رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

ژیکان | NIAN کاربر انجمن نودهشتیا


16Nian
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

داستان کوتاه کیژان

نویسنده: NIAN

هدف: تمرین نوشتن

ساعت پارت گذاری: نا معلوم

خلاصه: دختری به نام کیژان، دختری که گرفتار سرنوشت شوم تقدیر شده است و برای فرار باید با تمام عالم، حتی خانواده اش بجنگد. سرنوشت چه چیز را برای او رقم میزند؟

مقدمه: 

شبی طوفان 

که دلتنگ است

غریو آسمان بر شیشه ها

سنگ است

شبی که آشیان آرزو ها سوخت

و رگبارش

پر پرواز و لب ها را  به غم دوخت...

شبی طوفان که اوهامش

می ارزد به  لحن ضربه های آشنایی که

ترنم های دست مهربانت دارد و 

آرام می گوید

«    کابوس می دیدی»

ویرایش شده توسط Esteghlalabi
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#1

سراسیمه گوسفندان را به داخل آغل برد و دوان دوان به طرف خانه دوید. پدرش در چارچوب در ایستاده بود و به دوردست ها خیره شده بود. سلام کوتاهی زیر لب زمزمه کرد و آرام داخل شد. به سمت اتاقش رفت که

گفته ی پدرش در جای میخکوبش نمود.

- امشب خواستگارا میان. سرخود جواب نمیدی؛ نه هم نمیگی. وگرنه بلایی به سرت می آرم که مرغ های آسمون به حالت گریه کنن

قطره اشک سرتقی را که روی گونه اش چکیده بود با پشت دست پاک کرد و بی صدا وارد اتاقش شد. روی تخت دراز کشید و پا هایش را در شکمش جمع کرد. داشت از عصبانیت دیوانه میشد! لیوانی را که خیلی وقت

بود گوشه ی تخت افتاده بود را به سمت آینه پرتاب کرد و آینه با صدای جیغ مانندی خرد شد. مادرش با عجله  در را باز کرد و با دیدن خورده شیشه های جلوی پایش فریاد زد: ژیکان گیان؟ حالت خوبه؟ ژیکان گیان؟

یا قمر بنی هاشم. آقا! آقا کجایی؟ ژیکان جوابم را نمیده.

ژیکان با صدای ضعیفی گفت: خوبم.

از جایش بلند شد و پایش را روی زمین گذاشت. زیر پایش پر از خورده شیشه بود. اکنون پدرش هم در درگاه در ایستاده بود.

مادرش گفت:  ژیکان داری چکار میکنی با خودت؟ مگر من به تو نگفتم که شیشه را اگر بشکنی هفت سال بخت بد داری؟ هان، نگفتم؟

رو به مادرش کرد و در حالی که پایش را محکم در شیشه ها فشار می داد آرام گفت: بسه مامان.

و در حالی که با دست خورده شیشه ها را نشان می داد و تکه شیشه کوچکی را از پایش بیرون می کشید  با صدایی لرزان فریاد زد: قلب منم مثل   این آینه شکسته. کی می خواید بفهمید؟ کی می خواید بفهمید که

دختری دارید به نام ژیکان؟ کی می خواید بفهمید ژیکان داره می میره و فریاد زنان صورتش را چنگ انداخت و بلند تر از قبل فریاد زد: ژیکان داره می میره. هان کی؟ چرا برای منافع خودتون  ژیکان رو می سوزونید؟

چرا؟ اون مادر و پدری که زندگیشونو برای ژیکان می دادند کجان؟  طمع پول چشماشون رو کور کرده. بخت بد؟ بخت بد که الان هفت ساله یقه منو گرفته ول نمیکنه. بخدا اگه بخواید منو عروس اون خانواده کنید

خودمو می کشم. حلالتون نمی کنم.»

مادرش شهلا خانم  لرزان به سمت ژیکان دوید و سعی کرد  دست هایش را از صورتش جدا کند ولی انگار آن ها به صورتش چسبیده بودند. آرام در گوش  ژیکان گفت: دختر دیوانه. نکن. میگم نکن. نمیبینی باباتو داره

از چشاش خون میباره؟ دختر خیره سر کم عقل.

ژیکان  کم کم اشک از چشمانش روان شد و صورتش را بین دست هایش گرفت. غرورش را شکسته بودند. در صورت مادرش فریاد زد: برو گمشو.  و در حالی که به صورت خشک زده او خیره شده بود ادامه داد: تو

هیچوقت برام مادری نکردی. هیچوقت حمایتم نکردی. هیچوقت نوازشم نکردی. هیچوقت، هیچوقت با هام خوب رفتار نکردی. از همتون متنفرم.» و صورتش را در پاهایش جمع کرد.

 پدرش با قدم هایی استوار پایش را در شیشه ها گذاشت و با صورتی که از خشم سرخ شده بود فریاد زد: تو این خونه فقط منم که دستور میدم. هیچ احد الناسی حق نداره برای من تعیین تکلیف کنه. حالیت شد؟

حالیت شد یا حالیت کنم؟

ویرایش شده توسط Esteghlalabi
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#2

صدای کوبیده شدن در نشان از رفتن پدر میداد. شعری را که زیر لب زمزمه می کرد که درخور حالش بود.

خدایا کفر نمی گویم

پریشانم!

چه می خواهی تو از جانم؟

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

خداوندا!

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه نانی

به زیر پای نامردان بیاندازی

و شب آهسته و خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوي خانه بازآيي

زمين و آسمان را کفر مي گويي

نمي گويي؟!

خداوندا !

اگر در روز گرما خيز تابستان

تنت بر سايه ي ديوار بگشایی

لبت بر کاسه ي مسي قير اندود بگذاری

و قدري آن طرف تر

عمارت هاي مرمرين بينی

و اعصابت براي سکه اي اين سو و آن سو در روان باشد

زمين و آسمان را کفر می گویی

نمي گويي؟!

خداوندا !

اگر روزي بشر گردي

ز حال بندگانت با خبر گردي

پشيمان مي شوي از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو م يداني که انسان بودن و ماندن

در اين دنيا چه دشوار است،

چه رنجي مي کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است!

 
آنقدر شعر را تکرار کرد که نفهمید کی چشمانش گرم شد و خوابش برد.

با صدای تلق تلوق ظرف ها از جای برخاست. صدای زنگ در می آمد. مادرش شتابان وارد اتاق شد و با صدایی که به گوش جن ها هم نمی رسید گفت: ای دختر هنوز که از جایت بلند نشده ای. پاشو لباس هایت را بپوش. مهمان ها آمدند. نگاه کن. این لباس آبیه را بپوش خیلی به چشمان سبزت می آید. اوو پاشو. آدم که در شب خواستگاری اش زانو ی غم بغل نمیگیرد روله. پاشو پاشو که الان صدای پدرت در می آید.

چقدر مادرش شاد بود. لپ هایش گل انداخته بود و چشمان سرمه کشیده اش می خندید. او که خبر از دل خونین دخترش نداشت!

 

ویرایش شده توسط Esteghlalabi
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#3

مادرش ناگهان به خود آمد و آرام لب زد: ژیکان می دانم که دلت نمی خواهد ازدواج کنی. اما برای نجات خانوادمان هم که شده باید این کار را کنی. اگر ما بمیریم تو چون ازدواج کرده

ای زنده می مانی. میدانی من چگونه ازدواج کردم؟

متعجب خیره به مادرش آرام گفت: چطور؟

- وقتی که نه سالم بود خواستگاران زیادی داشتم. من در خانواده ای بدنیا آمدم که دختران خوب هیچوقت به والدینشان نه نمی گفتند. پدرم را دوست داشتم برای همین قبول کردم.

پدرم در آمد زیادی نداشت. می خواستم یک نانخور از سرش کم کنم. از نظر او بهترین پسر برای من که خوب می تواند زندگی را بچرخاند همین بابایت بود. دوستش داشتم. آدم از

هیکل و قیافه اش خوشش می آمد اما خب همینطور که می بینی بی احساس است. قبول کردم. از فردای روز ازدواجمان همه چیز شروع شد.شب ها اخمو به خانه می آمد. می گفت

مرد که به ضعیفه ها جواب نمیدهد. جرئت نداشتم چیزی بگویم. به محض اینکه به صورتم خیره می شد ده روز دلپیچه می گرفتم. یک شب  به او گفتم اتفاقی افتاده؟ اخر دیر می

آیی. فلکم کرد. یاد گرفتم سر به زیر باشم و کاری به کارش نداشته باشم. زندگی خوبی داشتیم تا اینکه پدرت شروع کرد. دیگر حتی خانه هم نمی آمد. به خانه مادرش رفتم و گفتم

خانوم تو رو خدا بگذار زندگی کنم. تو را بخدا بگو بیاید. گفت: تو لیاقت پسرم را نداری. غرورم شکست. گریان از خانه اش زدم بیرون. پدر خوبی داشت. خدا رحمتش کند. دوباره

فرستادش سر خانه زندگیمان. دیگر چیزی بهش نگفتم. دروغ چرا ازش میترسیدم. مادرم که به خانه مان آمد او رفت.

اشکش در آمده بود. با صدایی لرزان ادامه داد:

ویرایش شده توسط Esteghlalabi
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#5

اشک هایش را پاک کرد و لباس هایش را پوشید. مادرش لپش را بوسید و خندان گفت: ان شائلّله عروسیت ژیکان گیانم.

یواشکی به آشپزخانه رفت و در حالی که سینی چای را بر میداشت با لحن تلخی به خود گفت: تو رو امروز کشتن ژیکان. و  سینی چای بدست  از آشپزخانه خارج شد و به سمت پذیرایی

رفت. پدر و مادرش هردو روی دو مبل  تک  نفره نشسته بودند. سلام آرامی کرد و با اعتماد بنفس سینی چای را رو به پدرش گرفت. پدرش چای را برداشت و با ابرو به مهمان ها اشاره

کرد. اما  او چشم و گوشش بدهکار این حرف هانبود. با لبخندی تلخ به مادرش خیره شد و او با تکان دادن سر به او فهماند هیچ چیز برای ترسیدن وجود ندارد. نفس عمیقی کشید و

به سمت مهمان ها برگشت. پدرش از فرط خشم اینکه چرا به مادرش هم چای تعارف کرده بود سرخ شده بود. در تصورات مردانه او زن ها هیچ حقی برای اعتراض نداشتند، یا بهتر بود

بگوییم هیچ حقی نداشتند. پدرش مردی بلند قد و حدودا شصت ساله بود که ابهت مردانه و قیافهخشمناکش  تمام احساسات یک زن را  ویران می کرد و زندگی یک دختر را به آتش

می کشید. در پی این فکر ها سرش را به زیر انداخت و به مادر و پدر داماد چای تعارف کرد. پدر داماد با لبخند بر لب با لهجهای که بیشتر به ترک می خورد تا ترک گفت: ماشائلّه برای

خودشان خانمی اند.  و مادر داماد گفت: عروسم ماهه ماه. ممنونم خوشگل خانوم. از خجالت سرخ شده بود. آخر تا به حال کسی از او تعریف درست وحسابی نکرده بود.  اما باز هم غم

از نگاهش می بارید. آرام لب زد: ممنونم خانوم.  و به سمت داماد رفت و سینی چای را رو به روی او گرفت. با خود فکر کرد عیبی ندارد بعد از ازدواج هم می توانست عاشق او شود.

خیلی ها بودند که بدون عشق وارد زندگی شده بودند  اما خوشبخت شده بودند. سرش را  کمی بالا آورد که   با چهره خجالتی داماد مواجه شد. زیر لب زمزمه کرد: اه اینم که عین ماسته. پرس آرام گفت: چیزی گفتید؟ آرام لب زد: نه هی هیچی  باخ ودم بودم

سینی چای را روی میز گذاشت و به سمت صندلی رفت و روی آن نشست. پدر داماد شروع به صحبت کرد: خب ، راستش پسرم، آدان گیان خیلی وقت  است که ژیکان گیان را در نظر

دارد...

با شنیدن صدای شیشه همه وحشت زده به سمت عقب برگشتند و سخن پدر داماد اردلان خان نا تمام ماند.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...