رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان پاندانوس | *mahoor* کاربر انجمن نودهشتیا


Niraly
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

تخیلات   بهترین دنیا برای زیستن!

 

نام رمان: پاندانوس

نویسنده: *mahoor*

ژانر: فانتزی، معمایی

پارت‌گذاری: هفته‌ای یک بار

 

خلاصه:

 دنیا محکومت می‌کند به  داشتن هدف!

حال دعوت شدی به مسابقه‌ای در جهان دیگر! پاداش پیروزی‌ات، آزادی و نتیجه باختت، حبس تا ابد است. حال باید بین هزاران سرزمین از جهانی نامعلوم باید به دنبال دلیل زندگانیت باشی تا از این دنیای نامعلوم رهایی‌یابی! چه بسا نمی‌دانی هدف خالق بازی خود توست.

ناظر: @Negin jamali

 

صفحه نقد رمان پاندانوس:)

ویرایش شده توسط mahoor
  • لایک 5
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 4
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

در شب چله به دور کرسی گرد کردیم، مادر پیرم گفت:

 نشوی طاووس که به عیبت خیزند.

گر شوی شعله شمع زیر پایت ریزند.

گفت، پروانه مشو که به سر گردانی؛ میان انگشتان کتاب سال‌ها میمانی!

نه زمین باش و نه خاک، که تو را خوار کنند.

وانگهی ذهن تو را پر ز مرداب کنند!

آسمان باش که خلق، به نگاهت بخزند.

تا به  دیدن تو سر به بالا ببرند!

 

(ناصر عبداللهی؛ با کمی تغییر)

ویرایش شده توسط mahoor
  • لایک 5
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

"پارت ایکس، یک‌ام"

دنگ دنگ کوبه چوبی، پلک‌هایش را وادار به گشایش می‌کرد. تکان کوچکی به اندامش داده و کمی چَشم  باز کرد. تصویر مبهم از افرادی سفید پوش و هراسان میان دیدگانش نقش بست.

با پلک‌های متمدد نگاهش را واضح کرد ولی با دیدن اطراف، بهت تمام وجودش را فرا گرفت.

دستانش را  تکیه‌گاهی قرار داده و برخواست، مبهوت به دور خود چرخید، در مکانی جنگل مانند  اما، آسمان زرد بود و خورشید سرخ بی‌رحمانه حرارت به زمین می‌رساند؛ افرادی هراسان از قصر سنگی خارج شده و در جهت مخالف او می‌دویدند.

کم کم ترس بر بدنش حاکم شد، نمی‌دانست حکمت بودنش در این مکان چیست!

با دستی که شانه‌اش را لمس کرد به سمت مخالف چرخیده و چند قدم به عقب برداشت.

آرام نگاهش را به دخترکی که هراسان بالا و پایین می‌پرید سوق داد، با هر پرش گیسو‌های طلاییش تکان می‌خورد و در چشمان درشت اسپرسو مانندش نگرانی موج می‌زد. 

با کشیده شدن دستش توسط دختر گیسو پریشان به خود آمد؛ قدرت دستان ظریف دخترک بسیار زیاد بود و او را وادار به دویدن می‌کرد. درد بدی را در مچش احساس کرده و پاهایش دگر توانی نداشت اما، گویی آن قصدش ایستادن نبود.

  در هنگام   دخترک مو طلایی که استرسش از طرف مراسم رو به افزایش بود ایستاد و با وردی  او را به خوابی کوتاه مدت فرو برد، با استفاده از دومین پاداشش، آن تازه وارد را مانند پَر طاووس در آغوش گرفت.

سرعت به قدم‌هایش بخشید و  از درختان سر به فلک کشیده عبور کرد. 

با دیدن صفی طولانی از  سفید پوشان،  گره دستانش را از تازه وارد باز کرده و  ایستاد، خود را بر زمین رهاند و با دست آرام کف پایش را نرمش داد، با یادآوری آن دخترک جدید، خود را به آن رساند و با کلماتی که در گوشش زمزمه کرد مردمک‌های رنگ شب  او به ناگاه  باز شد و متعجب به او نگریست.

او که تازه بی‌هوشی‌اش را به یاد آورده بود، خواست فریاد زند که دستی محکم دهانش را گرفت، همان دخترک مو طلایی بود که به معنی سکوت، انگشت بر لب  باریکش گذاشت.

ناخواسته به حرف او گوش داده و صدایش در گلو ماند. 

دختر دست از دهان او برداشته و کمی لباسش را تکاند.

با برخواستن آن دختر عجیب او هم از جای برخواست و به دنبالش بر یکی از آن صف‌های بلند بالا ایستاد.

موجودات آبی رنگ، جعبه‌های چوبیء را به هر فرد می‌دادند، برخی چند کلامی با سفید پوشان صحبت کرده و برخی بدون توجه به آن‌ها عبور می‌کردند.

بعد از چندی،  نوبت به او رسید. کوتوله آبی رنگ جعبه را بر دستش گذاشته و نگاه گذرایی به او انداخت.

- تازه واردی؟

گنگ به چشمان زرد کوتوله نگریست. آن موجود که از او جوابی دریافت نکرد شانه‌ای بالا انداخته و با اتمام وظیفه‌اش سمت جنگل حرکت کرد.

 

ناظر: @Negin jamali

ویرایش شده توسط mahoor
  • لایک 3
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...