رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان شعله ی رقصان این آتش تویی/ Atefeh L کابر انجمن نودهشتیا


پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: B

ارسال های توصیه شده

  • طراح گرافیک
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 24

به سمت همون اتاق اون روزی که متعلق به نامدار بود، رفتیم. اجازه ی ورود که داد، به دنبال سرمه وارد اتاق شدم، داشت با تلفن صحبت میکرد. حین ادامه ی صحبتش با تلفن، نیم خیز شد و با دست تعارف کرد که بنشینیم. روی مبل ها نشستیم. اینبار نسبت به دفعه ی قبل، با دقت بیشتری به اطراف نگاه کردم. اتاقش دقیقا با همون دکور اتاق شهریار بود با این تفاوت که به جای رنگ سفیدی که طبق معمول شهریار به خاطر ساده پسند بودنش انتخاب کرده بود، اتاق ترکیبی از رنگ چوب و خردلی بود.

خودش هم با اون تیپ سرمه ای رنگ و البته رسمی واقعا توی چشم بود. بی توجه به ما همچنان داشت به مخاطبش گوش میداد و گاهی مطلبی رو متذکر میشد. بعد از پنج دقیقه بلاخره تماسش رو قطع کرد و به ما نگاه کرد:

-معذرت می خوام یه تماس ضروری بود

از جاش بلند شد و به سمت مبلی که رو به رومون بود، رفت:

-خب پس قراره از امروز شروع کنیم....شهریار چیزی راجع به کار براتون نگفته؟

-خیر

سرش رو تکون داد:

-بسیارخب...ببینید ما اینجا زمینه ی فعالیتمون بسیار گسترده س....از واردات تجهیزات تا طراحی و تولیدشون، همچنین ارائه و نصب تجهیزات برای مراکز پزشکی که توسط تکنسین ها انجام میشه.... کار تکنسین‌ها اجرای استانداردهای پزشکی، نصب و تنظیم و همچنین بهبود طراحی این تجهیزاته......کار دیگه ای که انجام می دن اینه که به پزشک ها و کارمندها در مورد نحوه کارکرد و همچنین رعایت اصول ایمنی و اصول فیزیولوژیکی تجهیزات پزشکی برای مراقبت بهتر از بیمار آموزش می‌دهند

وقتی دید ما با دقت در حال گوش دادن بهش هستیم، ادامه داد: برای شروع کار من میخوام شما با محصولاتی که خودمون طراحی و تولید می‌کنیم آشنا بشید تا بعد از یه مدت بتونید به عنوان تکنسین تو ارائه ی محصولات بهمون کمک کنید..

مکثی کرد :اگر مشکلی با این قسمت ندارید، می تونم برای شروع کار به قسمت طراحی بفرستمتون...خب نظرتون چیه؟

سرمه زودتر از من به حرف امد: عالیه..فقط ما باید اونجا چکار کنیم؟

-فعلا تا وقتی که کامل با محصولات آشنا بشید، به مهندس سرابی معرفی تون می کنم تا کامل براتون نحوه ی کار محصولات و هدف از طراحیشون رو توضیح بده...بعد که یکم راه افتادید میتونید همراه یکی از تکنسین ها برای ارائه ی محصولات برید تا با نحوه ی توجیه مشتری ها و توضیحات لازم برای راهنماییشون آشنا بشید

نگاهی به من کرد: شما تو قسمت مهارت زده بودید که به نرم افزار سالیدورکس تسلط دارید، درسته؟

سرم رو تکون دادم: بله

نگاهی به سرمه کرد: شما چطور؟

-به صورت حرفه ای نه اما نرم افزار متلب رو دوره ش رو دیدم

-بسیار خب... اگه علاقه داشته باشید و تو قسمت طراحی تسلط لازم رو پیدا کنید، یکی دو ماه که بگذره یه نمونه ازتون می خوام تا ببینم به عنوان فعالیت تخصصی تر، چقدر میتونید تو این قسمت همراهیمون کنید

مکثی کرد و به عقب تکیه داد: حالا اگه سوالی هست من در خدمتم

نگاهی به سرمه انداختم، ظاهرا سوالی نداشت. منم چیز خاصی به ذهنم نمی رسید برای همین باز به سمت نامدار برگشتم:

-نه سوالی نیست....الان باید کجا بریم؟

از جاش بلند شد: میگم بهتون...فعلا تشریف داشته باشید تا بگم براتون وسایل پذیرایی بیارن

-نه ممنون...قبل از اینجا اتاق شهریار بودیم و ازمون پذیرایی شده...اگه میشه بریم سراغ کار

سرش رو با رضایت تکون داد: بسیار خب.... پس تا قسمت طراحی همراهیتون می کنم

همزمان با سرمه از جام بلند شدم. نامدار با دست اشاره کرد تا جلوتر از اون از در خارج بشیم. از اتاق بیرون اومدیم و نامدار با لحنی جدی به منشی یادآوری کرد:

-من یه سر میرم بخش طراحی...هر کس با من کار داشت، بگو منتظر بمونه تا برگردم اما نه داخل اتاق!

منشی شرمزده سری تکون داد. به نظر میومد قبلا خرابکاری در این مورد کرده!

-چشم آقای مهندس...دیگه حواسم هست!

نگاه معناداری با سرمه رد و بدل کردیم و با اشاره ی نامدار وارد آسانسور شدیم. بخش طراحی طبقه ی سوم بود برای همین به دقیقه نکشید که آسانسور توی طبقه متوقف شد. باز هم جلوتر از نامدار از اونجا خارج شدیم. این طبقه هم شامل سالنی میشد که برخلاف بالا پارتیشن بندی شده بود و هر کس در قسمت مخصوص خودش مشغول بود. کارمندها با دیدن نامدار به احترامش سرپا ایستادند و سلام کردند. نامدار ضمن سلام کلی به بقیه، سری تکون داد و حین رفتن به سمت تنها اتاق اون طبقه، توضیح داد:

-این قسمت دو تا ارشد داره..مهندس سرابی و مهندس بیات...هر دو آدم های موفق و کار بلدی هستند

مکثی کرد و قبل از ضربه زدن به در اتاق به هردومون نگاه کرد:

-بهتره فقط روی کسب مهارت ازشون تمرکز کنیدو به هیچ عنوان به هیچ کس بیشتر از روابط کاری نزدیک نشید لطفا...ظاهر آدمها دلیل بر اعتماد بهشون نیست!

لحنش زیادی تذکروار بود. اخم هام بدجوری تو هم رفت. هم احساس بدی داشتم که به اون شکل بهمون تذکر داده بود، هم واقعا بهم برخورده بود. چی پیش خودش فکر کرده بود!

-آقای مهندس فکر می کنم شما راجع به ما دچار سوءتفاهم شدید...ما برای تفریح اینجا نیومدیم!

با همون جدیت نگاهم کرد:

-قصد جسارت به شما رو ندارم...فقط یه هشدار بود تا بعدا گلایه ای باقی نمونه...مخصوصا که شما تنها خانم‌های شرکت هستین و من دلم نمی خواد براتون مشکلی پیش بیاد!

سرمه محتاطانه پرسید: ببخشید یعنی تا این حد غیر اعتماد هستن؟...شما منو نگران کردید!

-خیر....حداقل نه تا وقتی که حد و حدود ها رعایت بشه!

بعد هم بدون اینکه منتظر حرفی از جانب ما باشه، رو به مرد جا افتاده تر از خودش که عینک بزرگی زده بود، کرد:

-مهندس سرابی تو اتاقشونه؟

مرد سری به نشونه ی تایید تکون داد:

-بله مهندس...بفرمایید

نامدار سری تکون داد و بعد از ضربه ای آهسته به در، داخل شد!

من و سرمه بلاتکلیف توی سالن ایستاده بودیم و به حرکات نامدار نگاه می کردیم. در جواب کسی که سلام بلند بالایی بهش داد، وقت بخیر کوتاهی گفت و به سمت ما برگشت:

-بفرمایید داخل

کنار رفت و من با اخم هایی درهم، بعد از سرمه وارد اتاق شدم. مردی تقریبا هم سن و سال خودش با لبخند به ورودمون زل زده بود و به محض ورود کامل مون با ابروهای بالا پریده به سمت نامدار برگشت:

-معرفی نمی کنید مهندس؟

نامدار با همون حالت جدی نگاهی گذرا به ما انداخت:

-خانم ها برای کارآموزی به ما ملحق شدند....می خوام که اصول اولیه کار رو براشون توضیح بدید و در جریان طراحی های خودمون قرار بگیرن

مردی که انگار همون مهندس سهرابی بود، لبخندی زد و به سمت ما برگشت:

-خوش اومدید خانم ها...باعث افتخار که بتونم کمکی در این زمینه انجام بدم

سعی کردم لبخندم حدالامکان کمرنگ باشه تا نامدار خان دچار سوءتفاهم نشن، مخصوصا که مهندس سرابی واقعا مرد جذابی بود!

-ممنون...از آشنایی با شما خوش وقتم

سرمه هم لبخند کمرنگی زد: ممنون

مهندس سهرابی سری تکون داد و باز به سمت نامدار برگشت:

-خب با این حساب نمونه ی طراحی قراره تحویل بدن یا....

نامدار میون حرفش پرید:

-نه...فعلا فقط نحوه ی کار و توجیه طراحی هر محصول...یکم که با کار آشنا بشن به اون مرحله هم می رسیم

نگاهی به میز خالی کنار اتاق کرد:

-مهندس بیات کجاست؟

-اتفاقا اومد طبقه ی بالا، با شما کار داشت...احتمالا الان برمی گرده

نامدار سری تکون داد و به سمت ما برگشت:

-مهندس سرابی هر چی که لازمه بهتون یاد میده....سوالی هم اگر داشتید از ایشون یا من میتونید بپرسید...ایشون گزارش کار شما رو برای من می فرسته، یه چارت هم خودتون هر روزی که اینجا هستید، پایان ساعت کاریتون برام ایمیل می کنید

نفس کوتاهی کشید. اخم های من هنوز تو هم بود و اون هم انگار فهمیده بود بهم برخورده اما قبل از اینکه چیزی بگه در باز شد و مرد دیگه ای وارد شد:

-ااا شما اینجایی مهندس؟

به سمت نامدار قدم برداشت و بعد نگاهی به ما انداخت:

-مهمون داریم؟

نمی دونم چرا حس کردم نامدار اخم هاش بیشتر از قبل تو هم رفت:

-خیر، خانم صولتی و خانم آریا کارآموز جدید هستند

@Negin jamali 

ویرایش شده توسط Atefeh L

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 133
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • طراح گرافیک
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 25

مهندس بیات حین نزدیک شدن لبخند پهنی زد که به نظرم یکم زیادی بود:

-چه عجب مهندس...آفتاب از کدوم طرف دراومده که کارآموز خانم قبول کردید؟

دیگه مطمئن شدم تذکری که نامدار بهمون داد، مربوط به همین مرد زیادی سرخوش بود!

چون جدی تر از قبل نگاهش کرد:

-آشنا هستن وگرنه روال کار ما همونیه که قبلا بود...البته که حضور خانم ها تاثیری تو روتین کاریمون نخواهد داشت!

مهندس بیات بدون اینکه تذکر زیرپوستی نامدار رو به روی خودش بیاره، با لبخند به من نگاه کرد:

-شرکت خوبی رو برای کارآموزی انتخاب کردید

-حتما همینطوره

رو کرد به سمت سرمه: شما خانم صولتی هستید؟

سرمه سری به طرفین تکون داد: نه من آریا هستم

باز لبخند پهنی زد و خواست چیزی بگه که نامدار تک سرفه ای کرد تا جلوی حرافیش رو بگیره:

-مهندس سرابی مسئولیت این کار با شماست...خیالم راحت باشه؟

مهندس سرابی سری تکون داد: حتما

نامدار نگاهی به ما کرد: شما سوالی ندارید؟

من از قصد جوابش رو ندادم اما سرمه به جای من هم جواب داد:

-نه...ممنون برای توضیحاتتون

سری تکون داد و حین رفتن به سمت در گفت:

-من تو اتاقم هستم اگر کاری بود...فعلا

از اتاق که خارج شد، مهندس سرابی به سمت کمد بزرگ گوشه ی اتاق رفت و مهندس بیات باز زبونش به کار افتاد. نگاهش مستقیم روی من بود:

-با مهندس صولتی نسبتی دارید؟

نمی دونستم گفتن نسبتم درسته یا نه اما یادم اومد که نامدار گفته بود ما آشنا هستیم، کوتاه جواب دادم: بله

ابروهاش رو باز بالا انداخت:

-خواهرش هستید؟

عجب آدم فضولی بود!

-نخیر برادرزاده شون هستم!

بعد هم از قصد رو به مهندس سهرابی کردم. به نظر خیلی با شخصیت تر از این آدم بود:

-خب ما الان باید چکار کنیم؟

سرش رو از کمدی که در حال جستجو داخلش بود، بیرون آورد و همراهش کاتالوگ گلاسه ی بزرگی رو بیرون آورد:

-الان براتون توضیح میدم

کاتالوگ رو به سمتمون گرفت. سرمه از دستش گرفت و اون شروع به صحبت کرد:

-این کاتالوگ شامل محصولاتی هست که تا به حال با طراحی و تولید شرکت ما روونه ی بازار شده....یجورایی کاملا منطبق بر نمونه های خارجی هست و تولیدشون از هزینه های اضافی که باید برای واردات و تهیه ی این محصولات صرف بشه جلوگیری کرده

ابروهام بالا پرید. با اینکه انواعشون در حد همون کاتالوگ بود، اما همون هم قابل تقدیر بود. باز ادامه داد:

-در حال حاضر ما داریم روی طراحی یه نوع پروتز کار می کنیم که تا به حال نمونه ی داخلی با کیفیتی ازش تولید نشده...فعلا در مرحله ی آزمایشگاهی هستش و اگه به مرحله ی تولید برسه، پرتاب موفقیت آمیزی برای مجموعه مون و البته کشور خواهد بود

مهندس بیات که بلاخره سر میز خودش رفته بود، وسط حرفش پرید و با پوزخند نگاهش کرد:

-البته اگه به مرحله ی تولید برسه!

مهندس سهرابی بی توجه بهش ادامه داد:

-فعلا شما این کاتالوگ رو به صورت کامل مطالعه کنید...هر سوالی هم راجع به نحوه ی طراحی یا کاربردشون داشتید من در خدمتتون هستم

سری تکون دادم:

-محصول جدید چی؟...راجع به اون توضیح نمیدید؟

لبخند زد: فعلا چون در مرحله ی آزمون و خطاست، مراحلش باید سکرت باقی بمونه تا خدای نکرده کسی طرح رو ندزده و به نام خودش نزنه...وقتی به اسم شرکت ثبت بشه میتونید در جریان اون محصول هم قرار بگیرید

بعد اضافه کرد: البته ابدا جسارت به شما یا شخص دیگه ای نمی کنم اما مسئولیت این پروژه مشترکا با من و مهندس بزرگمهر هستش برای همین فعلا مسکوت میمونه

سرمه مودبانه سری تکون داد:

-امیدوارم سریعتر به مرحله ی تولید برسونیدش

-متشکرم ما هم به این مورد خیلی امیدواریم...خب به نظرم باید برای کار شما جایی رو در نظر بگیریم

منتظر بودیم تا بگه کجا قراره کار کنیم که دوباره مهندس بیات اظهار نظر کرد:

-وقتی وارد کردنش سود بیشتری برای شرکت داره برای چی باید همچین هزینه و وقتی صرف اینکار کنیم؟

مهندس سرابی اینبار جوابش رو داد:

-تولید هر فایده ای که نداشته باشه، این حسن رو داره که با این تحریم هایی که روز به روز بیشتر میشه حداقل بیمارهایی که به اینجور تجهیزات نیاز دارن، رو هوا نمی مونن!

مهندس بیات شانه ای بالا انداخت و به ما نگاه کرد:

-یک عالمه راه دور زدن هستا ولی بعضی ها عادت دارن کار مضاعف کنن!

چشمام گرد شد. علنا با مهندس سرابی سر جنگ داشت. نمی فهمیدم وقتی این پروژه برای اون زحمتی نداشت چرا معترض بود! شاید هم از اینکه توی پروژه سهمی نداشت ناراحت بود و اینجوری داشت حرصش رو خالی میکرد. چون اونجوری که از ظاهرش معلوم بود هم سن بیشتری نسبت به مهندس سرابی داشت و هم به احتمال زیاد سابقه‌ش بیشتر بود. صدای کشیدن میز بر روی زمین سرم رو به سمت در برگردوند. مهندس سرابی هم بی توجه به مهندس بیات به سمت در رفت. نگاهی به بیرون انداخت و با لبخند به سمت من و سرمه برگشت:

-خب مثل اینکه معلوم شد قراره کجا کار کنید

همراه سرمه از اتاق خارج شدم. دو نفر از خدمه داشتند میز اداری جمع و جوری رو گوشه ای از سالن میذاشتند.

@Negin jamali @Aryana @reyyan @golpar @Ghazal @Esteghlalabi @Nasim.M @همکار رصد @Masi.fardi@_NAJIW80_

ویرایش شده توسط Atefeh L

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 26

دو نفر از خدمه داشتند میز اداری جمع و جوری رو گوشه ای از سالن میذاشتند. مهندس سرابی با لبخند یکیشون رو مخاطب قرار داد:

-آقا رضا دستت درد نکنه...بی زحمت دو تا صندلی بیار

مرد مسن دستی به پیشونیش کشید و با لبخند جوابش رو داد:

-چشم مهندس...مهندس بزرگمهر خودشون هم گفته بودند که کارآموزهای جدید دو نفرند

-پس خدا قوت

سری تکون داد و به ما نگاه کرد:

-خب مثل اینکه خود مهندس زودتر به فکر این موضوع بودند.....اگه با من کاری ندارید، من برم...باید به آزمایشگاه سر بزنم

-نه ممنون

-اگر سوالی داشتید در نبود من از مهندس خرمی بپرسید

بعد اشاره ای به آقای جا افتاده ای کرد و بلند گفت:

-مهندس خانم ها کارآموز هستند اگه کمکی خواستند بی زحمت جوابشون رو بدید

مرد سری تکون داد: حتما

بعد دوباره مشغول کارش شد. بقیه هم بی توجه به ما سرشون در سیستم رو به روشون بود. آقا رضا دو تا صندلی هم برامون آورد و لبخندزنان نگاهمون کرد:

-بفرمایید باباجان اینم صندلی هاتون

-دست شما درد نکنه

-خواهش می کنم دخترم..... الان براتون دو تا چای تازه دم هم میارم که سرحال کار رو شروع کنید

سرمه و من همزمان تشکر کردیم و آقا رضا رفت.

حین نشستن، نگاه دوباره ای به اطراف و کارمندها انداختم. جوری با جدیت مشغول کارشون بودند که ناخودآگاه منم حس کارمند بودن بهم دست داد. سرمه داشت با دقت کاتالوگ رو ورق میزد. وقتی دید دارم نگاش می‌کنم، کاتالوگ رو به سمتم متمایل کرد:

-بیا با هم یه نگاهی بهشون بندازیم

بعد یواش دم گوشم گفت: یه جوری جو جدیه که فکر کنم آخر هر هفته یه کوییز ازمون بگیرن!

سعی کردم خنده م رو کنترل کنم، خود سرمه هم آروم خندید. قبل از اینکه چیزی بگم آقا رضا به سینی چای اومد. با همون لبخند چای رو روی میز گذاشت و بعد از تشکر از ته دل من و سرمه رفت. چایم رو برداشتم و اینبار جدی با سرمه مشغول مطالعه ی کاتالوگ شدیم.

 

*******

بارون سیل وار داشت می بارید و صدای ضربه هایی که روی کانال کولر ایجاد می کرد، نشون از شدتش بود. با وجود سردی هوا کمی لای پنجره رو باز کردم تا نگاهی به بیرون بندازم. بوی نم محشری که توی هوا بود، خستگی چند ساعته م از نشستن پای لپ تاپ و کار کردن رو رفع می کرد. به خاطر همین بارندگی بود که قرار کردان رفتنمون به تعویق افتاده بود. منم در عوض وقت رو غنیمت دونسته بودم تا برای ارائه ی پرورپوزالم،  چند تا مقاله‌ی مرتبط و کاربردی بخونم.

پنجره رو دوباره بستم و کش و قوسی به بدنم دادم. غروب جمعه رو دوست نداشتم، شاید مثل خیلی از آدم های دیگه. مادرجون با یکی از دوستاش رفته بود امام زاده صالح تجریش و علاوه بر دلگیری اون موقع روز، تنهایی هم مزید بر علت حالم شده بود.

هنذفری رو دوباره توی گوشم گذاشتم تا کمی آهنگ گوش بدم بلکه از اون حال در بیام. اما ناخودآگاه یاد روزهای بودن مامان و بابام افتادم. خاطراتم ازشون اونقدر دور بود که انگار فقط کلیدواژه ای از حضورشون رو به یاد داشتم. پدری داروساز و مادری که مدرس موسیقی بود و حادثه‌ای به ظاهر تصادفی توی نه سالگی من، زندگی قشنگی که کنار هم داشتیم رو منهدم کرده بود. با همه ی کم سن بودنم رفت و آمد شوهر عمه م به دادگاه برای اثبات حقیقت رو به یاد دارم. اما گذر از راهروهای دادگاه طی چندین ماه متوالی بدون ثمر موند و در نهایت مختومه شدن پرونده و منی که برای همیشه به تهران و پیش مادرجون منتقل شدم.

این ها تقریبا آخرین خاطراتی بود که از کودکی م کنار مامان و بابام به یاد داشتم. بعد از اون انگار یهو بزرگ شدم. با وجود محبت های از ته دل مادرجون و شهریار که تقریبا تمام وقت کنارم بود و  به دلم راه میومد، بازم با از دست دادن ناگهانی مامان و بابام، یکباره از دنیای بی خیالی کودکانه م فاصله گرفتم. لبخند غمگینی به دیوار سفید رو به روم که مثل پرده ی نمایش، خاطرات ذهنیم روش به تصویر کشیده شده بود، زدم. حالا بعد از گذشت 16 سال، دلم می خواست باز به اون دوران برگردم تا اینبار بیشتر از لحظات بودنشون لذت ببرم.

@Negin jamali

ویرایش شده توسط Atefeh L

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 27

قبل از اینکه دوباره مشغول کارم بشم، آهنگی که توی گوشم در حال پخش بود و من تقریبا هیچی ازش نفهمیده بودم، یکباره قطع شد و گوشیم زنگ خورد. صفحه ی گوشی رو نگاه کردم، شهریار بود. با مکث جواب دادم:

-الو؟

-پوف! علیک سلام...معلوم هست شماها کجایید؟

ابروهام بالا پرید: چطور مگه؟...منکه خونه ام!

نفس بلندی توی گوشی کشید:

-دختر خوب من یه ربعه دارم زنگ در رو میزنم، چرا گوشی رو برنمی داری؟...مامان کجاست؟

-مادرجون رفته امام زاده صالح...منم هنذفری تو گوشم بود، برای همین متوجه نشدم...خوبی؟

-نصف عمر شدم بابا، خوب کجا بود!

خندیدم: خب توام...خودتو لوس نکن...کار داشتی؟

-عجبا! منو ببین برای کی نگران شدم.....در و بزن بیام تو

-مگه کلید نداری خودت؟

- اگه داشتم که غریبه نبودی!...در رو باز می کنی بیام تو یا نه بلاخره

با خنده از تخت پایین اومدم:

-باشه وایسا الان در رو میزنم

گوشی رو قطع کردم و پله ها رو دو تا یکی پایین رفتم. آیفون رو زدم و دم در ورودی ایستادم تا شهریار داخل بیاد. دولا و دوان دوان مسیر حیاط تا خونه رو طی کرد تا توی اون بارون سیل آسا کمتر خیس بشه. به محض ورود به سمتم اومد و حین درآوردن کاپشنش دم موهای بافته مو کشید:

-چه عجب اجازه ی ورود دادی پرنسس!

چینی به بینیم انداختم و خندیدم:

-خب راس میگم کلیدت کو؟

-دختر خوب اگه کلید همرام بود که نیم ساعت پشت در زنگ و تلفن نمی زدم...کلید و خونه جا گذاشتم

کنار شوفاژ ایستاد و دستاشو به بدنه ش چسبوند:

-تو این بارون مامان برای چی رفته امامزاده؟

به سمت آشپزخونه رفتم:

-اون موقع که رفت بارون نمیومد....چایی می خوری؟

دنبالم اومد و توی چهارچوب آشپزخونه ایستاد:

-دستت درد نکنه

مشغول چای ریختن شدم. به سمت یکی از صندلی ها رفت:

-پکری وروجک....چیزی شده؟

نگاش کردم و لبخند کمرنگی زدم:

-نه...دم غروب بود دلم یه ذره گرفت

ابرویی بالا انداخت و لیوان چای رو ازم گرفت:

-خب چرا تنها نشستی تو خونه؟با مامان میرفتی یا زنگ میزدی به من

چشمکی زد: بلاخره یه کاری برای سرحال کردن دردونه مون میکردم

لبخندم جون گرفت. شهریار بیشتر از هرکسی تو دنیا برام عزیز بود، بسکه مهربون و به معنای واقعی کلمه، حال خوب کن بود.

به شوخی در جوابش چشمکی زدم:

-گفتم شاید خودت با یه اسمشو نبری برنامه داشته باشی!

اخمی کرد و با دست موهای جلوی صورتم رو بهم ریخت:

-باز تو توهم زدی!...همین حرفا رو میزنی که هر چند وقت یه بار مامان رو به جون من می ندازی دیگه!

ادایی درآوردم: خب توام، شوخی کردم...داشتم رو پروپوزالم کار می کردم برای همین موندم خونه

چایش رو مزه کرد: با دوستت چرا کار نمی کنی؟...اینجوری تنها نمی موندی

-همینجوری..ولش کن دیگه الان که تو اومدی از تنهایی دراومدم

دقیق تر نگام کرد: مطمئن باشم خوبی پس؟

سری تکون دادم: اوهوم

لیوان نیم خورده شو روی میز گذاشت:

-پس پاشو ببرمت بیرون یه هوایی به سرت بخوره....سر راه دنبال مامان هم میریم...تو این بارون سخته برگرده

لبخندی به روش زدم: یه چیزی رو می دونستی؟

پرسشی نگام کرد و من آروم بوسه ای روی گونه ش گذاشتم:

-تو بهترین عموی دنیایی

لبخندی زد: بیا برو بچه....بشمار سه آماده شدیا، سرخاب سفیداب نمی خواد!

با خنده از آشپزخونه خارج شدم و به سمت اتاقم راه افتادم.

@Negin jamali

ویرایش شده توسط Atefeh L

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت 28

حاضر شدنم پنج دقیقه بیشتر طول نکشید، به قول شهریار سرخاب سفیداب رو بی خیال شدم و فقط محض خالی نبودن عریضه توی چشمم مداد کشیدم، با یکم رژ که البته رنگش اونقدری توی چشم بود که شهریار به محض دیدنم متلکی بارم کرد:

- باور کن اصلا راضی به زحمت نبودیم تو پنج دقیقه این قدر خودتو آرا ویرا کنی!

خندیدم: تو به این میگی آرا ویرا؟...پس به اونایی که آرایش از سر و روشون چکه میکنه چی میگی؟

دستش رو پشتم گذاشت و با اخم محوی کمی به جلو هولم داد:

-من به اونا کار ندارم...من به خانم مهندس خودمون کار دارم که نباید خودشو با هیچ کس مقایسه کنی، چون نیازی به نمایش خودش به اون شکل نداره

حین قفل کردن در ورودی، ابرویی بالا انداختم و نگاش کردم:

-نگو که تازه یادت افتاده بهم گیر بدی!

بینیمو با خنده فشار داد:

-اگه منظورت از گیر، غیرتی شدنه که من همیشه روت غیرت داشته و دارم....ولی خب خوشبختانه تو دختر عاقلی هستی و نیاز به به رخ کشیدن غیرت نداری

-پس اون حرفت چی بود؟

در حیاط رو پشت سرم بست و چتر رو درست بالای سر جفتمون نگه داشت:

-اونکه شوخی بود ولی این رژ مکش مرگ ما رو به نظرم بنداز بره!

با مشت به بازوش کوبیدم و اون با خنده در ماشین رو باز کرد:

-این رو دیگه جدی گفتما!....حالا وقتی با منی عیب نداره ولی نبینم تنهایی جایی بری اینو بزنیا!

سوار شدم: شهریار؟

استارت زد: بله؟

-خیلی لوسی...اصلا فردا تو شرکت همینو میزنم!

بدون اینکه نگام کنه، از کوچه خارج شد و حین رانندگی جوابم رو داد:

-تو بزن ببین نامدار اخراجت می کنه یا نه!

متعجب بهش زل زدم: به اونچه آخه؟

-منشی قبلی رو سر همین آرایش غلیظش اخراج کرد!

-وا دیوونه س؟...مطمئنی چند سال خارج از ایران زندگی کرده؟!...این طرز فکر عهد بوقی چیه داره؟

-دختر خوب طرز فکرش عهد بوقی نیست ولی محیط کار مخصوصا یه محیط مردونه خیلی فرق داره با وقتی که تو مثلا داری میری مهمونی....نظر نامدار اینه که تمام فکر کارمندا توی محیط شرکت باید رو کار تمرکز بشه نه رو ظاهر یه آدمی که از قصد می خواد با آرایشش جلب توجه کنه...حالا اون آدم خارج از محیط کار هر جوری که می خواد بگرده به خودش مربوطه

نگاه کوتاهی بهم انداخت و دوباره به رو به رو نگاه کرد:

-به نظر من که نظرش منطقی و به جاست...هر جایی ظاهر و پوشش خودش رو می طلبه

سری تکون دادم: آره خب درسته....خود ما هم مثلا توی دانشگاه خیلی ساده تر از جاهای دیگه لباس می پوشیم ولی دیگه اخراج زیادی نیست؟...می تونست بهش تذکر بده

-کار از تذکر گذشته بود دیگه...آخه ما چند سال پیش دو تا تکنسین خانم هم علاوه بر تکنسین های آقا داشتیم....یکیشون به خاطر بارداری و بعد هم بچه دار شدن استعفا داد و دیگه نیومد...اما اون یکی با همین منشی که میگم، زیادی خارج از محدوده رفتار می کردن....اون موقع تازه نامدار برگشته بود... ماجرا رو که دید، یه روز جفتشون رو فرستاد برای تسویه و خلاص!

خندیدم: واقعا؟...یعنی تو و نیما لنگ نامدار بودید برای این کار؟

- نه خب....منکه اون موقع انقدر درگیر دادگاه بازی بودم که خیلی به این موضوع کار نداشتم...نیما هم کلا ترجیح میده اول با گفتمان حل کنه اما نامدار اینجوری نیست، با کسی هم رو دربایستی نداره، مخصوصا که کار اون تکنسین مستقیم زیر نظر نامدار بود و وقتی دید داره بیراهه میزنه یه باره همه رو راحت کرد!

به شیشه ی بارون زده ی رو به روم خیره شدم:

-اعصاب نداره ها!...پس قبلا کارمند خانم داشتید؟

-آره، اما بعد از اون جریان تقریبا دیگه همکار یا کار آموز خانم نداشتیم....گرچه به غیر جایگزین تکنسین ها، دیگه استخدامی هم نداشتیم تا الان

به سمتم برگشت: البته به غیر خانم مهندس های جدیدمون....اینا رو گفتم که بدونی چرا اون تذکر ها رو روز اول بهت دادم...گرچه وقتی دوستتو دیدم فهمیدم نباید نگران باشم، یه چیزی تو مایه های خودته دقیقا

نگاش کردم: آره...تو جدی سرمه رو یادت نبود اصلا؟

-نه خیلی...اما وقتی دیدمش یادم اومد کی رو میگی.....فکر کنم تنها کسی که انقدر باهاش صمیمی هستی و باهات دیدمش

-آره....یجورایی نسخه ی آروم تر منه....خیلی اخلاق ها و عقایدمون شبیه همه

- خوبه که آدم یه همچین دوستی تو زندگیش داشته باشه....همه همچین شانسی ندارن

-تو و نیما هم فکر کنم همین قدر صمیمی هستید

-آره ولی ما توی دانشگاه با هم آشنا شدیم، خیلی دیرتر از شما دو تا...الان که بیشتر فکر می کنم قیافه‌های فسقلی جفتتونو با مقنعه چونه دار سفید دم مدرسه قشنگ یادم میاد!

با صدای بلند زدم زیر خنده: وای شهریار راس میگی؟....چقدر من از اون مقنعه ها بدم میومد!

خندید: مخصوصا که همیشه هم چونه ش دم گوشت بود!

-آره والا

لبخندی از یادآوری اون روزها زدم و شماره ی مادر جون رو گرفتم. شهریار نیم نگاهی به سمتم انداخت:

-مامان رو میگیری؟

-اوهوم...بگم بهش دنبالش میریم که یه وقت خودش نره

سری تکون داد و من در جواب مادر جون سلام کردم:

-سلام مادرجون

-سلام دختر قشنگم...ببخشید مادر تنها موندی آره؟.....الان دیگه راه میوفتیم

از اینکه مهلت نمی داد چیزی بگم لبخند زدم:

-نه مادرجون...من الان با شهریارم..می خواستم بگم نری تا ما بیایم دنبالت

صداش موجی از شادی گرفت:

-الهی که خیر ببینید مادر... اتفاقا الان داشتیم فکر می کردیم تو این بارون چجوری ماشین گیر بیاریم

-پس همونجا تو حرم بمونید تا ما برسیم

-باشه مادر.....الهی هر دوتاتون به حق این امام زاده عاقبت به خیر بشید...حالا که شما میاید دنبالمون پس من یه زیارت عاشورا هم بخونم، نمی خواد خیلی عجله کنید

خندیدم: مادرجونم دلت نمیاد بیای ها!

خودشم خندید و من دلم برای صدای مهربونش رفت:

-چکار کنم مادر...اینجا دلم آروم میگیره

-باشه قربونت بشم، برو با خیال راحت زیارتت رو بخون فقط حواست به گوشیتم باشه...رسیدیم زنگ میزنم

-خدا نکنه مادر...باشه عزیزم...خداحافظ

-خداحافظ

تماس رو قطع کردم و به سمت شهریار برگشتم:

-چقدر خوشحال شد...از ذوقش رفت یه دور دیگه دعا بخونه برات

شهریار خندید: برای من چرا؟

-خب به نظرت کی تو خانواده مون به دعا نیاز داره؟...تو دیگه، همینجور عذب اوغلی برای خودت می چرخی!

لپم رو محکم کشید، جوری که جیغم دراومد: آی!!!! خب راس میگم دیگه!

جلوی یه کافه ترمز زد و به سمتم برگشت:

-حقته تا دیگه سرت تو کار خودت باشه.... در ضمن اونی که کم کم باید نگرانش شد تویی خانم مهندس!

-من؟...چرا؟

به شوخی چشمکی زد و گفت: مگه نشنیدی که میگن دختر که رسید به بیست....

نذاشتم جمله‌ش رو تموم کنه:

-بی مزه.....به حال خودت باید گریست!

@Negin jamali

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت 29

خندید: قهر نکن حالا.....فعلا قصد شوهر دادنتو ندارم...پیاده میشی یا یه چیزی بگیرم تو ماشین بخوریم؟

-بگیر تو همین ماشین بخوریم، حال تو کافه نشستن ندارم

خندید: حال نداری یا در حد کافه آرا ویرا نکردی؟

شکلکی براش درآوردم و اون حین برداشتن چتر از صندلی عقب پرسید:

-چی بگیرم برات؟

-یه هات چاکلت بزرگ، روشم خامه داشته باشه با پودر دارچین

ابروهاش رو بالا انداخت: امر دیگه ای نبود؟...برم این قدر اردر بدم پرتم می کنن بیرون که!

-حالا دارچین اگه نداشت عیب نداره ولی خامه داشته باشه ها....امروز زیاد درس خوندم، قندم افتاده!

حین پیاده شدن باز خندید:

-خوبه استعداد چاقی نداری وگرنه با این وضع از در رد نمی شدی به جون خودم!

بدون اینکه نگاش کنم، گوشیم رو دستم گرفتم و دست دیگه م رو تکون دادم:

-حالا که اینطوره خامه ش زیاد باشه حسود خان!

خندید و در رو بست. خواستم تا شهریار برگرده چرخی توی اینستاگرام بزنم اما انگار دلگیری جمعه به همه سرایت کرده بود چون حتی توی فضای مجازی هم خبر چندانی نبود! گوشی رو کنار گذاشتم و سیستم ماشین رو روشن کردم. آهنگی  که پخش شد ریتم قشنگی داشت برای همین زدم از اول تا کامل گوش بدم:

از همین اول بگم من از اوناش نیستم
میزنن میرن من وایمیسم

صد دفعه خاکم بشم پا میشم
قطره باشی قد دریا میشم

میخوام عاشق بشم یه بار مهم بشم برات
میخوام قایق بشم شبایی که تر میشن چشات

من همونم که تا تهش میمونم
اگه غرقم بشم تورو به ساحل میرسونم

میگیرم دست تورو که هیچ جایی نری
پَر پروازت میشم که با من بپری
آره از همون شبی که از در اومدی هنوز درگیرتم

من بنازم به اون صورت بی آرایش و قلب مهربونت
من میسازم یه خونه واست توو قلبم
که خیلیا بشن حسودت

میگیرم دست تورو که هیچ جایی نری
پَر پروازت میشم که با من بپری
آره از همون شبی که از در اومدی هنوز درگیرتم

برای آدمی مثل شهریار این آهنگ دیگه زیادی عاشقانه بود. خندم گرفت از اینکه خواننده ی مورد علاقه ش هم تو آهنگ قربون صورت بی آرایش عشقش می رفت! لبخندی به تصادف جالب آهنگ زدم و سعی کردم با دستم بخار شیشه رو پاک کنم. بارون همچنان به همون قوت اولیه در حال بارش بود.

بین قطرات نشسته روی شیشه، شهریار رو دیدم که با عجله فاصله ی کافه تا ماشین رو طی کرد. به محض باز کردن در ماشین، ضمن دادن سینی مقوایی به دستم، چتر رو بین صندلی های عقب گذاشت:

-عجب بارون بدپیله ای شدا....یه هفته س داره می باره

نگاهی به قیافه ی اشتها برانگیز هات چاکلت انداختم:

-خوبه که...من عاشق این هوام

خندید: فقط مواظب باشه وسط عاشقیت فینت راه نیفته که بند آوردن اون از بند آوردن این بارونم سخت تره!

قیافه مو جمع کردم:

-اه شهریار...حالم و بهم زدی...موقع خوردن وقت این حرفاس؟

قهوه شو مزه کرد و نگام کرد:

-باور کن الان حالت بد شه بهتر از اون سرماخوردگی های خرکیته!

قاشقی از خامه ی شیرین روی نوشیدنیم رو با لذت خوردم و شونه ای بالا انداختم:

-حواسم هست خودم...چی شد بلاخره؟ میای کردان؟

چشماش گرد شد: تو این هوا؟!

-نه بابا... هوا شناسی گفته آخر هفته ی دیگه هوا صافه...اگه همه چی اوکی بود میای؟

-این هفته نمیتونم

-ای بابا توام فقط دنبال بهونه ای!....فکر کنم سرمه بهتر از من تو رو می شناسه

ابروش بالا پرید: چطور؟

-همینجوری...آخه وقتی به بچه ها گفتم شاید تو بیای حدس زد که نمیای!

نگاهی به بیرون انداخت و ابروش رو بالا انداخت:

-عجب!...پس این یارغارت علم غیبم داره!

کمی از قهوه ش رو خورد و دوباره نگام کرد:

- ولی جدا اگه کار نداشتم میومدم، پنج شنبه باید مامان رو ببرم چکاپ

اخم کردم: برای چی؟ مادر جون که چیزیش نیست!

لبخندی زدم و ضربه ای به نوک بینیم زد:

-چکاپ سالیانه س خانم دل نگران....نمی خواد استرس بگیری، با خیال راحت برو خوش بگذرون

-من دوست داشتم توام بیای ولی

- اینبار واقعا نمیشه، اما قول میدم یه بار دیگه با هم میریم

سرم رو تکون دادم: خیلی خب

-ولی برای اینکه حضور منو کنارت حس کنی این رژ عتیقه تو نزن!

با خنده به سمتش برگشتم و خودشم حین استارت زدن خندید:

-خندمو نبین، جدی گفتما!

مابقی خامه رو با هات چاکلت همزدم و یه قلپ بزرگ ازش خوردم:

-تو که گفتی با خودت بزنم عیب نداره...اتفاق برای اینکه حضورت حس بشه می زنم!

-خب نظرم عوض شد، با خودمم نزن پس!

-ای بابا اصلا نمی خوام حضورت حس بشه!

-میل خودته ولی اینو دیگه نزن!

لیوان خالی رو توی سینی مقوایی قرار دادم:

-رانندگیتو کن آقاجان...مادرجون منتظره

با خنده نگام کرد: باشه مثلا حرف عوض شد ولی اگه یهو دیدی نیستش تعجب نکن!

-گیر دادیا!

سرعتش رو بیشتر کرد و ضمن سبقت گرفتن از ماشین جلویی شانه ای بالا انداخت:

-همینی که هست!

@Negin jamali

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت 30

قاشقی از غذامو به دهن بردم و با انگشت صفحه ی موردنظرم رو به سرمه نشون دادم:

-اینو میگم

کمی دولا شد و نگاه دقیقی انداخت:

-خب مشکلش چیه؟

-مشکلی نداره ولی به نظرم کیفیت نمونه ی خارجیش رو نداره...ببین میزان انعطاف پذریش رو چند زده

-اونقدری اختلاف نداره، احتمالا قابل اغماض بوده که پذیرفته شده...شاید از نظر هزینه ای به صرفه تره

-آخه قیمتش اونقدری هم اختلاف نداره...چکاری بوده اینو تولید کردن!

خندید: اولا که به تاریخش نگاه کن...ثبتش مال هفت سال پیش بوده...یعنی از کارای قدیمی و اولیه شون بوده....دوما تو هم شدی مهندس بیات؟ چپ میره راس میاد به تولید گیر میده!

-اونو که ولش کن.....به نظرم از اینکه تو پروژه ی طراحی محصول جدید نیست لجش گرفته

-نمی دونم شاید ولی به نظر میاد بیشتر با واردات موافقه...اصلا معلوم نیست با این طرز فکر چرا ارشد قسمت طراحی شده!

ظرف یه بار مصرف غذامو بستم و حین بلند شدن ظرف خالی سرمه رو هم برداشتم:

-آدم عجیبیه....حس خوبی بهش ندارم

-چرا؟

-تو این یه هفته ای که اینجاییم دقت کردی همش در حال رفت و آمده؟.....اصلا سرکار نیست!

خندید: خب شاید کارش این مدلیه...باید به بخش های دیگه بره

سری تکون دادم و خندیدم:

-آره خب کارش اینه یه نخ سیگار بزاره گوشه ی لبش توی تراس با تلفن حرف بزنه!

سرمه با خنده دیوونه ای بهم گفت و من به سمت آبدارخونه یا همون آشپزخونه ی خیلی کوچیکی که ته سالن بود رفتم تا ظرف های خالی غذا رو دور بندازم. دستم رو شستم و دوباره به سالن برگشتم. از همون فاصله دیدم که مهندس سرابی مشغول حرف زدن با سرمه س. به میزمون که نزدیک شدم، به سمتم برگشت و لبخند کمرنگی زد:

-روز بخیر خانم صولتی

-متشکرم...روز شما هم بخیر

سرمه نگام کرد: ببین همتا من از آقای مهندس راجع به این محصول پرسیدم

پرسشی نگاش کرد و اینبار خود مهندس سرابی توضیح داد:

-خدمت خانم آریا عرض کردم....بعضی محصولات درسته ثبت شدن اما به دلایلی بعدا تولیدشون ممکنه متوقف یا کمتر شده باشه...این دایره ی قرمز رو ببینید

کمی روی کاتالوگ روی میز خم شدم و اون ادامه داد:

-بغل هر محصولی این علامت بود یعنی دیگه تولید نمیشه

سرم رو تکون دادم: متوجه شدم...ممنون از توضییحتون

-خواهش می کنم....لطفا هر سوالی داشتید حتی اگه خیلی ساده هم بود بپرسید...من خوشحال میشم کمکتون کنم...در ضمن هر چی بیشتر سوال براتون پیش بیاد بیشتر با چم و خم کار آشنا میشید

-بله حتما همینطوره

نگاه گذری به جفتمون انداخت: اگه سوالی نیست من برم

سرمه در جوابش لبخندی زد: نه ممنون

اونم سری تکون داد و اینبار راه خروج رو پیش گرفت. احتمالا باز به قسمت آزمایشگاه میرفت. واقعا دوست داشتم بدونم محصول جدیدشون چیه، از اونجایی هم که فعلا سکرت بررسی میشد، بیشتر کنجکاوم می کرد. کنار سرمه نشستم:

-برنامه ی فردا بلاخره قطعی شد؟

نگاهش همچنان به کاتالوگ بود:

-آره انگار.....معراج ساعتش اینا رو هم تو گروه زده

-خب پس...اتفاقا زودتر بریم بهتره....بعید نیست دوباره هفته ی دیگه بارندگی بشه اون وقت اینم میره پیش قرارهای قبلی که میذاشتیم و نمی رفتیم!

نگام کرد و با مکث پرسید: تنها میای؟

تک سرفه ای کردم و سرم رو تکون دادم:

-آره شهریار فردا قراره مادرجون رو ببره چکاپ..نمی تونه بیاد

دوباره نگاهش رو به کاتالوگ دوخت:

-پس میام دنبالت

دوباره سرفه ای کردم و با خنده جوابش رو دادم:

-قول میدم دفعه ی دیگه من ماشین بیارم...اینبار شهریار خودش ماشینشو می خواد

-لازم نکرده تعارفی بازی در بیاری.....حالا چرا سرفه می کنی؟...از صبح هی تک و توک عطسه هم کردیا

-نمی دونم فکر کنم یه کوچولو سرما خوردم...شدید نیست

-یه قرصی چیزی بخور برای فردا بدتر نشی

-باشه.. گفتم که شدید نیست...در پنجره رو پریشب باز گذاشتم، فکر کنم همون موقع سرما خوردم

ابرویی بالاا نداخت: تو این سرما؟

خندیدم: عاشق بوی بارونم آخه...نترس بابا فردا رو به موتم باشم میام!

سری تکون داد و دوباره دوتایی مشغول کارمون شدیم.

@Negin jamali

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت 31

با اینکه از دیشب خودم رو به انواع و اقسام تجویزهای مادرجون و دارو بسته بودم اما بازم گلوم به شدت می‌سوخت و از شدت عطسه های پی در پی ای که می کردم، سرم بدجوری گیج می رفت. با وجود مخالفت مادرجون و شهریار که از دیشب خونه اومده بود، حتی یه درصد هم حاضر نبودم، برنامه‌مون رو از دست بدم. برای همین گرم ترین پلیور بافتی که داشتم رو زیر کاپشنم پوشیدم و محض احتیاط قرص آنتی هیستامین هم خوردم تا کمتر عطسه کنم و به قول شهریار فینم راه بیفته.

تک زنگ سرمه که روی گوشیم افتاد، شال رو دور گردنم بستم. موهام رو با گیره ی محکمی جمع کردم و کلاهم رو سرم گذاشتم. کوله م رو پشتم انداختم و از پله ها سرازیر شدم اما قبل از اینکه به سمت در برم، شهریار صدام زد:

-وایسا یه دقیقه

به سمتش برگشتم و اون همین طور که به سمتم میومد غر زد:

-یه جوری با این حالت هولی بری که انگار دنبالت کردن!

لیوان آبمیوه رو به سمتم گرفت و باز ساز مخالف زد:

-بابا چشات داره میوفته....من میگم نرو با این حال

خندیدم و یه نفس آبمیوه مو خوردم. لیوان خالی رو به سمتش گرفتم:

-دستت درد نکنه...انقدرم انرژی منفی نده.....خوبم به خاطر قرص هاس بی حالیم

-خب آخه بی عقل!...کی قرصی که خواب آلودگی میاره رو میخوره بعد میره کوه؟!....از اون بالا میوفتی خدای نکرده!

باز خندیدم و بوتم رو پام کردم:

-همچین میگی کوه انگار داریم میریم اورست رو فتح کنیم!....چهار تا تپه س همش، اسمشو گذاشتن کوه!

سری از روی تاسف تکون داد و پالتوش رو از روی آویز برداشت:

-از من گفتن بود....پس لااقل اگه دیدی حالت بدتر شد، برگرد زودتر

-باشه

بر خلاف تصورم، کنارم راه افتاد و تا دم در حیاط همراهم اومد. قبل از من در رو باز کرد و اشاره کرد بیرون برم. خودش هم پشت سرم بیرون اومد. سرمه با دیدنش در حالی که نگاهش رنگ تعجب گرفته بود، پیاده شد:

-سلام آقای صولتی

-سلام خانم...صبح تون بخیر

نگاهی به من انداخت و باز به سرمه نگاه کرد:

-همتا که گوش نمیده ولی حالش خیلی خوب نیست...داروهایی هم که خورده خواب آوره...لطفا حواستون بهش باشه!

سرمه نگاه دقیقی به من انداخت:

-آره همتا؟....ولش کن اگه حالت بده نمیریم اصلا خب

چشم غره ای به شهریار رفتم و کوله م رو روی صندلی عقب ماشین سرمه گذاشتم:

-باباجان یعنی شماها حال منو بهتر از خودم می دونید؟....به خدا خوبم

اشاره ای به شهریار کردم:

-خوبم، خیالت راحت...باور کن اگه دیدم حالم خوب نیست زودتر با سرمه برمی گردم، خوبه؟

سری تکون داد و به جای جواب به من باز به سمت سرمه برگشت:

- بعد از خدا به شما می سپارمش پس....حرفشو گوش ندید اگه حالش خوب نبود، برگردید

سرمه لبخند محوی زد: حتما.....خیالتون راحت باشه

در جواب سرمه سری تکون داد و دست راستش رو توی جیب شلوارش فرو برد. روی صندلی جلو نشستم. دست دیگه ش رو به نشونه ی خداحافظی بالا برد:

- برید به سلامت

سرمه ضمن سوار شدن خداحافظی کرد و من با چشمکی که بهش زدم براش دست تکون دادم:

-خداحافظ

تا سر کوچه از آینه ی بغل دیدم که هنوز به مسیر رفتنمون داره نگاه می کنه. عادت داشت عوض همه نگران و مواظبم باشه. در عین عمو بودن، هم برادر بود هم پدر، حتی گاهی دلنگرانی های مخصوص مادرها رو هم نثارم میکرد. برای همین بود که شهریار برای من همه کس بود و اینقدر جونم براش درمیرفت. لبخندی به مهربونی دوست داشتنیش زدم و به رو به رو خیره شدم.

سرمه انگار ذهنم رو خوند:

-فکر کنم خیلی براش عزیزی...خیلی نگرانت بود

-عادتشه....کلا ذاتش مهربونه

-حالا واقعا خوبی؟

-اگه به شهریار نمیگی گلوم بدجوری می سوزه اما اونقدری بد نیستم که این گردش رو از دست بدم!

خندید: دیوونه ای به خدا!

@Negin jamali

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت 32

کل مسیر رو یجورایی چرت زدم. داروها واقعا خواب آلودم کرده بود. بچه ها توی محلی که از قبل قرارش رو گذاشته بودیم، منتظرمون ایستاده بودند. قبل از پیاده شدن با دیدن مازیار پوفی کشیدم و سرمه با صدای بلند خندید:

-عاشق دلخسته هم که اومده!

کوله م رو از روی صندلی برداشتم:

-کی به این گفت؟!

-همتا باور کن بفهمه بهش میگی این، خودشو از همین تپه مپه ها پرت می کنه پایین!

-به جهنم، اه!....باور کن تو زندگیم آدمی به پیگیری این ندیدم!

نگاهی به خودش توی آینه ماشین انداخت و در رو باز کرد:

-گناه داره همتا.... جلو بچه ها چیزی نگی یه وقت

ادایی درآوردم: از کی تا حالا سرپرستیشو به عهده گرفتی که دلش نشکنه؟

خندید و به سمتم اومد: جدی میگم همتا متلک بارش نکن...اصلا فکر کن نیست

دستامو بهم مالیدم و کنارش راه افتادم:

-آخه تو بگو من کی داوطلبانه باهاش حرف زدم که این بار دومم باشه؟!...ولی اداهای مثلا عاشقیش خیلی رو اعصابمه!

-بیچاره ادا در نمیاره که...خب چشمشو گرفتی دیگه!

بدون اینکه جواب سرمه رو بدم قدم زنان به سمت جمع تقریبا کم جمعیتمون که حالا با دیدن ما به سمتمون برگشته بودند، رفتم. معراج اول از همه جلو اومد:

-سلام....دیر کردیدا

بعد نگاهی به من انداخت: تو سرما خوردی؟

خندیدم: خیلی تابلوئه؟

اونم خندید: آره...بدجوری گل انداختی!

با خنده شونه ای بالا انداختم و با بقیه هم احوال پرسی کردم، که البته این احوال پرسی برای مازیار تنها یه سلام ساده بود. هم کلاسی دوره ی لیسانسمون بود که تو مقطع ارشد به خاطر گرایش های متفاوتمون دیگه هم کلاسی نبودیم اما به خاطر دوستی نزدیکش با سامان هنوز هم گاهی توی جمعمون حضور پیدا میکرد. یه بار تو همون دوره ی لیسانس، ترم آخر بهم پیشنهاد دوستی داده بود که رد کرده بودم اما  همچنان بی خیال نشده بود و برای بار دوم چند ماه پیش توسط سامان پیشنهادشو مطرح کرد. اینبار علاوه بر اینکه جواب منفی م رو توسط سامان رسوندم، دیگه کلا سعی می کردم باهاش رو در رو هم نشم چون اونجوری که از رفتارش پیدا بود، همچنان پیگیر قضیه بود!

تقریبا دو به دو راه افتادیم. سامان یجورایی مدیریت برنامه رو به عهده گرفته بود و طبق پیشنهادش قرار شد اول توی یه جا مسطح تر صبحانه بخوریم، بعدش به مثلا کوهنوردی مون برسیم. خودشم تمام وسایل موردنیاز یه املت حرفه ای، از مواد غذایی گرفته تا اجاق گاز کوچیک مسافرتی و ظرف یه بار مصرف هم حتی آورده بود. دخترا با خنده سر به سرش میذاشتن که تا حالا این روی کدبانوگریش رو رو نکرده بود و رها در عوض عین کمک کردن بهش با خنده ازش دفاع می‌کرد. واقعا هم املتی که درست کرد، چیز معرکه ای شده بود. اونقدری که من لااقل مطمئن بودم با اون استعداد درخشانی که در آشپزی داشتم، در خودم همچین توانایی برای درست کردنش نمی‌دیدم!

لقمه ی کوچکی به دهان بردم اما اونقدر گلوم متورم و دردناک بود که نمیتونستم از خوردنش لذت زیادی ببرم. با این حال رو به سامان کردم:

-واقعا دستت درد نکنه...عالی شده

دستی برام بلند کرد: نوش جان

بعد از صبحانه آنتی بیوتیکی خوردم و در مقابل نگاه سرمه سری به معنای خوب بودن تکون دادم. سامان به همون سرعتی که بساط صبحانه رو مهیا کرده بود، بعد از صرف چای دوباره وسایل رو جمع کرد و با اعلام آمادگی همه برای حرکت به سمت قسمت های مرتفع تر راه افتادیم.

با اینکه اواخر پاییز بود و تقریبا درختها عاری از برگ و سرسبزی بودند اما باز هم طبیعتش نمای قشنگی داشت. مخصوصا که وقتی کمی بالاتر رفتیم، به باغ های اطراف دید پیدا کردیم. روی بعضی از درختها هنوز میوه های نچیده شده مونده بود و منظره ی قشنگی داشت.

@Negin jamali

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت 33

تقریبا یک ساعتی راه رفته بودیم. با اینکه کوهی که مشغول بالا رفتن ازش بودیم، ارتفاع خیلی زیادی نداشت و مسیرش نسبتا هموار بود اما هر چی بالاتر می رفتیم به خاطر حالت سرماخوردگیم و کیپ شدن بینیم، نمی‌تونستم درست نفس بکشم. با این حال بدون اینکه به روی خودم بیارم سعی می کردم پا به پای بقیه از روزم لذت ببرم. مخصوصا که حس می کردم سرمه به خاطر تاکیدی که لحظه ی آخر شهریار بهش کرده بود، حس مسئولیتش شدیدتر شده بود و هر ده دقیقه با دقیق شدن به حالم تاکید می کرد که اگه نمی تونم ادامه بدم، بهش بگم. منم هر بار خیالش رو راحت می کردم که خوبم و در حالی که جور عجیبی سست و بی حال شده بودم، سعی می کردم همگام با بقیه جلو برم.

مهسا و معراج جلوتر از همه راه میرفتن و معراج تحت تاثیر حضور یار بود یا طبیعت نمیدونم ولی یه ربعی بود که بدجوری زده بود زیر آواز و بی وقفه پیش می رفت. انصافا هم صدای خوبی داشت. بقیه هم در حالی که تو سر و کله ی هم میزدن، پشت سرشون به سمت مقصدی که مشخص هم نبود، حرکت می کردند. تقریبا به قله‌ی اون شبه کوه نزدیک بودیم و مسیر باریکتر شده بود. یه جورایی فقط محض گذران وقت ادامه می دادیم که تا زمان ناهار مشغول باشیم. گرچه احتمالا برای ناهار دوباره باید همین مسیر رو برمی گشتیم، چون اون حول و حوش که رستورانی نبود.

سرم واقعا منگ شده بود، سرجام ایستادم و با صدای بلند معراج رو صدا زدم:

-معراج کجا چهچه زنان گازشو گرفتی داری میری؟....بس نیست دیگه؟

از همون فاصله ای که بینمون ایجاد شده بود، دستی تکون داد:

-بیا بابا تنبل....تا اینجا اومدیم دیگه....چیزی نمونده که

-پس شما برید من همین جا میشینم

سامان نزدیکتر اومد: اگه خیلی حالت بده منو رها پیشت میمونیم

-نه بابا برید شماها...همین جا رو این سنگه میشینم تا برگردید.....فقط به خاطر داروهایی که خوردم یکم گیجم، حال ندارم بیشتر بالا بیام

سرمه حرفم رو تایید کرد: آره شما برید من هستم پیشش

سپیده هم به جمع پیوست و من سنگینی نگاه مازیار رو به خوبی حس می کردم:

-می خوای منم بمونم؟

-نه....به خدا خوبم....میگم که فقط یکم بی حالم...اینجا میشینم یکم انرژیم جمع بشه برای برگشت...شما برید

بعد از اینکه خیالشون راحت شد که مشکلی نیست، دوباره یکی یکی ازمون دور شدن و سرمه با فاصله ی کمی کنارم روی سنگ نشست:

-همتا اگه خوب نیستی، لج نکن....می خوای برگردیم؟

-حالم بد نیست ولی بدجوری سرم گیج میره...داروهایی که خوردم به جای خوب کردن حالم فقط بی حالم کرده!

-اصلا باید میرفتی دکتر به جای اینجا اومدن...یکم استراحت کن، یواش یواش بریم پایین...اینجا هوا سرده بدتر میشی

با لبخند نگاش کردم: رفتی تو نقش شهریار ها

بدون اینکه چیزی بگه لبخند کم جونی زد و به اطراف نگاه کرد. نفس عمیقی کشیدم تا راه تنفسم یکم باز بشه اما بیشتر باعث شد، سرفه م بگیره. چند تا سرفه ی پشت هم زدم و قبل از اینکه بتونم کنترلش کنم، سرمه نگران از جاش بلند شد:

-پاشو همتا....اینجا خیلی هوا سرده داری بدتر میشی...پاشو بریم یواش یواش

واقعا جای مخالفت نبود، حالم اصلا چنگی به دل نمی زد. آروم آروم کنارش راه افتادم و به خاطر بی‌حالیم با آهسته ترین سرعتی که توی خودم سراغ داشتم قدم برمیداشتم. مسیر تقریبا خلوت بود و به جز اکیپ هایی که مثل خودمون بودند و هرچند دقیقه یه بار از گوشه ای پیداشون میشد، خبری نبود. مسیر یکم باریک شده بود، جوریکه سرمه جلوتر حرکت می کرد و نمیشد کنار هم قدم برداریم. ایستادم تا یکم نفسم جا بیاد. دیگه کم کم داشتم از اومدنم پشیمون میشدم، چون علاوه بر حالت های سرماخوردگی و گیجیم، احساس می‌کردم بدنم دچار تب شده و حرارتی که پشت پلکام ایجاد شده بود رو بخوبی حس می کردم.

سرمه که چند قدمی ازم جلو افتاده بود، با دیدن توقفم ایستاد:

-چرا وایسادی پس؟...بزار بیام دستت رو بگیرم

قبل از اینکه قدم برداره، دستم رو بالا بردم:

-نه نیا...خودم یواش دارم میام...یه لحظه وایسادم نفس بگیرم

-از دست تو همتا!...کاش نمیومدیم...ببین حالتو!

به خاطر سراشیبی مسیر پامو روی سنگ ها محکم قرار دادم تا سر نخورم و سرمه هنوز داشت غر میزد:

-حق با عموت بود.....از اینجا میبرمت دکتر......رسیدیم پایین زنگ میزنم به بچه ها که ما میریم منتظرمون نباشن

با قدم های آهسته سعی کردم فاصله ی بینمون رو پر کنم:

-باشه غر نزن

-یواش بیا

بدون اینکه نگاش کنم سرم رو تکون دادم و خواستم دو قدم باقی مونده بهش رو با قدم بزرگی پر کنم که یهو سنگ سست و غلطان از زیر پام در رفت و محکم با کمر سر خوردم.

@Negin jamali

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت 34

جیغی که بی اراده کشیدم با جیغ همزمان سرمه یکی شد و انعکاس بلندی توی اون فضای پر از سکوت ایجاد کرد. سرمه آروم سراشیبی رو به سمتم بالا اومد، اما گمونم از استرس وضعیت من بود که بی هوا خودشم نیمچه سری خورد و باعث شد دوباره جیغ بکشه. درد بدی توی کمرم پیچیده بود و پاهام لبه ی پرتگاه آویزون مونده بود. دستم رو به لبه ی سنگی گیر دادم تا بتونم بلند شم. اما هر چی هم که آروم جا به جا میشدم بیشتر سر میخوردم. دو تا دستام رو حائل کردم تا با سردادن خودم به عقب بتونم به شیب غلبه کنم اما به محض اینکه نگاهم به پایین افتاد، سرم گیج رفت و تا به خودم بیام چند سانت دیگه هم سر خوردم. صدای لرزون سرمه که از ترس سر نخوردن احتمالی جفتمون سر جاش خشک شده بود، توی گوشم پیچید:

-همتا تو رو خدا تکون نخور....

بعد هذیون وار با خودش زمزمه کرد: وای خدایا چکار کنم؟

نمی تونستم جوابش رو بدم. اونجوری که به پشت افتاده بودم، اصلا روی حرکاتم تمرکز نداشتم. سعی کردم به پهلو بچرخم تا بتونم پاهام رو که انگار به سنگینی کوه شده بود، بالا بکشم اما تاثیر داروها انقدر بی حالم کرده بود که حین جا به جاشدن دستم از تکیه گاه جدا شد و اینبار جوری سر خوردم که لبه ی پرتگاه آویزون موندم. جیغ ترسناک سرمه و صدای گریه ش بیشتر ترس رو به وجودم انداخت. دیگه عملا هیچ کاری نمی تونستم بکنم. با دو دست سفت لبه ی سنگی که کنارم بود رو چسبیده بودم و قدرت بالا کشیدن خودم رو به هیچ عنوان نداشتم. سرمه لرزون به سمتم اومد و سعی کرد بالا بکشتم اما زورش نرسید و گریه ش اوج گرفت. شال گردنم روی صورتم افتاده بود و نمی تونستم درست جایی رو ببینم. قفسه ی سینه م  هم از تلاشی که برای نفس کشیدن با اون وضعیت سرماخوردگی می کردم، می سوخت. آروم سرمه رو صدا زدم:

-سرمه ببین میتونی شالم رو از روی صورتم برداری...جایی رو نمیبینم که بتونم دستم رو بهش گیر بدم!

با همون صدای گریه معلوم بود داره بهم نزدیک میشه اما قبل از اینکه بهم برسه صدای مردونه ای رو شنیدم:

-چی شده خانم؟

سرمه با خوشحالی جواب صدایی که زیادی آشنا بود رو داد:

-وای خدایا شکرت.....خدا شما رو رسوند، همتا سر خورده نمیتونه تکون بخوره، منم نتونستم بالا بکشمش

صدای قدم های آرومی رو شنیدم و بعد همان صدا منو مخاطب قرار داد:

-میتونید دست منو بگیرید؟

اون شال اعصاب خورد کن جلوی چشمام رو گرفته بود و اصلا نمی تونستم جلوی روم رو ببینم چه برسه به دیدن دست یاری دهنده مو! دلم می خواست بتونم کنارش بزنم تا لااقل موقعیتم رو بفهمم اما از ترس افتادن نمی‌تونستم دستم رو از لبه ی سنگ رها کنم.

با استیصال به کسی که می خواست کمکم کنه، گفتم:

-من نمی تونم هیچ جا رو ببینم!

به نظرم فهمید منظورم چیه چون با مکث گفت:

-صبر کن الان درستش می کنم

صدای حرکت سنگریزه ها رو که ناشی از حرکتش در نزدیکیم بود، می شنیدم. با یه حرکت شالم رو کشید و همزمان باهاش کلاهم هم در اومد و علاوه بر خودم، موهام هم معلق شد! سرم رو یکم بالا گرفتم و یه لحظه خشکم زد! اینبار به جای بافت شالم، چهره ی جدی نامدار جلوی چشمام واضح شد. نامدار اینجا چکار می کرد؟! مهلتی برای فکر کردن نبود، نگاه متعجبم از صورتش به دستام و ناخن های سفید شده م رسید. از فشاری که برای گرفتن لبه‌ی سنگ بهشون وارد کرده بودم، بی حس شده بود و احساس می کردم، اصلا خونی توش جریان نداره. هر آن ممکن بود دستم از اون سنگ جدا بشه و تا پایین سر بخورم. نامدار کمی بیشتر به سمتم خم شد و دستش رو به سمتم دراز کرد:

-حالا سعی کن دستم رو بگیری...فقط آروم خودتو بکش بالا که سر نخوری

سعی کردم چیزی که گفت رو اجرا کنم اما هر چی تلاش کردم فقط به نوک انگشتاش رسیدم و باز از ترس افتادن به لبه ی سنگ چسبیدم:

-نمی رسه دستم!

مکثی کرد و از جاش بلند شد. اینبار کاپشن اسپرتی که تنش بود رو درآورد و به کسی که نمیدیدمش داد. بعد آروم روی سطح شیبدار دراز کشید و اینبار دستش رو بیشتر به سمتم دراز کرد:

-یه بار دیگه تلاش کن

دست راستم رو که بیشترین فشار روش بود رو آروم از لبه ی سنگ جدا کردم و سعی کردم به دستش برسونم اما می دیدم که دست چپم داره از سنگ جدا میشه. از ترسم دوباره به سنگ چسبیدم و با استیصال نگاش کردم:

-نمی تونم...دستم سر میخوره

-نترس من میگیرمت، فقط سعی کن دستت رو به من بدی...یه بار دیگه

@Negin jamali

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 35

با مکث دوباره دستم رو آزاد کردم و با بیشترین توانی که داشتم به سمتش خودم رو بالا کشیدم. به محض رسیدن به دستش محکم مچم رو گرفت و کمی بالا کشیدتم:

-خوبه حالا اون یکی دستتم ول کن

-آخه اون وقت چجوری بیام بالا؟

احساس کردم از استدلال من خندش گرفت. انگار تا الان خودم داشتم با دستام میومدم بالا!

لبخند کمرنگش رو خورد:

-من می کشمت بالا...فقط سریعتر وگرنه دوتامون تا پایین سر میخوریم

دست چپم رو با احتیاط جدا کردم. حالا سنگینم کاملا روی دستش بود و مچ دست راستم از فشاری که برای نگه داشتنم بهش میاورد، درد می کرد. به سختی دستم رو به دست دیگش رسوندم. تاکید کرد:

-مچ دستم رو محکم بگیر

با آخرین توانم خودم رو بالا کشیدم و مچ دستش رو محکم گرفتم اما از ترس جونم اونقدر محکم که فکر کنم ناخن هام رو توی گوشت دستش فرو کردم و این رو میشد از چهره ی جمع شده ش فهمید! حین تلاش برای بالا کشیدنم، آروم آروم دست راستش رو بالاتر آورد تا به بازوم رسید و با تسلط بیشتری بالا کشیدم. خودم هم سعی کردم با گیر دادن پاهام به دیواره ی کوه، سنگینیم رو از روی دستاش کمتر کنم و به بالا اومدنم کمک کنم. از حالت دراز کش رو زانوهاش ایستاد و بعد که تقریبا بالا اومدم، با یه حرکت ضمن ایستادن منو کامل بالا کشید. لحظه ی آخر با حرکت سریع دستش در کسری از ثانیه محکم به قفسه ی سینش برخورد کردم. دستم رو ول کرد و من تلو تلو خوران سعی کردم فاصله بگیرم اما با قدم کوچیکی که به عقب برداشتم، به خاطر باریکی مسیر و شیبی که داشت دوباره یکم سر خوردم و قبل از اینکه به موقعیت قبلی برسیم، باز بازوم رو گرفت. این دفعه محکم نگهم داشت و در حالی که نفس نفس میزد، نگام کرد:

-کجا باز دوباره؟!

-ببخشید...سلام!

اینبار واقعا لبخند زد: علیک سلام!

بازوم رو رها کرد. سرم رو پایین انداختم و سرمه هق هق کنان به سمتم اومد. نگاش کردم، رنگ صورتش مثل گچ سفید شده بود و لباش به کبودي میزد .وحشت از صداش می بارید:

-خوبی همتا؟.....وای خدایا مردم و زنده شدم

محکم بغلم کرد و من به خاطر ضربه ای که به کمرم و مچ پام وارد شده بود، چهره م جمع شد:

-آی...خوبم سرمه

ازم فاصله گرفت و من دیدم که نامدار به سمت دختری که کاپشنش رو به دستش داده بود، رفت. دختر بعد از دادن کاپشن به نامدار به سمتم اومد و من توی دلم اعتراف کردم که بی نهایت خوشگل بود. لبخندی قشنگی زد و کلاه و شالم رو به دستم داد:

-آسیب جدی که ندیدید؟

همه ی وجودم درد می کرد اما سعی کردم لبخند بزنم:

-نه خوبم...ممنون

کلاهم رو با درد روی موهای آشفته م کشیدم و به سمت نامدار برگشتم. با فاصله ایستاده بود و با حالتی جدی ما رو نگاه می‌کرد:

-واقعا ممنون آقای بزرگمهر....اگه شما نرسیده بودید فکر کنم الان به آغوش طبیعت برگشته بودم!

حین تکون دادن سرش، لبخند کمرنگی زد و من لنگ لنگان و با احتیاط به سمت تخته سنگی رفتم تا یکم بشینم. با دیدن طرز راه رفتنم به سمتم اومد:

-پاتون آسیب دیده؟

مچ دردناک پام رو لمس کردم:

-نمی دونم...یکم درد می کنه

روی دو پا کنارم زانو زد: میشه مچتونو ببینم؟

واقعا خجالت می کشیدم ازش. مخصوصا که لباساش با وجود اینکه تکونده بودشون به خاطر کمک به من حسابی خاکی و نامرتب شده بود. وقتی تردیدم رو دید، به چشمام نگاه کرد و با مکث ادامه داد:

-من دوره ی کمکهای اولیه رو گذروندم...اگه شکسته باشه میتونم تشخیص بدم

لبم رو گزیدم و با احتیاط پای آسیب دیده م رو از بوت بیرون کشیدم. دستش رو که به سمت پام برد، آستینش یکم بالا رفت و من جای ناخنهام رو روی مچ دستش دیدم که خون مرده شده بود. از خجالت بیشتر لبم رو به دندون گرفتم و اون بی توجه پام رو توی دستش گرفت و مچم رو لمس کرد. هینی که کشیدم باعث شد با دقت بیشتری مچم رو بررسی کنه. در چند جهت تکونش داد و به ورم کمی که داشت نگاه انداخت. بعد آروم پام رو زمین گذاشت و نگاهم کرد:

-نشکسته، فقط ضرب دیده....اما محض احتیاط به یه دکتر متخصص نشونش بدید حتما

بعد نگاه دقیقی به چهره م انداخت و اخم کمرنگی کرد:

-شما حالتون خوب نیست؟

سعی کردم با احتیاط دوباره بوتم رو پام کنم:

-یکم سرما خوردم

-بهتر نبود با این حال توی خونه استراحت می کردید؟

نگاهش کردم. باز به همون نقش رئیس بودنش برگشته بود. فعل های جمله هاش هم برخلاف زمانی که بهم کمک کرده بود، دوباره جمع می بست. خواستم جوابی بهش بدم اما قبلش نگاه مستقیم و نزدیکش باعث شد ناخودآگاه دوباره ذهنم به جستجو برای پیدا کردن علت آشنا بودنش بیوفته و بدون اینکه بخوام چند ثانیه توی نگاهش خیره بمونم. همون چند ثانیه کافی بود تا بلاخره تکه های پازل ذهنیم کنار هم قرار بگیره و یکباره جرقه ی چهره ی آشناش توی سرم زده بشه. یادم اومده بود کجا دیده بودمش. مطمئن بودم این نگاه سبز تیره‌ی اخطارگر رو همون روز، وسط استرسی که از شرایط داشتم، توی آتیش سوزی ساختمان پلاسکو دیده بودم. یکی از همون آتش نشان ها بود! با اینکه ربط آتش نشان بودن با شغل فعلیش رو نمی فهمیدم اما شک نداشتم که خودش بود. تازه داشت یادم میومد که اونروز وسط اون شلوغی ها، فرمانده شون هم به همین نام صداش زده بود.

وقتی دید به جای جواب دادن بهش زل زدم، با همون حالت جدی نگاهش رو ازم گرفت و از جاش بلند شد. بعد هم مستقیم به سمت همون دختر خوشگلی که همراهش بود، رفت. دختر لبخند دوباره ای بهم زد و با ته لهجه‌ی بامزه ای گفت:

-خوشحالم که آسیب ندیدی، خدا خیلی دوستت داره

بهم نزدیک تر شد و دستش رو به سمتم دراز کرد: من یاسمن هستم

حین ایستادن لبخند دردناکی زدم:

-ممنون...منم همتا

با همون لبخند فراخ، با سرمه هم دست داد و کنار نامدار ایستاد. نامدار نگاه دیگه ای به من انداخت:

-می خواید تا درمانگاه برسونمتون؟

دست سرمه رو گرفتم تا با کمکش راه برم:

-متشکرم با سرمه میرم....بازم ممنون برای کمکتون

سری تکون داد: نیازی به تشکر نیست....پس حتما به دکتر مچتون رو نشون بدید...

-چشم

-خدانگهدار

-آقای بزرگمهر؟

به سمتم برگشت: بله؟

-لطفا به شهریار از اتفاق امروز چیزی نگید

اخم کمرنگی کرد: فکر می کنید با این وضع برید خونه، متوجه نمیشه؟

-بهش میگم خوردم زمین، نمی خوام بدونه نزدیک بود از کوه بیفتم!

سری تکون داد: هر جور راحتید...خدانگهدار

-خداحافظ

جلوتر راه افتاد، یاسمن هم دستی برای ما تکون داد و همراهش شد.

@Negin jamali @Aryana @reyyan @Nasim.M @Ghazal @Masi.fardi @_NAJIW80_ @نارسیس بانو.arabzade @golpar @Esteghlalabi @آتنا شکاری @Gh.azal @Z.A.D@ستایش گودرزی @ملیکا ملازاده@Beretta @melika_sh @Sepideh good @آفتابگردون @sogand-A @Masoome @Sanaz87 @nevisandeye_fazaee @فاطیما @کروئلا @سادات.۸۲ @بوقلمون معتاد @Atlas _sa

ویرایش شده توسط Atefeh L

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت 36

با تکیه به سرمه اینبار با احتیاط بیشتری به سمت پایین حرکت کردیم. سرمه حین کمک کردن آروم جوری که فقط خودمون بشنویم زمزمه کرد:

-عجب دوست دختر خوشگلی داشت!

-آره...برعکس خود بدعنقش چقدر هم بامزه و خودمونی بود!

سرمه که انگار دوباره از یادآوری اتفاق دقایق پیش ترسیده بود، با نگرانی نگام کرد:

-وای خدا رو شکر که سر رسید...اگه بلایی سرت میومد من چه خاکی به سرم میکردم؟

بعد با اضطراب بیشتری ادامه داد: جواب عموتو چی میدادم؟!

-شلوغش نکن حالا...فعلا که زنده موندم، بعد تو نگران جواب پس دادن به شهریاری!

-آخه باید همین بار که مثلا تو رو به من سپرد این بلا سرت میومد؟!

با درد خندیدم: الان نگران وجهه ت جلوی شهریاری؟....منو بگو فکر کردم نگران منی!

اخم کرد: من داشتم سکته می کردم، چی میگی واسه خودت؟

-آخه خودت میگی جواب عموتو چی میدادم!...حالا نگران نباش، برای همین گفتم نامدار بهش چیزی نگه

-والا قیافه ای که این گرفته بود، فکر نکنم به حرفت گوش بده!

-بیخود....مگه از قصد خودمو پرت کردم پایین!...بعدم مگه داروغه س که بخواد گزارش منو به شهریار بده؟

خندید: عجب رویی داری به خدا....همین چند دقیقه پیش از دستای مرگ کشیدت بیرون

از درد صورتم جمع شد: آره خداییش...یه لحظه گفتم دیگه مردم تموم شد!

-خدا نکنه...ولش کن دیگه اصلا ...داریم می رسیم چیز زیادی نمونده

سرم رو تکون دادم و باز آروم قدم برداشتم. البته که به خاطر سرعت مورچه ای من و دردی که داشتم، چیز زیادی نمونده ای که سرمه گفت، سه ربع طول کشید تا تموم بشه و ما به جایی که ماشین پارک بود، برسیم. با احتیاط سوار ماشین شدم و بلاخره نفسم رو راحت بیرون فرستادم. سرمه بدون معطلی راه افتاد و در همون حال تماسی با معراج گرفت و رفتنمون رو مختصر خبر داد. سرم رو به پشتی ماشین تکیه دادم و بی حال به بیرون زل زدم. با اتفاقی که افتاد همون یه ذره انرژی هم که داشتم، تحلیل رفته بود. با وجود مخالفتم سرمه به محض ورود به تهران، جلوی نزدیکترین بیمارستان توقف کرد و با همون قیافه ی جدی تا اورژانس کمکم کرد تا با تکیه بهش راحتر قدم بردارم. حین نشستن روی تخت اورژانس به سرمه غر زدم:

-من گفتم بریم درمونگاه تو منو آوردی بیمارستان؟

-اینجوری خیالمون راحت تره...شاید لازم شد از مچ پات عکس بگیرن

خندیدم:خانم دکتر شدی سرمه؟

نگاهی جدی بهم انداخت:

-همه چی رو به شوخی میگیری به خدا...دیوونه زبونم لال داشتی میمردی!

با همون حال درب و داغون، خنده ای کردم و همزمان گوشیم زنگ خورد، شهریار بود. رنگ سرمه با تماس شهریار کامل پرید. لبخندی به قیافه ش زدم و تماس رو جواب دادم:

-جانم شهریار؟

-سلام خانم فین فینی!...حالت رو به راهه؟

نگاه کوتاهی به سرمه انداختم و باز به رو به رو خیره شدم:

-سلام...ای بدک نیستم..داریم برمی گردیم کم کم!

-چرا؟ مگه حالت بدتر شده؟

-نه...یعنی آره یکم بی حال بودم

-مطمئنی؟

قبل از اینکه جوابی اطمینان بخش بهش بدم، پیجر بیمارستان دکتری رو پیج کرد. دستم رو روی گوشی گذاشتم و ناخودآگاه چشمام رو بستم، فقط امیدوار بودم شهریار صدا رو نشنیده باشه اما صدای بلندش که توی گوشی پیچید، فهمیدم امیدم کاملا ناامید شده!

-تو کجایی همتا؟...صدای پیج بیمارستان بود؟

@Negin jamali

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت 37

درمونده به سرمه نگاه کردم. سری به معنی استفهام تکون داد. مونده بودم چی بگم که شهریار نگران نشه اما دو مرتبه صدام زد و اینبار با لحنی جدی تر از همیشه:

-همتا میگم کجایی؟...راستشو بگو، حالت بد شده؟

آروم جوابش رو دادم:

-چیزی نیست باور کن....به خاطر سرماخوردگیم یکم بی حال بودم، سرمه گفت برای اینکه حالم بدتر نشه بیایم دکتر، همین!

داد زد: همین؟ آدم برای سرماخوردگی بیمارستان میره مگه؟..گوشی رو بده به دوستت!

-یعنی چی شهریار؟...میگم خوبم

-گفتم گوشی رو بده بهش!

اونقدر عصبانی بود که ناخودآگاه گوشی رو به سمت سرمه گرفتم. سرمه وحشت زده تر از خودم بهم نگاه کرد. سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد و از گرفتن گوشی امتناع کرد. ناچار گوشی رو توی دستش چپوندم و آروم لب زدم:

-بهش نگی چی شده....فقط بگو بی حالم

سرمه با مکث و ناراضی گوشی رو دم گوشش گذاشت و الوی آرومی گفت اما به گمونم شهریار با همون لحن عصبانی ازش درباره م پرسید که به دقیقه نکشید و سرمه زد زیر گریه! با چشمهای گرد شده نگاش کردم و با دست علامت دادم کار رو خراب نکنه اما اون اونقدر از آسیب احتمالی من و احتمالا لحن شهریار ترسیده بود که با همون گریه سیر تا پیاز ماجرا رو براش تعریف کرد!

بعد هم مکالمه ش رو با خداحافظ آرومی قطع کرد و گوشی رو به سمتم گرفت:

-بیا بگیرش!

-سرمه؟؟؟؟؟....مگه من نمیگم بهش نگو؟ این چه کاری بود کردی؟

با همون چشمای اشکی نگام کرد:

-همتا خیلی ترسیدم از اتفاقی که ممکن بود برات بیوفته...دست خودم نبود باید به یکی میگفتم!

نفسم رو کلافه بیرون فرستادم:

-حالا اون یه نفر باید شهریار باشه؟...دیوونه حالا تا ته قضیه رو درنیاره ول نمی کنه...وای سرمه دیگه نمی زاره اینجور جاها برم!

کنارم لب تخت نشست: داره میاد اینجا!

-چی؟

-آرومتر صحبت کن، مگه نمیبینی اینجا چه خبره؟....گفت تا بیست دقیقه دیگه خودش رو می رسونه

-وای خدایا...ببین چه وضعی شد...الان مادرجون هم نگران میشه فکر می کنه چه بلایی سر من اومده حالا!

کلافه به دیوار پشت سرم تکیه دادم و به رفت و آمد آدمها زل زدم. اورژانس اونقدر شلوغ بود که بعد از گذشت ده دقیقه از حضورمون هنوز کسی برای معاینه من نیومده بود. سرمه هم بی حرف کنارم نشست و مثل من به رو به رو زل زد. فکر کردم گردشی که چند هفته براش برنامه ریخته بودیم، عجب چیز مزخرفی شده بود!

حدود بیست و پنج دقیقه بعد، در حالی که تازه دکتری پیدا شده بود تا نگاهی به وضعیت من بندازه، از انتهای راهرو شهریار هراسون به سمتمون اومد. سعی کردم لبخند بزنم تا بیشتر از اون نگران نشه اما دکتر چنان مچ پام رو فشار داد که بی اراده آخ بلندی گفتم و باعث شد سرعت راه رفتن شهریار بیشتر بشه. به محض رسیدن بهمون نگاهی به من انداخت:

-چه بلایی سر خودت آوردی؟

-هیچی نیست...مچ پام فکر کنم ضرب دیده

دکتر بی توجه به نظر من بلاخره پام رو رها کرد و روی کاغذی یادداشتی نوشت:

-باید عکس بگیریم

بعد به سمت شهریار برگشت: ببرینش قسمت رادیولوژی

شهریار بدون معطلی به سمتم اومد و کمکم کرد تا مسیر رو طی کنم. بهش تکیه زدم و تقریبا بیشتر وزنم روی دستش انداختم تا کمتر به پای آسیب دیده م فشار بیارم. سرمه دوباره اشکاش راه افتاده بود و من نمی فهمیدم برای چی انقدر اشک میریزه اما قبل از اینکه بتونم با گفتن جمله ای آرومش کنم، به بخش رادیولوژی رسیدیم و من بدون همراه وارد اتاق شدم.

 

کار عکس برداری که تموم شد، دوباره همراه شهریار به اورژانس برگشتم تا عکس آماده بشه. سرمه مثل بچه ی تنبیه شده ای پشت سرمون راه میومد و گاهی بینیش رو بالا می کشید. به محض اینکه روی تخت نشستم به سمتش برگشتم:

-برای چی گریه می کنی سرمه؟...به خدا خوبم

شهریار به سمتش برگشت:

-شما چرا اینقدر پریشونید؟...مطمئنید اتفاق دیگه ای نیوفتاده؟

سرمه سری تکون داد و با دست اشکاش رو پاک کرد:

-نه...فقط یاد اون صحنه که میوفتم هنوز تنم میلرزه

شهریار سری با تاسف تکون داد و نگاه توبیخ گری به من انداخت:

-صبح بهت نگفتم حالت خوب نیست نرو؟...اگه خدای نکرده پرت میشدی پایین چی؟

دستم رو به سمت سرم بردم و شقیقه مو ماساژدادم. واقعا درد می کرد:

-باشه، اشتباه کردم با این حال رفتم....میشه دیگه دعوا نکنی؟

نگاهش از چشمام به مچ دستم رسید و اخماش دوباره توی هم رفت:

-اینا چیه رو دستت؟

@Negin jamali

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 38

اصلا مهلت نداد ببینم منظورش چیه! دستم رو توی دستش گرفت و آستشن پلیورم رو بالا زد. خودمم ماتم برد، روی بخش زیادی از مچ دستم جای کبودی های انگشت مانندی بود که احتمالا وقتی نامدار مچم رو برای بالا کشیدنم گرفته بود به خاطر فشار زیاد روی دستم ایجاد شده بود.

-هیچی نیست، کبود شده دیگه

-یعنی چی کبود شده...چجوری افتادی که دستت این شکلی شده؟...اینا جای انگشته!

بی حال نگاش کردم:

-شهریار جان عزیزم...منو که با هلیکوپتر نجاتم ندادن...یه آدم خیر مچم رو گرفت و به سختی بالا کشیدم، اینم جای دست های همون آدم خیره که از قضا نامدار خان خودتون بود!

متعجب نگام کرد: نامدار؟؟....نامدار کمکت کرد؟ اونجا بود مگه؟

نگاه بی حوصله ای به سرمه انداختم و باز به شهریار نگاه کردم:

-شهریار به نظرم توام خودتو به یکی از همین دکترا نشون بده!

سرمه نزدیکتر شد: آقا شهریار منکه پشت تلفن بهتون گفتم آقای بزرگمهر کمک کردن!

شهریار مردد سرمه رو نگاه کرد:

-واقعا؟....ببخشید ولی فکر کنم انقدر از شنیدن خود خبر شوکه شدم که بقیه ی حرفاتون رو اصلا متوجه نشدم

بی حال خندیدم: دستت درد نکنه...این بیچاره کلی با سوز و گداز برای تو مرثیه خوند تو اصلا متوجه نشدی اونوقت؟

سرمه لبخند تلخی زد و شهریار بی توجه به حرف من ادامه داد:

-شانس آوردی نامدار اونجا بود....احتمالا رفته بوده باغشون که اون موقع روز اونجا بوده.....باغ پدریش همون طرف هاس

 از شدت بی حالی روی تخت دراز کشیدم و فکر کردم پس با دوست دختر خوشگلش چه بزمی تو باغ پدری راه انداخته!

-اونم نبود، بلاخره یکی پیدا میشد کمک کنه دیگه

شهریار دستش رو روی پیشونی تب دارم گذاشت:

-الان میگم دکتر داخلی یه ویزیتت بکنه....یه سرم هم بزنی خوبه به نظرم

باشه ای گفتم و چشمام رو بستم. صدای آروم شهریار رو شنیدم که سرمه رو مخاطب قرار داد:

-من معذرت می خوام پشت تلفن با اون لحن عصبانی باهاتون حرف زدم...راستش همتا اونقدر برام عزیزه که آسیب دیدنش عصبیم می کنه...بازم ببخشید

سرمه با لحن آرومی جوابش رو داد: اشکالی نداره، حق داشتید....مثلا قرار بود مواظبش باشم ولی

احساس کردم دوباره زد زیر گریه و اینبار صدای شهریار شرمنده بود:

-خانم آریا!....خواهش می کنم گریه نکنید...مگه همتا بچه س یا تقصیر شما بوده این اتفاق؟

-نه ولی خب ....فکر کنم باید همون صبح از رفتن منصرفش می کردم

صدای خنده ی آروم شهریار اومد:

-اصلا خودتونو سرزنش نکنید...این موجودی که من میشناسم هیچ کس اون موقع صبح نمی تونست منصرفش کنه...الانم اشکاتونو پاک کنید، خدا رو شکر که به خیر گذشته...من برم ببینم یه دکتر داخلی بیکار توی این بخش پیدا می کنم؟...چقدر شلوغه اینجا!

-باشه...من همین جا پیشش می نشینم تا شما برگردید

صدای قدم های شهریار رو شنیدم که ازم دور شد. حال نداشتم چشمام رو باز کنم تا ببینم سرمه در چه حالی بود اما تکون کمی که تخت خورد نشون میداد به تخت تکیه زده. با همون چشمای بسته صداش زدم:

-سرمه؟

-هوم؟

-می دونی چی شد؟

آروم خندید: آره داشتی به آغوش طبیعت برمی گشتی!

خودمم خندیدم و چشمام رو باز کردم. سرمه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت:

-چطور تو اون وضعیت همچین جمله ای به ذهنت رسید که به نامدار بگی؟....مطمئنم داشت فکر می کرد تو دیگه چه موجودی هستی!

-به نظرت اون آدم اصلا براش مهمه من چه موجودی ام آخه؟.....حالا اینو ولش کن....فکر می کنی تو اون هیر و ویر چی فهمیدم؟

سری تکون داد: چی؟

-یادته گفتم قیافه ی نامدار برام خیلی آشناس؟

-خب؟

-یادم اومد کجا دیدمش....یکی از آتش نشان هایی بود که سه سال پیش توی ساختمون پلاسکو بود!

@Negin jamali

ویرایش شده توسط Atefeh L

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت 39

ابروهاش بالا پرید:

-نه بابا؟...مطمئنی؟... آخه رشته ش چه ربطی داره به آتش نشانی؟

-اینو نمی دونم ولی مطمئنم همونجا دیدمش

-شاید شبیهش بوده

-نه بابا مطمئنم...چون توی اون هیر و ویر که داشتم دنبال شیما میگشتم هی بهم تذکر میداد از ساختمون برم بیرون....قشنگ یادمه قیافشو...فکر کرده بود با اون دوست الدنگ امیر کله صبح قرار دارم

 خندید: از کجا می دونی فکر کرده با اونی؟

- آخه من بهش گفتم دنبال دوستم میگردم تا با هم بیرون بریم...یهو الدنگ خان منو صدا زد، نامدارم فکر کرد آدم از ما سرخوش تر پیدا نمیشه که وسط آتیش سوزی قرار بزاره...همچین پوزخندی بهم زد که قشنگ قیافه‌ش تو ذهنم مونده!

سرمه آروم زد زیر خنده و نگام کرد:

-راس میگی؟... پس چه رزومه ای از خودت پیشش ساختی!

دستی رو هوا تکون دادم:

-حالا انگار اون منو یادش میاد!...اون همه آدم تو اون ساختمون بود، تازه انقدر اون آتش نشان های بیچاره درگیر خاموش کردن آتیش و مهار اوضاع بودن که فکر نمی کنم اون لحظه اسم خودشونم یادشون میومد

سری با تاسف تکون داد: شغل سختیه واقعا

-آره...حالا منو بگو...تا همین چند وقت پیش برای نامدار هم فاتحه میخوندم!

دوباره زد زیر خنده: چرا دیوونه؟

-آخه نمی دونی که اونقدر صدای انفجار وحشتناک بود که من وسط پله ها خشکم زده بود.....همین آقای خوش اخلاق چنان دادی سرم زد که فیوزم پرید و تا خود خیابون دویدم!

سرمه از شدت خنده سرخ شده بود و من در حالی که خودمم خنده م گرفته بود ادامه دادم:

-هیچی دیگه...یجورایی با دادش نجاتم داد....منم چون نمی دونستم جز اون آتش نشان های شهید بوده یا نه برای همین یه فاتحه هم محض احتیاط برای ناجی جونم میخوندم!

-خب پس این دومین باره که از آغوش طبیعت بیرون کشیدتت!

دستی به پیشونیم کشیدم و نگاهم به شهریار افتاد که از دور با دکتری همراهش میومد:

-همچین...خدا سومیشو به خیر کنه!

دکتر معاینه م کرد و ضمن تجویز داروهای روتین برای سرماخوردگی، به درخواست شهریار یه سرم هم برام نوشت. تمام مدتی که سرمم تموم بشه شهریار و سرمه بالای سرم ایستاده بودند و اصرارهای شهریار هم نتونسته بود، سرمه رو به خونه بفرسته. تا آخرین قطره ی سرم که وارد رگهام شد، کنارم موند و در نهایت موقع برگشت پشت سر ماشین شهریار تا نزدیکی های خونه اومد و بعد وارد خیابون منتهی به خونه ی خودشون شد. خونه‌شون فاصله ی زیادی با خونه ی مادرجون نداشت و از این بابت خیالم راحت بود که نیازی نیست نگران دیر رسیدنش باشم. از صبح واقعا استرس زیادی رو به خاطرم تحمل کرده بود و من همون موقع به خودم قول دادم، بعدا یجوری براش جبران کنم.

مادرجون با یه قابلمه بزرگ سوپ ازمون استقبال کرد و با دیدن حالم یه دور دیگه تمام حرفها و سرزنش های شهریار بابت بی احتیاطیم رو تکرار کرد. منم بدون اعتراض با جون و دل به محبت های عیانش دل دادم. اینکه بدونی کسایی هستن که نگران سلامتیت باشن و براشون عزیز باشی، اونقدر حس قشنگی بود که حتی اگه در غالب سرزنش هم بیان میشد دلنشین بود. توی همه ی این سال ها که نبود پدر و مادرم رو با تمام وجود حس می‌کردم، خیلی خوب یاد گرفته بودم که قدر محبت اطرافیانم رو بدونم و خودمم تا جایی که میتونم محبتم رو بهشون ابراز کنم. بهای رسیدن به این تفکر به سنگینی نبود عزیزترین آدم های زندگیم بود، اما باعث شده بود بفهمم عزیزترین های دیگه ای هم دارم تا برای بودنشون خدا رو شاکر باشم. حالا مادر جون و شهریار عزیزترینم بودند.......

*******

به خاطر سه روز متوالی توی خونه موندن و استراحت برای از سر گذروندن بیماریم، دو روز کارآموزیم رو از دست داده بودم و باید وقتی برای جبرانش میذاشتم. علت نیومدنم رو خود شهریار به نامدار گفته بود. گرچه خودش در جریان کامل بود اما برای جلوگیری از اخم های همیشه درهمش، از شهریار خواستم مجددا بهش یادآوری کنه. البته که حتی به خودش زحمت نداده بود، حالم رو بپرسه. درسته برام اهمیتی نداشت اما به نظرم در جایگاه برادرزاده ی دوست و شریکش جا داشت یه حالی ازم بپرسه. مخصوصا اینکه دیده بود، دچار چه وضع اسفباری شده بودم!

رفتن به شرکت بدون سرمه، حس تنهایی بهم میداد، مخصوصا که به خاطر تاکید مداوم شهریار، نمیتونستم زیاد به اتاقش سر بزنم و این بیشتر کسلم میکرد. به هر حال چاره ای نبود، اگه همین اول کار دو روز رو جبران نمی‌کردم باز هم در آخر مجبور بودم اینکار و انجام بدم چون کارآموزیمون برحسب تعداد روز و ساعت های گذرونده بود. بعد از کلاس از سرمه خداحافظی کردم و با اینکه نزدیک ظهر بود و اینجوری مجبور بودم تا عصر برای پر شدن ساعتم شرکت بمونم، اما چون وقتم آزاد بود، تصمیم گرفتم به این شکل مفید ازش استفاده کنم. از تاکسی پیاده شدم و وارد طبقه ی طراحی شدم. تقریبا با سرمه زیر و بم محصولاتی که طراح و تولید کننده‌شون خود شرکت بود رو درآورده بودیم و قرار بود برای ادامه ی کار با روال کار تکنسین ها آشنا بشیم.

@Negin jamali

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 40

سلام جمعی به کارمندهای بخش طراحی کردم و به سمت اتاق ارشدها رفتم. تقه ای به در زدم و با صدای بفرمایید مهندس سرابی وارد شدم. طبق معمول مهندس بیات توی اتاق نبود!

-سلام آقای مهندس

از دیدنم تعجب کرد: سلام خانم صولتی، چطور امروز شرکت اومدید؟

- به خاطر دو روز غیبتم خواستم امروز که وقت داشتم یه روزشو حداقل جبران کنم

سری تکون داد: بسیار عالی.....بفرمایید من در خدمتم، کاری با من داشتید؟

-بله...راستش اون کاتالوگ رو ما به صورت کامل مطالعه کردیم...خانم آریا گفتن دو روزی که من نبودم با یکی از تکنسین ها آشنا شدن ....می خواستم ببینم امکانش هست امروز منم به اون قسمت برم؟

-البته....اجازه بدید ببینم آقای محمدی کدوم قسمته، هماهنگ می کنم و خبر میدم بهتون

-باشه، ممنون...پس من بیرون منتظر میشینم

سری تکون داد و من به سمت در برگشتم اما قبل از اینکه خارج بشم باز صدام کرد:

-خانم صولتی؟

نگاش کردم: بله؟

-مهندس بزرگمهر می دونن امروز رو به عنوان جبرانی اومدید؟

مکثی کردم: نه چطور؟

-بهتره تا من هماهنگ می کنم بهشون اطلاع بدید....یکم روی کارای خارج از برنامه حساس هستند!

-اومدن من به عنوان جبرانی خارج از برنامه س؟

-بهرحال به نظرم بهشون اطلاع بدید

سری تکون دادم و در رو باز کردم: باشه

-ببخشید اصلا قصد دخالت تو کارتون رو ندارم ولی خب....بهتره از برخورد احتمالی جلوگیری بشه...ایشون توی کار خیلی سخت گیرن

پوزخندی زدم و حین خارج شدن جوابش رو دادم:

-بله در جریان هستم!....بهر حال ممنون برای گوشزدتون!

در رو پشت سرم بستم و راهی طبقه ی مدیریت شدم. سکوت این طبقه همیشگی بود انگار. قبل از ورود به سالن به سمت آب سرد کن داخل راهرو رفتم تا یکم آب بخورم. صدای حرف زدن آروم دو نفر توی اون سکوت به گوشم رسید اما اونقدر آروم صحبت می کردند که چیزی از مکالمه شون نمی فهمیدم. لیوان یه بار مصرف رو توی سطح کنار آب سرد کن انداختم و وارد سالن شدم. با دیدن مهندس بیات که جلوی میز منشی با حالتی جدی ایستاده بود، ابروهام بالا پرید. منشی داشت با همون صدای آروم چیزی رو براش توضیح میداد. به اون سمت قدم برداشتم. صدای برخورد کفشم با کفپوش باعث شد سر هر دوشون به سمتم برگرده. مهندس بیات با دیدنم دستش رو از روی میز برداشت و صاف ایستاد:

-به به خانم صولتی!...دیگه هر روز تشریف میارید؟!

-خیر به خاطر غیبت اخیرم، امروز اومدم

بعد رو به منشی که به نظرم یکم مضطرب میومد، کردم:

-مهندس بزرگمهر تو اتاقشونن؟

-اگه منظورتون مهندس نامدار بزرگمهر هست که نه نیستن.....رفتن آزمایشگاه

سری تکون دادم و بدون اینکه به مهندس بیات نگاه کنم، دوباره پرسیدم:

-مهندس صولتی چی؟

-ایشون هستن...بفرمایید

بی حرف به سمت اتاق شهریار راه افتادم. تقه ای به در زدم و قبل از اینکه وارد اتاق بشم صدای آروم مهندس بیات رو دوباره شنیدم که خطاب به منشی تذکر داد:

-هر چه سریعتر درستش کن....وقت زیادی نداریم!

وارد اتاق شدم و حین لبخند زدن به شهریار، فکر کردم این خانم منشی باز چه خرابکاری کرده که اینجوری بهش تذکر میده. اونم کسی مثل مهندس بیات که خودش صد در صد تذکر لازم بود!

-سلام...خسته نباشی

-علیک سلام همتا خانم....این طرفا؟

شونه ای بالا انداختم:

-هیچی امروز وقت داشتم گفتم برای جبران یکی از روزهایی که نیومدم، بیام شرکت

-کار خوبی کردی...بیا بشین، کارم داشتی؟

-نه باید برم....در اصل با مهندس بزرگمهر کار داشتم اما انگار رفته بخش لابراتوار

- احتمالا برای چک کردن رفته.....کارت چیه؟

-می خواستم بهش بگم که امروز رو برای جبرانی اومدم

خندید: میبینم که خوب حساب کار دستت اومده!

ادایی درآوردم: نخیرم.....مهندس سرابی گیر داد که باهاش هماهنگ کنم وگرنه به نظر من لازم نبود!

به پشتی صندلیش تکیه داد و بلندتر خندید:

-پررویی دیگه...ولی خب راس میگه، بهتره بدونه چه روزایی خارج از برنامه تون میاید

-فعلا که نیست...من برم دیگه، کاری نداری؟

-نه...تو برو سر کارت، من خودم بهش میگم...در ضمن آخر وقت تنها نرو، خودم میبرمت

ذوق زده نگاش کردم: میای خونه؟

لبخندی زد و خودکارش رو برداشت:

-اگه می دونستم انقدر از بودن من خوشحال میشی زودتر میگفتم!

-معلومه که خوشحال میشم...پس فعلا

در رو باز کردم و از اتاقش خارج شدم. تعجب کردم وقتی دیدم مهندس بیات هنوز داشت با منشی سر و کله میزد. بی توجه بهشون راه راه پله رو پیش گرفتم اما به دقیقه نکشید صدای قدم هایی که پشت سرم با فاصله حرکت کرد، نشون داد مهندس هم در حال خروج از طبقه ی مدیریت بود. پشت سرم راه افتاد و بی مقدمه گفت:

-خب خانم صولتی...کار تو این شرکت چطوره؟

حین پایین رفتن از پله ها متعجب نگاش کردم:

-خوبه!

سری تکون داد: بله خب...مخصوصا که آدم پارتی هم داشته باشه دیگه خوب تر از خوبه؟ اینطور نیست؟

اخمام تو هم رفت:

-ببخشید ولی من دارم مثل هر کارآموز دیگه ای این دوره رو می گذرونم...کجاش احتیاج به پارتی داره؟ من که حقوقی قرار نیست بگیرم!

دستاش رو لاقیدانه توی جیبش فرستاد:

-بلاخره همین که توی همچین شرکتی کارآموز باشی خودش پارتی می خواد!

حرفش شاید درست بود اما لجم دراومد. به اون چه ربطی داشت!

-شما با این قضیه مشکلی دارید؟

ابرویی بالا انداخت و با دست اشاره کرد تا من زودتر وارد سالن مربوط به طبقه ی خودمون بشم:

-نخیر... برای ما هم سعادتیه!

بی توجه بهش وارد شدم و نامدار رو دیدم که میون در اتاق ارشد ایستاده و مشغول صحبت با مهندس سرابی بود. با نزدیک شدنم سرش به سمتم برگشت و یه لحظه با دیدن مهندس بیات که کنارم قدم برمی داشت، اخم غلیظی کرد. دیالوگش با مهندس سرابی رو تموم کرد و تمام قد به سمت من ایستاد. نگاهش یجوری بود که انگار منتظر بود به طور اوتوماتیک براش توضیح بدم!

-سلام آقای مهندس

با همون نگاه جدی جوابم رو داد:

-سلام خانم....

همزمان نگاه کوتاهی به مهندس بیات انداخت و با مکث نگاهش مجدد به من دوخته شد:

-تا اونجا که یادمه قرار بود شما و خانم آریا فقط روزهای زوج شرکت تشریف بیارید!

برخلاف محتوای جمله ش که ظاهرا خبری بود، لحنش به قدری جدی و بازخواستی بود که ناخودآگاه منم جدی شدم و مستقیم نگاهش کردم. مهندس بیات هم انگار در حال دیدن یه صحنه ی مهیج بود، چون به جای رفتن به اتاقش با فاصله کمی هنوز کنار من ایستاده بود!

-بله ولی امروز به جبران یکی از اون دو روز غیبتم اومدم

بدون ذره ای انعطاف با همون لحن ادامه داد:

-یادم نمیاد باهام هماهنگ کرده باشید!

چقدر توی اون لحظه دلم می خواست کله شو بکنم. انگار عهد نامه ی حقوق بشر نقض شده بود که اینجوری باهام رفته می کرد، اونم جلوی بقیه ی کارمندا و مهندس بیاتی که نمی دونم چرا نمی رفت!

-جناب بزرگمهر من همین الان از طبقه ی مدیریت برای همین موضوع برگشتم.... اومده بودم که بهتون اومدنم رو اطلاع بدم اما شما توی اتاقتون نبودید!

مهندس بیات مثل پارازیت وسط بحث بی موردی که پیش اومده بود، پرید:

-حق با خانم صولتی مهندس جان...من شاهدم!

توجه نامدار با جمله ای که مهندس بیات با لحنی خندان گفت، یکباره بهش جلب شد و اخمش از قبل هم غلیظ تر شد:

-بهتر نیست شما به جای شهادت دادن سر کارتون برگردید؟!...فکر می کنم رفع نقض آخرین طراحیتون ضروری‌تر از اینکار باشه!

قیافه ی خندان و بی خیال مهندس بیات در آنی چنان درهم رفت که یه لحظه فکر کردم الان یه چیزی بار نامدار می کنه اما گویا بیشتر از این حرفا ازش حساب می برد یا شاید هم بیشتر از این حرفا حق با نامدار بود که بی حرف، سری تکون داد و وارد اتاقش شد!

نامدار بعد از دک کردن بیات دوباره به سمت من برگشت:

-خانم صولتی برای هرگونه تغییری توی برنامه ی شرکت اومدنتون باید روز قبل هماهنگ کنید، حتی اگه برای جبران غیبتتون باشه.....فکر می کنم اینو قبلا گفته بودم....در ضمن

قدمی به سمتم برداشت و مستقیم توی چشمام نگاه کرد:

-بهتره به تذکرهایی که قبلا داده بودم توجه کنید...دلم نمی خواد یه حرف رو دوباره تکرار کنم!

مات بهش زل زدم اما اون بی توجه به قیافه ی متعجب من راهش رو گرفت و رفت! منکه کار اشتباهی نکرده بودم! با یادآوری لحن سرزنش بارش تعجبم رنگ باخت و اینبار حس عصبانیت توی وجودم شدت گرفت. واقعا نمی فهمیدم چه طرز فکری راجع به من داشت که مثل بچه های خرابکار و سر به هوا باهام برخورد می کرد!

@Negin jamali @Aryana @reyyan @Nasim.M @Ghazal @Masi.fardi @_NAJIW80_ @نارسیس بانو.arabzade @golpar @Esteghlalabi @آتنا شکاری @Gh.azal @Z.A.D@ستایش گودرزی @ملیکا ملازاده@Beretta @melika_sh @Sepideh good @آفتابگردون @sogand-A @Masoome @Sanaz87 @nevisandeye_fazaee @فاطیما @Otayehs @شازده کوچولو @tara-Lr

ویرایش شده توسط Atefeh L

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت 41

پوف کلافه ای کشیدم و با همون حال عصبی در اتاق ارشد رو زدم. با مکث وارد شدم:

-آقای مهندس هماهنگ کردید؟

مهندس سرابی لبخند همیشگیش رو زد و از جاش بلند شد:

-بله بفرمایید بریم

تشکری کردم و بدون حرف همراهش راهی شدم. هنوز هم دلم می خواست به طبقه ی بالا برگردم و تا جایی که می تونستم سر نامدار جیغ می کشیدم!

 

********

سرم روی میز گذاشتم و برای چندمین بار خمیازه کشیدم. دیشب تا دیروقت بیدار بودم و بعدش هم اونقدر بدخواب شدم که نتونسته بودم درست و حسابی بخوابم. برای همین از صبح کسل بودم. سرمه با ته خودکار آروم به پهلوم ضربه ای زد و زمزمه کرد:

-پاشو همتا...الان استاد میبینتت!

با رخوت دوباره صاف نشستم و به ارائه ی کسل کننده ی یکی از همکلاسی هام زل زدم. اونقدر مطالبی که برای ارائه آماده کرده بود، شنبه یکشنبه و بدون انسجام بود که حتی منی که در حال چرت زدن بودم هم اینو می‌فهمیدم چه برسه به دکتر راد که اخماش از ارائه ی ضعیف دانشجوش حسابی توی هم بود!

بی حوصله نگاهی به صفحه ی گوشیم انداختم. امروز باید با دکتر سهرابی هم حرف می زدم و برای همچین کاری، زیادی بی انرژی و حوصله بودم. امیرحسین بلاخره ارائه ش رو تموم کرد و منتظر نظر استاد و سوال احتمالی بقیه موند. اما دکتر راد به کسی مهلت سوال نداد، چون با چنان نگاه سرزنش باری نگاهش کرد که بیچاره رنگش پرید!

-آقای مستوفی من فقط یه سوال ازت دارم.....خودت به این ارائه ت چند میدی؟!

امیر حسین بی هدف به پرده ی روی دیوار که آخرین صفحه ی ارائه ش رو نشون میداد، نگاهی انداخت و دوباره به سمت دکتر راد برگشت:

-استاد میدونم یکم مختصره ولی باور کنید بیشتر از این نتونستم مطلبی راجع به این موضوع پیدا کنم!

دکتر راد که انگار توقع داشت اظهار ندامت کنه، با توجیهی که امیر حسین کرد، اخماش از قبل هم بیشتر توی هم رفت. از جاش بلند شد و حین رفتن پشت میزش پوزخندی زد:

-اعتماد به نفس داشتن خوبه اما نه همه جا....اگه نمی خوای یه ترم دیگه برای این درس معطل بشی تا هفته ی آینده یه ارائه ی درخور ازت می خوام...اگه نتونستی نیازی نیست دیگه سر کلاس بیای، چون نمره ی این ارائه دو سوم نمره ی پایانی هستش!

بعد هم بی توجه به امیرحسین که قیافه ش حسابی درهم بود، حین برداشتن کیفش، رو به بچه های کلاس کرد:

-این تذکر برای بقیه ی اونایی که هنوز ارائه ندادن هم هست...

با مکث به سمت در راه افتاد:

-کلاس تموم شد، میتونید برید!

خودش زودتر از بقیه از کلاس خارج شد و به محض اطمینان از دور شدنش یکی یکی صدای بچه ها در اومد:

-ای بابا اینم ترم آخری ول کن نیست!!

-امیر داداش بی خیال....

-فکر کرده ما دانشجوی دکتراییم!

-......

برای رفتن اشاره ای به سرمه کردم و با هم از کلاس خارج شدیم. حوصله حرف زدن راجع به اخلاق عجیب دکتر راد رو نداشتم. مخصوصا اینکه خودمون درگیر یکی سختگیرترش بودیم. دکتر سهرابی دست هر چی استاد سختگیر بود رو از پشت بسته بود! از طرفی هم یجورایی نظرم با دکتر راد یکی بود و به نظرم ارائه ی امیرحسین کاملا از سر وا کنی بود. برای همین ترجیح دادم قبل از اینکه نتونم جلوی زبونم رو در این مورد بگیرم و ناخواسته نظرم رو بگم، از اون بحث دور بشم.

@Negin jamali

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت 42

به سمت بوفه راه افتادیم. قرارمون با دکتر سهرابی بعد از کلاس بعدیش بود و ما تا اون زمان تقریبا بیکار بودیم. وارد کانکسی که به عنوان بوفه درستش کرده بودند، شدیم. سرمه به سمت پیشخوان رفت تا برای هر دومون نسکافه بگیره، منم به سمت تنها میز خالی رفتم.

روی صندلی نشستم و نگاهم رو به سرمه دوختم، اما ذهنم عجیب درگیر رفتار مغرضانه ی نامدار با خودم بود. حس بدی داشتم که دائم سعی داشت همه چیز رو بهم تذکر بده، در صورتی که در برخورد با سرمه آروم تر رفتار میکرد. مخصوصا توی آخرین برخوردمون یجوری بهم تذکر داد که تنها حدسی که توی ذهنم برای اون رفتارش میتونستم بزنم این بود که فکر کرده بود من با مهندس بیات مشغول چرخ زدن توی شرکت بودم! واقعا به غیر از این هیچ چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسید.

دوباره نگاهم به سرمه رسید، بلاخره بین ازحام دانشجوهایی که منتظر نوبتشون بودند، موفق شده بود لیوان ها رو از آب جوش پر کنه و با آرامش مشغول پر کردن لیوان های کاغذی از پودر نسکافه بود. همیشه ظاهرش همینجور آروم بود. برخلاف درونش که فقط من بعد از شونزده سال دوستی میدونستم چقدر حساس و شکننده‌س. برخلاف منکه هیچ چیزی رو نمی تونستم توی خودم بریزم، سرمه به شدت درونگرا بود.

کارش که تموم شد، لبخند زنان به سمتم اومد. به نظرم حتی سرمه هم چند وقتی بود، عجیب توی فکر بود و با تمام درونگرا بودنش نمی تونست مخفیش کنه! لیوان نسکافه رو به سمتم گرفت. با لبخند ازش گرفتم و اون کنارم روی صندلی نشست.

-دستت درد نکنه

-نوش جان، چقد شلوغ بود...دو بار آب جوش روی انگشتم ریخت بسکه بهم تنه زدن!

- ده دقیقه دیگه کلاساشون شروع میشه همه پخش و پلا میشن

از پنجره ی کوچیک کانکس نگاهی به بیرون انداخت:

-آره....

دوباره به سمتم برگشت: دکتر راد چقدر بد امروز با امیرحسین برخورد کرد

سرم رو تکون دادم: اوهوم...گرچه منم باهاش موافق بودم اما برخوردش دیگه خیلی تند بود

خندید: سپیده چه خوشحال بود بجای دکتر سهرابی پایان نامه شو با این استاد برداشته...فکر کنم همین امروز پشیمون شد!

سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم و با خنده لیوان نسکافه مو برداشتم. سرمه قلپی از نسکافه ش رو خورد و باز نگام کرد:

-فردا بلاخره میتونیم یه کار مفید تو اون شرکت بکنیم

نمی دونم چرا ولی دیگه اشتیاق اولیه رو برای رفتن به شرکت نداشتم. پوفی کشیدم:

-آره...گرچه هنوزم کار خاصی قرار نیست بکنیم...فقط باید دنبال تکنسین ها راه بیوفتیم تو مراکز پزشکی!

-بلاخره باید از یه جایی شروع کنیم....دیدی که خود مهندس بزرگمهر هم گفت یکم که راه بیوفتیم هم امتحانی برای تکنسینی می فرستمون هم میتونیم طراحی رو شروع کنیم

ادایی در آودم: مهندس بزرگمهر!

خندید: چیه؟ باز می خوای یه گیری بهش بدی؟

لیوانم رو روی میز گذاشتم و کلافه نگاش کردم:

-فعلا اونی که منو سیبل تذکراتش کرده نامدار خان بزرگمهر هستش!

-چی شده مگه؟

-هیچی نشده فقط بعد از اون تذکر جانانه ای که به ما داد تا به کارمندا به چشم دیگه ای نگاه نکنیم، جوری که انگار ما در پی شکار اومدیم تو اون شرکت!...حالا نوبت راند بعدی تذکراش شده!

زد زیر خنده: خب عموتم که گفتی همین حرف ها رو زده بود...تو چرا از دست این ناراحت شدی فقط؟

-آخه فقط این نیست که....اون روز که تو نبودی یجوری با من رفتار کرد که انگار چشم من دنبال مهندس بیات مونده...اونم کی؟ بیات مارموذی و بی ریخت!

@Negin jamali

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت 42

سرمه همچنان داشت می خندید و من عصبی تر از قبل ادامه دادم:

- یکی نیست بهش بگه آخه مرد حسابی من اگه بخوام کسی رو تور کنم میرم سراغ سرابی که یه قیافه و اخلاقی داره حداقل، نه اون مردک مزخرف که هم سن بابامه!

مکثی کردم و حرصی قلپی از نسکافه مو قورت دادم. نگاه عصبیم به سرمه افتاد که از زور خنده دو ور لپش رو گرفته بود تا خنده ش رو کنترل کنه!

-نخند سرمه...تو رو خدا تو به من بگو.... قیافه ی من اصلا به این حرفا میخوره؟

سرمه با همون حالت خنده دار دستش رو به نشونه ی نه تکون داد. نگاهی به اطراف انداختم و نفسم رو محکم بیرون فرستادم:

- من خودم رفتم بالا اومدنمو مثلا بهش اطلاع بدم اون وقت منو بازخواست می کنه چرا از قبل بهم نگفتی... آخه آدم از خود راضی من اصلا شماره ی تو رو دارم که از روز قبل بهت اطلاع بدم؟!

سرمه دیگه کبود شده بود از خنده. با دیدن نگاه ناراحتم دستش رو بالا برد و سعی کرد کمتر بخنده:

-ببخشید همتا....به خدا دست خودم نیست خنده م.....وقتی عصبی یه چیزی رو تعریف می کنی انقدر با مزه میشی که آدم بیشتر خنده ش میگیره!

لباش رو روی هم فشرد و با لحن دلجویانه ای گفت:

-کلا اخلاقش این مدلیه همتا...تو روش حساس شدی باور کن

پوزخند زدم: اگه اخلاقشه چرا با تو این مدلی رفتار نمی کنه

خواست جوابی بده اما انگار جمله ای پیدا نکرد. به نظر میومد سرمه هم توجیهی تو این مورد به ذهنش نرسید. نگاهش مکثی روی صورتم کرد و گفت:

-خب چرا بهش نگفتی شماره ش رو نداری که از قبل بهش خبر بدی؟

-اولا که یجوری عین عقاب اومد رو سرم که اصلا اون لحظه به ذهنم نرسید اینو بگم.....بعدشم فکر کنم اگه تو اون موقعیت اینو بهش می گفتم حتما فکر می کرد چشمم خودشو گرفته که شمارشو می خوام!

سرمه دوباره خندش گرفت ولی با دیدن حال من اینبار کنترلش کرد:

-حالا چرا میگی فکر کرد چشمت بیات رو گرفته؟

-بابا منکه رفتم بالا خیر سرم بهش بگم جبرانی اومدم، بیات هم بالا بود، منو دید...منم دیدم نامدار نیست برگشتم پایین، اونم خب همزمان با من اومد پایین...نامدار فکر کرد با هم اومدیم...بعدم بیات وسط تذکرات نامدار یهو پارازیت اومد که من شاهدم اومده بود به شما اطلاع بده...دیگه نامدار مطمئن شد باید یه تذکر دیگه هم به من بده اون وسط!

سرم رو تکون دادم تا ذهنم از اون حالت خالی بشه:

-ولش کن اصلا...بهش فکر می کنم دلم می خواد کله شو بکنم!

سرمه بی حرف سری تکون داد و باز از پنجره نگاهی به بیرون انداخت. با مکث دوباره به سمتم برگشت:

-مهسا اینام دارن میان اینجا

نگاهم به سمت در ورودی برگشت. به دقیقه نکشید که معراج و مهسا همراه سامان وارد بوفه شدند و با دیدنمون به سمتمون اومدند. به خاطر شروع تایم کلاس ها بوفه خلوت شده بود. سامان صندلی میز کناری رو بغل میزمون گذاشت و با خنده نگاهمون کرد:

-شما دو تا یجوری بدو از کلاس رفتید گفتم الان پیش دکتر سهرابی در حال مذاکره اید...با اون همه عجله اینجا اومدید؟

 

نگاش کردم: این ساعت کلاس داشت...

ابرویی بالا انداخت و در جواب معراج گفت: برای منم چایی بگیر...کیکم بگیر، دوتا.....گشنمه

معراج نگاه خنده داری بهش کرد:

-ناراحت میشم تعارف کنی ها

-منم برای اینکه ناراحت نشی باهات تعارف نمی کنم دیگه!

معراج با خنده سری تکون داد و رفت. مهسا کنار سرمه روی صندلی نشست و رو به من کرد:

-دیگه کامل خوب شدی؟

-آره دیگه...یه هفته گذشته

-حیف شد اونروز نموندید...انقدر موقع ناهار خوش گذشت که نگو، کلی جاتونو خالی کردیم

@Negin jamali

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت 43

بچه ها نمی دونستند که من اونروز چه خطری رو علاوه بر سرما خوردگی از سر گذرونده بودم. برای اینکه روز اونها هم خراب نشه، سرمه پشت تلفن فقط بهشون گفته بود که من به خاطر مریضیم می خوام برگردم. بعدا هم دیگه حرفش پیش نیومده بود تا اصل ماجرا رو بفهمن.

سامان خندید: توام که با اون سرماخوردگی بی موقعت حال دوست ما رو گرفتی!...بیچاره از آب و تاب افتاد شما که رفتید!

مهسا خندید: حالا نه اینکه تا همتا بود داشت بندری می رقصید!...والا ما که از مازیار حرکتی ندیدیم!

بی توجه به اشاره ی سامان در مورد مازیار با لبخند سری تکون دادم:

-همین که الان اینجام قدرم رو بدونید...نزدیک بود اون روز به دیار باقی بشتابم!

سامان لیوان چایش رو از معراج که برگشته بود، گرفت و شکلکی برام در آورد:

- حالا نمی خواد انقدر خودتو لوس کنی...کی از سرماخوردگی مرده که تو دومیش باشی آخه؟

 معراج کنار مهسا نشست و بی خبر از موضوع صحبتمون بسته ی کیک رو به سمت سامان گرفت. سرمه نگاه کوتاهی به من انداخت و بعد به سمت سامان برگشت:

-اونروز نزدیک بود همتا از کوه پرت بشه پایین.....شانس آورد یکی به موقع  رسید و کمک کرد... وگرنه زبونم لال تا پایین سر خورده بود!

سامان که داشت چایش رو مزه می کرد با حرف سرمه چنان سرفه ای کرد که معدود دانشجوهایی که داخل بوفه بودند، به سمتمون برگشتند. معراج حیرت زده چند ضربه به پشت کتف سامان کوبید و در همون حال نگام کرد:

-آره همتا؟!...چطوری آخه؟

سامان تک سرفه ای کرد و سعی کرد صداشو صاف کنه. قبل از اینکه به من فرصت بده جواب بدم، با همون تعجب اولیه نگام کرد:

-سرکارمون گذاشتید یا دارید جدی میگید؟

-نه واقعا داشتم پرت میشدم...داروهایی که خورده بودم خیلی بیحالم کرده بود، یهو پام سر خورد

مهسا براق به سمت سامان و معراج توپید:

-دیدید همون روز من راس می گفتم

بعد به سمت من برگشت: به خدا من به اینا گفتم یه صدای جیغ اومد اما اینا مسخره بازی درآوردن....چیزیت نشد؟

سرم رو به نشونه ی نه بالا انداختم. معراج به سرمه نگاه کرد:

-پس چرا تو اون روز پشت تلفن نگفتی همچین اتفاقی افتاده؟

-دیگه وقتی زنگ زدم بهت، به خیر گذشته بود...همتا گفت روز شما رو هم الکی خراب نکنیم

سامان اخم کمرنگی کرد:

-یعنی چی؟ ما دوستیم مثلا...اگه خدای نکرده اتفاقی میفتاد چی؟...اصلا همون موقع باید به ما زنگ می زدید، اگه کسی پیدا نمیشد برای کمک چی؟

لبخندی بهش زدم: حالا که پیدا شد، ولش کن دیگه

نگام کرد: دختر خوب دارم جدی میگم....یعنی یه غریبه باید تو رو بالا می کشید تو اون خلوتی کوه؟....باید به یکیمون زنگ میزد سرمه

سرمه بسته ی دوم کیک رو آروم به سمتش پرت کرد:

-حالا نمی خواد گردن من بندازی...بعدم اونی که بهمون کمک کرد همچینم غریبه نبود....دوست عموی همتا بود که از شانس، اونم اون روز هوس کوه و کمر رفتن کرده بود!

-نوچ نوچ ......ما رو بگو فکر کردیم همتا چه نازک نارنجی از آب دراومده که به خاطر سرماخوردگی نصفه نیمه برگشت!

خندیدم: چشمم روشن!...پشت سر من حرف زدی؟

خودشم خندید: نترس یه وکیل مدافع داشتی....رها از اول تا آخر گفت همتا طفلک اصلا خوب نبود...ببینم تو دخترخاله مو جادو جمبلی چیزی کردی که این قدر هواتو داره؟

@Negin jamali

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت 44

خندیدم و حین خوردن ته مونده ی نسکافه م چشمم به مهسا افتاد.  هنوز داشت ناراحت نگام می کرد. لبخندی به روش زدم:

-نیوفتادم پایین ها!

-خدا چقدر بهت رحم کرده

سامان با خنده چشمکی زد:

-به نظرم برای اینکه خیال مهسا از قوی بودن تو راحت بشه، یه دور دیگه قرار کوه بزاریم

دستام رو به نشونه ی تسلیم بالا گرفتم:

-قربونت من دیگه تو این فصل نمیام کوه...حداقل یه وقتی باشه که هوا گرم تر باشه و احتمال سرما خوردن من کمتر!

همگی خندیدیم و سامان کیک دوم رو هم خورد و رو به معراج کرد:

-فکر کنم باید یه کیک دیگه بگیری ...شدت خبر خیلی تکان دهنده بود، فشارم افتاد!

معراج ضربه ای نثار پهلوش کرد و بی توجه به حرفش، پاش رو روی پاش انداخت:

-محض اطلاع کیک قندتو بالا می بره نه فشارتو!

سامان با خنده بقیه ی چایش رو سر کشید:

-باشه بابا خسیس...با اون ضربه ت کلیه مو در آوردی!

لبخندی به روحیه ی سرخوشش زدم و چشمم به ساعت مچیم افتاد. یک ساعت و خرده ای گذشته بود و اصلا متوجه گذر زمان نشده بودم. سرمه وقتی دید به ساعت نگاه کردم، گفت:

-وقت هست هنوز

گوشیم رو توی کیفم انداختم و لیوان خودم و سرمه رو توی هم کردم تا دور بندازم:

-یه ربع دیگه تموم میشه کلاسش...زودتر بریم بهتره

سری موافق تکون داد و بلند شد. رو به سه تاشون کردم:

-ما بریم دیگه...فعلا

معراج و مهسا باشه ای گفتن و سامان با خنده تاکید کرد:

-برو... فقط قربونت از پله ها آروم برو دوباره سقوط نکنی!

با خنده دستی براش بلند کردم: خودتو مسخره کن...فعلا

لیوان ها رو توی سطل انداختم و همراه سرمه از بوفه خارج شدیم تا خودمون رو به دفتر دکتر سهرابی برسونیم. حسی که به مواجهه با دکتر سهرابی داشتم دقیقا شبیه حسم به دیدن نامدار بود. بسکه هر دوشون غیر قابل نفوذ و ایرادگیر بودند!

********

با کوله باری از انتقاد و موارد علامت زده برای اصلاح شدن از اتاق دکتر سهرابی بیرون اومدیم. دو ساعت تموم هر چی که زحمت کشیده بودیم رو تحلیل کرد و بعد از بررسی جز به جزئشون فایل پر از علامت های قرمز خورده ی پروپوزال هر کدومون رو بهمون برگردوند تا دوباره بازبینی و اصلاحش کنیم. کلاس داشتن با دکتر سهرابی در حالت عادی کلی انرژی از آدم می گرفت، بسکه اجازه ی نفس کشیدن اضافه هم نمی داد. وای به حال اینکه از اون به بعد قرار بود هر بار مخاطب مستقیمش قرار بگیریم، از کارمون دفاع کنیم و توجیهی برای هر سوالش داشته باشیم!

 

اونقدر خسته بودیم که به طور اوتوماتیک و بدون حرف به سمت پارکینگ دانشگاه راه افتادیم تا هر چی زودتر به خونه برسیم. سرمه در ماشینش رو باز کرد و من خسته تر از هر وقت دیگه ای کوله م رو روی صندلی عقب انداختم و در رو بستم. هنوز دستم برای باز کردن در جلو روی دستگیره بود که کسی صدام کرد:

-همتا خانم!

مردد به عقب برگشتم، مازیار بود!

-بله؟...سلام

یه قدم جلوتر اومد: سلام...ببخشید موقع رفتن مزاحم شدم...راستش

مکثی کرد و به اطراف نگاهی انداخت. برای سرمه که پشت فرمون نشسته بود و نگاهمون می کرد، سری به نشونه ی سلام تکون داد و دوباره به من نگاه کرد:

-خب راستش سامان بهم گفت که اون روز توی کردان چه اتفاقی افتاده

باز مکث کرد و من با خودم عهد کردم سامان رو به خاطر این فضولی هاش یه گوشمالی حسابی بدم. وقتی می‌دونست جواب من به مازیار چیه نمی فهمیدم چرا با اینکارا این آدم رو بیشتر ترغیب می کرد. نگاهش با مکث توی چشمام نشست:

-حتی از فکر کردن بهش هم حس بدی بهم دست میده....اتفاقی که افتاد می تونست..

@Negin jamali

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت 45

نذاشتم ادامه بده: الان که گذشته دیگه مهم نیست...نیازی نیست اصلا راجع بهش حرف بزنیم

-می دونم اما می خواستم بدونی که برام چقدر سلامتیت مهمه....شاید بهتر بود که اونروز همراه بقیه نمی رفتم یا...

دوباره متوقفش کردم:

-ببینید من ممنونم که نگران من شدید اما هیچ شاید و یایی وجود نداره....

چقدر بدم میومد که بخوام اینجوری کسی رو ناامید کنم اما چاره ای نداشتم. زل زده بود بهم و منتظر ادامه ی حرفم بود. کوتاه نگاش کردم:

-یه خواهشی ازتون دارم

مردد لب زد: چی؟

-لطفا هیچ وقت نگران من نشید...من نمی خوام شما رو امیدوار کنم، لطفا این موضوع رو تمومش کنید

مات نگام کرد: آخه...

-من واقعا دلم نمی خواد شما رو ناراحت کنم، قبلا جوابم رو هم دادم...بهتر نیست دیگه ادامه پیدا نکنه؟

-فقط یه دلیل...یه دلیل بیار که حداقل بدونم ایرادم چیه....دلیل جواب ردت چیه؟

نفسم رو بیرون فرستادم: هیچی!

اخم کمرنگی روی صورتش نشست:

-هیچی؟....متوجه نمیشم!

-منظورم اینه که شما هیچ ایرادی ندارید و منم هیچ دلیل خاصی برای جوابم ندارم...تنها چیزی که مسلمه اینه که برای شروع یه دوستی یا رابطه یا هر چیزی که اسمشه یه حداقل کششی لازمه که خب...

با مکث نگاش کردم: شما برای من فقط یه هم کلاسی سابق هستید، همین!

اونقدر بی عکس العمل بهم زل زده بود که انگار صاعقه بهش اصابت کرده بود. به نظرم تعجبش از شنیدن حرفهام برای بار سوم، یکم زیادی بود. تمام این حرف ها رو به شیوه های متفاوت شاید قبلا هم ازم شنیده بود. خودمم از اینکه باز بهش گوشزد کرده بودم که هیچ حسی بهش ندارم، حس خوبی نداشتم. توی زندگیم از اینکه کسی رو ناراحت کنم به شدت بیزار بودم اما در این مورد واقعا چاره ای جز این نداشتم. انگار من هرچی منفعل‌تر رفتار می کردم، مازیار رفتارمو روی حساب چیزی غیر از نخواستن میذاشت. دستم به سمت دستگیره در رفت و به عنوان آخرین جمله برای تموم کردن اون مکالمه ی بی ثمر گفتم:

-امیدوارم با کسی خیلی بهتر از من آشنا بشید....

حرکت مردمک چشماش و نگاهش تنها عکس العملش به حرفم بود. اصلا حس خوبی نداشتم از اینکه سوار ماشین بشم و اون همون وسط ایستاده باشه. چیز دیگه ای هم برای توجیهش به ذهنم نمی رسید و امیدوار بودم یه حرفی لااقل بزنه تا من بیشتر از این از احساس عذاب وجدان خفه نشم. مستاصل به سرمه نگاه کردم، انگار اونم از وضعیت ایجاد شده برای مازیار ناراحت بود که اونجوری نگاش می کرد. چاره ای نبود، در رو باز کردم:

-ببخشید من باید برم

 آروم سوار شدم اما قبل از اینکه در رو ببندم، بلاخره به حرف اومد:

-اینکه هیچ حسی بهم نداری خیلی بهتر از اینه که ازم بدت بیاد....شاید گذشت زمان امیدی برای تغییر حست باشه....فعلا

بعد جلوی نگاه حیرت زده ی من و سرمه دستی تکون داد و راهش رو گرفت و رفت! یه لحظه به مسیر رفتنش قفل شدم، این دیگه چه آدمی بود؟! در آنی از اینکه به خاطرش عذاب وجدان گرفته بودم پشیمون شدم. پوف کلافه ای کشیدم و به سمت سرمه برگشتم. اونم انگار از پشتکار مازیار، هم حیرت زده بود هم خندش گرفته بود اما می دونست چقدر توی اون لحظه آماده ی انفجارم برای همین بدون اینکه نگام کنه لبخندش رو خورد و راه افتاد!

یه ربع گذشته بود و سرمه بدون هیچ کلامی با آرامش مشغول رانندگی به سمت خونه ی ما بود. من اما تمام اون یه ربع رو فقط داشتم به این فکر می کردم که دقیقا باید چجور جمله و لحنی به کار می بردم که مازیار بره پشت سرشم نگاه نکنه! هرچی بیشتر فکر می کردم، فقط به این نتیجه می رسیدم که حرفی که بهش زده بودم قاعدتا باید تیر خلاص برای بی خیال شدنش می شد!

نفسم رو محکم بیرون فرستادم و نگاهم رو از بیرون گرفتم. سرمه نیم نگاهی بهم انداخت:

-بریم یه چیزی بخوریم؟

نگاش کردم:

-احیانا که نمی خوای راجع به یه ربع پیش حرف بزنیم؟!

پقی زد زیر خنده و همونطور که به رو به رو خیره بود، گفت:

-همتا میشه اون قیافه رو به خودت نگیری؟...به خدا یه ربع دارم خودمو خفه می کنم هیچی نگم!

@Negin jamali

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت 46

سری تکون دادم:

-خیلی خب میخوای بخندی دیگه....بخند!

با لحن پر خنده ای گفت:

-نه نمی خوام بخندم...می خوام بگم بد نیست یه فرصتی برای آشنایی بهش بدی...بابا بیچاره دو سه ساله چشمش به تو مونده!

-می خوام نمونه!...دارم مستقیم بهش میگم هیچ حسی بهش ندارم و ازش خوشم نمیاد بعد میگه همین که ازم بدت نمیاد خوبه!...یعنی چی آخه؟ مگه میشه آدم این جمله رو بشنوه و به غرورش بر نخوره؟

-آخه تو اینجوری هم که نگفتی...همچین جوابتو فلسفه پیچش کردی تحویلش دادی فکر کرد شاید یه راهی داشته باشه!

به سمتش نگاه کردم:

-خب چکار می کردم؟ فحشش میدادم یا جیغ جیغ راه می انداختم؟....سرمه من نمی تونم دل کسی رو بشکنم، همون موقع هم که اینا رو بهش گفتم از عذاب وجدان داشتم می مردم، مخصوصا اون موقع که بعد از حرفم یهو خشکش زد!

پوزخند زدم و به رو به رو چشم دوختم:

- البته الان مثل چی از اون عذاب وجدان پشیمونم...اصلا حرفامو به خودش نگرفت پسره ی سمج!

-چی بگم!...حالا برم یه کافه ای چیزی یا نه؟

سرم رو تکون دادم: نه بابا حوصله ندارم...بعدشم تو دیرت نمیشه مگه؟

لبخندش رنگ باخت و احساس کردم ذهنش درگیر چیزی شد. با مکث نیم نگاهی بهم انداخت:

-نه..راستش امروز نمی خوام زود برم خونه!

ابروهام به شدت بالا پرید. سرمه آدم این حرفا نبود!

-چی شده مگه؟

-هیچی....عموم اینا خونه مونن الان...نمی خوام تا اونا هستن برم!

- همون عموت که چند ماهه باهاتون آشتی کرده؟

پوزخند زد: آره همون....تازه یادش افتاده یه داداش داره و باید رابطه شو باهاش محکم کنه!

-چرا نمی خوای ببینیشون؟

نفس عمیقی کشید و توی خیابون منتهی به خونه ی مادرجون پیچید:

-چند وقته گیر داده که من برادر زاده ی عزیز تر از جونشمو و دلش نمی خواد به قول خودش این فرشته نصیب غیر بشه؟

-وا!...یعنی چی؟....یعنی تو ازدواج نکنی هیچ وقت؟....ببخشیدا ولی وقتی بابای خودت هست به عموت چه ربطی داره؟

لبخند تلخی زد: نه ....منظورش اینه که من رو به پسر عزیز دردونه ش وصل کنه!

اخم کردم: مگه عهد بوقه؟....حالا تو برای همین نمیخوای ببینیشون؟...بابات چی میگه؟

-فعلا که هیچی نگفته...شاید نمی خواد رابطه ی تازه وصل شده شون به همین زودی خراب بشه...ولی مامانم چند بار غیر مستقیم به عموم تذکر داده که الان دوران قدیم نیست که کسی ازدواج مصلحتی بکنه

- پس برای همین چند وقته تو خودتی!

جوابی نداد و وارد کوچه مون شد. جلوی خونه ترمز کرد. به سمتش برگشتم:

-پس ماشینتو پارک کن بیا تو...پیش من باش یکم باهم گپ می زنیم تا عموت اینا برن

لبخند کمرنگی زد: نه بابا....یه ذره می چرخم تا زمان بگذره...اصلا شایدم رفتم خونه

کیفم رو برداشتم: لوس نشو سرمه....بدو پارک کن، پیاده شو

-نه همتا....

بی توجه بهش پیاده شدم و قبل از اینکه بخوام دوباره حرفی برای راضی کردن سرمه بزنم، در خونه باز شد و شهریار بیرون اومد. با دیدنم لبخندی زد و برای سرمه هم سری تکون داد:

-سلام

سرمه از همون داخل ماشین جوابش رو داد و من با لبخند پهنی یه قدم بهش نزدیک شدم:

-سلام..کجا داشتی می رفتی؟

خندید: دنبال نخود سیاه!....مامان آش درست کرده، تاکیدم داره که کشکش محلی باشه...حالا یه آدرسی داده و منم باید همونجا برم دیگه!

خندیدم و شهریار رو به سرمه تعارف زد: بفرمایید داخل

لبخند سرمه گرچه کمرنگ بود اما برخلاف چند دقیقه قبل تلخ نبود:

-ممنون...داشتم می رفتم دیگه

اخمی کردم و به سمتش رفتم:

-سرمه مسخره بازی در نیار.....اصلا خودم به مامانت زنگ میزنم میگم تا شب اینجایی

-مرسی ولی برم بهتره

شهریار برخلاف همیشه که بی خودی خودش رو توی بحثی وارد نمی کرد، دو قدم به سمت ماشین سرمه برداشت و لبخند جون داری زد:

- به نظرم نه همتا رو با رفتنتون ناراحت کنید نه آش مادرجون همتا رو از دست بدید....بفرمایید داخل، مامان خوشحال میشه

ابروهام از رفتار جدید شهریار با خنده بالا پرید. شهریار کسی بود که تا یک ماه پیش همین سرمه رو که دوست چندین ساله ی من بود، درست یادش نمیومد! سرمه من و منی کرد و خواست مخالفت کنه اما شهریار دستش رو داخل جیب کاپشنش فرو کرد و با جمله ای ساده، راه مخالفتش رو خیلی نامحسوس بست:

-پس تا شما برید داخل و آماده ی خوردن آش بشید منم کشک رو رسوندم!

بعد هم حین رفتن دستی روی هوا تکون داد و قدم زنان دور شد. سرمه نگاهش با قدم های شهریار رفت و با مکث به سمت من برگشت:

-آخه زشت نیست سر زده بیام؟

خندیدم: نه والا...زشت اونه که من دو ساعته دارم التماست می کنم ولی تو عوض دوستت به حرف رئیست گوش دادی!

با دیدن خنده ی من آروم خندید: مرض!

@Negin jamali

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت 47

بعد هم ماشینش رو چند متر جلوتر پارک کرد و همراهم داخل خونه شد. مادرجون با دیدن سرمه مثل همیشه مهربون جلو اومد و ضمن بغل کردنش از دیدنش ابراز خوشحالی کرد:

-چقدر خوب کردی اومدی دخترم....چقدر هم به موقع.....آش پختم، تو این هوا حسابی می چسبه

سرمه محجوب لبخندی زد: دستتون درد نکنه...ببخشید سرزده مزاحم شدم

مادرجون اخم بامزه ای کرد: دیگه نشنوم ها....برو مادر..تا یه آبی به دست و روتون بزنید شهریار هم اومده

بعد حین رفتن به آشپزخونه سری تکون داد و گفت:

-خدا کنه تنبلی نکنه همونجا که گفتم بره....کشک هیج جا رو غیر اون قبول ندارم...

منو سرمه به سمت اتاق من راه افتادیم، همزمان به غر مادرجون خندیدم و رفتیم که لباس های بیرونمون رو عوض کنیم.

یه ربع بعد شهریار با کشک مورد تایید مادرجون، در حالی که سعی داشت به مادرجون ثابت کنه نباید انتخابش رو محدود به اون مغازه کنه، برگشت. اگرچه حرفاش نه تنها تاثیری روی نظر مادرجون نداشت بلکه مادرجون با تایید گرفتن از سرمه که بدجوری توی رودربایسی بین مادرجون و شهریار مونده بود، حین تست آش ابرویی بالا انداخت و با حرکات و چشم و ابرو نشون داد، ابدا از نظرش کوتاه بیا نیست!

شهریار با حالت خنده داری به سرمه نگاه کرد و من حس کردم سرمه زیر نگاه طلبکار شهریار دلش می خواد هم بخنده هم فرار کنه!

شهریار اما تا مادرجون به آشپزخونه رفت، حرف نوک زبونش رو بروز داد:

-دست شما درد نکنه! مامان من همینجوری سر این کشک قسم می خورد، شما با تاییدت دو آتیشه ش کردی که!

سرمه لبخند کنترل شده ای زد و نگاهش به سمت شهریار رفت:

-ببخشید ولی واقعا خوشمزه س، چی میگفتم آخه؟

شهریار سری تکون داد: هیچی دیگه...بفرمایید نوش جان کنید!

بلند خندیدم: شهریار تو که اول و آخر باید این راه رو بری...چرا گردن سرمه میندازی دیگه؟

-آخه امیدوار بودم یه نفر حداقل با من موافق باشه که برای هر بار آش خوردن تا قله قاف نرم!

مادرجون از آشپزخونه با ظرف بزرگی نعنا داغ اومد. کنار سرمه روی مبل نشست و رو به شهریار کرد:

-انقدر غر نزن پسر....توی گلوشون موند بسکه به جون این کشک غر زدی!

بعد لبخندی به روی سرمه زد: بخور مادر، نوش جانت

سرمه زیر لب تشکر مجددی کرد و من یه قاشق بزرگ نعنا داغ روی آشم ریختم. شهریار بلاخره دست از سر غر زدن برداشت و حین خوردن آش رو به هر دومون گفت:

-کاراتون توی شرکت خوب پیش میره؟

داغ دلم تازه شد، برای همین پوزخند کمرنگی زدم:

-از احوال پرسی شما!....کلا اونجا انکار کردی که عموی منی فکر کنم!

سرمه که می دونست به خاطر عصبانیتم از رفتار نامدار همچین حرفی زدم، آروم خندید. شهریار هم با ابروهای بالا پریده خندید و نگام کرد:

-چکار کردی مگه که دنبال پارتی بازی می گردی؟

دهنمو کج کردم: اون آقا ناظمی که بالای سرمون گذاشتی به نظرت اجازه ی خطا میده اصلا؟!

شهریار زد زیر خنده و سرمه هم خنده ش بیشتر شد. مادرجون با لبخند به جفتشون نگاه کرد و در آخر به من رسید:

-کی چزوندت مادر که اینجوری حرصی شدی؟

اشاره ای به شهریار کردم: شریک شازده ت!

بعد به سمت شهریار چرخیدم: تو که خودتو کشیدی کنار!....نمیشه حداقل زیر نظر نیما کار کنیم؟

لبخندش رو خورد و سعی کرد جدی تر نگام کنه اما خیلی موفق نبود چون رد خنده روی صورتش کاملا مونده بود!

-همتا همش یه ماهه اومدید، به همین زودی به مشکل خوردی!....چی شده مگه؟

پوفی کشیدم: آخه من نمی فهمم آدمی که تا یه ماه پیش اصلا منو نمی شناخت چطوری انقدر بدبینانه به من نگاه می کنه!....منو که میبینه دکمه ی تذکرش روشن میشه!

-میگی چی شده بلاخره؟

ملتمسانه نگاهش کردم: میشه زیر نظر نیما کار کنم؟

سری تکون داد: لااله الی الله....تو بگو مشکل چیه من اصلا بدونم چرا با نامدار نمی سازی...بعد راجع به اون حرف می زنیم!

شونه ای بالا انداختم: باهاش راحت نیستم، حالا میشه با نیما کار کنم؟

-بچه شدی همتا؟...اونوقت من به نامدار چی بگم؟....بگم چون همتا با تو راحت نیست برادرتو انتخاب کرده؟

@Negin jamali

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...