رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان شعله ی رقصان این آتش تویی/ Atefeh L کابر انجمن نودهشتیا


پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: B

ارسال های توصیه شده

  • طراح گرافیک

پارت 48

مکث کرد و به سمت سرمه برگشت:

-شما می تونی بگی چی شده؟

سرمه مردد به من نگاه کرد و باز به سمت شهریار برگشت:

-چیز خاصی نیست...من به همتا گفتم ایشون انگار اخلاقش این طوریه...

دوباره مکث کرد: خب اونروز که همتا برای جبرانی اومده باهاش خیلی تند برخورد کرده که چرا از قبل بهش خبر نداده!

شهریار اخماش رفت توهم و به سمت من برگشت:

-آره همتا؟.....منکه بهش گفتم تو می خواستی ببینیش!

-قبل از اینکه تو بهش بگی، منو دید!...حالا میشه؟

خیلی جدی نگام کرد: نه!

وا رفتم: اا شهریار!

-باید بتونی از خودت دفاع کنی و از پس یه آدم سخت مثل نامدار بربیای....وگرنه نمی تونی تو زندگی کاریت حقتو از کسی بگیری

غر زدم: بابا اصلا به خاطر اون روز نیست...انقدر بداخلاقه که آدم اصلا رغبت نمی‌کنه بره ازش سوالی بپرسه!...من اومدم اونجا کار یاد بگیرم خب!

لبخند مهربونی زد: من باهاش صحبت می کنم....تو تمرکزتو بزار رو کارت

-نمی خواد باهاش حرف بزنی...همینجوری هم عین بچه ها با من رفتار می کنه، وای به حال اینکه بفهمه چقلیشم کردم!

خندید: خیلی خب....فعلا هر سوالی داشتی از مهندس سرابی بپرس......من تا هفته ی دیگه درگیر کارای همایشم، خیالم که از اون راحت شد، خودم بیشتر به کاراتون نظارت می کنم

بعد با همون خنده به سمت سرمه برگشت:

-شما چی؟....مشکلی توی شرکت ندارید؟

سرمه لبخند کمرنگی زد و سرشو بالا انداخت: نه

شهریار با خنده از جا بلند شد: خب خدا رو شکر

ضمن بوسیدن سر شونه ی مادرجون به سمت آشپزخونه رفت و در همون حال گفت:

-بررسی به شکایات دوباره گرسنه م کرد!

من شکلکی درآوردم و سرمه لبخند زد. مادرجون اما از فرصت استفاده کرد و نون رو چسبوند:

-نه مادر به خاطر اون نیست....همین کشکی که انقدر سرش غر زدی، بسکه عالیه اشتهاتو باز کرده!

شهریار عقبگرد کرد و حیرت زده از پشتکار مادرجون، سرش رو با تعجب از آشپزخونه بیرون آورد و با دیدن چشمک مادرجون همراه منو و سرمه، زد زیر خنده.....

********

خسته از یه روز کاری شلوغ همراه اقای محمدی به شرکت برگشتیم. از صبح به سه مرکز پزشکی مختلف سر زده بودیم و اونقدر به توضیحات مختلف تکنسین گوش داده بودم، احساس می کردم سرم داره گیج میره!

همراه سرمه به طبقه ی سوم رفتیم. کار خاص دیگه ای توی شرکت نداشتیم اما چون قرار بود با سرمه بریم خرید، تصمیم گرفتیم چارتمون رو توی همون شرکت پر کنیم و برای نامدار ایمیل کنیم. بعد سر فرصت و بدون ترس از فراموش کردن، به خریدمون برسیم. مشغول پر کردن چارت بودم که مهندس سرابی از اتاقش بیرون اومد. با دیدنمون لبخندی زد و ایستاد:

-خسته نباشید...برگشتید؟

سرمه با لبخند جوابش رو داد:

-ممنون، بله..تازه رسیدیم

-مفید بود؟

لبخند زدم: صد در صد

سری تکون داد: خوبه...بازم تاکید می کنم اگه سوالی یا کمکی بود، بهم بگید

-ممنون...حتما

فلش کوچیکی که توی دستش بود رو بالا گرفت:

-من میرم پیش مهندس بزرگمهر اینو تحویل بدم اما زود برمی گردم، میخوام گزارش امروزتون رو یه نگاه بندازم، مشکلی که نیست؟

-نه خواهش می کنم...بفرمایید

مهندس سرابی به سمت طبقه ی بالا رفت و من باز سرم به کارم مشغول شد. سرمه حین انجام کار خودش، آروم زمزمه کرد:

-من موندم مهندس بزرگمهر با این اخلاق قانونمندش چطور چیزی به این مهندس بیات نمیگه!

نگاش کردم: برای چی؟

با چشم اشاره ای به تراس انتهای سالن کرد:

-نگا...باز داره با تلفن حرف میزنه، پس کی کار می کنه؟!

@Negin jamali

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 133
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • طراح گرافیک

پارت 49

شونه ای بالا انداختم: نمی دونم والا...فکر کنم فقط زورش به ما میرسه!...گرچه الانم دیگه آخروقته، شاید کارش تموم شده

-برام عجیبه که با اینکه همش در حال از زیر کار در رفتنه ولی تقریبا آخرین نفر از شرکت میره!

ابروهام بالا پرید: تو از کجا می دونی؟

-اون دو روزی که تو نبودی، یه روزش من باز به خاطر عموم اینا دیرتر رفتم خونه....تو ماشین نشسته بودم که وقتم بگذره، دیدم که همزمان با مهندس بزرگمهر اینا و عموت رفت!

-احتمالا برای گرفتن اضافه کاری وایمیسه دیگه

خندید و مشغول کارش شد:

-نه اینکه تو ساعت کاری خیلی مفید کار می کنه!

از حرفش لبخندم پر رنگ تر شد. گزارش کارم رو برای نامدار ایمیل کردم و به پشتی صندلی تکیه دادم. سرمه همچنان خیره به صفحه ی مانیتور مشغول کارش بود. خریدارانه که نگاهش می کردی، صورتش بی نهایت ظریف بود و شاید بیشتر از زیبا بودن، معصوم بود. گرچه از زیبایی هم چیزی کم نداشت اما از اون تیپ دخترهایی بود که شخصیتش اونقدر جذاب و دلنشین بود که نیازی نبود برای دوست داشتنش دنبال زیبایی ظاهری باشی. به معنای واقعی کلمه دوست بود و همراه. دلم از به یاد آوردن تعریفی که از خواسته ی عموش برای ازدواجش کرده بود، یه لحظه لرزید. احساس کردم ازدواج کردنش میتونه بین سالها دوستیمون فاصله ای بندازه، از دست دادن دوستی مثل سرمه و محدود شدن رابطه م باهاش چیزی بود که هیچ وقت نمی خواستم بهش فکر کنم. به ذهنم رسید پیگیر خواسته ی غیر مستقیم عموش بشم اما قبل از به حرف اومدنم، مهندس سرابی سر رسید.

لبخندزنان به سمتمون اومد. لبخنداش اونقدر ساده و دوستانه بود که ابدا نمی شد برداشت دیگه ای ازش کرد. بی خود نبود که شهریار و نامدار بهش اعتماد داشتند. با فاصله ی کمی از میزمون ایستاد:

-خب کارتون تموم شد؟

سرمه هنوز مشغول بود. در جوابش سری تکون دادم:

-گزارش من تکمیل شده...می خواید تا سرمه کارش تموم بشه، یه نگاهی بندازید

به سمتم اومد: بله، چرا که نه

گزارش رو روی صفحه آوردم. لپ تاپ رو یکم به سمت خودش چرخوند و نگاه دقیقش رو به نوشته هام دوخت. منم در حالی که سعی داشتم به خودم یادآوری کنم که بعدا راجع به عموی سرمه و درخواستش ازش بپرسم به توضیحات مهندس سرابی گوش سپردم.

بعد از چک کردن گزارش روزانه ی من به سمت سرمه برگشت:

-کار شما تموم شد؟

سرمه سری به نشونه ی تایید تکون داد و لپ تاب رو به سمتش چرخوند. مهندس سرابی به سمت سرمه متمایل شد و من با ببخشید کوتاهی گوشیم رو که در حال زنگ خوردن بود از جیبم بیرون آوردم. با دیدن اسم شهریار سرحال تر از دقایق قبل تماس رو وصل کردم:

-جانم شهریار؟

برخلاف من شهریار صداش پر از عجله بود:

-سلام همتا شرکتی هنوز؟

-آره چطور؟

-خب پس یه سر برو اتاق من روی میزم چند تا برگه داخل یه کاوره، اونو برام بیار خونه

خندیدم: باز تو وسایلتو جا گذاشتی؟

نفس نفس زنان صداش توی گوشی پیچید. معلوم بود داره با عجله راه میره:

-آره بابا...الان گیرم دیگه وقت نمی کنم برگردم شرکت...پس یادت نره ها، فردا اول صبح باید برای قرارداد جدید با خودم ببرمش

-باشه، در اتاقت قفل نیست مگه؟

-کلیدشو از آقا رضا بگیر...الان بهش زنگ میزنم

-خیلی خب الان میرم

-دستت درد نکنه...فقط قبلش برام یه عکس از صفحه ی اولش بگیر که یه وقت اشتباه نیاری

-باشه، کاری نداری دیگه؟

-نه خداحافظ

@Negin jamali

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 50

خداحافظی در جوابش گفتم و نگاهم به سرمه افتاد. مشغول توضیح دادن به مهندس بود. از جام بلند شدم و بی‌حرف به سمت راه پله  راه افتادم. مطمئن نبودم باید کجا دنبال آقا رضا بگردم، اما از اونجایی بیشتر اوقات طبقه ی پایین دیده بودمش، تصمیم گرفتم اول به همون جا سر بزنم. هنوز دو به شک تصمیمم بودم که همزمان با خروج من از قسمت طراحی، آقا رضا از آسانسور خارج شد و با دیدنم لبخندزنان به سمتم اومد و تک کلیدی رو به سمتم گرفت:

-بیا دخترم...داشتم کلید رو برات میاوردم

لبخندی در جوابش زدم: ممنون

-فقط باباجان کارت که تموم شد برام بیار، این کلیدها دست من امانته یه وقت گم نشه

-چشم حتما

-پس من طبقه ی پایینم

سری براش تکون دادم و اون دوباره سوار آسانسور شد. منم راهرو رو به سمت طبقه بالا طی کردم و وارد بخش مدیریت شدم. منشی طبق معمول هر باری که دیده بودم در حال پچ پچ توی گوشی تلفن بود. برای همین بی‌توجه بهش به سمت اتاق شهریار راه افتادم. با دیدنم صحبتش رو قطع کرد و از اونجایی که بدون کلام، مستقیم داشتم به سمت اتاق شهریار میرفتم، خودش رو ملزم به توضیح دونست:

-ببخشید خانم مهندس، مهندس صولتی تشریف ندارن!

به سمتش برگشتم. صورتش آرایش ملایمی داشت و منو ناخودآگاه یاد صحبت اون روزمون با شهریار انداخت. انصافا رژلبش ملایم بود و این نشون میداد حسابی از سرنوشت منشی قبلی عبرت گرفته!

-میدونم!

متعجب از رفتار منی که مجددا به سمت اتاق حرکت کرده بودم، دوباره به حرف اومد:

-در اتاقشون قفله!

باز به سمتش برگشتم. همزمان در اتاق نیما باز شد و مرد جوانی ضمن گفتن کلمه ی خدانگهدار از اتاق خارج شد و در رو پشت سرش بست. چهره ش اصلا آشنا نبود و یادم نمیومد بین کارمندها تا به حال دیده باشمش. بی تفاوت نگاهم رو از مرد گرفتم و به سمت منشی نگاه کردم:

-کلید دارم و با اجازه ی خودشون دارم وارد اتاقشون میشم!

سری تکون داد و موشکافانه به حرکاتم برای باز کردن قفل در خیره شد. بی توجه به نگاه کنجکاوش که عجیب حس بدی بهم میداد وارد اتاق سراسر سفید شهریار شدم و در رو پشت سرم بستم تا از ادامه ی نگاه خانم منشی جلوگیری کنم. دست خودم نبود که اصلا بهش حس خوبی نداشتم!

به سمت میز شهریار راه افتادم و روی میز همونجور که خودش گفته بود، یه کاور حاوی چند برگه بود. محض احتیاط از صفحه ی اولش عکس گرفتم و همون لحظه برای شهریار فرستادم. برگه ها رو برداشتم و حین رفتن به سمت در شماره ی شهریار رو گرفتم. کار دیگه ای اونجا نداشتم برای همین بی معطلی از اتاق خارج شدم.

به محض خروجم نامدار همزمان از اتاق خودش خارج شد و با دیدن من که در حال قفل کردن در اتاق شهریار بود یه لحظه مکث کرد. قبل از اینکه برای نگاه متجبش توضیحی بدم یا حتی سلامی بهش بدم، صدای الوی شهریار توی گوشم پیچید. ناچارا برای نامدار سری تکون دادم و جواب شهریار رو دادم:

-شهریار ببین درست برداشتم؟...عکسشو برات فرستادم

-پس یه لحظه قطع کن که ببینم

نامدار با مکث به سمت میز منشی رفت و من در حالی که با نگاه مسیرش رو دنبال می کردم توی گوشی زمزمه کردم:

-باشه، منتظرم

تماس رو قطع کردم و به سمت در خروجی راه افتادم. نامدار فلش کوچیکی رو به سمت منشی گرفت:

-از فایل F یک سری پرینت برام بگیرید....پنج دقیقه دیگه می خوامش

منشی مطیعانه چشمی گفت و من نگاهم رو از اون سمت گرفتم و راهم رو ادامه دادم. قبل از اینکه به خروجی برسم، در کمال تعجب صدام زد:

-خانم صولتی؟

با طمانینه به سمتش برگشتم. حدس می زدم درباره ی علت حضور من توی اتاق شهریار در حالی که خودش نیست، طبق معمول می خواد بازخواستم کنه!

-بله آقای مهندس؟

-اگه کاری ندارید چند دقیقه به اتاق من بیاید....باید راجع موضوعی صحبت کنیم

ابروهای منو و منشی که برخلاف خواسته‌ی نامدار به جای پرینت گرفتن به ما زل زده بود، با هم بالا پرید. سری به نشونه‌ی موافقت تکون دادم و سعی کردم تعجبم رو پس بزنم:

-باشه.... کارم دیگه تموم شده بود

با دست اشاره ای به سمت اتاقش کرد: پس بفرمایید

بعد هم با نگاهی جدی به سمت منشی برگشت:

-تا پنج دقیقه‌ی دیگه برگه‌ها و فلش رو برام بیارید

به سمت اتاقش راه افتادم و اون کنار ایستاد تا من اول وارد بشم. مثل دفعه‌ی قبل با تعارفی که کرد، روی یکی از مبل های خردلی رنگ اتاق نشستم و منتظر نگاهش کردم. خودش هم با آرامش اول برگه ای که دستش بود رو روی میزش گذشت و با همون طمانینه روی مبل رو به روی من قرار گرفت. برای شکستن اون سکوت معذب کننده به حرف اومدم:

-مشکلی پیش اومده؟

مستقیم نگاهم کرد و بدون اینکه تغییری در حالت صورتش ایجاد بشه، سری تکون داد:

-باید حتما مشکلی پیش بیاد تا من با شما صحبت کنم؟

@Negin jamali @Masi.fardi @nevisandeye_fazaee @Nasim.M @Ghazal @melika_sh @Beretta @golpar @ستایش گودرزی @ملیکا ملازاده @_NAJIW80_ @Z.A.D @Gh.azal @reyyan @سادات.۸۲ @بوقلمون معتاد

ویرایش شده توسط Atefeh L

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 51

به خاطر حرصی که ازش به خاطر آخرین برخوردمون ازش داشتم، ناخودآگاه گفتم:

-خب معمولا هر وقت که شما می خواید انتقادی از من بکنید، طرف صحبتتون قرار می گیرم!

در آن از حرفی که بی اراده روی زبونم اومده بود پشیمون شدم. توقع داشتم به خاطر زبون درازی که کردم اینبار واقعا یه گوشمالی اساسی بهم بده! اما برخلاف تصورم نگاهش رنگ تعجب گرفت:

-واقعا اینطور بوده؟!

بعد بدون اینکه منتظر جواب من بشه، ادامه داد:

-اگه اینطور بوده هم قطعا هدفم انتقاد به شما نبوده، بیشتر منظورم نشون دادن نحوه ی صحیح کار در راستای همون کارآموزیتون بوده

باز زبونم زودتر از اینکه مهلتی برای فکر کردن بیشتر بده، به کار افتاد:

-من واقعا خوشحال میشم که از شما کار رو یاد بگیرم اما بیشتر از اون خوشحال میشم که شما هم قبل از تذکر فرصت توضیح بدید!

انگار خودش دقیق فهمید اشاره م به کدوم رفتارش بود. چون لبخند محوی زد و سرش رو به نشونه فهمیدن موضوع، آروم تکون داد:

-اگه منظورتون به اون روزی هست که به عنوان جبرانی اومدید، با تذکرم قصد توهین به شما رو نداشتم....خب راستش شما یه جورایی اینجا امانت هستید و من نمی خوام مشکلی پیش بیاد اما در مورد اطلاع دادن در مورد حضورتون در شرکت، حق با شماست..

مکثی کرد و مستقیم نگاهم کرد:

-راستش من فکر می کردم قبلا شماره ی تماسم رو همراه ایمیل بهتون دادم یا لااقل شهریار اینکار رو کرده...بهرحال سوءتفاهم بود

لحنش کاملا جدی بود و هیچ کلمه ای به عنوان عذرخواهی در جملاتش نبود اما همین که اقرار کرده بود حق با منه دلم راضی شده بود. مجددا به سمت میزش رفت و نگاه من هم باهاش حرکت کرد. آخر هم نفهمیده بودم وسط اون آشوب پلاسکو چطور با لباس آتش نشانی و بین آتش نشان ها بود. واقعا هیچ توجیهی در این مورد به ذهنم نمی رسید! از خودش که قطعا اونقدر رودربایسی داشتم که نمی تونستم بپرسم اما باید حتما درموردش از شهریار می پرسیدم.

نفسم رو نامحسوس بیرون فرستادم و به حرکاتش چشم دوختم. شک داشتم برای مطرح کردن این موضوع به اتاقش دعوتم کرده باشه. قبل از اینکه حرف اصلیش رو بزنه کارتی رو به سمتم گرفت:

-تا دوباره فراموش نشده این خدمت شما باشه

کارت رو ازش گرفتم و نگاهی کوتاه بهش انداختم، کارت ویزیت شخصیش بود. ممنونی زیرلب گفتم و اون ادامه داد:

-در حقیقت به خاطر نحوه‌ی ادامه ی کارتون می خواستم صحبت کنیم....

همونجا کنار میزش ایستاد و به لبه ی میز تکیه داد:

-فکر می کنید تا هفته ی دیگه بتونید یه نمونه طراحی ساده بهم ارائه بدید؟...حتی اگه خیلی ساده یا مربوط به پروژه های درسیتون هم باشه مهم نیست...فقط می خوام میزان تسلط تون به نرم افزار رو بسنجم

سرم رو تکون دادم: بله فکر می کنم چند نمونه از قبل داشته باشم اما همینطور که گفتین خیلی ساده و آماتور هستش

-فعلا مهم نیست، همون خوبه

خواستم سوالی بپرسم که قبلش در با تقه ی آرومی باز شد و منشی وارد شد:

-بفرمایید آقای مهندس

@Negin jamali

ویرایش شده توسط Atefeh L

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت 52

برگه ها رو همراه فلش به سمت نامدار گرفت و نگاه من ناخودآگاه به آویز ریزی که به فلش وصل بود افتاد. قبلا دست مهندس سرابی هم دیده بودمش و به خاطر همین آویز خوب توی ذهنم مونده بود. نامدار با جدیت سری تکون داد:

-ممنون...میتونید برید

منشی با نگاه کوتاهی به سمت من، از اتاق خارج شد و نامدار نگاهی اجمالی به برگه ها انداخت. سوالی که داشتم فراموش کرده بودم و اونم حین چک کردن برگه ها حرفی نمی زد. کمی جا به جا شدم و مخاطب قرارش دادم:

-اگر که صحبت دیگه ای نیست، من برم

سرش رو بالا گرفت و ضمن گذاشتن برگه ها روی میز مستقیم نگاهم کرد:

-نه فقط لطفا در مورد ارائه ی طرح به خانم آریا هم بگید

 از جام بلند شدم: حتما..پس با اجازه تون من میرم

سری تکون داد و من به سمت در راه افتادم اما قبل خروج از اتاق صدام زد:

-خانم صولتی؟

به سمتش برگشتم. چند قدم فاصله ی بینمون رو پر کرد و با مکث برگه های درخواستی شهریار رو به سمتم گرفت:

-فکر می کنم قرار بود اینا به دست شهریار برسه!

آخ ناخودآگاهی گفتم و دستم رو برای گرفتن برگه ها دراز کردم:

-ممنون....به کل فراموش کردم، با اجازه

لبخند محوی زد و اینبار به نشونه ی خداحافظی سری تکون داد:

-به سلامت

بدون اینه دیگه به پشت سرم نگاهی بندازم، راهم رو به سمت خروجی کج کردم. حین خارج شدن از طبقه پیام شهریار هم رسید. به نظرم میومد برگه هایی که نزدیک بود توی اتاق نامدار جا بزارم رو درست برداشته بودم. با خیالی راحت راه پله ها رو پیش گرفتم و کلید اتاقش رو از جیبم بیرون آوردم تا قبل از دوباره فراموش کردن زودتر به دست آقا رضا برسونم.

********

دستم رو با حرص روی بوق گذاشتم تا راننده ی بی خیالی که وسط خیابون به اون باریکی دوبله پارک کرده بود، یکم به خودش بیاد و با اون حجم از ریلکسی، از مغازه با دستی پر از خرید خارج نشه! با دیدن قیافه ی عصبانی من لبخند مضحکی زد و مثلا برای نشون دادن عجله ش چند بار دستش رو برای صبر کردن یا شاید چیزی شبیه عذرخواهی تکون داد اما در عمل داشت با همون سرعت حداقل و سر فرصت خریدهاش رو توی صندوق ماشینش می گذاشت.

حرکاتش داشت دیوونه م می کرد. پنجره رو پایین دادم و با حرص صداش زدم:

-آقای محترم راه رو بستی، میشه بیشتر از این معطل نکنید؟

اینبار همراه لبخند مضحکش با پررویی گفت:

-کجا رو راه رو بستم؟ ایناها قشنگ یه ماشین رد میشه....حالا ماشین شما ماشاالله بزرگه رد نمیشه به من چه آخه؟

پوفی کشیدم و شیشه رو بالا دادم. بحث باهاش مطمئنا فایده نداشت. همزمان لعنتی به شخصیت زبون نفهم مردک بی خیال و ابعاد ماشین شهریار فرستادم و با استرس بیشتری به ساعت ماشین نگاه انداختم. بعد از مدتها قرار بود من دنبال سرمه برم اما درست یه خیابون مونده به خونه شون اسیر این آدم بی خیال با دست فرمون مسخره ش شده بودم. واقعا داشت دیرمون میشد.

@Negin jamali

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت 53

شماره ی سرمه برای بار دوم روی گوشیم افتاد و من در حالی که به حرکت آروم ماشین مزاحم نگاه می کردم، ضمن راه افتادن جواب دادم:

-جانم سرمه؟

-کجایی پس همتا؟

-یه خیابون مونده برسم، نزدیکم

-تو که یه ربع پیشم همینو گفتی!...خوبی؟

به محض خروج از اون خیابون، از ماشین منحوس سبقت گرفتم و پامو بیشتر روی پدال گاز فشار دادم:

-دقیقا ده دقیقه س گیر یه آدم بیشعورم که با ماشینش راه خیابون رو بسته بود!

-خیلی خب عیب نداره...پس منتظرتم

خداحافظی توی گوشی گفتم و با سرعت بیشتری مسیر باقی مونده رو طی کردم. به محض رسیدن جلوی خونه‌ی پدری سرمه، با عجله سوار شد:

-بجنب همتا....فکر کنم به موقع نرسیم

راه افتادم: ببخشید...یه بارم که من اومدم دنبالت ببین چه وضعی شد

خندید: خب حالا توام، پیش میاد دیگه

بعد نگاهی به فضای داخل ماشین انداخت و با خنده ادامه داد:

-حالا چرا انقدر تند میری؟...ببین میتونی هم خودمونو به کشتن بدی هم عموتو از ماشین دادن پشیمون کنی!

خندیدم: به خاطر اینکه جدی دیرمون شده....شهریار هم منو می شناسه و پیه همه چی رو به تنش مالیده که این عروسک رو سه روز سپرده به من!

خنده ش به لبخند ملایمی تبدیل شد و به رو به رو خیره شد:

-امروز رفتن؟

حین سبقت گرفتن، سری تکون دادم: آره پروازشون صبح زود بود

به عقب تکیه داد و به رو به رو خیره شد:

-حالا که مهندس سرابی هم همراه عموت رفته یعنی باید این هفته با بیات کار کنیم؟

-نه فکر نکنم.... فعلا که با مهندس سرابی کاری نداریم...قراره طرح ارائه بدیم که اونم باید به خود مهندس بزرگمهر تحویل بدیم دیگه، به اون چکار داریم آخه؟

پقی زد زیر خنده: مهندس بزرگمهر؟...چی شده انقدر رسمی شدی یهو؟...قبلا که نامدارخان بود!

خندیدم: نمی دونم یهو به زبونم اومد...گرچه حالا همچین پسرخاله مم نیست که با اسم صداش کنم

به شوخی گفت: از وقتی شماره شو بهت داده انقدر احترام بهش میزاری؟!

-خب شد گفتی....ایندفعه اگه یادم بره از قبل باهاش هماهنگ کنم جدی پرتم می کنه بیرون

-مگه این هفته هم میری؟

نگاهی توی آینه انداختم: احتمال زیاد آره

به عقب تکیه داد و با لبخند سر تکون داد:

-خدا رو شکر انگار صلح کردی باهاش که برات مهندس بزرگمهر شد،گرچه اونکه اصلا فکر نمی کنم متوجه این جنگ و صلح درونی تو نسبت به خودش شده باشه!

خندیدم: آره، خودم با خودم باهاش دعوا می کنم خودمم آشتی می کنم! اما وقتی غیرمستقیم حق رو بهم داد دیدم لقب مهندس براش برازنده تره

کوتاه نگاش کردم و چشمکی زدم:

-ولی وقتایی که کفرم رو درمیاره همون نامدار خان گفتن بیشتر دلم رو خنک می کنه...مهندس گفتن بهش در اون مواقع زیادی وصله ی ناجوره!

با خنده سری تکون داد و دیگه چیزی نگفت. با دیدن سر در دانشگاه  نفسی گرفتم و ناخودآگاه به ساعت نگاه کردم. 5 دقیقه وقت داشتیم تا با بالاترین سرعت، خودمون رو به آخرین کلاس دکتر سهرابی برسونیم. برای همین اولین جای خالی که میشد پیدا کرد، ماشین رو پارک کردم و همراه سرمه با سرعت به سمت ساختمان دانشکده دویدیم.

آخرین کلاس از آخرین ترم تحصیلیمون با سختگیرترین استاد دانشکده برگزار شده بود تا اتمامش شروعی برای تایم امتحانات باشه. بعد از اون هم تکمیل پایان نامه ای پیش رومون بود که دقیقا با همین سختگیرترین استاد قرار بود به اتمام برسه و پرونده دوره ارشد برای همیشه بسته بشه.

@Negin jamali

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت 54

بعد از کلاس مثل خیلی از وقت های دیگه، همراه اکیپ دوستانه مون راهی بوفه دانشگاه شدیم. در اون بین من با سامان از همیشه سرسنگین تر بودم. دست خودم نبود ولی واقعا از اینکه بی توجه به نظر من همچنان به نفع مازیار رفتار کرده بود ازش دلخور بودم. شاید خودش هم فهمیده بود که به محض نشستن روی صندلی های پلاستیکی بوفه آروم و بدون اینکه توجه بقیه ی بچه ها رو جلب کنه، صدام زد:

-همتا چیزی شده؟

- نه!

- پس حتما یه چیزی شده!...از دست من ناراحتی درسته؟

بی حرف خودم رو مشغول بازی بند کیفم کردم و اون ادامه داد:

-به خاطر مازیار؟

نگاش کردم: وقتی خودت می دونی چرا می پرسی؟

-باور کن همتا قصد ناراحت کردن تو رو ندارم...مازیار واقعا دوستت داره

-حس من مهم نیست؟...می فهمم که برای دوست صمیمیت داری اینکار رو می کنی اما کارت درست نیست...داری الکی امیدوارش می کنی

نگاهی به بچه ها که مشغول صحبت و چای خوردن بودن انداخت و به همون آرومی قبل گفت:

-چرا یه فرصت بهش نمی دی؟...باور کن پسر بدی نیست...قبلا شاید هدفش فقط دوستی بود اما الان تصمیمش جدی تره...من...

نذاشتم ادامه بده: مگه من میگم با نیتش مشکل دارم؟...من اصلا هیچ حسی بهش ندارم...بعدشم من در حال حاضر اصلا قصد ندارم وارد رابطه با کسی بشم چه دوستی چه ازدواج یا هرچی که مازیار تو سرشه

نگاهم کوتاه روی بخار چایم نشست و با مکث باز به سمت سامان برگشتم:

-ازت خواهش می کنم دیگه واسطه نشو...هم اونو امیدوار می کنی هم باعث میشی رابطه ی دوستانه مون خراب بشه

ناباور صدام زد: همتا! این چه حرفیه؟...باور کن من تو رو مثل خواهر نداشته م میبینم...من فکر نمی‌کردم تو تا این حد ناراحت بشی که بخوای دوستی شش هفت سالمونو بهم بزنی!

بی هدف چای کیسه ای رو داخل لیوان تکون دادم و باعث شد چایم از قبل هم تیره تر بشه. چیزی که ازش متنفر بودم و از حالا می دونستم بهش لب نخواهم زد!

-ناراحت کردن دیگران حس بدی بهم میده و اینکه هر بار مجبور میشم توی روش بهش جواب رد بدم بیشتر ناراحتم می کنه....لطفا از این اصرار بی خود منصرفش کن

نفسش رو سنگین بیرون فرستاد. معراج صداش زد و اون بدون اینکه دیگه پی ادامه ی حرفش با من رو بگیره، در جواب سوال معراج به سمتش چرخید. دست از تکون دادن چای کیسه ای کشیدم و نگاهم بی هدف دور فضای کوچیک کانکس چرخید. بی دلیل کسل شده بودم. ناخودآگاه به سمت سرمه نگاه کردم. اونم داشت نگام می کرد، نگاهش پر از سوال بود. به نظر میومد متوجه صحبت زیر لبی منو سامان شده و احتمالا قیافه ی متفکر سامان و سکوت من براش عجیب بود که با استفهام سری تکون داد و همچنان نگام کرد. نامحسوس سرم رو به نشونه ی چیزی نیست، بالا انداختم و به بحث پر شور مهسا و سپیده چشم دوختم که سعی داشتند به زور از معراج شیرینی کار پیدا کردنش رو بگیرن. بی حوصله نگاهی به صفحه ی گوشیم انداختم و باز سنگینی نگاه سرمه باعث شد به سمتش نگاه کنم. آروم لب زد:

-می خوای بریم؟

پلکام رو به نشونه ی موافقت باز و بسته کردم و بی معطلی از جام بلند شدم. حرکتم باعث شد توجه بچه ها از بحث پیش اومده به من جلب بشه. همزمان سرمه هم از جاش بلند شد و معراج اینبار با تعجب هر دومون رو مخاطب قرار داد:

-کجا؟

مهسا با خنده ادامه ی سوال معراج رو گرفت:

-بابا تازه این خسیس رو راضی کردیم بهمون ناهار بده....کجا دارید میرید شما دو تا؟

لبخندی بهش زدم: سرم یکم درد می کنه

بعد به سمت معراج نگاه کردم: اما بعدا شیرینی رو حتما ازت میگیرم

-نه دیگه پس شیرینی باشه یه روز که همه بودیم

سپیده غر زد: بفرما! بهونه خسیس خان رو جور کردی همتا

لبخندی زدم و برای جمع دست تکون دادم: فعلا

سرمه هم خداحافظی گفت و دنبالم راه افتاد. دوتایی به سمت جایی که ماشین پارک بود، قدم زنان حرکت کردیم اما سرمه تا رسیدن به ماشین طاقت نیاورد صبر کنه:

-همتا تو خوبی؟

-اوهوم

-با سامان چی می گفتید؟

با لبخند نگاش کردم: فضول!

-لوس نشو....احساس می کنم بعد از اون کسل شدی

سوئیچ رو از کیفم بیرون آوردم: همون بحث همیشگی....ازش خواستم انقدر آتیش بیار معرکه نشه!

-اون بیچاره هم بین دو تا دوست گیر کرده...

خواستم جوابی بدم اما قبلش صدای سامان سرم رو با تعجب به عقب برگردوند:

-همتا یه دقیقه وایسا

ابروهام ناخودآگاه بالا پرید و به نفس زدنش نگاه کردم. معلوم بود با عجله تا اونجا اومده.

-چی شده؟

-راستش فک کردم به عنوان آخرین کاری که می تونم برای دوست صمیمیم کنم ازت بخوام بازم فکر کنی

مکثی کرد و مردد گفت:

- همتا باور کن مازیار اونی نیست که تو ازش شناخت داری....اون میتونه....

جلوی ادامه ی حرفش رو گرفتم: می دونم شاید شناخت زیادی روش نداشته باشم اما من واقعا گزینه ی مناسبی براش نیستم وقتی هیچ حسی بهش ندارم

سری تکون داد: باشه...نمی خوام ناراحتت کنم اما قول نمی دم مازیار بی خیال بشه!

-میشه اگه تو ناامیدش کنی

دستاش رو توی جیبش فرو برد و شانه ای بالا انداخت:

-بهت قول میدم دیگه از این به بعد واسطه ی اصرارش نباشم اما ازم نخواه دروغ تحویلش بدم...آخه من چجوری ناامیدش کنم؟

- نمی دونم...تو دوستشی و از حساسیتاش با خبری...مثلا..مثلا بگو کس دیگه ای رو دوست داره...

خندید: واقعا میگی؟....خب خودت میگفتی بهش

-خب اون موقع به نظرم بهونه‌ی دم دستی و بچه گانه‌ای بود اما الان فک کنم تنها چیزی که بی خیالش می‌کنه همینه

چشمکی زد: حالا جدی کسی هست؟

خندم گرفت: دارم میگم به مازیار بگو، بعد خودت زودتر باور کردی؟!

-خیلی خب...اما اگه باور نکرد از چشم من دیگه نبین لطفا

در ماشین رو باز کردم و حین سوار شدن با لبخند نگاش کردم.

-باشه...

-پس فعلا

دستی برای من و سرمه به نشونه ی خداحافظی بلند کرد و مسیر اومده رو برگشت. سرمه کنارم نشست و کمربندش رو بست.

@Negin jamali

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 55

-سرد شده ها

بعد دستش رو به سمت بخاری برد و کوتاه نگام کرد:

-موافقی نریم خونه؟

حین به حرکت درآوردن ماشین با لبخند نگاهش کردم:

-باز عموت اینا خونه تونن؟

پوزخندی زد و نفسش رو با حرص بیرون فرستاد:

-نه اینبار زحمت کشیدن ما رو دعوت کردن! منم به بهونه دانشگاه نرفتم الانم حوصله ی تنهایی خونه موندن رو ندارم

-یکم عجیب نیست کارای عموت؟ یهو سی سال قهر می کنه یهو هر روز هر روز مهمونی بازی راه می‌ندازه؟ چه خبره؟!

به عقب تکیه داد و به رو به رو خیره شد: از عجیب هم عجیبتره!

برای اینکه از اون حال درش بیارم دیگه ادامه ندادم و به جاش در جواب پیشنهادش گفتم:

-حالا کجا بریم تو این سرما؟

لبخند زد: نمی دونم، یکم برای خودمون بچرخیم و خرید کنیم

-پس بزن بریم که از خجالت جیبامون در بیایم

خنده ی بلندی کرد و همزمان پخش رو روشن کرد. صدای خواننده ی مورد علاقه ی شهریار فضای ماشین رو پر کرد و من حس کردم اینبار سرمه با آرامش بیشتری سرش رو به عقب تکیه داد.

**********

پاکت خرید های کاملا غیر ضروری که همراه سرمه برای دلخوشی خودمون یا شاید هم بیشتر گذروندن وقت، خریده بودیمشون رو داخل  صندوق عقب گذاشتم و با خنده به سرمه نگاه کردم:

-به معنای واقعی کلمه منو گول زدی! ببین تو رو خدا چقدر چرت و پرت خریدیم!

با خنده سوار شد:

-غر نزن، حالا انگار من تو رو نمیشناسم....تو خودت جون میدی برای خرید کردن، الکی فیلم نیا!

ماشین رو راه انداختم:

-اگه مادرجون کله مو بکنه تقصیر توئه...تازه برام یه ژاکت خوشگل بافته، اونوقت اگه ببینه من امروز یکی دیگه هم خریدم، از خونه می ندازتم بیرون!

خندید: نترس بنداز گردن من

نگاهی به مسیر پر ترافیک اون ساعت از روز انداختم:

-پس خودتم بیا و وساطتت کن، مطمئنم الان چاییش هم به راهه، از همین الان دلم پیش چای تازه دم مادرجونه...

بی توجه به حرف من نگام کرد و با مکث صدام زد:

-همتا؟

کوتاه نگاش کردم:

-هوم؟

-می دونی من گاهی وقتا خیلی به تو غبطه میخورم

با تعجب به سمتش برگشتم:

-به من؟...برای چی؟

-تو خیلی راحت می تونی از چیزای کوچیک لذت ببری، حتی به قول خودت از چای تازه دم مادرجون، به نظر من تو دختر محکمی هستی با وجود اینکه....

مکث کرد و من حدس میزدم از حرفش پشیمون شده اما خودم ادامه دادم:

-با وجود از دست دادن مادر و پدرم منظورته؟

-ببخشید نمی خواستم یادت بیارم

-این موضوع چیزی نیست که بخوام فراموشش کنم، اما اینکه روحیه م رو حفظ کردم بیشتر از اونکه کار خودم باشه تاثیر وجود کسی مثل شهریار تو زندگیمه، مادرجون هم که دیگه گفتن نداره

سکوت کرد. احساس می کردم واقعا چیزی هست که داره از درون اذیتش می کنه و نزدیکترین حدسی که به ذهنم می رسید، حضور ناغافل خانواده ی عموش بعد از سال ها و پیشنهاد پر عجله شون بود. به نظر نمیومد وقت مناسبی برای سوال کردن باشه برای همین بدون اینکه به حدسم یا علت حال چند وقت اخیر سرمه اشاره ای کنم، پرسیدم:

-میای بریم خونه ی ما؟

-نه بی زحمت منو برسون خونه ی خودمون

بدون حرف دیگه ای مسیر برگشت رو پیش گرفتم. به خاطر زود تاریک شدن هوا، ترافیک بیشتر از ساعات قبل بود و همین باعث شد دیرتر از همیشه مسیر خونه رو طی کنیم. با دیدن کوچه ای که خونه ی پدر سرمه در اون قرار داشت راهنما زدم و با احتیاط وارد شدم اما قبل از رسیدن به خونه، سرمه با عجله گفت:

-وای همتا نرو، صبر کن

ترمز کردم و با ترس نگاش کردم: چی شده؟

-هومن....اوناهاش دم خونمونه

به رو به رو نگاه کردم. مرد جوونی با قامتی متوسط درست جلوی در خونه شون ایستاده بود و انگار منتظر کسی بود. دوباره به سرمه نگاه کردم:

-هومن کیه دیگه؟

بی توجه به من با عجله دستش رو تکون داد:

-دنده عقب بگیر همتا، بجنب تا ندیدمون!

چشمام گرد شد: چت شده تو؟ کیه مگه؟

-پسرعموم، بجنب همتا

همزمان سرش رو دزدید و ملتمسانه منو نگاه کرد.

-راه بیفت دیگه

مردد نگاه دیگه ای به مرد جوونی که سرمه به عنوان پسرعموش معرفی کرده بود، انداختم و دنده عقب گرفتم. به محض خارج شدن از کوچه به حالت عادی برگشت و من متعجب تر از قبل نگاش کردم:

- میشه بگی چرا انقدر وحشتزده شدی؟

نفسش رو فوت کرد: گفتم که مامانم اینا خونه شون دعوت ان...احتمالا هومن رو فرستادن دنبال من

-خب!

-خب نداره، مطمئنم کار عمومه، مثلا می خواد رابطه ی منو هومن رو سر و سامون بده

-عموت هنوز تو دهه پنجاه مونده ها! این چیزا زوری نمیشه که...

چشمکی زدم: ولی خوشتیپ بودا!

اخمی کرد: مبارک صاحبش

به سمت خونه خودمون راه افتادم: فعلا که تو قراره به این منصب برسی!

نگاهی به گوشیش که در حال زنگ خوردن بود انداخت: مامانمه

-جانم مامان؟

-.....

نگاه کوتاهی به من انداخت: نه با همتا بیرونم

-.....

-آره دیدمش، دارم میرم خونه ی همتا اینا

-......

-تا عمو باشه که برای من تصمیم نگیره

-....

-مرسی مامان...پس خداحافظ

نگاهش کردم: مامانتم مخالفه، نه؟

-شدیدا، البته بابام هم اصراری نداره، بیشتر برای حفظ حرمت عموم مخالفت علنی نمی کنه

-خوبه که...پس برای چی تو انقدر پریشون شدی وقتی پسرعموتو دیدی؟ من فکر کردم باباتم نظرش مثبته

-چون ازش بدم میاد،  شاید خنده دار باشه همتا ولی به نظر من کلا خانواده شون مشکوکن!

خندیدم: خانم مارپل شدی سرمه؟ چون از تو خواستگاری کردن مشکوکن؟

سری تکون داد: نه...قضیه ش مفصله حالا برات میگم

-پس بریم خونه ی ما که چایی مادرجون از دهن نیفته، حرف هم میزنیم

لبخند بی جونی زد: انگار از اول باید موافقت می کردم

خنده ی کوتاهی کردم و پام رو بیشتر روی پدال گاز فشردم.

مادرجون مثل همیشه بدون اینکه از حضور مهمون ناخوانده غافلگیر بشه با رویی گشاده، لبخند زنان به سمت سرمه اومد و با مهری که با وجودش عجین بود، سرمه رو در آغوش گرفت.

-خوش اومدی دختر قشنگم...چه خوب کردی اومدی، کم پیدا شدی

سرمه با کمرویی لبخند زد: منکه همش اینجام مادرجون

مادرجون دستش رو پشت سرمه گذاشت و به سمت داخل هدایتش کرد.

-قدمت رو چشم عزیزم، بیاید تو هوا سرده

همراه سرمه وارد خونه شدم و قبل از رفتن به سمت اتاقم بین راه بوسه ی محکمی روی گونه ی مادرجون نشوندم:

-عاشقتم

اخم کمرنگی کرد و در همون حال هم خندید، پر از مهربونی:

-برو دختر، از قد و بالات خجالت بکش انقدر لوس نباش

خندیدم. در جوابش بوسه ای دیگه ای روی هوا براش فرستادم و اینبار واقعا به سمت طبقه ی بالا راه افتادم.

@Negin jamali

ویرایش شده توسط Atefeh L

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 56

نگاهم رو از صفحه ی لپ تاپ به سمت سرمه برگردوندم. هنوز مشغول صحبت با زن عموی تازه پیدا شده‌ش بود. نگاهم با دست سرمه که مصرانه پوست لبش رو به بازی گرفته بود حرکت کرد. قشنگ مشخص بود چقدر از مکالمه‌ی اجباریش معذب و ناراضیه. با هر حرکتش حرف‌های دیشبش هم توی سرم مرور میشد. با چیزی که سرمه از خانواده ی عموش تعریف می کرد واقعا حق داشت که بهشون مشکوک باشه. عمویی که به خاطر ارث و میراث بیست و چند سال پیش با پدر سرمه ارتباطش رو قطع کرده بود و حالا بعد از این همه سال با پیشنهاد عجولانه ی ازدواج پسرش با سرمه پیداش شده بود!

سرمه حین جواب های تک کلمه ای که به مخاطبش میداد به سمتم برگشت و با دیدن منی که بهش زل زده بودم، چشمهاشو با حرص باز و بسته کرد. لبخندی به روش زدم و دوباره به صفحه ی مانیتور زل زدم. آخرین بررسی طراحی رو انجام داده بودم و فقط منتظر اتمام مکالمه ی سرمه بودم تا به اتفاق به دفتر نامدار بریم. ناراضی به طرحم زل زدم. واقعا آماتور بود اما نامدار گفته بود مهم نیست و من از اونجایی که طرح آماده ی دیگه‌ای نداشتم، ناچارا باید همین رو تحویلش میدادم.

پوفی کشیدم و نگاهم رو از صفحه برداشتم. با دیدن وضعیت سرمه که همچنان ادامه داشت از جام بلند شدم و به سمت خروجی راه افتادم. راهرو مثل همیشه به خاطر استفاده ی کارمندها از آسانسور سوت و کور بود. به سمت طبقه ی بالا و آبسرد کن حرکت کردم. درست قبل از ورودی طبقه ی مدیریت گذاشته بودنش و به نظر من اصلا جای مناسبی نبود. دستم رو همراه لیوان یک بار مصرف به سمت آب سرد کن بردم و حین پر شدن لیوان نگاهی به اطراف انداختم.

نبود شهریار انگیزه ی ورود به این طبقه رو ازم میگرفت. دلم واقعا براش تنگ شده بود. با این حال سرکی به داخل سالن کشیدم. از اونجایی که من ایستاده بودم هیچ کس دیده نمی شد و در اتاق مدیرها هم بسته بود اما صدای پچ پچی که خیلی ریز به گوشم رسید باعث شد ناخودآگاه با دقت بیشتری گوش وایسم. به نظر میومد منشی مشغول صحبت با کسی بود که از تن صداش مرد بودنش قابل تشخیص بود.

-چندبار بگم آخه؟ قفله، من نمی تونم بازش کنم!

یه لحظه فکر کردم منشی و کسی که فقط صداشو می شنیدم می خوان بی اجازه وارد اتاق شهریار بشن. یادم اومد اون روز هم منشی از کلید داشتن من تعجب کرده بود اما جمله ی بعدی که مخاطبش گفت حدسم رو رد کرد:

-اصلا فلش رو بده خودم یه کاریش می کنم!

صدای منشی با وجود آروم بودن لحن وحشت زده ای داشت:

-دیوونه شدی؟ الان برمی گرده اون وقت من جوابشو چی بدم؟ اصلا فکرشم نکن!

-پس خودت انجامش بده

اصلا نمی فهمیدم معنی حرفاشون چیه. با این حال کاملا مشخص بود یه جای کار می لنگه و می خوان یواشکی یه کاری خلاف عرف شرکت انجام بدن که اینجوری در تلاش برای پنهان کاری بودند!

یکم بیشتر به جلو خم شدم تا نفر دوم رو ببینم. با احتیاط خودم رو کش دادم و با دیدن مهندس بیات که درست چسبیده به میز منشی ایستاده بود، دهنم وا موند. با عجله خودم رو عقب کشیدم و دستم ناخودآگاه روی دهانم رفت تا صدایی از سر تعجب ازش خارج نشه. باز صداش رو شنیدم که اینبار با عجله ی بیشتری منشی رو مخاطب قرار داد:

- اگه فایل اصلی باز نمیشه، از گزارش امروز پرینت بگیر، شنیدم امروز مراحل نهایی رو شروع کردن

_آخه......

-آخه نداره، نمی تونیم بیشتر از این منتظرشون بزاریم، تا فردا باید گزارش رو گیر بیاریم

لحن منشی مستاصل بود: اگه تا فردا فلش رو بهم نداد چی؟

-من نمی دونم یه بهونه جور کن....

نفسم رو بی صدا بیرون فرستادم و نوک پا از ورودی طبقه فاصله گرفتم. باورم نمی شد بغل گوش سه تا مدیر داشتن اطلاعات می دزدند. از جملات آخریشون حدس میزدم موضوع صحبتشون محصول جدید بود و از اونجایی که مراحل تولید و آزمایشش کاملا سکرت بود، میشد فهمید می خوان یه اخلالی ایجاد کنند. نمی‌فهمیدم اینکار چه نفعی براشون داره وقتی داشتن توی همین شرکت و زیر سایه ی همچین پروژه هایی کسب درآمد می کردند.

اونقدر جا خورده بودم که ذهنم درست یاری نمی کرد دقیقا چکاری باید انجام بدم. باید جلوشون گرفته میشد اما در اون لحظه مطمئنا من اون نفری نبودم که همچین قابلیتی داشته باشم! اون لحظه ذهنم فقط به سمت شهریار رفت. ناخودآگاه دستم رو برای برداشتن گوشیم داخل جیبم فرو بردم اما دور بودنش باعث شد از اینکه هنوز مطمئن نشده، بخوام نگرانش کنم، پشیمون بشم. فکرم درست کار نمی کرد و از اینکه مهندس بیات اونجا ببینتم، می ترسیدم. با عجله به سمت طبقه‌ی خودمون راه افتادم تا قبل از اینکه کسی متوجه گوش ایستادنم بشه از اونجا دور بشم.

پله های باقی مونده رو با سرعت بیشتری پایین رفتم اما هنوز دو سه پله مونده به آخر در آسانسور باز شد و نامدار ازش بیرون اومد. اونقدر تو هول و ولا بودم که یه لحظه از دیدنش ترسیدم. بی اختیار هینی کشیدم که باعث شد متوجهم بشه و با دیدن منی که با عجله مشغول پایین اومدن از پله ها بودم، مکث کرد. با تعجب به مسیری که طی کرده بودم نگاهی انداخت و دوباره به سمت من برگشت. دستپاچه سر تکون دادم:

-سلام!

-سلام...مشکلی پیش اومده خانم صولتی؟

باز نگاهی به راه پله ی منتهی به طبقه ی مدیریت انداخت و ادامه داد:

-شما چرا انقدر هراسونید؟

تنها چیزی که نمی خواستم این بود که باز نامدار دکمه ی تذکرش روشن بشه! سعی کردم برای چند لحظه هم که شده چیزایی که شنیده بودم رو فراموش کنم و عادی رفتار کنم. برای همین لبخند نیم بندی زدم:

-نه، راستش می خواستم زودتر سر کارم برگردم

لحنش کاملا مشکوک و توجیه نشده بود:

-طبقه‌ی بالا کاری داشتید؟

گیر افتاده بودم. اگه می گفتم آره و از منشی چیزی می پرسید اون وقت اونا می فهمیدن که حرفاشون رو شنیدم و اگر می گفتن نه، اون وقت دلیلی برای رفتن به بالا نداشتم. مونده بودم چی بگم که نگاهم به دستم افتاد. نفس راحتی کشیدم و لیوان آبی که هنوز بهش لب نزده بودم رو بالا گرفتم:

-نه، فقط تشنه م بود!

@Negin jamali @reyyan @Z.A.D @Ghazal @golpar @Masi.fardi @_NAJIW80_ @سادات.۸۲ @بوقلمون معتاد @نارسیس بانو.arabzade@melika_sh @ستایش گودرزی@Beretta  @Esteghlalabi @نٍویسَندهی _ فضایی @ملیکا ملازاده @Atlas _sa

 

 

ویرایش شده توسط Atefeh L

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت 57

سری تکون داد و برای اینکه ذهنش رو منحرف کنم، ادامه دادم:

- الان وقتتون خالیه طرح ها رو براتون بیاریم؟

نگاهش موشکافانه و دقیق بود. شاید چون به هیج وجه توجیه نشده بود.

- یک ربع دیگه تشریف بیارید دفترم

-چشم....پس من برم فعلا با اجازه

سری تکون داد و من بدون اینکه حرف دیگه ای بزنم سریع از جلوی چشمش فرار کردم. سنگینی نگاه پر دقتش رو حس می کردم. صدای قدم هاش نشون میداد خودش هم بعد از من وارد طبقه ی طراحی شده بود. من به سمت سرمه که برای سلام دادن به نامدار محترمانه بلند شده بود رفتم و اون بعد از جواب دادن به سرمه سمت اتاق ارشد رفت. با دیدن جای خالی مهندس بیات که انگار فقط من می دونستم کجاست و چی توی سرش می‌گذره اخم غلیظی کرد و به سمت آقای ملکی چرخید:

-مهندس بیات کجاست؟

آقای ملکی شانه ای بالا انداخت و ابراز بی اطلاعی کرد:

-نمی دونم مهندس....یه ربعی هست رفته!

اخم نامدار گره ی بیشتری خورد و نفسش رو سنگین بیرون فرستاد. در اتاق ارشد رو بست و با قدم های محکم به سمت خروجی راه افتاد. میانه ی راه و نرسیده به خروجی، مهندس بیات بی خبراز همه جا وارد شد. با دیدن نامدار و اخم های درهمش، لبخندی که در حال شکل گرفتن بود از روی صورتش رخت بست:

-احوال شما مهندس جان!

نامدار با همون جذبه نگاهی بهش انداخت و حین رفتن به سمت در، با لحنی محکم مخاطب قرارش داد:

-تا دو دقیقه ی دیگه دفتر من باش!

اونقدر کوبنده و پر غضب گفت که علاوه بر مهندس بیات، حتی من و بقیه ی کارمندهای بخش طراحی هم حساب کار دستمون اومد! مهندس بیات مستاصل و جا خورده نگاهی سراتاسری به کارمندهایی که زیر چشمی نگاهش می کردن، کرد و با مکث دنبال نامدار از طبقه خارج شد.

سرمه آروم بغلم گوشم زمزمه کرد:

-این چرا انقدر قاطی کرد؟

نگاهم به مسیر رفتنشون مونده بود. یه لحظه حرفهایی که شنیده بودم از گوشم بیرون نمی رفت:

-حق داشت!

آروم خندید: نه مثل اینکه خیلی صلح درونیت بالا گرفته!...حق هم بهش میدی؟

به سمتش برگشتم و نگاهش کردم. حتی نمی تونستم درست به شوخی ساده ی سرمه فکر کنم، بسکه توی سرم معماهای حل نشده مونده بود. از سکوت و نگاه ماتم لبخندش کمرنگ شد:

-خوبی همتا؟ چیزی شده؟

سرم رو تکون دادم. خودم هم هنوز نمی دونستم اصل قضیه چیه.

-فک کنم بیات داره یه کارایی می کنه؟

اخم ظریفی کرد:

-منظورت چیه؟

-هنوز درست نمیدونم چکاری اما مطمئنم می خواد یه خرابکاری بکنه!

نگاهش منتظر توضیح بیشتری بود. پوست لبم رو به دندون گرفتم و متفکر نگاش کردم:

-داشت یه چیزایی به منشی درباره ش می گفت، انگار می خواد از روند کار محصول جدید سر دربیاره، اونم یواشکی!

ابروهاش بالا پرید:

-به چه کارش میاد؟ شاید از سر کنجکاوی یا....

پریدم وسط حرفش: نه بیشتر از یه کنجکاوی ساده س، وگرنه چرا باید یواشکی تو فکر دزدیدن فایل اطلاعاتش باشه؟

چشماش گرد شد: تو مطمئنی؟

-تو اینکه کارش عادی نیست آره ولی اینکه دقیقا می خواد چکار کنه رو مطمئن نیستم!

-حالا می خوای چکار کنی؟ به عموت میگی؟

سرم رو کلافه تکون دادم: نه اون که الان نمی تونه از راه دور کاری کنه، فقط الکی نگران میشه

-پس چی؟ به مهندس بزرگمهر میگی؟

نگاش کردم: نه بابا، من کلا دو کلامم با نیما تا حالا حرف نزدم بعد برم حدسمو بهش بگم؟

آروم خندید: گیج جان منظورم نامدار بود!

با شنیدن اسم نامدار بدون اینکه جواب سوال سرمه رو بدم ناخودآگاه هینی کشیدم و ضربه ی آرومی به پیشونیم زدم:

-آخ آخ حواسم پرت شد اصلا....گفت یه ربع دیگه طرح ها رو ببریم براش

با عجله نگاهی به ساعت مچیم انداختم و از جام بلند شدم:

-بدو سرمه، حوصله ندارم بهونه دستش بدم

@Negin jamali

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت 58

سرمه متعاقبا از جاش بلند شد و پشت سرم راه افتاد. میونه ی راه پله ای که با عجله بالا می رفتیم، دوباره پرسید:

-بهش میگی؟

-نه، تا مدرک نداشته باشم فکر نمی کنم باور کنه...چه کاریه الکی خودمو خسته کنم

وسط راه وایساد و مضطرب نگام کرد:

-همتا نگو که می خوای دست تنها سر از کارشون در بیاری!

به راهم ادامه دادم. در اون لحظه فقط به سر وقت رسیدن به دفتر نامدار فکر می کردم. بعدا هم می تونستم به این قضیه ی ظاهرا بغرنج فکر کنم.

سرمه دنبالم پا تند کرد و با استرس بیشتری ادامه داد:

-دیوونه نشی همتا!...اینا اگه واقعا اینجوری که تو میگی تو فکر خرابکاری باشن قطعا یه باند ان نه همین دو نفر، تو رو خدا بی‌خیال شو

حین راه رفتن نگاش کردم:

-فعلا بیا بکارمون برسیم، بعدا بهش فکر می کنم

خواست چیزی بگه اما من با ضربه ای که به در اتاق نامدار زدم جلوی ادامه ی بحث رو گرفتم. نامدار اجازه ی ورود داد و من بدون اینکه نگاهی به سرمه ی نگران بندازم، جلوتر ازش وارد شدم.

به محض ورودمون نگاهم روی مهندس بیات که رو به روی میز نامدار سر به زیر ایستاده بود، موند. به نظر میومد قبل از رسیدن ما، مشغول جواب پس دادن برای از زیر کار در رفتن های اخیرش بوده. حالا می تونستم حدس بزنم که تمام مدت از زیر کار شرکت در می رفته تا پشت پرده کارهای دیگه ای رو پیش ببره!

نگاهم رو از مهندس بیات گرفتم و همراه سرمه به سمت کاناپه رفتیم. نامدار مشغول نوشتن روی برگه ای بود و مهندس بیات با چشم حرکات دست نامدار رو دنبال می کرد. سرمه سقلمه ی آرومی بهم زد. با چشم به مهندس بیات اشاره کرد و آروم زمزمه کرد:

-مارمولک چه موش هم شده اینجا!

انگشتم روی روی بینیم گذاشتم و اشاره کردم چیزی نگه. نامدار برگه رو دست بیات داد و با همون اخم های درهم نگاش کرد:

-فراموش نکن که بار آخریه که چشم پوشی می کنم...می تونی بری!

مهندس بیات چشمی در جواب گفت و بدون اینکه نگاهی به سمت ما بندازه، از اتاق خارج شد. بعد از رفتنش نامدار تازه به سمت ما چرخید:

-خب الان می تونیم روی کارمون تمرکز کنیم، میتونم طرح ها رو ببینم؟

من و سرمه همزمان از جامون بلند شدیم و طرح ها رو روی میزش گذاشتیم. با دست تعارف کرد که مجددا بنشینیم و خودش مشغول چک کردن طرح ها شد. نگاهم به چهره ی جدیش دوخته شد. احتمالا اگه می‌دونست چه اتفاقی در حال وقوع هست دیگه انقدر آروم نمی موند. یه لحظه از دلم گذشت کاش شهریار به اون همایش نرفته بود. اونوقت شاید کمتر دچار استیصال می شدم. مطمئن نبودم گفتن قضیه به نامدار، در حالی خودمم چیز زیادی از حرف هاشون دستگیرم نشده بود، تاثیری در جلوگیری از وقوع هر اقدامی از بیات و احتمالا هم دستهاش داره یا نه....

سرم رو پایین انداختم و اینبار نگاهم بند دستهام شد. قطعا حرفم رو بدون مدرک جدی نمی گرفت. کلافه دستهام رو بهم فشردم. باید مدرکی بدست می آوردم تا حرفم سندیت داشته باشه. اگرچه که واقعا نمی دونستم چطور باید همچین مدرکی رو پیدا کنم. مطمئنا کسایی که همچین کاری رو برنامه ریزی کرده بودند، اونقدر محتاط رفتار کرده بودند که تا الان هیچ کس از نیتشون با خبر نشده بود. قاعدتا مدرکی هم به جا نمی‌گذاشتند که کسی با بی تجربگی من بتونه به راحتی سر از کارشون در بیاره!

@Negin jamali

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 59

نفسم رو محکم بیرون فرستادم. عقلم به جایی نمی رسید و تنها راهی که به نظرم برای گیر آوردن مدرک محتمل‌تر بود، بدست آوردن پرینت گزارش هایی بود که بیات از منشی خواسته بود. این تنها راهی بود که توی نیم ساعت گذشته به ذهنم رسیده بود. سقلمه ی آروم سرمه باعث شد از افکارم خارج بشم و سوالی نگاهش کردم. با چشم اشاره ای به سمت نامدار کرد و آروم گفت:

-مهندس بزرگمهر با شماست!

متعجب به سمت نامدار چرخیدم: من؟

نامدار موشکافانه نگام می کرد:

-بله...صداتون زدم ولی به نظر می رسه امروز مشکلی براتون پیش اومده!

هول شدم: نه نه...ببخشید یه لحظه فکرم مشغول موضوعی شد

با نگاهش همچنان مشغول واکاوی حال هراسون من در راه پله و حواس پرتی حال حاضرم بود. بدون اینکه از دقت نگاهش کم بشه، ابرویی بالا انداخت:

- امیدوارم الان دیگه تمرکزتون برگشته باشه!

-بله....بفرمایید من گوشم با شماست

-بسیار خب....

نگاه مستقیمش رو از روی من برداشت و رو به هردومون کرد:

-طرح ها صرف نظر از ساده و آماتور بودنشون، با یه نگاه کلی میشه متوجه دقت به کار برده درشون شد.

باز به سمت من برگشت: طرح شما ایده ی جدیدی نداره و مشابه نمونه های موجوده اما خیلی خوب به جزئیات در طراحیش توجه شده

بعد به سمت سرمه نگاه کرد: و طرح شما ایده ی خوبی داره که در کنارش نواقصی هم هست که بهش توجه نشده

مکثی کرد و حین برداشتن خودکارش ادامه داد:

- این طرح ها یجورایی مکمل هم هستن، در واقع شما که طراح هاش هستین مکمل همدیگه فکر و عمل کردید، با این حساب میتونیم به این شکل عمل کنیم که شما خانم آریا، با ایده های جدید طرح رو پیاده کنید و خانم صولتی در مرحله ی دوم طرح شما رو تصحیح و نظارت کنن اما...

به عقب تکیه داد و ادامه داد: ترجیح میدم اول دو تا طرح جدید ازتون داشته باشم تا بعد تصمیم نهایی رو بگیریم. نظرتون چیه؟

-من موافقم

نگاهی به سرمه انداختم و با دیدن اعلام رضایت سرمه ادامه دادم:

-فقط موضوع طرح و زمان تحویلش رو هم بگید

سر تکون داد:

-موضوع به عهده ی خودتون تا ذهنتون برای ایده باز باشه...بنابراین طرح میتونه مربوط به هر تجهیزاتی و یا اندام مصنوعی باشه، زمانش هم فکر می کنم نهایتا یک ماه و نیم مناسب باشه

با سر اعلام موافقت کردم و سرمه هم متعاقبا تایید کرد. هر دومون بلند شدیم و نامدار هم ضمن گرفتن طرح ها به سمتمون، ایستاد:

-این طرح ها خدمت شما

سرمه برای گرفتن طرح رفت و من باز ذهنم حول حرفای شنیده شده چرخید. یه لحظه به سرم زد قضیه رو به نامدار بگم و بارش رو از روی دوشم بردارم. بهرحال اون خیلی بهتر می تونست همچین موضوعی رو مدیریت کنه. البته اگر حرفم رو واقعا باور می کرد. سرمه جلوتر از من راه افتاد اما من مردد سر جام ایستاده بودم. مکثم رو که دید، گفت:

-خانم صولتی مشکلی پیش اومده؟

نگاهش کردم. بین گفتن و نگفتن مردد مونده بودم. سنگینی نگاه مضطرب سرمه رو هم حس می‌کردم. لبام برای گفتن باز شد اما نمی دونم چرا منصرف شدم. حسم بهم میگفت تا فردا صبر کنم. بیات به منشی تا فردا فرجه داده بود و شاید می شد کمی بیشتر از کارشون سر در بیارم. اون وقت شک نداشتم که اگر با مدرک به نامدار همه چیز رو میگفتم قضیه رو کاملا جدی می گرفت و حتما کاری برای متوقف کردنشون میکرد. هنوز منتظر نگام می کرد. سرم رو تکون دادم:

-نه...سوالی داشتم که الان فراموشش کردم، با اجازه!

به سمت سرمه و در خروجی راه افتادم. سرمه از اتاق خارج شد و من پشت سرش قبل از خروج با صدای نامدار مجددا متوقف شدم:

-خانم صولتی؟

به سمتش چرخیدم: بله؟

-مطمئنید چیزی نیست که من باید بدونم؟

عجیب باهوش بود و رفتار عجیب من طی نیم ساعت اخیر کاملا مشکوکش کرده بود. قبل از اینکه چیزی در جوابش بگم ادامه داد:

-اگر در نبود شهریار مشکلی براتون پیش اومده، می تونید روی من حساب کنید

-ممنون...واقعا چیزی نیست، فکر می کنم امروز تمرکز کافی ندارم، فقط همین

حرفم رو احتمالا باور نکرده بود اما چیزی راجع بهش نگفت

-اگر واقعا اینطوره امروز میتونید زودتر برید منزل

لبخند کم جونی زدم. نمی دونست که من اتفاقا قصد دارم بیشتر از همیشه بمونم تا سر از کار بیات و منشی و دار و دسته ی احتمالیشون دربیارم.

-ممنونم...اگر دیدم نیازه زودتر میرم، با اجازه تون

-به سلامت

از اتاقش خارج شدم. سرمه بی حرف نگام میکرد. نفسم رو سنگین بیرون فرستادم و همراهش به طبقه ی پایین رفتیم.

@Negin jamali

ویرایش شده توسط Atefeh L

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 60

کلافه سوئیچ ماشین شهریار رو روی کانتر انداختم و در جواب مادرجون که علت دیر اومدنم رو پرسیده بود، گفتم:

-ببخشید....کارم یکم بیشتر طول کشید امروز!

-برو یه دوش بگیر مادر، خستگی داره از سر و روت میریزه...تا بیای منم برات یه چیزی میارم بخوری

-قربونت برم...دستت درد نکنه

-خدا نکنه مادر

حین رفتن به طبقه ی بالا از جلوی آشپزخونه رد شدم و با دیدن دو سبد بزرگ پر اسفناج پاک شده و شسته ناراحت و پر از عذاب وجدان به عقب برگشتم:

-مادرجون میزاشتی من بیام خب

نچی کردم و به سمتش رفتم. اینبار بوسه ی پر و پیمونی روی گونه ش نشوندم و با شرمندگی نگاش کردم:

-ببخشید دست تنها موندی

ضربه ی آرومی به پشتم زد و دوباره به سمت پله ها هولم داد:

- من اگه اینکارا رو نکنم روزم شب نمیشه

-آخه این همه؟! لااقل میزاشتی من بیام کمکت کنم

-نمی خواد، من هنوز اونقدر پیر نشدم که محتاج کسی باشم....هنوز برای اینکارا جوونم خیالت راحت

راست میگفت. شاید اگه پدرم رو چهارده سالگی به دنیا نمیاورد الان نوه ای به سن و سال من توی سن شصت و پنج سالگی نداشت. لبخندی به روش زدم:

-قربونت برم، شما مادرجون خوشگل و جوون منی

اخم کمرنگی کرد: انقدر بدم میاد هی میگی قربونت برم..یعنی چی؟ خدا نکنه....برو پی کارت ببینم

خندیدم. بعد از اون همه اعصاب خوردی امروز و تهش هم بی نتیجه موندنش، بودن در کنار مادرجون و هم صحبتی باهاش عجیب آرومم کرد. به سمت اتاقم راه افتادم. یه دوش سبک میتونست هم خستگی رو از تنم بیرونم ببره هم شاید کمی مغزم رو برای یه راه حل باز کنه.....

یه ربع بعد، در حالی که از تنشی که تمام روز درگیرش شده بودم کمی کاسته شده بود، لباس پوشیده، با موهایی که از هر تارشون قطرات آب چکه میکرد، روی تخت نشستم. پاپوش های پشمی رو پام کردم و مشغول خشک کردن موهام با حوله شدم. لبخند بی اراده ای به پاپوش های طرح خرگوشم زدم. این پاپوش ها با رنگ سرخابی و گوش های خرگوشیش دست آویز شهریار برای خندیدن به من در این مواقع بود.

از سر دلتنگی گوشیم رو برداشتم تا باهاش تماس بگیرم. امروز اونقدر درگیر بودم که هیچ خبری ازش نداشتم. با دیدن شماره ش که چندین بار باهام تماس گرفته بود، لبخندم عمق بیشتری گرفت و حین خشک کردن موهام همزمان شماره ش رو گرفتم. به بودنش بدجوری عادت داشتم و دلم براش تنگ شده بود. موضوع امروز هم اونقدر سردرگمم کرده بود که بیشتر از هر زمان دیگه ای حس می کردم به حضورش نیاز دارم.

بعد از چند بوق متوالی صداش توی گوشم نشست:

-علیک سلام همتا خانم!

-سلام عموی فراری، خوبی؟

-من فراری ام یا تو که از بعد از ظهر هرچی بهت زنگ میزنم جواب نمیدی؟

چشمام رو با خستگی مالیدم:

-امروز خیلی کار داشتم..اصلا حواسم به گوشی نبود

-حسابی کارمند شدیا، خسته نباشی

-ممنون...تو چه خبر، همایش خوب پیش میره؟

-آره خدا رو شکر، با اینکه انرژی زیادی ازمون میگیره اما تا الان نتیجه عالی بوده

-چه خوب...کی برمی گردی؟ فردا؟

-نه متاسفانه پروازمون افتاد پس فردا ظهر

تمام امیدم برای به موقع رسیدن شهریار و در جریان گذاشتنش دود شد رفت هوا! معترضانه گفتم:

-برای چی خب؟ مگه از قبل بلیط نگرفته بودید؟

-حالا جریان داره، برات میگم...چیه دلت برام تنگ شده؟

کلافه دستی به موهام کشیدم:

-آره خب...

-می دونم این چند روز تنها موندید...وقتی برگردم یه گردش سه نفره مهمون من، چطوره؟

- خوبه

-صدات ولی انرژی همیشه رو نداره ها...چیزی شده؟

بعد به شوخی اضافه کرد: شایدم در نبود من نامدار ازت کار کشیده

لبخند زدم: نه...یعنی یکم خسته ام، امروز کارم طول کشید یکم

-مطمئنی چیزی نشده؟

کاش انقدر دور نبود تا می تونستم همه چیز رو باهاش در میون بذارم. نفسم رو سنگین بیرون فرستادم:

-حالا هروقت اومدی حرف میزنیم

خندید و تاثیر خنده ش توی صداش نمایان بود:

-نکنه خبریه؟هوم همتا؟.....گفته باشما من تو رو دست هر کی از راه رسید نمی دم!

-لوس نشو...نه اصلا ربطی به من نداره

-پس به کی ربط داره؟

-ای بابا شهریار! اصلا موضوع شخصی نیست....باید رو در رو حرف بزنیم

-خیلی خب، اومدم مفصل حرف می زنیم تا ببینم چی انرژی صدای دردونه‌ی ما رو گرفته..برو خسته‌ای، فعلا کاری نداری؟

-نه مواظب خودت باش

-شما هم همینطور، خداحافظ

-خداحافظ

تماس رو قطع کردم و به دیوار تکیه دادم. فکرم از قبل هم بیشتر درگیر شده بود. تاخیر شهریار برای برگشتن نشون میداد به هیچ وجه نمی تونم روی به موقع رسیدنش حساب کنم. خودم هم که امروز هر چی کنکاش و دقت کردم نه منشی و نه بیات هیچ رفتار و حرکت مشکوکی نداشتند. حتی منشی زودتر از همیشه رفته بود و مهندس بیات تا آخرین لحظه‌ی ساعت کاری از اتاقش خارج نشد. بعد هم که قصد رفتن کرد تا لحظه ی آخری که تا پارکینگ رفت تعقیبش کردم، اما مستقیم به سمت ماشینش رفت و بعد هم از شرکت خارج شد. از پرینت گزارش هم خبری نبود. نه روی میز بیات نه میون ورقه‌هایی که یواشکی از روی میز منشی در نبودش، چکشون کردم.

پوفی کشیدم و در جواب مادرجون که صدام میزد، بلند جواب دادم:

-الان میام مادرجون

از جام بلند شدم و نگاهی توی آینه به خودم انداختم. انگار تنها کسی که باید کاری می کرد خودم بودمو خودم! مکثی روی تصویرم درون آینه کردم و تصمیمم رو گرفتم. گوشی رو برداشتم و بی‌معطلی متن مورد نظرم رو ارسال کردم:

-سلام...من فردا رو به عنوان جبرانی شرکت میام!

بعد بدون اینکه منتظر جوابی باشم گوشی رو روی تخت انداختم و از اتاق خارج شدم....

@Negin jamali

ویرایش شده توسط Atefeh L

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 61

با ته خودکارم کلافه روی میز ضرب گرفتم. نگاهم به ساعت روی دیوار افتاد. چیزی به پایان ساعت کاری نمونده بود اما من حتی کوچیکترین سرنخی نتونسته بودم پیدا کنم. اومدنم به شرکت عملا هیچ عایدی نداشت، نه تنها مدرکی بدست نیاورده بود بلکه حتی طرحی که به بهونه ش شرکت اومده بودم رو هم از شدت درگیری فکری، پیش نبرده بودم! چندین بار به بهونه های مختلف به طبقه ی بالا سر زده بودم اما رفتار خاصی از منشی رخ نداده بود که توجهم رو جلب کنه. نمی دونستم اون فلش کذایی الان دست چه کسی هستش و همین ندونستن دستم رو برای هر کاری می بست. مهندس بیات هم از صبح از اتاقش خارج نشده بود و ظاهرا همه چیز طبق روال عادی همیشه بود.

نگاهی به صفحه ی مانیتور انداختم و سعی کردم ذهنم رو برای چند دقیقه هم که شده روی کارم متمرکز کنم. تا وقتی یکی از اون دو نفر اقدامی نمی‌کرد تلاش من بی فایده بود. مشغول طرحم شدم، فک کردم من رو چه به کارآگاه‌بازی! دیگه داشتم کم کم به شنیده هام هم شک می کردم. همه چیز زیادی عادی و آروم بود!

نمی دونم چقدر از زمانی که مشغول طرحم شده بودم گذشته بود که با شنیدن صدای نامدار متعجب به رو به رو نگاه کردم. داشت با یکی از کارمندهای بخش طراحی در مورد طرحش صحبت می کرد. اونقدر توی سرم افکار مختلف می چرخید که اصلا متوجه ورودش نشده بودم. امیدوار بودم ابدا چشمش به این سمت نیوفته و احیانا نخواد نگاهی به طرحم بندازه چون عملا طرحی وجود نداشت! فقط شالوده ای نصفه و نیمه ازش دیده میشد که همونم پر از ایراد بود!

نگاهم رو از اون سمت گرفتم و تا جایی که امکان داشت خودم رو مشغول کارم کردم تا محض اتفاق هم توجهش به سمتم جلب نشه اما به دو دقیقه نکشید که همزمان با صدا زدن فامیلیم به سمت میزم اومد!

-خانم صولتی؟

پر از استرسی که ناشی از افتضاح بودن طرحم بود از جام بلند شدم:

-بله آقای مهندس؟...سلام!

-سلام خانم

برخلاف انتظارم بدون اینکه به مانیتور نگاهی بندازه، با عجله ادامه داد:

-میتونید کارتون رو فعلا نیمه بذارید؟

متعجب نگاهی به طرح آبروبری که خدا رو شکر روش به سمت خودم بود و نامدار به اون دید نداشت انداختم و دوباره به سرم رو بالا گرفتم:

-بله....مشکلی پیش اومده؟

سری تکون داد: خیر..پس تا هر مرحله ای که هست سیوش کنید و به دفتر من بیاید

چشمی گفتم و متعجب تر از قبل به مسیری که با قدم هایی بلند ازش عبور کرد، چشم دوختم. انگار عادت داشت آدم رو تو هول و ولا رها کنه! هیچ توضیحی نداد و رفت! نگاهم به طرحم افتاد و بی اختیار خندم گرفت. اگر می دونست چه آش شوربایی درست کردم نه تنها ازم نمی خواست سیوش بکنم، بلکه با تیپا از شرکت بیرونم میکرد!

لپ تاپ رو خاموش کردم و بعد از اینکه دستی به مقنعه م کشیدم به سمت طبقه بالا راه افتادم. وارد طبقه ی مدیریت شدم و نگاهم ناخودآگاه به خانم منشی چسبید. فقط خدا می دونست از صبح چند بار یواشکی نگاهش کرده بودم! لبخند نیم بندی به روم زد:

-سلام خانم مهندس

سرسری جوابش رو دادم و به سمت اتاق نامدار قدم برداشتم. ضربه ای به در زدم و  بعد از اجازه‌ش وارد شدم. سرش پایین بود و تند تند مشغول امضای برگه‌هایی بود که زیر دستش در حرکت بودند. در همون حال با دست اشاره کرد بنشینم:

-بفرمایید

روی مبل  نشستم: با من کاری داشتید؟

-بله الان میگم خدمتون...فقط چند لحظه

باشه ای گفتم و از سر بیکاری به دکوراسیون اتاقش زل زدم. گوشه ی اتاق، کنار پنجره یک گلدون بزرگ برگ انجیری گذاشته شده بود که اولین بار بود طی چند باری که به اتاقش اومده بودم، می‌دیدم. از این گل مادرجون هم دو تا گلدان به همین بزرگی داشت و جونش براشون در می رفت. ناگفته نماند که منم علاقه‌ی عجیبی بهشون داشتم برای همین تقریبا از نحوه‌ی نگهداریش چیزهای زیادی می‌دونستم و در مواقع نیاز به جای مادرجون حتی من خاکشون رو عوض می کردم.  یه گلدون کوچیک هم برای اتاق خودم ازش تکثیر کرده بودم. صدای نامدار باعث شد سرم رو از اون سمت برگردونم. امتداد نگاهم رو گرفته بود و با دیدن نگاه ثابت من روی گلدون با مکث نگاهش رو از اون سمت گرفت و به طرفم اومد:

-راستش ازتون خواستم بیاید تا به من یکم توی چک کردن این فاکتورها کمک کنید....می‌تونید؟

-بله البته

-بسیار عالی...این فاکتورها از حسابداری اومدن...با اینکه اونجا چک شدن اما برای اطمینان می‌خوام اینبار خودم چکشون کنم....باید تا پایان ساعت کاری امضاشون کنم اما از اونجایی که من امروز باید به یه جلسه خارج از شرکت هم برم، برای همین برای تسریع در کار از شما خواستم بیاید...می دونم که دقتتون توی کار بسیار بالاست و دقیقا الان به این دقتتون نیازه

-حتما...فقط بهم بگید دقیقا چی رو باید چک کنم؟

@Negin jamali

ویرایش شده توسط Atefeh L

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 62

سری تکون داد و با تعداد زیادی فاکتور روی مبل رو به روی من نشست. روی میز خم شد و شروع به توضیح کرد:

-برای فاکتورهای فروش، تعداد اقلام فروخته شده با تعدادی که تو گزارش انبار کسر شده رو باید چک کنید که تطبیق داشته باشه...برای فاکتورهای خرید هم همینطور، تعداد داخل فاکتور با گزارش انبار که چه تعداد به موجودیمون اضافه شده

سرم رو به نشونه ی فهمیدن تکون دادم و دستم رو برای برداشتن تعدادی از فاکتورها دراز کردم. مته به خشخاش گذاشتنش برای چک کردن همچین چیزی دوباره منو یاد حرف های مهندس بیات انداخت. چطور تا به حال متوجه زیرآبی رفتنش نشده بود؟ شاید هم اولین باری بود که به همچین کاری دست میزد!

هر چی بود من توی اون لحظه هم استرس بی خبر موندن از کارهای خانم منشی و بیات رو داشتم هم کلی سوال توی سرم بود که با اون اوصاف از اون دقتی که نامدار گفته بود چیز زیادی نمونده بود که به فاکتورها برسه!

نگاهی اجمالی به فاکتور توی دستم انداختم و به نامدار نگاه کردم:

-ببخشید میشه یه سوال بپرسم؟

سرش پایین بود و در حالی که همچنان داشت به محتویات فاکتورها نگاه می کرد، گفت: حتما

-چک کردن این فاکتورها چه فایده ای داره وقتی میشه با یه توافق ساده با انباردار بدون اینکه کسی متوجه بشه، اقلام رو خارج کرد؟

سرش رو از روی برگه های توی دستش بالا آورد و لبخند محوی زد:

-درسته اما انباردارمون آدم مطمئنی هستش...

-پس برای چی چک می کنید؟

-یکی از فاکتورهای ماه گذاشته با موجودی انبار نمیخونه...احتمال میدم یه نفر فاکتور رو دستکاری کرده..

اونقدر گنگ نگاهش کردم که توضیح بیشتری داد:

-منظورم اینه که مبلغ بیشتری توی فاکتور نوشته شده و تعداد اقلام بیشتر زده شده، در حالی که وقتی موجودی انبار رو چک کردم، کمتر از تعداد فاکتور خریداری شده!

-یعنی پول بیشتری از حساب شرکت برداشته شده؟

-متاسفانه بله!

ابروهام بی اختیار بهم گره خورد. حسی بهم میگفت مهندس بیات میتونه در این زمینه هم اولین مورد مشکوک باشه! بدون اینکه دیگه حرفی بزنم مشغول کاری شدم که ازم خواسته بود. تعداد فاکتورها اونقدری نبود که نشه تا پایان ساعت کاری بهشون رسیدگی کرد اما من انقدر حواسم به بیرون اتاق و کاری که قرار بود بیات با همدستی منشی انجام بده، بود که احساس می کردم یه کوه رو قراره جا به جا کنم.

نفسم رو بی صدا بیرون فرستادم و سعی کردم حواسم رو معطوف کارم کنم. بهر حال این اولین باری بود که نامدار کاری غیر از وظایف خودم بهم سپرده بود و مشخص بود به خاطر نسبتم با شهریار برای اینکار بهم اعتماد کرده و ازم کمک خواسته بود. سعی کردم تمام تمرکزم رو جمع کنم تا به خوبی از پسش بربیام، صد البته بدون فکر کردن به توطئه ی پشت پرده ای که ظاهرا فقط من ازش خبر داشتم!

سری اول فاکتورها هیچ تناقضی با گزارش های انبار نداشت. گوشه ای از میز قرارشون دادم و چند تای باقی مونده رو برداشتم. نامدار پشت میزش برگشته بود و مشغول بررسی محتویات زونکنی بود که روی میز قرار داشت. فاکتورهای باقیمونده رو هم با گزارش تطبیق دادم. ظاهرا چیز غیرمعمولی درشون وجود نداشت. برگه ها رو دسته کردم و روی میز گذاشتم، اما قبل از اینکه به عقب تکیه بدم نگاهم روی آخرین برگه ی فاکتور موند. با عجله برداشتمش و نگاه دوباره‌ و دقیق تری بهش انداختم. ظاهرا با گزارش هم خوانی داشت اما یه مشکلی وجود داشت.

دوباره دسته‌ی فاکتورها رو برداشتم و تند تند شروع به برگ زدن کردم. توجه نامدار با اینکارم به سمت من جلب شد. بین برگه ها بلاخره برگه ی مورد نظرم رو پیدا کردم و همزمان نامدار به سمتم اومد:

-چیزی پیدا کردید؟

نگاه کوتاهی بهش انداختم و سرم رو تکون دادم: فکر می کنم....

با دقت نگاهی به دو برگه ی توی دستم انداختم و بعد از مطمئن شدن به سمتش گرفتم:

-اینجا رو نگاه کنید، این دو تا فاکتور کاملا شبیه هم هستن، با تاریخ و کالاهای مشابه

با فاصله کنارم روی کاناپه نشست و با دقت نگاهی به برگه ها انداخت. برگه ی دوم رو به سمتش گرفتم:

-ببینید...فقط توی این فاکتور تعداد و قیمت بیشتری خورده

اخماش بیشتر بهم گره خورد و هر دو برگه رو دست گرفت.

- البته یکی با با امضای شماست و یکی با امضای آقا نیما! اینکه توی یه روز دو تا فاکتور برای یه نوع کالا به صورت جدا صادر شده یکم عجیب نیست؟

سرش رو تکون داد و با عجله به طرف میزش رفت. گوشی تلفن رو برداشت و حین شماره گرفتن جوابم رو داد:

-توی این تاریخ نیما اصلا آلمان بوده!

هاج و واج نگاش کردم: یعنی...

-یعنی یکی مهر نیما رو برداشته!

گیج شده نگاهم روی برگه های پخش و پلای روی میز چرخید. نامدار شروع به صحبت با مخاطبی که من نمی‌دونستم کی هست، کرد و من انگار ذهنم روی دور تند به سمت عقب می‌رفت تا به تاریخ روی فاکتور برسه!

تاریخ مربوط به دو هفته قبل بود، درست همون روزی که من برای برداشتن برگه‌ی درخواستی شهریار به اتاقش رفته بودم. اون مرد جوانی که از اتاق نیما خارج شده بود رو به خوبی به خاطر داشتم. شاید چون تا به حال توی شرکت ندیده بودمش و چهره ش دست و پا شکسته توی ذهنم مونده بود. وقتی در اتاق رو بست و خیلی بی‌تفاوت برای منشی سر تکون داد، ابدا فکر نمی کردم که نیما نه تنها توی اتاقش بلکه ایران هم نباشه!

صدای برخورد گوشی تلفن با دستگاه سرم رو به سمت نامدار برگردوند. مردد نگاش کردم:

-چطور کسی متوجه نشده؟!

-فاکتور اصلی که من امضا کردم رو به انبار دادن و با فاکتور دوم از حساب شرکت به اسم خرید پول برداشت شده! یا فاکتور اصلی رو به بخش مالی ندادن یا کار یه نفر تو همون بخشه!

-به کس خاصی شک دارید؟

کلافه دستی به شقیقه ش کشید:

-با این اوضاع فعلا به همه کارمندا شک دارم!

لبام رو بیشتر روی هم فشردم و سرم رو پایین انداختم. نمی دونستم گفتن حرف هایی که شنیده بودم در اون لحظه کاربردی داشت یا اینکه اون آدم اصلا ربطی به این ماجرا داشت یا نه، ولی گفتن از اون مرد جوان قطعا مهم بود.

-راستش فکر کنم اونیکه مهر رو برداشته، دیده باشم!

نگاهش با چنان شتابی مستقیم بهم خیره شد که یه لحظه دست و پام رو گم کردم! اخماش از شدت فشار فکری درهم بود و منتظر توضیح بیشتری بود:

-مطمئنید؟

-تا حد زیادی بله، اون روزی که برای برداشتن برگه ها از اتاق شهریار اومده بودم، قبل از اینکه برم تو اتاق یه مرد جوون از دفتر آقا نیما خارج شد، ولی یجوری نقش بازی کرد که من فکر کردم خودشونم تو اتاقشون هستن!

-خب کی بود؟ می شناختینش؟

مکث کردم و سعی کردم چهره ش رو درست به یاد بیارم:

-من تا به حال جز کارمندا ندیده بودمش و اونروز هم فکر کردم مهمان هستش، اما خب چهره ش رو تا حدودی یادمه

-یعنی اگه ببینیدش می شناسیدش؟

-فکر می کنم بتونم

نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت:

-متاسفانه الان باید به یه جلسه برسم اما فردا حتما به کمکتون احتیاج دارم

-حتما، خوشحال میشم بتونم کمکی بکنم

 سرش رو تکون داد و فاکتورها رو دسته کرد:

-ممنون، پس این موضوع بین خودمون بمونه تا بهش رسیدگی کنم

از روی مبل بلند شدم:

-چشم، اگه با من کاری ندارید من برم

-نه، بازم ممنون برای همراهی و کمک کارسازتون

-خواهش می کنم، امیدوارم زودتر اون آدم رو پیداش کنید، با اجازه تون

خواهش می کنمی گفت و تا دم در اتاق بدرقه م کرد. من از اتاق خارج شدم و نامدار هم پشت سرم به سمت میز منشی رفت. نگاهم با مکث از روی منشی گذر کرد. آخر هم نشده بود سر از کارشون دربیارم. به سمت خروجی قدم برداشتم اما قبل از رسیدن به در جمله ای که نامدار گفت یه لحظه سرجام متوقفم کرد:

-فلش و پرینت‌ها رو بده!

خشکم زد. باورم نمیشد تمام مدتی که من دنبال سرنخ بودم فلش دست این دخترک موذی بود! قطعا پرینت گزارش هایی که بیات خواسته بود رو الان یه جایی پنهان کرده بود تا به دستش برسونه!

@Negin jamali @Masi.fardi @golpar @Ghazal@reyyan @Bhreh_rah @melika_sh @سادات.۸۲ @بوقلمون معتاد @Z.A.D @M.f @16Nian @_NAJIW80_ @نارسیس بانو.arabzade @ستایش گودرزی @نٍویسَندهی _ فضایی

ویرایش شده توسط Atefeh L

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 63

باید قبل از رسیدن به دست بیات بدستشون میاوردم اما چجوریش رو واقعا نمی دونستم. ناچارا راهم رو ادامه دادم. باز صدای نامدار رو شنیدم:

-به مهندس بیات بگید همین الان برای بازدید مرکز سلامت ..... بره، دستگاه تازه می خوان

منشی با چاپلوسی جواب داد:

-حتما جناب مهندس!

حتی از لحن شاد صداش هم می تونستم تشخیص بدم از اینکه ماموریت کثیف محول شده بهش رو به خوبی انجام داده چقدر خوشحاله! به دیوار راهرو تکیه دادم و سعی کردم فکرم رو به کار بندازم تا ببینم دقیقا باید چکار کنم. یه لحظه خواستم برگردم و به نامدار همه چیز رو بگم اما در کسری از ثانیه پشیمون شدم. اگر الان می گفتم نامدار ممکن بود از سر عصبانیت ازشون سوال و جواب کنه و اینجوری بدون مدرک، در حاشا براشون باز بود. کلافه نفسم رو بیرون فرستادم و به سمت پله ها راه افتادم اما صدای آروم مهندس بیات متوقفم کرد:

-کارت عالی بود!

کنار نرده ها دولا شدم و از بالای پله ها به پایین نگاه کردم. خودش بود و داشت طبق معمول با تلفن صحبت می کرد. با عجله راه اومده رو به عقب برگشتم و به طبقه ی بالا سرک کشیدم. منشی هم مشغول صحبت کردن با تلفن بود و شک نداشتم داشت گزارش شاهکارش رو به بیات میداد! دوباره به سمت پله ها رفتم و با آهسته‌ترین حالت ممکن دو سه پله پایین رفتم تا صداش رو بهتر بشنوم:

-الان که فرستادتم دنبال نخود سیاه

مکثی کرد و ادامه داد:

-در اتاقم رو قفل نمی کنم...همه که رفتن بزار زیر پوشه ی قرمزی که روی میزمه و سریع برو...حواست باشه کسی نبینتت...

-.....

-نه نه ...بزار همه برن

-.....

-آره، من دیگه باید برم، الان صداش در میاد، ولی بدون پاداشت محفوظه!

تماس رو قطع کرد و با عجله به سمت آسانسور رفت. حالا می دونستم باید هرجوری شده قبل از بیات اون برگه‌ها رو بردارم و به دست نامدار برسونم. به سمت طبقه ی طراحی راه افتادم. نگاهی به ساعتم انداختم. تا کمتر از یک ساعت دیگه تمام کارمندها از شرکت خارج میشدند. از اونجایی که احتمالا منشی تا خروج همه صبر می کرد، باید منم موقتا از شرکت خارج میشدم تا فرصت گذاشتن برگه ها رو پیدا کنه.

وسایلم رو جمع کردم و نیم ساعت بعد با کیف لپ تاپم از شرکت خارج شدم. فقط خدا خدا می کردم بتونم به موقع کار رو تموم کنم. به سمت ماشین شهریار که درست رو به روی در شرکت، سمت دیگه ی خیابون پارک کرده بودم، رفتم و ترجیح دادم تا خروج منشی از شرکت توی ماشین منتظر بمونم.

اونقدر استرس داشتم که احساس می کردم وزنه به دقیقه ها وصل شده و زمان به طرز زجرآوری کش اومده بود. کارمندها یکی یکی از شرکت خارج میشدن و من یه لحظه هم نگاهم رو از در شرکت برنمی داشتم تا حتی ثانیه‌ای رو برای دیدن خروج منشی از دست ندم. یه ربع دیگه هم گذشت و تقریبا دیگه کسی از کارمندها از شرکت خارج نمیشد و به نظر میومد همه رفتند.

بی هدف صفحه ی گوشیم رو روشن و خاموش کردم و دوباره توی جیبم هول دادم. خیره به در شرکت سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم. به دقیقه نکشید که بلاخره  منشی با عجله از شرکت خارج شد و به سمت خیابون اصلی راه افتاد.

بدون معطلی از ماشین پیاده شدم، در رو قفل کردم و به سمت شرکت پا تند کردم. کمتر از نیم ساعت وقت داشتم تا به برگه ها دسترسی پیدا کنم. آقا رضا بعد از تمیز کردن طبقات، راس ساعت درها رو قفل می کرد و من باید تا قبل از گیر افتادن داخل شرکت، با برگه ها از اونجا خارج می شدم.

@Negin jamali

ویرایش شده توسط Atefeh L

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 64

از جلوی نگهبانی با لبخندی نیم بند و به ظاهر خونسرد رد شدم و بعد از گذشتن از لابی، با عجله سمت آسانسور قدم برداشتم. اونقدر استرس داشتم که تمام بدنم گزگز میکرد. اولین بار بود وسط همچین ماجرایی گیر میفتادم و دست تنها قصد داشتم کاری از پیش ببرم! آسانسور توی طبقه ی سوم متوقف شد. زیر لب خدا رو صدا زدم و وارد طبقه شدم.

سکوت شرکت اونوقت از روز وهم برانگیز بود. مخصوصا اینکه بیشتر چراغ ها هم خاموش بودند. با احتیاط به سمت اتاق ارشد قدم برداشتم و فقط امیدوار بودم منشی در اتاق رو قفل نکرده باشه. دستم رو روی دستگیره گذاشتم و با فشاری خفیف به پایین حرکتش دادم.

خوشبختانه در باز شد و اینبار با آرامش بیشتری به سمت میز بیات راه افتادم. نگاهم با دقت روی میز چرخید اما روی میز برگه‌ای نبود! پوشه‌ی قرمز هم نبود. استرسم شدت گرفت. با عجله به پشت میز رفتم و یکی یکی کشوها رو امتحان کردم، همشون قفل بودند!

به سمت میز مهندس سرابی چرخیدم و نگاهم مصرانه روی میز رو کاوید. اما حدس اینکه به اشتباه روی اون میز گذاشته باشه هم فقط 30 ثانیه دوام داشت. روی اون میز هم به غیر از جا قلمی و منگنه و چند وسیله ی اداری دیگه چیز خاصی نبود. مستاصل به سمت میز بیات رفتم. روی صندلی نشستم و به میز خالی نگاه کردم. سعی کردم ذهنم رو متمرکز کنم تا بفهمم ممکنه کجا گذاشته باشه. برای چندمین بار امیدوارانه یکی یکی کشوها رو امتحان کردم اما نتیجه ای نداشت. امکان نداشت منشی بدون گذاشتن برگه ها رفته باشه!

دوباره به میز نگاه ناامیدانه ای انداختم و ناچارا بلند شدم تا حداقل قبل از قفل شدن درها از شرکت خارج بشم. صندلی رو عقب دادم و از کنار میز رد شدم اما هنوز کامل از میز فاصله نگرفته بودم که نگاهم روی طبقه‌ی باریکی که درست زیر میز و روی یکی از کشوها قرار داشت خیره موند. اونقدر باریک بود که به نظر ابدا کارایی برای قرار دادن اجسام یا حتی یک کتاب نداشت و بیشتر شبیه یک فضای خالی بی مصرف بود.

ناخودآگاه دستم رو داخلش بردم. از برخورد انگشتام با سطح خاکی چندشم شد اما کمی بیشتر دستم رو داخل بردم و با برخورد دستم با جسم مقوا مانند، امیدوارانه بیرون کشیدمش. باورم نمیشد، خودش بود. همون پوشه‌ی قرمز رنگ!

با عجله بازش کردم. داخلش چند تا برگه ی گزارش بود. مردمک چشمام مثل تشنه ای که به چشمه برسه، حریصانه روی نوشته ها حرکت می کرد، خودش بود. گزارش مربوط به دیروز بود و مراحل نهایی تولید محصول جدید رو توضیح داده بود. با عجله دو سه برگه از اواسط و انتهای گزارش رو برداشتم تا هم به عنوان مدرک به نامدار برسونم، هم بیات و هم دستاش به خواستشون نرسن. قطعا گزارش ناقص به دردشون نمی خورد.

برگه های باقیمونده رو دوباره داخل پوشه گذاشتم و دولا شدم تا پوشه رو درست همون جای قبلی بزارم. اما دستم رو پوشه مونده بود که صدای جدی نامدار از جا پروندم!

-خانم صولتی؟!

از ترس ناخودآگاه دستم روی قفسه ی سینه م قرار گرفت و ترسیده پرسیدم:

-وای! شما اینجا چکار می کنید؟

اخمهای نامدار بیشتر بهم گره خورد:

-فکر کنم من باید این سوال رو بپرسم!

از پشت میز بیرون اومدم و برگه ها رو از روی میز برداشتم. نگاهش اونقدر توبیخ گر بود که ناخودآگاه خواستم توضیح بدم. هنوز کلامی رو شروع نکرده بودم که صدای قدم هایی به گوشم رسید و حواسم رو پرت بیرون کرد. صدا از سمت راه پله میومد. احتمالا آقا رضا برق آسانسور رو قطع کرده بود که صاحب اون صدا از پله ها استفاده می کرد! شاید هم خودش بود. هرچی بود دلم گواهی خوبی نمی داد. بی اختیار نگاهم به اون سمت رفت.

نامدار اما مصرانه به من زل زده بود و انگار متوجه صدای پاها نشده بود:

-خب!

با استرس نگاش کردم: یکی داره میاد!

-جای تعجب نیست! مثل اینکه این ساعت رفت و آمدهای زیادی توی شرکته و من خبر ندارم!

صدا داشت نزدیکتر میشد و از صدای صحبت هایی که ریز ریز میومد معلوم بود قدم ها مربوط به یک نفر تنها نیست!

اینبار نامدار هم با مکث نگاهش رو ازم گرفت و به سمت در چرخید. اخمهاش با شنیدن صدا بیشتر گره خورد و قدمی به سمت در برداشت. صدا هر لحظه نزدیکتر میشد و معلوم بود تنها چند پله با طبقه فاصله دارند. پر از استرس و بی تکلیف با برگه‌هایی که هر لحظه بیشتر از قبل لای انگشتام فشرده میشد به حرکات نامدار زل زده بودم.

@Negin jamali

ویرایش شده توسط Atefeh L

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 65

مکثش طولانی شد. خواستم چیزی بگم اما ناگهان نامدار با عجله به سمتم اومد و مچم رو شتابزده کشید:

-زود باش بیا!

چشمام از تعجب گرد شده بود اما نامدار مهلت نداد، با همون لبه ی آستین مانتوم دنبال خودش کشیدتم و تا به خودم بیام به داخل اتاقکی که گوشه ی اتاق بود کشیده شدم! همزمان با ورود پر عجله ی ما صاحب اون صداها وارد اتاق شدند و برای ایجاد نشدن صدا، لای در فضای تنگ و تاریکی که توش قرار داشتیم باز موند!

اتاقک شبیه انباری جمع و جوری بود که دو ردیف قفسه پر از زونکن داخلش قرار داشت و فقط راه باریکی کنار قفسه‌ها به عنوان فضای خالی وجود داشت که همون هم من و نامدار پر کرده بودیم!  از علت مخفی شدنمون سر در نمی آوردم اما احساس کردم نامدار هم مثل من به چیزی شک کرده که اینجوری مخفی شدن رو ترجیح داد، وگرنه می تونست رو در رو مچشون رو بگیره! ک

لافه نفسش رو بیرون داد و من توی اون لحظه از اون فاصله کم و با اون شرایط، واقعا روی نگاه کردن بهش رو نداشتم! بی حرکت سرجام ایستادم و سعی کردم به اینکه توی چه موقعیتی قرار گرفتم فکر نکنم. صدای آشنای بیات بی اختیار توجهم رو به بیرون جلب کرد:

-خب خب بزار ببینم اینجا چی داریم؟

صدای قدم هاش کوتاه اومد و معلوم بود مستقیم به سمت میزش رفته. داشتم فکر می کردم کاش برگه ها رو برداره و زودتر بره اما صدای زنونه ای که با لحنی کش دار صداش زد، نه تنها رشته ی افکارم رو پاره کرد بلکه باعث شد بی اختیار به نامداری نگاه کنم که حتی توی اون فضای تاریک هم میشد اخم های درهمش رو تشخیص داد!

-چک کن ببین درسته

-نمی خواد درسته دیگه، فعلا کارای مهمتری داریم!

لبم رو گزیدم و با سرعت نگاهم رو از نامدار به دستهای عرق کرده م دادم! خدا خدا می کردم اون چیزی که توی ذهنم بود منظورش نباشه اما دعام راه به جایی نبرد! صدای برخورد پوشه با شیشه ی میز و بعد جمله ای که بیات گفت، باعث شد عرق شرم تمام تیره ی پشتم رو بگیره!

-حیف نیست تو این موقعیت به فکر کار باشیم؟!

-اینجا آخه؟!

-نه عزیزم میریم یه جای خوش آب و هوا! ولی تا اینجاییم دست خالی نریم دیگه!

بی اختیار دست آزادم رو به سمت صورتم بردم و از خجالت صورتم رو پوشوندم. اونقدر شرمزده بودم که دیگه حرفهای نا به جایی که بیات لعنتی میزد رو نمی شنیدم و هر لحظه بیشتر آرزوی مرگ داشتم. این چه غلطی بود که من کرده بودم؟! اصلا به من چه ربطی داشت که مدرک جمع کنم. باید همین امروز همه چیز رو بهش می گفتم و اینکه باور می کرد یا نه ربطی به من نداشت!

احساس می کردم نامدار هم از اینکه ناخواسته توی اون موقعیت گیر افتاده بود عصبی شده بود. کلافه دستی به صورتش کشید و سرش رو به طرف دیگه ای برگردوند. داشتم از خجالت می مردم و چونه‌م تقریبا  به قفسه‌ی سینه‌م چسبیده بود. مخصوصا اینکه بیات لعنتی و همراهش انگار قصد نداشتن از اتاق بیرون برن!

عصبانی از دست خودم فکر کردم کاش زودتر از اومدن نامدار از شرکت رفته بودم، اونوقت مجبور نبودم همچین عذابی رو به جون بخرم. اونقدر طی یک ساعت اخیر تنش عصبی بهم وارد شده بود که نفهمیدم چطور اشکم بی‌اراده روی گونه‌م ریخت. جرات نداشتم به نامدار هم نگاه کنم. فضا اونقدر کم بود که نمی تونستم تکون بخورم. حتی نمیشد به طرف دیگه ای بچرخم تا اینجور رو در رو با نامدار شاهد همچین وضعی نباشم!

اونقدر لبم رو از شرم گزیده بودم که شوری خون رو حس می کردم. بدتر از موقعیتی که توش قرار داشتیم، فکری بود که توی سرم می چرخید و گریه‌م رو شدت میداد! اینکه اگر شهریار می فهمید خودم رو توی همچین دردسری انداختم، شاید دیگه نمی‌گذاشت حتی پامو توی شرکت بزارم. بیشتر از هر چیزی تو دنیا از به خطر افتادن من واهمه داشت.

هق خفه ای که زدم توجه نامدار رو به سمت من برگردوند. چشماش رو از سر استیصال روی هم فشرد و با مکث حین باز کردن چشماش، آروم زمزمه کرد:

-هنذفری داری؟

چشمای اشک آلودم از حیرت گرد شد. اون اما کلافه تکرار کرد:

-داری یا نه؟

سرم رو آروم تکون دادم و دستم رو داخل جیبم فرو بردم. همیشه همونجا بود. از کنار گوشیم برداشتمش و به طرف نامدار گرفتم. بدون اینکه ازم بگیره، آروم پچ پچ کرد:

-بزارشون توی گوشات!

با چشم اشاره‌ای به هنذفری کرد. تازه منظورش رو فهمیدم و بیشتر از قبل حتی شرمنده شدم. اما راه حل خوبی بود تاحداقل با نشنیدن صداهای بیرون کمتر از نامدار خجالت می کشیدم. به گمونم اونقدر عصبانی بود که حتی به فعل هایی که مفرد به کار می برد هم فکر نمی کرد. هنذفری رو تا جایی که میشد داخل گوشم فرو بردم و سرم رو پایین انداختم. به نظرم صدای زنونه ای که همراه بیات بود، خیلی آشنا بود. توی اون لحظه اما انقدر مضطرب بودم که تنها کسی که به ذهنم می رسید، هم دست گرامیش خانم منشی بود! نگاهم به برگه های مچاله ی گزارش توی دستم افتاد. برای بدست آوردن همین لعنتی ها بود که به اینجا رسیده بودم. فقط نمی‌فهمیدم نامدار برای چی به شرکت برگشته بود یا حتی بیات!

درست متوجه زمان نبودم و متوجه نشدم چقدر گذشته بود اما تکون خفیفی که نامدار خورد باعث شد نگاهم بالا بیاد. از صداهای بیرون خبری نبود. نمی دونم تاثیر هنذفری بود یا واقعا رفته بودند. از ته دل امیدوار بودم حدس دومم درست باشه و از اون وضع نجات پیدا کنم. نامدار با احتیاط و در نهایت تلاشش سعی کرد بدون تماس با من، آروم کمی به سمت در نیمه باز خم بشه. نگاه دقیقی به بیرون انداخت و بعد از مطمئن شدن در رو کامل باز کرد. از اون فضای خفه کننده خارج شد و من مثل کودک تنبیه شده ای پشت سرش راه افتادم.

@Negin jamali @Z.A.D @Bhreh_rah @Masi.fardi  @melika_sh @_NAJIW80_@ستایش گودرزی@Atlas _sa @16Nian @reyyan @arisky @Saraishm@shahrzad.rh ستایش @mahdiyeh @فاطیما

ویرایش شده توسط Atefeh L

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 66

مشغول وارسی اطراف بود و حتی نگاهی به راهرو انداخت تا مطمئن بشه کسی نیست. بعد از اطمینان دوباره به داخل برگشت و خیلی جدی به من نگاه کرد:

-خب! عالی شد، مچ یه آدم بی اخلاق رو وسط شرکت گرفتیم! حالا من منتظر توضیح شما هستم!

هنوز شرمنده موقعیتی که درش قرار گرفته بودیم، بودم. سکوتم رو که دید با لحن بلندتری ادامه داد:

-خانم صولتی شما این موقع توی شرکت اونم توی این اتاق چکار می کردید؟

لبم رو گزیدم و خجالت زده نگاهش کردم:

-اومده بودم دنبال مدرک!

اخماش بیشتر از قبل بهم پیچید:

-مدرک؟ نگید که به خاطر فاکتورها دست به همچین کاری زدید که واقعا ازتون ناامید میشم! من به شما گفتم تا فردا نیازی به هیچ اقدامی نیست اون وقت...

نذاشتم ادامه بده. حق داشت. بهرحال کارم اشتباه بود و از اول باید در جریان می ذاشتمش. اما من هم دلایل خودم رو برای کارم داشتم:

-نه به اون فاکتورها ربطی نداره، یعنی شاید هم مرتبط باشه ولی هنوز مطمئن نیستم

-یعنی چی؟

قدمی به سمتش برداشتم و برگه هایی که تقریبا چروک شده بود به سمتش گرفتم:

-برای برداشتن اینا اومدم اینجا

برگه ها رو ازم گرفت و نگاه دقیقی انداخت. با دیدن محتویات برگه ها عصبی به من نگاه کرد:

-اینا دست شما چکار می کنه؟

-در واقع باید بپرسید قرار بود به دست کی برسه!

ابروهاش تا جایی که امکان داشت درهم گره خورد. نمی دونم مردمک‌های سبز چشماش از تاثیر لباس‌های تیره‌ی تنش بود یا شدت عصبانیت که تیره‌تر از همیشه به نظر می رسید و سفیدی چشماش به سرخی میزد که نشونه‌ی تنش عصبی صاحبش بود. نگاهش منتظر توضیح بیشتری بود. بی معطلی هر چی که از دیروز دیده و شنیده بودم رو براش بازگو کردم. بعد هم با چشم اشاره ای به برگه ها کردم:

-فکر کنم می خوان یه مشکلی برای تولید محصول جدید ایجاد کنن، من برگه های وسط و انتهای گزارش رو برداشتم که فعلا نتونن از روند کار سر در بیارن

کلافه دستی به موهای حالت دارش کشید:

-لعنتی، می دونستم آدم قابل اعتمادی نیست اما نه در این حد!

نگاهش مستقیم و سرزنش بار به من دوخته شد:

-چرا پس همون دیروز به من نگفتید؟

-فکر کردم بدون مدرک شاید حرفم رو باور نکنید!

اخم هاش کمرنگ شد و با تعجب گفت:

-برای چی نباید حرفتون رو باور می کردم؟ منکه توی این شرکت به این بزرگی برای اون فاکتورها، فقط تونستم به شما اعتماد کنم، اونوقت چرا فکر کردید برای اثبات حرفتون به من باید دست به همچین ریسکی بزنید؟!

ویرایش شده توسط Atefeh L

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 67

کاملا حق باهاش بود و اعترافش پیش نامدار اگر چه چندان باب میلم نبود اما حقیقت محض بود. سرم رو پایین انداختم و آروم لب زدم:

-حق با شماست!

نفسش رو سنگین بیرون فرستاد و برگه های رو با کلافه‌گی روی میز رها کرد. با احتیاط پرسیدم:

-الان اخراجش می کنید؟

سرش رو به طرفین تکون داد:

-بدون مدرک نمی تونم اینکار رو بکنم!

لبهام رو باز کردم تا چیزی بگم اما انگار ذهنم رو خوند و قبل از من ادامه داد:

-این گزارش ها برای من مدرک خیانتکار بودن این آدمه اما برای اونا قابل حاشاس، باید مدرک محکمتری پیدا کنم

مکثی کرد و با تاسف سر تکون داد:

-باید بفهمم در مورد فاکتورها هم دست داره یا نه؟ اگه اخراجش کنم دیگه دستمون به جایی بند نیست، اینطوری بهتر می تونم زیر نظر بگیرمش

-اگه قبل از سر در آوردن از کارشون، به هدفشون برسن چی؟

برگه ها رو تا زد و تکیه ش رو از میز برداشت:

-نمی زارم!

به سمتم اومد: ممنون برای کمکتون، فقط لطفا دیگه تنهایی دست به همچین کار پرخطری نزنید! از این به بعد خودم حواسم هست

- ولی من می تونم کمکتون کنم

-در مورد فاکتورها به کمکتون هنوز هم نیاز دارم، ظاهرا شما تنها کسی هستید که اون آدم رو دیدید اما در این مورد ابدا نمی خوام ورود کنید

-اما من....

نذاشت ادامه بدم و خیلی جدی نگام کرد:

-شما اصلا متوجه شدید امروز ممکن بود چه اتفاقی براتون بیفته ؟! این آدم بی شرف اگه اینجا تنها می دیدتون برای لو نرفتن خودش ممکن بود هر بلایی سرتون بیاره!

کلافه دستی به صورتش کشید. انگار از حرف زدن راجع به لحظاتی که گذشت هم عصبی می شد. با لحن آرومتر ولی در عین حال محکمی، شمرده شمرده تکرار کرد:

-لطفا در این مورد هیچ کاری نکنید، هیچ کاری! اصلا این موضوع و امروز رو فراموش کنید، من همه چیز رو درست می کنم

نمی تونستم. من یه بار خانواده م رو برای همچین موضوع مشابهی از دست داده بودم. سکوت و آرامش پدرم راه رو برای آدمهایی باز کرده بود که برای جلوگیری از تولید داروی جدیدی که روش کار می کرد، حتی دست به سر به نیست کردنش زده بودند. چیزی که هیچوقت نتونستیم ثابت کنیم!

الان عصبانی بود و بحث باهاش فایده ای نداشت. بدون اینکه قولی بدم، سرم رو تکون دادم و به جاش سوالی که مثل خوره به مغزم افتاده بود، روی زبونم اومد:

-میشه یه سوالی ازتون بپرسم؟

سرش رو به نشونه ی استفهام تکون داد: البته

-شما چجوری فهمیدید من اینجام؟

سرزنش نگاهش باز پر رنگ شد:

-برای برداشتن برگه ای برگشته بودم و ماشین شهریار رو جلوی شرکت دیدم!

زیادی تیز بود و اینکه تا الان مچ بیات رو نگرفته بود برام عجیب بود. باز نگاهم به رد رژلب روی لیوان افتاد، به قول شهریار حسابی مکش مرگ ما بود! با مکث نگاهم رو از روش برداشتم و به نامدار دادم. دلم می خواست از اون فضا هر چی زودتر خارج بشم:

-من می تونم برم؟

نفسش رو سنگین بیرون فرستاد: بله حتما

-پس تا فردا خدانگهدار

عقبگرد کردم اما قبل از حرکت صدام زد:

-خانم صولتی؟

به سمتش برگشتم و منتظر نگاش کردم. مستقیم نگام کرد:

-من نمی دونم شما چه ذهنیتی از من دارید اما بدونید نیازی نیست هر بار سعی کنید سندیت حرفاتون رو ثابت کنید! هر زمان که نیاز بود چیزی رو بدونم لطفا راحت بهم بگید

هاج و واج از حرف هایی که برخلاف همیشه با لحن پر آرامشی زده بود، نگاش کردم. وقتی دید حرفی نمی زنم، لبخند محوی زد که یجورایی مدل همیشگیش بود. اونقدر محو که شاید اصلا به چشم نمیومد!

-دیرتون نشه!

به خودم اومدم: بله....الان میرم، ممنون برای اعتمادتون، خداحافظ

-به سلامت

به سمت در قدم برداشتم. ذهنم شبیه ماز پر پیچ و خمی بود که درست وسطش گیر افتاده بودم. نفسم رو آسوده تر از دقایق قبل بیرون فرستادم و پله ها رو با سرعت بیشتری به سمت پایین طی کردم. ذهنم از رفتار تازه ی نامدار باز به رد رژلب روی لیوان کاغذی رسید، خانم منشی عادت به همچین رنگهایی نداشت!

@Negin jamali @Masi.fardi @_NAJIW80_ @reyyan @فاطیما@Bhreh_rah @melika_sh  @نیکتوفیلیا@نٍویسَندهی _ فضایی @Z.A.D  

ویرایش شده توسط Atefeh L

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 68

نگاهم رو از صفحه ی مانیتور به سمت سرمه برگردوندم. از صبح اونقدر دمغ بود که حتی راجع به بیات هم کنجکاوی نکرده بود! این روزها بیشتر از هروقت دیگه ای توی این سالها پر از سکوت شده بود. ضربه ای نرم به پشت دستش زدم:

-کجایی خانم؟

به سمتم برگشت و لبخند بی جونی زد. دستش رو از روی موس برداشت و به عقب تکیه داد:

-امروز یکم بی حوصله ام

-چرا؟ چیزی شده مگه؟

پوفی کشید و بی هدف بند ساعتش رو به بازی گرفت:

-عموم دیگه شورش رو درآورده، دیروز عمه‌ی بزرگم زنگ زد دوباره حرفای عموم رو تکرار کرد، باورت میشه عمه م یه عمر باهاش قهر بوده؟ من واقعا نمی دونم چجوری مغز فامیل رو شستشو داده که یهو همه باهاش همراه شدن!

ابروهام بالا پرید: یعنی عموت کار و زندگیشو ول کرده یکاره چسبیده به ازدواج تو با پسرش؟ اصرارش برای چیه آخه؟

-چمیدونم! حالا فهمیدی چرا میگم مشکوکن؟

خندیدم: حالا شاید واقعا دل هومن خان رو بردی! معلومه دختری مثل تو رو نمیشه نادیده گرفت عزیز جان!

نگاهش غمگین به من دوخته شد:

-چه فایده اونی که باید می خواست هیچوقت منو ندید!

دهنم باز موند و چشمام تا جاییکه جا داشت گشاد شد:

- مگه تو کسی رو دوست داری سرمه؟

بی حوصله ازم رو برگردوند. انگار یه لحظه از اینکه اون جمله رو گفته بود، پشیمون شد:

-مال خیلی وقت پیشه...ولش کن!

-باریکلا سرمه خانم، یعنی تو این همه سال دوستی تو همچین چیزی رو به من نگفتی؟ اصلا تو کی وقت کردی عاشق بشی؟!

-گفتم که مال خیلی وقت پیشه

-خب چرا همون موقع نگفتی؟

-چون هنوز خودم با خودم کنار نیومده بودم که همه چی تموم شد!

-یعنی چی؟

-یعنی اصلا نفهمید من دوسش دارم، رفت با یکی دیگه ازدواج کرد!

هین ناخودآگاهی که کشیدم باعث شد با حرص دستش رو روی دهنم بزاره:

-ااا چه خبرته؟ یواش!

دستش رو پس زدم و با ناراحتی گفتم:

-الهی بمیرم سرمه، حتما خیلی ناراحت شدی......حداقل به من میگفتی!

-دیگه گفتنش چه فایده ای داشت آخه؟

-غمخوارت که میتونستم باشم، کی بود حالا؟

روش رو برگردوند: تو نمیشناسیش!

-حالا بگو! فامیل؟ همسایه؟ هیع! نکنه معلم طراحیت؟ آره سرمه؟ همون که اون موقع ها فکر می‌کردیم خیلی خفنه؟

خندش گرفت: بدپیله جان نخیر...ولش کن میگم تو نمی شناسیش

همزمان از تعجب و حس فضولی داشتم می مردم! چطور دوستی بودم که اصلا نفهمیده بودم؟!

-خیلی دوستش داشتی سرمه؟

هم خنده ش گرفته بود هم مثلا می خواست اخم کنه که من ادامه ندم. البته که در اعمال هیچ کدوم هم موفق نبود. نه خوردن خنده‌ش، نه درست اخم کردن!

بی خیال ژستش شد و آروم خندید:

-حالا فرض کن آره...الان دقیقا می خوای چکار کنی؟ یکی ندونه فکر می کنه چقدر هم تو مسائل عاطفی تبحر داری!

خندیدم: منو ببین برای کی دارم دل می سوزونم، خب خواستم باهات هم دردی کنم

-نمی خواد به کارت برس!

شکلکی براش درآوردم و به صفحه چشم دوختم. هنوز چند دقیقه از شروع مجدد کارم نگذشته بود که مهندس سرابی از اتاق بیرون اومد. با دیدنش سرمه با تعجب سلامی همزمان با من کرد. مهندس سرابی با همون لبخند و آرامش همیشگی جوابمون رو داد و رو به من گفت:

-خانم صولتی لطفا همین الان برید دفتر مهندس بزرگمهر، گویا کارتون دارن

ابروهام بالا پرید: با من؟

-بله همین الان منشیشون تماس گرفت

-باشه الان میرم

سری تکون داد و به سمت خروجی رفت. قبل از اینکه برم سرمه با همون تعجب اولیه گفت:

-مگه برگشتن؟

-کیا؟

-همین مهندس سرابی اینا دیگه!

خندیدم: الان به شهریار گفتی اینا؟ اگه بهش نگفتم بندازتت بیرون

-لوس!

 از جام بلند شدم: تو که جواب منو ندادی ولی اگه سوال جواب خودت تموم شده، من برم به خشم اژدها برسم!

-سوال جوابم که تازه شروع شده! جدیدا این خشم اژدها زیادی احضارت نمی کنه؟!

خندیدم: احتمالا چون دیواری کوتاه تر از من برای خالی کردن خشمش پیدا نکرده!

-فعلا برو تا واقعا خشمگین نشده! بعدا باید مفصل حرف بزنیم

با خنده از پشت میز بیرون اومدم: باز خانم مارپل شدی که سرمه!

@Negin jamali

ویرایش شده توسط Atefeh L

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 69

با چشم به خروجی اشاره کرد و به مانیتور خیره شد. قدم زنان به سمت خروجی راه افتادم. احتمالا برای شناسایی همون مرد جوون صدام زده بود. هنوز هم به خاطر دیروز ازش خجالت می کشیدم. سعی کردم برای چند دقیقه هم که شده اون فضای نیمه تاریک و اتفاقاتی که پشت در نیمه بازش رخ داد رو فراموش کنم. اینطور بهتر می تونستم باهاش رو به رو بشم. توی درب شیشه ای راهرو نگاهی سرسری به خودم انداختم و بعد از اطمینان از مرتب بودنم، راه طبقه ی بالا رو پیش گرفتم.

ورودم به طبقه ی مدیریت همزمان شد با خروج شهریار از اتاقش. لبخند عمیقی بهم زد و به طرفم اومد:

-روزبخیر خانم مهندس!

با خنده دستش رو فشردم:

-روز شما بیشتر بخیر...جایی میری؟

-نه جلسه داریم...تو اینجا چکار می کنی؟

-مهندس بزرگمهر احضارم کرده!

ابروهاش بالا پرید: نامدار؟ مطمئنی؟

مطمئن سر تکون دادم: آره همین الان مهندس سرابی بهم گفت

-الان که جلسه داریم...حالا می خوای برو اتاقش شاید کارش زیاد طول نکشه، من برم فعلا

دستی براش تکون دادم و به سمت میز منشی چرخیدم. حتی با دیدنش هم حس مشمئزکننده ای بهم دست میداد. با اینکه مطمئن نبودم زنی که همراه بیات بود، همین آدم رو به روم باشه اما هم دستیش با اون بیات کثیف برام کافی بود تا از قبل هم بیشتر ازش بدم بیاد. با دیدنم لبخند چاپلوسانه‌ای زد:

-خانم مهندس شما هم برید اتاق مهندس بزرگمهر بزرگ، جلسه اونجاست!

ابروهام بی اختیار بالا پرید:

-منم باید به همین جلسه برم؟ مهندس نامدار بزرگمهر منو صدا زدند ولی

-بله ایشونم همونجا هستند، به من گفتن به شما هم خبر بدم

با حیرت به سمت اتاق نیما قدم برداشتم. ناخودآگاه دستی به موهای بیرون زده از مقنعه م کشیدم تا از مرتب بودنشون مطمئن بشم. اولین بار بود توی عمرم به جلسه ی کاری دعوت شده بودم و عجیب اینکه اصلا ربط خودم رو با این جلسه نمی‌دونستم!

ضربه ی آهسته ای به در وارد کردم و بعد از شنیدن بفرمایید نیما قدم به اتاق گذاشتم. در رو پشت سرم بستم و ناخودآگاه به شهریار نگاه کردم. به نظر به اندازه ی من از حضورم متعجب شده بود. چون با دیدنم متعجب اول به نامدار بعد به من خیره شد.

سلامی جمعی دادم و کاملا سوالی به سمت نامدار نگاه کردم. سری تکون داد و پلکاشو به نشونه‌ی درست اومدن به این جلسه آروم باز و بسته کرد. نیما با خوشرویی بهم خوشامد گفت و تعارف کرد روی مبلی که خانم جوان و شیک پوشی با لبخندی دلنشین روش نشسته بود، بنشینم. اونقدر متعجب بودم که در نگاه اول اصلا متوجه حضور این خانم ناشناس نشده بودم.

سعی کردم مسلط تر از لحظه ی ورودم برخورد کنم. تشکری کردم و با لبخندی کمرنگ کنار خانم جوان نشستم. بوی عطر ملایمش در وهله ی اول شامه م رو نوازش کرد. با همون لبخند دوست داشتنی نگاهم کرد و آروم زمزمه کرد:

-از آشنایی باهات خوشوقتم

لبخندم به جون داری لبخند خودش نبود اما تحت تاثیر صمیمیت جالبی که از همون لحظه ی اول توی نگاه و بعد هم توی کلامش بود، حس خوبی بهش پیدا کردم. به آرومی خودش جواب دادم:

-منم همین طور

شهریار همچنان منتظر توضیحی برای توجیه حضور بی مقدمه ی من بود. برای همین به طور متناوب به نامدار و نیما نگاه میکرد. اما نامدار آروم تر از همیشه کنارش نشسته بود و در حالی که پاهای بلندش رو روی هم انداخته بود، به نقطه ای مبهم نگاه می کرد.

شهریار طاقت نیاورد و به حرف اومد:

-من یکم گیج شدم...همتا باید توی جلسه امروز باشه؟

بعد رو به خانم جوان کنار من کرد:

-معذرت می خوام ماه سیما ولی امروز حضور تو هم تو این جلسه برام عجیبه!

خانمی که شهریار ماه سیما خطابش کرده بود، خنده ی آرومی کرد و با شیطنت دستاش رو بالا برد:

-باور کن همش زیر سر این دو تا برادره، به منم امروز صبح گفتن باید بیام!

نیما تک خنده ای به لحن ماه سیما زد و در جواب شهریار گفت:

-برادر من دو دقیقه دندون رو جیگر بزار، می فهمی

بعد نگاه معناداری به نامدار انداخت. نامدار سری تکون داد و رو به شهریار کرد:

-یه اتفاقایی توی شرکت افتاده که تو هم باید در جریان قرار بگیری!

یه لحظه انگار سیم برق بهم وصل کردند. یعنی نامدار می خواست جلوی همه موضوع دیروز رو توضیح بده؟! خجالتی که ازش عایدم میشد به کنار، شهریار اگه می فهمید تنهایی دست به همچین کاری زدم دیگه خودم رو پر پر هم می کردم نمی ذاشت پامو توی شرکت بزارم! ملتمسانه نگاهی به نامدار انداختم. شاید حس التماس نگاهم اونقدر قوی بود که یه لحظه به سمت من نگاه کرد. مکثش کوتاه بود و بعد به شهریار نگاه کرد.

@Negin jamali

ویرایش شده توسط Atefeh L

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 70

مکثش کوتاه بود و بعد به شهریار نگاه کرد. 

-جریان فاکتورها رو که یادته؟

- آره

-باز این ماه هم تکرار شده و متاسفانه  اینبار توی حجم خیلی خیلی بیشتر! جوری که اگه نفهمیم کار کی بوده و پول‌های برداشت شده برنگرده ممکنه به مشکل جدی برای تولیداتمون بربخوریم!

اخم های شهریار بهم گره خورد:

-یعنی چی؟ پس این گودرزی داره چکار می کنه تو بخش مالی؟ مگه بهش نسپردی ته قضیه رو دربیاره؟

نامدار سری با تاسف تکون داد:

-فکر می کنم در حال حاضر حتی به اونم نمی تونیم اعتماد کنیم! برای همین من از ماه سیما خواستم فعلا مسائل حقوقی شرکت رو برعهده بگیره چون حتی به وکیل شرکت هم نمی تونم اعتماد کنم!

-نامدار شلوغش نمی کنی؟

-متاسفانه شلوغ تر از این حرفاس، بیات هم داره موش می دوونه!

شهریار گیج شده به نیما نگاه کرد: اون دیگه چکار کرده؟

-هنوز مطمئن نیستیم ولی احتمالا اطلاعات محصول جدید رو برای کسی یا کسانی می خواد، باید سریعتر ثبتش کنیم تا ازمون ندزدیدنش!

-یعنی؟

-یعنی اگه همتا خانم متوجه نمی شد الان یه شرکت دیگه مدعی طرح بود!

-همتا؟!

هاج و واج به من نگاه کرد. من اما اونقدر توی استرس حرفهایی که ممکن بود نامدار بزنه، بودم که واقعا قادر به توضیحی نبودم. نامدار به جای من دوباره توضیح داد:

-ایشون چند روز پیش حرفاش رو با منشی شنیدن و بعد هم گزارش هایی که برای بیات پنهانی از فلش پرینت گرفته بود رو پیدا کردند

شهریار بدون اینکه به حرف های نامدار واکنشی نشون بده، رو به من گفت:

-چیزی که می خواستی بهم بگی همین موضوع بود؟

آروم جواب دادم: آره!

نفسش رو عصبی بیرون فرستاد: مردک عوضی! پس این منشی هم یه کاسه ای زیر نیم کاسه ش بود!

بعد رو به نیما کرد: خب چکار کردید؟ مچش رو که گرفتید چه جوابی داشت؟

نیما با همون شخصیت آرومی که تمام این چند وقت ازش دیده بود، دستش رو برای آروم کردن شهریار بالا برد. این دو تا برادر برخلاف شباهت های ظاهریشون، درست نقطه مقابل هم بودند. یکی حتی حین غذا خوردن هم جدی بود و دیگری وسط یک بحران به بزرگی مشکلاتی که شرکت باهاش درگیر شده بود، لبخند می‌زد و دیگران رو به آرامش دعوت می کرد! رو به شهریار گفت:

- شهریارجان اولا که آروم باش، خود منم وقتی نامدار بهم گفت به اندازه ی تو شوکه بودم اما عصبانیت و عجله کار رو خرابتر میکنه، بعد هم بیات هنوز خبر نداره که ما فهمیدیم، بهتره که ندونه تا بتونیم درست زیر نظر بگیریمش

شهریار کلافه سر تکون داد:

-با این چیزایی که گفتی پس فاکتورها هم می تونه کار خودش باشه!

نامدار نگاهی کوتاه به من انداخت و در جواب گفت:

-علی الحساب که یه نفر دیگه مهر نیما رو برداشته، حالا اینکه با بیات هم دست هست یا نه هنوز مشخص نیست

-از کجا می دونی کی برداشته؟

نیما لبخند کمرنگی به من زد و به جای نامدار جواب داد:

-فعلا که گره های شرکت ما به دست همتا خانم باز شده! انگار ایشون وقتی داشته از اتاق من خارج میشده دیدتش

ماه سیما با ابروهای بالا پریده نگاهم کرد:

-دختر یه پا کارآگاهی برای خودت، به نظرم باید هم رشته‌ی من میشدی

بعد چشمک بامزه‌ای زد که باعث شد میون استرس خنده م بگیره. لبخند آرومی بهش زدم و به شهریار نگاه کردم. طفلک، اول صبح و بعد از یه سفر کاری پر مشغله، با یه کوه مشکل و خبر بد رو به رو شده بود!

دستی به پیشونیش کشید و رو به نامدار گفت:

-حالا می خوای چکار کنی؟

-تا جاییکه میشه نباید به روی خودمون بیاریم تا به کاراشون ادامه بدن، ماه سیما کارای حقوقی رو پیگیری می‌کنه منم سعی می کنم هر چی زودتر ته و توی قضیه رو دربیارم، فعلا باید بتونیم کسی که مهر رو برداشته پیدا کنیم که...

به من نگاه کرد: زحمتش با شماست

-حتما

شهریار با نارضایتی نگاش کرد: همتا رو وارد نکن، نباید اون عوضی بفهمه همتا لوش داده، نمی‌خوام تو خطر بیوفته

-می دونم ولی شهریار تنها کسی که اونو دیده و قابل اعتماده ایشونه! من قول میدم نزارم براشون مشکلی پیش بیاد، به من اعتماد کن

شهریار با تردید به من نگاه کرد. نیما برای آرامش خاطر شهریار در تایید حرف های نامدار اضافه کرد:

-نمی خواد نگران باشی شهریار، نامدار حواسش هست، از طرفی همینکه همتا خانم بتونه طرف رو شناسایی کنه کافیه، بعدش میتونه مثل قبل کارهای معمول خودش رو توی شرکت انجام بده، قرار نیست کسی از مطلع بودنش چیزی بفهمه

شهریار سر تکون داد و نیما ادامه داد:

-الان بیشترین چیزی که باید نگرانش باشیم، حجم پولی هست که از حساب شرکت خارج شده، باید اول اونو برگردونیم وگرنه شرکت عملا برای بودجه تولید محصول جدید به مشکل میخوره

نامدار با لحنی جدی تاکید کرد:

-من حلش می کنم، فعلا باید بتونیم اون آدم رو پیدا کنیم

رو به من کرد:

-باید تک تک بخش ها و کارمندها رو چک کنیم، همین امروز

سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم و اون بی معطلی بلند شد:

-پس بهتره وقت رو تلف نکنیم، من خانم صولتی رو برای اینکار همراهی می کنم

از جام بلند شدم و بعد از من بقیه هم ایستادند. ماه سیما دستش رو پشت کتفم گذاشت و با همون لبخند ملیحش گفت:

-اصلا فرصت نشد بهم معرفی بشیم....من همسر نیما هستم، فکر کنم از حرفایی که زده شد فهمیدی که شغلم چیه، از دیدنتم خیلی خوشحال شدم

لبخند زدم: منم از آشنایی با شما خوشحالم

چشمکی زد:

-شما چیه؟ من آدم راحتیم همون ماه سیما صدام کن، فکر کنم از این به بعد زیاد با هم کار داریم

از روحیه ی بامزه ش لبخندم جون گرفت: احتمالا

-برو عزیزم مزاحم کارتون نمیشم

بعد آروم کنار گوشم زمزمه کرد: بدو تا اخمو خان بیشتر منتظر نمونده!

سرم رو پایین انداختم تا از لقبی که به نامدار داد نخندم. نمی دونست توی اون لحظه چقدر ممنون همین اخموخان برای بازگو نکردن اصل ماجرا بودم!

@Negin jamali @Z.A.D @Bhreh_rah @Ghazal @_NAJIW80_ @melika_sh @نٍویسَندهی _ فضایی @نارسیس بانو.arabzade @Masi.fardi @سادات.۸۲ @reyyan @Fateme1384

ویرایش شده توسط Atefeh L

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 71

آروم خداحافظی کردم و همراه نامدار به سمت در راه افتادم. شهریار هم پشت سرمون راه افتاد.

به محض باز شدن در با دیدن سرمه هر سه جا خورده، با تعجب بهش نگاه کردیم. سرمه با آرامش لبخندی زد و به سمتم اومد. به شهریار و نامدار سلام کرد و کنارم ایستاد. متعجب لب زدم:

-چی شده؟ اینجایی چرا؟

آروم زمزمه کرد: میگم بهت!

بعد با صدای بلندتری حین گرفتن گوشیم به سمتم توضیح داد:

-مادرجون چندبار زنگ زد بهت، فکر کنم کار واجب داره، گفتم گوشیت رو برات بیارم!

گوشی رو ازش گرفتم. نامدار کاملا مشکوک نگاهش میکرد. شهریار هم انگار هنوز از شوک حرف‌هایی که شنیده بود بیرون نیومده بود که همونجور بی حرف به ما زل زده بود!

لبخندی سرسری زدم و رو به سرمه کردم:

-ممنون، بریم پایین دیگه

-تو برو، من کار دارم!

بعد رو به شهریار کرد:

-من می تونم چند دقیقه وقت شما رو بگیرم؟

شهریار سری تکون داد و با دست اشاره کرد:

-خواهش می کنم، بفرمایید تو دفتر صحبت می کنیم

سرمه همراه شهریار به اتاقش رفت و من در حالی که از حضور سرمه و بهونه ای که مطرح کرده بود به شدت متعجب بودم، همراه نامدار که در سکوت کنارم ایستاده بود، برای شناسایی اون مرد جوان به سمت آسانسور راه افتادم.

*********

چشمام سیاهی می رفت اونقدری که از صبح به آدم های مختلف زل زده بودم تا بتونم شخص موردنظرمون رو پیدا کنم. حتی برای نمونه کسی شبیه ش هم بین کارمندها نبود. روزم اونقدر خسته کننده و بی حاصل گذشته بود که به محض اینکه به خونه رسیده بودم، تا الانی که دو ساعت از برگشتم گذشته بود، روی تختم افتاده بودم. کش و قوسی به بدنم دادم و از جام بلند شدم. از پایین صدای صحبت شهریار و مادرجون میومد.

موهای آشفته م رو که در اثر تماس با بالش به اون وضع در اومده بود رو برس کشیدم و طبق عادت بالای سرم جمعشون کردم. حین کار نگاهم به صفحه ی گوشیم افتاد که روشن و خاموش شد. گیره چوبی دوست داشتنیم رو که شبیه شاخ های کوچک گوزن بود و با یه میله ی چوبی تکمیل میشد، لای موهام محکم کردم و گوشی رو برداشتم. پیام از طرف نامدار بود. از صبح اونقدر کنارش به حالت آماده باش بودم که هنوز از یادآوریش خسته میشدم.

این آدم در همه حالتی ژست عصا قورت داده ش رو رها نمی کرد و انقدر پر دیسیپلین راه میرفت که ناخودآگاه مجبور بودی برای حفظ ظاهر هم شدی مثل خودش رفتار کنی! در آخر هم وقتی بی نتیجه از بازرسی فارغ شدیم، تاکید کرده بود که فردا برای دیدن چند کارمندی که امروز رو مرخصی بودند هم باید کار رو ادامه بدیم.

نفسم رو محکم بیرون فرستادم و به محتوای پیامش نگاه کردم:

-شب خوش...لطفا فردا اول صبح دفتر من باشید!

حتی جملاتش هم ذره ای انعطاف نداشت. شکلکی به پیامش درآوردم و راهی طبقه ی پایین شدم. خواب که نتونسته بود کسل بودنم رو بر طرف کنه، اما بودن در کنار مادرجون و شهریار قطعا کارآمدتر بود.

وارد آشپزخونه شدم و حین برداشتن ماگم بلند گفتم:

-کسی چای می خواد؟

مادرجون جواب منفی داد اما شهریار مثل خودم بلند گفت:

-نسکافه درست کن بخوریم...سرم داره می ترکه!

راه رفته و برگشتم و از داخل قفسه ماگ شهریار رو برداشتم، اختصاصی خودش بود. ساشه های نسکافه رو باز کردم و حین ریختنشون داخل ماگ ها، فکر کردم حق داره که سر درد بگیره. اتفاقهایی که توی این مدت کوتاه برای شرکت افتاده بود، می تونست حاصل زحمات تمام این سالهاشون رو به خطر بندازه.

کتری رو برداشتم و با ریختن آب جوش کارم رو تموم کردم. داخل سینی قرص مسکن و لیوانی آب هم گذاشتم و از آشپزخونه خارج شدم.

 

مادرجون از بالای کتابی که مشغول خوندنش بود، نگاهم کرد:

-مادر جان تا این موقع می خوابی دلت میگیره عزیزم

لبخندی به روش زدم و خواستم جوابی بدم اما قبل از من شهریار پیش دستی کرد:

-امروز خیلی خسته شده

مادرجون کتابش رو کنار گذاشت و عینکش رو از روی چشماش برداشت:

-چه خبره انقدر از این بچه کار می کشن؟ چند روز پیش هم خیلی دیر اومد، الان موقع امتحاناشه یکم کارش رو سبک کنید

شهریار با جمله ی مادرجون با ابروهایی درهم به من نگاه کرد و من ناخودآگاه آب گلوم رو بی صدا قورت دادم. با نگاهی پرسشی گفت:

-چند روز پیش دیگه برای چی دیر اومدی؟

@Negin jamali

ویرایش شده توسط Atefeh L

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت 72

ابدا قصد نداشتم قضیه رو باز کنم. گرچه از اینکه به شهریار دروغ بگم متنفر بودم اما این موضوع فرق می کرد. ترجیح دادم فقط نیمی از اصل قضیه رو بگم:

-به خاطر فاکتورها...با نامدار بررسیشون کردیم، بعد هم برای پیدا کردن اون برگه های گزارش یکم دیر شد!

با کلافگی برگه هایی که دستش بود رو روی میز رها کرد و به عقب تکیه داد:

-پوف! ببین سه روز نبودم و چه اتفاقایی که نیوفتاده!

مادرجون از جاش بلند شد تا سری به غذا بزنه. حین رد شدن از کنار شهریار دستی به کتفش زد:

-مادر انقدر حرص نخور، درست میشه ان شاالله، توکل به خدا کنید

شهریار ان شااللهی در جواب مادر جون گفت و شقیقه هاش رو با چهره ای جمع شده ماساژ داد. مادرجون که داخل آشپزخونه شد، رو به من کرد و با لحن محکم اما با صدایی آروم، جوریکه فقط خودمون بشنویم گفت:

-همتا ببین چی میگم! این یارو رو که پیدا کردیم بعدش اصلا و ابدا نمی خوام تو به این موضوع کاری داشته باشی، خب؟

بدون اینکه جوابش رو بدم، روکش قرص رو باز کردم و با لیوان به سمتش گرفتم:

-بیا اینو بخور سردردت زودتر خوب بشه

-قرص نمی خوام، همین نسکافه خوبه...گوش میدی من چی میگم اصلا؟

نگاش کردم: اولا که نسکافه برای این سردرد هیچ فایده ای نداره، اینو بگیر بخور...دوما مگه می خوام چکار کنم؟ فوقش چهارتا برگه رو چک می کنم دیگه!

قرص و لیوان رو از دستم گرفت و بدون اینکه بخوره روی میز گذاشت. بعد همون دستی که برای دادن قرص به سمتش دراز کرده بودم رو گرفت و با لحنی جدی گفت:

-نمی خواد! ما خودمون سه تا مردیم و از پسش برمیایم....همتا حرف گوش بده، نمی خوام کوچیکترین اتفاقی برات بیوفته!

-مواظبم!

نفسش رو محکم بیرون فرستاد:

-دارم میگم آدم هایی که پشت همچین چیزی هستن خطرناکن، می فهمی ممکنه چه بلایی سر کسی که دستشون رو، رو کنه بیارن؟

غمگین نگاش کردم:

-مثل بلایی که سر مامان و بابام آوردن؟

انگار تازه فهمید داغ دلم رو تازه کرده. دستم رو بیشتر فشرد:

-عزیز من! خواهش می کنم این قضیه رو فراموش کن، نمی خوام آسیب ببینی

-سکوت بابا باعث شد اون عوضیا تا حدی پیش برن که دست به حدف کردنش بزنن! من با همون سن کمم یادمه چقدر مامانم بهش هشدار داد که به پلیس همه چیز رو بگه اما بابا فقط می گفت خودم درستش می‌کنم...من نمیتونم مثل بابا سکوت کنم!

بغلم کرد. مثل همیشه پر از یه حس امنیت و پناه داشتن...

-آخه دختر خوب تو فقط داری به این جنبه ش نگاه می کنی، اما خطری که این آدما دارن، برای تو زبونم لال از اتفاقی که برای مامانت و شاهرخ افتاد هم بدتره

ضربه ی آرومی به پشتم زد و ازم فاصله گرفت:

-ما خودمون هستیم و صد در صد وقتی بتونیم مدرک پیدا کنیم، با پلیس در میون میزاریم، تو فقط به من قول بده هیچ کاری نمی کنی، خب؟

ناراضی نگاش کردم. نگرانیش رو درک می کردم و می دونستم چقدر حق باهاشه.

-لااقل اگه چیزی فهمیدم که میتونم بهتون بگم؟

لبخند آرومی زد:

-بله به شرطی که این فهمیدن تصادفی باشه نه اینکه سعی کنی یه جوری بفهمی!

چیزی نگفتم و اون قرصش رو از لفافه ی پلاستیکی جدا کرد و با آب بلعید. لیوان خالی رو دوباره و روی میز گذاشت به عقب تکیه داد:

-به اون دوست کارآگاهتم بگو!

اخمام تو هم رفت: سرمه؟!

-آره، حقا که عین همید! به خودشم گفتم اما توام بهش بگو که خودش رو تو خطر نندازه!

-شهریار من نمی فهمم چی میگی؟ سرمه مگه چکار کرده؟

- از خودش بپرس...

-ااا شهریار!

 

از جاش بلند شد:

-شکلات تلخ ها که برای خودت می خری رو کجا قایم کردی؟ با نسکافه می چسبه!

-لوس نشو، بگو دیگه

نگاهی به آشپزخونه کرد و آروم گفت:

-اینقدر جیغ جیغ نکن...نمی خوام مامان زیاد چیزی از مشکلات شرکت و این قضایا بدونه، نگران میشه باز فشارش میره بالا

بعد به سمت آشپزخونه رفت و باز پرسید: حالا کجا گذاشتیشون؟

شانه ای بالا انداختم و به لج اینکه نگفته بود سرمه چکار کرده، بی تفاوت ماگ نسکافه م رو برداشتم:

-خودت بگرد پیداش کن!

به شوخی سمتم خیز برداشت، اما من یه لحظه با حرکت ناگهانیش ترسیدم. جوریکه بی اراده با جیغی از جام پریدم و جرعه‌ای از نسکافه روی لباس تنم که یکدست سفید بود ریخت. با دیدن لکه ی بزرگی که روش افتاده بود، آهم در اومد و اینبار با عصبانیت به سمت شهریار نگاه کردم. با خنده دستاش رو بالا گرفت:

-باشه باشه ببخشید....

ماگ رو روی میز گذاشتم. وقتی دید بیشتر از این حرف ها مصمم هستم و از جام بلند شدم، فهمید کوتاه بیا نیستم! به سمت حیاط دوید و با خنده گفت:

-جون همتا شوخی کردم....فقط گاز نگیر!

با پای برهنه دنبالش دویدم و قبل از اینکه بهش برسم، صدای مادرجون رو شنیدم:

-همتا مادر سرما می خوری اونجوری

بی خیال سرمای هوا به سمت شهریار که همچنان با خنده می دوید، پا تند کردم. از تماس پاهای برهنهم با سنگ کف حیاط مورمورم شده بود اما تا دست به شهریار نمی رسید دلم خنک نمی شد! شهریار دور باغچه میدوید:

-بابا خسیس خانم یکی دیگه برات می خرم

-نمی خوام من همین رو دوست داشتم

-خب بابا جان به جای دنبال بازی، برو به دادش برس که لکه‌ش نمونه!

نفس زنان سر جام ایستادم و نگاش کردم:

-خیلی بدی! حالا که اینطور شد هم باید یکی برام بخری هم همین رو خودت برام بشوریش!

خندید و اونم ایستاد: خیلی خب، تو اول اعلام آتش بس کن، بعد یه کاریش می کنیم، نسکافه ها از دهن افتاد!

دهن کجی براش کردم. می دونستم تا صبح هم دنبالش بدوم بهش نمی رسم. اونم این رو می دونست که حیاط رو برای فرار کردن انتخاب کرده بود، وگرنه که اگر تو خونه بود صد در صد حالش رو جا آورده بودم!

به سمت ساختمون راه افتادم. صدای پر خنده ش رو از پشت سرم شنیدم:

-نگفتی شکلات ها رو کجا گذاشتی ها!

چپ چپ بهش نگاه کردم. حین راه رفتن دستش رو دور شونه م انداخت و چشمک با مزه ای زد.

مادرجون با دیدن جنگ و صلح سریع السیرمون، لاالله الی الهی گفت و پنجره ی آشپزخونه رو که مشرف به حیاط بود، بست.

در حالی که مثل همیشه از تلاش بی‌حاصلم برای گرفتن شهریار به نفس نفس افتاده بودم، وارد خونه شدم. چقدر خوب بود که شهریار حتی با وجود مشکلات، می تونست به شیوه خودش حالم رو عوض کنه. یه لحظه کاملا خودخواهانه فکر کردم همون بهتر که لاله از زندگی شهریار رفت! اگر می موند و این لحظه‌های بودن شهریار رو ازم میگرفت، من دق می‌کردم!

@Negin jamali

 

 

اتمام یافته و قابل دانلود👈رمان طعم گس خرمالو

در حال تایپ 👇

OD0dM9w7

دردي است درد عشق که درمان پذير نيست
از جان گزير هست و ز جانان گزير نيست
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...