رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

مجموعه داستان های نوستالژیک_مدرن داستان ژاکلین هود، دزدِ شریف! | نیکتوفیلیا کاربر انجمن نودهشتیا


بررسی قلم  

31 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. این تاپیک فعلا آزمایشیه. لطفا برای کمک به من با صداقت جواب بدین.

    • قلم خشک و بی حسه
    • قلم به اندازه ی کافی قوی و جذاب هست.
    • نمی تونم با داستان ارتباط بگیرم.
    • از نظر من مشکلی نداره.
  2. 2. سرنوشت اسمش رو رقم بزنین.

    • ژاکلین هود
    • کیتلین هود
    • آیلین هود
    • مارگریت هود


پست های پیشنهاد شده

  • 3 weeks later...

پارت پانزدهم:

   ریتا که غرق در نگاه پر صداقت جاش بود، شوکه و مبهوت در مکث طولانی ای به سر برد و آن هنگام که جاش با تردید گفت:

- یه چیزی بگو.

خنده ای حیرت آمیز کرد و با مردمک هایی که اجزای صورت او را سریع و تند کاوش می کردند، به یک باره دست هایش را به دور گردن جاش حلقه کرد و او را در آغوش کشید. حقیقتاً، او هم در دل خواهان وجود جاش بود. او نیز چون مرد پیش رویش، احساساتی ناب در دلش جوانه زده بود و قلبش برای او می کوبید. چندیست که نمی توانست به خود اعتراف کند چرا که سال ها بود درب قلبش را به روی هیچکس باز نمی کرد!

ریتا آرام و زمزمه وار گفت:

- منم دوستت دارم.

جاش که این حرکت را از ریتا دید، ابتدا یکه خورد و سپس آرام دست هایش را بالا برد و به دور او پیچید. چشم هایش را بر هم فشرد و لبخندی دندان نما و گشاده به روی لب نشاند. از هم فاصله گرفتند که ریتا، با خنده و گونه هایی که سرخ شده بودند، موهایش را مرتب کرد.

جاش با شوقی در دل و نگاه، دست ریتا را گرفت و او را از لبه ی پل پایین کشید. سپس بی حرف، در حالی که او را از کمر گرفته بود و با لبخندی عاشقانه نگاهش می کرد، نجواگونه گفت:

- پس سفیدبرفی شاهزاده چارمینگ رو قبول کرد؟!

ریتا با خجالت خندید و سرش را روی شانه ی جاش گذاشت. افکارش نابسامان بودند. آن قدر که لبخندش رفته رفته، محو شد.

   جاش، با دو لیوان هات چاکلت، لبخند بر لب به میز نزدیک شد و رو به روی ریتا نشست. صندلی اش را کمی جلوتر کشید که ریتا گفت:

- آم... جاش!

انگشتانش را در هم پیچید و نگاهی به موبایلش کرد. جاش که آشفته بودن او را دید، لبخندش را جمع کرد و با اخم کوچکی پرسید:

- چیزی شده؟

نفس عمیقی کشید و گفت:

- راستش فکر نمی کردم امشب این طور پیش بره جاش. یعنی آم... تو من رو سورپرایز کردی. انتظارش رو نداشتم.

جاش با خیالی راحت، نفسش را بیرون داد و لبخندش را بازگرداند و لب برای سخن گشود که ریتا ادامه داد:

- و خب من برای امشب برنامه داشتم. مادربزرگم قرار بود بیاد خونه م و نگرانم که پشت در بمونه. راه زیادی رو تا اینجا اومده.

جاش در جایش جا به جا شد و گفت:

- امشب؟!

ریتا موبایلش را برداشت و نگاهش را میان صفحه ی آن و چهره ی جاش گرداند. سر تکان داد که جاش نفسی گرفت و کلافه، چنگی به مویش زد. برنامه هایش بر هم خورده بود و هر چه رشته بود، پنبه شد!

ریتا موبایلش را در دستش فشرد و با پایش روی زمین کافی شاپ ضرب گرفت که جاش نفسش را به بیرون فوت کرد و آرام گفت:

- اوکی! نگران نباش.

ریتا به همراه جاش برخاست و ناراحت گفت:

- متأسفم جاش. من...

جاش لبخندی مهربان بر لب نشاند و با پلکی محکم گفت:

- مشکلی نیست عزیزم. از این به بعد شب های بیشتری برای این که با هم وقت بگذرونیم هست.

ریتا از مهربانی و درک جاش لبخندی آسوده زد و او را در آغوش کشید.

- توی این مدت، متوجه شدم تو بهترینی جاش. مهربون ترین کلانتری که توی عمرم شناختمش.

جاش او را به خود فشرد و با همان لبخند گفت:

- و تو هم زیباترین و خیره کننده ترین دختری هستی که در این سی سال تونسته من رو محو خودش کنه!

***

   لبه ی تخت نشست و برگه ی آمار را از پوشه خارج کرد. نگاهی از بالا تا پایین به آن انداخت و سوت زنان، مردمک هایش را روی اعداد و ارقام چرخاند. برگه را روی میز کنار آباژور گذاشت و از جای برخاست. بیست و چهارم دسامبر بود و لازم می دید چون تمام آخرین شنبه های هر ماه، دوربین های مداربسته ی خانه اش را چک کند.

بنابراین از اتاقش خارج شد و به طرف تابلوی نقاشی ای با ابعاد صد و پنجاه در هفتاد رفت. پوسته ی ریزی از لبش را با دندان کند و با فشردن دکمه ای سرخ رنگ که در طرح گل رز سرخی استتار کرده بود، درب مخفی گردش وار به رویش باز شد.

نفسی گرفت و وارد اتاقک کوچک و تاریکی شد که هیچ چیز جز مانیتورهای بزرگ و کوچک و صندلی ای چرخ دار در آن به چشم نمی خورد. کلید برق را فشرد و لامپ حبابی کوچکی در سقف روشن شد. جلو رفت و با اخم، متعجب و مبهوت به خاموشی ناهمگن مانیتورها چشم دوخت و به آنها نزدیک شد. چشم هایش را روی یکایک مانیتورها چرخاند و چند کلید را روی کیبورد فشرد؛ اما هیچ تغییری در احوال دید دوربین ها رخ نداد.

دست به کمر نهاد و با ذهنی پر سوال از اتاقک خارج شد و به سمت اولین دوربین نزدیک رفت. دست دراز کرد و با وارسی کردن لنز آن، متوجه ی لکه ی سیاهی روی شیشه اش شد. اخم در هم کشید و عقب رفت. باقی دوربین ها را هم که چک کرد، به نتیجه ی مشابه دست یافت. موهایش را در چنگ گرفت و به یقین رسید که شبی از شب های کوتاه دسامبر، به خانه اش دستبرد زدند. آن هم خانه ی کلانتر محبوب و ثروتمندی چون او!

عصبی، شامه ی شغلش را به کار گرفت و با چشمانی که همیشه تیز بود و هیچ چیز از نگاهش جا نمی افتاد، تمام اسباب اثاثیه ی عطیقه و ارزشمند خانه ی بزرگش را کاوش کرد. یک دقیقه ی بعد، مردمک هایش روی میز مرمر گوشه ی خانه ثابت ماند. جای خالی سردیس عزیزش، او را شوکه کرد.

مشت گره کرده اش را به کف دست دیگرش کوفت و دندان روی دندان فشرد. چنگ عصبی و محکمی به موهایش زد و با باز کردن دکمه های پیراهن سورمه ای اش، گرمای تنش را که به سبب خشم و غافلگیری ایجاد شده بود، از خود راند.

ناگهان با یادآوری صندوقش، اخم هایش باز و چهره اش نگران شد. به سرعت و با قدم هایی تند به طرف اتاقش دوید و رو به روی میز آباژورش نشست. ثانیه ای بعد درب آن را باز کرد و در لحظه ای که با صندوق خالی مواجه شد، حیرت و بهتش افزایش یافت. پس انداز یک ساله اش، پس اندازی که قرار بود خرج کودکان یتیم و صغیر بسیاری شود، به دست چه کسی افتاده بود و حال با آنها چه می کرد؟!

صورت سرخ و آشفته اش را چندین بار دست کشید و زیر لب، هر چه ناسزا می دانست خرج وجود دزد بی شرف کرد! نفس بلندی کشید و با خشم به یک باره از جای بلند شد و به طرف اتاقک مخفی دوید. همانگونه که دندان هایش را بر هم می فشرد و از عصبانیت می لرزید، مانیتور کوچکی را که مستقیم به دوربین ریز و مخفی ای، استتار شده روی تابلوی بزرگ نقاشی وصل میشد، روشن کرد. کلانتر بود و هرگز از یک دزد شکست نمی خورد.

@masoo @Narges.Sh @.Maryam. @-GHAZAL- @Tanya

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم:

   روی صندلی نشست و مشتش را جلوی دهانش نگاه داشت و با دقت و توجه مطلق، به مانیتور خیره شد. پنج دقیقه ی بعد، با دیدن فردی با پوششی سراپا مشکین که ساعت سه شب به آرامی وارد خانه شد، مشتش را از جلوی دهانش برداشت و اخم کرده از دقت و تمرکز، نگاهش را به او دوخت.

زمانی که متوجه ی دختر بودن او شد، متعجب دست هایش را به لبه ی میز گرفت و با ابروهایی بالا پریده گفت:

- یک دختر؟! چطور ممکنه؟!

فیلم را نگه داشت و با دیدن تاریخ ضبط، پلک هایش را بست و یک بار تقویم را در ذهنش مرور کرد. دوازدهم دسامبر، دومین چهارشنبه ی ماه، روز قبل از دیدن خانم کلارک. آن روز، در باشگاه چلسی پیرز ریتا را دیده بود دختری با قد صد و شصت و هشت سانت و هیکلی ظریف! آن شب، با او به رستوران پرگلا رفته بود و پس آن، در کم هوشی به سر برد.

ناباور، پلک هایش را باز کرد و در حالی که لب هایش اندکی از هم فاصله گرفته بودند و چشم هایش دو دو می زدند، به دختر درون صفحه خیره شد.

- نه این...

کارت هوشمندی که هیچگاه استفاده نمی کرد و آن شب، در حالی که تنها با ریتا وقت گذرانده بود، کارتش در کنار کیف پولش حاضر گشت. نکند که او از کم هوشی جاش سوءاستفاده کرده باشد؟

خشمگین، عصبی، ناباور، مبهوت و شوکه، اندوهگین و متأسف! حالش چیزی مثال یک شکست خورده بود که گویی تمام هست و نیستش را از او گرفته اند. بغضی مردانه به گلویش چنگ زد. دست به گلویش گرفت و نالید:

- ریتا!

از گرمای بیش از اندازه ی تنش، پیراهنش را به یک باره از تن در آورد و آن را با خشونت روی زمین انداخت. نفس نفس میزد و موهایش را در چنگ می گرفت.

- چرا؟!

آب دهانش را قورت داد و با همان حجم از ناراحتی، فیلم را پلی کرد. کور کردن دوربین ها و سپس، برداشتن عینک دودی اش. انسان ها، از چشم هایشان شناخته می شوند و جاش، آن قدر در این یک ماه به چشم های ریتا فکر می کرد و آن را می پرستید که با نگاه شوق زده ی او به دور خانه، لحظه ای احساس کرد، تمام امیدش پوچ شد. بغضش را فرو خورد و مشتش را گره زد. دندان روی دندان فشرد و به باقی فیلم آن شب و شب های دیگر نگاه دوخت.

چکمه های بلند، هودی، کت، شلوار رکابی و کوله ای مشکین. لبش را به دندان گرفت و ابروهایش را در آغوش هم فشرد. ذهنش را به تکاپو انداخت.

دزدی چندین شب رأس ساعت سه ی شب تکرار و هیچ چیز جز یک سردیس از اسباب خانه کاسته نشده بود. صندوق تقریبا خالیست. مشخص است این دزد که نزدیک ترین شباهت را به ریتا دارد، آرام آرام به پول ها دستبرد زده است. چند دسته اسکناس باقی مانده بود. در این صورت، دزد امشب هم سر میزد. ساعت دوازده نیمه شب است و تا زمانی که او پیدایش شود، سه ساعت باقی مانده بود.

به صندلی تکیه نهاد و از درد روحش و خنجری که زخم قدیمی قلبش را می آزرد، چشم هایش را بر هم فشرد و دست روی صورتش گذاشت. ده سال پیش، به دختری اعتماد کرد و او یک خلافکار سابقه دار در جهت منافع خودش بود و سعی داشت ثروت جاش را به غارت ببرد. پس از سه سال رابطه با او، از آن زن جدا شد و ده سال از عمرش را در تنهایی و شکاکی سر کرد. نه ذره اعتمادی به هیچ زن و مردی جز آنان که وفاداری خودشان را ثابت کردند داشت و نه احساساتش را خرج زنی می کرد.

پس از ده سال تنهایی و اندوه های مردانه، دل به دختری داده بود که دلبری می کرد و با لبخندهایش، هوش از سر جاش می پراند. در معاشرت های ابتدایی اش، بدبینی اش به او اخطار می داد؛ اما چطور... چطور باید درست همانی که برایش پشت به بدبینی اش می کند، تو زرد از آب درآید؟ چطور ممکن است دختری به زیبایی و مظلومی ریتا، این چنین دزد کثیفی باشد؟!

سرش از انبوه این افکار درد می کرد و بر غمش افزوده می شد. آهی کشید و تکیه اش را از صندلی برداشت. بی آن که نگاه دیگری به مانیتور و پیراهن افتاده بر زمینش بیندازد و یا برق را خاموش کند و درب را ببندد، از اتاقک خارج شد و به اتاقش رفت.

***

   مردد بود و نسبت به آن که رمز قفل هوشمند را بزند تردید داشت. ثروتی که به دست آورده بود آن قدر زیاد بود که دیگر نیازی به آن چند دسته نداشت؛ اما حتی آن ها هم می توانستند گره ای بگشایند. لبش را گزید و دست به کمر، به راهروی مسکوت نگاهی انداخت و دو دلی را کنار گذاشت.

پس از وارد شدن به خانه، درب را آرام پشت سرش بست و گامی به جلو برداشت. دلشوره ای عجیب به جانش افتاده بود و برایش تازگی داشت. نفس عمیقی کشید و مستقیم، بعد از جا به جا کردن نقاب نخی اش، با قدم هایی بی صدا و بلند به طرف اتاق کلانتر رفت.

آب دهانش را قورت داد و ضربه ای بر قلبش کوفت. سابقه نداشت قلبش این طور بی امان در هنگام دزدی بکوبد و استرس به جانش بیاندازد. آشفته، پلک محکمی زد و زیر لب غرید:

- لعنتی!

سرش را تکان محکمی داد و بر خود مسلط شد. دست روی دستگیره گذاشت و درب اتاق را به روی خود باز کرد که ناگهان و غافلگیر کننده، به داخل کشیده و به دیوار کنارش کوبیده شد. از وحشت و شوک نفسش بند آمده و چشم هایش تا حد امکان باز شده بودند. نگاه لرزان و مضطربش را به نگاه سبزآبی مردی دوخته بود که از خشم دندان روی دندان می سابید و اخمی ترسناک روی پیشانی اش نشانده بود.

از فشار ساعد دست جاش به روی گردنش، نمی توانست به راحتی تنفس کند و از سویی، اشک دیده اش را تار کرده بود. جاش، با دست آزادش، نقاب روی صورت ژاکلین را برداشت و با دیدن چهره اش، گویی که آخرین ذره های امیدش را هم باخته و به تمام حدس های بدبینانه اش ایمان آورده باشد، خشمگین تر از هر لحظه ای با نگاهی ناامیدانه و متأسف غرید:

- چرا؟!

ژاکلین، سعی داشت فشار ساعد جاش را کاهش دهد که او، از کبودی چهره اش عاشقانه دل سوزاند و دستش را برداشت؛ اما هنوز هم یقه ی کتش را گرفته بود. ژاکلین به سرفه افتاد و نفس های بریده بریده گرفت که جاش با غم گفت:

- بگو چرا ریتا؟! من باهات چیکار کردم؟ لعنتی ما هنوز یک هفته ست با هم نامزدیم! من به تو اعتماد داشتم ریتا.

ژاکلین، سرش را بالا گرفت و رو به جاش لب زد:

- برات توضیح میدم. خواهش می کنم اجازه بده برات توضیح بدم جاش!

@masoo @Narges.Sh @Bluegirl @-GHAZAL- @Tanya @Hany Pary

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم:

   جاش اندوهگین سری به طرفین تکان داد و گفت:

- چی رو می خوای توضیح بدی ریتا؟ می دونی وقتی فهمیدم تمام این مدت داشتی از من دزدی می کردی چه احساسی بهم دست داد؟

ژاکلین، دستش را روی مشت جاش به دور یقه ی کتش گذاشت و با قورت دادن آب دهانش گفت:

- ریتا اسم خواهرمه. من ژاکلینم!

سکوتی میان هر دو ایجاد شد. ژاکلین منتظر و مضطرب به جاش نگاه می کرد و جاش، نفس نفس میزد و پاسخ او را تحلیل می کرد. پس از دقیقه ای، گویی که روزنه ی امیدی در قلبش روشن شده باشد، با شک و بدبینی گفت:

- باید شونه هات رو ببینم.

ژاکلین بغض کرد و با چانه ای لرزان گفت:

- نیازی نیست. خودم اعتراف می کنم که کی هستم. قول میدم بعد از اینکه حرفام رو بشنوی من رو ببخشی.

جاش عصبی گفت:

- من به یه دزد اعتماد نمی کنم.

بغض ژاکلین شکست و در میان اشک هایش گفت:

- حتی اگه نامزد و معشوقه ت باشم؟!

این بار جاش، به راستی در شوک عظیمی فرو رفته بود. آن قدر که دستش با فشار آرام دست ژاکلین شل شد و پایین افتاد. نگاهش هاج و واج بود و ذهنش توان این حد از شوک را نداشت. ناله کرد:

- چی؟

ژاکلین به گریه اش مسلط شد و بینی اش را بالا کشید.

- لطفا بشین و به حرفام گوش کن.

جاش عقب عقب رفت و لبه ی تخت نشست. انگشتانش را در موهایش فرو کرد و آرنج هایش را زانوهایش تکیه داد.

- باورم نمیشه! خدای من!

ژاکلین تکیه داده به دیوار، تا روی زمین سر خورد و زانوهایش را به بغل گرفت. ابروهایش را با غصه خمیده کرد و خیره به مرد پریشان احوال، گفت:

- درباره ی گذشته م بهت دروغ نگفتم جاش. اما ژاکلین من هستم و ریتا بعد از این که اون زن و شوهر من رو به سرپرستی گرفتن و تنها شد، خودکشی کرد. من توی اون سن کم، غمگین و وحشت زده بودم. به جز خودم هیچکس دیگه ای رو نداشتم و اون پدر و مادر رو هم نمی خواستم. به همین خاطر یک ماه بعد به بوستون فرار کردم و در تنهایی و فقر، با دنیا جنگیدم. اون قدر زندگی بدی داشتم و ثروتمندها جلوی چشمم خوشگذرونی می کردن که چندین بار قصد کردم من هم مثل ریتا خودکشی کنم و برم پیش اون؛ ولی جرئتش رو نداشتم. زندگیم با جیب بری و دزدی گذشت. تا وقتی که نونزده سالم شد و عقلم سر جاش اومد. دیدم مثل من خیلی زیاد هستن. بچه های بی گناهی که به خاطر هیچ و پوچ در فقر به سر می برن. از طرف دیگه ثروتمندهایی رو می دیدم که باهامون بدرفتاری می کردن و با پولشون هر کاری که بخوان انجام میدن. هر کار کثیفی که با پول حل میشه. حق ما رو می خوردن و خرج خودشون می کردن و ذره اهمیتی هم به ما نمی دادن. به خاطر همین تصمیم گرفتم هر کسی رو به حقش برسونم. با پولی که از دزدی در آورده بودم، برای خودم تجهیزات خریدم و هر جا که کم آوردم، دزدیدم! دختر زیبا و بی نقصی بودم و از هجده سالگی توجه خیلی از مردا به سمت من جلب میشد و بهم پیشنهاد می دادن. از همین رو، مدت ها با خودم فکر کردم و نقشه کشیدم.

آب دهانش را از پس گلوی خشکش عبور داد و نگاهش را از جاش مبهوت و شوکه گرفت و به صندوق دوخت. بینی اش را بالا کشید و ادامه داد:

- از اون روز، تصمیم گرفتم با ظاهر موجه با ثروتمندها دوست بشم و بعد از این که اعتمادشون رو به دست آوردم، پولاشون رو بدزدم. کار سختی بود اما من از پسش بر می اومدم. من ده سال بود که دزدی می کردم پس راهش رو بلد بودم. چند سال اول پولایی رو که می دزدیدم خرج خودم می کردم. کلاسای رزمی و ورزشی، زیبایی، لباس، تفریح! تا جایی که هر کی من رو می دید متوجه نمیشد یک دزدم که از فقر دست به این کار می زنم. من حتی راه و رسم زنانگی کردن رو هم یاد گرفته بودم. وقتی بیست و پنج سالم شد، به خودم اومدم و دیدم چرا وقتی می تونم خیلی های دیگه رو هم مثل خودم خوشبخت کنم، پولا رو فقط خرج خودم کنم؟ جاش! من دو ساله که دزدی هام چیزی به خودم نمی رسونه. من همه ی پولایی که می دزدم رو موقع کریسمس، به همون بچه هایی میدم که بی گناه در فقر زندگی می کنن. براشون لباس و اسباب بازی می خرم و با لباس بابانوئل، خوشحالشون می کنم. من درد فقر رو چشیدم. می دونم که وقتی از سرما توی خودت جمع شدی و با تمام وجودت از بابانوئل یه لباس گرم می خوای و بعد از کریسمس، هیچ خبری از بابانوئل نمیشه، تا چه اندازه اندوهگین و غصه دار میشی.

مکثی کرد و مردمک هایش را به سمت جاش چرخاند. او، سرش را میان دستانش گرفته بود دم ها عمیق می گرفت. درد سرش طاقت فرسا بود.

- دیگه حتی وقتی هم که نیاز داشتم، از اون پول ها استفاده نمی کردم. در عوض با پولی که از کار کردن توی رستوران به دست می آوردم، برای خودم خرج می کردم. اجاره خونه م عقب می افته و این در حالیه که من توی خونه م، میلیاردها پول و اسکناس دارم که در عرض یک سال به دست آوردم. کریسمس گذشته، وقتی از ثروتمندها دزدیدم و به فقرا بخشیدم، خوشحالی رو با همه ی وجودم توی تک تک نگاه ها احساس کردم. یک حس خوب و لذت بخش. به خاطر همین... به خاطر همین دوباره تکرارش کردم. رابطه های متعدد و بهونه های الکی برای کات کردن. تا این که به تو رسیدم. در طول دو هفته ای که با تو آشنا شدم، گرچه هنوز علاقه ای در من شکل نگرفته بود ولی... ولی تو این قدر متفاوت و خوب و مهربون بودی که با خودم فکر کردم شاید یک فرشته ی یونانی هستی. ارتباطت با بچه ها خیلی مهربانانه بود. تو همه ی تصورات من رو درباره ی ثروتمندها خراب کردی. تو... تو متفاوت از هر چه که دیده بودم بودی. تا این که بهت علاقه مند شدم. جاش! قسم می خورم، قسم می خورم وقتی بهت ابراز علاقه کردم حقیقت رو گفتم. من دوستت دارم جاش. هر چه که اون شب گفتم حقیقت داشت.

جاش، ناله وار در همان حالتی که سرش را می فشرد، پس از مکثی که ایجاد شد گفت:

- پس چرا باز هم به کارت ادامه دادی؟

- چون هدفم والا و باارزش بود. من خوشبختی و خوشحالی خودم رو به خوشبختی و خوشحالی فقرا فروختم. اگر کسی وجود داشت که به جای من، این کار رو در حق اون بچه ها بکنه، من از این کار دست می کشیدم و با تو در عشق و علاقه ی حقیقی زندگیم رو می ساختم؛ اما هیچکس نیست. اون بچه ها منتظر منن. نمی خوام ناامیدشون کنم.

جاش پلک روی هم فشار داد و باز کرد. شقیقه هایش تیر می کشیدند و درد بدی را در قلبش احساس می کرد. دستانش را برداشت و به ژاکلین خیره شد.

@masoo @Narges.Sh @-GHAZAL- @Tanya

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت آخر:

   با صدا و نگاهی خسته گفت:

- اون پولا مال من نبود. من یک میلیارد دلار پس انداز یک ساله م رو جمع کردم تا مثل هر سال توی شب کریسمس به بچه های نیازمند اهداشون کنم.

ژاکلین با شنیدن این حرف، بیش از پیش تحت تأثیر شخصیت جاش قرار گرفت. نمی دانست چه بگوید و چطور خود را تبرئه کند. با این حال گفت:

- خواهش می کنم من رو ببخش. من فقط قصد داشتم...

جاش سرش را پایین انداخت و به میان حرفش پرید.

- نیازی به عذرخواهی نیست. هدف هر دومون یکیه منتهی تو از راه غلطش وارد شدی.

ژاکلین مشتاق و امیدوارانه گفت:

- یعنی من رو بخشیدی؟!

سکوت سنگینی میانشان ایجاد شد. جاش، هر چه در سرش به دنبال راهی برای دلخور بودن از معشوقه اش می گشت، پیدا نمی کرد. از سویی او را دوست داشت و از سوی دیگر، متوجه ی نیت و قصدش از این دزدی شده بود.

   از لبه ی تخت برخاست و آرام آرام به سمت ژاکلین آمد. ژاکلین با چشم هایی که نیاز به محبت او را فریاد می زدند، از جایش بلند شد و منتظر به جاش نگاه کرد. جاش در چند سانتی اش ایستاد و یک دستش را در دست خود گرفت. لب هایش را بر هم فشرد و نگاهش را روی مردمک های زیبای ریتایش یا همان ژاکلین چرخاند.

- من عاشقتم و هیچ چیز نمی تونه این رو عوض کنه. حتی زمانی هم که فهمیدم تو به خونه ی من دستبرد زدی، باز هم دنبال راهی برای بخشیدنت بودم. تو دزد شریفی هستی ژاکلین!

ژاکلین با اشک و خنده، جاش را در آغوش کشید و گفت:

- ممنونم. ممنونم عزیزم. بهت قول میدم به خاطر عشقمون هم که شده، دزدی رو کنار بذارم.

جاش، ژاکلین را به خود فشرد و ثانیه ای بعد او را از خود فاصله داد. نوازشی بر سرش کشید و در حالی که دست او را گرفته بود، نگاهش را به دور صورت گرد او چرخاند و سپس افسوس بار گفت:

- متأسفم.

ژاکلین با احساس فلزی سرد به دور مچش، لبخندش محو شد و مبهوت و حیرت زده به دستانش که اسیر دستبند بودند خیره شد. شوکه چشمانش را به نگاه جاش دوخت و نالید:

- جاش!

جاش لب هایش رو روی هم فشرد و با غم، بار دیگر ژاکلین را در آغوش کشید. در گوشش گفت:

- هیس! هیچی نگو.

ژاکلین آرام اشک ریخت و شانه ی جاش را خیس کرد و جاش، بغضش را فرو خورد.

***

   در گوشه ای از سلولش کز کرده بود و به حال خود افسوس و غصه می خورد که با شنیدن صدای محبت آمیز مردانه ای که دلش را به لرزه می انداخت، سرش را بلند کرد و به کلانتر خیره شد.

- عزیزم!

آرام با تکیه به دیوار از جایش برخاست و به میله های سلولش نزدیک شد. غمگین و ناراحت دستش را به میله گرفت که جاش نیز دستش را روی دست او گذاشت.

- جاش!

هر دو لبخندی به هم زدند و جاش، پس از نیم نگاهی به نورمن که بی خیال عالم، در موبایلش سر می کرد گفت:

- سه روز دیگه کریسمسه ژاکلین. من به اون پولا نیاز دارم.

ژاکلین نگاهش را در چشمان جاش گرداند و سپس گفت:

- پولا توی یک چمدون بزرگ مشکی زیر تختمه.

جاش لبخندی مهربان به رویش زد و با فشردن دستش گفت:

- ممنونم. چیزی هست که بخوای به من بسپری؟

سری تکان داد و ناراحت گفت:

- لطفا گریه م تام رو به یه آدم مورد اعتماد تحویل بده. اون پیش من بزرگ شده.

- نگران نباش. یکی رو می شناسم که عاشق گربه هاست.

با سر انگشتانش، موی ژاکلین را مرتب کرد. حتی دیگر او هم در این روزها حساسیتی خرج موهایش نمی کرد.

- می دونی؟ تو من رو یاد رابین هود می ندازی. اون هم دزد بود؛ اما از ثروتمندها می دزدید و به فقرا می بخشید. اون هم از این که توی نگاه بچه ها خوشحالی رو ببینه لذت می برد. تو مثل رابین هود، یک دزد شریف هستی عزیزم.

و آخرین نگاه ها و لبخند هایشان را نثار یکدیگر کردند تا آن هنگام که دو افسر برای بردن ژاکلین به زندان مرکزی، وارد اداره شدند.

   ساعدهایش را به لبه ی پل تکیه داد و با نگاهی به افق، نفس های آرام اما دلتنگ گرفت. درست در همان نقطه ای ایستاده بود که به ریتایش ابراز علاقه کرد. موبایلش را از جیبش بیرون کشید و به گالری اش رفت. عکس های اخیرش را زیر و رو کرد و از میان آن ها، عکسی زیبا برگزید. او بود و ریتای آبی پوشی که گونه هایش گل انداخته بودند و سعی داشت خجالتش را پنهان کند.

لبخندی لذت آمیز به روی سفید و زیبای ژاکلین زد و بار دیگر سرش را بالا گرفت. عصر بود و ساعت پنج بعد از ظهر. زمستان بود و روزهای کوتاه و شب های درازی که در تنهایی و سکوت، سپری می شدند. شاید روزی برسد که شب هایش را با معشوقه اش سهیم شود. شاید شبی برسد که روزهایش را با ژاکلین هود، دزد شریف، روی همین پل عاشقانه قدم بزنند و در گوش هم نجوا کنند.

نسیمی ملایم لای موهایش پیچید و آن ها را به بازی گرفت. با انگشتانش شانه ای به آن ها زد و نفس عمیقی کشید. سپس، دو دستش را در کاپشن مشکینش کرد و با لبخندی تلخ و نگاهی دلتنگ، گام هایی آرام به سمت کافی شاپ برداشت.

پایان

چاکر همتون:

مهدیه سادات ابطحی

8:05 دقیقه ی شب!

1400/03/20

همراهان عزیزم: غزل جان عسگریان ( @-GHAZAL- ) نرگس جان شریف ( @Narges.Sh ) تانیاجان نمی دونم چی ( @Tanya ) معصومه جان نمی دونم چی ( @masoo ) الهام جان جعفری ( @Bluegirl ) و مریم جانم ( @.Maryam. )

آثار من:

رمان ( تمنای نوشدارو، داهول، شمور )

داستان ( بازگشتِ زمان، بنجامین بابالنگ دراز ونکوور )

ویرایش شده توسط نیکتوفیلیا
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...