رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان رستاخیز تاریکی masood shکاربر انجمن نودو هشتیا


Masood.sh
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

رمان   مولود تاریکی

نویسنده:مسعود شریفات(masood.sh)

ژانر ترسناک .هیجانی

خلاصه:رمان  مولود تاریکی در مورد یه پسره به اسم  مالک.مالک کارش فقط خوشگذرونی خودشو دوستاش صبح تا شب  میرن سر پاتوق مخصوصشون و  شبشونو صبح میکنن مالک یه شب چیز عجیبی میبینه و کل زندگیش به خاطر کنجکاوی  زیر و رو میشه.

مقدمه:رمان مولود تاریکی  الهام گرفته شده از اتفاقات و تجربیات و خاطره خاصی که برام گفته شده این اثر ساخته میشه 

@negin jalali

 

 

 

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط Masood.sh
اشتباهای بزرگ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تق.تق.تق (صدای در اتاق) مالک..مالک..مااااالک
من مالک دارابی: چیه خوو سارا خوابم چته؟؟؟
سارا: بابا کارت داره تا ۱۰دقیقه نیومدی خودت جوابشو بده.
مالک: زبون نمی‌فهمی ساعت ۴ خوابیدم...
دیگه صدای سارا خواهرم نیومد.
اوووففففف پدرم ول کن نیست حتمن میخواد باز اذیت کنه. بلند شدم دستو صورتمو شستم لباس پوشیدم رفتم بیرون.از پله رفتم پایین رفتم سمت آشپزخونه.
مالک؟؟ صدای بابام از پشت سرم بود.کفتم جان بابا چی شده اول صبح.
بابام: اول صبح؟ ساعت ۱۲ همش پی یللی تللی هستی نه کار نه خدمت میری عرضه دانشگاه رفتن نداری من هم سنت بودم ۲تا خوانوادرو نون میدادم.
من: خوب بابا اولن من زن و خانواده ندارم که نون بدم دومن برام زن بگیر برا نون یکاریش میکنم..
بابام:زهرمار پسره پروو تو خرج خودتو نمیتونی بدی گم شوبرو بیرون گمشوووو.
از ترس فرار کردم....کفشامو پوشیدم و از در درومدم رفتم.
رسیدم جلو سوپری محله طبق معمول شیر کاکاعو با ۳تا کیک خریدم و رفتم تو پارک محله روی یه نیمکت نشستمو رفتم تو فکر..
خسته شده بودم از گیر دادنای پدرم هوا داشت سرد میشد آبان ماه بود فعلا تا آخر شب نمی‌تونستم برم خونه. تا ۵عصر تو شهر چرخیدم..
یو هو ا کال..(صدای گوشیم)
آلو جانم داداش...
فرهاد صمیمیترین رفیقم از راهنمای باهم بزرگ شدیم.
فرهاد:کجای مالک من آمدم (فنم)..فنم اسم پاتوق منو فرهادو نیمای مخفف اسم ماست بالای تپه بالای شهر یه قسمتی و صاف کردیم و نیمکت چوبی گذاشتیم اغلب شبا میریم تا صبح میشینیم حرف می‌زنیم خلاصه... خوش میگذره.
من:همونجا بمون تا ۱۰دقیقه دیگه میام اونجا.
تلفن فقط کردم و رفتم..
به به به فرهاد خان گل مرده مردا چطوری خوبی پسر
فرهاد:سلام به رو ماهت
من:نیما کجاست
فرهاد:نیما هم از وقتی عاشق شده مغزش دونگ شده همچیش شده اون دختر ۲۰کیلووی محل سگ هم بهمون نمیده(پسره خاک بر سر)
من:خو حالا تو چته زورت میاد که عاشق شده؟؟
فرهاد:نه بابا اما آدم باید جنبه داشته باشه هنوز عروسی نکرده ۲۴ساعت اونجا پلاسه
من:یه زنگ بهش بزن بگو بیاد..فرهادشمارشو گرفت.
بزار رو آیفون:
فرهاد:سلام زن زلیل البته نامزد زلیل کجای؟؟
نیما:سلام خونه خانمم هستم.
فرهاد:چی؟؟خانمت؛؛یه شربت بد مزه خوردی آزمایش هم هنوز ندادی شد خانمت؟
نیما: شربت آلبالو خنک دوتا لیوان هم خورم ظمنن دوران آشنایی باید باهم آشنا بشیم.
فرهاد:آشنای؛؛پس چرا صبح تا شب اونجا پلاسی شارج ندارم منو مالک آمدیم فنم زود بیا .

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مالک:از خودت چه خبر خانواده چطوره چیکار می کنی .

فرهاد:ممنون زنده باشید خبر خاصی نیست .
مالک:برنامه برای دانشگاه چی میخوای چیکار کنی بالاخره .

فرهاد:والا خیلی دقیقا نمیدونم می خوام چیکار کنم حوصله درس و دانشگاه هم ندارم پدرم دیگه بهم پول نمیده به من مثل تو داره گیر میده حالا سعی کردم یا همون کار قبلی رو ادامه بدم یا اینکه برم با خودش تو شرکت . از صادرات فرش خوشم نمیاد.
مالک:خوب برو.
فرهاد:فعلا تصمیم نگرفتم.وللش باید جورمو بکشه تک فرزندم
مالک:
میگم تا حالا اون قبرستون اون وره خونه ها دقت کردی مال چیه چرا اینجا قبر ساختنش.
فرهاد:اینجا مال یکی از خانا و مالک های شهر آقای مالکی وضع مالیش خیلی خوبه اینجا رو ساخته فقط برای خانواده خودش.

مالک:چهارشنبه که خودتو فرهاد سر بحث نامزد نیما دعواتون شده بود من دقیقا داشتم به این مسئله دقت می‌کردم نگاه میکردم یه دفه دیدم یه چراغ قرمز روشن شد که پنج دقیقه بعد خاموش شد قرمز قرمز بود......
فرهاد:خوب....خوووب
مالک:با منی؟؟
فرهاد:نه پس با عموم
مالک خیلی فکرمو مشغول کرده دوس دارم برم ببینم اونجا چخبره.
فرهاد:خبر اموات چی هست جز قبر.
مالک:ا بیا بریم یه نگاهیم میکنیم زود برمیگردیم.
؛۱۰۰سال سیاه اگه بیام....
یه دفه یه سنگ خورد تو گوشم.از ترس مثل گچ سفید شدم.
فرهاد:کی بووود.

پخخخخخخخخخ)
فرهاد:زهرمار پسره آبله مگه مرز داری.
نیما:اما انصافن از ترس ری.....
فرهاد:ترخدا مالک کدوم خری میخواد به این زن بده عقلش از گوسفند کمتره.
نیما:بلاخره یه خری پیدا شد زن بدن تو چی یالقوز مندی.
مالک:نیما پایی بریم قبرستون اونور فنس.
نیما:پایم ولی شب بد یومنه.
مالک:میریم زود برمیگردیم
فرهاد:میام اما فقط تا در میام داخل نمیام.
سه تای حرکت کردیم رفتیم وقتی رسیدیم اول ورودی رو در نوشته بود.(تحت تملک انحصاری آقای مالکی)
نیما:مگه کارخونست؟
فرهاد:شخصی خوب.
مالک:من می‌دونم چی بگم شما ساکت باشین زنگ در زدم....
یه پیرمرد با عصا آمد.کیه این وقت شب.

مالک:سلام حاج اقا یه لحظه بیاین.
پیرمرد بله چی میخوای.
مالک: خسته نباشی ۴شنبه ظهر آمده بودیم تشییع جنازه گوشیم گم شد میریم میگردیم زود برمیگردیم.
پیرمرد.زود برین برگردین حوصله ندارم خوابم میاد.
مالک:ممنون چشم.
رفتیم داخل اول قبرستون بود پیش یه قبر ایستادیم.
فرهاد:خو دیدی چیزی نیست.
من:یکم شجاع باش هیجان لازمه زندگیه.
نیما:بچها زود باشین میترسم احساس خوبی ندارم.
من:اونجا آخر قبرا بریم زود برمیگردیم.رفتیم ۱۰متر منده بود برسیم یدفه یه چیز سیاه از پشت سنگ عمودی قبر درومد یه چادر سیاه پوشیده بود صورتشم معلود نبود.با صدای بدو خش داری گفت چی میخوای.
من زربان قلبم رو ۱۰۰۰بود دسم عرق بود تمام بدنم می‌لرزید از ترس گفتم هیچچ چی گفت گمشو برو..
فرار کردیم با سرعت زیاد آمدیم بیرون.
پیرمرد:پیداش کردی..
گفتم نه اما یه نفری پیش قبر دیدیم نمی‌دونم چی بود از ترس فرار کردیم
:پیرمرد.. وااااای خدا شروع شد نمی‌دونم شیطان صفتا از کجا میرن داخل خستم کردن.

من..کیا چی شده؟؟
پیرمرد:یمشت خیر ندیده خدانشناس میرن سر قبر ای تازه دعا می‌زارن یا قبرو میکنن و یکم از پوست جنازه ور میدارن روش دعای شوم مینویسند.
فرهاد:چرا؟؟
پیرمرد:اینا یمشت آدم بی صفت که برا پول این کارو میکنن.یمشت دعا نویس بد هست تو سیطره شیطونن که مردم میرن پیششون میگن می‌خوایم زندگی کسی خراب کنیم یا بخت کسیو ببندیم یا مریض کنن.
من:چرا پلیس نمیگیرتشون.؟
پیرمرد:کسی شکایت نمیکنه.
نیما:یعنی تاثیرش با پوست مرده بیشتره؟؟
پیرمرد:من چمیتونم هتمن روحشونو به شیطان میفروشن شیطانم کمکشون می‌کنه.معمولن حسودا بخیلا آدمای که دوس ندارن خوبی دیگرانو ببینن میان پیش همچین دعا نویسا.برین زود باش برین خونهاتون خوابم میاد.

من:شرمنده خداحافظ
آمدیم تو پارک محلمون.واقعن چه آدمای پیدا میشه.
فرهاد:ساعت۲من برم فردا کار زیاد دارم خداحافظ همگی.نیما هم رفت.منم را افتادم سمت خونمون نزدیک بود تو راه همش احساس بدی داشتم زنگ زدم مادرم....
الووو.کدوم گوری هستی؟؟
پشت درم بابا خوابیده؟
بیا داخل ۳ساعت پیش رفت تهران معموریت زود بیا.

@negin jalali

ویرایش شده توسط Masood.sh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رفتم داخل مستقیم تو اتاقم لامپو روشن نکردم لباسامو دروردمو افتادم رو تخت.

چشامو بستم داشتم به حرفهای پیمرد تو قبرستون فکر میکردم.حزب شیطان؟دعای شر؟چرا آدما این کارو میکنن؟ذهنم شدیدن درگیره.یجای خونده بودم انسانها با گرفتن موکل تو کارهای خیرو شر قدم می‌زارن..

راستی خیلی جالبه منم یه موکل داشته باشم غیبم کنه برم فرهادو بترسونم.ها ها ها خندیدم به افکارم.رفتم تو اینیستا  هشتک موکل زدم کلی پیج دیدم؛

فروش موکل/انگشتر موکل/تسخیر موکل آموزش ووووو.یه شماره تک شده بود تو پیج آموزش نوشتنش تو گوشیمو خوابیدم..

دنلنگ   دلنگ  ..(صدای  گوشیم)

الووووو.

فرهاد پسری تنبل بی خاصیت پاشو ۱۲

من:دیگ به دیگ میگه روت سیاه 

فرهاد:فعلا که من سرحال پشت در خونتون زود بیا حوصله نارم. 

قط کرد بی ادب  دستو صورتمو شستم  رفتم دم در.

تو زندگی نداری کار نداری چی میخوای ولم نمیکنی.

فرهاد:زندگیم شده بیدار کردنت مرتیکه دیلاق مگه. من ساعت تک.

من:مگه من گفتم بیدارم کن .چی میخوای حالا.

فرهاد:بریم فنم...من:فنم کوفت فنم زهرمار.

فرهاد:پس چکنیم حوصلم سر رفته.من:چمیدونم برو شرکت.فرهاد:برم قالی ببافم نمی‌رم.

من: نمی‌دونم  فرهاد من کار دارم امروز.فرهاد:چکاری؟؟من:بدردت نمیخوره.

فرهاد:د بگو چی ؟؟؟من:می‌خوام زنگ بزنم برم جای.فرهاد:کجا؟//بعدن میگم.فعلا خونه کار دارم برو نبینمت بالای  فرهاد: باش خداحافظ......

آمدم داخل رفتم تو اتاقم درو بستم  شما رو گرفتم؛؛با بوق دوم و داشت .آلو سلام آقای باقری؟؟

باقری:بفرمایین؟

من:من شمارتونو از پیج و داشتم در مورد آموزش سواال دارم ؟؟ صدای خنده آمد  (سرکاری بچه)قط کرد...

بر مردم آزار لعنت.

صدای گوشی....آلو فری؟؟؟

فرهاد:بابا خستم نمی‌دونم چه کنم؟؟

من:فرهاد دعا نویس سراغ نداری برم پیشش برا استخاره؟؟

فرهاد:استخاره چی؟؟میخوای زن بگیری؟؟

من:نه بابا زن چی کار دارم خوب؛؛ 

فرهاد:والا یکی هست سیده تو محله جنوب شهره  من ندیدمش اما میگن آدم خوبیه چی شده  مالک؟؟.

من:هیچ بیا دنبالم بریم زوووود....بعد نیم ساعت منو فرهاد تو ماشینش به سمت مقصد.

آدرسش اینه؟؟فرهاد: نمی‌دونم .اما لوکیشن .اینجاست  من: در بزن؛؛اکه  زنگ زد  یه جوون آمد دم در سلام فرمایش؟؟؟ 

مالک: سلام آقا سید شما هستین؟؟ استخاره می‌خوام 

سید:بیا داخل برو تو اون اتاق تا بیام بیاد..

فرهاد :گفتم کار این نیست باباشه)

مالک:کی گفتی توو؟؟فرهاد:تو دلم گفتم؛؛من:ببند در گاراژ دلتو فعلاااا.

در باز شد یه پیرمرد  آمد با موهای سفید صورت مهربون...

(@negin jalali)

نوشته شده در انجمن 98ia....

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام جانم بفرمایید؟

منو فرهاد بلند شدیم سلام خوب هستین آقا سید ؟؟

سید:ممنونم  در خدمتم 

مالک : آقا سید غرض از مزاحمت کجا میشه موکل خرید؟؟؟چشای سید شد اندازه نعلبکی

سید:چی؟؟؟؟؟؟مگه خریدنیه؟؟ 

فرهاد :خیر ندیده این همه راه منو کشوندی اینجا  من میترسم.

من:یه لحظه ساکت شو ..ببخشید سید جان دوست دارم داشته باشم راهشم نمی‌دونم.؛.

فرهاد:ترخدا بریم من از اینجا میترسم منو با از ما بهترون در ننداز دسم داره مبارزه.

سید :برا چی میخوای جووون  اسباب بازی نیست کار آسانی نیست  با پولو. قرض و این چیزا نمیشه اصلا بدردت نمیخوره.

من:شما بگین چکنم  اونش با من؛همینطور که باهاشون حرف میزد به گوشه اتاق نگاه میکرد .ببخشین سید چیزی شده؟؟؟

سید:دوستم میگه کارم داره همینجا بشینین تا بیام...

من حس کردم سردم شده فضا سنگین شده فرهاد منظورش با کی بود.فرهاد:نمی‌دونم دارم خودمو خیس میکنم بریم مالک خیر ندیده.من:ساکت شو .

سید:خب کجا بودیم ..من..گفتین دوستم کارم داره اره زاران از جای خبر آورده برام خب داشتم میگفتم  کار سختیه چله نشینی میخواد ریاضت میخواد تقوا و خلوص نیست میخواد.

من:خودتونم که دارین..

سید:من جریانش مفصله و هنوز بچست در حد اخبار  زندگی با این موجودات خطرات خودشو داره.

لطفن یادم بدین من اگه نتونستم بیخیال میشم .(بعد گرفتن شماره تلفنش) خداحافظی کردیم و درومدیم .توراه یه بند فرهاد قر میزد ..

۱ماه بعد...........

من ۱ماه رفتم برا آموزش مراحل سختو سنگینی داره اما من تصمیممو گرفته بودم .صبح زود یه نامه برا مادرم نوشتم(مامان سلام کار برام پیش ۴۰روز عسلوییه  دلم نیومد بیدارت کنم خداحافظ)

با اتوبوس رفتم کرمان حتی به فرهادم نگفتم  وقتی رسیدم  رفتم یه روستایی ۲ساعته کرمان یه پیرمرد چوپون پیدا کردم که محل مخصوصشو می‌شناخت با پیرمرد رفتم تا رسیدیم به اتاقک کوچیک تو دل کوه  که ۲در۲بود یه سوراخ کوچیک رو سقفش بود..

چوپان ببین جوون خیلیا میان اما به شب نشده از ترس فرار میکنن میرن من تا ۷شب اینجام اگه نظرت عوض شد خودتو برسون.

من:ممنونم چشم خداحافظ .گوشیمو خاموش کردم.رفتم تو سوراخ اتاق خیلی کوچیکه گلی بود که به نور ضعیف از سوراخ نیومد تو.لباس عوض کردم .لباس مخصوص  که از نخ نباشه پوشیدم.یه مندل کشیدم ۴تا شمع گذاشتم به اندازه ۴۰روز نون خشک و آب داشتم.باید کم بخورم کم بخوابم دراز نکشم فقط دعاهای مخصوصشو بخونم (همینطوری شب اولم شروع شد....

@negin jalali

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چهار زانو نشسته  بودم   وردهای مخصوص شب اول می‌خوندم فضا خیلی سنگین و خفه بود تاریک بود نور ضعیف که از سوراخ میومد .فقط در حد دیدن دعاها بود کمر درد داشتم ساعت نداشتم ببینم چقد گذشته؛؛خیلی میترسیدم.یه لحظه حس کردم دیوار داره مبارزه از ترس دستم می‌لرزید قلبم داشت منفجر میشد نمی‌دونستم میخواد چی بشه.دسمو قلاب پاهام کردم و میلرزیدم .سعی کردم از مندل خارج نشم .یدفه لرزش ایستاد هجوم سایه‌ای رو می‌دیدم که دور تا دور مندل ایستادن میدونستم نمیتونن بیان تو اما کل بدنم  می‌لرزید صورتای  ترسناک با بدنای لاغر  سیاه موهاشون تا رو زمین بودو چشاشوون سرخ بود فریادهای ترسناکی می‌کشیدن.یکیشون گفت اگه بیخیال نشه می‌کشمش.دومی گفت کشتنش واجبه حتی اگه محاکمه بشم.اینقد بدنم می‌لرزید که داشتم می‌مردم آروم آمدن سمت من من که دیدم دارن میان عقب عقب خودمو کشیدم نزدیک بود از مندل در بیام ..

خودمو نگه داشتم نیومدن  داخل مطمعن شدم نمیان داخل فقط می‌خوان منو تا سر حد مرگ بترسونن که تمامش کنم.

نفسمو دادم بیرون  سرمو انداختم پایین و شروع به خواندن کردم.سرمو بلند نکردم ببینم چی میکنن اما صدای فریاد چرخیدناشونو حس میکردم..

دعاهای شب اول که تموم شد سرمو بلند کردم دیدم کسی نیست .آرومتر شدم .یه تیکه نون با دوتا قلوپ آب خوردم سرمو گذاشتم رو پامو چشمو بستم نمی‌دونم چقد گذشت که پریدم.از روشنی نور سوراخ فهمیدم روزه .دیشب خیلی اذیتم کردن اووون موجودات.شروع کردم دعاهای شب. دوم نصفشو خواندم  خدارو شکر چیزی نشد ۵روز گذشت .درد کمر درد گردن گرسنگی شدید داشتم.شروع مردم خواندن  یدفه دیدم زمین داره سرخ میشه یدفه مثل آتش فشان از تو زمین آتیش درومد دور  مندلو گرفت حرارت زیادی داشت داشتم پشیمون میشدم گریم گرفته بود اما محکم خودمو بغل کردم و  میلرزیدم جرات خواندن نداشتم زمان کمی بعد تموم شد آرومتر شدم یکم آب خوردم و صلوات فرستادم.۲۰روز گذشت اتفاق خاصی جز اذیت موجودات ترسناک ندیدم حالم اصلا خوب نبود .اما باید تمامش میکردم خیلی دوست داشتم از دنیای ماورا بفهمم .شب ۲۵بود داشتم می‌خوندم که یدفه دیدم سقف پاره شود و ما داره از سقف میاد اشکم درومد مارا اینقدر بزرگ بودن که من براشون یه لقمه بودم تا به خودم آمدم بالای ۱۰۰۰تا مار رو هم میلولیدن دعا میکنم هیچکس اون صحنرو نبینه.مارا بلندو کلفت سیاااه بودن اروارشون خیلی بزرگ بود حمله میکردنو قبل مندل برمیگشتن عقب هم دیگر و میخوردن.اینقد ترسیده بودم که پاهام می‌لرزید میدونستم نمیتونن بیان داخل اما خیلی وحشتناک بود از ترس کل بدنم عرق سرد گرفته بود قلبم سینمو داشت پاره میکرد...بعد مدت طولانی رفتن ترسناکترین شب عمرم بود خیلی پشیمون بودم اما مغرور بودم..شب ۳۰خوندن بود که حس کردم یکی داره تو ذهنم حرف میزنه .

گفت  شما انسانها به چیزی که بهتون ارطبات نداره  دخالت میکنین مگه خدا نگفت احضار؛؛تسخیر خرامه چرا آدامی میدی مالک؟؟؟

من استرس شدید داشتم .با فکر گفتم منظور خاصی ندارم...

یه دفه دیدم وسط پیشونیم سوخت درد شدیدی داشتم به خودم پیچیدمو داد میزدم  دیگه صدای نشنیدم باند شدم آب خوردم و چشمامو بستمو خوابم برد..

(نظر برام مهمه که دلگرم بشم برا ادامه)

راهنمای محترم :negin [email protected]

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چهار زانو نشسته  بودم   وردهای مخصوص شب اول می‌خوندم فضا خیلی سنگین و خفه بود تاریک بود نور ضعیف که از سوراخ میومد .فقط در حد دیدن دعاها بود کمر درد داشتم ساعت نداشتم ببینم چقد گذشته؛؛خیلی میترسیدم.یه لحظه حس کردم دیوار داره مبارزه از ترس دستم می‌لرزید قلبم داشت منفجر میشد نمی‌دونستم میخواد چی بشه.دسمو قلاب پاهام کردم و میلرزیدم .سعی کردم از مندل خارج نشم .یدفه لرزش ایستاد هجوم سایه‌ای رو می‌دیدم که دور تا دور مندل ایستادن میدونستم نمیتونن بیان تو اما کل بدنم  می‌لرزید صورتای  ترسناک با بدنای لاغر  سیاه موهاشون تا رو زمین بودو چشاشوون سرخ بود فریادهای ترسناکی می‌کشیدن.یکیشون گفت اگه بیخیال نشه می‌کشمش.دومی گفت کشتنش واجبه حتی اگه محاکمه بشم.اینقد بدنم می‌لرزید که داشتم می‌مردم آروم آمدن سمت من من که دیدم دارن میان عقب عقب خودمو کشیدم نزدیک بود از مندل در بیام ..

خودمو نگه داشتم نیومدن  داخل مطمعن شدم نمیان داخل فقط می‌خوان منو تا سر حد مرگ بترسونن که تمامش کنم.

نفسمو دادم بیرون  سرمو انداختم پایین و شروع به خواندن کردم.سرمو بلند نکردم ببینم چی میکنن اما صدای فریاد چرخیدناشونو حس میکردم..

دعاهای شب اول که تموم شد سرمو بلند کردم دیدم کسی نیست .آرومتر شدم .یه تیکه نون با دوتا قلوپ آب خوردم سرمو گذاشتم رو پامو چشمو بستم نمی‌دونم چقد گذشت که پریدم.از روشنی نور سوراخ فهمیدم روزه .دیشب خیلی اذیتم کردن اووون موجودات.شروع کردم دعاهای شب. دوم نصفشو خواندم  خدارو شکر چیزی نشد ۵روز گذشت .درد کمر درد گردن گرسنگی شدید داشتم.شروع مردم خواندن  یدفه دیدم زمین داره سرخ میشه یدفه مثل آتش فشان از تو زمین آتیش درومد دور  مندلو گرفت حرارت زیادی داشت داشتم پشیمون میشدم گریم گرفته بود اما محکم خودمو بغل کردم و  میلرزیدم جرات خواندن نداشتم زمان کمی بعد تموم شد آرومتر شدم یکم آب خوردم و صلوات فرستادم.۲۰روز گذشت اتفاق خاصی جز اذیت موجودات ترسناک ندیدم حالم اصلا خوب نبود .اما باید تمامش میکردم خیلی دوست داشتم از دنیای ماورا بفهمم .شب ۲۵بود داشتم می‌خوندم که یدفه دیدم سقف پاره شود و ما داره از سقف میاد اشکم درومد مارا اینقدر بزرگ بودن که من براشون یه لقمه بودم تا به خودم آمدم بالای ۱۰۰۰تا مار رو هم میلولیدن دعا میکنم هیچکس اون صحنرو نبینه.مارا بلندو کلفت سیاااه بودن اروارشون خیلی بزرگ بود حمله میکردنو قبل مندل برمیگشتن عقب هم دیگر و میخوردن.اینقد ترسیده بودم که پاهام می‌لرزید میدونستم نمیتونن بیان داخل اما خیلی وحشتناک بود از ترس کل بدنم عرق سرد گرفته بود قلبم سینمو داشت پاره میکرد...بعد مدت طولانی رفتن ترسناکترین شب عمرم بود خیلی پشیمون بودم اما مغرور بودم..شب ۳۰خوندن بود که حس کردم یکی داره تو ذهنم حرف میزنه .

گفت  شما انسانها به چیزی که بهتون ارطبات نداره  دخالت میکنین مگه خدا نگفت احضار؛؛تسخیر خرامه چرا آدامی میدی مالک؟؟؟

من استرس شدید داشتم .با فکر گفتم منظور خاصی ندارم...

یه دفه دیدم وسط پیشونیم سوخت درد شدیدی داشتم به خودم پیچیدمو داد میزدم  دیگه صدای نشنیدم باند شدم آب خوردم و چشمامو بستمو خوابم برد..

(نظر برام مهمه که دلگرم بشم برا ادامه)

راهنمای محترم :negin [email protected]

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پشت یه تپه بودم.جلوم چندتا سایه نشسته بودن حرف میزدن.یکیش گفت.

یکیش گفت حتی اگه موفق بشه چلشو تموم کنه باید بکشیمش که بعدن شاخ نشه.

دومی گفت سخته اگه واقعیت و بفهمه سخت میشه..

اولی گفت باید زود دس به کار شویم..

من:چی با منن زمین زیرم بریز.از خواب پریدم.خواب بود چی میگفتن با من بودم خیلی پشیمون شده بودم اشتباه کردم نباید میومدم تو این کارا..اما منظورشون از واقعیا چی بود سردرگم بودم حالم بد بود دلم گرفت بود ۳۵روز گذشته بود یه بطری آب بیشتر نداشتم..نصف نون خشک.شروع کردم به خواندن نصفشو خونده بودم که دیدم دونفر با لباس خشکل تمیز آمدن داخل اصلا ترسناک نبودن گفتن این دو طبق طلا برا خودت ادامه نده و برو..شدیدن وسوسه شدم داشتم دیوانه میشدم اگه قبول کنم بعد طلاها ناپدید شدن چی؟؟بیخیال شدمو شروع کردم به خواندن دیگه ندیدمشون با ۱۰۰۰تا بدبختی رسیدم شب۳۹.

خوشحال بودم که آخرشه افتخار میکنم به خودم که دارم تمامش میکنم.یدفه::یه بوی خیلی خوبی آمد دوتا زن خیلی خشکل  آمدن داخل اینقد قشنگ بودن که تمام عمرم مثلشون ندیده بودم.بیرون مندل نشستنو   آروم لباسشونو  دروردن.کل بدنم لرزید قرمز شدم .دیوونه شده بودم امیالم داشت منو می‌کشت ..سرمو انداختم پایین گوشمو گرفتمو دعاهای امروز خواندم.شب آخر بود دعاها تمام شد هیچی نشد کسی نیومد داشتم گریه میکردم که یه جوون از بالای سرم آمد تو مندل از ترس لرزیدم.قد بلند موهاش تا رو سومش بود چشش زرد بود.اما قیافش ترسناک نبود.

سلام.

من:س س س سلااااام.من حام پسر سالم از قبیله شیعه پادشاهی ثعفر حتی بزرگم.میدونی چرا امدم؟؟

من:چ چ چرا؟

حام تو خلوص نیت نداشتی اعمالت و دعاهات درس نبود چله نشینیت منو نیورد..برو برو خونتون فردا شب میام کارت دارم.ناپدید شد.

من:وسایلو جمع کردم رفتم بیرون افتادم زمین جوون راه رفتن نداشتم بزور خودمو رسوندم تو جاده اصلی.

چوپان:اااااااااای پسر تو زندیی 

من:گرسنمه. شیر بهم داد و ماشین گرفت برام تا تهران.

کل راه و خواب بودم رسیدم خونه.که پدرم منو دید گفت آمد آمد زریییی.

مادرم:چی شده چرا اینقدر لاغر شدی.

من:کار سنگین بود نتونستم.امدم.

پدرم:میدونستم بیخاصیتی.

رفتم داخل اتاقمو درو بستمو خوابیدم..دم دمای غروب بود رفتم تو آشپزخونه زرشک پلو با مرغ کشیدم و خوردم...

از خونه درومدم بیرون .سرکوچه بودم بدفه جلوم یبخار سیاهی آمد کمکم تبدیل شد به آدم دیدم حام نزدیک بود سکته کنم.

حام:سلام پهلوون 

من:لطفن موقع ظاهر شدن یجور دیگه ظاهر شود اینطور سکته میکنم....

(مالک داره کم کم  می‌ره تو مراحل خطرناک زندگیش.)

Negin [email protected]

انجمن نودهشتیا....

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حام:می‌خوام ببرمت بجای 

من:کجا  

میفهمی چشتو ببندو دستتو بده.

من:دسمو دادم چشامو بستم.سبک شدمو چیزی نفهمیدم چی شد.

حام:چشتو باز کن 

من:چشمو باز کردم دیدم تو یه بیلیونیم از ترس افتادم.گفتم چی شده من کجام.حام گفت بشین.رو یه سنگی نشستم.حام:خوب گوش کن..

۳۰سال  پیش جنگ بزرگی بین ما و یکی از طایفه‌ای بزرگ بخود شد من یکی از سربازان جناه چپ  لشکر بودم به فرماندهی ماکر.ماکر قویترین جن بود که فرماندهی یکی از جناها شد جنگ سنگینی بود تلفات  زیادی دادیم من زخمی بودم.یحودیا زیاد بودن.تو خلال جنگ کار به قلب سپاه زد و جنگ جانانه ای کرد.جنگ با تبسم و آتش بود.من:مگه آتیش رو شما تاثیر داره؟؟

حام: تو حرفم نپر آتیشو  طلسم اره صدمات زیادی میزنن.تو اوج جنگ نیروی کمکی براشون رسید زیاد شدن ما مجبور به عقب نشینی شدیم ماکر از ناحیه دست صدمه شدیدی داشت جنگو باختیم.اما ماکرقسم خورد بعد از تجدید قوا باز حمله می‌کنه.بعد مدتی پادشاه طایفه مردو همه طوایف سردرگم بودن.

من:مگه شما میمیرین؟؟؟

حام:مگه زبون نمی‌فهمی دندون به جگر بگیر بله ما هم می‌میریم همه مخلوق خدای بزرگیم اما عمرمون طولانیه من ۵۰۰سال سنمه.

خلاصه باید یه پادشاه انتخاب میشد با شوروی مشورت ماکرشد پادشاه همه طوایف.اتحاد ایجاد کردو  منتظر وقت مناسب برا حمله مجدد شد .

تو یکی از روزا ماکرهمه سران لشکر فراخوندو گفت من عاشق یه زنی شدم اما هنوز اقدامی نکردم.میدونم تو قوانین ازدواج با آدمیزاد ممنوعه.اما خیلی دوسش دارم.حتی حاضرم تاج پادشاهی رو دربیارمو از طایفه برم مردمم چی میگین؟؟

همه تاجب کرده بودیم.برامون عادی نبود تا حالا سابقه نداشت ازدواج با آدم.یکی از فرماندهان گفت اگه شیعه باشی مشکلی نداره ما داریم آماده جنگ میشیم به فرماندهی شما نیاز داریم.ماکرمنو  صدا زد گفت تو از حالا وضیفه داری شیو روز مراقب ماه بانو باشی من اطاعت کردمو جلو در خونه ماه  بانو ظاهر شدم.ماه بانو یه دختر۱۷ساله که پدرو مادرش تو زلزله بم مرده بودند تنها زندگی میکرد.دخترپاک دامن مومن بود ماکر با شمایل آدم باش ازدواج کرد.بعد که پیرسون بدنیا آمد ماکر با طایفه جن رفتن برا جنگ من مجبور بودم بمونمو مراقب باشم.وقتی خبر شهادت ماکر شنیدم مجبور شدم با صورت آدمیزاد برم همچیو برا ماه بانو تعریف کنم.

ماه بانو شک شدیدی شدپسرش ۲۰روزش بود.ماه بانو یورو ورداشتو تکوتنها رفت به یه روستای خیلی دوروقتی بچش۱ماهش بود ماه بانو فهمی سرطان خون داره راهی جز گذاشتن بچه تو پرورش گاه نداشت.یه کاغذ نوشت و گذاشتمش دم در پرورشگاه و رفت...

وقتی نگهبان آمد بچرو دید بردش داخل داد دست رییس پرورشگاه من دورادور مراقب بودم رییس نامرد باز کرد نوشت رو خوند..

(من مالک دو ماه مه).

اره مالک تو همونی..

من:شوک شدیدی شدم داشتم روانی میشدم نه نه اصلا گریم گرفت نه اصلا خدا....من پدرو مادر دارم.

حام:اینا چون بچه دار نمیشدن تورو از پرورشگاه گرفتن و بزرگت کردن.

ماه بانو کجاست؟؟

حام:بعد۲ماه بخاطر سرطان فوت کرد.من تنها دانش کردم چون کسیو نداشت قبرش اینها روش نشستی.

من: از ترس پریدم..یعنی من من منم ج ج ججنننممم.

تو دو رگه آدم و جنی.

من:پس چرا آتشی نیستم ووو 

حام:تو بدنت آدم با قدرت ماورا هستی..

من:یعنی ماکر پدرمه؟؟

حام:اره..خوب چشتو ببند 

من:جلو  خونمون ظاهرم کرد و گفت کار دارم بای.

هنوز تو شوک بودم نمی‌دونستم چکنم رفتم داخل و خوابیدم.

Negin [email protected]

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...