رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان شعله ی رقصان این آتش تویی/ Atefeh L کابر انجمن نودهشتیا


Atefeh L
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: B

ارسال های توصیه شده

نام رمان: شعله رقصان این آتش تویی

نویسنده: عاطفه لاجوردی (Atefeh L)

ژانر:عاشقانه، معمایی، هیجانی

ساعات پارت‌گذاری: نامعلوم

Polish_20211202_001217379.jpg

خلاصه: همتا دختری است که مادر  و پدر داروسازش رو سال ها قبل در یک سانحه ی تصادف   از دست داده و از کودکی در کنار مادربزرگ و عموی جوونش بزرگ شده. با این وجود، تحت حمایت های عمو و مادربزرگش، دختری مستقل و شاد بار اومده. دختری که از وارد شدن به آتشی که افراد سودجو سعی در شعله ور کردنش دارند، واهمه‌ای نداره .....

ورودش به شرکت عموش و شرکاش  آغازی برای شروع ماجراهایی است که ناخواسته اون رو مردی همراه می کنه که  با وجود شخصیت جدی  و به ظاهر نفوذناپذیرش، بارها با همتا همراه شده و اون رو از میون  شعله ی خطرات بیرون کشیده.....

مقدمه: 

بدان ای آتش سوزان، که من از تو هراسم نیست؛

بدان ای شعله ی رقصان، که چون بازیگری خوش نقش؛

میان کورسوی شب

شدی همبازی و هم دست دزدانی،

که چون گرگان خون خوارند، و تو همراه آنانی؛

ولی افسوس پایانت

همان خاکستر لرزان و بی جان است؛

منم از جنس تو هستم، منم از شعله لبریزم؛

ولی پایان ندارم من

که آتش پاره ی عشقم؛

من آن جانم که می سوزد، که عشقی را برافروزد....

گالری عکس و تیزر شخصیت های رمان شعله رقصان این آتش تویی

صفحه نقد و معرفی رمان

ناظر: @Negin jamali

ویرایش شده توسط Atefeh L
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 69
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 1

30 دی 1395

از تاکسی پیاده شدم و بی وقفه شروع به دویدن کردم. از شدت استرس و عجله ای که داشتم، با اون همه هول و ولا، حتی یادم نمیومد  چی پوشیده بود، فقط هر چی دم دستم بود رو تن زده بودم و مثل تیر رها شده از چله کمان خودم رو به اون نقطه رسونده بودم.  با دیدن تعداد زیادی از دانشجوهای منتظر جلوی آسانسور، راهم رو کج کردم و اینبار با عجله‌ی بیشتری  پله ها رو دو تا یکی بالا رفتم. توی پا گرد نفسی گرفتم و دوباره شروع به دویدن کردم، نمی دونم چرا دقیقا همیشه سر کلاس استاد سهرابی خواب می‌موندم. اما حالا بدتر از کلاسش، درست سر امتحان درس سه واحدیش خواب مونده بودم! اگر اینبار هم دیر می‌رسیدم، باید امتحان نداده درسش رو حذف می کردم، شاید هم خودش زودتر از حذف، از این درس می‌انداختتم تا به تلافی همه ی دیر رسیدن هام دلش خنک بشه. با این فکر با سرعت بیشتری پله ها بالا رفتم. قفسه ی سینه م از شدت دویدن می سوخت اما نمی تونستم این امتحان رو از دست بدم. توی طبقه ی سوم بدون معطلی به سمت کلاس شروع به دویدن کردم و همزمان ساعتم رو نگاه کردم، یک دقیقه به هشت مونده بود!

قبل از اینکه به در کلاس برسم، صدای شیما متوقفم کرد:

-ندو بابا، نیومده!

نفسم رو سنگین بیرون فرستادم و حین ایستادن به سمتش برگشتم:

- سلام، یعنی چی نیومده؟...پس امتحان چی؟

بی خیال شانه ای بالا انداخت:

-سلام، انگار پدرش امروز صبح فوت کرده، فایل سوالای امتحان هم دست خودشه... منشی دانشکده روی برد زده امتحان با تاخیر برگزار میشه

-مطمئنی؟

- آره بابا خانوم مظفری خودش گفت،حالا تا بفرسته و اینا پرینت بگیرن طول می کشیده...از اونجاییم که ساعت بعد کلاس خالی برای امتحان نیست، افتاده ساعت یک و نیم

نفس عمیق دیگه ای کشیدم:

-وای خدا رو شکر، داشتم سکته می کردم،گفتم این دفعه نرسم دیگه تمومه!

خندید: باز خواب موندی؟

سرم رو تکون دادم و به سمت کلاس راه افتادم:

-آره،نمی دونم چه حکمتی یه که همیشه هم سر کلاس این خواب می مونم

دست انداخت زیر بازومو متوقفم کرد:

-کجا داری میری حالا، می خوای تا ساعت یک و نیم به جای خالیش زل بزنی؟

خنده ی کوتاهی کرد: تایم بعدی اینجا امتحان دارن، بیا بریم

با خنده نگاهش کردم. طبق معمول داشت آدامسی به چه بزرگی رو می جوید و هر چند ثانیه بادش می کرد. نمی دونم چرا با اینکه زمین تا آسمون از همه لحاظ با هم متفاوت بودیم اما باز هم دوست شده بودیم. البته نه اونقدر صمیمی ولی تقریبا روزهایی که سرمه کلاس نداشت بیشتر وقتم با شیما می گذشت.

برعکس سرمه که با اون شخصیت محجوب و همیشه آرامش هیچ علاقه‌ای به دوستی با شیما نداشت، من راحت می تونستم خودم رو با آرامش سرمه و هیاهوی شیما به طور همزمان وفق بدم. در کل تا وقتی کسی روی حساسیت‌هام دست نمی‌ذاشت من مشکلی با ارتباط برقرار کردن با دیگران نداشتم و بدون اینکه خصوصیاتشون روی شخصیت خودم تاثیری بزاره، روابطم باهاشون رو حفظ می کردم. البته که ترجیحم برای دوستی کسی مثل سرمه بود و همین هم باعث شده بود نزدیک دو دهه بهترین و نزدیکترین دوست هم باقی بمونیم.

وقتی دید منتظر و بلاتکلیف ایستادم، چشمکی زد:

-بیا بریم بیرون یه چرخی بزنیم تا امتحان شروع بشه

-این موقع صبح کجا بازه آخه؟

دستم رو کشید: حالا بیا بریم

از سر بیکاری پیشنهادش رو قبول کردم و دنبالش راه افتادم. شیما اگر چه در ظاهر و اغلب رفتارهاش با من زمین تا آسمون متفاوت بود، اما توی پر کردن وقت و خوشگذرونی استاد بود و من به این امید که وقتمون رو به شکل جالبی پر کنه، باهاش همراه شدم. گرچه امید نداشتم حتی یک مغازه ی درست و حسابی این ساعت از صبح هنوز باز شده باشه! از ساختمون دانشکده بیرون اومدیم و وارد محوطه‌ی دانشگاه شدیم. بدون هیچ توضیحی منو تا پارکینگ دنبال خودش کشوند.

با تعجب صداش زدم:

-کجا داری میری؟...با ماشین میخوای بریم؟

در ماشین جدیدش رو باز کرد و اشاره ای کرد تا سوار بشم:

-بشین حالا تو

در جلو رو باز کردم و کنارش نشستم. قبل از حرکت آهنگ پر سرو صدایی رو پلی کرد و به سمت مقصدی که نمی دونستم کجاست راه افتاد.

@Negin jamali

ویرایش شده توسط Atefeh L
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 2

خیابون حافظ نسبت به همیشه شلوغ تر بود:

-کجا داری میری حالا؟

چشمکی زد: حالا که بیکاریم یه سر به امیر بزنیم، اون دوستشم که بهت گفتم الان تو مغازه پیششه

همون لحظه از همراهی باهاش پشیمون شدم. شیوه ای که برای پر کردن وقتمون انتخاب کرده بود ابدا چیزی نبود که انتظار داشتم. من اصلا اهل اینجور روابط نبودم و اصلا هم حوصله‌ی یک گوشه ایستادن و زل زدن بهشون رو نداشتم! شیما اما واقعا انرژی عجیبی داشت که هشت صبح می خواست دیدن امیر بره! من این موقع صبح حوصله ی خودم رو هم نداشتم، تازه می خواست دوست عتیقه ی امیر رو که دو ماه بود داشت روی مغزم کار می کرد که یه بارم شده ببینمش، حوالم می داد!

کلافه نگاهش کردم:

-شیما تو رو خدا میشه بیخیال بشی؟ الان انقدر استرس خواب موندنم رو کشیدم که حوصله‌ی خودمم ندارم!

خندید: ای بابا لوس نشو، نمی خواد بدزدتت که!...حالا میریم من امیر رو ببینم تو اصلا تو نیا، خوبه؟

پوزخند زدم: پس منو برای چی داری با خودت می بری؟!

-وای همتا! غرغرویی ها

انداخت توی کوچه ی میانبر:

-چقدر امروز اینجا شلوغه!

-فکر کنم یه دود غلیظ از دور دیدم، شاید جایی آتیش گرفته

با خنده کوچه ی بعدی رو هم رد کرد:

-پس دیگه واجب شد برای فضولی هم شده برم ببینم چه خبره!

ابرویی بالا انداختم و به عقب تکیه دادم. به هرحال حریف منصرف کردنش نمی شدم. بدی نزدیکی دانشگاه ما به محل کار امیر دقیقا همین بود که شیما تا یه فرصت گیر میاورد، خودشو می رسوند بهش! اگر موقع انتخاب رشته و دانشگاه می دونستم قرار گیر دوستی مثل شیما بیفتم، عمرا این دانشگاه رو انتخاب نمی کردم!

ماشین رو توی کوچه ای نزدیک چهار راه استامبول پارک کرد و پیاده شدیم. رفت و آمد ها به همون سمتی که مسیر ما بود، به طرز عجیبی زیاد بود. کمی که نزدیکتر شدیم میشد دید که عده ی زیادی از مردم اطراف ساختمان پلاسکو ایستاده بودند و به سمت بالا زل زده بودند. ناخودآگاه به بالا نگاه کردم، به نظر میومد دودی که دیده بودم، مربوط به یکی از طبقات پلاسکو بود.

شیما با کنجکاوی بیشتری به سمت ورودی ساختمان رفت. صداش زدم:

- شیما کجا میری؟ مگه نمیبینی یکی از مغازه ها آتیش گرفته...خطرناکه!

بی خیال راهش رو ادامه داد و تازه دست منم کشید:

-بیا بابا صبح با امیر حرف زدم، همون یه مغازه س فقط...زنگ زدن آتش نشانی بیاد به طبقه های دیگه کاری نداره که!

خیلی مسخره بود، یعنی از قبل موضوع رو می دونست و باز ما رو اونجا برده بود! باز دستش رو کشیدم:

-شیما باور کن خطرناکه، من همینجا وایمیسم...اصلا توام بگو امیر بیاد بیرون که ببینیش...چه فرقی داره

خندید: بیا بابا ترسو، میگم هیچی نیست...بببین همه توی مغازه هاشونن

واقعا دلم نمیخواست همچین ریسکی کنم اما شیما چنان دستم رو چسبیده بود که اگه مقاومت می کردم بعید نبود خودم بمونم و دست کنده شدم با شیما به دیدن امیر بره!

با استرس همراهش داخل شدم. عده ی کمی از مغازه دارها در رفت و آمد بودند، بعضی ها هم مثل امیر و دوستش که با ژست شجاعت به ما زل زده بودند، بی خیال مشغول کارشون بودند تا بگن جایی برای نگرانی نیست! خوشبختانه مغازه ی امیر توی طبقه ی دوم بود و این امکان رو بهم میداد تا در صورت تحمل نکردن دوستش و شرایطی که واقعا داشت نگرانم می کرد، هر چه سریعتر خودم رو از اون مهلکه نجات بدم.

امیر با دیدن ما لبخند گشادی زد، که به طرز اغراق آمیزی می خواست خوشحالیش از دیدار اول صبحی شیما رو نشون بده. دوقدم به سمتمون اومد:

-به به شیما خانم، صبحمون رو منور کردی!

مطمئنا خود شیما هم می دونست این جمله رو غیر از خودش کسای دیگه ای هم شنیدن! اما بی خیال خنده‌ی پر عشوه ای در جواب امیر تحویل داد:

-دیگه من همینم دیگه

بعد با حرکات چشم به من اشاره کرد: تازه نور یدکی هم آوردم با خودم که شاید روز بعضی های دیگه هم نورانی بشه

بعد هم بی توجه به نگاه متحیر و منزجر من غش غش خندید. قبل از حرف شیما هم از اینکه باهاش همراه شده بودم، پشیمون بودم اما حالا فقط دلم می خواست از اونجا فرار کنم، البته قبل از اینکه یه دل سیر شیما رو به خاطر حرف مسخره ش زدم! چون دقیقا لحظه ای که این جمله از دهنش دراومد، دوست نچسب تر از خود امیر جانش، لبخند زنان یه قدم به من نزدیک تر شد:

-خوب هستین شما؟من تعریفتونو از شیما  زیاد شنیدم اما انگار افتخار نداشتم تا امروز ببینمتون!

چقدر دلم می خواست بهش دهن کجی کنم اما حس کردم از اوناس که فکر میکنه این یجور اعلام رضایت زیر پوستی برای هم صحبتی باهاشه. برای همین از سر لجی که از شیما داشتم، نگاه سرد و گذرایی بهش انداختم:

-شیما اغراق زیاد می کنه!

شیما بیشتر از قبل حتی غش کرد از خنده و به دوست امیر چشمک زد:

- حالا که افتخار پیدا کردی، ببینیش دیگه!

 نمی فهمیدم برای چی انقدر می خندید، در حالی که من واقعا نگران هیاهوی خارج از مغازه بودم.

دوست امیر لبخندی زد که احتمالا فکر میکرد جذابش می کنه اما نه تنها همچین تاثیری روش نداشت بلکه ولی بیشتر از قبل معذبم کرد. در حالی که با نگاه مته وارش داشت  عصبیم می کرد، باز گفت:

-بله افتخار دادن بلاخره!

چشم غره ای به شیما رفتم و سرم رو به سمت بیرون چرخوندم. به نظر می‌رسید ازدحام مردم بیرون از ساختمون بیشتر شده و رفت و آمدها هم داخل طبقات شدت گرفته بود. تکاپوی بیرون مغازه مضطربم کرده بود. مخصوصا که چیزی نگذشت که صدای آژیر ماشین آتش نشانی هم علاوه بر استرس، تنم رو لرزوند.

نگاه نگرانم رو از بیرون گرفتم و درست به دوست نچسب امیر رسیدم.  همچنان داشت با لبخندی ژکوند منو از زوایای مختلف بررسی می کرد. تا دید نگاهش کردم، زود از فرصت استفاده کرد:

-نترس، یک از مغازه دارها بی احتیاطی کرده و مغازه ش آتیش گرفته...الان خاموشش می‌کنن!

نمی دونم چطور شد که توی اون هیر و ویر و یهو از شما به حالت صمیمیانه ی تو رسید! انقدر استرس داشتم که نمی تونستم به این موضوع مسخره فکر کنم. به هر حال جمله ای که مثلا برای آروم کردن من گفته بود، نه تنها ترسم رو کمتر نکرد بلکه اضطرابم رو هم بیشتر کرد چون درست همون لحظه یکی از بیرون داد زد:

-طبقه ی چهاردهم هم آتیش گرفته!

اخطارش رنگ من و دوست امیر رو با هم پروند. من به خاطر استرسی که از خطر احتمالی داشتم و اون به خاطر حرفی که هنوز چند ثانیه از زدنش نگذشته بود و به اون شدت نقض شده بود!

@Negin jamali

ویرایش شده توسط Atefeh L
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 3

نگاهم اینبار به سمت شیما برگشت که بلاخره دست از دل و قلوه گرفتن برداشته بود و کنجکاو بیرون رو نگاه می کرد. امیر هم به نظر نگران تر از دوست سرخوشش میومد. چون به محض شنیدن صدا از مغازه خارج شد. بوی تند گاز  توی ساختمان پیچیده بود و اضطرابم رو به طرز عجیبی بیشتر می کرد. واقعا حس بدی به بیشتر اونجا موندنمون داشتم و نمی فهمیدم چرا شیما ذره ای ترس درونش نبود!

کنار شیما قرار گرفتم:

-شیما به خدا من حس بدی دارم...بیا بریم...بوی گاز همه جا پیچیده

شیما حین نگاه کردن به هیاهو سری تکون داد:

-الان آتش نشانی خاموشش می کنه...ولی راس میگی چه بوی گازی میاد

بعد نگاهش به من افتاد و به گمونم رنگم خیلی پریده بود که دست از اصرار برای موندن برداشت:

-خیلی خب الان از امیر خداحافظی می کنم بریم

همزمان با هم از مغازه خارج شدیم و دوست امیر هم که حتی نمی دونستم اسمش چیه به دنبالمون راه افتاد. شیما سرکی به اطراف کشید و نگاهم کرد:

-امیر کجا رفت؟

شانه ای از سر ندونستن بالا انداختم و نگاهم افتاد به آتش نشان هایی که وارد ساختمون می شدند و با عجله به طبقات بالا می رفتند. حین رفتن هم مدام اخطار میدادند که بقیه از ساختمون خارج بشن.

نگران تر از قبل به شیما زل زدم اما اون همچنان در جستجوی امیر به راهرو های اطراف نگاه می انداخت. وقتی نتیجه ای نگرفت، با تشویش به سمتم برگشت:

-نیستش...وای نکنه رفت طبقه ی بالا

کلافه بهش توپیدم: نگو که توی این وضعیت می خوای دنبالش راه بیوفتی!

-نه نه بزار بهش زنگ بزنم...یهو دلم شور افتاد

توی دلم غر زدم، چه عجب! خوبه دو ساعت بود داشتم بهش میگفتم خطرناکه و تازه دلش شور افتاده بود!

گوشه ای ایستاد تا بتونه بین اون همه صدا و رفت و آمد تماس بگیره. هر لحظه بیشتر از قبل توی دلم خالی میشد. صدای دوست امیر رو باز کنار گوشم مثل صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته، میون اون هرج و مرج شنیدم:

-میگم تا امیر پیداش بشه...می خوای شماره ی منو داشته باشی

براق به سمت برگشتم: برای چی اونوقت؟

-همینجوری...خب راستش من ازت خوشم اومده!

بی توجه بهش سرم رو برگردوندم و نگاهم پی شیما گشت اما اونم ناپدید شده بود. دلم می خواست از شدت استیصال گریه کنم. باورم نمیشد یک وقت گذرونی ساده به این وضع هولناک تبدیل شده بود! از شدت استرس داشتم سکته می کردم و بی خیالی و غیب شدن ناگهانی شیما بدی حالم رو تشدید می کرد.  شماره ش رو گرفتم و حین انتظار برای جواب دادنش، نگاهم همزمان بین آدمهایی که با عجله به اینور و اونور میرفتند، می‌چرخید.

دوست امیر هم انگار فکر می کرد خب من که توی این ساختمون مغازه ندارم، حالا سوختم که سوخت به من چه! دوباره بی توجه به حال بقیه و اوضاع پیش اومده باز پی حرفش رو گرفت:

-خب چی شد؟ نظرت؟

واقعا عصبانی شدم. باورم نمیشد یه آدم بتونه تا این حد بی خیال و سرخوش باشه!

-واقعا که!...الان وقت این حرفاس وسط آتیش سوزی؟

بی قیدانه نگاهم کرد:

-خب بیا بریم بیرون که از این هرج و مرج خارج بشیم...تو هم استرست تموم بشه شاید شماره تو دادی!

بی توجه به صدای مته وارش دو سه قدم برداشتم تا اطرافم رو به دنبال شیما بگردم. یکی از ماموران آتش نشانی با تحکم به سمت بقیه هشدار داد:

-تخلیه کنید...سریع!

نمی تونستم شیما رو پیدا کنم. باز دو قدم به سمت راهرو برداشتم تا بالا رو نگاه کنم اما همون مامور به سمتم اومد:

-خانوم بالا نرو، مگه نمیبینی طبقات بالا آتیش گرفته...لطفا سریعتر برید بیرون

نگاهم مستاصل به سمتش برگشت. نقاب کلاهش بالا بود و قسمت محدودی از صورتش پیدا بود. اخماش از موقعیت ایجاد شده، بدجوری توی هم بود و کاملا جدی به نظر می رسید. دلم می خواست از یکی کمک بخوام تا منو از اون شرایط پر تنش بیرون بکشه. از دوست امیر که آبی گرم نمیشد! 

-ببخشید ولی دوستم رو پیدا نمی کنم....باید با هم بریم!

حین توضیح من، دوباره به سمت افراد حاضر در طبقه هشدار داد: سریعتر ...سریعتر...هیچ کس بالا نره

بعد به سمت من برگشت:

-خانوم محترم وضعیت قرمزه، شاید دوستتون خارج شده...لطفا هرچه سریعتر از ساختمان خارج شید

صدای دوست امیر باز اومد:

-بیا با هم بریم بیرون...شیما هم الان با امیر میاد

مامور پوزخندی زد:

-بفرمایید اینم دوستتون...لطفا بفرمایید بیرون!

احتمالا فکر می کرد چه آدم های دیوونه ای هستیم که اول صبح توی ساختمان در حال سوختن، قرار داشتیم. البته اگه همچین فکری هم میکرد کاملا به جا بود چون شیما با کار احمقانه ش برای اومدنمون داخل ساختمون و بعد هم بی خبر غیب شدنش واقعا یه دیوونه تمام عیار بود. داشت منو از اضطراب می کشت و خودش معلوم نبود کجا غیبش زده!

@Negin jamali

ویرایش شده توسط Atefeh L
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 4

بی توجه به مامور رو کردم به دوست امیر:

-پیداشون کردید؟

-نه ولی خودشون میان دیگه

مامور بی توجه به ما به سمت دیگه ای رفت و من کلافه از موقعیتم دوباره شماره ی شیما رو گرفتم.

بلاخره جواب داد: همتا اومدی بیرون؟

-نه شیما تو کجایی؟

-بدو بیرون....امیر و من بیرونیم...زود باش

با عصبانیت گوشی رو قطع کردم. منو تو دردسر انداخته بود و بی توجه به من رفته بود بیرون. تازه باز هم خودم باهاش تماس گرفته بودم. انگار نه انگار که من به خاطر اون تا اینجا اومده بودم!

دوست امیر چشمک مسخره ای زد که اصلا با اون وضعیت بغرنج هماهنگی نداشت!

-گفتم که خودشون میان...حالا شماره ی منو بزن تا منم گم نکردی!

حالت تهوع ناشی از استرسم رو مدل حرف زدنش بدتر می کرد. نگاه پر تحقیری بهش انداختم:

-برو به درک ...اه!

به سمت راه پله پا تند کردم و دیگه توجه نکردم که دنبالم اومد یا به خاطر حرفم بلاخره بی خیال شد. اما هنوز پیچ اول پله ها رو تموم نکرده بودم که با صدای انفجاری که اومد سر جام خشکم زد!

ماموری سراسیمه از پیچ راهرو وارد شد و رو به همون مامور قبلی داد زد:

-نامدار سریع بیرونشون کن...باید خودتم بری بیرون....

مامور قبلی حین هدایت افراد، به سمتش رفت اما مامور جدید که به نظر یکی از فرماندهانشون بود، مهلت سوال و جواب نداد و بلند جوری که مامور های دیگه هم بشنون دوباره داد زد:

-کد 11 بیاید بیرون...همه ساختمون رو تخلیه کنن!

اشکم داشت در اومد. بی اراده دستم رو روی گوشهام گذاشتم تا صداهای توی سرم رو ساکت کنم. شوکه بودم. ماموری که قبلا بهم تذکر داده بود اینبار با داد صدام زد:

-خانوم چرا خشکت زده؟.....دیوار ریخته...برو بیرون

به محض شنیدن صدای فریادش انگار از شوک بیرون اومدم و نفهمیدم چطور پله ها رو پایین رفتم. به سمت در ورودی که جمعیت زیادی در حال خارج شدن بودند دویدم و بلاخره خودم رو از ساختمون بیرون انداختم. اونقدر تنش بهم وارد شده بود که رمقی برام باقی نمونده بود.  با سستی خودم رو به کنار خیابون رسوندم و رو به روی ساختمان نیمه سوخته نشستم. اونقدر ترسیده بودم که حتی نا نداشتم راه برم یا سراغ شیما رو بگیرم.

ازدحام جمعیت اطراف ساختمون دیدم رو کور کرده بود اما میدیدم که آتش چیزی فراتر از طبقه ی سیزده و چهاردهم در حال گسترش بود. باز قسمتی از دیوار کناری ریخت و جمعیت با فریاد از اطراف کمی فاصله گرفتند. حالا دیگه آتش نشان ها هم در حال خروج بودند. انگار مهار اون آتش امکان نداشت و ساختمون از اونچه نشون میداد، بیشتر در معرض فرو ریختن بود. گوشیم توی دستم شروع به لرزیدن کرد، شیما بود:

-الو همتا...کجایی پس؟..اومدی بیرون؟

بی حال زمزمه کردم: آره!

نفسش رو توی گوشی شنیدم که بیرون فرستاد:

-وای خدا رو شکر...دلم شور میزد همون جا باشی هنوز

دلم می خواست بهش بگم چقدر هم که نگران من بودی و بازم اونجوری با امیر جانت رفتی بیرون! اما نتونستم حرفم رو بزنم، چون نگاهم میخکوب ساختمون قدیمی رو به روم بود که صاحبان مغازه های داخلش تو سر زنان در پی کاری برای کمتر خسارت دیدن بودند. حق داشتند اما انگار چاره ای نبود.

صدای شیما باز توی گوشم پیچید:

-کجایی الان؟

-رو به روی ساختمونم

-باشه الان میام پیشت

گوشی رو بدون اینکه قطع کنم، توی جیبم سر دادم. وضعیت بدی بود. خیابون های اطراف بسته شده بود و مردم زیادی جمع شده بودند. ماموران آتش نشانی با تمام قوا سعی در مهار اوضاع داشتند و هنوز تعدادیشون داخل ساختمون مونده بودند. نگاهم با حرکت های شتاب زده شون بالا و پایین می رفت. هنوز داشتم به تلاش‌های با جون و دلشون برای از مردمی که داخل بودند، نگاه می کردم که صدای مهیبی گوشم رو پر کرد. اونقدر ناگهانی بود که از ترس، ضربان قلبم به طرز عجیبی با حالتی مشت وار به قفسه ی سینه م می‌کوبید. هنوز از شوک صدا بیرون نیومده بودم که مقابل چشم های ناباور من و مردمی که اونجا به تماشا ایستاده بودند، ساختمان فرو ریخت!

@Negin jamali

ویرایش شده توسط Atefeh L
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 5

دستم بی اراده روی دهنم رو پوشوند تا جیغ پر از ترس و ناباوریم همونجا مسکوت بمونه. صدای فریاد مردم خسارت دیده و کسانی که عزیزانشون داخل ساختمون بود، دلم رو مچاله کرده بود و اشکم ناباور روی گونه م جاری شد. صدای همهمه ی مردم مبهم بود اما یه جمله توی سرم زنگ میزد:

«هنوز تعدادی از آتش نشان ها داخل بودند!»

دستم رو بیشتر جلوی دهانم فشردم تا هقم رو خفه کنم. واقعا وضعیت دردناکی بود و جیغ متشنج مردم حالم رو خراب‌تر میکرد. ناخودآگاه دوباره گوشیم رو لمس کردم و از جیبم بیرون آوردم. دستم روی شماره شهریار رفت، احساس می کردم باید مثل تمام وقتهای ترسناک زندگیم به بودنش پناه ببرم.

تماس برقرار شد اما بعد از خوردن تعداد زیادی بوق بدون جواب دادن، تماس قطع شد. میون گریه ای که ناشی از ترس بود، نفسم رو سنگین و پر از هق هق بیرون فرستادم. تازه یاد جلسه‌ی دادگاهش افتادم. همین امروز بود و احتمالا برای همین گوشیش رو نمی‌تونست جواب بده.

نگاهم باز به مصیبت رو به روم افتاد. عمق فاجعه به قدری زیاد بود که باز اشکم راه افتاد. بین جمعیتی که سمت دیگه ی ساختمون ایستاده بودند، شیما رو دیدم که هراسون به سمتم میومد. از جام بلند شدم. لباسم در اثر نشستن لب جدول خیابون خاکی شده بود، بی رمق با دست تکوندمش.

قیافه ی شیما واقعا شرمنده بود، شاید فکر می کرد اگه به خاطر کار احمقانه ش بلایی سر من میومد باید چه جوابی به مادر جون میداد!

نزدیکم که رسید فهمیدم اونم حسابی ترسیده:

-وای همتا خوبی تو؟  چقدر رنگ پریده!

بغلم کرد : چه مصیبتی شد اینجا اومدنمون!

ازم جدا شد و توی چشمهای مات من نگاه کرد:

-من واقعا معذرت می خوام ازت

بدون حرف، مسخ شده نگاهش کردم. با دیدن حال من تلاش کرد کار مفیدی کنه:

- بیا بریم...فکر کنم خیلی شوکه شدی!

دستم رو گرفت و همراه خودش کشون کشون تا دم ماشین برد. هنوز تمام وجودم داشت می لرزید. فاصله‌م تا مرگ شاید چند دقیقه بود و اگر اون مامور سرم داد نکشیده بود شاید الان منم زیر اون آوار بودم. بی رمق سوار ماشین شدم. اگر چه بعید به نظر می رسید اما  از ته دلم امیدوار بودم اون آتش نشان‌ها هم در نهایت موفق به خروج بشوند.

تا زمانی که به دانشگاه برسیم، در سکوت چشمهامو بستم و شیما هم اونقدر پکر بود که تقریبا چیزی نگفت. شاید برای اولین با بار عواقب کار بی‌فکرانه‌ش رو به رو شده و از ریسک بچگانه‌ای که کرده بود، پشیمون شده بود.

من اما اونقدر شوکه بودم که حال شیما برام رنگی نداشت. صحنه‌ی ریختن ساختمون یه لحظه هم از جلوی چشمام کنار نمی رفت و دلهره‌ی عجین شده با اون اتفاق به قدری در اون لحظه  بند بند وجودم رو درگیر کرده بود، که احساس می کردم تا آخر عمر فراموشش نخواهم کرد.

اونقدر گیج بودم که نفهمیدم کی به دانشگاه رسیدیم و تازه زمانی که وارد ساختمون دانشکده شدیم، آه از نهادم در اومد. بعد از اون تجربه ی وحشتناک تازه یاد امتحان افتاده بودم و از همون لحظه حس می کردم حتی یه کلمه از اطلاعات مربوط به درس رو به یاد نمیارم. شاید آه دکتر سهرابی من رو گرفته بود که درست روز امتحانش تا یه قدمی مرگ رفته بودم. بی هدف به سمت طبقه ی سوم راه افتادم و به شیمایی که مثل کودک تنبیه شده ای دنبالم راه افتاده بود، توجهی نکردم. مطمئن بودم که نتیجه ی امتحان چیز جالبی از آب در نمیاد و از این بابت لعنتی به اصرارهای شیما و امیر و صد البته دوست مزلف امیر فرستادم.....

**********

3 سال بعد

نگاهی توی آینه به خودم انداختم و لبه ی جلوی مقنعه م رو دوباره مرتب کردم. موهای لختم با وجود داخل فرستادن چند باره، باز هم به طرز افسار گسیخته‌ای بیرون ریخته و صورتم رو قاب گرفته بود. با وجود اون ریمل مرتبی که روی چشمهای درشتم نشونده بودم، اونقدر بهم میومد که دیگه بی‌خیال زیر مقنعه فرستادن دوباره‌ش شدم. کمی عطر هم زدم و کوله‌م رو از روی صندلی برداشتم.

صدای موسیقی صبحگاهی که از رادیو پخش میشد از طبقه‌ی پایین میومد. نشونه‌ی همیشگی بیدار بودن مادرجون همین صدای تقریبا تکراری بود. هر روز به محض بیدار شدن رادیو رو روی همین موج و همین صدای همیشه آشنا تنظیم می‌کرد و حین آماده کردن صبحانه به صحبت‌های گوینده و آهنگ‌هایی که پخش میشد، گوش می‌سپرد. تقریبا از زمانی که به خاطر دارم، روتین همیشگی صبح های مادرجون همین بوده، شاید اون اوایل هفته‌ای یک بار شاهد این موضوع بودم اما حالا بعد از 16 سال که با هم زندگی می‌کردیم دیگه به این صدا و عادت‌های مادرجون خو گرفته بودم و حتی بیشتر صبح ها با همین صدا از خواب پا میشدم.

گوشیم رو توی جیبم سر دادم و از اتاق خارج شدم. طبق عادت پله ها رو دو تا یکی پایین رفتم و آخرین پله رو با پرشی کوتاه طی کردم. کیفم رو کنار راهرو گذاشتم و به سمت آشپزخونه رفتم. طبق انتظارم مادرجون داشت گلدون‌های جلوی پنجره رو آب میداد و زیر لب ترانه‌ای رو زمزمه می کرد. با وجود اینکه تقریبا سنی ازش گذشته بود، هنوز هم قامت کشیده و نسبتا بلندی داشت و از این بابت چقدر همیشه حسرت می‌خوردم، چون برخلاف خانواده‌ی پدریم من قد متوسطی داشتم.

از پشت سر  بغلش کردم و عطر یاس تنش رو با عشق به مشامم کشیدم.

-صبح بخیر مادرجونی

به سمتم برگشت و من بوسه ی محکمی روی صورت سفیدش نشوندم. با محبت نگام کرد و به سمت سماور رفت: صبح توام بخیر عزیزدلم....بشین صبحونه تو بخور مادر

صندلی رو بیرون کشیدم و حین نشستن نگاهی به ساعت انداختم. خدا رو شکر عادت خواب موندن از سرم افتاده بود!

-شهریار امروز میاد؟

چای رو جلوی دستم گذاشت و باز مشغول گل هاش شد.

-گفته میاد...ولی میدونی که یهو تصمیمش عوض میشه!

سرش رو با تاسف تکون داد: من نمی دونم از جون اون شرکت چی می خواد که اینجوری چسبیده بهش

خندیدم و لقمه ی نون و پنیرم رو با لذت جویدم:

-پول می خواد مادرجون...پول!

بی توجه به اظهارنظر من نفسش رو سنگین بیرون فرستاد:

-بچه م بعد از اون قضیه انگار می خواد با کار سر خودش رو سرگرم کنه...چی بگم آخه؟...دختره ی خیره سر، زندگی به اون خوبی رو چجوری از هم پاشوند!

باز کمی پنیر روی نونم مالیدم. هروقت حرف شهریار میشد، دقیقا مادرجون از همین نقطه شروع می کرد به مرور گذشته و غصه خوردن برای شهریار:

- مادرجون کجای اون زندگی خوب بود آخه؟...ما فقط ظاهرشو میدیدیم ولی از تو داغون بود...اگه گل و بلبل بود شهریار عمرا میذاشت خراب بشه

کنارم روی صندلی نشست و لیوان چایش رو دستش گرفت:

-یعنی توام میگی بهش خیانت کرده؟

دستم رو روی دستش گذاشتم:

-معلومه که نه... من میگم این دختر از اولم شهریار رو نمیخواست...خب دلش با پسر خاله ش بوده....حالا اینکه باباش چشمش موقعیت شهریار رو گرفت و دخترش رو مجبور به اینکار کرد، دیگه کار رو خرابتر هم کرد

قلپی از چایم رو خوردم و مادرجون باز با تاسف سرش رو تکون داد:

-نمی دونم والا...ولی شهریار که چیزی براش کم نمیذاشت

-مادر جون اون دختر اصلا شهریار رو دوست نداشته و یکی دیگه رو می خواسته.... بعدم که به زور مجبورش کردن...به نظرت میتونسته با این شرایط به این چیزا فکر کنه؟

-طفلک بچه م....من اگه می دونستم بابای خیر ندیده ش دور از چشم ما مجبورش کرده غلط می کردم پا پیش بزارم....والا این زهره خانوم انقدر از خوبیشون گفت که منم ترغیب شدم

نفسش رو محکم بیرون فرستاد:

-دختره هم نکرد یه کلام به شهریار قبل از عقد بگه که نمی خوادش، لااقل هر دوشون تو این وضع نیفتن

تک زنگ سرمه روی گوشیم افتاد. چایم رو تا آخر سر کشیدم و بلند شدم.

-مادرجون اون به این فکر کرده که بعدش طلاق میگیره و دیگه اختیارش میوفته دست خودش...دیدی که یه سال نشده هم جدا شد....

 صورتش رو بوسیدم:

- الانم دیگه بهش فکر نکن این همه وقت ازش گذشته...خود شهریار هم انقدر به این موضوع فکر نمی کنه که شما هی غصه شو میخوری...ولش کن قربونت بشم

نگام کرد: چکار کنم؟ مادرم...دست خودم نیست که....دلم خون میشه وقتی میبینم توی اون خونه تنهایی زندگی می کنه...هر چی هم بهش میگم بیاد اینجا که زیر بار نمی ره

خندیدم: حالا شاید خیلی هم تنها نیست که نمیاد اینجا!

اخم کمرنگی کرد: بی خود! مگه میشه همینجوری...استغفر الله...برو دختر شیطون نشو

دستم رو به نشونه ی خداحافظی براش تکون دادم:

-باشه ولی از من گفتن بود!

با خنده از آشپزخونه خارج شدم و می دونستم با این حرفم مادرجون رو به جون شهریار انداختم! حقش بود، سه روز بود من رو معطل خودش کرده بود و یه توک پا نمی اومد که من ببینم نتیجه ی درخواستم ازش چی شده. حالا که اینجوری من رو پیچونده بود، به نظرم یکم گیر افتادن توی دستای مادرجون حقش بود!

@Negin jamali @Ghazal @Gh.azal @Aryana @reyyan @Masi.fardi @masoo @Fateme1384 @golpar @Roshana

ویرایش شده توسط Atefeh L
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 6

توی کوچه سرمه توی ماشینش منتظرم نشسته بود. با دیدنم غر زد:

-چقدر طول دادی، بدو دیرمون شد! من یه 5 دقیقه تا بازار موبایل هم می خوام برم

جثه ی ریزش پشت فرمون اون ماشین یغور و بزرگ از قبل هم ظریف تر نشون میداد. لبخندی بهش زدم و کمربندم رو بستم.

-سلام ببخشید، طبق معمول با مادرجون کله پاچه ی شهریار رو بار گذاشته بودیم!

ماشین رو راه انداخت: اینقدر که تو و مادر جونت حرص میخورید اون عموی بیخیالت اصلا براش مهم نیست!

ابروهام بالا پرید: شهریار بی خیاله؟!

شونه های بالا انداخت:

-از وقتی من یادمه همیشه به اطرافش بی تفاوت بوده و مسائل رو خیلی راحت کنار گذاشته...الانم به نظرم داره برای خودش خوش می گذرونه و شماها الکی برای خودتون نگرانید!

خندم گرفت. نمی دونم شهریار چه رفتاری از خودش نشون داده بود که سرمه همچین طرز فکری راجع بهش داشت. اونم سرمه که اونقدر شخصیت درون گرایی داشت که خیلی کم پیش میومد راجع به کسی به این صراحت اظهار نظر کنه!

به هرحال فقط من می دونستم که شهریار چقدر مرد مسئول و مهربونیه و صد البته آدم بی قید و بندی نیست. با اینکه صبح به شوخی به مادرجون اون حرف ها رو گفته بودم اما اونقدری شهریار رو می شناختم که بدونم آدم اینجور روابط نیست. نه سال ازم بزرگتر بود و تقریبا بیشتر سال های عمرمون رو باهم طی کرده بودیم. بیشتر از عمو بودن، برادر بود برام. مخصوصا بعد از حادثه ای که برای مامان و بابام اتفاق افتاده بود. توی این مورد حتی از خودم هم بیشتر بهش اعتماد داشتم.

-شهریار همچین مردی نیست

پوزخند زد: چرا نیست؟ اونم مرده دیگه..تو از کجا انقدر مطمئنی؟ نمیاد این چیزا رو به تو بگه که!

لبخند زدم: بد کینه ای ازش داریا! ولی نه من مطمئنم، ناسلامتی تمام عمرم رو باهاش گذروندم

نفس عمیقی کشیدم: بعد از جریانش با لاله که دیگه سخت ترم شده...به غیر از من و مادرجون از صد کیلومتری هیچ زنی هم با منظور رد نمیشه دیگه!

احساس کردم برخلاف دقایق قبل دیگه اشتیاقی به ادامه ی بحث نداره، چون بی توجه به حرف من، بحث رو عوض کرد:

-من یه شرکت دیگه هم برای کارآموزی پیدا کردم...می خوای بریم یه سری بزنیم؟

سرم رو تکون دادم: نمی دونم...حالا بزار من امروز نتیجه رو از شهریار بپرسم..اگه شرکت اونا نشد، میریم اینجا که میگی

باز پوزخند زد و حین راهنما زدن پیچید توی خیابون جمهوری:

-بفرما اینم عمویی که انقدر سنگشو به سینه میزنی!...توی شرکت خودش نمیتونه تو رو به عنوان کارآموز قبول کنه یعنی؟

- سرمه آخه چهل درصد سهام شرکت فقط مال شهریاره، بیشترش مال دوستشه که خب وقتی شرک هستن اونم باید موافقت کنه دیگه...تازه هنوزم که چیزی نگفته، اصلا من سه روزه ندیدمش

نفسم رو محکم بیرون فرستادم: امروز نظر قطعیش رو می پرسم

شانه ای بالا انداخت و من به بیرون چشم دوختم. گذر از این خیابون ها بعد از سه سال هنوز هم حالم رو دگرگون می کرد. نگاهم به جای خالی ساختمون پلاسکو افتاد و تنم باز از یادآوری اون حادثه لرزید.

سرمه رد نگاهم رو گرفت: اینجا هم دیگه همینجوری خالی موندا

بعد به سمت من برگشت: چقدر خدا بهت رحم کرد اونروز

سرم رو تکون دادم: آره

-از شیما دیگه خبر نداری؟

پوزخند زدم: بعد لیسانس رفت آمریکا پیش خاله ش، امیر جونشم گذاشت و رفت!

خندید: حالا تو فکر کردی عاشق سینه چاک اون پسره بود؟ سرگرمیش بود بابا

-می دونم ولی نزدیک بود به خاطر سرگرمی خانوم منم قربونی بشم.....خیلی وحشتناک بود، بیچاره اون آتش‌نشان ها و خانواده هاشون

سرش رو با تاسف تکون داد و توی یکی از کوچه های اطراف توقف کرد:

-من یه دقیقه برم یه رابط برای گوشیم بگیرم و میام، باشه؟

سری تکون دادم : باشه فقط زود بیا یه ربع دیگه کلاس شروع میشه

پیاده شد: باشه دو دقیقه ای اومدم

سرمه که رفت، زیر لب برای آتش نشان‌های شهید اون حادثه فاتحه‌ای خوندم و سرگرم نگاه کردن به خیابون شدم. خرید سرمه انصافا پنج دقیقه بیشتر طول نکشید. سریع سوار ماشین شد و به سمت مسیر کوتاه باقی مونده تا دانشگاه حرکت کردیم.

ماشین رو توی پارکینگ دانشگاه پارک کرد و دوتایی وارد ساختمون دانشکده شدیم. از دور دکتر سهرابی رو دیدم که به سمت دفترش می رفت. با اینکه سه سال پیش، بعد از اون اتفاق و حال بدم باز هم تونسته بودم درسش رو پاس کنم و تقریبا دیگه سر هیچ کدوم از کلاس هاش دیر نرسیدم ولی بازم بدجوری ازش حساب می بردم. مخصوصا اینکه حالا هم قرار بود یکی از استادهای راهنمام برای پایان نامه ی ارشدم باشه!

من و سرمه هر دو با نزدیک شدنش سلام کردیم و اون زیر لب جوابی بهمون داد و رفت. نسبت به سال های قبل شکسته تر شده بود اما از سخت گیریش چیزی کم نشده بود. به قدری توی کارش جدی بود که از همین حالا می دونستم کار سختی رو پیش رو دارم اما ارزش داشت چون از لحاظ علمی واقعا استاد کاربلدی بود. بچه‌ها میگفتند همسرش هم هم رشته ی خودشه و توی دانشگاه دیگه ای تدریس می کنه و من فکر کردم حتما توی خونه به جای حرفهای عاشقانه دائما در حال رد و بدل کردن اطلاعات و به روز رسانی علمشون هستند که این آدم ذره ای حس توی حرکات و نگاهش نبود!

با دیدن قیافه ی شاد بچه ها، بی خیال فکر کردن به دکتر سهرابی شدم و همراه سرمه وارد کلاس شدیم.

********

@Negin jamali

ویرایش شده توسط Atefeh L
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 7

شهریار بلاخره طبق قولی که به مادرجون داده بود، برای ناهار اومده بود و بی خیال نگاه های کنجکاوانه و پر سوال من داشت غذای مورد علاقه‌ش رو با اشتها نوش جان می کرد. خیره نگاهش کردم. شباهتش به پدرم اونقدر بود که انگار جوونی پدرم رو به روم نشسته بود! همون موهای تیره و حالت دار و دقیقا همون چشمهای مشکی که مهربونی توش موج میزد. همین ذات دل رحمش بود که باعث شده بود، بدون ذره‌ای تردید همیشه روش حساب کنم.

امروز هم مادرجون تونسته بود گیرش بندازه و به نظرم به تلافی حرف هایی که به شوخی پشت سرش به مادرجون گفته بودم، از قصد نگاهم نمی کرد تا بچزونتم!

من اما آدمی نبودم که بزارم سکوتش رو ادامه بده برای همین با مظلومانه ترین حالتی که میتونستم صداش زدم.

-عمو؟

زیر لب لبخندی زد و بدون اینکه نگاهم کنه ظرف سبزی رو به سمت خودش کشید. لبم رو گزیدم و نگاهی به مادرجون انداختم. داشت با لبخند بهم نگاه میکرد. می دونست هروقت شهریار رو اینجوری صدا میزنم میخوام ازش یه چیزی طلب کنم!

دوباره صداش زدم: عموخان!

ابروهاش بالا پرید و باز چیزی نگفت. در عوض با دست به بشقاب غذام که تقریبا چیزی ازش کم نشده بود اشاره کرد. اینبار واقعا لجم دراومد:

- ااا شهریار با توام!

خندید و بلاخره نگاهم کرد: آها همینه، روی واقعی ت نمایان شد!

-خیلی بی مزه ای، دو ساعته دارم صدات میزنم

-منکه میدونم راه حرفت باز بشه مهلت هیچی به آدم نمیدی! پس بهتره جوابتو ندم تا ناهارم لااقل از دهن نیوفته!

-خب بابا جان یه کلام بگو چی شد؟ دوستت قبول کرد ما بیایم اونجا کار آموزی یا نه؟

با تعجب نگاهم کرد: ما؟!

کلافه نگاهش کردم. انگار آلزایمر داشت!

-آره دیگه، من و سرمه! بهت گفتم که!

-سرمه دیگه کیه؟...همین دوستت که همیشه باهاته؟

-آره دیگه

-تو مطمئنی به من گفتی اونم بیاد؟

جیغم دراومد: اه شهریار مسخره بازی درنیار، مگه فراموشی گرفتی؟! هفته ی پیش راجع بهش باهات حرف زدم

خندش گرفت. می دونست یکم دیگه ادامه بده شاید مو روی سرش نزارم!

-باشه بابا یادم اومد

صاف سرجام نشستم: خب؟

لیوان دوغش رو برداشت و دست از خوردن کشید:

-دستت درد نکنه مامان، خیلی چسبید

مادر جون نوش جان از ته دلی بهش گفت و نگاه شهریار بلاخره به سمت من برگشت:

- من با نیما حرف زدم، مشکلی نیست...

آماده ی پرش از خوشحالی بودم که دستش رو به نشونه ی سکوت بلند کرد: فقط یه نکته!

-چی؟

-اونجا پر از کارمندای مرد هست، به غیر از منشی فقط شما دو تا خانوم هستید...گفتم از الان بگم که نگی نگفتی، جیغ جیغ، گرم گرفتن با کارمندا و لوس بازی ممنوع!

به سمتش براق شدم: من کی با مردا گرم گرفتم آخه؟!

-اولا که منظورم به دوستت هم هست، دوما لوس که هستی!

به قیافه ی درهم من خندید و از جاش بلند شد:

-خیلی خب بغ نکن، اما اخطارام جدیه، به دوستتم بگو...نمی خوام از کارم پشیمون بشم، نیما هم به این مسائل خیلی حساسه

اونقدر خوشحال بودم که بی خیال اعتراض شدم:

-دوستم هم مثل خودمه، بابا سرمه از دبستان باهام دوسته، مادرجونم میشناستش

برگشتم سمت مادرجون: مگه نه؟

مادرجون سری به نشونه ی تایید تکون داد: راس میگه، خیلی دختر خوبیه

دوباره به شهریار نگاه کردم: بفرما، من قول میدم پشیمون نمیشی

ابرویی بالا انداخت. از جام بلند شدم و دستم رو انداختم دور گردنش و سفت بوسیدمش:

-مرسی

نمایشی گونه ش رو پاک کرد:

-بیا اینم یه نمونه از لوس بازیات! اونجا اینطوری از من آویزون نشی یه وقتا

به تلافی کارش دوباره بوسیدمش و اینبار فرار کردم:

-دیگه قبول کردی، پای خودته

صدای خندش پشت سرم اومد و بعد صدای آروم مادرجون:

-خدا خیرت بده مادر که دل این بچه رو خوش کردی

اونقدر ذوق داشتم که ادامه ی مکالمه شون رو نشنیدم و تقریبا به سمت گوشیم پرواز کردم. این خبر حتما سرمه رو هم خوشحال می کرد. با بوق دوم گوشی رو جواب داد:

-جانم؟

-مژده بده سرمه، شهریار گفت دوستشم قبول کرده ما بریم اونجا

-راس میگی؟...منو چی؟

-آره دیگه، با هم...منکه گفتم بدون تو برای کارآموزی نمیرم

-اینکه عالیه

-آره، به خدا همش استرس داشتم که جای غریبه بریم...اینجا مطمئنه

-کی باید بریم؟

انقدر هول بودم که اصلا یادم رفته بود از شهریار بپرسم.

پقی زدم زیر خنده: باورت میشه یادم رفت بپرسم، گفتم زودتر تو رو هم خوشحال کنم...حالا الان ازش می‌پرسم

با تردید پرسید: مگه اونجاست؟!

-آره چطور؟

-هیچی پس بپرس بهم خبر بده

-باشه پس فعلا کاری نداری؟

-نه، بازم ممنون

مکث کرد: از طرف من از عموت تشکر کن!

-باشه پس فعلا خداحافظ

-خداحافظ

گوشی رو روی میز گذاشتم و باز به آشپزخونه برگشتم. مادرجون داشت وسایل ناهار رو سر و سامون میداد و شهریار هم طبق عادت چای دم میکرد. به قد و قامت بلند و دوست داشتنیش لبخند زدم. حیف که برخلاف ظاهر جذاب و دل مهربونش، زندگی مشترکش ابدا جذاب نشده بود. نه تنها خوب پیش نرفته بود بلکه ضربه ی بدی هم به شهریار وارد کرده بود.

درست شب عروسیشون لاله اعتراف کرده بود که به چه دلیلی باهاش ازدواج کرده و هدفش فقط طلاق و بیرون اومدن از زیر قیومت پدرش بوده. شهریار اما اونقدر تودار بود که تمام این موضوع رو ما وقتی فهمیدیم که چند ماه بعد میون بهت همه، شهریار گفت قراره از هم جدا بشن. خودش که چیزی نمی گفت اما توی دادگاه و دادگاه کشی و مسائلی که سر مهریه بود، فهمیدیم از همون شب کلا جدا از هم زندگی می کردند و آخر هم جدا شدند! تجربه ی تلخی برای شهریار بود مخصوصا که فکر نمی کرد اونجوری رو دست بخوره و پس زده بشه. نمی‌دونم چرا لاله این همه خوبی رو توی شهریار نادیده گرفت و به اون شکل لگد به همه چیز زد. شاید هم عشق کورش کرده بود. هر چی که بود من دلم نمیخواست عموی دوست داشتنیم رو دیگه هیچ وقت اونقدر مستاصل و پکر ببینم.

اونقدر حین فکر کردنم، بهش زل زدم که از سنگینی نگاهم به سمتم برگشت و با دیدن وضعیت بلاتکلیفم میون درگاه آشپزخونه خندید:

-چته؟ برق گرفتت؟

خندیدم: نه یهو حواسم پرت موضوعی شد

ابرویی بالا انداخت:

-چه موضوعی؟ احیانا هشدارها رو به دوست یارغارتون که دادید؟!

به سمت ظرفها رفتم تا توی ماشین بچینمشون:

-هیچی...آره، حالا کی باید بیایم؟

-فرقی نداره، اگه عجله دارید میتونی فردا بیای...البته من صبح جایی کار دارم ولی نیما احتمالا هست

-باشه حالا به سرمه بگم ببینم چی میشه، فردا صبح خودمونم کلاس داریم

-خیلی خب پس هر وقت تونستید برید

سرم رو تکون دادم و مشغول کارم شدم. واقعا خیالم از بابت اینکار راحت شده بود...

@Negin jamali

ویرایش شده توسط Atefeh L
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 8

دکتر راد که از کلاس خارج شد، کش و قوسی به بدنم دادم و به سمت صندلی کناریم که سرمه نشسته بود، چرخیدم:

-اوف تا دقیقه ی آخرم درس داد، تمام بدنم خشک شد از بس سیخونک رو این صندلی های ناجور نشستم!

با خنده سر رسیدش رو بست: یعنی هر دفعه باید این غرا رو بزنیا....

خندیدم: خب راس میگم دیگه

- غرغرو جان همین یه ترم مونده دیگه...بعدشم که دیگه پایان نامه و خلاص

-آره به خدا 18 ساله یه کله درس درس...جدا دلم یه استراحت تپل می خواد

چشمکی زد: پس دکترا چی؟

قیافمو تو هم کردم:

-اصلا فکرشم نمی کنم....واقعا الان دیگه فقط می خوام یه کار درست و حسابی داشته باشم و زندگی بدون درس رو تجربه کنم

ابروی بالا انداخت:

-بله دیگه، منم اگه خیالم از کارم راحت بود همین حرفها رو میزدم

خندم عمق گرفت و نیشگونی از بازوش گرفتم:

-نترس من هرجا برم تو رو هم میبرم، اگه منظورت شرکت شهریار ایناس که من چشمم آب نمیخوره...شهریار می گفت نیما دوستش خیلی سخت گیر و جدیه توی کار، البته خودشم بدک نیست

بعد یه دستم رو با خنده بالا آوردم:

-ولی سوگند میخورم که اگه خواستن استخدامم کنن بگم یا منو سرمه یا اصلا

حین خندیدن از جاش بلند شد:

-اونا هم میگن چه بهتر، بفرما بیرون!

همراهش بلند شدم و با هم از کلاس خارج شدیم. از دور یکی از همکلاسی هامون داشت به سمت کلاس میومد تا ما رو دید، ایستاد:

-استاد سرلک نیومده، کلاس مکانیک سلولی کنسله

-مطمئنی؟

حین رفتن به داخل کلاس سر تکون داد:

-آره الان دفتر دانشکده بودم

سرمه غر زد: ای بابا! حالا تا کلاس بعد از ظهر همینجوری معطلیم!

نگاهم برگشت سمت سرمه: معطل چیه، بهتر اتفاقا

با تعجب نگام کرد و من دستش رو کشیدم تا دنبالم بیاد:

-حالا که وقت داریم بریم شرکت شهریار اینا دیگه، اتفاقا گفت اگه عجله دارید فردا بیاید

سرمه با مکث دستم رو کشید و متوقفم کرد:

-آخه با این تیپ؟

نگاهش کردم و ابروهام ناخودآگاه بالا پرید:

-با کدوم تیپ پس؟ اونجا هم باید اینجوری بریم دیگه

دوباره مردد لب زد: می دونم ولی حالا یه ذره....آخه الان خیلی ساده ایم

خندیدم: بیا بریم بابا، اتفاقا شهریار گفت چون همه ی کارمندا مرد هستند باید سنگین رنگین بریم، دوستش خیلی رو این مسائل حساسه....

دنبالم راه افتاد و من باز توضیح دادم:

- تازه شهریار هم نیست انگار...با همون دوستش باید حرف بزنیم

احساس کردم از قبل هم مردد تر شد: خب خودش باشه بهتر نیست؟

-وای سرمه! بابا پنج دقیقه میریم فرم درخواست پر می کنیم و خلاص دیگه، گیر دادیا

-خب گفتم شاید عموت باشه تو رودربایسی صد در صد قبولمون کنه!

دیگه وارد محوطه ی دانشگاه شده بودیم:

- اولا که این دو تا اصلا با هم رودربایسی ندارن، خیلی ساله دوستن و دیگه این حرفا رو ندارن، دوما شهریار گفت اوکی داده فقط ما باید فرم درخواست کارآموزی رو پر کنیم و هروقت که گفت برای کار بریم

سوئیچش رو از کیفش درآورد: باشه بریم

نفسم رو محکم بیرون فرستادم و سوار ماشین شدم.

آدرس رو شب قبل از شهریار گرفته بودم و می دونستم موقعیت حدودیش، حوالی میدون هروی بود. کل مسیر رو سرمه توی فکر رانندگی کرده بود و من نمی فهمیدم جدیدا چرا انقدر ساکت شده بود. می دونستم وقتی از اون حالت در بیاد خودش همه چیز رو بهم میگه برای همین ترجیح دادم فعلا کنجکاوی زیادی نکنم.

طبق آدرسی که داشتم، بلاخره شرکت رو پیدا کردیم. من تا به حال به شرکتشون نیومده بودم و حالا با دیدن ساختمون عرض و طویل شرکت چند ثانیه میخکوب شدم.

سر در ساختمون تابلوی بزرگی نصب بود: شرکت مهندسی پزشکی صنعت نوین

تازه می فهمیدم چرا توی سال های اخیر، شهریار انقدر سرش به کار و شرکت گرم شده بود. همچین دم و دستگاهی قطعا تلاش و وقت زیادی رو می طلبید تا به ثمر برسه. از نگاه متعجب سرمه هم معلوم بود که درست مثل من توقع همچین تشکیلاتی رو نداشته اما چیزی نگفت. شهریار گفته بود دفترشون طبقه ی آخره برای همین بدون معطلی سوار آسانسور شدیم و دکمه‌ی طبقه ی چهارم رو فشار دادم.

سرمه مردد نگام کرد:

-تو مطمئنی اینجا ما رو قبول می کنن؟

خندیدم: آره، توام تعجب کردی نه؟ من خودمم نمی دونستم شرکتشون اینقدر بزرگ و پر پرستیژه!

نفس عمیقی کشید: آره

صدای ضبط شده که طبقه ی چهارم رو اعلام کرد، نگاه دیگه ای توی آینه ی آسانسور به خودم انداختم و همراه سرمه، وارد طبقه ی مدیریت شدیم. سالن نسبتا بزرگی بود که به چند اتاق که حدس می زدم یکی از اون ها متعلق به شهریار باشه، راه داشت. قسمتی از سالن به میز منشی اختصاص داشت. با همون نگاه جستجوگر به سمتش رفتیم. با دیدنمون لبخند سردی زد و بدون اینکه عکس العمل خاصی نشون بده، نگاهمون کرد.

سرمه زودتر از من به حرف اومد:

-با آقای مهندس صولتی کار داشتیم

تعجب کردم چرا سرمه اسم شهریار رو گفته بود، انگار انقدر از ابهت و بزرگی شرکت جا خورده بود که فراموش کرده بود که گفته بودم امروز اصلا اینجا نیست. منشی بی تفاوت نگاهش رو به صفحه ی مانیتور رو به روش دوخت: نیستن!

سرمه به سمت من برگشت،  قهوه ای رنگش استرس عجیبی داشت که از شخصیت آروم همیشگیش خیلی بعید بود! انگار تازه حرفم درباره ی نبود شهریار یادش اومده بود و اینکه اصلا به من مهلت نداده که ابراز وجود کنم!

زیر لب بهش یادآوری کردم: گفتم که شهریار نیست امروز

@Negin jamali

ویرایش شده توسط Atefeh L
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 9

رو به همون منشی که به طرز عجیبی دلش می خواست ما رو نادیده بگیره، کردم:

-در واقع ما با مهندس بزرگمهر قرار داشتیم

ابروهاشو توی هم گره انداخت و دفتری رو باز کرد:

-اسمتون چیه؟

-همتا صولتی هستم!

متعجب نگاهم کرد: با مهندس صولتی نسبتی دارید؟

به تلافی قیافه ای که از لحظه ی اول برامون گرفته بود، به جای جواب سوالش دوباره پرسیدم: هستن جناب بزرگمهر؟

اخماش بیشتر رفت توی هم:

- بله هستن ولی اینجا قراری به اسم شما ثبت نشده...متاسفم

-شما با خودشون تماس بگیرید...در جریان هستن

ناراضی گوشی رو برداشت و با مکث شروع به صحبت کرد:

-جناب مهندس دو تا خانم اومدن می گن با شما قرار ملاقات دارند

-....

نگاه بی تفاوتی به ما کرد: یکیشون خانمی به نام همتا صولتی هستند!

-....

- بله چشم

گوشی رو گذاشت: متاسفم ایشون گفتن همچین قراری نداشتن!

اخمام توی هم رفت و ناخودآگاه گوشی رو از جیبم بیرون آوردم و حین گرفتن شماره ی شعریار، لعنتی به دوستش فرستادم. تماس با بوق های آزاد برقرار شد اما شهریار هم جواب نمیداد.

کلافه به سمت منشی برگشتم:

-خانم من برادرزاده ی مهندس صولتی هستم....خودشون هماهنگ کرده بودند که ما به دیدن مهندس بزرگمهر بیایم...میشه اینو به ایشون یادآوری کنید؟!

منشی که انگار معادله ی توی ذهنش با معرفی که کردم، حل شده بود، لبخند چاپلوسانه ای زد:

-عزیزم از آشناییت خوش وقتم...ولی دیدی که خود مهندس گفتن همچین قراری ندارن!

نمی دونستم چرا اینجوری شده بود و از دست شهریار و دوستش هم واقعا عصبانی شده بودم. سرمه با آرامش نگاهم کرد و بعد از اینکه پلکاش رو به نشونه ی صبور بودن یه دور روی هم گذاشت، یه قدم به سمت میز منشی برداشت:

-میشه لطفا دوباره باهاشون تماس بگیرید و اینبار نسبت همتا رو بهشون بگید...شاید فراموش کردند

بی میل گوشی رو برداشت و باز شروع به صحبت کرد:

-جناب مهندس یکی از خانم ها گویا برادر زاده ی مهندس صولتی هستند...اصرار دارن شما رو ببینن!

-....

-باشه...چشم

با طمانینه گوشی رو سرجاش گذاشت:

-بفرمایید...ایشون گفتن راهنماییتون کنم

بعد هم از جاش بلند شد و جلوتر از ما به سمت اتاق گوشه ی سالن رفت. تقه ای به در زد و با صدای بفرمایید رسایی که شنیده شد، در رو باز کرد: بفرمایید

جلوتر از سرمه وارد اتاق بزرگی که میز طویلی در مرکزش بود، شدم. دوست شهریار با قیافه ای جدی، به احتراممون کمی از جاش بلند شد: خوش اومدید

چهره ش به قدری در نگاه اول آشنا بود که یه لحظه مکث کردم. سرمه زودتر از من شروع به صحبت کرد و نامحسوس ضربه ای هم به پهلوی من زد:

-وقتتون بخیر...من سرمه آریا هستم

هنوز در حال جستجوی حافظه م بودم اما یادم نمیومد کجا دیدمش. با مکث خودم رو معرفی کردم:

-سلام.... همتا صولتی هستم

ابروهاش رو یکم بالا انداخت و با دست تعارف کرد بنشینیم:

-روزتون بخیر خانم ها...بفرمایید بنشینید....راستش من هنوزم همچین قراری رو به خاطر نمیارم!

به من نگاه کوتاهی انداخت:

-ولی خب از اونجا که شما برادرزاده ی شهریار هستید، مشکلی نیست

نگاهی به اجمالی به هر دومون انداخت و دستاش رو توی هم گره زد:

-خب من گوش می کنم...چه کمکی از دستم بر میاد؟

لبهام رو رو هم فشار دادم. نمی فهمیدم چطور ادعا داره که شهریار چیزی بهش نگفته ولی خب جای بحث بیخودی نبود. میتونستم بعدا حسابی از خجالت شهریار برای این موضوع دربیام. الان فقط رسیدن به هدفمون مهم بود:

-شهریار به من گفته بود شما در جریان هستید...ما برای درخواست کارآموزی توی شرکت اومدیم

اونقدر تعجب کرد که بعید نبود بزنه زیر تاییدی که شهریار گفته بود! برای اینکه جلوی مخالفت احتمالیش رو بگیرم، سریع ادامه دادم:

-البته شهریار گفت که شما موافقت هم کردید!

احساس کردم خندش گرفت، ولی ابدا بروز نداد. فقط با نگاه موشکافانه ای زل زد به من: عجب!

ابرویی بالا انداخت و کشوی میزش رو باز کرد:

-منکه چیزی یادم نمیاد ولی شهریار نگفته من برای چند ماه موافقت کردم؟

سرمه آروم زد زیر خنده و با پایین انداختن سرش سعی کرد خنده ش رو مخفی کنه اما من حسابی لجم در اومده بود. ولی از اونجایی که فعلا کارمون گیر همین آدم مونده بود، ترجیح دادم چیزی به روی خودم نیارم و در عوض تلافیش رو بعدا سر شهریار در بیارم!

نگاهش کردم: شش ماه!

بدون اینکه نگاهم کنه، سرش رو تکون داد. انگار چیزی رو که می خواست رو توی کشو پیدا نکرد، چون بی‌حاصل دوباره کشو رو بست و اینبار گوشی تلفن رو برداشت:

-خانم مرادی لطفا برای مهمونامون چای بیارید...دو تا فرم درخواست کارموزی هم پرینت بگیرید...اینجا چیزی نیست

گوشی رو گذاشت و باز به سمت ما برگشت:

-رشته ی تحصیلیتون چیه؟

سرمه جواب داد: مهندسی پزشکی

-مقطع؟

-ارشد البته تازه پایان نامه مونو شروع کردیم

سرش رو تکون داد و به من نگاه کرد: شما هم؟

-بله

به عقب تکیه داد: گرایشتون چیه؟

-بیو مکانیک

-جالبه....پس هم رشته ایم

منشی با چای و برگه هایی که خواسته بود وارد شد و اون ادامه داد:

-امیدوارم از این فرصت نهایت استفاده رو ببرید و البته کار توی اینجا براتون مفید باشه..

سرمه تشکر. کرد. من اما کل مکالمه ی امروزمون به نظرم عجیب میومد، چون تا اونجا که یادم بود شهریار گفته بود، دوستش هم مثل خودش تجهیزات پزشکی خونده. کلا به خاطر هم کلاسی بودن تو دوره ی لیسانس با هم انقدر صمیمی شده بودند و در نهایت به شراکت رسیده بودند.

در حالی که همچنان گیج بودم، جوابش رو دادم:

-ممنون....حتما مفید خواهد بود

برگه ها رو از منشی گرفتیم و شروع به پر کردنش کردیم. حین پر کردن فرم، ذهنم باز به جستجو افتاد، چهره‌ش به نظرم خیلی آشنا بود. شاید به خاطر نوع نگاه جدی و رنگ چشماش بود که چهره ش توی ذهنم مونده بود، مطمئن بودم یه جا دیدمش. خواستم یه بار دیگه نگاهش کنم تا بلکه چیزی یادم بیاد اما فکر کردم اونوقت چه فکری راجع بهم می کنه، خب کار جالبی نبود زل زدن بهش!

بیخیال نگاه کردن بهش شدم. شهریار اونقدر در مورد سنگین رفتار کردن تذکر داده بود که کلا قید کنکاش بیشتر رو هم زدم. هم دوست نداشتم خودم دختر سبکی به نظر بیام هم به خاطر حساسیت شهریار بود که جلوی کنجکاوی بیشترم رو گرفتم و به ادامه ی پر کردن فرمم مشغول شدم.

اونم ظاهرا بی توجه به ما مشغول خوندن چند برگه بود. نگاه دوباره ای به برگه ی توی دستم انداختم و بعد از اینکه سرمه هم کارش تموم شد، همراه برگه ی اون از جام بلند شدم و هر دو رو به سمت مهندس بزرگمهر گرفتم.

نگاهی اجمالی به فرم ها و مشخصات داخلش انداخت و سری تکون داد:

-بسیار خب...مشکلی نیست..از هر زمان که بخواید میتونید کارتون رو شروع کنید

سرش رو بالا گرفت و مستقیم بهم نگاه کرد: فقط یه نکته

پرسشی نگاهش کردم و اون نگاهش رو به سرمه داد و وقتی دید اونم بهش زل زده باز به سمت من برگشت:

-مهم نیست کی کار رو شروع کنید ولی از روزی که شروع کردید باید منظم و مثل یه کارمند رفتار کنید و کارهاتونو انجام بدید...نظم توی این شرکت حرف اول رو میزنه

-حتما ...ولی خب ما دانشجو هستیم و باید کلاس هامون رو هم بریم

-میدونم....توقع ندارم تمام وقت اینجا باشید ولی مشخص کنید که چه روزها و چه ساعتهایی قراره اینجا باشید و تا آخر طبق همون برنامه پیش برید

مکثی کرد: اگر احیانا کاری پیش اومد و خواستید روزی رو نیاید یا جا به جا کنید هم حتما قبلش باید اطلاع بدید...درست شد؟

همزمان با سرمه که حالا سرپا ایستاده بود، جواب دادم: بله حتما

سرش رو تکون داد: بسیار عالی

از میزش فاصله گرفتم و حین برداشتن کیفم نگاهش کردم:

-پس من روز شروع کارمون رو با شهریار هماهنگ می کنم....مشکلی که نیست؟

بدون هیچ عکس العمل خاصی سر تکون داد: نه

حرف دیگه ای به ذهنم نرسید: پس دیگه مزاحمتون نمیشیم...ممنون برای وقتی که گذاشتید...

یکم نیم خیز شد، شاید به خاطر احترام به نسبتی که با شهریار داشتم، چون غیر از اون به نظر میومد به چشم بچه های الکی خوش بهمون نگاه می کنه!

-خواهش می کنم...روز خوش خانم

سرمه هم خدانگهداری زیر لب زمزمه کرد و همراه هم از اتاق خارج شدیم. نفسم رو راحت تر از دقایقی پیش بیرون فرستادم. رفتار جدی و پر جذبه ش یجورایی حساب کار رو دستم داده بود و خودم هم ابدا دلم نمیخواست خلاف چیزی که شهریار ازم انتظار داشت، رفتار کنم.

@Negin jamali

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 10

نگاهم به سرمه افتاد، انگار جذبه ی مهندس بزرگمهر اونم گرفته بود. به محض چشم تو چشم شدن باهام زد زیر خنده:

-عجب آدمی بودا...قشنگ زهر چشم گرفت!

شونه ای بالا انداختم و بدون اینکه به منشی از خودراضی تر از خودش نگاه دیگه ای کنم، به سمت آسانسور رفتم:

-دیوونه س...من مطمئنم شهریار اینجوری منو سرکار نمیزاره دیگه....یعنی چی که انکار کرد؟

-نمی دونم والا...می خوای یه زنگ بهش بزنی؟

-نه دیگه....باید حضوری ببینمش و باهاش صحبت کنم...اگه واقعا با دوستش حرف نزده باشه، کله شو می‌کنم!....خیلی امروز اعصابم خورد شد!

خندید: تو که میگفتی اینکار رو نمی کنه!

-هنوزم می گم ولی ندیدی این مهندسه چجوری اظهار بی اطلاعی کرد؟...به قیافش نمی خورد اهل شوخی باشه!...چرا باید الکی بگه خبر نداره و خودش رو ضایع کنه جلوی شهریار؟

به نظر میومد سرمه هم به شدت من سردرگم شده:

-آره منم خیلی تعجب کردم

بعد برای اینکه منو از اون حال و هوا دربیاره، لبخند پهنی زد:

-ولش کن ما که کارمون راه افتاد....بریم یه آبمیوه بخوریم؟مهمون من

لبخندش رو با لبخند جواب دادم: باشه..اما مهمون من...به جبران خجالتی که امروز جلوت کشیدم!

اخمهاشو کرد تو هم: گمشو...برای چی؟

در ماشین رو باز کردم و حین نشستن کنار دستش خندیدم:

-باور کن یه لحظه گفتم اگه راهمون نده چی!...چقدر جلوت تعریف کرده بودم و دیدی چجوری ضایع شدم؟

سرمه هم زد زیر خنده: پس دو تا آبمیوه ازت میگیرم

-موافقم.... برو که خودم هلاکم انقدر که حرص خوردم!

با همون حال پر خنده ماشین رو به حرکت در آورد و به سمت اولین آبمیوه فروشی حرکت کرد. سکوتم توی مسیر، باعث شد سرمه به حرف بیاد:

-داری به چی فکر می کنی؟

نگاهم رو از بیرون گرفتم و به صورت دوست داشتنی سرمه دادم:

-هیچی...یعنی خب هیچی هم که نه...راستش قیافه ی دوست شهریار خیلی برام آشنا بود!

چشمکی بهم زد: چیه نکنه ازش خوشت اومده؟....به نظر من که خیلی جذاب بود

قیافه م رو تو هم کردم:

-نه بابا توام!...اولا که زن داره، شهریار پارسال عروسیش رفت...دوما من میگم قیافه ش آشناس تو میگی جذابه؟!

خندید: خب فکر کردم جذبش گرفتتت!

-جدی میگم...من مطمئنم یه جایی دیدمش

-شاید با شهریار دیدیش یا عکسی چیزی ازش دیدی!

سرم رو تکون دادم: نه بابا شهریار اصلا دوستاشو خونه‌ی مادرجون نمیاره که...تازه شم من مطمئنم رو در رو دیدمش...نمی‌دونم چرا یادم نمیاد!

با دیدن آبمیوه فروشی، ماشین رو متوقف کرد:

-حالا چه اهمیتی داره؟

شونه ای بالا انداختم و زودتر از اینکه سرمه پیاده بشه، از ماشین پیاده شدم:

-هیچی... ولی وقتی چیزی یادم نمیاد ذهنم درگیر میشه و تا یادم نیاد ول کن نیست...بشین الان میام

از ماشین پیاده شدم و به سمت آبمیوه فروشی راه افتادم.  بعد از سفارش روی یکی از صندلی های توی پیاده رو نشستم. شاید شهریار میتونست معادله ی ذهنم رو حل کنه، حافظه م که تو این مورد ابدا یاری نمی کرد!

********

به شهریار پیام داده بودم که کار واجب باهاش دارم و باید ببینمش. می دونستم در این صورت حتما سری به خونه ی مادرجون میزنه. امروز واقعا جلوی سرمه خجالت کشیده بودم و در این مورد حتما باید بهم توضیح میداد.

مادرجون مشغول درست کردن شام بود. کنارش قرار گرفتم تا چای دم کنم:

- مادرجون کاری نداری که من انجام بدم؟

نگام کرد: الان نه مادر...هر وقت خواستیم شام بخوریم اونوقت سالاد درست کن

بوسه ای روی گونه ش گذاشتم و به سمت سینک رفتم:

-چشم

قوری رو شستم و تا جوش اومدن کتری به لبه ی کابینت تکیه دادم. خیلی وقت بود به سکوت این خونه و عادت های مادرجون خو گرفته بودم. بعد از فوت مامان و بابام از شیراز به خونه ی مادرجون اومده بودم. از اون به بعد این خونه و آغوش پر مهر مادرجون پناهم شده بود. پناه منی که فقط خواست خدا و وجود پر از مهربونی آدم های این خونه، تونسته بود بعد از اون ماجرا سرپا نگهم داره.

صدای سوت کتری سرم رو به اون سمت برگردوند، همزمان زنگ حیاط هم به صدا در اومد. مادرجون به سمت آیفون رفت و من چای رو دم کردم. از پنجره ی آشپزخونه ورود شهریار رو دیدم.

مادرجون شگفت زده وارد آشپزخونه شد و لبخند از ته دلی زد:

- جل الخالق!...شهریار بود

لبخندی به روش زدم و برای استقبال از شهریار رفتم:

-شاید دلش برامون تنگ شده!

کنار در راهرو ایستادم. شهریار لبخند زنان به سمتم اومد اما من برخلاف چند ثانیه قبل اخم هام رو حسابی توی هم کرده بودم:

-سلام!

با تعجب جوابم رو داد: علیک سلام!

در همون حین نگاه دقیقی بهم انداخت:

-چی شده که تو انقدر عصبانی هستی؟

از جلوی راهش کنار رفتم و به سمت آشپزخونه برگشتم:

-حالا بیا تو حرف میزنیم

کاپشنش رو به آویز انداخت و کنارم قدم برداشت:

-از پیامت که بوهای خوبی نمیومد...اتفاقی افتاده؟

نگاهش کردم و بی حرف وارد آشپزخونه شدم.

@Negin jamali @golpar @Roshana @Aryana @reyyan @جانان بانو @Fateme1384 @Nasim.M @Masi.fardi @15Bita

ویرایش شده توسط Atefeh L
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 11

مادرجون با مهربونی دست انداخت گردنش:

-خوبی مادر؟ چه عجب زود به زود هوای اینجا به سرت زد!

شهریار لبخندی زد و پیشونیش رو بوسید. بعد هم طبق معمول دستش رو توی همون سینک شست. کاری که مادرجون ازش بیزار بود اما به این ته تغاریش هیچی نمی گفت.

-من خوبم ولی مثل اینکه دردونه ت یجورایی تو لک رفته...خبریه؟

مادرجون با دقت بیشتری به من نگاه کرد:

-همتا مادر تو چیزیته؟

-نه مادرجون....چشمای پسرت ضعیف شده!

چای رو توی فنجون ها ریختم و روی میز وسط گذاشتم: بفرمایید چای تازه دم

شهریار ابرویی برام بالا انداخت و آروم بهم اشاره کرد:

-چته؟

دلم می خواست بیشتر تو بی خبری بزارمش، سرم رو بالا انداختم. اما تلفن زنگ خورد و با رفتن مادرجون از آشپزخونه گیرم انداخت:

-خب!

قندون رو روی میز گذاشتم و با حالتی طلبکار رو به روش نشستم:

-برای چی منو سرکار گذاشتی؟

خندید: به خاطر تلفنی که جواب ندادم میگی؟ به جون همتا با نیما جایی گیر بودیم

بهش توپیدم:

-با نیما؟؟؟....بفرما اینم یه دروغ دیگه.....محض اطلاعت اون موقعی که من باهات تماس گرفتم نیما‌خان توی دفترشون نشسته بودند و ما رو راه ندادن!

اخماش رفت تو هم: تو امروز شرکت رفتی مگه؟

-بله...قشنگ هم جلوی سرمه ضایع شدم...مردم از خجالت وقتی دوست محترمت گفت ما رو نمی شناسه و اصلا در جریان قرارش با تو نیست!

-یعنی چی؟ مگه نگفتی امروز صبح کلاس داری، نمیری؟!...امروز اصلا من و نیما تا بعد از ظهر شرکت نبودیم...تو مطمئنی آدرس رو درست رفتی؟

حرصم دراومد: یعنی یه شرکت مهندسی پزشکی دیگه هم اسمش صنعت نوین هست، یکی از مدیراش هم مهندس بزرگمهر هست؟!...دقیقا هم یه مهندس صولتی دارن که امروز شرکت نیست!

رو به نگاه کنجکاوش اخم کردم: خودتو سرکار بزار

زد زیر خنده: جدی رفتی شرکت؟....پیش کی رفتی؟

-مهندس بزرگمهر!

-پس حتما نامدار رو دیدی!...اگه اون بوده که راس میگه، اصلا در جریان نبود

-نامدار کیه دیگه؟

-برادر نیماس...اتفاقا هم رشته ی شماست

-بله فرمودند!...تو نباید به من بگی اینو؟ یه جوری ما رو رد کرد که انگار ما مگس مزاحمیم

باز زد زیر خنده: جدی ردتون کرد؟....عیب نداره فردا بیاید خودم هستم...در جریان نبوده...خودتو معرفی می‌کردی خب

-اون که بله تا خودم معرفی نکردم که اصلا راهمون نداد!...در ضمن لازم نکرده پارتی بازی کنی...فرم رو پر کردیم

فنجونش رو برداشت: خب پس چرا انقدر شاکی هستی؟

-من از کجا باید میدونستم دو تا مهندس بزرگمهر اونجا هست؟...وقتی منشی گفت کلا ما رو نمیشناسه کپ کردم...به توام که زنگ زدم جواب ندادی!

-من جدا برای این موضوع معذرت می خوام...اما اصلا فکر نمی کردم امروز بری یا حداقل بی هماهنگی با من بری!

-خودت گفتی هر وقت خواستید برید...امروز یکی از کلاسامون کنسل شد، ما هم گفتید مثلا وقت رو غنیمت بدونیم!

-حالا قرار شد از کی بیاید؟

-نمی دونم گفتم به تو میگم که در جریان بزاریش

بعد اداشو در آوردم: نظم توی این شرکت خیلی مهمه!

ابروهاشو با خنده بالا انداخت: خب راس میگه...منکه بهت هشدارشو داده بودم

-خب حالا، چه خوشش اومده امروز ما به صلابه کشیده شدیم!

خندید و بینیمو محکم فشار داد:

-چقدر هم که تو میزاری کسی به صلابه ت بکشه!....احیانا که بیچاره رو نشستی، پهنش کنی که؟

چینی به بینیم داد: نه خیر...خیلی هم خانومانه رفتار کردم

-آفرین پس همین رویه رو بگیر برو جلو...چون من و نیما هم کوتاه بیایم نامدار در مقابل سر به هوایی ابدا کوتاه نمیاد!

بی تفاوت شونه ای بالا انداختم:

-راستی قیافه ی برادر نیما برای من خیلی آشناس...کدوم دانشگاه درس خونده؟ احساس می کنم یه جا دیدمش

-هم دانشگاهیت که نمی تونه باشه قطعا... اصلا تا 5 سال پیش ایران نبود، اون موقع هم که برگشت درسش تموم شده بود....

فنجون چایم رو برداشتم:

-نمی دونم ولی به نظرم آشنا میومد

@Negin jamali

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 12

ابرویی به نشونه ی ندوستن، بالا انداخت و سرکی به بیرون کشید:

-طرف کیه که اینجوری گوش مامان رو به کار گرفته...این همه حرف زدیم باز قطع نکرده!

خندیدم: حتما باز زهره خانوم دو تا عزب اوغلی گیر آورده تا بهم پیوند بزنه

پوزخند زد. خیلی کم پیش میومد شهریار از کسی عصبانی بشه اما زهره خانم با اون لقمه ای که براش گرفته بود، بدجوری حس کینه توزی شهریار رو برانگیخته بود:

-زنک بیکار!

برای اینکه فکرشو از گذشته منحرف کنم، با لبخند صداش زدم:

-شهریار میگم شام میمونی؟...مادرجون رشته پلو درست کرده ها

چشمکی زد: با مرغ زعفرونی؟

-اوهوم...میمونی؟

-صد در صد!

با خنده به سمت یخچال رفتم: پس سالادش با تو دیگه

از جاش بلند شد و نوک موهامو آروم کشید:

-خب خدا رو شکر اتفاق امروز خدشه ای به روحیه ت وارد نکرده...خوب از زیر کار در میری!

-منکه از زیر کار درنمیرم...سالاد های تو ولی خوشمزه تره

سرش رو با تاسف تکون داد: آره جون خودت!

*********

یه ربع ساعت بود منتظر نشسته بودم تا دکتر سهرابی از کلاسش خارج بشه. امروز دیگه باید راجع به پایان نامه م باهاش حرف میزدم، هنوز موضوعم رو تایید نکرده بود و با توجه به اینکه می خواستم برای کارآموزی برم، برای اینکه وقتم رو مدیریت کنم باید تکلیف موضوعم رو برای شروع کارم زودتر مشخص می کردم.

سرمه جایی کار داشت و هنوز نیومده بود اما گفته بود برای صحبت با استاد خودش رو می رسونه، هر دومون قرار بود با دکتر سهرابی پایان نامه مون رو بگذرونیم.

نفس عمیقی کشیدم و باز دیوار تکیه دادم، واقعا از اینکه علاف یه گوشه وایسم بیزار بودم اما می دونستم دکتر سهرابی تا دقایق آخر کلاس رو درس میده و حداقل یه ربع دیگه باید منتظر باشم. نگاهم به ته راهرو افتاد، سرمه داشت با تمام قوا می دوید. به مدل دویدنش لبخند زدم و دستی براش تکون دادم:

-عجله نکن

نفسی گرفت و نزدیکم رسید: سلام.....اوف...از پارکینگ تا اینجا رو دویدم....گفتم اول کاری الان میگه چقدر دل گنده س که سر وقت هم نمیاد

-سلام...منم بیست دقیقه س اینجا خشکم زده که همین فکر رو نکنه....حیف که تو کارش درجه یکه وگرنه یه استاد آسون گیر انتخاب می کردیم

سرش رو تکون داد و کمی از بطری آب نوشید. نگاهی به ساعت انداختم، دیگه قاعدتا باید کلاس رو تموم می‌کرد.

-با عموت حرف زدی بلاخره؟...یادم رفت دیروز ازت بپرسم

-آره....مهندس راس میگفت که در جریان نبود

اخماش رفت توهم: یعنی چی؟...یعنی اصلا راجع به ما بهش چیزی نگفته بود؟

-به اونی که ما دیدیم نه...ولی به دوست خودش چرا؟

-مگه اون دوستش نبود؟.....فامیلیش که همون بود

خندیدم: آره انگار برادر نیماس.....من خودمم وقتی گفت هم رشته ی ماس شک کردم...آخه نیما و شهریار رشته‌شون تجهیزات پزشکیه اصلا

ابرویی بالا انداخت: پس چرا یه کلام نگفت من برادرشم...ما رو سرکار گذاشته بود؟

شونه بالا انداختم: چه میدونم...آخه ما هم که اسم نیما رو نیاوردیم...شهریار گفت کلا تو جریان موضوع نبوده

خندید: راس میگی.... هی هم تاکید می کردیم با خودش هماهنگ شده!

خندم گرفت اما قبل از اینکه چیزی بگم، درست همون لحظه دکتر سهرابی از کلاس بیرون زد و ما عین تیر رها شده از چله دنبالش راه افتادیم.

-استاد ببخشید

برگشت به سمتمون و قدم هاش رو آرومتر برداشت: بله؟

با اینکه که سرعتش رو کمتر کرده بود اما بازم با قدمهای بلندی که بر میداشت، سرعتش جوری بود که منو سرمه عین جوجه اردک دنبالش بال بال میزدیم و اونم یه لحظه نمی ایستاد که ما حرفمون رو بزنیم، انگار دنبالش کرده بودند!

-راستش راجع به موضوع پایان نامه مون می خواستیم باهاتون حرف بزنیم...

سرمه جمله م رو تکمیل کرد: البته اگه الان وقت دارید

جلوی دفترش ایستاد. این همه تند تند راه اومده بود که به اینجا برسه؟ کسی نمی دونست فکر می‌کرد حالا با این عجله کجا می خواد بره!

@Negin jamali

ویرایش شده توسط Atefeh L
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 13

نگاه بی تفاوتی به جفتمون انداخت:

- امروز که اصلا وقت آزاد ندارم...الانم با دو تا دیگه از دانشجو ها قراره صحبت کنم...هفته ی دیگه بیاید

نفس کلافه م رو نامحسوس بیرون فرستادم:

- آخه استاد تا هفته ی دیگه یکم دیر نیست؟...این هفته هیچ روزی خالی ندارید؟

موشکافانه نگاهم کرد: برای شما که ید طولایی توی خواب موندن دارید فکر نکنم دیر باشه!

خشکم زد، عجب آدمی بودا! فکر نمی کردم همچین چیزی یادش مونده باشه. سرمه سعی کرد خنده ش رو قورت بده و یکم میونه رو بگیره تا استاد کوتاه بیاد:

-استاد حالا اگه امکان داره یکم زودتر صحبت کنیم...فقط تایید موضوع هستش...زیاد وقتتون رو نمیگیریم

باز نگاهی جدی به جفتمون انداخت و اینبار با مکث سرش رو تکون داد:

-فردا بعد از کلاس بیاید دفترم

از ترس پشیمون شدنش، جفتمون با هم جوابش رو دادیم: چشم

خواست بره داخل اما باز به عقب برگشت:

-خانم صولتی؟

-بله استاد؟

- از حرفم ناراحت نشو به جاش تلاش کن با ارائه ی یه پایان نامه ی خوب، ذهنیت قبلیم رو پاک کنی

لبخند کمرنگی زد و من در حالی که واقعا از سابقه ی خرابی که توی ذهنش ساخته بودم، خجالت کشیده بودم، سرم رو تکون دادم:

-چشم استاد

اینبار جدی وارد اتاقش شد: برید به سلامت

همراه سرمه که معلوم بود در حال انفجار خنده س راهرو رو طی کردیم و به محض سرازیر شدن از پله ها صدای خنده ش بلند شد:

-وای همتا عجب حافظه ای داره!

قیافه ی تو هم رفته ی من رو که دید دوباره زد زیر خنده:

-ببخشید واقعا نمی تونم جلوی خنده م رو بگیرم

چپ چپ نگاش کردم و بی توجه بهش راه افتادم. با همون خنده دنبالم راه افتاد:

-کجا میری؟ بابا ول کن پیر شده حوصله بی خیال بازی دانشجوها رو نداره...مثلا خواست گربه رو دم حجله بکشه که درست کارمون رو انجام بدیم

نگاش کردم: حالا حتما باید منو ضایع می کرد برای گشتن گربه؟

خنده ش رو جمع و جور کرد:

-تهش که زیر پوستی گفت منظوری نداشته دیگه

باز چپ چپ  نگاش کرد: نخند ببینم

با حرفم سرمه بیشتر خندید. خودم هم خندیدم، بیچاره حق داشت فکر کنه آدم بی خیالیم. یه ترم کامل یکی در میون سر کلاسش دیر میرسیدم، تهشم به خاطر اون آتیش سوزی امتحانش رو با نمره ی نسبتا پایینی پاس کرده بودم. منطقی که فکر می کردم حق داشت همچین طرز فکری راجع بهم داشته باشه!

سرمه دستم رو کشید: بیا بریم پیش بچه ها...انگار قراره کردان گذاشتن...تو که میای؟

-کردان؟

-آره دیگه... اکیپی بریم یکم خوش بگذرونیم...من بهشون گفتم اگه تو بیای میام

-نمی دونم حالا بیا بریم ببینیم اصلا برنامه شون چی هست...روزهای شرکت رفتنمونم هنوز مشخص نکردیما!

سرش رو تکون داد: باشه...اصلا می خوای همون هفته ی دیگه شروع کنیم؟

- فرقی نداره ولی دیدی که چی گفت؟...هر روزی رو مشخص کنیم تا تهش باید همونجوری پیش بریم

حین راه رفتن باز غر زدم:

-اه یه آدم راحت سر راه ما قرار نمیگیره!...هرکی هم که بهمون میرسه می خواد زهرچشم بگیره...شانس نداریما!

سرمه با خنده دستم رو کشید: باز که زدی تو کانال غرغر!

شونه ای بالا انداختم: کجا هستن حالا بچه ها؟

نگاهی به اطراف انداخت:مهسا گفت رو به روی دانشکده توی محوطه نشستند...اوناهاشن!

به جهتی که سرمه اشاره کرده بود، نگاه کردم. اکیپ کوچیک همیشگیمون اونجا جمع شده بودند. قدم زنان به سمتشون رفتیم.

مهسا زودتر از همه دیدمون:

-چه عجب...شما دو تا کجا یهو غیبتون زد؟

کنارشون نشستیم: پیش استاد سهرابی بودیم

معراج زد زیر خنده:

-معلومه قشنگ کلک و پرتون رو ریخته که اینجوری از پیشش برگشتید!

نگاش کردم. پسرخوبی بود و البته خیلی هم با پشتکار، یه جورایی آچار فرانسه ی کلاس بود. هر جا گیر می‌کردیم مسئولیت کار سخت تر رو به عهده می گرفت، از تحقیق های گروهی بگیر تا انتخاب داوطلبانه ی ارائه‌ی سخت ترین موضوع برای سمینارهای کلاسی. از لیسانس هم کلاسیمون بود و تقریبا صمیمی بودیم. گوشه چشمی هم به مهسا داشت و برای همین بیشتر وقتها همراهمون بود.

-آره بابا...حالا خوبه فقط می خواستیم موضوع مون رو تایید کنه...خدا به داد برسه برای بقیه ی کارها!

سرمه با لبخند سرش رو بالا انداخت:

-بابا من به همتا میگم می خواست اول کاری حساب دستمون بیاد که شل نگیریم....این همه دانشجو باهاش پایان نامه برداشتن، همه هم موفق و راضی بودند

@Negin jamali

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 14

معراج حرف سرمه رو تایید کرد:

-راس میگه...منم اگه موضوعم بهش میخورد باهاش کار می کردم...البته دکتر خلیق هم دست کمی ازش نداره

مهسا هم مثل من غر زد: آره دیگه...همش تقصیر تو شد منم باهاش برداشتم...باید یه آدم راحتتر انتخاب می‌کردیم...خودمون رو الکی به چالش کشیدیم!

معراج باز توجیه کرد، البته لحنش با مهسا نرم تر هم بود!

-منکه گفتم هرجا به مشکل خوردی من بهت کمک می کنم مهسا خانم...اعتراضت برای چیه دیگه؟

سامان نذاشت مهسا به غر زدنش ادامه بده:

-بسه بابا...قرار بود برنامه ی کردان رو بچینیم...الان چه وقته گیر دادن به این استاد و اون استاده؟!

معراج با لبخند نگاش کرد: خب بفرمایید...تریبون مال شما!

سامان اشاره ای به سپیده کرد که سرش توی گوشیش بود:

-سپیده میگه بریم سایت پروازیش، من میگم بریم کوه نوردی، معراجم میگه بریم یه خورده بچرخیم تو اطرافش بعدا یه رستورانی چیزی بریم...حالا هر چی همه توافق کنن

به عنوان اولین نفر با گزینه ی اول مخالفت کردم:

-سایت که من نمیام...واقعا از اون پاراگلایدرها وحشت دارم...اما با بقیه ش اوکی ام

سپیده ادایی برام درآورد: ترسو!

خندیدم: شوخی نداریم که...جدی می ترسم

مهسا نگاهی به بقیه کرد و در آخر روی معراج ثابت موند:

-منم می ترسم...همون رستورانی جایی بریم

سامان زد زیر خنده: خب پس پاشید بریم همین سلف خودمون یهو!...بابا میخوایم بریم گردش نمیخوایم بریم فقط غذا بخوریم که!

سرمه تایید کرد: راس میگه...به نظرم همون کوه خیلی خوبه...بعدشم میریم یه رستوران همون اطراف برای ناهار

 سامان نگاهی به بقیه انداخت: همه موافقن؟

همون موافقتمون رو اعلام کردیم و سامان باز به حرف اومد:

-راستی اگه خواستید کسی بیارید مشکلی نیستا....بیشترم خوش می گذره..من خودم شاید رها رو بیارم

سپیده شکلکی دراورد و با خنده نگاش کرد:

-همون دخترخاله عزیزتر از جانتون دیگه!

سامان دستی به گردنش کشید و خندید.

-منم به شهریار میگم...شاید اومد

سرمه آروم لب زد: عمرا!

با تعجب به سمتش برگشتم اما بدون اینکه به روی خودش بیاره از جاش بلند شد:

-خب پس قرارمون کی شد؟

معراج نگاهی به گوشیش کرد:

-بزار ببینیم هوا چجوریه...اگه خوب بود همین هفته اما اگه بارندگی بود هفته ی بعد بریم

گوشیم زنگ خورد، باشه ای گفتم و نگاهم رو به صفحه ی گوشی دادم، شهریار بود. اشاره ای به سرمه کردم تا راه بیوفتیم.

 سرش رو تکون داد و در جواب معراج گفت: باشه پس به ما هم خبر بدید...فعلا

برای بچه ها دستی تکون دادم و تماس رو وصل کردم:

-جانم شهریار؟

-سلام، خوبی؟....دانشگاهی؟

-سلام...آره، چطور؟

-هیچی...می واستم ببینم معلوم شد چه روزهایی میاید؟

-تا آخر هفته بهت میگم

-پس زودتر ...حواست باشه باید شش ماهتون جز روزهای کاری پر بشه ها...تعطیلات عید و اینا شاملش نمیشه

-ااااا

-حدس می زدم ندونی....پس هر چی زودتر شروع کنید بهتره...یه چارت کاری هم برات می فرستم

-چی هست؟

-پایان هر جلسه پرش می کنید و برای نامدار ایمیل می کنید

چهره م توی هم رفت: برای اون چرا؟

خندید: اون یعنی چی؟...بعد هم چه فرقی برای شما داره؟

-خب به خودت میدم دیگه

-نخیر نمیشه..... اینجوری کار رو بیشتر جدی میگیری

-خب برای نیما می فرستیم

خندش بیشتر شد:

-مگه تو اصلا نیما رو دیدی که فکر میکنی رئوف تر از نامدار هست؟...بعدشم مگه نامدار چشه؟

کلافه از بحث بی موردی که پیش اومده بود، پوفی کشیدم:

-هیچی بابا...باشه برای همون می فرستیم

-نگفتی مشکلت باهاش چیه ها!

-مشکلی ندارم....یه ذره از خود راضی بود انگار!

-اتفاقا خیلی هم خاکی هستش...حالا خودت متوجه میشی...فقط توی کار یکم زیادی جدی و سختگیره که اونو منو نیما هم هستیم...حالا چون من عموتم فکر می کنی با من راحت تری

-خیلی خوب...تموم شد جلسه ی دفاعیه تون از نامدار خان؟

اینبار قهقهه زد: نه مثل اینکه تو از الان جبهه تو گرفتی!

-ای بابا! خب معلومه با تو راحت ترم ولی باشه نمی خوام پارتی بازی بشه...همون که خودتون میگید، خوبه؟

-آره...پس فعلا کاری نداری؟

یهو یاد برنامه ی کردان افتادم: راستی امروز نمیای خونه پیش ما؟

-چه خبره مگه؟

-همینجوری...می خواستم یکم حرف بزنیم

-نه احتمالا دیر بشه تا برسم خونه، ولی بدم نمیاد تو بیای و برام لازانیا درست کنی

-ای ذات خراب...پس نگو نمیرسم بگو می خوام بابت کارآموزی تا آخر عمر ازت کولی بگیرم!

خندید: نه به جون تو هوس کردم...درست می کنی؟

-خب بیا خونه ی مادرجون همونجا درست می کنم

-نه جدا کارم طول می کشه....تازه یه سری از برگه هام تو خونه س که باید فردا ببرم، دیگه نمیرسم هی برم و بیام

-باشه میام ولی در عوضش یه درخواست دارم

-برو بچه پررو...پس منتظرتم...زیاد درست کنیا

-خیلی خوب...فعلا

گوشی رو قطع کردم. نگاهم به سرمه افتاد که غرق در فکر زل زده بود به من!

-سرمه؟

یهو انگار از عالمی که توش غرق بود بیرون اومد: بله؟

-کجایی؟

-هیچی....نگفتی بهش که!

-به کی؟

-به عموت دیگه...نمی گی کردان رو؟

بی خیال راه افتادم: چرا، امشب قراره برم خونه ش....میگم حالا بهش

مکثی کرد و باز به حرف اومد:

-خونه ش همونه که با لاله توش زندگی می کردند؟

ابروهام بالا پرید. سرمه جدیدا سوالای عجیب زیاد می پرسید!

-نه چطور؟

نفسش رو سنگین بیرون فرستاد. نمی دونم چرا حس می کردم یه چیزی هست که داره از من پنهان می کنه. این همه سال دوست صمیمی بودیم اما تا حالا انقدر تو هم ندیده بودمش. البته یه بارم چند سال پیش همینجوری شده بود اما میگفت به خاطر استرس کنکوره و بعدم خودش خوب شد!

زل زد به قدمهاش: همینجوری...خب زندگی تو خونه ای که با یه نفر خاطره داری سخته!

-خاطره؟...شهریار بعد از اون جریان از لاله متنفر شد...اصلا به خاطر همینم خونه ش رو عوض کرد

-بهر حال که باهاش زندگی کرده!

-آره ولی همون چند ماه هم توی همش توی تنش و اعصاب خوردی بوده، تازه از اولم ازدواجشون از سر عشق و عاشقی نبود که، کاملا سنتی بود...خاطره کجا بود؟!

سکوت کرد. منم توضیح دیگه ای ندادم، اون هم پی حرفش رو نگرفت. برای همین کنارش قدم زنان به سمت کلاس رفتم. سرمه اما هنوز خیره به قدمهاش بود......

@Negin jamali @Fateme1384 @Aryana @reyyan @Nasim.M @جانان بانو @Ghazal @Gh.azal @Masi.fardi

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 15

میخواستم قبل از رفتن به خونه ی شهریار، هم یکم خرید کنم هم لباس هام رو عوض کنم. تا بعد از ظهر کلاس داشتیم و حسابی خسته بودم اما دیگه قولی بود که داده بودم. برای همین فکر کردم بهتره علاوه بر تعویض لباس دوش هم بگیرم تا سر حال تر بشم. سرمه تا دم خونه رسوندم و اصرار داشت که تا خونه ی شهریار هم ببرتم. هر چی هم بهش گفتم خودم میرم با این بهونه که بیکاره و فعلا حوصله ی خونه رفتن نداره دنبالم وارد خونه شد. مادر جون طبق معمول داشت رادیو گوش میداد و احتمالا برای مربا درست کردن بود که اون کوه به رو داشت خرد می کرد!

مربای مورد علاقه ی من و شهریار بود. بوسه ای روی گونه ی نرمش نشوندم:

-سلام مادرجون...چه خبره؟

سرمه هم محجوب جلو اومد: سلام خانم صولتی

مادرجون از جاش بلند شد تا به سرمه خوش آمد بگه. در همون حین هم اخم با مزه ای کرد:

-خوش اومدی دخترکم....خانم صولتی چیه، توام مثل بچه ها همون مادرجون صدام کن عزیزم

سرمه لبخند کمرنگی زد: چشم مادرجون!

نگاهی به قابلمه ی پر از به کردم:

-خب میذاشتی منم کمک کنم مادرجون...چقدر هم زیاده

-آروم آروم انجام دادم...سرم هم گرم شد...برو لباستو عوض کن تا من چای رو دم می کنم

بعد رو به سرمه کرد: خوب کردی دوست خوشگلتم آوردی

-دستت درد نکنه مادرجونی...فقط من قراره شام برم خونه ی شهریار..قول دادم براش لازانیا درست کنم

اخماش رفت تو هم: خب میومد همین جا

حین بالا رفتن از پله ها جوابش رو دادم:

-منم بهش گفتم ولی گفت کارش طول می کشه تا بخواد بیاد اینجا دیگه خیلی دیر میشه

دیگه نشنیدم مادرجون چی گفت. به محض ورود به اتاقم، سریع وارد حمام شدم تا دوش بگیرم و بعد آماده بشم.

دوش سبکی گرفتم که حسابی سرحالم کرد. شلوار و پلیور بافتم رو پوشیدم و موهام رو حسابی خشک کردم. هوا حسابی سرد شده بود و من به شدت بد مریض بودم و دلم نمی خواست حدالامکان خودم رو در معرض سرماخوردگی قرار بدم. یکم ریمل زدم و موهام رو هم ساده بافتم. تقریبا آماده بودم، نگاهی به ساعت انداختم. نزدیک شش بود، برای اینکه بیشتر وقتم گرفته نشه، راه طبقه ی پایین رو پیش گرفتم.

مادرجون و سرمه حسابی مشغول گپ و گفت بودند. با لبخند وارد آشپزخونه شدم اما چشمام از تعجب گرد شد وقتی دیدم سرمه داره شکر مربا رو اضافه می کنه و حسابی مشغول کمک به مادرجونه!

خندیدم: مادرجون میبینم که دوستم رو به کار گرفتی!

مادرجون به سمتم برگشت:

-ماشاالله انقدر وارده که حظ کردم....ببین، سرمه جون گفت هل بندازیم توش خوب میشه...اینبار هل هم انداختم

ابروهام با خنده بالا پرید:

-نه بابا...سرمه خانم کدبانوگری ت رو، رو نکرده بودی!

سرمه که نگاه خندان منو دید، به سمت سینک رفت و آروم توضیح داد:

-آخه مامان منم همیشه این موقع ها مربای به درست می کنه

مادرجون دستش رو روی شونه ی سرمه گذاشت:

-دستتم درد نکنه عزیزم...شهریار عاشق این مرباس برای همین همیشه براش چند تا شیشه درست می کنم

بعد به سمت گاز رفت: حالا بشینید که چای براتون بریزم

همزمان با سرمه دور میز نشستیم. مادرجون خودشم بعد از ریختن چای کنارمون نشست.

-کاش به شهریار میگفتی بیاد همین جا...دور هم بودیم دیگه...سرمه جونم نگه می داشتیم

سرمه زودتر از من به حرف اومد:

-ممنون ولی من باید برم....می خواستم همتا رو هم برسونم خونه ی شهریار‌خان وگرنه مزاحم نمیشدم

مادرجون اخم کرد: وا دیگه چی؟...تو هم مثل همتایی عزیزم...هروقت دوست داشتی بیا پیشش...مزاحم یعنی چی؟

سرمه تشکری کرد و من در جواب جمله ی قبلی مادر جون گفتم:

-گفتم که شهریار گفت کارش طول می کشه

مادرجون نفس عمیقی کشید و لیوان چای اختصاصی خودش رو برداشت:

-خدا عاقبت همه تونو بخیر کنه الهی

باز نگاهم به ساعت افتاد. هنوز خرید هم نکرده بودم و دیگه واقعا داشت دیر میشد. بقیه ی چایم رو هول هلی خوردم و از جام بلند شدم:

-من برم دیگه

دولا شدم تا ببوسمش: ببخشید که تنها موندی...اصلا شما هم بیا بریم

-نه مادر...برو بهت خوش بگذره....شب که میای؟

لبخند زدم: معلومه...من اصلا بدون شما خوابم نمیبره که مادرجونی...فعلا پس

دستم رو فشرد و نگاهش به سمت سرمه رفت:

-دوست داشتم پیشمون بمونی عزیزم...باید قول بدی یه بار مفصل بیای پیشمون

چشمک با مزه ای زد: می خوام برات غذای مخصوصم رو درست کنم

سرمه با خنده از جاش بلند شد:

-حتما...برای چای هم ممنون

برای برداشتن پالتو و شالم از آشپزخونه خارج شدم و سرمه هم بعد از خداحافظی از مادر جون دنبالم راه افتاد.

@Negin jamali

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 16

توی ماشین مشغول مرور خرید های مودنیازم بودم. نمی دونستم کدوم یکی از وسایل رو شهریار توی خونه ش داره برای همین باید هر چی که لازم داشتم رو محض احتیاط می خریدم. سرمه از وقتی از خونه بیرون اومده بودیم سکوت کرده بود و برای خرید هم گفت ترجیح میده تو ماشین منتظرم بمونه.

سری به نشونه ی باشه تکون دادم و سریع از ماشین بیرون پریدم. بین قفسه ها چرخی زدم تا اونجا که به ذهنم می رسید وسایل مورد نظرم رو خریدم و با همون سرعتی که پیاده شده بودم باز سوار ماشین شدم:

-اوف تموم شد...بدو بریم دیر شد فکر کنم

سرمه بی مکث ماشین رو راه انداخت: چقدر هولی...دیر نشده که

خندیدم: نمی دونم چرا هر وقت می خوام آشپزی کنم استرس میگیرم

-استرس برای چی؟...حتما خوشمزه درست می کنی که عموت خواسته تو براش درست کنی دیگه

خنده م بیشتر شد:

- آره خب ولی بین خودمون باشه فقط همین غذا رو بلدم خوب درست کنم!...انقدر تو آشپزی افتضاحم که مادرجون ترجیح میده این مسئولیت رو خودش به عهده بگیره!

زد زیر خنده: نه بابا...داری جدی میگی؟

-آره....نمی دونم چرا انقدر ضعیفم تو این مورد!...هر بار که غذا درست کردم یه چیزشو یادم رفته بریزم و یه نقصی توش بوده!

با خنده نگاهی به آینه انداخت و سبقت گرفت:

-دختر خب یه تلاشی بکن....چند بار کنار مادرجونت وایسا یاد میگیری دیگه

-حالا فعلا که درگیر غول های این مرحله ایم...بزار کارامون تموم شه به اونم میرسم...وقت زیاده

چشمکی زد: ولی به نظرم مازیار عجله داره ها!...بعدشم منظورت از غول دکتر سهرابی بود؟

-اولا که مازیار به هفت پشتش خندیده، من اصلا به اون کار ندارم...دوما هم دکتر سهرابی هم نامدارخان!

نگام کرد: اولا که به این مازیار بدبخت حداقل جواب منفی تو بده که هر دفعه مثل بچه های گمشده، تو مسیرت چشم به راه نایسته....دوما نامدار دیگه کیه؟

 با دست اشاره کردم: از این خیابون بپیچ....مازیار رو ول کن تو رو خدا...نامدار هم که برادر نیما، دوست شهریار بود دیگه!

-حالا چرا غول؟....ما که با اون طرف نیستیم

پوزخند زدم: متاسفانه چرا دقیقا با خودش طرف هستیم!

-چطور؟

-شهریار برای اینکه من مثلا کار رو جدی بگیرم، حواله مون داد به ایشون!...باید چارت های روزانه مون هم برای همین جناب ایمیل کنیم!

شونه ای بالا انداخت:

-آدم بدی به نظر نمیومد...اصلا چه فرقی داره برای کی بفرستیم؟....ما که خودمونم دنبال کار یادگرفتنیم نه از زیر کار در رفتن

باز با دستم کوچه رو نشونش دادم:

-همین کوچه س، رد نکنی

بعد هم نفسم رو مردد بیرون فرستادم:

-نمی دونم ولی خب من با شهریار راحت ترم

-اتفاقا به نظرم اینجوری بهتره...اینکه تو فکر می کنی با عموت راحت تری کار رو خراب می کنه....اومد و تو جای دیگه ای خواستی بری سرکار.....اونوقت اگه همش به اون وابسته باشی نمی تونی با غریبه ها ارتباط کاری بگیری

آپارتمان شهریار رو نشون دادم: همینه

سرمه جلوی آپارتمان شهریار توقف کرد. به سمتش نگاه کردم:

-احتمالا شهریار هم همین فکر رو کرده.... به قول تو چه فرقی داره اصلا برای کی بفرستیم

با چشم اشاره ای به ساختمون کردم:

-نمیای بریم بالا...فکر نکنم شهریار حالا حالاها بیاد

لبخند کمرنگی زد: نه ممنون....باید برم دیگه

دستم رو به سمتش دراز کردم:

-خیلی لطف کردی...امروز حسابی خسته ت کردم...دستت درد نکنه

ابروهاش رو با خنده بالا انداخت:

-بیا برو...این تعارف ها رو با من نکن که اصلا بهت نمیاد!

خندیدم و از ماشین پیاده شدم. خریدهام رو از صندلی عقب برداشتم و از پنجره بهش نگاه کردم:

- بازم مرسی...فردا میبینمت

-باشه...خداحافظ

-خداحافظ

دستی براش تکون دادم و به محض اینکه راه افتاد، با کلیدی که داشتم در رو باز کردم. با آسانسور خودم رو به طبقه ی آخر رسوندم. گمونم شهریار علاقه ی عجیبی به ارتفاع داشت که علاوه بر محل کارش خونه ش هم توی آخرین طبقه انتخاب کرده بود!

با همون دست های پر، کلید انداختم و در آپارتمان رو هم باز کردم. کلید برق رو با آرنج زدم و خونه ی نسبتا بزرگ شهریار پیش چشمام روشن شد. برای خونه ی یه مرد مجرد زیادی تمیز بود و البته خیلی هم ساده و مینیمال طراحی شده بود. شهریار از زرق و برق و خونه های شلوغ متنفر بود و این رو میشد از دکوراسیون تک رنگی آپارتمانش فهمید. تمام وسایل تناژی از طوسی روشن و تیره بود با پرده های ساده ای از همون رنگ که پنجره‌ی سرتاسری قسمت پذیراییش رو پوشونده بود و اکثر مواقع هم کنار کشیده بود تا منظره ی سرسبز پارکی که نزدیک خونه ش بود قابل دیدن باشه. دو دست مبل راحتی در دو قسمت خونه ش بود که یکیش درست رو به روی تلویزیون قرار داشت.

وارد آشپزخونه شدم و خریدهام رو روی میز ناهارخوری همرنگ مبل هاش که داخل آشپزخونه ش گذاشته بود، قرار دادم. دوباره بیرون رفتم تا پالتو و شالم رو به آویز داخل راهروی ورودی آویزون کنم.

 نگاهی به اطراف انداختم. نگاهم یه لحظه روی اون پیانوی خاطره انگیز و پر از حس دلتنگی موند. متعلق به مامانم بود، سال ها گوشه ی انباری خونه ی مادرجون خاک خورده بود و حالا گوشه ای از خونه ی شهریاری که حتی به اندازه ی یه نت از موسیقی اطلاعات نداشت، جا گرفته بود. به سمتش رفتم و آروم دستی روی کلاویه‌هاش کشیدم. صداش خاطره ی دوری از بودن مامان رو به یادم می آورد. یاد تمام ساعت هایی که مامان با اون عشقی که به موسیقی داشت، با هر بهونه ای پای پیانو مینشوندم تا قطعه ای که مدنظرش بود رو یاد بگیرم و درست بزنم. توی اون حال و هوای بچگی اونقدر از اون لحظه ها بدم میومد که از اون پیانوی بزرگ و مشکی بیزار بودم. مخصوصا که مامان تو زمینه ی تدریس ابدا شوخی نداشت و بدون در نظر گرفتن سر پر شیطنت من، مجبورم می کرد، بارها و بارها تمرین کنم تا قطعه ای رو بدون نقص بزنم.

نفسم رو محکم بیرون فرستادم و درپوش کلاویه ها رو دوباره بستم. به سمت آشپزخونه رفتم. خیلی سال گذشته بود و منم اونقدر کم سن بودم که بیشتر از خاطره داشتن از مامان و بابام، توی سال های زندگیم بیشتر از حضور مادرجون و شهریار بهره برده بودم.

@Negin jamali

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 17

برای تمرکز بیشتر اول یکم آب خوردم تا یادم بیاد باید از کجا شروع کنم. یه جورایی نقطه ی شروع کارم بود. بعد از اون نگاهی به محتویات فریزرش انداختم. پر بودنش نشون میداد شهریار اونقدرها هم به خودش بد نمی‌گذرونه. البته که آشپزیش حداقل از من بهتر بود و خب قطعا برای آشپزی به یخچال و فریزر پر نیاز داشت.

گوشت چرخ کرده رو برداشتم و حین بستن فریزر چشمم به پیاز داغ های آماده ای که مادرجون هر ماه براش آماده می‌کرد، افتاد. از خدا خواسته پیازها رو هم بیرون آوردم تا برای مواد داخل لازانیا، ازش استفاده کنم. واقعا دلم نمی خواست بعد از دوشی که گرفته بودم، حالا بوی پیاز داغ بگیرم.

موادی که خریده بودم رو از کیسه ها خارج کردم. فلفل دلمه ها و قارچ رو ریختم داخل سینک تا بشورم. قبلش بسته ی گوشت رو داخل ماکروفر گذاشتم تا یکم یخش باز بشه. فلفل و قارچ ها رو شستم و تا جایی که امکان داشت یه اندازه و با دقت خرد کردم. فکر کردم حالا که این غذا تنها هنرم تو آشپزیه، حداقل به نحواحسن انجامش بدم!

گوشت رو داخل ماهیتابه ریختم تا سرخ بشه و بعد که یکم تغییر رنگ داد، پیازداغ های آماده رو داخلش ریختم. تا مواد گوشتی آماده بشه، کتری رو هم برای دم کردن چای پر از آب کردم و روی گاز گذاشتم.

باز سراغ خرد کردن سوسیس ها رفتم و گاهی هم همی به مواد روی گاز میزدم. مواد خرد شده رو یکجا به ماهیتابه اضافه کردم و گذاشتم حسابی سرخ بشه. ورقه های لازانیا نیمه آماده بود و نیازی به جوشوندن نداشت، فقط کافی بود یکم توی آب بمونن تا نرم بشن. این کار رو هم انجام دادم و سراغ درست کردن سس بشامل رفتم. تا شیر و آرد قوام پیدا کنه، رب گوجه فرنگی رو هم به مواد لازانیا اضافه کردم و هم زدم.

تقریبا همه چیز آماده بود. توی دو تا ظرف پیرکس به تناوب لایه های لازانیا و سس بشامل و مواد گوشتی رو ریختم و البته پنیر رو هم لا به لای لایه ها به وفور اضافه کردم. عاشق پنیر پیتزا بودم و واقعا نمی تونستم کم ازش استفاده کنم. روی لایه آخر هم حسابی سس و پنیر ریختم و کمی پودر آویشن، بعد هم هر دو ظرف رو داخل فر گذاشتم.

نفس عمیقی کشیدم و نگاهم به ساعت افتاد. یک و ساعت و خرده ای بود، مشغول بودم. آشپزخونه هم حسابی بهم ریخته بودم. نمی دونم چرا با اون سابقه ی خرابم تو آشپزی درست دست روی این غذای سخت برای خوب درست کردن گذاشته بودم. شاید به نظر نمیومد ولی واقعا غذای وقت گیری بود.

سریع دست به کار شدم تا قبل از رسیدن شهریار سر و سامونی به آشپزخونه ش بدم و مرتبش کنم. ظرف های کثیف رو توی ماشین چیدم و گاز رو تمیز کردم. در آخر میز رو دستمال کشیدم و نگاهی اجمالی به اطراف انداختم. وقتی مطمئن شدم کار خاصی نمونده، چای هم دم کردم تا با خوردن یه لیوان بزرگ ازش، خستگیم رو باهاش رفع کنم. ساعت نزدیک 9 بود و حدس میزدم، کم کم سر و کله شهریار هم پیدا بشه.

درجه ی فر رو تنظیم کردم و با نگاه دیگه ای به اطراف همراه گوشیم از آشپزخونه خارج شدم. درست لحظه ای که تازه روی مبل های ال مانند، رو به روی تلویزیونی که البته هنوز فرصت روشن کردنش رو پیدا نکرده بودم، لم دادم ، صدای زنگ در آپارتمان بلند شد. حدس میزدم یکی از همسایه هاش باشه برای همین خواستم محل ندم اما به فاصله ی سی ثانیه کلید توی در چرخید و شهریار وارد شد:

-همتا؟

سر جام صاف نشستم و با لبخند بهش سلام دادم. جوابم رو داد اما قبل از اینکه به سمتش قدم بردارم، به پشت سرش نگاه کرد:

-بیا تو...نگفتم این بوی دلپذیر از خونه ی منه

ابروهام بالا پرید. زل زدم به شهریار که انگار کسی همراهش بود. متعجب منتظر ورود مهمونی بودم که مخاطب قرارش داده بود. یک قدم کنار رفت و مخاطبش وارد شد. یه لحظه جا خوردم. واقعا انتظار دیدن هر کسی رو داشتم الا دیدن نامداری که با حالتی جدی وارد شد و مستقیم بهم نگاه کرد!

-سلام خانم!

دستپاچه و غیر ارادی دستی به بافت تنم کشیدم: سلام...خوش اومدید

-ممنون

شهریار با لبخندی گشاد به سمتم اومد و چشمک زنان بهم نزدیک شد. احتمالا فکر می کرد دلم می‌خواد کله‌شو بکنم که منو بی خبر تو این موقعیت قرار داده! من اما توی اون لحظه ذهنم بیشتر پی موهام بود که برای آشپزی کردن بی دقت بالای سرم گوجه کرده بودمشون و بعدشم دیگه از اون حالت درشون نیاورده بودم!

-چطوری؟...چه بوی خوبی راه انداختی!

بعد یکم نزدیک تر اومد و آروم از لای دندون های کلید شده ش گفت: یه لبخند بزن لااقل!

نگاهش از منی که هنوز غافگیر شده، نگاش می کردم به سمت نامدار که هنوز ایستاده بود، برگشت:

-بیا بشین داداش....به نظرم همتایی که من می شناسم چای هم برامون دم کرده

بعد بی توجه به ما به سمت آشپزخونه رفت و از همونجا بلند گفت:

-بفرما نگفتم...همتا خداییش دستت درد نکنه

لبخند معذبی به نامدار که حالا نزدیک تر شده بود، زدم:

-بفرمایید....ببخشید من الان برمی گردم

مثل تیر از چله در رفته به سمت آشپزخونه رفتم. شهریار داشت طبق معمول دستهاشو همونجا میشست. با دیدنم چشمکی زد:

- نگفتی چطوریا؟

آروم لب زدم: زهرمار!....چرا به من خبر ندادی مهمون داری؟

با خنده نزدیکم شد و به همون آرومی جوابم رو داد:

-بابا نامدار خودمونه دیگه...یجوری میگی مهمون انگار استغفرالله جنس مونث آوردم!

محکم کوبیدم به بازوش: من میرم اصلا

دستم رو گرفت و قبلش بلند گفت: نامدار چای که میخوری؟

-ممنون میشم

بعد حین رفتن به سمت گاز منو هم همراهش خودش کشید:

- لوس نشو، بده بابا، دورهمیم دیگه....من اصرار کردم بیاد، بیچاره میخواست بره خونه...مامانش اینا رفتن باغ کرجشون... من گفتم شام بیاد اینجا

-من معذبم اینجوری خب!

ابروهشو تو هم کرد و آروم زمزمه کرد:

-تو که اینجوری نبودی،فکر کن یکی از آشناهاس...تو میدونی من آدمی نیستم غریبه رو وارد خانواده م کنم...اما به این آدم از چشمام بیشتر اعتماد دارم پس راحت باش

نگاهی به بیرون انداختم و دوباره زل زدم تو چشمش:

-آخه این کجاش شبیه آشنای منه؟....انگار عصا قورت داده!

خندید و مشغول چای ریختن شد:

-گیر دادی بهش ها...قراره همکارمون بشی، از الان برای شش ماه کارآموزی تمرین کن

نگاه ناراضیم رو ازش گرفتم و سراغ کابینت کناری رفتم تا قندون رو بردارم. اشاره ای به کابینت بغل دستش کرد:

-گز هم دارم...قربون دستت بریز تو ظرف بیار

چشم غره ای بهش رفتم:

-عجب رویی داری به خدا!

به نگاهم خندید و از آشپزخونه خارج شد. گزها رو داخل ظرف شکلات خوری ریختم. هر چقدر هم شهریار خواسته بود راحت برخورد کنم اما بازم معذب بودم. ناخودآگاه باز دستی به لباسم کشیدم. خدا رو شکر مناسب بود. به موهام هم تو شیشه ی گاز نگاهی انداختم، با اینکه از اونچه فکر می کردم بهتر بود اما قیافه م رو بیشتر شبیه دختر کوچولوهای تخس کرده بود تا دختر بیست و پنج ساله ای که در شرف سرکار رفتن بود! به همون تصویر بی کیفیت داخل شیشه برای مرتب کردن موهام اکتفا کردم. ساده بافتمشون، قندون و ظرف گز رو برداشتم و قبل از اینکه پشیمون بشم، از آشپزخونه خارج شدم.

@Negin jamali @Fateme1384 @Aryana @reyyan @Nasim.M @جانان بانو @Ghazal @Gh.azal @Masi.fardi @Esteghlalabi @Farinaz

@ساتوری @golpar @Roshana

ویرایش شده توسط Atefeh L
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 18

نامدار در نبودمون پالتوش رو در آورده بود و حالا با اون لباس های نسبتا رسمی دودی رنگ روی مبل نشسته بود و بدجوری ست خونه شده بود. دفعه ی قبل هم یادمه که تیپش رسمی بود. احتمالا به این سبک لباس پوشیدن علاقه داشت. با دیدنم کمی توی جاش نیمخیز شد:

-ببخشید بی خبر مزاحمتون شدم

لبخند کمرنگی زدم:

-نه خواهش می کنم...خوش اومدید

ظرف ها رو روی میز گذاشتم و کنار شهریار نشستم. از همون لحظه می دونستم هیچ حرفی برای زدن توی جمع سه نفرمون پیدا نخواهم کرد!

نامدار با تعارف شهریار چایش رو برداشت و خیلی عادی به سمت من نگاه کرد:

-دیگه شرکت نیومدید خانم صولتی!

توقع نداشتم به این زودی مخاطبش قرار بگیرم، نگاهم از صفحه ی خاموش تلویزیون به سمتش چرخید. عجیب بود که هنوزم مطمئن بودم یه جا دیدمش. شاید از فاصله ای نزدیک تر از الان حتی!

لبخندم کم جون بود و محض مهمان نوازی: بله...خب مگه باید میومدم؟

بدون عکس العمل خاصی همچنان نگاهم میکرد:

-راستش با اون عجله ای که داشتید توقع داشتم زودتر برنامه ی کاریتون رو ارائه بدید!

نگاهم ناخودآگاه به سمت شهریار برگشت که نامحسوس به من گیر افتاده می خندید. سکوتش نشون میداد از همون لحظه بی طرف بودنش رو اعلام کرده!

به سمت نامدار برگشتم. سعی کردم کوتاه توضیح بدم: احتمالا از هفته ی دیگه شروع می کنیم...این هفته یکم درگیر مقدمات پایان نامه م بودم

سرش رو تکون داد: موفق باشید

حین نوشیدن چای اینبار به سمت شهریار برگشت:

-راستی امروز ایمیل اون شرکت آلمانی رسید...قبول کردن که پروتزهای زانو رو به تعداد محدود برامون بفرستند

-عالیه فقط کاش میشد تعدادش رو بیشتر کرد

فنجونش رو روی میز گذاشت و به عقب تکیه داد:

-اگه میشد که خوب بود ولی قبول نکردن...اما به نظرم همین هم فعلا کار راه اندازه

-اگه بتونیم جایگزینشو خودمون تامین کنی عالی میشه

بحثشون زیادی کاری بود. برای سر زدن به غذا از جام بلند شدم:

-ببخشید من به غذا سر بزنم

نامدار سری تکون داد اما شهریار با لبخند بهم چشمک زد:

-دستت درد نکنه

وارد آشپزخونه شدم. جای شکرش باقی بود که هر دوشون پشت به آشپزخونه نشسته بودند و دید زیادی به این قسمت نداشتند. چطور شهریار توقع داشت معذب نباشم. جوری از الان از من حساب بیرون می کشید که انگار از همین الان تو نقش کارفرما فرو رفته بود!

نفسم رو محکم بیرون فرستادم و سراغ فر رفتم. غذا تقریبا آماده بود و فقط مونده بود تا لایه ی رویی ش برشته بشه. برای همین شعله ی پایین رو خاموش کردم و فر رو روی حالت گریل تنظیم کردم. از سر بیکاری همونجا روی صندلی میز ناهارخوری نشستم و کمی با گوشیم مشغول شدم. یکم توی اینستاگرام چرخیدم، شیما طبق معمول ریز به ریز کاراشو با عکس به اشتراک گذاشته بود. چقدر خاطرات دوستی مون به نظرم دور میومد. تنها ارتباطمون همین صفحات مجازی بود که اونم به نظرم خیلی نمیشد اسمشو رابطه ی دوستانه گذاشت در حالی که چند ماه یه بار هم حالی از هم نمی پرسیدیم.

گوشی رو روی میز گذاشتم و از جام بلند شدم. از اونجایی که توقع مهمون نداشتم، تدارک خاصی برای کنار غذا نداشتم. در یخچال رو باز کردم و امیدوار بودم یخچال هم مثل فریزر پر باشه. با دیدن کاهو های شسته، لبخندی زدم و همراه بقیه ی وسایل سالاد از یخچال خارجش کردم. خودم رو مشغول سالاد درست کردن و تدارک شام کردم تا کمتر مجبور باشم وقتم رو در سکوت کنارشون بگذرونم.

مثل غذا سعی کردم این کار رو هم با دقت تمام انجام بدم، واقعا نمی فهمیدم شهریار چه فکری پیش خودش کرده که این آدم با اتیکت رو برای خوردن دست پخت من دعوت کرده! درسته که این غذا رو واقعا خوشمزه درست می کردم ولی از همون موقع با خودم عهد بستم که پشت دستم رو داغ کنم اگه یه بار دیگه بیام برای شهریار آشپزی کنم! یه لحظه از فکر اینکه غذای دیگه ای درست کرده بودم و شهریار نامدار رو دعوت می کرد، تنم لرزید، واقعا آبروریزی اعظم میشد!

@Negin jamali

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 19

همچنان داشتن راجع به واردات یه سری وسایل صحبت می کردند. من توی این سال ها واقعا دید محدودی نسبت به کار شهریار و شرکتش داشتم اما با دیدن عظمت شرکتشون و حالا هم محور صحبت هاشون درباره ی واردات تجهیزات پزشکی، فهمیده بودم که علاوه بر طراحی و تعمیر تجهیزات، کارهای گسترده تری هم در این زمینه انجام میدند.

سالاد آماده شده رو کنار گذاشتم و زیتون ها رو توی ظرف ریختم. کار دیگه ای نداشتم برای همین میز رو چیدم. شهریار با سینی فنجون های خالی داخل شد:

-چکار می کنی؟

-هیچی وسایل شام رو آماده کردم....شام حاضره

سرش رو تکون داد و از همون جا نامدار رو صدا زد:

- نامدار بیا شام

نامدار از جاش بلند شد و به سمت آشپزخونه اومد. با دیدن میز آماده و البته ظرف لازانیایی که داشتم با احتیاط هر چه تمام تر روی میز میذاشتم، لبخند محوی زد:

-دستتون درد نکنه

زیر لب زمزمه کردم: خواهش می کنم

بعد هم سراغ برداشتن سس ها از یخچال رفتم. شهریار با دیدن ظرف دوم لبخند پهنی زد:

-بیا که همتا انگار تو رو هم حساب کرده بوده...قد یه لشکر لازانیا درست کرده

برای اولین بار طی دوباری که دیده بودمش، دیدم که لبخندش دندون نما شد:

-الان منظورت اینه که من قد یه لشکر غذا میخورم؟!

از حرف شهریار خندم گرفت. خودش گفته بود براش زیاد درست کنم! شهریار زد زیر خنده و صندلی رو کنار کشید:

-نه بابا...سفارش خودم بود زیاد درست کنه...قسمت تو هم شد دیگه...بفرما که از لازانیاهای همتا نمیشه گذشت!

نامدار باز به من نگاه کرد:

-بازم ممنون...مهمون ناخونده شدم براتون

سرم رو تکون داد: نه خواهش می کنم...نوش جان

صندلی رو کشید تا بشینه. منم روی صندلی نزدیک شهریار و تقریبا روی به روی نامدار نشستم. شهریار حین گذاشتن تکه ی بزرگی از لازانیا توی بشقابش گفت:

-چرا مامان رو نیاوردی؟

- گفتم بهش اما نیومد

برای منم تکه ای از لازانیا توی بشقابم گذاشت:

-با آژانس اومدی؟

-نه سرمه رسوندم

چشمکی زد و سس رو برداشت: یارغار؟

نگاهم ناخودآگاه به نامدار افتاد که بدون حرف در آرامش داشت غذاش رو میخورد. دیسیپلین غذا خوردنش باعث شد، جواب شهریار رو کوتاه بدم تا کمتر جلوی دوست شیک و جنتلمنش سوال بپرسه و منو حین غذا خوردن به حرف نکشه!

-آره

شکر خدا اصلا هم منظورم رو نگرفت و باز به حرف زدن ادامه داد!

-صبح گفتی می خوای حرف بزنیم...کارت چی بود؟

شهریار ابدا آدم بی ملاحظه ای نبود اما نمی فهمیدم چرا انقدر جلوی نامدار احساس راحتی می کرد و یه ذره هم فکر نمی کرد شاید من نخوام حرفم رو جلوی این آدم بازگو کنم!

مستقیم نگاهش کردم شاید حداقل از نگاهم منظورم رو بفهمه اما اونقدر غرق لذت بردن از غذاش بود که نگاهم نکرد. ناچارا جوابش رو دادم:

-می خوایم بریم کردان...می خواستم ببینم تو هم میای باهامون یا نه؟

ابروهاش بالا پرید و بلاخره نگام کرد: با کیا؟

لقمه م رو قورت دادم و کمی از نوشیدنی م رو خوردم : با دوستای دانشگاهم

به عقب تکیه داد: کی؟

-هنوز معلوم نیست...اگه هوا خوب باشه آخر همین هفته

مشغول غذام شدم و اونم به خوردن غذاش ادامه داد:

-اگه کاری نداشتم شاید بیام...

سرم رو تکون دادم و مشغول غذام شدم. شهریار هم ظاهرا قصد سکوت کرده بود اما پنج دقیقه بعد انگار دوباره‌ی یاد مکالمه ی تلفنی مون افتاد:

-پشت تلفن فقط همین رو می خواستی بگی؟

لب هام رو روی هم فشار دادم و باز به نامدار نگاه کردم. حین خوردن غذا نگاهش گاهی به سمت شهریار میرفت، حضور منم انگار چندان براش اهمیت نداشت.

نفسم رو بیرون فرستادم و آروم لب زدم:

-نه....ماشینتو می خواستم!

با حرفم غذا چنان توی گلوش پرید که نامدار با لبخند پهنی چند ضربه ی محکم به کتفش کوبید. دستاش رو بلند کرد تا بگه خوبه. بعد با قیافه ی سرخ شده منو نگاه کرد:

-پس من فرمالیته بودم...ماشینم رو می خوای ببری!

نتونستم لبخندم رو مخفی کنم. نامدار هم در کسری از ثانیه باهام چشم تو چشم شد و لبخندش پر رنگ شد. شهریار وقتی دید به جای جواب دارم می خندم، لبخند موذیانه ای زد:

-اصلا نمی خواد خودتم بری...چه معنی داره با چند تا دختر و پسر راه بیفتید تو کوه و کمر؟

می دونستم داره شوخی می کنه، خودش می دونست توی تمام این سال ها من اونقدر دایره ی دوستام محدود بوده که اگه با کسی همراه میشدم قطعا آدم مورد اعتمادی بود.

لبخند زدم: میای یا ماشینتو میدی؟

-لا اله الا الله گرفتار شدیما...بگو مرد حسابی وقتی خودش چیزی نمیگه تو بیکاری می پرسی چکار داشتی؟!

ابرومو بالا انداختم و به جای جواب آخرین لقمه ی غذامو به دهان بردم. نامدار هم که غذاش تموم شده بود، به عقب تکیه داد:

- ممنون خانم....واقعا خوشمزه بود

نگاه کوتاهی بهش انداختم: نوش جان

شهریار همچنان داشت میخورد:

-سیر شدی؟....بابا من رو تو بیشتر از اینا حساب کرده بودم

نامدار بدون اینکه چیزی بگه لبخندی به شهریار زد.

شهریار هم با ریختن لیوانی نوشیدنی برای خودش، بلاخره به خوردن غذاش خاتمه داد:

-همتا واقعا دستت درد نکنه..عالی بود

از جام بلند شدم: نوش جان

همزمان نامدار و شهریار هم بلند شدند.

@Negin jamali

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 20

شهریار نامدار رو روانه ی نشیمن کرد و خودش ایستاد تا کمکم کنه اما من به خودش هم اجازه ی کمک ندادم:

-برو پیش مهمونت...من خودم جمع می کنم

شقیقه م رو بوسید: خیلی امشب خسته شدی، دستت درد نکنه

بعد چشمکی بهم زد:

- شاید به جبرانش ماشینمو بهت دادم!

لبخندی به روش زدم و اونم از آشپزخونه خارج شد. به عادت مادرجون براشون چای تازه دم کردم و تا دم بکشه، ظرف های کثیف رو داخل ماشین گذاشتم تا با ظرف های قبلی که موقع درست کردن شام دراومده بود، شسته بشه. سینی فنجون های چای رو با صدا زدنش به دستش دادم و خودم دوباره به اشپزخونه برگشتم. ماشین ظرفشویی رو روشن کردم و بعد از اینکه باقی غذا رو داخل یخچال گذاشتم، میز رو هم دستمال کشیدم. با نگاه دیگه‌ای به آشپزخونه ی مرتب شده از اونجا خارج شدم. ساعت نزدیک یازده بود، برای همین مستقیم به سمت کیفم رفتم:

-شهریار بی زحمت برای من یه آژانس میگیری

نگاهش به سمتم برگشت:

-برای چی داری میری پس؟...بمون اگه فردا کلاس داری خودم میرسونمت دانشگاه

لبخندی در جوابش زدم:

- نه کلاس که ندارم اما به مادرجون گفتم شب برمی گردم...می دونی که تا برنگردم خوابش نمی بره

-بمون پس، یه ساعت دیگه خودم می رسونمت

به سمت لباسام رفتم: نه نمی خواد...شماره ی آژانس کجاست؟

قبل از اینکه شهریار چیزی بگه، نامدار هم از جاش بلند شد:

-من ایشون رو می رسونم

سریع دستم رو به نشونه ی مخالفت تکون دادم:

-نه نه ...شما به صحبتتون برسید، من با آژانس میرم...شهریار؟!

شهریار با تلنگری که بهش زدم به سمت نامدار برگشت:

-تو کجا؟...بشین حالا

-نه دیگه باید برم

بعد به سمت من برگشت: احتیاجی به آژانس نیست...سر راه شما رو هم می رسونم

شهریار پرسشی به من نگاه کرد. واقعا راضی نبودم ولی از اونجایی که نگاه نامدار هم به من بود، ناچار سرم رو به سمتش برگردوندم:

-اینجوری زحمتتون میشه

-اصلا زحمتی نیست

دستش رو به سمت شهریار دراز کرد:

-فردا میبینمت

به سمتم اومد تا پالتوش رو از آویز دیوارکوبی که کنارش ایستاده بودم، برداره. پالتو و شالم رو برداشتم و کنار رفتم. حین پوشیدن لباسم به سمت شهریار رفتم که چند قدم نزدیکتر شده بود:

-با من کاری نداری؟

جلوتر اومد و پیشونیم رو بوسید:

-نه...برای امشب هم ممنون...برو به سلامت

سرم رو تکون دادم و ازش فاصله گرفتم:

-به برنامه ی کردان هم فکر کن...خوش میگذره

-باشه حالا تا اون روز

-پس خداحافظ

تا دم در باهام اومد: خداحافظ

نامدار دستی براش بلند کرد و جلوتر از من دم آسانسور ایستاد و دکمه رو زد. منم دستم رو برای شهریار تکون دادم و همراه نامدار وارد آسانسور شدم.

از ساختمون که خارج شدیم، با احترام به سمت جایی که ماشینش رو پارک کرده بود، هدایتم کرد:

-از این طرف بفرمایید

کنارش مسیر کوتاه تا ماشین رو بی حرف قدم زدم. خودش در جلو رو برام باز کرد و به این شکل کارم رو برای انتخابی که توش مردد بودم، راحت کرد. نمی دونستم جلو نشستنم درسته یا باید برم عقب. البته که عقب نشستن یکم جو بدی داشت چون انگار که اون راننده ی من باشه! ولی از اونجایی که باهاش معذب بودم، جلو نشستن هم راحت نبود. اما با این کارش بدون اینکه احساسات درونیم از مردد بودنم رو بروز بدم، روی همون صندلی جلو کنارش نشستم. ماشین رو استارت زد و نیم نگاهی بهم انداخت:

-خب باید کجا برم؟

به جای جواب سوالش نگاهش کردم:

- ببخشید که شما رو تو زحمت انداختم

اخم کمرنگی کرد و راه افتاد:

-گفتم که زحمتی نیست....به نظرم شنیدم که گفتید می خواید پیش مادربزرگتون برید، درسته؟

-بله میرم خونمون

نگاه کوتاهی بهم انداخت که همون هم رگه هایی از تعجب داشت:

-شما پیش مادربزرگتون زندگی می کنید؟

از تعجبش معلوم بود چیزی از ماجرای فوت مامان و بابام و زندگی من نمی دونه. خب طبیعی بود چون شهریار آدمی نبود که بیخودی از زندگی شخصیمون به کسی چیزی بگه، حتی اگه اون شخص جز دوست های صمیمی و نزدیکش باشه!

کوتاه جواب دادم: بله

کاملا مشخص بود براش رفع ابهام نشده اما بدون اینکه به روی خودش بیاره دیگه سوالی در این مورد نپرسید. به جاش سرعتش رو بیشتر کرد و در همون حال گفت:

-پس نیازی به آدرس دادن نیست...چند باری اومدم اونجا

ابروهام از تعجب بالا پرید. کی اومده بود که من تا به حال ندیده بودمش! شاید هم دیده بودمش و علت اینکه چهره ش انقدر برام آشنا بود، همین بود. توی ذهنم دنبال ردی از ملاقاتش تو خونه ی مادرجون گشتم اما هرچی فکر کردم اصلا خاطره ای به این شکل از حضور دوست های شهریار توی خونه نداشتم. اما به هرحال نه روش رو داشتم که در این مورد ازش بپرسم نه به نظرم کار جالبی میومد که یکباره بهش بگم قیافه ش برام آشناس!

بی خیال آشنا بودنش شدم و به نمای خیابون نسبتا خلوت اون موقع شب زل زدم. اونم در سکوت و آرامش به سمت خونه ی مادرجون که فاصله ی خیلی زیادی هم تا خونه ی شهریار نداشت، رانندگی می کرد.

@Negin jamali

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 21

یک ربع بعد درست جلوی خونه مون توقف کرد:

-بفرمایید

دستم به سمت دستگیره در رفت اما نگاهم به سمتش برگشت: خیلی لطف کردید....ممنونم

لبخند محوی زد، انگار علاقه ای به زدن لبخندهای عمیق نداشت:

-خواهش می کنم خانم

کمی دولا شد و نگاهی به خونه ی نسبتا قدیمی مادرجون انداخت. با اینکه چند سال پیش مفصل بازسازی کرده بودیمش اما همچنان دو طبقه باقی مونده بود.

-به نظر میاد مادربزرگتون واقعا چشم انتظار شماس

رد نگاهش رو گرفتم. سایه ی مادرجون از پشت پنجره ی اتاقش که نور کمی روشنش کرده بود، پیدا بود.

سرم رو تکون دادم: چون گفتم برمیگردم منتظر میشینه

به سمتش برگشتم و اینبار نگاهم درست توی چشمهاش نشست. خیلی عادی داشت نگاهم میکرد. رنگ چشماش برای من اما عجیب آشنا بود، از دور کاملا تیره به نظر میومد اما از این فاصله چیزی بین عسلی و سبز بود اما به قدری تیره که فقط از همین فاصله قابل تشخیص بود و این موضوع بیشتر توی سرم جون می گرفت یکبار دیگه هم اینجور چشم در چشم باهاش همکلام شده بودم.

بدون اینکه از آشنایی چهره ش نتیجه ای به خاطرم برسه، لبخند کمرنگی برای تشکر و خداحافظی زدم :

-بازم ممنون...شبتون بخیر

سرش رو تکون داد:

-شب شما هم خوش خانم صولتی

از ماشین پیاده شدم و بی مکث کلید انداختم. اونم ماشین رو به حرکت درآورد و من در رو پشت سرم بستم. مادرجون با شنیدن صدای در حیاط اینبار پرده رو کنار زد تا بتونه از اومدنم مطمئن شه. از همون جا که ایستاده بودم می تونستم لبخند مهربونش رو حس کنم. دستم رو براش تکون دادم و به سمت ساختمون راه افتادم.

********

از اونجایی که فقط یکشنبه ها و سه شنبه ها کلاس داشتیم، قرار شده بود روزهای زوج رو برای کارآموزی بریم. روزهای رفتنمون رو به شهریار گفته بودم و همین اینبار رو کوتاه اومده بود که خودش برنامه مون رو به نامدار منتقل کنه. از اونجایی که برنامه ی کردان این هفته مون به خاطر بارندگی به تعویق افتاده بود و کار خاصی هم در رابطه با پایان نامه ای که دکتر سهرابی بلاخره موضوعش رو تایید کرده بود، نداشتیم، با سرمه تصمیم گرفتیم از چهارشنبه ی همین هفته کارمون رو رسما شروع کنیم.

طبق معمول صبح سرمه دنبالم اومده بود تا با هم تا شرکت بریم. برای روز اول یکم استرس داشتم. هر چند که سعی داشتم بروزش ندم اما با دیدن سرمه فهمیدم اونم حالی شبیه من داره. کمربندم رو بستم:

-بریم که روز اول رو به موقع برسیم

ماشین رو راه انداخت: یه حال عجیبی دارم نمی دونم چرا!

نگاهش کردم: منم یکم استرس دارم...فکر کنم طبیعی باشه

-نمی دونم ولی انقدر کف دستم عرق کرده که خیسه خیس شده

خندیدم: دیوونه مگه می خوان اعداممون کنن؟...خودشونم میدونن هیچی از کار نمی دونیم....اصلا برای همین داریم میریم کارآموزی دیگه!

-اون روز که گفتی من واقعا فکر می کردم یه شرکت کوچیکه اما حالا....وای همتا نکنه خرابکاری کنیم؟

-حالا اونا هم نمیاین کارای بین المللی شون رو به ما بسپارن که!....احتمالا کارهای پیش پا افتاده رو به عهده ی ما بزارن....بعدشم یکم که بگذره راه میوفتیم دیگه

بی ربط به موضوع نگام کرد و پرسید:

-عموتم هست؟!

-نمی دونم...احتمالا هست دیگه...چه ربطی داره؟...از شهریار خجالت می کشی یعنی؟

هول شد: نه...همینجوری پرسیدم...آخه یهو سه تا رییس زیاد نیست؟!

زدم زیر خنده: خداییش زیاده ولی تو شهریار رو ول کن، از اون نامدار بترس...اون شب خونه ی شهریار چنان نامحسوس بهم گوشزد کرد که هنوز برنامه مون رو بهش ندادیم که من ماستمو کیسه کردم!

-مگه اونم بود؟

ادایی درآوردم: آره شهریار دعوتش کرده بود سرخود!

-نگفت ما باید چه کاری انجام بدیم؟

-کی؟ نامدار؟

-نه عموت!

-ای بابا ول کن یه کاری بهمون میدن دیگه

سرش رو مردد تکون داد و من باز برای کم کردن استرسی که با دیدن حال سرمه بیشتر هم شده بود، به هوای بارونی بیرون زل زدم.

سرمه اینبار ماشین رو توی پارکینگ شرکت برد. بی حرف سوار آسانسور شدیم و هر کدوم به نقطه ای زل زدیم. ابدا از این وضعیت خوشم نمیومد،اصلا استرس داشتن برای من قابل قبول نبود. نفس عمیقی کشیدم و به تصویرم تو آینه نگاه کردم. ظاهرم که خوب بود، اصلا هم دلم نمی خواست بروز بدم که از کار تو رشته م تقریبا چیز زیادی نمی دونم. از توی آینه به سرمه اشاره کردم:

-با این قیافه های پر استرس بریم همین اول کار رومون حساب نمی کنن...خودتو جمع کن

لبخند کمرنگی زد: یعنی الان ژست همه چیز فهم به خودمون بگیریم؟

-نه ولی دیگه ضعف هم نباید نشون بدیم که...ما اومدیم کار یاد بگیریم دیگه...بعدم من دیگه مصر شدم اینجا کار کنم

ابروهاشو با خنده بالا انداخت: باریکلا...دست منم بگیر!

-جدی میگم به خدا...بابا ما کلی زحمت کشیدیم این رشته قبول شدیم...باید ازش درست و حسابی استفاده کنیم تا این همه درس خوندنمون هیچ نشه...چه بهتر که اینجا آشنا هم داریم

-تو آشنا داری!

ادایی درآوردم: خب توام....تو هم دوست منی دیگه پس آشنا محسوب میشی...بیا اونقدر سریع کار رو دست بگیریم که خودشونم ترغیب شن استخداممون کنن

خندید: همچین شرکتی به دو تا ناوارد چه نیازی داره آخه؟

-اه اعتماد به نفس داشته باش...اینا خودشونم از یه جایی شروع کردن دیگه..از اول که غول نبودن!

صدای ضبط شده طبقه ی چهارم رو اعلام کرد. سرمه نگاهی به خودش انداخت و نفسش رو محکم بیرون فرستاد:

-امیدوارم اینطور بشه که تو میگی...اما تو نمی تونی حال الان منو درک کنی!

همراهش از آسانسور خارج شدم:

- مگه چته؟

-هیچی بیا بریم!

@Negin jamali

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 22

اینبار هم مستقیم به سمت منشی نچسب شرکت رفتیم. با دیدنمون نسبت به دفعه ی قبل بهتر رفتار کرد اما هنوزم تو ژست بود.

-خوش اومدید خانم ها...مهندس بزرگمهر گفتن امروز میاید

-میتونیم ببینیمشون؟

-البته فقط الان مهمان دارن...مهمونشون که رفت میتونید برید داخل

نگاهی به سرمه انداختم و با مکث دوباره به سمت منشی برگشتم:

-مهندس صولتی چی؟ هستن؟

لبخندش پر رنگ شد. نمی دونم چرا احساس می کردم اسم شهریار که میاد گل از گلش می شکفه!

-بله هستن...اتفاقا کسی هم پیششون نیست...میتونید برید اتاقشون

بدون اینکه به ذوقش عکس العملی نشون بدم، به سمت سرمه برگشتم. داشت با اخم کمرنگی به منشی نگاه میکرد. احتمالا اون هم همون فکر من رو کرده بود.

آروم صداش زدم: بیا بریم سرمه

بی حرف دنبالم راه افتاد و من با توجه به حرکت دست منشی که اتاق آخری رو نشون داده بود، به همون سمت رفتم. تقه ای به در زدم و صدای آشنای شهریار لبخند روی لبم آورد:

-بفرمایید

جلوتر از سرمه وارد اتاق شدم. شهریار سرش رو از روی برگه ای که دستش بود بالا آورد و با دیدنم لبخند زد:

-به به همتا خانم

بعد نگاهی به پشت سرم انداخت. سرمه سلام آرومی کرد.

شهریار از جاش بلند شد: سلام خانم

دوباره به سمت من برگشت و با خنده گفت:

- فکر کنم اتاق رو اشتباه اومدیا...مگه نگفتم تمام کار شما با نامدار هست؟

چینی به بینیم انداختم:

-خیلی خب میدونم...نامدار خان مهمون داشتن...گفتم بیام یه سلامی به تو کنم

بعد به سرمه اشاره کردم: بعد هم می خواستم با سرمه آشنا بشی

شهریار نگاه کوتاهی به سرمه انداخت:

-فکر می کنم قبلا ایشون رو دیدم...اما باز هم از آشناییتون خوش وقتم خانم....؟

-آریا هستم

-بله خانم آریا خیلی خوش اومدید...امیدوارم کارآموزی توی این شرکت براتون مفید باشه

سرمه همچنان به شهریار نگاه میکرد، با لحن آرومی گفت:

- حتما همینطوره!

شهریار با دست اشاره کرد تا بنشینیم:

-بفرمایید بنشینید تا مهمون نامدار بره

بعد با منشی تماس گرفت تا برامون نسکافه و شیرینی بیاره. واقعا کار به موقعی بود، با اینکه صبحانه خورده بودم اما انقدر استرس الکی به خودمون داده بودیم که معده م داشت مالش میرفت!

به شهریار نگاه کردم: نمیشه یه کوچولو از کاری که قراره انجام بدیم رو بگی؟

لبخند زد: نامدار خودش براتون توضیح میده.... من در جریان نیستم!

-فکر کنم می خوای اون لازانیا آخرین لازانیای عمرت باشه!

چشمکی بهم زد: هیچ وقت رییست رو تهدید نکن!

قبل از اینکه حرف دیگه ای زده بشه، منشی با وسایل پذیرایی با اجازه ای که شهریار بهش داد، داخل شد و مستقیم به سمت میز شهریار رفت:

-بفرمایید آقای مهندس اینم سفارشتون...اتفاقا آقا رضا تازه امروز صبح این شیرینی ها رو گرفته...از هموناس که دوست دارید!

ابروهای من بالا پرید و اخم سرمه باز توی هم رفت. شهریار اما بی خیال دلبری که خانم منشی راه انداخته بود، خیلی عادی تشکر کرد:

-برای مهمونامون اول تعارف کنید

منشی ناراضی از عکس العمل شهریار بلاخره به سمت ما اومد. من و سرمه شیرینی برداشتیم و اون فنجون های نسکافه ی خوش عطری که همراه خودش آورده بود روی روی میز جلومون گذاشت. بعد هم دوباره ظرف شیرینی رو روی میز شهریار گذاشت و به سمتش برگشت:

-با من دیگه امری ندارید آقای مهندس؟

شهریار که میدونست من تعارف ندارم، قبل از جواب به منشی، با اشاره ای به فنجون ها رو به سرمه کرد:

-لطفا بفرمایید

بعد نگاهش به سمت منشی رفت: نه ممنون...مهمون مهندس بزرگمهر هنوز نرفتن؟

منشی موهاش رو پر عشوه داخل شال فرستاد:

-کدوم مهندس بزرگمهر؟

عجب جنس جلبی داشت. برای اینکه بیشتر اونجا وایسه خودشو زد به کوچه ی علی چپ!

اینبار شهریار اخم محوی کرد که به گمونم دل سرمه با این حرکت شهریار، بدجوری خنک شد. چون بلاخره نفس عمیقی کشید و فنجون نسکافه ش رو برداشت.

شهریار با همون اخم نگاهش کرد: همون مهندس بزرگمهری که مهمون داشتند!

انگار فهمید زیادی تابلو رفتار کرده چون لبخند هولی زد:

-اگه مهندس نامدار رو میگید که نه هنوز مهمونشون داخل اتاقه

شهریار بدون اینکه نگاش کنه سرش رو تکون داد:

- مهمونشون که رفت بهم اطلاع بده.... شما میتونید برید

-چشم

@Negin jamali

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 23

منشی رفت و من با خنده به شهریار نگاه کردم:

-چه خبر مهندس؟ تذکرات لازمی که به من دادید رو به خانم منشی نگفتید مگه؟

-حیف که کارش خوبه وگرنه زودتر از این حرفا فرستاده بودمش پی کارش

نفسش رو محکم بیرون فرستاد: آشنای یکی از مهندس هامونه

گازی به شیرینی خامه ای زدم:

-کجا کارش خوبه؟...اونروز که ما اومدیم زورش میومد با مهندس بزرگمهر تماس بگیره ببینه ما درست میگیم اصلا یا نه!

خندید: اخلاقش که افتضاحه ولی انصافا تمام جلسه ها و امور مرتبط به کارش رو خوب مدیریت می کنه

سرمه بلاخره به حرف اومد: اخلاقشم انگار بسته به آدمی که مخاطبشه تغییر می کنه!

شهریار با لبخند ابرویی بالا انداخت و قبل از اینکه چیزی بگه در با ضربه ی آرومی باز شد:

-شهریار این برگه ها چرا امضای تو رو نداره؟

آقایی که وارد شده بود، هم سن و سال شهریار به نظر میومد و با دیدن سه جفت چشمی که بهش زل زده بود، جا خورد. رو به شهریار کرد:

-معذرت می خوام..نمی دونستم مهمون داری

بعد به سمت ما برگشت: عذر می خوام

خواست از عقب گرد کنه که شهریار متوقفش کرد:

-صبر کن...اتفاقا خوب شد اومدی

اشاره ای به ما کرد: این خانم ها کارآموزهایی هستن که درباره ش باهات صحبت کردم....

با دست به نوبت به ما اشاره کرد:

-همتا برادر زاده م و خانم آریا هم دوست همتا هستن

مرد اینبار با لبخند کمرنگی داخل اتاق شد:

- از آشنایی تون خوش وقتم...گویا اونروز که تشریف آورده بودید من نبودم

لبخندی به روش زدم، از شباهت کمی که به نامدار داشت میشد فهمید که مرد رو به رومون، نیما هستش.

-منم از آشنایی با شما خوش وقتم

سرمه هم با لبخند جواب خوش آمد گوییش رو داد. نیما برگه ای که دستش بود رو  روی میز شهریار گذاشت و باز به سمت ما برگشت:

-از امروز می خواید شروع کنید؟

جوابش رو دادم: بله اگر که مشکلی نباشه

برعکس نامدار دست به لبخند زدنش بهتر بود.

-البته که مشکلی نیست...شهریار گفت قراره زیر نظر نامدار کار رو شروع کنید، پس احتمالا خودش براتون کامل توضیح میده...فقط من مطلبی رو قبل از کار می خواستم بهتون بگم

وقتی دید من و سرمه عین بچه های حرف گوش کن بهش زل زدیم تا نکته ای به نکات قبلی شهریار و نامدار اضافه کنه، ادامه داد:

-سعی کنید از سر وظیفه این دوره رو نگذرونید....به چشم یه شغل بهش نگاه کنید تا روال کار به درستی تو ذهنتون نهادینه بشه، اینجوری کاربردی تر کار رو یاد میگیرید

توقع هر چیزی داشتم جز جمله ی دلگرم کننده ای که گفت. دلم می خواست از همون لحظه از شهریار بخوام به جای نامدار کار ما رو به نیما بسپاره ولی انگار خودشونم میدونستن دو تا دانشجوی ناوارد رو باید دست کی بسپارن تا هوا برشون نداره!

سرمه که دید من جوابی ندادم، با ضربه ی آرومی که کاملا نامحسوس به پهلوم زد، به حرف اومد:

-حتما...ما هم تنها هدفمون، یاد گرفتن کار هست نه وقت گذروندن

منم در جواب نیما با لبخند کمرنگی گفتم: خیالتون راحت باشه

نیما در جواب سری تکون داد و به سمت در رفت:

-عالیه..امیدوارم موفق باشید

در رو باز کرد و قبل از کامل خارج شدن برای کسی سر تکون داد. بعد هم با مکث به سمت ما برگشت:

-مهمون نامدار رفت...میتونید الان به دیدنش برید

بعد هم به شهریار نگاه کرد: اون برگه رو دوباره بخون و امضا کن...فکر کنم خانم مرادی یادش رفته این برگه رو برای امضا برات بیاره

-باشه یه نگاهی بهش میندازم

نیما رفت و من و سرمه که به احترام نیما ایستاده بودیم، به سمت در رفتیم. اما قبل از رفتن با خنده نگاهی به شهریار انداختم:

-عجیبه خانم مرادی همچین موقعیتی رو از دست داده!

شهریار با خنده سر تکون داد:

-برو سرکارت بچه...اومدی اینجا کار یا جاسوسی؟

-معلومه که کار ولی حواسم بهت هستا...میدونی که مادرجون تمام حرف های منو باور می کنه!

از اتاق بیرون اومدم و سرمه هم با اجازه تونی گفت و همراهم به سمت اتاق نامدار راه افتاد.

@Negin jamali

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...