخته با زندگی انسانها هستند. آدم ها گرچه در ظاهر زندگی شادی و زیبایی داشته باشند اما باز هم یه غمی گوشه ی دلشون هست. این داستان، داستان چهار دوست، چهار همکار که هر کدوم مشکلی توی زندگیشون دارن که پشت لبخندشون پنهان شده و سعی دارن تا پرده ی مشکلات رو از زندگیشون کنار بکشن و خوشبختی رو از لابه لای روزهای سخت پیدا کنن.

 

ویرایش شده توسط Nafiseh_
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

 

*به نام خدا*

یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن

وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

***

پشت چراغ قرمز ترمز کرد، نفسش رو فوت کرد و زیرلب گفت:
- باز هم دیر می رسم.
نگاهش روی ثانیه شمار بود و با انگشت اشاره روی فرمون ضرب گرفته بود. تقه ای به شیشه ی ماشین خورد. سرش رو به سمت راست برگردوند، دختر بچه ای با موهای بهم ریخته و پوست آفتاب سوخته همراه جعبه ای پشت شیشه ایستاده بود.
شیشه رو پایین داد اما قبل از اینکه چیزی بگه دخترک تند گفت:
- خاله یه فال بخر؛ تو رو خدا یه فال بخر.
نگاهی به ثانیه شمار انداخت. سرش رو تکون داد و خم شد و از صندلی کنارش کیفش رو برداشت. اسکناسی بیرون آورد و به سمت دخترک گرفت و اون گفت:
- ۱۰ تومن که زیاده!
- عیب نداره، یه فال بده الان چراغ سبز می شه.
دخترک با لبخند فالی برداشت و به طرفش گرفت:
- دستم خوبه ها.
لبخندی زد و دخترک سریع رفت. چراغ سبز شد، فال رو جلوی ماشین انداخت و حرکت کرد.
ماشین رو داخل پارکینگ بیمارستان پارک کرد. به سمت آسانسور می رفت که دید تو همون طبقه ایستاده و کسی قصد سوار شدن داره. با عجله دوید و بلند گفت:
- آقا صبر کنید.
مرد سرش رو بالا آورد و با دیدنش لبخند زد و آسانسور رو نگه داشت.
همونطور که نفس نفس می زد وارد کابین شد و گفت:
- سلام، لطف کردین دکتر محرابی.
- باز هم دیر کردی نورسان خانم؟
همیشه "دکتر محرابی" می گفت تا بلکه مرد عادت کنه و اون رو هم به فامیلی صدا بزنه‌.
- بله متاسفانه.
- امشب شیفتی؟
- خیر من اصلا شیفت نمی مونم.

- آها بله
تا رسیدن به طبقه ی مورد نظرشون سکوت بینشون حاکم بود.
زودتر از دکتر محرابی به مقصد رسید و همونطور که از آسانسور خارج می شد گفت:
- روز خوش.
- خدانگهدار.
وارد بخش زنان و زایمان شد و بعد از سلام و احوال پرسی با چند دکتر و پرستار، به سمت اتاقش رفت و قبل از اینکه وارد اتاق بشه به رسپشن گفت:
- یه دقیقه دیگه بفرستشون داخل.
وارد اتاق شد و سریع روپوشش رو پوشید و پشت میز نشست، مریض ها پشت اتاق صف بسته بودن.

ویرایش شده توسط Nafiseh_
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

 

روسری ساتن آبی کاربنیش رو صاف کرد و گوشی تلفن رو برداشت و با زدن شماره ای به رسپشن وصل شد و گفت:
- بفرستشون داخل.
گوشی رو گذاشت و مریض اول وارد اتاق شد. زن با اینکه شکمش برامده بود ولی اندام ظریف و لاغری داشت، تازه اینجا پرونده باز کرده بود و شناخت زیادی از این مریضش نداشت. با اینکه متخصص نبود ولی زنان زیادی پیشش میومدن، شاید بخاطر اخلاق خوبش بود.
با لبخند جواب سلام مریض رو داد:
- سلام عزیزم خوبی؟ خانم حقی بودی دیگه؟
سرش رو تکون داد و اون اینبار با لبخند پهن تری از جا بلند شد و گفت:
- خب بیا بخواب ببینم تو شکمت چخبره.
خانم حقی از جا بلند شد و همونطور که می رفت به سمت تخت گفت:
- خانم دکتر؟
- جانم؟
- این دفعه جنسیتش معلومه دیگه؟
دستگاه رو روی شکم زن کشید و همونطور که به مانیتور نگاه می کرد گفت:
- بله دیگه...صبر کن.
زن ریشه های شالش رو دور انگشتش پیچید و با استرس گفت:
- خدا کنه دختر باشه.
با تعجب نگاه گذرایی بهش انداخت و گفت:
- چرا؟
- شوهرم بچه نمی خواست که، انقدر من اصرار کردم تا بچه دار شدیم‌. چون دختر خیلی دوست داره میگم دختر باشه که مهرش به دلش بیوفته.
نگاه از مانیتور گرفت و به خانم حقی نگاه کرد و با ابروی های توهم رفته گفت:
- وضعتون خوب نیست؟ مگه میشه مردا بچه نخوان؟
حقی کوتاه خندید و گفت:
- وضعمون خوب نبود که بیمارستان خصوصی نمیومدم، نه مشکل اون نیست. سعید بچه دوست نداره میگه هنوز زوده.‌ ولی نمیدونم چجوریه که دختربچه ها رو دوست داره، یعنی بچه های فامیلو میگم.
دوباره به مانیتور نگاه کرد:
- جالبه، حالا بهت می رسه؟ الان که بارداری باهات لج نیست که؟
- نه با من که مشکلی نداره ولی یه وقت هایی غر بچه رو می زنه.
با لبخند ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:
- همه اولش میگن ما بچه دوست نداریم، شوهر شما هم این رفتاراش الکیه. بگم جنسیتشو؟
حقی سرش رو تکون داد و نورسان با خنده گفت:
- پسره‌.
حقی روی تخت نیم خیز شد و ناراحت گفت:
- واقعا؟
نورسان دستمال کاغذی رو روی شکمش گذاشت و بعد همونطور که از جا بلند می شد گفت:
- ناراحت نباشیا! بذار بچت به دنیا بیاد اونوقت می فهمی. در ضمن حالا چون خودشو با بچه های فامیل میگیره دلیل نمیشه حتما جنسیت خاصی رو بخواد در ضمن می دونی که همه چی دست خداست؟
حقی سرش رو تکون داد و نورسان همونطور که چیزی توی دفترچش می نوشت گفت:
- ویتامین D برات نوشتم. حال بچتم خوبه و خودتم مشکلی نداری عزیزم.
حقی آهی کشید و گفت:
- خداروشکر.

ویرایش شده توسط Nafiseh_
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpgjpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇
https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/77-آموزش-نویسندگی

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیرراهنما

@parisa.f

@Tara.S

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


*درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.*
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

 

***
تا ظهر آخرین مریضش هم دید و بعد روی صندلی ولو شد و نفس عمیقی کشید. بیشتر مریض هاش صبح ها میومدن. کمی گره ی روسریش رو شل کرد، خم شد و از روی میز گوشیش رو برداشت. می خواست با مادرش تماس بگیره که چند تقه به در خورد. صاف نشست و گفت:
- بله؟
در اتاق باز شد و دختری همراه دو ظرف غذا وارد اتاق شد و سلام کرد.
لبخند مهربونی زد و گفت:
- علیک سلام مهرنوش خانم‌.
مهرنوش روی صندلی کنار میز نشست و همونطور که با یه دستش مقنعش رو در می آورد گفت:
- چطوری نور؟ وای چقدر گرمه ها!
غذا ها رو روی میز گذاشت و ادامه داد:
- تا من برات ناهار نیارم که تو گشنه می مونی.
نورسان ظرف غذا رو جلوی خودش گذاشت و همونطور که درش رو باز می کرد گفت:
- قربونت برم عشقم‌. راستی علی بیمارستانِ؟
مهرنوش شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:
- نمی دونم امروز اصلا بخش اعصاب نرفتم از بس که اورژانس شلوغ بود.
- مگه قرار نشد بری بخش اعصاب؟ گفتی موافقت کردن که.
مهرنوش همونطور که غذاش رو می جوئید گفت:
- آره می رم ولی از هفته ی بعد.
نورسان سرش رو تکون داد و دیگه حرفی بینشون زده نشد.
***
ساعت نزدیک ۴ بود که از اتاق خارج شد و از پرستار ها خداحافظی کرد. به سمت آسانسور رفت و همون موقع در آسانسور باز شد چندتا از همکاراش از اون خارج شدن. باهاشون سلام و احوال پرسی کرد و بعد وارد آسانسور شد.
به سمت ماشینش می رفت که علی رو دید. به علاوه ی سامسونتش یه کاور لباس هم دستش بود.
راهش رو به اون سمت کج کرد. نزدیکش که رسید با لبخند گفت:
- سلام.
علی که خم شده بود تا وسایلش رو داخل ماشین بذاره به طرفش برگشت.
- بَه نور خانم. چطوری؟
- خوبم تو چطوری؟(به کاور لباس اشاره کرد.) کت و شلوار؟!
علی به کاور لباس نگاه کرد و گفت:
- آها این؟ میخوام برم خواستگاری دیگه.
ابرو هاش رو بالا انداخت، یکباره خندید و گفت:
- باشه باور کردم. مسخره!
- واقعا به من نمی خوره بخوام زن بگیرم؟
- نه.
علی خندید و گفت:
- راستش...امشب یه مهمونی دعوتم. فقط نپرس مهمونی کی که نمی تونم بگم.
نورسان ابرو هاش رو بالا انداخت و گفت:
- اِ خوش بگذره، مزاحمت نمی شم فعلا خداحافظ.
- راستی نورسان، فردا میای بیمارستان؟
سرش رو تکون داد و گفت:
- آره چطور؟
علی دستپاچه گفت:
- هیچی عزیزم برو خداحافظ.
نورسان سرش رو تکون داد و به طرف ماشینش رفت. زودتر از علی از پارکینگ خارج شد.

ویرایش شده توسط Nafiseh_
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

 

***
رو به روی در بزرگ سفید رنگ خونه ایستاد و ریموت زد تا در باز بشه و ماشینش رو داخل حیاط ببره.
ماشین پدرش توی حیاط نبود و این نشون میداد که هنوز از فروشگاه برنگشته.
ماشین رو پارک کرد و پیاده شد. به سمت خونه راه افتاد. از کنار باغچه ی پر گل و سبزی مادرش گذشت و از پله های ایوون بالا رفت. جلوی در چوبی خم شد تا کفش هاش رو در بیاره که در خونه باز شد.
- سلام خاله.
کتونی های سفیدش رو توی جا کفشی گذاشت و همونطور که دستی رو موهای روشن دخترک میکشید وارد خونه شد.
- سلام قربونت برم.
همراه خواهر زادهاش به سمت پذیرایی رفتن. مادرش مشغول گلدوزی روی مانتوی ساده مشکی رنگ بود.
- سلام مامان.
به طرفش برگشت و با لبخند گفت:
- سلام عزیزم خسته نباشی، چای تازه دمه برو لباست رو عوض کن تا برات بریزم.
تشکر کرد و به سمت راهرو اتاق ها راه افتاد. از جلوی اتاق پدر و مادرش و همچنین خواهرش گذشت و وارد اتاق خودش شد.
لباس هاش رو با یه دست تیشرت و شلوار تابستونی عوض کرد و بعد از اتاق خارج شد. وارد توالت شد و دست و صورتش رو شست.
به پذیرایی که رفت مادرش نبود و تنها لیانا خواهر زادهاش نشسته بود و کارتون میدید.
به طرف آشپزخونه رفت. مادرش مشغول چای ریختن بود. به اپن تکیه داد و گفت:
- خودم میریختم لیلا خانم.
لیلا لیوان کمر باریک چای رو همراه خرما روی اپن گذاشت، می دونست دخترش قند نمی خوره. گفت:
- یه فنجون چای دیگه زحمتی نیست.
- سروین کجاست؟
لیلا با دلخوری گفت:
- من از کارای اون سر در میارم؟ معلوم نیست باز کجا رفته، از صبح این بچه رو گذاشته اینجا.
همونطور که از آشپزخونه می رفت بیرون زیرلب گفت:
- با ازدواج اشتباه خودش رو بدبخت کرد، خودمون کردیم که لعنت به خودمون.
نگاه از مادرش گرفت و به لیوان چای خیره شد. آهی کشید و لیوان رو برداشت، کمی از چایی نوشید.
صفحه ی گوشی رو روشن کرد، نگاهش به تاریخ که افتاد آهی کشید. ۵ مرداد بود، چه تاریخ نحسی! زیر لب با خودش گفت:
- امروز تولدشِ.
***
کت اسپرت مشکی رنگش رو از روی تخت برداشت و تنش کرد. یقه اش رو صاف کرد و ادکلن رو برداشت به گردن و مچ دست هاش زد.
دو دکمه ی اول پیراهن سفید رنگ باز بود؛ عادت به بستن کراوات نداشت.
گوشیش رو برداشت و داخل جیب کتش گذاشت و از اتاق خارج شد.
پله ها رو دوتا یکی پایین میرفت که صدای مادرش از پشت سر بلند شد:
- علی؟
وسط پله ها ایستاد و برگشت:
- جانم؟
مادرش همونطور که گیره ی روسری فیروزه رنگش رو محکم میکرد گفت:
- اگه از اون زهره ماری ها داشتن نمیخوریا.
کوتاه خندید و همونطور که بر میگشت تا بره پایین گفت:
- باشه.
پدر و خواهرش پایین منتظر بودن. پدرش نگاهی به ساعت مچیش انداخت و با اوقات تلخی گفت:
- ساعت ۷ شد!
علی در خونه رو باز کرد و کنار ایستاد و با لبخند گفت:
- بفرمائید، هنوزم دیر نشده.
مادرش آخرین نفر از خونه خارج شد اما قبلش به خدمتکار سفارش کرد که مراقب باشه تا برگردن.

ویرایش شده توسط Nafiseh_
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

 

هر چهار نفر سوار ماشین شدن؛ علی ماشین رو راه انداخت و پدرش همونطور که دستمال گردن براقش رو درست می کرد گفت:
- اگه از این دوستت و خانوادش خوشم نیاد سهام نمی فروشما.
علی سرش رو تکون داد و گفت:
- باشه.
بعد دوباره بعد از مکث کوتاهی گفت:
- مگه شما فرزام رو یادتون نمیاد؟
- یادمِ، آخرین باری که دیدمش ۱۰ سال پیش بود مهم الانِ. گفتی دکترای چی داره؟
- مثل خودم مغز و اعصاب.
- فامیلیش چی بود؟
علی با خنده نیم نگاهی به پدرش کرد و گفت:
- خدایی نکرده آلزایمر گرفتین؟ میرزائی.
- حاج محمود آلزایمر نگرفته آدمای دور و برش زیادن به اونایی که براش اهمیت ندارن توجه نمیکنه.
از تو آیینه به مادرش که با حرص حرف میزد نگاه کرد و سرش رو به طرفین تکون داد.
محمود کمی به عقب برگشت و گفت:
- نسا خانم من مثل شما تو خونه نشستم که، از صبح تا غروب با هزار تا مریض سر و کله میزنم.
نسا با حرص نگاهی به دستمال گردن براق زرشکی دور گردن شوهرش انداخت و بعد با اوقات تلخی رو گرفت.
محمود پوزخندی زد و صاف نشست و گفت:
- آها بگو خانم باز از کجا می سوزن!
خواهرش مداخله کرد و گفت:
- داریم میریم مهمونیا!
نسا اخم کرد و گفت:
- از کجا می سوزم؟
علی پوفی کشید و گفت:
- اوقات خودتون رو الکی تلخ نکنید لطفا.
نسا دست برنداشت و گفت:
- محمود دارم بهت میگم، اگه تو مهمونی زهرماری داشتن نمی خوری.
محمود به عقب برگشت و با عصبانیت گفت:
- نسا بس کن! کی گفته تو برای من امر و نهی کنی؟
علی از تو آیینه به خواهرش عطرین نگاه کرد و اون شونه هاش رو بالا انداخت. نداشتن تفاهم همین میشد دیگه! مادر مذهبی، پدر بی قید و بند و البته روشن فکر!
نسا خواست چیزی بگه که علی گفت:
- مامان جان بهتره تمومش کنین.
***
پشت میز مطالعه نشسته بود و از پنجره که کنار میزش بود بیرون رو نگاه میکرد. ساعت ۱۰ شب بود و سروین هنوز نیومده بود.
از پشت میز بلند شد و به سمت پنجره رفت تا پرده رو بندازه که نگاهش به ته کوچه افتاد، سروین از ماشینی پیاده شد. پرده رو انداخت و از اتاق خارج شد. لیانا خوابیده بود ولی پدر و مادرش توی پذیرایی نشسته و تلوزیون می دیدن.
لب گزید و به سمت آیفون رفت و همین که سروین زنگ زد در رو باز کرد.
صدای پدرش بلند شد:
- سروین اومد؟
- بله.
در رو باز کرد که دید سروین داره بند صندل هاش رو باز میکنه.
- سلام دیر اومدی!
سروین سرش رو بلند کرد و گفت:
- سلام، خونه دوستم بودم.
از جلوی در کنار رفت و سروین وارد خونه شد و آروم پرسید:
- بابا اینا تو هال نشستن؟
- آره.
وارد پذیرایی که شدن سروین بلند سلام کرد. داشت راهش رو به سمت اتاق کج میکرد که صدای پدرش بلند شد:
- علیک سلام سروین خانم، ساعت ۱۰ شبِ!
سروین چشم هاش رو با حرص بست و به سمت پدرش برگشت.
صنعان از جا بلند شد و نزدیک تر رفت:
- ساعت ۱۰ شب وقت خونه اومدنِ؟ کجا بودی تو؟ چرا به نگفتی کجا میری؟
سروین یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت:
- بابا من دختر بچه ۱۸ ساله نیستم.
صنعان با صدای بلند گفت:
- ولی یه زن مطلقه ای!
سروین کیفش رو انداخت و با حرص گفت:
- هستم که هستم، یعنی چی؟ چرا طرز فکرتون رو درست نمی کنین؟
صنعان عصبی خندید و گفت:
- طرز فکر؟ من در مورد تو بد فکر نمی کنم سروین، مردم! در دهن مردم رو نمیشه بست.

@Hamrazm

ویرایش شده توسط Nafiseh_
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

سروین خم شد و همونطور که کیفش رو برمی داشت دستش رو به معنای برو بابا بلند کرد و گفت:
- من برای مردم زندگی نمی کنم. الان میرم خونه ی خودم.
لیلا پوفی کشید و همونطور که دنبال دخترش می رفت گفت:
- این وقت شب کجا میری؟ بچه خوابه فردا برو.
صنعان کلافه به نورسان نگاه کرد و اون تنها لبخند گرمی به روی پدرش زد، بیچاره همیشه از دست سروین حرص می خورد.
به سمت اتاقش رفت. خواهرش با یکی هست و این رو می دونست و امشب ماشین مدل بالاش رو دیده بود. باید فردا ازش می پرسید که کیه و قصدش چیه؟ بعد از سه سال خواهرش دوباره وارد یه رابطه شده بود. رابطه ی اولش که منجر به طلاق شد؛ انتخاب های خواهرش خیلی درست از آب در نمی اومد.
از جلوی در اتاق سروین که رد می شد نگاهی به اتاق انداخت. سروین لباس عوض می کرد و مادرش مشغول صبحت کردن بود.
شب بخیر گفت و وارد اتاق خودش شد. روی تخت دراز کشید و گوشیش رو به دست گرفت و وارد اینستاگرام شد. اول استوری دوستش رو باز کرد. تیپ مجلسی زده و همراه پدرش دکتر صادقی جلوی آیینه عکس انداخته بود. با اینکه عکس برای دو_سه ساعت پیش بود ولی براش نوشت:《دلارام کجا به سلامتی؟》
منتظر شد تا دلارام جوابی بده که خبری نشد. اینترنت رو خاموش و ساعت گوشی رو برای ساعت ۶ صبح روشن کرد و بالا سرش گذاشت.
***
کرایه تاکسی رو حساب کرد و از ماشین پیاده شد؛ امروز ماشینش رو به سروین قرض داده بود. از نگهبانی گذشت و وارد حیاط بیمارستان شد و به چند نفری که آشنا بودن سلام کرد و سمت ساختمون اصلی راه افتاد. وارد لابی بیمارستان شد و سرش رو برای نگهبانی که کنار در نشسته بود تکون داد. تعدادی بیمار روی صندلی ها نشسته بودن. عده ای خسته و درمونده و بقیه هم که انگار انتظار می کشیدن. می خواست به سمت کافه بیمارستان بره تا قهوه و یه برش کیک بگیره که با دیدن شلوغی منصرف شد.
با لبخند به سمت آسانسور قدم برمی داشت که خانمی بهش سلام کرد؛ برگشت تا جوابش رو بده که چشم هاش به جای همکارش شخص دیگه ای رو نشونه گرفت.
شوکه شده دستش رو به دیوار کنار آسانسور گرفت و بهت زده بهش نگاه می کرد. انگار یکی محکم پرتش کرد به گذشته، انقدر محکم که یهو سرش تیر کشید و چشم هاش سوخت، روی هم فشردشون و دوباره باز کرد. نه خواب نبود!
چند نفری دورش رو گرفته بودن و اون با خنده حرف میزد، علی هم اونجا بود.
- دکتر ماهر حالتون خوبه؟
بدون اینکه به پرستار نگاه کنه سرش رو آروم تکون داد.
ولی پرستار رو به روش ایستاد و جلوی دیدش رو گرفت.
- خانم دکتر رنگتون پریده.
به قیافه ی پرستار نگاه کرد، آب دهانش رو قورت داد و پرستار رو کنار زد و دکمه ی آسانسور رو فشرد.
پرستار بی خیال شونه ای بالا انداخت و از کنارش گذشت. دوباره برگشت و بهشون نگاه کرد، هنوز اونجا بود و حرف میزد. کی اومده بود؟ چرا برگشته؟ درسش تموم شده؟ در آسانسور باز شد و چند نفری ازش خارج شدن و اون تنها وارد آسانسور شد و دکمه طبقه مورد نظرش رو زد.
به دیواره ی آسانسور تکیه داد و خم شد. دستش رو جلوی دهانش گرفت و ناگهان چشم هاش پر از اشک شد. بعد از ده سال توی همین بیمارستان دیدش، همین بیمارستانی که روزهای دانشجویی برنامه ریخته بودن که با هم اینجا کار کنن. انگار نفس کشیدن براش سخت شده بود. دلش یه گریه با صدای بلند می خواست، زخم کینش دوباره سر باز کرده بود. با ایستادن آسانسور صاف ایستاد ولی وقت نکرد دستش رو زیر پلک هاش بکشه. دونفر از بخش خدمات وارد شدن و بهش سلام کردن.

@Hamrazm

@mahdiye11

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

تنها سرش رو تکون داد و سریع دستش رو زیر پلک هاش کشید. تنها یه سوال توی سرش بود، چرا الان برگشته؟ آسانسور که ایستاد سریع خارج شد و بدون اینکه سرش رو بالا بگیره وارد اتاقش شد. اما دوباره در رو باز کرد و رو به پذیرش گفت:
- فعلا کسی نیاد تا بگم.
پرستار به بیمار ها اشاره کرد:
- خانم دکتر نیم ساعتِ منتظرن.
به سمت مریض ها برگشت و گفت:
- لطفا یه چند دقیقه بهم وقت بدید.
مریض ها با اکراه سرشون رو تکون دادن و می خواست بره تو اتاق که پرستار با تعجب پرسید:
- خانم دکتر حالتون خوبه؟ میخواین آب قند بیارم؟
اخم کرد و تند گفت:
- آب قند می خوام چیکار؟
منتظر جواب پرستار نشد و در رو محکم بست. به سمت میزش رفت و کیفش رو روی میز انداخت و سرش رو بین دست هاش گرفت. نمی تونست باهاش مقابله بشه و رو در رو ببینتش. سخته!
یهو یادِ چیزی افتاد، صاف ایستاد و به طرف کیفش رفت و گوشیش رو برداشت و شماره دلارام رو گرفت.
دیروز تولد ۳۵ سالگیش بود، دلارام و علی رفته بودن جشن و نه علی بهش گفته بود نه دلارام.
کمی بعد صدای دلارام توی گوشش پیچید:
- سلام عشقم.
روی صندلی نشست و با بغض گفت:
- دلارام چرا بهم نگفتی؟
- دیدیش؟
بغضش ترکید:
- دلارام! دلارام نگو که اومده بمونه نگو که اومده اینجا کار کنه.
- تو رو خدا آروم باش نورسان، والا نمی دونستم چجوری بهت بگم.
- دلارام من نمی تونم، من نمی تونم با اون اینجا بمونم.
- چرت و پرت نگو نور! خودت رو باختی؟ تو دیگه اون دختر دانشجو ۲۰ ساله نیستی تو الان یه خانم دکتری می فهمی اینو؟ بخاطر کی و چی می خوای کارت رو ول کنی و بری؟
تنها گریه نورسان بود که دلارام می شنید.
- نورسان چرا گریه میکنی؟
نورسان بینیش رو بالا کشید و گفت:
- دیشب رفته بودی جشن؟
- همچین جشن بزرگی هم نبود بیشتر بخاطر اومدنش خانوادش جشن گرفته بودن و دو روزی میشه که اومده.
- تو بهش گفتی بیاد بیمارستان بابات؟
- به خدا که تو خُلی! به من چه آخه؟ ولی خب...
دوباره بینیش رو بالا کشید و با حرص گفت:
- خب چی؟
- توی سهام بیمارستان با بابای من و علی شریک شده.
دستش رو به سرش گرفت و زیرلب گفت:
- وای وای!
- نورسان؟ من فکر می کردم که تو فراموشش کردی.
پوزخندی زد و تلخ گفت:
- همونطوری که اون من رو فراموش کرد؟
- همچین فراموشم که نه، دیشب ازت پرسید. گفت 《چخبر از نورسان؟》
دوباره گریش رو از سر گرفت:
- بره بمیره! وای دلارام حالم خوب نیست.
چند تقه به در خورد و نگاهش رو از میز گرفت و به طرف در برگشت. آب دهانش رو قورت و سعی کرد صداش نلرزه:
- بله؟
صدای پرستار بلند شد:
- خانم دکتر مریض ها رو بفرستم؟ یکی انگار حالش خوب نیست زیاد.
از روی کلافگی چشم هاش رو روی هم گذاشت و بعد از مکثی گفت:
- آره آره بفرست.
- چیشد؟
- صدای مریض ها دراومده؛ خداکنه امروز رو به ظهر برسونم.
- خاک تو سرت نور! خداحافظ.
منتظر جواب نورسان نشد و قطع کرد.
***
موقع ناهار مهرنوش نیومد پیشش، حتما سرش شلوغ بوده. حتی دلش نمی خواست از اتاق بره بیرون که نکنه یه وقت با کسی که نباید چشم تو چشم بشه.
کنار پنجره اتاق ایستاد و دو تا از انگشت هاش رو بین پرده ی کرکره ای گذاشت و از همون روزنه ی کوچک نگاهی به حیاط بیمارستان انداخت. با بلند شدن صدای در از پنجره فاصله گرفت و همونطور که به طرف میزش می رفت گفت:
- بله؟
در باز شد و پرستار بخش وارد اتاق شد. ظرف غذایی رو همراه یه ورق قرص روی میز گذاشت و گفت:
- خانم دکتر غذاتون و قرص سردردی که خواسته بودین.
سرش رو تکون داد و لبخند نصفه و نیمه ای زد و گفت:
- ممنون عزیزم.
پرستار از اتاق خارج شد و اون بسته ی قرص و آب معدنی رو برداشت و یدونه قرص خورد؛ میلی به غذا نداشت.
چند سالِ سعی میکرد که فراموشش کنه، تا حدودی موفق بود چون دیگه خاطرات رو مرور نمیکرد، عکس ها رو نگاه نمیکرد. ولی الان یه چیزی همش جلوی چشم هاش بود؛ اون شب لعنتی!
آهی کشید و سرش رو روی میز گذاشت و چشم هاش رو بست. یه صدایی رو می شنید، انگار همین الان داشت باهاش حرف میزد، انگار همین حالا سرش روی بازوی اون بود و فارغ از هر چیزی با لبخند چشم هاش رو بسته بود ولی با یه حرف از همون شب لبخند از لبش رفت.《من بورسیه شدم و میخوام برم آلمان.》
دوباره اشک ها یکباره به چشم هاش هجوم آوردن. دوست داشت وقتی دوباره می دیدش ازش می پرسید چرا اونطوری رفت؟ چرا یه شب زیبا رو براش رقم زد و بعد گفت می خوام برم؟ چرا تو این ده سال یه خبری ازش نگرفت؟ حالا دیده بودش ولی مثل یه احمق گوشه ی اتاق قایم شده.
ساعت دو کارش تموم شد و روپوش سفیدش رو با مانتوی مشکی خودش عوض کرد و کیفش رو برداشت و از اتاق خارج شد.
همونطور که به سمت راه پله می رفت با خواهرش سروین تماس می گرفت.
حوصله منتظر ایستادن برای آسانسور رو نداشت. سروین جواب نمی داد، با حرص گوشی رو داخل کیفش پرت کرد و همونطور که سرش پایین بود تند تند پله ها رو می رفت پایین. به لابی بیمارستان که رسید حتی جرات بلند کردن سرش رو نداشت و بدون توجه به کسی از ساختمون بیمارستان خارج شد.
به حیاط که رسید نفس عمیقی کشید و راه خروجی رو در پیش گرفت. جلوی بیمارستان ایستاد تا بلکه تاکسی گیرش بیاد که ماشین محرابی کمی جلوتر ازش ایستاد و بعد دنده عقب گرفت. ماشین کنارش ایستاد و محرابی با لبخند شیشه رو پایین داد و گفت:
- سلام ماشین نیاوردی؟
- سلام بله ماشینم رو به خواهرم قرض دادم‌.
- بیا می رسونمت.
سرش رو تکون داد و گفت:
- نه آقای دکتر با تاکسی میرم.
محرابی خم شد و در ماشین رو باز کرد و گفت:
- تعارف می کنی؟
نورسان لبخند مصنوعی زد و بی میل سوار شد:
- لطف می کنین.

@Hamrazm

@mahdiye11

ویرایش شده توسط Nafiseh_
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

محرابی ماشین رو راه انداخت و همونطور که از آیینه ی بغل به پشت سر نگاه می کرد گفت:
- حالت خوبه؟
چند تار مور که روی پیشونیش ریخته بود رو زیر روسریِ ابریشمیش زد و گفت:
- بد نیستم.
- دکتر جدیدَ رو دیدی؟
لب پایینش رو داخل دهنش کشید و سرش رو تکون داد.
محرابی چشم هاش رو ریز کرد و آروم گفت:
- اسمش چی بود؟
- فرزام میرزایی.
محرابی ابروهاش رو بالا انداخت و نیم نگاهی بهش کرد، دوباره به جلو خیره شد و گفت:
- آره دکتر میرزایی، میگن سهام بیمارستان رو خریدِ.
دوباره سرش رو تکون داد و آروم گفت:
- آره.
- آدم خشک و مغروری به نظر می رسه.
دهنش رو باز کرد تا بگه نه اینطور نیست ولی هیچی نگفت. به اون چه ربطی داشت که بگه فرزام آدم خوبیه؟ اصلا مگه خوب بود؟ خوب بود که یهو ولش نمی کرد وسط اون همه رویا و داستان هایی که با هم چیده بودن.
محرابی پشت چراغ قرمز نگه داشت و با لبخند به طرفش برگشت و گفت:
- ناهار خوردی؟ بریم ناهار رو با هم بخوریم؟
بهش نگاه کرد و گفت:
- خیلی ممنون دکتر ولی ناهار رو بیمارستان خوردم.
محرابی سرش رو تکون داد و گفت:
- حیف! ولی خوشحال میشم یه روز مهمونت کنم.
لبخندی زد و گفت:
- بله در فرصت مناسب.
نمی خواست به محرابی زحمت بده که تا خونه برسونتش چون راهش دور میشد و مجبور بود دوباره از تجریش تا الهیه بره؛ ولی محرابی قبول نکرد تا دم خونه رسوندش.
- خیلی لطف کردین دکتر باعث زحمت شدم.
- خواهش میکنم به خانواده سلام برسونین.
نورسان سرش رو تکون داد و گفت:
- بزرگیتون رو می رسونم.
محرابی که رفت نورسان کلید انداخت و در حیاط رو باز کرد؛ ماشین خودش نبود ولی پدرش خونه بود.
پوفی کشید و به طرف خونه قدم برداشت. کفش هاش رو دراورد و داخل جاکفشی گذاشت و همون موقع در خونه باز شد و لیانا بین چارچوب قرار گرفت:
- سلام خاله‌.
خم شد و گونش رو بوسید:
- سلام قربونت برم، مامانت نیومده هنوز؟
با هم وارد خونه شدن و لیانا گفت:
- نه مامانی بهش زنگ زد گفت که آرایشگاهِ، امروز مشتری زیاد داشته.
با لبخند سرش رو تکون داد و به آشپزخونه رفت. پدرش پشت میز نشسته بود و چای میخورد و مادرش مشغول شستن ظرف های ناهار بود.
- سلام.
هر دو جوابش رو دادن و لیلا گفت:
- خسته نباشی، بشین چای بریزم برات.
- نه نمی خورم مامان ممنون.
داشت از آشپزخونه خارج میشد که صنعان گفت:
- این پرادو که باهاش اومدی کی بود؟
به طرف پدرش برگشت و گفت:
- دکتر محرابی همون که...
صنعان بین حرفش پرید و گفت:
- همون که برای ریه هام رفتم پیشش.
نورسان سرش رو تکون داد و گفت:
- بله، لطف کردن و من رو رسوندن.
صنعان سرش رو تکون داد و لیلا گفت:
- چطور مردیِ؟
نورسان چشم هاش رو درشت کرد و گفت:
- مامان!
لیلا شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:
- شاید بخواد بیاد خواستگاری.
صنعان خندید و سرش رو به طرفین تکون داد و گفت:
- امان از دست شما زنا.
نورسان هم خندید و همونطور که از آشپزخونه می رفت بیرون گفت:
- از این خبرا نیست.
***
مشغول عوض کردن سرم یکی از مریض ها بود. سرم جدید رو وصل کرد و همونطور که روی دست مریض چسب میزد گفت:
- خانم محمدی سرتون که درد نمی کنه؟
محمدی سرش رو تکون داد و آروم گفت:
- چرا مادر، یکم انگار سنگینِ.
- خب تازه عمل کردین حالا تا دو هفته طبیعیِ.
- خانم همتی میشه یه لحظه بیاین؟
به سمت صدا برگشت که دید علی دم اتاق ایستاده. سرش رو تکون داد و گفت:
- الان میام دکتر.
رو به همراه محمدی کرد و گفت:
- یادتون نره قرص آسپرینش رو بدین.
سرم و آمپول رو داخل سطل زباله انداخت و از اتاق خارج شد.
- سلام نرفتی هنوز؟
علی کیف سامسونتش رو تو دستش جا به جا کرد و گفت:
- سلام دارم میرم دیگه، فقط تو امروز نورسان رو دیدی؟
مهرنوش دست هاش رو داخل جیب روپوشش کرد و گفت:
- نه امروز سرم شلوغ بود اصلا نرسیدم برم پیشش. فرزام رو دید؟
- فکر کنم دیده چون پیش منم نیومد. برم خونه باهاش حرف میزنم.
@Hamrazm

@mahdiye11

ویرایش شده توسط Nafiseh_
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

مهرنوش سرش رو تکون و خواست چیزی بگه که یکی از پرستار ها صداش زد و گفت:
- مهرنوش اینو ببین چه نازه، عکس پسر خانم صالحیِ.
به طرف پرستار برگشت و به گوشی توی دستش نگاه کرد ولی نتونست چهره ی پسربچه رو ببینه؛ چشم هاش رو باز و بسته کرد و دوباره نگاه کرد ولی تار می دید با اینکه پرستار خیلی هم ازش فاصله نداشت.
همونطور که به طرف علی برمی گشت گفت:
- نمی بینم از اینجا.
علی ابرو هاش رو بالا انداخت و گفت:
- نمی بینی؟ چشمات ضعیف شدن؟
مهرنوش شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:
- آره فکر کنم، باید برم چشم پزشکی.
علی سرش رو تکون داد و گفت:
- آره برو حتما فعلا کاری نداری؟
- نه فردا می بینمت خداحافظ.
از بخش خارج شد و به سمت آسانسور رفت، دکمه کنار در رو فشرد و منتظر ایستاد.
- خسته نباشی دکتر جان.
به طرف دکتر صادقی برگشت، با لبخند کنار ایستاد و گفت:
- ممنون دکتر.
دکتر کنار آسانسور ایستاد و گفت:
- پدر گرامی امروز بیمارستان نبودن؟
علی سرش رو تکون داد و گفت:
- بله مثل اینکه کاری داشتن. دکتر مریضی که فرستادم پیشتون وضعیتش به کجا رسید؟
آسانسور رسید و هر دو وارد شدن. اینبار دکتر صادقی دکمه ی طبقه ی پارکینگ رو فشرد و گفت:
- فردا قراره عملش کنم فعلا حالش خوبه. راستی برگشت دوستت رو تبریک میگم شب جشن خیلی نشد باهات حرف بزنم.
- خیلی ممنون .
- از اون دکتر زرنگ و تیزبیناست. خوب شد که رفت آلمان درس خوند‌.
علی حرفش رو تایید کرد و صادقی اینبار با تاسف گفت:
- کاش دلادام منم مثل شما ادامه میداد.
- نفرمائید استاد دلارام جان که نقاش ماهر و زبده ای هست و الان تو کارش خیلی موفقِ.
- اونکه بله ولی خب علاقه ی پدرانس دیگه. خیلی دوست داشتم پزشک میشد و تو همین بیمارستان کار می کرد.
آسانسور ایستاد و علی کنار ایستاد تا اول دکتر صادقی خارج بشه.
- پسرم به خانواده سلام برسون.
علی با لبخند سرش رو تکون داد و گفت:
- حتما، بزرگیتون رو می رسونم خدانگهدار.
سوار ماشین شد و زودتر از صادقی از پارکینگ خارج شد. هندزفری رو توی گوشش گذاشت و شماره ی نورسان رو گرفت. یه بوق....دو بوق....سه بوق...انقدر بوق خورد تا آخر خودش قطع شد؛ جواب نمی داد. پوفی کشید و هندزفری رو از گوشش کشید، نور حسابی از دستش کفری بود.
***
یکی از آهنگ های قدیمی که همیشه دوران دانشگاه گوش می داد رو گذاشته بود. کنار پنجره اتاقش ایستاده و به خیابون نگاه می کرد و زیر لب با آهنگ زمزمه می کرد:
- " با تو این تنِ شکسته داره کم کم جون می گیره
آخرین ذرات موندن توی رگ هام نمی میره...
با تو انگار تو بهشتم با تو پر سعادتم من..."
پرده رو انداخت و از پنجره فاصله گرفت. پشت میزش نشست و لپ تاپ رو روشن کرد و کمی صدای موزیک رو کمتر کرد.
وارد پوشه ی عکس های قدیمی شد؛ چند وقت که سراغ عکس های قدیمی نیومده بود؟ یک سال! آخرین بار پارسال عید نشست این عکس ها رو نگاه کرد. اون موقع با اشک نگاه می کرد و دیگه امیدی به برگشت عشق سابقش نداشت و اما حالا...!
روی عکس دسته جمعیشون کلیک کرد. تو حیاط دانشگاه بهشتی بودن و پشت سرشون ساختمون دانشکده پزشکی، با خنده زول زده بودن به دوربین. چقدر دلش برای اون روز ها تنگ بود. اون موقع ها ۲۰ سال داشت که با علی و فرزام آشنا شد البته از طریق دلارام. دکتر صادقی و دکتر ناصری پدر علی، دوست و همکار بودن و همین باعث شد تا اون از طریق دلارام با علی و دوست خوشتیپش فرزام دوست بشه.
دستی روی صورت فرزام کشید و لبخند تلخی زد. این خوشی ها همش یه سال طول کشید. دلارام انصراف داد، چون علاقه ای به پزشکی نداشت و فرزام بورسیه شد و رفت آلمان.
بعد از گذروندن دوره ی پزشکی عمومی علاقه ای به خوندن بیشتر نداشت ولی علی ترغیبش کرد که بخونه و ادامه بده. اون روزا افسردگی گرفته بود و از همه عالم و آدم حالش بهم می خورد و خدا رو شکر که علی بود و کمکش کرد.
دلش پر بود، به قد ده سال دلش از فرزام پر بود. یه شب بعد از یه رابطه ی زیبا ولش کرد و رفت آلمان، یه سال با هم نقشه کشیدن که با هم میمونن و یه زندگی دو نفره رو شروع می کنن و حالا...!
سال های اول سعی می کرد تو شبکه های اجتماعی پیداش کنه و باهاش حرف بزنه ولی هیجا نبود و بعد ها از علی شنید که توی فضای مجازی فعالیتی نداره و این چقدر براش دردناک بود که هیچ راه ارتباطی با فرزام وجود نداره. البته علی بود ولی هیچ وقت ازش نخواست شماره ی فرزام رو چون به قول علی اگه فرزام می خواست خودش زنگ میزد.

@Hamrazm

@mahdiye11

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

با بلند شدن صدای در سریع آهنگ رو قطع کرد و در لپ تاپ رو بست، گلوش رو صاف کرد و گفت:
- بله؟
در باز شد و در کمال تعجب دلارام بین چارچوب در ایستاد و دستش هم یه ظرف میوه بود.
با لبخند از جا بلند شد و گفت:
- سلام تو اینجا چیکار می کنی؟
دلارام وارد اتاق شد و ظرف میوه رو به دستش داد:
- سلام گفتم یبار بی خبر بیام سوپرایز بشی.
در اتاق رو بست و گفت:
- بشین.
دلارام روی تخت نشست و گفت:
- جواب علی رو چرا نمیدی؟
ظرف میوه و پیش دستی ها رو روی میز گذاشت و گفت:
- حوصله نداشتم.
- نگرانت بود، بیا بشین ببینم‌.
کنارش روی تخت نشست و دلارام گفت:
- ‌باز رفتی تو لاک افسردگی؟ میزنم تو سرت کلا حافظت پاک بشه ها.
به تاج تخت تکیه داد و گفت:
- افسردگی که نه فقط گذشته هی میاد جلو چشمم. خیلی درد داره دلارام.
- درکت می کنم نور. هنوز دوستش داری؟
نگاه ازش گرفت و به پرده ی حریر بنفش رنگ زول زد.
- این یعنی نداری؟
نگاه از پرده گرفت و بهش نگاه کرد:
- نکنه...نکنه زن داره؟
دلارام جبهه گرفت و تند گفت:
- نه نه فقط...
- فقط چی؟
- اون شب جشن دختر عموش همش باهاش بود و مادرشم یه حرفایی درموردشون میزد...
دلارام سکوت کرد و نورسان دست هاش رو روی صورتش گذاشت و ناله وار گفت:
- دلارام!
دلارام پاهاش رو روی تخت جمع کرد و نزدیکش رفت و گفت:
- بابا نورسان ولش کن اصلا گوربابای فرزام. من فکر می کردم بعد ده سال فراموشش کردی.
- عاشق مگه عشقش رو فراموش می کنه؟
دلارام با ناراحتی بغلش کرد و نورسان سرش رو روی شونش گذاشت و گفت:
- ولی فراموش می کنم، از امروز فراموش می کنم دلارام.
***
عینک طبی به چشم هاش بود عمیقا زول زده بود به لپ تاپ، با صدای در اتاق بدون اینکه نگاه از لپ تاپ بگیره گفت:
- بله؟
در باز شد و نگاه از صفحه ی لپ تاپ گرفت و به عقب برگشت. مادرش همراه سینی چای به سمتش اومد و گفت:
- خسته نشدی تو؟ خب دو دقیقه هم بیا پایین بشین.
لبخندی به چهره ی سفید و زیبای مادرش زد و گفت:
- کارِ دیگه نسا خانم،( به چای اشاره کرد) دست شما درد نکنه.
- نوش جانت، علی میخواستم در مورد چیزی باهات حرف بزنم.
علی کلافه گفت:
- مامان درباره ی زن گرفتن که نمی خوای حرف بزنی؟
نسا اخم شیرینی کرد و گفت:
- اصلا بخوام حرف بزنم تو باید فقط بگی چشم، پسر دو ماه دیگه میشه سی و پنج سالت.
- قربونت برم بیخیال فعلا!
- خب باشه به قول تو بیخیال فعلا. میخوام در مورد بابات حرف بزنم.
علی قیافش جدی شد و عینک رو از روی چشم هاش برداشت.
نسا با ناراحتی و ترس گفت:
- رفتارش عوض شده می ترسم باز نکنه یه زن...
علی بین حرفش پرید و گفت:
- مامان!
نسا ناله وار گفت:
- نه بخدا اینبار اشتباه نمی کنم. خیر سرم یه زنم، می فهمم! فکر می کنم دوباره پای یه زن داره تو زندگی بابات باز میشه.
علی کلافه نفسش رو فوت کرد و با قیافه ی توهم به مادرش نگاه کرد.
- اینطوری نگام نکن باید مطمئن بشی.
- یعنی شما رو مطمئن کنم دیگه؟ چشم میرم جاسوسی.
نسا دوباره اخم کرد و همونطور که از جا بلند میشد گفت:
- اصلا چرا من به تو میگم، همتون لنگه ی همین.
علی خندید و دست مادرش رو کشید و گفت:
- نسا بانو ناراحت نشو، می فهمم چی میگی. چشم پیگیر میشم ببینم کدوم دریده ای میخواد پا کنه تو کفش شما.

@mahdiye11

@Hamrazm

ویرایش شده توسط Nafiseh_
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

نسا دست پسرش رو گرفت و گفت:
- از اون سالها که برای اولین بار بابات پای یه زن دیگه رو تو زندگیش باز کرد خیلی میگذره اون موقع ها تو هفده ساله بودی.
علی سرش رو تکون داد و گفت:
- یادمه.
- اون موقع خودم ریشه ی اون زن رو از زندگیم کندم ولی الان خیلی خوبه که تو هستی.
- مامان حالا که معلوم نیست، حالا از روی چه حسابی این حرف رو می زنین؟
- امروز تو گفتی بیمارستان نبودِ خب خونه هم نبودِ. رفتارش تغییر کرده نوع لباس پوشیدنش هم همینطور. دیروز رفته بود خرید، یه عالمه از این دستمال گردنای کوفتی و ادکلن و هزار کوفت دیگه خریده بود.
علی خندید و نسا با حرص گفت:
- نمی دونم کدوم نفهمی یه شیشه زهره ماری بهش داده؛ ته کمد گذاشته که من نبینم.
علی لبخند شیرینی زد و سرش رو به طرفین تکون داد که نسا آروم با انگشت به پیشونیش زد و گفت:
- تو که نمی خوری؟
- نه والا.
نسا چشم هاش رو ریز کرد و علی با خنده گفت:
- یه وقتایی.
نسا پوفی کشید و همونطور که جمله ی《 لااله الا الله》 رو زیر لب می گفت سینی چای رو برداشت و گفت:
- منتظر خبرت هستما.
- چای رو کجا میبری؟
نسا چشم غره ای بهش رفت:
- برو زهرماری بخور.
علی بلند خندید و نسا با تاسف از اتاق خارج شد. به سمت لپ تاپ برگشت ولی فکرش مشغول حرفای مادرش بود.
***
طبق برنامه ی روزانش مشغول آماده شدن شد تا بره بیمارستان. برنامه ی هر روزش همین بود، بیمارستان و خونه! چقدر زندگیش کسل کننده بود؛ یه زن سی سالِ بدون هیچ انگیزه ای! ولی در عوض خواهر بزرگترش زندگی پرشور تری داشت.
مانتوی خنک آبی رنگش رو پوشید، بدون اینکه قزن هاش رو ببنده روسری ساتن سفید رنگ رو روی موهاش گذاشت و بعد از برداشتن کیف و لوازمش از اتاق خارج شد.
ساعت هفت و سی دقیقه صبح بود و فقط لیلا بیدار بود. داشت بی سر و صدا از خونه خارج میشد که صدای مادرش رو شنید:
- کجا بدون صبحونه؟ سی سالت شد باز من باید بدوام دنبال تو بهت صبحونه بدم؟
با لبخند به طرفش برگشت و گفت:
- فداتشم تو که میدونی عادت به خوردن صبحونه ندارم اونم ساعت هفت صبح.
لیلا بدون توجه به حرفش با یه لقمه به طرفش اومد و گفت:
- بگیر انقدر غر نزن.
لقمه رو گرفت و گفت:
- قربون چشم های سبزت بشم خداحافظ.
- خدانگهدارت روز خوبی داشته باشی مادر.

@mahdiye11

@Hamrazm

ویرایش شده توسط Nafiseh_
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

ماشین رو مثل همیشه جای خودش پارک کرد و از ماشین پیاده شد. به سمت آسانسور می رفت که رو به روی آسانسور مرد قد بلند، آراسته ای و خوش پوشی رو دید که یه کیف سامسونت دستشِ. یکه خورد بین راه ایستاد و دستش رو روی قفسه سینش گذاشت. یه قدم به عقب رفت تا برگرده که یکی از کنارش گذشت و گفت:
- سلام خانم دکتر .
به خانمی که بهش سلام داد نگاه کرد و گفت:
- س...سلام.
اگه برمی گشت ضایع بود، اگه عینک آفتابی میزد که ضایع تر بود؛ در هر صورت فرزام می شناختش. نفس عمیقی کشید و به ناچار پشت خانمِ راه افتاد.
تپش قلب گرفت و دونه های عرق سرد رو روی کل بدنش احساس می کرد.
خانم دکتری که همراهش بود رو به فرزام گفت:
- سلام آقای دکتر صبحتون بخیر.
کمی عقب تر ایستاد. فرزام هنوز ندیده بودش ولی جواب خانم دکتر رو داد:
- سلام خانم.
سرش پایین بود و گوشه لبش رو زیر دندون گرفته و میجوئید.
نگاه سنگین یکی رو حس می کرد، احساس مردن داشت.
- ایشون خانم دکتر میرزایی هستن.
محکم لبش رو گاز گرفت، اگه می تونست یکی تو دهن زن فضول میزد.
صدای دلنشین فرزام بلند شد:
- بله!
آب دهانش رو قورت داد و سرش رو بلند گفت:
- سلام.
فرزام با ابرو های بالا رفته سر تا پاش رو نگاه کرد و گفت:
- سلام‌.
آسانسور رسید و هر سه وارد شدن و هر کی طبقه ی مورد نظر خودش رو زد. فرزام یه دستش سامسونت بود و اون یکی دستش رو داخل جیب شلوارش کرده بود و رو به در ایستاده بود. بینشون خانم دکتر قرار داشت و نورسان تنها نگاهش به کفش های کالج مشکیش بود و به این فکر می کرد که الان خانم دکتر میره و با فرزام تنها میشه باید چه واکنشی نشون بده!
آسانسور ایستاد و خانم دکتر رفت و از شانس نورسان کسی وارد آسانسور نشد.
چشم هاش رو روی هم گذاشت و دسته ی کیفش رو فشرد.
- فکر کردم نمی بینمت!
چشم هاش رو باز نکرد و بیشتر دسته ی کیف رو فشرد.
- اگه امروز هم نمی دیدمت خودم میومدم پیشت.
مکث کرد اما دوباره گفت:
- اصلا تغییر نکردی!
بی اختیار از دهنش پرید:
- ولی تو خیلی تغییر کردی.
آسانسور ایستاد و دو قدم جلو رفت تا در باز بشه و بره بیرون، احساس خفگی می کرد.
بی حرف اومد بیرون و نفس عمیقی کشید و نگاهی به دست هاش کرد، می لرزیدن.
به طرف اتاقش رفت و با چند مریضی که بیرون اتاق نشسته بود سلام و علیک کرد و بعد وارد اتاق شد.
مانتوش رو با روپوش سفیدش عوض کرد و بعد گفت که مریض ها بیان تو.
دومین مریض رو هم که معاینه کرد پرستار به اتاق اومد و گفت:
- خانم دکتر نیم ساعت دیگه عمل سزارین دارین مریض هم آمادس.
سرش رو تکون داد و گفت:
- آره می دونم، میام الان.
باقی مونده ی چاییش رو خورد و از پشت میز بلند شد.
***
همراه دو بازدیدکننده کنار یکی از تابلو هاش ایستاده بود و درباره ی نقاشیش بهشون توضیح می داد.
کم کم نمایشگاه داشت شلوغ میشد؛ همشون بازدیدکننده های نقاشی های اون نبودن بلکه این شلوغی بخاطر مجسمه های دوستش هم بود. کنار بازدیدکننده ها ایستاده بود ولی نگاهش به سمت دو مردی بود که همراه شریکش یه مجسمه ی بزرگ رو میبردن، حتما مشتری بودن! براش تعجب برانگیز بود که همیشه فروش مجسمه های اون بیشتر از تابلو های خودشِ.
از کنار دو بازدیدکننده گذشت و به سمت دیگه سالن رفت. اینبار یه مرد قد بلند، چهارشونه با ته ریش مرتب که ظاهر خیلی منظمی هم داشت کنار مجسمه های شریکش دید که فقط همون اطراف راه می رفت.
ابرو هاش رو توهم کشید و به طرفش قدم برداشت؛ تا حالا ندیده بودش.
- سلام می تونم کمکتون کنم؟
مرد جوون به طرفش برگشت و با مکث کوتاهی گفت:
- سلام فعلا دارم نگاه می کنم.
- مجسمه می خواین؟
- نمایشگاه برای شماست؟
از گیجی اخمی کرد و گفت:
- بله، مگه ندونسته اومدید؟ دفعه اولتونِ میاید اینجا؟
مرد سرش رو تکون داد و دوباره پرسید:
- مجسمه ها رو خودتون درست می کنید؟
- نه من نقاشم اینا برای آقای نیازیِ.
مرد چشم هاش رو ریز کرد و گفت:
- شما خانمِ؟
- دلارام صادقی!
مرد سرش رو تکون داد و گفت:
- نقاشی های قشنگی هستن.
دلارام ابرو هاش رو بالا انداخت:
- ولی به شما نمی خوره اهل هنر باشین.
- از روی ظاهر قضاوت می کنین؟
دلارام شونه هاش رو بالا انداخت و همونطور که از کنار می گذشت گفت:
- درباره ی مجسمه ها باید با آقای نیازی صحبت کنید.

@mahdiye11

@Hamrazm

ویرایش شده توسط Nafiseh_
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت سیزدهم

***
دستکش های خونی رو از دست هاش بیرون کشید و توی سطل زباله انداخت و با لبخند از اتاق عمل خارج شد؛ باعث تولد یه نوزاد شدن حس خوبی داشت.
امروز روز شلوغی بود و هنوز چندتا مریض داشت. وقتی به اتاقش رسید سه خانمی که روی صندلی های انتظار نشسته بودن بلند شدن و بهش سلام کردن. با لبخند جوابشون رو داد و در اتاق رو باز کرد وارد شد و گفت:
- بفرمائید داخل.
هر سه وارد اتاق شدن و نورسان پشت میزش نشست و گفت:
- در خدمتم.
سه تا خانم بودن که یکی مسن تر از بقیه بود‌. دو نفرشون نشستن اما یکیشون ایستاد و با استرس به نورسان نگاه می کرد. خانمی که مسن تر بود با لبخند به دختر جوون اشاره کرد و گفت:
- ایشون قراره عروسم بشه و ما هم طبق رسم و رسوم اومدیم که شما معاینشون کنی.
نورسان ابرو هاش رو بالا انداخت و به دختر نگاه کرد؛ انگار رنگش پریده بود. سرش رو به عنوان تائید تکون داد و سعی کرد پوزخند نزنه. چقدر متنفر بود از اینجور حرفا و چقدر به نظرش تحقیر آمیز بود!
از پشت میز بلند شد و به صندلی مخصوص که پشت پرده قرار داشت اشاره کرد و گفت:
- بفرمائید بشینین.
دختر جوون لبش رو گزید و نیم نگاهی به مادرشوهر و خواهر شوهرش انداخت و بعد به طرف صندلی رفت.
نورسان پشت پرده رفت و مشغول پوشیدن دستکش شد.
دختر جوون که مطمئن شد در دید همراهانش نیست آروم رو به نورسان گفت:
- درد داره؟
نورسان با لبخند ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:
- نه مگه قراره چیکار کنم؟
دختر با کلی عرق ریختن و سرخ شدن لباسش رو درآورد و روی صندلی نشست اما همین که نورسان می خواست معاینش کنه با بغض گفت:
- خانم دکتر میشه یه چیزی ازتون بخوام؟
نورسان با نگرانی نگاهش کرد و گفت:
- چیزی شده؟
- میشه نَگین که من باکره نیستم؟
نورسان لبخندی زد و همونطور که دستکش های پلاستیکی رو درمی آورد گفت:
- عزیزم من اصلا همچین حقی ندارم که بگم کی باکره هست و کی نیست. این فقط یه معاینه ی مسخرس!
دختر با گیجی و اخم نگاهش می کرد که نورسان آروم تر گفت:
- ببین تو اگه اون حرف رو نمی زدی من معاینت می کردم و بعد می رفتم بیرون و می گفتم که عروستون سالمِ، متوجه ای؟ هیچ مدرک و سندی وجود نداره که تائید کنه تو قبلا رابطه داشتی.
دختر با بهت گفت:
- یعنی چی؟
- یعنی اینکه به دلیل وجود شکل های نامحدود هایمن هیچ پزشکی نمی تونه تشخیص بده که تو باکره ای یا نه! پزشکایی هم که از خودشون حکم صادر می کنن فقط دنبال پولن و هیچ چیز دیگه ای براشون مهم نیست.
دختر از روی صندلی بلند شد و یکه خورده گفت:
- به عنوان یه زن اصلا اینارو نمی دونستم‌.
نورسان با خنده به اونور پرده اشاره کرد و گفت:
- متاسفانه فرهنگ ما این چیزا رو درک نمی کنه و البته تقصیر یه سری پزشکا هم هست.
- خیلی لطف کردین خانم دکتر.
نورسان دستش رو روی بازوی دختر گذاشت و با تردید پرسید:
- ببخشید می پرسم ولی تو که پسرشون رو...
دختر بین حرفش پرید و گفت:
- بخدا نامزدم می دونه فقط مادرش اینا نمی دونن. الان هم نامزدم نمی دونه که مادرش برداشته من رو آورده اینجا اگه می دونست که من الان اینجا نبودم.
نورسان سرش رو تکون داد و گفت:
- خب پس الان می رم میگم که تو مشکلی نداشتی.
دختر با لبخند سرش رو تکون و دوباره تشکر کرد.
***
همونطور که تند تند توی دفترچه بیمه بیمار چیزی می نوشت گفت:
- ببین این کیست خیلی بزرگ نیست و انشاالله با دارو رفع میشه.
مریض سرش رو تکون داد. همون موقع چند تقه به در خورد و نورسان سرش رو بلند کرد و با صدای بلند گفت:
- بله؟
در باز شد و مهرنوش بین چارچوب در ایستاد و نورسان دستش رو بلند کرد و گفت:
- یه لحظه صبر کن.
دفترچه بیمار رو به طرف گرفت و گفت:
- خب همین دیگه خانم مهرانی، دارو ها که تموم شد دوباره تشریف بیارید تا وضعتون رو چک کنم.
مهرانی از جا بلند شد و با لبخند تشکر کرد، از کنار مهرنوش گذشت و از اتاق خارج شد.
مهرنوش به طرفش اومد و گفت:
- پاشو بریم ناهار.
همونطور که وسایل روی میزش رو مرتب می کرد گفت:
- تو کافه؟
- نه بریم بالا پیش علی.
سرش رو تکون داد و از پشت میز بلند شد و گفت:
- بالاخره رفتی اون بخش؟
مهرنوش با خنده سرش رو تکون داد و گفت:
- آره والا از شلوغی اورژانس راحت شدم.

@mahdiye11

@Hamrazm

ویرایش شده توسط Nafiseh_
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

به بخش اعصاب رفتن و مهرنوش در اتاق علی رو زد و با صدای《بفرمائید》اون وارد اتاق شدن.
- سلام خانما!
هر دو جوابش رو دادن و علی رو به نورسان گفت:
- چه عجب ما تو رو دیدیم. چخبر؟
نورسان روی صندلی چرم نزدیک میز نشست و گفت:
- خبری نیست....آها چرا هست، دوستتون برگشته چشمتون روشن!
علی با خنده سرش رو تکون داد و گفت:
- باشه تیکه بنداز.
مهرنوش ظرف غذای خودش رو باز کرد و گفت:
- حالا بعدا حرف بزنید.
- خیلی گرسنه ای؟
مهرنوش به علی چشم غره ای رفت و گفت:
- باید زود برم سرکارم مگه مثل شما علافم؟
علی ابرو هاش رو بالا انداخت:
- بله؟ ما علافیم؟
نورسان با خنده گفت:
- از نظر مهرنوش آره.
مهرنوش شونه هاش رو بالا انداخت و چیزی نگفت و به جاش با غذاش مشغول شد.
- از دستم ناراحتی؟
نورسان به طرف علی برگشت و با تعجب گفت:
- نه چرا ناراحت؟
- از اینکه بهت نگفته قراره فرزام بیاد اینجا.
هر دو به مهرنوش نگاه کردن و اون سرش رو به معنای چیه تکون داد. علی چشم غره ای بهش رفت و بعد به طرف نورسان برگشت و گفت:
- آره همین که مهرنوش گفت؛ اگه نگفتم نمی خواستم بهم بریزمت البته یه هفته قبل اومدنش بهم گفت که قراره برگرده.
نورسان همونطور که با غذاش بازی می کرد شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:
- مهم نیست.
مهم بود، شاید اگه زودتر می فهمید خودش رو آماده می کرد و انقدر شوکه نمیشد.
- نمی پرسی چی خونده؟
نورسان کلافه گفت:
- مهم نیست برام.
مهرنوش نیم نگاهی به علی انداخت و بعد به نورسان نگاه کرد.
علی دست بر نداشت و گفت:
- نوروسرجری!
نورسان با اکراه قاشق پر از برنج رو داخل دهانش برد. می دونست، نیاز به توضیح علی نبود. علاقه ی فرزام رو می دونست.
- چیزی که من نخواستم بشم.
مهرنوش نیشخندی زد و گفت:
- نخواستی یا نتونستی؟
علی شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:
- نتونستم.
مهرنوش خندید و گفت:
- باورم نمیشه دل جراح شدن نداری.
علی هم خندید و گفت:
- خودمم با این سن باورم نمیشه.
لبخندی روی لبش نشست. چقدر اون روزا فرزام سر عمل جراحی و خون با علی کل کل می کرد؛ علی اصلا دل دیدن زخم های عمیق و خون رو نداشت.
- به چی اینطوری لبخند می زنی؟
سرش رو بلند و به علی نگاه کرد؛ سرش رو به طرفین تکون داد و گفت:
- هیچی.
علی لبخند مرموزی زد و چیزی نگفت. صدای در بلند شد و هر سه به سمت در برگشتن و علی با صدای رسا گفت:
- بله؟
در باز شد و قامت بلند فرزام بین چارچوب قرار گرفت. نورسان چشم هاش رو روی هم گذاشت و سرش رو برگردوند. حلال زاده!
فرزام وارد اتاق شد و گفت:
- سلام.
فقط علی و مهرنوش جوابش رو دادن و اون کنار مهرنوش روی صندلی چرم مشکی رنگ نشست و مهرنوش سریع گفت:
- دکتر می خواین بگم براتون ناهار بیارن؟
فرزام همونطور که به نورسان نگاه می کرد گفت:
- نه ممنون.
علی ظرف غذاش رو کنار گذاشت و گفت:
- ایشون غذای بیمارستان رو دوست ندارن.
مهرنوش ابرو هاش رو بالا انداخت و گفت:
- اِ؟ ولی دکتر غذای اینجا خیلی خوبه ها.
فرزام نگاه از نورسان که سرش پایین بود و با غذاش بازی می کرد گرفت و به مهرنوش نگاه کرد:
- میل ندارم.
علی با خنده گفت:
- یعنی دوست ندارم. چخبرا؟دیروزی نبودی بیمارستان.
- آره اون یکی بیمارستان بودم هفته ای دوبار میرم اونور. سه ساعت پیش یه عمل داشتم تا الان طول کشید. یعنی لِهَم!
- خسته نباشی، می خوای بگم برات غذا از بیرون بگیرن؟
فرزام دستی توی موهای مشکی و پرش کشید و گفت:
- نه بابا یه ساعت دیگه میرم خونه.
مهرنوش با لبخند گفت:
- حالا از این بیمارستان راضی هستین؟
علی دست هاش رو روی میز تو هم حلقه کرد و گفت:
- راضی نباشه چیکار کنه؟ به هر حال خودشم سهم داره دیگه.
مهرنوش ابرو هاش رو بالا انداخت و گفت:
- نه دکتر و پرستار ها رو میگم، نکه چندسال با اونوریا کار کردین.
فرزام خندید و گفت:
- هر چی باشه آدمای اینجا خیلی بهترن، آلمانیا خشک و سردن.
علی با خنده گفت:
- دختراشون چی؟
- چرا می پرسی؟ می خوای دختر آلمانی بگیری؟
علی شونه هاش رو بالا انداخت:
- شاید.
- دخترای خوبین.
یعنی اونجا دوست دختر داشته؟ دست های عرق کردش رو کنار پاش مشت کرد. هی می خواست بلند شه و بره اما نمی تونست، دوست داشت حرفاش رو بشنوه.
فرزام اینبار با لبخند موذی که روی لبش داشت رو به نورسان گفت:
- حالتون چطوره خانم ماهر؟
خانم ماهر! انقدر غریبه شده بودن؟
سرش رو بلند کرد و خیره توی چشم های مشکیش گفت:
- خوبم آقای دکتر.
علی دست به سینه نگاهشون می کرد و مهرنوش زیر چشمی.
- قبلا انقدر ساکت نبودین.
- همه چی امکان تغییر داره آقای دکتر، روزگارِ دیگه.
با آرامش حرف میزد ولی درونش غوغا بود. چرا انقدر در برابرش عرق می کرد و گر می گرفت؟
سریع از جا بلند شد و گفت:
- بهتره که برم.
فرزام بیشتر روی صندلی ولو شد و گفت:
- داشتیم حرف می زدیم که.
نورسان به طرفش برگشت و گفت:
- شما رو نمی دونم ولی من مریض دارم.
از علی و مهرنوش خداحافظی کرد و از اتاق خارج شد.
فرزام نگاه از در بسته شده گرفت و گفت:
- چرا فرار می کنه؟
مهرنوش بی اختیار گفت:
- فکر کنم جواب این سوال رو خودتون باید بدین.
علی پوفی کشید و فرزام خیره به مهرنوش گفت:
- من شما رو یادم نمیاد، هم دانشگاهی بودیم؟
مهرنوش از جا بلند شد و گفت:
- نه‌ من اینجا با علی و نورسان آشنا شدم.
رو به علی کرد:
- فعلا خداحافظ.

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم

***
کلید انداخت و در چوبی مشکی رنگ رو باز کرد و وارد خونه شد. همونطور که صندل هاش رو در می آورد بلند گفت:
- سلام من اومدم.
صندل ها رو همون گوشه ی جا کفشی گذاشت و به سمت پذیرایی راه افتاد، پدرش رو اونجا ندید و راهش رو به سمت آشپزخونه کج کرد.
پدرش جلوی اوجاق گاز ایستاده بود و چیزی رو هم میزد.
با لبخند وارد آشپزخونه شد و گفت:
- به به چه بویی راه انداختی سهراب خان.
سهراب به طرفش برگشت و لبخند گرمی به روش زد:
- سلام عزیزم، دیر اومدی!
به کابینت تکیه داد و همونطور که برگ کاهویی از داخل آبکش کنار سینک برمی داشت گفت:
- آره دیگه تا نمایشگاه رو جمع و جور کردم دیر شد. چخبر از بیمارستان؟
سهراب در قابلمه ی قیمه رو گذاشت و گفت:
- چی می خوای بشنوی؟ آخه دختر بیمارستان چه خبری می تونه داشته باشه؟
با شیطنت یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت:
- می تونه دکتر و پرستار های خوشگل داشته باشه.
سهراب با خنده اخمی کرد و دلارام خندید و گفت:
- یه چیز بگم؟
سهراب سرش رو تکون داد و اون گفت:
- بابا شما اصلا نمی تونی یه زن برای خودت جور کنی یه نگاه به محمود خان بکن.
سهراب گیج پرسید:
- محمود چرا؟
- والا خوب پر شر و شورِ.
سهراب چشم غره ای بهش رفت و گفت:
- زشته اینطوری صحبت نکن. برو لباست رو عوض کن بعد بیا سالاد درست کن.
- چشم قربان.
به اتاقش رفت و لباس هاش رو درآورد و همونطور روی تخت سفید چوبیش انداخت و از کمد کنده کاری شده ی هم رنگ تختش لباس راحتی بیرون آورد و پوشید.
نگاهی به دور تا دور اتاقش انداخت و پوفی کشید. واقعا سی سالش بود یا هفت ساله؟ اتاق انقدر شلوغ بود که یه لحظه از خودش خجالت کشید.
از همه بدتر روی میز توالت بود که همه ی لوازم آرایشی ها رو پخش کرده بود.
کلافه از اتاق خارج شد و به طبقه ی پایین رفت. سهراب توی پذیرایی نشسته و مشغول تماشای تلوزیون بود و وقتی متوجه شد دلارام اومده گفت:
- دلی پیغام های اون تلفنم گوش کن ببین کی زنگ زده.
زیر لب غر زد:
- آخه کی به ما زنگ‌ میزنه!
تلفن رو به دست پدرش داد و به سمت آشپزخونه رفت تا سالاد درست کنه، حسابی گرسنه بود و هر چی زودتر شام‌ می خوردن بهتر بود.
مشغول خورد کردن کاهو بود که صدای ضعیف زنی رو از پشت تلفن شنید.
- 《سلام آقای دکتر ببخشید من امروز نتونستم بیام دستی به خونتون بکشم یه مشکلی برام پیش اومد ولی حتما فردا میام خدانگهدار.》
مریم خانم بود! زنی که میومد و خونشون رو تمیز می کرد، زن خوب و خوش برخوردی بود. دوتا پیغام های بعدی از دوست های پدرش بودن و باز هم هیچ فامیلی نبود که بهشون زنگ بزنه. چقدر خودش و پدرش تنها بودن! آهی کشید و مشغول پوست گرفتن خیار شد.
***
پشت پنجره ی اتاق ایستاده بود و همونطور که یکی آهنگ های مورد علاقش رو گوش می داد به بیرون خیره شده بود. همیشه کنار این پنجره می ایستاد و فکر می کرد، یه روز نبود که کنار این پنجره نشینه یا نایسته.
زیر لب با آهنگ زمزمه می کرد، این آهنگ یاد آور روز های تلخ بود.
"کجایی...ای که عمری در هوایت نشسته ام زیر باران ها...کجایی!
اگر مجنون اگر لیلا غریبم در بیابان ها کجایی..."
با انگشت شکل هایی رو روی شیشه می کشید که با دیدن سروین که باز هم همراه اون ماشین مدل بالا اومده بود دستش از حرکت ایستاد. سروین با قدم های تند به سمت خونه میومد؛ زنگ در رو زد و کمی بعد در باز شد وارد حیاط شد و دیگه تو دیدش نبود.
آهنگ رو قطع کرد و از اتاق خارج شد. صدای سلام کردن سروین رو شنید و به سمت پذیرایی رفت.
- لیانا برو لباست رو بپوش بریم.
- سلام.
سروین به طرفش برگشت و سرش رو تکون داد و نورسان دوباره گفت:
- داری میری خونت؟
سروین دوباره سرش رو تکون داد و گفت:
- آره دیگه.
نگاه از سروین گرفت و به پدرش که جدی زل زده بود به تلوزیون نگاه کرد. لیانا همراه کوله عروسکیش از اتاق خارج شد و گفت:
- من آمادم.
- خب دختر بمون همینجا دیگه قرص برو بیا خوردی؟
سروین دست لیانا رو گرفت و به لیلا نگاه کرد و کلافه گفت:
- خونه خودم راحت ترم فعلا خداحافظ.
- خب حداقل شام بخور بعد برو.
سروین سرش رو به عنوان نه تکون داد و به طرف در ورودی راه افتاد.
پشت سرشون رفت و آروم گفت:
- با همین مرده برمی گردی؟
سروین شوکه شده به طرفش برگشت و نورسان گفت:
- حالا برو بیرون.
از خونه خارج شدن و سروین همونطور که مشغول پوشیدن کتونی های لیانا بود گفت:
- مرده کیه؟
- همینی که باهاش میای و میری.
- دیدیش؟
نورسان سرش رو تکون داد:
- آره از پنجره.
سروین بلند شد و با نیشخند گفت:
- خب چشمت روشن‌.
داشت می رفت که نورسان دستش رو گرفت و گفت:
- نگرانتم، اصلا چجور مردیه؟ نکنه زن و بچه داشته باشه گولت بزنه؟
سروین دستش رو کشید و گفت:
- نه بابا زن و بچه چیه؟ مجرده.
- مجرده؟
سروین پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- سی سالشه، دو سالم از من کوچکتره.
نورسان اخم هاش رو توهم کرد و گفت:
- اونوقت می دونی داره ازت سواستفاده می کنه؟
سروین ابرو هاش رو بالا انداخت و گفت:
- تو مگه با ما بودی که اینو فهمیدی؟ اصلا اینطور نیست من دیگه خودم یه گرگ بارون دیدم.
- سروین مراقب خودت باش ما فقط نگرانتیم.
سروین بغلش کرد و گفت:
- مراقبم فعلا خداحافظ.

@mahdiye11

@Hamrazm

ویرایش شده توسط Nafiseh_
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم

***
همه پشت میز ناهار خوردی بیست و چهار نفره نشسته بودن و تو سکوت مشغول خوردن شام بودن که محمود خان گفت:
- دو روز دیگه باید یه جا تو بیمارستان برای عطرین باز کنیم.
عطرین که قاشق برنج رو به سمت دهانش میبرد توی بشقابش گذاشت و به علی نگاه کرد.
علی بی تفاوت مشغول خوردن غذاش بود ولی نسا گفت:
-‌ حالا هنوز معلوم نیست دکتری قبول شده یا نه.
محمود با اخم گفت:
- مگه قراره نشه؟
عطرین با استرس لبش رو زیر دندون گرفت و به نسا نگاه کرد.
- محمود یه چیزی میگی‌‌ها! بله میشه که قبول نشه اصلا شاید این دختر بخواد یه چیز دیگه بخونه.
محمود دست از غذا کشید و رو به عطرین گفت:
- چی می‌خوای بخونی؟ رشتت تجربیِ چیز دیگه‌ای هم میشه خوند مگه؟
به جای عطرین نسا گفت:
- می‌خواد هنر بخونه.
محمود با اوقات تلخی گفت:
- حالا دوبار با دلارام رفت و آمد کردی سریع روت تاثیر گذاشت؟!
عطرین بالاخره زبون باز کرد:
- ن...نه نقاشی نمی‌خوام بخونم، می‌خوام طراحی لباس بخونم.
اینبار نسا واکنش تندی نشون داد و گفت:
- طراحی لباس! لازم نکرده. بری لباس عجق‌‌وجق طرح کنی بدی مردم بپوشن؟
علی کلافه نفسش رو فوت کرد؛ تو این خانواده تفاهم معنا نداشت.
- مامان جان! دیگه شما باید اینو بدونی که عطرین مختاره که خودش تصمیم بگیره برای آیندش.( به سمت پدرش برگشت) همه که نباید دکتر بشن!
دوباره به مادرش نگاه کرد و گفت:
- آدما قوه اختیار و اراده دارن بذارید خودش تصمیم بگیره.( از پشت میز بلند شد) دستتون درد نکنه خوشمزه بود.
عطرین با لبخند دنبالش کرد تا وقتی که دیگه تو دیدش نبود، همین که به طرف پدر و مادرش برگشت با اخم اونا مواجه شد.
وارد اتاقش شد و پشت میزش نشست. با خودش فکر کرد که خیلی وقته به اینستاگرامش سر نزده، وارد برنامه شد و یه عالمِ پست و استوری بود که باید می‌دید.
استوری‌ها رو به ترتیب دید و به بعضی‌هاش واکنش نشون داد تا رسید به استوری مهرنوش. لباس پرستاری تنش بود و عینک جدیدش رو زده و نوشته بود《عینک بهم میاد؟》
لبخندی زد و براش تایپ کرد:
- معمولا ما علافا عینک می‌زنیم حالا خانم پرستار از کار زیاد عینکی شدن؟
پیام رو که فرستاد از صفحه ی مهرنوش خارج شد و مشغول دیدن پست ها بود که از مهرنوش پیامی براش اومد:
- مسخره می‌کنی؟
سریع تایپ کرد:
- مسخره چرا؟ نه بابا.
بلافاصله پیام مهرنوش اومد:
- حالا بهم میاد یا مثل خنگا شدم؟
اموجی قلب فرستاد و نوشت:
- بهت میاد عزیزم.
***
با عجله کفش های عروسکی مشکی رنگش رو پاش کرد و رو به مادرش که با لقمه دم در ایستاده بود گفت:
- ول کن مامان جان دیرم شده.
لیلا با اوقات تلخی گفت:
- خب چرا انقدر دیر بیدار میشی که دیر برسی؟
همونطور که به طرف ماشین می‌رفت گفت:
- یادم رفت ساعت بذارم فعلا خداحافظ.
با استرس پشت ماشین نشست و همین که روشنش کرد بدون مکث از حیاط خونه خارج شد. ساعت یک ربع به هشت بود و قرار بود مثل همیشه دیر برسه. در هفته پنج روزش رو دیر می‌رفت سرکار!
دوبار می‌خواست از چراغ قرمز رد بشه که با شلوغی خیابون و راننده‌های عصبی نظرش عوض شد.
نگاهی به فالی که از دخترک فال‌فروش خریده بود انداخت، یادش رفته بود بخونتش. دستش رو دراز کرد تا فال رو برداره که چراغ سبز شد و مجبور شد راه بیوفته.
ساعت هشت و نیم بود که تازه به خیابون بیمارستان رسید و تقریبا سرعتش زیاد بود و متوجه نشد که ماشین جلویی ترمز کردِ و باعث شد محکم بزنه بهش.
کمربند نبسته بود و سر خودشم به شیشه برخورد کرد ولی خیلی ضربه ی محکمی نبود و فقط کمی صدای جیغش بلند شد.
واگویه گفت:
- خدا لعنتت کنه شانس داشتم که الان اینجا نبودم.
تا در رو باز کنه و از ماشین بیاد پایین راننده ی ماشین جلویی دست به سینه کنار ماشین ایستاده بود.
به طرفش برگشت و دهنش باز کرد تا چیزی بگه که با دیدن فرزام همونطور یکه خورده موند.
فرزام یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت:
- علیک سلام!
 

@mahdiye11

 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...

پارت هفدهم

ماشین‌های دیگه با بوق از کنارشون رد میشدن. فرزام به ماشین‌ها اشاره کرد و گفت:
- بهتره بریم کنار خیابون.
کلافه پوفی کرد و به طرف ماشینش رفت و سوار شد. ماشین‌ها رو کنار خیابون پارک کردن و دوباره پیاده شدن.
اینبار نورسان با اخم گفت:
- وسط خیابون یهو ترمز می‌کنن؟!
فرزام کمی خم شد و به پشت ماشینش نگاه کرد و گفت:
- مثل اینکه یادت رفته دست‌انداز داره.
نورسان عصبی به جلوی ماشین خودش که به همون اندازه ماشین فرزام داغون شده بود گفت:
- من دیرم شده بهتره در مورد خسارت بعدا حرف بزنیم آقای دکتر.
فرزام با اخم کمرنگ به پیشونیش نگاه کرد و گفت:
- پیشونیت زخم شده.
جلو رفت و می‌خواست انگشتش رو به پیشونیِ نورسان بکشه که اون سریع سرش رو عقب کشید و با تلخی گفت:
- چیکار می‌کنید؟
دستش رو عقب کشید و با لبخند گفت:
- فعل‌ها رو جمع میبندی!
نورسان با حرص نگاه ازش گرفت و به چراغ شکسته ی ماشینش چشم دوخت.
- چیزی نیست یکم خراش برداشته ولی ضدعفونیش کن.
به طرف ماشینش می‌رفت که دوباره برگشت و گفت:
- خسارت نمی‌خوام فقط فکر کنم‌ خیلی عجله داشتی چون شالت رو برعکس سر کردی.
با تعجب به شالش نگاه کرد. یه شال کرم رنگ ساده و بدون هیچ طرحی ولی خوب دقت کرده بود که متوجه حواس پرتیش شده بود!
- مراقب باش.
دوباره بهش نگاه کرد؛ فرزام سوار ماشینش شد و راه افتاد. آهی کشید و سوار شد، قبل از اینکه حرکت کنه شالش رو درست کرد. امروز مریض‌ها کلی غر می‌زدن.
***
سرش رو روی میز گذاشته بود و به این فکر می‌کرد که چطور خسارت ماشین رو به فرزام بده که چند تقه به در خورد و بعد باز شد.
سرش رو از روی میز بلند و به مهرنوش که فقط نصف بدنش داخل اتاق بود نگاه کرد.
- سلام بیا بریم ناهار رو تو کافه بخوریم.
سرش رو به عنوان سلام تکون داد و بعد با خنده گفت:
- همین که موقع ناهار میشه تو همه رو خبر می‌کنی؟
مهرنوش وارد اتاق شد و گفت:
- همه رو که نه ولی تو رو آره. مثل آدم که غذا نمی‌خوری.
- مرسی که به فکرمی.
از پشت میز بلند شد و بعد از درست کردن شالش همراه مهرنوش به طبقه ی پایین رفتن. وارد سالن غذا خوری شدن و به سمت میزی که علی نشسته بود رفتن.
هر دو سلام کردن و علی با خوش‌رویی جوابشون رو داد.
- چطورین خانما؟
مهرنوش شونه ای بالا انداخت و گفت:
- هی بد نیستیم.
علی ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:
- چه شل و ول!
نورسان ظرف غذاش رو به سمت خودش کشید و همونطور که درش رو باز می‌کرد گفت:
- تو خوبی؟ چخبر؟
تا علی اومد جواب بده مهرنوش با ذوق گفت:
- بچه‌‌ها خیلی وقته نرفتیم بیرون نظرتون چیه آخر هفته بریم شام بیرون؟
علی با خنده سرش رو تکون داد و نورسان گفت:
- اهوم بریم.
- سلام!
علی جوابش رو داد؛ نورسان و مهرنوش به پشت سرشون نگاه کردن که با فرزام رو به رو شدن.
علی صندلی کنارش رو عقب کشید و گفت:
- بیا بشین.
فرزام کنارش نشست و لیوان کاغذی چاییش رو روی میز گذاشت و همونطور که به نورسان نگاه می‌کرد گفت:
- چیزی به زخم پیشونیت زدی؟
علی با گیجی گفت:
- با کی هستی؟
- نورسان.
مهرنوش با تعجب نگاهش کرد و گفت:
- کو زخم؟
نورسان کلافه موهاش رو از روی پیشونیش کنار زد که تازه زخمش معلوم شد.
علی ابروهاش رو توهم کشید:
- چیشده؟
همونطور که تیکه ای گوشت از رون مرغ می‌کند گفت:
- داشتم میومدم یه تصادف کوچیک کردم.
مهرنوش هینی کشید و گفت:
- خوبی؟ چیزیت نشد؟
نورسان سرش رو به معنای نه تکون داد و علی گفت:
- سرت محکم ضربه خورد؟
- نه بابا خوبم چخبره شلوغش می‌کنین؟
علی با خنده به طرف فرزام برگشت و گفت:
- با تو تصادف کرده؟
فرزام سرش رو تکون داد و مهرنوش رو به علی گفت:
- از کجا فهمیدی؟
- ماشین فرزام رو دیدم.
نورسان از فرصت استفاده کرد و بدون اینکه به فرزام نگاه کنه گفت:
- دکتر لطفا خودتون برید ببینید خسارتش چقدر میشه تا بپردازم.
- دیگه یه چراغ شکستن نیاز به خسارت دادن نداره.
- من راحت نیستم.
- ولی من هستم.
نورسان با تلخی نگاهی بهش انداخت و دوباره به دونه‌های برنج خیره شد.
- قبلا خسارت از این بیشتر هم بهم زدی.
لبش رو زیر دندون گرفت و قاشق رو توی دستش فشرد؛ داشت یه خاطره رو یادش می‌آورد. توی بیست سالگی تازه می‌خواست رانندگی یاد بگیره و یه روز بعد کلاس با فرزام رفتن یه جای خلوت تا فرزام یه چیزایی یادش بده و پشت ماشین فرزام نشست اما چون خیلی بلد نبود محکم ماشین رو به درخت کوبوند.
- می‌تونم خسارت اون رو هم پرداخت کنم.
فرزام خندید و گفت:
- بله شما الان یه خانم دکتری. ولی فقط یه مرور خاطره بود نه درخواست خسارت.
با حرص و کینه گفت:
- بهتره خاطره مرور نکنید.
علی تک سرفه‌ای کرد و گفت:
- فرزام چاییت سرد شد.
مهرنوش سرش رو تکون داد و گفت:
- بدید برم براتون عوض کنم‌.
فرزام همونطور که با لبخند کمرنگ نورسان رو نگاه می‌کرد گفت:
- نه ممنون. مرور خاطرات که خوبه مخصوصا اگه خاطرات جوونی باشه.
قاشق رو توی ظرف انداخت و سرش رو بلند کرد، تلخ گفت:
- ولی مرور خاطرات بد حالم آدم رو بد می‌کنه.
فرزام سرش رو تکون داد و گفت:
- درسته! مگه خاطرات بد داشتی؟
دستش رو مشت کرده بود و ناخن‌هاش دستش رو به درد می‌آورد. با اون همیشه روزای خوشی رو داشت و برای همین فرزام داشت تیکه می‌انداخت، روزای خوش به غیر از اون شب لعنتی!
نیشخندی زد:
- خیلی زیاد!
علی نگاهی بهشون انداخت و رو به مهرنوش گفت:
- مهرنوش جان داشتی درمورد آخر هفته حرف می‌زدی.
فرزام نگاه از نورسان گرفت و به علی نگاه کرد اما نورسان هنوز با حرص بهش چشم دوخته بود.
مهرنوش گلوش رو صاف کرد و گفت:
- آره آخر هفته!
به نورسان نگاه کرد و ادامه داد:
- می‌گم بریم بیرون خیلی وقته نرفتیم.
فرزام سرش رو تکون داد و با اشتیاق گفت:
- آره فکر خوبیِ منم بعد عمری یه دور تو تهران می‌زنم.
مهرنوش کوتاه خندید و سرش رو تکون داد.
علی به طرف نورسان برگشت و گفت:
- نظرت چیه نور؟
نورسان از جا بلند شد و گفت:
- نمیدونم.
از میز فاصله گرفت:
- فعلا!
@mahdiye11

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

***
- دلارام اصلا حوصله ندارم.
دلارام از پشت تلفن با جیغ جیغ گفت:
- نور پا نشم بیام بزنم تو سرت تا حوصلت بیاد سرجاش.
کوتاه خندید و گفت:
- خب حالا ساعت چند می‌رین؟
- علی گفت برای ساعت هشت جا رزرو کرده.
- باشه حالا ببینم چی میشه.
- نورسان نیای می‌کشمت، چته تو؟
پتو رو کنار زد و همونطور که از روی تخت بلند میشد گفت:
- باشه دیگه میام فعلا خداحافظ.
دلارام قبل از اینکه قطع کنه گفت:
- می‌خوای بیام دنبالت؟
پوفی کشید و گفت:
- چلاغم مگه؟ دلارام باید برم حموم کاری نداری؟
- حالا خیلی خوشگل نکن!
- خداحافظ دلارام.
گوشی رو روی میز توالت پرت کرد و دست‌هاش رو به میز تکیه داد به سمت جلو خم شد و با دقت به صورتش زل زد. زیر ابروهاش دراومده بود و با برمی‌داشت، کمی بی‌حال به نظر می‌رسید پس باید آرایش می‌کرد. با خودش فکر کرد اگه خط چشمی پشت پلکش بکشه چشم های سبزش رو زیباتر می‌کنه اما یهو اخمی کرد و از آینه فاصله گرفت. برای کی باید انقدر آرایش می‌کرد؟ فرزام!؟ یاد حرف دلارام افتاد《دختر عموش همش باهاش بود و مادرشم یه حرفایی درموردشون میزد...》ناراحت آهی کشید و حوله سفید رنگش رو برداشت و از اتاق خارج شد. این افکار ولش نمی‌کردن.
از حموم خارج شد و همونطور که با کلاه حوله موهاش رو خشک می‌کرد بلند گفت:
- مامان من شام میرم بیرون.
وارد اتاق شد و رو به روی آینه ایستاد و سشوار رو به برق زد.
در اتاق باز شد و به عقب برگشت، مادرش بود.
- کجا میری؟ نشنیدم چی گفتی.
دوباره به سمت آینه چرخید و کلاه حوله رو از روی موهاش برداشت:
-با بچه‌ها میرم بیرون.
لیلا سرش رو تکون داد و گفت:
- خوبه مادر برو. راستی خبری از سروین نداری؟
- نه چطور؟
- امروز اصلا نیومده اینجا.
سشوار رو روشن کرد و گفت:
- چیزی نیست نگران نباش.
لیلا سرش رو تکون داد و از اتاق خارج شد. خیسی موهاش که گرفته شد سشوار رو خاموش کرد و داخل کشوی میز توالت گذاشت.
موهاش رو معمولی با یه کش محکم بالا بست و بعد به طرف کمدش رفت.
از بین مانتوهاش یه مانتوی سفید که جلوش با نوار‌های سبز تزئین شده بود برداشت و روی تخت انداخت و از بین شال‌ها یه سبز خوشرنگ جدا کرد و کنارش گذاشت.
شروع کرد به برداشتن زیر ابرو‌هاش اما در حد معمولی آرایش کرد و خط چشم پهنی هم نکشید و به همون ریمل اکتفا کرد.
وقتی حاضر شد به دلارام پیام داد و بعد از خداحافظی از پدر و مادرش از خونه خارج شد.
به رستورانی که دلارام آدرسش رو فرستاده بود رسید و کنار رستوران پارکینگ قرار داشت و وارد شد.
ماشینش رو دقیقا کنار ماشین علی پارک کرد و وقتی می‌خواست پیاده بشه فرزام رو دید که دزدگیر ماشینش رو می‌زد. پوفی کشید و از ماشین پیاده شد و نگاه فرزام هم به سمتش برگشت. سوئیچ رو داخل کیف دستیش پرت کرد و بی‌توجه به طرف خروجی می‌رفت که صدای فرزام از پشت سرش بلند شد:
- سلام بی‌ادب.
ایستاد و با چشم‌های گرد شده به طرفش برگشت.
فرزام با لبخند همونطور که یه دستش داخل جیب شلوارش بود نزدیکش شد و گفت:
- دوستی گفتن و همکاری گفتن!
به راهش ادامه داد و آروم گفت:
- سلام.
- فکر کنم قبلا گفته بودم سبز خیلی بهت میاد، بخاطر چشماتِ.
برای لحظه ای ایستاد و کلافه چشم‌هاش رو روی هم گذاشت.
فرزام به کنارش اومد و باهاش همقدم شد.
- راستی موهات کو؟! یادم همیشه می‌بافتی و از شال و مقنعت بیرون بود.
گذرا بهش نگاه کرد و چیزی نگفت. چرا اصرار به مرور خاطرات داشت؟ حالا از موهاش می‌پرسید؟ برای اون چه فرقی می‌کنه که موهای بلندش چیشدن مگه قرار نبود ازدواج کنه؟ حالا موهای اون براش مهم بود؟
بعد از رفتنش به آلمان موهاش رو از تَه زده بود و هیچ وقت نذاشت از شونه‌هاش رد بشن.
از پارکینگ خارج و به طرف رستوران رفتن. فرزام در رستوران رو باز کرد و کنار ایستاد تا اول نورسان بره.
- خیلی ساکت شدی نور.
قبل از اینکه بره داخل خیره نگاهش کرد. نور! ده سال بود این اسم رو با این صدا نشنیده بود.
همونطور که وارد رستوران می‌شد گفت:
- آره عوض شدم.
مهرنوش با دیدنشون از جا بلند شد و براشون دست تکون داد. نورسان دید و براش دست تکون داد و به طرف میز راه افتاد و فرزام هم پشت سرش می‌رفت.
بعد از سلام و احوال پرسی‌های معمول پشت میز نشستن و رو به روی هم قرار گرفتن.
دلارام منو‌ها رو به طرفشون گرفت و گفت:
- ما انتخابمون رو کردیم شمام بگین تا بگم بیان سفارش‌ها رو بگیرن.
فرزام نگاه کلی به منو انداخت و بدون اینکه خیلی بخواد وسواس خرج بده کباب برگ رو انتخاب کرد و منو رو کنار گذاشت و رو به دلارام گفت:
- فکر می‌کردم میریم جای همیشگی.
به جای دلارام مهرنوش با لبخند گفت:
- دکتر اینجا رو من رزرو کردم دیگه ببخشید نمی‌دونستم رستوران مورد علاقتون کجاست.
فرزام سرش رو تکون داد و گفت:
- سلیقتون خوبه، جای قشنگیه.
علی یه دستش رو پشت صندلی انداخت و گفت:
- دلم برای پارتی‌هایی که می‌رفتیم تنگ شده. جور کن یه شب بریم.
فرزام نیشخندی زد و گفت:
- پارتی! ول کن پیر شدیم دیگه. من از وقتی رفتم آلمان دیگه تو این مهمونیا شرکت نکردم.
دلارام دستش رو زیر چونش زد و با خنده گفت:
- پاستوریزه شدی!
- نامزدتونم می‌آوردید.
همه با تعجب به مهرنوش چشم دوختن و علی با گیجی گفت:
- دقیقا منظورت کیه؟
مهرنوش ابرو‌هاش رو بالا انداخت و به فرزام اشاره کرد:
- دکتر رو میگم.
اولین نفر علی بلند خندید و فرزام با خنده ی اون خندش گرفت گفت:
- نامزد!؟
نورسان همونطور که دستمال کاغذی رو توی دستش مچاله می‌کرد زل زده بود بهش.
علی سرش رو به طرفین تکون داد و گفت:
- آی شما زنا می‌شینین شایعه درست می‌کنین. دلارام باز چی گفتی؟
دلارام آرام به بازوش زد و گفت:
- گمشو حالا خوبه خودِ خانم میرزائی گفت قرارِ زن بگیره.
فرزام نگاه از اون دوتا گرفت و به نورسان نگاه کرد که اونم نگاهش رو سریع دزدید.
مهرنوش رو به فرزام گفت:
- اِ پس خبری نیست؟
فرزام سرش رو به عنوان نه تکون داد:
- نه مادرم بزرگش کرده.
نورسان دست از فشار دادن دستمال برداشت و خیلی آروم نفس عمیقی کشید.
گوشیِ مهرنوش زنگ خورد و با ببخشیدی از پشت میز بلند شد.

@mahdiye11

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم

دلارام تا وقتی که مهرنوش از در رستوران بیرون رفت با چشم دنبالش می‌کرد و آخر به سمت بچه‌ها برگشت و گفت:
- چرا رفت بیرون؟
نورسان به عقب برگشت و نگاهی به در بزرگ شیشه‌ای رستوران انداخت.
- حتما تلفن مهمیِ.
علی به مسخرگی گفت:
- آره تلفن کاری از خارج.
- ها بامزه!
دلارام که هنوز به بیرون نگاه می‌کرد یهو اخم کرد و گفت:
- اون کیه؟
همه نگاهشون به سمت در شیشه‌ای چرخید و مردی رو روبه‌روی مهرنوش دیدن که داشت باهاش بحث می‌کرد.
علی ابرو‌هاش رو توهم کشید:
- دارن دعوا می‌کنن؟
اولین نفر از پشت میز بلند شد که فرزام گفت:
- کجا؟
- برم ببینم چخبره.
- فکر کنم به ما مربوط نباشه بشین.
نورسان تلخ بهش نگاه کرد:
- چرا خیلی به ما مربوطه. برو علی من اصلا این آقا رو تا حالا با مهرنوش ندیدم.
علی به سمت در ورودی رفت و دلارام پوفی کشید و گفت:
- نچ چرا غذا رو نمیارن؟ مردم از گشنگی.
فرزام نفس عمیقی کشید و دستش رو به پیشونیش گرفت و مشغول ماساژ دادنش شد.
- چیه دکتر سرت درد می‌کنه؟
فرزام به دلارام نگاه کرد:
- این لفظ دکتر چیه؟ چرا به علی نمی‌گید دکتر دکتر!؟
دلارام خندید:
- چون اون علیِ! به هر حال رفتی خارج باید دکتر بگیم دیگه.
صاف نشست و یه دستش رو پشت صندلی انداخت و با نیشخند گفت:
- خارج!
- چیه همچین میگی خارج!؟ بد گذشت بهت؟
سرش رو به طرفین تکون داد:
- نه!
نورسان فقط گوش می‌داد و با ریشه‌های شالش بازی می‌کرد.
- ولی جدا خیلی دلمون برات تنگ شده بود. چرا تو هیچ فضای مجازی نیستی؟
- خوشم نمیاد وقت تلف کردنِ.
دلارام ابرو‌هاش رو بالا انداخت و گفت:
- حداقل یه زنگ می‌زدی دلمون وا می‌شد.
فرزام سرش رو تکون داد:
- درست می‌گی واقعا متاسفم، اونجا خیلی درگیر درس و دانشگاه بودم با علی هم همیشه در ارتباط نبودم ولی خیلی ازش حال شما رو می‌پرسیدم.
برگشت و به نورسان نگاه کرد. دلارام اهومی گفت و همین که چشمش به بیرون افتاد چشم‌هاش رو درشت کرد و هیجان زده گفت:
- دارن دعوا می‌کنن؟
فرزام و نورسان رد نگاهش رو گرفتن و به علی که با مردِ دست به یقه شده بود رسیدن. هر سه از جا بلند شدن و با شتاب به طرف در رفتن و همون موقع دو نفر از کارکنان رستوران هم اومدن.

@mahdiye11

@Hamrazm

ویرایش شده توسط Nafiseh_
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...

پارت بیستم

فرزام به طرف علی رفت و همونطور که دستش رو می‌کشید با اخم گفت:
- چخبرتونه؟
- مهرنوش این آقا کی هستن؟
مهرنوش بدون توجه به حرف دلارام مرد رو به عقب هول داد و با تشر گفت:
- برو گمشو خشایار، کی به تو گفته دنبال من راه بی‌اوفتی؟ بسه آبرو ریزی راه انداختی.
علی بازوش رو محکم از بین دست‌های فرزام کشید بیرون و با حرص گفت:
- آره بهترِ گمشی بری.
خشایار خواست به سمتش بیاد که مهرنوش بینشون ایستاد:
- خشایار!
مدیر رستوران به طرفمون اومد:
- مشکل چیه آقایون؟ لطفا جلوی رستوران بحث و جدل راه نندازین.
فرزام سرش رو تکون داد و گفت:
- چیزی نیست جناب حل شد بفرمایید شما، من معذرت می‌خوام.
خشایار نگاه بدی بهمون انداخت و بعد به سمت مهرنوش برگشت:
- بعدا می‌بینمت مهرنوش خانم.
علی یقه کتش رو صاف کرد:
- باز داری تهدید می‌کنی؟
خشایار صداش رو کلفت کرد:
- باز توی سوسول حرف زدی؟ برو اونور تا لهت نکردم.
فرزام مثل خودش اخم کرد و جدی گفت:
- دیگه زیادی داری بی‌احترامی می‌کنی، تو مکان عمومی جای اینکار‌ها نیست همه دارن نگاه می‌کنن.
خشایار بی‌اعتنا رو‌به مهرنوش گفت:
- مهرنوش امیدوارم دیر نیای.
مهرنوش بلند و با حرص گفت:
- اصلا به تو ربطی نداره، برای من تعیین تکلیف نکن.
خشایار پوزخندی زد و نگاهی به هممون انداخت و رفت.
مهرنوش با ناراحتی به طرفمون برگشت:
- معذرت می‌خوام، شبمون خراب شد.
نورسان دستش رو پشت کمر مهرنوش گذاشت و گفت:
- کی بود؟
- پسر داییم.
علی به رستوران اشاره کرد:
- بریم دیگه، غذامون آمادس.
دلارام صورتش رو توهم کرد و بدون توجه به علی گفت:
- خاک تو سرش چرا اینطوری بود؟ چیکارتِ مگه؟ نکنه...
مهرنوش بی‌حوصله گفت:
- نه فقط پسر داییمِ.
- باشه حالا هر چی میگم بیاین بریم تو.
نورسان بازوی مهرنوش رو گرفت و به طرف در می‌کشیدش که مهرنوش ایستاد و گفت:
- ببخشید ولی من ترجیح میدم برم، دیگه اصلا حال و حوصله ندارم.
دلارام چشم‌هاش رو درشت کرد:
- غلط کردی! کجا بری؟ نکنه بخاطر حرف اون می‌خوای بری؟
- نه اصلا به اون چه، حالم خوش نیست.
علی پوفی کشید و گفت:
- باشه پس من می‌رسونمت.
مهرنوش سرش رو به عنوان نه بالا انداخت:
- نه اصلا حرفش رو نزن کلی شرمنده شدم واقعا ببخشید.
- باشه، می‌رسونمت.
- نه نه تعارف نمی‌کنم، خودم می‌خوام برم.
فرزام یه دستش رو داخل جیب شلوارش کرد و گفت:
- پس بهتره بذاریمش برای یه شب دیگه.
نورسان حرفش رو تاکید کرد ولی مهرنوش سریع گفت:
- وای نه!
دلارام به طرف رستوران رفت:
- نه دیگه چیه؟ تو بری ما بشینیم شام بخوریم؟ من حساب می‌کنم میام.
فرزام سریع به طرفش رفت:
- نه دلارام! بذار خودم میرم.
بازوی دلارام رو گرفت و به عقب فرستادش:
- غذا اگه آماده بود میگم بسته بندی کنن.
همه به سمت پارکینگ راه افتادن و مهرنوش باز با ناراحتی گفت:
- شبتون رو خراب کردم. واقعا نمی‌دونستم تعقیبم میکنه.
نورسان با لبخند گفت:
- ول کن تو‌هم حالا چیزی نشده که.
دلارام دست‌هاش رو داخل جیب مانتوش کرد و گفت:
- فرزام گفت شام رو می‌گیره، بریم تو یه پارک بشینیم بخوریم.
علی با خنده گفت:
- آره.
نورسان به بازوی مهرنوش زد:
- نظرت؟
مهرنوش با مکثی کوتاه نگاهشون کرد و بعد با خنده گفت:
- خیلیم خوب.
به پارکینگ که رسیدن نورسان به طرف ماشینش رفت که در کمال تعجب دید که دوتا چرخ جلوش پنچر شده و با کلید روی کاپوت ماشینش نوشتن:《دارم برات.》
با چشم‌های گرد شده به طرف علی که ماشینش دقیقا کنار ماشین اون بود برگشت.
- کی پنجر کرده ماشینت رو؟
نورسان ناباور پیشونیش رو خاروند و آروم گفت:
- نمی‌دونم.
دلارام به طرفشون اومد:
- چیشده؟
با دیدن ماشین یکه خورد:
- وا! چرا اینطوریه؟
همون موقع فرزام هم رسید و همونطور که به طرفشون می‌اومد گفت:
- بچه‌ها گفتم غذاها رو جدا جدا بسته بندی کنه حالا...
با دیدن ماشین نورسان ابروهاش رو بالا انداخت:
- توهم؟
نورسان کلافه نیم نگاهی بهش انداخت و بعد با عصبانیت به کاپوت تکیه داد.
مهرنوش نگاهی به ماشین نورسان و بعد علی انداخت و یهو گفت:
- وای!
علی ابرو‌هاش رو توهم کرد:
- چیه؟
مهرنوش شرمنده به نورسان نگاه کرد:
- فکر کنم...فکر کنم کار خشایارِ! ماشین تو رو با علی اشتباه گرفته.
نورسان نفس راحتی کشید و گفت:
- خب! واقعا فکر کردم دشمنی چیزی دارم.
دلارام باخنده گفت:
- چه شب جالبی!
- ببخشید بچه‌‌ها! شرمندم.
فرزام غذا‌ی هر کدوم رو به طرفشون گرفت و گفت:
- عیبی ندارم مهرنوش، اتفاقِ دیگه.
روبه نورسان کرد:
- من می‌رسونمت.
دلارام به طرف ماشینش راه افتاد و علی گفت:
- به پیشنهاد دلارام می‌ریم تو یه پارک می‌شینیم غذامون رو می‌خوریم.
فرزام سرش رو تکون داد:
- خوبه. نمیای نور؟
نورسان به دلارام که داشت سوار ماشینش میشد نگاه کرد. می‌تونست با اون بره، تنها بود.
علی و مهرنوش سوار شدن. نور نیم نگاهی به ماشینش انداخت:
- ماشین رو چیکار کنم؟
فرزام دستی به ته ریشش کشید:
- چندتا زاپاس داری؟
- یدونه.
- خب پس بهتره بریم و فردا یکی رو بفرستی بیاد ببرتش. الان با مدیریت هماهنگ می‌کنم.
علی ماشینش رو از پارک درآورد و بعد شیشه رو داد پایین و گفت:
- نمی‌خواین سوار شین؟ دیر شد بابا فردا کار و زندگی دارم.
- می‌تونم با دلارام برم.
فرزام که به طرف ماشین می‌رفت ایستاد و به سمتش برگشت:
- یعنی انقدر؟
- انقدر چی؟
- چندش آورم که نمی‌خوای با من بیای؟
نورسان کلافه چشم‌هاش رو روی هم فشرد. قبل از اینکه حرفی بزنه ماشین دلارام از کنارشون رد شد.
- باشه باشه بریم.
فرزام با مدیریت رستوران صحبت کرد و با دادن کمی پول راضیش کرد که فردا صبح میان و ماشین رو می‌برن.

@mahdiye11

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...